پیمایش
العصر بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ وَالْعَصْرِ ﴿1 إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ ﴿2 إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴿3 الهمزة بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ ﴿1 الَّذِي جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَهُ ﴿2 يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ ﴿3 كَلَّا ۖ لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ ﴿4 وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْحُطَمَةُ ﴿5 نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ﴿6 الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ ﴿7 إِنَّهَا عَلَيْهِمْ مُؤْصَدَةٌ ﴿8 فِي عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ ﴿9 الفيل بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ ﴿1 أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ ﴿2 وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ ﴿3 تَرْمِيهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ ﴿4 فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ ﴿5

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوگند به عصر [ظهور پیامبر اسلام] ﴿1 [که] بی تردید انسان در زیان کاری بزرگی است؛ ﴿2 مگر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند و یکدیگر را به حق توصیه نموده و به شکیبایی سفارش کرده اند. ﴿3 وای بر هر عیب جوی بدگوی! ﴿1 همان که ثروتی فراهم آورده و [پی در پی] آن را شمرد [و ذخیره کرد.] ﴿2 گمان می کند که ثروتش او را جاودانه خواهد کرد. ﴿3 این چنین نیست، بی تردید او را در آن شکننده، اندازند؛ ﴿4 و تو چه می دانی آن شکننده چیست؟ ﴿5 آتش برافروخته خداست ﴿6 [آتشی] که بر دل ها برآید و چیره شود. ﴿7 آن آتش بر آنان سربسته است [که هیچ راه گریزی از آن ندارند؛] ﴿8 [آتشی] در ستون هایی بلند و کشیده. ﴿9 آیا ندانسته ای که پروردگارت با فیل سواران چه کرد؟ ﴿1 آیا نیرنگشان را در تباهی قرار نداد [ونقشه آنان را نقش بر آب نساخت؟!] ﴿2 و بر ضد آنان گروه گروه پرندگانی فرستاد؛ ﴿3 [که] بر آنان سنگ هایی از نوع سنگ گِل می افکندند. ﴿4 سرانجام همه آنان را چون کاه جویده شده قرار داد. ﴿5

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره والعصر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 3 آيه است. محتوى و فضيلت سوره و العصر معروف اين است كه اين سوره در مكه نازل شده ، هر چند بعضى احتمال مدنى بودن آن را نيز داده اند، مقاطع كوتاه آيات سوره ، و لحن آن ، نيز شاهد مكى بودن آن است . به هر حال جامعيت اين سوره به حدى است كه به گفته بعضى از مفسران تمام علوم و مقاصد قرآن در اين سوره خلاصه شده است ، و به عبارت ديگر: اين سوره در عين كوتاه بودن برنامه جامع و كاملى براى سعادت انسان تنظيم و ارائه نموده است . نخست از سوگند پر معنى به عصر شروع مى شود كه تفسير آن را به زودى خواهيد ديد، سپس سخن از زيانكار بودن همه انسانها كه در طبيعت زندگى تدريجى نهفته است به ميان مى آورد، بعد فقط يك گروه را از اين اصل كلى جدا مى كند، آنها كه داراى برنامه چهار ماده اى زير هستند: ايمان ، عمل صالح ، سفارش يكديگر به حق ، و سفارش يكديگر به صبر و اين چهار اصل ، در واقع برنامه هاى اعتقادى و عملى و فردى و اجتماعى اسلام را در برمى گيرد. درباره فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء ((و العصر)) فى نوافله بعثه الله يوم القيامة مشرقا وجهه ضاحكا سنه قريرة عينه حتى يدخل الجنة : هر كس سوره و العصر را در نمازهاى نافله بخواند خداوند او را در قيامت برمى انگيزد در حالى كه صورتش نورانى ، چهره اش خندان و چشمش (به نعمتهاى الهى ) روشن است ، تا داخل بهشت شود! <1> و معلوم است كه اين همه افتخار و سرور و شادمانى از آن كسى است كه اين اصول چهارگانه را در زندگى خود پياده كند، نه فقط به خواندن قناعت نمايد. تفسير : تنها راه نجات در ابتداى اين سوره با قسم تازه اى روبرو مى شويم ، مى فرمايد: به عصر سوگند! (و العصر). واژه ((عصر)) در اصل به معنى فشردن است ، و سپس به وقت عصر اطلاق شده ، به خاطر اينكه برنامه ها و كارهاى روزانه در آن پيچيده ، و فشرده مى شود. سپس اين واژه به معنى مطلق زمان و دوران تاريخ بشر و يا بخشى از زمان ، مانند عصر ظهور اسلام و قيام پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )، و امثال آن استعمال شده است ، و لذا در تفسير اين سوگند مفسران احتمالات زيادى گفته اند: 1 - بعضى آن را اشاره به همان وقت عصر مى دانند، به قرينه اينكه در بعضى ديگر از آيات قرآن به آغاز روز سوگند ياد شده است مانند ((والضحى )) (سوره ضحى آيه 1) - يا - و الصبح اذا اسفر (مدثر - 34). اين سوگند به خاطر اهميتى است كه اين موقع از روز دارد چرا كه زمان زمان دگرگونى نظام زندگى و حيات انسانها است ، كارهاى روزانه پايان مى گيرد، پرندگان و حيوانات به لانه هاى خود بازمى گردند، خورشيد سر در افق مشرق فرو مى كشد، و هوا تدريجا رو به تاريكى مى رود. اين دگرگونى انسان را به قدرت لا يزال الهى كه بر اين نظام حاكم است متوجه مى سازد، و در حقيقت نشانهاى از نشانه هاى توحيد و آيتى از آيات پروردگار است كه شايسته سوگند مى باشد. 2 - بعضى ديگر آن را اشاره به سراسر زمان و تاريخ بشريت دانسته اند كه مملو از درسهاى عبرت ، و حوادث تكان دهنده و بيدارگر است ، و روى همين جهت آنچنان عظمتى دارد كه شايسته سوگند الهى است . 3 - بعضى روى قسمت خاصى از اين زمان مانند عصر قيام پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يا عصر قيام مهدى (عليه السلام ) كه داراى ويژگى و عظمت خاصى در تاريخ بشر بوده و هست انگشت گذارده ، و سوگند را ناظر به آن مى دانند. <2> 4 - بعضى نيز به همان ريشه لغوى اين واژه برگشته ، و سوگند را ناظر به انواع فشارها و مشكلاتى ميدانند كه در طول زندگى انسانها رخ مى دهد، آنها را از خواب غفلت بيدار مى كند، به ياد خداوند بزرگ ميان دارد، و روح استقامت را پرورش مى دهد. 5 - بعضى ديگر آن را اشاره به انسانهاى كامل مى دانند كه عصاره عالم هستى و جهان آفرينشند. 6 - بالاخره بعضى آن را ناظر به ((نماز عصر)) شمرده اند، به خاطر اهميت ويژهاى كه در ميان نمازها دارد، زيرا آنها ((صلاة وسطى )) را كه در قرآن روى آن تاءكيد خاصى به عمل آورده نماز عصر مى دانند. با اينكه تفسيرهاى فوق با هم تضادى ندارد و ممكن است همه در معنى آيه جمع باشد و سوگند به تمام اين امور مهم ياد شود، ولى در ميان آنها از همه مناسب تر همان عصر به معنى زمان و تاريخ بشر است ، چرا كه بارها گفته ايم سوگندهاى قرآن همواره متناسب با مطلبى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و مسلم است كه خسران انسانها در زندگى نتيجه گذشتن زمان عمر آنها است ، و يا عصر قيام پيغمبر خاتم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر اينكه برنامه چهار ماده اى ذيل سوره در چنين عصرى نازل گرديده . از آنچه گفته شد عظمت آيات قرآن و گستردگى مفاهيم آن به خوبى روشن مى شود كه يك كلمه از آن تا چه حد پر معنى و شايسته تفسيرهاى عميق و گوناگونى است . در آيه بعد اشاره به چيزى مى كند كه اين سوگند مهم براى آن ياد شده است مى فرمايد: به طور مسلم همه انسانها در زيانند (ان الانسان لفى خسر). سرمايه هاى وجودى خود را چه بخواهند يا نخواهند از دست مى دهند، ساعات و ايام و ماه ها و سالهاى عمر به سرعت مى گذرد، نيروهاى معنوى و مادى تحليل مى رود، و توان و قدرت كاسته مى شود. آرى انسان ، همانند كسى است كه سرمايه عظيمى در اختيار داشته باشد، و بى آنكه بخواهد هر روز بخشى از آن سرمايه ها را از او بگيرند، اين طبيعت زندگى دنيا است ، طبيعت زيان كردن مداوم ! يك قلب استعداد معينى براى ضربان دارد، وقتى آن استعداد و توان پايان گرفت قلب خود به خود مى ايستد، بى آنكه عيب و علت و بيمارى در كار باشد، و اين در صورتى است كه بر اثر بيمارى قبلا از كار نيفتد همچنين ساير دستگاه هاى وجودى انسان و سرمايه هاى استعدادهاى مختلف او. ((خسر)) (بر وزن عسر) و ((خسران )) چنانكه راغب در مفردات مى گويد: به معنى كم شدن سرمايه است ، گاه به انسان نسبت داده مى شود و مى گويند فلانكس زيان كرد، و گاه به خود عمل نسبت داده مى شود و مى گويند: تجارتش زيان كرد، اين واژه غالبا در سرمايه هاى برونى مانند مال و مقام به كار مى رود، و گاه در سرمايه هاى درونى مانند صحت و سلامت و عقل و ايمان و ثواب و اين همان است كه خداوند متعال به عنوان ((خسران مبين )) (زيان آشكار) از آن ياد فرموده آنجا كه مى گويد: ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيامة الا ذلك هو الخسران المبين زيانكاران واقعى كسانى هستند سرمايه وجود خود و خانواده خويش را در قيامت از دست مى دهند، بدانيد خسران مبين همين است (زمر - 15). <3> ((فخر رازى )) درتفسير اين آيه سخنى نقل مى كند كه حاصلش ‍ چنين است : يكى از بزرگان پيشين مى گويد: معنى اين سوره را من از مرد يخ ‌فروشى آموختم ، فرياد مى زد و مى گفت : ارحموا من يذوب راءس ‍ ماله ارحموا من يذوب راءس ماله !: رحم كنيد به كسى كه سرمايه اش ‍ ذوب مى شود، رحم كنيد به كسى كه سرمايه اش ذوب مى شود! پيش ‍ خود گفتم اين است معنى ان الانسان لفى خسر: عصر و زمان بر او مى گذرد و عمرش پايان مى گيرد، و ثوابى كسب نمى كند و در اين حال زيانكار است . <4> به هر حال از نظر جهانبينى اسلام دنيا يك بازار تجارت است همانگونه كه در حديثى از امام هادى (عليه السلام ) على بن محمد النقى مى خوانيم : الدنيا سوق ربح فيها قوم و خسر آخرون : دنيا بازارى است كه جمعى در آن سود مى برند و جمع ديگرى زيان . <5> آيه مورد بحث مى گويد همه در اين بازار بزرگ زيان مى كنند مگر يك گروهى كه برنامه آنها در آيه بعد بيان شده است . آرى تنها يك راه براى جلوگيرى از اين خسران عظيم و زيان قهرى و اجبارى وجود دارد، فقط يك راه كه در آخرين آيه اين سوره به آن اشاره شده است ، مى فرمايد مگر كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، و يكديگر را به طرفدارى و انجام حق سفارش كردند، و يكديگر را به صبر و استقامت توصيه نمودند (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر). و به تعبير ديگر چيزى كه مى تواند جلو اين زيان بزرگ را بگيرد و آن را به منفعت و سودى عظيم مبدل كند آن است كه در برابر از دست دادن اين سرمايه ، سرمايه اى گرانبهاتر و ارزشمندتر به دست آورد كه نه تنها جاى خالى آن سرمايه پر شود، بلكه ده ها و صدها و هزاران بار از آن بيشتر و بهتر باشد. هر نفسى كه انسان مى زند يك گام به مرگ نزديكتر مى شود چنانكه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در آن عبارت نورانيش فرمود: نفس المرء خطاه الى اءجله نفسهاى انسان گامهاى او به سوى مرگ است . <6> بنابراين ، هر ضربانى كه قلب انسان مى زند او را يك قدم به پايان عمر نزديكتر مى سازد، و به اين ترتيب بايد در برابر اين زيان قطعى كارى كرد كه جاى خالى پر شود. گروهى سرمايه هاى نفيس عمر و زندگى را از دست مى دهند و در برابر آن مالى مختصر يا بسيار، خانه اى محقر يا كاخى زيبا، فراهم مى سازند. گروهى تمام اين سرمايه را براى رسيدن به مقامى از دست مى دهند. و گروه هائى آن را در مسير عيش و نوش و لذات زودگذر مادى . مسلما هيچيك از اينها نمى تواند بهاى آن سرمايه عظيم باشد، بهاى آن فقط و فقط رضاى خدا و مقام قرب او است . يا همان گونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) فرموده انه ليس ‍ لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها الا بها: براى وجود شما بها و قيمتى جز بهشت نيست ، مبادا آن را به كمتر از آن بفروشيد)). <7> و يا همانگونه كه در دعاى ماه رجب از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : خاب الوافدون على غيرك و خسر المتعرضون الا لك : آنها كه بر غير تو وارد شوند ماءيوس خواهند شد، و آنها كه به سراغ غير تو آيند زيانكارند! و بى جهت نيست كه يكى از نامهاى قيامت ((يوم التغابن )) است ، همانگونه كه در آيه 9 سوره تغابن آمده است ذلك يوم التغابن : آن روز معلوم مى شود چه كسانى مغبون شده و زيان كرده اند. حسن مطلب ، و لطف مساءله اينجا است كه از يكسو خريدار سرمايه هاى وجود انسان خداوند بزرگ است ((ان الله اشترى من المؤ منين ...)) (توبه - 111). از سوى ديگر سرمايه هاى كم را نيز خريدارى مى كند: ((فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره )) (زلزال - 7). و از سوى ديگر بهاى عظيم در برابر آن مى پردازد، و گاه ده برابر و گاه تا هفتصد برابر و گاه بيشتر ((فى كل سنبلة ماة حبة و الله يضاعف لمن يشاء)) (بقره 261) و همانگونه كه در دعا وارد شده است يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير: اى خدائى كه حسنات كم را مى پذيرى و گناهان بسيار را مى بخشى . و از سوى چهارم با اينكه تمام سرمايه ها را خودش در اختيار گذاشته ، آنقدر بزرگوار است كه برمى گردد و همانها را با گرانترين قيمت خريدارى مى كند! ﴿1 سوره والعصر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 3 آيه است. محتوى و فضيلت سوره و العصر معروف اين است كه اين سوره در مكه نازل شده ، هر چند بعضى احتمال مدنى بودن آن را نيز داده اند، مقاطع كوتاه آيات سوره ، و لحن آن ، نيز شاهد مكى بودن آن است . به هر حال جامعيت اين سوره به حدى است كه به گفته بعضى از مفسران تمام علوم و مقاصد قرآن در اين سوره خلاصه شده است ، و به عبارت ديگر: اين سوره در عين كوتاه بودن برنامه جامع و كاملى براى سعادت انسان تنظيم و ارائه نموده است . نخست از سوگند پر معنى به عصر شروع مى شود كه تفسير آن را به زودى خواهيد ديد، سپس سخن از زيانكار بودن همه انسانها كه در طبيعت زندگى تدريجى نهفته است به ميان مى آورد، بعد فقط يك گروه را از اين اصل كلى جدا مى كند، آنها كه داراى برنامه چهار ماده اى زير هستند: ايمان ، عمل صالح ، سفارش يكديگر به حق ، و سفارش يكديگر به صبر و اين چهار اصل ، در واقع برنامه هاى اعتقادى و عملى و فردى و اجتماعى اسلام را در برمى گيرد. درباره فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء ((و العصر)) فى نوافله بعثه الله يوم القيامة مشرقا وجهه ضاحكا سنه قريرة عينه حتى يدخل الجنة : هر كس سوره و العصر را در نمازهاى نافله بخواند خداوند او را در قيامت برمى انگيزد در حالى كه صورتش نورانى ، چهره اش خندان و چشمش (به نعمتهاى الهى ) روشن است ، تا داخل بهشت شود! و معلوم است كه اين همه افتخار و سرور و شادمانى از آن كسى است كه اين اصول چهارگانه را در زندگى خود پياده كند، نه فقط به خواندن قناعت نمايد. تفسير : تنها راه نجات در ابتداى اين سوره با قسم تازه اى روبرو مى شويم ، مى فرمايد: به عصر سوگند! (و العصر). واژه ((عصر)) در اصل به معنى فشردن است ، و سپس به وقت عصر اطلاق شده ، به خاطر اينكه برنامه ها و كارهاى روزانه در آن پيچيده ، و فشرده مى شود. سپس اين واژه به معنى مطلق زمان و دوران تاريخ بشر و يا بخشى از زمان ، مانند عصر ظهور اسلام و قيام پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )، و امثال آن استعمال شده است ، و لذا در تفسير اين سوگند مفسران احتمالات زيادى گفته اند: 1 - بعضى آن را اشاره به همان وقت عصر مى دانند، به قرينه اينكه در بعضى ديگر از آيات قرآن به آغاز روز سوگند ياد شده است مانند ((والضحى )) (سوره ضحى آيه 1) - يا - و الصبح اذا اسفر (مدثر - 34). اين سوگند به خاطر اهميتى است كه اين موقع از روز دارد چرا كه زمان زمان دگرگونى نظام زندگى و حيات انسانها است ، كارهاى روزانه پايان مى گيرد، پرندگان و حيوانات به لانه هاى خود بازمى گردند، خورشيد سر در افق مشرق فرو مى كشد، و هوا تدريجا رو به تاريكى مى رود. اين دگرگونى انسان را به قدرت لا يزال الهى كه بر اين نظام حاكم است متوجه مى سازد، و در حقيقت نشانهاى از نشانه هاى توحيد و آيتى از آيات پروردگار است كه شايسته سوگند مى باشد. 2 - بعضى ديگر آن را اشاره به سراسر زمان و تاريخ بشريت دانسته اند كه مملو از درسهاى عبرت ، و حوادث تكان دهنده و بيدارگر است ، و روى همين جهت آنچنان عظمتى دارد كه شايسته سوگند الهى است . 3 - بعضى روى قسمت خاصى از اين زمان مانند عصر قيام پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يا عصر قيام مهدى (عليه السلام ) كه داراى ويژگى و عظمت خاصى در تاريخ بشر بوده و هست انگشت گذارده ، و سوگند را ناظر به آن مى دانند. 4 - بعضى نيز به همان ريشه لغوى اين واژه برگشته ، و سوگند را ناظر به انواع فشارها و مشكلاتى ميدانند كه در طول زندگى انسانها رخ مى دهد، آنها را از خواب غفلت بيدار مى كند، به ياد خداوند بزرگ ميان دارد، و روح استقامت را پرورش مى دهد. 5 - بعضى ديگر آن را اشاره به انسانهاى كامل مى دانند كه عصاره عالم هستى و جهان آفرينشند. 6 - بالاخره بعضى آن را ناظر به ((نماز عصر)) شمرده اند، به خاطر اهميت ويژهاى كه در ميان نمازها دارد، زيرا آنها ((صلاة وسطى )) را كه در قرآن روى آن تاءكيد خاصى به عمل آورده نماز عصر مى دانند. با اينكه تفسيرهاى فوق با هم تضادى ندارد و ممكن است همه در معنى آيه جمع باشد و سوگند به تمام اين امور مهم ياد شود، ولى در ميان آنها از همه مناسب تر همان عصر به معنى زمان و تاريخ بشر است ، چرا كه بارها گفته ايم سوگندهاى قرآن همواره متناسب با مطلبى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و مسلم است كه خسران انسانها در زندگى نتيجه گذشتن زمان عمر آنها است ، و يا عصر قيام پيغمبر خاتم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر اينكه برنامه چهار ماده اى ذيل سوره در چنين عصرى نازل گرديده . از آنچه گفته شد عظمت آيات قرآن و گستردگى مفاهيم آن به خوبى روشن مى شود كه يك كلمه از آن تا چه حد پر معنى و شايسته تفسيرهاى عميق و گوناگونى است . در آيه بعد اشاره به چيزى مى كند كه اين سوگند مهم براى آن ياد شده است مى فرمايد: به طور مسلم همه انسانها در زيانند (ان الانسان لفى خسر). سرمايه هاى وجودى خود را چه بخواهند يا نخواهند از دست مى دهند، ساعات و ايام و ماه ها و سالهاى عمر به سرعت مى گذرد، نيروهاى معنوى و مادى تحليل مى رود، و توان و قدرت كاسته مى شود. آرى انسان ، همانند كسى است كه سرمايه عظيمى در اختيار داشته باشد، و بى آنكه بخواهد هر روز بخشى از آن سرمايه ها را از او بگيرند، اين طبيعت زندگى دنيا است ، طبيعت زيان كردن مداوم ! يك قلب استعداد معينى براى ضربان دارد، وقتى آن استعداد و توان پايان گرفت قلب خود به خود مى ايستد، بى آنكه عيب و علت و بيمارى در كار باشد، و اين در صورتى است كه بر اثر بيمارى قبلا از كار نيفتد همچنين ساير دستگاه هاى وجودى انسان و سرمايه هاى استعدادهاى مختلف او. ((خسر)) (بر وزن عسر) و ((خسران )) چنانكه راغب در مفردات مى گويد: به معنى كم شدن سرمايه است ، گاه به انسان نسبت داده مى شود و مى گويند فلانكس زيان كرد، و گاه به خود عمل نسبت داده مى شود و مى گويند: تجارتش زيان كرد، اين واژه غالبا در سرمايه هاى برونى مانند مال و مقام به كار مى رود، و گاه در سرمايه هاى درونى مانند صحت و سلامت و عقل و ايمان و ثواب و اين همان است كه خداوند متعال به عنوان ((خسران مبين )) (زيان آشكار) از آن ياد فرموده آنجا كه مى گويد: ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيامة الا ذلك هو الخسران المبين زيانكاران واقعى كسانى هستند سرمايه وجود خود و خانواده خويش را در قيامت از دست مى دهند، بدانيد خسران مبين همين است (زمر - 15). ((فخر رازى )) درتفسير اين آيه سخنى نقل مى كند كه حاصلش ‍ چنين است : يكى از بزرگان پيشين مى گويد: معنى اين سوره را من از مرد يخ ‌فروشى آموختم ، فرياد مى زد و مى گفت : ارحموا من يذوب راءس ‍ ماله ارحموا من يذوب راءس ماله !: رحم كنيد به كسى كه سرمايه اش ‍ ذوب مى شود، رحم كنيد به كسى كه سرمايه اش ذوب مى شود! پيش ‍ خود گفتم اين است معنى ان الانسان لفى خسر: عصر و زمان بر او مى گذرد و عمرش پايان مى گيرد، و ثوابى كسب نمى كند و در اين حال زيانكار است . به هر حال از نظر جهانبينى اسلام دنيا يك بازار تجارت است همانگونه كه در حديثى از امام هادى (عليه السلام ) على بن محمد النقى مى خوانيم : الدنيا سوق ربح فيها قوم و خسر آخرون : دنيا بازارى است كه جمعى در آن سود مى برند و جمع ديگرى زيان . آيه مورد بحث مى گويد همه در اين بازار بزرگ زيان مى كنند مگر يك گروهى كه برنامه آنها در آيه بعد بيان شده است . آرى تنها يك راه براى جلوگيرى از اين خسران عظيم و زيان قهرى و اجبارى وجود دارد، فقط يك راه كه در آخرين آيه اين سوره به آن اشاره شده است ، مى فرمايد مگر كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، و يكديگر را به طرفدارى و انجام حق سفارش كردند، و يكديگر را به صبر و استقامت توصيه نمودند (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر). و به تعبير ديگر چيزى كه مى تواند جلو اين زيان بزرگ را بگيرد و آن را به منفعت و سودى عظيم مبدل كند آن است كه در برابر از دست دادن اين سرمايه ، سرمايه اى گرانبهاتر و ارزشمندتر به دست آورد كه نه تنها جاى خالى آن سرمايه پر شود، بلكه ده ها و صدها و هزاران بار از آن بيشتر و بهتر باشد. هر نفسى كه انسان مى زند يك گام به مرگ نزديكتر مى شود چنانكه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در آن عبارت نورانيش فرمود: نفس المرء خطاه الى اءجله نفسهاى انسان گامهاى او به سوى مرگ است . بنابراين ، هر ضربانى كه قلب انسان مى زند او را يك قدم به پايان عمر نزديكتر مى سازد، و به اين ترتيب بايد در برابر اين زيان قطعى كارى كرد كه جاى خالى پر شود. گروهى سرمايه هاى نفيس عمر و زندگى را از دست مى دهند و در برابر آن مالى مختصر يا بسيار، خانه اى محقر يا كاخى زيبا، فراهم مى سازند. گروهى تمام اين سرمايه را براى رسيدن به مقامى از دست مى دهند. و گروه هائى آن را در مسير عيش و نوش و لذات زودگذر مادى . مسلما هيچيك از اينها نمى تواند بهاى آن سرمايه عظيم باشد، بهاى آن فقط و فقط رضاى خدا و مقام قرب او است . يا همان گونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) فرموده انه ليس ‍ لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها الا بها: براى وجود شما بها و قيمتى جز بهشت نيست ، مبادا آن را به كمتر از آن بفروشيد)). و يا همانگونه كه در دعاى ماه رجب از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : خاب الوافدون على غيرك و خسر المتعرضون الا لك : آنها كه بر غير تو وارد شوند ماءيوس خواهند شد، و آنها كه به سراغ غير تو آيند زيانكارند! و بى جهت نيست كه يكى از نامهاى قيامت ((يوم التغابن )) است ، همانگونه كه در آيه 9 سوره تغابن آمده است ذلك يوم التغابن : آن روز معلوم مى شود چه كسانى مغبون شده و زيان كرده اند. حسن مطلب ، و لطف مساءله اينجا است كه از يكسو خريدار سرمايه هاى وجود انسان خداوند بزرگ است ((ان الله اشترى من المؤ منين ...)) (توبه - 111). از سوى ديگر سرمايه هاى كم را نيز خريدارى مى كند: ((فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره )) (زلزال - 7). و از سوى ديگر بهاى عظيم در برابر آن مى پردازد، و گاه ده برابر و گاه تا هفتصد برابر و گاه بيشتر ((فى كل سنبلة ماة حبة و الله يضاعف لمن يشاء)) (بقره 261) و همانگونه كه در دعا وارد شده است يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير: اى خدائى كه حسنات كم را مى پذيرى و گناهان بسيار را مى بخشى . و از سوى چهارم با اينكه تمام سرمايه ها را خودش در اختيار گذاشته ، آنقدر بزرگوار است كه برمى گردد و همانها را با گرانترين قيمت خريدارى مى كند! ﴿2 سوره والعصر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 3 آيه است. محتوى و فضيلت سوره و العصر معروف اين است كه اين سوره در مكه نازل شده ، هر چند بعضى احتمال مدنى بودن آن را نيز داده اند، مقاطع كوتاه آيات سوره ، و لحن آن ، نيز شاهد مكى بودن آن است . به هر حال جامعيت اين سوره به حدى است كه به گفته بعضى از مفسران تمام علوم و مقاصد قرآن در اين سوره خلاصه شده است ، و به عبارت ديگر: اين سوره در عين كوتاه بودن برنامه جامع و كاملى براى سعادت انسان تنظيم و ارائه نموده است . نخست از سوگند پر معنى به عصر شروع مى شود كه تفسير آن را به زودى خواهيد ديد، سپس سخن از زيانكار بودن همه انسانها كه در طبيعت زندگى تدريجى نهفته است به ميان مى آورد، بعد فقط يك گروه را از اين اصل كلى جدا مى كند، آنها كه داراى برنامه چهار ماده اى زير هستند: ايمان ، عمل صالح ، سفارش يكديگر به حق ، و سفارش يكديگر به صبر و اين چهار اصل ، در واقع برنامه هاى اعتقادى و عملى و فردى و اجتماعى اسلام را در برمى گيرد. درباره فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء ((و العصر)) فى نوافله بعثه الله يوم القيامة مشرقا وجهه ضاحكا سنه قريرة عينه حتى يدخل الجنة : هر كس سوره و العصر را در نمازهاى نافله بخواند خداوند او را در قيامت برمى انگيزد در حالى كه صورتش نورانى ، چهره اش خندان و چشمش (به نعمتهاى الهى ) روشن است ، تا داخل بهشت شود! و معلوم است كه اين همه افتخار و سرور و شادمانى از آن كسى است كه اين اصول چهارگانه را در زندگى خود پياده كند، نه فقط به خواندن قناعت نمايد. تفسير : تنها راه نجات در ابتداى اين سوره با قسم تازه اى روبرو مى شويم ، مى فرمايد: به عصر سوگند! (و العصر). واژه ((عصر)) در اصل به معنى فشردن است ، و سپس به وقت عصر اطلاق شده ، به خاطر اينكه برنامه ها و كارهاى روزانه در آن پيچيده ، و فشرده مى شود. سپس اين واژه به معنى مطلق زمان و دوران تاريخ بشر و يا بخشى از زمان ، مانند عصر ظهور اسلام و قيام پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )، و امثال آن استعمال شده است ، و لذا در تفسير اين سوگند مفسران احتمالات زيادى گفته اند: 1 - بعضى آن را اشاره به همان وقت عصر مى دانند، به قرينه اينكه در بعضى ديگر از آيات قرآن به آغاز روز سوگند ياد شده است مانند ((والضحى )) (سوره ضحى آيه 1) - يا - و الصبح اذا اسفر (مدثر - 34). اين سوگند به خاطر اهميتى است كه اين موقع از روز دارد چرا كه زمان زمان دگرگونى نظام زندگى و حيات انسانها است ، كارهاى روزانه پايان مى گيرد، پرندگان و حيوانات به لانه هاى خود بازمى گردند، خورشيد سر در افق مشرق فرو مى كشد، و هوا تدريجا رو به تاريكى مى رود. اين دگرگونى انسان را به قدرت لا يزال الهى كه بر اين نظام حاكم است متوجه مى سازد، و در حقيقت نشانهاى از نشانه هاى توحيد و آيتى از آيات پروردگار است كه شايسته سوگند مى باشد. 2 - بعضى ديگر آن را اشاره به سراسر زمان و تاريخ بشريت دانسته اند كه مملو از درسهاى عبرت ، و حوادث تكان دهنده و بيدارگر است ، و روى همين جهت آنچنان عظمتى دارد كه شايسته سوگند الهى است . 3 - بعضى روى قسمت خاصى از اين زمان مانند عصر قيام پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يا عصر قيام مهدى (عليه السلام ) كه داراى ويژگى و عظمت خاصى در تاريخ بشر بوده و هست انگشت گذارده ، و سوگند را ناظر به آن مى دانند. 4 - بعضى نيز به همان ريشه لغوى اين واژه برگشته ، و سوگند را ناظر به انواع فشارها و مشكلاتى ميدانند كه در طول زندگى انسانها رخ مى دهد، آنها را از خواب غفلت بيدار مى كند، به ياد خداوند بزرگ ميان دارد، و روح استقامت را پرورش مى دهد. 5 - بعضى ديگر آن را اشاره به انسانهاى كامل مى دانند كه عصاره عالم هستى و جهان آفرينشند. 6 - بالاخره بعضى آن را ناظر به ((نماز عصر)) شمرده اند، به خاطر اهميت ويژهاى كه در ميان نمازها دارد، زيرا آنها ((صلاة وسطى )) را كه در قرآن روى آن تاءكيد خاصى به عمل آورده نماز عصر مى دانند. با اينكه تفسيرهاى فوق با هم تضادى ندارد و ممكن است همه در معنى آيه جمع باشد و سوگند به تمام اين امور مهم ياد شود، ولى در ميان آنها از همه مناسب تر همان عصر به معنى زمان و تاريخ بشر است ، چرا كه بارها گفته ايم سوگندهاى قرآن همواره متناسب با مطلبى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و مسلم است كه خسران انسانها در زندگى نتيجه گذشتن زمان عمر آنها است ، و يا عصر قيام پيغمبر خاتم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر اينكه برنامه چهار ماده اى ذيل سوره در چنين عصرى نازل گرديده . از آنچه گفته شد عظمت آيات قرآن و گستردگى مفاهيم آن به خوبى روشن مى شود كه يك كلمه از آن تا چه حد پر معنى و شايسته تفسيرهاى عميق و گوناگونى است . در آيه بعد اشاره به چيزى مى كند كه اين سوگند مهم براى آن ياد شده است مى فرمايد: به طور مسلم همه انسانها در زيانند (ان الانسان لفى خسر). سرمايه هاى وجودى خود را چه بخواهند يا نخواهند از دست مى دهند، ساعات و ايام و ماه ها و سالهاى عمر به سرعت مى گذرد، نيروهاى معنوى و مادى تحليل مى رود، و توان و قدرت كاسته مى شود. آرى انسان ، همانند كسى است كه سرمايه عظيمى در اختيار داشته باشد، و بى آنكه بخواهد هر روز بخشى از آن سرمايه ها را از او بگيرند، اين طبيعت زندگى دنيا است ، طبيعت زيان كردن مداوم ! يك قلب استعداد معينى براى ضربان دارد، وقتى آن استعداد و توان پايان گرفت قلب خود به خود مى ايستد، بى آنكه عيب و علت و بيمارى در كار باشد، و اين در صورتى است كه بر اثر بيمارى قبلا از كار نيفتد همچنين ساير دستگاه هاى وجودى انسان و سرمايه هاى استعدادهاى مختلف او. ((خسر)) (بر وزن عسر) و ((خسران )) چنانكه راغب در مفردات مى گويد: به معنى كم شدن سرمايه است ، گاه به انسان نسبت داده مى شود و مى گويند فلانكس زيان كرد، و گاه به خود عمل نسبت داده مى شود و مى گويند: تجارتش زيان كرد، اين واژه غالبا در سرمايه هاى برونى مانند مال و مقام به كار مى رود، و گاه در سرمايه هاى درونى مانند صحت و سلامت و عقل و ايمان و ثواب و اين همان است كه خداوند متعال به عنوان ((خسران مبين )) (زيان آشكار) از آن ياد فرموده آنجا كه مى گويد: ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم و اهليهم يوم القيامة الا ذلك هو الخسران المبين زيانكاران واقعى كسانى هستند سرمايه وجود خود و خانواده خويش را در قيامت از دست مى دهند، بدانيد خسران مبين همين است (زمر - 15). ((فخر رازى )) درتفسير اين آيه سخنى نقل مى كند كه حاصلش ‍ چنين است : يكى از بزرگان پيشين مى گويد: معنى اين سوره را من از مرد يخ ‌فروشى آموختم ، فرياد مى زد و مى گفت : ارحموا من يذوب راءس ‍ ماله ارحموا من يذوب راءس ماله !: رحم كنيد به كسى كه سرمايه اش ‍ ذوب مى شود، رحم كنيد به كسى كه سرمايه اش ذوب مى شود! پيش ‍ خود گفتم اين است معنى ان الانسان لفى خسر: عصر و زمان بر او مى گذرد و عمرش پايان مى گيرد، و ثوابى كسب نمى كند و در اين حال زيانكار است . به هر حال از نظر جهانبينى اسلام دنيا يك بازار تجارت است همانگونه كه در حديثى از امام هادى (عليه السلام ) على بن محمد النقى مى خوانيم : الدنيا سوق ربح فيها قوم و خسر آخرون : دنيا بازارى است كه جمعى در آن سود مى برند و جمع ديگرى زيان . آيه مورد بحث مى گويد همه در اين بازار بزرگ زيان مى كنند مگر يك گروهى كه برنامه آنها در آيه بعد بيان شده است . آرى تنها يك راه براى جلوگيرى از اين خسران عظيم و زيان قهرى و اجبارى وجود دارد، فقط يك راه كه در آخرين آيه اين سوره به آن اشاره شده است ، مى فرمايد مگر كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند، و يكديگر را به طرفدارى و انجام حق سفارش كردند، و يكديگر را به صبر و استقامت توصيه نمودند (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر). و به تعبير ديگر چيزى كه مى تواند جلو اين زيان بزرگ را بگيرد و آن را به منفعت و سودى عظيم مبدل كند آن است كه در برابر از دست دادن اين سرمايه ، سرمايه اى گرانبهاتر و ارزشمندتر به دست آورد كه نه تنها جاى خالى آن سرمايه پر شود، بلكه ده ها و صدها و هزاران بار از آن بيشتر و بهتر باشد. هر نفسى كه انسان مى زند يك گام به مرگ نزديكتر مى شود چنانكه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در آن عبارت نورانيش فرمود: نفس المرء خطاه الى اءجله نفسهاى انسان گامهاى او به سوى مرگ است . بنابراين ، هر ضربانى كه قلب انسان مى زند او را يك قدم به پايان عمر نزديكتر مى سازد، و به اين ترتيب بايد در برابر اين زيان قطعى كارى كرد كه جاى خالى پر شود. گروهى سرمايه هاى نفيس عمر و زندگى را از دست مى دهند و در برابر آن مالى مختصر يا بسيار، خانه اى محقر يا كاخى زيبا، فراهم مى سازند. گروهى تمام اين سرمايه را براى رسيدن به مقامى از دست مى دهند. و گروه هائى آن را در مسير عيش و نوش و لذات زودگذر مادى . مسلما هيچيك از اينها نمى تواند بهاى آن سرمايه عظيم باشد، بهاى آن فقط و فقط رضاى خدا و مقام قرب او است . يا همان گونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) فرموده انه ليس ‍ لانفسكم ثمن الا الجنة فلا تبيعوها الا بها: براى وجود شما بها و قيمتى جز بهشت نيست ، مبادا آن را به كمتر از آن بفروشيد)). و يا همانگونه كه در دعاى ماه رجب از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : خاب الوافدون على غيرك و خسر المتعرضون الا لك : آنها كه بر غير تو وارد شوند ماءيوس خواهند شد، و آنها كه به سراغ غير تو آيند زيانكارند! و بى جهت نيست كه يكى از نامهاى قيامت ((يوم التغابن )) است ، همانگونه كه در آيه 9 سوره تغابن آمده است ذلك يوم التغابن : آن روز معلوم مى شود چه كسانى مغبون شده و زيان كرده اند. حسن مطلب ، و لطف مساءله اينجا است كه از يكسو خريدار سرمايه هاى وجود انسان خداوند بزرگ است ((ان الله اشترى من المؤ منين ...)) (توبه - 111). از سوى ديگر سرمايه هاى كم را نيز خريدارى مى كند: ((فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره )) (زلزال - 7). و از سوى ديگر بهاى عظيم در برابر آن مى پردازد، و گاه ده برابر و گاه تا هفتصد برابر و گاه بيشتر ((فى كل سنبلة ماة حبة و الله يضاعف لمن يشاء)) (بقره 261) و همانگونه كه در دعا وارد شده است يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير: اى خدائى كه حسنات كم را مى پذيرى و گناهان بسيار را مى بخشى . و از سوى چهارم با اينكه تمام سرمايه ها را خودش در اختيار گذاشته ، آنقدر بزرگوار است كه برمى گردد و همانها را با گرانترين قيمت خريدارى مى كند! ﴿3 سوره همزه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 9 آيه است. محتوى و فضيلت سوره همزة اين سوره كه از سوره هاى مكى است از كسانى سخن مى گويد كه تمام هم خود را متوجه جمع مال كرده ، و تمام ارزشهاى وجودى انسان را در آن خلاصه مى كنند، سپس نسبت به كسانى كه دستشان از آن خالى است به ديده حقارت مى نگرند و آنها را به باد استهزا مى گيرند. اين ثروت اندوزان مستكبر، و خودخواهان حيله گر چنان از باده كبر و غرور مست مى شوند كه از تحقير ديگران و عيب جوئى و استهزا و غيبت آنها لذت مى برند و با آن تفريح مى كنند. و در پايان سوره از سرنوشت دردناك آنها سخن مى گويد كه چگونه به صورت حقارت آميزى در دوزخ پرتاب مى شوند، و آتش سوزان جهنم قبل از هر چيز بر قلب آنها مسلط مى گردد، و روح و جان آنها را كه كانون اين همه كبر و غرور و اين همه شرارت بود به آتش مى كشد، آتشى سوزان و مستمر و طولانى . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة الهمزة اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزاء بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصحابه : هر كس اين سوره را تلاوت كند به عدد هر يك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ده حسنه به او داده مى شود. <1> و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : هر كس آن را در نماز فريضه اى بخواند فقر از او دور مى شود، روزى به او رو مى آورد، و مرگهاى زشت و بد از او دفع مى گردد. <2> تفسير : واى بر عيبجويان و غيبت كنندگان ! اين سوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود مى فرمايد: واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى ! (ويل لكل همزة لمزة ) آنها كه با نيش زبان و حركات ، دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش ‍ رو، ديگران را استهزاء كرده ، يا عيب جوئى و غيبت مى كنند، يا آنها را هدف تيرهاى طعن و تهم قرار مى دهند. ((همزة )) و ((لمزة )) هر دو صيغه مبالغه است <3> اولى از ماده ((همز)) در اصل به معنى شكستن است و از آنجا كه افراد عيب جو و غيبت كننده شخصيت ديگران را درهم مى شكنند به آنها همزة اطلاق شده . و ((لمزة )) از ماده ((لمز)) (بر وزن رمز) در اصل به معنى غيبت كردن و عيب جوئى نمودن است . در اينكه آيا اين دو واژه به يك معنى است ، و اشاره به غيبت كنندگان و عيب جويان مى كند؟ يا در ميان اين دو فرقى است ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، بعضى آنها را به يك معنى گرفته اند، و بنابراين ذكر اين دو با هم براى تاءكيد است . ولى بعضى گفته اند ((همزه )) به معنى غيبت كننده و ((لمزه )) به معنى عيب جو است . بعضى ديگر ((همزه )) را به معنى كسانى كه با اشارت دست و سر عيب جوئى مى كنند و لمزه را به معنى كسانى كه با زبان اين كار را انجام مى دهند دانسته اند. بعضى اولى را اشاره به عيب جوئى روبرو، و دومى را به عيب جوئى پشت سر مى دانند. بعضى اولى را به معنى عيب جوئى آشكار، و دومى را عيب جوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند. و گاه گفته شده هر دو به معنى كسى است كه مردم را با القاب زشت و زننده ياد مى كند. و بالاخره در سخنى از ابن عباس آمده است كه در تفسير اين دو چنين مى گفت : هم المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الناعتون للناس ‍ بالعيب : آنها كسانى هستند كه سخن چينى مى كنند، و ميان دوستان جدائى مى افكنند، و مردم را با عيوب توصيف مى كنند. <4> گويا ابن عباس اين سخن را از حديثى كه از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است استفاده كرده ، آنجا كه فرمود: الا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قال : المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الباغون للبرآء المعايب : آيا شما را از شريرترين افراد خبر دهم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مى كنند، در ميان دوستان جدائى مى افكنند، و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عيوبند. <5> ولى از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه اين دو واژه به يك معنى است ، و مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه عيب جوئى و غيبت و طعن و استهزاء به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود. به هر حال تعبير به ((ويل )) تهديد شديدى است نسبت به اين گروه ، و اصولا آيات قرآن موضع گيرى سختى در برابر اينگونه افراد نموده ، و تعبيراتى دارد كه درباره هيچ گناهى مانند آن ديده نمى شود، مثلا بعد از آنكه منافقان كوردل را به خاطر سخريه مؤ منان به عذاب اليم تهديد مى كند، مى فرمايد: استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم : چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى ، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد (توبه 80). شبيه همين معنى در باره منافقانى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را استهزا مى كردند در سوره منافقون آيه 5 آمده است . اصولا آبرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است ، و هر كارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است ، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : اذل الناس من اهان الناس : ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند!. <6> شرح بيشترى در اين زمينه ذيل آيه 11 و 12 سوره حجرات (جلد 22 صفحه 177 تا 195) آورده ايم . سپس به سرچشمه اين عمل زشت (عيب جوئى و استهزاء) كه غالبا از كبر و غرور ناشى از ثروت مايه مى گيرد) پرداخته ، مى افزايد: همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آنرا كند (الذى جمع مالا و عدده ). آنقدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پيوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دينار، و پولهاى ديگر، لذت مى برد و شادى مى كند. هر درهم و دينارى براى او بتى است ، نه تنها شخصيت خويش كه تمام شخصيتها را در آن خلاصه مى بيند، و طبيعى است كه چنين انسان گمراه و ابلهى مؤ منان فقير را پيوسته به باد سخريه بگيرد. ((عدده )) در اصل از ماده ((عد)) به معنى شمارش است ، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ((عده )) (بر وزن غده ) به معنى آماده كردن اين اموال و ذخيره نمودن براى مشكلات و روز مبادا است . بعضى نيز آن را به امساك و نگهدارى تفسير نموده اند. ولى معنى اول از همه ظاهرتر است . به هر حال آيه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسيله بلكه به عنوان يك هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هيچ قيد و شرطى قائل نيستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق ديگران ، از طريق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذيلانه آن را جمع آورى مى كنند، و آنرا تنها نشانه عظمت و شخصيت مى دانند. آنها مال را براى رفع نيازهاى زندگى نمى خواهند، و به همين دليل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بيشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نيست ، بلكه در قرآن مجيد گاهى از آن به عنوان ((فضل الله )) تعبير شده ، آنجا كه مى فرمايد: و ابتغوا من فضل الله (جمعه - 10) و در جاى ديگر از آن تعبير به خير مى كند: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد اگر خيرى از خود به يادگار گذارده وصيت كند. چنين مالى مسلما نه مايه طغيان است ، نه وسيله تفاخر، نه بهانه استهزاى ديگران ، اما مالى كه معبود است و هدف نهائى است ، و صاحبان آن را همچون ((قارون )) دعوت به طغيان مى كند ننگ است و ذلت ، و مصيبت است و نكبت ، و مايه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى كميت زيادى از اين مال جز با آلودگيهاى فراوان ممكن نمى شود. لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع المال الا بخمس خصال : بخل شديد، و امل طويل ، و حرص غالب ، و قطيعة رحم ، و ايثار الدنيا على الاخرة : مال جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب ، قطع رحم ، و مقدم داشتن دنيا بر آخرت . <7> زيرا كسانى كه سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نيستند مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود كمك مى كنند، و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زياد باشد. در آيه بعد مى افزايد: اين انسان زراندوز و مال پرست گمان مى كند اموالش سبب جاودانگى او است (يحسب ان ماله اخلده ). <8> جالب اينكه ((اخلد)) در اينجا به صورت فعل ماضى آمده ، يعنى او گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه در آورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آيد، نه بيماريها و حوادث جهان مشكلى براى او ايجاد مى كند، چرا كه مشكل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و اين مشكل گشا را در دست دارد. چه پندار غلط و خيال خامى ؟ اموالى كه آنقدر در اختيار قارون بود كه كليد گنجهايش را چندين مرد زورمند به زحمت برمى داشت ، ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تاءخير اندازند، و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه با يك زمين لرزه مختصر در زمين فرو برد: فخسفنا به و بداره الارض (قصص - 81). اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود، ولى به مصداق كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين : چه بسيار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند (دخان - 25 تا 27) ولى همه اينها به آسانى در عرض ساعتى به ديگران رسيد: كذلك و اورثناها قوما آخرين (دخان - 28). و لذا در قيامت كه پرده ها كنار مى رود آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فريادشان بلند مى شود: ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه : مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، قدرت من نيز از دست رفت (حاقه - 28 و 29). اصولا انسان از فنا و نيستى متنفر است ، و طرفدار خلود و جاودانگى است ، و همين علاقه درونى به ما در مباحث معاد كمك مى كند كه بدانيم انسان براى جاودانگى آفريده شده است ، و الا غريزه عشق به جاودانگى در او نبود. ولى اين انسان مغرور و خودخواه و دنياپرست گاه جاودانگى خود را در امورى مى بيند كه درست مايه فنا و نيستى او است ، فى المثل مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند وسيله جاودانگى مى شمرد. از اين بيان روشن شد كه پندار جاودانگى به وسيله مال دليلى براى جمع مال ، و جمع مال نيز عاملى براى استهزاء و سخريه ديگران در نظر اين كوردلان محسوب مى شود. قرآن در پاسخ اين گروه مى فرمايد: چنان نيست كه او مى پندارد (كلا). بلكه به زودى با كمال ذلت و حقارت در آتشى خرد كننده پرتاب مى شود! (لينبذن فى الحطمة ). بعد ((حطمة )) را چنين تفسير مى كند: و تو چه مى دانى حطمه چيست ؟! (و ما ادراك ما الحطمة ). آتش برافروخته الهى است (نار الله الموقدة ). آتشى كه از دلها سرمى زند و نخستين جرقه هايش در قلوب ظاهر مى شود! (التى تطلع على الافئدة ). ((لينبذن )) از ماده ((نبذ)) (بر وزن سبز) به گفته راغب در ((مفردات )) در اصل به معنى دور انداختن چيزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است . يعنى خداوند، اين مغروران خودخواه خود برتربين را در آن روز به صورت موجوداتى ذليل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى كند، تا نتيجه كبر و غرور خود را ببينند. ((حطمه )) صيغه مبالغه از ماده حطم به معنى درهم شكستن چيزى است ، و اين نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شكند، ولى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه ((حطمه )) نام تمام جهنم نيست بلكه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است . <9> فهم اين معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشكند شايد در گذشته مشكل بود، ولى امروز كه مساءله شدت تاءثير امواج انفجار بر همه ما واضح شده كه چگونه ممكن است امواج ناشى از يك انفجار مهيب نه تنها انسانها بلكه ميله هاى محكم آهن و ستونهاى عظيم ساختمانها را درهم بشكند مطلب عجيبى نيست . تعبير به ((نارالله )) (آتش الهى ) دليل بر عظمت آن است و تعبير به ((موقدة )) دليل بر فروزان بودن هميشگى آن است . عجيب اينكه اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى دنيا كه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند، اول بر دلها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرايت مى كند. اين چه آتشى است كه اولين جرقه هايش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ اين چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چيز قيامت عجيب است و با اين جهان تفاوت بسيار دارد، حتى درگيرى آتش ‍ سوزانش !. چرا چنين نباشد؟ در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مركز حب دنيا و ثروت و مال . چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چيز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالى كه آنها دل مؤ منان را در اين دنيا با سخريه ها و عيب جوئى و غيبت و تحقير سوزاندند، عدالت الهى ايجاب مى كند كه آنها كيفرى همانند اعمالشان را ببينند. در آخرين آيات اين سوره مى فرمايد: اين آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است ! (انها عليهم مؤ صدة ). ((مؤ صده )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، و لذا به اطاقكهائى كه در درون كوه ها. براى جمع اموال بوجود مى آورند ((وصيد)) مى گفتند. در حقيقت همانگونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ كه راه خلاص و نجاتى از آن نيست زندانى مى كند!. و سرانجام مى گويد: ((آنها در ستونهاى كشيده و طولانى قرار خواهند داشت )) (فى عمد ممددة ) ((عمد)) جمع ((عمود)) به معنى ستون يا هر شى ء طولانى مانند قطعات چوب و آهن است ، و ((ممددة )) به معنى كشيده و طويل است . جمعى از مفسران اين تعبير را اشاره به ميخهاى عظيم آهنين دانسته اند كه درهاى جهنم محكم با آنها بسته مى شود، به گونهاى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد، و بنابر اين تاءكيدى است بر آيه قبل كه مى گويد درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند. بعضى نيز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبيه چيزى كه در ميان ما به ((كند و زنجير)) معروف است ، و آن قطعه چوب يا آهن سنگينى است كه دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با ميل هاى روى آن را گرفته و قفل مى كردند، به طورى كه شخص قدرت بر حركت نداشت ، و اين جزاى شكنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در اين دنيا است . بعضى نيز تفسير سومى به كمك اكتشافات اخير براى آن ذكر كرده اند، و آن اين كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى كشيده و طولانى بر آنها مسلط مى شود آنها مى گويند در اكتشافات اخير ثابت شده كه اشعه مخصوص ايكس (رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى ديگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجيب اينكه اين اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همين دليل براى عكسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خيزد كه بى شباهت به اشعه فوق نيست . <10> ولى از ميان اين تفاسير مناسب تر همان تفسير اول است (البته بنا بر بعضى از اين تفاسير جمله فى ((عمد ممددة )) بيان حالت دوزخ و در بعضى ديگر بيان حال دوزخيان است. ﴿1 سوره همزه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 9 آيه است. محتوى و فضيلت سوره همزة اين سوره كه از سوره هاى مكى است از كسانى سخن مى گويد كه تمام هم خود را متوجه جمع مال كرده ، و تمام ارزشهاى وجودى انسان را در آن خلاصه مى كنند، سپس نسبت به كسانى كه دستشان از آن خالى است به ديده حقارت مى نگرند و آنها را به باد استهزا مى گيرند. اين ثروت اندوزان مستكبر، و خودخواهان حيله گر چنان از باده كبر و غرور مست مى شوند كه از تحقير ديگران و عيب جوئى و استهزا و غيبت آنها لذت مى برند و با آن تفريح مى كنند. و در پايان سوره از سرنوشت دردناك آنها سخن مى گويد كه چگونه به صورت حقارت آميزى در دوزخ پرتاب مى شوند، و آتش سوزان جهنم قبل از هر چيز بر قلب آنها مسلط مى گردد، و روح و جان آنها را كه كانون اين همه كبر و غرور و اين همه شرارت بود به آتش مى كشد، آتشى سوزان و مستمر و طولانى . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة الهمزة اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزاء بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصحابه : هر كس اين سوره را تلاوت كند به عدد هر يك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ده حسنه به او داده مى شود. و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : هر كس آن را در نماز فريضه اى بخواند فقر از او دور مى شود، روزى به او رو مى آورد، و مرگهاى زشت و بد از او دفع مى گردد. تفسير : واى بر عيبجويان و غيبت كنندگان ! اين سوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود مى فرمايد: واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى ! (ويل لكل همزة لمزة ) آنها كه با نيش زبان و حركات ، دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش ‍ رو، ديگران را استهزاء كرده ، يا عيب جوئى و غيبت مى كنند، يا آنها را هدف تيرهاى طعن و تهم قرار مى دهند. ((همزة )) و ((لمزة )) هر دو صيغه مبالغه است اولى از ماده ((همز)) در اصل به معنى شكستن است و از آنجا كه افراد عيب جو و غيبت كننده شخصيت ديگران را درهم مى شكنند به آنها همزة اطلاق شده . و ((لمزة )) از ماده ((لمز)) (بر وزن رمز) در اصل به معنى غيبت كردن و عيب جوئى نمودن است . در اينكه آيا اين دو واژه به يك معنى است ، و اشاره به غيبت كنندگان و عيب جويان مى كند؟ يا در ميان اين دو فرقى است ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، بعضى آنها را به يك معنى گرفته اند، و بنابراين ذكر اين دو با هم براى تاءكيد است . ولى بعضى گفته اند ((همزه )) به معنى غيبت كننده و ((لمزه )) به معنى عيب جو است . بعضى ديگر ((همزه )) را به معنى كسانى كه با اشارت دست و سر عيب جوئى مى كنند و لمزه را به معنى كسانى كه با زبان اين كار را انجام مى دهند دانسته اند. بعضى اولى را اشاره به عيب جوئى روبرو، و دومى را به عيب جوئى پشت سر مى دانند. بعضى اولى را به معنى عيب جوئى آشكار، و دومى را عيب جوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند. و گاه گفته شده هر دو به معنى كسى است كه مردم را با القاب زشت و زننده ياد مى كند. و بالاخره در سخنى از ابن عباس آمده است كه در تفسير اين دو چنين مى گفت : هم المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الناعتون للناس ‍ بالعيب : آنها كسانى هستند كه سخن چينى مى كنند، و ميان دوستان جدائى مى افكنند، و مردم را با عيوب توصيف مى كنند. گويا ابن عباس اين سخن را از حديثى كه از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است استفاده كرده ، آنجا كه فرمود: الا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قال : المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الباغون للبرآء المعايب : آيا شما را از شريرترين افراد خبر دهم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مى كنند، در ميان دوستان جدائى مى افكنند، و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عيوبند. ولى از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه اين دو واژه به يك معنى است ، و مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه عيب جوئى و غيبت و طعن و استهزاء به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود. به هر حال تعبير به ((ويل )) تهديد شديدى است نسبت به اين گروه ، و اصولا آيات قرآن موضع گيرى سختى در برابر اينگونه افراد نموده ، و تعبيراتى دارد كه درباره هيچ گناهى مانند آن ديده نمى شود، مثلا بعد از آنكه منافقان كوردل را به خاطر سخريه مؤ منان به عذاب اليم تهديد مى كند، مى فرمايد: استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم : چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى ، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد (توبه 80). شبيه همين معنى در باره منافقانى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را استهزا مى كردند در سوره منافقون آيه 5 آمده است . اصولا آبرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است ، و هر كارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است ، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : اذل الناس من اهان الناس : ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند!. شرح بيشترى در اين زمينه ذيل آيه 11 و 12 سوره حجرات (جلد 22 صفحه 177 تا 195) آورده ايم . سپس به سرچشمه اين عمل زشت (عيب جوئى و استهزاء) كه غالبا از كبر و غرور ناشى از ثروت مايه مى گيرد) پرداخته ، مى افزايد: همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آنرا كند (الذى جمع مالا و عدده ). آنقدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پيوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دينار، و پولهاى ديگر، لذت مى برد و شادى مى كند. هر درهم و دينارى براى او بتى است ، نه تنها شخصيت خويش كه تمام شخصيتها را در آن خلاصه مى بيند، و طبيعى است كه چنين انسان گمراه و ابلهى مؤ منان فقير را پيوسته به باد سخريه بگيرد. ((عدده )) در اصل از ماده ((عد)) به معنى شمارش است ، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ((عده )) (بر وزن غده ) به معنى آماده كردن اين اموال و ذخيره نمودن براى مشكلات و روز مبادا است . بعضى نيز آن را به امساك و نگهدارى تفسير نموده اند. ولى معنى اول از همه ظاهرتر است . به هر حال آيه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسيله بلكه به عنوان يك هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هيچ قيد و شرطى قائل نيستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق ديگران ، از طريق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذيلانه آن را جمع آورى مى كنند، و آنرا تنها نشانه عظمت و شخصيت مى دانند. آنها مال را براى رفع نيازهاى زندگى نمى خواهند، و به همين دليل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بيشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نيست ، بلكه در قرآن مجيد گاهى از آن به عنوان ((فضل الله )) تعبير شده ، آنجا كه مى فرمايد: و ابتغوا من فضل الله (جمعه - 10) و در جاى ديگر از آن تعبير به خير مى كند: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد اگر خيرى از خود به يادگار گذارده وصيت كند. چنين مالى مسلما نه مايه طغيان است ، نه وسيله تفاخر، نه بهانه استهزاى ديگران ، اما مالى كه معبود است و هدف نهائى است ، و صاحبان آن را همچون ((قارون )) دعوت به طغيان مى كند ننگ است و ذلت ، و مصيبت است و نكبت ، و مايه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى كميت زيادى از اين مال جز با آلودگيهاى فراوان ممكن نمى شود. لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع المال الا بخمس خصال : بخل شديد، و امل طويل ، و حرص غالب ، و قطيعة رحم ، و ايثار الدنيا على الاخرة : مال جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب ، قطع رحم ، و مقدم داشتن دنيا بر آخرت . زيرا كسانى كه سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نيستند مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود كمك مى كنند، و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زياد باشد. در آيه بعد مى افزايد: اين انسان زراندوز و مال پرست گمان مى كند اموالش سبب جاودانگى او است (يحسب ان ماله اخلده ). جالب اينكه ((اخلد)) در اينجا به صورت فعل ماضى آمده ، يعنى او گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه در آورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آيد، نه بيماريها و حوادث جهان مشكلى براى او ايجاد مى كند، چرا كه مشكل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و اين مشكل گشا را در دست دارد. چه پندار غلط و خيال خامى ؟ اموالى كه آنقدر در اختيار قارون بود كه كليد گنجهايش را چندين مرد زورمند به زحمت برمى داشت ، ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تاءخير اندازند، و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه با يك زمين لرزه مختصر در زمين فرو برد: فخسفنا به و بداره الارض (قصص - 81). اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود، ولى به مصداق كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين : چه بسيار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند (دخان - 25 تا 27) ولى همه اينها به آسانى در عرض ساعتى به ديگران رسيد: كذلك و اورثناها قوما آخرين (دخان - 28). و لذا در قيامت كه پرده ها كنار مى رود آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فريادشان بلند مى شود: ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه : مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، قدرت من نيز از دست رفت (حاقه - 28 و 29). اصولا انسان از فنا و نيستى متنفر است ، و طرفدار خلود و جاودانگى است ، و همين علاقه درونى به ما در مباحث معاد كمك مى كند كه بدانيم انسان براى جاودانگى آفريده شده است ، و الا غريزه عشق به جاودانگى در او نبود. ولى اين انسان مغرور و خودخواه و دنياپرست گاه جاودانگى خود را در امورى مى بيند كه درست مايه فنا و نيستى او است ، فى المثل مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند وسيله جاودانگى مى شمرد. از اين بيان روشن شد كه پندار جاودانگى به وسيله مال دليلى براى جمع مال ، و جمع مال نيز عاملى براى استهزاء و سخريه ديگران در نظر اين كوردلان محسوب مى شود. قرآن در پاسخ اين گروه مى فرمايد: چنان نيست كه او مى پندارد (كلا). بلكه به زودى با كمال ذلت و حقارت در آتشى خرد كننده پرتاب مى شود! (لينبذن فى الحطمة ). بعد ((حطمة )) را چنين تفسير مى كند: و تو چه مى دانى حطمه چيست ؟! (و ما ادراك ما الحطمة ). آتش برافروخته الهى است (نار الله الموقدة ). آتشى كه از دلها سرمى زند و نخستين جرقه هايش در قلوب ظاهر مى شود! (التى تطلع على الافئدة ). ((لينبذن )) از ماده ((نبذ)) (بر وزن سبز) به گفته راغب در ((مفردات )) در اصل به معنى دور انداختن چيزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است . يعنى خداوند، اين مغروران خودخواه خود برتربين را در آن روز به صورت موجوداتى ذليل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى كند، تا نتيجه كبر و غرور خود را ببينند. ((حطمه )) صيغه مبالغه از ماده حطم به معنى درهم شكستن چيزى است ، و اين نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شكند، ولى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه ((حطمه )) نام تمام جهنم نيست بلكه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است . فهم اين معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشكند شايد در گذشته مشكل بود، ولى امروز كه مساءله شدت تاءثير امواج انفجار بر همه ما واضح شده كه چگونه ممكن است امواج ناشى از يك انفجار مهيب نه تنها انسانها بلكه ميله هاى محكم آهن و ستونهاى عظيم ساختمانها را درهم بشكند مطلب عجيبى نيست . تعبير به ((نارالله )) (آتش الهى ) دليل بر عظمت آن است و تعبير به ((موقدة )) دليل بر فروزان بودن هميشگى آن است . عجيب اينكه اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى دنيا كه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند، اول بر دلها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرايت مى كند. اين چه آتشى است كه اولين جرقه هايش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ اين چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چيز قيامت عجيب است و با اين جهان تفاوت بسيار دارد، حتى درگيرى آتش ‍ سوزانش !. چرا چنين نباشد؟ در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مركز حب دنيا و ثروت و مال . چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چيز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالى كه آنها دل مؤ منان را در اين دنيا با سخريه ها و عيب جوئى و غيبت و تحقير سوزاندند، عدالت الهى ايجاب مى كند كه آنها كيفرى همانند اعمالشان را ببينند. در آخرين آيات اين سوره مى فرمايد: اين آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است ! (انها عليهم مؤ صدة ). ((مؤ صده )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، و لذا به اطاقكهائى كه در درون كوه ها. براى جمع اموال بوجود مى آورند ((وصيد)) مى گفتند. در حقيقت همانگونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ كه راه خلاص و نجاتى از آن نيست زندانى مى كند!. و سرانجام مى گويد: ((آنها در ستونهاى كشيده و طولانى قرار خواهند داشت )) (فى عمد ممددة ) ((عمد)) جمع ((عمود)) به معنى ستون يا هر شى ء طولانى مانند قطعات چوب و آهن است ، و ((ممددة )) به معنى كشيده و طويل است . جمعى از مفسران اين تعبير را اشاره به ميخهاى عظيم آهنين دانسته اند كه درهاى جهنم محكم با آنها بسته مى شود، به گونهاى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد، و بنابر اين تاءكيدى است بر آيه قبل كه مى گويد درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند. بعضى نيز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبيه چيزى كه در ميان ما به ((كند و زنجير)) معروف است ، و آن قطعه چوب يا آهن سنگينى است كه دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با ميل هاى روى آن را گرفته و قفل مى كردند، به طورى كه شخص قدرت بر حركت نداشت ، و اين جزاى شكنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در اين دنيا است . بعضى نيز تفسير سومى به كمك اكتشافات اخير براى آن ذكر كرده اند، و آن اين كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى كشيده و طولانى بر آنها مسلط مى شود آنها مى گويند در اكتشافات اخير ثابت شده كه اشعه مخصوص ايكس (رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى ديگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجيب اينكه اين اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همين دليل براى عكسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خيزد كه بى شباهت به اشعه فوق نيست . ولى از ميان اين تفاسير مناسب تر همان تفسير اول است (البته بنا بر بعضى از اين تفاسير جمله فى ((عمد ممددة )) بيان حالت دوزخ و در بعضى ديگر بيان حال دوزخيان است. ﴿2 سوره همزه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 9 آيه است. محتوى و فضيلت سوره همزة اين سوره كه از سوره هاى مكى است از كسانى سخن مى گويد كه تمام هم خود را متوجه جمع مال كرده ، و تمام ارزشهاى وجودى انسان را در آن خلاصه مى كنند، سپس نسبت به كسانى كه دستشان از آن خالى است به ديده حقارت مى نگرند و آنها را به باد استهزا مى گيرند. اين ثروت اندوزان مستكبر، و خودخواهان حيله گر چنان از باده كبر و غرور مست مى شوند كه از تحقير ديگران و عيب جوئى و استهزا و غيبت آنها لذت مى برند و با آن تفريح مى كنند. و در پايان سوره از سرنوشت دردناك آنها سخن مى گويد كه چگونه به صورت حقارت آميزى در دوزخ پرتاب مى شوند، و آتش سوزان جهنم قبل از هر چيز بر قلب آنها مسلط مى گردد، و روح و جان آنها را كه كانون اين همه كبر و غرور و اين همه شرارت بود به آتش مى كشد، آتشى سوزان و مستمر و طولانى . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة الهمزة اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزاء بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصحابه : هر كس اين سوره را تلاوت كند به عدد هر يك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ده حسنه به او داده مى شود. و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : هر كس آن را در نماز فريضه اى بخواند فقر از او دور مى شود، روزى به او رو مى آورد، و مرگهاى زشت و بد از او دفع مى گردد. تفسير : واى بر عيبجويان و غيبت كنندگان ! اين سوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود مى فرمايد: واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى ! (ويل لكل همزة لمزة ) آنها كه با نيش زبان و حركات ، دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش ‍ رو، ديگران را استهزاء كرده ، يا عيب جوئى و غيبت مى كنند، يا آنها را هدف تيرهاى طعن و تهم قرار مى دهند. ((همزة )) و ((لمزة )) هر دو صيغه مبالغه است اولى از ماده ((همز)) در اصل به معنى شكستن است و از آنجا كه افراد عيب جو و غيبت كننده شخصيت ديگران را درهم مى شكنند به آنها همزة اطلاق شده . و ((لمزة )) از ماده ((لمز)) (بر وزن رمز) در اصل به معنى غيبت كردن و عيب جوئى نمودن است . در اينكه آيا اين دو واژه به يك معنى است ، و اشاره به غيبت كنندگان و عيب جويان مى كند؟ يا در ميان اين دو فرقى است ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، بعضى آنها را به يك معنى گرفته اند، و بنابراين ذكر اين دو با هم براى تاءكيد است . ولى بعضى گفته اند ((همزه )) به معنى غيبت كننده و ((لمزه )) به معنى عيب جو است . بعضى ديگر ((همزه )) را به معنى كسانى كه با اشارت دست و سر عيب جوئى مى كنند و لمزه را به معنى كسانى كه با زبان اين كار را انجام مى دهند دانسته اند. بعضى اولى را اشاره به عيب جوئى روبرو، و دومى را به عيب جوئى پشت سر مى دانند. بعضى اولى را به معنى عيب جوئى آشكار، و دومى را عيب جوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند. و گاه گفته شده هر دو به معنى كسى است كه مردم را با القاب زشت و زننده ياد مى كند. و بالاخره در سخنى از ابن عباس آمده است كه در تفسير اين دو چنين مى گفت : هم المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الناعتون للناس ‍ بالعيب : آنها كسانى هستند كه سخن چينى مى كنند، و ميان دوستان جدائى مى افكنند، و مردم را با عيوب توصيف مى كنند. گويا ابن عباس اين سخن را از حديثى كه از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است استفاده كرده ، آنجا كه فرمود: الا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قال : المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الباغون للبرآء المعايب : آيا شما را از شريرترين افراد خبر دهم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مى كنند، در ميان دوستان جدائى مى افكنند، و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عيوبند. ولى از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه اين دو واژه به يك معنى است ، و مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه عيب جوئى و غيبت و طعن و استهزاء به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود. به هر حال تعبير به ((ويل )) تهديد شديدى است نسبت به اين گروه ، و اصولا آيات قرآن موضع گيرى سختى در برابر اينگونه افراد نموده ، و تعبيراتى دارد كه درباره هيچ گناهى مانند آن ديده نمى شود، مثلا بعد از آنكه منافقان كوردل را به خاطر سخريه مؤ منان به عذاب اليم تهديد مى كند، مى فرمايد: استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم : چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى ، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد (توبه 80). شبيه همين معنى در باره منافقانى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را استهزا مى كردند در سوره منافقون آيه 5 آمده است . اصولا آبرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است ، و هر كارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است ، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : اذل الناس من اهان الناس : ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند!. شرح بيشترى در اين زمينه ذيل آيه 11 و 12 سوره حجرات (جلد 22 صفحه 177 تا 195) آورده ايم . سپس به سرچشمه اين عمل زشت (عيب جوئى و استهزاء) كه غالبا از كبر و غرور ناشى از ثروت مايه مى گيرد) پرداخته ، مى افزايد: همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آنرا كند (الذى جمع مالا و عدده ). آنقدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پيوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دينار، و پولهاى ديگر، لذت مى برد و شادى مى كند. هر درهم و دينارى براى او بتى است ، نه تنها شخصيت خويش كه تمام شخصيتها را در آن خلاصه مى بيند، و طبيعى است كه چنين انسان گمراه و ابلهى مؤ منان فقير را پيوسته به باد سخريه بگيرد. ((عدده )) در اصل از ماده ((عد)) به معنى شمارش است ، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ((عده )) (بر وزن غده ) به معنى آماده كردن اين اموال و ذخيره نمودن براى مشكلات و روز مبادا است . بعضى نيز آن را به امساك و نگهدارى تفسير نموده اند. ولى معنى اول از همه ظاهرتر است . به هر حال آيه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسيله بلكه به عنوان يك هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هيچ قيد و شرطى قائل نيستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق ديگران ، از طريق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذيلانه آن را جمع آورى مى كنند، و آنرا تنها نشانه عظمت و شخصيت مى دانند. آنها مال را براى رفع نيازهاى زندگى نمى خواهند، و به همين دليل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بيشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نيست ، بلكه در قرآن مجيد گاهى از آن به عنوان ((فضل الله )) تعبير شده ، آنجا كه مى فرمايد: و ابتغوا من فضل الله (جمعه - 10) و در جاى ديگر از آن تعبير به خير مى كند: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد اگر خيرى از خود به يادگار گذارده وصيت كند. چنين مالى مسلما نه مايه طغيان است ، نه وسيله تفاخر، نه بهانه استهزاى ديگران ، اما مالى كه معبود است و هدف نهائى است ، و صاحبان آن را همچون ((قارون )) دعوت به طغيان مى كند ننگ است و ذلت ، و مصيبت است و نكبت ، و مايه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى كميت زيادى از اين مال جز با آلودگيهاى فراوان ممكن نمى شود. لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع المال الا بخمس خصال : بخل شديد، و امل طويل ، و حرص غالب ، و قطيعة رحم ، و ايثار الدنيا على الاخرة : مال جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب ، قطع رحم ، و مقدم داشتن دنيا بر آخرت . زيرا كسانى كه سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نيستند مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود كمك مى كنند، و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زياد باشد. در آيه بعد مى افزايد: اين انسان زراندوز و مال پرست گمان مى كند اموالش سبب جاودانگى او است (يحسب ان ماله اخلده ). جالب اينكه ((اخلد)) در اينجا به صورت فعل ماضى آمده ، يعنى او گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه در آورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آيد، نه بيماريها و حوادث جهان مشكلى براى او ايجاد مى كند، چرا كه مشكل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و اين مشكل گشا را در دست دارد. چه پندار غلط و خيال خامى ؟ اموالى كه آنقدر در اختيار قارون بود كه كليد گنجهايش را چندين مرد زورمند به زحمت برمى داشت ، ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تاءخير اندازند، و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه با يك زمين لرزه مختصر در زمين فرو برد: فخسفنا به و بداره الارض (قصص - 81). اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود، ولى به مصداق كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين : چه بسيار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند (دخان - 25 تا 27) ولى همه اينها به آسانى در عرض ساعتى به ديگران رسيد: كذلك و اورثناها قوما آخرين (دخان - 28). و لذا در قيامت كه پرده ها كنار مى رود آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فريادشان بلند مى شود: ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه : مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، قدرت من نيز از دست رفت (حاقه - 28 و 29). اصولا انسان از فنا و نيستى متنفر است ، و طرفدار خلود و جاودانگى است ، و همين علاقه درونى به ما در مباحث معاد كمك مى كند كه بدانيم انسان براى جاودانگى آفريده شده است ، و الا غريزه عشق به جاودانگى در او نبود. ولى اين انسان مغرور و خودخواه و دنياپرست گاه جاودانگى خود را در امورى مى بيند كه درست مايه فنا و نيستى او است ، فى المثل مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند وسيله جاودانگى مى شمرد. از اين بيان روشن شد كه پندار جاودانگى به وسيله مال دليلى براى جمع مال ، و جمع مال نيز عاملى براى استهزاء و سخريه ديگران در نظر اين كوردلان محسوب مى شود. قرآن در پاسخ اين گروه مى فرمايد: چنان نيست كه او مى پندارد (كلا). بلكه به زودى با كمال ذلت و حقارت در آتشى خرد كننده پرتاب مى شود! (لينبذن فى الحطمة ). بعد ((حطمة )) را چنين تفسير مى كند: و تو چه مى دانى حطمه چيست ؟! (و ما ادراك ما الحطمة ). آتش برافروخته الهى است (نار الله الموقدة ). آتشى كه از دلها سرمى زند و نخستين جرقه هايش در قلوب ظاهر مى شود! (التى تطلع على الافئدة ). ((لينبذن )) از ماده ((نبذ)) (بر وزن سبز) به گفته راغب در ((مفردات )) در اصل به معنى دور انداختن چيزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است . يعنى خداوند، اين مغروران خودخواه خود برتربين را در آن روز به صورت موجوداتى ذليل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى كند، تا نتيجه كبر و غرور خود را ببينند. ((حطمه )) صيغه مبالغه از ماده حطم به معنى درهم شكستن چيزى است ، و اين نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شكند، ولى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه ((حطمه )) نام تمام جهنم نيست بلكه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است . فهم اين معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشكند شايد در گذشته مشكل بود، ولى امروز كه مساءله شدت تاءثير امواج انفجار بر همه ما واضح شده كه چگونه ممكن است امواج ناشى از يك انفجار مهيب نه تنها انسانها بلكه ميله هاى محكم آهن و ستونهاى عظيم ساختمانها را درهم بشكند مطلب عجيبى نيست . تعبير به ((نارالله )) (آتش الهى ) دليل بر عظمت آن است و تعبير به ((موقدة )) دليل بر فروزان بودن هميشگى آن است . عجيب اينكه اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى دنيا كه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند، اول بر دلها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرايت مى كند. اين چه آتشى است كه اولين جرقه هايش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ اين چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چيز قيامت عجيب است و با اين جهان تفاوت بسيار دارد، حتى درگيرى آتش ‍ سوزانش !. چرا چنين نباشد؟ در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مركز حب دنيا و ثروت و مال . چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چيز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالى كه آنها دل مؤ منان را در اين دنيا با سخريه ها و عيب جوئى و غيبت و تحقير سوزاندند، عدالت الهى ايجاب مى كند كه آنها كيفرى همانند اعمالشان را ببينند. در آخرين آيات اين سوره مى فرمايد: اين آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است ! (انها عليهم مؤ صدة ). ((مؤ صده )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، و لذا به اطاقكهائى كه در درون كوه ها. براى جمع اموال بوجود مى آورند ((وصيد)) مى گفتند. در حقيقت همانگونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ كه راه خلاص و نجاتى از آن نيست زندانى مى كند!. و سرانجام مى گويد: ((آنها در ستونهاى كشيده و طولانى قرار خواهند داشت )) (فى عمد ممددة ) ((عمد)) جمع ((عمود)) به معنى ستون يا هر شى ء طولانى مانند قطعات چوب و آهن است ، و ((ممددة )) به معنى كشيده و طويل است . جمعى از مفسران اين تعبير را اشاره به ميخهاى عظيم آهنين دانسته اند كه درهاى جهنم محكم با آنها بسته مى شود، به گونهاى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد، و بنابر اين تاءكيدى است بر آيه قبل كه مى گويد درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند. بعضى نيز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبيه چيزى كه در ميان ما به ((كند و زنجير)) معروف است ، و آن قطعه چوب يا آهن سنگينى است كه دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با ميل هاى روى آن را گرفته و قفل مى كردند، به طورى كه شخص قدرت بر حركت نداشت ، و اين جزاى شكنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در اين دنيا است . بعضى نيز تفسير سومى به كمك اكتشافات اخير براى آن ذكر كرده اند، و آن اين كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى كشيده و طولانى بر آنها مسلط مى شود آنها مى گويند در اكتشافات اخير ثابت شده كه اشعه مخصوص ايكس (رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى ديگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجيب اينكه اين اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همين دليل براى عكسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خيزد كه بى شباهت به اشعه فوق نيست . ولى از ميان اين تفاسير مناسب تر همان تفسير اول است (البته بنا بر بعضى از اين تفاسير جمله فى ((عمد ممددة )) بيان حالت دوزخ و در بعضى ديگر بيان حال دوزخيان است. ﴿3 سوره همزه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 9 آيه است. محتوى و فضيلت سوره همزة اين سوره كه از سوره هاى مكى است از كسانى سخن مى گويد كه تمام هم خود را متوجه جمع مال كرده ، و تمام ارزشهاى وجودى انسان را در آن خلاصه مى كنند، سپس نسبت به كسانى كه دستشان از آن خالى است به ديده حقارت مى نگرند و آنها را به باد استهزا مى گيرند. اين ثروت اندوزان مستكبر، و خودخواهان حيله گر چنان از باده كبر و غرور مست مى شوند كه از تحقير ديگران و عيب جوئى و استهزا و غيبت آنها لذت مى برند و با آن تفريح مى كنند. و در پايان سوره از سرنوشت دردناك آنها سخن مى گويد كه چگونه به صورت حقارت آميزى در دوزخ پرتاب مى شوند، و آتش سوزان جهنم قبل از هر چيز بر قلب آنها مسلط مى گردد، و روح و جان آنها را كه كانون اين همه كبر و غرور و اين همه شرارت بود به آتش مى كشد، آتشى سوزان و مستمر و طولانى . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة الهمزة اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزاء بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصحابه : هر كس اين سوره را تلاوت كند به عدد هر يك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ده حسنه به او داده مى شود. و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : هر كس آن را در نماز فريضه اى بخواند فقر از او دور مى شود، روزى به او رو مى آورد، و مرگهاى زشت و بد از او دفع مى گردد. تفسير : واى بر عيبجويان و غيبت كنندگان ! اين سوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود مى فرمايد: واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى ! (ويل لكل همزة لمزة ) آنها كه با نيش زبان و حركات ، دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش ‍ رو، ديگران را استهزاء كرده ، يا عيب جوئى و غيبت مى كنند، يا آنها را هدف تيرهاى طعن و تهم قرار مى دهند. ((همزة )) و ((لمزة )) هر دو صيغه مبالغه است اولى از ماده ((همز)) در اصل به معنى شكستن است و از آنجا كه افراد عيب جو و غيبت كننده شخصيت ديگران را درهم مى شكنند به آنها همزة اطلاق شده . و ((لمزة )) از ماده ((لمز)) (بر وزن رمز) در اصل به معنى غيبت كردن و عيب جوئى نمودن است . در اينكه آيا اين دو واژه به يك معنى است ، و اشاره به غيبت كنندگان و عيب جويان مى كند؟ يا در ميان اين دو فرقى است ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، بعضى آنها را به يك معنى گرفته اند، و بنابراين ذكر اين دو با هم براى تاءكيد است . ولى بعضى گفته اند ((همزه )) به معنى غيبت كننده و ((لمزه )) به معنى عيب جو است . بعضى ديگر ((همزه )) را به معنى كسانى كه با اشارت دست و سر عيب جوئى مى كنند و لمزه را به معنى كسانى كه با زبان اين كار را انجام مى دهند دانسته اند. بعضى اولى را اشاره به عيب جوئى روبرو، و دومى را به عيب جوئى پشت سر مى دانند. بعضى اولى را به معنى عيب جوئى آشكار، و دومى را عيب جوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند. و گاه گفته شده هر دو به معنى كسى است كه مردم را با القاب زشت و زننده ياد مى كند. و بالاخره در سخنى از ابن عباس آمده است كه در تفسير اين دو چنين مى گفت : هم المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الناعتون للناس ‍ بالعيب : آنها كسانى هستند كه سخن چينى مى كنند، و ميان دوستان جدائى مى افكنند، و مردم را با عيوب توصيف مى كنند. گويا ابن عباس اين سخن را از حديثى كه از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است استفاده كرده ، آنجا كه فرمود: الا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قال : المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الباغون للبرآء المعايب : آيا شما را از شريرترين افراد خبر دهم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مى كنند، در ميان دوستان جدائى مى افكنند، و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عيوبند. ولى از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه اين دو واژه به يك معنى است ، و مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه عيب جوئى و غيبت و طعن و استهزاء به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود. به هر حال تعبير به ((ويل )) تهديد شديدى است نسبت به اين گروه ، و اصولا آيات قرآن موضع گيرى سختى در برابر اينگونه افراد نموده ، و تعبيراتى دارد كه درباره هيچ گناهى مانند آن ديده نمى شود، مثلا بعد از آنكه منافقان كوردل را به خاطر سخريه مؤ منان به عذاب اليم تهديد مى كند، مى فرمايد: استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم : چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى ، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد (توبه 80). شبيه همين معنى در باره منافقانى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را استهزا مى كردند در سوره منافقون آيه 5 آمده است . اصولا آبرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است ، و هر كارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است ، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : اذل الناس من اهان الناس : ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند!. شرح بيشترى در اين زمينه ذيل آيه 11 و 12 سوره حجرات (جلد 22 صفحه 177 تا 195) آورده ايم . سپس به سرچشمه اين عمل زشت (عيب جوئى و استهزاء) كه غالبا از كبر و غرور ناشى از ثروت مايه مى گيرد) پرداخته ، مى افزايد: همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آنرا كند (الذى جمع مالا و عدده ). آنقدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پيوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دينار، و پولهاى ديگر، لذت مى برد و شادى مى كند. هر درهم و دينارى براى او بتى است ، نه تنها شخصيت خويش كه تمام شخصيتها را در آن خلاصه مى بيند، و طبيعى است كه چنين انسان گمراه و ابلهى مؤ منان فقير را پيوسته به باد سخريه بگيرد. ((عدده )) در اصل از ماده ((عد)) به معنى شمارش است ، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ((عده )) (بر وزن غده ) به معنى آماده كردن اين اموال و ذخيره نمودن براى مشكلات و روز مبادا است . بعضى نيز آن را به امساك و نگهدارى تفسير نموده اند. ولى معنى اول از همه ظاهرتر است . به هر حال آيه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسيله بلكه به عنوان يك هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هيچ قيد و شرطى قائل نيستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق ديگران ، از طريق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذيلانه آن را جمع آورى مى كنند، و آنرا تنها نشانه عظمت و شخصيت مى دانند. آنها مال را براى رفع نيازهاى زندگى نمى خواهند، و به همين دليل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بيشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نيست ، بلكه در قرآن مجيد گاهى از آن به عنوان ((فضل الله )) تعبير شده ، آنجا كه مى فرمايد: و ابتغوا من فضل الله (جمعه - 10) و در جاى ديگر از آن تعبير به خير مى كند: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد اگر خيرى از خود به يادگار گذارده وصيت كند. چنين مالى مسلما نه مايه طغيان است ، نه وسيله تفاخر، نه بهانه استهزاى ديگران ، اما مالى كه معبود است و هدف نهائى است ، و صاحبان آن را همچون ((قارون )) دعوت به طغيان مى كند ننگ است و ذلت ، و مصيبت است و نكبت ، و مايه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى كميت زيادى از اين مال جز با آلودگيهاى فراوان ممكن نمى شود. لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع المال الا بخمس خصال : بخل شديد، و امل طويل ، و حرص غالب ، و قطيعة رحم ، و ايثار الدنيا على الاخرة : مال جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب ، قطع رحم ، و مقدم داشتن دنيا بر آخرت . زيرا كسانى كه سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نيستند مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود كمك مى كنند، و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زياد باشد. در آيه بعد مى افزايد: اين انسان زراندوز و مال پرست گمان مى كند اموالش سبب جاودانگى او است (يحسب ان ماله اخلده ). جالب اينكه ((اخلد)) در اينجا به صورت فعل ماضى آمده ، يعنى او گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه در آورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آيد، نه بيماريها و حوادث جهان مشكلى براى او ايجاد مى كند، چرا كه مشكل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و اين مشكل گشا را در دست دارد. چه پندار غلط و خيال خامى ؟ اموالى كه آنقدر در اختيار قارون بود كه كليد گنجهايش را چندين مرد زورمند به زحمت برمى داشت ، ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تاءخير اندازند، و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه با يك زمين لرزه مختصر در زمين فرو برد: فخسفنا به و بداره الارض (قصص - 81). اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود، ولى به مصداق كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين : چه بسيار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند (دخان - 25 تا 27) ولى همه اينها به آسانى در عرض ساعتى به ديگران رسيد: كذلك و اورثناها قوما آخرين (دخان - 28). و لذا در قيامت كه پرده ها كنار مى رود آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فريادشان بلند مى شود: ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه : مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، قدرت من نيز از دست رفت (حاقه - 28 و 29). اصولا انسان از فنا و نيستى متنفر است ، و طرفدار خلود و جاودانگى است ، و همين علاقه درونى به ما در مباحث معاد كمك مى كند كه بدانيم انسان براى جاودانگى آفريده شده است ، و الا غريزه عشق به جاودانگى در او نبود. ولى اين انسان مغرور و خودخواه و دنياپرست گاه جاودانگى خود را در امورى مى بيند كه درست مايه فنا و نيستى او است ، فى المثل مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند وسيله جاودانگى مى شمرد. از اين بيان روشن شد كه پندار جاودانگى به وسيله مال دليلى براى جمع مال ، و جمع مال نيز عاملى براى استهزاء و سخريه ديگران در نظر اين كوردلان محسوب مى شود. قرآن در پاسخ اين گروه مى فرمايد: چنان نيست كه او مى پندارد (كلا). بلكه به زودى با كمال ذلت و حقارت در آتشى خرد كننده پرتاب مى شود! (لينبذن فى الحطمة ). بعد ((حطمة )) را چنين تفسير مى كند: و تو چه مى دانى حطمه چيست ؟! (و ما ادراك ما الحطمة ). آتش برافروخته الهى است (نار الله الموقدة ). آتشى كه از دلها سرمى زند و نخستين جرقه هايش در قلوب ظاهر مى شود! (التى تطلع على الافئدة ). ((لينبذن )) از ماده ((نبذ)) (بر وزن سبز) به گفته راغب در ((مفردات )) در اصل به معنى دور انداختن چيزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است . يعنى خداوند، اين مغروران خودخواه خود برتربين را در آن روز به صورت موجوداتى ذليل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى كند، تا نتيجه كبر و غرور خود را ببينند. ((حطمه )) صيغه مبالغه از ماده حطم به معنى درهم شكستن چيزى است ، و اين نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شكند، ولى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه ((حطمه )) نام تمام جهنم نيست بلكه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است . فهم اين معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشكند شايد در گذشته مشكل بود، ولى امروز كه مساءله شدت تاءثير امواج انفجار بر همه ما واضح شده كه چگونه ممكن است امواج ناشى از يك انفجار مهيب نه تنها انسانها بلكه ميله هاى محكم آهن و ستونهاى عظيم ساختمانها را درهم بشكند مطلب عجيبى نيست . تعبير به ((نارالله )) (آتش الهى ) دليل بر عظمت آن است و تعبير به ((موقدة )) دليل بر فروزان بودن هميشگى آن است . عجيب اينكه اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى دنيا كه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند، اول بر دلها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرايت مى كند. اين چه آتشى است كه اولين جرقه هايش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ اين چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چيز قيامت عجيب است و با اين جهان تفاوت بسيار دارد، حتى درگيرى آتش ‍ سوزانش !. چرا چنين نباشد؟ در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مركز حب دنيا و ثروت و مال . چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چيز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالى كه آنها دل مؤ منان را در اين دنيا با سخريه ها و عيب جوئى و غيبت و تحقير سوزاندند، عدالت الهى ايجاب مى كند كه آنها كيفرى همانند اعمالشان را ببينند. در آخرين آيات اين سوره مى فرمايد: اين آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است ! (انها عليهم مؤ صدة ). ((مؤ صده )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، و لذا به اطاقكهائى كه در درون كوه ها. براى جمع اموال بوجود مى آورند ((وصيد)) مى گفتند. در حقيقت همانگونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ كه راه خلاص و نجاتى از آن نيست زندانى مى كند!. و سرانجام مى گويد: ((آنها در ستونهاى كشيده و طولانى قرار خواهند داشت )) (فى عمد ممددة ) ((عمد)) جمع ((عمود)) به معنى ستون يا هر شى ء طولانى مانند قطعات چوب و آهن است ، و ((ممددة )) به معنى كشيده و طويل است . جمعى از مفسران اين تعبير را اشاره به ميخهاى عظيم آهنين دانسته اند كه درهاى جهنم محكم با آنها بسته مى شود، به گونهاى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد، و بنابر اين تاءكيدى است بر آيه قبل كه مى گويد درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند. بعضى نيز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبيه چيزى كه در ميان ما به ((كند و زنجير)) معروف است ، و آن قطعه چوب يا آهن سنگينى است كه دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با ميل هاى روى آن را گرفته و قفل مى كردند، به طورى كه شخص قدرت بر حركت نداشت ، و اين جزاى شكنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در اين دنيا است . بعضى نيز تفسير سومى به كمك اكتشافات اخير براى آن ذكر كرده اند، و آن اين كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى كشيده و طولانى بر آنها مسلط مى شود آنها مى گويند در اكتشافات اخير ثابت شده كه اشعه مخصوص ايكس (رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى ديگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجيب اينكه اين اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همين دليل براى عكسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خيزد كه بى شباهت به اشعه فوق نيست . ولى از ميان اين تفاسير مناسب تر همان تفسير اول است (البته بنا بر بعضى از اين تفاسير جمله فى ((عمد ممددة )) بيان حالت دوزخ و در بعضى ديگر بيان حال دوزخيان است. ﴿4 سوره همزه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 9 آيه است. محتوى و فضيلت سوره همزة اين سوره كه از سوره هاى مكى است از كسانى سخن مى گويد كه تمام هم خود را متوجه جمع مال كرده ، و تمام ارزشهاى وجودى انسان را در آن خلاصه مى كنند، سپس نسبت به كسانى كه دستشان از آن خالى است به ديده حقارت مى نگرند و آنها را به باد استهزا مى گيرند. اين ثروت اندوزان مستكبر، و خودخواهان حيله گر چنان از باده كبر و غرور مست مى شوند كه از تحقير ديگران و عيب جوئى و استهزا و غيبت آنها لذت مى برند و با آن تفريح مى كنند. و در پايان سوره از سرنوشت دردناك آنها سخن مى گويد كه چگونه به صورت حقارت آميزى در دوزخ پرتاب مى شوند، و آتش سوزان جهنم قبل از هر چيز بر قلب آنها مسلط مى گردد، و روح و جان آنها را كه كانون اين همه كبر و غرور و اين همه شرارت بود به آتش مى كشد، آتشى سوزان و مستمر و طولانى . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة الهمزة اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزاء بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصحابه : هر كس اين سوره را تلاوت كند به عدد هر يك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ده حسنه به او داده مى شود. و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : هر كس آن را در نماز فريضه اى بخواند فقر از او دور مى شود، روزى به او رو مى آورد، و مرگهاى زشت و بد از او دفع مى گردد. تفسير : واى بر عيبجويان و غيبت كنندگان ! اين سوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود مى فرمايد: واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى ! (ويل لكل همزة لمزة ) آنها كه با نيش زبان و حركات ، دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش ‍ رو، ديگران را استهزاء كرده ، يا عيب جوئى و غيبت مى كنند، يا آنها را هدف تيرهاى طعن و تهم قرار مى دهند. ((همزة )) و ((لمزة )) هر دو صيغه مبالغه است اولى از ماده ((همز)) در اصل به معنى شكستن است و از آنجا كه افراد عيب جو و غيبت كننده شخصيت ديگران را درهم مى شكنند به آنها همزة اطلاق شده . و ((لمزة )) از ماده ((لمز)) (بر وزن رمز) در اصل به معنى غيبت كردن و عيب جوئى نمودن است . در اينكه آيا اين دو واژه به يك معنى است ، و اشاره به غيبت كنندگان و عيب جويان مى كند؟ يا در ميان اين دو فرقى است ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، بعضى آنها را به يك معنى گرفته اند، و بنابراين ذكر اين دو با هم براى تاءكيد است . ولى بعضى گفته اند ((همزه )) به معنى غيبت كننده و ((لمزه )) به معنى عيب جو است . بعضى ديگر ((همزه )) را به معنى كسانى كه با اشارت دست و سر عيب جوئى مى كنند و لمزه را به معنى كسانى كه با زبان اين كار را انجام مى دهند دانسته اند. بعضى اولى را اشاره به عيب جوئى روبرو، و دومى را به عيب جوئى پشت سر مى دانند. بعضى اولى را به معنى عيب جوئى آشكار، و دومى را عيب جوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند. و گاه گفته شده هر دو به معنى كسى است كه مردم را با القاب زشت و زننده ياد مى كند. و بالاخره در سخنى از ابن عباس آمده است كه در تفسير اين دو چنين مى گفت : هم المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الناعتون للناس ‍ بالعيب : آنها كسانى هستند كه سخن چينى مى كنند، و ميان دوستان جدائى مى افكنند، و مردم را با عيوب توصيف مى كنند. گويا ابن عباس اين سخن را از حديثى كه از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است استفاده كرده ، آنجا كه فرمود: الا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قال : المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الباغون للبرآء المعايب : آيا شما را از شريرترين افراد خبر دهم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مى كنند، در ميان دوستان جدائى مى افكنند، و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عيوبند. ولى از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه اين دو واژه به يك معنى است ، و مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه عيب جوئى و غيبت و طعن و استهزاء به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود. به هر حال تعبير به ((ويل )) تهديد شديدى است نسبت به اين گروه ، و اصولا آيات قرآن موضع گيرى سختى در برابر اينگونه افراد نموده ، و تعبيراتى دارد كه درباره هيچ گناهى مانند آن ديده نمى شود، مثلا بعد از آنكه منافقان كوردل را به خاطر سخريه مؤ منان به عذاب اليم تهديد مى كند، مى فرمايد: استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم : چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى ، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد (توبه 80). شبيه همين معنى در باره منافقانى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را استهزا مى كردند در سوره منافقون آيه 5 آمده است . اصولا آبرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است ، و هر كارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است ، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : اذل الناس من اهان الناس : ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند!. شرح بيشترى در اين زمينه ذيل آيه 11 و 12 سوره حجرات (جلد 22 صفحه 177 تا 195) آورده ايم . سپس به سرچشمه اين عمل زشت (عيب جوئى و استهزاء) كه غالبا از كبر و غرور ناشى از ثروت مايه مى گيرد) پرداخته ، مى افزايد: همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آنرا كند (الذى جمع مالا و عدده ). آنقدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پيوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دينار، و پولهاى ديگر، لذت مى برد و شادى مى كند. هر درهم و دينارى براى او بتى است ، نه تنها شخصيت خويش كه تمام شخصيتها را در آن خلاصه مى بيند، و طبيعى است كه چنين انسان گمراه و ابلهى مؤ منان فقير را پيوسته به باد سخريه بگيرد. ((عدده )) در اصل از ماده ((عد)) به معنى شمارش است ، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ((عده )) (بر وزن غده ) به معنى آماده كردن اين اموال و ذخيره نمودن براى مشكلات و روز مبادا است . بعضى نيز آن را به امساك و نگهدارى تفسير نموده اند. ولى معنى اول از همه ظاهرتر است . به هر حال آيه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسيله بلكه به عنوان يك هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هيچ قيد و شرطى قائل نيستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق ديگران ، از طريق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذيلانه آن را جمع آورى مى كنند، و آنرا تنها نشانه عظمت و شخصيت مى دانند. آنها مال را براى رفع نيازهاى زندگى نمى خواهند، و به همين دليل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بيشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نيست ، بلكه در قرآن مجيد گاهى از آن به عنوان ((فضل الله )) تعبير شده ، آنجا كه مى فرمايد: و ابتغوا من فضل الله (جمعه - 10) و در جاى ديگر از آن تعبير به خير مى كند: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد اگر خيرى از خود به يادگار گذارده وصيت كند. چنين مالى مسلما نه مايه طغيان است ، نه وسيله تفاخر، نه بهانه استهزاى ديگران ، اما مالى كه معبود است و هدف نهائى است ، و صاحبان آن را همچون ((قارون )) دعوت به طغيان مى كند ننگ است و ذلت ، و مصيبت است و نكبت ، و مايه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى كميت زيادى از اين مال جز با آلودگيهاى فراوان ممكن نمى شود. لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع المال الا بخمس خصال : بخل شديد، و امل طويل ، و حرص غالب ، و قطيعة رحم ، و ايثار الدنيا على الاخرة : مال جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب ، قطع رحم ، و مقدم داشتن دنيا بر آخرت . زيرا كسانى كه سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نيستند مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود كمك مى كنند، و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زياد باشد. در آيه بعد مى افزايد: اين انسان زراندوز و مال پرست گمان مى كند اموالش سبب جاودانگى او است (يحسب ان ماله اخلده ). جالب اينكه ((اخلد)) در اينجا به صورت فعل ماضى آمده ، يعنى او گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه در آورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آيد، نه بيماريها و حوادث جهان مشكلى براى او ايجاد مى كند، چرا كه مشكل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و اين مشكل گشا را در دست دارد. چه پندار غلط و خيال خامى ؟ اموالى كه آنقدر در اختيار قارون بود كه كليد گنجهايش را چندين مرد زورمند به زحمت برمى داشت ، ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تاءخير اندازند، و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه با يك زمين لرزه مختصر در زمين فرو برد: فخسفنا به و بداره الارض (قصص - 81). اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود، ولى به مصداق كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين : چه بسيار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند (دخان - 25 تا 27) ولى همه اينها به آسانى در عرض ساعتى به ديگران رسيد: كذلك و اورثناها قوما آخرين (دخان - 28). و لذا در قيامت كه پرده ها كنار مى رود آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فريادشان بلند مى شود: ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه : مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، قدرت من نيز از دست رفت (حاقه - 28 و 29). اصولا انسان از فنا و نيستى متنفر است ، و طرفدار خلود و جاودانگى است ، و همين علاقه درونى به ما در مباحث معاد كمك مى كند كه بدانيم انسان براى جاودانگى آفريده شده است ، و الا غريزه عشق به جاودانگى در او نبود. ولى اين انسان مغرور و خودخواه و دنياپرست گاه جاودانگى خود را در امورى مى بيند كه درست مايه فنا و نيستى او است ، فى المثل مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند وسيله جاودانگى مى شمرد. از اين بيان روشن شد كه پندار جاودانگى به وسيله مال دليلى براى جمع مال ، و جمع مال نيز عاملى براى استهزاء و سخريه ديگران در نظر اين كوردلان محسوب مى شود. قرآن در پاسخ اين گروه مى فرمايد: چنان نيست كه او مى پندارد (كلا). بلكه به زودى با كمال ذلت و حقارت در آتشى خرد كننده پرتاب مى شود! (لينبذن فى الحطمة ). بعد ((حطمة )) را چنين تفسير مى كند: و تو چه مى دانى حطمه چيست ؟! (و ما ادراك ما الحطمة ). آتش برافروخته الهى است (نار الله الموقدة ). آتشى كه از دلها سرمى زند و نخستين جرقه هايش در قلوب ظاهر مى شود! (التى تطلع على الافئدة ). ((لينبذن )) از ماده ((نبذ)) (بر وزن سبز) به گفته راغب در ((مفردات )) در اصل به معنى دور انداختن چيزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است . يعنى خداوند، اين مغروران خودخواه خود برتربين را در آن روز به صورت موجوداتى ذليل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى كند، تا نتيجه كبر و غرور خود را ببينند. ((حطمه )) صيغه مبالغه از ماده حطم به معنى درهم شكستن چيزى است ، و اين نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شكند، ولى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه ((حطمه )) نام تمام جهنم نيست بلكه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است . فهم اين معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشكند شايد در گذشته مشكل بود، ولى امروز كه مساءله شدت تاءثير امواج انفجار بر همه ما واضح شده كه چگونه ممكن است امواج ناشى از يك انفجار مهيب نه تنها انسانها بلكه ميله هاى محكم آهن و ستونهاى عظيم ساختمانها را درهم بشكند مطلب عجيبى نيست . تعبير به ((نارالله )) (آتش الهى ) دليل بر عظمت آن است و تعبير به ((موقدة )) دليل بر فروزان بودن هميشگى آن است . عجيب اينكه اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى دنيا كه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند، اول بر دلها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرايت مى كند. اين چه آتشى است كه اولين جرقه هايش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ اين چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چيز قيامت عجيب است و با اين جهان تفاوت بسيار دارد، حتى درگيرى آتش ‍ سوزانش !. چرا چنين نباشد؟ در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مركز حب دنيا و ثروت و مال . چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چيز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالى كه آنها دل مؤ منان را در اين دنيا با سخريه ها و عيب جوئى و غيبت و تحقير سوزاندند، عدالت الهى ايجاب مى كند كه آنها كيفرى همانند اعمالشان را ببينند. در آخرين آيات اين سوره مى فرمايد: اين آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است ! (انها عليهم مؤ صدة ). ((مؤ صده )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، و لذا به اطاقكهائى كه در درون كوه ها. براى جمع اموال بوجود مى آورند ((وصيد)) مى گفتند. در حقيقت همانگونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ كه راه خلاص و نجاتى از آن نيست زندانى مى كند!. و سرانجام مى گويد: ((آنها در ستونهاى كشيده و طولانى قرار خواهند داشت )) (فى عمد ممددة ) ((عمد)) جمع ((عمود)) به معنى ستون يا هر شى ء طولانى مانند قطعات چوب و آهن است ، و ((ممددة )) به معنى كشيده و طويل است . جمعى از مفسران اين تعبير را اشاره به ميخهاى عظيم آهنين دانسته اند كه درهاى جهنم محكم با آنها بسته مى شود، به گونهاى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد، و بنابر اين تاءكيدى است بر آيه قبل كه مى گويد درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند. بعضى نيز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبيه چيزى كه در ميان ما به ((كند و زنجير)) معروف است ، و آن قطعه چوب يا آهن سنگينى است كه دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با ميل هاى روى آن را گرفته و قفل مى كردند، به طورى كه شخص قدرت بر حركت نداشت ، و اين جزاى شكنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در اين دنيا است . بعضى نيز تفسير سومى به كمك اكتشافات اخير براى آن ذكر كرده اند، و آن اين كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى كشيده و طولانى بر آنها مسلط مى شود آنها مى گويند در اكتشافات اخير ثابت شده كه اشعه مخصوص ايكس (رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى ديگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجيب اينكه اين اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همين دليل براى عكسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خيزد كه بى شباهت به اشعه فوق نيست . ولى از ميان اين تفاسير مناسب تر همان تفسير اول است (البته بنا بر بعضى از اين تفاسير جمله فى ((عمد ممددة )) بيان حالت دوزخ و در بعضى ديگر بيان حال دوزخيان است. ﴿5 سوره همزه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 9 آيه است. محتوى و فضيلت سوره همزة اين سوره كه از سوره هاى مكى است از كسانى سخن مى گويد كه تمام هم خود را متوجه جمع مال كرده ، و تمام ارزشهاى وجودى انسان را در آن خلاصه مى كنند، سپس نسبت به كسانى كه دستشان از آن خالى است به ديده حقارت مى نگرند و آنها را به باد استهزا مى گيرند. اين ثروت اندوزان مستكبر، و خودخواهان حيله گر چنان از باده كبر و غرور مست مى شوند كه از تحقير ديگران و عيب جوئى و استهزا و غيبت آنها لذت مى برند و با آن تفريح مى كنند. و در پايان سوره از سرنوشت دردناك آنها سخن مى گويد كه چگونه به صورت حقارت آميزى در دوزخ پرتاب مى شوند، و آتش سوزان جهنم قبل از هر چيز بر قلب آنها مسلط مى گردد، و روح و جان آنها را كه كانون اين همه كبر و غرور و اين همه شرارت بود به آتش مى كشد، آتشى سوزان و مستمر و طولانى . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة الهمزة اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزاء بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصحابه : هر كس اين سوره را تلاوت كند به عدد هر يك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ده حسنه به او داده مى شود. و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : هر كس آن را در نماز فريضه اى بخواند فقر از او دور مى شود، روزى به او رو مى آورد، و مرگهاى زشت و بد از او دفع مى گردد. تفسير : واى بر عيبجويان و غيبت كنندگان ! اين سوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود مى فرمايد: واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى ! (ويل لكل همزة لمزة ) آنها كه با نيش زبان و حركات ، دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش ‍ رو، ديگران را استهزاء كرده ، يا عيب جوئى و غيبت مى كنند، يا آنها را هدف تيرهاى طعن و تهم قرار مى دهند. ((همزة )) و ((لمزة )) هر دو صيغه مبالغه است اولى از ماده ((همز)) در اصل به معنى شكستن است و از آنجا كه افراد عيب جو و غيبت كننده شخصيت ديگران را درهم مى شكنند به آنها همزة اطلاق شده . و ((لمزة )) از ماده ((لمز)) (بر وزن رمز) در اصل به معنى غيبت كردن و عيب جوئى نمودن است . در اينكه آيا اين دو واژه به يك معنى است ، و اشاره به غيبت كنندگان و عيب جويان مى كند؟ يا در ميان اين دو فرقى است ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، بعضى آنها را به يك معنى گرفته اند، و بنابراين ذكر اين دو با هم براى تاءكيد است . ولى بعضى گفته اند ((همزه )) به معنى غيبت كننده و ((لمزه )) به معنى عيب جو است . بعضى ديگر ((همزه )) را به معنى كسانى كه با اشارت دست و سر عيب جوئى مى كنند و لمزه را به معنى كسانى كه با زبان اين كار را انجام مى دهند دانسته اند. بعضى اولى را اشاره به عيب جوئى روبرو، و دومى را به عيب جوئى پشت سر مى دانند. بعضى اولى را به معنى عيب جوئى آشكار، و دومى را عيب جوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند. و گاه گفته شده هر دو به معنى كسى است كه مردم را با القاب زشت و زننده ياد مى كند. و بالاخره در سخنى از ابن عباس آمده است كه در تفسير اين دو چنين مى گفت : هم المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الناعتون للناس ‍ بالعيب : آنها كسانى هستند كه سخن چينى مى كنند، و ميان دوستان جدائى مى افكنند، و مردم را با عيوب توصيف مى كنند. گويا ابن عباس اين سخن را از حديثى كه از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است استفاده كرده ، آنجا كه فرمود: الا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قال : المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الباغون للبرآء المعايب : آيا شما را از شريرترين افراد خبر دهم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مى كنند، در ميان دوستان جدائى مى افكنند، و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عيوبند. ولى از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه اين دو واژه به يك معنى است ، و مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه عيب جوئى و غيبت و طعن و استهزاء به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود. به هر حال تعبير به ((ويل )) تهديد شديدى است نسبت به اين گروه ، و اصولا آيات قرآن موضع گيرى سختى در برابر اينگونه افراد نموده ، و تعبيراتى دارد كه درباره هيچ گناهى مانند آن ديده نمى شود، مثلا بعد از آنكه منافقان كوردل را به خاطر سخريه مؤ منان به عذاب اليم تهديد مى كند، مى فرمايد: استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم : چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى ، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد (توبه 80). شبيه همين معنى در باره منافقانى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را استهزا مى كردند در سوره منافقون آيه 5 آمده است . اصولا آبرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است ، و هر كارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است ، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : اذل الناس من اهان الناس : ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند!. شرح بيشترى در اين زمينه ذيل آيه 11 و 12 سوره حجرات (جلد 22 صفحه 177 تا 195) آورده ايم . سپس به سرچشمه اين عمل زشت (عيب جوئى و استهزاء) كه غالبا از كبر و غرور ناشى از ثروت مايه مى گيرد) پرداخته ، مى افزايد: همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آنرا كند (الذى جمع مالا و عدده ). آنقدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پيوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دينار، و پولهاى ديگر، لذت مى برد و شادى مى كند. هر درهم و دينارى براى او بتى است ، نه تنها شخصيت خويش كه تمام شخصيتها را در آن خلاصه مى بيند، و طبيعى است كه چنين انسان گمراه و ابلهى مؤ منان فقير را پيوسته به باد سخريه بگيرد. ((عدده )) در اصل از ماده ((عد)) به معنى شمارش است ، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ((عده )) (بر وزن غده ) به معنى آماده كردن اين اموال و ذخيره نمودن براى مشكلات و روز مبادا است . بعضى نيز آن را به امساك و نگهدارى تفسير نموده اند. ولى معنى اول از همه ظاهرتر است . به هر حال آيه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسيله بلكه به عنوان يك هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هيچ قيد و شرطى قائل نيستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق ديگران ، از طريق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذيلانه آن را جمع آورى مى كنند، و آنرا تنها نشانه عظمت و شخصيت مى دانند. آنها مال را براى رفع نيازهاى زندگى نمى خواهند، و به همين دليل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بيشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نيست ، بلكه در قرآن مجيد گاهى از آن به عنوان ((فضل الله )) تعبير شده ، آنجا كه مى فرمايد: و ابتغوا من فضل الله (جمعه - 10) و در جاى ديگر از آن تعبير به خير مى كند: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد اگر خيرى از خود به يادگار گذارده وصيت كند. چنين مالى مسلما نه مايه طغيان است ، نه وسيله تفاخر، نه بهانه استهزاى ديگران ، اما مالى كه معبود است و هدف نهائى است ، و صاحبان آن را همچون ((قارون )) دعوت به طغيان مى كند ننگ است و ذلت ، و مصيبت است و نكبت ، و مايه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى كميت زيادى از اين مال جز با آلودگيهاى فراوان ممكن نمى شود. لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع المال الا بخمس خصال : بخل شديد، و امل طويل ، و حرص غالب ، و قطيعة رحم ، و ايثار الدنيا على الاخرة : مال جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب ، قطع رحم ، و مقدم داشتن دنيا بر آخرت . زيرا كسانى كه سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نيستند مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود كمك مى كنند، و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زياد باشد. در آيه بعد مى افزايد: اين انسان زراندوز و مال پرست گمان مى كند اموالش سبب جاودانگى او است (يحسب ان ماله اخلده ). جالب اينكه ((اخلد)) در اينجا به صورت فعل ماضى آمده ، يعنى او گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه در آورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آيد، نه بيماريها و حوادث جهان مشكلى براى او ايجاد مى كند، چرا كه مشكل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و اين مشكل گشا را در دست دارد. چه پندار غلط و خيال خامى ؟ اموالى كه آنقدر در اختيار قارون بود كه كليد گنجهايش را چندين مرد زورمند به زحمت برمى داشت ، ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تاءخير اندازند، و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه با يك زمين لرزه مختصر در زمين فرو برد: فخسفنا به و بداره الارض (قصص - 81). اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود، ولى به مصداق كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين : چه بسيار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند (دخان - 25 تا 27) ولى همه اينها به آسانى در عرض ساعتى به ديگران رسيد: كذلك و اورثناها قوما آخرين (دخان - 28). و لذا در قيامت كه پرده ها كنار مى رود آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فريادشان بلند مى شود: ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه : مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، قدرت من نيز از دست رفت (حاقه - 28 و 29). اصولا انسان از فنا و نيستى متنفر است ، و طرفدار خلود و جاودانگى است ، و همين علاقه درونى به ما در مباحث معاد كمك مى كند كه بدانيم انسان براى جاودانگى آفريده شده است ، و الا غريزه عشق به جاودانگى در او نبود. ولى اين انسان مغرور و خودخواه و دنياپرست گاه جاودانگى خود را در امورى مى بيند كه درست مايه فنا و نيستى او است ، فى المثل مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند وسيله جاودانگى مى شمرد. از اين بيان روشن شد كه پندار جاودانگى به وسيله مال دليلى براى جمع مال ، و جمع مال نيز عاملى براى استهزاء و سخريه ديگران در نظر اين كوردلان محسوب مى شود. قرآن در پاسخ اين گروه مى فرمايد: چنان نيست كه او مى پندارد (كلا). بلكه به زودى با كمال ذلت و حقارت در آتشى خرد كننده پرتاب مى شود! (لينبذن فى الحطمة ). بعد ((حطمة )) را چنين تفسير مى كند: و تو چه مى دانى حطمه چيست ؟! (و ما ادراك ما الحطمة ). آتش برافروخته الهى است (نار الله الموقدة ). آتشى كه از دلها سرمى زند و نخستين جرقه هايش در قلوب ظاهر مى شود! (التى تطلع على الافئدة ). ((لينبذن )) از ماده ((نبذ)) (بر وزن سبز) به گفته راغب در ((مفردات )) در اصل به معنى دور انداختن چيزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است . يعنى خداوند، اين مغروران خودخواه خود برتربين را در آن روز به صورت موجوداتى ذليل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى كند، تا نتيجه كبر و غرور خود را ببينند. ((حطمه )) صيغه مبالغه از ماده حطم به معنى درهم شكستن چيزى است ، و اين نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شكند، ولى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه ((حطمه )) نام تمام جهنم نيست بلكه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است . فهم اين معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشكند شايد در گذشته مشكل بود، ولى امروز كه مساءله شدت تاءثير امواج انفجار بر همه ما واضح شده كه چگونه ممكن است امواج ناشى از يك انفجار مهيب نه تنها انسانها بلكه ميله هاى محكم آهن و ستونهاى عظيم ساختمانها را درهم بشكند مطلب عجيبى نيست . تعبير به ((نارالله )) (آتش الهى ) دليل بر عظمت آن است و تعبير به ((موقدة )) دليل بر فروزان بودن هميشگى آن است . عجيب اينكه اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى دنيا كه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند، اول بر دلها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرايت مى كند. اين چه آتشى است كه اولين جرقه هايش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ اين چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چيز قيامت عجيب است و با اين جهان تفاوت بسيار دارد، حتى درگيرى آتش ‍ سوزانش !. چرا چنين نباشد؟ در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مركز حب دنيا و ثروت و مال . چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چيز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالى كه آنها دل مؤ منان را در اين دنيا با سخريه ها و عيب جوئى و غيبت و تحقير سوزاندند، عدالت الهى ايجاب مى كند كه آنها كيفرى همانند اعمالشان را ببينند. در آخرين آيات اين سوره مى فرمايد: اين آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است ! (انها عليهم مؤ صدة ). ((مؤ صده )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، و لذا به اطاقكهائى كه در درون كوه ها. براى جمع اموال بوجود مى آورند ((وصيد)) مى گفتند. در حقيقت همانگونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ كه راه خلاص و نجاتى از آن نيست زندانى مى كند!. و سرانجام مى گويد: ((آنها در ستونهاى كشيده و طولانى قرار خواهند داشت )) (فى عمد ممددة ) ((عمد)) جمع ((عمود)) به معنى ستون يا هر شى ء طولانى مانند قطعات چوب و آهن است ، و ((ممددة )) به معنى كشيده و طويل است . جمعى از مفسران اين تعبير را اشاره به ميخهاى عظيم آهنين دانسته اند كه درهاى جهنم محكم با آنها بسته مى شود، به گونهاى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد، و بنابر اين تاءكيدى است بر آيه قبل كه مى گويد درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند. بعضى نيز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبيه چيزى كه در ميان ما به ((كند و زنجير)) معروف است ، و آن قطعه چوب يا آهن سنگينى است كه دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با ميل هاى روى آن را گرفته و قفل مى كردند، به طورى كه شخص قدرت بر حركت نداشت ، و اين جزاى شكنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در اين دنيا است . بعضى نيز تفسير سومى به كمك اكتشافات اخير براى آن ذكر كرده اند، و آن اين كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى كشيده و طولانى بر آنها مسلط مى شود آنها مى گويند در اكتشافات اخير ثابت شده كه اشعه مخصوص ايكس (رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى ديگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجيب اينكه اين اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همين دليل براى عكسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خيزد كه بى شباهت به اشعه فوق نيست . ولى از ميان اين تفاسير مناسب تر همان تفسير اول است (البته بنا بر بعضى از اين تفاسير جمله فى ((عمد ممددة )) بيان حالت دوزخ و در بعضى ديگر بيان حال دوزخيان است. ﴿6 سوره همزه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 9 آيه است. محتوى و فضيلت سوره همزة اين سوره كه از سوره هاى مكى است از كسانى سخن مى گويد كه تمام هم خود را متوجه جمع مال كرده ، و تمام ارزشهاى وجودى انسان را در آن خلاصه مى كنند، سپس نسبت به كسانى كه دستشان از آن خالى است به ديده حقارت مى نگرند و آنها را به باد استهزا مى گيرند. اين ثروت اندوزان مستكبر، و خودخواهان حيله گر چنان از باده كبر و غرور مست مى شوند كه از تحقير ديگران و عيب جوئى و استهزا و غيبت آنها لذت مى برند و با آن تفريح مى كنند. و در پايان سوره از سرنوشت دردناك آنها سخن مى گويد كه چگونه به صورت حقارت آميزى در دوزخ پرتاب مى شوند، و آتش سوزان جهنم قبل از هر چيز بر قلب آنها مسلط مى گردد، و روح و جان آنها را كه كانون اين همه كبر و غرور و اين همه شرارت بود به آتش مى كشد، آتشى سوزان و مستمر و طولانى . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة الهمزة اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزاء بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصحابه : هر كس اين سوره را تلاوت كند به عدد هر يك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ده حسنه به او داده مى شود. و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : هر كس آن را در نماز فريضه اى بخواند فقر از او دور مى شود، روزى به او رو مى آورد، و مرگهاى زشت و بد از او دفع مى گردد. تفسير : واى بر عيبجويان و غيبت كنندگان ! اين سوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود مى فرمايد: واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى ! (ويل لكل همزة لمزة ) آنها كه با نيش زبان و حركات ، دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش ‍ رو، ديگران را استهزاء كرده ، يا عيب جوئى و غيبت مى كنند، يا آنها را هدف تيرهاى طعن و تهم قرار مى دهند. ((همزة )) و ((لمزة )) هر دو صيغه مبالغه است اولى از ماده ((همز)) در اصل به معنى شكستن است و از آنجا كه افراد عيب جو و غيبت كننده شخصيت ديگران را درهم مى شكنند به آنها همزة اطلاق شده . و ((لمزة )) از ماده ((لمز)) (بر وزن رمز) در اصل به معنى غيبت كردن و عيب جوئى نمودن است . در اينكه آيا اين دو واژه به يك معنى است ، و اشاره به غيبت كنندگان و عيب جويان مى كند؟ يا در ميان اين دو فرقى است ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، بعضى آنها را به يك معنى گرفته اند، و بنابراين ذكر اين دو با هم براى تاءكيد است . ولى بعضى گفته اند ((همزه )) به معنى غيبت كننده و ((لمزه )) به معنى عيب جو است . بعضى ديگر ((همزه )) را به معنى كسانى كه با اشارت دست و سر عيب جوئى مى كنند و لمزه را به معنى كسانى كه با زبان اين كار را انجام مى دهند دانسته اند. بعضى اولى را اشاره به عيب جوئى روبرو، و دومى را به عيب جوئى پشت سر مى دانند. بعضى اولى را به معنى عيب جوئى آشكار، و دومى را عيب جوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند. و گاه گفته شده هر دو به معنى كسى است كه مردم را با القاب زشت و زننده ياد مى كند. و بالاخره در سخنى از ابن عباس آمده است كه در تفسير اين دو چنين مى گفت : هم المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الناعتون للناس ‍ بالعيب : آنها كسانى هستند كه سخن چينى مى كنند، و ميان دوستان جدائى مى افكنند، و مردم را با عيوب توصيف مى كنند. گويا ابن عباس اين سخن را از حديثى كه از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است استفاده كرده ، آنجا كه فرمود: الا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قال : المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الباغون للبرآء المعايب : آيا شما را از شريرترين افراد خبر دهم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مى كنند، در ميان دوستان جدائى مى افكنند، و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عيوبند. ولى از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه اين دو واژه به يك معنى است ، و مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه عيب جوئى و غيبت و طعن و استهزاء به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود. به هر حال تعبير به ((ويل )) تهديد شديدى است نسبت به اين گروه ، و اصولا آيات قرآن موضع گيرى سختى در برابر اينگونه افراد نموده ، و تعبيراتى دارد كه درباره هيچ گناهى مانند آن ديده نمى شود، مثلا بعد از آنكه منافقان كوردل را به خاطر سخريه مؤ منان به عذاب اليم تهديد مى كند، مى فرمايد: استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم : چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى ، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد (توبه 80). شبيه همين معنى در باره منافقانى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را استهزا مى كردند در سوره منافقون آيه 5 آمده است . اصولا آبرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است ، و هر كارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است ، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : اذل الناس من اهان الناس : ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند!. شرح بيشترى در اين زمينه ذيل آيه 11 و 12 سوره حجرات (جلد 22 صفحه 177 تا 195) آورده ايم . سپس به سرچشمه اين عمل زشت (عيب جوئى و استهزاء) كه غالبا از كبر و غرور ناشى از ثروت مايه مى گيرد) پرداخته ، مى افزايد: همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آنرا كند (الذى جمع مالا و عدده ). آنقدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پيوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دينار، و پولهاى ديگر، لذت مى برد و شادى مى كند. هر درهم و دينارى براى او بتى است ، نه تنها شخصيت خويش كه تمام شخصيتها را در آن خلاصه مى بيند، و طبيعى است كه چنين انسان گمراه و ابلهى مؤ منان فقير را پيوسته به باد سخريه بگيرد. ((عدده )) در اصل از ماده ((عد)) به معنى شمارش است ، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ((عده )) (بر وزن غده ) به معنى آماده كردن اين اموال و ذخيره نمودن براى مشكلات و روز مبادا است . بعضى نيز آن را به امساك و نگهدارى تفسير نموده اند. ولى معنى اول از همه ظاهرتر است . به هر حال آيه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسيله بلكه به عنوان يك هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هيچ قيد و شرطى قائل نيستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق ديگران ، از طريق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذيلانه آن را جمع آورى مى كنند، و آنرا تنها نشانه عظمت و شخصيت مى دانند. آنها مال را براى رفع نيازهاى زندگى نمى خواهند، و به همين دليل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بيشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نيست ، بلكه در قرآن مجيد گاهى از آن به عنوان ((فضل الله )) تعبير شده ، آنجا كه مى فرمايد: و ابتغوا من فضل الله (جمعه - 10) و در جاى ديگر از آن تعبير به خير مى كند: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد اگر خيرى از خود به يادگار گذارده وصيت كند. چنين مالى مسلما نه مايه طغيان است ، نه وسيله تفاخر، نه بهانه استهزاى ديگران ، اما مالى كه معبود است و هدف نهائى است ، و صاحبان آن را همچون ((قارون )) دعوت به طغيان مى كند ننگ است و ذلت ، و مصيبت است و نكبت ، و مايه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى كميت زيادى از اين مال جز با آلودگيهاى فراوان ممكن نمى شود. لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع المال الا بخمس خصال : بخل شديد، و امل طويل ، و حرص غالب ، و قطيعة رحم ، و ايثار الدنيا على الاخرة : مال جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب ، قطع رحم ، و مقدم داشتن دنيا بر آخرت . زيرا كسانى كه سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نيستند مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود كمك مى كنند، و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زياد باشد. در آيه بعد مى افزايد: اين انسان زراندوز و مال پرست گمان مى كند اموالش سبب جاودانگى او است (يحسب ان ماله اخلده ). جالب اينكه ((اخلد)) در اينجا به صورت فعل ماضى آمده ، يعنى او گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه در آورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آيد، نه بيماريها و حوادث جهان مشكلى براى او ايجاد مى كند، چرا كه مشكل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و اين مشكل گشا را در دست دارد. چه پندار غلط و خيال خامى ؟ اموالى كه آنقدر در اختيار قارون بود كه كليد گنجهايش را چندين مرد زورمند به زحمت برمى داشت ، ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تاءخير اندازند، و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه با يك زمين لرزه مختصر در زمين فرو برد: فخسفنا به و بداره الارض (قصص - 81). اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود، ولى به مصداق كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين : چه بسيار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند (دخان - 25 تا 27) ولى همه اينها به آسانى در عرض ساعتى به ديگران رسيد: كذلك و اورثناها قوما آخرين (دخان - 28). و لذا در قيامت كه پرده ها كنار مى رود آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فريادشان بلند مى شود: ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه : مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، قدرت من نيز از دست رفت (حاقه - 28 و 29). اصولا انسان از فنا و نيستى متنفر است ، و طرفدار خلود و جاودانگى است ، و همين علاقه درونى به ما در مباحث معاد كمك مى كند كه بدانيم انسان براى جاودانگى آفريده شده است ، و الا غريزه عشق به جاودانگى در او نبود. ولى اين انسان مغرور و خودخواه و دنياپرست گاه جاودانگى خود را در امورى مى بيند كه درست مايه فنا و نيستى او است ، فى المثل مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند وسيله جاودانگى مى شمرد. از اين بيان روشن شد كه پندار جاودانگى به وسيله مال دليلى براى جمع مال ، و جمع مال نيز عاملى براى استهزاء و سخريه ديگران در نظر اين كوردلان محسوب مى شود. قرآن در پاسخ اين گروه مى فرمايد: چنان نيست كه او مى پندارد (كلا). بلكه به زودى با كمال ذلت و حقارت در آتشى خرد كننده پرتاب مى شود! (لينبذن فى الحطمة ). بعد ((حطمة )) را چنين تفسير مى كند: و تو چه مى دانى حطمه چيست ؟! (و ما ادراك ما الحطمة ). آتش برافروخته الهى است (نار الله الموقدة ). آتشى كه از دلها سرمى زند و نخستين جرقه هايش در قلوب ظاهر مى شود! (التى تطلع على الافئدة ). ((لينبذن )) از ماده ((نبذ)) (بر وزن سبز) به گفته راغب در ((مفردات )) در اصل به معنى دور انداختن چيزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است . يعنى خداوند، اين مغروران خودخواه خود برتربين را در آن روز به صورت موجوداتى ذليل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى كند، تا نتيجه كبر و غرور خود را ببينند. ((حطمه )) صيغه مبالغه از ماده حطم به معنى درهم شكستن چيزى است ، و اين نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شكند، ولى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه ((حطمه )) نام تمام جهنم نيست بلكه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است . فهم اين معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشكند شايد در گذشته مشكل بود، ولى امروز كه مساءله شدت تاءثير امواج انفجار بر همه ما واضح شده كه چگونه ممكن است امواج ناشى از يك انفجار مهيب نه تنها انسانها بلكه ميله هاى محكم آهن و ستونهاى عظيم ساختمانها را درهم بشكند مطلب عجيبى نيست . تعبير به ((نارالله )) (آتش الهى ) دليل بر عظمت آن است و تعبير به ((موقدة )) دليل بر فروزان بودن هميشگى آن است . عجيب اينكه اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى دنيا كه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند، اول بر دلها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرايت مى كند. اين چه آتشى است كه اولين جرقه هايش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ اين چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چيز قيامت عجيب است و با اين جهان تفاوت بسيار دارد، حتى درگيرى آتش ‍ سوزانش !. چرا چنين نباشد؟ در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مركز حب دنيا و ثروت و مال . چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چيز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالى كه آنها دل مؤ منان را در اين دنيا با سخريه ها و عيب جوئى و غيبت و تحقير سوزاندند، عدالت الهى ايجاب مى كند كه آنها كيفرى همانند اعمالشان را ببينند. در آخرين آيات اين سوره مى فرمايد: اين آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است ! (انها عليهم مؤ صدة ). ((مؤ صده )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، و لذا به اطاقكهائى كه در درون كوه ها. براى جمع اموال بوجود مى آورند ((وصيد)) مى گفتند. در حقيقت همانگونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ كه راه خلاص و نجاتى از آن نيست زندانى مى كند!. و سرانجام مى گويد: ((آنها در ستونهاى كشيده و طولانى قرار خواهند داشت )) (فى عمد ممددة ) ((عمد)) جمع ((عمود)) به معنى ستون يا هر شى ء طولانى مانند قطعات چوب و آهن است ، و ((ممددة )) به معنى كشيده و طويل است . جمعى از مفسران اين تعبير را اشاره به ميخهاى عظيم آهنين دانسته اند كه درهاى جهنم محكم با آنها بسته مى شود، به گونهاى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد، و بنابر اين تاءكيدى است بر آيه قبل كه مى گويد درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند. بعضى نيز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبيه چيزى كه در ميان ما به ((كند و زنجير)) معروف است ، و آن قطعه چوب يا آهن سنگينى است كه دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با ميل هاى روى آن را گرفته و قفل مى كردند، به طورى كه شخص قدرت بر حركت نداشت ، و اين جزاى شكنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در اين دنيا است . بعضى نيز تفسير سومى به كمك اكتشافات اخير براى آن ذكر كرده اند، و آن اين كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى كشيده و طولانى بر آنها مسلط مى شود آنها مى گويند در اكتشافات اخير ثابت شده كه اشعه مخصوص ايكس (رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى ديگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجيب اينكه اين اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همين دليل براى عكسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خيزد كه بى شباهت به اشعه فوق نيست . ولى از ميان اين تفاسير مناسب تر همان تفسير اول است (البته بنا بر بعضى از اين تفاسير جمله فى ((عمد ممددة )) بيان حالت دوزخ و در بعضى ديگر بيان حال دوزخيان است. ﴿7 سوره همزه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 9 آيه است. محتوى و فضيلت سوره همزة اين سوره كه از سوره هاى مكى است از كسانى سخن مى گويد كه تمام هم خود را متوجه جمع مال كرده ، و تمام ارزشهاى وجودى انسان را در آن خلاصه مى كنند، سپس نسبت به كسانى كه دستشان از آن خالى است به ديده حقارت مى نگرند و آنها را به باد استهزا مى گيرند. اين ثروت اندوزان مستكبر، و خودخواهان حيله گر چنان از باده كبر و غرور مست مى شوند كه از تحقير ديگران و عيب جوئى و استهزا و غيبت آنها لذت مى برند و با آن تفريح مى كنند. و در پايان سوره از سرنوشت دردناك آنها سخن مى گويد كه چگونه به صورت حقارت آميزى در دوزخ پرتاب مى شوند، و آتش سوزان جهنم قبل از هر چيز بر قلب آنها مسلط مى گردد، و روح و جان آنها را كه كانون اين همه كبر و غرور و اين همه شرارت بود به آتش مى كشد، آتشى سوزان و مستمر و طولانى . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة الهمزة اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزاء بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصحابه : هر كس اين سوره را تلاوت كند به عدد هر يك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ده حسنه به او داده مى شود. و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : هر كس آن را در نماز فريضه اى بخواند فقر از او دور مى شود، روزى به او رو مى آورد، و مرگهاى زشت و بد از او دفع مى گردد. تفسير : واى بر عيبجويان و غيبت كنندگان ! اين سوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود مى فرمايد: واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى ! (ويل لكل همزة لمزة ) آنها كه با نيش زبان و حركات ، دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش ‍ رو، ديگران را استهزاء كرده ، يا عيب جوئى و غيبت مى كنند، يا آنها را هدف تيرهاى طعن و تهم قرار مى دهند. ((همزة )) و ((لمزة )) هر دو صيغه مبالغه است اولى از ماده ((همز)) در اصل به معنى شكستن است و از آنجا كه افراد عيب جو و غيبت كننده شخصيت ديگران را درهم مى شكنند به آنها همزة اطلاق شده . و ((لمزة )) از ماده ((لمز)) (بر وزن رمز) در اصل به معنى غيبت كردن و عيب جوئى نمودن است . در اينكه آيا اين دو واژه به يك معنى است ، و اشاره به غيبت كنندگان و عيب جويان مى كند؟ يا در ميان اين دو فرقى است ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، بعضى آنها را به يك معنى گرفته اند، و بنابراين ذكر اين دو با هم براى تاءكيد است . ولى بعضى گفته اند ((همزه )) به معنى غيبت كننده و ((لمزه )) به معنى عيب جو است . بعضى ديگر ((همزه )) را به معنى كسانى كه با اشارت دست و سر عيب جوئى مى كنند و لمزه را به معنى كسانى كه با زبان اين كار را انجام مى دهند دانسته اند. بعضى اولى را اشاره به عيب جوئى روبرو، و دومى را به عيب جوئى پشت سر مى دانند. بعضى اولى را به معنى عيب جوئى آشكار، و دومى را عيب جوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند. و گاه گفته شده هر دو به معنى كسى است كه مردم را با القاب زشت و زننده ياد مى كند. و بالاخره در سخنى از ابن عباس آمده است كه در تفسير اين دو چنين مى گفت : هم المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الناعتون للناس ‍ بالعيب : آنها كسانى هستند كه سخن چينى مى كنند، و ميان دوستان جدائى مى افكنند، و مردم را با عيوب توصيف مى كنند. گويا ابن عباس اين سخن را از حديثى كه از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است استفاده كرده ، آنجا كه فرمود: الا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قال : المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الباغون للبرآء المعايب : آيا شما را از شريرترين افراد خبر دهم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مى كنند، در ميان دوستان جدائى مى افكنند، و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عيوبند. ولى از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه اين دو واژه به يك معنى است ، و مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه عيب جوئى و غيبت و طعن و استهزاء به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود. به هر حال تعبير به ((ويل )) تهديد شديدى است نسبت به اين گروه ، و اصولا آيات قرآن موضع گيرى سختى در برابر اينگونه افراد نموده ، و تعبيراتى دارد كه درباره هيچ گناهى مانند آن ديده نمى شود، مثلا بعد از آنكه منافقان كوردل را به خاطر سخريه مؤ منان به عذاب اليم تهديد مى كند، مى فرمايد: استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم : چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى ، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد (توبه 80). شبيه همين معنى در باره منافقانى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را استهزا مى كردند در سوره منافقون آيه 5 آمده است . اصولا آبرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است ، و هر كارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است ، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : اذل الناس من اهان الناس : ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند!. شرح بيشترى در اين زمينه ذيل آيه 11 و 12 سوره حجرات (جلد 22 صفحه 177 تا 195) آورده ايم . سپس به سرچشمه اين عمل زشت (عيب جوئى و استهزاء) كه غالبا از كبر و غرور ناشى از ثروت مايه مى گيرد) پرداخته ، مى افزايد: همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آنرا كند (الذى جمع مالا و عدده ). آنقدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پيوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دينار، و پولهاى ديگر، لذت مى برد و شادى مى كند. هر درهم و دينارى براى او بتى است ، نه تنها شخصيت خويش كه تمام شخصيتها را در آن خلاصه مى بيند، و طبيعى است كه چنين انسان گمراه و ابلهى مؤ منان فقير را پيوسته به باد سخريه بگيرد. ((عدده )) در اصل از ماده ((عد)) به معنى شمارش است ، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ((عده )) (بر وزن غده ) به معنى آماده كردن اين اموال و ذخيره نمودن براى مشكلات و روز مبادا است . بعضى نيز آن را به امساك و نگهدارى تفسير نموده اند. ولى معنى اول از همه ظاهرتر است . به هر حال آيه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسيله بلكه به عنوان يك هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هيچ قيد و شرطى قائل نيستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق ديگران ، از طريق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذيلانه آن را جمع آورى مى كنند، و آنرا تنها نشانه عظمت و شخصيت مى دانند. آنها مال را براى رفع نيازهاى زندگى نمى خواهند، و به همين دليل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بيشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نيست ، بلكه در قرآن مجيد گاهى از آن به عنوان ((فضل الله )) تعبير شده ، آنجا كه مى فرمايد: و ابتغوا من فضل الله (جمعه - 10) و در جاى ديگر از آن تعبير به خير مى كند: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد اگر خيرى از خود به يادگار گذارده وصيت كند. چنين مالى مسلما نه مايه طغيان است ، نه وسيله تفاخر، نه بهانه استهزاى ديگران ، اما مالى كه معبود است و هدف نهائى است ، و صاحبان آن را همچون ((قارون )) دعوت به طغيان مى كند ننگ است و ذلت ، و مصيبت است و نكبت ، و مايه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى كميت زيادى از اين مال جز با آلودگيهاى فراوان ممكن نمى شود. لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع المال الا بخمس خصال : بخل شديد، و امل طويل ، و حرص غالب ، و قطيعة رحم ، و ايثار الدنيا على الاخرة : مال جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب ، قطع رحم ، و مقدم داشتن دنيا بر آخرت . زيرا كسانى كه سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نيستند مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود كمك مى كنند، و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زياد باشد. در آيه بعد مى افزايد: اين انسان زراندوز و مال پرست گمان مى كند اموالش سبب جاودانگى او است (يحسب ان ماله اخلده ). جالب اينكه ((اخلد)) در اينجا به صورت فعل ماضى آمده ، يعنى او گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه در آورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آيد، نه بيماريها و حوادث جهان مشكلى براى او ايجاد مى كند، چرا كه مشكل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و اين مشكل گشا را در دست دارد. چه پندار غلط و خيال خامى ؟ اموالى كه آنقدر در اختيار قارون بود كه كليد گنجهايش را چندين مرد زورمند به زحمت برمى داشت ، ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تاءخير اندازند، و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه با يك زمين لرزه مختصر در زمين فرو برد: فخسفنا به و بداره الارض (قصص - 81). اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود، ولى به مصداق كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين : چه بسيار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند (دخان - 25 تا 27) ولى همه اينها به آسانى در عرض ساعتى به ديگران رسيد: كذلك و اورثناها قوما آخرين (دخان - 28). و لذا در قيامت كه پرده ها كنار مى رود آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فريادشان بلند مى شود: ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه : مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، قدرت من نيز از دست رفت (حاقه - 28 و 29). اصولا انسان از فنا و نيستى متنفر است ، و طرفدار خلود و جاودانگى است ، و همين علاقه درونى به ما در مباحث معاد كمك مى كند كه بدانيم انسان براى جاودانگى آفريده شده است ، و الا غريزه عشق به جاودانگى در او نبود. ولى اين انسان مغرور و خودخواه و دنياپرست گاه جاودانگى خود را در امورى مى بيند كه درست مايه فنا و نيستى او است ، فى المثل مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند وسيله جاودانگى مى شمرد. از اين بيان روشن شد كه پندار جاودانگى به وسيله مال دليلى براى جمع مال ، و جمع مال نيز عاملى براى استهزاء و سخريه ديگران در نظر اين كوردلان محسوب مى شود. قرآن در پاسخ اين گروه مى فرمايد: چنان نيست كه او مى پندارد (كلا). بلكه به زودى با كمال ذلت و حقارت در آتشى خرد كننده پرتاب مى شود! (لينبذن فى الحطمة ). بعد ((حطمة )) را چنين تفسير مى كند: و تو چه مى دانى حطمه چيست ؟! (و ما ادراك ما الحطمة ). آتش برافروخته الهى است (نار الله الموقدة ). آتشى كه از دلها سرمى زند و نخستين جرقه هايش در قلوب ظاهر مى شود! (التى تطلع على الافئدة ). ((لينبذن )) از ماده ((نبذ)) (بر وزن سبز) به گفته راغب در ((مفردات )) در اصل به معنى دور انداختن چيزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است . يعنى خداوند، اين مغروران خودخواه خود برتربين را در آن روز به صورت موجوداتى ذليل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى كند، تا نتيجه كبر و غرور خود را ببينند. ((حطمه )) صيغه مبالغه از ماده حطم به معنى درهم شكستن چيزى است ، و اين نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شكند، ولى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه ((حطمه )) نام تمام جهنم نيست بلكه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است . فهم اين معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشكند شايد در گذشته مشكل بود، ولى امروز كه مساءله شدت تاءثير امواج انفجار بر همه ما واضح شده كه چگونه ممكن است امواج ناشى از يك انفجار مهيب نه تنها انسانها بلكه ميله هاى محكم آهن و ستونهاى عظيم ساختمانها را درهم بشكند مطلب عجيبى نيست . تعبير به ((نارالله )) (آتش الهى ) دليل بر عظمت آن است و تعبير به ((موقدة )) دليل بر فروزان بودن هميشگى آن است . عجيب اينكه اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى دنيا كه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند، اول بر دلها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرايت مى كند. اين چه آتشى است كه اولين جرقه هايش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ اين چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چيز قيامت عجيب است و با اين جهان تفاوت بسيار دارد، حتى درگيرى آتش ‍ سوزانش !. چرا چنين نباشد؟ در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مركز حب دنيا و ثروت و مال . چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چيز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالى كه آنها دل مؤ منان را در اين دنيا با سخريه ها و عيب جوئى و غيبت و تحقير سوزاندند، عدالت الهى ايجاب مى كند كه آنها كيفرى همانند اعمالشان را ببينند. در آخرين آيات اين سوره مى فرمايد: اين آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است ! (انها عليهم مؤ صدة ). ((مؤ صده )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، و لذا به اطاقكهائى كه در درون كوه ها. براى جمع اموال بوجود مى آورند ((وصيد)) مى گفتند. در حقيقت همانگونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ كه راه خلاص و نجاتى از آن نيست زندانى مى كند!. و سرانجام مى گويد: ((آنها در ستونهاى كشيده و طولانى قرار خواهند داشت )) (فى عمد ممددة ) ((عمد)) جمع ((عمود)) به معنى ستون يا هر شى ء طولانى مانند قطعات چوب و آهن است ، و ((ممددة )) به معنى كشيده و طويل است . جمعى از مفسران اين تعبير را اشاره به ميخهاى عظيم آهنين دانسته اند كه درهاى جهنم محكم با آنها بسته مى شود، به گونهاى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد، و بنابر اين تاءكيدى است بر آيه قبل كه مى گويد درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند. بعضى نيز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبيه چيزى كه در ميان ما به ((كند و زنجير)) معروف است ، و آن قطعه چوب يا آهن سنگينى است كه دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با ميل هاى روى آن را گرفته و قفل مى كردند، به طورى كه شخص قدرت بر حركت نداشت ، و اين جزاى شكنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در اين دنيا است . بعضى نيز تفسير سومى به كمك اكتشافات اخير براى آن ذكر كرده اند، و آن اين كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى كشيده و طولانى بر آنها مسلط مى شود آنها مى گويند در اكتشافات اخير ثابت شده كه اشعه مخصوص ايكس (رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى ديگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجيب اينكه اين اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همين دليل براى عكسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خيزد كه بى شباهت به اشعه فوق نيست . ولى از ميان اين تفاسير مناسب تر همان تفسير اول است (البته بنا بر بعضى از اين تفاسير جمله فى ((عمد ممددة )) بيان حالت دوزخ و در بعضى ديگر بيان حال دوزخيان است. ﴿8 سوره همزه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 9 آيه است. محتوى و فضيلت سوره همزة اين سوره كه از سوره هاى مكى است از كسانى سخن مى گويد كه تمام هم خود را متوجه جمع مال كرده ، و تمام ارزشهاى وجودى انسان را در آن خلاصه مى كنند، سپس نسبت به كسانى كه دستشان از آن خالى است به ديده حقارت مى نگرند و آنها را به باد استهزا مى گيرند. اين ثروت اندوزان مستكبر، و خودخواهان حيله گر چنان از باده كبر و غرور مست مى شوند كه از تحقير ديگران و عيب جوئى و استهزا و غيبت آنها لذت مى برند و با آن تفريح مى كنند. و در پايان سوره از سرنوشت دردناك آنها سخن مى گويد كه چگونه به صورت حقارت آميزى در دوزخ پرتاب مى شوند، و آتش سوزان جهنم قبل از هر چيز بر قلب آنها مسلط مى گردد، و روح و جان آنها را كه كانون اين همه كبر و غرور و اين همه شرارت بود به آتش مى كشد، آتشى سوزان و مستمر و طولانى . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة الهمزة اعطى من الاجر عشر حسنات بعدد من استهزاء بمحمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصحابه : هر كس اين سوره را تلاوت كند به عدد هر يك از كسانى كه محمد و يارانش را استهزاء كردند ده حسنه به او داده مى شود. و در حديثى از امام صادق مى خوانيم : هر كس آن را در نماز فريضه اى بخواند فقر از او دور مى شود، روزى به او رو مى آورد، و مرگهاى زشت و بد از او دفع مى گردد. تفسير : واى بر عيبجويان و غيبت كنندگان ! اين سوره با تهديدى كوبنده آغاز مى شود مى فرمايد: واى بر هر عيب جوى مسخره كننده اى ! (ويل لكل همزة لمزة ) آنها كه با نيش زبان و حركات ، دست و چشم و ابرو در پشت سر و پيش ‍ رو، ديگران را استهزاء كرده ، يا عيب جوئى و غيبت مى كنند، يا آنها را هدف تيرهاى طعن و تهم قرار مى دهند. ((همزة )) و ((لمزة )) هر دو صيغه مبالغه است اولى از ماده ((همز)) در اصل به معنى شكستن است و از آنجا كه افراد عيب جو و غيبت كننده شخصيت ديگران را درهم مى شكنند به آنها همزة اطلاق شده . و ((لمزة )) از ماده ((لمز)) (بر وزن رمز) در اصل به معنى غيبت كردن و عيب جوئى نمودن است . در اينكه آيا اين دو واژه به يك معنى است ، و اشاره به غيبت كنندگان و عيب جويان مى كند؟ يا در ميان اين دو فرقى است ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، بعضى آنها را به يك معنى گرفته اند، و بنابراين ذكر اين دو با هم براى تاءكيد است . ولى بعضى گفته اند ((همزه )) به معنى غيبت كننده و ((لمزه )) به معنى عيب جو است . بعضى ديگر ((همزه )) را به معنى كسانى كه با اشارت دست و سر عيب جوئى مى كنند و لمزه را به معنى كسانى كه با زبان اين كار را انجام مى دهند دانسته اند. بعضى اولى را اشاره به عيب جوئى روبرو، و دومى را به عيب جوئى پشت سر مى دانند. بعضى اولى را به معنى عيب جوئى آشكار، و دومى را عيب جوئى پنهان و با اشاره چشم و ابرو شمرده اند. و گاه گفته شده هر دو به معنى كسى است كه مردم را با القاب زشت و زننده ياد مى كند. و بالاخره در سخنى از ابن عباس آمده است كه در تفسير اين دو چنين مى گفت : هم المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الناعتون للناس ‍ بالعيب : آنها كسانى هستند كه سخن چينى مى كنند، و ميان دوستان جدائى مى افكنند، و مردم را با عيوب توصيف مى كنند. گويا ابن عباس اين سخن را از حديثى كه از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده است استفاده كرده ، آنجا كه فرمود: الا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قال : المشاؤ ون بالنميمة ، المفرقون بين الاحبة ، الباغون للبرآء المعايب : آيا شما را از شريرترين افراد خبر دهم ؟ گفتند: آرى اى رسول خدا! فرمود: آنها كه بسيار سخن چينى مى كنند، در ميان دوستان جدائى مى افكنند، و براى افراد پاك و بى گناه در جستجوى عيوبند. ولى از مجموع كلمات ارباب لغت استفاده مى شود كه اين دو واژه به يك معنى است ، و مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه عيب جوئى و غيبت و طعن و استهزاء به وسيله زبان و علائم و اشارات و سخن چينى و بدگوئى را شامل مى شود. به هر حال تعبير به ((ويل )) تهديد شديدى است نسبت به اين گروه ، و اصولا آيات قرآن موضع گيرى سختى در برابر اينگونه افراد نموده ، و تعبيراتى دارد كه درباره هيچ گناهى مانند آن ديده نمى شود، مثلا بعد از آنكه منافقان كوردل را به خاطر سخريه مؤ منان به عذاب اليم تهديد مى كند، مى فرمايد: استغفر لهم او لا تستغفر لهم ان تستغفر لهم سبعين مرة فلن يغفر الله لهم : چه براى آنها استغفار كنى و چه نكنى ، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى خداوند آنها را هرگز نمى بخشد (توبه 80). شبيه همين معنى در باره منافقانى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را استهزا مى كردند در سوره منافقون آيه 5 آمده است . اصولا آبرو و حيثيت اشخاص از نظر اسلام بسيار محترم است ، و هر كارى كه موجب تحقير مردم گردد گناه بزرگى است ، در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : اذل الناس من اهان الناس : ذليل ترين مردم كسى است كه به مردم توهين كند!. شرح بيشترى در اين زمينه ذيل آيه 11 و 12 سوره حجرات (جلد 22 صفحه 177 تا 195) آورده ايم . سپس به سرچشمه اين عمل زشت (عيب جوئى و استهزاء) كه غالبا از كبر و غرور ناشى از ثروت مايه مى گيرد) پرداخته ، مى افزايد: همان كسى كه مال را جمع آورى و شماره كرده بى آنكه حساب مشروع و نامشروع آنرا كند (الذى جمع مالا و عدده ). آنقدر به مال و ثروت علاقه دارد كه پيوسته آنها را مى شمرد، و از برق درهم و دينار، و پولهاى ديگر، لذت مى برد و شادى مى كند. هر درهم و دينارى براى او بتى است ، نه تنها شخصيت خويش كه تمام شخصيتها را در آن خلاصه مى بيند، و طبيعى است كه چنين انسان گمراه و ابلهى مؤ منان فقير را پيوسته به باد سخريه بگيرد. ((عدده )) در اصل از ماده ((عد)) به معنى شمارش است ، بعضى نيز احتمال داده اند كه از ((عده )) (بر وزن غده ) به معنى آماده كردن اين اموال و ذخيره نمودن براى مشكلات و روز مبادا است . بعضى نيز آن را به امساك و نگهدارى تفسير نموده اند. ولى معنى اول از همه ظاهرتر است . به هر حال آيه ناظر به ثروت اندوزانى است كه مال را نه به عنوان يك وسيله بلكه به عنوان يك هدف مى نگرند، و در جمع آورى آن هيچ قيد و شرطى قائل نيستند، از حلال و حرام و تجاوز بر حقوق ديگران ، از طريق شرافتمندانه و يا طرق پست و رذيلانه آن را جمع آورى مى كنند، و آنرا تنها نشانه عظمت و شخصيت مى دانند. آنها مال را براى رفع نيازهاى زندگى نمى خواهند، و به همين دليل هر قدر بر اموالشان افزوده شود حرصشان بيشتر مى گردد، و گرنه مال در حدود معقول و از طرق مشروع نه تنها مذموم نيست ، بلكه در قرآن مجيد گاهى از آن به عنوان ((فضل الله )) تعبير شده ، آنجا كه مى فرمايد: و ابتغوا من فضل الله (جمعه - 10) و در جاى ديگر از آن تعبير به خير مى كند: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية : بر شما مقرر شده كه وقتى مرگ يكى از شما فرا رسد اگر خيرى از خود به يادگار گذارده وصيت كند. چنين مالى مسلما نه مايه طغيان است ، نه وسيله تفاخر، نه بهانه استهزاى ديگران ، اما مالى كه معبود است و هدف نهائى است ، و صاحبان آن را همچون ((قارون )) دعوت به طغيان مى كند ننگ است و ذلت ، و مصيبت است و نكبت ، و مايه دورى از خدا و خلود در آتش دوزخ است . و غالبا جمع آورى كميت زيادى از اين مال جز با آلودگيهاى فراوان ممكن نمى شود. لذا در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع المال الا بخمس خصال : بخل شديد، و امل طويل ، و حرص غالب ، و قطيعة رحم ، و ايثار الدنيا على الاخرة : مال جز با پنج خصلت در يك جا جمع نمى شود: بخل شديد، آرزوهاى دور و دراز، حرص غالب ، قطع رحم ، و مقدم داشتن دنيا بر آخرت . زيرا كسانى كه سخاوتمندند و گرفتار آرزوهاى دور و دراز نيستند مراقب حلال و حرامند، به ارحام خود كمك مى كنند، و غالبا اموال نزد آنها جمع نمى شود، هر چند درآمدشان زياد باشد. در آيه بعد مى افزايد: اين انسان زراندوز و مال پرست گمان مى كند اموالش سبب جاودانگى او است (يحسب ان ماله اخلده ). جالب اينكه ((اخلد)) در اينجا به صورت فعل ماضى آمده ، يعنى او گمان مى كند اموالش او را به صورت يك موجود جاودانه در آورده است ، نه مرگ مى تواند به سراغ او آيد، نه بيماريها و حوادث جهان مشكلى براى او ايجاد مى كند، چرا كه مشكل گشا در نظرش تنها مال و ثروت است و اين مشكل گشا را در دست دارد. چه پندار غلط و خيال خامى ؟ اموالى كه آنقدر در اختيار قارون بود كه كليد گنجهايش را چندين مرد زورمند به زحمت برمى داشت ، ولى به هنگام حمله عذاب الهى نتوانستند مرگ او را ساعتى به تاءخير اندازند، و خداوند او و گنجهايش را در يك لحظه با يك زمين لرزه مختصر در زمين فرو برد: فخسفنا به و بداره الارض (قصص - 81). اموالى كه نمونه كاملش در دست فراعنه مصر بود، ولى به مصداق كم تركوا من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها فاكهين : چه بسيار باغها و چشمه ها از خود به جاى گذاشتند و زراعتها و قصرهاى جالب و گرانقيمت و نعمتهاى فراوان ديگر كه در آن متنعم بودند (دخان - 25 تا 27) ولى همه اينها به آسانى در عرض ساعتى به ديگران رسيد: كذلك و اورثناها قوما آخرين (دخان - 28). و لذا در قيامت كه پرده ها كنار مى رود آنها به اشتباه بزرگشان پى مى برند و فريادشان بلند مى شود: ما اغنى عنى ماليه هلك عنى سلطانيه : مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، قدرت من نيز از دست رفت (حاقه - 28 و 29). اصولا انسان از فنا و نيستى متنفر است ، و طرفدار خلود و جاودانگى است ، و همين علاقه درونى به ما در مباحث معاد كمك مى كند كه بدانيم انسان براى جاودانگى آفريده شده است ، و الا غريزه عشق به جاودانگى در او نبود. ولى اين انسان مغرور و خودخواه و دنياپرست گاه جاودانگى خود را در امورى مى بيند كه درست مايه فنا و نيستى او است ، فى المثل مال و مقام را كه غالبا دشمنان بقاى او هستند وسيله جاودانگى مى شمرد. از اين بيان روشن شد كه پندار جاودانگى به وسيله مال دليلى براى جمع مال ، و جمع مال نيز عاملى براى استهزاء و سخريه ديگران در نظر اين كوردلان محسوب مى شود. قرآن در پاسخ اين گروه مى فرمايد: چنان نيست كه او مى پندارد (كلا). بلكه به زودى با كمال ذلت و حقارت در آتشى خرد كننده پرتاب مى شود! (لينبذن فى الحطمة ). بعد ((حطمة )) را چنين تفسير مى كند: و تو چه مى دانى حطمه چيست ؟! (و ما ادراك ما الحطمة ). آتش برافروخته الهى است (نار الله الموقدة ). آتشى كه از دلها سرمى زند و نخستين جرقه هايش در قلوب ظاهر مى شود! (التى تطلع على الافئدة ). ((لينبذن )) از ماده ((نبذ)) (بر وزن سبز) به گفته راغب در ((مفردات )) در اصل به معنى دور انداختن چيزى به خاطر حقارت و بى ارزشى آن است . يعنى خداوند، اين مغروران خودخواه خود برتربين را در آن روز به صورت موجوداتى ذليل و بى ارزش در آتش دوزخ پرتاب مى كند، تا نتيجه كبر و غرور خود را ببينند. ((حطمه )) صيغه مبالغه از ماده حطم به معنى درهم شكستن چيزى است ، و اين نشان مى دهد كه آتش سوزان دوزخ به شدت اعضاى آنها را درهم مى شكند، ولى از بعضى از روايات استفاده مى شود كه ((حطمه )) نام تمام جهنم نيست بلكه نام بخش فوق العاده سوزانى از آن است . فهم اين معنى كه آتش به جاى سوزاندن ، اعضا را درهم بشكند شايد در گذشته مشكل بود، ولى امروز كه مساءله شدت تاءثير امواج انفجار بر همه ما واضح شده كه چگونه ممكن است امواج ناشى از يك انفجار مهيب نه تنها انسانها بلكه ميله هاى محكم آهن و ستونهاى عظيم ساختمانها را درهم بشكند مطلب عجيبى نيست . تعبير به ((نارالله )) (آتش الهى ) دليل بر عظمت آن است و تعبير به ((موقدة )) دليل بر فروزان بودن هميشگى آن است . عجيب اينكه اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى دنيا كه نخست پوست را مى سوزاند و سپس به داخل نفوذ مى كند، اول بر دلها شراره مى زند، و درون را مى سوزاند، نخست قلب را، و بعد مغز و استخوان را، و سپس به خارج سرايت مى كند. اين چه آتشى است كه اولين جرقه هايش بر دل آدمى ظاهر مى شود؟ اين چه آتشى است كه درون را قبل از برون مى سوزاند؟ همه چيز قيامت عجيب است و با اين جهان تفاوت بسيار دارد، حتى درگيرى آتش ‍ سوزانش !. چرا چنين نباشد؟ در حالى كه قلبهاى آنها كانون كفر و كبر و غرور بود و مركز حب دنيا و ثروت و مال . چرا آتش قهر و غضب الهى قبل از هر چيز بر قلوب آنها مسلط نشود در حالى كه آنها دل مؤ منان را در اين دنيا با سخريه ها و عيب جوئى و غيبت و تحقير سوزاندند، عدالت الهى ايجاب مى كند كه آنها كيفرى همانند اعمالشان را ببينند. در آخرين آيات اين سوره مى فرمايد: اين آتش سوزان بر آنها به صورت دربسته است ! (انها عليهم مؤ صدة ). ((مؤ صده )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، و لذا به اطاقكهائى كه در درون كوه ها. براى جمع اموال بوجود مى آورند ((وصيد)) مى گفتند. در حقيقت همانگونه كه آنها اموال خود را در گاوصندوقها و مخازن در بسته نگاه مى داشتند خداوند هم آنها را در عذاب در بسته دوزخ كه راه خلاص و نجاتى از آن نيست زندانى مى كند!. و سرانجام مى گويد: ((آنها در ستونهاى كشيده و طولانى قرار خواهند داشت )) (فى عمد ممددة ) ((عمد)) جمع ((عمود)) به معنى ستون يا هر شى ء طولانى مانند قطعات چوب و آهن است ، و ((ممددة )) به معنى كشيده و طويل است . جمعى از مفسران اين تعبير را اشاره به ميخهاى عظيم آهنين دانسته اند كه درهاى جهنم محكم با آنها بسته مى شود، به گونهاى كه راه خروج مطلقا از آن وجود ندارد، و بنابر اين تاءكيدى است بر آيه قبل كه مى گويد درهاى جهنم را بر آنها مى بندند و از هر طرف محصورند. بعضى نيز آن را اشاره به نوعى از وسائل عذاب و مجازات دانسته اند، شبيه چيزى كه در ميان ما به ((كند و زنجير)) معروف است ، و آن قطعه چوب يا آهن سنگينى است كه دو فرورفتگى در آن به اندازه مچ پاها وجود دارد، پا را در آن مى نهادند، و با ميل هاى روى آن را گرفته و قفل مى كردند، به طورى كه شخص قدرت بر حركت نداشت ، و اين جزاى شكنجه هاى آنها نسبت به مردم بى گناه در اين دنيا است . بعضى نيز تفسير سومى به كمك اكتشافات اخير براى آن ذكر كرده اند، و آن اين كه شعله هاى سوزان جهنم به صورت ستونهاى كشيده و طولانى بر آنها مسلط مى شود آنها مى گويند در اكتشافات اخير ثابت شده كه اشعه مخصوص ايكس (رونتگن ) بر خلاف اشعه هاى ديگر كه به صورت مخروطى پخش مى شود به صورت استوانه اى درست همچون ستون منتشر مى گردد، و عجيب اينكه اين اشعه در تمام وجود انسان نفوذ مى كند، و حتى بر قلب مسلط مى شود، و به همين دليل براى عكسبردارى از اعضاى داخلى از آن استفاده مى كنند، معلوم مى شود اشعه اى از آتش سوزان جهنم برمى خيزد كه بى شباهت به اشعه فوق نيست . ولى از ميان اين تفاسير مناسب تر همان تفسير اول است (البته بنا بر بعضى از اين تفاسير جمله فى ((عمد ممددة )) بيان حالت دوزخ و در بعضى ديگر بيان حال دوزخيان است. ﴿9 سوره فيل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فيل اين سوره چنانكه از نامش پيدا است اشاره به داستان تاريخى معروفى مى كند كه در سال تولد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واقع شده ، و خداوند خانه كعبه را از شر لشكر عظيم كفارى كه از سرزمين يمن سوار بر فيل آمده بودند حفظ كرد. اين سوره يادآور آن داستان عجيب است كه بسيارى از مردم مكه آن را به خاطر داشتند، زيرا در گذشته نزديكى واقع شده بود. يادآورى اين داستان هشدارى است به كفار مغرور و لجوج كه بدانند در برابر قدرت خدا كمترين قدرتى ندارند، خداوندى كه لشكر عظيم فيل را با آن پرندگان كوچك ، و آن سنگريزه هاى نيمبند (حجارة من سجيل ) در هم كوبيد قدرت دارد كه اين مستكبران لجوج را نيز مجازات كند. نه قدرت آنها عظيم تر از قدرت ابرهه بود، و نه لشكر و نفرات آنها هرگز به آن حد مى رسيد، يعنى شما كه اين ماجرا را با چشم خود ديديد چرا از مركب غرور پائين نمى آييد؟! در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : هر كسى سوره فيل را در نماز واجب بخواند در قيامت هر كوه و زمين هموار و كلوخى براى او شهادت مى دهد كه او او نمازگزاران است ، و منادى صدا مى زند در باره بنده من راست گفتيد، شهادت شما را به سود يا زيان او مى پذيرم بنده ام را بدون حساب داخل بهشت كنيد او كسى است كه من وى را دوست دارم و عملش را نيز دوست دارم . <1> بديهى است اين همه فضيلت و ثواب و پاداش عظيم از آن كسى است كه با خواندن اين آيات از مركب غرور پياده شود و در طريق رضاى حق گام بردارد. تفسير : با ابرهه گو كز پى تعجيل نيايد! در نخستين آيه اين سوره پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته مى فرمايد: آيا نديدى پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟ (ا لم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل ). آنها با آن همه لشگر و قدرت آمده بودند تا خانه خدا را ويران سازند، و خداوند با لشگرى به ظاهر بسيار كوچك و ناچيز، آنها را درهم كوبيد، فيلها را با پرنده هاى كوچك و سلاحهاى پيشرفته آن روز را با سنگريزه سجيل از كار انداخت ، تا ضعف و ناتوانى اين انسان مغرور و خيره سر را در برابر قدرت الهى ظاهر و آشكار سازد. تعبير به ا لم تر (آيا نديدى ؟) با اينكه اين حادثه زمانى رخ داد كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ديده به جهان نگشوده بود، و يا مقارن تولد آن حضرت بود به خاطر آن است كه حادثه مزبور بسيار نزديك به عصر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود و بعلاوه بقدرى مشهور و معروف و متواتر بود كه گوئى پيغمبر با چشم مباركش آن را مشاهده كرده بود، و جمعى از معاصران پيامبر مسلما آن را با چشم خود ديده بودند. تعبير به ((اصحاب الفيل )) به خاطر همان چند فيلى است كه آنها با خود از يمن آورده بودند، تا مخالفان را مرعوب ساخته و شترها و اسبها از مشاهده آن رم كنند و در ميدان جنگ نمانند. <5> سپس مى افزايد: آيا خداوند نقشه آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟! (ا لم يجعل كيدهم فى تضليل ). آنها قصد داشتند خانه كعبه را خراب كنند، به اين اميد كه به كليساى يمن مركزيت بخشند، و تمام قبائل عرب را متوجه آنجا سازند، اما آنها نه تنها به مقصد خود نرسيدند، بلكه اين ماجرا كه آوازه اش در تمام جزيره عربستان پيچيد بر عظمت مكه و خانه كعبه افزود، و در دلهاى مشتاقان را بيش از پيش متوجه آن ساخت و به آن ديار امنيت بيشترى بخشيد. و منظور از تضليل كه همان گمراه ساختن است اين است كه آنها هرگز به هدف خود نرسيدند. سپس بر شرح اين ماجرا پرداخته ، مى فرمايد: ((خداوند پرندگانى را گروه گروه بر سر آنها فرستاد)) (و ارسل عليهم طيرا ابابيل ). ((ابابيل )) بر خلاف آنچه در زبانهاى مشهور است نام آن پرنده نبود، بلكه معنى وصفى دارد، بعضى آن را به معنى جماعات متفرقه دانسته اند، به اين معنى كه پرندگان مزبور ((گروه ، گروه )) از هر طرف به سوى لشكر فيل آمدند. اين كلمه معنى جمعى دارد كه بعضى مفرد آن را ابابله به معنى گروهى از پرندگان يا اسبها و شتران دانسته اند، و بعضى مى گويند جمعى است كه مفرد از جنس خود ندارد. به هر حال ((طير)) در اينجا معنى جمعى دارد و اين دو واژه طير و ابابيل مجموعا به معنى پرندگان گروه گروه است (نه اينكه ابابيل نام آن پرندگان باشد). در اينكه اين پرنده چه پرنده اى بوده است ؟ همانطور كه در شرح داستان آورده ايم مشهور اين است پرندگانى شبيه به پرستو و چلچله بودند كه از طريق درياى احمر برخاستند و به سراغ لشگر فيل آمدند. در آيه بعد مى افزايد: ((اين پرندگان آن لشگر را با سنگهاى كوچكى از سجيل (گلهاى متحجر) هدف قرار مى دادند)) (ترميهم بحجارة من سجيل ). <6> و چنانكه در شرح اين ماجرا از تواريخ و تفاسير و روايات نقل كرديم هر يك از اين پرندگان كوچك سه سنگريزه به اندازه نخود يا كوچكتر با خود داشتند، كه يكى را با منقار و دو تا را با پاهاى خويش حمل مى كردند، و اين سنگهاى كوچك بر هر كس فرود مى آمد او را از هم متلاشى مى ساخت ! چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: آنها را مانند كاه خورده شده قرار داد! (فجعلهم كعصف ماكول ). ((عصف )) (بر وزن حذف ) به معنى برگهائى است كه بر ساقه زراعت است و سپس خشكيده و كوبيده شده است ، و به تعبيرى ديگر به معنى ((كاه )) است ، و بعضى آن را به معنى پوسته گندم هنگامى كه در خوشه است تفسير كرده اند. و در اينجا مناسب همان معنى اول است . تعبير به ((ماءكول )) اشاره به آن است كه اين كاه در زير دندانهاى حيوان بار ديگر كوبيده شده ، و كاملا از هم متلاشى گشته ، سپس معده حيوان نيز آن را براى سومين بار خرد كرده است ، و اين نشان مى دهد كه سنگ ريزه ها بر هر كس فرو مى افتاد او را كاملا از هم متلاشى مى كرد! اين تعبير علاوه بر اينكه دليل بر شدت متلاشى شدن آنها است اشارهاى به بى ارزش بودن و ضعف و ناتوانى اين گروه و جمعيت طغيانگر و مستكبر و ظاهرا نيرومند است . ﴿1 سوره فيل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فيل اين سوره چنانكه از نامش پيدا است اشاره به داستان تاريخى معروفى مى كند كه در سال تولد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واقع شده ، و خداوند خانه كعبه را از شر لشكر عظيم كفارى كه از سرزمين يمن سوار بر فيل آمده بودند حفظ كرد. اين سوره يادآور آن داستان عجيب است كه بسيارى از مردم مكه آن را به خاطر داشتند، زيرا در گذشته نزديكى واقع شده بود. يادآورى اين داستان هشدارى است به كفار مغرور و لجوج كه بدانند در برابر قدرت خدا كمترين قدرتى ندارند، خداوندى كه لشكر عظيم فيل را با آن پرندگان كوچك ، و آن سنگريزه هاى نيمبند (حجارة من سجيل ) در هم كوبيد قدرت دارد كه اين مستكبران لجوج را نيز مجازات كند. نه قدرت آنها عظيم تر از قدرت ابرهه بود، و نه لشكر و نفرات آنها هرگز به آن حد مى رسيد، يعنى شما كه اين ماجرا را با چشم خود ديديد چرا از مركب غرور پائين نمى آييد؟! در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : هر كسى سوره فيل را در نماز واجب بخواند در قيامت هر كوه و زمين هموار و كلوخى براى او شهادت مى دهد كه او او نمازگزاران است ، و منادى صدا مى زند در باره بنده من راست گفتيد، شهادت شما را به سود يا زيان او مى پذيرم بنده ام را بدون حساب داخل بهشت كنيد او كسى است كه من وى را دوست دارم و عملش را نيز دوست دارم . بديهى است اين همه فضيلت و ثواب و پاداش عظيم از آن كسى است كه با خواندن اين آيات از مركب غرور پياده شود و در طريق رضاى حق گام بردارد. تفسير : با ابرهه گو كز پى تعجيل نيايد! در نخستين آيه اين سوره پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته مى فرمايد: آيا نديدى پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟ (ا لم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل ). آنها با آن همه لشگر و قدرت آمده بودند تا خانه خدا را ويران سازند، و خداوند با لشگرى به ظاهر بسيار كوچك و ناچيز، آنها را درهم كوبيد، فيلها را با پرنده هاى كوچك و سلاحهاى پيشرفته آن روز را با سنگريزه سجيل از كار انداخت ، تا ضعف و ناتوانى اين انسان مغرور و خيره سر را در برابر قدرت الهى ظاهر و آشكار سازد. تعبير به ا لم تر (آيا نديدى ؟) با اينكه اين حادثه زمانى رخ داد كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ديده به جهان نگشوده بود، و يا مقارن تولد آن حضرت بود به خاطر آن است كه حادثه مزبور بسيار نزديك به عصر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود و بعلاوه بقدرى مشهور و معروف و متواتر بود كه گوئى پيغمبر با چشم مباركش آن را مشاهده كرده بود، و جمعى از معاصران پيامبر مسلما آن را با چشم خود ديده بودند. تعبير به ((اصحاب الفيل )) به خاطر همان چند فيلى است كه آنها با خود از يمن آورده بودند، تا مخالفان را مرعوب ساخته و شترها و اسبها از مشاهده آن رم كنند و در ميدان جنگ نمانند. سپس مى افزايد: آيا خداوند نقشه آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟! (ا لم يجعل كيدهم فى تضليل ). آنها قصد داشتند خانه كعبه را خراب كنند، به اين اميد كه به كليساى يمن مركزيت بخشند، و تمام قبائل عرب را متوجه آنجا سازند، اما آنها نه تنها به مقصد خود نرسيدند، بلكه اين ماجرا كه آوازه اش در تمام جزيره عربستان پيچيد بر عظمت مكه و خانه كعبه افزود، و در دلهاى مشتاقان را بيش از پيش متوجه آن ساخت و به آن ديار امنيت بيشترى بخشيد. و منظور از تضليل كه همان گمراه ساختن است اين است كه آنها هرگز به هدف خود نرسيدند. سپس بر شرح اين ماجرا پرداخته ، مى فرمايد: ((خداوند پرندگانى را گروه گروه بر سر آنها فرستاد)) (و ارسل عليهم طيرا ابابيل ). ((ابابيل )) بر خلاف آنچه در زبانهاى مشهور است نام آن پرنده نبود، بلكه معنى وصفى دارد، بعضى آن را به معنى جماعات متفرقه دانسته اند، به اين معنى كه پرندگان مزبور ((گروه ، گروه )) از هر طرف به سوى لشكر فيل آمدند. اين كلمه معنى جمعى دارد كه بعضى مفرد آن را ابابله به معنى گروهى از پرندگان يا اسبها و شتران دانسته اند، و بعضى مى گويند جمعى است كه مفرد از جنس خود ندارد. به هر حال ((طير)) در اينجا معنى جمعى دارد و اين دو واژه طير و ابابيل مجموعا به معنى پرندگان گروه گروه است (نه اينكه ابابيل نام آن پرندگان باشد). در اينكه اين پرنده چه پرنده اى بوده است ؟ همانطور كه در شرح داستان آورده ايم مشهور اين است پرندگانى شبيه به پرستو و چلچله بودند كه از طريق درياى احمر برخاستند و به سراغ لشگر فيل آمدند. در آيه بعد مى افزايد: ((اين پرندگان آن لشگر را با سنگهاى كوچكى از سجيل (گلهاى متحجر) هدف قرار مى دادند)) (ترميهم بحجارة من سجيل ). و چنانكه در شرح اين ماجرا از تواريخ و تفاسير و روايات نقل كرديم هر يك از اين پرندگان كوچك سه سنگريزه به اندازه نخود يا كوچكتر با خود داشتند، كه يكى را با منقار و دو تا را با پاهاى خويش حمل مى كردند، و اين سنگهاى كوچك بر هر كس فرود مى آمد او را از هم متلاشى مى ساخت ! چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: آنها را مانند كاه خورده شده قرار داد! (فجعلهم كعصف ماكول ). ((عصف )) (بر وزن حذف ) به معنى برگهائى است كه بر ساقه زراعت است و سپس خشكيده و كوبيده شده است ، و به تعبيرى ديگر به معنى ((كاه )) است ، و بعضى آن را به معنى پوسته گندم هنگامى كه در خوشه است تفسير كرده اند. و در اينجا مناسب همان معنى اول است . تعبير به ((ماءكول )) اشاره به آن است كه اين كاه در زير دندانهاى حيوان بار ديگر كوبيده شده ، و كاملا از هم متلاشى گشته ، سپس معده حيوان نيز آن را براى سومين بار خرد كرده است ، و اين نشان مى دهد كه سنگ ريزه ها بر هر كس فرو مى افتاد او را كاملا از هم متلاشى مى كرد! اين تعبير علاوه بر اينكه دليل بر شدت متلاشى شدن آنها است اشارهاى به بى ارزش بودن و ضعف و ناتوانى اين گروه و جمعيت طغيانگر و مستكبر و ظاهرا نيرومند است . ﴿2 سوره فيل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فيل اين سوره چنانكه از نامش پيدا است اشاره به داستان تاريخى معروفى مى كند كه در سال تولد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واقع شده ، و خداوند خانه كعبه را از شر لشكر عظيم كفارى كه از سرزمين يمن سوار بر فيل آمده بودند حفظ كرد. اين سوره يادآور آن داستان عجيب است كه بسيارى از مردم مكه آن را به خاطر داشتند، زيرا در گذشته نزديكى واقع شده بود. يادآورى اين داستان هشدارى است به كفار مغرور و لجوج كه بدانند در برابر قدرت خدا كمترين قدرتى ندارند، خداوندى كه لشكر عظيم فيل را با آن پرندگان كوچك ، و آن سنگريزه هاى نيمبند (حجارة من سجيل ) در هم كوبيد قدرت دارد كه اين مستكبران لجوج را نيز مجازات كند. نه قدرت آنها عظيم تر از قدرت ابرهه بود، و نه لشكر و نفرات آنها هرگز به آن حد مى رسيد، يعنى شما كه اين ماجرا را با چشم خود ديديد چرا از مركب غرور پائين نمى آييد؟! در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : هر كسى سوره فيل را در نماز واجب بخواند در قيامت هر كوه و زمين هموار و كلوخى براى او شهادت مى دهد كه او او نمازگزاران است ، و منادى صدا مى زند در باره بنده من راست گفتيد، شهادت شما را به سود يا زيان او مى پذيرم بنده ام را بدون حساب داخل بهشت كنيد او كسى است كه من وى را دوست دارم و عملش را نيز دوست دارم . بديهى است اين همه فضيلت و ثواب و پاداش عظيم از آن كسى است كه با خواندن اين آيات از مركب غرور پياده شود و در طريق رضاى حق گام بردارد. تفسير : با ابرهه گو كز پى تعجيل نيايد! در نخستين آيه اين سوره پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته مى فرمايد: آيا نديدى پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟ (ا لم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل ). آنها با آن همه لشگر و قدرت آمده بودند تا خانه خدا را ويران سازند، و خداوند با لشگرى به ظاهر بسيار كوچك و ناچيز، آنها را درهم كوبيد، فيلها را با پرنده هاى كوچك و سلاحهاى پيشرفته آن روز را با سنگريزه سجيل از كار انداخت ، تا ضعف و ناتوانى اين انسان مغرور و خيره سر را در برابر قدرت الهى ظاهر و آشكار سازد. تعبير به ا لم تر (آيا نديدى ؟) با اينكه اين حادثه زمانى رخ داد كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ديده به جهان نگشوده بود، و يا مقارن تولد آن حضرت بود به خاطر آن است كه حادثه مزبور بسيار نزديك به عصر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود و بعلاوه بقدرى مشهور و معروف و متواتر بود كه گوئى پيغمبر با چشم مباركش آن را مشاهده كرده بود، و جمعى از معاصران پيامبر مسلما آن را با چشم خود ديده بودند. تعبير به ((اصحاب الفيل )) به خاطر همان چند فيلى است كه آنها با خود از يمن آورده بودند، تا مخالفان را مرعوب ساخته و شترها و اسبها از مشاهده آن رم كنند و در ميدان جنگ نمانند. سپس مى افزايد: آيا خداوند نقشه آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟! (ا لم يجعل كيدهم فى تضليل ). آنها قصد داشتند خانه كعبه را خراب كنند، به اين اميد كه به كليساى يمن مركزيت بخشند، و تمام قبائل عرب را متوجه آنجا سازند، اما آنها نه تنها به مقصد خود نرسيدند، بلكه اين ماجرا كه آوازه اش در تمام جزيره عربستان پيچيد بر عظمت مكه و خانه كعبه افزود، و در دلهاى مشتاقان را بيش از پيش متوجه آن ساخت و به آن ديار امنيت بيشترى بخشيد. و منظور از تضليل كه همان گمراه ساختن است اين است كه آنها هرگز به هدف خود نرسيدند. سپس بر شرح اين ماجرا پرداخته ، مى فرمايد: ((خداوند پرندگانى را گروه گروه بر سر آنها فرستاد)) (و ارسل عليهم طيرا ابابيل ). ((ابابيل )) بر خلاف آنچه در زبانهاى مشهور است نام آن پرنده نبود، بلكه معنى وصفى دارد، بعضى آن را به معنى جماعات متفرقه دانسته اند، به اين معنى كه پرندگان مزبور ((گروه ، گروه )) از هر طرف به سوى لشكر فيل آمدند. اين كلمه معنى جمعى دارد كه بعضى مفرد آن را ابابله به معنى گروهى از پرندگان يا اسبها و شتران دانسته اند، و بعضى مى گويند جمعى است كه مفرد از جنس خود ندارد. به هر حال ((طير)) در اينجا معنى جمعى دارد و اين دو واژه طير و ابابيل مجموعا به معنى پرندگان گروه گروه است (نه اينكه ابابيل نام آن پرندگان باشد). در اينكه اين پرنده چه پرنده اى بوده است ؟ همانطور كه در شرح داستان آورده ايم مشهور اين است پرندگانى شبيه به پرستو و چلچله بودند كه از طريق درياى احمر برخاستند و به سراغ لشگر فيل آمدند. در آيه بعد مى افزايد: ((اين پرندگان آن لشگر را با سنگهاى كوچكى از سجيل (گلهاى متحجر) هدف قرار مى دادند)) (ترميهم بحجارة من سجيل ). و چنانكه در شرح اين ماجرا از تواريخ و تفاسير و روايات نقل كرديم هر يك از اين پرندگان كوچك سه سنگريزه به اندازه نخود يا كوچكتر با خود داشتند، كه يكى را با منقار و دو تا را با پاهاى خويش حمل مى كردند، و اين سنگهاى كوچك بر هر كس فرود مى آمد او را از هم متلاشى مى ساخت ! چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: آنها را مانند كاه خورده شده قرار داد! (فجعلهم كعصف ماكول ). ((عصف )) (بر وزن حذف ) به معنى برگهائى است كه بر ساقه زراعت است و سپس خشكيده و كوبيده شده است ، و به تعبيرى ديگر به معنى ((كاه )) است ، و بعضى آن را به معنى پوسته گندم هنگامى كه در خوشه است تفسير كرده اند. و در اينجا مناسب همان معنى اول است . تعبير به ((ماءكول )) اشاره به آن است كه اين كاه در زير دندانهاى حيوان بار ديگر كوبيده شده ، و كاملا از هم متلاشى گشته ، سپس معده حيوان نيز آن را براى سومين بار خرد كرده است ، و اين نشان مى دهد كه سنگ ريزه ها بر هر كس فرو مى افتاد او را كاملا از هم متلاشى مى كرد! اين تعبير علاوه بر اينكه دليل بر شدت متلاشى شدن آنها است اشارهاى به بى ارزش بودن و ضعف و ناتوانى اين گروه و جمعيت طغيانگر و مستكبر و ظاهرا نيرومند است . ﴿3 سوره فيل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فيل اين سوره چنانكه از نامش پيدا است اشاره به داستان تاريخى معروفى مى كند كه در سال تولد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واقع شده ، و خداوند خانه كعبه را از شر لشكر عظيم كفارى كه از سرزمين يمن سوار بر فيل آمده بودند حفظ كرد. اين سوره يادآور آن داستان عجيب است كه بسيارى از مردم مكه آن را به خاطر داشتند، زيرا در گذشته نزديكى واقع شده بود. يادآورى اين داستان هشدارى است به كفار مغرور و لجوج كه بدانند در برابر قدرت خدا كمترين قدرتى ندارند، خداوندى كه لشكر عظيم فيل را با آن پرندگان كوچك ، و آن سنگريزه هاى نيمبند (حجارة من سجيل ) در هم كوبيد قدرت دارد كه اين مستكبران لجوج را نيز مجازات كند. نه قدرت آنها عظيم تر از قدرت ابرهه بود، و نه لشكر و نفرات آنها هرگز به آن حد مى رسيد، يعنى شما كه اين ماجرا را با چشم خود ديديد چرا از مركب غرور پائين نمى آييد؟! در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : هر كسى سوره فيل را در نماز واجب بخواند در قيامت هر كوه و زمين هموار و كلوخى براى او شهادت مى دهد كه او او نمازگزاران است ، و منادى صدا مى زند در باره بنده من راست گفتيد، شهادت شما را به سود يا زيان او مى پذيرم بنده ام را بدون حساب داخل بهشت كنيد او كسى است كه من وى را دوست دارم و عملش را نيز دوست دارم . بديهى است اين همه فضيلت و ثواب و پاداش عظيم از آن كسى است كه با خواندن اين آيات از مركب غرور پياده شود و در طريق رضاى حق گام بردارد. تفسير : با ابرهه گو كز پى تعجيل نيايد! در نخستين آيه اين سوره پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته مى فرمايد: آيا نديدى پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟ (ا لم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل ). آنها با آن همه لشگر و قدرت آمده بودند تا خانه خدا را ويران سازند، و خداوند با لشگرى به ظاهر بسيار كوچك و ناچيز، آنها را درهم كوبيد، فيلها را با پرنده هاى كوچك و سلاحهاى پيشرفته آن روز را با سنگريزه سجيل از كار انداخت ، تا ضعف و ناتوانى اين انسان مغرور و خيره سر را در برابر قدرت الهى ظاهر و آشكار سازد. تعبير به ا لم تر (آيا نديدى ؟) با اينكه اين حادثه زمانى رخ داد كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ديده به جهان نگشوده بود، و يا مقارن تولد آن حضرت بود به خاطر آن است كه حادثه مزبور بسيار نزديك به عصر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود و بعلاوه بقدرى مشهور و معروف و متواتر بود كه گوئى پيغمبر با چشم مباركش آن را مشاهده كرده بود، و جمعى از معاصران پيامبر مسلما آن را با چشم خود ديده بودند. تعبير به ((اصحاب الفيل )) به خاطر همان چند فيلى است كه آنها با خود از يمن آورده بودند، تا مخالفان را مرعوب ساخته و شترها و اسبها از مشاهده آن رم كنند و در ميدان جنگ نمانند. سپس مى افزايد: آيا خداوند نقشه آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟! (ا لم يجعل كيدهم فى تضليل ). آنها قصد داشتند خانه كعبه را خراب كنند، به اين اميد كه به كليساى يمن مركزيت بخشند، و تمام قبائل عرب را متوجه آنجا سازند، اما آنها نه تنها به مقصد خود نرسيدند، بلكه اين ماجرا كه آوازه اش در تمام جزيره عربستان پيچيد بر عظمت مكه و خانه كعبه افزود، و در دلهاى مشتاقان را بيش از پيش متوجه آن ساخت و به آن ديار امنيت بيشترى بخشيد. و منظور از تضليل كه همان گمراه ساختن است اين است كه آنها هرگز به هدف خود نرسيدند. سپس بر شرح اين ماجرا پرداخته ، مى فرمايد: ((خداوند پرندگانى را گروه گروه بر سر آنها فرستاد)) (و ارسل عليهم طيرا ابابيل ). ((ابابيل )) بر خلاف آنچه در زبانهاى مشهور است نام آن پرنده نبود، بلكه معنى وصفى دارد، بعضى آن را به معنى جماعات متفرقه دانسته اند، به اين معنى كه پرندگان مزبور ((گروه ، گروه )) از هر طرف به سوى لشكر فيل آمدند. اين كلمه معنى جمعى دارد كه بعضى مفرد آن را ابابله به معنى گروهى از پرندگان يا اسبها و شتران دانسته اند، و بعضى مى گويند جمعى است كه مفرد از جنس خود ندارد. به هر حال ((طير)) در اينجا معنى جمعى دارد و اين دو واژه طير و ابابيل مجموعا به معنى پرندگان گروه گروه است (نه اينكه ابابيل نام آن پرندگان باشد). در اينكه اين پرنده چه پرنده اى بوده است ؟ همانطور كه در شرح داستان آورده ايم مشهور اين است پرندگانى شبيه به پرستو و چلچله بودند كه از طريق درياى احمر برخاستند و به سراغ لشگر فيل آمدند. در آيه بعد مى افزايد: ((اين پرندگان آن لشگر را با سنگهاى كوچكى از سجيل (گلهاى متحجر) هدف قرار مى دادند)) (ترميهم بحجارة من سجيل ). و چنانكه در شرح اين ماجرا از تواريخ و تفاسير و روايات نقل كرديم هر يك از اين پرندگان كوچك سه سنگريزه به اندازه نخود يا كوچكتر با خود داشتند، كه يكى را با منقار و دو تا را با پاهاى خويش حمل مى كردند، و اين سنگهاى كوچك بر هر كس فرود مى آمد او را از هم متلاشى مى ساخت ! چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: آنها را مانند كاه خورده شده قرار داد! (فجعلهم كعصف ماكول ). ((عصف )) (بر وزن حذف ) به معنى برگهائى است كه بر ساقه زراعت است و سپس خشكيده و كوبيده شده است ، و به تعبيرى ديگر به معنى ((كاه )) است ، و بعضى آن را به معنى پوسته گندم هنگامى كه در خوشه است تفسير كرده اند. و در اينجا مناسب همان معنى اول است . تعبير به ((ماءكول )) اشاره به آن است كه اين كاه در زير دندانهاى حيوان بار ديگر كوبيده شده ، و كاملا از هم متلاشى گشته ، سپس معده حيوان نيز آن را براى سومين بار خرد كرده است ، و اين نشان مى دهد كه سنگ ريزه ها بر هر كس فرو مى افتاد او را كاملا از هم متلاشى مى كرد! اين تعبير علاوه بر اينكه دليل بر شدت متلاشى شدن آنها است اشارهاى به بى ارزش بودن و ضعف و ناتوانى اين گروه و جمعيت طغيانگر و مستكبر و ظاهرا نيرومند است . ﴿4 سوره فيل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 5 آيه است. محتوى و فضيلت سوره فيل اين سوره چنانكه از نامش پيدا است اشاره به داستان تاريخى معروفى مى كند كه در سال تولد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واقع شده ، و خداوند خانه كعبه را از شر لشكر عظيم كفارى كه از سرزمين يمن سوار بر فيل آمده بودند حفظ كرد. اين سوره يادآور آن داستان عجيب است كه بسيارى از مردم مكه آن را به خاطر داشتند، زيرا در گذشته نزديكى واقع شده بود. يادآورى اين داستان هشدارى است به كفار مغرور و لجوج كه بدانند در برابر قدرت خدا كمترين قدرتى ندارند، خداوندى كه لشكر عظيم فيل را با آن پرندگان كوچك ، و آن سنگريزه هاى نيمبند (حجارة من سجيل ) در هم كوبيد قدرت دارد كه اين مستكبران لجوج را نيز مجازات كند. نه قدرت آنها عظيم تر از قدرت ابرهه بود، و نه لشكر و نفرات آنها هرگز به آن حد مى رسيد، يعنى شما كه اين ماجرا را با چشم خود ديديد چرا از مركب غرور پائين نمى آييد؟! در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است : هر كسى سوره فيل را در نماز واجب بخواند در قيامت هر كوه و زمين هموار و كلوخى براى او شهادت مى دهد كه او او نمازگزاران است ، و منادى صدا مى زند در باره بنده من راست گفتيد، شهادت شما را به سود يا زيان او مى پذيرم بنده ام را بدون حساب داخل بهشت كنيد او كسى است كه من وى را دوست دارم و عملش را نيز دوست دارم . بديهى است اين همه فضيلت و ثواب و پاداش عظيم از آن كسى است كه با خواندن اين آيات از مركب غرور پياده شود و در طريق رضاى حق گام بردارد. تفسير : با ابرهه گو كز پى تعجيل نيايد! در نخستين آيه اين سوره پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته مى فرمايد: آيا نديدى پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟ (ا لم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل ). آنها با آن همه لشگر و قدرت آمده بودند تا خانه خدا را ويران سازند، و خداوند با لشگرى به ظاهر بسيار كوچك و ناچيز، آنها را درهم كوبيد، فيلها را با پرنده هاى كوچك و سلاحهاى پيشرفته آن روز را با سنگريزه سجيل از كار انداخت ، تا ضعف و ناتوانى اين انسان مغرور و خيره سر را در برابر قدرت الهى ظاهر و آشكار سازد. تعبير به ا لم تر (آيا نديدى ؟) با اينكه اين حادثه زمانى رخ داد كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ديده به جهان نگشوده بود، و يا مقارن تولد آن حضرت بود به خاطر آن است كه حادثه مزبور بسيار نزديك به عصر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود و بعلاوه بقدرى مشهور و معروف و متواتر بود كه گوئى پيغمبر با چشم مباركش آن را مشاهده كرده بود، و جمعى از معاصران پيامبر مسلما آن را با چشم خود ديده بودند. تعبير به ((اصحاب الفيل )) به خاطر همان چند فيلى است كه آنها با خود از يمن آورده بودند، تا مخالفان را مرعوب ساخته و شترها و اسبها از مشاهده آن رم كنند و در ميدان جنگ نمانند. سپس مى افزايد: آيا خداوند نقشه آنها را در ضلالت و تباهى قرار نداد؟! (ا لم يجعل كيدهم فى تضليل ). آنها قصد داشتند خانه كعبه را خراب كنند، به اين اميد كه به كليساى يمن مركزيت بخشند، و تمام قبائل عرب را متوجه آنجا سازند، اما آنها نه تنها به مقصد خود نرسيدند، بلكه اين ماجرا كه آوازه اش در تمام جزيره عربستان پيچيد بر عظمت مكه و خانه كعبه افزود، و در دلهاى مشتاقان را بيش از پيش متوجه آن ساخت و به آن ديار امنيت بيشترى بخشيد. و منظور از تضليل كه همان گمراه ساختن است اين است كه آنها هرگز به هدف خود نرسيدند. سپس بر شرح اين ماجرا پرداخته ، مى فرمايد: ((خداوند پرندگانى را گروه گروه بر سر آنها فرستاد)) (و ارسل عليهم طيرا ابابيل ). ((ابابيل )) بر خلاف آنچه در زبانهاى مشهور است نام آن پرنده نبود، بلكه معنى وصفى دارد، بعضى آن را به معنى جماعات متفرقه دانسته اند، به اين معنى كه پرندگان مزبور ((گروه ، گروه )) از هر طرف به سوى لشكر فيل آمدند. اين كلمه معنى جمعى دارد كه بعضى مفرد آن را ابابله به معنى گروهى از پرندگان يا اسبها و شتران دانسته اند، و بعضى مى گويند جمعى است كه مفرد از جنس خود ندارد. به هر حال ((طير)) در اينجا معنى جمعى دارد و اين دو واژه طير و ابابيل مجموعا به معنى پرندگان گروه گروه است (نه اينكه ابابيل نام آن پرندگان باشد). در اينكه اين پرنده چه پرنده اى بوده است ؟ همانطور كه در شرح داستان آورده ايم مشهور اين است پرندگانى شبيه به پرستو و چلچله بودند كه از طريق درياى احمر برخاستند و به سراغ لشگر فيل آمدند. در آيه بعد مى افزايد: ((اين پرندگان آن لشگر را با سنگهاى كوچكى از سجيل (گلهاى متحجر) هدف قرار مى دادند)) (ترميهم بحجارة من سجيل ). و چنانكه در شرح اين ماجرا از تواريخ و تفاسير و روايات نقل كرديم هر يك از اين پرندگان كوچك سه سنگريزه به اندازه نخود يا كوچكتر با خود داشتند، كه يكى را با منقار و دو تا را با پاهاى خويش حمل مى كردند، و اين سنگهاى كوچك بر هر كس فرود مى آمد او را از هم متلاشى مى ساخت ! چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: آنها را مانند كاه خورده شده قرار داد! (فجعلهم كعصف ماكول ). ((عصف )) (بر وزن حذف ) به معنى برگهائى است كه بر ساقه زراعت است و سپس خشكيده و كوبيده شده است ، و به تعبيرى ديگر به معنى ((كاه )) است ، و بعضى آن را به معنى پوسته گندم هنگامى كه در خوشه است تفسير كرده اند. و در اينجا مناسب همان معنى اول است . تعبير به ((ماءكول )) اشاره به آن است كه اين كاه در زير دندانهاى حيوان بار ديگر كوبيده شده ، و كاملا از هم متلاشى گشته ، سپس معده حيوان نيز آن را براى سومين بار خرد كرده است ، و اين نشان مى دهد كه سنگ ريزه ها بر هر كس فرو مى افتاد او را كاملا از هم متلاشى مى كرد! اين تعبير علاوه بر اينكه دليل بر شدت متلاشى شدن آنها است اشارهاى به بى ارزش بودن و ضعف و ناتوانى اين گروه و جمعيت طغيانگر و مستكبر و ظاهرا نيرومند است . ﴿5