پیمایش
الإخلاص بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿1 اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿2 لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ﴿3 وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ ﴿4 الفلق بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ﴿1 مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ ﴿2 وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ ﴿3 وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ ﴿4 وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ ﴿5 الناس بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ ﴿1 مَلِكِ النَّاسِ ﴿2 إِلَٰهِ النَّاسِ ﴿3 مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ ﴿4 الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ ﴿5 مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ ﴿6

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

بگو: او خدای یکتاست؛ ﴿1 خدای بی نیاز [همه موجودات هستی که نیازمند و عین فقرند برای رفع نیازشان روی به او کنند و از حضرتش گدایی نمایند.] ﴿2 نزاده، و زاییده نشده است، ﴿3 و هیچ کس [در ذات و صفات] همانند و همتا و شبیه او نمی باشد. ﴿4 بگو: به پروردگار سپیده دم پناه می برم، ﴿1 از زیان مخلوقاتی که [با انحرافشان از قوانین الهی به انسان] ضرر می رسانند، ﴿2 و از زیان شب هنگامی که با تاریکی اش درآید [که در آن تاریکی انواع حیوانات موذی و انسان های فاسق و فاجر برای ضربه زدن به انسان در کمین اند] ﴿3 و از زیان زنان دمنده [که افسون و جادو] در گره ها [می دمند و با این کار شیطانی در زندگی فرد، خانواده و جامعه خسارت به بار می آورند] ﴿4 و از زیان حسود، زمانی که حسد می ورزد. ﴿5 بگو: پناه می برم به پروردگار مردم ﴿1 [به] پادشاه مردم ﴿2 [به] معبود مردم ﴿3 از زیان وسوسه گر کمین گرفته و پنهان، ﴿4 آنکه همواره در سینه های مردم وسوسه می کند ﴿5 از جنّیان و آدمیان. ﴿6

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره اخلاص مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 4 آيه است. محتوى و فضيلت سوره اخلاص اين سوره چنانكه از نامش پيدا است (سوره اخلاص و سوره توحيد) از توحيد پروردگار، و يگانگى او سخن مى گويد، و در چهار آيه كوتاه چنان توصيفى از يگانگى خداوند كرده كه نياز به اضافه ندارد. در شاءن نزول اين سوره از امام صادق (عليه السلام ) چنين نقل شده : يهود از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تقاضا كردند خداوند را براى آنها توصيف كند، پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سه روز سكوت كرد و پاسخى نگفت ، تا اين سوره نازل شد و پاسخ آنها را بيان كرد. در بعضى از روايات آمده كه اين سؤ ال كننده عبد الله بن صوريا يكى از سران معروف يهود بود، و در روايت ديگرى آمده كه عبد الله بن سلام چنين سؤ الى را از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مكه كرد، سپس ايمان آورد، و ايمان خود را همچنان مكتوم مى داشت . در روايات ديگرى آمده است كه مشركان مكه چنين سؤ الى را كرده اند. <1> در بعضى از روايات نيز آمده كه سؤ ال كنندگان گروهى از مسيحيان نجران بودند. در ميان اين روايات تضادى وجود ندارد زيرا ممكن است اين سؤ ال از ناحيه همه آنها مطرح شده باشد و اين خود دليلى است بر عظمت فوق العاده اين سوره كه پاسخگوى سؤ الات افراد و اقوام مختلف است . در فضيلت تلاوت اين سوره روايات زيادى در منابع معروف اسلامى آمده است كه حاكى از عظمت فوق العاده آن مى باشد از جمله : در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه فرمود: ايعجز احدكم ان يقراء ثلث القرآن فى ليلة ؟: ((آيا كسى از شما عاجز است از اينكه يك سوم قرآن را در يك شب بخواند))؟! يكى از حاضران عرض كرد: اى رسول خدا! چه كسى توانائى بر اين كار دارد؟! پيغمبر فرمود: اقرؤ اقل هو الله احد: سوره قل هو الله را بخوانيد. در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : هنگامى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر جنازه سعد بن معاذ نماز گزارد فرمود: هفتاد هزار ملك كه در ميان آنها جبرئيل نيز بود بر جنازه او نماز گزاردند! من از جبرئيل پرسيدم او به خاطر كدام عمل مستحق نماز گزاردن شما شد؟ گفت : به خاطر تلاوت ((قل هو الله احد)) در حال نشستن ، و ايستادن ، و سوار شدن ، و پياده روى و رفت و آمد. <2> و در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : ((كسى كه يك روز و شب بر او بگذرد و نمازهاى پنجگانه را بخواند و در آن قل هو الله احد را نخواند به او گفته مى شود يا عبد الله ! لست من المصلين !: 0اى بنده خدا! تو از نماز گزاران نيستى ))!. <3> در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ((كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد خواندن سوره قل هو الله احد را بعد از هر نماز ترك نكند، چرا كه هر كس آن را بخواند خداوند خير دنيا و آخرت را براى او جمع مى كند، و خودش و پدر و مادر و فرزندانش را مى آمرزد)). <4> از روايت ديگرى استفاده مى شود كه خواندن اين سوره به هنگام ورود به خانه روزى را فراوان مى كند و فقر را دور مى سازد. <5> روايات در فضيلت اين سوره بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد، و آنچه نقل كرديم تنها قسمتى از آن است . در اينكه چگونه سوره ((قل هو الله )) معادل يك سوم قرآن است ؟ بعضى گفته اند به خاطر اينكه قرآن مشتمل بر احكام و عقائد و تاريخ است ، و اين سوره بخش ((عقائد)) را به طور فشرده بيان مى كند. بعضى ديگر گفته اند: قرآن سه بخش است ((مبداء)) و ((معاد)) و ((آنچه در ميان اين دو)) قرار دارد، و اين سوره بخش اول را شرح مى دهد. اين سخن قابل قبول است كه تقريبا يك سوم قرآن پيرامون توحيد بحث مى كند و عصاره آن در سوره توحيد آمده . اين سخن را با حديث ديگرى در باره عظمت اين سوره پايان مى دهيم : از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) در باره سوره توحيد سؤ ال كردند، فرمود: ان الله عز و جل علم انه يكون فى آخر الزمان اقوام متعمقون ، فانزل الله تعالى قل هو الله احد، و الايات من سورة الحديد الى قوله : ((و هو عليم بذات الصدور)) فمن رام وراء ذلك فقد هلك : خداوند متعال مى دانست كه در آخر الزمان اقوامى مى آيند كه در مسائل تعمق و دقت مى كنند، لذا سوره قل هو الله احد، و آيات آغاز سوره حديد، تا عليم بذات الصدور را (پيرامون مباحث توحيد و خداشناسى ) نازل فرمود، هر كس بيش از آن را طلب كند هلاك مى شود. <6> تفسير : او يكتا و بى همتا است نخستين آيه از اين سوره در پاسخ سؤ الات مكررى كه از ناحيه اقوا افراد مختلف در زمينه اوصاف پروردگار شده بود مى فرمايد: ((بگو او خداوند يكتا و يگانه است )) (قل هو الله احد) <7> آغاز جمله با ضمير ((هو)) كه ضمير مفرد غائب است و از مفهوم مبهمى حكايت مى كند، در واقع رمز و اشاره اى به اين واقعيت است كه ذات مقدس او در نهايت خفاء است ، و از دسترس افكار محدود انسانها بيرون ، هر چند آثار او آنچنان جهان را پر كرده كه از همه چيز ظاهرتر و آشكارتر است ، چنانكه در آيه 53 سوره فصلت مى خوانيم : سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق : به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهيم تا آشكار گردد كه او حق است . سپس از اين حقيقت ناشناخته پرده برمى دارد و مى گويد: او خداوند يگانه و يكتا است . ضمنا معنى ((قل )) (بگو) در اينجا اين است كه اين حقيقت را ابراز و اظهار كن . در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است كه بعد از ذكر اين سخن فرمود: كفار و بت پرستان با اسم اشاره به بتهاى خود اشاره كرده ، مى گفتند: اين خدايان ما است اى محمد! تو نيز خدايت را توصيف كن تا او را ببينيم و درك كنيم خداوند اين آيات را نازل كرد: قل هو الله احد… ((ها)) در ((هو)) اشاره به تثبيت و توجه دادن به مطلب است ، ((واو)) ضمير غائب است و اشاره به غائب از ديد چشمها و دور از لمس حواس . <8> در حديث ديگرى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: در شب جنگ بدر خضر را در خواب ديدم ، از او خواستم چيزى به من ياد دهد كه به كمك آن بر دشمنان پيروز شوم گفت : بگو: يا هو، يا من لا هو الا هو، هنگامى كه صبح شد جريان را خدمت رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) عرض كردم ، فرمود: يا على ! علمت الاسم الاعظم : اى على (عليه السلام ) اسم اعظم به تو تعليم شده سپس اين جمله ورد زبان من در جنگ بدر بود…. <9> ((عمار ياسر)) هنگامى كه شنيد حضرت امير مؤ منان (عليه السلام ) اين ذكر را روز صفين به هنگام پيكار مى خواند، عرض كرد اين كنايات چيست ؟ فرمود: اسم اعظم خدا و ستون توحيد است <10> ((الله )) اسم خاص براى خداوند است ، و مفهوم سخن امام (عليه السلام ) اين است كه در همين يك كلمه به تمام صفات جلال و جمال او اشاره شده است ، و به همين جهت آن اسم اعظم الهى ناميده شده . اين نام جز بر خدا اطلاق نمى شود، در حالى كه نامهاى ديگر خداوند معمولا اشاره به يكى از صفات جمال و جلال او است مانند عالم و خالق و رازق و غالبا به غير او نيز اطلاق مى شود (مانند رحيم و كريم و عالم و قادر و…) با اين حال ريشه آن معنى وصفى دارد، و در اصل مشتق از ((وله )) به معنى تحير است ، چرا كه عقلها در ذات پاك او حيران است ، چنانكه در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است : الله معناه المعبود الذى ياله فيه الخلق ، و يؤ له اليه ، و الله هو المستور عن درك الابصار، المحجوب عن الاوهام و الخطرات : الله مفهومش ، معبودى است كه خلق در او حيرانند و به او عشق مى ورزند، الله همان كسى است كه از درك چشمها، مستور است ، و از افكار و عقول خلق محجوب . <11> گاه نيز آن را از ريشه ((الاهة )) (بر وزن و به معنى عبادت ) دانسته اند، و در اصل ((الاله )) است ، به معنى تنها معبود به حق . ولى همانگونه كه گفتيم ريشه آن هر چه باشد بعدا به صورت اسم خاص ‍ درآمده ، و به آن ذات جامع جميع اوصاف كماليه ، و خالى از هر گونه عيب و نقص اشاره مى كند. اين نام مقدس قريب هزار بار در قرآن مجيد تكرار شده ، و هيچ اسمى از اسماء مقدس او اين اندازه در قرآن نيامده است ، نامى است كه قلب را روشن مى كند، به انسان نيرو و آرامش مى بخشد، و او را در جهانى از نور و صفا مستغرق مى سازد. اما واژه احد از همان ماده وحدت است ، و لذا بعضى احد و واحد را به يك معنى تفسير كرده اند و معتقدند هر دو اشاره به آن ذاتى است كه از هر نظر بى نظير و منفرد مى باشد، در علم يگانه است ، در قدرت بى مثال است ، در رحمانيت و رحيميت يكتا است ، و خلاصه از هر نظر بى نظير است . ولى بعضى عقيده دارند كه ميان احد و ((واحد)) فرق است ((احد)) به ذاتى گفته مى شود كه قبول كثرت نمى كند، نه در خارج و نه در ذهن ، و لذا قابل شماره نيست و هرگز داخل عدد نمى شود، به خلاف واحد كه براى او دوم و سوم تصور مى شود، يا در خارج ، يا در ذهن ، و لذا گاه مى گوئيم احدى از آن جمعيت نيامد، يعنى هيچكس نيامد، ولى هنگامى كه مى گوئيم ، واحدى نيامد ممكن است دو يا چند نفر آمده باشند. <12> ولى اين تفاوت با موارد استعمال آن در قرآن مجيد و احاديث چندان سازگار نيست . بعضى نيز معتقدند: احد اشاره به بساطت ذات خداوند در مقابل اجزاء تركيبيه خارجيه يا عقليه (جنس و فصل ، و ماهيت و وجود) است ، در حالى كه واحد اشاره به يگانگى ذات او در برابر كثرات خارجيه مى باشد. در حديثى از امام محمد باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : ((اءحد)) فردى است يگانه و ((احد)) و ((واحد)) يك مفهوم دارد، و آن ذات منفردى است كه نظير و شبيهى براى او نيست ، و توحيد اقرار به يگانگى و وحدت و انفراد او است . در ذيل همين حديث مى خوانيم : ((واحد از عدد نيست ، بلكه واحد پايه اعداد است ، عدد از دو شروع مى شود، بنابراين معنى ((الله احد)) يعنى معبودى كه انسانها از ادراك ذات او عاجزند، و از احاطه به كيفيتش ناتوان ، او در الهيت فرد است و از صفات مخلوقات برتر. <13> در قرآن مجيد نيز ((واحد)) و ((احد)) هر دو به ذات پاك خداوند اطلاق شده است . جالب اينكه در توحيد صدوق آمده است كه مردى اعرابى در روز جنگ جمل برخاست عرض كرد: اى امير مؤ منان ! آيا مى گوئى خداوند واحد است ؟ واحد به چه معنى ؟ ناگهان مردم از هر طرف به او حمله كردند، و گفتند: اى اعرابى ! اين چه سؤ الى است ؟ مگر نمى بينى فكر امير مؤ منان تا چه حد مشغول مساءله جنگ است ؟ هر سخن جائى و هر نكته مقامى دارد! امير مؤ منان (عليه السلام ) فرمود: او را به حال خود بگذاريد، زيرا آنچه را كه او مى خواهد همان چيزى است كه ما از اين گروه دشمن مى خواهيم (او از توحيد سؤ ال مى كند، ما هم مخالفان خود را به توحيد كلمه دعوت مى كنيم ). سپس فرمود: اى اعرابى ! اينكه مى گوئيم خدا ((واحد)) است چهار معنى مى تواند داشته باشد كه دو معنى آن در باره خدا صحيح نيست ، و دو معنى آن صحيح است . اما آن دو كه صحيح نيست : وحدت عددى است اين براى خدا جائز نمى باشد (بگوئيم او يكى است و دو تا نيست ، زيرا مفهوم اين سخن آن است كه دومى براى او تصور مى شود ولى وجود ندارد، در حالى كه مسلما براى ذات بى نهايت حق دومى تصور نمى شود) چرا كه چيزى كه ثانى ندارد داخل در باب اعداد نمى شود، آيا نمى بينى كه خداوند كسانى را كه گفتند: ((ان الله ثالث ثلاثة )) (خدا سومى از سه نفر است ) تكفير كرده ؟ ديگر از معانى واحد كه بر خدا روا نيست اين است كه به معنى واحد نوعى باشد، مثل اينكه مى گوئيم فلانكس يكى از مردم است ، اين نيز بر خدا روا نيست (چرا كه خدا نوع و جنسى ندارد) مفهوم اين سخن تشبيه است و خدا از هر گونه شبيه و نظير برتر و بالاتر است . اما آن دو مفهومى كه در باره خدا صادق است نخست اينكه گفته شود خداوند واحد است يعنى در اشياء عالم شبيهى براى او نيست ، آرى پروردگار ما چنين است . ديگر اينكه گفته شود پروردگار ما احدى المعنى است يعنى ذات او تقسيم پذير نيست ، نه در خارج و نه در عقل ، و نه در وهم ، آرى خداوند بزرگ چنين است <14> كوتاه سخن اينكه خداوند احد و واحد است و يگانه و يكتا است نه به معنى واحد عددى ، يا نوعى و جنسى ، بلكه به معنى وحدت ذاتى ، و به عبارت روشن تر وحدانيت او به معنى عدم وجود مثل و مانند و شبيه و نظير براى او است . دليل اين سخن نيز روشن است : او ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، و مسلم است كه دو ذات بى نهايت از هر جهت غير قابل تصور است ، چون اگر دو ذات شد هر دو محدود مى شود ، اين كمالات آن را ندارد، و آن كمالات اين را (دقت كنيد). در آيه بعد در توصيف ديگرى از آن ذات مقدس يكتا مى فرمايد: او خداوندى است كه همه نيازمندان قصد او مى كنند (الله الصمد). براى ((صمد)) در روايات و كلمات مفسران و ارباب لغت معانى زيادى ذكر شده است : ((راغب )) در مفردات مى گويد: صمد به معنى آقا و بزرگى است كه براى انجام كارها به سوى او مى روند، و بعضى گفته اند: صمد به معنى چيزى است كه تو خالى نيست بلكه پر است . در ((مقاييس اللغة )) آمده است كه ((صمد)) دو ريشه اصلى دارد: يكى به معنى ((قصد)) است ، و ديگرى به معنى ((صلابت و استحكام )) و اينكه به خداوند متعال صمد گفته مى شود به خاطر اين است كه بندگانش قصد درگاه او مى كنند. و شايد به همين مناسبت است كه معانى متعدد زير نيز در كتب لغت براى صمد ذكر شده است : شخص بزرگى كه در منتهاى عظمت است ، و كسى كه مردم در حوائج خويش به سوى او مى روند كسى كه برتر از او چيزى نيست ، كسى كه دائم و باقى بعد از فناى خلق است . لذا امام حسين بن على (عليهماالسلام ) در حديثى براى صمد پنج معنى بيان فرموده : صمد كسى است كه در منتهاى سيادت و آقائى است . ((صمد)) كسى است كه در منتهاى سيادت و آقائى است . ((صمد)) ذاتى است دائم ازلى و جاودانى . ((صمد)) وجودى است كه جوف ندارد. ((صمد)) كسى است كه نمى خورد و نمى آشامد. ((صمد)) كسى است كه نمى خوابد. <15> در عبارت ديگرى آمده است ((صمد كسى است كه قائم به نفس است و بى نياز از غير.)) ((صمد)) كسى است كه تغييرات و كون و فساد ندارد. از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) نقل شده است كه فرمود صمد كسى است كه شريك ندارد، و حفظ چيزى براى او مشكل نيست ، و چيزى از او مخفى نمى ماند. <16> بعضى نيز گفته اند: صمد كسى است كه هر وقت چيزى را اراده كند مى گويد موجود باش ، آن هم فورا موجود مى شود. در حديثى آمده است كه اهل ((بصره )) نامه اى به محضر امام حسين (عليه السلام ) نوشتند، و از معنى ((صمد)) سؤ ال كردند، امام (عليه السلام ) در پاسخ آنها فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم اما بعد در قرآن مجادله و گفتگو بدون آگاهى نكنيد، چرا كه من از جدم رسول الله شنيدم مى فرمود: هر كس بدون علم سخن بگويد بايد در محلى از آتش كه براى او تعيين شده جاى گيرد، خداوند خودش ‍ ((صمد)) را تفسير فرموده است : ((لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد)): نه زاد، و نه زاده شد و احدى مانند او نيست ،…آرى خداوند صمد كسى است كه از چيزى به وجود نيامده ، و در چيزى وجود ندارد، و بر چيزى قرار نگرفته ، آفريننده اشياء و خالق آنها است ، همه چيز را به قدرتش به وجود آورده ، آنچه را براى فنا آفريده به اراده اش از هم متلاشى مى شود، و آنچه را براى بقاء خلق كرده به علمش باقى مى ماند، اين است خداوند صمد…. <17> و بالاخره در حديث ديگرى مى خوانيم كه محمد بن حنفيه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در باره صمد سؤ ال كرد حضرت (عليه السلام ) فرمود: تاويل صمد آن است كه او نه اسم است و نه جسم ، نه مانند و نه شبيه دارد، و نه صورت و نه تمثال نه حد و حدود، نه محل و نه مكان ، نه كيف و نه اين نه اينجا و نه آنجا، نه پر است و نه خالى ، نه ايستاده است و نه نشسته ، نه سكون دارد و نه حركت ، نه ظلمانى است نه نورانى ، نه روحانى است و نه نفسانى ، و در عين حال هيچ محلى از او خالى نيست ، و هيچ مكانى گنجايش او را ندارد، نه رنگ دارد و نه بر قلب انسانى خطور كرده ، و نه بو براى او موجود است ، همه اينها از ذات پاكش منتفى است . <18> اين حديث به خوبى نشان مى دهد كه صمد مفهوم بسيار جامع و وسيعى دارد كه هر گونه صفات مخلوقات را از ساحت مقدسش نفى مى كند، چرا كه اسمهاى مشخص و محدود، و همچنين جسميت و رنگ و بو و مكان و سكون و حركت و كيفيت و حد و حدود و مانند اينها، همه از صفات ممكنات و مخلوقات است ، بلكه غالبا اوصاف جهان ماده است ، و مى دانيم خداوند از همه اينها برتر و بالاتر است . در اكتشافات اخير آمده است كه تمام اشياء جهان ماده ، از ذرات بسيار كوچكى بنام ((اتم )) تشكيل يافته ، و اتم خود نيز مركب از دو قسمت عمده است : هسته مركزى ، و الكترونهائى كه به دور آن در گردش است ، و عجب اينكه در ميان آن هسته و الكترونها فاصله زيادى وجود دارد (البته زياد در مقايسه با حجم اتم ) به طورى كه اگر اين فاصله برداشته شود اجسام به قدرى كوچك مى شوند كه براى ما حيرت آور است . مثلا اگر فاصله هاى اتمى ذرات وجود يك انسان را بردارند و او را كاملا فشرده كنند ممكن است به صورت ذره اى درآيد كه ديدنش با چشم مشكل باشد ولى با اين حال تمام وزن بدن يك انسان را دارا است (مثلا همين ذره ناچيز 60 كيلو وزن دارد). بعضى با استفاده از اين اكتشاف علمى و با توجه به اينكه يكى از معانى صمد وجودى است كه تو خالى و اجوف نيست ، چنين نتيجه گرفته اند كه قرآن مى خواهد با اين تعبير هر گونه جسمانيتى را از خدا نفى كند، چرا كه تمام اجسام از اتم تشكيل يافته اند، و اتم تو خالى است ، و به اين ترتيب آيه مى تواند يكى از معجزات علمى قرآن باشد. ولى نبايد فراموش كرد كه ((صمد)) در اصل لغت به معنى شخص ‍ بزرگى است كه همه نيازمندان به سوى او مى روند و از هر نظر پر و كامل است ، و ظاهرا بقيه معانى و تفسيرهاى ديگرى كه براى آن ذكر شده ، به همين ريشه باز مى گردد. سپس در آيه بعد به رد عقائد ((نصارى )) و ((يهود)) و ((مشركان عرب )) كه براى خداوند فرزندى ، يا پدرى قائل بودند، پرداخته ، مى فرمايد: نزاد و زاده نشده (لم يلد و لم يولد). در مقابل اين بيان ، سخن كسانى است كه معتقد به تثليث (خدايان سه گانه ) بودند، خداى پدر، و خداى پسر، و روح القدس ! نصارى ((مسيح )) را پسر خدا، و يهود ((عزير)) را پسر او مى دانستند و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله انى يؤ فكون : يهود گفتند عزير پسر خدا است ! و نصارى گفتند مسيح پسر خدا است ! اين سخنى است كه با زبان خود مى گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است ، لعنت خدا بر آنها باد چگونه از حق منحرف مى شوند؟! (توبه - 30). مشركان عرب نيز معتقد بودند كه ملائكه دختران خدا هستند! و خرقوا له بنين و بنات بغير علم : آنها براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند! (انعام - 100). از بعضى روايات استفاده مى شود كه تولد در آيه ((لم يلد و لم يولد)) معنى وسيعترى دارد، و هر گونه خروج اشياء مادى و لطيف را از او، و يا خروج آن ذات مقدس از اشياء مادى و لطيف ديگر را نفى مى كند. چنانكه در همان نامه اى كه امام حسين (عليه السلام ) در پاسخ اهل ((بصره )) در تفسير صمد مرقوم فرمود، جمله ((لم يلد و لم يولد)) چنين تفسير شده : ((لم يلد)) يعنى چيزى از او خارج نشد، نه اشياء مادى مانند فرزند، و ساير اشيائى كه از مخلوقين خارج مى شود (مانند شير از پستان مادر) و نه چيز لطيف ، مانند نفس ، و نه عوارض گوناگون ، مانند خواب و خيال و اندوه و حزن و خوشحالى و خنده و گريه و خوف و رجاء و شوق و ملالت و گرسنگى و سيرى ، خداوند برتر از اين است كه چيزى از او خارج شود. و نيز برتر از آن است كه او متولد از شى ء مادى و لطيف گردد… مانند خارج شدن موجوده زنده اى از موجود ديگر، و گياه از زمين ، و آب از چشمه و ميوه از درختان ، و خارج شدن اشياء لطيف از منابعش ، مانند ديدن از چشم ، و شنيدن از گوش ، و استشمام از بينى ، و چشيدن از دهان ، و سخن از زبان ، و معرفت و تشخيص از دل ، و جرقه آتش از سنگ . <19> مطابق اين حديث تولد معنى گسترده اى دارد كه هر گونه خروج و نتيجه - گيرى چيزى از چيزى را شامل مى شود، و اين در حقيقت معنى دوم آيه است و معنى اول و ظاهر آن همان بود كه در آغاز گفته شد، بعلاوه معنى دوم با تحليل روى معنى اول كاملا قابل درك است ، زيرا اگر خداوند فرزند ندارد به دليل آن است كه از عوارض ماده بر كنار مى باشد. همين معنى در باره ساير عوارض ماده صادق است (دقت كنيد). و بالاخره در آخرين آيه اين سوره مطلب را در باره اوصاف خدا به مرحله كمال رسانده ، مى فرمايد: و براى او هرگز احدى شبيه و مانند نبوده است (و لم يكن له كفوا احد). <20> ((كفو)) در اصل به معنى همطراز در مقام و منزلت و قدر است ، و سپس به هر گونه شبيه و مانند اطلاق مى شده است . مطابق اين آيه تمام عوارض مخلوقين ، و صفات موجودات ، و هر گونه نقص و محدوديت ، از ذات پاك او منتفى است ، اين همان توحيد ذاتى و صفاتى است ، در مقابل توحيد عددى و نوعى كه در آغاز تفسير اين سوره به آن اشاره شد. بنابراين او نه شبيهى در ذات دارد، نه مانندى در صفات ، و نه مثلى در افعال ، و از هر نظر بى نظير و بى مانند است . امير مؤ منان على (عليه السلام ) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرمايد: ((لم يلد)) فيكون مولودا، ((ولم يولد)) فيصير محدودا… و لا ((كف ء)) له فيكافئه ، و لا نظير له فيساويه ((او كسى را نزاد كه خود نيز مولود باشد، و از كسى زاده نشد تا محدود گردد،… مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبيهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد)). <21> و اين تفسير جالبى است كه عالى ترين دقايق توحيد را بازگو مى كند (سلام الله عليك يا امير المؤ منين . ﴿1 سوره اخلاص مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 4 آيه است. محتوى و فضيلت سوره اخلاص اين سوره چنانكه از نامش پيدا است (سوره اخلاص و سوره توحيد) از توحيد پروردگار، و يگانگى او سخن مى گويد، و در چهار آيه كوتاه چنان توصيفى از يگانگى خداوند كرده كه نياز به اضافه ندارد. در شاءن نزول اين سوره از امام صادق (عليه السلام ) چنين نقل شده : يهود از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تقاضا كردند خداوند را براى آنها توصيف كند، پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سه روز سكوت كرد و پاسخى نگفت ، تا اين سوره نازل شد و پاسخ آنها را بيان كرد. در بعضى از روايات آمده كه اين سؤ ال كننده عبد الله بن صوريا يكى از سران معروف يهود بود، و در روايت ديگرى آمده كه عبد الله بن سلام چنين سؤ الى را از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مكه كرد، سپس ايمان آورد، و ايمان خود را همچنان مكتوم مى داشت . در روايات ديگرى آمده است كه مشركان مكه چنين سؤ الى را كرده اند. در بعضى از روايات نيز آمده كه سؤ ال كنندگان گروهى از مسيحيان نجران بودند. در ميان اين روايات تضادى وجود ندارد زيرا ممكن است اين سؤ ال از ناحيه همه آنها مطرح شده باشد و اين خود دليلى است بر عظمت فوق العاده اين سوره كه پاسخگوى سؤ الات افراد و اقوام مختلف است . در فضيلت تلاوت اين سوره روايات زيادى در منابع معروف اسلامى آمده است كه حاكى از عظمت فوق العاده آن مى باشد از جمله : در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه فرمود: ايعجز احدكم ان يقراء ثلث القرآن فى ليلة ؟: ((آيا كسى از شما عاجز است از اينكه يك سوم قرآن را در يك شب بخواند))؟! يكى از حاضران عرض كرد: اى رسول خدا! چه كسى توانائى بر اين كار دارد؟! پيغمبر فرمود: اقرؤ اقل هو الله احد: سوره قل هو الله را بخوانيد. در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : هنگامى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر جنازه سعد بن معاذ نماز گزارد فرمود: هفتاد هزار ملك كه در ميان آنها جبرئيل نيز بود بر جنازه او نماز گزاردند! من از جبرئيل پرسيدم او به خاطر كدام عمل مستحق نماز گزاردن شما شد؟ گفت : به خاطر تلاوت ((قل هو الله احد)) در حال نشستن ، و ايستادن ، و سوار شدن ، و پياده روى و رفت و آمد. و در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : ((كسى كه يك روز و شب بر او بگذرد و نمازهاى پنجگانه را بخواند و در آن قل هو الله احد را نخواند به او گفته مى شود يا عبد الله ! لست من المصلين !: 0اى بنده خدا! تو از نماز گزاران نيستى ))!. در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ((كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد خواندن سوره قل هو الله احد را بعد از هر نماز ترك نكند، چرا كه هر كس آن را بخواند خداوند خير دنيا و آخرت را براى او جمع مى كند، و خودش و پدر و مادر و فرزندانش را مى آمرزد)). از روايت ديگرى استفاده مى شود كه خواندن اين سوره به هنگام ورود به خانه روزى را فراوان مى كند و فقر را دور مى سازد. روايات در فضيلت اين سوره بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد، و آنچه نقل كرديم تنها قسمتى از آن است . در اينكه چگونه سوره ((قل هو الله )) معادل يك سوم قرآن است ؟ بعضى گفته اند به خاطر اينكه قرآن مشتمل بر احكام و عقائد و تاريخ است ، و اين سوره بخش ((عقائد)) را به طور فشرده بيان مى كند. بعضى ديگر گفته اند: قرآن سه بخش است ((مبداء)) و ((معاد)) و ((آنچه در ميان اين دو)) قرار دارد، و اين سوره بخش اول را شرح مى دهد. اين سخن قابل قبول است كه تقريبا يك سوم قرآن پيرامون توحيد بحث مى كند و عصاره آن در سوره توحيد آمده . اين سخن را با حديث ديگرى در باره عظمت اين سوره پايان مى دهيم : از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) در باره سوره توحيد سؤ ال كردند، فرمود: ان الله عز و جل علم انه يكون فى آخر الزمان اقوام متعمقون ، فانزل الله تعالى قل هو الله احد، و الايات من سورة الحديد الى قوله : ((و هو عليم بذات الصدور)) فمن رام وراء ذلك فقد هلك : خداوند متعال مى دانست كه در آخر الزمان اقوامى مى آيند كه در مسائل تعمق و دقت مى كنند، لذا سوره قل هو الله احد، و آيات آغاز سوره حديد، تا عليم بذات الصدور را (پيرامون مباحث توحيد و خداشناسى ) نازل فرمود، هر كس بيش از آن را طلب كند هلاك مى شود. تفسير : او يكتا و بى همتا است نخستين آيه از اين سوره در پاسخ سؤ الات مكررى كه از ناحيه اقوا افراد مختلف در زمينه اوصاف پروردگار شده بود مى فرمايد: ((بگو او خداوند يكتا و يگانه است )) (قل هو الله احد) آغاز جمله با ضمير ((هو)) كه ضمير مفرد غائب است و از مفهوم مبهمى حكايت مى كند، در واقع رمز و اشاره اى به اين واقعيت است كه ذات مقدس او در نهايت خفاء است ، و از دسترس افكار محدود انسانها بيرون ، هر چند آثار او آنچنان جهان را پر كرده كه از همه چيز ظاهرتر و آشكارتر است ، چنانكه در آيه 53 سوره فصلت مى خوانيم : سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق : به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهيم تا آشكار گردد كه او حق است . سپس از اين حقيقت ناشناخته پرده برمى دارد و مى گويد: او خداوند يگانه و يكتا است . ضمنا معنى ((قل )) (بگو) در اينجا اين است كه اين حقيقت را ابراز و اظهار كن . در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است كه بعد از ذكر اين سخن فرمود: كفار و بت پرستان با اسم اشاره به بتهاى خود اشاره كرده ، مى گفتند: اين خدايان ما است اى محمد! تو نيز خدايت را توصيف كن تا او را ببينيم و درك كنيم خداوند اين آيات را نازل كرد: قل هو الله احد... ((ها)) در ((هو)) اشاره به تثبيت و توجه دادن به مطلب است ، ((واو)) ضمير غائب است و اشاره به غائب از ديد چشمها و دور از لمس حواس . در حديث ديگرى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: در شب جنگ بدر خضر را در خواب ديدم ، از او خواستم چيزى به من ياد دهد كه به كمك آن بر دشمنان پيروز شوم گفت : بگو: يا هو، يا من لا هو الا هو، هنگامى كه صبح شد جريان را خدمت رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) عرض كردم ، فرمود: يا على ! علمت الاسم الاعظم : اى على (عليه السلام ) اسم اعظم به تو تعليم شده سپس اين جمله ورد زبان من در جنگ بدر بود.... ((عمار ياسر)) هنگامى كه شنيد حضرت امير مؤ منان (عليه السلام ) اين ذكر را روز صفين به هنگام پيكار مى خواند، عرض كرد اين كنايات چيست ؟ فرمود: اسم اعظم خدا و ستون توحيد است !. ((الله )) اسم خاص براى خداوند است ، و مفهوم سخن امام (عليه السلام ) اين است كه در همين يك كلمه به تمام صفات جلال و جمال او اشاره شده است ، و به همين جهت آن اسم اعظم الهى ناميده شده . اين نام جز بر خدا اطلاق نمى شود، در حالى كه نامهاى ديگر خداوند معمولا اشاره به يكى از صفات جمال و جلال او است مانند عالم و خالق و رازق و غالبا به غير او نيز اطلاق مى شود (مانند رحيم و كريم و عالم و قادر و...) با اين حال ريشه آن معنى وصفى دارد، و در اصل مشتق از ((وله )) به معنى تحير است ، چرا كه عقلها در ذات پاك او حيران است ، چنانكه در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است : الله معناه المعبود الذى ياله فيه الخلق ، و يؤ له اليه ، و الله هو المستور عن درك الابصار، المحجوب عن الاوهام و الخطرات : الله مفهومش ، معبودى است كه خلق در او حيرانند و به او عشق مى ورزند، الله همان كسى است كه از درك چشمها، مستور است ، و از افكار و عقول خلق محجوب . گاه نيز آن را از ريشه ((الاهة )) (بر وزن و به معنى عبادت ) دانسته اند، و در اصل ((الاله )) است ، به معنى تنها معبود به حق . ولى همانگونه كه گفتيم ريشه آن هر چه باشد بعدا به صورت اسم خاص ‍ درآمده ، و به آن ذات جامع جميع اوصاف كماليه ، و خالى از هر گونه عيب و نقص اشاره مى كند. اين نام مقدس قريب هزار بار در قرآن مجيد تكرار شده ، و هيچ اسمى از اسماء مقدس او اين اندازه در قرآن نيامده است ، نامى است كه قلب را روشن مى كند، به انسان نيرو و آرامش مى بخشد، و او را در جهانى از نور و صفا مستغرق مى سازد. اما واژه احد از همان ماده وحدت است ، و لذا بعضى احد و واحد را به يك معنى تفسير كرده اند و معتقدند هر دو اشاره به آن ذاتى است كه از هر نظر بى نظير و منفرد مى باشد، در علم يگانه است ، در قدرت بى مثال است ، در رحمانيت و رحيميت يكتا است ، و خلاصه از هر نظر بى نظير است . ولى بعضى عقيده دارند كه ميان احد و ((واحد)) فرق است ((احد)) به ذاتى گفته مى شود كه قبول كثرت نمى كند، نه در خارج و نه در ذهن ، و لذا قابل شماره نيست و هرگز داخل عدد نمى شود، به خلاف واحد كه براى او دوم و سوم تصور مى شود، يا در خارج ، يا در ذهن ، و لذا گاه مى گوئيم احدى از آن جمعيت نيامد، يعنى هيچكس نيامد، ولى هنگامى كه مى گوئيم ، واحدى نيامد ممكن است دو يا چند نفر آمده باشند. ولى اين تفاوت با موارد استعمال آن در قرآن مجيد و احاديث چندان سازگار نيست . بعضى نيز معتقدند: احد اشاره به بساطت ذات خداوند در مقابل اجزاء تركيبيه خارجيه يا عقليه (جنس و فصل ، و ماهيت و وجود) است ، در حالى كه واحد اشاره به يگانگى ذات او در برابر كثرات خارجيه مى باشد. در حديثى از امام محمد باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : ((اءحد)) فردى است يگانه و ((احد)) و ((واحد)) يك مفهوم دارد، و آن ذات منفردى است كه نظير و شبيهى براى او نيست ، و توحيد اقرار به يگانگى و وحدت و انفراد او است . در ذيل همين حديث مى خوانيم : ((واحد از عدد نيست ، بلكه واحد پايه اعداد است ، عدد از دو شروع مى شود، بنابراين معنى ((الله احد)) يعنى معبودى كه انسانها از ادراك ذات او عاجزند، و از احاطه به كيفيتش ناتوان ، او در الهيت فرد است و از صفات مخلوقات برتر. در قرآن مجيد نيز ((واحد)) و ((احد)) هر دو به ذات پاك خداوند اطلاق شده است . جالب اينكه در توحيد صدوق آمده است كه مردى اعرابى در روز جنگ جمل برخاست عرض كرد: اى امير مؤ منان ! آيا مى گوئى خداوند واحد است ؟ واحد به چه معنى ؟ ناگهان مردم از هر طرف به او حمله كردند، و گفتند: اى اعرابى ! اين چه سؤ الى است ؟ مگر نمى بينى فكر امير مؤ منان تا چه حد مشغول مساءله جنگ است ؟ هر سخن جائى و هر نكته مقامى دارد! امير مؤ منان (عليه السلام ) فرمود: او را به حال خود بگذاريد، زيرا آنچه را كه او مى خواهد همان چيزى است كه ما از اين گروه دشمن مى خواهيم (او از توحيد سؤ ال مى كند، ما هم مخالفان خود را به توحيد كلمه دعوت مى كنيم ). سپس فرمود: اى اعرابى ! اينكه مى گوئيم خدا ((واحد)) است چهار معنى مى تواند داشته باشد كه دو معنى آن در باره خدا صحيح نيست ، و دو معنى آن صحيح است . اما آن دو كه صحيح نيست : وحدت عددى است اين براى خدا جائز نمى باشد (بگوئيم او يكى است و دو تا نيست ، زيرا مفهوم اين سخن آن است كه دومى براى او تصور مى شود ولى وجود ندارد، در حالى كه مسلما براى ذات بى نهايت حق دومى تصور نمى شود) چرا كه چيزى كه ثانى ندارد داخل در باب اعداد نمى شود، آيا نمى بينى كه خداوند كسانى را كه گفتند: ((ان الله ثالث ثلاثة )) (خدا سومى از سه نفر است ) تكفير كرده ؟ ديگر از معانى واحد كه بر خدا روا نيست اين است كه به معنى واحد نوعى باشد، مثل اينكه مى گوئيم فلانكس يكى از مردم است ، اين نيز بر خدا روا نيست (چرا كه خدا نوع و جنسى ندارد) مفهوم اين سخن تشبيه است و خدا از هر گونه شبيه و نظير برتر و بالاتر است . اما آن دو مفهومى كه در باره خدا صادق است نخست اينكه گفته شود خداوند واحد است يعنى در اشياء عالم شبيهى براى او نيست ، آرى پروردگار ما چنين است . ديگر اينكه گفته شود پروردگار ما احدى المعنى است يعنى ذات او تقسيم پذير نيست ، نه در خارج و نه در عقل ، و نه در وهم ، آرى خداوند بزرگ چنين است كوتاه سخن اينكه خداوند احد و واحد است و يگانه و يكتا است نه به معنى واحد عددى ، يا نوعى و جنسى ، بلكه به معنى وحدت ذاتى ، و به عبارت روشن تر وحدانيت او به معنى عدم وجود مثل و مانند و شبيه و نظير براى او است . دليل اين سخن نيز روشن است : او ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، و مسلم است كه دو ذات بى نهايت از هر جهت غير قابل تصور است ، چون اگر دو ذات شد هر دو محدود مى شود ، اين كمالات آن را ندارد، و آن كمالات اين را (دقت كنيد). در آيه بعد در توصيف ديگرى از آن ذات مقدس يكتا مى فرمايد: او خداوندى است كه همه نيازمندان قصد او مى كنند (الله الصمد). براى ((صمد)) در روايات و كلمات مفسران و ارباب لغت معانى زيادى ذكر شده است : ((راغب )) در مفردات مى گويد: صمد به معنى آقا و بزرگى است كه براى انجام كارها به سوى او مى روند، و بعضى گفته اند: صمد به معنى چيزى است كه تو خالى نيست بلكه پر است . در ((مقاييس اللغة )) آمده است كه ((صمد)) دو ريشه اصلى دارد: يكى به معنى ((قصد)) است ، و ديگرى به معنى ((صلابت و استحكام )) و اينكه به خداوند متعال صمد گفته مى شود به خاطر اين است كه بندگانش قصد درگاه او مى كنند. و شايد به همين مناسبت است كه معانى متعدد زير نيز در كتب لغت براى صمد ذكر شده است : شخص بزرگى كه در منتهاى عظمت است ، و كسى كه مردم در حوائج خويش به سوى او مى روند كسى كه برتر از او چيزى نيست ، كسى كه دائم و باقى بعد از فناى خلق است . لذا امام حسين بن على (عليهماالسلام ) در حديثى براى صمد پنج معنى بيان فرموده : صمد كسى است كه در منتهاى سيادت و آقائى است . ((صمد)) كسى است كه در منتهاى سيادت و آقائى است . ((صمد)) ذاتى است دائم ازلى و جاودانى . ((صمد)) وجودى است كه جوف ندارد. ((صمد)) كسى است كه نمى خورد و نمى آشامد. ((صمد)) كسى است كه نمى خوابد. در عبارت ديگرى آمده است ((صمد كسى است كه قائم به نفس است و بى نياز از غير.)) ((صمد)) كسى است كه تغييرات و كون و فساد ندارد. از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) نقل شده است كه فرمود صمد كسى است كه شريك ندارد، و حفظ چيزى براى او مشكل نيست ، و چيزى از او مخفى نمى ماند. بعضى نيز گفته اند: صمد كسى است كه هر وقت چيزى را اراده كند مى گويد موجود باش ، آن هم فورا موجود مى شود. در حديثى آمده است كه اهل ((بصره )) نامه اى به محضر امام حسين (عليه السلام ) نوشتند، و از معنى ((صمد)) سؤ ال كردند، امام (عليه السلام ) در پاسخ آنها فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم اما بعد در قرآن مجادله و گفتگو بدون آگاهى نكنيد، چرا كه من از جدم رسول الله شنيدم مى فرمود: هر كس بدون علم سخن بگويد بايد در محلى از آتش كه براى او تعيين شده جاى گيرد، خداوند خودش ‍ ((صمد)) را تفسير فرموده است : ((لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد)): نه زاد، و نه زاده شد و احدى مانند او نيست ،...آرى خداوند صمد كسى است كه از چيزى به وجود نيامده ، و در چيزى وجود ندارد، و بر چيزى قرار نگرفته ، آفريننده اشياء و خالق آنها است ، همه چيز را به قدرتش به وجود آورده ، آنچه را براى فنا آفريده به اراده اش از هم متلاشى مى شود، و آنچه را براى بقاء خلق كرده به علمش باقى مى ماند، اين است خداوند صمد.... و بالاخره در حديث ديگرى مى خوانيم كه محمد بن حنفيه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در باره صمد سؤ ال كرد حضرت (عليه السلام ) فرمود: تاويل صمد آن است كه او نه اسم است و نه جسم ، نه مانند و نه شبيه دارد، و نه صورت و نه تمثال نه حد و حدود، نه محل و نه مكان ، نه كيف و نه اين نه اينجا و نه آنجا، نه پر است و نه خالى ، نه ايستاده است و نه نشسته ، نه سكون دارد و نه حركت ، نه ظلمانى است نه نورانى ، نه روحانى است و نه نفسانى ، و در عين حال هيچ محلى از او خالى نيست ، و هيچ مكانى گنجايش او را ندارد، نه رنگ دارد و نه بر قلب انسانى خطور كرده ، و نه بو براى او موجود است ، همه اينها از ذات پاكش منتفى است . اين حديث به خوبى نشان مى دهد كه صمد مفهوم بسيار جامع و وسيعى دارد كه هر گونه صفات مخلوقات را از ساحت مقدسش نفى مى كند، چرا كه اسمهاى مشخص و محدود، و همچنين جسميت و رنگ و بو و مكان و سكون و حركت و كيفيت و حد و حدود و مانند اينها، همه از صفات ممكنات و مخلوقات است ، بلكه غالبا اوصاف جهان ماده است ، و مى دانيم خداوند از همه اينها برتر و بالاتر است . در اكتشافات اخير آمده است كه تمام اشياء جهان ماده ، از ذرات بسيار كوچكى بنام ((اتم )) تشكيل يافته ، و اتم خود نيز مركب از دو قسمت عمده است : هسته مركزى ، و الكترونهائى كه به دور آن در گردش است ، و عجب اينكه در ميان آن هسته و الكترونها فاصله زيادى وجود دارد (البته زياد در مقايسه با حجم اتم ) به طورى كه اگر اين فاصله برداشته شود اجسام به قدرى كوچك مى شوند كه براى ما حيرت آور است . مثلا اگر فاصله هاى اتمى ذرات وجود يك انسان را بردارند و او را كاملا فشرده كنند ممكن است به صورت ذره اى درآيد كه ديدنش با چشم مشكل باشد ولى با اين حال تمام وزن بدن يك انسان را دارا است (مثلا همين ذره ناچيز 60 كيلو وزن دارد). بعضى با استفاده از اين اكتشاف علمى و با توجه به اينكه يكى از معانى صمد وجودى است كه تو خالى و اجوف نيست ، چنين نتيجه گرفته اند كه قرآن مى خواهد با اين تعبير هر گونه جسمانيتى را از خدا نفى كند، چرا كه تمام اجسام از اتم تشكيل يافته اند، و اتم تو خالى است ، و به اين ترتيب آيه مى تواند يكى از معجزات علمى قرآن باشد. ولى نبايد فراموش كرد كه ((صمد)) در اصل لغت به معنى شخص ‍ بزرگى است كه همه نيازمندان به سوى او مى روند و از هر نظر پر و كامل است ، و ظاهرا بقيه معانى و تفسيرهاى ديگرى كه براى آن ذكر شده ، به همين ريشه باز مى گردد. سپس در آيه بعد به رد عقائد ((نصارى )) و ((يهود)) و ((مشركان عرب )) كه براى خداوند فرزندى ، يا پدرى قائل بودند، پرداخته ، مى فرمايد: نزاد و زاده نشده (لم يلد و لم يولد). در مقابل اين بيان ، سخن كسانى است كه معتقد به تثليث (خدايان سه گانه ) بودند، خداى پدر، و خداى پسر، و روح القدس ! نصارى ((مسيح )) را پسر خدا، و يهود ((عزير)) را پسر او مى دانستند و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله انى يؤ فكون : يهود گفتند عزير پسر خدا است ! و نصارى گفتند مسيح پسر خدا است ! اين سخنى است كه با زبان خود مى گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است ، لعنت خدا بر آنها باد چگونه از حق منحرف مى شوند؟! (توبه - 30). مشركان عرب نيز معتقد بودند كه ملائكه دختران خدا هستند! و خرقوا له بنين و بنات بغير علم : آنها براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند! (انعام - 100). از بعضى روايات استفاده مى شود كه تولد در آيه ((لم يلد و لم يولد)) معنى وسيعترى دارد، و هر گونه خروج اشياء مادى و لطيف را از او، و يا خروج آن ذات مقدس از اشياء مادى و لطيف ديگر را نفى مى كند. چنانكه در همان نامه اى كه امام حسين (عليه السلام ) در پاسخ اهل ((بصره )) در تفسير صمد مرقوم فرمود، جمله ((لم يلد و لم يولد)) چنين تفسير شده : ((لم يلد)) يعنى چيزى از او خارج نشد، نه اشياء مادى مانند فرزند، و ساير اشيائى كه از مخلوقين خارج مى شود (مانند شير از پستان مادر) و نه چيز لطيف ، مانند نفس ، و نه عوارض گوناگون ، مانند خواب و خيال و اندوه و حزن و خوشحالى و خنده و گريه و خوف و رجاء و شوق و ملالت و گرسنگى و سيرى ، خداوند برتر از اين است كه چيزى از او خارج شود. و نيز برتر از آن است كه او متولد از شى ء مادى و لطيف گردد... مانند خارج شدن موجوده زنده اى از موجود ديگر، و گياه از زمين ، و آب از چشمه و ميوه از درختان ، و خارج شدن اشياء لطيف از منابعش ، مانند ديدن از چشم ، و شنيدن از گوش ، و استشمام از بينى ، و چشيدن از دهان ، و سخن از زبان ، و معرفت و تشخيص از دل ، و جرقه آتش از سنگ . مطابق اين حديث تولد معنى گسترده اى دارد كه هر گونه خروج و نتيجه - گيرى چيزى از چيزى را شامل مى شود، و اين در حقيقت معنى دوم آيه است و معنى اول و ظاهر آن همان بود كه در آغاز گفته شد، بعلاوه معنى دوم با تحليل روى معنى اول كاملا قابل درك است ، زيرا اگر خداوند فرزند ندارد به دليل آن است كه از عوارض ماده بر كنار مى باشد. همين معنى در باره ساير عوارض ماده صادق است (دقت كنيد). و بالاخره در آخرين آيه اين سوره مطلب را در باره اوصاف خدا به مرحله كمال رسانده ، مى فرمايد: و براى او هرگز احدى شبيه و مانند نبوده است (و لم يكن له كفوا احد). ((كفو)) در اصل به معنى همطراز در مقام و منزلت و قدر است ، و سپس به هر گونه شبيه و مانند اطلاق مى شده است . مطابق اين آيه تمام عوارض مخلوقين ، و صفات موجودات ، و هر گونه نقص و محدوديت ، از ذات پاك او منتفى است ، اين همان توحيد ذاتى و صفاتى است ، در مقابل توحيد عددى و نوعى كه در آغاز تفسير اين سوره به آن اشاره شد. بنابراين او نه شبيهى در ذات دارد، نه مانندى در صفات ، و نه مثلى در افعال ، و از هر نظر بى نظير و بى مانند است . امير مؤ منان على (عليه السلام ) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرمايد: ((لم يلد)) فيكون مولودا، ((ولم يولد)) فيصير محدودا... و لا ((كف ء)) له فيكافئه ، و لا نظير له فيساويه ((او كسى را نزاد كه خود نيز مولود باشد، و از كسى زاده نشد تا محدود گردد،... مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبيهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد)). و اين تفسير جالبى است كه عالى ترين دقايق توحيد را بازگو مى كند (سلام الله عليك يا امير المؤ منين . ﴿2 سوره اخلاص مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 4 آيه است. محتوى و فضيلت سوره اخلاص اين سوره چنانكه از نامش پيدا است (سوره اخلاص و سوره توحيد) از توحيد پروردگار، و يگانگى او سخن مى گويد، و در چهار آيه كوتاه چنان توصيفى از يگانگى خداوند كرده كه نياز به اضافه ندارد. در شاءن نزول اين سوره از امام صادق (عليه السلام ) چنين نقل شده : يهود از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تقاضا كردند خداوند را براى آنها توصيف كند، پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سه روز سكوت كرد و پاسخى نگفت ، تا اين سوره نازل شد و پاسخ آنها را بيان كرد. در بعضى از روايات آمده كه اين سؤ ال كننده عبد الله بن صوريا يكى از سران معروف يهود بود، و در روايت ديگرى آمده كه عبد الله بن سلام چنين سؤ الى را از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مكه كرد، سپس ايمان آورد، و ايمان خود را همچنان مكتوم مى داشت . در روايات ديگرى آمده است كه مشركان مكه چنين سؤ الى را كرده اند. در بعضى از روايات نيز آمده كه سؤ ال كنندگان گروهى از مسيحيان نجران بودند. در ميان اين روايات تضادى وجود ندارد زيرا ممكن است اين سؤ ال از ناحيه همه آنها مطرح شده باشد و اين خود دليلى است بر عظمت فوق العاده اين سوره كه پاسخگوى سؤ الات افراد و اقوام مختلف است . در فضيلت تلاوت اين سوره روايات زيادى در منابع معروف اسلامى آمده است كه حاكى از عظمت فوق العاده آن مى باشد از جمله : در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه فرمود: ايعجز احدكم ان يقراء ثلث القرآن فى ليلة ؟: ((آيا كسى از شما عاجز است از اينكه يك سوم قرآن را در يك شب بخواند))؟! يكى از حاضران عرض كرد: اى رسول خدا! چه كسى توانائى بر اين كار دارد؟! پيغمبر فرمود: اقرؤ اقل هو الله احد: سوره قل هو الله را بخوانيد. در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : هنگامى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر جنازه سعد بن معاذ نماز گزارد فرمود: هفتاد هزار ملك كه در ميان آنها جبرئيل نيز بود بر جنازه او نماز گزاردند! من از جبرئيل پرسيدم او به خاطر كدام عمل مستحق نماز گزاردن شما شد؟ گفت : به خاطر تلاوت ((قل هو الله احد)) در حال نشستن ، و ايستادن ، و سوار شدن ، و پياده روى و رفت و آمد. و در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : ((كسى كه يك روز و شب بر او بگذرد و نمازهاى پنجگانه را بخواند و در آن قل هو الله احد را نخواند به او گفته مى شود يا عبد الله ! لست من المصلين !: 0اى بنده خدا! تو از نماز گزاران نيستى ))!. در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ((كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد خواندن سوره قل هو الله احد را بعد از هر نماز ترك نكند، چرا كه هر كس آن را بخواند خداوند خير دنيا و آخرت را براى او جمع مى كند، و خودش و پدر و مادر و فرزندانش را مى آمرزد)). از روايت ديگرى استفاده مى شود كه خواندن اين سوره به هنگام ورود به خانه روزى را فراوان مى كند و فقر را دور مى سازد. روايات در فضيلت اين سوره بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد، و آنچه نقل كرديم تنها قسمتى از آن است . در اينكه چگونه سوره ((قل هو الله )) معادل يك سوم قرآن است ؟ بعضى گفته اند به خاطر اينكه قرآن مشتمل بر احكام و عقائد و تاريخ است ، و اين سوره بخش ((عقائد)) را به طور فشرده بيان مى كند. بعضى ديگر گفته اند: قرآن سه بخش است ((مبداء)) و ((معاد)) و ((آنچه در ميان اين دو)) قرار دارد، و اين سوره بخش اول را شرح مى دهد. اين سخن قابل قبول است كه تقريبا يك سوم قرآن پيرامون توحيد بحث مى كند و عصاره آن در سوره توحيد آمده . اين سخن را با حديث ديگرى در باره عظمت اين سوره پايان مى دهيم : از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) در باره سوره توحيد سؤ ال كردند، فرمود: ان الله عز و جل علم انه يكون فى آخر الزمان اقوام متعمقون ، فانزل الله تعالى قل هو الله احد، و الايات من سورة الحديد الى قوله : ((و هو عليم بذات الصدور)) فمن رام وراء ذلك فقد هلك : خداوند متعال مى دانست كه در آخر الزمان اقوامى مى آيند كه در مسائل تعمق و دقت مى كنند، لذا سوره قل هو الله احد، و آيات آغاز سوره حديد، تا عليم بذات الصدور را (پيرامون مباحث توحيد و خداشناسى ) نازل فرمود، هر كس بيش از آن را طلب كند هلاك مى شود. تفسير : او يكتا و بى همتا است نخستين آيه از اين سوره در پاسخ سؤ الات مكررى كه از ناحيه اقوا افراد مختلف در زمينه اوصاف پروردگار شده بود مى فرمايد: ((بگو او خداوند يكتا و يگانه است )) (قل هو الله احد) آغاز جمله با ضمير ((هو)) كه ضمير مفرد غائب است و از مفهوم مبهمى حكايت مى كند، در واقع رمز و اشاره اى به اين واقعيت است كه ذات مقدس او در نهايت خفاء است ، و از دسترس افكار محدود انسانها بيرون ، هر چند آثار او آنچنان جهان را پر كرده كه از همه چيز ظاهرتر و آشكارتر است ، چنانكه در آيه 53 سوره فصلت مى خوانيم : سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق : به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهيم تا آشكار گردد كه او حق است . سپس از اين حقيقت ناشناخته پرده برمى دارد و مى گويد: او خداوند يگانه و يكتا است . ضمنا معنى ((قل )) (بگو) در اينجا اين است كه اين حقيقت را ابراز و اظهار كن . در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است كه بعد از ذكر اين سخن فرمود: كفار و بت پرستان با اسم اشاره به بتهاى خود اشاره كرده ، مى گفتند: اين خدايان ما است اى محمد! تو نيز خدايت را توصيف كن تا او را ببينيم و درك كنيم خداوند اين آيات را نازل كرد: قل هو الله احد... ((ها)) در ((هو)) اشاره به تثبيت و توجه دادن به مطلب است ، ((واو)) ضمير غائب است و اشاره به غائب از ديد چشمها و دور از لمس حواس . در حديث ديگرى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: در شب جنگ بدر خضر را در خواب ديدم ، از او خواستم چيزى به من ياد دهد كه به كمك آن بر دشمنان پيروز شوم گفت : بگو: يا هو، يا من لا هو الا هو، هنگامى كه صبح شد جريان را خدمت رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) عرض كردم ، فرمود: يا على ! علمت الاسم الاعظم : اى على (عليه السلام ) اسم اعظم به تو تعليم شده سپس اين جمله ورد زبان من در جنگ بدر بود.... ((عمار ياسر)) هنگامى كه شنيد حضرت امير مؤ منان (عليه السلام ) اين ذكر را روز صفين به هنگام پيكار مى خواند، عرض كرد اين كنايات چيست ؟ فرمود: اسم اعظم خدا و ستون توحيد است !. ((الله )) اسم خاص براى خداوند است ، و مفهوم سخن امام (عليه السلام ) اين است كه در همين يك كلمه به تمام صفات جلال و جمال او اشاره شده است ، و به همين جهت آن اسم اعظم الهى ناميده شده . اين نام جز بر خدا اطلاق نمى شود، در حالى كه نامهاى ديگر خداوند معمولا اشاره به يكى از صفات جمال و جلال او است مانند عالم و خالق و رازق و غالبا به غير او نيز اطلاق مى شود (مانند رحيم و كريم و عالم و قادر و...) با اين حال ريشه آن معنى وصفى دارد، و در اصل مشتق از ((وله )) به معنى تحير است ، چرا كه عقلها در ذات پاك او حيران است ، چنانكه در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است : الله معناه المعبود الذى ياله فيه الخلق ، و يؤ له اليه ، و الله هو المستور عن درك الابصار، المحجوب عن الاوهام و الخطرات : الله مفهومش ، معبودى است كه خلق در او حيرانند و به او عشق مى ورزند، الله همان كسى است كه از درك چشمها، مستور است ، و از افكار و عقول خلق محجوب . گاه نيز آن را از ريشه ((الاهة )) (بر وزن و به معنى عبادت ) دانسته اند، و در اصل ((الاله )) است ، به معنى تنها معبود به حق . ولى همانگونه كه گفتيم ريشه آن هر چه باشد بعدا به صورت اسم خاص ‍ درآمده ، و به آن ذات جامع جميع اوصاف كماليه ، و خالى از هر گونه عيب و نقص اشاره مى كند. اين نام مقدس قريب هزار بار در قرآن مجيد تكرار شده ، و هيچ اسمى از اسماء مقدس او اين اندازه در قرآن نيامده است ، نامى است كه قلب را روشن مى كند، به انسان نيرو و آرامش مى بخشد، و او را در جهانى از نور و صفا مستغرق مى سازد. اما واژه احد از همان ماده وحدت است ، و لذا بعضى احد و واحد را به يك معنى تفسير كرده اند و معتقدند هر دو اشاره به آن ذاتى است كه از هر نظر بى نظير و منفرد مى باشد، در علم يگانه است ، در قدرت بى مثال است ، در رحمانيت و رحيميت يكتا است ، و خلاصه از هر نظر بى نظير است . ولى بعضى عقيده دارند كه ميان احد و ((واحد)) فرق است ((احد)) به ذاتى گفته مى شود كه قبول كثرت نمى كند، نه در خارج و نه در ذهن ، و لذا قابل شماره نيست و هرگز داخل عدد نمى شود، به خلاف واحد كه براى او دوم و سوم تصور مى شود، يا در خارج ، يا در ذهن ، و لذا گاه مى گوئيم احدى از آن جمعيت نيامد، يعنى هيچكس نيامد، ولى هنگامى كه مى گوئيم ، واحدى نيامد ممكن است دو يا چند نفر آمده باشند. ولى اين تفاوت با موارد استعمال آن در قرآن مجيد و احاديث چندان سازگار نيست . بعضى نيز معتقدند: احد اشاره به بساطت ذات خداوند در مقابل اجزاء تركيبيه خارجيه يا عقليه (جنس و فصل ، و ماهيت و وجود) است ، در حالى كه واحد اشاره به يگانگى ذات او در برابر كثرات خارجيه مى باشد. در حديثى از امام محمد باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : ((اءحد)) فردى است يگانه و ((احد)) و ((واحد)) يك مفهوم دارد، و آن ذات منفردى است كه نظير و شبيهى براى او نيست ، و توحيد اقرار به يگانگى و وحدت و انفراد او است . در ذيل همين حديث مى خوانيم : ((واحد از عدد نيست ، بلكه واحد پايه اعداد است ، عدد از دو شروع مى شود، بنابراين معنى ((الله احد)) يعنى معبودى كه انسانها از ادراك ذات او عاجزند، و از احاطه به كيفيتش ناتوان ، او در الهيت فرد است و از صفات مخلوقات برتر. در قرآن مجيد نيز ((واحد)) و ((احد)) هر دو به ذات پاك خداوند اطلاق شده است . جالب اينكه در توحيد صدوق آمده است كه مردى اعرابى در روز جنگ جمل برخاست عرض كرد: اى امير مؤ منان ! آيا مى گوئى خداوند واحد است ؟ واحد به چه معنى ؟ ناگهان مردم از هر طرف به او حمله كردند، و گفتند: اى اعرابى ! اين چه سؤ الى است ؟ مگر نمى بينى فكر امير مؤ منان تا چه حد مشغول مساءله جنگ است ؟ هر سخن جائى و هر نكته مقامى دارد! امير مؤ منان (عليه السلام ) فرمود: او را به حال خود بگذاريد، زيرا آنچه را كه او مى خواهد همان چيزى است كه ما از اين گروه دشمن مى خواهيم (او از توحيد سؤ ال مى كند، ما هم مخالفان خود را به توحيد كلمه دعوت مى كنيم ). سپس فرمود: اى اعرابى ! اينكه مى گوئيم خدا ((واحد)) است چهار معنى مى تواند داشته باشد كه دو معنى آن در باره خدا صحيح نيست ، و دو معنى آن صحيح است . اما آن دو كه صحيح نيست : وحدت عددى است اين براى خدا جائز نمى باشد (بگوئيم او يكى است و دو تا نيست ، زيرا مفهوم اين سخن آن است كه دومى براى او تصور مى شود ولى وجود ندارد، در حالى كه مسلما براى ذات بى نهايت حق دومى تصور نمى شود) چرا كه چيزى كه ثانى ندارد داخل در باب اعداد نمى شود، آيا نمى بينى كه خداوند كسانى را كه گفتند: ((ان الله ثالث ثلاثة )) (خدا سومى از سه نفر است ) تكفير كرده ؟ ديگر از معانى واحد كه بر خدا روا نيست اين است كه به معنى واحد نوعى باشد، مثل اينكه مى گوئيم فلانكس يكى از مردم است ، اين نيز بر خدا روا نيست (چرا كه خدا نوع و جنسى ندارد) مفهوم اين سخن تشبيه است و خدا از هر گونه شبيه و نظير برتر و بالاتر است . اما آن دو مفهومى كه در باره خدا صادق است نخست اينكه گفته شود خداوند واحد است يعنى در اشياء عالم شبيهى براى او نيست ، آرى پروردگار ما چنين است . ديگر اينكه گفته شود پروردگار ما احدى المعنى است يعنى ذات او تقسيم پذير نيست ، نه در خارج و نه در عقل ، و نه در وهم ، آرى خداوند بزرگ چنين است كوتاه سخن اينكه خداوند احد و واحد است و يگانه و يكتا است نه به معنى واحد عددى ، يا نوعى و جنسى ، بلكه به معنى وحدت ذاتى ، و به عبارت روشن تر وحدانيت او به معنى عدم وجود مثل و مانند و شبيه و نظير براى او است . دليل اين سخن نيز روشن است : او ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، و مسلم است كه دو ذات بى نهايت از هر جهت غير قابل تصور است ، چون اگر دو ذات شد هر دو محدود مى شود ، اين كمالات آن را ندارد، و آن كمالات اين را (دقت كنيد). در آيه بعد در توصيف ديگرى از آن ذات مقدس يكتا مى فرمايد: او خداوندى است كه همه نيازمندان قصد او مى كنند (الله الصمد). براى ((صمد)) در روايات و كلمات مفسران و ارباب لغت معانى زيادى ذكر شده است : ((راغب )) در مفردات مى گويد: صمد به معنى آقا و بزرگى است كه براى انجام كارها به سوى او مى روند، و بعضى گفته اند: صمد به معنى چيزى است كه تو خالى نيست بلكه پر است . در ((مقاييس اللغة )) آمده است كه ((صمد)) دو ريشه اصلى دارد: يكى به معنى ((قصد)) است ، و ديگرى به معنى ((صلابت و استحكام )) و اينكه به خداوند متعال صمد گفته مى شود به خاطر اين است كه بندگانش قصد درگاه او مى كنند. و شايد به همين مناسبت است كه معانى متعدد زير نيز در كتب لغت براى صمد ذكر شده است : شخص بزرگى كه در منتهاى عظمت است ، و كسى كه مردم در حوائج خويش به سوى او مى روند كسى كه برتر از او چيزى نيست ، كسى كه دائم و باقى بعد از فناى خلق است . لذا امام حسين بن على (عليهماالسلام ) در حديثى براى صمد پنج معنى بيان فرموده : صمد كسى است كه در منتهاى سيادت و آقائى است . ((صمد)) كسى است كه در منتهاى سيادت و آقائى است . ((صمد)) ذاتى است دائم ازلى و جاودانى . ((صمد)) وجودى است كه جوف ندارد. ((صمد)) كسى است كه نمى خورد و نمى آشامد. ((صمد)) كسى است كه نمى خوابد. در عبارت ديگرى آمده است ((صمد كسى است كه قائم به نفس است و بى نياز از غير.)) ((صمد)) كسى است كه تغييرات و كون و فساد ندارد. از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) نقل شده است كه فرمود صمد كسى است كه شريك ندارد، و حفظ چيزى براى او مشكل نيست ، و چيزى از او مخفى نمى ماند. بعضى نيز گفته اند: صمد كسى است كه هر وقت چيزى را اراده كند مى گويد موجود باش ، آن هم فورا موجود مى شود. در حديثى آمده است كه اهل ((بصره )) نامه اى به محضر امام حسين (عليه السلام ) نوشتند، و از معنى ((صمد)) سؤ ال كردند، امام (عليه السلام ) در پاسخ آنها فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم اما بعد در قرآن مجادله و گفتگو بدون آگاهى نكنيد، چرا كه من از جدم رسول الله شنيدم مى فرمود: هر كس بدون علم سخن بگويد بايد در محلى از آتش كه براى او تعيين شده جاى گيرد، خداوند خودش ‍ ((صمد)) را تفسير فرموده است : ((لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد)): نه زاد، و نه زاده شد و احدى مانند او نيست ،...آرى خداوند صمد كسى است كه از چيزى به وجود نيامده ، و در چيزى وجود ندارد، و بر چيزى قرار نگرفته ، آفريننده اشياء و خالق آنها است ، همه چيز را به قدرتش به وجود آورده ، آنچه را براى فنا آفريده به اراده اش از هم متلاشى مى شود، و آنچه را براى بقاء خلق كرده به علمش باقى مى ماند، اين است خداوند صمد.... و بالاخره در حديث ديگرى مى خوانيم كه محمد بن حنفيه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در باره صمد سؤ ال كرد حضرت (عليه السلام ) فرمود: تاويل صمد آن است كه او نه اسم است و نه جسم ، نه مانند و نه شبيه دارد، و نه صورت و نه تمثال نه حد و حدود، نه محل و نه مكان ، نه كيف و نه اين نه اينجا و نه آنجا، نه پر است و نه خالى ، نه ايستاده است و نه نشسته ، نه سكون دارد و نه حركت ، نه ظلمانى است نه نورانى ، نه روحانى است و نه نفسانى ، و در عين حال هيچ محلى از او خالى نيست ، و هيچ مكانى گنجايش او را ندارد، نه رنگ دارد و نه بر قلب انسانى خطور كرده ، و نه بو براى او موجود است ، همه اينها از ذات پاكش منتفى است . اين حديث به خوبى نشان مى دهد كه صمد مفهوم بسيار جامع و وسيعى دارد كه هر گونه صفات مخلوقات را از ساحت مقدسش نفى مى كند، چرا كه اسمهاى مشخص و محدود، و همچنين جسميت و رنگ و بو و مكان و سكون و حركت و كيفيت و حد و حدود و مانند اينها، همه از صفات ممكنات و مخلوقات است ، بلكه غالبا اوصاف جهان ماده است ، و مى دانيم خداوند از همه اينها برتر و بالاتر است . در اكتشافات اخير آمده است كه تمام اشياء جهان ماده ، از ذرات بسيار كوچكى بنام ((اتم )) تشكيل يافته ، و اتم خود نيز مركب از دو قسمت عمده است : هسته مركزى ، و الكترونهائى كه به دور آن در گردش است ، و عجب اينكه در ميان آن هسته و الكترونها فاصله زيادى وجود دارد (البته زياد در مقايسه با حجم اتم ) به طورى كه اگر اين فاصله برداشته شود اجسام به قدرى كوچك مى شوند كه براى ما حيرت آور است . مثلا اگر فاصله هاى اتمى ذرات وجود يك انسان را بردارند و او را كاملا فشرده كنند ممكن است به صورت ذره اى درآيد كه ديدنش با چشم مشكل باشد ولى با اين حال تمام وزن بدن يك انسان را دارا است (مثلا همين ذره ناچيز 60 كيلو وزن دارد). بعضى با استفاده از اين اكتشاف علمى و با توجه به اينكه يكى از معانى صمد وجودى است كه تو خالى و اجوف نيست ، چنين نتيجه گرفته اند كه قرآن مى خواهد با اين تعبير هر گونه جسمانيتى را از خدا نفى كند، چرا كه تمام اجسام از اتم تشكيل يافته اند، و اتم تو خالى است ، و به اين ترتيب آيه مى تواند يكى از معجزات علمى قرآن باشد. ولى نبايد فراموش كرد كه ((صمد)) در اصل لغت به معنى شخص ‍ بزرگى است كه همه نيازمندان به سوى او مى روند و از هر نظر پر و كامل است ، و ظاهرا بقيه معانى و تفسيرهاى ديگرى كه براى آن ذكر شده ، به همين ريشه باز مى گردد. سپس در آيه بعد به رد عقائد ((نصارى )) و ((يهود)) و ((مشركان عرب )) كه براى خداوند فرزندى ، يا پدرى قائل بودند، پرداخته ، مى فرمايد: نزاد و زاده نشده (لم يلد و لم يولد). در مقابل اين بيان ، سخن كسانى است كه معتقد به تثليث (خدايان سه گانه ) بودند، خداى پدر، و خداى پسر، و روح القدس ! نصارى ((مسيح )) را پسر خدا، و يهود ((عزير)) را پسر او مى دانستند و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله انى يؤ فكون : يهود گفتند عزير پسر خدا است ! و نصارى گفتند مسيح پسر خدا است ! اين سخنى است كه با زبان خود مى گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است ، لعنت خدا بر آنها باد چگونه از حق منحرف مى شوند؟! (توبه - 30). مشركان عرب نيز معتقد بودند كه ملائكه دختران خدا هستند! و خرقوا له بنين و بنات بغير علم : آنها براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند! (انعام - 100). از بعضى روايات استفاده مى شود كه تولد در آيه ((لم يلد و لم يولد)) معنى وسيعترى دارد، و هر گونه خروج اشياء مادى و لطيف را از او، و يا خروج آن ذات مقدس از اشياء مادى و لطيف ديگر را نفى مى كند. چنانكه در همان نامه اى كه امام حسين (عليه السلام ) در پاسخ اهل ((بصره )) در تفسير صمد مرقوم فرمود، جمله ((لم يلد و لم يولد)) چنين تفسير شده : ((لم يلد)) يعنى چيزى از او خارج نشد، نه اشياء مادى مانند فرزند، و ساير اشيائى كه از مخلوقين خارج مى شود (مانند شير از پستان مادر) و نه چيز لطيف ، مانند نفس ، و نه عوارض گوناگون ، مانند خواب و خيال و اندوه و حزن و خوشحالى و خنده و گريه و خوف و رجاء و شوق و ملالت و گرسنگى و سيرى ، خداوند برتر از اين است كه چيزى از او خارج شود. و نيز برتر از آن است كه او متولد از شى ء مادى و لطيف گردد... مانند خارج شدن موجوده زنده اى از موجود ديگر، و گياه از زمين ، و آب از چشمه و ميوه از درختان ، و خارج شدن اشياء لطيف از منابعش ، مانند ديدن از چشم ، و شنيدن از گوش ، و استشمام از بينى ، و چشيدن از دهان ، و سخن از زبان ، و معرفت و تشخيص از دل ، و جرقه آتش از سنگ . مطابق اين حديث تولد معنى گسترده اى دارد كه هر گونه خروج و نتيجه - گيرى چيزى از چيزى را شامل مى شود، و اين در حقيقت معنى دوم آيه است و معنى اول و ظاهر آن همان بود كه در آغاز گفته شد، بعلاوه معنى دوم با تحليل روى معنى اول كاملا قابل درك است ، زيرا اگر خداوند فرزند ندارد به دليل آن است كه از عوارض ماده بر كنار مى باشد. همين معنى در باره ساير عوارض ماده صادق است (دقت كنيد). و بالاخره در آخرين آيه اين سوره مطلب را در باره اوصاف خدا به مرحله كمال رسانده ، مى فرمايد: و براى او هرگز احدى شبيه و مانند نبوده است (و لم يكن له كفوا احد). ((كفو)) در اصل به معنى همطراز در مقام و منزلت و قدر است ، و سپس به هر گونه شبيه و مانند اطلاق مى شده است . مطابق اين آيه تمام عوارض مخلوقين ، و صفات موجودات ، و هر گونه نقص و محدوديت ، از ذات پاك او منتفى است ، اين همان توحيد ذاتى و صفاتى است ، در مقابل توحيد عددى و نوعى كه در آغاز تفسير اين سوره به آن اشاره شد. بنابراين او نه شبيهى در ذات دارد، نه مانندى در صفات ، و نه مثلى در افعال ، و از هر نظر بى نظير و بى مانند است . امير مؤ منان على (عليه السلام ) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرمايد: ((لم يلد)) فيكون مولودا، ((ولم يولد)) فيصير محدودا... و لا ((كف ء)) له فيكافئه ، و لا نظير له فيساويه ((او كسى را نزاد كه خود نيز مولود باشد، و از كسى زاده نشد تا محدود گردد،... مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبيهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد)). و اين تفسير جالبى است كه عالى ترين دقايق توحيد را بازگو مى كند (سلام الله عليك يا امير المؤ منين . ﴿3 سوره اخلاص مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 4 آيه است. محتوى و فضيلت سوره اخلاص اين سوره چنانكه از نامش پيدا است (سوره اخلاص و سوره توحيد) از توحيد پروردگار، و يگانگى او سخن مى گويد، و در چهار آيه كوتاه چنان توصيفى از يگانگى خداوند كرده كه نياز به اضافه ندارد. در شاءن نزول اين سوره از امام صادق (عليه السلام ) چنين نقل شده : يهود از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تقاضا كردند خداوند را براى آنها توصيف كند، پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سه روز سكوت كرد و پاسخى نگفت ، تا اين سوره نازل شد و پاسخ آنها را بيان كرد. در بعضى از روايات آمده كه اين سؤ ال كننده عبد الله بن صوريا يكى از سران معروف يهود بود، و در روايت ديگرى آمده كه عبد الله بن سلام چنين سؤ الى را از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مكه كرد، سپس ايمان آورد، و ايمان خود را همچنان مكتوم مى داشت . در روايات ديگرى آمده است كه مشركان مكه چنين سؤ الى را كرده اند. در بعضى از روايات نيز آمده كه سؤ ال كنندگان گروهى از مسيحيان نجران بودند. در ميان اين روايات تضادى وجود ندارد زيرا ممكن است اين سؤ ال از ناحيه همه آنها مطرح شده باشد و اين خود دليلى است بر عظمت فوق العاده اين سوره كه پاسخگوى سؤ الات افراد و اقوام مختلف است . در فضيلت تلاوت اين سوره روايات زيادى در منابع معروف اسلامى آمده است كه حاكى از عظمت فوق العاده آن مى باشد از جمله : در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه فرمود: ايعجز احدكم ان يقراء ثلث القرآن فى ليلة ؟: ((آيا كسى از شما عاجز است از اينكه يك سوم قرآن را در يك شب بخواند))؟! يكى از حاضران عرض كرد: اى رسول خدا! چه كسى توانائى بر اين كار دارد؟! پيغمبر فرمود: اقرؤ اقل هو الله احد: سوره قل هو الله را بخوانيد. در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : هنگامى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بر جنازه سعد بن معاذ نماز گزارد فرمود: هفتاد هزار ملك كه در ميان آنها جبرئيل نيز بود بر جنازه او نماز گزاردند! من از جبرئيل پرسيدم او به خاطر كدام عمل مستحق نماز گزاردن شما شد؟ گفت : به خاطر تلاوت ((قل هو الله احد)) در حال نشستن ، و ايستادن ، و سوار شدن ، و پياده روى و رفت و آمد. و در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : ((كسى كه يك روز و شب بر او بگذرد و نمازهاى پنجگانه را بخواند و در آن قل هو الله احد را نخواند به او گفته مى شود يا عبد الله ! لست من المصلين !: 0اى بنده خدا! تو از نماز گزاران نيستى ))!. در حديث ديگرى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ((كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد خواندن سوره قل هو الله احد را بعد از هر نماز ترك نكند، چرا كه هر كس آن را بخواند خداوند خير دنيا و آخرت را براى او جمع مى كند، و خودش و پدر و مادر و فرزندانش را مى آمرزد)). از روايت ديگرى استفاده مى شود كه خواندن اين سوره به هنگام ورود به خانه روزى را فراوان مى كند و فقر را دور مى سازد. روايات در فضيلت اين سوره بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد، و آنچه نقل كرديم تنها قسمتى از آن است . در اينكه چگونه سوره ((قل هو الله )) معادل يك سوم قرآن است ؟ بعضى گفته اند به خاطر اينكه قرآن مشتمل بر احكام و عقائد و تاريخ است ، و اين سوره بخش ((عقائد)) را به طور فشرده بيان مى كند. بعضى ديگر گفته اند: قرآن سه بخش است ((مبداء)) و ((معاد)) و ((آنچه در ميان اين دو)) قرار دارد، و اين سوره بخش اول را شرح مى دهد. اين سخن قابل قبول است كه تقريبا يك سوم قرآن پيرامون توحيد بحث مى كند و عصاره آن در سوره توحيد آمده . اين سخن را با حديث ديگرى در باره عظمت اين سوره پايان مى دهيم : از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) در باره سوره توحيد سؤ ال كردند، فرمود: ان الله عز و جل علم انه يكون فى آخر الزمان اقوام متعمقون ، فانزل الله تعالى قل هو الله احد، و الايات من سورة الحديد الى قوله : ((و هو عليم بذات الصدور)) فمن رام وراء ذلك فقد هلك : خداوند متعال مى دانست كه در آخر الزمان اقوامى مى آيند كه در مسائل تعمق و دقت مى كنند، لذا سوره قل هو الله احد، و آيات آغاز سوره حديد، تا عليم بذات الصدور را (پيرامون مباحث توحيد و خداشناسى ) نازل فرمود، هر كس بيش از آن را طلب كند هلاك مى شود. تفسير : او يكتا و بى همتا است نخستين آيه از اين سوره در پاسخ سؤ الات مكررى كه از ناحيه اقوا افراد مختلف در زمينه اوصاف پروردگار شده بود مى فرمايد: ((بگو او خداوند يكتا و يگانه است )) (قل هو الله احد) آغاز جمله با ضمير ((هو)) كه ضمير مفرد غائب است و از مفهوم مبهمى حكايت مى كند، در واقع رمز و اشاره اى به اين واقعيت است كه ذات مقدس او در نهايت خفاء است ، و از دسترس افكار محدود انسانها بيرون ، هر چند آثار او آنچنان جهان را پر كرده كه از همه چيز ظاهرتر و آشكارتر است ، چنانكه در آيه 53 سوره فصلت مى خوانيم : سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق : به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهيم تا آشكار گردد كه او حق است . سپس از اين حقيقت ناشناخته پرده برمى دارد و مى گويد: او خداوند يگانه و يكتا است . ضمنا معنى ((قل )) (بگو) در اينجا اين است كه اين حقيقت را ابراز و اظهار كن . در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است كه بعد از ذكر اين سخن فرمود: كفار و بت پرستان با اسم اشاره به بتهاى خود اشاره كرده ، مى گفتند: اين خدايان ما است اى محمد! تو نيز خدايت را توصيف كن تا او را ببينيم و درك كنيم خداوند اين آيات را نازل كرد: قل هو الله احد... ((ها)) در ((هو)) اشاره به تثبيت و توجه دادن به مطلب است ، ((واو)) ضمير غائب است و اشاره به غائب از ديد چشمها و دور از لمس حواس . در حديث ديگرى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: در شب جنگ بدر خضر را در خواب ديدم ، از او خواستم چيزى به من ياد دهد كه به كمك آن بر دشمنان پيروز شوم گفت : بگو: يا هو، يا من لا هو الا هو، هنگامى كه صبح شد جريان را خدمت رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) عرض كردم ، فرمود: يا على ! علمت الاسم الاعظم : اى على (عليه السلام ) اسم اعظم به تو تعليم شده سپس اين جمله ورد زبان من در جنگ بدر بود.... ((عمار ياسر)) هنگامى كه شنيد حضرت امير مؤ منان (عليه السلام ) اين ذكر را روز صفين به هنگام پيكار مى خواند، عرض كرد اين كنايات چيست ؟ فرمود: اسم اعظم خدا و ستون توحيد است !. ((الله )) اسم خاص براى خداوند است ، و مفهوم سخن امام (عليه السلام ) اين است كه در همين يك كلمه به تمام صفات جلال و جمال او اشاره شده است ، و به همين جهت آن اسم اعظم الهى ناميده شده . اين نام جز بر خدا اطلاق نمى شود، در حالى كه نامهاى ديگر خداوند معمولا اشاره به يكى از صفات جمال و جلال او است مانند عالم و خالق و رازق و غالبا به غير او نيز اطلاق مى شود (مانند رحيم و كريم و عالم و قادر و...) با اين حال ريشه آن معنى وصفى دارد، و در اصل مشتق از ((وله )) به معنى تحير است ، چرا كه عقلها در ذات پاك او حيران است ، چنانكه در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است : الله معناه المعبود الذى ياله فيه الخلق ، و يؤ له اليه ، و الله هو المستور عن درك الابصار، المحجوب عن الاوهام و الخطرات : الله مفهومش ، معبودى است كه خلق در او حيرانند و به او عشق مى ورزند، الله همان كسى است كه از درك چشمها، مستور است ، و از افكار و عقول خلق محجوب . گاه نيز آن را از ريشه ((الاهة )) (بر وزن و به معنى عبادت ) دانسته اند، و در اصل ((الاله )) است ، به معنى تنها معبود به حق . ولى همانگونه كه گفتيم ريشه آن هر چه باشد بعدا به صورت اسم خاص ‍ درآمده ، و به آن ذات جامع جميع اوصاف كماليه ، و خالى از هر گونه عيب و نقص اشاره مى كند. اين نام مقدس قريب هزار بار در قرآن مجيد تكرار شده ، و هيچ اسمى از اسماء مقدس او اين اندازه در قرآن نيامده است ، نامى است كه قلب را روشن مى كند، به انسان نيرو و آرامش مى بخشد، و او را در جهانى از نور و صفا مستغرق مى سازد. اما واژه احد از همان ماده وحدت است ، و لذا بعضى احد و واحد را به يك معنى تفسير كرده اند و معتقدند هر دو اشاره به آن ذاتى است كه از هر نظر بى نظير و منفرد مى باشد، در علم يگانه است ، در قدرت بى مثال است ، در رحمانيت و رحيميت يكتا است ، و خلاصه از هر نظر بى نظير است . ولى بعضى عقيده دارند كه ميان احد و ((واحد)) فرق است ((احد)) به ذاتى گفته مى شود كه قبول كثرت نمى كند، نه در خارج و نه در ذهن ، و لذا قابل شماره نيست و هرگز داخل عدد نمى شود، به خلاف واحد كه براى او دوم و سوم تصور مى شود، يا در خارج ، يا در ذهن ، و لذا گاه مى گوئيم احدى از آن جمعيت نيامد، يعنى هيچكس نيامد، ولى هنگامى كه مى گوئيم ، واحدى نيامد ممكن است دو يا چند نفر آمده باشند. ولى اين تفاوت با موارد استعمال آن در قرآن مجيد و احاديث چندان سازگار نيست . بعضى نيز معتقدند: احد اشاره به بساطت ذات خداوند در مقابل اجزاء تركيبيه خارجيه يا عقليه (جنس و فصل ، و ماهيت و وجود) است ، در حالى كه واحد اشاره به يگانگى ذات او در برابر كثرات خارجيه مى باشد. در حديثى از امام محمد باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : ((اءحد)) فردى است يگانه و ((احد)) و ((واحد)) يك مفهوم دارد، و آن ذات منفردى است كه نظير و شبيهى براى او نيست ، و توحيد اقرار به يگانگى و وحدت و انفراد او است . در ذيل همين حديث مى خوانيم : ((واحد از عدد نيست ، بلكه واحد پايه اعداد است ، عدد از دو شروع مى شود، بنابراين معنى ((الله احد)) يعنى معبودى كه انسانها از ادراك ذات او عاجزند، و از احاطه به كيفيتش ناتوان ، او در الهيت فرد است و از صفات مخلوقات برتر. در قرآن مجيد نيز ((واحد)) و ((احد)) هر دو به ذات پاك خداوند اطلاق شده است . جالب اينكه در توحيد صدوق آمده است كه مردى اعرابى در روز جنگ جمل برخاست عرض كرد: اى امير مؤ منان ! آيا مى گوئى خداوند واحد است ؟ واحد به چه معنى ؟ ناگهان مردم از هر طرف به او حمله كردند، و گفتند: اى اعرابى ! اين چه سؤ الى است ؟ مگر نمى بينى فكر امير مؤ منان تا چه حد مشغول مساءله جنگ است ؟ هر سخن جائى و هر نكته مقامى دارد! امير مؤ منان (عليه السلام ) فرمود: او را به حال خود بگذاريد، زيرا آنچه را كه او مى خواهد همان چيزى است كه ما از اين گروه دشمن مى خواهيم (او از توحيد سؤ ال مى كند، ما هم مخالفان خود را به توحيد كلمه دعوت مى كنيم ). سپس فرمود: اى اعرابى ! اينكه مى گوئيم خدا ((واحد)) است چهار معنى مى تواند داشته باشد كه دو معنى آن در باره خدا صحيح نيست ، و دو معنى آن صحيح است . اما آن دو كه صحيح نيست : وحدت عددى است اين براى خدا جائز نمى باشد (بگوئيم او يكى است و دو تا نيست ، زيرا مفهوم اين سخن آن است كه دومى براى او تصور مى شود ولى وجود ندارد، در حالى كه مسلما براى ذات بى نهايت حق دومى تصور نمى شود) چرا كه چيزى كه ثانى ندارد داخل در باب اعداد نمى شود، آيا نمى بينى كه خداوند كسانى را كه گفتند: ((ان الله ثالث ثلاثة )) (خدا سومى از سه نفر است ) تكفير كرده ؟ ديگر از معانى واحد كه بر خدا روا نيست اين است كه به معنى واحد نوعى باشد، مثل اينكه مى گوئيم فلانكس يكى از مردم است ، اين نيز بر خدا روا نيست (چرا كه خدا نوع و جنسى ندارد) مفهوم اين سخن تشبيه است و خدا از هر گونه شبيه و نظير برتر و بالاتر است . اما آن دو مفهومى كه در باره خدا صادق است نخست اينكه گفته شود خداوند واحد است يعنى در اشياء عالم شبيهى براى او نيست ، آرى پروردگار ما چنين است . ديگر اينكه گفته شود پروردگار ما احدى المعنى است يعنى ذات او تقسيم پذير نيست ، نه در خارج و نه در عقل ، و نه در وهم ، آرى خداوند بزرگ چنين است كوتاه سخن اينكه خداوند احد و واحد است و يگانه و يكتا است نه به معنى واحد عددى ، يا نوعى و جنسى ، بلكه به معنى وحدت ذاتى ، و به عبارت روشن تر وحدانيت او به معنى عدم وجود مثل و مانند و شبيه و نظير براى او است . دليل اين سخن نيز روشن است : او ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، و مسلم است كه دو ذات بى نهايت از هر جهت غير قابل تصور است ، چون اگر دو ذات شد هر دو محدود مى شود ، اين كمالات آن را ندارد، و آن كمالات اين را (دقت كنيد). در آيه بعد در توصيف ديگرى از آن ذات مقدس يكتا مى فرمايد: او خداوندى است كه همه نيازمندان قصد او مى كنند (الله الصمد). براى ((صمد)) در روايات و كلمات مفسران و ارباب لغت معانى زيادى ذكر شده است : ((راغب )) در مفردات مى گويد: صمد به معنى آقا و بزرگى است كه براى انجام كارها به سوى او مى روند، و بعضى گفته اند: صمد به معنى چيزى است كه تو خالى نيست بلكه پر است . در ((مقاييس اللغة )) آمده است كه ((صمد)) دو ريشه اصلى دارد: يكى به معنى ((قصد)) است ، و ديگرى به معنى ((صلابت و استحكام )) و اينكه به خداوند متعال صمد گفته مى شود به خاطر اين است كه بندگانش قصد درگاه او مى كنند. و شايد به همين مناسبت است كه معانى متعدد زير نيز در كتب لغت براى صمد ذكر شده است : شخص بزرگى كه در منتهاى عظمت است ، و كسى كه مردم در حوائج خويش به سوى او مى روند كسى كه برتر از او چيزى نيست ، كسى كه دائم و باقى بعد از فناى خلق است . لذا امام حسين بن على (عليهماالسلام ) در حديثى براى صمد پنج معنى بيان فرموده : صمد كسى است كه در منتهاى سيادت و آقائى است . ((صمد)) كسى است كه در منتهاى سيادت و آقائى است . ((صمد)) ذاتى است دائم ازلى و جاودانى . ((صمد)) وجودى است كه جوف ندارد. ((صمد)) كسى است كه نمى خورد و نمى آشامد. ((صمد)) كسى است كه نمى خوابد. در عبارت ديگرى آمده است ((صمد كسى است كه قائم به نفس است و بى نياز از غير.)) ((صمد)) كسى است كه تغييرات و كون و فساد ندارد. از امام على بن الحسين (عليهماالسلام ) نقل شده است كه فرمود صمد كسى است كه شريك ندارد، و حفظ چيزى براى او مشكل نيست ، و چيزى از او مخفى نمى ماند. بعضى نيز گفته اند: صمد كسى است كه هر وقت چيزى را اراده كند مى گويد موجود باش ، آن هم فورا موجود مى شود. در حديثى آمده است كه اهل ((بصره )) نامه اى به محضر امام حسين (عليه السلام ) نوشتند، و از معنى ((صمد)) سؤ ال كردند، امام (عليه السلام ) در پاسخ آنها فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم اما بعد در قرآن مجادله و گفتگو بدون آگاهى نكنيد، چرا كه من از جدم رسول الله شنيدم مى فرمود: هر كس بدون علم سخن بگويد بايد در محلى از آتش كه براى او تعيين شده جاى گيرد، خداوند خودش ‍ ((صمد)) را تفسير فرموده است : ((لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد)): نه زاد، و نه زاده شد و احدى مانند او نيست ،...آرى خداوند صمد كسى است كه از چيزى به وجود نيامده ، و در چيزى وجود ندارد، و بر چيزى قرار نگرفته ، آفريننده اشياء و خالق آنها است ، همه چيز را به قدرتش به وجود آورده ، آنچه را براى فنا آفريده به اراده اش از هم متلاشى مى شود، و آنچه را براى بقاء خلق كرده به علمش باقى مى ماند، اين است خداوند صمد.... و بالاخره در حديث ديگرى مى خوانيم كه محمد بن حنفيه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در باره صمد سؤ ال كرد حضرت (عليه السلام ) فرمود: تاويل صمد آن است كه او نه اسم است و نه جسم ، نه مانند و نه شبيه دارد، و نه صورت و نه تمثال نه حد و حدود، نه محل و نه مكان ، نه كيف و نه اين نه اينجا و نه آنجا، نه پر است و نه خالى ، نه ايستاده است و نه نشسته ، نه سكون دارد و نه حركت ، نه ظلمانى است نه نورانى ، نه روحانى است و نه نفسانى ، و در عين حال هيچ محلى از او خالى نيست ، و هيچ مكانى گنجايش او را ندارد، نه رنگ دارد و نه بر قلب انسانى خطور كرده ، و نه بو براى او موجود است ، همه اينها از ذات پاكش منتفى است . اين حديث به خوبى نشان مى دهد كه صمد مفهوم بسيار جامع و وسيعى دارد كه هر گونه صفات مخلوقات را از ساحت مقدسش نفى مى كند، چرا كه اسمهاى مشخص و محدود، و همچنين جسميت و رنگ و بو و مكان و سكون و حركت و كيفيت و حد و حدود و مانند اينها، همه از صفات ممكنات و مخلوقات است ، بلكه غالبا اوصاف جهان ماده است ، و مى دانيم خداوند از همه اينها برتر و بالاتر است . در اكتشافات اخير آمده است كه تمام اشياء جهان ماده ، از ذرات بسيار كوچكى بنام ((اتم )) تشكيل يافته ، و اتم خود نيز مركب از دو قسمت عمده است : هسته مركزى ، و الكترونهائى كه به دور آن در گردش است ، و عجب اينكه در ميان آن هسته و الكترونها فاصله زيادى وجود دارد (البته زياد در مقايسه با حجم اتم ) به طورى كه اگر اين فاصله برداشته شود اجسام به قدرى كوچك مى شوند كه براى ما حيرت آور است . مثلا اگر فاصله هاى اتمى ذرات وجود يك انسان را بردارند و او را كاملا فشرده كنند ممكن است به صورت ذره اى درآيد كه ديدنش با چشم مشكل باشد ولى با اين حال تمام وزن بدن يك انسان را دارا است (مثلا همين ذره ناچيز 60 كيلو وزن دارد). بعضى با استفاده از اين اكتشاف علمى و با توجه به اينكه يكى از معانى صمد وجودى است كه تو خالى و اجوف نيست ، چنين نتيجه گرفته اند كه قرآن مى خواهد با اين تعبير هر گونه جسمانيتى را از خدا نفى كند، چرا كه تمام اجسام از اتم تشكيل يافته اند، و اتم تو خالى است ، و به اين ترتيب آيه مى تواند يكى از معجزات علمى قرآن باشد. ولى نبايد فراموش كرد كه ((صمد)) در اصل لغت به معنى شخص ‍ بزرگى است كه همه نيازمندان به سوى او مى روند و از هر نظر پر و كامل است ، و ظاهرا بقيه معانى و تفسيرهاى ديگرى كه براى آن ذكر شده ، به همين ريشه باز مى گردد. سپس در آيه بعد به رد عقائد ((نصارى )) و ((يهود)) و ((مشركان عرب )) كه براى خداوند فرزندى ، يا پدرى قائل بودند، پرداخته ، مى فرمايد: نزاد و زاده نشده (لم يلد و لم يولد). در مقابل اين بيان ، سخن كسانى است كه معتقد به تثليث (خدايان سه گانه ) بودند، خداى پدر، و خداى پسر، و روح القدس ! نصارى ((مسيح )) را پسر خدا، و يهود ((عزير)) را پسر او مى دانستند و قالت اليهود عزير ابن الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ذلك قولهم بافواههم يضاهئون قول الذين كفروا من قبل قاتلهم الله انى يؤ فكون : يهود گفتند عزير پسر خدا است ! و نصارى گفتند مسيح پسر خدا است ! اين سخنى است كه با زبان خود مى گويند كه همانند گفتار كافران پيشين است ، لعنت خدا بر آنها باد چگونه از حق منحرف مى شوند؟! (توبه - 30). مشركان عرب نيز معتقد بودند كه ملائكه دختران خدا هستند! و خرقوا له بنين و بنات بغير علم : آنها براى خدا پسران و دخترانى به دروغ و از روى جهل ساختند! (انعام - 100). از بعضى روايات استفاده مى شود كه تولد در آيه ((لم يلد و لم يولد)) معنى وسيعترى دارد، و هر گونه خروج اشياء مادى و لطيف را از او، و يا خروج آن ذات مقدس از اشياء مادى و لطيف ديگر را نفى مى كند. چنانكه در همان نامه اى كه امام حسين (عليه السلام ) در پاسخ اهل ((بصره )) در تفسير صمد مرقوم فرمود، جمله ((لم يلد و لم يولد)) چنين تفسير شده : ((لم يلد)) يعنى چيزى از او خارج نشد، نه اشياء مادى مانند فرزند، و ساير اشيائى كه از مخلوقين خارج مى شود (مانند شير از پستان مادر) و نه چيز لطيف ، مانند نفس ، و نه عوارض گوناگون ، مانند خواب و خيال و اندوه و حزن و خوشحالى و خنده و گريه و خوف و رجاء و شوق و ملالت و گرسنگى و سيرى ، خداوند برتر از اين است كه چيزى از او خارج شود. و نيز برتر از آن است كه او متولد از شى ء مادى و لطيف گردد... مانند خارج شدن موجوده زنده اى از موجود ديگر، و گياه از زمين ، و آب از چشمه و ميوه از درختان ، و خارج شدن اشياء لطيف از منابعش ، مانند ديدن از چشم ، و شنيدن از گوش ، و استشمام از بينى ، و چشيدن از دهان ، و سخن از زبان ، و معرفت و تشخيص از دل ، و جرقه آتش از سنگ . مطابق اين حديث تولد معنى گسترده اى دارد كه هر گونه خروج و نتيجه - گيرى چيزى از چيزى را شامل مى شود، و اين در حقيقت معنى دوم آيه است و معنى اول و ظاهر آن همان بود كه در آغاز گفته شد، بعلاوه معنى دوم با تحليل روى معنى اول كاملا قابل درك است ، زيرا اگر خداوند فرزند ندارد به دليل آن است كه از عوارض ماده بر كنار مى باشد. همين معنى در باره ساير عوارض ماده صادق است (دقت كنيد). و بالاخره در آخرين آيه اين سوره مطلب را در باره اوصاف خدا به مرحله كمال رسانده ، مى فرمايد: و براى او هرگز احدى شبيه و مانند نبوده است (و لم يكن له كفوا احد). ((كفو)) در اصل به معنى همطراز در مقام و منزلت و قدر است ، و سپس به هر گونه شبيه و مانند اطلاق مى شده است . مطابق اين آيه تمام عوارض مخلوقين ، و صفات موجودات ، و هر گونه نقص و محدوديت ، از ذات پاك او منتفى است ، اين همان توحيد ذاتى و صفاتى است ، در مقابل توحيد عددى و نوعى كه در آغاز تفسير اين سوره به آن اشاره شد. بنابراين او نه شبيهى در ذات دارد، نه مانندى در صفات ، و نه مثلى در افعال ، و از هر نظر بى نظير و بى مانند است . امير مؤ منان على (عليه السلام ) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرمايد: ((لم يلد)) فيكون مولودا، ((ولم يولد)) فيصير محدودا... و لا ((كف ء)) له فيكافئه ، و لا نظير له فيساويه ((او كسى را نزاد كه خود نيز مولود باشد، و از كسى زاده نشد تا محدود گردد،... مانندى ندارد تا با او همتا گردد، و شبيهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد)). و اين تفسير جالبى است كه عالى ترين دقايق توحيد را بازگو مى كند (سلام الله عليك يا امير المؤ منين . ﴿4 سوره فلق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فلق جمعى معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده است هر چند جمعى ديگر از مفسران آن را ((مدنى )) مى دانند. محتواى اين سوره تعليماتى است كه خداوند به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خصوصا و به ساير مسلمانان عموما، در زمينه پناه بردن به ذات پاك او از شر همه اشرار مى دهد، تا خود را به او بسپارند، و در پناه او از شر هر موجود صاحب شر در امان بدارند. در باره شاءن نزول اين سوره رواياتى در غالب كتب تفسير نقل شده كه مطابق آنها پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به وسيله بعضى از يهود مورد سحر قرار گرفته ، و بيمار شده بود، جبرئيل نازل شد و محل ابزار سحر را كه در چاهى پنهان كرده بودند نشان داد، آن را بيرون آوردند، سپس اين سوره را خواندند، و حال پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بهبود يافت . ولى مرحوم طبرسى و بعضى ديگر از محققان اينگونه روايات را كه سند آن فقط به دو نفر ابن عباس و عايشه منتهى مى شود زيرا سؤ ال قرار دادند، زيرا: اولا سوره طبق مشهور مكى است و لحن آن نيز لحن سوره هاى مكى را دارد، در حالى كه درگيرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با يهود در مدينه بوده است و اين خود دليلى است بر عدم اصالت اينگونه روايات . از سوى ديگر اگر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين آسانى مورد سحر ساحران قرار گيرد تا آنجا كه بيمار شود و در بستر بيفتد، به آسانى ممكن است او را از مقاصد بزرگش بازدارند، مسلما خداوندى كه او را براى چنان ماموريت و رسالت عظيمى فرستاده از نفوذ سحر ساحران حفظ خواهد كرد، تا مقام والاى نبوت بازيچه دست آنها نشود. از سوى سوم اگر بنا شود سحر در جسم پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اثر بگذارد ممكن است اين توهم در مردم پيدا شود كه سحر در روح او نيز مؤ ثر است ، و ممكن است افكارش دستخوش سحر ساحران گردد، و اين معنى اصل اعتماد به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در افكار عمومى متزلزل مى سازد . و لذا قرآن مجيد اين معنى را نفى مى كند كه پيغمبر مسحور شده باشد مى فرمايد: و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا: ظالمان گفتند شما از يك انسان سحره شدهاى پيروى مى كنيد، ببين چگونه براى تو مثلها زدند و گمراه شدند؟ آنچنانكه نمى توانند راه را پيدا كنند! (فرقان 8 و 9). ((مسحور)) در اينجا خواه به معنى كسى باشد كه از نظر عقلى سحر شده يا در جسمش ، در هر صورت گواه بر مقصود ما است . به هر حال با چنين روايات مشكوكى نمى توان قداست مقام نبوت را زير سؤ ال برد، و در فهم آيات بر آنها تكيه كرد. درباره فضيلت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است كه فرمود: انزلت على آيات لم ينزل مثلهن : المعوذتان : ((آياتى بر من نازل شده كه همانند آنها نازل نشده است ، و آن دو سوره ((فلق (( و ((ناس )) است )). <1> و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز ((وتر)) سوره ((فلق )) و ((ناس )) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا بشارت باد بر تو خدا نماز وتر تو را قبول كرد. <2> و باز در روايتى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه به يكى از يارانش فرمود مى خواهى دو سوره به تو تعليم كنم كه برترين سوره هاى قرآن است ؟ عرض كرد: آرى اى رسول خدا! حضرت معوذتان (سوره فلق و سوره ناس ) را به او تعليم كرد، سپس آن دو را در نماز صبح قرائت نمود و به او فرمود: هر گاه برمى خيزى و مى خوابى آنها را بخوان . <3> روشن است اينها براى كسانى است كه روح و جان و عقيده و عمل خود را با محتواى آن هماهنگ سازند. تفسير : پناه مى برم به پروردگار سپيده دم ! در نخستين آيه به شخص پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك الگو و پيشوا دستور مى دهد: بگو: پناه مى برم به پروردگار سپيده صبح كه دل سياهى شب را مى شكافد (قل اعوذ برب الفلق ). از شر تمام آنچه آفريده است (من شر ما خلق ). از شر همه موجودات شرور، انسانهاى شرور، جن و حيوانات و حوادث و پيشامدهاى شر و از شر نفس اءماره . ((فلق )) (بر وزن شفق ) از ماده فلق (بر وزن خلق ) در اصل به معنى شكافتن چيزى و جدا كردن بعضى از بعضى ديگر است ، و از آنجا كه به هنگام دميدن سپيده صبح پرده سياه شب مى شكافد، اين واژه به معنى طلوع صبح ، به كار رفته ، همانگونه كه ((فجر)) نيز به همين مناسبت بر طلوع صبح اطلاق مى شود. بعضى آن را به معنى همه مواليد و تمام موجودات زنده اعم از انسان و حيوان و گياه مى دانند، چرا كه تولد اين موجودات كه با شكافتن دانه و تخم و مانند آن صورت مى گيرد از عجيب ترين مراحل وجود آنها است ، و در حقيقت هنگام تولد جهش عظيمى در آن موجود رخ مى دهد و از جهانى به جهان ديگرى گام مى نهد. در آيه 95 انعام مى خوانيم : ان الله فالق الحب و النوى يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى ((خداوند شكافنده دانه و هسته است ، زنده را از مرده خارج مى سازد، و مرده را از زنده )). بعضى نيز مفهوم فلق را از اين هم گسترده تر گرفته اند، و آن را به هر گونه آفرينش و خلقت اطلاق كرده اند، چرا كه با آفرينش هر موجود پرده عدم شكافته مى شود و نور وجود آشكار مى گردد. هر يك از اين معانى سه گانه (طلوع صبح - تولد موجودات زنده - آفرينش هر موجود) پديده اى است عجيب كه دليل بر عظمت پروردگار و خالق و مدبر آن است ، و توصيف خداوند به اين وصف داراى مفهوم و محتواى عميقى است . در بعضى از احاديث نيز آمده كه ((فلق )) چاه يا زندانى در دوزخ است ، و همچون شكافى در دل جهنم خودنمائى مى كند. اين روايت ممكن است اشاره به مصداقى از مصداقهاى آن باشد نه اينكه مفهوم گسترده ((فلق )) را محدود كند. تعبير به ((من شر ما خلق )) مفهومش اين نيست كه آفرينش الهى در ذات خود شرى دارد، چرا كه آفرينش همان ايجاد است ، و ايجاد و وجود خير محض است ، قرآن مى گويد: الذى احسن كل شى ء خلقه ((همان خدائى كه هر چه را آفريد نيكو آفريد)) (الم سجده - 7). بلكه شر هنگامى پيدا مى شود كه مخلوقات از قوانين آفرينش منحرف شوند و از مسير تعيين شده جدا گردند، فى المثل نيش و دندان برنده حيوانات يك حربه دفاعى براى آنها است كه در برابر دشمنانشان به كار مى برند همانند سلاحى كه ما در مقابل دشمن از آن استفاده مى كنيم ، اگر اين سلاح به مورد به كار رود خير است ، اما اگر نابجا و در برابر دوست مصرف گردد شر است . وانگهى بسيارى از امور است كه ما در ظاهر آنها را شر حساب مى كنيم ولى در باطن خير است مانند حوادث و بلاهاى بيدارگر و هشدار دهنده كه انسان را از خواب غفلت بيدار ساخته و متوجه خدا مى كند اينها مسلما شر نيست . سپس در توضيح و تفسير اين مطلب مى افزايد: ((و از شر هر موجود مزاحمى هنگامى كه وارد مى شود)) (و من شر غاسق اذا وقب ). ((غاسق )) از ماده ((غسق ))(بر وزن شفق ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى شدت ظلمت شب است كه در همان نيمه شب حاصل مى شود، و لذا قرآن مجيد به هنگام اشاره به پايان وقت نماز مغرب مى فرمايد: الى غسق الليل ، و اينكه در بعضى از كتب لغت غسق به معنى تاريكى آغاز شب تفسير شده ، بعيد به نظر مى رسد، بخصوص اينكه ريشه اصلى اين لغت به معنى امتلاء (پر شدن ) و سيلان است ، و مسلما تاريكى شب هنگامى پر و لبريز مى شود كه به نيمه رسد، يكى از مفاهيمى كه لازمه اين معنى است هجوم و حمله ور گشتن است ، لذا در اين معنى نيز استعمال شده . بنابراين معنى ((غاسق )) در آيه مورد بحث يا ((فرد مهاجم )) است ، يا هر ((موجود شرور)) كه از تاريكى شب براى حمله كردن استفاده مى كند، زيرا نه فقط حيوانات درنده و گزنده شب هنگام از لانه ها بيرون مى آيند و زيان مى رسانند، بلكه افراد شرور و ناپاك و پليد نيز غالبا از تاريكى شب براى مقاصد سوء خود استفاده مى كنند. ((وقب )) (بر وزن شفق )) از ماده ((وقب )) (بر وزن نقب ) به معنى حفره و گودال است ، سپس فعل آن به معنى ورود در گودال به كار رفته ، گوئى موجودات شرور و زيان آور از تاريكى شب استفاده كرده ، و با ايجاد حفره هاى زيانبار براى تحقق بخشيدن به مقاصد پليد خود اقدام مى كنند، يا اينكه اين تعبير اشاره به ((نفوذ كردن )) است . بعد مى افزايد: ((و از شر آنها كه در گره ها مى دمند)) (و من شر النفاثات فى العقد). ((نفاثات )) از ماده ((نفث )) (بر وزن حبس ) در اصل به معنى ريختن مقدار كمى از آب دهان است ، و از آنجا كه اين كار با دميدن انجام مى گيرد، ((نفث )) به معنى ((نفخ )) (دميدن ) نيز آمده است . ولى بسيارى از مفسران ((نفاثات )) را به معنى ((زنان ساحره )) تفسير كرده اند (نفاثات جمع مؤ نث است و مفرد آن ((نفاثة )) صيغه مبالغه از نفث مى باشد) آنها اورادى را مى خواندند و در گره هائى مى دميدند و به اين وسيله سحر مى كردند، ولى جمعى آن را اشاره به زنان وسوسه گر مى دانند كه پى در پى در گوش مردان ، مخصوصا همسران خود، مطالبى را فرو مى خوانند تا عزم آهنين آنها را در انجام كارهاى مثبت سست كنند، و وسوسه هاى اين گونه زنان در طول تاريخ چه حوادث مرگبارى كه بار نياورده ، و چه آتشها كه بر نيفروخته و چه عزمهاى استوارى را كه سست نساخته است . فخر رازى مى گويد زنان به خاطر نفوذ محبتهايشان در قلوب رجال ، در آنان تصرف مى كنند. <4> اين معنى در عصر و زمان ما از هر وقت ظاهرتر است زيرا يكى از مهمترين وسائل نفوذ جاسوسها در سياستمداران جهان استفاده از زنان جاسوسه است كه با اين نفاثات في العقد قفلهاى صندوقهاى اسرار را مى گشايند و از مرموزترين مسائل با خبر مى شوند و آن را در اختيار دشمن قرار مى دهند. بعضى نيز نفاثات را به نفوس شريره ، و يا جماعتهاى وسوسه گر كه با تبليغات مستمر خود گره هاى تصميمها را سست مى سازند تفسير نموده اند. بعيد نيست كه آيه مفهوم عام و جامعى داشته باشد كه همه اينها را شامل شود حتى سخنان سخن چينها، و نمامان كه كانونهاى محبت را سست و ويران مى سازند. البته بايد توجه داشت كه قطع نظر از شاءن نزول سابق نشانه اى در آيه نيست كه منظور از آن خصوص سحر ساحران باشد، و به فرض كه آيه را چنين تفسير كنيم دليل بر صحت آن شاءن نزول نمى باشد، بلكه تنها دليل بر اين است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از شر ساحران به خدا پناه مى برد، درست مثل اينكه افراد سالم از بيمارى سرطان به خدا پناه مى برند هر چند هرگز مبتلا به آن نشده باشند. در آخرين آيه اين سوره مى فرمايد: و از شر هر حسودى هنگامى كه حسد مى ورزد (و من شر حاسد اذا حسد). اين آيه نشان مى دهد كه حسد از بدترين و زشت ترين صفات رذيله است ، چرا كه قرآن آن را در رديف كارهاى حيوانات درنده و مارهاى گزنده ، و شياطين وسوسه گر قرار داده است . ﴿1 سوره فلق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فلق جمعى معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده است هر چند جمعى ديگر از مفسران آن را ((مدنى )) مى دانند. محتواى اين سوره تعليماتى است كه خداوند به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خصوصا و به ساير مسلمانان عموما، در زمينه پناه بردن به ذات پاك او از شر همه اشرار مى دهد، تا خود را به او بسپارند، و در پناه او از شر هر موجود صاحب شر در امان بدارند. در باره شاءن نزول اين سوره رواياتى در غالب كتب تفسير نقل شده كه مطابق آنها پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به وسيله بعضى از يهود مورد سحر قرار گرفته ، و بيمار شده بود، جبرئيل نازل شد و محل ابزار سحر را كه در چاهى پنهان كرده بودند نشان داد، آن را بيرون آوردند، سپس اين سوره را خواندند، و حال پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بهبود يافت . ولى مرحوم طبرسى و بعضى ديگر از محققان اينگونه روايات را كه سند آن فقط به دو نفر ابن عباس و عايشه منتهى مى شود زيرا سؤ ال قرار دادند، زيرا: اولا سوره طبق مشهور مكى است و لحن آن نيز لحن سوره هاى مكى را دارد، در حالى كه درگيرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با يهود در مدينه بوده است و اين خود دليلى است بر عدم اصالت اينگونه روايات . از سوى ديگر اگر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين آسانى مورد سحر ساحران قرار گيرد تا آنجا كه بيمار شود و در بستر بيفتد، به آسانى ممكن است او را از مقاصد بزرگش بازدارند، مسلما خداوندى كه او را براى چنان ماموريت و رسالت عظيمى فرستاده از نفوذ سحر ساحران حفظ خواهد كرد، تا مقام والاى نبوت بازيچه دست آنها نشود. از سوى سوم اگر بنا شود سحر در جسم پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اثر بگذارد ممكن است اين توهم در مردم پيدا شود كه سحر در روح او نيز مؤ ثر است ، و ممكن است افكارش دستخوش سحر ساحران گردد، و اين معنى اصل اعتماد به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در افكار عمومى متزلزل مى سازد . و لذا قرآن مجيد اين معنى را نفى مى كند كه پيغمبر مسحور شده باشد مى فرمايد: و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا: ظالمان گفتند شما از يك انسان سحره شدهاى پيروى مى كنيد، ببين چگونه براى تو مثلها زدند و گمراه شدند؟ آنچنانكه نمى توانند راه را پيدا كنند! (فرقان 8 و 9). ((مسحور)) در اينجا خواه به معنى كسى باشد كه از نظر عقلى سحر شده يا در جسمش ، در هر صورت گواه بر مقصود ما است . به هر حال با چنين روايات مشكوكى نمى توان قداست مقام نبوت را زير سؤ ال برد، و در فهم آيات بر آنها تكيه كرد. درباره فضيلت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است كه فرمود: انزلت على آيات لم ينزل مثلهن : المعوذتان : ((آياتى بر من نازل شده كه همانند آنها نازل نشده است ، و آن دو سوره ((فلق (( و ((ناس )) است )). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز ((وتر)) سوره ((فلق )) و ((ناس )) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا بشارت باد بر تو خدا نماز وتر تو را قبول كرد. و باز در روايتى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه به يكى از يارانش فرمود مى خواهى دو سوره به تو تعليم كنم كه برترين سوره هاى قرآن است ؟ عرض كرد: آرى اى رسول خدا! حضرت معوذتان (سوره فلق و سوره ناس ) را به او تعليم كرد، سپس آن دو را در نماز صبح قرائت نمود و به او فرمود: هر گاه برمى خيزى و مى خوابى آنها را بخوان . روشن است اينها براى كسانى است كه روح و جان و عقيده و عمل خود را با محتواى آن هماهنگ سازند. تفسير : پناه مى برم به پروردگار سپيده دم ! در نخستين آيه به شخص پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك الگو و پيشوا دستور مى دهد: بگو: پناه مى برم به پروردگار سپيده صبح كه دل سياهى شب را مى شكافد (قل اعوذ برب الفلق ). از شر تمام آنچه آفريده است (من شر ما خلق ). از شر همه موجودات شرور، انسانهاى شرور، جن و حيوانات و حوادث و پيشامدهاى شر و از شر نفس اءماره . ((فلق )) (بر وزن شفق ) از ماده فلق (بر وزن خلق ) در اصل به معنى شكافتن چيزى و جدا كردن بعضى از بعضى ديگر است ، و از آنجا كه به هنگام دميدن سپيده صبح پرده سياه شب مى شكافد، اين واژه به معنى طلوع صبح ، به كار رفته ، همانگونه كه ((فجر)) نيز به همين مناسبت بر طلوع صبح اطلاق مى شود. بعضى آن را به معنى همه مواليد و تمام موجودات زنده اعم از انسان و حيوان و گياه مى دانند، چرا كه تولد اين موجودات كه با شكافتن دانه و تخم و مانند آن صورت مى گيرد از عجيب ترين مراحل وجود آنها است ، و در حقيقت هنگام تولد جهش عظيمى در آن موجود رخ مى دهد و از جهانى به جهان ديگرى گام مى نهد. در آيه 95 انعام مى خوانيم : ان الله فالق الحب و النوى يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى ((خداوند شكافنده دانه و هسته است ، زنده را از مرده خارج مى سازد، و مرده را از زنده )). بعضى نيز مفهوم فلق را از اين هم گسترده تر گرفته اند، و آن را به هر گونه آفرينش و خلقت اطلاق كرده اند، چرا كه با آفرينش هر موجود پرده عدم شكافته مى شود و نور وجود آشكار مى گردد. هر يك از اين معانى سه گانه (طلوع صبح - تولد موجودات زنده - آفرينش هر موجود) پديده اى است عجيب كه دليل بر عظمت پروردگار و خالق و مدبر آن است ، و توصيف خداوند به اين وصف داراى مفهوم و محتواى عميقى است . در بعضى از احاديث نيز آمده كه ((فلق )) چاه يا زندانى در دوزخ است ، و همچون شكافى در دل جهنم خودنمائى مى كند. اين روايت ممكن است اشاره به مصداقى از مصداقهاى آن باشد نه اينكه مفهوم گسترده ((فلق )) را محدود كند. تعبير به ((من شر ما خلق )) مفهومش اين نيست كه آفرينش الهى در ذات خود شرى دارد، چرا كه آفرينش همان ايجاد است ، و ايجاد و وجود خير محض است ، قرآن مى گويد: الذى احسن كل شى ء خلقه ((همان خدائى كه هر چه را آفريد نيكو آفريد)) (الم سجده - 7). بلكه شر هنگامى پيدا مى شود كه مخلوقات از قوانين آفرينش منحرف شوند و از مسير تعيين شده جدا گردند، فى المثل نيش و دندان برنده حيوانات يك حربه دفاعى براى آنها است كه در برابر دشمنانشان به كار مى برند همانند سلاحى كه ما در مقابل دشمن از آن استفاده مى كنيم ، اگر اين سلاح به مورد به كار رود خير است ، اما اگر نابجا و در برابر دوست مصرف گردد شر است . وانگهى بسيارى از امور است كه ما در ظاهر آنها را شر حساب مى كنيم ولى در باطن خير است مانند حوادث و بلاهاى بيدارگر و هشدار دهنده كه انسان را از خواب غفلت بيدار ساخته و متوجه خدا مى كند اينها مسلما شر نيست . سپس در توضيح و تفسير اين مطلب مى افزايد: ((و از شر هر موجود مزاحمى هنگامى كه وارد مى شود)) (و من شر غاسق اذا وقب ). ((غاسق )) از ماده ((غسق ))(بر وزن شفق ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى شدت ظلمت شب است كه در همان نيمه شب حاصل مى شود، و لذا قرآن مجيد به هنگام اشاره به پايان وقت نماز مغرب مى فرمايد: الى غسق الليل ، و اينكه در بعضى از كتب لغت غسق به معنى تاريكى آغاز شب تفسير شده ، بعيد به نظر مى رسد، بخصوص اينكه ريشه اصلى اين لغت به معنى امتلاء (پر شدن ) و سيلان است ، و مسلما تاريكى شب هنگامى پر و لبريز مى شود كه به نيمه رسد، يكى از مفاهيمى كه لازمه اين معنى است هجوم و حمله ور گشتن است ، لذا در اين معنى نيز استعمال شده . بنابراين معنى ((غاسق )) در آيه مورد بحث يا ((فرد مهاجم )) است ، يا هر ((موجود شرور)) كه از تاريكى شب براى حمله كردن استفاده مى كند، زيرا نه فقط حيوانات درنده و گزنده شب هنگام از لانه ها بيرون مى آيند و زيان مى رسانند، بلكه افراد شرور و ناپاك و پليد نيز غالبا از تاريكى شب براى مقاصد سوء خود استفاده مى كنند. ((وقب )) (بر وزن شفق )) از ماده ((وقب )) (بر وزن نقب ) به معنى حفره و گودال است ، سپس فعل آن به معنى ورود در گودال به كار رفته ، گوئى موجودات شرور و زيان آور از تاريكى شب استفاده كرده ، و با ايجاد حفره هاى زيانبار براى تحقق بخشيدن به مقاصد پليد خود اقدام مى كنند، يا اينكه اين تعبير اشاره به ((نفوذ كردن )) است . بعد مى افزايد: ((و از شر آنها كه در گره ها مى دمند)) (و من شر النفاثات فى العقد). ((نفاثات )) از ماده ((نفث )) (بر وزن حبس ) در اصل به معنى ريختن مقدار كمى از آب دهان است ، و از آنجا كه اين كار با دميدن انجام مى گيرد، ((نفث )) به معنى ((نفخ )) (دميدن ) نيز آمده است . ولى بسيارى از مفسران ((نفاثات )) را به معنى ((زنان ساحره )) تفسير كرده اند (نفاثات جمع مؤ نث است و مفرد آن ((نفاثة )) صيغه مبالغه از نفث مى باشد) آنها اورادى را مى خواندند و در گره هائى مى دميدند و به اين وسيله سحر مى كردند، ولى جمعى آن را اشاره به زنان وسوسه گر مى دانند كه پى در پى در گوش مردان ، مخصوصا همسران خود، مطالبى را فرو مى خوانند تا عزم آهنين آنها را در انجام كارهاى مثبت سست كنند، و وسوسه هاى اين گونه زنان در طول تاريخ چه حوادث مرگبارى كه بار نياورده ، و چه آتشها كه بر نيفروخته و چه عزمهاى استوارى را كه سست نساخته است . فخر رازى مى گويد زنان به خاطر نفوذ محبتهايشان در قلوب رجال ، در آنان تصرف مى كنند. اين معنى در عصر و زمان ما از هر وقت ظاهرتر است زيرا يكى از مهمترين وسائل نفوذ جاسوسها در سياستمداران جهان استفاده از زنان جاسوسه است كه با اين نفاثات في العقد قفلهاى صندوقهاى اسرار را مى گشايند و از مرموزترين مسائل با خبر مى شوند و آن را در اختيار دشمن قرار مى دهند. بعضى نيز نفاثات را به نفوس شريره ، و يا جماعتهاى وسوسه گر كه با تبليغات مستمر خود گره هاى تصميمها را سست مى سازند تفسير نموده اند. بعيد نيست كه آيه مفهوم عام و جامعى داشته باشد كه همه اينها را شامل شود حتى سخنان سخن چينها، و نمامان كه كانونهاى محبت را سست و ويران مى سازند. البته بايد توجه داشت كه قطع نظر از شاءن نزول سابق نشانه اى در آيه نيست كه منظور از آن خصوص سحر ساحران باشد، و به فرض كه آيه را چنين تفسير كنيم دليل بر صحت آن شاءن نزول نمى باشد، بلكه تنها دليل بر اين است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از شر ساحران به خدا پناه مى برد، درست مثل اينكه افراد سالم از بيمارى سرطان به خدا پناه مى برند هر چند هرگز مبتلا به آن نشده باشند. در آخرين آيه اين سوره مى فرمايد: و از شر هر حسودى هنگامى كه حسد مى ورزد (و من شر حاسد اذا حسد). اين آيه نشان مى دهد كه حسد از بدترين و زشت ترين صفات رذيله است ، چرا كه قرآن آن را در رديف كارهاى حيوانات درنده و مارهاى گزنده ، و شياطين وسوسه گر قرار داده است . ﴿2 سوره فلق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فلق جمعى معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده است هر چند جمعى ديگر از مفسران آن را ((مدنى )) مى دانند. محتواى اين سوره تعليماتى است كه خداوند به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خصوصا و به ساير مسلمانان عموما، در زمينه پناه بردن به ذات پاك او از شر همه اشرار مى دهد، تا خود را به او بسپارند، و در پناه او از شر هر موجود صاحب شر در امان بدارند. در باره شاءن نزول اين سوره رواياتى در غالب كتب تفسير نقل شده كه مطابق آنها پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به وسيله بعضى از يهود مورد سحر قرار گرفته ، و بيمار شده بود، جبرئيل نازل شد و محل ابزار سحر را كه در چاهى پنهان كرده بودند نشان داد، آن را بيرون آوردند، سپس اين سوره را خواندند، و حال پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بهبود يافت . ولى مرحوم طبرسى و بعضى ديگر از محققان اينگونه روايات را كه سند آن فقط به دو نفر ابن عباس و عايشه منتهى مى شود زيرا سؤ ال قرار دادند، زيرا: اولا سوره طبق مشهور مكى است و لحن آن نيز لحن سوره هاى مكى را دارد، در حالى كه درگيرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با يهود در مدينه بوده است و اين خود دليلى است بر عدم اصالت اينگونه روايات . از سوى ديگر اگر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين آسانى مورد سحر ساحران قرار گيرد تا آنجا كه بيمار شود و در بستر بيفتد، به آسانى ممكن است او را از مقاصد بزرگش بازدارند، مسلما خداوندى كه او را براى چنان ماموريت و رسالت عظيمى فرستاده از نفوذ سحر ساحران حفظ خواهد كرد، تا مقام والاى نبوت بازيچه دست آنها نشود. از سوى سوم اگر بنا شود سحر در جسم پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اثر بگذارد ممكن است اين توهم در مردم پيدا شود كه سحر در روح او نيز مؤ ثر است ، و ممكن است افكارش دستخوش سحر ساحران گردد، و اين معنى اصل اعتماد به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در افكار عمومى متزلزل مى سازد . و لذا قرآن مجيد اين معنى را نفى مى كند كه پيغمبر مسحور شده باشد مى فرمايد: و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا: ظالمان گفتند شما از يك انسان سحره شدهاى پيروى مى كنيد، ببين چگونه براى تو مثلها زدند و گمراه شدند؟ آنچنانكه نمى توانند راه را پيدا كنند! (فرقان 8 و 9). ((مسحور)) در اينجا خواه به معنى كسى باشد كه از نظر عقلى سحر شده يا در جسمش ، در هر صورت گواه بر مقصود ما است . به هر حال با چنين روايات مشكوكى نمى توان قداست مقام نبوت را زير سؤ ال برد، و در فهم آيات بر آنها تكيه كرد. درباره فضيلت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است كه فرمود: انزلت على آيات لم ينزل مثلهن : المعوذتان : ((آياتى بر من نازل شده كه همانند آنها نازل نشده است ، و آن دو سوره ((فلق (( و ((ناس )) است )). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز ((وتر)) سوره ((فلق )) و ((ناس )) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا بشارت باد بر تو خدا نماز وتر تو را قبول كرد. و باز در روايتى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه به يكى از يارانش فرمود مى خواهى دو سوره به تو تعليم كنم كه برترين سوره هاى قرآن است ؟ عرض كرد: آرى اى رسول خدا! حضرت معوذتان (سوره فلق و سوره ناس ) را به او تعليم كرد، سپس آن دو را در نماز صبح قرائت نمود و به او فرمود: هر گاه برمى خيزى و مى خوابى آنها را بخوان . روشن است اينها براى كسانى است كه روح و جان و عقيده و عمل خود را با محتواى آن هماهنگ سازند. تفسير : پناه مى برم به پروردگار سپيده دم ! در نخستين آيه به شخص پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك الگو و پيشوا دستور مى دهد: بگو: پناه مى برم به پروردگار سپيده صبح كه دل سياهى شب را مى شكافد (قل اعوذ برب الفلق ). از شر تمام آنچه آفريده است (من شر ما خلق ). از شر همه موجودات شرور، انسانهاى شرور، جن و حيوانات و حوادث و پيشامدهاى شر و از شر نفس اءماره . ((فلق )) (بر وزن شفق ) از ماده فلق (بر وزن خلق ) در اصل به معنى شكافتن چيزى و جدا كردن بعضى از بعضى ديگر است ، و از آنجا كه به هنگام دميدن سپيده صبح پرده سياه شب مى شكافد، اين واژه به معنى طلوع صبح ، به كار رفته ، همانگونه كه ((فجر)) نيز به همين مناسبت بر طلوع صبح اطلاق مى شود. بعضى آن را به معنى همه مواليد و تمام موجودات زنده اعم از انسان و حيوان و گياه مى دانند، چرا كه تولد اين موجودات كه با شكافتن دانه و تخم و مانند آن صورت مى گيرد از عجيب ترين مراحل وجود آنها است ، و در حقيقت هنگام تولد جهش عظيمى در آن موجود رخ مى دهد و از جهانى به جهان ديگرى گام مى نهد. در آيه 95 انعام مى خوانيم : ان الله فالق الحب و النوى يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى ((خداوند شكافنده دانه و هسته است ، زنده را از مرده خارج مى سازد، و مرده را از زنده )). بعضى نيز مفهوم فلق را از اين هم گسترده تر گرفته اند، و آن را به هر گونه آفرينش و خلقت اطلاق كرده اند، چرا كه با آفرينش هر موجود پرده عدم شكافته مى شود و نور وجود آشكار مى گردد. هر يك از اين معانى سه گانه (طلوع صبح - تولد موجودات زنده - آفرينش هر موجود) پديده اى است عجيب كه دليل بر عظمت پروردگار و خالق و مدبر آن است ، و توصيف خداوند به اين وصف داراى مفهوم و محتواى عميقى است . در بعضى از احاديث نيز آمده كه ((فلق )) چاه يا زندانى در دوزخ است ، و همچون شكافى در دل جهنم خودنمائى مى كند. اين روايت ممكن است اشاره به مصداقى از مصداقهاى آن باشد نه اينكه مفهوم گسترده ((فلق )) را محدود كند. تعبير به ((من شر ما خلق )) مفهومش اين نيست كه آفرينش الهى در ذات خود شرى دارد، چرا كه آفرينش همان ايجاد است ، و ايجاد و وجود خير محض است ، قرآن مى گويد: الذى احسن كل شى ء خلقه ((همان خدائى كه هر چه را آفريد نيكو آفريد)) (الم سجده - 7). بلكه شر هنگامى پيدا مى شود كه مخلوقات از قوانين آفرينش منحرف شوند و از مسير تعيين شده جدا گردند، فى المثل نيش و دندان برنده حيوانات يك حربه دفاعى براى آنها است كه در برابر دشمنانشان به كار مى برند همانند سلاحى كه ما در مقابل دشمن از آن استفاده مى كنيم ، اگر اين سلاح به مورد به كار رود خير است ، اما اگر نابجا و در برابر دوست مصرف گردد شر است . وانگهى بسيارى از امور است كه ما در ظاهر آنها را شر حساب مى كنيم ولى در باطن خير است مانند حوادث و بلاهاى بيدارگر و هشدار دهنده كه انسان را از خواب غفلت بيدار ساخته و متوجه خدا مى كند اينها مسلما شر نيست . سپس در توضيح و تفسير اين مطلب مى افزايد: ((و از شر هر موجود مزاحمى هنگامى كه وارد مى شود)) (و من شر غاسق اذا وقب ). ((غاسق )) از ماده ((غسق ))(بر وزن شفق ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى شدت ظلمت شب است كه در همان نيمه شب حاصل مى شود، و لذا قرآن مجيد به هنگام اشاره به پايان وقت نماز مغرب مى فرمايد: الى غسق الليل ، و اينكه در بعضى از كتب لغت غسق به معنى تاريكى آغاز شب تفسير شده ، بعيد به نظر مى رسد، بخصوص اينكه ريشه اصلى اين لغت به معنى امتلاء (پر شدن ) و سيلان است ، و مسلما تاريكى شب هنگامى پر و لبريز مى شود كه به نيمه رسد، يكى از مفاهيمى كه لازمه اين معنى است هجوم و حمله ور گشتن است ، لذا در اين معنى نيز استعمال شده . بنابراين معنى ((غاسق )) در آيه مورد بحث يا ((فرد مهاجم )) است ، يا هر ((موجود شرور)) كه از تاريكى شب براى حمله كردن استفاده مى كند، زيرا نه فقط حيوانات درنده و گزنده شب هنگام از لانه ها بيرون مى آيند و زيان مى رسانند، بلكه افراد شرور و ناپاك و پليد نيز غالبا از تاريكى شب براى مقاصد سوء خود استفاده مى كنند. ((وقب )) (بر وزن شفق )) از ماده ((وقب )) (بر وزن نقب ) به معنى حفره و گودال است ، سپس فعل آن به معنى ورود در گودال به كار رفته ، گوئى موجودات شرور و زيان آور از تاريكى شب استفاده كرده ، و با ايجاد حفره هاى زيانبار براى تحقق بخشيدن به مقاصد پليد خود اقدام مى كنند، يا اينكه اين تعبير اشاره به ((نفوذ كردن )) است . بعد مى افزايد: ((و از شر آنها كه در گره ها مى دمند)) (و من شر النفاثات فى العقد). ((نفاثات )) از ماده ((نفث )) (بر وزن حبس ) در اصل به معنى ريختن مقدار كمى از آب دهان است ، و از آنجا كه اين كار با دميدن انجام مى گيرد، ((نفث )) به معنى ((نفخ )) (دميدن ) نيز آمده است . ولى بسيارى از مفسران ((نفاثات )) را به معنى ((زنان ساحره )) تفسير كرده اند (نفاثات جمع مؤ نث است و مفرد آن ((نفاثة )) صيغه مبالغه از نفث مى باشد) آنها اورادى را مى خواندند و در گره هائى مى دميدند و به اين وسيله سحر مى كردند، ولى جمعى آن را اشاره به زنان وسوسه گر مى دانند كه پى در پى در گوش مردان ، مخصوصا همسران خود، مطالبى را فرو مى خوانند تا عزم آهنين آنها را در انجام كارهاى مثبت سست كنند، و وسوسه هاى اين گونه زنان در طول تاريخ چه حوادث مرگبارى كه بار نياورده ، و چه آتشها كه بر نيفروخته و چه عزمهاى استوارى را كه سست نساخته است . فخر رازى مى گويد زنان به خاطر نفوذ محبتهايشان در قلوب رجال ، در آنان تصرف مى كنند. اين معنى در عصر و زمان ما از هر وقت ظاهرتر است زيرا يكى از مهمترين وسائل نفوذ جاسوسها در سياستمداران جهان استفاده از زنان جاسوسه است كه با اين نفاثات في العقد قفلهاى صندوقهاى اسرار را مى گشايند و از مرموزترين مسائل با خبر مى شوند و آن را در اختيار دشمن قرار مى دهند. بعضى نيز نفاثات را به نفوس شريره ، و يا جماعتهاى وسوسه گر كه با تبليغات مستمر خود گره هاى تصميمها را سست مى سازند تفسير نموده اند. بعيد نيست كه آيه مفهوم عام و جامعى داشته باشد كه همه اينها را شامل شود حتى سخنان سخن چينها، و نمامان كه كانونهاى محبت را سست و ويران مى سازند. البته بايد توجه داشت كه قطع نظر از شاءن نزول سابق نشانه اى در آيه نيست كه منظور از آن خصوص سحر ساحران باشد، و به فرض كه آيه را چنين تفسير كنيم دليل بر صحت آن شاءن نزول نمى باشد، بلكه تنها دليل بر اين است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از شر ساحران به خدا پناه مى برد، درست مثل اينكه افراد سالم از بيمارى سرطان به خدا پناه مى برند هر چند هرگز مبتلا به آن نشده باشند. در آخرين آيه اين سوره مى فرمايد: و از شر هر حسودى هنگامى كه حسد مى ورزد (و من شر حاسد اذا حسد). اين آيه نشان مى دهد كه حسد از بدترين و زشت ترين صفات رذيله است ، چرا كه قرآن آن را در رديف كارهاى حيوانات درنده و مارهاى گزنده ، و شياطين وسوسه گر قرار داده است . ﴿3 سوره فلق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فلق جمعى معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده است هر چند جمعى ديگر از مفسران آن را ((مدنى )) مى دانند. محتواى اين سوره تعليماتى است كه خداوند به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خصوصا و به ساير مسلمانان عموما، در زمينه پناه بردن به ذات پاك او از شر همه اشرار مى دهد، تا خود را به او بسپارند، و در پناه او از شر هر موجود صاحب شر در امان بدارند. در باره شاءن نزول اين سوره رواياتى در غالب كتب تفسير نقل شده كه مطابق آنها پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به وسيله بعضى از يهود مورد سحر قرار گرفته ، و بيمار شده بود، جبرئيل نازل شد و محل ابزار سحر را كه در چاهى پنهان كرده بودند نشان داد، آن را بيرون آوردند، سپس اين سوره را خواندند، و حال پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بهبود يافت . ولى مرحوم طبرسى و بعضى ديگر از محققان اينگونه روايات را كه سند آن فقط به دو نفر ابن عباس و عايشه منتهى مى شود زيرا سؤ ال قرار دادند، زيرا: اولا سوره طبق مشهور مكى است و لحن آن نيز لحن سوره هاى مكى را دارد، در حالى كه درگيرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با يهود در مدينه بوده است و اين خود دليلى است بر عدم اصالت اينگونه روايات . از سوى ديگر اگر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين آسانى مورد سحر ساحران قرار گيرد تا آنجا كه بيمار شود و در بستر بيفتد، به آسانى ممكن است او را از مقاصد بزرگش بازدارند، مسلما خداوندى كه او را براى چنان ماموريت و رسالت عظيمى فرستاده از نفوذ سحر ساحران حفظ خواهد كرد، تا مقام والاى نبوت بازيچه دست آنها نشود. از سوى سوم اگر بنا شود سحر در جسم پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اثر بگذارد ممكن است اين توهم در مردم پيدا شود كه سحر در روح او نيز مؤ ثر است ، و ممكن است افكارش دستخوش سحر ساحران گردد، و اين معنى اصل اعتماد به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در افكار عمومى متزلزل مى سازد . و لذا قرآن مجيد اين معنى را نفى مى كند كه پيغمبر مسحور شده باشد مى فرمايد: و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا: ظالمان گفتند شما از يك انسان سحره شدهاى پيروى مى كنيد، ببين چگونه براى تو مثلها زدند و گمراه شدند؟ آنچنانكه نمى توانند راه را پيدا كنند! (فرقان 8 و 9). ((مسحور)) در اينجا خواه به معنى كسى باشد كه از نظر عقلى سحر شده يا در جسمش ، در هر صورت گواه بر مقصود ما است . به هر حال با چنين روايات مشكوكى نمى توان قداست مقام نبوت را زير سؤ ال برد، و در فهم آيات بر آنها تكيه كرد. درباره فضيلت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است كه فرمود: انزلت على آيات لم ينزل مثلهن : المعوذتان : ((آياتى بر من نازل شده كه همانند آنها نازل نشده است ، و آن دو سوره ((فلق (( و ((ناس )) است )). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز ((وتر)) سوره ((فلق )) و ((ناس )) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا بشارت باد بر تو خدا نماز وتر تو را قبول كرد. و باز در روايتى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه به يكى از يارانش فرمود مى خواهى دو سوره به تو تعليم كنم كه برترين سوره هاى قرآن است ؟ عرض كرد: آرى اى رسول خدا! حضرت معوذتان (سوره فلق و سوره ناس ) را به او تعليم كرد، سپس آن دو را در نماز صبح قرائت نمود و به او فرمود: هر گاه برمى خيزى و مى خوابى آنها را بخوان . روشن است اينها براى كسانى است كه روح و جان و عقيده و عمل خود را با محتواى آن هماهنگ سازند. تفسير : پناه مى برم به پروردگار سپيده دم ! در نخستين آيه به شخص پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك الگو و پيشوا دستور مى دهد: بگو: پناه مى برم به پروردگار سپيده صبح كه دل سياهى شب را مى شكافد (قل اعوذ برب الفلق ). از شر تمام آنچه آفريده است (من شر ما خلق ). از شر همه موجودات شرور، انسانهاى شرور، جن و حيوانات و حوادث و پيشامدهاى شر و از شر نفس اءماره . ((فلق )) (بر وزن شفق ) از ماده فلق (بر وزن خلق ) در اصل به معنى شكافتن چيزى و جدا كردن بعضى از بعضى ديگر است ، و از آنجا كه به هنگام دميدن سپيده صبح پرده سياه شب مى شكافد، اين واژه به معنى طلوع صبح ، به كار رفته ، همانگونه كه ((فجر)) نيز به همين مناسبت بر طلوع صبح اطلاق مى شود. بعضى آن را به معنى همه مواليد و تمام موجودات زنده اعم از انسان و حيوان و گياه مى دانند، چرا كه تولد اين موجودات كه با شكافتن دانه و تخم و مانند آن صورت مى گيرد از عجيب ترين مراحل وجود آنها است ، و در حقيقت هنگام تولد جهش عظيمى در آن موجود رخ مى دهد و از جهانى به جهان ديگرى گام مى نهد. در آيه 95 انعام مى خوانيم : ان الله فالق الحب و النوى يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى ((خداوند شكافنده دانه و هسته است ، زنده را از مرده خارج مى سازد، و مرده را از زنده )). بعضى نيز مفهوم فلق را از اين هم گسترده تر گرفته اند، و آن را به هر گونه آفرينش و خلقت اطلاق كرده اند، چرا كه با آفرينش هر موجود پرده عدم شكافته مى شود و نور وجود آشكار مى گردد. هر يك از اين معانى سه گانه (طلوع صبح - تولد موجودات زنده - آفرينش هر موجود) پديده اى است عجيب كه دليل بر عظمت پروردگار و خالق و مدبر آن است ، و توصيف خداوند به اين وصف داراى مفهوم و محتواى عميقى است . در بعضى از احاديث نيز آمده كه ((فلق )) چاه يا زندانى در دوزخ است ، و همچون شكافى در دل جهنم خودنمائى مى كند. اين روايت ممكن است اشاره به مصداقى از مصداقهاى آن باشد نه اينكه مفهوم گسترده ((فلق )) را محدود كند. تعبير به ((من شر ما خلق )) مفهومش اين نيست كه آفرينش الهى در ذات خود شرى دارد، چرا كه آفرينش همان ايجاد است ، و ايجاد و وجود خير محض است ، قرآن مى گويد: الذى احسن كل شى ء خلقه ((همان خدائى كه هر چه را آفريد نيكو آفريد)) (الم سجده - 7). بلكه شر هنگامى پيدا مى شود كه مخلوقات از قوانين آفرينش منحرف شوند و از مسير تعيين شده جدا گردند، فى المثل نيش و دندان برنده حيوانات يك حربه دفاعى براى آنها است كه در برابر دشمنانشان به كار مى برند همانند سلاحى كه ما در مقابل دشمن از آن استفاده مى كنيم ، اگر اين سلاح به مورد به كار رود خير است ، اما اگر نابجا و در برابر دوست مصرف گردد شر است . وانگهى بسيارى از امور است كه ما در ظاهر آنها را شر حساب مى كنيم ولى در باطن خير است مانند حوادث و بلاهاى بيدارگر و هشدار دهنده كه انسان را از خواب غفلت بيدار ساخته و متوجه خدا مى كند اينها مسلما شر نيست . سپس در توضيح و تفسير اين مطلب مى افزايد: ((و از شر هر موجود مزاحمى هنگامى كه وارد مى شود)) (و من شر غاسق اذا وقب ). ((غاسق )) از ماده ((غسق ))(بر وزن شفق ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى شدت ظلمت شب است كه در همان نيمه شب حاصل مى شود، و لذا قرآن مجيد به هنگام اشاره به پايان وقت نماز مغرب مى فرمايد: الى غسق الليل ، و اينكه در بعضى از كتب لغت غسق به معنى تاريكى آغاز شب تفسير شده ، بعيد به نظر مى رسد، بخصوص اينكه ريشه اصلى اين لغت به معنى امتلاء (پر شدن ) و سيلان است ، و مسلما تاريكى شب هنگامى پر و لبريز مى شود كه به نيمه رسد، يكى از مفاهيمى كه لازمه اين معنى است هجوم و حمله ور گشتن است ، لذا در اين معنى نيز استعمال شده . بنابراين معنى ((غاسق )) در آيه مورد بحث يا ((فرد مهاجم )) است ، يا هر ((موجود شرور)) كه از تاريكى شب براى حمله كردن استفاده مى كند، زيرا نه فقط حيوانات درنده و گزنده شب هنگام از لانه ها بيرون مى آيند و زيان مى رسانند، بلكه افراد شرور و ناپاك و پليد نيز غالبا از تاريكى شب براى مقاصد سوء خود استفاده مى كنند. ((وقب )) (بر وزن شفق )) از ماده ((وقب )) (بر وزن نقب ) به معنى حفره و گودال است ، سپس فعل آن به معنى ورود در گودال به كار رفته ، گوئى موجودات شرور و زيان آور از تاريكى شب استفاده كرده ، و با ايجاد حفره هاى زيانبار براى تحقق بخشيدن به مقاصد پليد خود اقدام مى كنند، يا اينكه اين تعبير اشاره به ((نفوذ كردن )) است . بعد مى افزايد: ((و از شر آنها كه در گره ها مى دمند)) (و من شر النفاثات فى العقد). ((نفاثات )) از ماده ((نفث )) (بر وزن حبس ) در اصل به معنى ريختن مقدار كمى از آب دهان است ، و از آنجا كه اين كار با دميدن انجام مى گيرد، ((نفث )) به معنى ((نفخ )) (دميدن ) نيز آمده است . ولى بسيارى از مفسران ((نفاثات )) را به معنى ((زنان ساحره )) تفسير كرده اند (نفاثات جمع مؤ نث است و مفرد آن ((نفاثة )) صيغه مبالغه از نفث مى باشد) آنها اورادى را مى خواندند و در گره هائى مى دميدند و به اين وسيله سحر مى كردند، ولى جمعى آن را اشاره به زنان وسوسه گر مى دانند كه پى در پى در گوش مردان ، مخصوصا همسران خود، مطالبى را فرو مى خوانند تا عزم آهنين آنها را در انجام كارهاى مثبت سست كنند، و وسوسه هاى اين گونه زنان در طول تاريخ چه حوادث مرگبارى كه بار نياورده ، و چه آتشها كه بر نيفروخته و چه عزمهاى استوارى را كه سست نساخته است . فخر رازى مى گويد زنان به خاطر نفوذ محبتهايشان در قلوب رجال ، در آنان تصرف مى كنند. اين معنى در عصر و زمان ما از هر وقت ظاهرتر است زيرا يكى از مهمترين وسائل نفوذ جاسوسها در سياستمداران جهان استفاده از زنان جاسوسه است كه با اين نفاثات في العقد قفلهاى صندوقهاى اسرار را مى گشايند و از مرموزترين مسائل با خبر مى شوند و آن را در اختيار دشمن قرار مى دهند. بعضى نيز نفاثات را به نفوس شريره ، و يا جماعتهاى وسوسه گر كه با تبليغات مستمر خود گره هاى تصميمها را سست مى سازند تفسير نموده اند. بعيد نيست كه آيه مفهوم عام و جامعى داشته باشد كه همه اينها را شامل شود حتى سخنان سخن چينها، و نمامان كه كانونهاى محبت را سست و ويران مى سازند. البته بايد توجه داشت كه قطع نظر از شاءن نزول سابق نشانه اى در آيه نيست كه منظور از آن خصوص سحر ساحران باشد، و به فرض كه آيه را چنين تفسير كنيم دليل بر صحت آن شاءن نزول نمى باشد، بلكه تنها دليل بر اين است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از شر ساحران به خدا پناه مى برد، درست مثل اينكه افراد سالم از بيمارى سرطان به خدا پناه مى برند هر چند هرگز مبتلا به آن نشده باشند. در آخرين آيه اين سوره مى فرمايد: و از شر هر حسودى هنگامى كه حسد مى ورزد (و من شر حاسد اذا حسد). اين آيه نشان مى دهد كه حسد از بدترين و زشت ترين صفات رذيله است ، چرا كه قرآن آن را در رديف كارهاى حيوانات درنده و مارهاى گزنده ، و شياطين وسوسه گر قرار داده است . ﴿4 سوره فلق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فلق جمعى معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده است هر چند جمعى ديگر از مفسران آن را ((مدنى )) مى دانند. محتواى اين سوره تعليماتى است كه خداوند به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خصوصا و به ساير مسلمانان عموما، در زمينه پناه بردن به ذات پاك او از شر همه اشرار مى دهد، تا خود را به او بسپارند، و در پناه او از شر هر موجود صاحب شر در امان بدارند. در باره شاءن نزول اين سوره رواياتى در غالب كتب تفسير نقل شده كه مطابق آنها پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به وسيله بعضى از يهود مورد سحر قرار گرفته ، و بيمار شده بود، جبرئيل نازل شد و محل ابزار سحر را كه در چاهى پنهان كرده بودند نشان داد، آن را بيرون آوردند، سپس اين سوره را خواندند، و حال پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بهبود يافت . ولى مرحوم طبرسى و بعضى ديگر از محققان اينگونه روايات را كه سند آن فقط به دو نفر ابن عباس و عايشه منتهى مى شود زيرا سؤ ال قرار دادند، زيرا: اولا سوره طبق مشهور مكى است و لحن آن نيز لحن سوره هاى مكى را دارد، در حالى كه درگيرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با يهود در مدينه بوده است و اين خود دليلى است بر عدم اصالت اينگونه روايات . از سوى ديگر اگر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين آسانى مورد سحر ساحران قرار گيرد تا آنجا كه بيمار شود و در بستر بيفتد، به آسانى ممكن است او را از مقاصد بزرگش بازدارند، مسلما خداوندى كه او را براى چنان ماموريت و رسالت عظيمى فرستاده از نفوذ سحر ساحران حفظ خواهد كرد، تا مقام والاى نبوت بازيچه دست آنها نشود. از سوى سوم اگر بنا شود سحر در جسم پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اثر بگذارد ممكن است اين توهم در مردم پيدا شود كه سحر در روح او نيز مؤ ثر است ، و ممكن است افكارش دستخوش سحر ساحران گردد، و اين معنى اصل اعتماد به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در افكار عمومى متزلزل مى سازد . و لذا قرآن مجيد اين معنى را نفى مى كند كه پيغمبر مسحور شده باشد مى فرمايد: و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا: ظالمان گفتند شما از يك انسان سحره شدهاى پيروى مى كنيد، ببين چگونه براى تو مثلها زدند و گمراه شدند؟ آنچنانكه نمى توانند راه را پيدا كنند! (فرقان 8 و 9). ((مسحور)) در اينجا خواه به معنى كسى باشد كه از نظر عقلى سحر شده يا در جسمش ، در هر صورت گواه بر مقصود ما است . به هر حال با چنين روايات مشكوكى نمى توان قداست مقام نبوت را زير سؤ ال برد، و در فهم آيات بر آنها تكيه كرد. درباره فضيلت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است كه فرمود: انزلت على آيات لم ينزل مثلهن : المعوذتان : ((آياتى بر من نازل شده كه همانند آنها نازل نشده است ، و آن دو سوره ((فلق (( و ((ناس )) است )). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز ((وتر)) سوره ((فلق )) و ((ناس )) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا بشارت باد بر تو خدا نماز وتر تو را قبول كرد. و باز در روايتى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه به يكى از يارانش فرمود مى خواهى دو سوره به تو تعليم كنم كه برترين سوره هاى قرآن است ؟ عرض كرد: آرى اى رسول خدا! حضرت معوذتان (سوره فلق و سوره ناس ) را به او تعليم كرد، سپس آن دو را در نماز صبح قرائت نمود و به او فرمود: هر گاه برمى خيزى و مى خوابى آنها را بخوان . روشن است اينها براى كسانى است كه روح و جان و عقيده و عمل خود را با محتواى آن هماهنگ سازند. تفسير : پناه مى برم به پروردگار سپيده دم ! در نخستين آيه به شخص پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك الگو و پيشوا دستور مى دهد: بگو: پناه مى برم به پروردگار سپيده صبح كه دل سياهى شب را مى شكافد (قل اعوذ برب الفلق ). از شر تمام آنچه آفريده است (من شر ما خلق ). از شر همه موجودات شرور، انسانهاى شرور، جن و حيوانات و حوادث و پيشامدهاى شر و از شر نفس اءماره . ((فلق )) (بر وزن شفق ) از ماده فلق (بر وزن خلق ) در اصل به معنى شكافتن چيزى و جدا كردن بعضى از بعضى ديگر است ، و از آنجا كه به هنگام دميدن سپيده صبح پرده سياه شب مى شكافد، اين واژه به معنى طلوع صبح ، به كار رفته ، همانگونه كه ((فجر)) نيز به همين مناسبت بر طلوع صبح اطلاق مى شود. بعضى آن را به معنى همه مواليد و تمام موجودات زنده اعم از انسان و حيوان و گياه مى دانند، چرا كه تولد اين موجودات كه با شكافتن دانه و تخم و مانند آن صورت مى گيرد از عجيب ترين مراحل وجود آنها است ، و در حقيقت هنگام تولد جهش عظيمى در آن موجود رخ مى دهد و از جهانى به جهان ديگرى گام مى نهد. در آيه 95 انعام مى خوانيم : ان الله فالق الحب و النوى يخرج الحى من الميت و مخرج الميت من الحى ((خداوند شكافنده دانه و هسته است ، زنده را از مرده خارج مى سازد، و مرده را از زنده )). بعضى نيز مفهوم فلق را از اين هم گسترده تر گرفته اند، و آن را به هر گونه آفرينش و خلقت اطلاق كرده اند، چرا كه با آفرينش هر موجود پرده عدم شكافته مى شود و نور وجود آشكار مى گردد. هر يك از اين معانى سه گانه (طلوع صبح - تولد موجودات زنده - آفرينش هر موجود) پديده اى است عجيب كه دليل بر عظمت پروردگار و خالق و مدبر آن است ، و توصيف خداوند به اين وصف داراى مفهوم و محتواى عميقى است . در بعضى از احاديث نيز آمده كه ((فلق )) چاه يا زندانى در دوزخ است ، و همچون شكافى در دل جهنم خودنمائى مى كند. اين روايت ممكن است اشاره به مصداقى از مصداقهاى آن باشد نه اينكه مفهوم گسترده ((فلق )) را محدود كند. تعبير به ((من شر ما خلق )) مفهومش اين نيست كه آفرينش الهى در ذات خود شرى دارد، چرا كه آفرينش همان ايجاد است ، و ايجاد و وجود خير محض است ، قرآن مى گويد: الذى احسن كل شى ء خلقه ((همان خدائى كه هر چه را آفريد نيكو آفريد)) (الم سجده - 7). بلكه شر هنگامى پيدا مى شود كه مخلوقات از قوانين آفرينش منحرف شوند و از مسير تعيين شده جدا گردند، فى المثل نيش و دندان برنده حيوانات يك حربه دفاعى براى آنها است كه در برابر دشمنانشان به كار مى برند همانند سلاحى كه ما در مقابل دشمن از آن استفاده مى كنيم ، اگر اين سلاح به مورد به كار رود خير است ، اما اگر نابجا و در برابر دوست مصرف گردد شر است . وانگهى بسيارى از امور است كه ما در ظاهر آنها را شر حساب مى كنيم ولى در باطن خير است مانند حوادث و بلاهاى بيدارگر و هشدار دهنده كه انسان را از خواب غفلت بيدار ساخته و متوجه خدا مى كند اينها مسلما شر نيست . سپس در توضيح و تفسير اين مطلب مى افزايد: ((و از شر هر موجود مزاحمى هنگامى كه وارد مى شود)) (و من شر غاسق اذا وقب ). ((غاسق )) از ماده ((غسق ))(بر وزن شفق ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى شدت ظلمت شب است كه در همان نيمه شب حاصل مى شود، و لذا قرآن مجيد به هنگام اشاره به پايان وقت نماز مغرب مى فرمايد: الى غسق الليل ، و اينكه در بعضى از كتب لغت غسق به معنى تاريكى آغاز شب تفسير شده ، بعيد به نظر مى رسد، بخصوص اينكه ريشه اصلى اين لغت به معنى امتلاء (پر شدن ) و سيلان است ، و مسلما تاريكى شب هنگامى پر و لبريز مى شود كه به نيمه رسد، يكى از مفاهيمى كه لازمه اين معنى است هجوم و حمله ور گشتن است ، لذا در اين معنى نيز استعمال شده . بنابراين معنى ((غاسق )) در آيه مورد بحث يا ((فرد مهاجم )) است ، يا هر ((موجود شرور)) كه از تاريكى شب براى حمله كردن استفاده مى كند، زيرا نه فقط حيوانات درنده و گزنده شب هنگام از لانه ها بيرون مى آيند و زيان مى رسانند، بلكه افراد شرور و ناپاك و پليد نيز غالبا از تاريكى شب براى مقاصد سوء خود استفاده مى كنند. ((وقب )) (بر وزن شفق )) از ماده ((وقب )) (بر وزن نقب ) به معنى حفره و گودال است ، سپس فعل آن به معنى ورود در گودال به كار رفته ، گوئى موجودات شرور و زيان آور از تاريكى شب استفاده كرده ، و با ايجاد حفره هاى زيانبار براى تحقق بخشيدن به مقاصد پليد خود اقدام مى كنند، يا اينكه اين تعبير اشاره به ((نفوذ كردن )) است . بعد مى افزايد: ((و از شر آنها كه در گره ها مى دمند)) (و من شر النفاثات فى العقد). ((نفاثات )) از ماده ((نفث )) (بر وزن حبس ) در اصل به معنى ريختن مقدار كمى از آب دهان است ، و از آنجا كه اين كار با دميدن انجام مى گيرد، ((نفث )) به معنى ((نفخ )) (دميدن ) نيز آمده است . ولى بسيارى از مفسران ((نفاثات )) را به معنى ((زنان ساحره )) تفسير كرده اند (نفاثات جمع مؤ نث است و مفرد آن ((نفاثة )) صيغه مبالغه از نفث مى باشد) آنها اورادى را مى خواندند و در گره هائى مى دميدند و به اين وسيله سحر مى كردند، ولى جمعى آن را اشاره به زنان وسوسه گر مى دانند كه پى در پى در گوش مردان ، مخصوصا همسران خود، مطالبى را فرو مى خوانند تا عزم آهنين آنها را در انجام كارهاى مثبت سست كنند، و وسوسه هاى اين گونه زنان در طول تاريخ چه حوادث مرگبارى كه بار نياورده ، و چه آتشها كه بر نيفروخته و چه عزمهاى استوارى را كه سست نساخته است . فخر رازى مى گويد زنان به خاطر نفوذ محبتهايشان در قلوب رجال ، در آنان تصرف مى كنند. اين معنى در عصر و زمان ما از هر وقت ظاهرتر است زيرا يكى از مهمترين وسائل نفوذ جاسوسها در سياستمداران جهان استفاده از زنان جاسوسه است كه با اين نفاثات في العقد قفلهاى صندوقهاى اسرار را مى گشايند و از مرموزترين مسائل با خبر مى شوند و آن را در اختيار دشمن قرار مى دهند. بعضى نيز نفاثات را به نفوس شريره ، و يا جماعتهاى وسوسه گر كه با تبليغات مستمر خود گره هاى تصميمها را سست مى سازند تفسير نموده اند. بعيد نيست كه آيه مفهوم عام و جامعى داشته باشد كه همه اينها را شامل شود حتى سخنان سخن چينها، و نمامان كه كانونهاى محبت را سست و ويران مى سازند. البته بايد توجه داشت كه قطع نظر از شاءن نزول سابق نشانه اى در آيه نيست كه منظور از آن خصوص سحر ساحران باشد، و به فرض كه آيه را چنين تفسير كنيم دليل بر صحت آن شاءن نزول نمى باشد، بلكه تنها دليل بر اين است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از شر ساحران به خدا پناه مى برد، درست مثل اينكه افراد سالم از بيمارى سرطان به خدا پناه مى برند هر چند هرگز مبتلا به آن نشده باشند. در آخرين آيه اين سوره مى فرمايد: و از شر هر حسودى هنگامى كه حسد مى ورزد (و من شر حاسد اذا حسد). اين آيه نشان مى دهد كه حسد از بدترين و زشت ترين صفات رذيله است ، چرا كه قرآن آن را در رديف كارهاى حيوانات درنده و مارهاى گزنده ، و شياطين وسوسه گر قرار داده است . ﴿5 سوره ناس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 6 آيه است. محتوى و فضيلت سوره ناس انسان هميشه در معرض وسوسه هاى شيطانى است ، و شياطين جن و انس كوشش دارند در قلب و روح او نفوذ كنند، هر قدر مقام انسان در علم بالاتر رود و موقعيت او در اجتماع بيشتر گردد، وسوسه هاى شياطين شديدتر مى شود، تا او را از راه حق منحرف سازد و با فساد عالمى عالمى را بر باد دهد. اين سوره به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك سرمشق و پيشوا و رهبر دستور مى دهد كه از شر همه وسوسه گران به خدا پناه برد. محتواى اين سوره از جهتى شبيه سوره فلق است ، هر دو ناظر به پناه بردن به خداوند بزرگ از شرور و آفات مى باشد، با اين تفاوت كه در سوره فلق انواع مختلف شرور مطرح شده ، ولى در اين سوره فقط روى شر وسوسه گران ناپيدا (وسواس خناس ) تكيه شده است . در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است يا در مدينه ؟ باز در ميان مفسران گفتگو است ، گروهى آن را مكى ميدانند، و جمعى آن را مدنى مى شمرند، ولى لحن آياتش با سوره هاى مكى موافقتر است . و با توجه به اينكه اين سوره و سوره فلق طبق روايات با هم نازل شده ، و سوره فلق به عقيده جمع كثيرى مكى است اين سوره نيز مى تواند مكى بوده باشد. در فضيلت تلاوت اين سوره روايات متعددى وارد شده از جمله اينكه در حديثى مى خوانيم كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شديدا بيمار شد، جبرئيل و مى كائيل (دو فرشته بزرگ خدا) نزد او آمدند، جبرئيل نزد سر پيامبر نشست و مى كائيل نزد پاى او، جبرئيل سوره ((فلق )) را تلاوت كرد، و پيغمبر را با آن در پناه خدا قرار داد، و ميكائيل سوره ((قل اعوذ برب الناس را)). <1> در روايتى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و قبلا به آن اشاره كرديم ، مى خوانيم : هر كسى در نماز وتر ((معوذتين )) (سوره فلق و ناس ) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا! بشارت باد بر تو كه خداوند نماز وتر تو را قبول كرد))! <2> تفسير : پناه مى برم به پروردگار مردم ! در اين سوره كه اين آخرين سوره قرآن مجيد است روى سخن را به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان سرمشق و مقتدا و پيشواى مردم كرده ، مى فرمايد: ((بگو پناه ميبرم به پروردگار مردم )) (قل اعوذ برب الناس . ((به مالك و حاكم مردم )) (ملك الناس ). ((به خدا و معبود مردم )) (اله الناس ). قابل توجه اينكه در اينجا روى سه وصف از اوصاف بزرگ خداوند (ربوبيت و مالكيت و الوهيت ) تكيه شده است كه همه آنها ارتباط مستقيمى به تربيت انسان ، و نجات او از چنگال وسوسه گران دارد. البته منظور از پناه بردن به خدا اين نيست كه انسان تنها با زبان اين جمله را بگويد، بلكه بايد با فكر و عقيده و عمل نيز خود را در پناه خدا قرار دهد، از راه هاى شيطانى ، برنامه هاى شيطانى ، افكار و تبليغات شيطانى ، مجالس و محافل شيطانى ، خود را كنار كشد، و در مسير افكار و تبليغات رحمانى جاى دهد، و گرنه انسانى كه خود را در معرض ‍ طوفان آن وسوسه ها عملا قرار داده ، تنها با خواندن اين سوره و گفتن اين الفاظ بجائى نمى رسد. با گفتن ((رب الناس )) اعتراف به ربوبيت پروردگار مى كند، و خود را تحت تربيت او قرار مى دهد. با گفتن ((ملك الناس )) خود را ملك او مى داند، و بنده سر بر فرمانش مى شود. و با گفتن ((اله الناس )) در طريق عبوديت او گام مى نهد، و از عبادت غير او پرهيز مى كند، بدون شك كسى كه به اين صفات سه گانه مؤ من باشد، و خود را با هر سه هماهنگ سازد از شر وسوسه گران در امان خواهد بود. در حقيقت اين اوصاف سه گانه سه درس مهم تربيتى ، سه برنامه پيشگيرى ، و سه وسيله نجات از شر وسوسه گران است و انسان را در مقابل آنها بيمه مى كند. لذا در آيه بعد مى افزايد: از شر وسواس خناس (من شر الوسواس ‍ الخناس ). همان كسى كه در سينه هاى انسانها وسوسه مى كند (الذى يوسوس فى صدور الناس ). ((وسوسه گرانى از جن يا از انسان )) (من الجنة و الناس ). واژه ((وسواس )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) در اصل صداى آهسته اى است كه از به هم خوردن زينت آلات برمى خيزد! سپس به هر صداى آهسته گفته شده ، و بعد از آن به خطورات و افكار بد و نامطلوبى كه در دل و جان انسان پيدا مى شود، و شبيه صداى آهستهاى است كه در گوش فرو مى خوانند اطلاق گرديد. ((وسواس )) معنى مصدرى دارد، ولى گاهى به معنى فاعل (وسوسه گر) نيز مى آيد، و در آيه مورد بحث به همين معنى است . ((خناس )) صيغه مبالغه از ماده ((خنوس )) (بر وزن خسوف ) به معنى جمع شدن و عقب رفتن است ، اين به خاطر آن است كه شياطين هنگامى كه نام خدا برده مى شود عقب نشينى مى كنند، و از آنجا كه اين امر غالبا با پنهان شدن تواءم است اين واژه به معنى ((اختفاء)) نيز آمده است . بنابر اين مفهوم آيات چنين است : بگو من از شر وسوسه گر شيطان صفتى كه از نام خدا مى گريزد و پنهان مى گردد به خدا پناه مى برم . اصولا شياطين برنامه هاى خود را با مخفى كارى مى آمى زند، و گاه چنان در گوش جان انسان مى دمند كه انسان باور مى كند فكر، فكر خود او است ، و از درون جانش جوشيده ، و همين باعث اغوا و گمراهى او مى شود! كار شيطان تزيين است و مخفى كردن باطل در لعابى از حق ، و دروغ در پوسته اى از راست ، و گناه در لباس عبادت ، و گمراهى در پوشش هدايت . خلاصه هم خودشان مخفى هستند، و هم برنامه هايشان پنهان است ، و اين هشدارى است به همه رهروان راه حق كه منتظر نباشند شياطين را در چهره و قيافه اصلى ببينند، يا برنامه هايشان را در شكل انحرافى مشاهده كنند، هرگز چنين نيست ، آنها وسواس خناسند، و كارشان حقه و دروغ و نيرنگ و ريا كارى و ظاهرسازى و مخفى كردن حق . اگر آنها در ((چهره اصلى )) ظاهر شوند، اگر آنها ((باطل )) را با ((حق )) نياميزند، و اگر آنها ((صريح و صاف )) سخن بگويند به گفته على (عليه السلام ) لم يخف على المرتادين : ((مطلب بر پويندگان راه خدا مخفى نمى شود! آنها هميشه قسمتى از ((اين )) مى گيرند، و قسمتى از ((آن ))، و به هم آميزند تا بر مردم مسلط شوند چنانكه امير مؤ منان (عليه السلام ) در ادامه همين سخن مى فرمايد: فهنالك يستولى الشيطان على اوليائه <3> تعبير ((الذى يوسوس فى صدور الناس )) و انتخاب لفظ وسوسه و لفظ صدور (سينه ها) نيز تاءكيدى بر اين معنى است . اينها همه از يكسو، از سوى ديگر جمله ((من الجنة و الناس )) هشدار مى دهد كه ((وسواسان خناس )) تنها در ميان يك گروه و يك جماعت ، و در يك قشر و يك لباس نيستند، در ميان جن و انس ‍ پراكنده اند و در هر لباس و هر جماعتى يافت مى شوند، بايد مراقب همه آنها بود و بايد از شر همه آنها به خدا پناه برد. دوستان ناباب ، همنشين هاى منحرف ، پيشوايان گمراه و ظالم ، كارگزاران جباران و طاغوتيان ، نويسندگان و گويندگان فاسد، مكتبهاى الحادى و التقاطى ظاهر فريب ، وسائل ارتباط جمعى وسوسه گر، همه اينها و غير اينها در مفهوم گسترده ((وسواس خناس )) واردند كه انسان بايد از شر آنها به خدا پناه برد. ﴿1 سوره ناس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 6 آيه است. محتوى و فضيلت سوره ناس انسان هميشه در معرض وسوسه هاى شيطانى است ، و شياطين جن و انس كوشش دارند در قلب و روح او نفوذ كنند، هر قدر مقام انسان در علم بالاتر رود و موقعيت او در اجتماع بيشتر گردد، وسوسه هاى شياطين شديدتر مى شود، تا او را از راه حق منحرف سازد و با فساد عالمى عالمى را بر باد دهد. اين سوره به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك سرمشق و پيشوا و رهبر دستور مى دهد كه از شر همه وسوسه گران به خدا پناه برد. محتواى اين سوره از جهتى شبيه سوره فلق است ، هر دو ناظر به پناه بردن به خداوند بزرگ از شرور و آفات مى باشد، با اين تفاوت كه در سوره فلق انواع مختلف شرور مطرح شده ، ولى در اين سوره فقط روى شر وسوسه گران ناپيدا (وسواس خناس ) تكيه شده است . در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است يا در مدينه ؟ باز در ميان مفسران گفتگو است ، گروهى آن را مكى ميدانند، و جمعى آن را مدنى مى شمرند، ولى لحن آياتش با سوره هاى مكى موافقتر است . و با توجه به اينكه اين سوره و سوره فلق طبق روايات با هم نازل شده ، و سوره فلق به عقيده جمع كثيرى مكى است اين سوره نيز مى تواند مكى بوده باشد. در فضيلت تلاوت اين سوره روايات متعددى وارد شده از جمله اينكه در حديثى مى خوانيم كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شديدا بيمار شد، جبرئيل و مى كائيل (دو فرشته بزرگ خدا) نزد او آمدند، جبرئيل نزد سر پيامبر نشست و مى كائيل نزد پاى او، جبرئيل سوره ((فلق )) را تلاوت كرد، و پيغمبر را با آن در پناه خدا قرار داد، و ميكائيل سوره ((قل اعوذ برب الناس را)). در روايتى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و قبلا به آن اشاره كرديم ، مى خوانيم : هر كسى در نماز وتر ((معوذتين )) (سوره فلق و ناس ) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا! بشارت باد بر تو كه خداوند نماز وتر تو را قبول كرد))! تفسير : پناه مى برم به پروردگار مردم ! در اين سوره كه اين آخرين سوره قرآن مجيد است روى سخن را به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان سرمشق و مقتدا و پيشواى مردم كرده ، مى فرمايد: ((بگو پناه ميبرم به پروردگار مردم )) (قل اعوذ برب الناس . ((به مالك و حاكم مردم )) (ملك الناس ). ((به خدا و معبود مردم )) (اله الناس ). قابل توجه اينكه در اينجا روى سه وصف از اوصاف بزرگ خداوند (ربوبيت و مالكيت و الوهيت ) تكيه شده است كه همه آنها ارتباط مستقيمى به تربيت انسان ، و نجات او از چنگال وسوسه گران دارد. البته منظور از پناه بردن به خدا اين نيست كه انسان تنها با زبان اين جمله را بگويد، بلكه بايد با فكر و عقيده و عمل نيز خود را در پناه خدا قرار دهد، از راه هاى شيطانى ، برنامه هاى شيطانى ، افكار و تبليغات شيطانى ، مجالس و محافل شيطانى ، خود را كنار كشد، و در مسير افكار و تبليغات رحمانى جاى دهد، و گرنه انسانى كه خود را در معرض ‍ طوفان آن وسوسه ها عملا قرار داده ، تنها با خواندن اين سوره و گفتن اين الفاظ بجائى نمى رسد. با گفتن ((رب الناس )) اعتراف به ربوبيت پروردگار مى كند، و خود را تحت تربيت او قرار مى دهد. با گفتن ((ملك الناس )) خود را ملك او مى داند، و بنده سر بر فرمانش مى شود. و با گفتن ((اله الناس )) در طريق عبوديت او گام مى نهد، و از عبادت غير او پرهيز مى كند، بدون شك كسى كه به اين صفات سه گانه مؤ من باشد، و خود را با هر سه هماهنگ سازد از شر وسوسه گران در امان خواهد بود. در حقيقت اين اوصاف سه گانه سه درس مهم تربيتى ، سه برنامه پيشگيرى ، و سه وسيله نجات از شر وسوسه گران است و انسان را در مقابل آنها بيمه مى كند. لذا در آيه بعد مى افزايد: از شر وسواس خناس (من شر الوسواس ‍ الخناس ). همان كسى كه در سينه هاى انسانها وسوسه مى كند (الذى يوسوس فى صدور الناس ). ((وسوسه گرانى از جن يا از انسان )) (من الجنة و الناس ). واژه ((وسواس )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) در اصل صداى آهسته اى است كه از به هم خوردن زينت آلات برمى خيزد! سپس به هر صداى آهسته گفته شده ، و بعد از آن به خطورات و افكار بد و نامطلوبى كه در دل و جان انسان پيدا مى شود، و شبيه صداى آهستهاى است كه در گوش فرو مى خوانند اطلاق گرديد. ((وسواس )) معنى مصدرى دارد، ولى گاهى به معنى فاعل (وسوسه گر) نيز مى آيد، و در آيه مورد بحث به همين معنى است . ((خناس )) صيغه مبالغه از ماده ((خنوس )) (بر وزن خسوف ) به معنى جمع شدن و عقب رفتن است ، اين به خاطر آن است كه شياطين هنگامى كه نام خدا برده مى شود عقب نشينى مى كنند، و از آنجا كه اين امر غالبا با پنهان شدن تواءم است اين واژه به معنى ((اختفاء)) نيز آمده است . بنابر اين مفهوم آيات چنين است : بگو من از شر وسوسه گر شيطان صفتى كه از نام خدا مى گريزد و پنهان مى گردد به خدا پناه مى برم . اصولا شياطين برنامه هاى خود را با مخفى كارى مى آمى زند، و گاه چنان در گوش جان انسان مى دمند كه انسان باور مى كند فكر، فكر خود او است ، و از درون جانش جوشيده ، و همين باعث اغوا و گمراهى او مى شود! كار شيطان تزيين است و مخفى كردن باطل در لعابى از حق ، و دروغ در پوسته اى از راست ، و گناه در لباس عبادت ، و گمراهى در پوشش هدايت . خلاصه هم خودشان مخفى هستند، و هم برنامه هايشان پنهان است ، و اين هشدارى است به همه رهروان راه حق كه منتظر نباشند شياطين را در چهره و قيافه اصلى ببينند، يا برنامه هايشان را در شكل انحرافى مشاهده كنند، هرگز چنين نيست ، آنها وسواس خناسند، و كارشان حقه و دروغ و نيرنگ و ريا كارى و ظاهرسازى و مخفى كردن حق . اگر آنها در ((چهره اصلى )) ظاهر شوند، اگر آنها ((باطل )) را با ((حق )) نياميزند، و اگر آنها ((صريح و صاف )) سخن بگويند به گفته على (عليه السلام ) لم يخف على المرتادين : ((مطلب بر پويندگان راه خدا مخفى نمى شود! آنها هميشه قسمتى از ((اين )) مى گيرند، و قسمتى از ((آن ))، و به هم آميزند تا بر مردم مسلط شوند چنانكه امير مؤ منان (عليه السلام ) در ادامه همين سخن مى فرمايد: فهنالك يستولى الشيطان على اوليائه تعبير ((الذى يوسوس فى صدور الناس )) و انتخاب لفظ وسوسه و لفظ صدور (سينه ها) نيز تاءكيدى بر اين معنى است . اينها همه از يكسو، از سوى ديگر جمله ((من الجنة و الناس )) هشدار مى دهد كه ((وسواسان خناس )) تنها در ميان يك گروه و يك جماعت ، و در يك قشر و يك لباس نيستند، در ميان جن و انس ‍ پراكنده اند و در هر لباس و هر جماعتى يافت مى شوند، بايد مراقب همه آنها بود و بايد از شر همه آنها به خدا پناه برد. دوستان ناباب ، همنشين هاى منحرف ، پيشوايان گمراه و ظالم ، كارگزاران جباران و طاغوتيان ، نويسندگان و گويندگان فاسد، مكتبهاى الحادى و التقاطى ظاهر فريب ، وسائل ارتباط جمعى وسوسه گر، همه اينها و غير اينها در مفهوم گسترده ((وسواس خناس )) واردند كه انسان بايد از شر آنها به خدا پناه برد. ﴿2 سوره ناس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 6 آيه است. محتوى و فضيلت سوره ناس انسان هميشه در معرض وسوسه هاى شيطانى است ، و شياطين جن و انس كوشش دارند در قلب و روح او نفوذ كنند، هر قدر مقام انسان در علم بالاتر رود و موقعيت او در اجتماع بيشتر گردد، وسوسه هاى شياطين شديدتر مى شود، تا او را از راه حق منحرف سازد و با فساد عالمى عالمى را بر باد دهد. اين سوره به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك سرمشق و پيشوا و رهبر دستور مى دهد كه از شر همه وسوسه گران به خدا پناه برد. محتواى اين سوره از جهتى شبيه سوره فلق است ، هر دو ناظر به پناه بردن به خداوند بزرگ از شرور و آفات مى باشد، با اين تفاوت كه در سوره فلق انواع مختلف شرور مطرح شده ، ولى در اين سوره فقط روى شر وسوسه گران ناپيدا (وسواس خناس ) تكيه شده است . در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است يا در مدينه ؟ باز در ميان مفسران گفتگو است ، گروهى آن را مكى ميدانند، و جمعى آن را مدنى مى شمرند، ولى لحن آياتش با سوره هاى مكى موافقتر است . و با توجه به اينكه اين سوره و سوره فلق طبق روايات با هم نازل شده ، و سوره فلق به عقيده جمع كثيرى مكى است اين سوره نيز مى تواند مكى بوده باشد. در فضيلت تلاوت اين سوره روايات متعددى وارد شده از جمله اينكه در حديثى مى خوانيم كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شديدا بيمار شد، جبرئيل و مى كائيل (دو فرشته بزرگ خدا) نزد او آمدند، جبرئيل نزد سر پيامبر نشست و مى كائيل نزد پاى او، جبرئيل سوره ((فلق )) را تلاوت كرد، و پيغمبر را با آن در پناه خدا قرار داد، و ميكائيل سوره ((قل اعوذ برب الناس را)). در روايتى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و قبلا به آن اشاره كرديم ، مى خوانيم : هر كسى در نماز وتر ((معوذتين )) (سوره فلق و ناس ) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا! بشارت باد بر تو كه خداوند نماز وتر تو را قبول كرد))! تفسير : پناه مى برم به پروردگار مردم ! در اين سوره كه اين آخرين سوره قرآن مجيد است روى سخن را به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان سرمشق و مقتدا و پيشواى مردم كرده ، مى فرمايد: ((بگو پناه ميبرم به پروردگار مردم )) (قل اعوذ برب الناس . ((به مالك و حاكم مردم )) (ملك الناس ). ((به خدا و معبود مردم )) (اله الناس ). قابل توجه اينكه در اينجا روى سه وصف از اوصاف بزرگ خداوند (ربوبيت و مالكيت و الوهيت ) تكيه شده است كه همه آنها ارتباط مستقيمى به تربيت انسان ، و نجات او از چنگال وسوسه گران دارد. البته منظور از پناه بردن به خدا اين نيست كه انسان تنها با زبان اين جمله را بگويد، بلكه بايد با فكر و عقيده و عمل نيز خود را در پناه خدا قرار دهد، از راه هاى شيطانى ، برنامه هاى شيطانى ، افكار و تبليغات شيطانى ، مجالس و محافل شيطانى ، خود را كنار كشد، و در مسير افكار و تبليغات رحمانى جاى دهد، و گرنه انسانى كه خود را در معرض ‍ طوفان آن وسوسه ها عملا قرار داده ، تنها با خواندن اين سوره و گفتن اين الفاظ بجائى نمى رسد. با گفتن ((رب الناس )) اعتراف به ربوبيت پروردگار مى كند، و خود را تحت تربيت او قرار مى دهد. با گفتن ((ملك الناس )) خود را ملك او مى داند، و بنده سر بر فرمانش مى شود. و با گفتن ((اله الناس )) در طريق عبوديت او گام مى نهد، و از عبادت غير او پرهيز مى كند، بدون شك كسى كه به اين صفات سه گانه مؤ من باشد، و خود را با هر سه هماهنگ سازد از شر وسوسه گران در امان خواهد بود. در حقيقت اين اوصاف سه گانه سه درس مهم تربيتى ، سه برنامه پيشگيرى ، و سه وسيله نجات از شر وسوسه گران است و انسان را در مقابل آنها بيمه مى كند. لذا در آيه بعد مى افزايد: از شر وسواس خناس (من شر الوسواس ‍ الخناس ). همان كسى كه در سينه هاى انسانها وسوسه مى كند (الذى يوسوس فى صدور الناس ). ((وسوسه گرانى از جن يا از انسان )) (من الجنة و الناس ). واژه ((وسواس )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) در اصل صداى آهسته اى است كه از به هم خوردن زينت آلات برمى خيزد! سپس به هر صداى آهسته گفته شده ، و بعد از آن به خطورات و افكار بد و نامطلوبى كه در دل و جان انسان پيدا مى شود، و شبيه صداى آهستهاى است كه در گوش فرو مى خوانند اطلاق گرديد. ((وسواس )) معنى مصدرى دارد، ولى گاهى به معنى فاعل (وسوسه گر) نيز مى آيد، و در آيه مورد بحث به همين معنى است . ((خناس )) صيغه مبالغه از ماده ((خنوس )) (بر وزن خسوف ) به معنى جمع شدن و عقب رفتن است ، اين به خاطر آن است كه شياطين هنگامى كه نام خدا برده مى شود عقب نشينى مى كنند، و از آنجا كه اين امر غالبا با پنهان شدن تواءم است اين واژه به معنى ((اختفاء)) نيز آمده است . بنابر اين مفهوم آيات چنين است : بگو من از شر وسوسه گر شيطان صفتى كه از نام خدا مى گريزد و پنهان مى گردد به خدا پناه مى برم . اصولا شياطين برنامه هاى خود را با مخفى كارى مى آمى زند، و گاه چنان در گوش جان انسان مى دمند كه انسان باور مى كند فكر، فكر خود او است ، و از درون جانش جوشيده ، و همين باعث اغوا و گمراهى او مى شود! كار شيطان تزيين است و مخفى كردن باطل در لعابى از حق ، و دروغ در پوسته اى از راست ، و گناه در لباس عبادت ، و گمراهى در پوشش هدايت . خلاصه هم خودشان مخفى هستند، و هم برنامه هايشان پنهان است ، و اين هشدارى است به همه رهروان راه حق كه منتظر نباشند شياطين را در چهره و قيافه اصلى ببينند، يا برنامه هايشان را در شكل انحرافى مشاهده كنند، هرگز چنين نيست ، آنها وسواس خناسند، و كارشان حقه و دروغ و نيرنگ و ريا كارى و ظاهرسازى و مخفى كردن حق . اگر آنها در ((چهره اصلى )) ظاهر شوند، اگر آنها ((باطل )) را با ((حق )) نياميزند، و اگر آنها ((صريح و صاف )) سخن بگويند به گفته على (عليه السلام ) لم يخف على المرتادين : ((مطلب بر پويندگان راه خدا مخفى نمى شود! آنها هميشه قسمتى از ((اين )) مى گيرند، و قسمتى از ((آن ))، و به هم آميزند تا بر مردم مسلط شوند چنانكه امير مؤ منان (عليه السلام ) در ادامه همين سخن مى فرمايد: فهنالك يستولى الشيطان على اوليائه تعبير ((الذى يوسوس فى صدور الناس )) و انتخاب لفظ وسوسه و لفظ صدور (سينه ها) نيز تاءكيدى بر اين معنى است . اينها همه از يكسو، از سوى ديگر جمله ((من الجنة و الناس )) هشدار مى دهد كه ((وسواسان خناس )) تنها در ميان يك گروه و يك جماعت ، و در يك قشر و يك لباس نيستند، در ميان جن و انس ‍ پراكنده اند و در هر لباس و هر جماعتى يافت مى شوند، بايد مراقب همه آنها بود و بايد از شر همه آنها به خدا پناه برد. دوستان ناباب ، همنشين هاى منحرف ، پيشوايان گمراه و ظالم ، كارگزاران جباران و طاغوتيان ، نويسندگان و گويندگان فاسد، مكتبهاى الحادى و التقاطى ظاهر فريب ، وسائل ارتباط جمعى وسوسه گر، همه اينها و غير اينها در مفهوم گسترده ((وسواس خناس )) واردند كه انسان بايد از شر آنها به خدا پناه برد. ﴿3 سوره ناس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 6 آيه است. محتوى و فضيلت سوره ناس انسان هميشه در معرض وسوسه هاى شيطانى است ، و شياطين جن و انس كوشش دارند در قلب و روح او نفوذ كنند، هر قدر مقام انسان در علم بالاتر رود و موقعيت او در اجتماع بيشتر گردد، وسوسه هاى شياطين شديدتر مى شود، تا او را از راه حق منحرف سازد و با فساد عالمى عالمى را بر باد دهد. اين سوره به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك سرمشق و پيشوا و رهبر دستور مى دهد كه از شر همه وسوسه گران به خدا پناه برد. محتواى اين سوره از جهتى شبيه سوره فلق است ، هر دو ناظر به پناه بردن به خداوند بزرگ از شرور و آفات مى باشد، با اين تفاوت كه در سوره فلق انواع مختلف شرور مطرح شده ، ولى در اين سوره فقط روى شر وسوسه گران ناپيدا (وسواس خناس ) تكيه شده است . در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است يا در مدينه ؟ باز در ميان مفسران گفتگو است ، گروهى آن را مكى ميدانند، و جمعى آن را مدنى مى شمرند، ولى لحن آياتش با سوره هاى مكى موافقتر است . و با توجه به اينكه اين سوره و سوره فلق طبق روايات با هم نازل شده ، و سوره فلق به عقيده جمع كثيرى مكى است اين سوره نيز مى تواند مكى بوده باشد. در فضيلت تلاوت اين سوره روايات متعددى وارد شده از جمله اينكه در حديثى مى خوانيم كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شديدا بيمار شد، جبرئيل و مى كائيل (دو فرشته بزرگ خدا) نزد او آمدند، جبرئيل نزد سر پيامبر نشست و مى كائيل نزد پاى او، جبرئيل سوره ((فلق )) را تلاوت كرد، و پيغمبر را با آن در پناه خدا قرار داد، و ميكائيل سوره ((قل اعوذ برب الناس را)). در روايتى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و قبلا به آن اشاره كرديم ، مى خوانيم : هر كسى در نماز وتر ((معوذتين )) (سوره فلق و ناس ) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا! بشارت باد بر تو كه خداوند نماز وتر تو را قبول كرد))! تفسير : پناه مى برم به پروردگار مردم ! در اين سوره كه اين آخرين سوره قرآن مجيد است روى سخن را به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان سرمشق و مقتدا و پيشواى مردم كرده ، مى فرمايد: ((بگو پناه ميبرم به پروردگار مردم )) (قل اعوذ برب الناس . ((به مالك و حاكم مردم )) (ملك الناس ). ((به خدا و معبود مردم )) (اله الناس ). قابل توجه اينكه در اينجا روى سه وصف از اوصاف بزرگ خداوند (ربوبيت و مالكيت و الوهيت ) تكيه شده است كه همه آنها ارتباط مستقيمى به تربيت انسان ، و نجات او از چنگال وسوسه گران دارد. البته منظور از پناه بردن به خدا اين نيست كه انسان تنها با زبان اين جمله را بگويد، بلكه بايد با فكر و عقيده و عمل نيز خود را در پناه خدا قرار دهد، از راه هاى شيطانى ، برنامه هاى شيطانى ، افكار و تبليغات شيطانى ، مجالس و محافل شيطانى ، خود را كنار كشد، و در مسير افكار و تبليغات رحمانى جاى دهد، و گرنه انسانى كه خود را در معرض ‍ طوفان آن وسوسه ها عملا قرار داده ، تنها با خواندن اين سوره و گفتن اين الفاظ بجائى نمى رسد. با گفتن ((رب الناس )) اعتراف به ربوبيت پروردگار مى كند، و خود را تحت تربيت او قرار مى دهد. با گفتن ((ملك الناس )) خود را ملك او مى داند، و بنده سر بر فرمانش مى شود. و با گفتن ((اله الناس )) در طريق عبوديت او گام مى نهد، و از عبادت غير او پرهيز مى كند، بدون شك كسى كه به اين صفات سه گانه مؤ من باشد، و خود را با هر سه هماهنگ سازد از شر وسوسه گران در امان خواهد بود. در حقيقت اين اوصاف سه گانه سه درس مهم تربيتى ، سه برنامه پيشگيرى ، و سه وسيله نجات از شر وسوسه گران است و انسان را در مقابل آنها بيمه مى كند. لذا در آيه بعد مى افزايد: از شر وسواس خناس (من شر الوسواس ‍ الخناس ). همان كسى كه در سينه هاى انسانها وسوسه مى كند (الذى يوسوس فى صدور الناس ). ((وسوسه گرانى از جن يا از انسان )) (من الجنة و الناس ). واژه ((وسواس )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) در اصل صداى آهسته اى است كه از به هم خوردن زينت آلات برمى خيزد! سپس به هر صداى آهسته گفته شده ، و بعد از آن به خطورات و افكار بد و نامطلوبى كه در دل و جان انسان پيدا مى شود، و شبيه صداى آهستهاى است كه در گوش فرو مى خوانند اطلاق گرديد. ((وسواس )) معنى مصدرى دارد، ولى گاهى به معنى فاعل (وسوسه گر) نيز مى آيد، و در آيه مورد بحث به همين معنى است . ((خناس )) صيغه مبالغه از ماده ((خنوس )) (بر وزن خسوف ) به معنى جمع شدن و عقب رفتن است ، اين به خاطر آن است كه شياطين هنگامى كه نام خدا برده مى شود عقب نشينى مى كنند، و از آنجا كه اين امر غالبا با پنهان شدن تواءم است اين واژه به معنى ((اختفاء)) نيز آمده است . بنابر اين مفهوم آيات چنين است : بگو من از شر وسوسه گر شيطان صفتى كه از نام خدا مى گريزد و پنهان مى گردد به خدا پناه مى برم . اصولا شياطين برنامه هاى خود را با مخفى كارى مى آمى زند، و گاه چنان در گوش جان انسان مى دمند كه انسان باور مى كند فكر، فكر خود او است ، و از درون جانش جوشيده ، و همين باعث اغوا و گمراهى او مى شود! كار شيطان تزيين است و مخفى كردن باطل در لعابى از حق ، و دروغ در پوسته اى از راست ، و گناه در لباس عبادت ، و گمراهى در پوشش هدايت . خلاصه هم خودشان مخفى هستند، و هم برنامه هايشان پنهان است ، و اين هشدارى است به همه رهروان راه حق كه منتظر نباشند شياطين را در چهره و قيافه اصلى ببينند، يا برنامه هايشان را در شكل انحرافى مشاهده كنند، هرگز چنين نيست ، آنها وسواس خناسند، و كارشان حقه و دروغ و نيرنگ و ريا كارى و ظاهرسازى و مخفى كردن حق . اگر آنها در ((چهره اصلى )) ظاهر شوند، اگر آنها ((باطل )) را با ((حق )) نياميزند، و اگر آنها ((صريح و صاف )) سخن بگويند به گفته على (عليه السلام ) لم يخف على المرتادين : ((مطلب بر پويندگان راه خدا مخفى نمى شود! آنها هميشه قسمتى از ((اين )) مى گيرند، و قسمتى از ((آن ))، و به هم آميزند تا بر مردم مسلط شوند چنانكه امير مؤ منان (عليه السلام ) در ادامه همين سخن مى فرمايد: فهنالك يستولى الشيطان على اوليائه تعبير ((الذى يوسوس فى صدور الناس )) و انتخاب لفظ وسوسه و لفظ صدور (سينه ها) نيز تاءكيدى بر اين معنى است . اينها همه از يكسو، از سوى ديگر جمله ((من الجنة و الناس )) هشدار مى دهد كه ((وسواسان خناس )) تنها در ميان يك گروه و يك جماعت ، و در يك قشر و يك لباس نيستند، در ميان جن و انس ‍ پراكنده اند و در هر لباس و هر جماعتى يافت مى شوند، بايد مراقب همه آنها بود و بايد از شر همه آنها به خدا پناه برد. دوستان ناباب ، همنشين هاى منحرف ، پيشوايان گمراه و ظالم ، كارگزاران جباران و طاغوتيان ، نويسندگان و گويندگان فاسد، مكتبهاى الحادى و التقاطى ظاهر فريب ، وسائل ارتباط جمعى وسوسه گر، همه اينها و غير اينها در مفهوم گسترده ((وسواس خناس )) واردند كه انسان بايد از شر آنها به خدا پناه برد. ﴿4 سوره ناس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 6 آيه است. محتوى و فضيلت سوره ناس انسان هميشه در معرض وسوسه هاى شيطانى است ، و شياطين جن و انس كوشش دارند در قلب و روح او نفوذ كنند، هر قدر مقام انسان در علم بالاتر رود و موقعيت او در اجتماع بيشتر گردد، وسوسه هاى شياطين شديدتر مى شود، تا او را از راه حق منحرف سازد و با فساد عالمى عالمى را بر باد دهد. اين سوره به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك سرمشق و پيشوا و رهبر دستور مى دهد كه از شر همه وسوسه گران به خدا پناه برد. محتواى اين سوره از جهتى شبيه سوره فلق است ، هر دو ناظر به پناه بردن به خداوند بزرگ از شرور و آفات مى باشد، با اين تفاوت كه در سوره فلق انواع مختلف شرور مطرح شده ، ولى در اين سوره فقط روى شر وسوسه گران ناپيدا (وسواس خناس ) تكيه شده است . در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است يا در مدينه ؟ باز در ميان مفسران گفتگو است ، گروهى آن را مكى ميدانند، و جمعى آن را مدنى مى شمرند، ولى لحن آياتش با سوره هاى مكى موافقتر است . و با توجه به اينكه اين سوره و سوره فلق طبق روايات با هم نازل شده ، و سوره فلق به عقيده جمع كثيرى مكى است اين سوره نيز مى تواند مكى بوده باشد. در فضيلت تلاوت اين سوره روايات متعددى وارد شده از جمله اينكه در حديثى مى خوانيم كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شديدا بيمار شد، جبرئيل و مى كائيل (دو فرشته بزرگ خدا) نزد او آمدند، جبرئيل نزد سر پيامبر نشست و مى كائيل نزد پاى او، جبرئيل سوره ((فلق )) را تلاوت كرد، و پيغمبر را با آن در پناه خدا قرار داد، و ميكائيل سوره ((قل اعوذ برب الناس را)). در روايتى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و قبلا به آن اشاره كرديم ، مى خوانيم : هر كسى در نماز وتر ((معوذتين )) (سوره فلق و ناس ) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا! بشارت باد بر تو كه خداوند نماز وتر تو را قبول كرد))! تفسير : پناه مى برم به پروردگار مردم ! در اين سوره كه اين آخرين سوره قرآن مجيد است روى سخن را به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان سرمشق و مقتدا و پيشواى مردم كرده ، مى فرمايد: ((بگو پناه ميبرم به پروردگار مردم )) (قل اعوذ برب الناس . ((به مالك و حاكم مردم )) (ملك الناس ). ((به خدا و معبود مردم )) (اله الناس ). قابل توجه اينكه در اينجا روى سه وصف از اوصاف بزرگ خداوند (ربوبيت و مالكيت و الوهيت ) تكيه شده است كه همه آنها ارتباط مستقيمى به تربيت انسان ، و نجات او از چنگال وسوسه گران دارد. البته منظور از پناه بردن به خدا اين نيست كه انسان تنها با زبان اين جمله را بگويد، بلكه بايد با فكر و عقيده و عمل نيز خود را در پناه خدا قرار دهد، از راه هاى شيطانى ، برنامه هاى شيطانى ، افكار و تبليغات شيطانى ، مجالس و محافل شيطانى ، خود را كنار كشد، و در مسير افكار و تبليغات رحمانى جاى دهد، و گرنه انسانى كه خود را در معرض ‍ طوفان آن وسوسه ها عملا قرار داده ، تنها با خواندن اين سوره و گفتن اين الفاظ بجائى نمى رسد. با گفتن ((رب الناس )) اعتراف به ربوبيت پروردگار مى كند، و خود را تحت تربيت او قرار مى دهد. با گفتن ((ملك الناس )) خود را ملك او مى داند، و بنده سر بر فرمانش مى شود. و با گفتن ((اله الناس )) در طريق عبوديت او گام مى نهد، و از عبادت غير او پرهيز مى كند، بدون شك كسى كه به اين صفات سه گانه مؤ من باشد، و خود را با هر سه هماهنگ سازد از شر وسوسه گران در امان خواهد بود. در حقيقت اين اوصاف سه گانه سه درس مهم تربيتى ، سه برنامه پيشگيرى ، و سه وسيله نجات از شر وسوسه گران است و انسان را در مقابل آنها بيمه مى كند. لذا در آيه بعد مى افزايد: از شر وسواس خناس (من شر الوسواس ‍ الخناس ). همان كسى كه در سينه هاى انسانها وسوسه مى كند (الذى يوسوس فى صدور الناس ). ((وسوسه گرانى از جن يا از انسان )) (من الجنة و الناس ). واژه ((وسواس )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) در اصل صداى آهسته اى است كه از به هم خوردن زينت آلات برمى خيزد! سپس به هر صداى آهسته گفته شده ، و بعد از آن به خطورات و افكار بد و نامطلوبى كه در دل و جان انسان پيدا مى شود، و شبيه صداى آهستهاى است كه در گوش فرو مى خوانند اطلاق گرديد. ((وسواس )) معنى مصدرى دارد، ولى گاهى به معنى فاعل (وسوسه گر) نيز مى آيد، و در آيه مورد بحث به همين معنى است . ((خناس )) صيغه مبالغه از ماده ((خنوس )) (بر وزن خسوف ) به معنى جمع شدن و عقب رفتن است ، اين به خاطر آن است كه شياطين هنگامى كه نام خدا برده مى شود عقب نشينى مى كنند، و از آنجا كه اين امر غالبا با پنهان شدن تواءم است اين واژه به معنى ((اختفاء)) نيز آمده است . بنابر اين مفهوم آيات چنين است : بگو من از شر وسوسه گر شيطان صفتى كه از نام خدا مى گريزد و پنهان مى گردد به خدا پناه مى برم . اصولا شياطين برنامه هاى خود را با مخفى كارى مى آمى زند، و گاه چنان در گوش جان انسان مى دمند كه انسان باور مى كند فكر، فكر خود او است ، و از درون جانش جوشيده ، و همين باعث اغوا و گمراهى او مى شود! كار شيطان تزيين است و مخفى كردن باطل در لعابى از حق ، و دروغ در پوسته اى از راست ، و گناه در لباس عبادت ، و گمراهى در پوشش هدايت . خلاصه هم خودشان مخفى هستند، و هم برنامه هايشان پنهان است ، و اين هشدارى است به همه رهروان راه حق كه منتظر نباشند شياطين را در چهره و قيافه اصلى ببينند، يا برنامه هايشان را در شكل انحرافى مشاهده كنند، هرگز چنين نيست ، آنها وسواس خناسند، و كارشان حقه و دروغ و نيرنگ و ريا كارى و ظاهرسازى و مخفى كردن حق . اگر آنها در ((چهره اصلى )) ظاهر شوند، اگر آنها ((باطل )) را با ((حق )) نياميزند، و اگر آنها ((صريح و صاف )) سخن بگويند به گفته على (عليه السلام ) لم يخف على المرتادين : ((مطلب بر پويندگان راه خدا مخفى نمى شود! آنها هميشه قسمتى از ((اين )) مى گيرند، و قسمتى از ((آن ))، و به هم آميزند تا بر مردم مسلط شوند چنانكه امير مؤ منان (عليه السلام ) در ادامه همين سخن مى فرمايد: فهنالك يستولى الشيطان على اوليائه تعبير ((الذى يوسوس فى صدور الناس )) و انتخاب لفظ وسوسه و لفظ صدور (سينه ها) نيز تاءكيدى بر اين معنى است . اينها همه از يكسو، از سوى ديگر جمله ((من الجنة و الناس )) هشدار مى دهد كه ((وسواسان خناس )) تنها در ميان يك گروه و يك جماعت ، و در يك قشر و يك لباس نيستند، در ميان جن و انس ‍ پراكنده اند و در هر لباس و هر جماعتى يافت مى شوند، بايد مراقب همه آنها بود و بايد از شر همه آنها به خدا پناه برد. دوستان ناباب ، همنشين هاى منحرف ، پيشوايان گمراه و ظالم ، كارگزاران جباران و طاغوتيان ، نويسندگان و گويندگان فاسد، مكتبهاى الحادى و التقاطى ظاهر فريب ، وسائل ارتباط جمعى وسوسه گر، همه اينها و غير اينها در مفهوم گسترده ((وسواس خناس )) واردند كه انسان بايد از شر آنها به خدا پناه برد. ﴿5 سوره ناس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 6 آيه است. محتوى و فضيلت سوره ناس انسان هميشه در معرض وسوسه هاى شيطانى است ، و شياطين جن و انس كوشش دارند در قلب و روح او نفوذ كنند، هر قدر مقام انسان در علم بالاتر رود و موقعيت او در اجتماع بيشتر گردد، وسوسه هاى شياطين شديدتر مى شود، تا او را از راه حق منحرف سازد و با فساد عالمى عالمى را بر باد دهد. اين سوره به پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان يك سرمشق و پيشوا و رهبر دستور مى دهد كه از شر همه وسوسه گران به خدا پناه برد. محتواى اين سوره از جهتى شبيه سوره فلق است ، هر دو ناظر به پناه بردن به خداوند بزرگ از شرور و آفات مى باشد، با اين تفاوت كه در سوره فلق انواع مختلف شرور مطرح شده ، ولى در اين سوره فقط روى شر وسوسه گران ناپيدا (وسواس خناس ) تكيه شده است . در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است يا در مدينه ؟ باز در ميان مفسران گفتگو است ، گروهى آن را مكى ميدانند، و جمعى آن را مدنى مى شمرند، ولى لحن آياتش با سوره هاى مكى موافقتر است . و با توجه به اينكه اين سوره و سوره فلق طبق روايات با هم نازل شده ، و سوره فلق به عقيده جمع كثيرى مكى است اين سوره نيز مى تواند مكى بوده باشد. در فضيلت تلاوت اين سوره روايات متعددى وارد شده از جمله اينكه در حديثى مى خوانيم كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) شديدا بيمار شد، جبرئيل و مى كائيل (دو فرشته بزرگ خدا) نزد او آمدند، جبرئيل نزد سر پيامبر نشست و مى كائيل نزد پاى او، جبرئيل سوره ((فلق )) را تلاوت كرد، و پيغمبر را با آن در پناه خدا قرار داد، و ميكائيل سوره ((قل اعوذ برب الناس را)). در روايتى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و قبلا به آن اشاره كرديم ، مى خوانيم : هر كسى در نماز وتر ((معوذتين )) (سوره فلق و ناس ) و ((قل هو الله احد)) را بخواند به او گفته مى شود اى بنده خدا! بشارت باد بر تو كه خداوند نماز وتر تو را قبول كرد))! تفسير : پناه مى برم به پروردگار مردم ! در اين سوره كه اين آخرين سوره قرآن مجيد است روى سخن را به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان سرمشق و مقتدا و پيشواى مردم كرده ، مى فرمايد: ((بگو پناه ميبرم به پروردگار مردم )) (قل اعوذ برب الناس . ((به مالك و حاكم مردم )) (ملك الناس ). ((به خدا و معبود مردم )) (اله الناس ). قابل توجه اينكه در اينجا روى سه وصف از اوصاف بزرگ خداوند (ربوبيت و مالكيت و الوهيت ) تكيه شده است كه همه آنها ارتباط مستقيمى به تربيت انسان ، و نجات او از چنگال وسوسه گران دارد. البته منظور از پناه بردن به خدا اين نيست كه انسان تنها با زبان اين جمله را بگويد، بلكه بايد با فكر و عقيده و عمل نيز خود را در پناه خدا قرار دهد، از راه هاى شيطانى ، برنامه هاى شيطانى ، افكار و تبليغات شيطانى ، مجالس و محافل شيطانى ، خود را كنار كشد، و در مسير افكار و تبليغات رحمانى جاى دهد، و گرنه انسانى كه خود را در معرض ‍ طوفان آن وسوسه ها عملا قرار داده ، تنها با خواندن اين سوره و گفتن اين الفاظ بجائى نمى رسد. با گفتن ((رب الناس )) اعتراف به ربوبيت پروردگار مى كند، و خود را تحت تربيت او قرار مى دهد. با گفتن ((ملك الناس )) خود را ملك او مى داند، و بنده سر بر فرمانش مى شود. و با گفتن ((اله الناس )) در طريق عبوديت او گام مى نهد، و از عبادت غير او پرهيز مى كند، بدون شك كسى كه به اين صفات سه گانه مؤ من باشد، و خود را با هر سه هماهنگ سازد از شر وسوسه گران در امان خواهد بود. در حقيقت اين اوصاف سه گانه سه درس مهم تربيتى ، سه برنامه پيشگيرى ، و سه وسيله نجات از شر وسوسه گران است و انسان را در مقابل آنها بيمه مى كند. لذا در آيه بعد مى افزايد: از شر وسواس خناس (من شر الوسواس ‍ الخناس ). همان كسى كه در سينه هاى انسانها وسوسه مى كند (الذى يوسوس فى صدور الناس ). ((وسوسه گرانى از جن يا از انسان )) (من الجنة و الناس ). واژه ((وسواس )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) در اصل صداى آهسته اى است كه از به هم خوردن زينت آلات برمى خيزد! سپس به هر صداى آهسته گفته شده ، و بعد از آن به خطورات و افكار بد و نامطلوبى كه در دل و جان انسان پيدا مى شود، و شبيه صداى آهستهاى است كه در گوش فرو مى خوانند اطلاق گرديد. ((وسواس )) معنى مصدرى دارد، ولى گاهى به معنى فاعل (وسوسه گر) نيز مى آيد، و در آيه مورد بحث به همين معنى است . ((خناس )) صيغه مبالغه از ماده ((خنوس )) (بر وزن خسوف ) به معنى جمع شدن و عقب رفتن است ، اين به خاطر آن است كه شياطين هنگامى كه نام خدا برده مى شود عقب نشينى مى كنند، و از آنجا كه اين امر غالبا با پنهان شدن تواءم است اين واژه به معنى ((اختفاء)) نيز آمده است . بنابر اين مفهوم آيات چنين است : بگو من از شر وسوسه گر شيطان صفتى كه از نام خدا مى گريزد و پنهان مى گردد به خدا پناه مى برم . اصولا شياطين برنامه هاى خود را با مخفى كارى مى آمى زند، و گاه چنان در گوش جان انسان مى دمند كه انسان باور مى كند فكر، فكر خود او است ، و از درون جانش جوشيده ، و همين باعث اغوا و گمراهى او مى شود! كار شيطان تزيين است و مخفى كردن باطل در لعابى از حق ، و دروغ در پوسته اى از راست ، و گناه در لباس عبادت ، و گمراهى در پوشش هدايت . خلاصه هم خودشان مخفى هستند، و هم برنامه هايشان پنهان است ، و اين هشدارى است به همه رهروان راه حق كه منتظر نباشند شياطين را در چهره و قيافه اصلى ببينند، يا برنامه هايشان را در شكل انحرافى مشاهده كنند، هرگز چنين نيست ، آنها وسواس خناسند، و كارشان حقه و دروغ و نيرنگ و ريا كارى و ظاهرسازى و مخفى كردن حق . اگر آنها در ((چهره اصلى )) ظاهر شوند، اگر آنها ((باطل )) را با ((حق )) نياميزند، و اگر آنها ((صريح و صاف )) سخن بگويند به گفته على (عليه السلام ) لم يخف على المرتادين : ((مطلب بر پويندگان راه خدا مخفى نمى شود! آنها هميشه قسمتى از ((اين )) مى گيرند، و قسمتى از ((آن ))، و به هم آميزند تا بر مردم مسلط شوند چنانكه امير مؤ منان (عليه السلام ) در ادامه همين سخن مى فرمايد: فهنالك يستولى الشيطان على اوليائه تعبير ((الذى يوسوس فى صدور الناس )) و انتخاب لفظ وسوسه و لفظ صدور (سينه ها) نيز تاءكيدى بر اين معنى است . اينها همه از يكسو، از سوى ديگر جمله ((من الجنة و الناس )) هشدار مى دهد كه ((وسواسان خناس )) تنها در ميان يك گروه و يك جماعت ، و در يك قشر و يك لباس نيستند، در ميان جن و انس ‍ پراكنده اند و در هر لباس و هر جماعتى يافت مى شوند، بايد مراقب همه آنها بود و بايد از شر همه آنها به خدا پناه برد. دوستان ناباب ، همنشين هاى منحرف ، پيشوايان گمراه و ظالم ، كارگزاران جباران و طاغوتيان ، نويسندگان و گويندگان فاسد، مكتبهاى الحادى و التقاطى ظاهر فريب ، وسائل ارتباط جمعى وسوسه گر، همه اينها و غير اينها در مفهوم گسترده ((وسواس خناس )) واردند كه انسان بايد از شر آنها به خدا پناه برد. ﴿6