پیمایش
وَحُصِّلَ مَا فِي الصُّدُورِ ﴿10 إِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَخَبِيرٌ ﴿11 القارعة بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الْقَارِعَةُ ﴿1 مَا الْقَارِعَةُ ﴿2 وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَةُ ﴿3 يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ ﴿4 وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ ﴿5 فَأَمَّا مَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ ﴿6 فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ ﴿7 وَأَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ ﴿8 فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ ﴿9 وَمَا أَدْرَاكَ مَا هِيَهْ ﴿10 نَارٌ حَامِيَةٌ ﴿11 التکاثر بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ﴿1 حَتَّىٰ زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ ﴿2 كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿3 ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ﴿4 كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ ﴿5 لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ﴿6 ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ ﴿7 ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ ﴿8

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

و آنچه در سینه هاست پدیدار گردد، ﴿10 بی تردید در آن روز پروردگارشان نسبت به آنان آگاه است [و بر پایه اعمال نیک و بدشان به آنان پاداش و کیفر دهد.] ﴿11 آن کوبنده ﴿1 چیست آن کوبنده؟ ﴿2 و تو چه می دانی آن کوبنده چیست؟ ﴿3 روزی که مردم [در سراسیمگی] چون پروانه های پراکنده اند ﴿4 و کوه ها مانند پشم رنگین حلاجی شده گردد! ﴿5 اما هرکس اعمال وزن شده اش سنگین و باارزش است؛ ﴿6 پس او در یک زندگی خوش و پسندیده ای است، ﴿7 و اما هرکساعمال وزن شده اش سبک و بی ارزش است، ﴿8 پس جایگاه و پناهگاهش هاویه است، ﴿9 و تو چه می دانی هاویه چیست؟ ﴿10 آتشی بسیار داغ و سوزاناست. ﴿11 مباهات و افتخار بر یکدیگر [به ثروت و کثرت نفرات] شما را [از پرداختن به تکالیف دینی و یاد آخرت] بازداشت؛ ﴿1 تا جایی که گورها را دیدار کردید [و به تعداد مردگان هم به یکدیگر مباهات و افتخار نمودید!!] ﴿2 این چنین نیست [که شما می پندارید]، به زودی [به آثار شوم این اوضاع و احوالی که دارید] آگاه خواهید شد. ﴿3 باز هم این چنین نیست، به زودی آگاه خواهید شد. ﴿4 [زندگی واقعی] این چنین نیست [که می پندارید]، اگر به علم الیقین [که علم استوار و غیر قابل تردید است به آخرت] آگاه بودید [از تکالیف دینی و توجه به آباد کردن آخرت باز نمی ماندید.] ﴿5 بی تردید دوزخ را خواهید دید. ﴿6 سپس [با وارد شدن در آن،] قطعاً آن را به دیده یقین و باور خواهید دید. ﴿7 آن گاه شما در آن روز از نعمت ها بازپرسی خواهید شد. ﴿8

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره والعاديات مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و داراى 11 آيه است. محتوى و فضيلت سوره و العاديات : در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است يا در مدينه ؟ در ميان مفسران سخت گفتگو است ، بسيارى آن را مكى شمرده اند، در حالى كه جمعى آن را مدنى مى دانند. كوتاه بودن مقطع آيات ، و تكيه بر سوگندها، و همچنين تكيه بر مساءله معاد قرائنى است كه مكى بودن سوره را تاءييد مى كند. ولى از سوى ديگر مضمون سوگندهاى اين سوره كه تناسب زيادى با مسائل جهاد دارد - چنانكه انشاء الله مشروحا بيان خواهد شد - و همچنين رواياتى كه مى گويد اين سوره بعد از جنگ ((ذات السلاسل )) نازل شده است . (جنگى كه در سال هشتم هجرت واقع شد و در آن گروه كثيرى از كفار به اسارت درآمدند، و آنها را با طنابها محكم بستند و لذا آن را ذات السلاسل ناميده اند و شرح آن در تفسير آيات به خواست خدا خواهد آمد) گواه بر مدنى بودن اين سوره است ، حتى اگر سوگندهاى آغاز اين سوره را ناظر به حركت حجاج به سوى منى و مشعر بدانيم نيز تناسب با مدينه دارد. درست است كه مراسم حج با اكثر شاخ و برگهايش در ميان عرب جاهلى نيز - به خاطر اقتدا به سنت ابراهيم - رواج داشت ولى آنها چنان با خرافات آميخته شده بود كه بعيد به نظر مى رسد قرآن به آن سوگند ياد كرده باشد. با توجه به مجموع اين جهات ما مدنى بودن آن را ترجيح مى دهيم . از آنچه گفتيم ضمنا محتواى سوره نيز روشن شد كه در آغاز سوگندهاى بيدار كننده اى را ذكر مى كند، و بعد از آن سخن از پاره اى از ضعفهاى نوع انسان همچون كفر و بخل و دنياپرستى به ميان مى آورد، و سرانجام با اشاره كوتاه و گويائى به مساءله معاد، و احاطه علمى خداوند به بندگان ، سوره را پايان مى دهد. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها اعطى من الاجر عشر حسنات ، بعدد من بات بالمزدلفة ، و شهد جمعا: هر كس آن را تلاوت كند به عدد هر يك از حاجيانى كه (شب عيد قربان ) در مزدلفه توقف مى كنند و در آنجا حضور دارند ده حسنه به او داده مى شود و در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء و العاديات و اءدمن قرائتها بعثه الله مع امير المؤ منين (سلام الله عليه ) يوم القيامة خاصه ، و كان فى حجره و رفقائه : هر كس سوره و العاديات را بخواند، و بر آن مداومت كند، خداوند روز قيامت او را با امير مؤ منان (سلام الله عليه ) مبعوث مى كند، و در جمع او و ميان دوستان او خواهد بود. از بعضى از روايات نيز استفاده مى شود كه سوره و العاديات معادل نصف قرآن است . ناگفته پيدا است كه اين همه فضيلت براى آنها است كه آن را برنامه زندگى خويش قرار دهند و به تمام محتواى آن ايمان دارند و عمل مى كنند. تفسير : سوگند به جهادگران بيدار! گفتيم اين سوره با سوگندهاى بيدارگرى آغاز شد، نخست مى فرمايد: به اسبان دونده اى كه نفس زنان (به سوى ميدان جهاد) پيش رفتند سوگند (و العاديات ضبحا). يا به شتران حاجيان كه از سرزمين عرفات به مشعر الحرام و از مشعر نفس زنان به سوى منى حركت مى كنند سوگند. ((عاديات )) جمع عادية از ماده عدو (بر وزن صبر) در اصل به معنى گذشتن و جدا شدن است ، خواه قلبا بوده باشد كه آن را عداوت گويند و يا در حركت خارجى كه آن را عدو (دويدن ) مى خوانند، و گاه در معاملات است كه آن را عدوان مى نامند، و در اينجا منظور همان دويدن با سرعت است . ضبح (بر وزن مدح ) به معنى صداى نفسهاى تند و سريع اسب است كه هنگام دويدن از او به گوش مى رسد. همانگونه كه در بالا اشاره كرديم در تفسير اين آيه دو نظر وجود دارد: نخست اينكه منظور سوگند به اسبهائى است كه با سرعت به سوى ميدان جهاد پيش مى روند، و از آنجا كه جهاد امر مقدسى است اين حيوانات نيز در اين مسير مقدس آنچنان ارزش پيدا مى كنند كه شايسته است سوگند به آنها ياد شود. تفسير ديگر سوگند به شترانى است كه در فريضه بزرگ حج در ميان مواقف و اماكن مقدس به سرعت حركت مى كنند، و به همين دليل داراى قداستى هستند شايسته سوگند. در حديثى آمده است كه ابن عباس مى گويد: در حجر اسماعيل در كنار خانه كعبه بودم ، مردى آمد در باره آيه ((والعاديات ضبحا)) از من سؤ ال كرد، من گفتم : منظور اسبانى است كه در راه جهاد حمله مى كنند، و شبانگاه به محل استراحت باز مى گردند، و سربازانى كه آتش روشن مى كنند و براى خود غذا درست مى كنند. آن مرد از من دور شد و به سراغ على بن ابيطالب (عليه السلام ) رفت در حالى كه در كنار زمزم بود و از همين آيه از آن حضرت سؤ ال كرد. فرمود: آيا از كسى قبل از من اين آيه را پرسيده اى عرض كرد آرى ، از ابن عباس پرسيده ام او گفت منظور اسبانى است كه در راه جهاد حمله مى كنند، فرمود: برو و او را صدا كن نزد من بيايد. هنگامى كه خدمت حضرت على (عليه السلام ) آمدم فرمود: چرا مردم را به چيزى كه نمى دانى فتوا مى دهى ؟ اولين غزوه در اسلام بدر بود و با ما جز دو اسب نبود: اسبى از زبير و اسبى از مقداد چگونه عاديات به معنى اسبان است ؟! نه ، مقصود شترانى است كه از عرفات به مشعر و از مشعر به منى مى روند. ابن عباس مى گويد اين را كه شنيدم از نظر خود بازگشتم و نظر امير مؤ منان على (عليه السلام ) را پذيرفتم . اين احتمال نيز وجود دارد كه ((عاديات )) داراى معنى وسيعى است كه هم اسبان مجاهدان را شامل مى شود، و هم شتران حاجيان را، و منظور از روايت فوق اين است كه نبايد معنى آن را محدود به اسبان كرد چرا كه اين معنى همه جا صادق نيست ، مصداق واضحترش شتران حجاج است . اين تفسير از جهاتى مناسب تر به نظر مى رسد. سپس مى افزايد: سوگند به آنها كه جرقه هاى آتش افروختند (فالموريات قدحا). اسبان مجاهدانى كه چنان با سرعت به سوى ميدان نبرد حركت مى كنند كه از اثر برخورد سم آنها به سنگهاى بيابان جرقه ها مى پرد، يا شترانى كه به سرعت به مواقف حج مى دوند و سنگها و ريگها از زير پاى آنها پريده و بر اثر برخورد به سنگهائى ديگر توليد جرقه مى كند. يا طوائف و گروه هائى كه در مواقف حج براى تهيه غذا آتش ‍ مى افروزند، يا كنايه از كسانى است كه آتش جنگ و جهاد را برمى افروزند و يا زبانهائى كه با بيان كوبنده خود آتش به دل دشمن مى زنند، و يا منظور كسانى است كه به گفته بعضى از مفسران در انجام حاجات مردم تلاش مى كنند و مقصود خود را پيش مى برند همانگونه كه آتش از سنگ آتشزنه بيرون مى آيد ولى اين احتمالات بسيار بعيد به نظر مى رسد و ظاهر آيه همان دو تفسير نخست است . ((موريات )) جمع ((موريه )) از ماده ((ايراء)) به معنى آتش ‍ افروختن و قدح به معنى زدن سنگ يا چوب و يا آهن و چخماق به يكديگر براى توليد جرقه است . سپس در سومين سوگند مى فرمايد: ((قسم به آنها كه با دميدن صبح بر دشمن حمله كردند)) (فالمغيرات صبحا). رسم عرب - چنانكه طبرسى در ((مجمع البيان )) مى گويد - بر اين بوده كه شبانگاه نزديك منطقه دشمن رفته و كمين مى كردند تا صبحگاهان حمله كنند. در شاءن نزول اين آيات (يا يكى از مصداقهاى روشن آن ) خوانديم كه لشگريان اسلام به فرماندهى على (عليه السلام ) از تاريكى شب استفاده كرده و به سوى ميدان نبرد پيش رفته اند و در نزديكى قبيله دشمن كمين كرده ، صبحگاهان همچون صاعقه بر آنها يورش بردند، و پيش از آنكه دشمن بتواند عكس العملى از خود نشان دهد قدرت آنها را درهم شكستند. و اگر سوگندها را اشاره به شتران حاجيان بدانيم منظور از اين آيه هجوم قافله هاى شتران در صبحگاهان عيد از مشعر به منى است . ((مغيرات )) جمع ((مغيرة )) از ماده ((اغارة )) به معنى هجوم و حمله به دشمن است ، و از آنجا كه گاهى اين هجوم و حمله به منظور گرفتن اموال صورت مى گيرد، گاه اين واژه به معنى معمول در فارسى ، يعنى غارت كردن و گرفتن اموال ديگران به كار مى رود. بعضى گفته اند در ماده اين لغت ، هجوم و حمله با اسب نهفته شده است ، ولى موارد استعمال آن به خوبى نشان مى دهد كه اگر در آغاز، اين قيد وجود داشته ، تدريجا حذف گرديده است . و اينكه بعضى احتمال داده اند، منظور از ((مغيرات )) در اينجا قبائل و طوائف مهاجم است كه به سوى ميدان نبرد، و يا با عجله به سوى منى حركت مى كنند، بعيد به نظر مى رسد، چرا كه آيه ((والعاديات ضبحا)) مسلما توصيفى براى اسبها يا شتران بود، نه صاحبان آنها، اين آيه نيز ادامه همان است . سپس به يكى ديگر از ويژگيهاى اين مجاهدان و مركبهاى آنها اشاره كرده مى افزايد: ((آنچنان بر دشمن هجوم سريع مى برند كه به سبب آن گرد و غبار را به هر سو پخش كردند)) (فاثرن به نقعا). يا اينكه بر اثر هجوم شتران حاجيان از مشعر الحرام به سوى منى ، گرد و غبار از هر سو پراكنده مى شود. ((اثرن )) از ماده ((اثاره )) به معنى پراكندن غبار يا دود است ، و گاه به معنى هيجان آوردن نيز به كار رفته است ، همچنين گاه به معنى پخش ‍ شدن امواج صوت در فضا آمده . ((نقع )) (بر وزن نفع ) به معنى غبار است ، و اصل اين ماده به معنى فرو رفتن آب يا فرو رفتن در آب است و از آنجا كه فرو رفتن در غبار نيز شباهت با آن دارد، اين كلمه ، بر آن اطلاق شده ، ((نقيع )) به آب راكد گفته مى شود و در آخرين ويژگى از ويژگيهاى آنها مى فرمايد: آنها در همان بامداد در ميان دشمن ظاهر شدند (فوسطن به جمعا). چنان هجوم آنها غافلگيرانه و برق آسا بود كه در چند لحظه صفوف دشمن را از هم شكافته و به قلب آنها هجوم بردند، و جمعيت آنها را از هم متلاشى كردند، و اين نتيجه همان سرعت عمل و بيدارى و آمادگى و شهامت و شجاعت است . و يا اشاره به ورود حاجيان از ((مشعر)) به قلب منى است . بعضى نيز گفته اند: منظور، قرار دادن دشمن در حلقه محاصره است ، ولى اين تفسير، در صورتى صحيح است كه جمله ((فوسطن )) با تشديد سين خوانده شود در حالى كه قرائت مشهور چنين نيست ، بنابراين صحيح همان معنى اول است . رويهمرفته در يك جمعبندى نهائى به اينجا مى رسيم كه سوگند به اسبهائى ياد شده كه نخست با سرعت ، نفس زنان به سوى ميدان جهاد پيش مى روند، و سپس سرعت آنها بيشتر مى شود، آنچنان كه از ضربات سم آنها بر سنگها جرقه هائى برمى خيزد و تاريكى شب را مى شكافد، و در مرحله بعد كه به نزديكى منطقه دشمن مى رسند، آنها را غافلگير ساخته ، و هنگام روشن شدن هوا بر آنها هجوم مى برند، آنچنان هجومى - كه گرد و غبار را در فضا پراكنده مى كند و سرانجام به قلب جمعيت دشمن وارد شده ، صفوف آنها را از هم متلاشى مى كنند. سوگند به اين اسبهاى پر قدرت ! سوگند به اين سواران شجاع ! سوگند به نفسهاى مركبهاى مجاهدان ! سوگند به آن جرقه هاى آتشين كه از سم آنها برمى خيزد! سوگند به آن هجوم غافلگيرانه شان ! سوگند به آن ذرات گرد و غبارى كه در فضا پخش مى كنند!. و سرانجام سوگند به ورودشان در قلب صفوف دشمن و متلاشى كردن آنها و پيروزى درخشانشان ! گر چه تمام آنچه گفته شده در معنى اين سوگندها نيامده ، ولى در دلالت ضمنى كلام همه اينها جمع است . و از اينجا روشن مى شود كه جهاد آنچنان عظمتى دارد كه حتى نفسهاى اسبهاى مجاهدين شايسته سوگند است ، و همچنين جرقه هاى ناشى از برخورد سمشان به سنگها، و همچنين گرد و غبارى كه در فضا پخش ‍ مى كنند، آرى گرد و غبار صحنه جهاد هم پر ارزش و با عظمت است . بعضى گفته اند منظور از اين سوگندها احتمالا نفوسى است كه مى توانند كمالات خود را به ديگران منتقل سازند، و جرقه هاى دانش را با افكار خود ظاهر كنند، و بر هوا و هوس هجوم برند. و شوق الهى را در خود و ديگران پراكنده كنند، و سرانجام در قلب ساكنان عليين جاى گيرند. ولى پيدا است كه اينها را نمى توان به عنوان تفسير آيات فوق پذيرفت ، بلكه اينها تشبيهاتى است كه به تناسب تفسير آيه به ذهن مى رسد. بعد از اين سوگندهاى عظيم به پاسخ قسم ، يعنى چيزى كه سوگندها به خاطر آن ياد شده است پرداخته ، مى فرمايد: مسلما انسان نسبت به نعمتهاى پروردگارش ناسپاس و بخيل است (ان الانسان لربه لكنود). همان انسان تربيت نايافته ، همان انسانى كه انوار معارف الهى و تعليمات انبيا بر قلبش نتافته ، و بالاخره همان انسانى كه خود را تسليم غرائز و شهوات سركش نموده است او مسلما ناسپاس و بخيل است . ((كنود)) به زمينى مى گويند كه چيزى از آن نمى رويد، و به انسان ناسپاس و بخيل نيز اطلاق مى شود. مفسران براى كنود معانى زيادى گفته اند، ابوالفتوح رازى حدود پانزده معنى در اين زمينه نقل كرده است ، ولى غالبا شاخ و برگ همان معنى اصلى است كه در بالا آورده ايم از جمله اينكه : 1 - كنود كسى است كه مصائبش را با آب و تاب مى شمرد ، ولى نعمتها را فراموش مى كند. 2 - كنود كسى است كه نعمتهاى خدا را تنها مى خورد، و از ديگران منع مى كند، چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ((اتدرون من الكنود)) ((مى دانيد كنود كيست ))؟! عرض كرد خدا و رسولش آگاه تر است . فرمود: الكنود الذى ياكل وحده ، و يمنع رفده ، و يضرب عبده : كنود كسى است كه تنها غذا مى خورد، و از عطا و بخشش به ديگران خوددارى مى كند، و بنده زيردستش را مى زند. 3 - كنود كسى است كه در مشكلات و مصائب با دوستان خود همدردى نمى كند. 4 - كسى كه خيرش بسيار كم است . 5 - كسى كه وقتى نعمتى به او برسد از ديگران دريغ مى دارد و اگر گرفتار مشكلى گردد ناشكيبائى و جزع مى كند. 6 - كسى كه نعمتهاى الهى را در معصيت صرف مى كند. 7 - كسى كه نعمت خدا را انكار مى كند. ولى همانگونه كه گفتيم همه اين معانى مصداقها و شاخ و برگهاى همان ناسپاسى و بخل است . تعبير به ((انسان )) در اينگونه موارد به معنى انسانهاى شرور هواپرست سركش و طغيانگر است ، و بعضى آن را به انسان كافر تفسير كرده اند، و گرنه مسلما هر انسانى چنين نيست ، بسيارند كسانى كه سپاسگزارى و عطا و بخشش با روحشان عجين شده ، و از كفران و بخل بيزارند، همچنين انسانهائى كه در پرتو ايمان به خدا از وادى خودخواهى و خودپرستى گام بيرون نهاده ، و در آسمان معرفت اسماء و صفات پروردگار و تخلق به اخلاق الهى به پرواز درآمده اند. سپس مى افزايد: خود او نيز بر اين معنى گواه است (و انه على ذلك لشهيد). چرا كه انسان نسبت به نفس خويش بصيرت دارد، و اگر صفات درونى خود را از هر كس بتواند پنهان كند از خدا و وجدان خويش نمى تواند مخفى دارد ، خواه به اين حقيقت اعتراف كند يا نه ! بعضى نيز گفته اند ضمير در ((انه )) به خدا برمى گردد، يعنى خداوند گواه وجود صفت كنود در انسان است . ولى با توجه به آيات قبل و بعد كه ضمائر مشابه آن در اين آيات به انسان برمى گردد اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد، هر چند بسيارى از مفسران اين تفسير را ترجيح داده اند. اين احتمال نيز داده شده كه منظور شهادت انسان بر گناهان و عيوب خود در قيامت است ، چنانكه از بسيارى از آيات قرآن استفاده مى شود. اين تفسير نيز در اينجا هيچ دليلى ندارد، زيرا آيه مفهوم گسترده اى دارد كه شهادت و گواهى او را بر كفران و بخل خويش در اين دنيا نيز شامل مى شود. درست است كه گاهى انسان از شناخت خويش عاجز مى گردد، و به اصطلاح وجدان خود را فريب مى دهد، و تسويل و تزيين شيطانى صفات مذمومش را در نظرش زيبا جلوه گر مى سازد، ولى در خصوص ‍ مورد كفران و بخل مطلب آنقدر واضح است كه نمى تواند بر آن پرده پوشى كند و وجدان خود را بفريبد. باز در آيه مى افزايد: او علاقه شديدى به مال و ماديات دارد (و انه لحب الخير لشديد). و همين علاقه شديد و افراطى او به مال و ثروت سبب بخل و ناسپاسى و كفران او مى شود. البته ((خير)) معنى وسيعى دارد كه هر گونه نيكى را شامل مى شود، و مسلما علاقه به بسيارى از نيكيها همچون علم و دانش و تقوى و بهشت و سعادت مطلب مذمومى نيست كه قرآن با تعبير فوق از آن نكوهش ‍ كند، و لذا مفسران آن را در اينجا به معنى ((مال )) تفسير كرده اند كه هم قرينه مقام و آيه گذشته گواه بر آن است ، و هم بعضى آيات ديگر قرآن ، مانند آيه 180 سوره بقره كه مى فرمايد: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين : بر شما مقرر شده است كه اگر كسى از شما مالى از خود بگذارد، براى پدر و مادر و نزديكان وصيت كند. مسلما اطلاق خير بر ((مال )) به خاطر آن است كه در حد ذات خود چيز خوبى است ، و مى تواند وسيله انواع خيرات گردد، ولى انسان ناسپاس و بخيل آن را از هدف اصليش بازداشته ، و در مسير خودخواهى و خودكامگى به كار مى گيرد. سپس به صورت يك استفهام انكارى تواءم با تهديد مى فرمايد: آيا اين انسان ناسپاس و بخيل و دنياپرست نمى داند هنگامى كه تمام آنچه در قبرهاست زنده مى شوند...؟ (ا فلا يعلم اذا بعثر ما فى القبور ). و هنگامى كه آنچه در درون سينه ها از كفر و ايمان و اخلاص و ريا كبر و غرور و تواضع نيات خير و سوء است آشكار مى گردد: (و حصل ما فى الصدور). ((در آن روز پروردگارشان از آنها و اعمال و نياتشان آگاه است )) و بر طبق آن به آنها كيفر مى دهد (ان ربهم بهم يؤ مئذ لخبير). بعثر از ماده بعثرة (بر وزن منقبة ) در اصل به معنى زير و رو كردن و بيرون آوردن و استخراج نمودن است ، و از آنجا كه به هنگام احياى مردگان ، قبرها زير و رو مى شود، و آنچه در درون آنها است ظاهر مى گردد، اين تعبير در آيات فوق در مورد رستاخيز به كار رفته است . تعبير به ((ما فى القبور)) (با توجه به اينكه ((ما)) معمولا براى غير ذوى العقول مى آيد) يا به خاطر آن است كه نظر به حالتى دارد كه هنوز مردگان خاكند، و يا به خاطر ابهامى است كه بر آنها حاكم است كه معلوم نيست چه اشخاصى هستند؟ تعبير به ((قبور)) (قبرها) منافاتى با اين ندارد كه گروهى از مردم اصولا قبر ندارند، فى المثل در دريا غرق مى شوند، يا قبرشان بعد از مدتى از ميان مى رود و خاكهايشان متفرق مى شود، زيرا نظر به غالب مردم است كه داراى قبر هستند، بعلاوه قبر در اينجا مى تواند معنى وسيعى داشته باشد يعنى محلى كه خاكهاى انسانها در آنجا قرار دارد، هر چند به صورت قبر معمولى نباشد. ((حصل )) از ماده ((تحصيل )) در اصل به معنى بيرون آوردن مغز از پوست است ، همچنين به تصفيه معادن ، و خارج كردن طلا و امثال آن از سنگ معدن اطلاق مى شود، سپس در معنى وسيعى يعنى مطلق استخراج و مجزا ساختن به كار رفته است ، و در آيه مورد بحث منظور جداسازى خير و شرى است كه در دلها نهفته شده ، اعم از ايمان و كفر، يا صفات حسنه و رذيله ، و يا نيات خوب و بد كه در آن روز آنها از يكديگر جدا و ظاهر و آشكار مى شود، و هر كس بر طبق آن به پاداش ‍ كيفر خود مى رسد. همانگونه كه در آيه 9 سوره طارق آمده است : يوم تبلى السرائر: در آن روز كه اسرار درون آشكار گردد. تعبير به يومئذ و تكيه بر اين معنى كه خداوند در آن روز از اعمال و اسرار مكنون دلهاى آنها با خبر است ، با اينكه ميدانيم خدا هميشه از اين مسائل آگاه مى باشد، به خاطر آن است كه آن روز، روز جزا است ، و آنها را بر اعمال و عقائدشان جزا مى دهد. به گفته بعضى از مفسران اين تعبير مانند آن است كه كسى در مقام تهديد به ديگرى مى گويد ساعرف لك اءمرك به زودى عملت را به تو معرفى خواهم كرد در حالى كه هم امروز نيز چنين معرفى موجود است ، منظور آن است كه نتيجه آن را به تو خواهم داد. آرى خداوند هميشه و در همه حال از اسرار درون و برون به طور كامل آگاه است ، ولى اثر اين آگاهى در قيامت و به هنگام پاداش و كيفر ظاهرتر و آشكارتر مى گردد، و اين هشدارى است به همه انسانها كه اگر به راستى به آن ايمان داشته باشند سد نيرومندى در ميان آنان و گناهان ايجاد مى كند، اعم از گناهان آشكار و پنهان ، و گناهان برون و درون ، و اثر تربيتى اين اعتقاد بر كسى پنهان نيست . ﴿10 سوره والعاديات مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و داراى 11 آيه است. محتوى و فضيلت سوره و العاديات : در اينكه اين سوره در مكه نازل شده است يا در مدينه ؟ در ميان مفسران سخت گفتگو است ، بسيارى آن را مكى شمرده اند، در حالى كه جمعى آن را مدنى مى دانند. كوتاه بودن مقطع آيات ، و تكيه بر سوگندها، و همچنين تكيه بر مساءله معاد قرائنى است كه مكى بودن سوره را تاءييد مى كند. ولى از سوى ديگر مضمون سوگندهاى اين سوره كه تناسب زيادى با مسائل جهاد دارد - چنانكه انشاء الله مشروحا بيان خواهد شد - و همچنين رواياتى كه مى گويد اين سوره بعد از جنگ ((ذات السلاسل )) نازل شده است . (جنگى كه در سال هشتم هجرت واقع شد و در آن گروه كثيرى از كفار به اسارت درآمدند، و آنها را با طنابها محكم بستند و لذا آن را ذات السلاسل ناميده اند و شرح آن در تفسير آيات به خواست خدا خواهد آمد) گواه بر مدنى بودن اين سوره است ، حتى اگر سوگندهاى آغاز اين سوره را ناظر به حركت حجاج به سوى منى و مشعر بدانيم نيز تناسب با مدينه دارد. درست است كه مراسم حج با اكثر شاخ و برگهايش در ميان عرب جاهلى نيز - به خاطر اقتدا به سنت ابراهيم - رواج داشت ولى آنها چنان با خرافات آميخته شده بود كه بعيد به نظر مى رسد قرآن به آن سوگند ياد كرده باشد. با توجه به مجموع اين جهات ما مدنى بودن آن را ترجيح مى دهيم . از آنچه گفتيم ضمنا محتواى سوره نيز روشن شد كه در آغاز سوگندهاى بيدار كننده اى را ذكر مى كند، و بعد از آن سخن از پاره اى از ضعفهاى نوع انسان همچون كفر و بخل و دنياپرستى به ميان مى آورد، و سرانجام با اشاره كوتاه و گويائى به مساءله معاد، و احاطه علمى خداوند به بندگان ، سوره را پايان مى دهد. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها اعطى من الاجر عشر حسنات ، بعدد من بات بالمزدلفة ، و شهد جمعا: هر كس آن را تلاوت كند به عدد هر يك از حاجيانى كه (شب عيد قربان ) در مزدلفه توقف مى كنند و در آنجا حضور دارند ده حسنه به او داده مى شود و در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء و العاديات و اءدمن قرائتها بعثه الله مع امير المؤ منين (سلام الله عليه ) يوم القيامة خاصه ، و كان فى حجره و رفقائه : هر كس سوره و العاديات را بخواند، و بر آن مداومت كند، خداوند روز قيامت او را با امير مؤ منان (سلام الله عليه ) مبعوث مى كند، و در جمع او و ميان دوستان او خواهد بود. از بعضى از روايات نيز استفاده مى شود كه سوره و العاديات معادل نصف قرآن است . ناگفته پيدا است كه اين همه فضيلت براى آنها است كه آن را برنامه زندگى خويش قرار دهند و به تمام محتواى آن ايمان دارند و عمل مى كنند. تفسير : سوگند به جهادگران بيدار! گفتيم اين سوره با سوگندهاى بيدارگرى آغاز شد، نخست مى فرمايد: به اسبان دونده اى كه نفس زنان (به سوى ميدان جهاد) پيش رفتند سوگند (و العاديات ضبحا). يا به شتران حاجيان كه از سرزمين عرفات به مشعر الحرام و از مشعر نفس زنان به سوى منى حركت مى كنند سوگند. ((عاديات )) جمع عادية از ماده عدو (بر وزن صبر) در اصل به معنى گذشتن و جدا شدن است ، خواه قلبا بوده باشد كه آن را عداوت گويند و يا در حركت خارجى كه آن را عدو (دويدن ) مى خوانند، و گاه در معاملات است كه آن را عدوان مى نامند، و در اينجا منظور همان دويدن با سرعت است . ضبح (بر وزن مدح ) به معنى صداى نفسهاى تند و سريع اسب است كه هنگام دويدن از او به گوش مى رسد. همانگونه كه در بالا اشاره كرديم در تفسير اين آيه دو نظر وجود دارد: نخست اينكه منظور سوگند به اسبهائى است كه با سرعت به سوى ميدان جهاد پيش مى روند، و از آنجا كه جهاد امر مقدسى است اين حيوانات نيز در اين مسير مقدس آنچنان ارزش پيدا مى كنند كه شايسته است سوگند به آنها ياد شود. تفسير ديگر سوگند به شترانى است كه در فريضه بزرگ حج در ميان مواقف و اماكن مقدس به سرعت حركت مى كنند، و به همين دليل داراى قداستى هستند شايسته سوگند. در حديثى آمده است كه ابن عباس مى گويد: در حجر اسماعيل در كنار خانه كعبه بودم ، مردى آمد در باره آيه ((والعاديات ضبحا)) از من سؤ ال كرد، من گفتم : منظور اسبانى است كه در راه جهاد حمله مى كنند، و شبانگاه به محل استراحت باز مى گردند، و سربازانى كه آتش روشن مى كنند و براى خود غذا درست مى كنند. آن مرد از من دور شد و به سراغ على بن ابيطالب (عليه السلام ) رفت در حالى كه در كنار زمزم بود و از همين آيه از آن حضرت سؤ ال كرد. فرمود: آيا از كسى قبل از من اين آيه را پرسيده اى عرض كرد آرى ، از ابن عباس پرسيده ام او گفت منظور اسبانى است كه در راه جهاد حمله مى كنند، فرمود: برو و او را صدا كن نزد من بيايد. هنگامى كه خدمت حضرت على (عليه السلام ) آمدم فرمود: چرا مردم را به چيزى كه نمى دانى فتوا مى دهى ؟ اولين غزوه در اسلام بدر بود و با ما جز دو اسب نبود: اسبى از زبير و اسبى از مقداد چگونه عاديات به معنى اسبان است ؟! نه ، مقصود شترانى است كه از عرفات به مشعر و از مشعر به منى مى روند. ابن عباس مى گويد اين را كه شنيدم از نظر خود بازگشتم و نظر امير مؤ منان على (عليه السلام ) را پذيرفتم . اين احتمال نيز وجود دارد كه ((عاديات )) داراى معنى وسيعى است كه هم اسبان مجاهدان را شامل مى شود، و هم شتران حاجيان را، و منظور از روايت فوق اين است كه نبايد معنى آن را محدود به اسبان كرد چرا كه اين معنى همه جا صادق نيست ، مصداق واضحترش شتران حجاج است . اين تفسير از جهاتى مناسب تر به نظر مى رسد. سپس مى افزايد: سوگند به آنها كه جرقه هاى آتش افروختند (فالموريات قدحا). اسبان مجاهدانى كه چنان با سرعت به سوى ميدان نبرد حركت مى كنند كه از اثر برخورد سم آنها به سنگهاى بيابان جرقه ها مى پرد، يا شترانى كه به سرعت به مواقف حج مى دوند و سنگها و ريگها از زير پاى آنها پريده و بر اثر برخورد به سنگهائى ديگر توليد جرقه مى كند. يا طوائف و گروه هائى كه در مواقف حج براى تهيه غذا آتش ‍ مى افروزند، يا كنايه از كسانى است كه آتش جنگ و جهاد را برمى افروزند و يا زبانهائى كه با بيان كوبنده خود آتش به دل دشمن مى زنند، و يا منظور كسانى است كه به گفته بعضى از مفسران در انجام حاجات مردم تلاش مى كنند و مقصود خود را پيش مى برند همانگونه كه آتش از سنگ آتشزنه بيرون مى آيد ولى اين احتمالات بسيار بعيد به نظر مى رسد و ظاهر آيه همان دو تفسير نخست است . ((موريات )) جمع ((موريه )) از ماده ((ايراء)) به معنى آتش ‍ افروختن و قدح به معنى زدن سنگ يا چوب و يا آهن و چخماق به يكديگر براى توليد جرقه است . سپس در سومين سوگند مى فرمايد: ((قسم به آنها كه با دميدن صبح بر دشمن حمله كردند)) (فالمغيرات صبحا). رسم عرب - چنانكه طبرسى در ((مجمع البيان )) مى گويد - بر اين بوده كه شبانگاه نزديك منطقه دشمن رفته و كمين مى كردند تا صبحگاهان حمله كنند. در شاءن نزول اين آيات (يا يكى از مصداقهاى روشن آن ) خوانديم كه لشگريان اسلام به فرماندهى على (عليه السلام ) از تاريكى شب استفاده كرده و به سوى ميدان نبرد پيش رفته اند و در نزديكى قبيله دشمن كمين كرده ، صبحگاهان همچون صاعقه بر آنها يورش بردند، و پيش از آنكه دشمن بتواند عكس العملى از خود نشان دهد قدرت آنها را درهم شكستند. و اگر سوگندها را اشاره به شتران حاجيان بدانيم منظور از اين آيه هجوم قافله هاى شتران در صبحگاهان عيد از مشعر به منى است . ((مغيرات )) جمع ((مغيرة )) از ماده ((اغارة )) به معنى هجوم و حمله به دشمن است ، و از آنجا كه گاهى اين هجوم و حمله به منظور گرفتن اموال صورت مى گيرد، گاه اين واژه به معنى معمول در فارسى ، يعنى غارت كردن و گرفتن اموال ديگران به كار مى رود. بعضى گفته اند در ماده اين لغت ، هجوم و حمله با اسب نهفته شده است ، ولى موارد استعمال آن به خوبى نشان مى دهد كه اگر در آغاز، اين قيد وجود داشته ، تدريجا حذف گرديده است . و اينكه بعضى احتمال داده اند، منظور از ((مغيرات )) در اينجا قبائل و طوائف مهاجم است كه به سوى ميدان نبرد، و يا با عجله به سوى منى حركت مى كنند، بعيد به نظر مى رسد، چرا كه آيه ((والعاديات ضبحا)) مسلما توصيفى براى اسبها يا شتران بود، نه صاحبان آنها، اين آيه نيز ادامه همان است . سپس به يكى ديگر از ويژگيهاى اين مجاهدان و مركبهاى آنها اشاره كرده مى افزايد: ((آنچنان بر دشمن هجوم سريع مى برند كه به سبب آن گرد و غبار را به هر سو پخش كردند)) (فاثرن به نقعا). يا اينكه بر اثر هجوم شتران حاجيان از مشعر الحرام به سوى منى ، گرد و غبار از هر سو پراكنده مى شود. ((اثرن )) از ماده ((اثاره )) به معنى پراكندن غبار يا دود است ، و گاه به معنى هيجان آوردن نيز به كار رفته است ، همچنين گاه به معنى پخش ‍ شدن امواج صوت در فضا آمده . ((نقع )) (بر وزن نفع ) به معنى غبار است ، و اصل اين ماده به معنى فرو رفتن آب يا فرو رفتن در آب است و از آنجا كه فرو رفتن در غبار نيز شباهت با آن دارد، اين كلمه ، بر آن اطلاق شده ، ((نقيع )) به آب راكد گفته مى شود و در آخرين ويژگى از ويژگيهاى آنها مى فرمايد: آنها در همان بامداد در ميان دشمن ظاهر شدند (فوسطن به جمعا). چنان هجوم آنها غافلگيرانه و برق آسا بود كه در چند لحظه صفوف دشمن را از هم شكافته و به قلب آنها هجوم بردند، و جمعيت آنها را از هم متلاشى كردند، و اين نتيجه همان سرعت عمل و بيدارى و آمادگى و شهامت و شجاعت است . و يا اشاره به ورود حاجيان از ((مشعر)) به قلب منى است . بعضى نيز گفته اند: منظور، قرار دادن دشمن در حلقه محاصره است ، ولى اين تفسير، در صورتى صحيح است كه جمله ((فوسطن )) با تشديد سين خوانده شود در حالى كه قرائت مشهور چنين نيست ، بنابراين صحيح همان معنى اول است . رويهمرفته در يك جمعبندى نهائى به اينجا مى رسيم كه سوگند به اسبهائى ياد شده كه نخست با سرعت ، نفس زنان به سوى ميدان جهاد پيش مى روند، و سپس سرعت آنها بيشتر مى شود، آنچنان كه از ضربات سم آنها بر سنگها جرقه هائى برمى خيزد و تاريكى شب را مى شكافد، و در مرحله بعد كه به نزديكى منطقه دشمن مى رسند، آنها را غافلگير ساخته ، و هنگام روشن شدن هوا بر آنها هجوم مى برند، آنچنان هجومى - كه گرد و غبار را در فضا پراكنده مى كند و سرانجام به قلب جمعيت دشمن وارد شده ، صفوف آنها را از هم متلاشى مى كنند. سوگند به اين اسبهاى پر قدرت ! سوگند به اين سواران شجاع ! سوگند به نفسهاى مركبهاى مجاهدان ! سوگند به آن جرقه هاى آتشين كه از سم آنها برمى خيزد! سوگند به آن هجوم غافلگيرانه شان ! سوگند به آن ذرات گرد و غبارى كه در فضا پخش مى كنند!. و سرانجام سوگند به ورودشان در قلب صفوف دشمن و متلاشى كردن آنها و پيروزى درخشانشان ! گر چه تمام آنچه گفته شده در معنى اين سوگندها نيامده ، ولى در دلالت ضمنى كلام همه اينها جمع است . و از اينجا روشن مى شود كه جهاد آنچنان عظمتى دارد كه حتى نفسهاى اسبهاى مجاهدين شايسته سوگند است ، و همچنين جرقه هاى ناشى از برخورد سمشان به سنگها، و همچنين گرد و غبارى كه در فضا پخش ‍ مى كنند، آرى گرد و غبار صحنه جهاد هم پر ارزش و با عظمت است . بعضى گفته اند منظور از اين سوگندها احتمالا نفوسى است كه مى توانند كمالات خود را به ديگران منتقل سازند، و جرقه هاى دانش را با افكار خود ظاهر كنند، و بر هوا و هوس هجوم برند. و شوق الهى را در خود و ديگران پراكنده كنند، و سرانجام در قلب ساكنان عليين جاى گيرند. ولى پيدا است كه اينها را نمى توان به عنوان تفسير آيات فوق پذيرفت ، بلكه اينها تشبيهاتى است كه به تناسب تفسير آيه به ذهن مى رسد. بعد از اين سوگندهاى عظيم به پاسخ قسم ، يعنى چيزى كه سوگندها به خاطر آن ياد شده است پرداخته ، مى فرمايد: مسلما انسان نسبت به نعمتهاى پروردگارش ناسپاس و بخيل است (ان الانسان لربه لكنود). همان انسان تربيت نايافته ، همان انسانى كه انوار معارف الهى و تعليمات انبيا بر قلبش نتافته ، و بالاخره همان انسانى كه خود را تسليم غرائز و شهوات سركش نموده است او مسلما ناسپاس و بخيل است . ((كنود)) به زمينى مى گويند كه چيزى از آن نمى رويد، و به انسان ناسپاس و بخيل نيز اطلاق مى شود. مفسران براى كنود معانى زيادى گفته اند، ابوالفتوح رازى حدود پانزده معنى در اين زمينه نقل كرده است ، ولى غالبا شاخ و برگ همان معنى اصلى است كه در بالا آورده ايم از جمله اينكه : 1 - كنود كسى است كه مصائبش را با آب و تاب مى شمرد ، ولى نعمتها را فراموش مى كند. 2 - كنود كسى است كه نعمتهاى خدا را تنها مى خورد، و از ديگران منع مى كند، چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ((اتدرون من الكنود)) ((مى دانيد كنود كيست ))؟! عرض كرد خدا و رسولش آگاه تر است . فرمود: الكنود الذى ياكل وحده ، و يمنع رفده ، و يضرب عبده : كنود كسى است كه تنها غذا مى خورد، و از عطا و بخشش به ديگران خوددارى مى كند، و بنده زيردستش را مى زند. 3 - كنود كسى است كه در مشكلات و مصائب با دوستان خود همدردى نمى كند. 4 - كسى كه خيرش بسيار كم است . 5 - كسى كه وقتى نعمتى به او برسد از ديگران دريغ مى دارد و اگر گرفتار مشكلى گردد ناشكيبائى و جزع مى كند. 6 - كسى كه نعمتهاى الهى را در معصيت صرف مى كند. 7 - كسى كه نعمت خدا را انكار مى كند. ولى همانگونه كه گفتيم همه اين معانى مصداقها و شاخ و برگهاى همان ناسپاسى و بخل است . تعبير به ((انسان )) در اينگونه موارد به معنى انسانهاى شرور هواپرست سركش و طغيانگر است ، و بعضى آن را به انسان كافر تفسير كرده اند، و گرنه مسلما هر انسانى چنين نيست ، بسيارند كسانى كه سپاسگزارى و عطا و بخشش با روحشان عجين شده ، و از كفران و بخل بيزارند، همچنين انسانهائى كه در پرتو ايمان به خدا از وادى خودخواهى و خودپرستى گام بيرون نهاده ، و در آسمان معرفت اسماء و صفات پروردگار و تخلق به اخلاق الهى به پرواز درآمده اند. سپس مى افزايد: خود او نيز بر اين معنى گواه است (و انه على ذلك لشهيد). چرا كه انسان نسبت به نفس خويش بصيرت دارد، و اگر صفات درونى خود را از هر كس بتواند پنهان كند از خدا و وجدان خويش نمى تواند مخفى دارد ، خواه به اين حقيقت اعتراف كند يا نه ! بعضى نيز گفته اند ضمير در ((انه )) به خدا برمى گردد، يعنى خداوند گواه وجود صفت كنود در انسان است . ولى با توجه به آيات قبل و بعد كه ضمائر مشابه آن در اين آيات به انسان برمى گردد اين احتمال بسيار بعيد به نظر مى رسد، هر چند بسيارى از مفسران اين تفسير را ترجيح داده اند. اين احتمال نيز داده شده كه منظور شهادت انسان بر گناهان و عيوب خود در قيامت است ، چنانكه از بسيارى از آيات قرآن استفاده مى شود. اين تفسير نيز در اينجا هيچ دليلى ندارد، زيرا آيه مفهوم گسترده اى دارد كه شهادت و گواهى او را بر كفران و بخل خويش در اين دنيا نيز شامل مى شود. درست است كه گاهى انسان از شناخت خويش عاجز مى گردد، و به اصطلاح وجدان خود را فريب مى دهد، و تسويل و تزيين شيطانى صفات مذمومش را در نظرش زيبا جلوه گر مى سازد، ولى در خصوص ‍ مورد كفران و بخل مطلب آنقدر واضح است كه نمى تواند بر آن پرده پوشى كند و وجدان خود را بفريبد. باز در آيه مى افزايد: او علاقه شديدى به مال و ماديات دارد (و انه لحب الخير لشديد). و همين علاقه شديد و افراطى او به مال و ثروت سبب بخل و ناسپاسى و كفران او مى شود. البته ((خير)) معنى وسيعى دارد كه هر گونه نيكى را شامل مى شود، و مسلما علاقه به بسيارى از نيكيها همچون علم و دانش و تقوى و بهشت و سعادت مطلب مذمومى نيست كه قرآن با تعبير فوق از آن نكوهش ‍ كند، و لذا مفسران آن را در اينجا به معنى ((مال )) تفسير كرده اند كه هم قرينه مقام و آيه گذشته گواه بر آن است ، و هم بعضى آيات ديگر قرآن ، مانند آيه 180 سوره بقره كه مى فرمايد: كتب عليكم اذا حضر احدكم الموت ان ترك خيرا الوصية للوالدين و الاقربين : بر شما مقرر شده است كه اگر كسى از شما مالى از خود بگذارد، براى پدر و مادر و نزديكان وصيت كند. مسلما اطلاق خير بر ((مال )) به خاطر آن است كه در حد ذات خود چيز خوبى است ، و مى تواند وسيله انواع خيرات گردد، ولى انسان ناسپاس و بخيل آن را از هدف اصليش بازداشته ، و در مسير خودخواهى و خودكامگى به كار مى گيرد. سپس به صورت يك استفهام انكارى تواءم با تهديد مى فرمايد: آيا اين انسان ناسپاس و بخيل و دنياپرست نمى داند هنگامى كه تمام آنچه در قبرهاست زنده مى شوند...؟ (ا فلا يعلم اذا بعثر ما فى القبور ). و هنگامى كه آنچه در درون سينه ها از كفر و ايمان و اخلاص و ريا كبر و غرور و تواضع نيات خير و سوء است آشكار مى گردد: (و حصل ما فى الصدور). ((در آن روز پروردگارشان از آنها و اعمال و نياتشان آگاه است )) و بر طبق آن به آنها كيفر مى دهد (ان ربهم بهم يؤ مئذ لخبير). بعثر از ماده بعثرة (بر وزن منقبة ) در اصل به معنى زير و رو كردن و بيرون آوردن و استخراج نمودن است ، و از آنجا كه به هنگام احياى مردگان ، قبرها زير و رو مى شود، و آنچه در درون آنها است ظاهر مى گردد، اين تعبير در آيات فوق در مورد رستاخيز به كار رفته است . تعبير به ((ما فى القبور)) (با توجه به اينكه ((ما)) معمولا براى غير ذوى العقول مى آيد) يا به خاطر آن است كه نظر به حالتى دارد كه هنوز مردگان خاكند، و يا به خاطر ابهامى است كه بر آنها حاكم است كه معلوم نيست چه اشخاصى هستند؟ تعبير به ((قبور)) (قبرها) منافاتى با اين ندارد كه گروهى از مردم اصولا قبر ندارند، فى المثل در دريا غرق مى شوند، يا قبرشان بعد از مدتى از ميان مى رود و خاكهايشان متفرق مى شود، زيرا نظر به غالب مردم است كه داراى قبر هستند، بعلاوه قبر در اينجا مى تواند معنى وسيعى داشته باشد يعنى محلى كه خاكهاى انسانها در آنجا قرار دارد، هر چند به صورت قبر معمولى نباشد. ((حصل )) از ماده ((تحصيل )) در اصل به معنى بيرون آوردن مغز از پوست است ، همچنين به تصفيه معادن ، و خارج كردن طلا و امثال آن از سنگ معدن اطلاق مى شود، سپس در معنى وسيعى يعنى مطلق استخراج و مجزا ساختن به كار رفته است ، و در آيه مورد بحث منظور جداسازى خير و شرى است كه در دلها نهفته شده ، اعم از ايمان و كفر، يا صفات حسنه و رذيله ، و يا نيات خوب و بد كه در آن روز آنها از يكديگر جدا و ظاهر و آشكار مى شود، و هر كس بر طبق آن به پاداش ‍ كيفر خود مى رسد. همانگونه كه در آيه 9 سوره طارق آمده است : يوم تبلى السرائر: در آن روز كه اسرار درون آشكار گردد. تعبير به يومئذ و تكيه بر اين معنى كه خداوند در آن روز از اعمال و اسرار مكنون دلهاى آنها با خبر است ، با اينكه ميدانيم خدا هميشه از اين مسائل آگاه مى باشد، به خاطر آن است كه آن روز، روز جزا است ، و آنها را بر اعمال و عقائدشان جزا مى دهد. به گفته بعضى از مفسران اين تعبير مانند آن است كه كسى در مقام تهديد به ديگرى مى گويد ساعرف لك اءمرك به زودى عملت را به تو معرفى خواهم كرد در حالى كه هم امروز نيز چنين معرفى موجود است ، منظور آن است كه نتيجه آن را به تو خواهم داد. آرى خداوند هميشه و در همه حال از اسرار درون و برون به طور كامل آگاه است ، ولى اثر اين آگاهى در قيامت و به هنگام پاداش و كيفر ظاهرتر و آشكارتر مى گردد، و اين هشدارى است به همه انسانها كه اگر به راستى به آن ايمان داشته باشند سد نيرومندى در ميان آنان و گناهان ايجاد مى كند، اعم از گناهان آشكار و پنهان ، و گناهان برون و درون ، و اثر تربيتى اين اعتقاد بر كسى پنهان نيست . ﴿11 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . <1> تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده … (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است … (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است … (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). <2> آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. <3> و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . <4> به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. <5> البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . <6> و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿1 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿2 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿3 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿4 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿5 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿6 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿7 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿8 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿9 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿10 سوره قارعه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 11 آيه است محتوى و فضيلت سوره قارعه اين سوره به طور كلى از معاد و مقدمات آن سخن مى گويد، با تعبيراتى كوبنده و بيانى تكان دهنده ، و انذار و هشدارى صريح و روشن ، و سرانجام انسانها را به دو گروه تقسيم مى كند! گروهى كه اعمالشان در ميزان عدل الهى سنگين است ، و پاداششان زندگانى سراسر رضايت بخش در جوار رحمت حق و گروهى كه اعمالشان سبك و كم وزن است و سرنوشتشان آتش داغ و سوزان جهنم . نام اين سوره يعنى ((قارعة )) از آيه اول آن گرفته شده است . در فضيلت آن همين بس كه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : من قراء القارعة آمنه الله من فتنة الدجال ان يؤ من به ، و من قيح جهنم يوم القيامة ان شاء الله : كسى كه سوره قارعه را بخواند خداوند متعال او را از فتنه دجال و ايمان آوردن به او حفظ مى كند، و او را در قيامت از چرك جهنم دور مى دارد انشاء الله . تفسير : حادثه كوبنده ! در اين آيات كه در وصف قيامت است ، نخست مى فرمايد: آن حادثه كوبنده ... (القارعة ). چه حادثه كوبنده اى است ؟! (ما القارعة ). و تو چه مى دانى كه حادثه كوبنده چيست ؟ (و ما ادراك ما القارعة ). قارعة از ماده قرع (بر وزن فرع ) به معنى كوبيدن چيزى بر چيزى است ، به گونه اى كه صداى شديد از آن برخيزد تازيانه و چكش را نيز به همين مناسبت مقرعة گويند بلكه به هر حادثه مهم و سخت ((قارعة )) گفته مى شود (تاء تانيث در اينجا ممكن است اشاره به تاءكيد باشد). با تعبيراتى كه در آيه دوم و سوم آمده كه حتى به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد تو چه مى دانى آن حادثه سخت و كوبنده چيست ، روشن مى شود كه اين حادثه كوبنده بقدرى عظيم است كه ابعادش به فكر هيچكس نمى رسد. به هر حال بسيارى از مفسران گفته اند كه قارعة يكى از نامهاى قيامت است ، ولى درست روشن نساخته اند كه آيا اين تعبير اشاره به مقدمات قيامت مى باشد كه عالم دنيا درهم كوبيده مى شود، خورشيد و ماه تاريك مى گردد، و درياها برافروخته مى شود، اگر چنين باشد انتخاب نام قارعة براى اين حادثه دليلش روشن است . و يا اينكه منظور مرحله دوم ، يعنى مرحله زنده شدن مردگان ، و طرح نوين در عالم هستى است ، و تعبير به كوبنده به خاطر آن است كه وحشت و خوف و ترس آن روز دلها را مى كوبد. آياتى كه بعد از آن آمده بعضى تناسب با حادثه تخريب جهان دارد، و بعضى متناسب با زنده شدن مردگان است ، ولى رويهمرفته احتمال اول مناسب تر به نظر مى رسد، هر چند در اين آيات هر دو حادثه پشت سر يكديگر ذكر شده است (مانند بسيارى ديگر از آيات قرآن كه از قيامت خبر مى دهد). سپس در توصيف آن روز عجيب مى گويد: همان روزى كه مردم مانند پروانه هاى پراكنده و حيران و سرگردان به هر سو مى روند (يوم يكون الناس كالفراش المبثوث ). ((فراش )) جمع ((فراشة )) بسيارى آن را به معنى ((پروانه )) مى دانند، بعضى نيز آن را به معنى ((ملخ )) تفسير كرده اند، و ظاهرا اين معنى از آيه 7 سوره قمر كه مردم را در آن روز به ملخهاى پراكنده تشبيه مى كند گرفته شده (كانهم جراد منتشر) و گرنه معنى لغوى آن همان پروانه است . به هر حال تشبيه به پروانه به خاطر آن است كه پروانه ها معمولا خود را ديوانه وار به آتش مى افكنند و مى سوزانند، بدكاران نيز خود را در آتش ‍ جهنم مى افكنند. اين احتمال نيز دارد كه تشبيه به پروانه اشاره به حيرت و سرگردانى خاصى است كه در آن روز بر همه انسانها مستولى مى شود. و اگر فراش به معنى ملخها باشد تشبيه مزبور به خاطر اين است كه مى گويند بسيارى از پرندگان به هنگام حركت دست جمعى در مسير معينى پرواز مى كنند، جز ملخها كه در حركت گروهى مسير مشخصى ندارند و هر كدام به سوئى پيش مى روند! باز اين سؤ ال در اينجا مطرح است كه اين حيرت و سرگردانى و پراكنده گى و وحشت و اضطراب بر اثر حوادث هولناك پايان جهان است ، و يا آغاز قيامت و حشر و نشر؟ پاسخ اين سؤ ال از آنچه در بالا گفتيم روشن مى شود. سپس به سراغ يكى ديگر از اوصاف آنروز رفته مى افزايد: و كوه ها مانند پشم رنگين حلاجى شده خواهد بود (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ). عهن (بر وزن ذهن ) به معنى پشم رنگ شده است . و منفوش از ماده نفش (بر وزن نقش ) به معنى گستردن پشم است كه معمولا به وسيله ابزار مخصوص حلاجى و زدن پشم انجام مى گيرد. سابقا گفته ايم كه طبق آيات مختلف قرآن كوه ها در آستانه قيامت نخست به حركت درمى آيند بعد درهم كوبيده و متلاشى مى گردند و سرانجام به صورت غبارى در آسمان درمى آيند كه در آيه مورد بحث آن را تشبيه به پشمهاى رنگين حلاجى شده كرده است ، پشمهائى كه همراه تندباد حركت كنند و تنها رنگى از آنها نمايان باشد، و اين آخرين مرحله متلاشى شدن كوه ها است . اين تعبير ممكن است اشاره به رنگهاى مختلف كوه ها نيز باشد، چرا كه كوه هاى روى زمين هر كدام رنگ خاصى دارند. به هر حال اين جمله گواه بر آن است كه آيات فوق از مراحل نخستين قيامت يعنى مرحله ويرانى و پايان جهان سخن مى گويد. بعد به مرحله حشر و نشر و زنده شدن مردگان و تقسيم آنها به دو گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه ترازوهاى عملش سنگين است ... (فاما من ثقلت موازينه ). او در يك زندگى سراسر رضايتبخش خواهد بود (فهو فى عيشة راضية ). و اما كسى كه ترازوهايش سبك است ... (و اما من خفت موازينه ). ((جايگاه و پناهگاهش دوزخ است )) (فامه هاوية ). ((و تو چه دانى هاويه و دوزخ چيست ))؟! (و ما ادراك ماهيه ). آتشى است سوزان ! (نار حامية ). ((موازين )) جمع ((ميزان )) به معنى وسيله سنجش است ، اين واژه نخست در وزنهاى مادى به كار رفته ، سپس در موازين و مقياسهاى معنوى نيز استعمال شده است . بعضى معتقدند كه اعمال انسان در آن روز به صورت موجودات جسمانى و قابل وزن درمى آيد، و راستى آنها را با ترازوهاى سنجش ‍ اعمال مى سنجند. اين احتمال نيز داده شده كه خود نامه اعمال را وزن مى كنند اگر اعمال صالحى در آن نوشته شده است سنگين است و گرنه سبك وزن ، يا بى وزن است . ولى ظاهرا نيازى به اين توجيهات نيست ، ميزان حتما به معنى ترازوى ظاهرى كه داراى كفه هاى مخصوص است نمى باشد، بلكه به هر گونه وسيله سنجش اطلاق مى شود، چنانكه در حديثى مى خوانيم : ان امير المؤ منين و الائمة من ذريته (عليهمالسلام ) هم الموازين : امير مؤ منان و امامان از دودمانش ترازوهاى سنجشند. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه وقتى از معنى ميزان سؤ ال كردند. در پاسخ فرمود: الميزان العدل !: ترازوى سنجش ‍ همان عدل است . به اين ترتيب وجود اولياء الله يا قوانين عدل الهى مقياسهائى هستند كه انسانها و اعمالشان را بر آنها عرضه مى كنند، و به همان اندازه كه با آنها شباهت و مطابقت دارند وزنشان است ! روشن است كه منظور از سبكى و سنگينى ميزان به معنى سنگينى خود ترازوهاى سنجش نيست ، بلكه وزن چيزهائى است كه با آن مى سنجند. ضمنا تعبير به موازين به صورت صيغه جمع به خاطر آن است كه اولياى حق و قوانين الهى هر كدام يكى از ميزانهاى سنجشند، و از اين گذشته تنوع صفات و اعمال آدمى ايجاب مى كند كه هر كدام را با ميزانى بسنجند، و الگوها و ترازهاى سنجش متفاوت باشد. راغب در مفردات مى گويد: ميزان در قرآن مجيد گاهى به صورت مفرد، و گاه به صورت جمع آمده ، در صورت اول ناظر به كسى است كه حساب مى كند، يعنى خداوند يكتا، و در صورت دوم ناظر به حساب شوندگان است . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه موازين جمع ((موزون )) است ، يعنى عملى كه آن را وزن مى كنند، بنابراين سنگين و سبك بودن موازين به معنى سنگين و سبك بودن خود اعمال است ، نه سبك و سنگين بودن ترازوها. البته نتيجه هر دو يكى است ولى از دو راه مختلف . در اين زمينه شرح بيشترى در ذيل آيه 8 و 9 سوره اعراف (جلد 6 صفحه 90) و همچنين ذيل آيه 105 كهف (جلد 12 صفحه 567) و ذيل آيه 102 سوره مؤ منون (جلد 14 صفحه 328) ذكر كرده ايم . تعبير به ((عيشة راضية )) (زندگى خشنود) تعبير بسيار جالب و رسائى است از زندگى پر نعمت و سراسر آرامش بهشتيان در قيامت ، اين زندگى آنقدر رضايت بخش است كه گوئى خودش راضى است يعنى بجاى اينكه ((مرضية )) گفته شود براى تاءكيد هر چه بيشتر بجاى اسم مفعول ، اسم فاعل به كار رفته است . و اين امتياز بزرگ مخصوص زندگى آخرت است ، چرا كه زندگى دنيا هر قدر مرفه و پر نعمت و تواءم با امن و امان و رضايت و خشنودى باشد باز از عوامل ناخشنودى خالى نيست ، تنها زندگى آخرت است كه سراسر رضايت و خشنودى و آرامش و امنيت و مايه جمعيت خاطر مى باشد. تعبير به ((ام )) در جمله ((فامه هاوية )) به خاطر اين است كه ((ام )) به معنى ((مادر)) است ، و مى دانيم مادر پناهگاهى است براى فرزندان كه در مشكلات به او پناه مى برند، و نزد او مى مانند، و در اينجا اشاره به اين است كه اين گنهكاران خفيف الميزان محلى براى پناه گرفتن جز دوزخ نمى يابند، واى به حال كسى كه پناهگاهش جهنم باشد! بعضى نيز گفته اند معنى ((ام )) در اينجا ((مغز)) است ، زيرا عرب به مغز سر ((ام الراءس )) مى گويد، بنابر اين معنى آيه چنين مى شود كه آنها را با سر در جهنم مى افكنند، ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد زيرا در اين صورت آيه بعد ((و ما ادراك ماهيه )) (تو چه مى دانى آن چيست ) مفهوم درستى نخواهد داشت . ((هاوية )) از ماده ((هوى )) به معنى افتادن و سقوط كردن است ، و آن يكى از نامهاى دوزخ مى باشد، چرا كه گنهكاران در آن سقوط مى كنند، و نيز اشاره به عمق آتش دوزخ است . و اگر ((ام )) را در اينجا به معنى مغز بگيريم هاويه به معنى سقوط كننده مى باشد، ولى تفسير اول صحيحتر و مناسب تر به نظر مى رسد. ((حامية )) از ماده حمى (بر وزن نفى ) به معنى شدت حرارت است و ((حامية )) در اينجا اشاره به سوزندگى فوق العاده آتش دوزخ است . به هر حال اين جمله كه مى فرمايد: تو چه مى دانى هاويه چيست ؟ هاويه آتش سوزان است تاءكيدى است بر اين معنى كه عذاب قيامت و آتش ‍ دوزخ فوق تصور همه انسانها است . ﴿11 سوره تكاثر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 8 آيه است محتوى و فضيلت سوره تكاثر بسيارى از مفسران معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده ، بنابراين سخنى كه درباره تفاخر در آن آمده قاعدة مربوط به قبائل قريش است كه با امور موهومى بر يكديگر فخر و مباهات مى كردند. ولى بعضى - مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان - معتقدند در مدينه نازل شده ، و آنچه از تفاخر در آن آمده ناظر به يهود يا دو طائفه از انصار است ولى مكى بودن سوره با توجه به شباهت زيادى كه با سوره هاى مكى دارد صحيحتر به نظر مى رسد. محتواى اين سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادى است كه بر اساس يك مطالب موهوم بر يكديگر تفاخر مى كردند، سپس ‍ هشدارى نسبت به مساءله معاد و قيامت و آتش دوزخ ، و سرانجام هشدارى در زمينه مساءله سؤ ال و بازپرسى از نعمتها مى دهد. نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده . و در فضيلت تلاوت آن در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قراءها لم يحاسبه الله بالنعيم الذى انعم عليه فى دار الدنيا، و اعطى من الاجر كانما قرء الف آية : كسى كه آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهائى كه در دنيا به او داده او را مورد حساب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گوئى هزار آيه قرآن را تلاوت كرده . <1> و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه خواندن اين سوره در نمازهاى فريضه و نافله ثواب شهادت شهيدان دارد. <2> بديهى است اين همه ثواب از آن كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كار گيرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد. تفسير : بلاى تكاثر و تفاخر! در اين آيات نخست با لحنى ملامت بار مى فرمايد: تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را از خدا و قيامت به خود مشغول داشت (الهاكم التكاثر). تا آنجا كه به زيارت و ديدار قبرها رفتيد، و قبور مردگان خود را برشمرديد (حتى زرتم المقابر). اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه ((تكاثر)) و ((تفاخر)) آنچنان آنها را به خود مشغول داشته كه تا لحظه ورود در قبر نيز ادامه دارد. ولى معنى اول با تعبير ((زرتم المقابر)) و همچنين شاءن نزولها و خطبه نهج البلاغه كه به خواست خدا بعدا به آن اشاره مى شود سازگارتر است . ((الهاكم )) از ماده ((لهو)) به معنى سرگرم شدن به كارهاى كوچك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم است ، راغب در مفردات مى گويد: ((لهو)) چيزى است كه انسان را به خود مشغول داشته ، و از مقاصد و اهدافش باز مى دارد. ((تكاثر)) از ماده كثرت به معنى تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يكديگر است . <3> ((زرتم )) از ماده ((زيارة )) و ((زور)) (بر وزن قول ) در اصل به معنى قسمت بالاى سينه است ، سپس به معنى ملاقات كردن و روبرو شدن به كار رفته است ، و ((زور)) (بر وزن قمر) به معنى كج شدن قسمت بالاى سينه است ، و از آنجا كه دروغ نوعى انحراف از حق است ، به آن ، ((زور)) (بر وزن نور) اطلاق مى شود. ((مقابر)) جمع ((مقبرة )) به معنى محل قبر ميت است ، و زيارت كردن مقابر در اينجا يا كنايه از مرگ است (طبق بعضى از تفاسير) و يا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن (طبق تفسير مشهور). و همانگونه كه گفتيم معنى دوم صحيحتر به نظر مى رسد، و يكى از شواهد آن سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در اين زمينه در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر فرمود: يا له مراما ما ابعده ؟ و زورا ما اغفله ؟ و خطرا ما اءفظعه ؟ لقد استخلوا منهم اى مدكر و تناوشوهم من مكان بعيد، ا فبمصارع آبائهم يفخرون ؟ ام بعد يد الهلكى يتكاثرون ؟ يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حركات سكنت ، و لان يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا!: شگفتا! چه هدف بسيار دورى ؟ و چه زيارت كنندگان غافلى ؟ و چه افتخار موهوم و رسوائى ؟ به ياد استخوان پوسيده كسانى افتاده اند كه سالها است خاك شده اند، آنهم چه يادآورى ؟ با اين فاصله دور به ياد كسانى افتاده اند كه سودى به حالشان ندارند، آيا به محل نابودى پدران خويش افتخار مى كنند؟ و يا با شمردن تعداد مردگان و معدومين خود را بسيار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند كه تار و پودشان از هم گسسته ، و حركاتشان به سكون مبدل شده . اين اجساد پوسيده اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند!. <4> اين خطبه كه تنها به قسمتى از آن در اينجا اشاره كرده ايم بقدرى تكان دهنده و گويا و صريح است كه ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: من به كسى كه همه امتها به او سوگند ياد مى كنند قسم مى خورم كه از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام ، و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازه اى پديد آمده ، و در روحم به سختى اثر گذارده ، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده ، و هرگز نشده كه در آن تاءمل كنم جز اينكه در آن حال به ياد مرگ خانواده و بستگان و دوستانم افتاده ام و درست برايم مجسم شده كه من همانم كه امام (عليه السلام ) توصيف فرموده است . چقدر واعظان و خطبا و گويندگان و افراد فصيح در اين باره سخن گفته اند، و من گوش فرا داده ام ، و در سخنان آنها دقت كرده ام ، ولى در هيچيك تاءثير سخن امام (عليه السلام ) را نيافته ام !. اين تاءثيرى كه سخن او در قلب من مى گذارد يا از ايمانى سرچشمه مى گيرد كه به گوينده آن تعلق دارد، و يا نيت يقين و اخلاص او سبب شده است كه اينچنين در ارواح نفوذ كند، و در قلوب جايگزين شود. <5> او در قسمت ديگرى از سخنانش مى گويد: ينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فى مجلس و تلى عليهم ان يسجدوا له !: سزاوار است اگر فصحاء عرب همگى در مجلسى اجتماع كنند و اين خطبه براى آنها خوانده شود در برابر آن سجده كنند، و در همين جا اشاره به گفتار معاويه در باره فصاحت امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى كند كه مى گويد: و الله ما سن الفصاحة لقريش غيره : به خدا هيچكس فصاحت را براى قريش غير او پايه گذارى نكرد! در آيه بعد آنها را با اين سخن مورد تهديد شديد قرار داده ، مى فرمايد: چنين نيست كه شما مى پنداريد و با آن تفاخر مى كنيد، شما به زودى نتيجه اين تفاخر موهوم خود را خواهيد دانست (كلا سوف تعلمون ). باز براى تاءكيد مى افزايد: سپس چنين نيست كه شما مى پنداريد، به زودى خواهيد دانست (ثم كلا سوف تعلمون ). جمعى از مفسران اين دو آيه را تكرار و تاءكيد يك مطلب دانسته اند و هر دو به صورت سربسته از عذابهائى كه در انتظار اين مستكبران متفاخر است خبر مى دهد. در حالى كه بعضى ديگر اولى را اشاره به عذاب قبر و برزخ كه انسان بعد از مرگ ، با آن روبرو مى شود دانسته اند، و دومى را اشاره به عذاب قيامت . در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ((مازلنا نشك فى عذاب القبر حتى نزلت الهاكم التكاثر، الى قوله كلا سوف تعلمون ، يريد فى القبر، ثم كلا سوف تعلمون ، بعد البعث :)) گروهى از ما پيوسته در باره عذاب قبر در شك بودند تا اينكه سوره ((الهاكم التكاثر)) نازل شد تا آنجا كه فرمود: كلا سوف تعلمون منظور از آن عذاب قبر است ، سپس مى فرمايد: ثم كلا سوف تعلمون منظور عذاب قيامت است . <6> در تفسير كبير فخر رازى اين مطلب از يكى از ياران على (عليه السلام ) بنام زر بن جيش نقل شده كه مى گويد: ما از عذاب قبر در شك بوديم تا از على (عليه السلام ) شنيديم كه مى فرمود: اين آيه دليل بر عذاب قبر است )). <7> سپس مى افزايد: اينچنين نيست كه شما تفاخر كنندگان مى پنداريد اگر شما به آخرت ايمان داشتيد و با علم اليقين آن را مى دانستيد هرگز به سراغ اين امور نمى رفتيد و تفاخر و مباهات به اين مسائل باطل نمى كرديد (كلا لو تعلمون علم اليقين ). <8> باز براى تاءكيد و انذار بيشتر مى افزايد: شما قطعا جهنم را خواهيد ديد (لترون الجحيم ). سپس با ورود در آن ، آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد (ثم لترونها عين اليقين ). سپس در آن روز همه شما قطعا از نعمتهائى كه داشته ايد سؤ ال خواهيد شد. (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ). بايد در آن روز روشن سازيد كه اين نعمتهاى خداداد را در چه راهى مصرف كرده ايد؟ و از آنها براى اطاعت الهى يا معصيتش كمك گرفته ايد، يا نعمتها را ضايع ساخته هرگز حق آن را ادا ننموده ايد؟ ﴿1 سوره تكاثر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 8 آيه است محتوى و فضيلت سوره تكاثر بسيارى از مفسران معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده ، بنابراين سخنى كه درباره تفاخر در آن آمده قاعدة مربوط به قبائل قريش است كه با امور موهومى بر يكديگر فخر و مباهات مى كردند. ولى بعضى - مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان - معتقدند در مدينه نازل شده ، و آنچه از تفاخر در آن آمده ناظر به يهود يا دو طائفه از انصار است ولى مكى بودن سوره با توجه به شباهت زيادى كه با سوره هاى مكى دارد صحيحتر به نظر مى رسد. محتواى اين سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادى است كه بر اساس يك مطالب موهوم بر يكديگر تفاخر مى كردند، سپس ‍ هشدارى نسبت به مساءله معاد و قيامت و آتش دوزخ ، و سرانجام هشدارى در زمينه مساءله سؤ ال و بازپرسى از نعمتها مى دهد. نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده . و در فضيلت تلاوت آن در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قراءها لم يحاسبه الله بالنعيم الذى انعم عليه فى دار الدنيا، و اعطى من الاجر كانما قرء الف آية : كسى كه آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهائى كه در دنيا به او داده او را مورد حساب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گوئى هزار آيه قرآن را تلاوت كرده . و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه خواندن اين سوره در نمازهاى فريضه و نافله ثواب شهادت شهيدان دارد. بديهى است اين همه ثواب از آن كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كار گيرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد. تفسير : بلاى تكاثر و تفاخر! در اين آيات نخست با لحنى ملامت بار مى فرمايد: تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را از خدا و قيامت به خود مشغول داشت (الهاكم التكاثر). تا آنجا كه به زيارت و ديدار قبرها رفتيد، و قبور مردگان خود را برشمرديد (حتى زرتم المقابر). اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه ((تكاثر)) و ((تفاخر)) آنچنان آنها را به خود مشغول داشته كه تا لحظه ورود در قبر نيز ادامه دارد. ولى معنى اول با تعبير ((زرتم المقابر)) و همچنين شاءن نزولها و خطبه نهج البلاغه كه به خواست خدا بعدا به آن اشاره مى شود سازگارتر است . ((الهاكم )) از ماده ((لهو)) به معنى سرگرم شدن به كارهاى كوچك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم است ، راغب در مفردات مى گويد: ((لهو)) چيزى است كه انسان را به خود مشغول داشته ، و از مقاصد و اهدافش باز مى دارد. ((تكاثر)) از ماده كثرت به معنى تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يكديگر است . ((زرتم )) از ماده ((زيارة )) و ((زور)) (بر وزن قول ) در اصل به معنى قسمت بالاى سينه است ، سپس به معنى ملاقات كردن و روبرو شدن به كار رفته است ، و ((زور)) (بر وزن قمر) به معنى كج شدن قسمت بالاى سينه است ، و از آنجا كه دروغ نوعى انحراف از حق است ، به آن ، ((زور)) (بر وزن نور) اطلاق مى شود. ((مقابر)) جمع ((مقبرة )) به معنى محل قبر ميت است ، و زيارت كردن مقابر در اينجا يا كنايه از مرگ است (طبق بعضى از تفاسير) و يا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن (طبق تفسير مشهور). و همانگونه كه گفتيم معنى دوم صحيحتر به نظر مى رسد، و يكى از شواهد آن سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در اين زمينه در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر فرمود: يا له مراما ما ابعده ؟ و زورا ما اغفله ؟ و خطرا ما اءفظعه ؟ لقد استخلوا منهم اى مدكر و تناوشوهم من مكان بعيد، ا فبمصارع آبائهم يفخرون ؟ ام بعد يد الهلكى يتكاثرون ؟ يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حركات سكنت ، و لان يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا!: شگفتا! چه هدف بسيار دورى ؟ و چه زيارت كنندگان غافلى ؟ و چه افتخار موهوم و رسوائى ؟ به ياد استخوان پوسيده كسانى افتاده اند كه سالها است خاك شده اند، آنهم چه يادآورى ؟ با اين فاصله دور به ياد كسانى افتاده اند كه سودى به حالشان ندارند، آيا به محل نابودى پدران خويش افتخار مى كنند؟ و يا با شمردن تعداد مردگان و معدومين خود را بسيار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند كه تار و پودشان از هم گسسته ، و حركاتشان به سكون مبدل شده . اين اجساد پوسيده اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند!. اين خطبه كه تنها به قسمتى از آن در اينجا اشاره كرده ايم بقدرى تكان دهنده و گويا و صريح است كه ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: من به كسى كه همه امتها به او سوگند ياد مى كنند قسم مى خورم كه از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام ، و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازه اى پديد آمده ، و در روحم به سختى اثر گذارده ، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده ، و هرگز نشده كه در آن تاءمل كنم جز اينكه در آن حال به ياد مرگ خانواده و بستگان و دوستانم افتاده ام و درست برايم مجسم شده كه من همانم كه امام (عليه السلام ) توصيف فرموده است . چقدر واعظان و خطبا و گويندگان و افراد فصيح در اين باره سخن گفته اند، و من گوش فرا داده ام ، و در سخنان آنها دقت كرده ام ، ولى در هيچيك تاءثير سخن امام (عليه السلام ) را نيافته ام !. اين تاءثيرى كه سخن او در قلب من مى گذارد يا از ايمانى سرچشمه مى گيرد كه به گوينده آن تعلق دارد، و يا نيت يقين و اخلاص او سبب شده است كه اينچنين در ارواح نفوذ كند، و در قلوب جايگزين شود. او در قسمت ديگرى از سخنانش مى گويد: ينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فى مجلس و تلى عليهم ان يسجدوا له !: سزاوار است اگر فصحاء عرب همگى در مجلسى اجتماع كنند و اين خطبه براى آنها خوانده شود در برابر آن سجده كنند، و در همين جا اشاره به گفتار معاويه در باره فصاحت امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى كند كه مى گويد: و الله ما سن الفصاحة لقريش غيره : به خدا هيچكس فصاحت را براى قريش غير او پايه گذارى نكرد! در آيه بعد آنها را با اين سخن مورد تهديد شديد قرار داده ، مى فرمايد: چنين نيست كه شما مى پنداريد و با آن تفاخر مى كنيد، شما به زودى نتيجه اين تفاخر موهوم خود را خواهيد دانست (كلا سوف تعلمون ). باز براى تاءكيد مى افزايد: سپس چنين نيست كه شما مى پنداريد، به زودى خواهيد دانست (ثم كلا سوف تعلمون ). جمعى از مفسران اين دو آيه را تكرار و تاءكيد يك مطلب دانسته اند و هر دو به صورت سربسته از عذابهائى كه در انتظار اين مستكبران متفاخر است خبر مى دهد. در حالى كه بعضى ديگر اولى را اشاره به عذاب قبر و برزخ كه انسان بعد از مرگ ، با آن روبرو مى شود دانسته اند، و دومى را اشاره به عذاب قيامت . در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ((مازلنا نشك فى عذاب القبر حتى نزلت الهاكم التكاثر، الى قوله كلا سوف تعلمون ، يريد فى القبر، ثم كلا سوف تعلمون ، بعد البعث :)) گروهى از ما پيوسته در باره عذاب قبر در شك بودند تا اينكه سوره ((الهاكم التكاثر)) نازل شد تا آنجا كه فرمود: كلا سوف تعلمون منظور از آن عذاب قبر است ، سپس مى فرمايد: ثم كلا سوف تعلمون منظور عذاب قيامت است . در تفسير كبير فخر رازى اين مطلب از يكى از ياران على (عليه السلام ) بنام زر بن جيش نقل شده كه مى گويد: ما از عذاب قبر در شك بوديم تا از على (عليه السلام ) شنيديم كه مى فرمود: اين آيه دليل بر عذاب قبر است )). سپس مى افزايد: اينچنين نيست كه شما تفاخر كنندگان مى پنداريد اگر شما به آخرت ايمان داشتيد و با علم اليقين آن را مى دانستيد هرگز به سراغ اين امور نمى رفتيد و تفاخر و مباهات به اين مسائل باطل نمى كرديد (كلا لو تعلمون علم اليقين ). باز براى تاءكيد و انذار بيشتر مى افزايد: شما قطعا جهنم را خواهيد ديد (لترون الجحيم ). سپس با ورود در آن ، آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد (ثم لترونها عين اليقين ). سپس در آن روز همه شما قطعا از نعمتهائى كه داشته ايد سؤ ال خواهيد شد. (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ). بايد در آن روز روشن سازيد كه اين نعمتهاى خداداد را در چه راهى مصرف كرده ايد؟ و از آنها براى اطاعت الهى يا معصيتش كمك گرفته ايد، يا نعمتها را ضايع ساخته هرگز حق آن را ادا ننموده ايد؟ ﴿2 سوره تكاثر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 8 آيه است محتوى و فضيلت سوره تكاثر بسيارى از مفسران معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده ، بنابراين سخنى كه درباره تفاخر در آن آمده قاعدة مربوط به قبائل قريش است كه با امور موهومى بر يكديگر فخر و مباهات مى كردند. ولى بعضى - مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان - معتقدند در مدينه نازل شده ، و آنچه از تفاخر در آن آمده ناظر به يهود يا دو طائفه از انصار است ولى مكى بودن سوره با توجه به شباهت زيادى كه با سوره هاى مكى دارد صحيحتر به نظر مى رسد. محتواى اين سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادى است كه بر اساس يك مطالب موهوم بر يكديگر تفاخر مى كردند، سپس ‍ هشدارى نسبت به مساءله معاد و قيامت و آتش دوزخ ، و سرانجام هشدارى در زمينه مساءله سؤ ال و بازپرسى از نعمتها مى دهد. نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده . و در فضيلت تلاوت آن در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قراءها لم يحاسبه الله بالنعيم الذى انعم عليه فى دار الدنيا، و اعطى من الاجر كانما قرء الف آية : كسى كه آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهائى كه در دنيا به او داده او را مورد حساب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گوئى هزار آيه قرآن را تلاوت كرده . و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه خواندن اين سوره در نمازهاى فريضه و نافله ثواب شهادت شهيدان دارد. بديهى است اين همه ثواب از آن كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كار گيرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد. تفسير : بلاى تكاثر و تفاخر! در اين آيات نخست با لحنى ملامت بار مى فرمايد: تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را از خدا و قيامت به خود مشغول داشت (الهاكم التكاثر). تا آنجا كه به زيارت و ديدار قبرها رفتيد، و قبور مردگان خود را برشمرديد (حتى زرتم المقابر). اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه ((تكاثر)) و ((تفاخر)) آنچنان آنها را به خود مشغول داشته كه تا لحظه ورود در قبر نيز ادامه دارد. ولى معنى اول با تعبير ((زرتم المقابر)) و همچنين شاءن نزولها و خطبه نهج البلاغه كه به خواست خدا بعدا به آن اشاره مى شود سازگارتر است . ((الهاكم )) از ماده ((لهو)) به معنى سرگرم شدن به كارهاى كوچك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم است ، راغب در مفردات مى گويد: ((لهو)) چيزى است كه انسان را به خود مشغول داشته ، و از مقاصد و اهدافش باز مى دارد. ((تكاثر)) از ماده كثرت به معنى تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يكديگر است . ((زرتم )) از ماده ((زيارة )) و ((زور)) (بر وزن قول ) در اصل به معنى قسمت بالاى سينه است ، سپس به معنى ملاقات كردن و روبرو شدن به كار رفته است ، و ((زور)) (بر وزن قمر) به معنى كج شدن قسمت بالاى سينه است ، و از آنجا كه دروغ نوعى انحراف از حق است ، به آن ، ((زور)) (بر وزن نور) اطلاق مى شود. ((مقابر)) جمع ((مقبرة )) به معنى محل قبر ميت است ، و زيارت كردن مقابر در اينجا يا كنايه از مرگ است (طبق بعضى از تفاسير) و يا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن (طبق تفسير مشهور). و همانگونه كه گفتيم معنى دوم صحيحتر به نظر مى رسد، و يكى از شواهد آن سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در اين زمينه در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر فرمود: يا له مراما ما ابعده ؟ و زورا ما اغفله ؟ و خطرا ما اءفظعه ؟ لقد استخلوا منهم اى مدكر و تناوشوهم من مكان بعيد، ا فبمصارع آبائهم يفخرون ؟ ام بعد يد الهلكى يتكاثرون ؟ يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حركات سكنت ، و لان يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا!: شگفتا! چه هدف بسيار دورى ؟ و چه زيارت كنندگان غافلى ؟ و چه افتخار موهوم و رسوائى ؟ به ياد استخوان پوسيده كسانى افتاده اند كه سالها است خاك شده اند، آنهم چه يادآورى ؟ با اين فاصله دور به ياد كسانى افتاده اند كه سودى به حالشان ندارند، آيا به محل نابودى پدران خويش افتخار مى كنند؟ و يا با شمردن تعداد مردگان و معدومين خود را بسيار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند كه تار و پودشان از هم گسسته ، و حركاتشان به سكون مبدل شده . اين اجساد پوسيده اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند!. اين خطبه كه تنها به قسمتى از آن در اينجا اشاره كرده ايم بقدرى تكان دهنده و گويا و صريح است كه ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: من به كسى كه همه امتها به او سوگند ياد مى كنند قسم مى خورم كه از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام ، و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازه اى پديد آمده ، و در روحم به سختى اثر گذارده ، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده ، و هرگز نشده كه در آن تاءمل كنم جز اينكه در آن حال به ياد مرگ خانواده و بستگان و دوستانم افتاده ام و درست برايم مجسم شده كه من همانم كه امام (عليه السلام ) توصيف فرموده است . چقدر واعظان و خطبا و گويندگان و افراد فصيح در اين باره سخن گفته اند، و من گوش فرا داده ام ، و در سخنان آنها دقت كرده ام ، ولى در هيچيك تاءثير سخن امام (عليه السلام ) را نيافته ام !. اين تاءثيرى كه سخن او در قلب من مى گذارد يا از ايمانى سرچشمه مى گيرد كه به گوينده آن تعلق دارد، و يا نيت يقين و اخلاص او سبب شده است كه اينچنين در ارواح نفوذ كند، و در قلوب جايگزين شود. او در قسمت ديگرى از سخنانش مى گويد: ينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فى مجلس و تلى عليهم ان يسجدوا له !: سزاوار است اگر فصحاء عرب همگى در مجلسى اجتماع كنند و اين خطبه براى آنها خوانده شود در برابر آن سجده كنند، و در همين جا اشاره به گفتار معاويه در باره فصاحت امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى كند كه مى گويد: و الله ما سن الفصاحة لقريش غيره : به خدا هيچكس فصاحت را براى قريش غير او پايه گذارى نكرد! در آيه بعد آنها را با اين سخن مورد تهديد شديد قرار داده ، مى فرمايد: چنين نيست كه شما مى پنداريد و با آن تفاخر مى كنيد، شما به زودى نتيجه اين تفاخر موهوم خود را خواهيد دانست (كلا سوف تعلمون ). باز براى تاءكيد مى افزايد: سپس چنين نيست كه شما مى پنداريد، به زودى خواهيد دانست (ثم كلا سوف تعلمون ). جمعى از مفسران اين دو آيه را تكرار و تاءكيد يك مطلب دانسته اند و هر دو به صورت سربسته از عذابهائى كه در انتظار اين مستكبران متفاخر است خبر مى دهد. در حالى كه بعضى ديگر اولى را اشاره به عذاب قبر و برزخ كه انسان بعد از مرگ ، با آن روبرو مى شود دانسته اند، و دومى را اشاره به عذاب قيامت . در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ((مازلنا نشك فى عذاب القبر حتى نزلت الهاكم التكاثر، الى قوله كلا سوف تعلمون ، يريد فى القبر، ثم كلا سوف تعلمون ، بعد البعث :)) گروهى از ما پيوسته در باره عذاب قبر در شك بودند تا اينكه سوره ((الهاكم التكاثر)) نازل شد تا آنجا كه فرمود: كلا سوف تعلمون منظور از آن عذاب قبر است ، سپس مى فرمايد: ثم كلا سوف تعلمون منظور عذاب قيامت است . در تفسير كبير فخر رازى اين مطلب از يكى از ياران على (عليه السلام ) بنام زر بن جيش نقل شده كه مى گويد: ما از عذاب قبر در شك بوديم تا از على (عليه السلام ) شنيديم كه مى فرمود: اين آيه دليل بر عذاب قبر است )). سپس مى افزايد: اينچنين نيست كه شما تفاخر كنندگان مى پنداريد اگر شما به آخرت ايمان داشتيد و با علم اليقين آن را مى دانستيد هرگز به سراغ اين امور نمى رفتيد و تفاخر و مباهات به اين مسائل باطل نمى كرديد (كلا لو تعلمون علم اليقين ). باز براى تاءكيد و انذار بيشتر مى افزايد: شما قطعا جهنم را خواهيد ديد (لترون الجحيم ). سپس با ورود در آن ، آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد (ثم لترونها عين اليقين ). سپس در آن روز همه شما قطعا از نعمتهائى كه داشته ايد سؤ ال خواهيد شد. (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ). بايد در آن روز روشن سازيد كه اين نعمتهاى خداداد را در چه راهى مصرف كرده ايد؟ و از آنها براى اطاعت الهى يا معصيتش كمك گرفته ايد، يا نعمتها را ضايع ساخته هرگز حق آن را ادا ننموده ايد؟ ﴿3 سوره تكاثر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 8 آيه است محتوى و فضيلت سوره تكاثر بسيارى از مفسران معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده ، بنابراين سخنى كه درباره تفاخر در آن آمده قاعدة مربوط به قبائل قريش است كه با امور موهومى بر يكديگر فخر و مباهات مى كردند. ولى بعضى - مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان - معتقدند در مدينه نازل شده ، و آنچه از تفاخر در آن آمده ناظر به يهود يا دو طائفه از انصار است ولى مكى بودن سوره با توجه به شباهت زيادى كه با سوره هاى مكى دارد صحيحتر به نظر مى رسد. محتواى اين سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادى است كه بر اساس يك مطالب موهوم بر يكديگر تفاخر مى كردند، سپس ‍ هشدارى نسبت به مساءله معاد و قيامت و آتش دوزخ ، و سرانجام هشدارى در زمينه مساءله سؤ ال و بازپرسى از نعمتها مى دهد. نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده . و در فضيلت تلاوت آن در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قراءها لم يحاسبه الله بالنعيم الذى انعم عليه فى دار الدنيا، و اعطى من الاجر كانما قرء الف آية : كسى كه آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهائى كه در دنيا به او داده او را مورد حساب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گوئى هزار آيه قرآن را تلاوت كرده . و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه خواندن اين سوره در نمازهاى فريضه و نافله ثواب شهادت شهيدان دارد. بديهى است اين همه ثواب از آن كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كار گيرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد. تفسير : بلاى تكاثر و تفاخر! در اين آيات نخست با لحنى ملامت بار مى فرمايد: تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را از خدا و قيامت به خود مشغول داشت (الهاكم التكاثر). تا آنجا كه به زيارت و ديدار قبرها رفتيد، و قبور مردگان خود را برشمرديد (حتى زرتم المقابر). اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه ((تكاثر)) و ((تفاخر)) آنچنان آنها را به خود مشغول داشته كه تا لحظه ورود در قبر نيز ادامه دارد. ولى معنى اول با تعبير ((زرتم المقابر)) و همچنين شاءن نزولها و خطبه نهج البلاغه كه به خواست خدا بعدا به آن اشاره مى شود سازگارتر است . ((الهاكم )) از ماده ((لهو)) به معنى سرگرم شدن به كارهاى كوچك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم است ، راغب در مفردات مى گويد: ((لهو)) چيزى است كه انسان را به خود مشغول داشته ، و از مقاصد و اهدافش باز مى دارد. ((تكاثر)) از ماده كثرت به معنى تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يكديگر است . ((زرتم )) از ماده ((زيارة )) و ((زور)) (بر وزن قول ) در اصل به معنى قسمت بالاى سينه است ، سپس به معنى ملاقات كردن و روبرو شدن به كار رفته است ، و ((زور)) (بر وزن قمر) به معنى كج شدن قسمت بالاى سينه است ، و از آنجا كه دروغ نوعى انحراف از حق است ، به آن ، ((زور)) (بر وزن نور) اطلاق مى شود. ((مقابر)) جمع ((مقبرة )) به معنى محل قبر ميت است ، و زيارت كردن مقابر در اينجا يا كنايه از مرگ است (طبق بعضى از تفاسير) و يا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن (طبق تفسير مشهور). و همانگونه كه گفتيم معنى دوم صحيحتر به نظر مى رسد، و يكى از شواهد آن سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در اين زمينه در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر فرمود: يا له مراما ما ابعده ؟ و زورا ما اغفله ؟ و خطرا ما اءفظعه ؟ لقد استخلوا منهم اى مدكر و تناوشوهم من مكان بعيد، ا فبمصارع آبائهم يفخرون ؟ ام بعد يد الهلكى يتكاثرون ؟ يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حركات سكنت ، و لان يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا!: شگفتا! چه هدف بسيار دورى ؟ و چه زيارت كنندگان غافلى ؟ و چه افتخار موهوم و رسوائى ؟ به ياد استخوان پوسيده كسانى افتاده اند كه سالها است خاك شده اند، آنهم چه يادآورى ؟ با اين فاصله دور به ياد كسانى افتاده اند كه سودى به حالشان ندارند، آيا به محل نابودى پدران خويش افتخار مى كنند؟ و يا با شمردن تعداد مردگان و معدومين خود را بسيار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند كه تار و پودشان از هم گسسته ، و حركاتشان به سكون مبدل شده . اين اجساد پوسيده اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند!. اين خطبه كه تنها به قسمتى از آن در اينجا اشاره كرده ايم بقدرى تكان دهنده و گويا و صريح است كه ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: من به كسى كه همه امتها به او سوگند ياد مى كنند قسم مى خورم كه از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام ، و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازه اى پديد آمده ، و در روحم به سختى اثر گذارده ، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده ، و هرگز نشده كه در آن تاءمل كنم جز اينكه در آن حال به ياد مرگ خانواده و بستگان و دوستانم افتاده ام و درست برايم مجسم شده كه من همانم كه امام (عليه السلام ) توصيف فرموده است . چقدر واعظان و خطبا و گويندگان و افراد فصيح در اين باره سخن گفته اند، و من گوش فرا داده ام ، و در سخنان آنها دقت كرده ام ، ولى در هيچيك تاءثير سخن امام (عليه السلام ) را نيافته ام !. اين تاءثيرى كه سخن او در قلب من مى گذارد يا از ايمانى سرچشمه مى گيرد كه به گوينده آن تعلق دارد، و يا نيت يقين و اخلاص او سبب شده است كه اينچنين در ارواح نفوذ كند، و در قلوب جايگزين شود. او در قسمت ديگرى از سخنانش مى گويد: ينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فى مجلس و تلى عليهم ان يسجدوا له !: سزاوار است اگر فصحاء عرب همگى در مجلسى اجتماع كنند و اين خطبه براى آنها خوانده شود در برابر آن سجده كنند، و در همين جا اشاره به گفتار معاويه در باره فصاحت امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى كند كه مى گويد: و الله ما سن الفصاحة لقريش غيره : به خدا هيچكس فصاحت را براى قريش غير او پايه گذارى نكرد! در آيه بعد آنها را با اين سخن مورد تهديد شديد قرار داده ، مى فرمايد: چنين نيست كه شما مى پنداريد و با آن تفاخر مى كنيد، شما به زودى نتيجه اين تفاخر موهوم خود را خواهيد دانست (كلا سوف تعلمون ). باز براى تاءكيد مى افزايد: سپس چنين نيست كه شما مى پنداريد، به زودى خواهيد دانست (ثم كلا سوف تعلمون ). جمعى از مفسران اين دو آيه را تكرار و تاءكيد يك مطلب دانسته اند و هر دو به صورت سربسته از عذابهائى كه در انتظار اين مستكبران متفاخر است خبر مى دهد. در حالى كه بعضى ديگر اولى را اشاره به عذاب قبر و برزخ كه انسان بعد از مرگ ، با آن روبرو مى شود دانسته اند، و دومى را اشاره به عذاب قيامت . در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ((مازلنا نشك فى عذاب القبر حتى نزلت الهاكم التكاثر، الى قوله كلا سوف تعلمون ، يريد فى القبر، ثم كلا سوف تعلمون ، بعد البعث :)) گروهى از ما پيوسته در باره عذاب قبر در شك بودند تا اينكه سوره ((الهاكم التكاثر)) نازل شد تا آنجا كه فرمود: كلا سوف تعلمون منظور از آن عذاب قبر است ، سپس مى فرمايد: ثم كلا سوف تعلمون منظور عذاب قيامت است . در تفسير كبير فخر رازى اين مطلب از يكى از ياران على (عليه السلام ) بنام زر بن جيش نقل شده كه مى گويد: ما از عذاب قبر در شك بوديم تا از على (عليه السلام ) شنيديم كه مى فرمود: اين آيه دليل بر عذاب قبر است )). سپس مى افزايد: اينچنين نيست كه شما تفاخر كنندگان مى پنداريد اگر شما به آخرت ايمان داشتيد و با علم اليقين آن را مى دانستيد هرگز به سراغ اين امور نمى رفتيد و تفاخر و مباهات به اين مسائل باطل نمى كرديد (كلا لو تعلمون علم اليقين ). باز براى تاءكيد و انذار بيشتر مى افزايد: شما قطعا جهنم را خواهيد ديد (لترون الجحيم ). سپس با ورود در آن ، آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد (ثم لترونها عين اليقين ). سپس در آن روز همه شما قطعا از نعمتهائى كه داشته ايد سؤ ال خواهيد شد. (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ). بايد در آن روز روشن سازيد كه اين نعمتهاى خداداد را در چه راهى مصرف كرده ايد؟ و از آنها براى اطاعت الهى يا معصيتش كمك گرفته ايد، يا نعمتها را ضايع ساخته هرگز حق آن را ادا ننموده ايد؟ ﴿4 سوره تكاثر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 8 آيه است محتوى و فضيلت سوره تكاثر بسيارى از مفسران معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده ، بنابراين سخنى كه درباره تفاخر در آن آمده قاعدة مربوط به قبائل قريش است كه با امور موهومى بر يكديگر فخر و مباهات مى كردند. ولى بعضى - مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان - معتقدند در مدينه نازل شده ، و آنچه از تفاخر در آن آمده ناظر به يهود يا دو طائفه از انصار است ولى مكى بودن سوره با توجه به شباهت زيادى كه با سوره هاى مكى دارد صحيحتر به نظر مى رسد. محتواى اين سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادى است كه بر اساس يك مطالب موهوم بر يكديگر تفاخر مى كردند، سپس ‍ هشدارى نسبت به مساءله معاد و قيامت و آتش دوزخ ، و سرانجام هشدارى در زمينه مساءله سؤ ال و بازپرسى از نعمتها مى دهد. نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده . و در فضيلت تلاوت آن در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قراءها لم يحاسبه الله بالنعيم الذى انعم عليه فى دار الدنيا، و اعطى من الاجر كانما قرء الف آية : كسى كه آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهائى كه در دنيا به او داده او را مورد حساب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گوئى هزار آيه قرآن را تلاوت كرده . و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه خواندن اين سوره در نمازهاى فريضه و نافله ثواب شهادت شهيدان دارد. بديهى است اين همه ثواب از آن كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كار گيرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد. تفسير : بلاى تكاثر و تفاخر! در اين آيات نخست با لحنى ملامت بار مى فرمايد: تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را از خدا و قيامت به خود مشغول داشت (الهاكم التكاثر). تا آنجا كه به زيارت و ديدار قبرها رفتيد، و قبور مردگان خود را برشمرديد (حتى زرتم المقابر). اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه ((تكاثر)) و ((تفاخر)) آنچنان آنها را به خود مشغول داشته كه تا لحظه ورود در قبر نيز ادامه دارد. ولى معنى اول با تعبير ((زرتم المقابر)) و همچنين شاءن نزولها و خطبه نهج البلاغه كه به خواست خدا بعدا به آن اشاره مى شود سازگارتر است . ((الهاكم )) از ماده ((لهو)) به معنى سرگرم شدن به كارهاى كوچك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم است ، راغب در مفردات مى گويد: ((لهو)) چيزى است كه انسان را به خود مشغول داشته ، و از مقاصد و اهدافش باز مى دارد. ((تكاثر)) از ماده كثرت به معنى تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يكديگر است . ((زرتم )) از ماده ((زيارة )) و ((زور)) (بر وزن قول ) در اصل به معنى قسمت بالاى سينه است ، سپس به معنى ملاقات كردن و روبرو شدن به كار رفته است ، و ((زور)) (بر وزن قمر) به معنى كج شدن قسمت بالاى سينه است ، و از آنجا كه دروغ نوعى انحراف از حق است ، به آن ، ((زور)) (بر وزن نور) اطلاق مى شود. ((مقابر)) جمع ((مقبرة )) به معنى محل قبر ميت است ، و زيارت كردن مقابر در اينجا يا كنايه از مرگ است (طبق بعضى از تفاسير) و يا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن (طبق تفسير مشهور). و همانگونه كه گفتيم معنى دوم صحيحتر به نظر مى رسد، و يكى از شواهد آن سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در اين زمينه در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر فرمود: يا له مراما ما ابعده ؟ و زورا ما اغفله ؟ و خطرا ما اءفظعه ؟ لقد استخلوا منهم اى مدكر و تناوشوهم من مكان بعيد، ا فبمصارع آبائهم يفخرون ؟ ام بعد يد الهلكى يتكاثرون ؟ يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حركات سكنت ، و لان يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا!: شگفتا! چه هدف بسيار دورى ؟ و چه زيارت كنندگان غافلى ؟ و چه افتخار موهوم و رسوائى ؟ به ياد استخوان پوسيده كسانى افتاده اند كه سالها است خاك شده اند، آنهم چه يادآورى ؟ با اين فاصله دور به ياد كسانى افتاده اند كه سودى به حالشان ندارند، آيا به محل نابودى پدران خويش افتخار مى كنند؟ و يا با شمردن تعداد مردگان و معدومين خود را بسيار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند كه تار و پودشان از هم گسسته ، و حركاتشان به سكون مبدل شده . اين اجساد پوسيده اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند!. اين خطبه كه تنها به قسمتى از آن در اينجا اشاره كرده ايم بقدرى تكان دهنده و گويا و صريح است كه ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: من به كسى كه همه امتها به او سوگند ياد مى كنند قسم مى خورم كه از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام ، و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازه اى پديد آمده ، و در روحم به سختى اثر گذارده ، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده ، و هرگز نشده كه در آن تاءمل كنم جز اينكه در آن حال به ياد مرگ خانواده و بستگان و دوستانم افتاده ام و درست برايم مجسم شده كه من همانم كه امام (عليه السلام ) توصيف فرموده است . چقدر واعظان و خطبا و گويندگان و افراد فصيح در اين باره سخن گفته اند، و من گوش فرا داده ام ، و در سخنان آنها دقت كرده ام ، ولى در هيچيك تاءثير سخن امام (عليه السلام ) را نيافته ام !. اين تاءثيرى كه سخن او در قلب من مى گذارد يا از ايمانى سرچشمه مى گيرد كه به گوينده آن تعلق دارد، و يا نيت يقين و اخلاص او سبب شده است كه اينچنين در ارواح نفوذ كند، و در قلوب جايگزين شود. او در قسمت ديگرى از سخنانش مى گويد: ينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فى مجلس و تلى عليهم ان يسجدوا له !: سزاوار است اگر فصحاء عرب همگى در مجلسى اجتماع كنند و اين خطبه براى آنها خوانده شود در برابر آن سجده كنند، و در همين جا اشاره به گفتار معاويه در باره فصاحت امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى كند كه مى گويد: و الله ما سن الفصاحة لقريش غيره : به خدا هيچكس فصاحت را براى قريش غير او پايه گذارى نكرد! در آيه بعد آنها را با اين سخن مورد تهديد شديد قرار داده ، مى فرمايد: چنين نيست كه شما مى پنداريد و با آن تفاخر مى كنيد، شما به زودى نتيجه اين تفاخر موهوم خود را خواهيد دانست (كلا سوف تعلمون ). باز براى تاءكيد مى افزايد: سپس چنين نيست كه شما مى پنداريد، به زودى خواهيد دانست (ثم كلا سوف تعلمون ). جمعى از مفسران اين دو آيه را تكرار و تاءكيد يك مطلب دانسته اند و هر دو به صورت سربسته از عذابهائى كه در انتظار اين مستكبران متفاخر است خبر مى دهد. در حالى كه بعضى ديگر اولى را اشاره به عذاب قبر و برزخ كه انسان بعد از مرگ ، با آن روبرو مى شود دانسته اند، و دومى را اشاره به عذاب قيامت . در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ((مازلنا نشك فى عذاب القبر حتى نزلت الهاكم التكاثر، الى قوله كلا سوف تعلمون ، يريد فى القبر، ثم كلا سوف تعلمون ، بعد البعث :)) گروهى از ما پيوسته در باره عذاب قبر در شك بودند تا اينكه سوره ((الهاكم التكاثر)) نازل شد تا آنجا كه فرمود: كلا سوف تعلمون منظور از آن عذاب قبر است ، سپس مى فرمايد: ثم كلا سوف تعلمون منظور عذاب قيامت است . در تفسير كبير فخر رازى اين مطلب از يكى از ياران على (عليه السلام ) بنام زر بن جيش نقل شده كه مى گويد: ما از عذاب قبر در شك بوديم تا از على (عليه السلام ) شنيديم كه مى فرمود: اين آيه دليل بر عذاب قبر است )). سپس مى افزايد: اينچنين نيست كه شما تفاخر كنندگان مى پنداريد اگر شما به آخرت ايمان داشتيد و با علم اليقين آن را مى دانستيد هرگز به سراغ اين امور نمى رفتيد و تفاخر و مباهات به اين مسائل باطل نمى كرديد (كلا لو تعلمون علم اليقين ). باز براى تاءكيد و انذار بيشتر مى افزايد: شما قطعا جهنم را خواهيد ديد (لترون الجحيم ). سپس با ورود در آن ، آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد (ثم لترونها عين اليقين ). سپس در آن روز همه شما قطعا از نعمتهائى كه داشته ايد سؤ ال خواهيد شد. (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ). بايد در آن روز روشن سازيد كه اين نعمتهاى خداداد را در چه راهى مصرف كرده ايد؟ و از آنها براى اطاعت الهى يا معصيتش كمك گرفته ايد، يا نعمتها را ضايع ساخته هرگز حق آن را ادا ننموده ايد؟ ﴿5 سوره تكاثر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 8 آيه است محتوى و فضيلت سوره تكاثر بسيارى از مفسران معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده ، بنابراين سخنى كه درباره تفاخر در آن آمده قاعدة مربوط به قبائل قريش است كه با امور موهومى بر يكديگر فخر و مباهات مى كردند. ولى بعضى - مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان - معتقدند در مدينه نازل شده ، و آنچه از تفاخر در آن آمده ناظر به يهود يا دو طائفه از انصار است ولى مكى بودن سوره با توجه به شباهت زيادى كه با سوره هاى مكى دارد صحيحتر به نظر مى رسد. محتواى اين سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادى است كه بر اساس يك مطالب موهوم بر يكديگر تفاخر مى كردند، سپس ‍ هشدارى نسبت به مساءله معاد و قيامت و آتش دوزخ ، و سرانجام هشدارى در زمينه مساءله سؤ ال و بازپرسى از نعمتها مى دهد. نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده . و در فضيلت تلاوت آن در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قراءها لم يحاسبه الله بالنعيم الذى انعم عليه فى دار الدنيا، و اعطى من الاجر كانما قرء الف آية : كسى كه آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهائى كه در دنيا به او داده او را مورد حساب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گوئى هزار آيه قرآن را تلاوت كرده . و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه خواندن اين سوره در نمازهاى فريضه و نافله ثواب شهادت شهيدان دارد. بديهى است اين همه ثواب از آن كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كار گيرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد. تفسير : بلاى تكاثر و تفاخر! در اين آيات نخست با لحنى ملامت بار مى فرمايد: تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را از خدا و قيامت به خود مشغول داشت (الهاكم التكاثر). تا آنجا كه به زيارت و ديدار قبرها رفتيد، و قبور مردگان خود را برشمرديد (حتى زرتم المقابر). اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه ((تكاثر)) و ((تفاخر)) آنچنان آنها را به خود مشغول داشته كه تا لحظه ورود در قبر نيز ادامه دارد. ولى معنى اول با تعبير ((زرتم المقابر)) و همچنين شاءن نزولها و خطبه نهج البلاغه كه به خواست خدا بعدا به آن اشاره مى شود سازگارتر است . ((الهاكم )) از ماده ((لهو)) به معنى سرگرم شدن به كارهاى كوچك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم است ، راغب در مفردات مى گويد: ((لهو)) چيزى است كه انسان را به خود مشغول داشته ، و از مقاصد و اهدافش باز مى دارد. ((تكاثر)) از ماده كثرت به معنى تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يكديگر است . ((زرتم )) از ماده ((زيارة )) و ((زور)) (بر وزن قول ) در اصل به معنى قسمت بالاى سينه است ، سپس به معنى ملاقات كردن و روبرو شدن به كار رفته است ، و ((زور)) (بر وزن قمر) به معنى كج شدن قسمت بالاى سينه است ، و از آنجا كه دروغ نوعى انحراف از حق است ، به آن ، ((زور)) (بر وزن نور) اطلاق مى شود. ((مقابر)) جمع ((مقبرة )) به معنى محل قبر ميت است ، و زيارت كردن مقابر در اينجا يا كنايه از مرگ است (طبق بعضى از تفاسير) و يا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن (طبق تفسير مشهور). و همانگونه كه گفتيم معنى دوم صحيحتر به نظر مى رسد، و يكى از شواهد آن سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در اين زمينه در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر فرمود: يا له مراما ما ابعده ؟ و زورا ما اغفله ؟ و خطرا ما اءفظعه ؟ لقد استخلوا منهم اى مدكر و تناوشوهم من مكان بعيد، ا فبمصارع آبائهم يفخرون ؟ ام بعد يد الهلكى يتكاثرون ؟ يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حركات سكنت ، و لان يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا!: شگفتا! چه هدف بسيار دورى ؟ و چه زيارت كنندگان غافلى ؟ و چه افتخار موهوم و رسوائى ؟ به ياد استخوان پوسيده كسانى افتاده اند كه سالها است خاك شده اند، آنهم چه يادآورى ؟ با اين فاصله دور به ياد كسانى افتاده اند كه سودى به حالشان ندارند، آيا به محل نابودى پدران خويش افتخار مى كنند؟ و يا با شمردن تعداد مردگان و معدومين خود را بسيار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند كه تار و پودشان از هم گسسته ، و حركاتشان به سكون مبدل شده . اين اجساد پوسيده اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند!. اين خطبه كه تنها به قسمتى از آن در اينجا اشاره كرده ايم بقدرى تكان دهنده و گويا و صريح است كه ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: من به كسى كه همه امتها به او سوگند ياد مى كنند قسم مى خورم كه از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام ، و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازه اى پديد آمده ، و در روحم به سختى اثر گذارده ، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده ، و هرگز نشده كه در آن تاءمل كنم جز اينكه در آن حال به ياد مرگ خانواده و بستگان و دوستانم افتاده ام و درست برايم مجسم شده كه من همانم كه امام (عليه السلام ) توصيف فرموده است . چقدر واعظان و خطبا و گويندگان و افراد فصيح در اين باره سخن گفته اند، و من گوش فرا داده ام ، و در سخنان آنها دقت كرده ام ، ولى در هيچيك تاءثير سخن امام (عليه السلام ) را نيافته ام !. اين تاءثيرى كه سخن او در قلب من مى گذارد يا از ايمانى سرچشمه مى گيرد كه به گوينده آن تعلق دارد، و يا نيت يقين و اخلاص او سبب شده است كه اينچنين در ارواح نفوذ كند، و در قلوب جايگزين شود. او در قسمت ديگرى از سخنانش مى گويد: ينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فى مجلس و تلى عليهم ان يسجدوا له !: سزاوار است اگر فصحاء عرب همگى در مجلسى اجتماع كنند و اين خطبه براى آنها خوانده شود در برابر آن سجده كنند، و در همين جا اشاره به گفتار معاويه در باره فصاحت امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى كند كه مى گويد: و الله ما سن الفصاحة لقريش غيره : به خدا هيچكس فصاحت را براى قريش غير او پايه گذارى نكرد! در آيه بعد آنها را با اين سخن مورد تهديد شديد قرار داده ، مى فرمايد: چنين نيست كه شما مى پنداريد و با آن تفاخر مى كنيد، شما به زودى نتيجه اين تفاخر موهوم خود را خواهيد دانست (كلا سوف تعلمون ). باز براى تاءكيد مى افزايد: سپس چنين نيست كه شما مى پنداريد، به زودى خواهيد دانست (ثم كلا سوف تعلمون ). جمعى از مفسران اين دو آيه را تكرار و تاءكيد يك مطلب دانسته اند و هر دو به صورت سربسته از عذابهائى كه در انتظار اين مستكبران متفاخر است خبر مى دهد. در حالى كه بعضى ديگر اولى را اشاره به عذاب قبر و برزخ كه انسان بعد از مرگ ، با آن روبرو مى شود دانسته اند، و دومى را اشاره به عذاب قيامت . در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ((مازلنا نشك فى عذاب القبر حتى نزلت الهاكم التكاثر، الى قوله كلا سوف تعلمون ، يريد فى القبر، ثم كلا سوف تعلمون ، بعد البعث :)) گروهى از ما پيوسته در باره عذاب قبر در شك بودند تا اينكه سوره ((الهاكم التكاثر)) نازل شد تا آنجا كه فرمود: كلا سوف تعلمون منظور از آن عذاب قبر است ، سپس مى فرمايد: ثم كلا سوف تعلمون منظور عذاب قيامت است . در تفسير كبير فخر رازى اين مطلب از يكى از ياران على (عليه السلام ) بنام زر بن جيش نقل شده كه مى گويد: ما از عذاب قبر در شك بوديم تا از على (عليه السلام ) شنيديم كه مى فرمود: اين آيه دليل بر عذاب قبر است )). سپس مى افزايد: اينچنين نيست كه شما تفاخر كنندگان مى پنداريد اگر شما به آخرت ايمان داشتيد و با علم اليقين آن را مى دانستيد هرگز به سراغ اين امور نمى رفتيد و تفاخر و مباهات به اين مسائل باطل نمى كرديد (كلا لو تعلمون علم اليقين ). باز براى تاءكيد و انذار بيشتر مى افزايد: شما قطعا جهنم را خواهيد ديد (لترون الجحيم ). سپس با ورود در آن ، آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد (ثم لترونها عين اليقين ). سپس در آن روز همه شما قطعا از نعمتهائى كه داشته ايد سؤ ال خواهيد شد. (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ). بايد در آن روز روشن سازيد كه اين نعمتهاى خداداد را در چه راهى مصرف كرده ايد؟ و از آنها براى اطاعت الهى يا معصيتش كمك گرفته ايد، يا نعمتها را ضايع ساخته هرگز حق آن را ادا ننموده ايد؟ ﴿6 سوره تكاثر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 8 آيه است محتوى و فضيلت سوره تكاثر بسيارى از مفسران معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده ، بنابراين سخنى كه درباره تفاخر در آن آمده قاعدة مربوط به قبائل قريش است كه با امور موهومى بر يكديگر فخر و مباهات مى كردند. ولى بعضى - مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان - معتقدند در مدينه نازل شده ، و آنچه از تفاخر در آن آمده ناظر به يهود يا دو طائفه از انصار است ولى مكى بودن سوره با توجه به شباهت زيادى كه با سوره هاى مكى دارد صحيحتر به نظر مى رسد. محتواى اين سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادى است كه بر اساس يك مطالب موهوم بر يكديگر تفاخر مى كردند، سپس ‍ هشدارى نسبت به مساءله معاد و قيامت و آتش دوزخ ، و سرانجام هشدارى در زمينه مساءله سؤ ال و بازپرسى از نعمتها مى دهد. نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده . و در فضيلت تلاوت آن در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قراءها لم يحاسبه الله بالنعيم الذى انعم عليه فى دار الدنيا، و اعطى من الاجر كانما قرء الف آية : كسى كه آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهائى كه در دنيا به او داده او را مورد حساب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گوئى هزار آيه قرآن را تلاوت كرده . و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه خواندن اين سوره در نمازهاى فريضه و نافله ثواب شهادت شهيدان دارد. بديهى است اين همه ثواب از آن كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كار گيرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد. تفسير : بلاى تكاثر و تفاخر! در اين آيات نخست با لحنى ملامت بار مى فرمايد: تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را از خدا و قيامت به خود مشغول داشت (الهاكم التكاثر). تا آنجا كه به زيارت و ديدار قبرها رفتيد، و قبور مردگان خود را برشمرديد (حتى زرتم المقابر). اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه ((تكاثر)) و ((تفاخر)) آنچنان آنها را به خود مشغول داشته كه تا لحظه ورود در قبر نيز ادامه دارد. ولى معنى اول با تعبير ((زرتم المقابر)) و همچنين شاءن نزولها و خطبه نهج البلاغه كه به خواست خدا بعدا به آن اشاره مى شود سازگارتر است . ((الهاكم )) از ماده ((لهو)) به معنى سرگرم شدن به كارهاى كوچك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم است ، راغب در مفردات مى گويد: ((لهو)) چيزى است كه انسان را به خود مشغول داشته ، و از مقاصد و اهدافش باز مى دارد. ((تكاثر)) از ماده كثرت به معنى تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يكديگر است . ((زرتم )) از ماده ((زيارة )) و ((زور)) (بر وزن قول ) در اصل به معنى قسمت بالاى سينه است ، سپس به معنى ملاقات كردن و روبرو شدن به كار رفته است ، و ((زور)) (بر وزن قمر) به معنى كج شدن قسمت بالاى سينه است ، و از آنجا كه دروغ نوعى انحراف از حق است ، به آن ، ((زور)) (بر وزن نور) اطلاق مى شود. ((مقابر)) جمع ((مقبرة )) به معنى محل قبر ميت است ، و زيارت كردن مقابر در اينجا يا كنايه از مرگ است (طبق بعضى از تفاسير) و يا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن (طبق تفسير مشهور). و همانگونه كه گفتيم معنى دوم صحيحتر به نظر مى رسد، و يكى از شواهد آن سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در اين زمينه در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر فرمود: يا له مراما ما ابعده ؟ و زورا ما اغفله ؟ و خطرا ما اءفظعه ؟ لقد استخلوا منهم اى مدكر و تناوشوهم من مكان بعيد، ا فبمصارع آبائهم يفخرون ؟ ام بعد يد الهلكى يتكاثرون ؟ يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حركات سكنت ، و لان يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا!: شگفتا! چه هدف بسيار دورى ؟ و چه زيارت كنندگان غافلى ؟ و چه افتخار موهوم و رسوائى ؟ به ياد استخوان پوسيده كسانى افتاده اند كه سالها است خاك شده اند، آنهم چه يادآورى ؟ با اين فاصله دور به ياد كسانى افتاده اند كه سودى به حالشان ندارند، آيا به محل نابودى پدران خويش افتخار مى كنند؟ و يا با شمردن تعداد مردگان و معدومين خود را بسيار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند كه تار و پودشان از هم گسسته ، و حركاتشان به سكون مبدل شده . اين اجساد پوسيده اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند!. اين خطبه كه تنها به قسمتى از آن در اينجا اشاره كرده ايم بقدرى تكان دهنده و گويا و صريح است كه ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: من به كسى كه همه امتها به او سوگند ياد مى كنند قسم مى خورم كه از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام ، و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازه اى پديد آمده ، و در روحم به سختى اثر گذارده ، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده ، و هرگز نشده كه در آن تاءمل كنم جز اينكه در آن حال به ياد مرگ خانواده و بستگان و دوستانم افتاده ام و درست برايم مجسم شده كه من همانم كه امام (عليه السلام ) توصيف فرموده است . چقدر واعظان و خطبا و گويندگان و افراد فصيح در اين باره سخن گفته اند، و من گوش فرا داده ام ، و در سخنان آنها دقت كرده ام ، ولى در هيچيك تاءثير سخن امام (عليه السلام ) را نيافته ام !. اين تاءثيرى كه سخن او در قلب من مى گذارد يا از ايمانى سرچشمه مى گيرد كه به گوينده آن تعلق دارد، و يا نيت يقين و اخلاص او سبب شده است كه اينچنين در ارواح نفوذ كند، و در قلوب جايگزين شود. او در قسمت ديگرى از سخنانش مى گويد: ينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فى مجلس و تلى عليهم ان يسجدوا له !: سزاوار است اگر فصحاء عرب همگى در مجلسى اجتماع كنند و اين خطبه براى آنها خوانده شود در برابر آن سجده كنند، و در همين جا اشاره به گفتار معاويه در باره فصاحت امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى كند كه مى گويد: و الله ما سن الفصاحة لقريش غيره : به خدا هيچكس فصاحت را براى قريش غير او پايه گذارى نكرد! در آيه بعد آنها را با اين سخن مورد تهديد شديد قرار داده ، مى فرمايد: چنين نيست كه شما مى پنداريد و با آن تفاخر مى كنيد، شما به زودى نتيجه اين تفاخر موهوم خود را خواهيد دانست (كلا سوف تعلمون ). باز براى تاءكيد مى افزايد: سپس چنين نيست كه شما مى پنداريد، به زودى خواهيد دانست (ثم كلا سوف تعلمون ). جمعى از مفسران اين دو آيه را تكرار و تاءكيد يك مطلب دانسته اند و هر دو به صورت سربسته از عذابهائى كه در انتظار اين مستكبران متفاخر است خبر مى دهد. در حالى كه بعضى ديگر اولى را اشاره به عذاب قبر و برزخ كه انسان بعد از مرگ ، با آن روبرو مى شود دانسته اند، و دومى را اشاره به عذاب قيامت . در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ((مازلنا نشك فى عذاب القبر حتى نزلت الهاكم التكاثر، الى قوله كلا سوف تعلمون ، يريد فى القبر، ثم كلا سوف تعلمون ، بعد البعث :)) گروهى از ما پيوسته در باره عذاب قبر در شك بودند تا اينكه سوره ((الهاكم التكاثر)) نازل شد تا آنجا كه فرمود: كلا سوف تعلمون منظور از آن عذاب قبر است ، سپس مى فرمايد: ثم كلا سوف تعلمون منظور عذاب قيامت است . در تفسير كبير فخر رازى اين مطلب از يكى از ياران على (عليه السلام ) بنام زر بن جيش نقل شده كه مى گويد: ما از عذاب قبر در شك بوديم تا از على (عليه السلام ) شنيديم كه مى فرمود: اين آيه دليل بر عذاب قبر است )). سپس مى افزايد: اينچنين نيست كه شما تفاخر كنندگان مى پنداريد اگر شما به آخرت ايمان داشتيد و با علم اليقين آن را مى دانستيد هرگز به سراغ اين امور نمى رفتيد و تفاخر و مباهات به اين مسائل باطل نمى كرديد (كلا لو تعلمون علم اليقين ). باز براى تاءكيد و انذار بيشتر مى افزايد: شما قطعا جهنم را خواهيد ديد (لترون الجحيم ). سپس با ورود در آن ، آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد (ثم لترونها عين اليقين ). سپس در آن روز همه شما قطعا از نعمتهائى كه داشته ايد سؤ ال خواهيد شد. (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ). بايد در آن روز روشن سازيد كه اين نعمتهاى خداداد را در چه راهى مصرف كرده ايد؟ و از آنها براى اطاعت الهى يا معصيتش كمك گرفته ايد، يا نعمتها را ضايع ساخته هرگز حق آن را ادا ننموده ايد؟ ﴿7 سوره تكاثر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 8 آيه است محتوى و فضيلت سوره تكاثر بسيارى از مفسران معتقدند كه اين سوره در مكه نازل شده ، بنابراين سخنى كه درباره تفاخر در آن آمده قاعدة مربوط به قبائل قريش است كه با امور موهومى بر يكديگر فخر و مباهات مى كردند. ولى بعضى - مانند مرحوم طبرسى در مجمع البيان - معتقدند در مدينه نازل شده ، و آنچه از تفاخر در آن آمده ناظر به يهود يا دو طائفه از انصار است ولى مكى بودن سوره با توجه به شباهت زيادى كه با سوره هاى مكى دارد صحيحتر به نظر مى رسد. محتواى اين سوره در مجموع نخست سرزنش و ملامت افرادى است كه بر اساس يك مطالب موهوم بر يكديگر تفاخر مى كردند، سپس ‍ هشدارى نسبت به مساءله معاد و قيامت و آتش دوزخ ، و سرانجام هشدارى در زمينه مساءله سؤ ال و بازپرسى از نعمتها مى دهد. نام اين سوره از آيه اول آن گرفته شده . و در فضيلت تلاوت آن در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قراءها لم يحاسبه الله بالنعيم الذى انعم عليه فى دار الدنيا، و اعطى من الاجر كانما قرء الف آية : كسى كه آن را بخواند خداوند در برابر نعمتهائى كه در دنيا به او داده او را مورد حساب قرار نمى دهد و پاداشى به او مى دهد كه گوئى هزار آيه قرآن را تلاوت كرده . و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه خواندن اين سوره در نمازهاى فريضه و نافله ثواب شهادت شهيدان دارد. بديهى است اين همه ثواب از آن كسى است كه آن را بخواند و در برنامه زندگى به كار گيرد و روح و جان خود را هماهنگ با آن بسازد. تفسير : بلاى تكاثر و تفاخر! در اين آيات نخست با لحنى ملامت بار مى فرمايد: تفاخر و مباهات بر يكديگر شما را از خدا و قيامت به خود مشغول داشت (الهاكم التكاثر). تا آنجا كه به زيارت و ديدار قبرها رفتيد، و قبور مردگان خود را برشمرديد (حتى زرتم المقابر). اين احتمال نيز در تفسير آيه داده شده است كه ((تكاثر)) و ((تفاخر)) آنچنان آنها را به خود مشغول داشته كه تا لحظه ورود در قبر نيز ادامه دارد. ولى معنى اول با تعبير ((زرتم المقابر)) و همچنين شاءن نزولها و خطبه نهج البلاغه كه به خواست خدا بعدا به آن اشاره مى شود سازگارتر است . ((الهاكم )) از ماده ((لهو)) به معنى سرگرم شدن به كارهاى كوچك و غافل ماندن از اهداف و كارهاى مهم است ، راغب در مفردات مى گويد: ((لهو)) چيزى است كه انسان را به خود مشغول داشته ، و از مقاصد و اهدافش باز مى دارد. ((تكاثر)) از ماده كثرت به معنى تفاخر و مباهات و فخرفروشى بر يكديگر است . ((زرتم )) از ماده ((زيارة )) و ((زور)) (بر وزن قول ) در اصل به معنى قسمت بالاى سينه است ، سپس به معنى ملاقات كردن و روبرو شدن به كار رفته است ، و ((زور)) (بر وزن قمر) به معنى كج شدن قسمت بالاى سينه است ، و از آنجا كه دروغ نوعى انحراف از حق است ، به آن ، ((زور)) (بر وزن نور) اطلاق مى شود. ((مقابر)) جمع ((مقبرة )) به معنى محل قبر ميت است ، و زيارت كردن مقابر در اينجا يا كنايه از مرگ است (طبق بعضى از تفاسير) و يا به معنى رفتن به سراغ قبرها براى شماره كردن و تفاخر نمودن (طبق تفسير مشهور). و همانگونه كه گفتيم معنى دوم صحيحتر به نظر مى رسد، و يكى از شواهد آن سخنى است كه از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در اين زمينه در نهج البلاغه آمده است كه بعد از تلاوت الهاكم التكاثر حتى زرتم المقابر فرمود: يا له مراما ما ابعده ؟ و زورا ما اغفله ؟ و خطرا ما اءفظعه ؟ لقد استخلوا منهم اى مدكر و تناوشوهم من مكان بعيد، ا فبمصارع آبائهم يفخرون ؟ ام بعد يد الهلكى يتكاثرون ؟ يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حركات سكنت ، و لان يكونوا عبرا احق من ان يكونوا مفتخرا!: شگفتا! چه هدف بسيار دورى ؟ و چه زيارت كنندگان غافلى ؟ و چه افتخار موهوم و رسوائى ؟ به ياد استخوان پوسيده كسانى افتاده اند كه سالها است خاك شده اند، آنهم چه يادآورى ؟ با اين فاصله دور به ياد كسانى افتاده اند كه سودى به حالشان ندارند، آيا به محل نابودى پدران خويش افتخار مى كنند؟ و يا با شمردن تعداد مردگان و معدومين خود را بسيار مى شمرند؟ آنها خواهان بازگشت اجسادى هستند كه تار و پودشان از هم گسسته ، و حركاتشان به سكون مبدل شده . اين اجساد پوسيده اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا موجب افتخار گردند!. اين خطبه كه تنها به قسمتى از آن در اينجا اشاره كرده ايم بقدرى تكان دهنده و گويا و صريح است كه ابن ابى الحديد معتزلى مى گويد: من به كسى كه همه امتها به او سوگند ياد مى كنند قسم مى خورم كه از پنجاه سال پيش تاكنون بيش از هزار بار اين خطبه را خوانده ام ، و در هر بار در درون قلبم لرزش و ترس و پند و موعظه تازه اى پديد آمده ، و در روحم به سختى اثر گذارده ، اعضاء و جوارحم به لرزه افتاده ، و هرگز نشده كه در آن تاءمل كنم جز اينكه در آن حال به ياد مرگ خانواده و بستگان و دوستانم افتاده ام و درست برايم مجسم شده كه من همانم كه امام (عليه السلام ) توصيف فرموده است . چقدر واعظان و خطبا و گويندگان و افراد فصيح در اين باره سخن گفته اند، و من گوش فرا داده ام ، و در سخنان آنها دقت كرده ام ، ولى در هيچيك تاءثير سخن امام (عليه السلام ) را نيافته ام !. اين تاءثيرى كه سخن او در قلب من مى گذارد يا از ايمانى سرچشمه مى گيرد كه به گوينده آن تعلق دارد، و يا نيت يقين و اخلاص او سبب شده است كه اينچنين در ارواح نفوذ كند، و در قلوب جايگزين شود. او در قسمت ديگرى از سخنانش مى گويد: ينبغى لو اجتمع فصحاء العرب قاطبة فى مجلس و تلى عليهم ان يسجدوا له !: سزاوار است اگر فصحاء عرب همگى در مجلسى اجتماع كنند و اين خطبه براى آنها خوانده شود در برابر آن سجده كنند، و در همين جا اشاره به گفتار معاويه در باره فصاحت امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى كند كه مى گويد: و الله ما سن الفصاحة لقريش غيره : به خدا هيچكس فصاحت را براى قريش غير او پايه گذارى نكرد! در آيه بعد آنها را با اين سخن مورد تهديد شديد قرار داده ، مى فرمايد: چنين نيست كه شما مى پنداريد و با آن تفاخر مى كنيد، شما به زودى نتيجه اين تفاخر موهوم خود را خواهيد دانست (كلا سوف تعلمون ). باز براى تاءكيد مى افزايد: سپس چنين نيست كه شما مى پنداريد، به زودى خواهيد دانست (ثم كلا سوف تعلمون ). جمعى از مفسران اين دو آيه را تكرار و تاءكيد يك مطلب دانسته اند و هر دو به صورت سربسته از عذابهائى كه در انتظار اين مستكبران متفاخر است خبر مى دهد. در حالى كه بعضى ديگر اولى را اشاره به عذاب قبر و برزخ كه انسان بعد از مرگ ، با آن روبرو مى شود دانسته اند، و دومى را اشاره به عذاب قيامت . در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ((مازلنا نشك فى عذاب القبر حتى نزلت الهاكم التكاثر، الى قوله كلا سوف تعلمون ، يريد فى القبر، ثم كلا سوف تعلمون ، بعد البعث :)) گروهى از ما پيوسته در باره عذاب قبر در شك بودند تا اينكه سوره ((الهاكم التكاثر)) نازل شد تا آنجا كه فرمود: كلا سوف تعلمون منظور از آن عذاب قبر است ، سپس مى فرمايد: ثم كلا سوف تعلمون منظور عذاب قيامت است . در تفسير كبير فخر رازى اين مطلب از يكى از ياران على (عليه السلام ) بنام زر بن جيش نقل شده كه مى گويد: ما از عذاب قبر در شك بوديم تا از على (عليه السلام ) شنيديم كه مى فرمود: اين آيه دليل بر عذاب قبر است )). سپس مى افزايد: اينچنين نيست كه شما تفاخر كنندگان مى پنداريد اگر شما به آخرت ايمان داشتيد و با علم اليقين آن را مى دانستيد هرگز به سراغ اين امور نمى رفتيد و تفاخر و مباهات به اين مسائل باطل نمى كرديد (كلا لو تعلمون علم اليقين ). باز براى تاءكيد و انذار بيشتر مى افزايد: شما قطعا جهنم را خواهيد ديد (لترون الجحيم ). سپس با ورود در آن ، آن را به عين اليقين مشاهده خواهيد كرد (ثم لترونها عين اليقين ). سپس در آن روز همه شما قطعا از نعمتهائى كه داشته ايد سؤ ال خواهيد شد. (ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم ). بايد در آن روز روشن سازيد كه اين نعمتهاى خداداد را در چه راهى مصرف كرده ايد؟ و از آنها براى اطاعت الهى يا معصيتش كمك گرفته ايد، يا نعمتها را ضايع ساخته هرگز حق آن را ادا ننموده ايد؟ ﴿8