پیمایش
يَقُولُ يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي ﴿24 فَيَوْمَئِذٍ لَا يُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ﴿25 وَلَا يُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ ﴿26 يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ﴿27 ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً ﴿28 فَادْخُلِي فِي عِبَادِي ﴿29 وَادْخُلِي جَنَّتِي ﴿30 البلد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ لَا أُقْسِمُ بِهَٰذَا الْبَلَدِ ﴿1 وَأَنْتَ حِلٌّ بِهَٰذَا الْبَلَدِ ﴿2 وَوَالِدٍ وَمَا وَلَدَ ﴿3 لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ ﴿4 أَيَحْسَبُ أَنْ لَنْ يَقْدِرَ عَلَيْهِ أَحَدٌ ﴿5 يَقُولُ أَهْلَكْتُ مَالًا لُبَدًا ﴿6 أَيَحْسَبُ أَنْ لَمْ يَرَهُ أَحَدٌ ﴿7 أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ ﴿8 وَلِسَانًا وَشَفَتَيْنِ ﴿9 وَهَدَيْنَاهُ النَّجْدَيْنِ ﴿10 فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ ﴿11 وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْعَقَبَةُ ﴿12 فَكُّ رَقَبَةٍ ﴿13 أَوْ إِطْعَامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ ﴿14 يَتِيمًا ذَا مَقْرَبَةٍ ﴿15 أَوْ مِسْكِينًا ذَا مَتْرَبَةٍ ﴿16 ثُمَّ كَانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ وَتَوَاصَوْا بِالْمَرْحَمَةِ ﴿17 أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ ﴿18 وَالَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا هُمْ أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ ﴿19 عَلَيْهِمْ نَارٌ مُؤْصَدَةٌ ﴿20

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

می گوید: ای کاش برای این زندگی ام [عبادت خالصانه و کار نیک] پیش فرستاده بودم. ﴿24 پس در آن روز هیچ کس چون عذاب کردن او عذاب نکند، ﴿25 و هیچ کس چون به بند کشیدن او به بند نکشد. ﴿26 ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته! ﴿27 به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد. ﴿28 پس در میان بندگانم درآی ﴿29 و در بهشتم وارد شو. ﴿30 قسم می خورم به این شهر، ﴿1 در حالی که تو در آن جای داری ﴿2 و سوگند به پدر و آنچه زاده است؛ ﴿3 همانا ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم. ﴿4 آیا گمان می کند که هرگز کسی بر او دست نیابد؟! ﴿5 می گوید: ثروت فراوانی را [برای مبارزه با پیامبر و اسلام] تباه کرده ام! ﴿6 آیا گمان می کند که هیچ کس او را ندیده است [که همه اعمال و کردارش را ثبت کند؟] ﴿7 آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟ ﴿8 و یک زبان و دو لب؟ ﴿9 و او را به راه خیر و شر هدایت نکردیم [تا راه خیر را بگزیند و راه شر را واگذارد؟] ﴿10 پس شتابان و با شدت به آن گردنه سخت وارد نشد؛ ﴿11 و تو چه می دانی آن گردنه سخت چیست؟ ﴿12 آزاد کردن برده، ﴿13 یا طعام دادن در روز گرسنگی و قحطی، ﴿14 به یتیمی خویشاوند، ﴿15 یا مستمندی خاک نشین؛ ﴿16 علاوه بر [انجام] این [تکالیف]، از کسانی باشد که ایمان آورده اند و یکدیگر را به صبر و مهربانی سفارش کرده اند؛ ﴿17 اینان سعادتمندان اند؛ ﴿18 و کسانی که به آیات ما کفر ورزیدند، آنان شقاوتمندان اند ﴿19 بر آنان آتشی سرپوشیده احاطه دارد [که هیچ راه گریزی از آن ندارند.] ﴿20

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

روزى بيدار مى شوند كه كار از كار گذشته ! به دنبال نكوهشها كه در آيات قبل از طغيانگران دنياپرست و متجاوز به حقوق ديگران شده بود، در اين آيات به آنها اخطار مى كند كه سرانجام قيامتى در كار است ، و حساب و كتاب و مجازات شديدى در پيش ‍ است ، بايد خود را براى آن آماده كنند. نخست مى فرمايد: چنان نيست كه آنها خيال مى كنند (كه حساب و كتابى در كار نيست ، و اگر خدا مال و ثروتى به آنها داده به خاطر احترام آنها بوده نه براى آزمايش و امتحان ) (كلا). ((در آن هنگام كه زمين سخت درهم كوبيده شود)) (اذا دكت الارض ‍ دكا دكا). ((دك )) در اصل به معنى زمين نرم و صاف است ، و سپس به درهم كوبيدن در ارتفاعات و ساختمانها و صاف كردن آن اطلاق شده ، ((دكان )) به محلى گفته مى شود كه صاف و بدون پستى و بلندى است ، و ((دكه )) به سكويى مى گويند كه آن را صاف و آماده نشستن كرده اند. تكرار ((دك )) در آيه فوق براى تاءكيد است . رويهمرفته اين تعبير اشاره به زلزله ها و حوادث تكان دهنده پايان دنيا و آغاز رستاخيز است ، چنان تزلزلى در اركان موجودات رخ مى دهد كه كوهها همه از هم متلاشى شده ، و زمينها صاف و مستوى مى شوند، چنانكه در آيه 106 - 108 سوره طه آمده است : و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار و بى آب و گياه مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ! بعد از پايان يافتن مرحله نخستين رستاخيز يعنى ويرانى جهان ، مرحله دوم آغاز مى شود و انسانها همگى به زندگى باز مى گردند، و در دادگاه عدل الهى حاضر مى شوند و ((در آن هنگام فرمان پروردگارت فرا رسد، و فرشتگان صف در صف حاضر شوند)) (و جاء ربك و الملك صفا صفا). و گرداگرد حاضران در محشر را مى گيرند و آماده اجراى فرمان حقند. اين ترسيمى است از عظمت آن روز بزرگ و عدم توانايى انسان بر فراز چنگال عدالت . تعبير به ((جاء ربك )) (پروردگار تو مى آيد) كنايه از فرا رسيدن فرمان خدا براى رسيدگى به حساب خلايق است . يا اينكه منظور ظهور آيات عظمت و نشانه هاى خداوند است . و يا منظور از ظهور پروردگار ظهور معرفت او در آن روز است به گونه اى كه جاى انكار براى هيچكس باقى نمى ماند، گويى همه با چشم ، ذات بى مثالش را مشاهده مى كنند، و به هر حال مسلم است كه آمدن خداوند به معنى حقيقى كلمه كه لازمه آن جسم بودن و انتقال در مكان است ، معنى ندارد چرا كه او از جسم و خواص جسم مبرا است . همين معنى با صراحت در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام ) نقل شده است . شاهد اين تفسير آيه 33 سوره نحل است كه مى فرمايد: هل ينظرون الا ان تاتيهم الملائكة او ياتى امر ربك : ((آيا آنها جز اين انتظارى دارند كه فرشتگان به سراغشان بيايند و يا امر پروردگارت فرا رسد))؟! تعبير به ((صفاصفا)) اشاره به اين است كه ملائكه در صفوف مختلفى وارد محشر مى شوند و احتمالا فرشتگان هر آسمان در يك صف حضور مى يابند و گرداگرد اهل محشر را مى گيرند. سپس مى افزايد: ((و در آن روز جهنم را حاضر كنند و در آن روز انسان متذكر مى شود، اما چه فايده كه اين تذكر براى او سودى ندارد (و جى ء يومئذ بجهنم يومئذ يتذكر الانسان و انى له الذكرى ). از اين تعبير استفاده مى شود كه جهنم قابل حركت دادن است ، و آن را به مجرمان نزديك مى كنند!، همانگونه كه در مورد بهشت نيز در آيه 90 سوره شعرا مى خوانيم : و ازلفت الجنة للمتقين : ((بهشت را به پرهيزكاران نزديك مى سازند))! گرچه بعضى ميل دارند اينها را بر معنى مجازى حمل كنند و كنايه از ظهور بهشت و جهنم در برابر ديدگان نيكوكاران و بدكاران بگيرند، ولى دليلى بر اين خلاف ظاهر در دست نيست ، بلكه بهتر است آن را به ظاهر خود رها سازيم ، چرا كه حقايق عالم قيامت دقيقا بر ما روشن نيست و شرايط حاكم بر آنجا با اينجا تفاوت بسيار دارد، و هيچ مانعى ندارد كه در آن روز بهشت و دوزخ تغيير مكان دهند. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه وقتى آيه فوق (و جى ء يومئذ بجهنم ) نازل شده رنگ چهره مباركش ‍ دگرگون گشت ، اين حالت بر اصحاب گران آمد، بعضى به سراغ على ژ(عليه السلام ) رفتند و ماجرا را بيان كردند، على (عليه السلام ) آمد ميان دو شانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بوسيد و گفت : ((اى رسول خدا! پدرم و مادرم به فدايت باد، چه حادثه اى روى داده ))؟ فرمود: جبرييل آمد و اين آيه را بر من تلاوت كرد. على (عليه السلام ) مى گويد: عرض كردم : چگونه جهنم را مى آورند. فرمود: هفتاد هزار فرشته آن را با هفتاد هزار مهار مى كشند و مى آورند! و آن در حال سركشى است كه اگر او را رها كنند همه را آتش مى زند، سپس ‍ من در برابر جهنم قرار مى گيرم و او مى گويد اى محمد! مرا با تو كارى نيست ، خداوند گوشت تو را بر من حرام كرده ، در آن روز هر كس در فكر خويش است ولى محمد مى گويد: رب امتى ! امتى ! ((پروردگارا! امتم امتم ))!. آرى هنگامى كه انسان مجرم اين صحنه ها را مى بيند تكان مى خورد و بيدار مى شود، هاله اى از غم و اندوه وجودش را مى پوشاند، نگاهى به گذشته خويش مى كند، و از اعمال خود سخت پشيمان مى شود اما اين پشيمانى هيچ سودى ندارد. انسان آرزو مى كند بازگردد و گذشته تاريك را جبران كند، اما درهاى بازگشت به كلى بسته است . مى خواهد توبه كند اما زمان توبه سپرى شده است . مى خواهد اعمال صالحى بجا آورد تا اعمال سوئش را تلافى كند اما پرونده اعمال درهم پيچيده شده . اينجا است كه فريادش بلند مى شود ((مى گويد: ايكاش اعمال صالحى براى زندگى فرستاده بودم ))! (يقول يا ليتنى قدمت لحياتى ). جالب توجه اينكه نمى گويد براى ((زندگى آخرتم بلكه مى گويد براى ((زندگيم )) گويى واژه ((حيات )) شايسته غير زندگى آخرت نيست ، و زندگى زودگذر آميخته با انواع مصائب در دنيا زندگى محسوب نمى شود. همانگونه كه در آيه 64 عنكبوت مى خوانيم و ما هذه الحياة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون : اين حيات دنيا چيزى جز سرگرمى و بازى نيست ، و حيات حقيقى حيات آخرت است اگر مى دانستند)). آرى آنها كه اموال يتيمان را به غارت بردند، لقمه اى در دهان گرسنگان نگذاشتند، اموال ارث را از اين و آن به يغما گرفتند و محبت اموال دنيا تمام قلوبشان را تسخير كرده بود، در آن روز آرزو مى كنند كه ايكاش ‍ چيزى براى حيات آخرت كه حيات حقيقى و جاويدان است از پيش ‍ فرستاده بودند، ولى اين آرزويى است بى نتيجه كه هرگز بجايى نمى رسد. سپس در دو جمله كوتاه شدت عذاب الهى را در آن روز تشريح مى كند، مى فرمايد: ((در آن روز خداوند او را چنان مجازات مى نمايد كه هيچكس عذابى همانند عذاب او نمى كند)) (فيومئذ لا يعذب عذابه احد). آرى اين طغيانگرانى كه به هنگام قدرت بدترين جرائم و گناهان را مرتكب شدند در آن روز چنان مجازات مى شوند كه سابقه نداشته ، همانگونه كه نيكوكاران چنان پاداشهايى مى بينند كه حتى از خيال كسى نگذشته است ، چرا كه او در جاى خود ((ارحم الراحمين )) است و در جاى ديگر ((اشدالمعاقبين )). ((و نيز در آن روز هيچكس همچون خداوند كسى را به بند نمى كشد)) (و لا يوثق وثاقه احد). نه بند و زنجير او مانندى دارد، و نه مجازات و عذابش ، چرا چنين نباشد در حالى كه آنها نيز در اين دنيا بندگان مظلوم خدا را تا آنجا كه قدرت داشتند در بند كشيدند، و سخت ترين شكنجه ها را به آنها دادند. ﴿24 روزى بيدار مى شوند كه كار از كار گذشته ! به دنبال نكوهشها كه در آيات قبل از طغيانگران دنياپرست و متجاوز به حقوق ديگران شده بود، در اين آيات به آنها اخطار مى كند كه سرانجام قيامتى در كار است ، و حساب و كتاب و مجازات شديدى در پيش ‍ است ، بايد خود را براى آن آماده كنند. نخست مى فرمايد: چنان نيست كه آنها خيال مى كنند (كه حساب و كتابى در كار نيست ، و اگر خدا مال و ثروتى به آنها داده به خاطر احترام آنها بوده نه براى آزمايش و امتحان ) (كلا). ((در آن هنگام كه زمين سخت درهم كوبيده شود)) (اذا دكت الارض ‍ دكا دكا). ((دك )) در اصل به معنى زمين نرم و صاف است ، و سپس به درهم كوبيدن در ارتفاعات و ساختمانها و صاف كردن آن اطلاق شده ، ((دكان )) به محلى گفته مى شود كه صاف و بدون پستى و بلندى است ، و ((دكه )) به سكويى مى گويند كه آن را صاف و آماده نشستن كرده اند. تكرار ((دك )) در آيه فوق براى تاءكيد است . رويهمرفته اين تعبير اشاره به زلزله ها و حوادث تكان دهنده پايان دنيا و آغاز رستاخيز است ، چنان تزلزلى در اركان موجودات رخ مى دهد كه كوهها همه از هم متلاشى شده ، و زمينها صاف و مستوى مى شوند، چنانكه در آيه 106 - 108 سوره طه آمده است : و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار و بى آب و گياه مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ! بعد از پايان يافتن مرحله نخستين رستاخيز يعنى ويرانى جهان ، مرحله دوم آغاز مى شود و انسانها همگى به زندگى باز مى گردند، و در دادگاه عدل الهى حاضر مى شوند و ((در آن هنگام فرمان پروردگارت فرا رسد، و فرشتگان صف در صف حاضر شوند)) (و جاء ربك و الملك صفا صفا). و گرداگرد حاضران در محشر را مى گيرند و آماده اجراى فرمان حقند. اين ترسيمى است از عظمت آن روز بزرگ و عدم توانايى انسان بر فراز چنگال عدالت . تعبير به ((جاء ربك )) (پروردگار تو مى آيد) كنايه از فرا رسيدن فرمان خدا براى رسيدگى به حساب خلايق است . يا اينكه منظور ظهور آيات عظمت و نشانه هاى خداوند است . و يا منظور از ظهور پروردگار ظهور معرفت او در آن روز است به گونه اى كه جاى انكار براى هيچكس باقى نمى ماند، گويى همه با چشم ، ذات بى مثالش را مشاهده مى كنند، و به هر حال مسلم است كه آمدن خداوند به معنى حقيقى كلمه كه لازمه آن جسم بودن و انتقال در مكان است ، معنى ندارد چرا كه او از جسم و خواص جسم مبرا است . همين معنى با صراحت در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام ) نقل شده است . شاهد اين تفسير آيه 33 سوره نحل است كه مى فرمايد: هل ينظرون الا ان تاتيهم الملائكة او ياتى امر ربك : ((آيا آنها جز اين انتظارى دارند كه فرشتگان به سراغشان بيايند و يا امر پروردگارت فرا رسد))؟! تعبير به ((صفاصفا)) اشاره به اين است كه ملائكه در صفوف مختلفى وارد محشر مى شوند و احتمالا فرشتگان هر آسمان در يك صف حضور مى يابند و گرداگرد اهل محشر را مى گيرند. سپس مى افزايد: ((و در آن روز جهنم را حاضر كنند و در آن روز انسان متذكر مى شود، اما چه فايده كه اين تذكر براى او سودى ندارد (و جى ء يومئذ بجهنم يومئذ يتذكر الانسان و انى له الذكرى ). از اين تعبير استفاده مى شود كه جهنم قابل حركت دادن است ، و آن را به مجرمان نزديك مى كنند!، همانگونه كه در مورد بهشت نيز در آيه 90 سوره شعرا مى خوانيم : و ازلفت الجنة للمتقين : ((بهشت را به پرهيزكاران نزديك مى سازند))! گرچه بعضى ميل دارند اينها را بر معنى مجازى حمل كنند و كنايه از ظهور بهشت و جهنم در برابر ديدگان نيكوكاران و بدكاران بگيرند، ولى دليلى بر اين خلاف ظاهر در دست نيست ، بلكه بهتر است آن را به ظاهر خود رها سازيم ، چرا كه حقايق عالم قيامت دقيقا بر ما روشن نيست و شرايط حاكم بر آنجا با اينجا تفاوت بسيار دارد، و هيچ مانعى ندارد كه در آن روز بهشت و دوزخ تغيير مكان دهند. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه وقتى آيه فوق (و جى ء يومئذ بجهنم ) نازل شده رنگ چهره مباركش ‍ دگرگون گشت ، اين حالت بر اصحاب گران آمد، بعضى به سراغ على ژ(عليه السلام ) رفتند و ماجرا را بيان كردند، على (عليه السلام ) آمد ميان دو شانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بوسيد و گفت : ((اى رسول خدا! پدرم و مادرم به فدايت باد، چه حادثه اى روى داده ))؟ فرمود: جبرييل آمد و اين آيه را بر من تلاوت كرد. على (عليه السلام ) مى گويد: عرض كردم : چگونه جهنم را مى آورند. فرمود: هفتاد هزار فرشته آن را با هفتاد هزار مهار مى كشند و مى آورند! و آن در حال سركشى است كه اگر او را رها كنند همه را آتش مى زند، سپس ‍ من در برابر جهنم قرار مى گيرم و او مى گويد اى محمد! مرا با تو كارى نيست ، خداوند گوشت تو را بر من حرام كرده ، در آن روز هر كس در فكر خويش است ولى محمد مى گويد: رب امتى ! امتى ! ((پروردگارا! امتم امتم ))!. آرى هنگامى كه انسان مجرم اين صحنه ها را مى بيند تكان مى خورد و بيدار مى شود، هاله اى از غم و اندوه وجودش را مى پوشاند، نگاهى به گذشته خويش مى كند، و از اعمال خود سخت پشيمان مى شود اما اين پشيمانى هيچ سودى ندارد. انسان آرزو مى كند بازگردد و گذشته تاريك را جبران كند، اما درهاى بازگشت به كلى بسته است . مى خواهد توبه كند اما زمان توبه سپرى شده است . مى خواهد اعمال صالحى بجا آورد تا اعمال سوئش را تلافى كند اما پرونده اعمال درهم پيچيده شده . اينجا است كه فريادش بلند مى شود ((مى گويد: ايكاش اعمال صالحى براى زندگى فرستاده بودم ))! (يقول يا ليتنى قدمت لحياتى ). جالب توجه اينكه نمى گويد براى ((زندگى آخرتم بلكه مى گويد براى ((زندگيم )) گويى واژه ((حيات )) شايسته غير زندگى آخرت نيست ، و زندگى زودگذر آميخته با انواع مصائب در دنيا زندگى محسوب نمى شود. همانگونه كه در آيه 64 عنكبوت مى خوانيم و ما هذه الحياة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون : اين حيات دنيا چيزى جز سرگرمى و بازى نيست ، و حيات حقيقى حيات آخرت است اگر مى دانستند)). آرى آنها كه اموال يتيمان را به غارت بردند، لقمه اى در دهان گرسنگان نگذاشتند، اموال ارث را از اين و آن به يغما گرفتند و محبت اموال دنيا تمام قلوبشان را تسخير كرده بود، در آن روز آرزو مى كنند كه ايكاش ‍ چيزى براى حيات آخرت كه حيات حقيقى و جاويدان است از پيش ‍ فرستاده بودند، ولى اين آرزويى است بى نتيجه كه هرگز بجايى نمى رسد. سپس در دو جمله كوتاه شدت عذاب الهى را در آن روز تشريح مى كند، مى فرمايد: ((در آن روز خداوند او را چنان مجازات مى نمايد كه هيچكس عذابى همانند عذاب او نمى كند)) (فيومئذ لا يعذب عذابه احد). آرى اين طغيانگرانى كه به هنگام قدرت بدترين جرائم و گناهان را مرتكب شدند در آن روز چنان مجازات مى شوند كه سابقه نداشته ، همانگونه كه نيكوكاران چنان پاداشهايى مى بينند كه حتى از خيال كسى نگذشته است ، چرا كه او در جاى خود ((ارحم الراحمين )) است و در جاى ديگر ((اشدالمعاقبين )). ((و نيز در آن روز هيچكس همچون خداوند كسى را به بند نمى كشد)) (و لا يوثق وثاقه احد). نه بند و زنجير او مانندى دارد، و نه مجازات و عذابش ، چرا چنين نباشد در حالى كه آنها نيز در اين دنيا بندگان مظلوم خدا را تا آنجا كه قدرت داشتند در بند كشيدند، و سخت ترين شكنجه ها را به آنها دادند. ﴿25 روزى بيدار مى شوند كه كار از كار گذشته ! به دنبال نكوهشها كه در آيات قبل از طغيانگران دنياپرست و متجاوز به حقوق ديگران شده بود، در اين آيات به آنها اخطار مى كند كه سرانجام قيامتى در كار است ، و حساب و كتاب و مجازات شديدى در پيش ‍ است ، بايد خود را براى آن آماده كنند. نخست مى فرمايد: چنان نيست كه آنها خيال مى كنند (كه حساب و كتابى در كار نيست ، و اگر خدا مال و ثروتى به آنها داده به خاطر احترام آنها بوده نه براى آزمايش و امتحان ) (كلا). ((در آن هنگام كه زمين سخت درهم كوبيده شود)) (اذا دكت الارض ‍ دكا دكا). ((دك )) در اصل به معنى زمين نرم و صاف است ، و سپس به درهم كوبيدن در ارتفاعات و ساختمانها و صاف كردن آن اطلاق شده ، ((دكان )) به محلى گفته مى شود كه صاف و بدون پستى و بلندى است ، و ((دكه )) به سكويى مى گويند كه آن را صاف و آماده نشستن كرده اند. تكرار ((دك )) در آيه فوق براى تاءكيد است . رويهمرفته اين تعبير اشاره به زلزله ها و حوادث تكان دهنده پايان دنيا و آغاز رستاخيز است ، چنان تزلزلى در اركان موجودات رخ مى دهد كه كوهها همه از هم متلاشى شده ، و زمينها صاف و مستوى مى شوند، چنانكه در آيه 106 - 108 سوره طه آمده است : و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار و بى آب و گياه مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ! بعد از پايان يافتن مرحله نخستين رستاخيز يعنى ويرانى جهان ، مرحله دوم آغاز مى شود و انسانها همگى به زندگى باز مى گردند، و در دادگاه عدل الهى حاضر مى شوند و ((در آن هنگام فرمان پروردگارت فرا رسد، و فرشتگان صف در صف حاضر شوند)) (و جاء ربك و الملك صفا صفا). و گرداگرد حاضران در محشر را مى گيرند و آماده اجراى فرمان حقند. اين ترسيمى است از عظمت آن روز بزرگ و عدم توانايى انسان بر فراز چنگال عدالت . تعبير به ((جاء ربك )) (پروردگار تو مى آيد) كنايه از فرا رسيدن فرمان خدا براى رسيدگى به حساب خلايق است . يا اينكه منظور ظهور آيات عظمت و نشانه هاى خداوند است . و يا منظور از ظهور پروردگار ظهور معرفت او در آن روز است به گونه اى كه جاى انكار براى هيچكس باقى نمى ماند، گويى همه با چشم ، ذات بى مثالش را مشاهده مى كنند، و به هر حال مسلم است كه آمدن خداوند به معنى حقيقى كلمه كه لازمه آن جسم بودن و انتقال در مكان است ، معنى ندارد چرا كه او از جسم و خواص جسم مبرا است . همين معنى با صراحت در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام ) نقل شده است . شاهد اين تفسير آيه 33 سوره نحل است كه مى فرمايد: هل ينظرون الا ان تاتيهم الملائكة او ياتى امر ربك : ((آيا آنها جز اين انتظارى دارند كه فرشتگان به سراغشان بيايند و يا امر پروردگارت فرا رسد))؟! تعبير به ((صفاصفا)) اشاره به اين است كه ملائكه در صفوف مختلفى وارد محشر مى شوند و احتمالا فرشتگان هر آسمان در يك صف حضور مى يابند و گرداگرد اهل محشر را مى گيرند. سپس مى افزايد: ((و در آن روز جهنم را حاضر كنند و در آن روز انسان متذكر مى شود، اما چه فايده كه اين تذكر براى او سودى ندارد (و جى ء يومئذ بجهنم يومئذ يتذكر الانسان و انى له الذكرى ). از اين تعبير استفاده مى شود كه جهنم قابل حركت دادن است ، و آن را به مجرمان نزديك مى كنند!، همانگونه كه در مورد بهشت نيز در آيه 90 سوره شعرا مى خوانيم : و ازلفت الجنة للمتقين : ((بهشت را به پرهيزكاران نزديك مى سازند))! گرچه بعضى ميل دارند اينها را بر معنى مجازى حمل كنند و كنايه از ظهور بهشت و جهنم در برابر ديدگان نيكوكاران و بدكاران بگيرند، ولى دليلى بر اين خلاف ظاهر در دست نيست ، بلكه بهتر است آن را به ظاهر خود رها سازيم ، چرا كه حقايق عالم قيامت دقيقا بر ما روشن نيست و شرايط حاكم بر آنجا با اينجا تفاوت بسيار دارد، و هيچ مانعى ندارد كه در آن روز بهشت و دوزخ تغيير مكان دهند. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم كه وقتى آيه فوق (و جى ء يومئذ بجهنم ) نازل شده رنگ چهره مباركش ‍ دگرگون گشت ، اين حالت بر اصحاب گران آمد، بعضى به سراغ على ژ(عليه السلام ) رفتند و ماجرا را بيان كردند، على (عليه السلام ) آمد ميان دو شانه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بوسيد و گفت : ((اى رسول خدا! پدرم و مادرم به فدايت باد، چه حادثه اى روى داده ))؟ فرمود: جبرييل آمد و اين آيه را بر من تلاوت كرد. على (عليه السلام ) مى گويد: عرض كردم : چگونه جهنم را مى آورند. فرمود: هفتاد هزار فرشته آن را با هفتاد هزار مهار مى كشند و مى آورند! و آن در حال سركشى است كه اگر او را رها كنند همه را آتش مى زند، سپس ‍ من در برابر جهنم قرار مى گيرم و او مى گويد اى محمد! مرا با تو كارى نيست ، خداوند گوشت تو را بر من حرام كرده ، در آن روز هر كس در فكر خويش است ولى محمد مى گويد: رب امتى ! امتى ! ((پروردگارا! امتم امتم ))!. آرى هنگامى كه انسان مجرم اين صحنه ها را مى بيند تكان مى خورد و بيدار مى شود، هاله اى از غم و اندوه وجودش را مى پوشاند، نگاهى به گذشته خويش مى كند، و از اعمال خود سخت پشيمان مى شود اما اين پشيمانى هيچ سودى ندارد. انسان آرزو مى كند بازگردد و گذشته تاريك را جبران كند، اما درهاى بازگشت به كلى بسته است . مى خواهد توبه كند اما زمان توبه سپرى شده است . مى خواهد اعمال صالحى بجا آورد تا اعمال سوئش را تلافى كند اما پرونده اعمال درهم پيچيده شده . اينجا است كه فريادش بلند مى شود ((مى گويد: ايكاش اعمال صالحى براى زندگى فرستاده بودم ))! (يقول يا ليتنى قدمت لحياتى ). جالب توجه اينكه نمى گويد براى ((زندگى آخرتم بلكه مى گويد براى ((زندگيم )) گويى واژه ((حيات )) شايسته غير زندگى آخرت نيست ، و زندگى زودگذر آميخته با انواع مصائب در دنيا زندگى محسوب نمى شود. همانگونه كه در آيه 64 عنكبوت مى خوانيم و ما هذه الحياة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون : اين حيات دنيا چيزى جز سرگرمى و بازى نيست ، و حيات حقيقى حيات آخرت است اگر مى دانستند)). آرى آنها كه اموال يتيمان را به غارت بردند، لقمه اى در دهان گرسنگان نگذاشتند، اموال ارث را از اين و آن به يغما گرفتند و محبت اموال دنيا تمام قلوبشان را تسخير كرده بود، در آن روز آرزو مى كنند كه ايكاش ‍ چيزى براى حيات آخرت كه حيات حقيقى و جاويدان است از پيش ‍ فرستاده بودند، ولى اين آرزويى است بى نتيجه كه هرگز بجايى نمى رسد. سپس در دو جمله كوتاه شدت عذاب الهى را در آن روز تشريح مى كند، مى فرمايد: ((در آن روز خداوند او را چنان مجازات مى نمايد كه هيچكس عذابى همانند عذاب او نمى كند)) (فيومئذ لا يعذب عذابه احد). آرى اين طغيانگرانى كه به هنگام قدرت بدترين جرائم و گناهان را مرتكب شدند در آن روز چنان مجازات مى شوند كه سابقه نداشته ، همانگونه كه نيكوكاران چنان پاداشهايى مى بينند كه حتى از خيال كسى نگذشته است ، چرا كه او در جاى خود ((ارحم الراحمين )) است و در جاى ديگر ((اشدالمعاقبين )). ((و نيز در آن روز هيچكس همچون خداوند كسى را به بند نمى كشد)) (و لا يوثق وثاقه احد). نه بند و زنجير او مانندى دارد، و نه مجازات و عذابش ، چرا چنين نباشد در حالى كه آنها نيز در اين دنيا بندگان مظلوم خدا را تا آنجا كه قدرت داشتند در بند كشيدند، و سخت ترين شكنجه ها را به آنها دادند. ﴿26 اى صاحب نفس مطمئنه ! بعد از ذكر عذاب وحشتناكى كه دامان طغيانگران و دنياپرستان را در قيامت مى گيرد، در آيات مورد بحث به نقطه مقابل آن پرداخته ، و از ((نفوس مطمئنه )) و مؤ منانى كه در ميان اين طوفان عظيم از آرامش ‍ كامل برخوردارند پرداخته ، و آنها را با يك دنيا لطف و محبت مخاطب ساخته مى گويد: ((اى نفس مطمئنه ))! (يا ايتها النفس ‍ المطمئنة ). ((به سوى پروردگارت بازگرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است ))! (ارجعى الى ربك راضية مرضية ). ((و در سلك بندگانم داخل شو)) (فادخلى فى عبادى ). ((و در بهشتم وارد شو)) (و ادخلى جنتى ). چه تعبيرات جالب و دل انگيز و روحپرورى ؟ كه لطف و صفا و آرامش و اطمينان از آن مى بارد! دعوت مستقيم پروردگار، از نفوسى كه در پرتو ايمان به حالت اطمينان و آرامش رسيده اند. دعوت از آنها براى بازگشت به سوى پروردگارشان به سوى مالك و مربى و مصلحشان . دعوتى كه آميخته با رضايت طرفينى است ، رضايت عاشق دلداده از معشوق ، و رضايت محبوب و معبود حقيقى . و به دنبال آن تاج افتخار عبوديت را بر سر او نهادن ، و به لباس بندگى مفتخرش كردن ، و در سلك خاصان درگاه او را جاى دادن ! و سپس دعوت از او براى ورود در بهشت ، آنهم با تعبير ((وارد بهشتم شو)) كه نشان مى دهد ميزبان اين ميهمانى تنها و تنها ذات مقدس او است ، عجب دعوتى ! عجب ميزبانى ! و عجب ميهمانى ! منظور از ((نفس )) در اينجا همان روح آدمى است . و تعبير به ((مطمئنة )) اشاره به آرامشى است كه در پرتو ايمان پيدا و حاصل شده ، چنانكه قرآن مى گويد: الا بذكر الله تطمئن القلوب . ((بدانيد تنها با ذكر خدا دلها آرام مى گيرد)) (رعد - 28). چنين نفسى هم اطمينان به وعده هاى الهى دارد، و هم به راه و روشى كه برگزيده مطمئن است ، هم در اقبال دنيا و هم در ادبار دنيا، هم در طوفانها، و هم در حوادث و بلاها، و از همه بالاتر در آن هول و وحشت و اضطراب عظيم قيامت نيز آرام است . منظور از بازگشت به سوى پروردگار به عقيده جمعى از مفسران بازگشت به ثواب و رحمت او است ، ولى بهتر آن است كه گفته شود بازگشت به سوى خود او است ، يعنى در جوار قرب او جاى گرفتن ، بازگشتى معنوى و روحانى نه مكانى و جسمانى . آيا اين دعوت به بازگشت به سوى پروردگار تنها در قيامت است ، و يا از لحظه جان دادن و پايان گرفتن عمر؟ سياق آيات البته مربوط به قيامت است ، هر چند تعبير خود اين آيه مطلق و گسترده است . تعبير به ((راضيه )) به خاطر آن است كه تمام وعده هاى پاداش الهى را بيش از آنچه تصور مى كرد قرين واقعيت مى بيند، و آنچنان فضل و رحمت خدا شامل حال او مى گردد كه يكپارچه رضا و خشنودى مى شود و اما تعبير به ((مرضية )) به خاطر اين است كه مورد قبول و رضاى دوست واقع شده است . چنين بنده اى ، با چنان اوصاف ، و با رسيدن به مقام رضا و تسليم كامل ، حقيقت عبوديت را كه گذشتن از همه چيز در طريق معبود است دريافته ، و در سلك بندگان خاص خدا گام نهاده ، و مسلما جايى جز بهشت براى او نيست . در بعضى از تفاسير آمده است كه اين آيات در مورد ((حمزه ((سيد الشهداء)) نازل شده ، ولى با توجه به اينكه اين سوره مكى است اين در حقيقت نوعى تطبيق است نه شاءن نزول ، همانگونه كه درباره امام حسين نيز در آغاز سوره خوانديم . جالب اينكه در روايتى كه در كافى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده مى خوانيم : كه يكى از يارانش پرسيد آيا ممكن است مؤ من از قبض ‍ روحش ناراضى باشد؟! فرمود: نه به خدا سوگند، هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روحش ‍ مى آيد اظهار ناراحتى مى كند، فرشته مرگ مى گويد: اى ولى خدا ناراحت نباش ! سوگند به آنكس كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مبعوث كرده من بر تو مهربانترم از پدر مهربان ، درست چشمهايت را بگشا و ببين ، او نگاه مى كند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و امير مؤ منان (عليه السلام ) و فاطمه (عليهاالسلام ) و حسن (عليه السلام ) و حسين (عليه السلام ) و امامان از ذريه او (عليهم السلام ) را مى بيند، فرشته به او مى گويد نگاه كن اين رسول خدا و امير مؤ منان و فاطمه و حسن و حسين و امامان (عليهم السلام ) دوستان تواند. او چشمانش را باز مى كند و نگاه مى كند، ناگهان گوينده اى از سوى پروردگار بزرگ ندا مى دهد، و مى گويد: يا ايتها النفس المطمئنة : ((اى كسى كه به محمد و خاندانش اطمينان داشتى ! بازگرد به سوى پروردگارت ، در حالى كه تو به ولايت آنها راضى هستى ، و او با ثوابش از تو خشنود است ، داخل شو در ميان بندگانم يعنى محمد و اهلبيتش ‍ (عليهم السلام ) و داخل شو در بهشتم ، در اين هنگام چيزى براى انسان محبوبتر از آن نيست كه هر چه زودتر روحش از تن جدا شود و به اين منادى بپيوندد))!. <35> خداوندا! ما را به چنان آرامشى مفتخر فرما كه شايسته اين خطاب بزرگ شويم . پروردگارا! رسيدن به اين مقام جز به لطف و عنايتت ممكن نيست ، ما را مشمول الطافت فرما. خداوندا! مسلما چيزى از كرمت كم نمى شود اگر ما را از صاحبان نفوس مطمئنه قرار دهى ، بيا و بر ما منت گذار و كرم كن . بار الها! مى دانيم كه اين آرامش جز در سايه ذكر تو ممكن نيست توفيق ذكر را خودت عنايت فرما. آمين يا رب العالمين ﴿27 اى صاحب نفس مطمئنه ! بعد از ذكر عذاب وحشتناكى كه دامان طغيانگران و دنياپرستان را در قيامت مى گيرد، در آيات مورد بحث به نقطه مقابل آن پرداخته ، و از ((نفوس مطمئنه )) و مؤ منانى كه در ميان اين طوفان عظيم از آرامش ‍ كامل برخوردارند پرداخته ، و آنها را با يك دنيا لطف و محبت مخاطب ساخته مى گويد: ((اى نفس مطمئنه ))! (يا ايتها النفس ‍ المطمئنة ). ((به سوى پروردگارت بازگرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است ))! (ارجعى الى ربك راضية مرضية ). ((و در سلك بندگانم داخل شو)) (فادخلى فى عبادى ). ((و در بهشتم وارد شو)) (و ادخلى جنتى ). چه تعبيرات جالب و دل انگيز و روحپرورى ؟ كه لطف و صفا و آرامش و اطمينان از آن مى بارد! دعوت مستقيم پروردگار، از نفوسى كه در پرتو ايمان به حالت اطمينان و آرامش رسيده اند. دعوت از آنها براى بازگشت به سوى پروردگارشان به سوى مالك و مربى و مصلحشان . دعوتى كه آميخته با رضايت طرفينى است ، رضايت عاشق دلداده از معشوق ، و رضايت محبوب و معبود حقيقى . و به دنبال آن تاج افتخار عبوديت را بر سر او نهادن ، و به لباس بندگى مفتخرش كردن ، و در سلك خاصان درگاه او را جاى دادن ! و سپس دعوت از او براى ورود در بهشت ، آنهم با تعبير ((وارد بهشتم شو)) كه نشان مى دهد ميزبان اين ميهمانى تنها و تنها ذات مقدس او است ، عجب دعوتى ! عجب ميزبانى ! و عجب ميهمانى ! منظور از ((نفس )) در اينجا همان روح آدمى است . و تعبير به ((مطمئنة )) اشاره به آرامشى است كه در پرتو ايمان پيدا و حاصل شده ، چنانكه قرآن مى گويد: الا بذكر الله تطمئن القلوب . ((بدانيد تنها با ذكر خدا دلها آرام مى گيرد)) (رعد - 28). چنين نفسى هم اطمينان به وعده هاى الهى دارد، و هم به راه و روشى كه برگزيده مطمئن است ، هم در اقبال دنيا و هم در ادبار دنيا، هم در طوفانها، و هم در حوادث و بلاها، و از همه بالاتر در آن هول و وحشت و اضطراب عظيم قيامت نيز آرام است . منظور از بازگشت به سوى پروردگار به عقيده جمعى از مفسران بازگشت به ثواب و رحمت او است ، ولى بهتر آن است كه گفته شود بازگشت به سوى خود او است ، يعنى در جوار قرب او جاى گرفتن ، بازگشتى معنوى و روحانى نه مكانى و جسمانى . آيا اين دعوت به بازگشت به سوى پروردگار تنها در قيامت است ، و يا از لحظه جان دادن و پايان گرفتن عمر؟ سياق آيات البته مربوط به قيامت است ، هر چند تعبير خود اين آيه مطلق و گسترده است . تعبير به ((راضيه )) به خاطر آن است كه تمام وعده هاى پاداش الهى را بيش از آنچه تصور مى كرد قرين واقعيت مى بيند، و آنچنان فضل و رحمت خدا شامل حال او مى گردد كه يكپارچه رضا و خشنودى مى شود و اما تعبير به ((مرضية )) به خاطر اين است كه مورد قبول و رضاى دوست واقع شده است . چنين بنده اى ، با چنان اوصاف ، و با رسيدن به مقام رضا و تسليم كامل ، حقيقت عبوديت را كه گذشتن از همه چيز در طريق معبود است دريافته ، و در سلك بندگان خاص خدا گام نهاده ، و مسلما جايى جز بهشت براى او نيست . در بعضى از تفاسير آمده است كه اين آيات در مورد ((حمزه ((سيد الشهداء)) نازل شده ، ولى با توجه به اينكه اين سوره مكى است اين در حقيقت نوعى تطبيق است نه شاءن نزول ، همانگونه كه درباره امام حسين نيز در آغاز سوره خوانديم . جالب اينكه در روايتى كه در كافى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده مى خوانيم : كه يكى از يارانش پرسيد آيا ممكن است مؤ من از قبض ‍ روحش ناراضى باشد؟! فرمود: نه به خدا سوگند، هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روحش ‍ مى آيد اظهار ناراحتى مى كند، فرشته مرگ مى گويد: اى ولى خدا ناراحت نباش ! سوگند به آنكس كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مبعوث كرده من بر تو مهربانترم از پدر مهربان ، درست چشمهايت را بگشا و ببين ، او نگاه مى كند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و امير مؤ منان (عليه السلام ) و فاطمه (عليهاالسلام ) و حسن (عليه السلام ) و حسين (عليه السلام ) و امامان از ذريه او (عليهم السلام ) را مى بيند، فرشته به او مى گويد نگاه كن اين رسول خدا و امير مؤ منان و فاطمه و حسن و حسين و امامان (عليهم السلام ) دوستان تواند. او چشمانش را باز مى كند و نگاه مى كند، ناگهان گوينده اى از سوى پروردگار بزرگ ندا مى دهد، و مى گويد: يا ايتها النفس المطمئنة : ((اى كسى كه به محمد و خاندانش اطمينان داشتى ! بازگرد به سوى پروردگارت ، در حالى كه تو به ولايت آنها راضى هستى ، و او با ثوابش از تو خشنود است ، داخل شو در ميان بندگانم يعنى محمد و اهلبيتش ‍ (عليهم السلام ) و داخل شو در بهشتم ، در اين هنگام چيزى براى انسان محبوبتر از آن نيست كه هر چه زودتر روحش از تن جدا شود و به اين منادى بپيوندد))!. خداوندا! ما را به چنان آرامشى مفتخر فرما كه شايسته اين خطاب بزرگ شويم . پروردگارا! رسيدن به اين مقام جز به لطف و عنايتت ممكن نيست ، ما را مشمول الطافت فرما. خداوندا! مسلما چيزى از كرمت كم نمى شود اگر ما را از صاحبان نفوس مطمئنه قرار دهى ، بيا و بر ما منت گذار و كرم كن . بار الها! مى دانيم كه اين آرامش جز در سايه ذكر تو ممكن نيست توفيق ذكر را خودت عنايت فرما. آمين يا رب العالمين ﴿28 اى صاحب نفس مطمئنه ! بعد از ذكر عذاب وحشتناكى كه دامان طغيانگران و دنياپرستان را در قيامت مى گيرد، در آيات مورد بحث به نقطه مقابل آن پرداخته ، و از ((نفوس مطمئنه )) و مؤ منانى كه در ميان اين طوفان عظيم از آرامش ‍ كامل برخوردارند پرداخته ، و آنها را با يك دنيا لطف و محبت مخاطب ساخته مى گويد: ((اى نفس مطمئنه ))! (يا ايتها النفس ‍ المطمئنة ). ((به سوى پروردگارت بازگرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است ))! (ارجعى الى ربك راضية مرضية ). ((و در سلك بندگانم داخل شو)) (فادخلى فى عبادى ). ((و در بهشتم وارد شو)) (و ادخلى جنتى ). چه تعبيرات جالب و دل انگيز و روحپرورى ؟ كه لطف و صفا و آرامش و اطمينان از آن مى بارد! دعوت مستقيم پروردگار، از نفوسى كه در پرتو ايمان به حالت اطمينان و آرامش رسيده اند. دعوت از آنها براى بازگشت به سوى پروردگارشان به سوى مالك و مربى و مصلحشان . دعوتى كه آميخته با رضايت طرفينى است ، رضايت عاشق دلداده از معشوق ، و رضايت محبوب و معبود حقيقى . و به دنبال آن تاج افتخار عبوديت را بر سر او نهادن ، و به لباس بندگى مفتخرش كردن ، و در سلك خاصان درگاه او را جاى دادن ! و سپس دعوت از او براى ورود در بهشت ، آنهم با تعبير ((وارد بهشتم شو)) كه نشان مى دهد ميزبان اين ميهمانى تنها و تنها ذات مقدس او است ، عجب دعوتى ! عجب ميزبانى ! و عجب ميهمانى ! منظور از ((نفس )) در اينجا همان روح آدمى است . و تعبير به ((مطمئنة )) اشاره به آرامشى است كه در پرتو ايمان پيدا و حاصل شده ، چنانكه قرآن مى گويد: الا بذكر الله تطمئن القلوب . ((بدانيد تنها با ذكر خدا دلها آرام مى گيرد)) (رعد - 28). چنين نفسى هم اطمينان به وعده هاى الهى دارد، و هم به راه و روشى كه برگزيده مطمئن است ، هم در اقبال دنيا و هم در ادبار دنيا، هم در طوفانها، و هم در حوادث و بلاها، و از همه بالاتر در آن هول و وحشت و اضطراب عظيم قيامت نيز آرام است . منظور از بازگشت به سوى پروردگار به عقيده جمعى از مفسران بازگشت به ثواب و رحمت او است ، ولى بهتر آن است كه گفته شود بازگشت به سوى خود او است ، يعنى در جوار قرب او جاى گرفتن ، بازگشتى معنوى و روحانى نه مكانى و جسمانى . آيا اين دعوت به بازگشت به سوى پروردگار تنها در قيامت است ، و يا از لحظه جان دادن و پايان گرفتن عمر؟ سياق آيات البته مربوط به قيامت است ، هر چند تعبير خود اين آيه مطلق و گسترده است . تعبير به ((راضيه )) به خاطر آن است كه تمام وعده هاى پاداش الهى را بيش از آنچه تصور مى كرد قرين واقعيت مى بيند، و آنچنان فضل و رحمت خدا شامل حال او مى گردد كه يكپارچه رضا و خشنودى مى شود و اما تعبير به ((مرضية )) به خاطر اين است كه مورد قبول و رضاى دوست واقع شده است . چنين بنده اى ، با چنان اوصاف ، و با رسيدن به مقام رضا و تسليم كامل ، حقيقت عبوديت را كه گذشتن از همه چيز در طريق معبود است دريافته ، و در سلك بندگان خاص خدا گام نهاده ، و مسلما جايى جز بهشت براى او نيست . در بعضى از تفاسير آمده است كه اين آيات در مورد ((حمزه ((سيد الشهداء)) نازل شده ، ولى با توجه به اينكه اين سوره مكى است اين در حقيقت نوعى تطبيق است نه شاءن نزول ، همانگونه كه درباره امام حسين نيز در آغاز سوره خوانديم . جالب اينكه در روايتى كه در كافى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده مى خوانيم : كه يكى از يارانش پرسيد آيا ممكن است مؤ من از قبض ‍ روحش ناراضى باشد؟! فرمود: نه به خدا سوگند، هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روحش ‍ مى آيد اظهار ناراحتى مى كند، فرشته مرگ مى گويد: اى ولى خدا ناراحت نباش ! سوگند به آنكس كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مبعوث كرده من بر تو مهربانترم از پدر مهربان ، درست چشمهايت را بگشا و ببين ، او نگاه مى كند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و امير مؤ منان (عليه السلام ) و فاطمه (عليهاالسلام ) و حسن (عليه السلام ) و حسين (عليه السلام ) و امامان از ذريه او (عليهم السلام ) را مى بيند، فرشته به او مى گويد نگاه كن اين رسول خدا و امير مؤ منان و فاطمه و حسن و حسين و امامان (عليهم السلام ) دوستان تواند. او چشمانش را باز مى كند و نگاه مى كند، ناگهان گوينده اى از سوى پروردگار بزرگ ندا مى دهد، و مى گويد: يا ايتها النفس المطمئنة : ((اى كسى كه به محمد و خاندانش اطمينان داشتى ! بازگرد به سوى پروردگارت ، در حالى كه تو به ولايت آنها راضى هستى ، و او با ثوابش از تو خشنود است ، داخل شو در ميان بندگانم يعنى محمد و اهلبيتش ‍ (عليهم السلام ) و داخل شو در بهشتم ، در اين هنگام چيزى براى انسان محبوبتر از آن نيست كه هر چه زودتر روحش از تن جدا شود و به اين منادى بپيوندد))!. خداوندا! ما را به چنان آرامشى مفتخر فرما كه شايسته اين خطاب بزرگ شويم . پروردگارا! رسيدن به اين مقام جز به لطف و عنايتت ممكن نيست ، ما را مشمول الطافت فرما. خداوندا! مسلما چيزى از كرمت كم نمى شود اگر ما را از صاحبان نفوس مطمئنه قرار دهى ، بيا و بر ما منت گذار و كرم كن . بار الها! مى دانيم كه اين آرامش جز در سايه ذكر تو ممكن نيست توفيق ذكر را خودت عنايت فرما. آمين يا رب العالمين ﴿29 اى صاحب نفس مطمئنه ! بعد از ذكر عذاب وحشتناكى كه دامان طغيانگران و دنياپرستان را در قيامت مى گيرد، در آيات مورد بحث به نقطه مقابل آن پرداخته ، و از ((نفوس مطمئنه )) و مؤ منانى كه در ميان اين طوفان عظيم از آرامش ‍ كامل برخوردارند پرداخته ، و آنها را با يك دنيا لطف و محبت مخاطب ساخته مى گويد: ((اى نفس مطمئنه ))! (يا ايتها النفس ‍ المطمئنة ). ((به سوى پروردگارت بازگرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است ))! (ارجعى الى ربك راضية مرضية ). ((و در سلك بندگانم داخل شو)) (فادخلى فى عبادى ). ((و در بهشتم وارد شو)) (و ادخلى جنتى ). چه تعبيرات جالب و دل انگيز و روحپرورى ؟ كه لطف و صفا و آرامش و اطمينان از آن مى بارد! دعوت مستقيم پروردگار، از نفوسى كه در پرتو ايمان به حالت اطمينان و آرامش رسيده اند. دعوت از آنها براى بازگشت به سوى پروردگارشان به سوى مالك و مربى و مصلحشان . دعوتى كه آميخته با رضايت طرفينى است ، رضايت عاشق دلداده از معشوق ، و رضايت محبوب و معبود حقيقى . و به دنبال آن تاج افتخار عبوديت را بر سر او نهادن ، و به لباس بندگى مفتخرش كردن ، و در سلك خاصان درگاه او را جاى دادن ! و سپس دعوت از او براى ورود در بهشت ، آنهم با تعبير ((وارد بهشتم شو)) كه نشان مى دهد ميزبان اين ميهمانى تنها و تنها ذات مقدس او است ، عجب دعوتى ! عجب ميزبانى ! و عجب ميهمانى ! منظور از ((نفس )) در اينجا همان روح آدمى است . و تعبير به ((مطمئنة )) اشاره به آرامشى است كه در پرتو ايمان پيدا و حاصل شده ، چنانكه قرآن مى گويد: الا بذكر الله تطمئن القلوب . ((بدانيد تنها با ذكر خدا دلها آرام مى گيرد)) (رعد - 28). چنين نفسى هم اطمينان به وعده هاى الهى دارد، و هم به راه و روشى كه برگزيده مطمئن است ، هم در اقبال دنيا و هم در ادبار دنيا، هم در طوفانها، و هم در حوادث و بلاها، و از همه بالاتر در آن هول و وحشت و اضطراب عظيم قيامت نيز آرام است . منظور از بازگشت به سوى پروردگار به عقيده جمعى از مفسران بازگشت به ثواب و رحمت او است ، ولى بهتر آن است كه گفته شود بازگشت به سوى خود او است ، يعنى در جوار قرب او جاى گرفتن ، بازگشتى معنوى و روحانى نه مكانى و جسمانى . آيا اين دعوت به بازگشت به سوى پروردگار تنها در قيامت است ، و يا از لحظه جان دادن و پايان گرفتن عمر؟ سياق آيات البته مربوط به قيامت است ، هر چند تعبير خود اين آيه مطلق و گسترده است . تعبير به ((راضيه )) به خاطر آن است كه تمام وعده هاى پاداش الهى را بيش از آنچه تصور مى كرد قرين واقعيت مى بيند، و آنچنان فضل و رحمت خدا شامل حال او مى گردد كه يكپارچه رضا و خشنودى مى شود و اما تعبير به ((مرضية )) به خاطر اين است كه مورد قبول و رضاى دوست واقع شده است . چنين بنده اى ، با چنان اوصاف ، و با رسيدن به مقام رضا و تسليم كامل ، حقيقت عبوديت را كه گذشتن از همه چيز در طريق معبود است دريافته ، و در سلك بندگان خاص خدا گام نهاده ، و مسلما جايى جز بهشت براى او نيست . در بعضى از تفاسير آمده است كه اين آيات در مورد ((حمزه ((سيد الشهداء)) نازل شده ، ولى با توجه به اينكه اين سوره مكى است اين در حقيقت نوعى تطبيق است نه شاءن نزول ، همانگونه كه درباره امام حسين نيز در آغاز سوره خوانديم . جالب اينكه در روايتى كه در كافى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده مى خوانيم : كه يكى از يارانش پرسيد آيا ممكن است مؤ من از قبض ‍ روحش ناراضى باشد؟! فرمود: نه به خدا سوگند، هنگامى كه فرشته مرگ براى قبض روحش ‍ مى آيد اظهار ناراحتى مى كند، فرشته مرگ مى گويد: اى ولى خدا ناراحت نباش ! سوگند به آنكس كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مبعوث كرده من بر تو مهربانترم از پدر مهربان ، درست چشمهايت را بگشا و ببين ، او نگاه مى كند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و امير مؤ منان (عليه السلام ) و فاطمه (عليهاالسلام ) و حسن (عليه السلام ) و حسين (عليه السلام ) و امامان از ذريه او (عليهم السلام ) را مى بيند، فرشته به او مى گويد نگاه كن اين رسول خدا و امير مؤ منان و فاطمه و حسن و حسين و امامان (عليهم السلام ) دوستان تواند. او چشمانش را باز مى كند و نگاه مى كند، ناگهان گوينده اى از سوى پروردگار بزرگ ندا مى دهد، و مى گويد: يا ايتها النفس المطمئنة : ((اى كسى كه به محمد و خاندانش اطمينان داشتى ! بازگرد به سوى پروردگارت ، در حالى كه تو به ولايت آنها راضى هستى ، و او با ثوابش از تو خشنود است ، داخل شو در ميان بندگانم يعنى محمد و اهلبيتش ‍ (عليهم السلام ) و داخل شو در بهشتم ، در اين هنگام چيزى براى انسان محبوبتر از آن نيست كه هر چه زودتر روحش از تن جدا شود و به اين منادى بپيوندد))!. خداوندا! ما را به چنان آرامشى مفتخر فرما كه شايسته اين خطاب بزرگ شويم . پروردگارا! رسيدن به اين مقام جز به لطف و عنايتت ممكن نيست ، ما را مشمول الطافت فرما. خداوندا! مسلما چيزى از كرمت كم نمى شود اگر ما را از صاحبان نفوس مطمئنه قرار دهى ، بيا و بر ما منت گذار و كرم كن . بار الها! مى دانيم كه اين آرامش جز در سايه ذكر تو ممكن نيست توفيق ذكر را خودت عنايت فرما. آمين يا رب العالمين ﴿30 سوره بلد مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است سوره بلد اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است محتوى و فضيلت سوره بلد اين سوره در عين كوتاهى حقايق بزرگى را در بردارد. 1 - در قسمت اول اين سوره بعد از ذكر سوگندهاى پرمعنائى اشاره به اين حقيقت شده كه زندگى انسان در عالم دنيا همواره تواءم با مشكلات و رنج است ، تا از يكسو خود را براى رفتن به جنگ مشكلات آماده سازد، و از سوى ديگر انتظار آرامش و آسودگى مطلق را در اين جهان از سر بيرون كند، آرامش مطلق تنها در زندگى آخرت امكانپذير است و بس . 2 - در بخش ديگرى از اين سوره قسمتى از مهمترين نعمتهاى الهى را بر انسان مى شمرد، و سپس به ناسپاسى او در مقابل اين نعمتها اشاره مى كند. 3 - در آخرين بخش اين سوره مردم را به دو گروه : ((اصحاب الميمنة )) و ((اصحاب المشئمة )) تقسيم كرده ، و گوشهاى از صفات اعمال گروه اول (مؤ منان صالح ) و سپس سرنوشت آنها را بيان مى كند، و بعد به نقطه مقابل آنها يعنى كافران و مجرمان و سرنوشت آنها مى پردازد. تعبير آيات سوره بسيار قاطع و كوبنده ، جمله بنديها كوتاه و پرطنين ، و الفاظ بسيار مؤ ثر و گويا است ، و شكل آيات و محتوا نشان مى دهد كه اين سوره از سوره هاى مكى است . در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه فرمود: من قراءها اعطاه الله الامن من غضبه يوم القيامة : كسى كه سوره بلد را بخواند خداوند او را از خشم خود در قيامت در امان مى دارد. <1> و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز واجب سوره ((لا اقسم بهذا البلد)) را بخواند، در دنيا از صالحان شناخته خواهد شد، و در آخرت از كسانى شناخته مى شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتى دارد، و از دوستان پيامبران و شهدا و صالحين خواهد بود. <2> تفسير : سوگند به اين شهر مقدس سنت قرآن در بسيارى از موارد بر اين است كه بيان حقايق بسيار مهم را با سوگند شروع مى كند، سوگندهائى كه خود نيز سبب حركت انديشه و فكر و عقل انسان است ، سوگندهائى كه ارتباط خاصى با همان مطلب مورد نظر دارد. در اينجا نيز براى بيان اين واقعيت كه زندگى انسان در دنيا تواءم با درد و رنج است از سوگند تازه اى شروع مى كند و مى فرمايد: قسم به اين شهر مقدس شهر مكه (لا اقسم بهذا البلد). <3> شهرى كه تو ساكن آن هستى (و انت حل بهذا البلد). گرچه در اين آيات نام مكه صريحا نيامده است ، ولى با توجه به مكى بودن سوره از يكسو، و اهميت فوق العاده اين شهر مقدس از سوى ديگر، پيدا است كه منظور همان مكه است ، و اجماع مفسران نيز بر همين است . البته شرافت و عظمت سرزمين مكه ايجاب مى كند خداوند به آن سوگند ياد نمايد، چرا كه نخستين مركز توحيد و عبادت پروردگار در اينجا ساخته شده ، و انبياى بزرگ گرد اين خانه طواف كرده اند، ولى جمله ((و انت حل بهذا البلد)) مطلب تازه اى در بر دارد، مى گويد اين شهر به خاطر وجود پر فيض و پر بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شايسته اين سوگند شده است . و حقيقت همين است كه ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آن است ، مبادا كفار مكه تصور كنند اگر قرآن به اين سرزمين قسم ياد مى كند براى وطن آنها و يا كانون بتهايشان اهميت قائل شده است ، نه چنين نيست ، تنها ارزش اين شهر (گذشته از سوابق تاريخى خاص آن ) به خاطر وجود ذيجود بنده خاص خدا محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . اى كعبه را ز يمن قدوم تو صد شرف وى مرده را از مقدم پاك تو صد صفا بطحا ز نور طلعت تو يافته فروغ يثرب ز خاك تو با رونق و نوا در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه من به اين شهر مقدس ‍ سوگند ياد نمى كنم در حالى كه احترام تو را هتك كرده اند، و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمرده اند. و اين توبيخ و سرزنش شديدى است نسبت به كفار قريش كه آنها خود را خادمان ، و حافظان حرم مكه مى پنداشتند، و براى اين سرزمين آنچنان احترامى قائل بودند كه حتى اگر قاتل پدرشان در آنجا ديده مى شد در امان بود، حتى مى گويند كسانى كه از پوست درختان مكه بر مى گرفت ند و به خود مى بستند به خاطر آن در امان بودند. ولى با اين حال چرا تمام اين آداب و سنن در مورد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زير پا گذارده شد؟! چرا هر گونه اذيت و آزار نسبت به او و يارانش روا مى داشتند، و حتى خونشان را مباح مى شمردند؟! اين تفسير در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . <4> سپس مى افزايد: ((و قسم به پدر و فرزندش )) (و والد و ما ولد). در اينكه منظور از اين پدر و فرزند كيست ؟ تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند: نخست اينكه : منظور از ((والد)) ابراهيم خليل و از ((ولد)) اسماعيل ذبيح است و با توجه به اينكه در آيه قبل به شهر مكه سوگند ياد شده و مى دانيم ابراهيم و فرزندش بنيانگذار كعبه و شهر مكه بودند اين تفسير بسيار مناسب به نظر مى رسد بخصوص اينكه عرب جاهلى نيز براى حضرت ابراهيم و فرزندش اهميت فوق العادهاى قائل بود، و به آنها افتخار مى كرد و بسيارى از آنها نسب خود را به آن دو مى رساندند. ديگر اينكه : منظور آدم و فرزندانش مى باشد. سوم اينكه : منظور آدم و پيامبرانى هستند كه از دودمان او برخاسته اند. و چهارم اينكه : منظور سوگند به هر پدر و فرزندى است ، چرا كه مساءله تولد و بقاء نسل انسانى در طول ادوار مختلف ، از شگفت انگيزترين بدايع خلقت است ، و خداوند مخصوصا به آن سوگند ياد كرده است . جمع ميان اين چهار تفسير نيز بعيد نيست هر چند تفسير اول از همه مناسب تر به نظر مى رسد. سپس به چيزى مى پردازد كه هدف نهائى اين سوگندها است ، مى فرمايد مسلما ما انسان را در رنج آفريديم (لقد خلقنا الانسان فى كبد). ((كبد)) به گفته طبرسى در مجمع البيان در اصل به معنى شدت است ، و لذا هنگامى كه شير غليظ شود ((تكبد اللبن )) مى گويند. ولى به گفته راغب در مفردات ((كبد)) (بر وزن حسد) به معنى دردى است كه عارض كبد انسان (جگر سياه ) مى شود و سپس به هر گونه مشقت و رنج اطلاق شده است . ريشه اين لغت هر چه باشد مفهوم فعلى آن همان رنج و ناراحتى است . آرى انسان از آغاز زندگى حتى از آن لحظه اى كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مى شود، مراحل زيادى از مشكلات و درد و رنجها را طى مى كند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفوليت ، و سپس جوانى ، و از همه مشكلتر دوران پيرى ، مواجه به انواع مشقتها و رنجها است ، و اين است طبيعت زندگى دنيا، و انتظار غير آن داشتن اشتباه است اشتباه ، و به گفته شاعر عرب : طبعت على كدر و انت تريدها صفوا عن الاكدار و الاقذار؟ و مكلف الايام ضد طباعها متطلب فى الماء جدوة نار! طبيعت جهان بر كدورت است و تو مى خواهى از هر گونه كدورت و ناپاكى پاك باشد؟ ((هر كس دوران جهان را بر ضد طبيعتش بطلبد همچون كسى است كه در ميان امواج آب شعله آتش جستجو مى كند!)) نگاهى به زندگى انبياء و اولياء الله نيز نشان مى دهد كه زندگى اين گلهاى سرسبد آفرينش نيز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرين بود، هنگامى كه دنيا براى آنها چنين باشد، وضع براى ديگران روشن است . و اگر افراد يا جوامعى را مى بينيم كه به ظاهر درد و رنجى ندارند يا بر - اثر مطالعات سطحى ما است ، و لذا وقتى نزديكتر مى شويم به عمق درد و رنجهاى همين صاحبان زندگى مرفه آشنا مى گرديم ، و يا اينكه براى مدتى محدود و زمانى استثنائى است كه قانون كلى جهان را بر هم نمى زند. سپس مى افزايد: آيا اين انسان گمان مى كند كه هيچكس قادر نيست بر او دست بيابد؟ (ا يحسب ان لن يقدر عليه احد). <5> اشاره به اينكه آميختگى زندگى انسان با آن همه درد و رنج دليل بر اين است كه او قدرتى ندارد. ولى او بر مركب غرور سوار است ، و هر كار خلاف و گناه و جرم و تجاوزى را مرتكب مى شود گوئى خود را در امن و امان مى بيند، و از قلمرو مجازات الهى بر كنار تصور مى كند، هنگامى كه به قدرت مى رسد تمام احكام الهى را زير پا مى گذارد، و مطلقا خدا را بنده نيست ، آيا به راستى چنين مى پندارد كه از چنگال مجازات پروردگار رهائى مى يابد، چه اشتباه بزرگى ! اين احتمال نيز داده شده كه منظور ثروتمندانى هستند كه مى پنداشتند احدى توانائى ندارد ثروت آنها را بگيرد. و نيز گفته شده منظور كسانى هستند كه معتقد بودند احدى آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمى كنند. ولى آيه مفهوم جامعى دارد كه ممكن است همه اين تفسيرها را شامل شود. بعضى گفته اند: آيه فوق اشاره به مردى از قبيله ((جمح )) كه ((ابو الاسد)) ناميده مى شد، او بقدرى نيرومند بود كه روى يك قطعه چرم مى نشست ده نفر مى خواستند آن را از زير پاى او بكشند نمى توانست ند، چرم پاره پاره مى شد و او از جا تكان نمى خورد!. <6> ولى نظر داشتن آيه به چنين فرد يا افراد مغرورى مانع از عموميت مفهوم آن نيست . سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: او مى گويد من مال زيادى را تباه كردم (يقول اهلكت مالا لبدا). اشاره به كسانى است كه وقتى به آنها پيشنهاد صرف مال در كار خيرى مى كردند از روى غرور و نخوت مى گفتند: ما بسيار در اين راه ها صرف كرده ايم در حالى كه چيزى براى خدا انفاق نكرده بودند، و اگر اموالى به اين و آن داده بودند براى تظاهر و ريا كارى و اغراض شخصى بوده است . بعضى نيز گفته اند: آيه اشاره است به كسانى كه اموال زيادى در دشمنى با اسلام و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و توطئه هاى ضد اسلامى صرف كرده بودند، و به آن افتخار مى كردند، همانگونه كه در حديثى آمده است كه در روز جنگ خندق هنگامى كه على (عليه السلام ) اسلام را به عمرو بن عبد ود عرضه نمود، او در پاسخ گفت : فاين ما انفقت فيكم مالا لبدا: پس آن همه اموالى كه بر ضد شما مصرف كردم چه مى شود))؟!. <7> بعضى نيز گفته اند: آيه ناظر به بعضى از سران قريش مانند حارث بن عامر است كه مرتكب گناهى شده بود راه نجات را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد حضرت دستور كفاره به او داد. او گفت : اموال من از آن روز كه وارد دين اسلام شدم در كفارات و نفقات نابود شد!. <8> جمع ميان هر سه تفسير نيز بى مانع است ، هر چند تفسير اول تناسب بيشترى با آيه بعد دارد. تعبير به ((اهلكت )) اشاره به اين است كه اموال او در حقيقت نابود شده و بهره اى عائدش نمى شود. ((لبد)) (بر وزن لغت ) به معنى شى ء متراكم و انبوه است و در اينجا به معنى مال فراوان است . سپس مى افزايد: آيا گمان مى كند كه هيچكس او را نديده و نمى بيند؟! (ايحسب ان لم يره احد). او از اين حقيقت غافل است كه خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع مى بيند، بلكه از اعماق قلب و روح او نيز آگاه است ، و از نيات او با خبر، مگر ممكن است خدائى كه وجود بى انتهايش به همه چيز احاطه دارد چيزى را نبيند و نداند؟! اين غافلان بى خبرند كه بر اثر جهل و ناآگاهى خود را از مراقبت دائمى پروردگار بر كنار مى پندارند. آرى خدا مى داند اين اموال را از كجا به دست آورده ؟ و در چه راهى مصرف كرده است ؟! در حديثى از ابن عباس نقل شده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: لا تزول قدما العبد حتى يسال عن اربعة : عن عمره فيما افناه ؟ و عن ماله من اين جمعه ، و فيما ذا انفقه ؟ و عن عمله ما ذا عمل به ؟ و عن حبنا اهل البيت : در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم بر نمى دارد تا از چهار چيز سؤ ال شود: از عمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده ؟ و از مالش كه از كجا جمع آورى نموده ، و در چه راه مصرف كرده است ؟ و از عملش كه چه كارى انجام داده ؟ و از محبت ما اهل بيت ))!. <9> كوتاه سخن اينكه چگونه انسان مغرور مى شود و ادعاى قدرت مى كند در حالى كه زندگى او با درد و رنج عجين است ، اگر مالى دارد به شبى است ، و اگر جانى دارد به تبى است ! وآنگهى چگونه ادعا مى كند كه من اموال فراوانى در راه خدا انفاق كرده ام ، در حالى كه او از نيتش آگاه است ، هم كيفيت تحصيل آن اموال نامشروع را مى داند و هم چگونگى صرف كردن رياكارانه و مغرضانه آن را. ﴿1 سوره بلد مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است سوره بلد اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است محتوى و فضيلت سوره بلد اين سوره در عين كوتاهى حقايق بزرگى را در بردارد. 1 - در قسمت اول اين سوره بعد از ذكر سوگندهاى پرمعنائى اشاره به اين حقيقت شده كه زندگى انسان در عالم دنيا همواره تواءم با مشكلات و رنج است ، تا از يكسو خود را براى رفتن به جنگ مشكلات آماده سازد، و از سوى ديگر انتظار آرامش و آسودگى مطلق را در اين جهان از سر بيرون كند، آرامش مطلق تنها در زندگى آخرت امكانپذير است و بس . 2 - در بخش ديگرى از اين سوره قسمتى از مهمترين نعمتهاى الهى را بر انسان مى شمرد، و سپس به ناسپاسى او در مقابل اين نعمتها اشاره مى كند. 3 - در آخرين بخش اين سوره مردم را به دو گروه : ((اصحاب الميمنة )) و ((اصحاب المشئمة )) تقسيم كرده ، و گوشهاى از صفات اعمال گروه اول (مؤ منان صالح ) و سپس سرنوشت آنها را بيان مى كند، و بعد به نقطه مقابل آنها يعنى كافران و مجرمان و سرنوشت آنها مى پردازد. تعبير آيات سوره بسيار قاطع و كوبنده ، جمله بنديها كوتاه و پرطنين ، و الفاظ بسيار مؤ ثر و گويا است ، و شكل آيات و محتوا نشان مى دهد كه اين سوره از سوره هاى مكى است . در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه فرمود: من قراءها اعطاه الله الامن من غضبه يوم القيامة : كسى كه سوره بلد را بخواند خداوند او را از خشم خود در قيامت در امان مى دارد. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز واجب سوره ((لا اقسم بهذا البلد)) را بخواند، در دنيا از صالحان شناخته خواهد شد، و در آخرت از كسانى شناخته مى شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتى دارد، و از دوستان پيامبران و شهدا و صالحين خواهد بود. تفسير : سوگند به اين شهر مقدس سنت قرآن در بسيارى از موارد بر اين است كه بيان حقايق بسيار مهم را با سوگند شروع مى كند، سوگندهائى كه خود نيز سبب حركت انديشه و فكر و عقل انسان است ، سوگندهائى كه ارتباط خاصى با همان مطلب مورد نظر دارد. در اينجا نيز براى بيان اين واقعيت كه زندگى انسان در دنيا تواءم با درد و رنج است از سوگند تازه اى شروع مى كند و مى فرمايد: قسم به اين شهر مقدس شهر مكه (لا اقسم بهذا البلد). شهرى كه تو ساكن آن هستى (و انت حل بهذا البلد). گرچه در اين آيات نام مكه صريحا نيامده است ، ولى با توجه به مكى بودن سوره از يكسو، و اهميت فوق العاده اين شهر مقدس از سوى ديگر، پيدا است كه منظور همان مكه است ، و اجماع مفسران نيز بر همين است . البته شرافت و عظمت سرزمين مكه ايجاب مى كند خداوند به آن سوگند ياد نمايد، چرا كه نخستين مركز توحيد و عبادت پروردگار در اينجا ساخته شده ، و انبياى بزرگ گرد اين خانه طواف كرده اند، ولى جمله ((و انت حل بهذا البلد)) مطلب تازه اى در بر دارد، مى گويد اين شهر به خاطر وجود پر فيض و پر بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شايسته اين سوگند شده است . و حقيقت همين است كه ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آن است ، مبادا كفار مكه تصور كنند اگر قرآن به اين سرزمين قسم ياد مى كند براى وطن آنها و يا كانون بتهايشان اهميت قائل شده است ، نه چنين نيست ، تنها ارزش اين شهر (گذشته از سوابق تاريخى خاص آن ) به خاطر وجود ذيجود بنده خاص خدا محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . اى كعبه را ز يمن قدوم تو صد شرف وى مرده را از مقدم پاك تو صد صفا بطحا ز نور طلعت تو يافته فروغ يثرب ز خاك تو با رونق و نوا در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه من به اين شهر مقدس ‍ سوگند ياد نمى كنم در حالى كه احترام تو را هتك كرده اند، و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمرده اند. و اين توبيخ و سرزنش شديدى است نسبت به كفار قريش كه آنها خود را خادمان ، و حافظان حرم مكه مى پنداشتند، و براى اين سرزمين آنچنان احترامى قائل بودند كه حتى اگر قاتل پدرشان در آنجا ديده مى شد در امان بود، حتى مى گويند كسانى كه از پوست درختان مكه بر مى گرفت ند و به خود مى بستند به خاطر آن در امان بودند. ولى با اين حال چرا تمام اين آداب و سنن در مورد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زير پا گذارده شد؟! چرا هر گونه اذيت و آزار نسبت به او و يارانش روا مى داشتند، و حتى خونشان را مباح مى شمردند؟! اين تفسير در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . سپس مى افزايد: ((و قسم به پدر و فرزندش )) (و والد و ما ولد). در اينكه منظور از اين پدر و فرزند كيست ؟ تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند: نخست اينكه : منظور از ((والد)) ابراهيم خليل و از ((ولد)) اسماعيل ذبيح است و با توجه به اينكه در آيه قبل به شهر مكه سوگند ياد شده و مى دانيم ابراهيم و فرزندش بنيانگذار كعبه و شهر مكه بودند اين تفسير بسيار مناسب به نظر مى رسد بخصوص اينكه عرب جاهلى نيز براى حضرت ابراهيم و فرزندش اهميت فوق العادهاى قائل بود، و به آنها افتخار مى كرد و بسيارى از آنها نسب خود را به آن دو مى رساندند. ديگر اينكه : منظور آدم و فرزندانش مى باشد. سوم اينكه : منظور آدم و پيامبرانى هستند كه از دودمان او برخاسته اند. و چهارم اينكه : منظور سوگند به هر پدر و فرزندى است ، چرا كه مساءله تولد و بقاء نسل انسانى در طول ادوار مختلف ، از شگفت انگيزترين بدايع خلقت است ، و خداوند مخصوصا به آن سوگند ياد كرده است . جمع ميان اين چهار تفسير نيز بعيد نيست هر چند تفسير اول از همه مناسب تر به نظر مى رسد. سپس به چيزى مى پردازد كه هدف نهائى اين سوگندها است ، مى فرمايد مسلما ما انسان را در رنج آفريديم (لقد خلقنا الانسان فى كبد). ((كبد)) به گفته طبرسى در مجمع البيان در اصل به معنى شدت است ، و لذا هنگامى كه شير غليظ شود ((تكبد اللبن )) مى گويند. ولى به گفته راغب در مفردات ((كبد)) (بر وزن حسد) به معنى دردى است كه عارض كبد انسان (جگر سياه ) مى شود و سپس به هر گونه مشقت و رنج اطلاق شده است . ريشه اين لغت هر چه باشد مفهوم فعلى آن همان رنج و ناراحتى است . آرى انسان از آغاز زندگى حتى از آن لحظه اى كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مى شود، مراحل زيادى از مشكلات و درد و رنجها را طى مى كند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفوليت ، و سپس جوانى ، و از همه مشكلتر دوران پيرى ، مواجه به انواع مشقتها و رنجها است ، و اين است طبيعت زندگى دنيا، و انتظار غير آن داشتن اشتباه است اشتباه ، و به گفته شاعر عرب : طبعت على كدر و انت تريدها صفوا عن الاكدار و الاقذار؟ و مكلف الايام ضد طباعها متطلب فى الماء جدوة نار! طبيعت جهان بر كدورت است و تو مى خواهى از هر گونه كدورت و ناپاكى پاك باشد؟ ((هر كس دوران جهان را بر ضد طبيعتش بطلبد همچون كسى است كه در ميان امواج آب شعله آتش جستجو مى كند!)) نگاهى به زندگى انبياء و اولياء الله نيز نشان مى دهد كه زندگى اين گلهاى سرسبد آفرينش نيز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرين بود، هنگامى كه دنيا براى آنها چنين باشد، وضع براى ديگران روشن است . و اگر افراد يا جوامعى را مى بينيم كه به ظاهر درد و رنجى ندارند يا بر - اثر مطالعات سطحى ما است ، و لذا وقتى نزديكتر مى شويم به عمق درد و رنجهاى همين صاحبان زندگى مرفه آشنا مى گرديم ، و يا اينكه براى مدتى محدود و زمانى استثنائى است كه قانون كلى جهان را بر هم نمى زند. سپس مى افزايد: آيا اين انسان گمان مى كند كه هيچكس قادر نيست بر او دست بيابد؟ (ا يحسب ان لن يقدر عليه احد). اشاره به اينكه آميختگى زندگى انسان با آن همه درد و رنج دليل بر اين است كه او قدرتى ندارد. ولى او بر مركب غرور سوار است ، و هر كار خلاف و گناه و جرم و تجاوزى را مرتكب مى شود گوئى خود را در امن و امان مى بيند، و از قلمرو مجازات الهى بر كنار تصور مى كند، هنگامى كه به قدرت مى رسد تمام احكام الهى را زير پا مى گذارد، و مطلقا خدا را بنده نيست ، آيا به راستى چنين مى پندارد كه از چنگال مجازات پروردگار رهائى مى يابد، چه اشتباه بزرگى ! اين احتمال نيز داده شده كه منظور ثروتمندانى هستند كه مى پنداشتند احدى توانائى ندارد ثروت آنها را بگيرد. و نيز گفته شده منظور كسانى هستند كه معتقد بودند احدى آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمى كنند. ولى آيه مفهوم جامعى دارد كه ممكن است همه اين تفسيرها را شامل شود. بعضى گفته اند: آيه فوق اشاره به مردى از قبيله ((جمح )) كه ((ابو الاسد)) ناميده مى شد، او بقدرى نيرومند بود كه روى يك قطعه چرم مى نشست ده نفر مى خواستند آن را از زير پاى او بكشند نمى توانست ند، چرم پاره پاره مى شد و او از جا تكان نمى خورد!. ولى نظر داشتن آيه به چنين فرد يا افراد مغرورى مانع از عموميت مفهوم آن نيست . سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: او مى گويد من مال زيادى را تباه كردم (يقول اهلكت مالا لبدا). اشاره به كسانى است كه وقتى به آنها پيشنهاد صرف مال در كار خيرى مى كردند از روى غرور و نخوت مى گفتند: ما بسيار در اين راه ها صرف كرده ايم در حالى كه چيزى براى خدا انفاق نكرده بودند، و اگر اموالى به اين و آن داده بودند براى تظاهر و ريا كارى و اغراض شخصى بوده است . بعضى نيز گفته اند: آيه اشاره است به كسانى كه اموال زيادى در دشمنى با اسلام و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و توطئه هاى ضد اسلامى صرف كرده بودند، و به آن افتخار مى كردند، همانگونه كه در حديثى آمده است كه در روز جنگ خندق هنگامى كه على (عليه السلام ) اسلام را به عمرو بن عبد ود عرضه نمود، او در پاسخ گفت : فاين ما انفقت فيكم مالا لبدا: پس آن همه اموالى كه بر ضد شما مصرف كردم چه مى شود))؟!. بعضى نيز گفته اند: آيه ناظر به بعضى از سران قريش مانند حارث بن عامر است كه مرتكب گناهى شده بود راه نجات را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد حضرت دستور كفاره به او داد. او گفت : اموال من از آن روز كه وارد دين اسلام شدم در كفارات و نفقات نابود شد!. جمع ميان هر سه تفسير نيز بى مانع است ، هر چند تفسير اول تناسب بيشترى با آيه بعد دارد. تعبير به ((اهلكت )) اشاره به اين است كه اموال او در حقيقت نابود شده و بهره اى عائدش نمى شود. ((لبد)) (بر وزن لغت ) به معنى شى ء متراكم و انبوه است و در اينجا به معنى مال فراوان است . سپس مى افزايد: آيا گمان مى كند كه هيچكس او را نديده و نمى بيند؟! (ايحسب ان لم يره احد). او از اين حقيقت غافل است كه خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع مى بيند، بلكه از اعماق قلب و روح او نيز آگاه است ، و از نيات او با خبر، مگر ممكن است خدائى كه وجود بى انتهايش به همه چيز احاطه دارد چيزى را نبيند و نداند؟! اين غافلان بى خبرند كه بر اثر جهل و ناآگاهى خود را از مراقبت دائمى پروردگار بر كنار مى پندارند. آرى خدا مى داند اين اموال را از كجا به دست آورده ؟ و در چه راهى مصرف كرده است ؟! در حديثى از ابن عباس نقل شده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: لا تزول قدما العبد حتى يسال عن اربعة : عن عمره فيما افناه ؟ و عن ماله من اين جمعه ، و فيما ذا انفقه ؟ و عن عمله ما ذا عمل به ؟ و عن حبنا اهل البيت : در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم بر نمى دارد تا از چهار چيز سؤ ال شود: از عمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده ؟ و از مالش كه از كجا جمع آورى نموده ، و در چه راه مصرف كرده است ؟ و از عملش كه چه كارى انجام داده ؟ و از محبت ما اهل بيت ))!. كوتاه سخن اينكه چگونه انسان مغرور مى شود و ادعاى قدرت مى كند در حالى كه زندگى او با درد و رنج عجين است ، اگر مالى دارد به شبى است ، و اگر جانى دارد به تبى است ! وآنگهى چگونه ادعا مى كند كه من اموال فراوانى در راه خدا انفاق كرده ام ، در حالى كه او از نيتش آگاه است ، هم كيفيت تحصيل آن اموال نامشروع را مى داند و هم چگونگى صرف كردن رياكارانه و مغرضانه آن را. ﴿2 سوره بلد مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است سوره بلد اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است محتوى و فضيلت سوره بلد اين سوره در عين كوتاهى حقايق بزرگى را در بردارد. 1 - در قسمت اول اين سوره بعد از ذكر سوگندهاى پرمعنائى اشاره به اين حقيقت شده كه زندگى انسان در عالم دنيا همواره تواءم با مشكلات و رنج است ، تا از يكسو خود را براى رفتن به جنگ مشكلات آماده سازد، و از سوى ديگر انتظار آرامش و آسودگى مطلق را در اين جهان از سر بيرون كند، آرامش مطلق تنها در زندگى آخرت امكانپذير است و بس . 2 - در بخش ديگرى از اين سوره قسمتى از مهمترين نعمتهاى الهى را بر انسان مى شمرد، و سپس به ناسپاسى او در مقابل اين نعمتها اشاره مى كند. 3 - در آخرين بخش اين سوره مردم را به دو گروه : ((اصحاب الميمنة )) و ((اصحاب المشئمة )) تقسيم كرده ، و گوشهاى از صفات اعمال گروه اول (مؤ منان صالح ) و سپس سرنوشت آنها را بيان مى كند، و بعد به نقطه مقابل آنها يعنى كافران و مجرمان و سرنوشت آنها مى پردازد. تعبير آيات سوره بسيار قاطع و كوبنده ، جمله بنديها كوتاه و پرطنين ، و الفاظ بسيار مؤ ثر و گويا است ، و شكل آيات و محتوا نشان مى دهد كه اين سوره از سوره هاى مكى است . در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه فرمود: من قراءها اعطاه الله الامن من غضبه يوم القيامة : كسى كه سوره بلد را بخواند خداوند او را از خشم خود در قيامت در امان مى دارد. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز واجب سوره ((لا اقسم بهذا البلد)) را بخواند، در دنيا از صالحان شناخته خواهد شد، و در آخرت از كسانى شناخته مى شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتى دارد، و از دوستان پيامبران و شهدا و صالحين خواهد بود. تفسير : سوگند به اين شهر مقدس سنت قرآن در بسيارى از موارد بر اين است كه بيان حقايق بسيار مهم را با سوگند شروع مى كند، سوگندهائى كه خود نيز سبب حركت انديشه و فكر و عقل انسان است ، سوگندهائى كه ارتباط خاصى با همان مطلب مورد نظر دارد. در اينجا نيز براى بيان اين واقعيت كه زندگى انسان در دنيا تواءم با درد و رنج است از سوگند تازه اى شروع مى كند و مى فرمايد: قسم به اين شهر مقدس شهر مكه (لا اقسم بهذا البلد). شهرى كه تو ساكن آن هستى (و انت حل بهذا البلد). گرچه در اين آيات نام مكه صريحا نيامده است ، ولى با توجه به مكى بودن سوره از يكسو، و اهميت فوق العاده اين شهر مقدس از سوى ديگر، پيدا است كه منظور همان مكه است ، و اجماع مفسران نيز بر همين است . البته شرافت و عظمت سرزمين مكه ايجاب مى كند خداوند به آن سوگند ياد نمايد، چرا كه نخستين مركز توحيد و عبادت پروردگار در اينجا ساخته شده ، و انبياى بزرگ گرد اين خانه طواف كرده اند، ولى جمله ((و انت حل بهذا البلد)) مطلب تازه اى در بر دارد، مى گويد اين شهر به خاطر وجود پر فيض و پر بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شايسته اين سوگند شده است . و حقيقت همين است كه ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آن است ، مبادا كفار مكه تصور كنند اگر قرآن به اين سرزمين قسم ياد مى كند براى وطن آنها و يا كانون بتهايشان اهميت قائل شده است ، نه چنين نيست ، تنها ارزش اين شهر (گذشته از سوابق تاريخى خاص آن ) به خاطر وجود ذيجود بنده خاص خدا محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . اى كعبه را ز يمن قدوم تو صد شرف وى مرده را از مقدم پاك تو صد صفا بطحا ز نور طلعت تو يافته فروغ يثرب ز خاك تو با رونق و نوا در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه من به اين شهر مقدس ‍ سوگند ياد نمى كنم در حالى كه احترام تو را هتك كرده اند، و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمرده اند. و اين توبيخ و سرزنش شديدى است نسبت به كفار قريش كه آنها خود را خادمان ، و حافظان حرم مكه مى پنداشتند، و براى اين سرزمين آنچنان احترامى قائل بودند كه حتى اگر قاتل پدرشان در آنجا ديده مى شد در امان بود، حتى مى گويند كسانى كه از پوست درختان مكه بر مى گرفت ند و به خود مى بستند به خاطر آن در امان بودند. ولى با اين حال چرا تمام اين آداب و سنن در مورد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زير پا گذارده شد؟! چرا هر گونه اذيت و آزار نسبت به او و يارانش روا مى داشتند، و حتى خونشان را مباح مى شمردند؟! اين تفسير در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . سپس مى افزايد: ((و قسم به پدر و فرزندش )) (و والد و ما ولد). در اينكه منظور از اين پدر و فرزند كيست ؟ تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند: نخست اينكه : منظور از ((والد)) ابراهيم خليل و از ((ولد)) اسماعيل ذبيح است و با توجه به اينكه در آيه قبل به شهر مكه سوگند ياد شده و مى دانيم ابراهيم و فرزندش بنيانگذار كعبه و شهر مكه بودند اين تفسير بسيار مناسب به نظر مى رسد بخصوص اينكه عرب جاهلى نيز براى حضرت ابراهيم و فرزندش اهميت فوق العادهاى قائل بود، و به آنها افتخار مى كرد و بسيارى از آنها نسب خود را به آن دو مى رساندند. ديگر اينكه : منظور آدم و فرزندانش مى باشد. سوم اينكه : منظور آدم و پيامبرانى هستند كه از دودمان او برخاسته اند. و چهارم اينكه : منظور سوگند به هر پدر و فرزندى است ، چرا كه مساءله تولد و بقاء نسل انسانى در طول ادوار مختلف ، از شگفت انگيزترين بدايع خلقت است ، و خداوند مخصوصا به آن سوگند ياد كرده است . جمع ميان اين چهار تفسير نيز بعيد نيست هر چند تفسير اول از همه مناسب تر به نظر مى رسد. سپس به چيزى مى پردازد كه هدف نهائى اين سوگندها است ، مى فرمايد مسلما ما انسان را در رنج آفريديم (لقد خلقنا الانسان فى كبد). ((كبد)) به گفته طبرسى در مجمع البيان در اصل به معنى شدت است ، و لذا هنگامى كه شير غليظ شود ((تكبد اللبن )) مى گويند. ولى به گفته راغب در مفردات ((كبد)) (بر وزن حسد) به معنى دردى است كه عارض كبد انسان (جگر سياه ) مى شود و سپس به هر گونه مشقت و رنج اطلاق شده است . ريشه اين لغت هر چه باشد مفهوم فعلى آن همان رنج و ناراحتى است . آرى انسان از آغاز زندگى حتى از آن لحظه اى كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مى شود، مراحل زيادى از مشكلات و درد و رنجها را طى مى كند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفوليت ، و سپس جوانى ، و از همه مشكلتر دوران پيرى ، مواجه به انواع مشقتها و رنجها است ، و اين است طبيعت زندگى دنيا، و انتظار غير آن داشتن اشتباه است اشتباه ، و به گفته شاعر عرب : طبعت على كدر و انت تريدها صفوا عن الاكدار و الاقذار؟ و مكلف الايام ضد طباعها متطلب فى الماء جدوة نار! طبيعت جهان بر كدورت است و تو مى خواهى از هر گونه كدورت و ناپاكى پاك باشد؟ ((هر كس دوران جهان را بر ضد طبيعتش بطلبد همچون كسى است كه در ميان امواج آب شعله آتش جستجو مى كند!)) نگاهى به زندگى انبياء و اولياء الله نيز نشان مى دهد كه زندگى اين گلهاى سرسبد آفرينش نيز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرين بود، هنگامى كه دنيا براى آنها چنين باشد، وضع براى ديگران روشن است . و اگر افراد يا جوامعى را مى بينيم كه به ظاهر درد و رنجى ندارند يا بر - اثر مطالعات سطحى ما است ، و لذا وقتى نزديكتر مى شويم به عمق درد و رنجهاى همين صاحبان زندگى مرفه آشنا مى گرديم ، و يا اينكه براى مدتى محدود و زمانى استثنائى است كه قانون كلى جهان را بر هم نمى زند. سپس مى افزايد: آيا اين انسان گمان مى كند كه هيچكس قادر نيست بر او دست بيابد؟ (ا يحسب ان لن يقدر عليه احد). اشاره به اينكه آميختگى زندگى انسان با آن همه درد و رنج دليل بر اين است كه او قدرتى ندارد. ولى او بر مركب غرور سوار است ، و هر كار خلاف و گناه و جرم و تجاوزى را مرتكب مى شود گوئى خود را در امن و امان مى بيند، و از قلمرو مجازات الهى بر كنار تصور مى كند، هنگامى كه به قدرت مى رسد تمام احكام الهى را زير پا مى گذارد، و مطلقا خدا را بنده نيست ، آيا به راستى چنين مى پندارد كه از چنگال مجازات پروردگار رهائى مى يابد، چه اشتباه بزرگى ! اين احتمال نيز داده شده كه منظور ثروتمندانى هستند كه مى پنداشتند احدى توانائى ندارد ثروت آنها را بگيرد. و نيز گفته شده منظور كسانى هستند كه معتقد بودند احدى آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمى كنند. ولى آيه مفهوم جامعى دارد كه ممكن است همه اين تفسيرها را شامل شود. بعضى گفته اند: آيه فوق اشاره به مردى از قبيله ((جمح )) كه ((ابو الاسد)) ناميده مى شد، او بقدرى نيرومند بود كه روى يك قطعه چرم مى نشست ده نفر مى خواستند آن را از زير پاى او بكشند نمى توانست ند، چرم پاره پاره مى شد و او از جا تكان نمى خورد!. ولى نظر داشتن آيه به چنين فرد يا افراد مغرورى مانع از عموميت مفهوم آن نيست . سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: او مى گويد من مال زيادى را تباه كردم (يقول اهلكت مالا لبدا). اشاره به كسانى است كه وقتى به آنها پيشنهاد صرف مال در كار خيرى مى كردند از روى غرور و نخوت مى گفتند: ما بسيار در اين راه ها صرف كرده ايم در حالى كه چيزى براى خدا انفاق نكرده بودند، و اگر اموالى به اين و آن داده بودند براى تظاهر و ريا كارى و اغراض شخصى بوده است . بعضى نيز گفته اند: آيه اشاره است به كسانى كه اموال زيادى در دشمنى با اسلام و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و توطئه هاى ضد اسلامى صرف كرده بودند، و به آن افتخار مى كردند، همانگونه كه در حديثى آمده است كه در روز جنگ خندق هنگامى كه على (عليه السلام ) اسلام را به عمرو بن عبد ود عرضه نمود، او در پاسخ گفت : فاين ما انفقت فيكم مالا لبدا: پس آن همه اموالى كه بر ضد شما مصرف كردم چه مى شود))؟!. بعضى نيز گفته اند: آيه ناظر به بعضى از سران قريش مانند حارث بن عامر است كه مرتكب گناهى شده بود راه نجات را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد حضرت دستور كفاره به او داد. او گفت : اموال من از آن روز كه وارد دين اسلام شدم در كفارات و نفقات نابود شد!. جمع ميان هر سه تفسير نيز بى مانع است ، هر چند تفسير اول تناسب بيشترى با آيه بعد دارد. تعبير به ((اهلكت )) اشاره به اين است كه اموال او در حقيقت نابود شده و بهره اى عائدش نمى شود. ((لبد)) (بر وزن لغت ) به معنى شى ء متراكم و انبوه است و در اينجا به معنى مال فراوان است . سپس مى افزايد: آيا گمان مى كند كه هيچكس او را نديده و نمى بيند؟! (ايحسب ان لم يره احد). او از اين حقيقت غافل است كه خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع مى بيند، بلكه از اعماق قلب و روح او نيز آگاه است ، و از نيات او با خبر، مگر ممكن است خدائى كه وجود بى انتهايش به همه چيز احاطه دارد چيزى را نبيند و نداند؟! اين غافلان بى خبرند كه بر اثر جهل و ناآگاهى خود را از مراقبت دائمى پروردگار بر كنار مى پندارند. آرى خدا مى داند اين اموال را از كجا به دست آورده ؟ و در چه راهى مصرف كرده است ؟! در حديثى از ابن عباس نقل شده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: لا تزول قدما العبد حتى يسال عن اربعة : عن عمره فيما افناه ؟ و عن ماله من اين جمعه ، و فيما ذا انفقه ؟ و عن عمله ما ذا عمل به ؟ و عن حبنا اهل البيت : در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم بر نمى دارد تا از چهار چيز سؤ ال شود: از عمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده ؟ و از مالش كه از كجا جمع آورى نموده ، و در چه راه مصرف كرده است ؟ و از عملش كه چه كارى انجام داده ؟ و از محبت ما اهل بيت ))!. كوتاه سخن اينكه چگونه انسان مغرور مى شود و ادعاى قدرت مى كند در حالى كه زندگى او با درد و رنج عجين است ، اگر مالى دارد به شبى است ، و اگر جانى دارد به تبى است ! وآنگهى چگونه ادعا مى كند كه من اموال فراوانى در راه خدا انفاق كرده ام ، در حالى كه او از نيتش آگاه است ، هم كيفيت تحصيل آن اموال نامشروع را مى داند و هم چگونگى صرف كردن رياكارانه و مغرضانه آن را. ﴿3 سوره بلد مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است سوره بلد اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است محتوى و فضيلت سوره بلد اين سوره در عين كوتاهى حقايق بزرگى را در بردارد. 1 - در قسمت اول اين سوره بعد از ذكر سوگندهاى پرمعنائى اشاره به اين حقيقت شده كه زندگى انسان در عالم دنيا همواره تواءم با مشكلات و رنج است ، تا از يكسو خود را براى رفتن به جنگ مشكلات آماده سازد، و از سوى ديگر انتظار آرامش و آسودگى مطلق را در اين جهان از سر بيرون كند، آرامش مطلق تنها در زندگى آخرت امكانپذير است و بس . 2 - در بخش ديگرى از اين سوره قسمتى از مهمترين نعمتهاى الهى را بر انسان مى شمرد، و سپس به ناسپاسى او در مقابل اين نعمتها اشاره مى كند. 3 - در آخرين بخش اين سوره مردم را به دو گروه : ((اصحاب الميمنة )) و ((اصحاب المشئمة )) تقسيم كرده ، و گوشهاى از صفات اعمال گروه اول (مؤ منان صالح ) و سپس سرنوشت آنها را بيان مى كند، و بعد به نقطه مقابل آنها يعنى كافران و مجرمان و سرنوشت آنها مى پردازد. تعبير آيات سوره بسيار قاطع و كوبنده ، جمله بنديها كوتاه و پرطنين ، و الفاظ بسيار مؤ ثر و گويا است ، و شكل آيات و محتوا نشان مى دهد كه اين سوره از سوره هاى مكى است . در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه فرمود: من قراءها اعطاه الله الامن من غضبه يوم القيامة : كسى كه سوره بلد را بخواند خداوند او را از خشم خود در قيامت در امان مى دارد. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز واجب سوره ((لا اقسم بهذا البلد)) را بخواند، در دنيا از صالحان شناخته خواهد شد، و در آخرت از كسانى شناخته مى شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتى دارد، و از دوستان پيامبران و شهدا و صالحين خواهد بود. تفسير : سوگند به اين شهر مقدس سنت قرآن در بسيارى از موارد بر اين است كه بيان حقايق بسيار مهم را با سوگند شروع مى كند، سوگندهائى كه خود نيز سبب حركت انديشه و فكر و عقل انسان است ، سوگندهائى كه ارتباط خاصى با همان مطلب مورد نظر دارد. در اينجا نيز براى بيان اين واقعيت كه زندگى انسان در دنيا تواءم با درد و رنج است از سوگند تازه اى شروع مى كند و مى فرمايد: قسم به اين شهر مقدس شهر مكه (لا اقسم بهذا البلد). شهرى كه تو ساكن آن هستى (و انت حل بهذا البلد). گرچه در اين آيات نام مكه صريحا نيامده است ، ولى با توجه به مكى بودن سوره از يكسو، و اهميت فوق العاده اين شهر مقدس از سوى ديگر، پيدا است كه منظور همان مكه است ، و اجماع مفسران نيز بر همين است . البته شرافت و عظمت سرزمين مكه ايجاب مى كند خداوند به آن سوگند ياد نمايد، چرا كه نخستين مركز توحيد و عبادت پروردگار در اينجا ساخته شده ، و انبياى بزرگ گرد اين خانه طواف كرده اند، ولى جمله ((و انت حل بهذا البلد)) مطلب تازه اى در بر دارد، مى گويد اين شهر به خاطر وجود پر فيض و پر بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شايسته اين سوگند شده است . و حقيقت همين است كه ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آن است ، مبادا كفار مكه تصور كنند اگر قرآن به اين سرزمين قسم ياد مى كند براى وطن آنها و يا كانون بتهايشان اهميت قائل شده است ، نه چنين نيست ، تنها ارزش اين شهر (گذشته از سوابق تاريخى خاص آن ) به خاطر وجود ذيجود بنده خاص خدا محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . اى كعبه را ز يمن قدوم تو صد شرف وى مرده را از مقدم پاك تو صد صفا بطحا ز نور طلعت تو يافته فروغ يثرب ز خاك تو با رونق و نوا در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه من به اين شهر مقدس ‍ سوگند ياد نمى كنم در حالى كه احترام تو را هتك كرده اند، و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمرده اند. و اين توبيخ و سرزنش شديدى است نسبت به كفار قريش كه آنها خود را خادمان ، و حافظان حرم مكه مى پنداشتند، و براى اين سرزمين آنچنان احترامى قائل بودند كه حتى اگر قاتل پدرشان در آنجا ديده مى شد در امان بود، حتى مى گويند كسانى كه از پوست درختان مكه بر مى گرفت ند و به خود مى بستند به خاطر آن در امان بودند. ولى با اين حال چرا تمام اين آداب و سنن در مورد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زير پا گذارده شد؟! چرا هر گونه اذيت و آزار نسبت به او و يارانش روا مى داشتند، و حتى خونشان را مباح مى شمردند؟! اين تفسير در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . سپس مى افزايد: ((و قسم به پدر و فرزندش )) (و والد و ما ولد). در اينكه منظور از اين پدر و فرزند كيست ؟ تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند: نخست اينكه : منظور از ((والد)) ابراهيم خليل و از ((ولد)) اسماعيل ذبيح است و با توجه به اينكه در آيه قبل به شهر مكه سوگند ياد شده و مى دانيم ابراهيم و فرزندش بنيانگذار كعبه و شهر مكه بودند اين تفسير بسيار مناسب به نظر مى رسد بخصوص اينكه عرب جاهلى نيز براى حضرت ابراهيم و فرزندش اهميت فوق العادهاى قائل بود، و به آنها افتخار مى كرد و بسيارى از آنها نسب خود را به آن دو مى رساندند. ديگر اينكه : منظور آدم و فرزندانش مى باشد. سوم اينكه : منظور آدم و پيامبرانى هستند كه از دودمان او برخاسته اند. و چهارم اينكه : منظور سوگند به هر پدر و فرزندى است ، چرا كه مساءله تولد و بقاء نسل انسانى در طول ادوار مختلف ، از شگفت انگيزترين بدايع خلقت است ، و خداوند مخصوصا به آن سوگند ياد كرده است . جمع ميان اين چهار تفسير نيز بعيد نيست هر چند تفسير اول از همه مناسب تر به نظر مى رسد. سپس به چيزى مى پردازد كه هدف نهائى اين سوگندها است ، مى فرمايد مسلما ما انسان را در رنج آفريديم (لقد خلقنا الانسان فى كبد). ((كبد)) به گفته طبرسى در مجمع البيان در اصل به معنى شدت است ، و لذا هنگامى كه شير غليظ شود ((تكبد اللبن )) مى گويند. ولى به گفته راغب در مفردات ((كبد)) (بر وزن حسد) به معنى دردى است كه عارض كبد انسان (جگر سياه ) مى شود و سپس به هر گونه مشقت و رنج اطلاق شده است . ريشه اين لغت هر چه باشد مفهوم فعلى آن همان رنج و ناراحتى است . آرى انسان از آغاز زندگى حتى از آن لحظه اى كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مى شود، مراحل زيادى از مشكلات و درد و رنجها را طى مى كند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفوليت ، و سپس جوانى ، و از همه مشكلتر دوران پيرى ، مواجه به انواع مشقتها و رنجها است ، و اين است طبيعت زندگى دنيا، و انتظار غير آن داشتن اشتباه است اشتباه ، و به گفته شاعر عرب : طبعت على كدر و انت تريدها صفوا عن الاكدار و الاقذار؟ و مكلف الايام ضد طباعها متطلب فى الماء جدوة نار! طبيعت جهان بر كدورت است و تو مى خواهى از هر گونه كدورت و ناپاكى پاك باشد؟ ((هر كس دوران جهان را بر ضد طبيعتش بطلبد همچون كسى است كه در ميان امواج آب شعله آتش جستجو مى كند!)) نگاهى به زندگى انبياء و اولياء الله نيز نشان مى دهد كه زندگى اين گلهاى سرسبد آفرينش نيز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرين بود، هنگامى كه دنيا براى آنها چنين باشد، وضع براى ديگران روشن است . و اگر افراد يا جوامعى را مى بينيم كه به ظاهر درد و رنجى ندارند يا بر - اثر مطالعات سطحى ما است ، و لذا وقتى نزديكتر مى شويم به عمق درد و رنجهاى همين صاحبان زندگى مرفه آشنا مى گرديم ، و يا اينكه براى مدتى محدود و زمانى استثنائى است كه قانون كلى جهان را بر هم نمى زند. سپس مى افزايد: آيا اين انسان گمان مى كند كه هيچكس قادر نيست بر او دست بيابد؟ (ا يحسب ان لن يقدر عليه احد). اشاره به اينكه آميختگى زندگى انسان با آن همه درد و رنج دليل بر اين است كه او قدرتى ندارد. ولى او بر مركب غرور سوار است ، و هر كار خلاف و گناه و جرم و تجاوزى را مرتكب مى شود گوئى خود را در امن و امان مى بيند، و از قلمرو مجازات الهى بر كنار تصور مى كند، هنگامى كه به قدرت مى رسد تمام احكام الهى را زير پا مى گذارد، و مطلقا خدا را بنده نيست ، آيا به راستى چنين مى پندارد كه از چنگال مجازات پروردگار رهائى مى يابد، چه اشتباه بزرگى ! اين احتمال نيز داده شده كه منظور ثروتمندانى هستند كه مى پنداشتند احدى توانائى ندارد ثروت آنها را بگيرد. و نيز گفته شده منظور كسانى هستند كه معتقد بودند احدى آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمى كنند. ولى آيه مفهوم جامعى دارد كه ممكن است همه اين تفسيرها را شامل شود. بعضى گفته اند: آيه فوق اشاره به مردى از قبيله ((جمح )) كه ((ابو الاسد)) ناميده مى شد، او بقدرى نيرومند بود كه روى يك قطعه چرم مى نشست ده نفر مى خواستند آن را از زير پاى او بكشند نمى توانست ند، چرم پاره پاره مى شد و او از جا تكان نمى خورد!. ولى نظر داشتن آيه به چنين فرد يا افراد مغرورى مانع از عموميت مفهوم آن نيست . سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: او مى گويد من مال زيادى را تباه كردم (يقول اهلكت مالا لبدا). اشاره به كسانى است كه وقتى به آنها پيشنهاد صرف مال در كار خيرى مى كردند از روى غرور و نخوت مى گفتند: ما بسيار در اين راه ها صرف كرده ايم در حالى كه چيزى براى خدا انفاق نكرده بودند، و اگر اموالى به اين و آن داده بودند براى تظاهر و ريا كارى و اغراض شخصى بوده است . بعضى نيز گفته اند: آيه اشاره است به كسانى كه اموال زيادى در دشمنى با اسلام و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و توطئه هاى ضد اسلامى صرف كرده بودند، و به آن افتخار مى كردند، همانگونه كه در حديثى آمده است كه در روز جنگ خندق هنگامى كه على (عليه السلام ) اسلام را به عمرو بن عبد ود عرضه نمود، او در پاسخ گفت : فاين ما انفقت فيكم مالا لبدا: پس آن همه اموالى كه بر ضد شما مصرف كردم چه مى شود))؟!. بعضى نيز گفته اند: آيه ناظر به بعضى از سران قريش مانند حارث بن عامر است كه مرتكب گناهى شده بود راه نجات را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد حضرت دستور كفاره به او داد. او گفت : اموال من از آن روز كه وارد دين اسلام شدم در كفارات و نفقات نابود شد!. جمع ميان هر سه تفسير نيز بى مانع است ، هر چند تفسير اول تناسب بيشترى با آيه بعد دارد. تعبير به ((اهلكت )) اشاره به اين است كه اموال او در حقيقت نابود شده و بهره اى عائدش نمى شود. ((لبد)) (بر وزن لغت ) به معنى شى ء متراكم و انبوه است و در اينجا به معنى مال فراوان است . سپس مى افزايد: آيا گمان مى كند كه هيچكس او را نديده و نمى بيند؟! (ايحسب ان لم يره احد). او از اين حقيقت غافل است كه خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع مى بيند، بلكه از اعماق قلب و روح او نيز آگاه است ، و از نيات او با خبر، مگر ممكن است خدائى كه وجود بى انتهايش به همه چيز احاطه دارد چيزى را نبيند و نداند؟! اين غافلان بى خبرند كه بر اثر جهل و ناآگاهى خود را از مراقبت دائمى پروردگار بر كنار مى پندارند. آرى خدا مى داند اين اموال را از كجا به دست آورده ؟ و در چه راهى مصرف كرده است ؟! در حديثى از ابن عباس نقل شده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: لا تزول قدما العبد حتى يسال عن اربعة : عن عمره فيما افناه ؟ و عن ماله من اين جمعه ، و فيما ذا انفقه ؟ و عن عمله ما ذا عمل به ؟ و عن حبنا اهل البيت : در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم بر نمى دارد تا از چهار چيز سؤ ال شود: از عمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده ؟ و از مالش كه از كجا جمع آورى نموده ، و در چه راه مصرف كرده است ؟ و از عملش كه چه كارى انجام داده ؟ و از محبت ما اهل بيت ))!. كوتاه سخن اينكه چگونه انسان مغرور مى شود و ادعاى قدرت مى كند در حالى كه زندگى او با درد و رنج عجين است ، اگر مالى دارد به شبى است ، و اگر جانى دارد به تبى است ! وآنگهى چگونه ادعا مى كند كه من اموال فراوانى در راه خدا انفاق كرده ام ، در حالى كه او از نيتش آگاه است ، هم كيفيت تحصيل آن اموال نامشروع را مى داند و هم چگونگى صرف كردن رياكارانه و مغرضانه آن را. ﴿4 سوره بلد مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است سوره بلد اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است محتوى و فضيلت سوره بلد اين سوره در عين كوتاهى حقايق بزرگى را در بردارد. 1 - در قسمت اول اين سوره بعد از ذكر سوگندهاى پرمعنائى اشاره به اين حقيقت شده كه زندگى انسان در عالم دنيا همواره تواءم با مشكلات و رنج است ، تا از يكسو خود را براى رفتن به جنگ مشكلات آماده سازد، و از سوى ديگر انتظار آرامش و آسودگى مطلق را در اين جهان از سر بيرون كند، آرامش مطلق تنها در زندگى آخرت امكانپذير است و بس . 2 - در بخش ديگرى از اين سوره قسمتى از مهمترين نعمتهاى الهى را بر انسان مى شمرد، و سپس به ناسپاسى او در مقابل اين نعمتها اشاره مى كند. 3 - در آخرين بخش اين سوره مردم را به دو گروه : ((اصحاب الميمنة )) و ((اصحاب المشئمة )) تقسيم كرده ، و گوشهاى از صفات اعمال گروه اول (مؤ منان صالح ) و سپس سرنوشت آنها را بيان مى كند، و بعد به نقطه مقابل آنها يعنى كافران و مجرمان و سرنوشت آنها مى پردازد. تعبير آيات سوره بسيار قاطع و كوبنده ، جمله بنديها كوتاه و پرطنين ، و الفاظ بسيار مؤ ثر و گويا است ، و شكل آيات و محتوا نشان مى دهد كه اين سوره از سوره هاى مكى است . در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه فرمود: من قراءها اعطاه الله الامن من غضبه يوم القيامة : كسى كه سوره بلد را بخواند خداوند او را از خشم خود در قيامت در امان مى دارد. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز واجب سوره ((لا اقسم بهذا البلد)) را بخواند، در دنيا از صالحان شناخته خواهد شد، و در آخرت از كسانى شناخته مى شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتى دارد، و از دوستان پيامبران و شهدا و صالحين خواهد بود. تفسير : سوگند به اين شهر مقدس سنت قرآن در بسيارى از موارد بر اين است كه بيان حقايق بسيار مهم را با سوگند شروع مى كند، سوگندهائى كه خود نيز سبب حركت انديشه و فكر و عقل انسان است ، سوگندهائى كه ارتباط خاصى با همان مطلب مورد نظر دارد. در اينجا نيز براى بيان اين واقعيت كه زندگى انسان در دنيا تواءم با درد و رنج است از سوگند تازه اى شروع مى كند و مى فرمايد: قسم به اين شهر مقدس شهر مكه (لا اقسم بهذا البلد). شهرى كه تو ساكن آن هستى (و انت حل بهذا البلد). گرچه در اين آيات نام مكه صريحا نيامده است ، ولى با توجه به مكى بودن سوره از يكسو، و اهميت فوق العاده اين شهر مقدس از سوى ديگر، پيدا است كه منظور همان مكه است ، و اجماع مفسران نيز بر همين است . البته شرافت و عظمت سرزمين مكه ايجاب مى كند خداوند به آن سوگند ياد نمايد، چرا كه نخستين مركز توحيد و عبادت پروردگار در اينجا ساخته شده ، و انبياى بزرگ گرد اين خانه طواف كرده اند، ولى جمله ((و انت حل بهذا البلد)) مطلب تازه اى در بر دارد، مى گويد اين شهر به خاطر وجود پر فيض و پر بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شايسته اين سوگند شده است . و حقيقت همين است كه ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آن است ، مبادا كفار مكه تصور كنند اگر قرآن به اين سرزمين قسم ياد مى كند براى وطن آنها و يا كانون بتهايشان اهميت قائل شده است ، نه چنين نيست ، تنها ارزش اين شهر (گذشته از سوابق تاريخى خاص آن ) به خاطر وجود ذيجود بنده خاص خدا محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . اى كعبه را ز يمن قدوم تو صد شرف وى مرده را از مقدم پاك تو صد صفا بطحا ز نور طلعت تو يافته فروغ يثرب ز خاك تو با رونق و نوا در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه من به اين شهر مقدس ‍ سوگند ياد نمى كنم در حالى كه احترام تو را هتك كرده اند، و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمرده اند. و اين توبيخ و سرزنش شديدى است نسبت به كفار قريش كه آنها خود را خادمان ، و حافظان حرم مكه مى پنداشتند، و براى اين سرزمين آنچنان احترامى قائل بودند كه حتى اگر قاتل پدرشان در آنجا ديده مى شد در امان بود، حتى مى گويند كسانى كه از پوست درختان مكه بر مى گرفت ند و به خود مى بستند به خاطر آن در امان بودند. ولى با اين حال چرا تمام اين آداب و سنن در مورد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زير پا گذارده شد؟! چرا هر گونه اذيت و آزار نسبت به او و يارانش روا مى داشتند، و حتى خونشان را مباح مى شمردند؟! اين تفسير در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . سپس مى افزايد: ((و قسم به پدر و فرزندش )) (و والد و ما ولد). در اينكه منظور از اين پدر و فرزند كيست ؟ تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند: نخست اينكه : منظور از ((والد)) ابراهيم خليل و از ((ولد)) اسماعيل ذبيح است و با توجه به اينكه در آيه قبل به شهر مكه سوگند ياد شده و مى دانيم ابراهيم و فرزندش بنيانگذار كعبه و شهر مكه بودند اين تفسير بسيار مناسب به نظر مى رسد بخصوص اينكه عرب جاهلى نيز براى حضرت ابراهيم و فرزندش اهميت فوق العادهاى قائل بود، و به آنها افتخار مى كرد و بسيارى از آنها نسب خود را به آن دو مى رساندند. ديگر اينكه : منظور آدم و فرزندانش مى باشد. سوم اينكه : منظور آدم و پيامبرانى هستند كه از دودمان او برخاسته اند. و چهارم اينكه : منظور سوگند به هر پدر و فرزندى است ، چرا كه مساءله تولد و بقاء نسل انسانى در طول ادوار مختلف ، از شگفت انگيزترين بدايع خلقت است ، و خداوند مخصوصا به آن سوگند ياد كرده است . جمع ميان اين چهار تفسير نيز بعيد نيست هر چند تفسير اول از همه مناسب تر به نظر مى رسد. سپس به چيزى مى پردازد كه هدف نهائى اين سوگندها است ، مى فرمايد مسلما ما انسان را در رنج آفريديم (لقد خلقنا الانسان فى كبد). ((كبد)) به گفته طبرسى در مجمع البيان در اصل به معنى شدت است ، و لذا هنگامى كه شير غليظ شود ((تكبد اللبن )) مى گويند. ولى به گفته راغب در مفردات ((كبد)) (بر وزن حسد) به معنى دردى است كه عارض كبد انسان (جگر سياه ) مى شود و سپس به هر گونه مشقت و رنج اطلاق شده است . ريشه اين لغت هر چه باشد مفهوم فعلى آن همان رنج و ناراحتى است . آرى انسان از آغاز زندگى حتى از آن لحظه اى كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مى شود، مراحل زيادى از مشكلات و درد و رنجها را طى مى كند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفوليت ، و سپس جوانى ، و از همه مشكلتر دوران پيرى ، مواجه به انواع مشقتها و رنجها است ، و اين است طبيعت زندگى دنيا، و انتظار غير آن داشتن اشتباه است اشتباه ، و به گفته شاعر عرب : طبعت على كدر و انت تريدها صفوا عن الاكدار و الاقذار؟ و مكلف الايام ضد طباعها متطلب فى الماء جدوة نار! طبيعت جهان بر كدورت است و تو مى خواهى از هر گونه كدورت و ناپاكى پاك باشد؟ ((هر كس دوران جهان را بر ضد طبيعتش بطلبد همچون كسى است كه در ميان امواج آب شعله آتش جستجو مى كند!)) نگاهى به زندگى انبياء و اولياء الله نيز نشان مى دهد كه زندگى اين گلهاى سرسبد آفرينش نيز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرين بود، هنگامى كه دنيا براى آنها چنين باشد، وضع براى ديگران روشن است . و اگر افراد يا جوامعى را مى بينيم كه به ظاهر درد و رنجى ندارند يا بر - اثر مطالعات سطحى ما است ، و لذا وقتى نزديكتر مى شويم به عمق درد و رنجهاى همين صاحبان زندگى مرفه آشنا مى گرديم ، و يا اينكه براى مدتى محدود و زمانى استثنائى است كه قانون كلى جهان را بر هم نمى زند. سپس مى افزايد: آيا اين انسان گمان مى كند كه هيچكس قادر نيست بر او دست بيابد؟ (ا يحسب ان لن يقدر عليه احد). اشاره به اينكه آميختگى زندگى انسان با آن همه درد و رنج دليل بر اين است كه او قدرتى ندارد. ولى او بر مركب غرور سوار است ، و هر كار خلاف و گناه و جرم و تجاوزى را مرتكب مى شود گوئى خود را در امن و امان مى بيند، و از قلمرو مجازات الهى بر كنار تصور مى كند، هنگامى كه به قدرت مى رسد تمام احكام الهى را زير پا مى گذارد، و مطلقا خدا را بنده نيست ، آيا به راستى چنين مى پندارد كه از چنگال مجازات پروردگار رهائى مى يابد، چه اشتباه بزرگى ! اين احتمال نيز داده شده كه منظور ثروتمندانى هستند كه مى پنداشتند احدى توانائى ندارد ثروت آنها را بگيرد. و نيز گفته شده منظور كسانى هستند كه معتقد بودند احدى آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمى كنند. ولى آيه مفهوم جامعى دارد كه ممكن است همه اين تفسيرها را شامل شود. بعضى گفته اند: آيه فوق اشاره به مردى از قبيله ((جمح )) كه ((ابو الاسد)) ناميده مى شد، او بقدرى نيرومند بود كه روى يك قطعه چرم مى نشست ده نفر مى خواستند آن را از زير پاى او بكشند نمى توانست ند، چرم پاره پاره مى شد و او از جا تكان نمى خورد!. ولى نظر داشتن آيه به چنين فرد يا افراد مغرورى مانع از عموميت مفهوم آن نيست . سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: او مى گويد من مال زيادى را تباه كردم (يقول اهلكت مالا لبدا). اشاره به كسانى است كه وقتى به آنها پيشنهاد صرف مال در كار خيرى مى كردند از روى غرور و نخوت مى گفتند: ما بسيار در اين راه ها صرف كرده ايم در حالى كه چيزى براى خدا انفاق نكرده بودند، و اگر اموالى به اين و آن داده بودند براى تظاهر و ريا كارى و اغراض شخصى بوده است . بعضى نيز گفته اند: آيه اشاره است به كسانى كه اموال زيادى در دشمنى با اسلام و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و توطئه هاى ضد اسلامى صرف كرده بودند، و به آن افتخار مى كردند، همانگونه كه در حديثى آمده است كه در روز جنگ خندق هنگامى كه على (عليه السلام ) اسلام را به عمرو بن عبد ود عرضه نمود، او در پاسخ گفت : فاين ما انفقت فيكم مالا لبدا: پس آن همه اموالى كه بر ضد شما مصرف كردم چه مى شود))؟!. بعضى نيز گفته اند: آيه ناظر به بعضى از سران قريش مانند حارث بن عامر است كه مرتكب گناهى شده بود راه نجات را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد حضرت دستور كفاره به او داد. او گفت : اموال من از آن روز كه وارد دين اسلام شدم در كفارات و نفقات نابود شد!. جمع ميان هر سه تفسير نيز بى مانع است ، هر چند تفسير اول تناسب بيشترى با آيه بعد دارد. تعبير به ((اهلكت )) اشاره به اين است كه اموال او در حقيقت نابود شده و بهره اى عائدش نمى شود. ((لبد)) (بر وزن لغت ) به معنى شى ء متراكم و انبوه است و در اينجا به معنى مال فراوان است . سپس مى افزايد: آيا گمان مى كند كه هيچكس او را نديده و نمى بيند؟! (ايحسب ان لم يره احد). او از اين حقيقت غافل است كه خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع مى بيند، بلكه از اعماق قلب و روح او نيز آگاه است ، و از نيات او با خبر، مگر ممكن است خدائى كه وجود بى انتهايش به همه چيز احاطه دارد چيزى را نبيند و نداند؟! اين غافلان بى خبرند كه بر اثر جهل و ناآگاهى خود را از مراقبت دائمى پروردگار بر كنار مى پندارند. آرى خدا مى داند اين اموال را از كجا به دست آورده ؟ و در چه راهى مصرف كرده است ؟! در حديثى از ابن عباس نقل شده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: لا تزول قدما العبد حتى يسال عن اربعة : عن عمره فيما افناه ؟ و عن ماله من اين جمعه ، و فيما ذا انفقه ؟ و عن عمله ما ذا عمل به ؟ و عن حبنا اهل البيت : در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم بر نمى دارد تا از چهار چيز سؤ ال شود: از عمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده ؟ و از مالش كه از كجا جمع آورى نموده ، و در چه راه مصرف كرده است ؟ و از عملش كه چه كارى انجام داده ؟ و از محبت ما اهل بيت ))!. كوتاه سخن اينكه چگونه انسان مغرور مى شود و ادعاى قدرت مى كند در حالى كه زندگى او با درد و رنج عجين است ، اگر مالى دارد به شبى است ، و اگر جانى دارد به تبى است ! وآنگهى چگونه ادعا مى كند كه من اموال فراوانى در راه خدا انفاق كرده ام ، در حالى كه او از نيتش آگاه است ، هم كيفيت تحصيل آن اموال نامشروع را مى داند و هم چگونگى صرف كردن رياكارانه و مغرضانه آن را. ﴿5 سوره بلد مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است سوره بلد اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است محتوى و فضيلت سوره بلد اين سوره در عين كوتاهى حقايق بزرگى را در بردارد. 1 - در قسمت اول اين سوره بعد از ذكر سوگندهاى پرمعنائى اشاره به اين حقيقت شده كه زندگى انسان در عالم دنيا همواره تواءم با مشكلات و رنج است ، تا از يكسو خود را براى رفتن به جنگ مشكلات آماده سازد، و از سوى ديگر انتظار آرامش و آسودگى مطلق را در اين جهان از سر بيرون كند، آرامش مطلق تنها در زندگى آخرت امكانپذير است و بس . 2 - در بخش ديگرى از اين سوره قسمتى از مهمترين نعمتهاى الهى را بر انسان مى شمرد، و سپس به ناسپاسى او در مقابل اين نعمتها اشاره مى كند. 3 - در آخرين بخش اين سوره مردم را به دو گروه : ((اصحاب الميمنة )) و ((اصحاب المشئمة )) تقسيم كرده ، و گوشهاى از صفات اعمال گروه اول (مؤ منان صالح ) و سپس سرنوشت آنها را بيان مى كند، و بعد به نقطه مقابل آنها يعنى كافران و مجرمان و سرنوشت آنها مى پردازد. تعبير آيات سوره بسيار قاطع و كوبنده ، جمله بنديها كوتاه و پرطنين ، و الفاظ بسيار مؤ ثر و گويا است ، و شكل آيات و محتوا نشان مى دهد كه اين سوره از سوره هاى مكى است . در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه فرمود: من قراءها اعطاه الله الامن من غضبه يوم القيامة : كسى كه سوره بلد را بخواند خداوند او را از خشم خود در قيامت در امان مى دارد. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز واجب سوره ((لا اقسم بهذا البلد)) را بخواند، در دنيا از صالحان شناخته خواهد شد، و در آخرت از كسانى شناخته مى شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتى دارد، و از دوستان پيامبران و شهدا و صالحين خواهد بود. تفسير : سوگند به اين شهر مقدس سنت قرآن در بسيارى از موارد بر اين است كه بيان حقايق بسيار مهم را با سوگند شروع مى كند، سوگندهائى كه خود نيز سبب حركت انديشه و فكر و عقل انسان است ، سوگندهائى كه ارتباط خاصى با همان مطلب مورد نظر دارد. در اينجا نيز براى بيان اين واقعيت كه زندگى انسان در دنيا تواءم با درد و رنج است از سوگند تازه اى شروع مى كند و مى فرمايد: قسم به اين شهر مقدس شهر مكه (لا اقسم بهذا البلد). شهرى كه تو ساكن آن هستى (و انت حل بهذا البلد). گرچه در اين آيات نام مكه صريحا نيامده است ، ولى با توجه به مكى بودن سوره از يكسو، و اهميت فوق العاده اين شهر مقدس از سوى ديگر، پيدا است كه منظور همان مكه است ، و اجماع مفسران نيز بر همين است . البته شرافت و عظمت سرزمين مكه ايجاب مى كند خداوند به آن سوگند ياد نمايد، چرا كه نخستين مركز توحيد و عبادت پروردگار در اينجا ساخته شده ، و انبياى بزرگ گرد اين خانه طواف كرده اند، ولى جمله ((و انت حل بهذا البلد)) مطلب تازه اى در بر دارد، مى گويد اين شهر به خاطر وجود پر فيض و پر بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شايسته اين سوگند شده است . و حقيقت همين است كه ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آن است ، مبادا كفار مكه تصور كنند اگر قرآن به اين سرزمين قسم ياد مى كند براى وطن آنها و يا كانون بتهايشان اهميت قائل شده است ، نه چنين نيست ، تنها ارزش اين شهر (گذشته از سوابق تاريخى خاص آن ) به خاطر وجود ذيجود بنده خاص خدا محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . اى كعبه را ز يمن قدوم تو صد شرف وى مرده را از مقدم پاك تو صد صفا بطحا ز نور طلعت تو يافته فروغ يثرب ز خاك تو با رونق و نوا در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه من به اين شهر مقدس ‍ سوگند ياد نمى كنم در حالى كه احترام تو را هتك كرده اند، و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمرده اند. و اين توبيخ و سرزنش شديدى است نسبت به كفار قريش كه آنها خود را خادمان ، و حافظان حرم مكه مى پنداشتند، و براى اين سرزمين آنچنان احترامى قائل بودند كه حتى اگر قاتل پدرشان در آنجا ديده مى شد در امان بود، حتى مى گويند كسانى كه از پوست درختان مكه بر مى گرفت ند و به خود مى بستند به خاطر آن در امان بودند. ولى با اين حال چرا تمام اين آداب و سنن در مورد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زير پا گذارده شد؟! چرا هر گونه اذيت و آزار نسبت به او و يارانش روا مى داشتند، و حتى خونشان را مباح مى شمردند؟! اين تفسير در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . سپس مى افزايد: ((و قسم به پدر و فرزندش )) (و والد و ما ولد). در اينكه منظور از اين پدر و فرزند كيست ؟ تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند: نخست اينكه : منظور از ((والد)) ابراهيم خليل و از ((ولد)) اسماعيل ذبيح است و با توجه به اينكه در آيه قبل به شهر مكه سوگند ياد شده و مى دانيم ابراهيم و فرزندش بنيانگذار كعبه و شهر مكه بودند اين تفسير بسيار مناسب به نظر مى رسد بخصوص اينكه عرب جاهلى نيز براى حضرت ابراهيم و فرزندش اهميت فوق العادهاى قائل بود، و به آنها افتخار مى كرد و بسيارى از آنها نسب خود را به آن دو مى رساندند. ديگر اينكه : منظور آدم و فرزندانش مى باشد. سوم اينكه : منظور آدم و پيامبرانى هستند كه از دودمان او برخاسته اند. و چهارم اينكه : منظور سوگند به هر پدر و فرزندى است ، چرا كه مساءله تولد و بقاء نسل انسانى در طول ادوار مختلف ، از شگفت انگيزترين بدايع خلقت است ، و خداوند مخصوصا به آن سوگند ياد كرده است . جمع ميان اين چهار تفسير نيز بعيد نيست هر چند تفسير اول از همه مناسب تر به نظر مى رسد. سپس به چيزى مى پردازد كه هدف نهائى اين سوگندها است ، مى فرمايد مسلما ما انسان را در رنج آفريديم (لقد خلقنا الانسان فى كبد). ((كبد)) به گفته طبرسى در مجمع البيان در اصل به معنى شدت است ، و لذا هنگامى كه شير غليظ شود ((تكبد اللبن )) مى گويند. ولى به گفته راغب در مفردات ((كبد)) (بر وزن حسد) به معنى دردى است كه عارض كبد انسان (جگر سياه ) مى شود و سپس به هر گونه مشقت و رنج اطلاق شده است . ريشه اين لغت هر چه باشد مفهوم فعلى آن همان رنج و ناراحتى است . آرى انسان از آغاز زندگى حتى از آن لحظه اى كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مى شود، مراحل زيادى از مشكلات و درد و رنجها را طى مى كند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفوليت ، و سپس جوانى ، و از همه مشكلتر دوران پيرى ، مواجه به انواع مشقتها و رنجها است ، و اين است طبيعت زندگى دنيا، و انتظار غير آن داشتن اشتباه است اشتباه ، و به گفته شاعر عرب : طبعت على كدر و انت تريدها صفوا عن الاكدار و الاقذار؟ و مكلف الايام ضد طباعها متطلب فى الماء جدوة نار! طبيعت جهان بر كدورت است و تو مى خواهى از هر گونه كدورت و ناپاكى پاك باشد؟ ((هر كس دوران جهان را بر ضد طبيعتش بطلبد همچون كسى است كه در ميان امواج آب شعله آتش جستجو مى كند!)) نگاهى به زندگى انبياء و اولياء الله نيز نشان مى دهد كه زندگى اين گلهاى سرسبد آفرينش نيز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرين بود، هنگامى كه دنيا براى آنها چنين باشد، وضع براى ديگران روشن است . و اگر افراد يا جوامعى را مى بينيم كه به ظاهر درد و رنجى ندارند يا بر - اثر مطالعات سطحى ما است ، و لذا وقتى نزديكتر مى شويم به عمق درد و رنجهاى همين صاحبان زندگى مرفه آشنا مى گرديم ، و يا اينكه براى مدتى محدود و زمانى استثنائى است كه قانون كلى جهان را بر هم نمى زند. سپس مى افزايد: آيا اين انسان گمان مى كند كه هيچكس قادر نيست بر او دست بيابد؟ (ا يحسب ان لن يقدر عليه احد). اشاره به اينكه آميختگى زندگى انسان با آن همه درد و رنج دليل بر اين است كه او قدرتى ندارد. ولى او بر مركب غرور سوار است ، و هر كار خلاف و گناه و جرم و تجاوزى را مرتكب مى شود گوئى خود را در امن و امان مى بيند، و از قلمرو مجازات الهى بر كنار تصور مى كند، هنگامى كه به قدرت مى رسد تمام احكام الهى را زير پا مى گذارد، و مطلقا خدا را بنده نيست ، آيا به راستى چنين مى پندارد كه از چنگال مجازات پروردگار رهائى مى يابد، چه اشتباه بزرگى ! اين احتمال نيز داده شده كه منظور ثروتمندانى هستند كه مى پنداشتند احدى توانائى ندارد ثروت آنها را بگيرد. و نيز گفته شده منظور كسانى هستند كه معتقد بودند احدى آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمى كنند. ولى آيه مفهوم جامعى دارد كه ممكن است همه اين تفسيرها را شامل شود. بعضى گفته اند: آيه فوق اشاره به مردى از قبيله ((جمح )) كه ((ابو الاسد)) ناميده مى شد، او بقدرى نيرومند بود كه روى يك قطعه چرم مى نشست ده نفر مى خواستند آن را از زير پاى او بكشند نمى توانست ند، چرم پاره پاره مى شد و او از جا تكان نمى خورد!. ولى نظر داشتن آيه به چنين فرد يا افراد مغرورى مانع از عموميت مفهوم آن نيست . سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: او مى گويد من مال زيادى را تباه كردم (يقول اهلكت مالا لبدا). اشاره به كسانى است كه وقتى به آنها پيشنهاد صرف مال در كار خيرى مى كردند از روى غرور و نخوت مى گفتند: ما بسيار در اين راه ها صرف كرده ايم در حالى كه چيزى براى خدا انفاق نكرده بودند، و اگر اموالى به اين و آن داده بودند براى تظاهر و ريا كارى و اغراض شخصى بوده است . بعضى نيز گفته اند: آيه اشاره است به كسانى كه اموال زيادى در دشمنى با اسلام و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و توطئه هاى ضد اسلامى صرف كرده بودند، و به آن افتخار مى كردند، همانگونه كه در حديثى آمده است كه در روز جنگ خندق هنگامى كه على (عليه السلام ) اسلام را به عمرو بن عبد ود عرضه نمود، او در پاسخ گفت : فاين ما انفقت فيكم مالا لبدا: پس آن همه اموالى كه بر ضد شما مصرف كردم چه مى شود))؟!. بعضى نيز گفته اند: آيه ناظر به بعضى از سران قريش مانند حارث بن عامر است كه مرتكب گناهى شده بود راه نجات را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد حضرت دستور كفاره به او داد. او گفت : اموال من از آن روز كه وارد دين اسلام شدم در كفارات و نفقات نابود شد!. جمع ميان هر سه تفسير نيز بى مانع است ، هر چند تفسير اول تناسب بيشترى با آيه بعد دارد. تعبير به ((اهلكت )) اشاره به اين است كه اموال او در حقيقت نابود شده و بهره اى عائدش نمى شود. ((لبد)) (بر وزن لغت ) به معنى شى ء متراكم و انبوه است و در اينجا به معنى مال فراوان است . سپس مى افزايد: آيا گمان مى كند كه هيچكس او را نديده و نمى بيند؟! (ايحسب ان لم يره احد). او از اين حقيقت غافل است كه خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع مى بيند، بلكه از اعماق قلب و روح او نيز آگاه است ، و از نيات او با خبر، مگر ممكن است خدائى كه وجود بى انتهايش به همه چيز احاطه دارد چيزى را نبيند و نداند؟! اين غافلان بى خبرند كه بر اثر جهل و ناآگاهى خود را از مراقبت دائمى پروردگار بر كنار مى پندارند. آرى خدا مى داند اين اموال را از كجا به دست آورده ؟ و در چه راهى مصرف كرده است ؟! در حديثى از ابن عباس نقل شده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: لا تزول قدما العبد حتى يسال عن اربعة : عن عمره فيما افناه ؟ و عن ماله من اين جمعه ، و فيما ذا انفقه ؟ و عن عمله ما ذا عمل به ؟ و عن حبنا اهل البيت : در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم بر نمى دارد تا از چهار چيز سؤ ال شود: از عمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده ؟ و از مالش كه از كجا جمع آورى نموده ، و در چه راه مصرف كرده است ؟ و از عملش كه چه كارى انجام داده ؟ و از محبت ما اهل بيت ))!. كوتاه سخن اينكه چگونه انسان مغرور مى شود و ادعاى قدرت مى كند در حالى كه زندگى او با درد و رنج عجين است ، اگر مالى دارد به شبى است ، و اگر جانى دارد به تبى است ! وآنگهى چگونه ادعا مى كند كه من اموال فراوانى در راه خدا انفاق كرده ام ، در حالى كه او از نيتش آگاه است ، هم كيفيت تحصيل آن اموال نامشروع را مى داند و هم چگونگى صرف كردن رياكارانه و مغرضانه آن را. ﴿6 سوره بلد مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است سوره بلد اين سوره در مكه نازل شده و داراى بيست آيه است محتوى و فضيلت سوره بلد اين سوره در عين كوتاهى حقايق بزرگى را در بردارد. 1 - در قسمت اول اين سوره بعد از ذكر سوگندهاى پرمعنائى اشاره به اين حقيقت شده كه زندگى انسان در عالم دنيا همواره تواءم با مشكلات و رنج است ، تا از يكسو خود را براى رفتن به جنگ مشكلات آماده سازد، و از سوى ديگر انتظار آرامش و آسودگى مطلق را در اين جهان از سر بيرون كند، آرامش مطلق تنها در زندگى آخرت امكانپذير است و بس . 2 - در بخش ديگرى از اين سوره قسمتى از مهمترين نعمتهاى الهى را بر انسان مى شمرد، و سپس به ناسپاسى او در مقابل اين نعمتها اشاره مى كند. 3 - در آخرين بخش اين سوره مردم را به دو گروه : ((اصحاب الميمنة )) و ((اصحاب المشئمة )) تقسيم كرده ، و گوشهاى از صفات اعمال گروه اول (مؤ منان صالح ) و سپس سرنوشت آنها را بيان مى كند، و بعد به نقطه مقابل آنها يعنى كافران و مجرمان و سرنوشت آنها مى پردازد. تعبير آيات سوره بسيار قاطع و كوبنده ، جمله بنديها كوتاه و پرطنين ، و الفاظ بسيار مؤ ثر و گويا است ، و شكل آيات و محتوا نشان مى دهد كه اين سوره از سوره هاى مكى است . در فضيلت تلاوت اين سوره از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه فرمود: من قراءها اعطاه الله الامن من غضبه يوم القيامة : كسى كه سوره بلد را بخواند خداوند او را از خشم خود در قيامت در امان مى دارد. و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در نماز واجب سوره ((لا اقسم بهذا البلد)) را بخواند، در دنيا از صالحان شناخته خواهد شد، و در آخرت از كسانى شناخته مى شود كه در درگاه خداوند مقام و منزلتى دارد، و از دوستان پيامبران و شهدا و صالحين خواهد بود. تفسير : سوگند به اين شهر مقدس سنت قرآن در بسيارى از موارد بر اين است كه بيان حقايق بسيار مهم را با سوگند شروع مى كند، سوگندهائى كه خود نيز سبب حركت انديشه و فكر و عقل انسان است ، سوگندهائى كه ارتباط خاصى با همان مطلب مورد نظر دارد. در اينجا نيز براى بيان اين واقعيت كه زندگى انسان در دنيا تواءم با درد و رنج است از سوگند تازه اى شروع مى كند و مى فرمايد: قسم به اين شهر مقدس شهر مكه (لا اقسم بهذا البلد). شهرى كه تو ساكن آن هستى (و انت حل بهذا البلد). گرچه در اين آيات نام مكه صريحا نيامده است ، ولى با توجه به مكى بودن سوره از يكسو، و اهميت فوق العاده اين شهر مقدس از سوى ديگر، پيدا است كه منظور همان مكه است ، و اجماع مفسران نيز بر همين است . البته شرافت و عظمت سرزمين مكه ايجاب مى كند خداوند به آن سوگند ياد نمايد، چرا كه نخستين مركز توحيد و عبادت پروردگار در اينجا ساخته شده ، و انبياى بزرگ گرد اين خانه طواف كرده اند، ولى جمله ((و انت حل بهذا البلد)) مطلب تازه اى در بر دارد، مى گويد اين شهر به خاطر وجود پر فيض و پر بركت تو چنان عظمتى به خود گرفته كه شايسته اين سوگند شده است . و حقيقت همين است كه ارزش سرزمينها به ارزش انسانهاى مقيم در آن است ، مبادا كفار مكه تصور كنند اگر قرآن به اين سرزمين قسم ياد مى كند براى وطن آنها و يا كانون بتهايشان اهميت قائل شده است ، نه چنين نيست ، تنها ارزش اين شهر (گذشته از سوابق تاريخى خاص آن ) به خاطر وجود ذيجود بنده خاص خدا محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . اى كعبه را ز يمن قدوم تو صد شرف وى مرده را از مقدم پاك تو صد صفا بطحا ز نور طلعت تو يافته فروغ يثرب ز خاك تو با رونق و نوا در اينجا تفسير ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه من به اين شهر مقدس ‍ سوگند ياد نمى كنم در حالى كه احترام تو را هتك كرده اند، و جان و مال و عرضت را حلال و مباح شمرده اند. و اين توبيخ و سرزنش شديدى است نسبت به كفار قريش كه آنها خود را خادمان ، و حافظان حرم مكه مى پنداشتند، و براى اين سرزمين آنچنان احترامى قائل بودند كه حتى اگر قاتل پدرشان در آنجا ديده مى شد در امان بود، حتى مى گويند كسانى كه از پوست درختان مكه بر مى گرفت ند و به خود مى بستند به خاطر آن در امان بودند. ولى با اين حال چرا تمام اين آداب و سنن در مورد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زير پا گذارده شد؟! چرا هر گونه اذيت و آزار نسبت به او و يارانش روا مى داشتند، و حتى خونشان را مباح مى شمردند؟! اين تفسير در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . سپس مى افزايد: ((و قسم به پدر و فرزندش )) (و والد و ما ولد). در اينكه منظور از اين پدر و فرزند كيست ؟ تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند: نخست اينكه : منظور از ((والد)) ابراهيم خليل و از ((ولد)) اسماعيل ذبيح است و با توجه به اينكه در آيه قبل به شهر مكه سوگند ياد شده و مى دانيم ابراهيم و فرزندش بنيانگذار كعبه و شهر مكه بودند اين تفسير بسيار مناسب به نظر مى رسد بخصوص اينكه عرب جاهلى نيز براى حضرت ابراهيم و فرزندش اهميت فوق العادهاى قائل بود، و به آنها افتخار مى كرد و بسيارى از آنها نسب خود را به آن دو مى رساندند. ديگر اينكه : منظور آدم و فرزندانش مى باشد. سوم اينكه : منظور آدم و پيامبرانى هستند كه از دودمان او برخاسته اند. و چهارم اينكه : منظور سوگند به هر پدر و فرزندى است ، چرا كه مساءله تولد و بقاء نسل انسانى در طول ادوار مختلف ، از شگفت انگيزترين بدايع خلقت است ، و خداوند مخصوصا به آن سوگند ياد كرده است . جمع ميان اين چهار تفسير نيز بعيد نيست هر چند تفسير اول از همه مناسب تر به نظر مى رسد. سپس به چيزى مى پردازد كه هدف نهائى اين سوگندها است ، مى فرمايد مسلما ما انسان را در رنج آفريديم (لقد خلقنا الانسان فى كبد). ((كبد)) به گفته طبرسى در مجمع البيان در اصل به معنى شدت است ، و لذا هنگامى كه شير غليظ شود ((تكبد اللبن )) مى گويند. ولى به گفته راغب در مفردات ((كبد)) (بر وزن حسد) به معنى دردى است كه عارض كبد انسان (جگر سياه ) مى شود و سپس به هر گونه مشقت و رنج اطلاق شده است . ريشه اين لغت هر چه باشد مفهوم فعلى آن همان رنج و ناراحتى است . آرى انسان از آغاز زندگى حتى از آن لحظه اى كه نطفه او در قرارگاه رحم واقع مى شود، مراحل زيادى از مشكلات و درد و رنجها را طى مى كند تا متولد شود، و بعد از تولد در دوران طفوليت ، و سپس جوانى ، و از همه مشكلتر دوران پيرى ، مواجه به انواع مشقتها و رنجها است ، و اين است طبيعت زندگى دنيا، و انتظار غير آن داشتن اشتباه است اشتباه ، و به گفته شاعر عرب : طبعت على كدر و انت تريدها صفوا عن الاكدار و الاقذار؟ و مكلف الايام ضد طباعها متطلب فى الماء جدوة نار! طبيعت جهان بر كدورت است و تو مى خواهى از هر گونه كدورت و ناپاكى پاك باشد؟ ((هر كس دوران جهان را بر ضد طبيعتش بطلبد همچون كسى است كه در ميان امواج آب شعله آتش جستجو مى كند!)) نگاهى به زندگى انبياء و اولياء الله نيز نشان مى دهد كه زندگى اين گلهاى سرسبد آفرينش نيز با انواع ناملائمات و درد و رنجها قرين بود، هنگامى كه دنيا براى آنها چنين باشد، وضع براى ديگران روشن است . و اگر افراد يا جوامعى را مى بينيم كه به ظاهر درد و رنجى ندارند يا بر - اثر مطالعات سطحى ما است ، و لذا وقتى نزديكتر مى شويم به عمق درد و رنجهاى همين صاحبان زندگى مرفه آشنا مى گرديم ، و يا اينكه براى مدتى محدود و زمانى استثنائى است كه قانون كلى جهان را بر هم نمى زند. سپس مى افزايد: آيا اين انسان گمان مى كند كه هيچكس قادر نيست بر او دست بيابد؟ (ا يحسب ان لن يقدر عليه احد). اشاره به اينكه آميختگى زندگى انسان با آن همه درد و رنج دليل بر اين است كه او قدرتى ندارد. ولى او بر مركب غرور سوار است ، و هر كار خلاف و گناه و جرم و تجاوزى را مرتكب مى شود گوئى خود را در امن و امان مى بيند، و از قلمرو مجازات الهى بر كنار تصور مى كند، هنگامى كه به قدرت مى رسد تمام احكام الهى را زير پا مى گذارد، و مطلقا خدا را بنده نيست ، آيا به راستى چنين مى پندارد كه از چنگال مجازات پروردگار رهائى مى يابد، چه اشتباه بزرگى ! اين احتمال نيز داده شده كه منظور ثروتمندانى هستند كه مى پنداشتند احدى توانائى ندارد ثروت آنها را بگيرد. و نيز گفته شده منظور كسانى هستند كه معتقد بودند احدى آنها را در برابر اعمالشان بازخواست نمى كنند. ولى آيه مفهوم جامعى دارد كه ممكن است همه اين تفسيرها را شامل شود. بعضى گفته اند: آيه فوق اشاره به مردى از قبيله ((جمح )) كه ((ابو الاسد)) ناميده مى شد، او بقدرى نيرومند بود كه روى يك قطعه چرم مى نشست ده نفر مى خواستند آن را از زير پاى او بكشند نمى توانست ند، چرم پاره پاره مى شد و او از جا تكان نمى خورد!. ولى نظر داشتن آيه به چنين فرد يا افراد مغرورى مانع از عموميت مفهوم آن نيست . سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: او مى گويد من مال زيادى را تباه كردم (يقول اهلكت مالا لبدا). اشاره به كسانى است كه وقتى به آنها پيشنهاد صرف مال در كار خيرى مى كردند از روى غرور و نخوت مى گفتند: ما بسيار در اين راه ها صرف كرده ايم در حالى كه چيزى براى خدا انفاق نكرده بودند، و اگر اموالى به اين و آن داده بودند براى تظاهر و ريا كارى و اغراض شخصى بوده است . بعضى نيز گفته اند: آيه اشاره است به كسانى كه اموال زيادى در دشمنى با اسلام و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و توطئه هاى ضد اسلامى صرف كرده بودند، و به آن افتخار مى كردند، همانگونه كه در حديثى آمده است كه در روز جنگ خندق هنگامى كه على (عليه السلام ) اسلام را به عمرو بن عبد ود عرضه نمود، او در پاسخ گفت : فاين ما انفقت فيكم مالا لبدا: پس آن همه اموالى كه بر ضد شما مصرف كردم چه مى شود))؟!. بعضى نيز گفته اند: آيه ناظر به بعضى از سران قريش مانند حارث بن عامر است كه مرتكب گناهى شده بود راه نجات را از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد حضرت دستور كفاره به او داد. او گفت : اموال من از آن روز كه وارد دين اسلام شدم در كفارات و نفقات نابود شد!. جمع ميان هر سه تفسير نيز بى مانع است ، هر چند تفسير اول تناسب بيشترى با آيه بعد دارد. تعبير به ((اهلكت )) اشاره به اين است كه اموال او در حقيقت نابود شده و بهره اى عائدش نمى شود. ((لبد)) (بر وزن لغت ) به معنى شى ء متراكم و انبوه است و در اينجا به معنى مال فراوان است . سپس مى افزايد: آيا گمان مى كند كه هيچكس او را نديده و نمى بيند؟! (ايحسب ان لم يره احد). او از اين حقيقت غافل است كه خداوند نه فقط ظواهر اعمال او را در خلوت و جمع مى بيند، بلكه از اعماق قلب و روح او نيز آگاه است ، و از نيات او با خبر، مگر ممكن است خدائى كه وجود بى انتهايش به همه چيز احاطه دارد چيزى را نبيند و نداند؟! اين غافلان بى خبرند كه بر اثر جهل و ناآگاهى خود را از مراقبت دائمى پروردگار بر كنار مى پندارند. آرى خدا مى داند اين اموال را از كجا به دست آورده ؟ و در چه راهى مصرف كرده است ؟! در حديثى از ابن عباس نقل شده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: لا تزول قدما العبد حتى يسال عن اربعة : عن عمره فيما افناه ؟ و عن ماله من اين جمعه ، و فيما ذا انفقه ؟ و عن عمله ما ذا عمل به ؟ و عن حبنا اهل البيت : در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم بر نمى دارد تا از چهار چيز سؤ ال شود: از عمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده ؟ و از مالش كه از كجا جمع آورى نموده ، و در چه راه مصرف كرده است ؟ و از عملش كه چه كارى انجام داده ؟ و از محبت ما اهل بيت ))!. كوتاه سخن اينكه چگونه انسان مغرور مى شود و ادعاى قدرت مى كند در حالى كه زندگى او با درد و رنج عجين است ، اگر مالى دارد به شبى است ، و اگر جانى دارد به تبى است ! وآنگهى چگونه ادعا مى كند كه من اموال فراوانى در راه خدا انفاق كرده ام ، در حالى كه او از نيتش آگاه است ، هم كيفيت تحصيل آن اموال نامشروع را مى داند و هم چگونگى صرف كردن رياكارانه و مغرضانه آن را. ﴿7 نعمت چشم و زبان ، و هدايت در تعقيب آيات گذشته كه سخن از غرور و غفلت انسانهاى طغيانگر مى گفت در آيات مورد بحث بخشى از مهمترين نعمتهاى مادى و معنوى الهى را بر اين انسان مى شمرد، تا از يكسو غرور و غفلت او را بشكند، و از سوى ديگر وادار به تفكر در خالق اين نعمتها كند، و با تحريك حس شكرگزارى در درون جانش او را به سوى معرفت خالق سوق دهد. نخست مى فرمايد: آيا ما براى اين انسان دو چشم قرار نداديم ؟! (ا لم نجعل له عينين ). و يك زبان و دو لب ؟! (و لسانا و شفتين ) ((و او را به خير و شرش آگاه كرديم ، و هدايت نموديم (و هديناه النجدين ). به اين ترتيب در اين چند جمله كوتاه به سه نعمت مهم مادى و يك نعمت بزرگ معنوى كه همه از عظيمترين نعمتهاى الهى است اشاره نموده است : نعمت چشمها، و زبان ، و لبها، از يكسو، و نعمت هدايت و معرفت خير و شر از سوى ديگر. (توجه داشته باشيد ((نجد)) در اصل به معنى مكان مرتفع است در مقابل ((تهامه )) كه به سرزمينهاى پست گفته مى شود، يا به تعبير ديگر بلند بوم و ((پست بوم )) است ، و در اينجا كنايه از خير و شر و مسير سعادت و شقاوت است ). <10> در اهميت نعمتهاى فوق همين بس كه : ((چشم )) مهمترين وسيله ارتباط انسان با جهان خارج است ، شگفتيهاى چشم به اندازهاى است كه به راستى انسان را به خضوع در مقابل خالق آن وا - مى دارد، طبقات هفتگانه چشم كه به نامهاى صلبيه (قرنيه ) مشيميه ، عنبيه ، جلديه ، زلاليه ، زجاجيه ، و شبكيه ناميده شده ، هر كدام ساختمان عجيب و ظريف و شگفت انگيزى دارد كه قوانين فيزيكى و شيميائى مربوط به نور و آئنه ها به دقيقترين وجهى در آنها رعايت شده به طورى كه پيشرفته ترين دوربينهاى دقيق عكاسى در برابر آن موجود ارزشى است ، و به راستى اگر در تمام دنيا جز انسان ، و در تمام وجود انسان جز چشم ، چيز ديگرى نبود، مطالعه شگفتيهايش ‍ براى شناخت علم و قدرت عظيم پروردگار كافى بود. و اما ((زبان )) مهمترين وسيله ارتباط انسان با انسانهاى ديگر و نقل و مبادله اطلاعات و معلومات از قومى به قوم ديگر، و از نسلى به نسل ديگر است ، و اگر اين وسيله ارتباطى نبود هرگز انسان نمى توانست تا اين حد در علم و دانش و تمدن مادى و مسائل معنوى ترقى كند. و اما ((لبها)) اولا نقش مؤ ثرى در تكلم دارند، چرا كه بسيارى از مقاطع حروف به وسيله لبها ادا مى شود، و از اين گذشته لبها كمك زيادى به جويدن غذا، و حفظ رطوبت دهان ، و نوشيدن آب مى كند و اگر نبودند مساءله خوردن و آشاميدن انسان ، و حتى منظره چهره او بر اثر جريان آب دهان به بيرون ، و عدم قدرت بر اداء بسيارى از حروف وضع اسف انگيزى داشت . و از آنجا كه درك حقايق در درجه اول با چشم و زبان است . و به دنبال اينها به مساءله وجود ((عقل )) و هدايت عقلانى ، و فطرى اشاره مى كند، و حتى تعبير آيه ، هدايت تشريعى كه به وسيله انبياء و اولياء انجام مى گيرد شامل مى شود. آرى او هم ديده بينا و آفتاب را در اختيار انسان گذارده ، و هم راه و چاه را به او نشان داده ، تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش . اما با اين همه چراغ فروزان كه فرا راه او قرار داده است اگر از بيراهه مى رود بايد گفت بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش ! جمله ((و هديناه النجدين )) ما او را از راه خير و شر آگاه كرديم علاوه بر اينكه مساءله اختيار و آزادى اراده انسان را بيان مى كند، با توجه به اينكه نجد مكان مرتفع است اشاره به اين است كه پيمودن راه خير خالى از مشكلات و زحمت و رنج نيست ، همانگونه كه بالا رفتن از زمينهاى مرتفع مشكلاتى دارد، حتى پيمودن راه شر نيز مشكلاتى دارد، چه بهتر كه انسان با سعى و تلاشش راه خير را برگزيند. ما در عين حال انتخاب راه با خود انسان است ، او است كه مى تواند چشم و زبان را در مسير حلال يا حرام به گردش درآورد، و از دو جاده خير و شر هر كدام را بخواهد برگزيند. و لذا در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : خداوند متعال به فرزندان آدم مى گويد: يا بن آدم ! ان نازعك لسانك فيما حرمت عليك فقد اعنتك عليه بطبقتين فاطبق ، و ان نازعك بصرك الى بعض ما حرمت عليك فقد اعنتك عليه بطبقتين فاطبق …: اى فرزند آدم ! اگر زبانت خواست تو را وادار به حرام كند من دو لب را براى جلوگيرى از آن در اختيار تو قرار داده ام ، لب را فروبند، و اگر چشمت بخواهد تو را به سوى حرام ببرد من پلكها را در اختيار تو قرار داده ام ، آنها را فرو بند!.... <11> و به اين ترتيب خداوند وسائل كنترل اين نعمتهاى بزرگ نيز در اختيار بشر قرار داده و اين يكى ديگر از الطاف بزرگ او است . جالب اينكه آيات فوق در مورد زبان اشاره به لبها شده ، اما در مورد چشمها اشاره به پلكها نشده است ، و اين ظاهرا به دو علت است يكى اينكه نقش لبها براى سخن گفتن و غذا خوردن و ساير جهات به مراتب بيش از پلكها در مورد چشم است ، و ديگر اينكه كنترل زبان از كنترل چشم به مراتب مهمتر و سرنوشت سازتر است . ﴿8 نعمت چشم و زبان ، و هدايت در تعقيب آيات گذشته كه سخن از غرور و غفلت انسانهاى طغيانگر مى گفت در آيات مورد بحث بخشى از مهمترين نعمتهاى مادى و معنوى الهى را بر اين انسان مى شمرد، تا از يكسو غرور و غفلت او را بشكند، و از سوى ديگر وادار به تفكر در خالق اين نعمتها كند، و با تحريك حس شكرگزارى در درون جانش او را به سوى معرفت خالق سوق دهد. نخست مى فرمايد: آيا ما براى اين انسان دو چشم قرار نداديم ؟! (ا لم نجعل له عينين ). و يك زبان و دو لب ؟! (و لسانا و شفتين ) ((و او را به خير و شرش آگاه كرديم ، و هدايت نموديم (و هديناه النجدين ). به اين ترتيب در اين چند جمله كوتاه به سه نعمت مهم مادى و يك نعمت بزرگ معنوى كه همه از عظيمترين نعمتهاى الهى است اشاره نموده است : نعمت چشمها، و زبان ، و لبها، از يكسو، و نعمت هدايت و معرفت خير و شر از سوى ديگر. (توجه داشته باشيد ((نجد)) در اصل به معنى مكان مرتفع است در مقابل ((تهامه )) كه به سرزمينهاى پست گفته مى شود، يا به تعبير ديگر بلند بوم و ((پست بوم )) است ، و در اينجا كنايه از خير و شر و مسير سعادت و شقاوت است ). در اهميت نعمتهاى فوق همين بس كه : ((چشم )) مهمترين وسيله ارتباط انسان با جهان خارج است ، شگفتيهاى چشم به اندازهاى است كه به راستى انسان را به خضوع در مقابل خالق آن وا - مى دارد، طبقات هفتگانه چشم كه به نامهاى صلبيه (قرنيه ) مشيميه ، عنبيه ، جلديه ، زلاليه ، زجاجيه ، و شبكيه ناميده شده ، هر كدام ساختمان عجيب و ظريف و شگفت انگيزى دارد كه قوانين فيزيكى و شيميائى مربوط به نور و آئنه ها به دقيقترين وجهى در آنها رعايت شده به طورى كه پيشرفته ترين دوربينهاى دقيق عكاسى در برابر آن موجود ارزشى است ، و به راستى اگر در تمام دنيا جز انسان ، و در تمام وجود انسان جز چشم ، چيز ديگرى نبود، مطالعه شگفتيهايش ‍ براى شناخت علم و قدرت عظيم پروردگار كافى بود. و اما ((زبان )) مهمترين وسيله ارتباط انسان با انسانهاى ديگر و نقل و مبادله اطلاعات و معلومات از قومى به قوم ديگر، و از نسلى به نسل ديگر است ، و اگر اين وسيله ارتباطى نبود هرگز انسان نمى توانست تا اين حد در علم و دانش و تمدن مادى و مسائل معنوى ترقى كند. و اما ((لبها)) اولا نقش مؤ ثرى در تكلم دارند، چرا كه بسيارى از مقاطع حروف به وسيله لبها ادا مى شود، و از اين گذشته لبها كمك زيادى به جويدن غذا، و حفظ رطوبت دهان ، و نوشيدن آب مى كند و اگر نبودند مساءله خوردن و آشاميدن انسان ، و حتى منظره چهره او بر اثر جريان آب دهان به بيرون ، و عدم قدرت بر اداء بسيارى از حروف وضع اسف انگيزى داشت . و از آنجا كه درك حقايق در درجه اول با چشم و زبان است . و به دنبال اينها به مساءله وجود ((عقل )) و هدايت عقلانى ، و فطرى اشاره مى كند، و حتى تعبير آيه ، هدايت تشريعى كه به وسيله انبياء و اولياء انجام مى گيرد شامل مى شود. آرى او هم ديده بينا و آفتاب را در اختيار انسان گذارده ، و هم راه و چاه را به او نشان داده ، تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش . اما با اين همه چراغ فروزان كه فرا راه او قرار داده است اگر از بيراهه مى رود بايد گفت بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش ! جمله ((و هديناه النجدين )) ما او را از راه خير و شر آگاه كرديم علاوه بر اينكه مساءله اختيار و آزادى اراده انسان را بيان مى كند، با توجه به اينكه نجد مكان مرتفع است اشاره به اين است كه پيمودن راه خير خالى از مشكلات و زحمت و رنج نيست ، همانگونه كه بالا رفتن از زمينهاى مرتفع مشكلاتى دارد، حتى پيمودن راه شر نيز مشكلاتى دارد، چه بهتر كه انسان با سعى و تلاشش راه خير را برگزيند. ما در عين حال انتخاب راه با خود انسان است ، او است كه مى تواند چشم و زبان را در مسير حلال يا حرام به گردش درآورد، و از دو جاده خير و شر هر كدام را بخواهد برگزيند. و لذا در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : خداوند متعال به فرزندان آدم مى گويد: يا بن آدم ! ان نازعك لسانك فيما حرمت عليك فقد اعنتك عليه بطبقتين فاطبق ، و ان نازعك بصرك الى بعض ما حرمت عليك فقد اعنتك عليه بطبقتين فاطبق ...: اى فرزند آدم ! اگر زبانت خواست تو را وادار به حرام كند من دو لب را براى جلوگيرى از آن در اختيار تو قرار داده ام ، لب را فروبند، و اگر چشمت بخواهد تو را به سوى حرام ببرد من پلكها را در اختيار تو قرار داده ام ، آنها را فرو بند!.... و به اين ترتيب خداوند وسائل كنترل اين نعمتهاى بزرگ نيز در اختيار بشر قرار داده و اين يكى ديگر از الطاف بزرگ او است . جالب اينكه آيات فوق در مورد زبان اشاره به لبها شده ، اما در مورد چشمها اشاره به پلكها نشده است ، و اين ظاهرا به دو علت است يكى اينكه نقش لبها براى سخن گفتن و غذا خوردن و ساير جهات به مراتب بيش از پلكها در مورد چشم است ، و ديگر اينكه كنترل زبان از كنترل چشم به مراتب مهمتر و سرنوشت سازتر است . ﴿9 نعمت چشم و زبان ، و هدايت در تعقيب آيات گذشته كه سخن از غرور و غفلت انسانهاى طغيانگر مى گفت در آيات مورد بحث بخشى از مهمترين نعمتهاى مادى و معنوى الهى را بر اين انسان مى شمرد، تا از يكسو غرور و غفلت او را بشكند، و از سوى ديگر وادار به تفكر در خالق اين نعمتها كند، و با تحريك حس شكرگزارى در درون جانش او را به سوى معرفت خالق سوق دهد. نخست مى فرمايد: آيا ما براى اين انسان دو چشم قرار نداديم ؟! (ا لم نجعل له عينين ). و يك زبان و دو لب ؟! (و لسانا و شفتين ) ((و او را به خير و شرش آگاه كرديم ، و هدايت نموديم (و هديناه النجدين ). به اين ترتيب در اين چند جمله كوتاه به سه نعمت مهم مادى و يك نعمت بزرگ معنوى كه همه از عظيمترين نعمتهاى الهى است اشاره نموده است : نعمت چشمها، و زبان ، و لبها، از يكسو، و نعمت هدايت و معرفت خير و شر از سوى ديگر. (توجه داشته باشيد ((نجد)) در اصل به معنى مكان مرتفع است در مقابل ((تهامه )) كه به سرزمينهاى پست گفته مى شود، يا به تعبير ديگر بلند بوم و ((پست بوم )) است ، و در اينجا كنايه از خير و شر و مسير سعادت و شقاوت است ). در اهميت نعمتهاى فوق همين بس كه : ((چشم )) مهمترين وسيله ارتباط انسان با جهان خارج است ، شگفتيهاى چشم به اندازهاى است كه به راستى انسان را به خضوع در مقابل خالق آن وا - مى دارد، طبقات هفتگانه چشم كه به نامهاى صلبيه (قرنيه ) مشيميه ، عنبيه ، جلديه ، زلاليه ، زجاجيه ، و شبكيه ناميده شده ، هر كدام ساختمان عجيب و ظريف و شگفت انگيزى دارد كه قوانين فيزيكى و شيميائى مربوط به نور و آئنه ها به دقيقترين وجهى در آنها رعايت شده به طورى كه پيشرفته ترين دوربينهاى دقيق عكاسى در برابر آن موجود ارزشى است ، و به راستى اگر در تمام دنيا جز انسان ، و در تمام وجود انسان جز چشم ، چيز ديگرى نبود، مطالعه شگفتيهايش ‍ براى شناخت علم و قدرت عظيم پروردگار كافى بود. و اما ((زبان )) مهمترين وسيله ارتباط انسان با انسانهاى ديگر و نقل و مبادله اطلاعات و معلومات از قومى به قوم ديگر، و از نسلى به نسل ديگر است ، و اگر اين وسيله ارتباطى نبود هرگز انسان نمى توانست تا اين حد در علم و دانش و تمدن مادى و مسائل معنوى ترقى كند. و اما ((لبها)) اولا نقش مؤ ثرى در تكلم دارند، چرا كه بسيارى از مقاطع حروف به وسيله لبها ادا مى شود، و از اين گذشته لبها كمك زيادى به جويدن غذا، و حفظ رطوبت دهان ، و نوشيدن آب مى كند و اگر نبودند مساءله خوردن و آشاميدن انسان ، و حتى منظره چهره او بر اثر جريان آب دهان به بيرون ، و عدم قدرت بر اداء بسيارى از حروف وضع اسف انگيزى داشت . و از آنجا كه درك حقايق در درجه اول با چشم و زبان است . و به دنبال اينها به مساءله وجود ((عقل )) و هدايت عقلانى ، و فطرى اشاره مى كند، و حتى تعبير آيه ، هدايت تشريعى كه به وسيله انبياء و اولياء انجام مى گيرد شامل مى شود. آرى او هم ديده بينا و آفتاب را در اختيار انسان گذارده ، و هم راه و چاه را به او نشان داده ، تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش . اما با اين همه چراغ فروزان كه فرا راه او قرار داده است اگر از بيراهه مى رود بايد گفت بگذار تا بيفتد و بيند سزاى خويش ! جمله ((و هديناه النجدين )) ما او را از راه خير و شر آگاه كرديم علاوه بر اينكه مساءله اختيار و آزادى اراده انسان را بيان مى كند، با توجه به اينكه نجد مكان مرتفع است اشاره به اين است كه پيمودن راه خير خالى از مشكلات و زحمت و رنج نيست ، همانگونه كه بالا رفتن از زمينهاى مرتفع مشكلاتى دارد، حتى پيمودن راه شر نيز مشكلاتى دارد، چه بهتر كه انسان با سعى و تلاشش راه خير را برگزيند. ما در عين حال انتخاب راه با خود انسان است ، او است كه مى تواند چشم و زبان را در مسير حلال يا حرام به گردش درآورد، و از دو جاده خير و شر هر كدام را بخواهد برگزيند. و لذا در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : خداوند متعال به فرزندان آدم مى گويد: يا بن آدم ! ان نازعك لسانك فيما حرمت عليك فقد اعنتك عليه بطبقتين فاطبق ، و ان نازعك بصرك الى بعض ما حرمت عليك فقد اعنتك عليه بطبقتين فاطبق ...: اى فرزند آدم ! اگر زبانت خواست تو را وادار به حرام كند من دو لب را براى جلوگيرى از آن در اختيار تو قرار داده ام ، لب را فروبند، و اگر چشمت بخواهد تو را به سوى حرام ببرد من پلكها را در اختيار تو قرار داده ام ، آنها را فرو بند!.... و به اين ترتيب خداوند وسائل كنترل اين نعمتهاى بزرگ نيز در اختيار بشر قرار داده و اين يكى ديگر از الطاف بزرگ او است . جالب اينكه آيات فوق در مورد زبان اشاره به لبها شده ، اما در مورد چشمها اشاره به پلكها نشده است ، و اين ظاهرا به دو علت است يكى اينكه نقش لبها براى سخن گفتن و غذا خوردن و ساير جهات به مراتب بيش از پلكها در مورد چشم است ، و ديگر اينكه كنترل زبان از كنترل چشم به مراتب مهمتر و سرنوشت سازتر است . ﴿10 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). <15> در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! <16> البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . <17> در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. <18> 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. <19> 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است <20> ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة … سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. <21> در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . <22> و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿11 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة ... سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿12 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة ... سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿13 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة ... سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿14 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة ... سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿15 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة ... سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿16 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة ... سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿17 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة ... سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿18 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة ... سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿19 گردنه صعب العبور! به دنبال ذكر نعمتهاى بزرگى كه در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث بندگان ناسپاس را مورد ملامت و سرزنش قرار مى دهد كه چگونه با داشتن آن همه وسائل سعادت راه نجات را نپيموده اند، نخست مى فرمايد: ((اين انسان ناسپاس از آن گردنه بزرگ بالا نرفت )) (فلا اقتحم العقبة ). در اينكه منظور از عقبه در اينجا چيست آيات بعد آن را تفسير مى كند. مى فرمايد: تو نمى دانى آن گردنه چيست ؟ (و ما ادريك ما العقبة ). آزاد كردن برده است (فك رقبة ). ((يا اطعام كردن در روز گرسنگى )) (او اطعام فى يوم ذى مسغبة ). ((يتيمى از خويشاوندان را)) (يتيما ذا مقربة ). ((يا مستمندى به خاك افتاده را)) (او مسكينا ذا متربة ). به اين ترتيب اين گردنه صعب العبور را كه انسانهاى ناسپاس هرگز خود را براى گذشتن از آن آماده نكرده اند، مجموعه اى است از اعمال خير كه عمدتا بر محور خدمت به خلق و كمك به ضعيفان و ناتوانها دور مى زند، و نيز مجموعه اى از عقائد صحيح و خالص است كه در آيات بعد به آن اشاره شده . و به راستى گذشتن از اين گردنه با توجه به علاقه شديدى كه غالب مردم به مال و ثروت دارند كار آسانى نيست . اسلام و ايمان با ادعا و گفتار حاصل نمى شود، بلكه در برابر هر فرد مسلمان و مؤ من گردنه هاى صعب العبورى است كه بايد از آنها، يكى بعد از ديگرى . بحول و قوه الهى ، و با استمداد از روح ايمان و اخلاص بگذرد. بعضى ((عقبه )) را در اينجا به معنى هواى نفس تفسير كرده اند كه جهاد با آن را پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) طبق حديث معروف ((جهاد اكبر)) ناميد. البته با توجه به اينكه خود آيات ، عقبه را در اينجا تفسير كرده ، بايد مراد از اين تفسير چنين باشد كه گردنه اصلى گردنه هواى نفس است ، و اما آزاد كردن بردگان ، و اطعام مسكينان مصداقهاى روشنى از مبارزه با آن محسوب مى شود. بعضى ديگر از مفسران گفته اند منظور از اين عقبه گردنه صعب العبورى است در قيامت ، همانطور كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : ان امامكم عقبة كؤ دا لا يجوزها المثقلون ، و انا اريد ان اخفف عنكم لتلك العقبة !: ((پيش روى شما گردنه صعب العبورى است كه سنگين باران از آن نمى گذرند، و من مى خواهم بار شما را براى عبور از اين گردنه سبك كنم ! البته اين حديث كه از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده به عنوان تفسير آيه مورد بحث نيست ، ولى مفسران از آن چنين برداشتى كرده اند، و اين برداشت با توجه به تفسيرى كه صريحا در خود آيات آمده مناسب به نظر نمى رسد، مگر اينكه منظور اين باشد كه گردنه هاى صعب العبور قيامت تجسمى است از طاعات سخت و سنگين اين جهان و گذشتن از آنها فرع بر گذشتن از اينها است (دقت كنيد). قابل توجه در اينجا تعبير به ((اقتحم )) از ماده ((اقتحام )) است كه در اصل به معنى ورود در كار سخت و خوفناك است (مفردات راغب ) يا دخول و گذشتن از چيزى با شدت و مشقت است (تفسير كشاف ) و اين نشان مى دهد كه گذشتن از اين گردنه كار آسانى نيست ، و تاءكيدى است بر آنچه در آغاز سوره آمده كه فرمود ما انسان را در درد و رنج آفريديم هم زندگى او تواءم با رنج است و هم اطاعت فرمان پروردگار تواءم با مشكلات مى باشد. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان الجنة حفت بالمكاره و ان النار حفت بالشهوات : بهشت در ميان ناملائمات پيچيده شده و دوزخ در لابلاى شهوات . در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - منظور از ((فك رقبة )) ظاهرا همان آزاد كردن بردگان و بندگان است . در حديثى آمده است كه مردى اعرابى خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده و عرض كرد اى رسول خدا! عملى به من تعليم كن كه مرا داخل بهشت كند، فرمود: ان كنت اقصرت الخطبه لقد عرضت المسالة : ((اگر چه سخن كوتاهى گفتى ، اما مطلب بزرگى سؤ ال كردى )) (يا اينكه گرچه سخن كوتاهى گفتى اما مقصود خود را به خوبى بيان كردى ) سپس افزود: اعتق النسمة و فك الرقبة : بردگان را آزاد كن و گردنها را (از طوق بردگى ) بگشا)). راوى سؤ ال مى كند مگر اين دو يكى نيست ؟ فرمود: نه ، منظورم از اول اين است كه مستقلا برده اى را آزاد كنى ، و در دوم اينكه كمك به پرداخت قيمت آن نما تا آزاد شود. سپس افزود: و الفى ء على ذى الرحم الظالم ، فان لم يكن ذلك فاطعم الجائع ، واسق الظمان ، و امر بالمعروف ، و انه عن المنكر، فان لم تطق ذلك فكف لسانك الا من الخير: نسبت به خويشاوندانى كه به تو ستم كرده و از تو بريده اند باز گرد (و به آنها نيكى كن ) و اگر چنين كارى ممكن نشود گرسنگان را سير و تشنگان را سيراب كن ، امر به معروف و نهى از منكر نما، و اگر توانائى بر اين كار نيز ندارى (لا اقل ) زبان خود را جز از نيكى بازدار. 2 - بعضى از مفسران ((فك رقبه )) را به معنى آزاد كردن گردن خويش از زير بار گناهان از طريق توبه ، يا آزاد كردن خويش از عذاب الهى از طريق تحمل طاعات دانسته اند، ولى با توجه به آياتى كه بعد از آن آمده و نسبت به يتيم و مسكين توصيه مى كند ظاهرا منظور همان آزاد كردن بردگان است . 3 - ((مسغبة )) از ماده ((سغب )) (بر وزن غضب ) به معنى گرسنگى است بنابر اين يوم ذى مسغبة به معنى روز گرسنگى است گرچه هميشه گرسنگان در جوامع بشرى بوده اند ولى اين تعبير تاءكيدى است بر اطعام گرسنگان در ايام قحطى و خشكسالى و مانند آن . براى اهميت اين موضوع ، والا اطعام گرسنگان هميشه از افضل اعمال بوده و هست . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من اشبع جائعا فى يوم سغب ادخله الله يوم القيامة من باب من ابواب الجنة لا يدخلها الا من فعل مثل ما فعل : كسى كه گرسنه اى را در ايام قحطى سير كند خدا او را در قيامت از درى از درهاى بهشت وارد مى سازد كه هيچ شخص ديگر از آن وارد نمى شود، جز كسى كه عملى همانند عمل او انجام داده باشد. 4 - ((مقربة )) به معنى قرابت و خويشاوندى است ، و تاءكيد روى يتيمان خويشاوند نيز به خاطر ملاحظه اولويتها است ، و گرنه همه يتيمان را بايد اطعام و نوازش نمود، اين نشان مى دهد كه خويشاوندان در مورد يتيمان فاميل خود مسؤ وليت سنگين ترى دارند. از اين گذشته سوء استفاده هائى كه مخصوصا در آن عصر در اين زمينه نسبت به اموال يتيمان خويشاوند مى شده ، ايجاب مى كرده است كه هشدار خاصى در مورد اين گردنه صعب العبور داده شود. ابوالفتوح رازى معتقد است كه مقربه از ماده قرابت نيست بلكه از ماده قرب است و اشاره به يتيمانى است كه از شدت گرسنگى گوئى پهلوهايشان به هم چسبيده است ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد. 5 - ((متربة )) مصدر ميمى از ماده ترب (بر وزن طرب ) در اصل از تراب به معنى خاك گرفته شده ، و به كسى مى گويند كه بر اثر شدت فقر خاك نشين شده ، باز در اينجا تاءكيد روى اينگونه مسكينها به خاطر اولويت آنها است والا اطعام همه مسكينان از اعمال حسنه است . در حديثى آمده است : امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هنگامى كه مى خواست غذا بخورد دستور مى فرمود سينى بزرگى كنار سفره بگذارند، و از هر غذائى كه در سفره بود از بهترين آنها بر مى داشت و در آن سينى مى گذاشت ، سپس دستور مى داد آنها را براى نيازمندان ببرند ، بعد اين آيه را تلاوت مى فرمود: فلا اقتحم العقبة ... سپس ‍ مى افزود، خداوند متعال مى دانست كه همه قادر بر آزاد كردن بردگان نيستند راه ديگرى نيز به سوى بهشتش قرار داد!. در آيه بعد در ادامه تفسيرى كه براى اين گردنه صعب العبور بيان فرموده مى افزايد: سپس از كسانى بوده باشد كه ايمان آورده ، و يكديگر را به صبر و استقامت و ترحم و عطوفت توصيه مى كنند (ثم كان من الذين آمنوا و تواصوا بالصبر و تواصوا بالمرحمة ). به اين ترتيب كسانى از اين گردنه سخت عبور مى كنند كه هم داراى ايمان هستند و هم اخلاق والائى همچون دعوت به صبر و عواطف انسانى دارند، و هم اعمال صالحى همچون آزاد كردن بردگان و اطعام يتيمان و مسكينان انجام داده اند. يا به تعبير ديگر در سه ميدان ايمان و اخلاق و عمل گام بگذارند و سر بلند و سرافراز بيرون آيند، اينها هستند كه مى توانند از آن گردنه صعب العبور بگذرند. تعبير به ((ثم )) (بعد) هميشه به معنى تاءخير زمانى نيست ، تا لازمه اين سخن آن باشد كه اول اطعام و انفاق كنند، و بعد ايمان آورند، بلكه در اينگونه موارد - همانگونه كه جمعى از مفسران تصريح كرده اند براى بيان برترى مقامى است ، چرا كه مسلما رتبه ايمان ، و توصيه به صبر و مرحمت ، بالاتر از كمك به نيازمندان است ، بلكه اعمال صالح از آن ايمان و اخلاق سرچشمه مى گيرد و ريشه همه آنها را بايد در اعتقادات و خلقيات عالى جستجو كرد. بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ثم )) در اينجا به معنى تاءخير زمانى است ، چرا كه اعمال خير گاه سرچشمه گرايش به ايمان مى شود، و مخصوصا در تحكيم مبانى اخلاق مؤ ثر است ، چرا كه خلق و خوى انسان نخست به صورت فعل است ، و بعد به صورت حالت و سپس ‍ عادت و بعد از آن به صورت ملكه در مى آيد. تعبير به ((تواصوا)) كه مفهومش سفارش كردن به يكديگر است ، نكته مهمى در بر دارد، و آن اينكه : مسائلى همچون صبر و استقامت در طريق اطاعت پروردگار، و مبارزه با هواى نفس ، و همچنين تقويت اصل محبت و رحمت ، نبايد به صورت فردى در جامعه باشد، بلكه بايد به صورت يك جريان عمومى در كل جامعه درآيد، و همه افراد يكديگر را به رعايت و حفظ اين اصول توصيه كنند تا از اين طريق پيوندهاى اجتماعى نيز محكمتر شود. بعضى گفته اند: ((صبر)) در اينجا اشاره به شكيبائى در اطاعت فرمان خدا و اهتمام به او امر او است ، و ((مرحمت )) اشاره به محبت نسبت به خلق خدا است و مى دانيم اساس دين را ارتباط با خالق و خلق تشكيل مى دهد ، و به هر حال صبر و استقامت ريشه اصلى هر گونه اطاعت و بندگى و ترك گناه و عصيان است . و در پايان اين اوصاف ، مقام صاحبان آن را چنين بيان مى كند: آنها اصحاب اليمين هستند (اولئك اصحاب الميمنة ). و نامه اعمالشان به نشانه مقبول بودن در درگاه پروردگار به دست راستشان داده مى شود. اين احتمال نيز داده شده كه ميمنة از ماده يمن و بركت است يعنى آنها صاحبان بركتند كه وجودشان هم براى خودشان بركت دارد، و هم براى جامعه . سپس به نقطه مقابل اين گروه ، يعنى آنها كه نتوانستند از اين گردنه صعب العبور بگذرند، پرداخته ، مى فرمايد: كسانى كه به آيات ما كافر شدند افرادى شوم هستند كه نامه اعمالشان به دست چپشان داده مى شود (و الذين كفروا باياتنا هم اصحاب المشئمة ). و اين نشانه آن است كه دستشان از حسنات تهى ، و نامه اعمالشان از سيئات سياه است . ((مشئمة )) از ماده ((شوم )) نقطه مقابل ميمنة از ماده يمن است ، يعنى اين گروه كافر افرادى شوم و ناميمونند كه هم سبب بدبختى خودشانند، و هم بدبختى جامعه ، ولى از آنجا كه شوم بودن و خجسته بودن در قيامت به آن شناخته مى شود كه نامه اعمال افراد در دست چپ ، يا در دست راست آنها باشد بعضى اين تفسير را براى آن پذيرفته اند، به خصوص اينكه ماده شوم در لغت به معنى گرايش به چپ نيز آمده است . و در آخرين آيه اين سوره اشاره كوتاه و پر معنائى به مجازات گروه اخير كرده مى فرمايد: بر فراز آنها آتشى است فروبسته ! كه راه فرارى از آن نيست (عليهم نار مؤ صدة ). ((مؤ صدة )) از ماده ((ايصاد)) به معنى بستن در و محكم كردن آن است ، ناگفته پيدا است انسان در اطاقى كه هواى آن كمى گرم است مى خواهد درها را باز كند، نسيمى بوزد و گرمى هوا را تعديل كند، حال بايد فكر كرد در كوره سوزان دوزخ هنگامى كه تمام درها بسته شود چه حالى پيدا خواهد شد؟! خداوندا! ما را از چنين عذاب جانگدازى در پناه لطفت حفظ كن . پروردگارا! گذشتن از عقبه هائى كه در پيش داريم جز به توفيق تو ميسر نيست توفيقت را از ما دريغ مفرما. بارالها! ما را در صف اصحاب الميمنه جاى ده ، و با نيكان و ابرار محشور نما. آمين يا رب العالمين ﴿20