پیمایش
الشمس بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا ﴿1 وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا ﴿2 وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا ﴿3 وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَاهَا ﴿4 وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا ﴿5 وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا ﴿6 وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ﴿7 فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿8 قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا ﴿9 وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا ﴿10 كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا ﴿11 إِذِ انْبَعَثَ أَشْقَاهَا ﴿12 فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْيَاهَا ﴿13 فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاهَا ﴿14 وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا ﴿15 الليل بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَىٰ ﴿1 وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّىٰ ﴿2 وَمَا خَلَقَ الذَّكَرَ وَالْأُنْثَىٰ ﴿3 إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّىٰ ﴿4 فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَاتَّقَىٰ ﴿5 وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ ﴿6 فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ ﴿7 وَأَمَّا مَنْ بَخِلَ وَاسْتَغْنَىٰ ﴿8 وَكَذَّبَ بِالْحُسْنَىٰ ﴿9 فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْعُسْرَىٰ ﴿10 وَمَا يُغْنِي عَنْهُ مَالُهُ إِذَا تَرَدَّىٰ ﴿11 إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَىٰ ﴿12 وَإِنَّ لَنَا لَلْآخِرَةَ وَالْأُولَىٰ ﴿13 فَأَنْذَرْتُكُمْ نَارًا تَلَظَّىٰ ﴿14

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوگند به خورشید و گسترش روشنی اش ﴿1 و به ماه هنگامی که از پی آن برآید ﴿2 و به روزچون خورشید را به خوبی آشکار کند ﴿3 و به شب هنگامی که خورشید را فرو پوشد ﴿4 و به آسمان و آنکه آن را بنا کرد ﴿5 و به زمین و آنکه آن را گستراند ﴿6 و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود، ﴿7 پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد. ﴿8 بی تردید کسی که نفس را [از آلودگی پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد. ﴿9 و کسی که آن را [به آلودگی ها و امور بازدارنده از رشد] بیالود [از رحمت حق] نومید شد. ﴿10 قوم ثمود به سبب سرکشی و طغیانش [پیامبرشان را] تکذیب کرد، ﴿11 زمانی که بدبخت ترینشان به پا خاست. ﴿12 پس فرستاده خدا به آنان گفت: ناقه خدا و آبشخورش را [واگذارید] ﴿13 ولی به تکذیب او برخاستند و ناقه را پی کردند، و در نتیجه پروردگارشان به خاطر گناهشان عذاب سختی بر آنان فرو ریخت و همه قوم را با خاک یکسان و برابر ساخت؛ ﴿14 و خدا از سرانجام آن کار [که نابودی ستمکاران است] پروایی ندارد. ﴿15 سوگند به شب هنگامی که فرو پوشد ﴿1 و به روز هنگامی که آشکار شود ﴿2 و به آنکه نر و ماده آفرید؛ ﴿3 همانا تلاشتان گوناگون و پراکنده است؛ ﴿4 اما کسی که [ثروتش را در راه خدا] انفاق کرد و پرهیزکاری پیشه ساخت ﴿5 و وعده نیکوتر را [که وعده خدا نسبت به پاداش انفاق و پرهیزکاری است] باور کرد؛ ﴿6 پس به زودی او را برای راه آسانی [که انجام همه اعمال نیک به توفیق خداست] آماده می کنیم ﴿7 و اما کسی که [از انفاق ثروت] بخل ورزید و خود را بی نیاز نشان داد ﴿8 و وعده نیکوتر را تکذیب کرد، ﴿9 پس او را برای راه سخت و دشواری [که سلب هرگونه توفیق از اوست] آماده می کنیم، ﴿10 و هنگامی که [به چاه هلاکت و گودال گور] سقوط کند ثروتش [چیزی از عذاب خدا] را از او دفع نمی کند. ﴿11 بی تردید هدایت کردن بر عهده ماست. ﴿12 و به یقین دنیا و آخرت در سیطره مالکیّت ماست. ﴿13 پس شما را از آتشی که زبانه می کشد بیم می دهم. ﴿14

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. <1> و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). <2> شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. <3> سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . <4> ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود <5> در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . <6> اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . <7> ﴿1 سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . ﴿2 سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . ﴿3 سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . ﴿4 سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . ﴿5 سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . ﴿6 سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . ﴿7 سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . ﴿8 سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . ﴿9 سوره الشمس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 15 آيه دارد. محتوى و فضيلت سوره ((الشمس )) اين سوره كه در حقيقت سوره تهذيب نفس و تطهير قلوب از ناپاكيها و ناخالصيها است ، بر محور همين معنى دور مى زند، منتها در آغاز سوره به يازده موضوع مهم از عالم خلقت و ذات پاك خداوند براى اثبات اين معنى كه فلاح و رستگارى در گرو تهذيب نفس است قسم ياد شده ، و بيشترين سوگندهاى قرآن را به طور جمعى در خود جاى داده است . و در پايان سوره به ذكر نمونه اى از اقوام متمرد و گردنكش كه به خاطر ترك تهذيب نفس در شقاوت ابدى فرو رفتند، و خداوند آنها را به مجازات شديدى گرفتار كرد، يعنى قوم ((ثمود)) مى پردازد، و با اشاره كوتاهى به سرنوشت آنها سوره را پايان مى دهد. در حقيقت اين سوره كوتاه يكى از مهمترين مسائل سرنوشت ساز زندگى بشر را بازگو مى كند، و نظام ارزشى اسلام را در مورد انسانها مشخص مى سازد. در فضيلت تلاوت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراءها فكانما تصدق بكل شى ء طلعت عليه الشمس و القمر!: هر كس آن را بخواند گوئى به تعداد تمام اشيائى كه خورشيد و ماه بر آنها مى تابد در راه خدا صدقه داده است !. و مسلما اين فضيلت بزرگ از آن كسى است كه محتواى بزرگ اين سوره كوچك را در جان خود پياده كند، و تهذيب نفس را وظيفه قطعى خود بداند. تفسير : رستگارى بدون تهذيب نفس ممكن نيست سوگندهاى پى در پى و مهمى كه در آغاز اين سوره آمده ، به يك حساب ((يازده )) سوگند و به حساب ديگر ((هفت )) سوگند است ، و بيشترين تعداد سوگندهاى قرآن را در خود جاى داده ، و به خوبى نشان مى دهد كه مطلب مهمى در اينجا مطرح است ، مطلبى به عظمت آسمانها و زمين و خورشيد و ماه ، مطلبى سرنوشت ساز و حيات بخش . نخست بايد به شرح و تفسير اين سوگندها بپردازيم ، و بعد به بررسى آن مطلب بر اهميت كه اين همه آوازه ها از او است . نخست مى فرمايد: به خورشيد و گسترش نور آن سوگند (و الشمس و ضحاها). همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم سوگندهاى قرآن عموما دو مقصد را تعقيب مى كند: نخست اهميت مطلبى كه سوگند به خاطر آن ياد شده ، و ديگر اهميت خود اين امور كه مورد سوگند است ، چرا كه سوگند هميشه به موضوعات مهم ياد مى شود، به همين دليل اين سوگندها فكر و انديشه انسان را به كار ميان دازد تا در باره اين موضوعات مهم عالم خلقت بينديشد، و از آنها راهى به سوى خدا بگشايد. ((خورشيد)) مهمترين و سازنده ترين نقش را در زندگى انسان و تمام موجودات زنده زمينى دارد، زيرا علاوه بر اينكه منبع نور و حرارت است و اين دو از عوامل اصلى زندگى انسان به شمار مى رود، منابع ديگر حياتى نيز از آن مايه مى گيرند، وزش بادها، نزول بارانها، پرورش ‍ گياهان ، حركت رودخانه ها و آبشارها، و حتى پديد آمدن منابع انرژيزا، همچون نفت و ذغال سنگ ، هر كدام اگر درست دقت كنيم به صورتى با نور آفتاب ارتباط دارد بطورى كه اگر روزى اين چراغ حيات بخش ‍ خاموش گردد تاريكى و سكوت و مرگ همه جا را فرا خواهد گرفت . ((ضحى )) در اصل به معنى گسترش نور آفتاب است و اين در هنگامى است كه خورشيد از افق بالا بيايد و نور آن همه جا را فرا گيرد، سپس به آنموقع از روز نيز ((ضحى )) اطلاق شده است . تكيه بر خصوص ضحى به خاطر اهميت آن است ، چرا كه موقع سلطه نور آفتاب بر زمين است . سپس به سومين سوگند پرداخته مى گويد: قسم به ماه در آن هنگام كه پشت سر خورشيد در آيد (و القمر اذا تلاها). اين تعبير - چنانكه جمعى از مفسران نيز گفته اند - در حقيقت اشاره به ماه در موقع بدر كامل يعنى شب چهارده است ، زيرا ماه در شب چهاردهم تقريبا مقارن غروب آفتاب سر از افق مشرق بر مى دارد، و چهره پر فروغ خود را ظاهر كرده و سلطه خويش را بر پهنه آسمان تثبيت مى كند، و چون از هر زمان جالب تر و پر شكوهتر است به آن سوگند ياد شده است . اين احتمال را نيز داده اند كه تعبير فوق اشاره به تبعيت دائمى ماه از خورشيد، و اكتساب نور از آن منبع باشد، ولى در اين صورت جمله ((اذا تلاها)) قيد توضيحى مى شود. بعضى احتمالات ديگر نيز در تفسير آيه داده اند كه شايان توجه نيست لذا از ذكر آن خوددارى مى شود. و در چهارمين سوگند، مى افزايد: و به روز هنگامى كه صفحه زمين را روشن سازد سوگند (و النهار اذا جلاها). ((جلاها)) از ماده ((تجلية )) به معنى اظهار و ابراز است . در اينكه ضمير در جلاها به چه چيز باز مى گردد؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى آن را به زمين يا دنيا بر مى گردانند (چنانكه در بالا گفتيم ) درست است كه در آيات گذشته سخنى از زمين در ميان نبوده ، ولى از قرينه مقام روشن مى شود. بعضى نيز معتقدند كه ضمير به خورشيد برمى گردد، يعنى قسم به روز هنگامى كه خورشيد را ظاهر مى كند، درست است كه در حقيقت خورشيد روز را ظاهر مى كند ولى به طور مجازى مى توان گفت كه روز خورشيد را آشكار كرد، اما تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. به هر حال سوگند به اين پديده مهم آسمانى به خاطر تاءثير فوق العاده آن در زندگى بشر، و تمام موجودات زنده است ، چرا كه روز رمز حركت و جنبش و حيات است و تمام تلاشها و كششها و كوششهاى زندگى معمولا در روشنائى روز صورت مى گيرد. و در پنجمين سوگند مى فرمايد: قسم به شب ، آن هنگام كه صفحه زمين (يا خورشيد) را بپوشاند (و الليل اذا يغشاها). شب با تمام بركات و آثارش ، كه از يكسو حرارت آفتاب روز را تعديل مى كند، و از سوى ديگر مايه آرامش و استراحت همه موجودات زنده است ، كه اگر تاريكى شب نبود، و آفتاب پيوسته مى تابيد آرامشى وجود نداشت ، زيرا حرارت سوزان آفتاب همه چيز را نابود مى كرد، حتى اگر نظام شب و روز بر خلاف وضع كنونى بود همين مشكل پيش مى آمد، چنانكه در كره ماه كه شبهايش معادل دو هفته كره زمين است و روزهايش نيز معادل دو هفته ، در وسط روز حرارت به حدود سيصد درجه سانتيگراد مى رسد كه هيچ موجود زنده اى كه ما مى شناسيم در آن شرائط باقى نمى ماند، و در وسط شب مقدار زيادى زير صفر مى رود كه اگر در آنجا موجود زنده اى باشد حتما يخ مى زند و نابود مى شود. قابل توجه اينكه در آيات سابق افعال به صورت ماضى آمده بود، و در اين آيه به صورت مضارع است ، اين تفاوت تعبير ممكن است اشاره به اين باشد كه حوادثى همچون ظهور روز و شب مخصوص زمانى نيست ، گذشته و آينده را همه شامل مى شود و لذا بعضى به صورت فعل ماضى ، و بعضى به صورت فعل مضارع آمده ، تا عموميت اين حوادث را در بستر زمان روشن سازد. در ششمين و هفتمين سوگند به سراغ آسمان و خالق آسمان مى رود، و مى افزايد: به آسمان و آن كسى كه آسمان را بنا كرده سوگند (و السماء و ما بناها). اصل خلقت آسمان با آن عظمت خيره كننده از شگفتيهاى بزرگ خلقت است ، و بناء و پيدايش اين همه كواكب و اجرام آسمانى و نظامات حاكم بر آنها شگفتى ديگر، و از آن مهمتر خالق اين آسمان است . قابل توجه اينكه ما در لغت عرب معمولا براى موجود غيرعاقل مى آيد، و اطلاق آن بر خداوند عالم حكيم تناسبى ندارد، و لذا بعضى ناچار شده اند ما را در اينجا مصدريه بگيرند، نه موصوله و در اين صورت مفهوم آيه چنين مى شود: سوگند به آسمان و بناى آسمان . ولى با توجه به آيات ((و نفس و ما سواها فالهمها فجورها و تقواها)) كه تفسير آن به زودى بيان مى شود راهى جز اين نيست كه ما موصوله و اشاره به ذات پاك خداوند باشد كه خالق همه آسمانها است ، و استعمال ما در مورد افراد عاقل نيز در لغت عرب بى سابقه نيست چنانكه در آيه 3 سوره نساء مى خوانيم : فانكحوا ما طاب لكم من النساء: ازدواج كنيد زنانى را كه مورد علاقه شما است . جمعى از مفسران معتقدند كه تعبير به ((ما)) (چيزى ) در اينجا براى اين است كه مبداء جهان را نخست به صورت مبهم ذكر كرده باشد، تا بعدا با دقت و مطالعه ، به علم و حكمت او آشنا شوند و چيزى تبديل به كسى گردد، ولى تفسير اول مناسب تر است . سپس در هشتمين و نهمين سوگند سخن از زمين و خالق زمين به ميان آورده مى فرمايد: قسم به زمين و آن كس كه زمين را گسترانيده است (و الارض و ما طحاها). زمين كه گاهواره زندگى انسان و تمام موجودات زنده است . زمين با تمام شگفتيها: كوه ها و درياها، دره ها و جنگلها، چشمه ها و رودخانه ها ، معادن و منابع گرانبهايش ، كه هر كدام به تنهائى آيتى است از آيات حق و نشانه اى است از نشانه هاى او. و از آن برتر و بالاتر خالق اين زمين و كسى كه آن را گسترانيده است . ((طحاها)) از ماده طحو (بر وزن سهو) هم به معنى انبساط و گستردگى آمده است ، و هم به معنى راندن و دور كردن و از ميان بردن و در اينجا به معنى گستردن است ، چرا كه اولا زمين در آغاز در زير آب غرق بود، تدريجا آبها در گودالهاى زمين قرار گرفت و خشكيها سر بر آورد و گسترده شد، و از آن تعبير به ((دحو الارض )) نيز مى شود. ثانيا زمين در آغاز به صورت پستيها و بلنديها با شيبهاى تند و غير قابل سكونتى بود، بارانهاى سيلابى مداوم باريدند، ارتفاعات زمين را شستند، و در دره ها گستردند، و تدريجا زمينهاى مسطح و قابل استفاده براى زندگى انسان و كشت و زرع به وجود آمد. بعضى از مفسران معتقدند كه در اين تعبير يك اشاره اجمالى به حركت زمين نيز وجود دارد، چرا كه يكى از معانى ((طحو)) همان راندن است كه مى تواند اشاره به حركت انتقالى زمين به دور آفتاب ، و يا حتى حركت وضعى آن به دور خود، و يا هر دو باشد. سرانجام به دهمين و يازدهمين سوگند كه آخرين قسمها در اين سلسله است ، پرداخته مى فرمايد: سوگند به نفس آدمى ، و آن كس كه آن را منظم و مرتب ساخت (و نفس و ما سواها). همان انسانى كه عصاره عالم خلقت ، و چكيده جهان ملك و ملكوت ، و گل سرسبد عالم آفرينش است : اين خلقت بديع كه مملو از شگفتيها و اسرار است آنقدر اهميت دارد كه خداوند به خودش و خالق آن يكجا قسم ياد كرده !. در اينكه منظور از ((نفس )) در اينجا روح انسان است ، يا جسم و روح هر دو؟ مفسران احتمالات گوناگونى داده اند. اگر منظور روح باشد مراد از ((سواها)) (از ماده تسويه ) همان تنظيم و تعديل قواى روحى انسان است ، از حواس ظاهر گرفته ، تا نيروى ادراك ، حافظه ، انتقال ، تخيل ، ابتكار، عشق ، اراده و تصميم ، و مانند آن در مباحث علم النفس مطرح شده است . و اگر منظور روح و جسم هر دو باشد تمام شگفتيهاى نظامات بدن و دستگاه هاى مختلف آن را كه در علم ((تشريح )) و ((فيزيولوژى )) (وظايف الاعضاء) به طور گسترده مورد بحث گرفته شامل مى شود. البته نفس به هر دو معنى در قرآن مجيد اطلاق شده است : در مورد روح در آيه 42 زمر مى خوانيم : الله يتوفى الانفس حين موتها: خداوند ارواح را به هنگام مرگ مى گيرد. و در مورد ((جسم )) در آيه 33 قصص آمده است كه موسى مى گويد قال رب انى قتلت منهم نفسا فاخاف ان يقتلون موسى گفت پروردگارا من يكى از آنها (از فرعونيان ظالم ) را كشته ام مى ترسم مرا به قتل برسانند. ولى مناسب در اينجا اين است كه هر دو را شامل شود چرا كه شگفتيهاى قدرت خداوند هم در جسم است و هم در جان و اختصاص ‍ به يكى از اين دو ندارد جالب اينكه نفس در اينجا به صورت نكره ذكر شده ، كه مى تواند اشاره به عظمت و اهميت نفس آدمى باشد، عظمتى مافوق تصور و آميخته با ابهام كه آن را به صورت يك ((موجود ناشناخته )) معرفى مى كند، همانگونه كه بعضى از بزرگترين دانشمندان امروز از انسان به همين عنوان تعبير كرده ، و انسان را موجود ناشناخته ناميده اند. در آيه بعد به يكى از مهمترين مسائل مربوط به آفرينش انسان پرداخته مى افزايد: پس از تنظيم قوى و جسم و جان آدمى ، فجور و تقوى را به او الهام كرد (فالهمها فجورها و تقواها). آرى هنگامى كه خلقتش تكميل شد، و ((هستى )) او تحقق يافت ، خداوند بايدها و نبايدها را به او تعليم داد، و به اين ترتيب وجودى شد از نظر آفرينش مجموعه اى از گل بد بو و روح الهى و از نظر تعليمات آگاه بر فجور و تقوى و در نتيجه وجودى است كه مى تواند در قوس صعودى برتر از فرشتگان گردد، و از ملك پران شود، و آنچه اندر وهم نايد آن شود، و در قوس نزولى از حيوانات درنده نيز منحطتر گردد و به مرحله ((بل هم اضل )) برسد و اين منوط به آن است كه با اراده و انتخابگرى خويش كدام مسير را برگزيند. ((لهمها)) از ماده ((الهام )) در اصل به معنى بلعيدن يا نوشيدن چيزى است ، و سپس به معنى القاء مطلبى از سوى پروردگار در روح و جان آدمى آمده است ، گوئى روح انسان آن مطلب را با تمام وجودش ‍ مى نوشد و مى بلعد، و گاه به معنى وحى نيز آمده ، ولى بعضى از مفسرين معتقدند كه تفاوت ((الهام )) با وحى در اين است كه شخصى كه به او الهام مى شود نمى فهمد مطلب را از كجا به دست آورده ، در حالى كه هنگام وحى مى داند از كجا و به چه وسيله به او رسيده است . ((فجور)) از ماده ((فجر)) چنانكه قبلا هم اشاره كرده ايم به معنى شكافتن وسيع است ، و از آنجا كه سپيده صبح پرده شب را مى شكافد به آن فجر گفته شده . و نيز از آنجا كه ارتكاب گناهان پرده ديانت را مى شكافد به آن فجور اطلاق شده . البته منظور از فجور در آيه مورد بحث همان اسباب و عوامل و طرق آن است . و منظور از ((تقوى )) كه از ماده ((وقايه )) به معنى نگهدارى است ، اين است كه انسان خود را از زشتيها و بديها و آلودگيها و گناهان نگهدارد و بركنار كند. لازم به يادآورى است كه معنى اين آيه (فالهمها فجورها و تقواها) اين نيست كه خداوند عوامل فجور و تقوى را در درون جان آدمى ايجاد كرد، عواملى كه او را به فجور و آلودگى و دريدن پرده هاى حيا دعوت مى كند، و عواملى كه او را به خيرات و نيكيها مى كشاند، آنچنان كه بعضى پنداشته ، و آيه را دليلى بر وجود تضاد در درون وجود انسان دانسته اند. بلكه مى گويد اين دو حقيقت را به او الهام و تعليم كرد، يا به تعبير ساده تر - راه و چاه را به او نشان داد، همانگونه كه در آيه 10 سوره بلد آمده است و هديناه النجدين : ما انسان را به خير و شر هدايت كرديم . و به تعبير ديگر: خداوند آنچنان قدرت تشخيص و عقل و وجدان بيدار، به او داده كه فجور و تقوى را از طريق عقل و فطرت در مى يابد. و لذا بعضى از مفسران گفته اند اين آيه در حقيقت اشاره به مساءله ((حسن و قبح عقلى )) است كه خداوند توانائى درك آن را به انسانها داده است . قابل توجه اينكه خداوند نعمتهاى فراوانى در اختيار بشر گذارده ، ولى از ميان تمام اين نعمتها در اينجا روى مساءله الهام فجور و تقوى و درك حسن و قبح تكيه كرده ، چرا كه اين مساءله سرنوشت سازترين مسائل زندگى بشر است . و سرانجام بعد از تمام اين سوگندهاى مهم و پى در پى به نتيجه آنها پرداخته مى فرمايد: سوگند به اينها كه هر كس نفس ‍ خويش را تزكيه كند رستگار است (قد افلح من زكيها). زكيها از ماده تزكية در اصل - چنانكه راغب در مفردات آورده - به معنى نمو و رشد دادن است ، و زكات نيز در اصل به معنى نمو و رشد است ، و لذا در روايتى از على (عليه السلام ) مى خوانيم : المال تنقصه النفقة و العلم يزكوا على الانفاق . مال با انفاق نقصان مى يابد ولى علم با انفاق نمو مى كند. سپس اين واژه به معنى تطهير و پاك كردن نيز آمده ، شايد به اين مناسبت كه پاكسازى از آلودگيها سبب رشد و نمو است ، و در آيه مورد بحث هر دو معنى امكان دارد. آرى رستگارى از آن كسى است كه نفس ‍ خويش را تربيت كند و رشد و نمو دهد، و از آلودگى به خلق و خوى شيطانى و گناه و عصيان و كفر پاك سازد و در حقيقت مساءله اصلى زندگى انسان نيز همين تزكيه است ، كه اگر باشد سعادتمند است و الا بدبخت و بينوا. سپس به سراغ گروه مخالف رفته ، مى فرمايد: نوميد و محروم گشت هر كس نفس خود را با معصيت و گناه آلوده ساخت (و قد خاب من دساها). ((خاب )) از ماده ((خيبة )) به معنى نرسيدن به مطلوب و محروم شدن و زيانكار گشتن است . ((دساها)) از ماده ((دس )) در اصل به معنى داخل كردن چيزى تواءم با كراهت است ، چنانكه قرآن مجيد درباره عرب جاهلى و زنده به گور كردن دختران مى فرمايد: ام يدسه فى التراب : آن را با كراهت و نفرت در خاك پنهان مى كند (نحل - 59) و ((دسيسه )) به كارهاى مخفيانه زيانبار گفته مى شود. در تناسب اين معنى با آيه مورد بحث بيانات گوناگونى گفته اند: گاه گفته شده اين تعبير كنايه از فسق و گناه است ، چرا كه اهل تقوى و صلاح ، خود را آشكار مى سازند، در حالى كه افراد آلوده و گنهكار خود را پنهان مى دارند، چنانكه نقل شده است سخاوتمندان عرب خيمه هاى خود را در نقاط مرتفع مى زدند، و شبها آتش روشن مى كردند، تا نيازمندان در طول شب و روز به سراغشان بروند، و مورد محبت آنها واقع شوند، ولى افراد بخيل و لئيم در زمينهاى پست خيمه برپا مى كردند تا كسى به سراغ آنان نيايد! و گاه گفته اند منظور اين است كه گنهكاران خود را در لابلاى صالحان پنهان مى كنند. يا اينكه نفس خود يا هويت انسانى خويش را در معاصى و گناه پنهان مى دارند. يا معاصى و گناه را در درون نفس خود مخفى مى كنند. و در هر حال كنايه اى است از آلودگى به گناه و معصيت و خوهاى شيطانى و درست در نقطه مقابل تزكيه است . جمع تمام اين معانى در مفهوم وسيع آيه نيز بى مانع است . و به اين ترتيب پيروزمندان و شكست خوردگان در صحنه زندگى دنيا مشخص مى شوند، و معيار ارزيابى اين دو گروه چيزى جز تزكيه نفس و نمو و رشد روح تقوى و اطاعت خداوند يا آلودگى به انواع معاصى و گناهان نيست . و از اينجا روشن مى شود اينكه در حديثى از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در تفسير آيه نقل شده است كه فرمود: قد افلح من اطاع و خاب من عصى : رستگار شد كسى كه اطاعت كرد و نوميد و محروم گشت كسى كه عصيان نمود در حقيقت بيان نتيجه و حاصل مقصود است . در حديث ديگرى آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هنگامى كه ((آيه قد افلح من زكاها)) را تلاوت مى فرمود، توقف مى كرد و چنين دعا مى نمود: اللهم آت نفسى تقواها، انت وليها و مولاها، و زكها انت خير من زكاها: پروردگارا به نفس من تقوايش را مرحمت كن ، تو ولى و مولاى آن هستى ، و آن را تزكيه فرما كه تو بهترين تزكيه كنندگانى . اين سخن نشان مى دهد كه پيمودن اين راه پر پيچ و خم ، و گذشتن از اين گردنه صعب العبور حتى براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جز به توفيق الهى ممكن نيست ، يعنى با گامهائى از سوى بندگان و تاءييداتى از سوى خداوند، و لذا در حديث ديگرى از همان حضرت مى خوانيم كه در تفسير اين دو آيه فرمود: (افلحت نفس زكاها الله ، و خابت نفس خيبها الله من كل خير!): رستگار شد نفسى كه خدا او را تزكيه كرده و نوميد و محروم گشت نفسى كه خدا او را از هر خير محروم نموده است . ﴿10 عاقبت مرگبار طغيانگران به دنبال هشدارى كه در آيات قبل در باره عاقبت كار كسانى كه نفس خود را آلوده مى كنند آمده بود، در اين آيات به عنوان نمونه به يكى از مصداقهاى واضح تاريخى اين مطلب پرداخته ، و سرنوشت قوم طغيانگر ثمود را در عباراتى كوتاه و قاطع و پر معنى بيان كرده مى فرمايد: قوم ثمود به سبب طغيان ، پيامبرشان را تكذيب كردند، و آيات الهى را انكار نمودند (كذبت ثمود بطغواها). ((طغوى )) و ((طغيان )) هر دو به يك معنى است ، و آن تجاوز از حد و مرز است ، و در اينجا منظور تجاوز از حدود الهى و سركشى در مقابل فرمانهاى او است . <8> قوم ثمود كه نام پيامبرشان صالح بود از قديميترين اقوامى هستند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، زندگى مرفه ، سرزمين آباد، دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد و آماده براى كشت و زرع ، و قصرهاى مجلل ، و خانه هاى مستحكم داشتند، ولى نه تنها شكر اين همه نعمت را بجا نياوردند، بلكه سر به طغيان برداشته ، و به تكذيب پيامبرشان صالح برخاستند، و آيات الهى را به باد سخريه گرفتند، و سرانجام خداوند آنها را با يك صاعقه آسمانى نابود كرد. سپس به يكى از نمونه هاى بارز طغيان اين قوم پرداخته ، مى افزايد: آنگاه كه شقى ترين آنها بپاخاست (اذ انبعث اشقاها) ((اشقى )) به معنى شقى ترين و سنگدلترين افراد آن قوم ، اشاره به همان كسى است كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند همان ناقه (شتر ماده )اى كه به عنوان يك معجزه در ميان آن قوم ظاهر شده بود، و هلاك كردن آن اعلان جنگ با آن پيامبر الهى بود. به گفته مفسران و مؤ رخان نام اين شخص قدار بن سالف بود. در بعضى از روايات آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به على (عليه السلام ) فرمود: من اشقى الاولين ؟ سنگدلترين افراد اقوام نخستين كه بود؟ على (عليه السلام ) در پاسخ عرض كرد: عاقر الناقة آن كسى كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند. پيامبر فرمود: صدقت ، فمن اشقى الاخرين ؟: راست گفتى ، شقى ترين افراد اقوام اخير چه كسى است على (عليه السلام ) مى گويد: عرض كردم نمى دانم اى رسول خدا. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: الذى يضربك على هذه ، و اشار الى يافوخه : كسى كه شمشير را بر اين نقطه از سر تو وارد مى كند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اشاره به قسمت بالاى پيشانى آن حضرت كرد <9> <10> . در آيه بعد به شرح بيشترى در زمينه طغيانگرى قوم ثمود پرداخته ، مى افزايد: رسول خدا به آنها گفت : ناقه خداوند را با آبشخورش ‍ واگذاريد ، و مزاحم آن نشويد (فقال لهم رسول الله ناقه الله و سقياها). <11> منظور از ((رسول الله )) ((در اينجا حضرت صالح (عليه السلام ) پيغمبر قوم ثمود است ، و تعبير به ناقة الله (شتر ماده متعلق به خداوند) اشاره به اين است كه اين شتر يك شتر معمولى نبود، بلكه به عنوان معجزه و سند گوياى صدق دعوى صالح فرستاده شده بود، يكى از ويژگيهاى آن طبق روايت مشهور اين بود كه شتر مزبور از دل صخره اى از كوه برآمد تا معجزه گويائى در برابر منكران لجوج باشد. از آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه حضرت صالح (عليه السلام ) به آنها خبر داد كه آب آشاميدنى قريه بايد ميان آنها و ناقه تقسيم شود، يك روز براى ناقه ، و روز ديگر براى اهل قريه باشد، و هر كدام در نوبت خود از آب استفاده كنند و مزاحم ديگرى نشوند: و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر (قمر - 28). و مخصوصا به آنها گفت : اگر متعرض اين ناقه شويد عذاب خداوند دامان شما را خواهد گرفت : ((فلا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب يوم عظيم )) (شعراء - 156). و در آيه بعد مى گويد: اين قوم سركش اعتنائى به كلمات اين پيامبر بزرگ و هشدارهاى او نكردند، او را تكذيب كرده ، و ناقه را به هلاكت رساندند (فكذبوه فعقروها). ((عقروها)) از ماده عقر (بر وزن ظلم ) به معنى اصل و اساس و ريشه چيزى است ، و عقر ناقه به معنى ريشه كن كردن و هلاك نمودن آن است . بعضى نيز گفته اند كه منظور پى كردن اين حيوان است ، يعنى پائين پاى او را قطع كردن و به زمين افكندن كه نتيجه آن نيز مرگ اين حيوان است . جالب توجه اينكه كسى كه ناقه را به هلاكت رساند، يك نفر بيشتر نبود كه قرآن از او تعبير به ((اشقى )) كرده است ، ولى در آيه فوق مى بينيم كه اين عمل به تمام طغيانگران قوم ثمود نسبت داده شده ، و ((عقروها)) به صورت صيغه جمع آمده ، اين به خاطر آن است كه ديگران هم به نحوى در اين كار سهيم بودند، چرا كه اولا اينگونه توطئه ها معمولا توسط گروه و جمعيتى طراحى مى شود، سپس به دست فرد معين يا افراد معدودى به اجرا در مى آيد، و ثانيا چون با رضايت و خشنودى ديگران انجام مى گيرد سبب شركت آنها در اين امر مى شود كه رضايت سبب شركت در نتيجه است . لذا در كلام رسا و گويائى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب ، لما عموه بالرضى ، فقال سبحانه : ((فعقروها فاصبحوا نادمين )): ناقه ثمود را تنها يك نفر به هلاكت رساند، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت ، چرا كه همگى به اين امر رضايت دادند، و لذا فرموده است : آنها (همگى ) ناقه را هلاك كردند، و سپس از كرده خود همگى پشيمان شدند (اما در زمانى كه پشيمانى سودى نداشت ). <12> و به دنبال اين تكذيب و مخالفت شديد خداوند چنان آنها را مجازات كرد كه اثرى از آنان باقى نماند، چنانكه در ادامه همين آيه مى فرمايد: پروردگارشان به خاطر گناهى كه كرده بودند همه را درهم كوبيد و نابود كرد و سرزمين آنها را صاف و مسطح نمود (فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسواها). صاعقه همان صيحه عظيم آسمانى در چند لحظه كوتاه چنان زلزله و لرزهاى در سرزمين آنها ايجاد كرد كه تمام بناها روى هم خوابيد و صاف شد و خانه هايشان را به گورهاى آنها مبدل ساخت . ((دمدم )) از ماده (دمدمة ) گاه به معنى هلاك كردن آمده ، و گاه به عذاب و مجازات كامل ، و گاه به معنى كوبيدن و نرم كردن و گاه به معنى ريشه كن ساختن ، و گاه به معنى خشم و غضب نمودن و يا احاطه كردن و فراگير شدن <13> و همه اين معانى در آيه مورد بحث صادق است ، چرا كه اين عذاب گسترده از خشم الهى سرچشمه مى گرفت و همه آنها را در هم كوبيد و نرم كرد و ريشه كن ساخت . ((سواها)) از ماده تسويه ممكن است به معنى صاف كردن خانه ها و زمينهاى آنها بر اثر صيحه عظيم و صاعقه و زلزله باشد، و يا به معنى يكسره كردن كار اين گروه ، و يا مساوات همه آنها در مجازات و عذاب به گونه اى كه احدى از آنان از اين ماجرا سالم در نرفت . جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ضمير در ((سواها)) به قبيله ثمود باز مى گردد، و يا به شهرها و آباديهاى آنان كه خداوند همه را با خاك يكسان نمود. بعضى نيز گفته اند به ((دمدمة )) بر مى گردد كه از جمله بعد استفاده مى شود، يعنى خداوند اين خشم و غضب و هلاكت را يكسان در ميان آنها قرار داد به طورى كه همگى را فرا گرفت . تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. در ضمن از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه مجازات آنها نتيجه گناه آنها و متناسب با آن بوده است ، و اين عين عدالت و حكمت است . درباره بسيارى از اقوام مى خوانيم كه به هنگام ظهور آثار عذاب پشيمان شده ، و راه توبه را پيش مى گرفتند ولى عجيب اينكه در بعضى از روايات آمده است كه وقتى قوم صالح نشانه هاى عذاب را ديدند به جستجوى او پرداختند كه هر كجا وى را پيدا كنند نابود سازند <14> و اين دليل بر عمق عصيان و سركشى آنها در مقابل خدا و پيامبر او است ، ولى خداوند او را نجات داد و آنها را هلاك كرد و طومار زندگانيشان را به كلى در هم پيچيد. سرانجام در آخرين آيه براى اينكه هشدار محكمى به تمام كسانى كه در همان مسير و خط حركت مى كنند بدهد مى فرمايد: و خداوند هرگز از فرجام اين كار بيمى ندارد (و لا يخاف عقباها). بسيارند حاكمانى كه قدرت بر مجازات دارند ولى پيوسته از پى آمدهاى آن بيمناكند، و از واكنشها و عكس العملها ترسان ، و به همين دليل از قدرت خود استفاده نمى كنند، و يا به تعبير صحيحتر قدرت آنان آميخته با ضعف و ناتوانى و علمشان آميخته با جهل است ، چرا كه مى ترسند توانائى بر مقابله با پى آمدهاى آن نداشته باشند. ولى خداوند قادر متعال كه علمش احاطه به همه اين امور و عواقب و آثار آنها دارد، و قدرتش براى مقابله با پيامدهاى حوادث با هيچ ضعفى آميخته نيست بيمى از عواقب اين امور ندارد، و به همين دليل با نهايت قدرت و قاطعيت آنچه را كه اراده كرده است انجام مى دهد. طغيانگران نيز بايد حساب كار خود را برسند و از اينكه به خاطر اعمالشان مشمول خشم و غضب الهى گردند خود را بر حذر دارند. ((عقبى )) به معنى پايان و نهايت و فرجام كار است و ضمير در ((عقباها)) به ((دمدمه )) و هلاكت باز مى گردد. ﴿11 عاقبت مرگبار طغيانگران به دنبال هشدارى كه در آيات قبل در باره عاقبت كار كسانى كه نفس خود را آلوده مى كنند آمده بود، در اين آيات به عنوان نمونه به يكى از مصداقهاى واضح تاريخى اين مطلب پرداخته ، و سرنوشت قوم طغيانگر ثمود را در عباراتى كوتاه و قاطع و پر معنى بيان كرده مى فرمايد: قوم ثمود به سبب طغيان ، پيامبرشان را تكذيب كردند، و آيات الهى را انكار نمودند (كذبت ثمود بطغواها). ((طغوى )) و ((طغيان )) هر دو به يك معنى است ، و آن تجاوز از حد و مرز است ، و در اينجا منظور تجاوز از حدود الهى و سركشى در مقابل فرمانهاى او است . قوم ثمود كه نام پيامبرشان صالح بود از قديميترين اقوامى هستند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، زندگى مرفه ، سرزمين آباد، دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد و آماده براى كشت و زرع ، و قصرهاى مجلل ، و خانه هاى مستحكم داشتند، ولى نه تنها شكر اين همه نعمت را بجا نياوردند، بلكه سر به طغيان برداشته ، و به تكذيب پيامبرشان صالح برخاستند، و آيات الهى را به باد سخريه گرفتند، و سرانجام خداوند آنها را با يك صاعقه آسمانى نابود كرد. سپس به يكى از نمونه هاى بارز طغيان اين قوم پرداخته ، مى افزايد: آنگاه كه شقى ترين آنها بپاخاست (اذ انبعث اشقاها) ((اشقى )) به معنى شقى ترين و سنگدلترين افراد آن قوم ، اشاره به همان كسى است كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند همان ناقه (شتر ماده )اى كه به عنوان يك معجزه در ميان آن قوم ظاهر شده بود، و هلاك كردن آن اعلان جنگ با آن پيامبر الهى بود. به گفته مفسران و مؤ رخان نام اين شخص قدار بن سالف بود. در بعضى از روايات آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به على (عليه السلام ) فرمود: من اشقى الاولين ؟ سنگدلترين افراد اقوام نخستين كه بود؟ على (عليه السلام ) در پاسخ عرض كرد: عاقر الناقة آن كسى كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند. پيامبر فرمود: صدقت ، فمن اشقى الاخرين ؟: راست گفتى ، شقى ترين افراد اقوام اخير چه كسى است على (عليه السلام ) مى گويد: عرض كردم نمى دانم اى رسول خدا. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: الذى يضربك على هذه ، و اشار الى يافوخه : كسى كه شمشير را بر اين نقطه از سر تو وارد مى كند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اشاره به قسمت بالاى پيشانى آن حضرت كرد و. در آيه بعد به شرح بيشترى در زمينه طغيانگرى قوم ثمود پرداخته ، مى افزايد: رسول خدا به آنها گفت : ناقه خداوند را با آبشخورش ‍ واگذاريد ، و مزاحم آن نشويد (فقال لهم رسول الله ناقه الله و سقياها). منظور از ((رسول الله )) ((در اينجا حضرت صالح (عليه السلام ) پيغمبر قوم ثمود است ، و تعبير به ناقة الله (شتر ماده متعلق به خداوند) اشاره به اين است كه اين شتر يك شتر معمولى نبود، بلكه به عنوان معجزه و سند گوياى صدق دعوى صالح فرستاده شده بود، يكى از ويژگيهاى آن طبق روايت مشهور اين بود كه شتر مزبور از دل صخره اى از كوه برآمد تا معجزه گويائى در برابر منكران لجوج باشد. از آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه حضرت صالح (عليه السلام ) به آنها خبر داد كه آب آشاميدنى قريه بايد ميان آنها و ناقه تقسيم شود، يك روز براى ناقه ، و روز ديگر براى اهل قريه باشد، و هر كدام در نوبت خود از آب استفاده كنند و مزاحم ديگرى نشوند: و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر (قمر - 28). و مخصوصا به آنها گفت : اگر متعرض اين ناقه شويد عذاب خداوند دامان شما را خواهد گرفت : ((فلا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب يوم عظيم )) (شعراء - 156). و در آيه بعد مى گويد: اين قوم سركش اعتنائى به كلمات اين پيامبر بزرگ و هشدارهاى او نكردند، او را تكذيب كرده ، و ناقه را به هلاكت رساندند (فكذبوه فعقروها). ((عقروها)) از ماده عقر (بر وزن ظلم ) به معنى اصل و اساس و ريشه چيزى است ، و عقر ناقه به معنى ريشه كن كردن و هلاك نمودن آن است . بعضى نيز گفته اند كه منظور پى كردن اين حيوان است ، يعنى پائين پاى او را قطع كردن و به زمين افكندن كه نتيجه آن نيز مرگ اين حيوان است . جالب توجه اينكه كسى كه ناقه را به هلاكت رساند، يك نفر بيشتر نبود كه قرآن از او تعبير به ((اشقى )) كرده است ، ولى در آيه فوق مى بينيم كه اين عمل به تمام طغيانگران قوم ثمود نسبت داده شده ، و ((عقروها)) به صورت صيغه جمع آمده ، اين به خاطر آن است كه ديگران هم به نحوى در اين كار سهيم بودند، چرا كه اولا اينگونه توطئه ها معمولا توسط گروه و جمعيتى طراحى مى شود، سپس به دست فرد معين يا افراد معدودى به اجرا در مى آيد، و ثانيا چون با رضايت و خشنودى ديگران انجام مى گيرد سبب شركت آنها در اين امر مى شود كه رضايت سبب شركت در نتيجه است . لذا در كلام رسا و گويائى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب ، لما عموه بالرضى ، فقال سبحانه : ((فعقروها فاصبحوا نادمين )): ناقه ثمود را تنها يك نفر به هلاكت رساند، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت ، چرا كه همگى به اين امر رضايت دادند، و لذا فرموده است : آنها (همگى ) ناقه را هلاك كردند، و سپس از كرده خود همگى پشيمان شدند (اما در زمانى كه پشيمانى سودى نداشت ). و به دنبال اين تكذيب و مخالفت شديد خداوند چنان آنها را مجازات كرد كه اثرى از آنان باقى نماند، چنانكه در ادامه همين آيه مى فرمايد: پروردگارشان به خاطر گناهى كه كرده بودند همه را درهم كوبيد و نابود كرد و سرزمين آنها را صاف و مسطح نمود (فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسواها). صاعقه همان صيحه عظيم آسمانى در چند لحظه كوتاه چنان زلزله و لرزهاى در سرزمين آنها ايجاد كرد كه تمام بناها روى هم خوابيد و صاف شد و خانه هايشان را به گورهاى آنها مبدل ساخت . ((دمدم )) از ماده (دمدمة ) گاه به معنى هلاك كردن آمده ، و گاه به عذاب و مجازات كامل ، و گاه به معنى كوبيدن و نرم كردن و گاه به معنى ريشه كن ساختن ، و گاه به معنى خشم و غضب نمودن و يا احاطه كردن و فراگير شدن و همه اين معانى در آيه مورد بحث صادق است ، چرا كه اين عذاب گسترده از خشم الهى سرچشمه مى گرفت و همه آنها را در هم كوبيد و نرم كرد و ريشه كن ساخت . ((سواها)) از ماده تسويه ممكن است به معنى صاف كردن خانه ها و زمينهاى آنها بر اثر صيحه عظيم و صاعقه و زلزله باشد، و يا به معنى يكسره كردن كار اين گروه ، و يا مساوات همه آنها در مجازات و عذاب به گونه اى كه احدى از آنان از اين ماجرا سالم در نرفت . جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ضمير در ((سواها)) به قبيله ثمود باز مى گردد، و يا به شهرها و آباديهاى آنان كه خداوند همه را با خاك يكسان نمود. بعضى نيز گفته اند به ((دمدمة )) بر مى گردد كه از جمله بعد استفاده مى شود، يعنى خداوند اين خشم و غضب و هلاكت را يكسان در ميان آنها قرار داد به طورى كه همگى را فرا گرفت . تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. در ضمن از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه مجازات آنها نتيجه گناه آنها و متناسب با آن بوده است ، و اين عين عدالت و حكمت است . درباره بسيارى از اقوام مى خوانيم كه به هنگام ظهور آثار عذاب پشيمان شده ، و راه توبه را پيش مى گرفتند ولى عجيب اينكه در بعضى از روايات آمده است كه وقتى قوم صالح نشانه هاى عذاب را ديدند به جستجوى او پرداختند كه هر كجا وى را پيدا كنند نابود سازند و اين دليل بر عمق عصيان و سركشى آنها در مقابل خدا و پيامبر او است ، ولى خداوند او را نجات داد و آنها را هلاك كرد و طومار زندگانيشان را به كلى در هم پيچيد. سرانجام در آخرين آيه براى اينكه هشدار محكمى به تمام كسانى كه در همان مسير و خط حركت مى كنند بدهد مى فرمايد: و خداوند هرگز از فرجام اين كار بيمى ندارد (و لا يخاف عقباها). بسيارند حاكمانى كه قدرت بر مجازات دارند ولى پيوسته از پى آمدهاى آن بيمناكند، و از واكنشها و عكس العملها ترسان ، و به همين دليل از قدرت خود استفاده نمى كنند، و يا به تعبير صحيحتر قدرت آنان آميخته با ضعف و ناتوانى و علمشان آميخته با جهل است ، چرا كه مى ترسند توانائى بر مقابله با پى آمدهاى آن نداشته باشند. ولى خداوند قادر متعال كه علمش احاطه به همه اين امور و عواقب و آثار آنها دارد، و قدرتش براى مقابله با پيامدهاى حوادث با هيچ ضعفى آميخته نيست بيمى از عواقب اين امور ندارد، و به همين دليل با نهايت قدرت و قاطعيت آنچه را كه اراده كرده است انجام مى دهد. طغيانگران نيز بايد حساب كار خود را برسند و از اينكه به خاطر اعمالشان مشمول خشم و غضب الهى گردند خود را بر حذر دارند. ((عقبى )) به معنى پايان و نهايت و فرجام كار است و ضمير در ((عقباها)) به ((دمدمه )) و هلاكت باز مى گردد. ﴿12 عاقبت مرگبار طغيانگران به دنبال هشدارى كه در آيات قبل در باره عاقبت كار كسانى كه نفس خود را آلوده مى كنند آمده بود، در اين آيات به عنوان نمونه به يكى از مصداقهاى واضح تاريخى اين مطلب پرداخته ، و سرنوشت قوم طغيانگر ثمود را در عباراتى كوتاه و قاطع و پر معنى بيان كرده مى فرمايد: قوم ثمود به سبب طغيان ، پيامبرشان را تكذيب كردند، و آيات الهى را انكار نمودند (كذبت ثمود بطغواها). ((طغوى )) و ((طغيان )) هر دو به يك معنى است ، و آن تجاوز از حد و مرز است ، و در اينجا منظور تجاوز از حدود الهى و سركشى در مقابل فرمانهاى او است . قوم ثمود كه نام پيامبرشان صالح بود از قديميترين اقوامى هستند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، زندگى مرفه ، سرزمين آباد، دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد و آماده براى كشت و زرع ، و قصرهاى مجلل ، و خانه هاى مستحكم داشتند، ولى نه تنها شكر اين همه نعمت را بجا نياوردند، بلكه سر به طغيان برداشته ، و به تكذيب پيامبرشان صالح برخاستند، و آيات الهى را به باد سخريه گرفتند، و سرانجام خداوند آنها را با يك صاعقه آسمانى نابود كرد. سپس به يكى از نمونه هاى بارز طغيان اين قوم پرداخته ، مى افزايد: آنگاه كه شقى ترين آنها بپاخاست (اذ انبعث اشقاها) ((اشقى )) به معنى شقى ترين و سنگدلترين افراد آن قوم ، اشاره به همان كسى است كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند همان ناقه (شتر ماده )اى كه به عنوان يك معجزه در ميان آن قوم ظاهر شده بود، و هلاك كردن آن اعلان جنگ با آن پيامبر الهى بود. به گفته مفسران و مؤ رخان نام اين شخص قدار بن سالف بود. در بعضى از روايات آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به على (عليه السلام ) فرمود: من اشقى الاولين ؟ سنگدلترين افراد اقوام نخستين كه بود؟ على (عليه السلام ) در پاسخ عرض كرد: عاقر الناقة آن كسى كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند. پيامبر فرمود: صدقت ، فمن اشقى الاخرين ؟: راست گفتى ، شقى ترين افراد اقوام اخير چه كسى است على (عليه السلام ) مى گويد: عرض كردم نمى دانم اى رسول خدا. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: الذى يضربك على هذه ، و اشار الى يافوخه : كسى كه شمشير را بر اين نقطه از سر تو وارد مى كند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اشاره به قسمت بالاى پيشانى آن حضرت كرد و. در آيه بعد به شرح بيشترى در زمينه طغيانگرى قوم ثمود پرداخته ، مى افزايد: رسول خدا به آنها گفت : ناقه خداوند را با آبشخورش ‍ واگذاريد ، و مزاحم آن نشويد (فقال لهم رسول الله ناقه الله و سقياها). منظور از ((رسول الله )) ((در اينجا حضرت صالح (عليه السلام ) پيغمبر قوم ثمود است ، و تعبير به ناقة الله (شتر ماده متعلق به خداوند) اشاره به اين است كه اين شتر يك شتر معمولى نبود، بلكه به عنوان معجزه و سند گوياى صدق دعوى صالح فرستاده شده بود، يكى از ويژگيهاى آن طبق روايت مشهور اين بود كه شتر مزبور از دل صخره اى از كوه برآمد تا معجزه گويائى در برابر منكران لجوج باشد. از آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه حضرت صالح (عليه السلام ) به آنها خبر داد كه آب آشاميدنى قريه بايد ميان آنها و ناقه تقسيم شود، يك روز براى ناقه ، و روز ديگر براى اهل قريه باشد، و هر كدام در نوبت خود از آب استفاده كنند و مزاحم ديگرى نشوند: و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر (قمر - 28). و مخصوصا به آنها گفت : اگر متعرض اين ناقه شويد عذاب خداوند دامان شما را خواهد گرفت : ((فلا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب يوم عظيم )) (شعراء - 156). و در آيه بعد مى گويد: اين قوم سركش اعتنائى به كلمات اين پيامبر بزرگ و هشدارهاى او نكردند، او را تكذيب كرده ، و ناقه را به هلاكت رساندند (فكذبوه فعقروها). ((عقروها)) از ماده عقر (بر وزن ظلم ) به معنى اصل و اساس و ريشه چيزى است ، و عقر ناقه به معنى ريشه كن كردن و هلاك نمودن آن است . بعضى نيز گفته اند كه منظور پى كردن اين حيوان است ، يعنى پائين پاى او را قطع كردن و به زمين افكندن كه نتيجه آن نيز مرگ اين حيوان است . جالب توجه اينكه كسى كه ناقه را به هلاكت رساند، يك نفر بيشتر نبود كه قرآن از او تعبير به ((اشقى )) كرده است ، ولى در آيه فوق مى بينيم كه اين عمل به تمام طغيانگران قوم ثمود نسبت داده شده ، و ((عقروها)) به صورت صيغه جمع آمده ، اين به خاطر آن است كه ديگران هم به نحوى در اين كار سهيم بودند، چرا كه اولا اينگونه توطئه ها معمولا توسط گروه و جمعيتى طراحى مى شود، سپس به دست فرد معين يا افراد معدودى به اجرا در مى آيد، و ثانيا چون با رضايت و خشنودى ديگران انجام مى گيرد سبب شركت آنها در اين امر مى شود كه رضايت سبب شركت در نتيجه است . لذا در كلام رسا و گويائى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب ، لما عموه بالرضى ، فقال سبحانه : ((فعقروها فاصبحوا نادمين )): ناقه ثمود را تنها يك نفر به هلاكت رساند، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت ، چرا كه همگى به اين امر رضايت دادند، و لذا فرموده است : آنها (همگى ) ناقه را هلاك كردند، و سپس از كرده خود همگى پشيمان شدند (اما در زمانى كه پشيمانى سودى نداشت ). و به دنبال اين تكذيب و مخالفت شديد خداوند چنان آنها را مجازات كرد كه اثرى از آنان باقى نماند، چنانكه در ادامه همين آيه مى فرمايد: پروردگارشان به خاطر گناهى كه كرده بودند همه را درهم كوبيد و نابود كرد و سرزمين آنها را صاف و مسطح نمود (فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسواها). صاعقه همان صيحه عظيم آسمانى در چند لحظه كوتاه چنان زلزله و لرزهاى در سرزمين آنها ايجاد كرد كه تمام بناها روى هم خوابيد و صاف شد و خانه هايشان را به گورهاى آنها مبدل ساخت . ((دمدم )) از ماده (دمدمة ) گاه به معنى هلاك كردن آمده ، و گاه به عذاب و مجازات كامل ، و گاه به معنى كوبيدن و نرم كردن و گاه به معنى ريشه كن ساختن ، و گاه به معنى خشم و غضب نمودن و يا احاطه كردن و فراگير شدن و همه اين معانى در آيه مورد بحث صادق است ، چرا كه اين عذاب گسترده از خشم الهى سرچشمه مى گرفت و همه آنها را در هم كوبيد و نرم كرد و ريشه كن ساخت . ((سواها)) از ماده تسويه ممكن است به معنى صاف كردن خانه ها و زمينهاى آنها بر اثر صيحه عظيم و صاعقه و زلزله باشد، و يا به معنى يكسره كردن كار اين گروه ، و يا مساوات همه آنها در مجازات و عذاب به گونه اى كه احدى از آنان از اين ماجرا سالم در نرفت . جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ضمير در ((سواها)) به قبيله ثمود باز مى گردد، و يا به شهرها و آباديهاى آنان كه خداوند همه را با خاك يكسان نمود. بعضى نيز گفته اند به ((دمدمة )) بر مى گردد كه از جمله بعد استفاده مى شود، يعنى خداوند اين خشم و غضب و هلاكت را يكسان در ميان آنها قرار داد به طورى كه همگى را فرا گرفت . تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. در ضمن از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه مجازات آنها نتيجه گناه آنها و متناسب با آن بوده است ، و اين عين عدالت و حكمت است . درباره بسيارى از اقوام مى خوانيم كه به هنگام ظهور آثار عذاب پشيمان شده ، و راه توبه را پيش مى گرفتند ولى عجيب اينكه در بعضى از روايات آمده است كه وقتى قوم صالح نشانه هاى عذاب را ديدند به جستجوى او پرداختند كه هر كجا وى را پيدا كنند نابود سازند و اين دليل بر عمق عصيان و سركشى آنها در مقابل خدا و پيامبر او است ، ولى خداوند او را نجات داد و آنها را هلاك كرد و طومار زندگانيشان را به كلى در هم پيچيد. سرانجام در آخرين آيه براى اينكه هشدار محكمى به تمام كسانى كه در همان مسير و خط حركت مى كنند بدهد مى فرمايد: و خداوند هرگز از فرجام اين كار بيمى ندارد (و لا يخاف عقباها). بسيارند حاكمانى كه قدرت بر مجازات دارند ولى پيوسته از پى آمدهاى آن بيمناكند، و از واكنشها و عكس العملها ترسان ، و به همين دليل از قدرت خود استفاده نمى كنند، و يا به تعبير صحيحتر قدرت آنان آميخته با ضعف و ناتوانى و علمشان آميخته با جهل است ، چرا كه مى ترسند توانائى بر مقابله با پى آمدهاى آن نداشته باشند. ولى خداوند قادر متعال كه علمش احاطه به همه اين امور و عواقب و آثار آنها دارد، و قدرتش براى مقابله با پيامدهاى حوادث با هيچ ضعفى آميخته نيست بيمى از عواقب اين امور ندارد، و به همين دليل با نهايت قدرت و قاطعيت آنچه را كه اراده كرده است انجام مى دهد. طغيانگران نيز بايد حساب كار خود را برسند و از اينكه به خاطر اعمالشان مشمول خشم و غضب الهى گردند خود را بر حذر دارند. ((عقبى )) به معنى پايان و نهايت و فرجام كار است و ضمير در ((عقباها)) به ((دمدمه )) و هلاكت باز مى گردد. ﴿13 عاقبت مرگبار طغيانگران به دنبال هشدارى كه در آيات قبل در باره عاقبت كار كسانى كه نفس خود را آلوده مى كنند آمده بود، در اين آيات به عنوان نمونه به يكى از مصداقهاى واضح تاريخى اين مطلب پرداخته ، و سرنوشت قوم طغيانگر ثمود را در عباراتى كوتاه و قاطع و پر معنى بيان كرده مى فرمايد: قوم ثمود به سبب طغيان ، پيامبرشان را تكذيب كردند، و آيات الهى را انكار نمودند (كذبت ثمود بطغواها). ((طغوى )) و ((طغيان )) هر دو به يك معنى است ، و آن تجاوز از حد و مرز است ، و در اينجا منظور تجاوز از حدود الهى و سركشى در مقابل فرمانهاى او است . قوم ثمود كه نام پيامبرشان صالح بود از قديميترين اقوامى هستند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، زندگى مرفه ، سرزمين آباد، دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد و آماده براى كشت و زرع ، و قصرهاى مجلل ، و خانه هاى مستحكم داشتند، ولى نه تنها شكر اين همه نعمت را بجا نياوردند، بلكه سر به طغيان برداشته ، و به تكذيب پيامبرشان صالح برخاستند، و آيات الهى را به باد سخريه گرفتند، و سرانجام خداوند آنها را با يك صاعقه آسمانى نابود كرد. سپس به يكى از نمونه هاى بارز طغيان اين قوم پرداخته ، مى افزايد: آنگاه كه شقى ترين آنها بپاخاست (اذ انبعث اشقاها) ((اشقى )) به معنى شقى ترين و سنگدلترين افراد آن قوم ، اشاره به همان كسى است كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند همان ناقه (شتر ماده )اى كه به عنوان يك معجزه در ميان آن قوم ظاهر شده بود، و هلاك كردن آن اعلان جنگ با آن پيامبر الهى بود. به گفته مفسران و مؤ رخان نام اين شخص قدار بن سالف بود. در بعضى از روايات آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به على (عليه السلام ) فرمود: من اشقى الاولين ؟ سنگدلترين افراد اقوام نخستين كه بود؟ على (عليه السلام ) در پاسخ عرض كرد: عاقر الناقة آن كسى كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند. پيامبر فرمود: صدقت ، فمن اشقى الاخرين ؟: راست گفتى ، شقى ترين افراد اقوام اخير چه كسى است على (عليه السلام ) مى گويد: عرض كردم نمى دانم اى رسول خدا. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: الذى يضربك على هذه ، و اشار الى يافوخه : كسى كه شمشير را بر اين نقطه از سر تو وارد مى كند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اشاره به قسمت بالاى پيشانى آن حضرت كرد و. در آيه بعد به شرح بيشترى در زمينه طغيانگرى قوم ثمود پرداخته ، مى افزايد: رسول خدا به آنها گفت : ناقه خداوند را با آبشخورش ‍ واگذاريد ، و مزاحم آن نشويد (فقال لهم رسول الله ناقه الله و سقياها). منظور از ((رسول الله )) ((در اينجا حضرت صالح (عليه السلام ) پيغمبر قوم ثمود است ، و تعبير به ناقة الله (شتر ماده متعلق به خداوند) اشاره به اين است كه اين شتر يك شتر معمولى نبود، بلكه به عنوان معجزه و سند گوياى صدق دعوى صالح فرستاده شده بود، يكى از ويژگيهاى آن طبق روايت مشهور اين بود كه شتر مزبور از دل صخره اى از كوه برآمد تا معجزه گويائى در برابر منكران لجوج باشد. از آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه حضرت صالح (عليه السلام ) به آنها خبر داد كه آب آشاميدنى قريه بايد ميان آنها و ناقه تقسيم شود، يك روز براى ناقه ، و روز ديگر براى اهل قريه باشد، و هر كدام در نوبت خود از آب استفاده كنند و مزاحم ديگرى نشوند: و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر (قمر - 28). و مخصوصا به آنها گفت : اگر متعرض اين ناقه شويد عذاب خداوند دامان شما را خواهد گرفت : ((فلا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب يوم عظيم )) (شعراء - 156). و در آيه بعد مى گويد: اين قوم سركش اعتنائى به كلمات اين پيامبر بزرگ و هشدارهاى او نكردند، او را تكذيب كرده ، و ناقه را به هلاكت رساندند (فكذبوه فعقروها). ((عقروها)) از ماده عقر (بر وزن ظلم ) به معنى اصل و اساس و ريشه چيزى است ، و عقر ناقه به معنى ريشه كن كردن و هلاك نمودن آن است . بعضى نيز گفته اند كه منظور پى كردن اين حيوان است ، يعنى پائين پاى او را قطع كردن و به زمين افكندن كه نتيجه آن نيز مرگ اين حيوان است . جالب توجه اينكه كسى كه ناقه را به هلاكت رساند، يك نفر بيشتر نبود كه قرآن از او تعبير به ((اشقى )) كرده است ، ولى در آيه فوق مى بينيم كه اين عمل به تمام طغيانگران قوم ثمود نسبت داده شده ، و ((عقروها)) به صورت صيغه جمع آمده ، اين به خاطر آن است كه ديگران هم به نحوى در اين كار سهيم بودند، چرا كه اولا اينگونه توطئه ها معمولا توسط گروه و جمعيتى طراحى مى شود، سپس به دست فرد معين يا افراد معدودى به اجرا در مى آيد، و ثانيا چون با رضايت و خشنودى ديگران انجام مى گيرد سبب شركت آنها در اين امر مى شود كه رضايت سبب شركت در نتيجه است . لذا در كلام رسا و گويائى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب ، لما عموه بالرضى ، فقال سبحانه : ((فعقروها فاصبحوا نادمين )): ناقه ثمود را تنها يك نفر به هلاكت رساند، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت ، چرا كه همگى به اين امر رضايت دادند، و لذا فرموده است : آنها (همگى ) ناقه را هلاك كردند، و سپس از كرده خود همگى پشيمان شدند (اما در زمانى كه پشيمانى سودى نداشت ). و به دنبال اين تكذيب و مخالفت شديد خداوند چنان آنها را مجازات كرد كه اثرى از آنان باقى نماند، چنانكه در ادامه همين آيه مى فرمايد: پروردگارشان به خاطر گناهى كه كرده بودند همه را درهم كوبيد و نابود كرد و سرزمين آنها را صاف و مسطح نمود (فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسواها). صاعقه همان صيحه عظيم آسمانى در چند لحظه كوتاه چنان زلزله و لرزهاى در سرزمين آنها ايجاد كرد كه تمام بناها روى هم خوابيد و صاف شد و خانه هايشان را به گورهاى آنها مبدل ساخت . ((دمدم )) از ماده (دمدمة ) گاه به معنى هلاك كردن آمده ، و گاه به عذاب و مجازات كامل ، و گاه به معنى كوبيدن و نرم كردن و گاه به معنى ريشه كن ساختن ، و گاه به معنى خشم و غضب نمودن و يا احاطه كردن و فراگير شدن و همه اين معانى در آيه مورد بحث صادق است ، چرا كه اين عذاب گسترده از خشم الهى سرچشمه مى گرفت و همه آنها را در هم كوبيد و نرم كرد و ريشه كن ساخت . ((سواها)) از ماده تسويه ممكن است به معنى صاف كردن خانه ها و زمينهاى آنها بر اثر صيحه عظيم و صاعقه و زلزله باشد، و يا به معنى يكسره كردن كار اين گروه ، و يا مساوات همه آنها در مجازات و عذاب به گونه اى كه احدى از آنان از اين ماجرا سالم در نرفت . جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ضمير در ((سواها)) به قبيله ثمود باز مى گردد، و يا به شهرها و آباديهاى آنان كه خداوند همه را با خاك يكسان نمود. بعضى نيز گفته اند به ((دمدمة )) بر مى گردد كه از جمله بعد استفاده مى شود، يعنى خداوند اين خشم و غضب و هلاكت را يكسان در ميان آنها قرار داد به طورى كه همگى را فرا گرفت . تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. در ضمن از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه مجازات آنها نتيجه گناه آنها و متناسب با آن بوده است ، و اين عين عدالت و حكمت است . درباره بسيارى از اقوام مى خوانيم كه به هنگام ظهور آثار عذاب پشيمان شده ، و راه توبه را پيش مى گرفتند ولى عجيب اينكه در بعضى از روايات آمده است كه وقتى قوم صالح نشانه هاى عذاب را ديدند به جستجوى او پرداختند كه هر كجا وى را پيدا كنند نابود سازند و اين دليل بر عمق عصيان و سركشى آنها در مقابل خدا و پيامبر او است ، ولى خداوند او را نجات داد و آنها را هلاك كرد و طومار زندگانيشان را به كلى در هم پيچيد. سرانجام در آخرين آيه براى اينكه هشدار محكمى به تمام كسانى كه در همان مسير و خط حركت مى كنند بدهد مى فرمايد: و خداوند هرگز از فرجام اين كار بيمى ندارد (و لا يخاف عقباها). بسيارند حاكمانى كه قدرت بر مجازات دارند ولى پيوسته از پى آمدهاى آن بيمناكند، و از واكنشها و عكس العملها ترسان ، و به همين دليل از قدرت خود استفاده نمى كنند، و يا به تعبير صحيحتر قدرت آنان آميخته با ضعف و ناتوانى و علمشان آميخته با جهل است ، چرا كه مى ترسند توانائى بر مقابله با پى آمدهاى آن نداشته باشند. ولى خداوند قادر متعال كه علمش احاطه به همه اين امور و عواقب و آثار آنها دارد، و قدرتش براى مقابله با پيامدهاى حوادث با هيچ ضعفى آميخته نيست بيمى از عواقب اين امور ندارد، و به همين دليل با نهايت قدرت و قاطعيت آنچه را كه اراده كرده است انجام مى دهد. طغيانگران نيز بايد حساب كار خود را برسند و از اينكه به خاطر اعمالشان مشمول خشم و غضب الهى گردند خود را بر حذر دارند. ((عقبى )) به معنى پايان و نهايت و فرجام كار است و ضمير در ((عقباها)) به ((دمدمه )) و هلاكت باز مى گردد. ﴿14 عاقبت مرگبار طغيانگران به دنبال هشدارى كه در آيات قبل در باره عاقبت كار كسانى كه نفس خود را آلوده مى كنند آمده بود، در اين آيات به عنوان نمونه به يكى از مصداقهاى واضح تاريخى اين مطلب پرداخته ، و سرنوشت قوم طغيانگر ثمود را در عباراتى كوتاه و قاطع و پر معنى بيان كرده مى فرمايد: قوم ثمود به سبب طغيان ، پيامبرشان را تكذيب كردند، و آيات الهى را انكار نمودند (كذبت ثمود بطغواها). ((طغوى )) و ((طغيان )) هر دو به يك معنى است ، و آن تجاوز از حد و مرز است ، و در اينجا منظور تجاوز از حدود الهى و سركشى در مقابل فرمانهاى او است . قوم ثمود كه نام پيامبرشان صالح بود از قديميترين اقوامى هستند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، زندگى مرفه ، سرزمين آباد، دشتهاى مسطح با خاكهاى مساعد و آماده براى كشت و زرع ، و قصرهاى مجلل ، و خانه هاى مستحكم داشتند، ولى نه تنها شكر اين همه نعمت را بجا نياوردند، بلكه سر به طغيان برداشته ، و به تكذيب پيامبرشان صالح برخاستند، و آيات الهى را به باد سخريه گرفتند، و سرانجام خداوند آنها را با يك صاعقه آسمانى نابود كرد. سپس به يكى از نمونه هاى بارز طغيان اين قوم پرداخته ، مى افزايد: آنگاه كه شقى ترين آنها بپاخاست (اذ انبعث اشقاها) ((اشقى )) به معنى شقى ترين و سنگدلترين افراد آن قوم ، اشاره به همان كسى است كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند همان ناقه (شتر ماده )اى كه به عنوان يك معجزه در ميان آن قوم ظاهر شده بود، و هلاك كردن آن اعلان جنگ با آن پيامبر الهى بود. به گفته مفسران و مؤ رخان نام اين شخص قدار بن سالف بود. در بعضى از روايات آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به على (عليه السلام ) فرمود: من اشقى الاولين ؟ سنگدلترين افراد اقوام نخستين كه بود؟ على (عليه السلام ) در پاسخ عرض كرد: عاقر الناقة آن كسى كه ناقه ثمود را به هلاكت رساند. پيامبر فرمود: صدقت ، فمن اشقى الاخرين ؟: راست گفتى ، شقى ترين افراد اقوام اخير چه كسى است على (عليه السلام ) مى گويد: عرض كردم نمى دانم اى رسول خدا. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: الذى يضربك على هذه ، و اشار الى يافوخه : كسى كه شمشير را بر اين نقطه از سر تو وارد مى كند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اشاره به قسمت بالاى پيشانى آن حضرت كرد و. در آيه بعد به شرح بيشترى در زمينه طغيانگرى قوم ثمود پرداخته ، مى افزايد: رسول خدا به آنها گفت : ناقه خداوند را با آبشخورش ‍ واگذاريد ، و مزاحم آن نشويد (فقال لهم رسول الله ناقه الله و سقياها). منظور از ((رسول الله )) ((در اينجا حضرت صالح (عليه السلام ) پيغمبر قوم ثمود است ، و تعبير به ناقة الله (شتر ماده متعلق به خداوند) اشاره به اين است كه اين شتر يك شتر معمولى نبود، بلكه به عنوان معجزه و سند گوياى صدق دعوى صالح فرستاده شده بود، يكى از ويژگيهاى آن طبق روايت مشهور اين بود كه شتر مزبور از دل صخره اى از كوه برآمد تا معجزه گويائى در برابر منكران لجوج باشد. از آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه حضرت صالح (عليه السلام ) به آنها خبر داد كه آب آشاميدنى قريه بايد ميان آنها و ناقه تقسيم شود، يك روز براى ناقه ، و روز ديگر براى اهل قريه باشد، و هر كدام در نوبت خود از آب استفاده كنند و مزاحم ديگرى نشوند: و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر (قمر - 28). و مخصوصا به آنها گفت : اگر متعرض اين ناقه شويد عذاب خداوند دامان شما را خواهد گرفت : ((فلا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب يوم عظيم )) (شعراء - 156). و در آيه بعد مى گويد: اين قوم سركش اعتنائى به كلمات اين پيامبر بزرگ و هشدارهاى او نكردند، او را تكذيب كرده ، و ناقه را به هلاكت رساندند (فكذبوه فعقروها). ((عقروها)) از ماده عقر (بر وزن ظلم ) به معنى اصل و اساس و ريشه چيزى است ، و عقر ناقه به معنى ريشه كن كردن و هلاك نمودن آن است . بعضى نيز گفته اند كه منظور پى كردن اين حيوان است ، يعنى پائين پاى او را قطع كردن و به زمين افكندن كه نتيجه آن نيز مرگ اين حيوان است . جالب توجه اينكه كسى كه ناقه را به هلاكت رساند، يك نفر بيشتر نبود كه قرآن از او تعبير به ((اشقى )) كرده است ، ولى در آيه فوق مى بينيم كه اين عمل به تمام طغيانگران قوم ثمود نسبت داده شده ، و ((عقروها)) به صورت صيغه جمع آمده ، اين به خاطر آن است كه ديگران هم به نحوى در اين كار سهيم بودند، چرا كه اولا اينگونه توطئه ها معمولا توسط گروه و جمعيتى طراحى مى شود، سپس به دست فرد معين يا افراد معدودى به اجرا در مى آيد، و ثانيا چون با رضايت و خشنودى ديگران انجام مى گيرد سبب شركت آنها در اين امر مى شود كه رضايت سبب شركت در نتيجه است . لذا در كلام رسا و گويائى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : انما عقر ناقة ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب ، لما عموه بالرضى ، فقال سبحانه : ((فعقروها فاصبحوا نادمين )): ناقه ثمود را تنها يك نفر به هلاكت رساند، ولى خداوند همه را مشمول عذاب ساخت ، چرا كه همگى به اين امر رضايت دادند، و لذا فرموده است : آنها (همگى ) ناقه را هلاك كردند، و سپس از كرده خود همگى پشيمان شدند (اما در زمانى كه پشيمانى سودى نداشت ). و به دنبال اين تكذيب و مخالفت شديد خداوند چنان آنها را مجازات كرد كه اثرى از آنان باقى نماند، چنانكه در ادامه همين آيه مى فرمايد: پروردگارشان به خاطر گناهى كه كرده بودند همه را درهم كوبيد و نابود كرد و سرزمين آنها را صاف و مسطح نمود (فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسواها). صاعقه همان صيحه عظيم آسمانى در چند لحظه كوتاه چنان زلزله و لرزهاى در سرزمين آنها ايجاد كرد كه تمام بناها روى هم خوابيد و صاف شد و خانه هايشان را به گورهاى آنها مبدل ساخت . ((دمدم )) از ماده (دمدمة ) گاه به معنى هلاك كردن آمده ، و گاه به عذاب و مجازات كامل ، و گاه به معنى كوبيدن و نرم كردن و گاه به معنى ريشه كن ساختن ، و گاه به معنى خشم و غضب نمودن و يا احاطه كردن و فراگير شدن و همه اين معانى در آيه مورد بحث صادق است ، چرا كه اين عذاب گسترده از خشم الهى سرچشمه مى گرفت و همه آنها را در هم كوبيد و نرم كرد و ريشه كن ساخت . ((سواها)) از ماده تسويه ممكن است به معنى صاف كردن خانه ها و زمينهاى آنها بر اثر صيحه عظيم و صاعقه و زلزله باشد، و يا به معنى يكسره كردن كار اين گروه ، و يا مساوات همه آنها در مجازات و عذاب به گونه اى كه احدى از آنان از اين ماجرا سالم در نرفت . جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ضمير در ((سواها)) به قبيله ثمود باز مى گردد، و يا به شهرها و آباديهاى آنان كه خداوند همه را با خاك يكسان نمود. بعضى نيز گفته اند به ((دمدمة )) بر مى گردد كه از جمله بعد استفاده مى شود، يعنى خداوند اين خشم و غضب و هلاكت را يكسان در ميان آنها قرار داد به طورى كه همگى را فرا گرفت . تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. در ضمن از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه مجازات آنها نتيجه گناه آنها و متناسب با آن بوده است ، و اين عين عدالت و حكمت است . درباره بسيارى از اقوام مى خوانيم كه به هنگام ظهور آثار عذاب پشيمان شده ، و راه توبه را پيش مى گرفتند ولى عجيب اينكه در بعضى از روايات آمده است كه وقتى قوم صالح نشانه هاى عذاب را ديدند به جستجوى او پرداختند كه هر كجا وى را پيدا كنند نابود سازند و اين دليل بر عمق عصيان و سركشى آنها در مقابل خدا و پيامبر او است ، ولى خداوند او را نجات داد و آنها را هلاك كرد و طومار زندگانيشان را به كلى در هم پيچيد. سرانجام در آخرين آيه براى اينكه هشدار محكمى به تمام كسانى كه در همان مسير و خط حركت مى كنند بدهد مى فرمايد: و خداوند هرگز از فرجام اين كار بيمى ندارد (و لا يخاف عقباها). بسيارند حاكمانى كه قدرت بر مجازات دارند ولى پيوسته از پى آمدهاى آن بيمناكند، و از واكنشها و عكس العملها ترسان ، و به همين دليل از قدرت خود استفاده نمى كنند، و يا به تعبير صحيحتر قدرت آنان آميخته با ضعف و ناتوانى و علمشان آميخته با جهل است ، چرا كه مى ترسند توانائى بر مقابله با پى آمدهاى آن نداشته باشند. ولى خداوند قادر متعال كه علمش احاطه به همه اين امور و عواقب و آثار آنها دارد، و قدرتش براى مقابله با پيامدهاى حوادث با هيچ ضعفى آميخته نيست بيمى از عواقب اين امور ندارد، و به همين دليل با نهايت قدرت و قاطعيت آنچه را كه اراده كرده است انجام مى دهد. طغيانگران نيز بايد حساب كار خود را برسند و از اينكه به خاطر اعمالشان مشمول خشم و غضب الهى گردند خود را بر حذر دارند. ((عقبى )) به معنى پايان و نهايت و فرجام كار است و ضمير در ((عقباها)) به ((دمدمه )) و هلاكت باز مى گردد. ﴿15 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. <1> تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). <3> و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد… (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد… (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . <4> در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد… (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند… (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . <5> و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿1 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿2 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿3 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿4 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿5 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿6 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿7 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿8 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿9 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿10 سوره الليل مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 21 آيه است. محتوى و فضيلت سوره الليل اين سوره كه از سوره هاى مكى است ويژگيهاى سوره هاى مكى را در بر دارد، مقطعهاى آيات كوتاه ، محتواى آنها داغ ، و عمدتا ناظر به قيامت و پاداش و كيفر الهى و عوامل و اسباب آن است . در آغاز بعد از ذكر سه سوگند مردم را به دو گروه تقسيم مى كند: انفاق كنندگان با تقوى ، و بخيلانى كه منكر پاداش قيامتند، پايان كار گروه اول را خوشبختى و سهولت و آرامش ، و پايان كار گروه دوم را سختى و تنگى و بدبختى مى شمرد. در بخش ديگرى از اين سوره ، بعد از اشاره به اين معنى كه هدايت بندگان بر خدا است ، همگان را از آتش فروزان دوزخ انذار مى كند. و در آخرين بخش كسانى را كه در اين آتش مى سوزند و گروهى را كه از آن نجات مى يابند با ذكر اوصاف معرفى مى كند. در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: من قراءها اعطاه الله حتى يرضى ، و عافاه من العسر و يسر له اليسر: هر كس اين سوره را تلاوت كند خداوند آنقدر به او مى بخشد كه راضى شود، و او را از سختيها نجات مى دهد و مسير زندگى را براى او آسان مى سازد. تفسير : تقوا و امدادهاى الهى باز در آغاز اين سوره به سه سوگند تفكرانگيز از مخلوقات و خالق عالم برخورد مى كنيم ، مى فرمايد: به شب در آن هنگام كه جهان را بپوشاند سوگند (و الليل اذا يغشى ). تعبير به ((يغشى )) ممكن است به خاطر آن باشد كه تاريكى شب همچون پرده اى بر نيمى از كره زمين مى افتد، و آن را زير پوشش خود قرار مى دهد، و يا به خاطر اينكه چهره روز يا چهره آفتاب عالمتاب با فرا رسيدن آن پوشانده مى شود، و به هر حال اشاره اى است به اهميت شب و نقش ‍ مؤ ثر آن در زندگى انسانها، از تعديل حرارت آفتاب گرفته ، تا مساءله آرامش و سكون همه موجودات زنده در پرتو آن ، و نيز عبادت شب زنده داران بيدار دل و آگاه . سپس به سراغ سوگند ديگرى مى رود و مى افزايد: و قسم به روز هنگامى كه آشكار و ظاهر گردد (و النهار اذا تجلى ). و اين از آن لحظه اى است كه سپيده صبح پرده ظلمانى شب را مى شكافد و تاريكيها را به عقب مى راند و بر تمام پهنه آسمان حاكم مى شود، و همه چيز را غرق نور و روشنائى مى كند همان نورى كه رمز حركت و حيات و مايه پرورش تمام موجودات زنده است . در قرآن مجيد زياد بر مساءله نظام ((نور)) و ((ظلمت ،)) و تاءثير آنها در زندگى بشر توجه داده شده ، چرا كه دو نعمت بزرگ دائمى و دو آيت از آيات مهم پروردگار است . و بعد به سراغ آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: و سوگند به آن كس ‍ كه جنس مذكر و مؤ نث را آفريد (و ما خلق الذكر و الانثى ). چرا كه وجود اين دو جنس در عالم انسان و حيوان و نبات و دگرگونيهائى كه از لحظه انعقاد نطفه تا هنگام تولد رخ مى دهد، و ويژگيهائى كه هر يك از دو جنس به تناسب فعاليتها و برنامه هايشان دارند، و اسرار فراوانى كه در مفهوم جنسيت نهفته است ، همه نشانه ها و آياتى است از جهان بزرگ آفرينش ، كه از طريق آن مى توان به عظمت آفريننده آن واقف شد. تعبير به ما (چيزى ) در اينجا درباره خداوند كنايه از عظمت فوق - العاده ذات پاك او و ابهامى است كه از اين نظر در اين قسمت حاكم است ، به طورى كه او را برتر از خيال و قياس و گمان و وهم مى سازد. بعضى نيز گفته اند ما در اينجا مصدريه است ، و بنابر اين معنى جمله چنين مى شود. سوگند به آفرينش مذكر و مؤ نث ولى اين احتمال ضعيف به نظر مى رسد. در حقيقت دو سوگند اول و دوم اشاره به آيات آفاقى است و سوگند سوم اشاره به آيات انفسى . و سرانجام به هدف نهائى اين سوگندها مى رسد، و مى فرمايد: سعى و تلاش و كوشش شما در زندگى گوناگون و مختلف است (ان سعيكم لشتى ). جهت گيرى تلاشها و نتائج آن نيز كاملا مختلف و متفاوت مى باشد. اشاره به اينكه شما به هر حال در زندگى آرام نخواهيد گرفت ، و حتما به سعى و تلاشى دست مى زنيد، و نيروهاى خدا داد كه سرمايه هاى وجودتان است در مسيرى خرج مى شود، ببينيد سعى و تلاش شما در كدام مسير، به كدام سمت ، و داراى كدام نتيجه است ؟ نكند تمام سرمايه ها و استعدادهاى خود را به بهاى اندكى بفروشيد، و يا بيهوده به هدر دهيد. ((شتى )) جمع ((شتيت )) از ماده ((شت )) (بر وزن شط) به معنى پراكنده كردن جمعيت است ، و در اينجا اشاره به تفاوت كوششهاى مردم از نظر كيفيت و هدف گيرى و نتيجه آنها است . سپس مردم را به دو گروه تقسيم كرده ، و ويژگيهاى هر يك را بر مى شمرد، و مى فرمايد: اما آن كس كه در راه خدا اعطا كند و پرهيزگارى پيشه نمايد... (فاما من اعطى و اتقى ). و به جزاى نيك الهى ايمان داشته باشد... (و صدق بالحسنى ). ما او را در مسير آسانى قرار مى دهيم و به سوى بهشت جاويدان هدايت مى كنيم (فسنيسره لليسرى ). منظور از ((اعطى )) همان انفاق در راه خدا و كمك به نيازمندان است . و تاءكيد بر ((تقوى )) به دنبال آن ممكن است اشاره به لزوم نيت پاك و قصد خالص به هنگام انفاق ، و تهيه اموال از طريق مشروع ، و انفاق آن نيز در طريق مشروع ، و خالى بودن از هر گونه منت و اذيت و آزار بوده باشد، چرا كه مجموعه اين اوصاف در عنوان تقوى جمع است . بعضى نيز گفته اند: ((اعطى )) اشاره به عبادات مالى است ، و ((اتقى )) اشاره به ساير عبادات ، و انجام واجبات ، و ترك محرمات است ، ولى تفسير اول هم با ظاهر آيه سازگارتر است ، و هم با شاءن نزولى كه در بالا آورديم . تصديق كردن ((حسنى )) ( ((حسنى )) مؤ نث ((احسن )) به معنى نيكوتر است ) اشاره به ايمان به پاداشهاى نيكوى الهى است ، همانگونه كه در شاءن نزول آمده بود كه ابو الدحداح با ايمان به پاداشهاى خداوند اموالش را انفاق كرد، در آيه 95 نساء نيز مى خوانيم : و كلا وعد الله الحسنى : خداوند هر يك از آنها را وعده پاداش نيك داده است (حسنى در اين آيه نيز به معنى پاداش نيك است ). بعضى نيز گفته اند: منظور ((شريعت حسنى )) يعنى ايمان به آئين اسلام است كه بهترين آئينهاست . و بعضى آن را به كلمه لا اله الا الله يا شهادتين تفسير كرده اند. اما با توجه به سياق آيات و شاءن نزول ، و ذكر حسنى به معنى پاداش نيك در بسيارى از آيات قرآن تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد. جمله ((فسنيسره لليسرى )) ممكن است اشاره به توفيق الهى ، و آسان كردن امر طاعت بر چنين اشخاص بوده باشد، و يا گشودن راه بهشت به روى آنها و استقبال ملائكه و فرشتگان با تحيت و سلام از آنان ، و يا همه اينها!. مسلم است آنها كه راه انفاق و تقوى پيش مى گيرند، و به پاداشهاى بزرگ الهى مؤ من و دلگرمند، مشكلات براى آنها آسان مى شود، و در دنيا و آخرت از آرامش خاصى برخوردارند. از همه اينها گذشته ، ممكن است انفاقهاى مالى در ابتدا بر طبع انسان شاق و مشكل باشد، ولى با تكرار و ادامه راه چنان بر او آسان مى شود كه از آن لذت مى برد. چه بسيارند افراد سخاوتمندى كه از حضور ميهمان بر سر سفره خود شاد و به عكس اگر يك روز ميهمانى براى آنها نرسد ناراحتند، و اين نيز نوعى آسان كردن مشكلات براى آنها است . از اين نكته نيز نبايد غفلت كرد كه اصولا ايمان به معاد و پاداشهاى عظيم الهى تحمل انواع مشكلات را براى انسان سهل و آسان مى كند، نه تنها مال كه جان خود را نيز در طبق اخلاص مى گذارد و به عشق شهادت در ميدان جهاد شركت مى كند، و از اين ايثارگرى خود لذت مى برد. ((يسرى )) از ماده ((يسر)) در اصل به معنى زين كردن اسب و لجام نمودن و آماده ساختن آن براى سوارى است ، و سپس به هر كار سهل و آسانى اطلاق شده است . در آيات بعد به نقطه مقابل اين گروه پرداخته ، مى فرمايد: اما كسى كه بخل ورزد و از اين طريق بى نيازى طلبد... (و اما من بخل و استغنى ). و پاداش نيك الهى را تكذيب كند... (و كذب بالحسنى ). ما به زودى او را در مسير دشوارى قرار مى دهيم (فسنيسره للعسرى ). ((بخل )) در اينجا نقطه مقابل ((اعطاء)) است كه در گروه اول (گروه سخاوتمندان سعادتمند) بيان شد، ((و استغنى )) (بى نيازى بطلبد) يا بهانهاى است براى بخل ورزيدن ، و وسيله اى است براى ثروت اندوختن ، و يا اشاره به اين است كه او خود را از پاداشهاى الهى بى نياز مى شمرد، بر عكس گروه اول كه چشمشان دائما به لطف خدا است ، و يا خود را از اطاعت پروردگار مستغنى مى بيند و دائما آلوده گناه است . از ميان اين تفسيرهاى سه گانه تفسير اول مناسب تر به نظر مى رسد هر چند جمع ميان هر سه تفسير نيز ممكن است . منظور از تكذيب ((حسنى )) همان انكار پاداشهاى قيامت است ، و يا انكار دين و آئين و روش نيكوى پيغمبران . تعبير ((فسنيسره للعسرى )) كه در واقع دو تعبير ظاهر متضاد است (ما راه آنها را به سوى مشكلات آسان مى سازيم ) نقطه مقابل ((فسنيسره لليسرى )) است به اين ترتيب كه خداوند گروه اول را مشمول توفيقات خود قرار مى دهد، و پيمودن راه اطاعت و انفاق را بر آنها آسان مى سازد، تا از مشكلات در زندگى رهائى يابند، ولى گروه دوم توفيقاتشان سلب شده پيمودن راه براى آنها مشكل مى شود، و در دنيا و آخرت مواجه با سختيها خواهند بود، و اصولا براى اين بخيلان بى ايمان انجام اعمال نيك و مخصوصا انفاق در راه خدا كار سخت و دشوار است ، در حالى كه براى گروه اول نشاطآور و روح افزا است . و در آخر آيه مورد بحث به اين بخيلان كور دل هشدار مى دهد و مى فرمايد: در آن هنگام كه او در قبر يا جهنم سقوط مى كند اموالش به حال او سودى نخواهد داشت (و ما يغنى عنه ماله اذا تردى ). نه مى تواند اين اموال را با خود از اين دنيا ببرد، و نه اگر ببرد مانع سقوط او در آتش دوزخ خواهد شد. ((ما)) در آغاز اين آيه ممكن است نافيه باشد (چنانكه در بالا گفتيم ) يا براى استفهام ) انكارى يعنى اموال او به هنگام سقوط در قبر يا دوزخ چه سودى به حال او خواهد داشت ؟ ((تردى )) از ماده ((ردائت )) و ((ردى )) به معنى هلاكت است ، و به معنى سقوط از بلندى كه مايه هلاكت شود نيز آمده است ، بلكه بعضى اصل آن را به معنى سقوط مى دانند، و از آنجا كه سقوط از نقطه مرتفع موجب هلاكت مى شود به معنى هلاكت نيز آمده است ، و در آيه مورد بحث ممكن است به معنى سقوط در قبر، يا دوزخ ، و يا هلاكت به معنى مجازات بوده باشد. و به اين ترتيب قرآن در اين آيات از دو گروه سخن مى گويد: گروهى مؤ من و با تقوى و سخاوتمند، و گروهى بى ايمان و بى تقوى و بخيل كه نمونه هر دو گروه در شاءن نزول به طور وضوح منعكس شده است . گروه اول با استفاده از توفيقات الهى مسير خود را با سهولت پيموده و به سوى بهشت و نعمتهاى آن روان مى شوند، در حالى كه گروه دوم در زندگى با انبوه مشكلات روبرو هستند ، اموال سرشارى را جمع مى كنند و مى گذارند و مى روند و جز حسرت و اندوه و وبال و مجازات الهى بهرهاى عائدشان نمى شود و متاعى نمى خرند. ﴿11 انفاق و دورى از آتش دوزخ در تعقيب آيات گذشته كه مردم را به دو گروه مؤ من سخاوتمند و گروه بى ايمان بخيل تقسيم كرده ، و سرنوشت هر كدام را بيان مى نمود در آيات مورد بحث نخست به سراغ اين مطلب مى رود كه كار ما هدايت است نه اجبار و الزام ، اين وظيفه شما است كه تصميم بگيريد و مرد راه باشيد، بعلاوه پيمودن اين راه به سود خود شما است ، و هيچ نيازى ما به آن نداريم . مى فرمايد: مسلما هدايت كردن بر عهده ما است (ان علينا للهدى ). چه هدايت از طريق تكوين (فطرت و عقل ) و چه از طريق تشريع (كتاب و سنت ) ما آنچه در اين زمينه لازم بوده گفته ايم و حق آن را ادا كرده ايم . و مسلما آخرت و دنيا همه از آن ما است (و ان لنا للاخرة و الاولى ). <6> هيچ نيازى به ايمان و طاعت شما نداريم ، نه اطاعت شما به سودى مى رساند، و نه معصيت شما زيانى ، و تمام اين برنامه ها به سود شما و براى خود شما است . مطابق اين تفسير هدايت در اينجا به معنى ((ارائه طريق )) است ، اين احتمال نيز دارد كه هدف از اين دو آيه تشويق مؤ منان سخاوتمند و تاءكيد بر اين مطلب باشد كه ما آنها را مشمول هدايت بيشتر خواهيم ساخت ، و در اين جهان و جهان ديگر راه را بر آنها آسان مى كنيم ، و چون دنيا و آخرت از آن ما است بر انجام اين امر قادريم . درست است كه دنيا از نظر زمان بر آخرت مقدم است ، ولى از نظر اهميت و هدف نهائى مقصود اصلى آخرت است ، و به همين دليل مقدم داشته شده است . و از آنجا كه يكى از شعب هدايت هشدار و انذار است در آيه بعد مى افزايد: حال كه چنين است من شما را از آتشى كه زبانه مى كشد بيم مى دهم ! (فانذرتكم نارا تلظى ). ((تلظى )) از ماده ((لظى )) (بر وزن قضا) به معنى شعله خالص ‍ است ، و مى دانيم شعله هاى خالص و خالى از هر گونه دود گرما و حرارت بيشترى دارد، و گاه واژه ((لظى )) به خود جهنم نيز اطلاق شده است . <7> سپس به گروهى كه وارد اين آتش بر افروخته و سوزان مى شوند اشاره كرده مى فرمايد: كسى جز بدبخت ترين مردم وارد آن نمى شود (لا يصلها الا الاشقى ). و در توصيف اشقى مى فرمايد: همان كسى كه آيات خدا را تكذيب كرد و به آن پشت نمود (الذى كذب و تولى ). بنابراين معيار خوشبختى و بدبختى همان كفر و ايمان است با پيامدهاى عملى كه اين دو دارد، و به راستى كسى كه آن همه نشانه هاى هدايت و امكانات براى ايمان و تقوى را ناديده بگيرد مصداق روشن ((اشقى )) و بدبخت ترين مردم است . در جمله ((الذى كذب و تولى )) ممكن است تكذيب اشاره به كفر و تولى اشاره به ترك اعمال صالح بوده باشد، چرا كه لازمه كفر همين است . و نيز ممكن است هر دو اشاره به ترك ايمان باشد به اين ترتيب كه اول پيامبر خدا را تكذيب مى كند، و بعد پشت كرده براى هميشه از او دور مى شود. بسيارى از مفسران در اينجا اشكالى را مطرح كرده ، و به پاسخ آن پرداخته اند، و آن اينكه : آيات فوق نشان مى دهد كه آتش دوزخ مخصوص كفار است ، و اين مخالف چيزى است كه از آيات ديگر قرآن و مجموعه روايات اسلامى استفاده مى شود كه مؤ منان گنهكار نيز سهمى از آتش دوزخ دارند، و لذا بعضى از گروه هاى منحرف كه معتقدند با وجود ايمان هيچ گناهى ضرر نمى زند به اين آيات براى مقصود خود استدلال كرده اند (اين گروه ((مرجئه )) نام دارند). در پاسخ به و نكته بايد توجه كرد: نخست اينكه منظور از ورود در آتش ‍ در اينجا همان خلود است و مى دانيم خلود مخصوص كفار مى باشد، قرينه اين سخن آياتى است كه نشان مى دهد غير كفار نيز وارد دوزخ مى شوند. ديگر اينكه آيات فوق و آيات بعد كه مى گويد: بركنارى از آتش دوزخ مخصوص اتقى است (باتقويترين مردم ) يعنى در مجموع مى خواهد فقط حال دو گروه را بيان كند: گروه بى ايمان بخيل ، و گروه مؤ منان سخاوتمند و بسيار با تقوى ، از اين دو گروه فقط دسته اول وارد جهنم مى شوند و دسته دوم وارد بهشت ، و به اين ترتيب اصلا از گروه سوم يعنى مؤ منان گنهكار سخنى به ميان نيامده است . به تعبير ديگر ((حصر)) در اينجا ((حصر اضافى )) است ، گوئى بهشت فقط براى گروه دوم و جهنم تنها براى گروه اول آفريده شده است با اين بيان پاسخ اشكال ديگرى كه در ارتباط با تضاد آيات مورد بحث ، و آيات آينده كه نجات را مخصوص اتقى مى كند نيز روشن مى شود. سپس سخن از گروهى مى گويد كه از اين آتش شعله ور سوزان بركنارند، مى فرمايد: به زودى با تقواترين مردم از اين آتش سوزان دور داشته مى شود (و سيجنبها الاتقى ). همان كسى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كند، و منظورش جلب رضاى خدا، و تزكيه نفس و پاكى اموال مى باشد (الذى يؤ تى ماله يتزكى ). تعبير به ((يتزكى )) در حقيقت اشاره به قصد قربت و نيت خالص ‍ است خواه اين جمله به معنى كسب نمو معنوى و روحانى باشد، يا به دست آوردن پاكى اموال ، چون ((تزكية )) هم به معنى نمو دادن آمده و هم پاك كردن در آيه 103 توبه نيز مى خوانيم : خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها وصل عليهم ان صلاتك سكن لهم : از اموال آنها زكاتى بگير تا به وسيله آن آنها را پاك سازى و پرورش دهى و (هنگام گرفتن زكات ) به آنها دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنها است . سپس براى تاءكيد بر مساءله خلوص نيت آنها در انفاقهائى كه دارند، مى افزايد: هيچ كس را نزد او حق نعمتى نيست تا به وسيله اين انفاق جزا داده شود (و ما لاحد عنده من نعمة تجزى ). بلكه تنها هدفش جلب رضاى پروردگار بزرگ او است (الا ابتغاء وجه ربه الاعلى ). و به تعبير ديگر: بسيارى از انفاقها در ميان مردم پاسخى است به انفاق مشابهى كه از ناحيه طرف مقابل قبلا شده است ، البته حق شناسى و پاسخ احسان به احسان كار خوبى است ، ولى حسابش از انفاقهاى خالصانه پرهيزگاران جدا است ، آيات فوق مى گويد: انفاق مؤ منان پرهيزگار به ديگران نه از روى ريا است و نه به خاطر جواب گوئى خدمات سابق آنها است ، بلكه انگيزه آن تنها و تنها جلب رضاى خداوند است ، و همين است كه به آن انفاقها ارزش فوق العادهاى مى دهد. تعبير به ((وجه )) در اينجا به معنى ذات است ، و منظور رضايت و خشنودى ذات پاك او است . تعبير به ((ربه الاعلى )) نشان مى دهد كه اين انفاق با معرفت كامل صورت مى گيرد، و در حالى است كه هم به ربوبيت پروردگار آشنا است و هم از مقام اعلاى او با خبر است . در ضمن اين استثناء هر گونه نيتهاى انحرافى را نيز نفى مى كند، مانند انفاق كردن براى خوشنامى و جلب توجه مردم و كسب موقعيت اجتماعى و مانند آن ، زيرا مفهوم آن منحصر ساختن انگيزه انفاقهاى آنها در جلب خشنودى پروردگار است . <8> و سرانجام در آخرين آيه اين سوره به ذكر پاداش عظيم و بى نظير اين گروه پرداخته و در يك جمله كوتاه ، مى گويد: و چنين شخصى به زودى راضى و خشنود مى شود (و لسوف يرضى ). آرى همانگونه كه او براى رضاى خدا كار مى كرد خدا نيز او را راضى مى سازد، رضايتى مطلق و بى قيد و شرط، رضايتى گسترده و نامحدود، رضايتى پر معنى كه تمام نعمتها در آن جمع است رضايتى كه حتى تصورش امروز براى ما غيرممكن است و چه نعمتى از اين برتر و بالاتر تصور مى شود. آرى پروردگار اعلى ، پاداش و جزاى او نيز اعلى است ، و چيزى برتر از رضايت و خشنودى مطلق بندگان تصور نمى شود. بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه ضمير در ((يرضى )) به خداوند باز مى گردد، يعنى به زودى خداوند از اين گروه راضى مى شود كه آن نيز موهبتى است عظيم و بى نظير كه خداوند بزرگ و پروردگار اعلى از چنين بندهاى راضى و خشنود شود، آن هم رضايتى مطلق و بى قيد و شرط، و مسلما به دنبال اين رضاى الهى ، رضا و خشنودى آن بنده با ايمان با تقوا است كه اين دو لازم و ملزوم يكديگرند، همانگونه كه در آيه 8 بينه مى خوانيم رضى الله عنهم و رضوا عنه و يا در آيه 28 فجر آمده است راضية مرضية ولى تفسير اول مناسب تر است . ﴿12 انفاق و دورى از آتش دوزخ در تعقيب آيات گذشته كه مردم را به دو گروه مؤ من سخاوتمند و گروه بى ايمان بخيل تقسيم كرده ، و سرنوشت هر كدام را بيان مى نمود در آيات مورد بحث نخست به سراغ اين مطلب مى رود كه كار ما هدايت است نه اجبار و الزام ، اين وظيفه شما است كه تصميم بگيريد و مرد راه باشيد، بعلاوه پيمودن اين راه به سود خود شما است ، و هيچ نيازى ما به آن نداريم . مى فرمايد: مسلما هدايت كردن بر عهده ما است (ان علينا للهدى ). چه هدايت از طريق تكوين (فطرت و عقل ) و چه از طريق تشريع (كتاب و سنت ) ما آنچه در اين زمينه لازم بوده گفته ايم و حق آن را ادا كرده ايم . و مسلما آخرت و دنيا همه از آن ما است (و ان لنا للاخرة و الاولى ). هيچ نيازى به ايمان و طاعت شما نداريم ، نه اطاعت شما به سودى مى رساند، و نه معصيت شما زيانى ، و تمام اين برنامه ها به سود شما و براى خود شما است . مطابق اين تفسير هدايت در اينجا به معنى ((ارائه طريق )) است ، اين احتمال نيز دارد كه هدف از اين دو آيه تشويق مؤ منان سخاوتمند و تاءكيد بر اين مطلب باشد كه ما آنها را مشمول هدايت بيشتر خواهيم ساخت ، و در اين جهان و جهان ديگر راه را بر آنها آسان مى كنيم ، و چون دنيا و آخرت از آن ما است بر انجام اين امر قادريم . درست است كه دنيا از نظر زمان بر آخرت مقدم است ، ولى از نظر اهميت و هدف نهائى مقصود اصلى آخرت است ، و به همين دليل مقدم داشته شده است . و از آنجا كه يكى از شعب هدايت هشدار و انذار است در آيه بعد مى افزايد: حال كه چنين است من شما را از آتشى كه زبانه مى كشد بيم مى دهم ! (فانذرتكم نارا تلظى ). ((تلظى )) از ماده ((لظى )) (بر وزن قضا) به معنى شعله خالص ‍ است ، و مى دانيم شعله هاى خالص و خالى از هر گونه دود گرما و حرارت بيشترى دارد، و گاه واژه ((لظى )) به خود جهنم نيز اطلاق شده است . سپس به گروهى كه وارد اين آتش بر افروخته و سوزان مى شوند اشاره كرده مى فرمايد: كسى جز بدبخت ترين مردم وارد آن نمى شود (لا يصلها الا الاشقى ). و در توصيف اشقى مى فرمايد: همان كسى كه آيات خدا را تكذيب كرد و به آن پشت نمود (الذى كذب و تولى ). بنابراين معيار خوشبختى و بدبختى همان كفر و ايمان است با پيامدهاى عملى كه اين دو دارد، و به راستى كسى كه آن همه نشانه هاى هدايت و امكانات براى ايمان و تقوى را ناديده بگيرد مصداق روشن ((اشقى )) و بدبخت ترين مردم است . در جمله ((الذى كذب و تولى )) ممكن است تكذيب اشاره به كفر و تولى اشاره به ترك اعمال صالح بوده باشد، چرا كه لازمه كفر همين است . و نيز ممكن است هر دو اشاره به ترك ايمان باشد به اين ترتيب كه اول پيامبر خدا را تكذيب مى كند، و بعد پشت كرده براى هميشه از او دور مى شود. بسيارى از مفسران در اينجا اشكالى را مطرح كرده ، و به پاسخ آن پرداخته اند، و آن اينكه : آيات فوق نشان مى دهد كه آتش دوزخ مخصوص كفار است ، و اين مخالف چيزى است كه از آيات ديگر قرآن و مجموعه روايات اسلامى استفاده مى شود كه مؤ منان گنهكار نيز سهمى از آتش دوزخ دارند، و لذا بعضى از گروه هاى منحرف كه معتقدند با وجود ايمان هيچ گناهى ضرر نمى زند به اين آيات براى مقصود خود استدلال كرده اند (اين گروه ((مرجئه )) نام دارند). در پاسخ به و نكته بايد توجه كرد: نخست اينكه منظور از ورود در آتش ‍ در اينجا همان خلود است و مى دانيم خلود مخصوص كفار مى باشد، قرينه اين سخن آياتى است كه نشان مى دهد غير كفار نيز وارد دوزخ مى شوند. ديگر اينكه آيات فوق و آيات بعد كه مى گويد: بركنارى از آتش دوزخ مخصوص اتقى است (باتقويترين مردم ) يعنى در مجموع مى خواهد فقط حال دو گروه را بيان كند: گروه بى ايمان بخيل ، و گروه مؤ منان سخاوتمند و بسيار با تقوى ، از اين دو گروه فقط دسته اول وارد جهنم مى شوند و دسته دوم وارد بهشت ، و به اين ترتيب اصلا از گروه سوم يعنى مؤ منان گنهكار سخنى به ميان نيامده است . به تعبير ديگر ((حصر)) در اينجا ((حصر اضافى )) است ، گوئى بهشت فقط براى گروه دوم و جهنم تنها براى گروه اول آفريده شده است با اين بيان پاسخ اشكال ديگرى كه در ارتباط با تضاد آيات مورد بحث ، و آيات آينده كه نجات را مخصوص اتقى مى كند نيز روشن مى شود. سپس سخن از گروهى مى گويد كه از اين آتش شعله ور سوزان بركنارند، مى فرمايد: به زودى با تقواترين مردم از اين آتش سوزان دور داشته مى شود (و سيجنبها الاتقى ). همان كسى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كند، و منظورش جلب رضاى خدا، و تزكيه نفس و پاكى اموال مى باشد (الذى يؤ تى ماله يتزكى ). تعبير به ((يتزكى )) در حقيقت اشاره به قصد قربت و نيت خالص ‍ است خواه اين جمله به معنى كسب نمو معنوى و روحانى باشد، يا به دست آوردن پاكى اموال ، چون ((تزكية )) هم به معنى نمو دادن آمده و هم پاك كردن در آيه 103 توبه نيز مى خوانيم : خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها وصل عليهم ان صلاتك سكن لهم : از اموال آنها زكاتى بگير تا به وسيله آن آنها را پاك سازى و پرورش دهى و (هنگام گرفتن زكات ) به آنها دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنها است . سپس براى تاءكيد بر مساءله خلوص نيت آنها در انفاقهائى كه دارند، مى افزايد: هيچ كس را نزد او حق نعمتى نيست تا به وسيله اين انفاق جزا داده شود (و ما لاحد عنده من نعمة تجزى ). بلكه تنها هدفش جلب رضاى پروردگار بزرگ او است (الا ابتغاء وجه ربه الاعلى ). و به تعبير ديگر: بسيارى از انفاقها در ميان مردم پاسخى است به انفاق مشابهى كه از ناحيه طرف مقابل قبلا شده است ، البته حق شناسى و پاسخ احسان به احسان كار خوبى است ، ولى حسابش از انفاقهاى خالصانه پرهيزگاران جدا است ، آيات فوق مى گويد: انفاق مؤ منان پرهيزگار به ديگران نه از روى ريا است و نه به خاطر جواب گوئى خدمات سابق آنها است ، بلكه انگيزه آن تنها و تنها جلب رضاى خداوند است ، و همين است كه به آن انفاقها ارزش فوق العادهاى مى دهد. تعبير به ((وجه )) در اينجا به معنى ذات است ، و منظور رضايت و خشنودى ذات پاك او است . تعبير به ((ربه الاعلى )) نشان مى دهد كه اين انفاق با معرفت كامل صورت مى گيرد، و در حالى است كه هم به ربوبيت پروردگار آشنا است و هم از مقام اعلاى او با خبر است . در ضمن اين استثناء هر گونه نيتهاى انحرافى را نيز نفى مى كند، مانند انفاق كردن براى خوشنامى و جلب توجه مردم و كسب موقعيت اجتماعى و مانند آن ، زيرا مفهوم آن منحصر ساختن انگيزه انفاقهاى آنها در جلب خشنودى پروردگار است . و سرانجام در آخرين آيه اين سوره به ذكر پاداش عظيم و بى نظير اين گروه پرداخته و در يك جمله كوتاه ، مى گويد: و چنين شخصى به زودى راضى و خشنود مى شود (و لسوف يرضى ). آرى همانگونه كه او براى رضاى خدا كار مى كرد خدا نيز او را راضى مى سازد، رضايتى مطلق و بى قيد و شرط، رضايتى گسترده و نامحدود، رضايتى پر معنى كه تمام نعمتها در آن جمع است رضايتى كه حتى تصورش امروز براى ما غيرممكن است و چه نعمتى از اين برتر و بالاتر تصور مى شود. آرى پروردگار اعلى ، پاداش و جزاى او نيز اعلى است ، و چيزى برتر از رضايت و خشنودى مطلق بندگان تصور نمى شود. بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه ضمير در ((يرضى )) به خداوند باز مى گردد، يعنى به زودى خداوند از اين گروه راضى مى شود كه آن نيز موهبتى است عظيم و بى نظير كه خداوند بزرگ و پروردگار اعلى از چنين بندهاى راضى و خشنود شود، آن هم رضايتى مطلق و بى قيد و شرط، و مسلما به دنبال اين رضاى الهى ، رضا و خشنودى آن بنده با ايمان با تقوا است كه اين دو لازم و ملزوم يكديگرند، همانگونه كه در آيه 8 بينه مى خوانيم رضى الله عنهم و رضوا عنه و يا در آيه 28 فجر آمده است راضية مرضية ولى تفسير اول مناسب تر است . ﴿13 انفاق و دورى از آتش دوزخ در تعقيب آيات گذشته كه مردم را به دو گروه مؤ من سخاوتمند و گروه بى ايمان بخيل تقسيم كرده ، و سرنوشت هر كدام را بيان مى نمود در آيات مورد بحث نخست به سراغ اين مطلب مى رود كه كار ما هدايت است نه اجبار و الزام ، اين وظيفه شما است كه تصميم بگيريد و مرد راه باشيد، بعلاوه پيمودن اين راه به سود خود شما است ، و هيچ نيازى ما به آن نداريم . مى فرمايد: مسلما هدايت كردن بر عهده ما است (ان علينا للهدى ). چه هدايت از طريق تكوين (فطرت و عقل ) و چه از طريق تشريع (كتاب و سنت ) ما آنچه در اين زمينه لازم بوده گفته ايم و حق آن را ادا كرده ايم . و مسلما آخرت و دنيا همه از آن ما است (و ان لنا للاخرة و الاولى ). هيچ نيازى به ايمان و طاعت شما نداريم ، نه اطاعت شما به سودى مى رساند، و نه معصيت شما زيانى ، و تمام اين برنامه ها به سود شما و براى خود شما است . مطابق اين تفسير هدايت در اينجا به معنى ((ارائه طريق )) است ، اين احتمال نيز دارد كه هدف از اين دو آيه تشويق مؤ منان سخاوتمند و تاءكيد بر اين مطلب باشد كه ما آنها را مشمول هدايت بيشتر خواهيم ساخت ، و در اين جهان و جهان ديگر راه را بر آنها آسان مى كنيم ، و چون دنيا و آخرت از آن ما است بر انجام اين امر قادريم . درست است كه دنيا از نظر زمان بر آخرت مقدم است ، ولى از نظر اهميت و هدف نهائى مقصود اصلى آخرت است ، و به همين دليل مقدم داشته شده است . و از آنجا كه يكى از شعب هدايت هشدار و انذار است در آيه بعد مى افزايد: حال كه چنين است من شما را از آتشى كه زبانه مى كشد بيم مى دهم ! (فانذرتكم نارا تلظى ). ((تلظى )) از ماده ((لظى )) (بر وزن قضا) به معنى شعله خالص ‍ است ، و مى دانيم شعله هاى خالص و خالى از هر گونه دود گرما و حرارت بيشترى دارد، و گاه واژه ((لظى )) به خود جهنم نيز اطلاق شده است . سپس به گروهى كه وارد اين آتش بر افروخته و سوزان مى شوند اشاره كرده مى فرمايد: كسى جز بدبخت ترين مردم وارد آن نمى شود (لا يصلها الا الاشقى ). و در توصيف اشقى مى فرمايد: همان كسى كه آيات خدا را تكذيب كرد و به آن پشت نمود (الذى كذب و تولى ). بنابراين معيار خوشبختى و بدبختى همان كفر و ايمان است با پيامدهاى عملى كه اين دو دارد، و به راستى كسى كه آن همه نشانه هاى هدايت و امكانات براى ايمان و تقوى را ناديده بگيرد مصداق روشن ((اشقى )) و بدبخت ترين مردم است . در جمله ((الذى كذب و تولى )) ممكن است تكذيب اشاره به كفر و تولى اشاره به ترك اعمال صالح بوده باشد، چرا كه لازمه كفر همين است . و نيز ممكن است هر دو اشاره به ترك ايمان باشد به اين ترتيب كه اول پيامبر خدا را تكذيب مى كند، و بعد پشت كرده براى هميشه از او دور مى شود. بسيارى از مفسران در اينجا اشكالى را مطرح كرده ، و به پاسخ آن پرداخته اند، و آن اينكه : آيات فوق نشان مى دهد كه آتش دوزخ مخصوص كفار است ، و اين مخالف چيزى است كه از آيات ديگر قرآن و مجموعه روايات اسلامى استفاده مى شود كه مؤ منان گنهكار نيز سهمى از آتش دوزخ دارند، و لذا بعضى از گروه هاى منحرف كه معتقدند با وجود ايمان هيچ گناهى ضرر نمى زند به اين آيات براى مقصود خود استدلال كرده اند (اين گروه ((مرجئه )) نام دارند). در پاسخ به و نكته بايد توجه كرد: نخست اينكه منظور از ورود در آتش ‍ در اينجا همان خلود است و مى دانيم خلود مخصوص كفار مى باشد، قرينه اين سخن آياتى است كه نشان مى دهد غير كفار نيز وارد دوزخ مى شوند. ديگر اينكه آيات فوق و آيات بعد كه مى گويد: بركنارى از آتش دوزخ مخصوص اتقى است (باتقويترين مردم ) يعنى در مجموع مى خواهد فقط حال دو گروه را بيان كند: گروه بى ايمان بخيل ، و گروه مؤ منان سخاوتمند و بسيار با تقوى ، از اين دو گروه فقط دسته اول وارد جهنم مى شوند و دسته دوم وارد بهشت ، و به اين ترتيب اصلا از گروه سوم يعنى مؤ منان گنهكار سخنى به ميان نيامده است . به تعبير ديگر ((حصر)) در اينجا ((حصر اضافى )) است ، گوئى بهشت فقط براى گروه دوم و جهنم تنها براى گروه اول آفريده شده است با اين بيان پاسخ اشكال ديگرى كه در ارتباط با تضاد آيات مورد بحث ، و آيات آينده كه نجات را مخصوص اتقى مى كند نيز روشن مى شود. سپس سخن از گروهى مى گويد كه از اين آتش شعله ور سوزان بركنارند، مى فرمايد: به زودى با تقواترين مردم از اين آتش سوزان دور داشته مى شود (و سيجنبها الاتقى ). همان كسى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كند، و منظورش جلب رضاى خدا، و تزكيه نفس و پاكى اموال مى باشد (الذى يؤ تى ماله يتزكى ). تعبير به ((يتزكى )) در حقيقت اشاره به قصد قربت و نيت خالص ‍ است خواه اين جمله به معنى كسب نمو معنوى و روحانى باشد، يا به دست آوردن پاكى اموال ، چون ((تزكية )) هم به معنى نمو دادن آمده و هم پاك كردن در آيه 103 توبه نيز مى خوانيم : خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزكيهم بها وصل عليهم ان صلاتك سكن لهم : از اموال آنها زكاتى بگير تا به وسيله آن آنها را پاك سازى و پرورش دهى و (هنگام گرفتن زكات ) به آنها دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنها است . سپس براى تاءكيد بر مساءله خلوص نيت آنها در انفاقهائى كه دارند، مى افزايد: هيچ كس را نزد او حق نعمتى نيست تا به وسيله اين انفاق جزا داده شود (و ما لاحد عنده من نعمة تجزى ). بلكه تنها هدفش جلب رضاى پروردگار بزرگ او است (الا ابتغاء وجه ربه الاعلى ). و به تعبير ديگر: بسيارى از انفاقها در ميان مردم پاسخى است به انفاق مشابهى كه از ناحيه طرف مقابل قبلا شده است ، البته حق شناسى و پاسخ احسان به احسان كار خوبى است ، ولى حسابش از انفاقهاى خالصانه پرهيزگاران جدا است ، آيات فوق مى گويد: انفاق مؤ منان پرهيزگار به ديگران نه از روى ريا است و نه به خاطر جواب گوئى خدمات سابق آنها است ، بلكه انگيزه آن تنها و تنها جلب رضاى خداوند است ، و همين است كه به آن انفاقها ارزش فوق العادهاى مى دهد. تعبير به ((وجه )) در اينجا به معنى ذات است ، و منظور رضايت و خشنودى ذات پاك او است . تعبير به ((ربه الاعلى )) نشان مى دهد كه اين انفاق با معرفت كامل صورت مى گيرد، و در حالى است كه هم به ربوبيت پروردگار آشنا است و هم از مقام اعلاى او با خبر است . در ضمن اين استثناء هر گونه نيتهاى انحرافى را نيز نفى مى كند، مانند انفاق كردن براى خوشنامى و جلب توجه مردم و كسب موقعيت اجتماعى و مانند آن ، زيرا مفهوم آن منحصر ساختن انگيزه انفاقهاى آنها در جلب خشنودى پروردگار است . و سرانجام در آخرين آيه اين سوره به ذكر پاداش عظيم و بى نظير اين گروه پرداخته و در يك جمله كوتاه ، مى گويد: و چنين شخصى به زودى راضى و خشنود مى شود (و لسوف يرضى ). آرى همانگونه كه او براى رضاى خدا كار مى كرد خدا نيز او را راضى مى سازد، رضايتى مطلق و بى قيد و شرط، رضايتى گسترده و نامحدود، رضايتى پر معنى كه تمام نعمتها در آن جمع است رضايتى كه حتى تصورش امروز براى ما غيرممكن است و چه نعمتى از اين برتر و بالاتر تصور مى شود. آرى پروردگار اعلى ، پاداش و جزاى او نيز اعلى است ، و چيزى برتر از رضايت و خشنودى مطلق بندگان تصور نمى شود. بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه ضمير در ((يرضى )) به خداوند باز مى گردد، يعنى به زودى خداوند از اين گروه راضى مى شود كه آن نيز موهبتى است عظيم و بى نظير كه خداوند بزرگ و پروردگار اعلى از چنين بندهاى راضى و خشنود شود، آن هم رضايتى مطلق و بى قيد و شرط، و مسلما به دنبال اين رضاى الهى ، رضا و خشنودى آن بنده با ايمان با تقوا است كه اين دو لازم و ملزوم يكديگرند، همانگونه كه در آيه 8 بينه مى خوانيم رضى الله عنهم و رضوا عنه و يا در آيه 28 فجر آمده است راضية مرضية ولى تفسير اول مناسب تر است . ﴿14