پیمایش
وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ آيَاتُ اللَّهِ وَفِيكُمْ رَسُولُهُ ۗ وَمَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ﴿101 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ ﴿102 وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا ۚ وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَكُنْتُمْ عَلَىٰ شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْهَا ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ ﴿103 وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ ۚ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ﴿104 وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ ۚ وَأُولَٰئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ ﴿105 يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ ۚ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ أَكَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ ﴿106 وَأَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَةِ اللَّهِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ ﴿107 تِلْكَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ ۗ وَمَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْمًا لِلْعَالَمِينَ ﴿108

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

و چگونه کفر می ورزید در حالی که آیات خدا بر شما خوانده می شود، و پیامبر او در میان شماست؟! و هر کس به خدا تمسّک جوید، قطعاً به راه راست هدایت شده است. ﴿101 ای اهل ایمان! از خدا آن گونه که شایسته پروای از اوست، پروا کنید، و نمیرید مگر در حالی که [در برابر او و فرمان ها و احکامش] تسلیم باشید. ﴿102 و همگی به ریسمان خدا [قرآن و اهل بیت (علیهم السلام)] چنگ زنید، و پراکنده و گروه گروه نشوید؛ و نعمت خدا را بر خود یاد کنید آن گاه که [پیش از بعثت پیامبر و نزول قرآن] با یکدیگر دشمن بودید، پس میان دل های شما پیوند و الفت برقرار کرد، در نتیجه به رحمت و لطف او با هم برادر شدید، و بر لب گودالی از آتش بودید، پس شما را از آن نجات داد؛ خدا این گونه، نشانه های [قدرت، لطف و رحمت] خود را برای شما روشن می سازد تا هدایت شوید. ﴿103 و باید از شما گروهی باشند که [همه مردم را] به سوی خیر [اتحاد، اتفاق، الفت، برادری، مواسات و درستی] دعوت نمایند، و به کار شایسته و پسندیده وادارند، و از کار ناپسند و زشت بازدارند؛ و اینانند که یقیناً رستگارند. ﴿104 و [شما ای اهل ایمان!] مانند کسانی نباشید که پس از آنکه دلایل روشن برای آنان آمد، پراکنده و گروه گروه شدند و [در دین] اختلاف پیدا کردند، و آنان را عذابی بزرگ است؛ ﴿105 در روزی که چهره هایی سپید و چهره هایی سیاه شود، اما آنان که چهره هایشان سیاه شده [به آنان گویند:] آیا پس از ایمانتان کافر شدید؟ پس به کیفر آنکه کفر می ورزیدید، این عذاب را بچشید. ﴿106 و اما آنان که چهره هایشان سپید گشته، همواره در رحمت خدایند، و در آن جاودانه اند. ﴿107 اینها [که سرگذشت اهل کتاب، مژده ها، بیم ها و امور مربوط به آخرت است] آیات خداست که آن را به درستی و راستی بر تو می خوانیم؛ و خدا هیچ ستم و بیدادی بر جهانیان نمی خواهد. ﴿108

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

نفاق افكنان در نخستين آيه مورد بحث روى سخن به اهل كتاب كه منظور در اينجا يهود است مى باشد، و خداوند به پيغمبرش فرمان مى دهد كه با زبان ملامت و سرزنش از آنها بپرسد انگيزه آنها در كفر ورزيدن به آيات خدا چيست ؟ در حالى كه مى دانند خداوند از اعمال آنان آگاه است . قرآن مى گويد: ((بگو: اى اهل كتاب ! چرا به آيات خدا كفر مى ورزيد با آنكه خدا گواه بر اعمال شماست ))(قل يا اهل الكتاب لم تكفرون بايات الله و الله شهيد على ما تعملون ). منظور از ((آيات خدا)) در اينجا يا آياتى است كه در تورات درباره نشانه هاى پيامبر اسلام وارد شده بود، و يا مجموعه آيات و معجزاتى است كه به پيامبر اسلام نازل گرديد و حكايت از حقانيت او مى كرد. سپس در آيه بعد آنها را ملامت مى كند كه اگر خود شما حاضر به پذيرفتن حق نيستيد چه اصرارى داريد كه ديگران را نيز از راه خدا منحرف سازيد و راه مستقيم الهى را در نظر آنها كج و نادرست جلوه دهيد؟ قرآن مى گويد: ((بگو: اى اهل كتاب ! چرا افرادى را كه ايمان آورده اند از راه خدا باز مى داريد و مى خواهيد اين راه را كج سازيد در حالى كه شما (به درستى اين راه ) گواه هستيد)).(قل يا اهل الكتاب لم تصدون عن سبيل الله من آمن تبغونها عوجا و انتم شهداء). در حالى كه شما بايد نخستين دسته اى باشيد كه اين منادى الهى را ((لبيك )) گوئيد، زيرا بشارات ظهور اين پيامبر قبلا در كتب شما داده شده و شما گواه بر آنيد. بنابراين چرا با سمپاشيها و وسوسه ها و القاى شبهات و روشن ساختن آتش كينه هاى فراموش شده ، مردم را از راه مستقيم الهى دور مى سازيد، و علاوه بر انحراف خود بار سنگين مسئوليت انحراف ديگران را نيز بر دوش مى كشيد؟! چرا؟ در پايان آيه آنها را تهديد مى كند كه : ((خدا هرگز از اعمال شما غافل نيست )) (و ما الله بغافل عما تعملون ). شايد تعبير به ((عدم غفلت خداوند)) در اينجا بخاطر اين باشد، كه : يهود براى پيشبرد مقاصد شوم خود غالبا دست به نقشه هاى مخفيانه و توطئه هاى پنهانى مى زدند، كه در افراد غافل و بى اطلاع زود مؤ ثر واقع مى شد، و لذا مى فرمايد: اگر بعضى از مردم بخاطر غفلت تحت تاءثير توطئه هاى شوم شما قرار گيرند، خداوندى كه از اسرار نهان و آشكار آنها آگاه است ، غافل نخواهد بود، و مجازات او در انتظار شما است !. سپس در آيه بعد روى سخن را به مسلمانان اغفال شده كرده ، مى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد! اگر از جمعى از اهل كتاب (كه كارشان نفاق افكنى و شعله ور ساختن آتش ‍ كينه و عداوت در ميان شماست ) اطاعت كنيد شما را پس از ايمان به كفر باز مى گردانند)) (يا ايها الذين آمنوا ان تطيعوا فريقا من الذين اوتوا الكتاب يردوكم بعد ايمانكم كافرين ). به اين ترتيب به آنها هشدار مى دهد كه اگر تحت تاءثير سخنان مسموم دشمن واقع شوند، و به آنها اجازه دهند كه در ميان افرادشان نفوذ كنند، و به وسوسه هاى آنها ترتيب اثر دهند، چيزى نخواهد گذشت كه رشته ايمان را به كلى خواهند گسست و به سوى كفر باز مى گردند، زيرا دشمن ، نخست مى كوشد آتش عداوت را در ميان آنها شعله ور سازد و آنها را به جان هم بيفكند و مسلما به اين مقدار قناعت نخواهد كرد، و به وسوسه هاى خود همچنان ادامه مى دهد تا به كلى آنها را از اسلام بيگانه سازد. از آنچه گفته شد، روشن مى شود كه منظور از بازگشت به كفر كه در آيه فوق به آن اشاره شده ، ((كفر حقيقى و بيگانگى مطلق )) از اسلام است و نيز ممكن است منظور از ((كفر)) همان عداوتها و دشمنيهاى دوران جاهليت باشد، كه آن خود يكى از شعبه ها و نشانه هاى كفر محسوب مى شود، چه اينكه ايمان سرچشمه محبت و برادرى است ، و كفر سرچشمه پراكندگى و عداوت است . در آخرين آيه مورد بحث به صورت تعجب از مؤ منان سؤ ال مى كند: ((و چگونه ممكن است شما كافر شويد با اينكه (در دامان وحى قرار گرفته ايد) و آيات خدا بر شما خوانده مى شود و پيامبر او در ميان شماست )) (و كيف تكفرون و انتم تتلى عليكم آيات الله و فيكم رسوله ) اين جمله در حقيقت اشاره به اين است كه اگر ديگران گمراه شوند، زياد جاى تعجب نيست ، تعجب در اين است كه افرادى كه پيامبر را در ميان خود مى بينند، و دائما با عالم وحى در تماس هستند چگونه ممكن است گمراه گردند، و مسلما اگر چنين اشخاصى گمراه شوند، مقصر اصلى خود آنها هستند و مجازاتشان بسيار دردناك خواهد بود. در پايان اين آيات به مسلمانان توصيه مى كند، كه براى نجات خود از وسوسه هاى دشمنان ، و براى هدايت يافتن به صراط مستقيم ، دست به دامن لطف پروردگار بزنند، و به ذات پاك او و آيات قرآن مجيد متمسك شوند، و قرآن مى گويد: ((و هر كس به خدا تمسك جويد به راه مستقيم هدايت شده است )) (و من يعتصم بالله فقد هدى الى صراط مستقيم ). از نكته هايى كه در اين آيات جلب توجه مى كند اين است كه در دو آيه اول كه روى سخن در آن به يهود است به صورت خطاب بالواسطه است ، زيرا به پيامبر دستور مى دهد كه اين مطالب را به آنها بگويد، لذا با كلمه قل (بگو) شروع شده است ، اما در دو آيه اخير كه روى سخن به مؤ منان است ، خطاب بدون واسطه صورت گرفته ، و بدون كلمه ((قل )) شروع شده است ، و اين نشانه نهايت لطف و توجه خاص خداوند به بندگان با ايمان است . ﴿101 دعوت به تقوى در اين آيه نخست دعوت به تقوى شده است تا مقدمه اى براى دعوت به سوى اتحاد باشد، در حقيقت دعوت به اتحاد بدون استمداد از يك ريشه اخلاقى و عقيده اى بى اثر و يا بسيار كم اثر است ، به همين دليل در اين آيه كوشش شده است تا عوامل ايجاد كننده اختلاف و پراكندگى در پرتو ايمان و تقوى تضعيف گردند، لذا افراد با ايمان را مخاطب ساخته و مى گويد ((همگى از خدا بپرهيزيد، و حق تقوى و پرهيزگارى را انجام دهيد)).(يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته ) در اينكه منظور از ((حق تقوى )) چيست ؟ در ميان مفسران سخن بسيار است اما شك نيست كه حق تقوى آخرين و عاليترين درجه پرهيزگارى است ، كه پرهيز از هرگونه گناه و عصيان و تعدى و انحراف از حق را شامل مى گردد، و لذا در تفسير ((الدر المنثور)) از پيامبر صلى اللّه عليه و آله و در تفسير ((عياشى )) و ((معانى الاخبار)) از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير ((حق تقوى )) فرمودند: ((ان يطاع فلا يعصى و يذكر فلا ينسى و يشكر فلا يكفر) يعنى ؛ ((حق تقوى )) و پرهيزگارى اين است كه پيوسته اطاعت فرمان او كنى ، و هيچگاه معصيت ننمايى ، همواره به ياد او باشى ، و او را فراموش نكنى ، و در برابر نعمتهاى او شكرگزار باشى و كفران نعمت او ننمايى )). بديهى است انجام اين دستور همانند همه دستورات الهى بستگى به ميزان توانايى انسان دارد بنابراين آيه فوق با آيه 16 سوره تغابن كه مى گويد: ((فاتقوا الله ما استطعتم ؛ ((تا آنجا كه توانايى داريد پرهيزگارى پيشه كنيد)) هيچگونه منافاتى ندارد و گفتگو درباره تضاد اين دو آيه و نسخ يكى به وسيله ديگرى به كلى بى اساس است . البته آيه دوم در حقيقت بيان قيد و به اصطلاح تخصيص در آيه اول است و آن را مقيد به مقدار توانايى انسان مى كند و از آنجا كه ظاهرا در ميان قدما گاهى كلمه ((نسخ )) بر ((تخصيص )) اطلاق مى شده ممكن است منظور كسانى كه آيه دوم را ناسخ آيه اول دانسته اند همان ((تخصيص )) بوده باشد. به هر حال در پايان آيه هشدار مى دهد به طايفه اوس و خزرج و همه مسلمانان جهان كه به هوش باشند، تنها اسلام آوردن كافى نيست ، مهم آن است كه ايمان و اسلام خود را تا واپسين ساعات عمر حفظ كنند، و با روشن ساختن آتشهاى خاموش شده كينه هاى دوران جاهلى و پيروى از تعصبهاى نابخردانه ، ايمان و اعمال پاك خود را بر باد ندهند، تا عاقبت و پايان كار آنها به بدبختى نگرايد، لذا با تاءكيد مى فرمايد: ((مراقب باشيد كه از دنيا جز با ايمان و اسلام بيرون نرويد. (و لا تموتن الا و انتم مسلمون ). دعوت به سوى اتحاد در آيه بحث نهايى كه همان ((مساءله اتحاد و مبارزه با هر گونه تفرقه )) باشد مطرح شده و مى فرمايد: ((همگى به ريسمان الهى چنگ بزنيد، و از هم پراكنده نشويد)) (و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا) درباره اينكه منظور از ((حبل الله )) (ريسمان الهى ) چيست ؟ مفسران احتمالات مختلفى ذكر كرده اند، بعضى مى گويند منظور از آن قرآن است ، و بعضى مى گويند اسلام ، و بعضى ديگر گفته اند منظور خاندان پيامبر و ائمه معصومين هستند. در رواياتى كه از پيامبر صلى اللّه عليه و آله و ائمه اهل بيت نقل شده نيز همين تعبيرات گوناگون ديده مى شود، مثلا در تفسير در ((الدر المنثور)) از پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و در كتاب ((معانى الاخبار)) از امام سجاد (عليه السلام ) نقل شده كه فرمودند: ((حبل الله قرآن است ))، و در تفسير ((عياشى )) از امام باقر (عليه السلام ) كه فرمود: ((ريسمان الهى آل محمد صلى اللّه عليه و آله مى باشند، كه مردم ماءمور به تمسك به آن هستند.)) ولى نه اين احاديث و نه آن تفسيرها، هيچ كدام با يكديگر اختلاف ندارند، زيرا منظور از ريسمان الهى هر گونه وسيله ارتباط با ذات پاك خداوند است ، خواه اين وسيله ، اسلام باشد، يا قرآن ، يا پيامبر و اهل بيت او، و به عبارت ديگر تمام آنچه گفته شد، در مفهوم وسيع ((ارتباط با خدا)) كه از معنى ((حبل الله )) استفاده مى شود، جمع است . تعبير به (حبل الله ) براى چيست ؟ نكته جالب اينكه تعبير از اين امور به ((حبل الله )) در واقع اشاره به يك حقيقت است ، كه انسان در شرائط عادى و بدون داشتن مربى و راهنما، در قعر دره طبيعت ، و چاه تاريك غرائز سركش ، و جهل و نادانى باقى خواهد ماند. و براى نجات از اين دره و بر آمدن از اين چاه نياز به رشته و ريسمان محكمى دارد كه به آن چنگ بزند و بيرون آيد، اين رشته محكم همان ارتباط با خدا از طريق قرآن و آورنده قرآن و جانشينان واقعى او مى باشد، كه مردم را از سطوح پائين و پست بالا برده و به آسمان تكامل معنوى و مادى مى رسانند. دشمنان ديروز و برادران امروز سپس قرآن به نعمت بزرگ اتحاد و برادرى اشاره كرده و مسلمانان را به تفكر در وضع اندوه بار گذشته ، و مقايسه آن ((پراكندگى )) با اين ((وحدت )) دعوت مى كند، و مى گويد: ((فراموش نكنيد كه در گذشته چگونه با هم دشمن بوديد ولى خداوند در پرتو اسلام و ايمان دلهاى شما را به هم مربوط ساخت ، و شما دشمنان ديروز، برادران امروز شديد)) (و اذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا) و جالب توجه اينكه كلمه نعمت را دو بار در اين جمله تكرار كرده و به اين طريق اهميت موهبت اتفاق و برادرى را گوش زد مى كند. نكته ديگر اينكه مساءله تاءليف قلوب مؤ منان را به خود نسبت داده ، مى گويد: ((خدا در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد)) و با اين تعبير، اشاره به يك معجزه اجتماعى اسلام شده ، زيرا اگر سابقه دشمنى و عداوت پيشين عرب را درست دقت كنيم كه چگونه كينه هاى ريشه دار در طول سالهاى متمادى در دلهاى آنها انباشته شده بود، و چگونه يك موضوع جزئى و ساده كافى بود آتش جنگ خونينى در ميان آنها بيفروزد مخصوصا با توجه به اينكه مردم نادان و بى سواد و نيمه وحشى معمولا افرادى لجوج و انعطاف ناپذيرند، و به آسانى حاضر به فراموش كردن كوچكترين مسائل گذشته نيستند، در اين صورت اهميت اين ((معجزه بزرگ اجتماعى )) اسلام آشكار مى شود، و ثابت مى گردد كه از طرق عادى و معمولى امكان پذير نبود كه در طى چند سال ، از چنان ملت پراكنده و كينه توز و نادان و بى خبر، ملتى واحد و متحد و برادر بسازند. اعتراف مورخان و دانشمندان اهميت موضوع فوق (وحدت و برادرى در ميان قبائل كينه توز عرب ) از نظر دانشمندان و مورخان حتى دانشمندان و مورخان غير مسلمان مخفى نمانده و همگى با اعجاب فراوان از آن ياد كرده اند، به عنوان نمونه : ((جان ديون پورت )) دانشمند معروف انگليسى مى نويسد:((… محمد يك نفر عرب ساده ، قبائل پراكنده كوچك و برهنه و گرسنه كشور خودش را مبدل به - يك جامعه فشرده و با انضباط نمود و در ميان ملل روى زمين آنها را با صفات و اخلاق تازه اى معرفى كرد، و در كمتر از سى سال ، اين طرز و روش امپراطور قسطنطنيه را مغلوب كرد، و سلاطين ايران را از بين برد. سوريه و بين النهرين و مصر را تسخير كرد و دامنه فتوحاتش را از اقيانوس اطلس تا كرانه درياى خزر و تا رود سيحون بسط داد. <140> ((توماس كارل )) مى گويد: ((خداوند عرب را بوسيله اسلام از تاريكيها بسوى روشنائيها هدايت فرمود، از ملت خموش و راكدى كه نه صدائى از آن مى آمد و نه حركتى محسوس بود، ملتى بوجود آورد كه از گمنامى بسوى شهرت ، از سستى بسوى بيدارى ، از پستى بسوى فراز، و از عجز و ناتوانى بسوى نيرومندى سوق داده شده ، نورشان از چهار سوى جهان مى تابيد. از اعلان اسلام يك قرن بيشتر نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هندوستان و پاى ديگرى در اندلس نهادند و بالاخره در همين مدت كوتاه اسلام بر نصف دنيا نورافشانى مى كرد)). <141> ((دكتر گوستاولوبون )) به اين حقيقت اين چنين اعتراف كرده است :((… تا زمان اين حادثه حيرت انگيز يعنى ((اسلام )) كه دفعتا نژاد عرب را به لباس جهانگيرى و خلاق معانى بما نشان داد، هيچيك از قسمتهاى عربستان نه جزء تاريخ تمدن شمرده مى شد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود. <142> ((نهرو)) دانشمند و سياستمدار فقيد هندى در اين باره مى نويسد:((… سرگذشت عرب و داستان اينكه چگونه به سرعت در آسيا و اروپا و افريقا توسعه يافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى را بوجود آوردند يكى از شگفتيهاى تاريخ بشرى مى باشد، نيرو و فكر تازه اى كه عربها را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد بنفس و قدرت سرشار ساخت ((اسلام )) بود…)). <143> سپس قرآن مى گويد:((شما در گذشته در لبه گودالى از آتش بوديد كه هر آن ممكن بود در آن سقوط كنيد و همه چيز شما خاكستر گردد))، اما خداوند شما را نجات داد و از اين پرتگاه به نقطه امن و امانى كه همان نقطه برادرى و محبت بود رهنمون ساخت . (و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها) ((شفا)) در اصل لغت به كناره چاه و يا خندق و مانند آن گويند، و شايد اطلاق ((شفه )) بر لب نيز بهمين مناسبت باشد، و همچنين استعمال اين كلمه در بهبودى از بيمارى نيز بخاطر آن است كه انسان در كناره ((سلامت و تندرستى )) قرار مى گيرد. در اينكه منظور از ((نار)) در آيه آتش دوزخ است يا آتش هاى اين جهان در ميان مفسران گفتگو شده است ، ولى با توجه به مجموع آيه چنين بنظر مى رسد كه نار كنايه از جنگها و نزاعهائى بوده كه هر لحظه در دوران جاهليت به بهانه اى در ميان اعراب شعله ور مى شد، قرآن مجيد باين جمله اوضاع خطرناك عصر جاهليت را منعكس مى سازد كه هر لحظه خطر جنگ و خونريزى آنها را تهديد مى كرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلما با نجات يافتن از وضع خطرناك گذشته از آتش سوزان دوزخ نيز نجات يافتند. در پايان آيه براى تاءكيد بيشتر مى گويد: ((خداوند اين چنين آيات خود را روشن مى سازد تا هدايت شويد)) (كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون ). بنابراين هدف نهايى هدايت و نجات شما است و چون پاى منافع و سرنوشت شما در ميان است بايد به آنچه گفته شد اهميت فراوان دهيد. نقش اتحاد در بقاى ملتها با تمام گفتگوهايى كه درباره اثر اعجاز آميز اتحاد در پيشرفت اهداف اجتماعى و سربلندى اجتماعات گفته شده است ، مى توان گفت هنوز اثر واقعى آن شناخته نشده است . امروز سدهاى عظيمى در نقاط مختلف جهان برپا شده كه مبداء توليد بزرگترين نيروهاى صنعتى است و سرزمينهاى وسيعى را زير پوشش آبيارى و روشنائى خود قرار داده است ، اگر درست فكر كنيم مى بينيم اين قدرت عظيم چيزى جز نتيجه بهم پيوستن قدرتهاى ناچيز دانه هاى باران نيست و آنگاه به اهميت اتحاد و كوششهاى دسته جمعى انسانها واقف مى شويم . در احاديث فراوانى كه از پيامبر و پيشوايان بزرگ اسلام به ما رسيده به لزوم و اهميت اين موضوع با عبارات مختلفى اشاره شده است : در يك مورد پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله مى فرمايد: ((المؤ من للمؤ من كالبنيان يشيد بعضه بعضا؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن جزء ديگر را محكم نگاه مى دارد)). و نيز فرمود: ((المؤ منون كالنفس الواحدة ؛ ((مؤ منان همچون يك روحند)). و نيز مى فرمايد: ((مثل المؤ منين فى توادهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمى ؛ مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود)). <144> ﴿102 دعوت به تقوى در اين آيه نخست دعوت به تقوى شده است تا مقدمه اى براى دعوت به سوى اتحاد باشد، در حقيقت دعوت به اتحاد بدون استمداد از يك ريشه اخلاقى و عقيده اى بى اثر و يا بسيار كم اثر است ، به همين دليل در اين آيه كوشش شده است تا عوامل ايجاد كننده اختلاف و پراكندگى در پرتو ايمان و تقوى تضعيف گردند، لذا افراد با ايمان را مخاطب ساخته و مى گويد ((همگى از خدا بپرهيزيد، و حق تقوى و پرهيزگارى را انجام دهيد)).(يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله حق تقاته ) در اينكه منظور از ((حق تقوى )) چيست ؟ در ميان مفسران سخن بسيار است اما شك نيست كه حق تقوى آخرين و عاليترين درجه پرهيزگارى است ، كه پرهيز از هرگونه گناه و عصيان و تعدى و انحراف از حق را شامل مى گردد، و لذا در تفسير ((الدر المنثور)) از پيامبر صلى اللّه عليه و آله و در تفسير ((عياشى )) و ((معانى الاخبار)) از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير ((حق تقوى )) فرمودند: ((ان يطاع فلا يعصى و يذكر فلا ينسى و يشكر فلا يكفر) يعنى ؛ ((حق تقوى )) و پرهيزگارى اين است كه پيوسته اطاعت فرمان او كنى ، و هيچگاه معصيت ننمايى ، همواره به ياد او باشى ، و او را فراموش نكنى ، و در برابر نعمتهاى او شكرگزار باشى و كفران نعمت او ننمايى )). بديهى است انجام اين دستور همانند همه دستورات الهى بستگى به ميزان توانايى انسان دارد بنابراين آيه فوق با آيه 16 سوره تغابن كه مى گويد: ((فاتقوا الله ما استطعتم ؛ ((تا آنجا كه توانايى داريد پرهيزگارى پيشه كنيد)) هيچگونه منافاتى ندارد و گفتگو درباره تضاد اين دو آيه و نسخ يكى به وسيله ديگرى به كلى بى اساس است . البته آيه دوم در حقيقت بيان قيد و به اصطلاح تخصيص در آيه اول است و آن را مقيد به مقدار توانايى انسان مى كند و از آنجا كه ظاهرا در ميان قدما گاهى كلمه ((نسخ )) بر ((تخصيص )) اطلاق مى شده ممكن است منظور كسانى كه آيه دوم را ناسخ آيه اول دانسته اند همان ((تخصيص )) بوده باشد. به هر حال در پايان آيه هشدار مى دهد به طايفه اوس و خزرج و همه مسلمانان جهان كه به هوش باشند، تنها اسلام آوردن كافى نيست ، مهم آن است كه ايمان و اسلام خود را تا واپسين ساعات عمر حفظ كنند، و با روشن ساختن آتشهاى خاموش شده كينه هاى دوران جاهلى و پيروى از تعصبهاى نابخردانه ، ايمان و اعمال پاك خود را بر باد ندهند، تا عاقبت و پايان كار آنها به بدبختى نگرايد، لذا با تاءكيد مى فرمايد: ((مراقب باشيد كه از دنيا جز با ايمان و اسلام بيرون نرويد. (و لا تموتن الا و انتم مسلمون ). دعوت به سوى اتحاد در آيه بحث نهايى كه همان ((مساءله اتحاد و مبارزه با هر گونه تفرقه )) باشد مطرح شده و مى فرمايد: ((همگى به ريسمان الهى چنگ بزنيد، و از هم پراكنده نشويد)) (و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا) درباره اينكه منظور از ((حبل الله )) (ريسمان الهى ) چيست ؟ مفسران احتمالات مختلفى ذكر كرده اند، بعضى مى گويند منظور از آن قرآن است ، و بعضى مى گويند اسلام ، و بعضى ديگر گفته اند منظور خاندان پيامبر و ائمه معصومين هستند. در رواياتى كه از پيامبر صلى اللّه عليه و آله و ائمه اهل بيت نقل شده نيز همين تعبيرات گوناگون ديده مى شود، مثلا در تفسير در ((الدر المنثور)) از پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و در كتاب ((معانى الاخبار)) از امام سجاد (عليه السلام ) نقل شده كه فرمودند: ((حبل الله قرآن است ))، و در تفسير ((عياشى )) از امام باقر (عليه السلام ) كه فرمود: ((ريسمان الهى آل محمد صلى اللّه عليه و آله مى باشند، كه مردم ماءمور به تمسك به آن هستند.)) ولى نه اين احاديث و نه آن تفسيرها، هيچ كدام با يكديگر اختلاف ندارند، زيرا منظور از ريسمان الهى هر گونه وسيله ارتباط با ذات پاك خداوند است ، خواه اين وسيله ، اسلام باشد، يا قرآن ، يا پيامبر و اهل بيت او، و به عبارت ديگر تمام آنچه گفته شد، در مفهوم وسيع ((ارتباط با خدا)) كه از معنى ((حبل الله )) استفاده مى شود، جمع است . تعبير به (حبل الله ) براى چيست ؟ نكته جالب اينكه تعبير از اين امور به ((حبل الله )) در واقع اشاره به يك حقيقت است ، كه انسان در شرائط عادى و بدون داشتن مربى و راهنما، در قعر دره طبيعت ، و چاه تاريك غرائز سركش ، و جهل و نادانى باقى خواهد ماند. و براى نجات از اين دره و بر آمدن از اين چاه نياز به رشته و ريسمان محكمى دارد كه به آن چنگ بزند و بيرون آيد، اين رشته محكم همان ارتباط با خدا از طريق قرآن و آورنده قرآن و جانشينان واقعى او مى باشد، كه مردم را از سطوح پائين و پست بالا برده و به آسمان تكامل معنوى و مادى مى رسانند. دشمنان ديروز و برادران امروز سپس قرآن به نعمت بزرگ اتحاد و برادرى اشاره كرده و مسلمانان را به تفكر در وضع اندوه بار گذشته ، و مقايسه آن ((پراكندگى )) با اين ((وحدت )) دعوت مى كند، و مى گويد: ((فراموش نكنيد كه در گذشته چگونه با هم دشمن بوديد ولى خداوند در پرتو اسلام و ايمان دلهاى شما را به هم مربوط ساخت ، و شما دشمنان ديروز، برادران امروز شديد)) (و اذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا) و جالب توجه اينكه كلمه نعمت را دو بار در اين جمله تكرار كرده و به اين طريق اهميت موهبت اتفاق و برادرى را گوش زد مى كند. نكته ديگر اينكه مساءله تاءليف قلوب مؤ منان را به خود نسبت داده ، مى گويد: ((خدا در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد)) و با اين تعبير، اشاره به يك معجزه اجتماعى اسلام شده ، زيرا اگر سابقه دشمنى و عداوت پيشين عرب را درست دقت كنيم كه چگونه كينه هاى ريشه دار در طول سالهاى متمادى در دلهاى آنها انباشته شده بود، و چگونه يك موضوع جزئى و ساده كافى بود آتش جنگ خونينى در ميان آنها بيفروزد مخصوصا با توجه به اينكه مردم نادان و بى سواد و نيمه وحشى معمولا افرادى لجوج و انعطاف ناپذيرند، و به آسانى حاضر به فراموش كردن كوچكترين مسائل گذشته نيستند، در اين صورت اهميت اين ((معجزه بزرگ اجتماعى )) اسلام آشكار مى شود، و ثابت مى گردد كه از طرق عادى و معمولى امكان پذير نبود كه در طى چند سال ، از چنان ملت پراكنده و كينه توز و نادان و بى خبر، ملتى واحد و متحد و برادر بسازند. اعتراف مورخان و دانشمندان اهميت موضوع فوق (وحدت و برادرى در ميان قبائل كينه توز عرب ) از نظر دانشمندان و مورخان حتى دانشمندان و مورخان غير مسلمان مخفى نمانده و همگى با اعجاب فراوان از آن ياد كرده اند، به عنوان نمونه : ((جان ديون پورت )) دانشمند معروف انگليسى مى نويسد:((... محمد يك نفر عرب ساده ، قبائل پراكنده كوچك و برهنه و گرسنه كشور خودش را مبدل به - يك جامعه فشرده و با انضباط نمود و در ميان ملل روى زمين آنها را با صفات و اخلاق تازه اى معرفى كرد، و در كمتر از سى سال ، اين طرز و روش امپراطور قسطنطنيه را مغلوب كرد، و سلاطين ايران را از بين برد. سوريه و بين النهرين و مصر را تسخير كرد و دامنه فتوحاتش را از اقيانوس اطلس تا كرانه درياى خزر و تا رود سيحون بسط داد. ((توماس كارل )) مى گويد: ((خداوند عرب را بوسيله اسلام از تاريكيها بسوى روشنائيها هدايت فرمود، از ملت خموش و راكدى كه نه صدائى از آن مى آمد و نه حركتى محسوس بود، ملتى بوجود آورد كه از گمنامى بسوى شهرت ، از سستى بسوى بيدارى ، از پستى بسوى فراز، و از عجز و ناتوانى بسوى نيرومندى سوق داده شده ، نورشان از چهار سوى جهان مى تابيد. از اعلان اسلام يك قرن بيشتر نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هندوستان و پاى ديگرى در اندلس نهادند و بالاخره در همين مدت كوتاه اسلام بر نصف دنيا نورافشانى مى كرد)). ((دكتر گوستاولوبون )) به اين حقيقت اين چنين اعتراف كرده است :((... تا زمان اين حادثه حيرت انگيز يعنى ((اسلام )) كه دفعتا نژاد عرب را به لباس جهانگيرى و خلاق معانى بما نشان داد، هيچيك از قسمتهاى عربستان نه جزء تاريخ تمدن شمرده مى شد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود. ((نهرو)) دانشمند و سياستمدار فقيد هندى در اين باره مى نويسد:((... سرگذشت عرب و داستان اينكه چگونه به سرعت در آسيا و اروپا و افريقا توسعه يافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى را بوجود آوردند يكى از شگفتيهاى تاريخ بشرى مى باشد، نيرو و فكر تازه اى كه عربها را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد بنفس و قدرت سرشار ساخت ((اسلام )) بود...)). سپس قرآن مى گويد:((شما در گذشته در لبه گودالى از آتش بوديد كه هر آن ممكن بود در آن سقوط كنيد و همه چيز شما خاكستر گردد))، اما خداوند شما را نجات داد و از اين پرتگاه به نقطه امن و امانى كه همان نقطه برادرى و محبت بود رهنمون ساخت . (و كنتم على شفا حفرة من النار فانقذكم منها) ((شفا)) در اصل لغت به كناره چاه و يا خندق و مانند آن گويند، و شايد اطلاق ((شفه )) بر لب نيز بهمين مناسبت باشد، و همچنين استعمال اين كلمه در بهبودى از بيمارى نيز بخاطر آن است كه انسان در كناره ((سلامت و تندرستى )) قرار مى گيرد. در اينكه منظور از ((نار)) در آيه آتش دوزخ است يا آتش هاى اين جهان در ميان مفسران گفتگو شده است ، ولى با توجه به مجموع آيه چنين بنظر مى رسد كه نار كنايه از جنگها و نزاعهائى بوده كه هر لحظه در دوران جاهليت به بهانه اى در ميان اعراب شعله ور مى شد، قرآن مجيد باين جمله اوضاع خطرناك عصر جاهليت را منعكس مى سازد كه هر لحظه خطر جنگ و خونريزى آنها را تهديد مى كرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلما با نجات يافتن از وضع خطرناك گذشته از آتش سوزان دوزخ نيز نجات يافتند. در پايان آيه براى تاءكيد بيشتر مى گويد: ((خداوند اين چنين آيات خود را روشن مى سازد تا هدايت شويد)) (كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون ). بنابراين هدف نهايى هدايت و نجات شما است و چون پاى منافع و سرنوشت شما در ميان است بايد به آنچه گفته شد اهميت فراوان دهيد. نقش اتحاد در بقاى ملتها با تمام گفتگوهايى كه درباره اثر اعجاز آميز اتحاد در پيشرفت اهداف اجتماعى و سربلندى اجتماعات گفته شده است ، مى توان گفت هنوز اثر واقعى آن شناخته نشده است . امروز سدهاى عظيمى در نقاط مختلف جهان برپا شده كه مبداء توليد بزرگترين نيروهاى صنعتى است و سرزمينهاى وسيعى را زير پوشش آبيارى و روشنائى خود قرار داده است ، اگر درست فكر كنيم مى بينيم اين قدرت عظيم چيزى جز نتيجه بهم پيوستن قدرتهاى ناچيز دانه هاى باران نيست و آنگاه به اهميت اتحاد و كوششهاى دسته جمعى انسانها واقف مى شويم . در احاديث فراوانى كه از پيامبر و پيشوايان بزرگ اسلام به ما رسيده به لزوم و اهميت اين موضوع با عبارات مختلفى اشاره شده است : در يك مورد پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله مى فرمايد: ((المؤ من للمؤ من كالبنيان يشيد بعضه بعضا؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن جزء ديگر را محكم نگاه مى دارد)). و نيز فرمود: ((المؤ منون كالنفس الواحدة ؛ ((مؤ منان همچون يك روحند)). و نيز مى فرمايد: ((مثل المؤ منين فى توادهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمى ؛ مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود)). ﴿103 دعوت به حق و مبارزه با فساد به دنبال آيات پيشين كه مساءله اخوت و اتحاد را توصيف مى كرد در اين آيه اشاره به مساءله ((امر به معروف )) و ((نهى از منكر)) شده كه در حقيقت يك پوشش اجتماعى براى محافظت جمعيت است ، زيرا اگر مساءله امر به معروف و نهى از منكر در ميان نباشد عوامل مختلفى كه دشمن بقاى ((وحدت اجتماعى )) هستند، همچون موريانه از درون ، ريشه هاى اجتماع را مى خورند، و آن را از هم متلاشى مى سازند، بنابراين حفظ وحدت اجتماعى بدون نظارت عمومى ممكن نيست !. در آيه فوق دستور داده شده كه همواره در ميان مسلمانان بايد امتى باشند كه اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى را انجام دهند: مردم را به نيكى ها دعوت كنند، و از بديها باز دارند.(و لتكن منكم امة يدعون الى الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر). ((امت )) در اصل از ماده ((ام )) به معنى هر چيزى است كه اشياء ديگرى به آن بضميمه گردد و به همين جهت ((امت )) به جماعتى كه جنبه وحدتى در ميان آنها باشد گفته مى شود خواه وحدت از نظر زمان يا از نظر مكان و يا از نظر هدف و مرام باشد، بنابراين به اشخاص متفرق و پراكنده ((امت )) گفته نمى شود. و در پايان آيه تصريح مى كند كه فلاح و رستگارى تنها از اين راه ممكن است . (و اولئك هم المفلحون ). سؤ ال : در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه ظاهر ((منكم امة )) اين است كه اين امت بعضى از جمعيت مسلمانان را تشكيل مى دهد، نه همه آنها را، و به اين ترتيب وظيفه امر به معروف و نهى از منكر جنبه عمومى نخواهد داشت ، بلكه وظيفه طايفه خاصى است ، اگر چه انتخاب و تربيت اين جمعيت ، وظيفه همه مردم است ، و به عبارت ديگر اين دو وظيفه واجب كفائى است نه عينى ، با اينكه از ديگر آيات قرآن بر مى آيد كه اين دو وظيفه جنبه عمومى دارد، و به عبارت ديگر واجب عينى است نه واجب كفائى ، مثلا در چند آيه بعد از اين آيه مى خوانيم : ((كنتم خير امة اخرجت للناس تاءمرون بالمعروف و تنهون عن المنكر؛ شما بهترين امتى بوديد كه بسود مردم مبعوث شديد، چه اينكه امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد)) و در سوره ((والعصر)) مى فرمايد: ((همه مردم در زيانند جز آنان كه ايمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصيه به صبر و استقامت مى كنند)) طبق اين آيات و مانند آنها اين دو وظيفه اختصاص به دسته معينى ندارد. پاسخ: دقت در مجموع اين آيات پاسخ سؤ ال را روشن مى سازد، زيرا چنين استفاده مى شود كه ((امر به معروف و نهى از منكر)) دو مرحله دارد: يكى ((مرحله فردى )) كه هر كس ‍ موظف است به تنهائى ناظر اعمال ديگران باشد، و ديگرى ((مرحله دسته جمعى )) كه امتى مؤ ظفند براى پايان دادن به نابسامانيهاى اجتماع دست به دست هم بدهند و با يكديگر تشريك مساعى كنند. قسمت اول وظيفه عموم مردم است ، و چون جنبه فردى دارد طبعا شعاع آن محدود بتوانايى فرد است ، اما قسمت دوم شكل واجب كفائى به خود مى گيرد و چون جنبه دسته جمعى دارد و شعاع قدرت آن وسيع و طبعا از شئون حكومت اسلامى محسوب مى شود. اين دو شكل از مبارزه با فساد و دعوت به سوى حق ، از شاهكارهاى قوانين اسلامى محسوب مى گردد، و مساءله تقسيم كار را در سازمان حكومت اسلامى و لزوم تشكيل يك گروه نظارت بر وضع اجتماعى و سازمانهاى حكومت مشخص مى سازد. سابق بر اين در ممالك اسلامى (و امروز در پاره اى از كشورهاى اسلامى ، مانند حجاز ) با الهام از آيه فوق تشكيلاتى مخصوص مبارزه با فساد و دعوت به انجام مسئوليتهاى اجتماعى به نام اداره حسبه و ماءموران آن به نام ((محتسب )) و يا آمرين به معروف وجود داشته است كه ماءمور بودند با همكارى يكديگر با هر گونه فساد و زشتكارى در ميان مردم ، و يا هر گونه ظلم و فساد در دستگاه حكومت مبارزه كنند، و هم چنين مردم را به كارهاى نيك و پسنديده تشويق نمايند. بنابراين وجود اين جمعيت با آن قدرت وسيع ، هيچ گونه منافاتى با عمومى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر در شعاع فرد و با قدرت محدود ندارد. از آنجا كه اين بحث از مباحث مهم قرآن مجيد است ، و در آيات فراوانى به آن اشاره شده ، لازم است نكاتى را در اينجا يادآور شويم : 1 - ((معروف )) و ((منكر)) چيست ؟ ((معروف )) در لغت به معنى شناخته شده (از ماده عرف ) و ((منكر)) به معنى ن ((ناشناس )) (از ماده انكار) است . و به اين ترتيب كارهاى نيك ، امورى شناخته شده ، و كارهاى زشت و ناپسند، امورى ناشناس معرفى شده اند. چه اينكه فطرت پاك انسانى با دسته اول آشنا و با دوم ناآشنا است ! 2 - آيا امر به معروف يك وظيفه عقلى است يا تعبدى ؟ جمعى از دانشمندان اسلامى معتقدند كه وجوب اين دو وظيفه تنها با دليل نقلى ثابت شده ، و عقل فرمان نمى دهد كه انسان ديگرى را از كار بدى كه زيانش تنها متوجه خود او است باز دارد. ولى با توجه به پيوندهاى اجتماعى و اينكه هيچ كار بدى در اجتماع انسانى در نقطه خاصى محدود نمى شود، بلكه هر چه باشد همانند آتشى ممكن است به نقاط ديگر سرايت كند، عقلى بودن اين دو وظيفه مشخص مى شود. به عبارت ديگر: در اجتماع چيزى به عنوان ضرر فردى وجود ندارد، و هر زيان فردى امكان اين را دارد كه به صورت يك زيان اجتماعى در آيد، و به همين دليل منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه مى دهد كه در پاك نگه داشتن محيط زيست خود از هر گونه تلاش و كوششى خوددارى نكنند. اتفاقا در بعضى از احاديث به اين موضوع اشاره شده است . از پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله چنين نقل شده كه فرمود: ((يك فرد گنهكار، در ميان مردم همانند كسى است كه با جمعى سوار كشتى شود، و به هنگامى كه در وسط دريا قرار گيرد تبرى برداشته و به سوراخ كردن موضعى كه در آن نشسته است بپردازد، و هر گاه به او اعتراض كنند، در جواب بگويد من در سهم خود تصرف مى كنم !، اگر ديگران او را از اين عمل خطرناك باز ندارند، طولى نمى كشد كه آب دريا به داخل كشتى نفوذ كرده و يكباره همگى در دريا غرق مى شوند)). پيامبر صلى اللّه عليه و آله با اين مثال جالب منطقى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را مجسم ساخته ، و حق نظارت فرد بر اجتماع را يك حق طبيعى كه ناشى از پيوند سرنوشتهاست ، مى داند. 3 - اهميت امر به معروف و نهى از منكر علاوه بر آيات فراوان قرآن مجيد احاديث زيادى در منابع معتبر اسلامى نيز درباره اهميت اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى وارد شده است كه در آنها به خطرات و عواقب شومى كه بر اثر ترك اين دو وظيفه در جامعه بوجود مى آيد اشاره گرديده ، به عنوان نمونه : 1 - امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: ((ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة عظيمة بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و ينتصف من الاعداء و يستقيم الامر؛ امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه بزرگ الهى است كه بقيه فرائض با آنها برپا مى شوند، و بوسيله اين دو، راهها امن مى گردد، و كسب و كار مردم حلال مى شود، حقوق افراد تاءمين مى گردد، و در سايه آن زمينها آباد، و از دشمنان انتقام گرفته مى شود، و در پرتو آن همه كارها روبراه مى گردد)). <145> 2 - پيغمبر اكرم مى فرمايد: ((من امر بالمعروف و نهى عن المنكر فهو خليفة الله فى ارضه و خليفة رسول الله و خليفة كتابه ؛ كسى كه امر به معروف و نهى از منكر كند جانشين خداوند در زمين ، و جانشين پيامبر و كتاب او است )). <146> از اين حديث بخوبى استفاده مى شود كه اين فريضه بزرگ قبل از هر چيز يك برنامه الهى است و بعثت پيامبران و نزول كتب آسمانى همه جزء اين برنامه است . 3 - مردى خدمت پيامبر آمد - در حالى كه حضرت بر فراز منبر نشسته بود - پرسيد. من خير الناس ؛ از همه مردم بهتر كيست ؟ پيامبر فرمود: ((آمرهم بالمعروف و انهاهم عن المنكر و اتقاهم لله و ارضاهم ؛ آن كس كه از همه بيشتر امر به معروف و نهى از منكر كند و آن كس كه از همه پرهيزگارتر باشد و در راه خشنودى خدا از همه بيشتر گام بردارد)). <147> 4 - در حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله نقل شده كه فرمود: ((بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد و گرنه خداوند ستمگرى را بر شما مسلط مى كند كه نه به پيران احترام مى گذارد، و نه به خوردسالان رحم مى كند، نيكان و صالحان شما دعا مى كنند ولى مستجاب نمى شود و از خداوند يارى مى طلبند اما خدا به آنها كمك نمى كند و حتى توبه مى كنند و خدا از گناهانشان در نمى گذرد)). <148> اينها همه واكنش طبيعى اعمال جمعيتى است كه اين وظيفه بزرگ اجتماعى را تعطيل كنند زيرا بدون نظارت عمومى ، جريان امور از دست نيكان خارج مى شود، و بدان ميدان اجتماع را تسخير مى كنند، و اينكه در حديث فوق مى فرمايد حتى توبه آنها قبول نمى شود به خاطر آن است كه توبه با ادامه سكوت آنها در برابر مفاسد مفهوم صحيحى ندارد مگر اينكه در برنامه خود تجديد نظر كنند. 5 - على (عليه السلام ) مى فرمايد: ((و ما اعمال البر كلها و الجهاد فى سبيل الله عند الامر بالمعروف و النهى عن المنكر الا كنفثة فى بحر لجى ؛ تمام كارهاى نيك و حتى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر چون آب دهان است در برابر درياى پهناور! <149> اين همه تاءكيدات به خاطر آن است كه اين دو وظيفه بزرگ در حقيقت ضامن اجراى بقيه وظائف فردى و اجتماعى است ، و در حكم روح و جان آنها محسوب مى شود، و با تعطيل آنها تمام احكام و اصول اخلاقى ارزش خود را از دست خواهد داد. 4 - آيا امر به معروف موجب سلب آزادى است ؟ در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت با اينكه به طور مسلم زندگانى دسته جمعى براى افراد بشر فوائد و بركات فراوانى دارد و حتى اين نوع مزايا انسان را وادار به زندگانى اجتماعى كرده است ، ولى در مقابل آن محدوديتهائى نيز براى او ببار مى آورد، و چون در برابر فوائد بيشمار زندگى دسته جمعى ضرر اين نوع محدوديتها جزئى و ناچيز است لذا بشر از روز اول تن به زندگى اجتماعى داده و محدوديتها را پذيرفته است ، و از آنجا كه در زندگى اجتماعى سرنوشت افراد بهم مربوط است ، و به اصطلاح افراد اجتماع در سرنوشت يكديگر اثر دارند حق نظارت در اعمال ديگران حق طبيعى و خاصيت زندگى دسته جمعى است ، چنانچه اين مطلب به طرز جالبى در حديثى كه سابقا از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله نقل كرديم آمده است . بنابراين انجام اين فريضه نه تنها با آزاديهاى فردى مخالف نيست ، بلكه وظيفه اى است كه افراد در مقابل يكديگر دارند. 5 - آيا امر به معروف توليد هرج و مرج نمى كند؟ سؤ ال ديگرى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه : هر گاه بنا شود كه همه مردم در وضع اجتماع دخالت كرده و بر اعمال يكديگر نظارت كنند، توليد هرج و مرج و برخوردهاى مختلف در جامعه مى گردد، و با مساءله تقسيم وظائف و مسئوليتها در اجتماع مخالف است . در پاسخ اين سؤ ال بايد گفت : از بحثهاى گذشته اين حقيقت روشن شد كه امر به معروف و نهى از منكر داراى دو مرحله است ، مرحله نخست كه جنبه عمومى دارد، شعاع آن محدود است ، و از تذكر و اندرز دادن و اعتراض و انتقاد نمودن و مانند آن تجاوز نمى كند، مسلما يك اجتماع زنده بايد تمام نفراتش در برابر مفاسد داراى چنين مسئوليتى باشند. ولى مرحله دوم كه مخصوص جمعيت معينى است و از شؤ ون حكومت اسلامى محسوب مى شود، قدرت بسيار وسيعى دارد، به اين معنى كه اگر نياز به شدت عمل و حتى قصاص و اجراى حدود باشد اين جمعيت اختيار دارند كه زير نظر حاكم شرع و متصديان حكومت اسلامى انجام وظيفه كنند. بنابراين با توجه به مراحل مختلف امر به معروف و نهى از منكر، و حدود و مقررات هر يك ، نه تنها هرج و مرجى در اجتماع توليد نمى شود، بلكه اجتماع از صورت يك جامعه مرده و فاقد تحرك بيرون آمده به يك جامعه زنده تبديل مى گردد. 6 - امر به معروف از خشونت جدا است ؟ در پايان اين بحث تذكر اين نكته نيز لازم است كه بايد در انجام اين فريضه الهى و دعوت به سوى حق و مبارزه با فساد، دلسوزى و حسن نيت و پاكى هدف را فراموش نكرد، و جز در موارد ضرورت از راههاى مسالمت آميز وارد شد، نبايد انجام اين وظيفه را مساوى با خشونت گرفت . ولى متاءسفانه بعضى افراد به هنگام انجام اين وظيفه ، در غير مورد ضرورت ، از راه خشونت آميز وارد مى شوند، و گاهى متوسل به الفاظ زشت و زننده مى گردند، و لذا مى بينيم اين نوع امر به معروف ها نه تنها اثر خوبى از خود نمى گذارد، بلكه گاهى نتيجه معكوس هم مى دهد، در حالى كه روش پيامبر صلى اللّه عليه و آله و سيره ائمه هدى (عليهمالسلام ) نشان مى دهد كه آنها به هنگام اجراى اين دو وظيفه آنها را با نهايت لطف و محبت مى آميختند، و به همين دليل سرسخت ترين افراد به زودى در برابر آنها تسليم مى شدند. در تفسير ((المنار)) در ذيل آيه چنين مى خوانيم : جوانى به خدمت پيامبر آمد و عرض كرد: اى پيامبر خدا آيا به من اجازه مى دهى زنا كنم ؟! با گفتن اين سخن فرياد مردم بلند شد و از گوشه و كنار به او اعتراض كردند، ولى پيامبر با خونسردى و ملايمت فرمود: نزديك بيا، جوان نزديك آمد، و در برابر پيامبر نشست ، حضرت با محبت از او پرسيد آيا دوست دارى با مادر تو چنين كنند؟ گفت : نه فدايت شوم ، فرمود: همينطور مردم راضى نيستند با مادرانشان چنين شود، آيا دوست دارى با دختر تو چنين كنند؟ گفت نه فدايت شوم ، فرمود: همينطور مردم درباره دخترانشان راضى نيستند، بگو ببينم آيا براى خواهرت مى پسندى ؟! جوان مجددا انكار كرد (و از سؤ ال خود به كلى پشيمان شد) پيامبر سپس دست بر سينه او گذاشت و در حق او دعا كرد و فرمود: ((خدايا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگى به بى عفتى نگاه دار)). از آن به بعد منفورترين كار در نزد اين جوان زنا بود!... اين بود نتيجه ملايمت و محبت در نهى از منكر. ﴿104 در اين آيه مجددا بحث در پيرامون مساءله اتحاد و پرهيز از تفرقه و نفاق است ، اين آيه مسلمانان را از اينكه همانند اقوام پيشين ، همچون يهود و نصارى ، راه تفرقه و اختلاف را پيش ‍ گيرند و عذاب عظيم براى خود بخرند برحذر مى دارد، و در حقيقت آنها را به مطالعه تاريخ پيشينيان ، و سرنوشت دردناك آنها پس از اختلاف و تفرقه دعوت مى كند. مى فرمايد: ((و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند (آن هم ) پس از آنكه نشانه هاى روشن (پروردگار) به آنان رسيد! و آنها عذاب عظيمى دارند)) (و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البينات و اولئك لهم عذاب عظيم ). اصرار و تاءكيد قرآن مجيد در اين آيات ، درباره اجتناب از تفرقه و نفاق ، اشاره به اين است كه اين حادثه در آينده در اجتماع آنها وقوع خواهد يافت زيرا هر كجا قرآن در ترساندن از چيزى زياد اصرار نموده اشاره به وقوع و پيدايش آن مى باشد. پيامبر اسلام نيز اين پيش بينى را قبلا كرد و صريحا به مسلمانان خبر داد كه : ((قوم يهود بعد از موسى 71 فرقه شدند و مسيحيان 72 فرقه و امت من بعد از من 73 فرقه خواهند شد)). <150> ظاهرا عدد 70 اشاره به كثرت است و به اصطلاح ((عدد تكثيرى )) است نه ((شمارشى )) يعنى در ميان يهود يك طايفه بر حق بودند و ((طوائف زيادى )) بر باطل ، در ميان مسيحيان طوائف باطل فزونى گرفتند و حق همچنان در يك طايفه بود، و در ميان مسلمانان اختلافات باز هم فزونى خواهد گرفت . و طبق آنچه قرآن مجيد اشاره كرده و پيغمبر اكرم نيز خبر داده بود مسلمانان بعد از وفات او از طريق مستقيم كه يك راه بيش نبود منحرف شدند در عقايد مذهبى و حتى در خود دين پراكنده گشتند و به تكفير يكديگر پرداختند، تا آنجا كه در ميان آنان گاه شمشير، و گاه سب و لعن حكومت مى كرد، كار بجائى كشيد كه بعضى از مسلمانان جان و مال همديگر را حلال مى دانستند و حتى بقدرى ميان مسلمانان عداوت و دشمنى ايجاد شده بود كه بعضى حاضر مى شدند به كفار بپيوندند و با برادران دينى خود جنگ كنند! بدين ترتيب اتحاد و وحدت كه رمز موفقيت مسلمانان پيشين بود به نفاق و اختلاف مبدل گشت ، در نتيجه زندگى سعادتمندانه آنان به يك زندگى شقاوت بار تبديل شد، و عظمت ديرين خود را از دست دادند. اما عذاب آخرت آن چنان كه خدا در قرآن بيان كرده است فوق العاده از اين عذاب هم شديدتر خواهد بود و در انتظار تفرقه اندازان و اختلاف گرايان است . لذا در پايان آيه مى فرمايد ((كسانى كه با بودن ادله روشن در دين چنان اختلاف كنند به عذاب عظيم و دردناكى گرفتار مى گردند)). (اولئك لهم عذاب ). بى شك نتيجه فورى اختلاف و نفاق ذلت و خوارى است و سر ذلت و خوارى هر ملت را در اختلاف و نفاق آنان بايد جستجو كرد، جامه اى كه اساس قدرت و اركان همبستگى هاى آن با تيشه هاى تفرقه در هم كوبيده شود، سرزمين آنان براى هميشه جولانگاه بيگانگان و قلمرو حكومت استعمارگران خواهد بود، راستى چه عذاب بزرگى است ! ﴿105 چهره هاى نورانى و تاريك به دنبال هشدارى كه در آيات سابق درباره تفرقه و نفاق و بازگشت به آثار دوران كفر و جاهليت داده شد، در اين دو آيه به نتايج نهائى آنها اشاره مى شود كه چگونه كفر و تفرقه و نفاق و بازگشت به جاهليت ، موجب رو سياهى است و چگونه اسلام و ايمان و اتحاد و صميميت موجب رو سفيدى است . نخست مى گويد: ((در روز رستاخيز چهره هايى نورانى و چهره هايى تاريك و سياه خواهد بود)). (يوم تبيض وجوه و تسود وجوه ) سپس مى فرمايد: به آنها كه چهره هاى سياه و تاريك دارند گفته مى شود: ((چرا بعد از ايمان ، راه كفر را پيموديد و چرا بعد از اتحاد در پرتو اسلام ، راه نفاق و جاهليت را پيش گرفتيد؟ پس اكنون بچشيد عذاب را در برابر آنچه كفر ورزيديد)). (فاما الذين اسودت و جوههم اكفرتم بعد ايمانكم فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون .) ولى در مقابل آنها مؤ منان متحد، غرق در درياى رحمت الهى خواهند بود و جاودانه در آن زندگى آرام بخش بسر مى برند. بارها يادآور شده ايم كه حالت و كيفيات زندگى انسان و پاداش و كيفرهاى او در جهان ديگر تجسمى از اعمال و روحيات و افكار او در اين جهان است ، و به تعبير ديگر: هر كارى كه از انسان در اين جهان سر مى زند آثار وسيع و گسترده اى در روح انسان باقى مى گذارد كه در اين دنيا ممكن است به آسانى درك نشود، ولى در رستاخيز، پس از دگرگونيها و تكاملهايى كه در آن رخ مى دهد. با واقعيت حقيقى خود جلوه مى كند و چون در آنجا حاكميت و تجلى روح بيشتر است آثار آن حتى در جسم منعكس خواهد شد. همانطور كه ايمان و اتحاد در اين جهان مايه رو سفيدى است ، و به عكس ، ملت پراكنده و بى ايمان مردمى رو سياهند، در جهان ديگر اين رو سياهى و رو سفيدى مجازى دنيا شكل ((حقيقى )) به خود مى گيرد، و صاحبان آنها با چهره ه اى سفيد و درخشان ، و يا سياه و تاريك محشور مى گردند. در آيات ديگر قرآن نيز به اين حقيقت اشاره شده از جمله درباره كسانى كه پشت سر هم مرتكب گناه مى شوند مى خوانيم : ((كانما اغشيت وجوههم قطعا من الليل مظلما؛ گوئى صورت آنها را پاره ه اى تاريك شب پوشانيده است (سوره يونس آيه 27). و درباره آنهائى كه بر خدا دروغ مى بندند مى فرمايد: ((و يوم القيامة ترى الذين كذبوا على الله وجوههم مسودة ؛ در روز رستاخيز كسانى را كه بر خدا دروغ بستند مى بينى كه چهره هايشان سياه است ! (سوره زمر آيه 60) - و همه اينها بازتابى است از اعمال آنها در دنيا. سپس به نفطه مقابل اين گروه در آيه بعد اشاره كرده ، مى فرمايد: ((اما آنها كه چهرهايشان سفيد و نورانى است در رحمت خداوند جاودانه مى مانند (و اما الذين ابيضت وجوههم ففى رحمة الله هم فيها خالدون ). آرى ايمان مايه روسفيدى در دنيا و آخرت و سبب آرميدن در رحمت الهى در هر دو جهان است . ﴿106 چهره هاى نورانى و تاريك به دنبال هشدارى كه در آيات سابق درباره تفرقه و نفاق و بازگشت به آثار دوران كفر و جاهليت داده شد، در اين دو آيه به نتايج نهائى آنها اشاره مى شود كه چگونه كفر و تفرقه و نفاق و بازگشت به جاهليت ، موجب رو سياهى است و چگونه اسلام و ايمان و اتحاد و صميميت موجب رو سفيدى است . نخست مى گويد: ((در روز رستاخيز چهره هايى نورانى و چهره هايى تاريك و سياه خواهد بود)). (يوم تبيض وجوه و تسود وجوه ) سپس مى فرمايد: به آنها كه چهره هاى سياه و تاريك دارند گفته مى شود: ((چرا بعد از ايمان ، راه كفر را پيموديد و چرا بعد از اتحاد در پرتو اسلام ، راه نفاق و جاهليت را پيش گرفتيد؟ پس اكنون بچشيد عذاب را در برابر آنچه كفر ورزيديد)). (فاما الذين اسودت و جوههم اكفرتم بعد ايمانكم فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون .) ولى در مقابل آنها مؤ منان متحد، غرق در درياى رحمت الهى خواهند بود و جاودانه در آن زندگى آرام بخش بسر مى برند. بارها يادآور شده ايم كه حالت و كيفيات زندگى انسان و پاداش و كيفرهاى او در جهان ديگر تجسمى از اعمال و روحيات و افكار او در اين جهان است ، و به تعبير ديگر: هر كارى كه از انسان در اين جهان سر مى زند آثار وسيع و گسترده اى در روح انسان باقى مى گذارد كه در اين دنيا ممكن است به آسانى درك نشود، ولى در رستاخيز، پس از دگرگونيها و تكاملهايى كه در آن رخ مى دهد. با واقعيت حقيقى خود جلوه مى كند و چون در آنجا حاكميت و تجلى روح بيشتر است آثار آن حتى در جسم منعكس خواهد شد. همانطور كه ايمان و اتحاد در اين جهان مايه رو سفيدى است ، و به عكس ، ملت پراكنده و بى ايمان مردمى رو سياهند، در جهان ديگر اين رو سياهى و رو سفيدى مجازى دنيا شكل ((حقيقى )) به خود مى گيرد، و صاحبان آنها با چهره ه اى سفيد و درخشان ، و يا سياه و تاريك محشور مى گردند. در آيات ديگر قرآن نيز به اين حقيقت اشاره شده از جمله درباره كسانى كه پشت سر هم مرتكب گناه مى شوند مى خوانيم : ((كانما اغشيت وجوههم قطعا من الليل مظلما؛ گوئى صورت آنها را پاره ه اى تاريك شب پوشانيده است (سوره يونس آيه 27). و درباره آنهائى كه بر خدا دروغ مى بندند مى فرمايد: ((و يوم القيامة ترى الذين كذبوا على الله وجوههم مسودة ؛ در روز رستاخيز كسانى را كه بر خدا دروغ بستند مى بينى كه چهره هايشان سياه است ! (سوره زمر آيه 60) - و همه اينها بازتابى است از اعمال آنها در دنيا. سپس به نفطه مقابل اين گروه در آيه بعد اشاره كرده ، مى فرمايد: ((اما آنها كه چهرهايشان سفيد و نورانى است در رحمت خداوند جاودانه مى مانند (و اما الذين ابيضت وجوههم ففى رحمة الله هم فيها خالدون ). آرى ايمان مايه روسفيدى در دنيا و آخرت و سبب آرميدن در رحمت الهى در هر دو جهان است . ﴿107 اين آيه اشاره به بحثهاى مختلف گذشته درباره اتحاد و اتفاق و ايمان و كفر و امر به معروف و نهى از منكر و نتايج و عواقب آنها كرده ، مى فرمايد: ((اينها آيات خدا است كه بحق بر تو مى خوانيم )) تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق ). سپس مى افزايد: آنچه بر اثر تخلف از اين دستورات دامن گير افراد مى شود، نتيجه اعمال خود آنها است ((و خداوند به هيچ كس ستم نمى كند))، (و ما الله يريد ظلما للعالمين ) بلكه اين آثار شوم همان است كه با دست خود براى خود فراهم ساختند. آيه بعد در حقيقت مشتمل بر دو دليل بر عدم صدور ظلم و ستم از ناحيه خدا است نخست اينكه خدائى كه مالك تمام هستى و موجودات اين جهان مى باشد ظلم و ستم درباره او مفهومى ندارد، كسى تعدى بديگرى مى كند كه فاقد چيزى باشد كه ديگران دارند. به علاوه ظلم و ستم درباره كسى مفهوم دارد كه ممكن است بدون جلب رضايت او كارى صورت گيرد اما آن كس كه تمام امور هستى از آغاز تا پايان به او باز مى گردد و هيچكس ‍ بدون اذن او نمى تواند كارى انجام دهد ظلم و ستم از ناحيه او ممكن نيست . قرآن مى گويد: ((و (چگونه ممكن است خدا ستمكند در حالى كه ) آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است مال اوست و همه كارها به سوى او باز مى گردد))) و به فرمان اوست (و لله ما فى السموات و ما فى الارض و الى الله ترجع الامور). ﴿108