پیمایش
عَلَى الْأَرَائِكِ يَنْظُرُونَ ﴿35 هَلْ ثُوِّبَ الْكُفَّارُ مَا كَانُوا يَفْعَلُونَ ﴿36 الإنشقاق بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ إِذَا السَّمَاءُ انْشَقَّتْ ﴿1 وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ﴿2 وَإِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ ﴿3 وَأَلْقَتْ مَا فِيهَا وَتَخَلَّتْ ﴿4 وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ ﴿5 يَا أَيُّهَا الْإِنْسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ ﴿6 فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ ﴿7 فَسَوْفَ يُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا ﴿8 وَيَنْقَلِبُ إِلَىٰ أَهْلِهِ مَسْرُورًا ﴿9 وَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ وَرَاءَ ظَهْرِهِ ﴿10 فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورًا ﴿11 وَيَصْلَىٰ سَعِيرًا ﴿12 إِنَّهُ كَانَ فِي أَهْلِهِ مَسْرُورًا ﴿13 إِنَّهُ ظَنَّ أَنْ لَنْ يَحُورَ ﴿14 بَلَىٰ إِنَّ رَبَّهُ كَانَ بِهِ بَصِيرًا ﴿15 فَلَا أُقْسِمُ بِالشَّفَقِ ﴿16 وَاللَّيْلِ وَمَا وَسَقَ ﴿17 وَالْقَمَرِ إِذَا اتَّسَقَ ﴿18 لَتَرْكَبُنَّ طَبَقًا عَنْ طَبَقٍ ﴿19 فَمَا لَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿20 وَإِذَا قُرِئَ عَلَيْهِمُ الْقُرْآنُ لَا يَسْجُدُونَ ۩ ﴿21 بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُكَذِّبُونَ ﴿22 وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُوعُونَ ﴿23 فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ ﴿24 إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ ﴿25

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

بر تخت ها [ی آراسته و پرارزش تکیه زده] می نگرند ﴿35 که آیا کافران را در برابر آنچه همواره انجام می دادند کیفر داده اند؟ ﴿36 هنگامی که آسمان بشکافد ﴿1 و فرمان پروردگارش را اطاعت کند، و [به این اطاعت از فرمان،] سزاوارتر گردد ﴿2 و هنگامی که زمین گسترده شود ﴿3 و آنچه را در درون دارد بیرون افکند، و تهی گردد ﴿4 و فرمان پروردگارش را اطاعت کند، و [به این اطاعتِ از فرمان،] سزاوارتر گردد، ﴿5 ای انسان! یقیناً تو با کوشش و تلاشی سخت به سوی پروردگارت در حرکتی، پس او را [در حالی که مقام فرمانروایی مطلق و حکومت بر همه چیز ویژه اوست و هیچ حکومتی در برابرش وجود ندارد،] دیدار می کنی، ﴿6 اما کسی که نامه اعمالش را به دست راستش دهند، ﴿7 به زودی با حسابی آسان به حسابش رسیدگیشود، ﴿8 و خوشحال و شادمان به سوی خانواده اش [در بهشت] باز گردد، ﴿9 و اما کسی که نامه اعمالش را از پشت سرش دهند، ﴿10 به زودی با فریادی حسرت بار، هلاکت و نابودی خود را خواهد، ﴿11 و در آتش افروخته در آید. ﴿12 او همواره در میان خانواده اش [به ثروت و مال و مقام] خوشحال و شادمان بود. ﴿13 او می پنداشت که هرگز پس از مرگ [به حیات دوباره] باز نخواهد گشت. ﴿14 آری، بی تردید پروردگارش نسبت به [همه امور] او بینا بود [از این جهت تمام اعمال و دست آوردش را برای پاداش و کیفر ثبت کرد.] ﴿15 سوگند به سرخی کنار افق به هنگام غروب خورشید ﴿16 و سوگند به شب و آنچه را [از موجودات پراکنده شده در روز، در خانه ها و لانه ها] جمع می کند ﴿17 و سوگند به ماه هنگامی که بَدْر کامل می شود ﴿18 که شما حالی را پس از حالی [که مراحل مختلف زندگی است و در سختی و زحمت مطابق یکدیگرند] طی می کنید [تا به دیدار پروردگارتان نایل آیید.] ﴿19 پس اینان را چه می شود که ایمان نمی آورند؟! ﴿20 و هرگاه قرآن را بر آنان خوانند، خاضع و تسلیم نمی شوند؟! ﴿21 بلکه کافران همواره انکار هم می کنند! ﴿22 و خدا به آنچه [از انکار، کفر، نفاق، حسد و...] در دل خود جمع می کنند، داناتر است. ﴿23 پس آنان را به عذابی دردناک بشارت ده. …. ﴿24 مگر آنان را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، که آنان را پاداشی جاودان و بی منت است. ﴿25

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

آن روز آنها مؤ منان را مسخره مى كردند، اما امروز... در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نعمتها و پاداشهاى عظيم ابرار و نيكان مى گفت ، در آيات مورد بحث به گوشه اى از مصائب و زحمات آنها كه در اين جهان به خاطر ايمان و تقوا با آن روبرو مى شوند اشاره مى كند، تا روشن شود كه آن پاداشهاى بزرگ بى حساب نيست . در اين آيات از موضعگيرى و برخورد زشت و زننده كفار با آنها سخن مى گويد، و چهار نوع عكس العمل كفار را در برابر آنان بازگو مى كند: نخست مى فرمايد: ((بدكاران و كفار پيوسته از مؤ منان مى خنديدند)) (ان الذين اجرموا كانوا من الذين آمنوا يضحكون ). خنده اى تمسخرآميز و تحقيركننده ، خنده اى كه از روح طغيان و كبر و غرور و غفلت ناشى مى شود، و هميشه افراد سبكسر مغرور در برابر مؤ منان با تقوا چنين خنده هاى مستانه داشته اند. ضمنا تعبير به ((اجرموا)) به جاى ((كفروا)) نشان مى دهد كه افراد كافر و بى ايمان را از اعمال گناه آلودشان مى توان شناخت چرا كه هميشه كفر سرچشمه جرم و عصيان است در آيه بعد دومين برخورد زشت آنها را بيان كرده ، مى فرمايد: ((و هنگامى كه مشركان از كنار جمع مؤ منان مى گذرند آنها را با اشارات چشم و ابرو مسخره مى كنند)) (و اذا مروا بهم يتغامزون ). و با اين علامات و اشارات مى گويند: اين بى سر و پاها را ببينيد كه مقربان درگاه خدا شده اند! اين آستين پاره ها و پا برهنه ها را تماشا كنيد كه مدعى نزول وحى الهى بر آنها هستند!، و اين گروه نادان را بنگريد كه مى گويند استخوان پوسيده و خاك شده بار ديگر به حيات و زندگى برمى گردد؟! و امثال اين سخنان زشت و بى محتوا. به نظر مى رسد كه خنده آشكار مشركان در زمانى بوده كه مؤ منان از كنار جمع آنها مى گذشتند، و اشارات سخريه آميز آنها زمانى بوده كه به عكس آنها از كنار جمع مؤ منان مى گذشتند، و چون در ميان آن جمع نمى توانستند به آسانى مسخره كنند با اشارات چشم و ابرو يكديگر مطالب را حالى مى كردند، ولى آنجا كه مركز تجمع مشركان بود و مسلمانان از كنار آنها مى گذشتند آزادى و جسارت بيشترى داشتند. يتغامزون از ماده ((غمز)) (بر وزن طنز) به معنى اشاره با چشم و دست است به چيزى كه مورد عيبجويى است ، و گاه اين واژه به معنى هر گونه عيبجويى به كار مى رود هر چند با زبان باشد، و تعبير به ((تغامز)) (از باب تفاعل ) دليل بر اين است كه همه آنها در مقابل يكديگر در اين كار شركت داشتند، هر يك با اشاره به ديگرى چيزى مى گفت كه همه استهزاآميز بود. اينها همه در برخوردشان با مؤ منان بود، در جلسات خصوصى نيز همين برنامه را بازگويى كرده ، و سخريه ها را غيابا ادامه مى دادند، همانگونه كه آيه بعد مى گويد: ((هنگامى كه به خانواده خود باز مى گشتند مسرور و خندان بودند و از آنچه انجام داده بودند خوشحالى مى كردند)) (و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين ). گويى فتح و پيروزى نصيب آنها شده كه به آن مباهات مى كنند، و باز هم در غياب ، همان سخريه ها، و همان استهزاءها ادامه دارد. فكهين جمع ((فكه )) صفت مشبهه (بر وزن خشن ) از فكاهه (بر وزن قباله ) به معنى مزاح كردن و خنديدن است ، و در اصل از ((فاكهه )) به معنى ميوه گرفته شده است گويى اين گفتگوها و شوخيها همچون ميوه هايى است كه از آن لذت مى برند، و به گفتگوى شيرين و دوستانه فكاهه (به ضم فا) گفته مى شود. گرچه كلمه ((اهل )) معمولا به معنى خانواده و خويشاوندان نزديك است ، ولى ممكن است در اينجا معنى وسيعترى داشته باشد و دوستان نزديك را نيز دربرگيرد. چهارمين عكس العمل شرارت آميز آنها در برابر مؤ منان اين بود كه وقتى آنها را مى ديدند مى گفتند اينها گمراهانند (و اذا راءوهم قالوا ان هؤ لاء لضالون ). چرا كه راه و رسم بت پرستى و خرافاتى را كه در ميان آنها رائج بود و هدايتش مى پنداشتند رها كرده ، و به سوى ايمان به خدا و توحيد خالص بازگشته و به گمان آنها لذت نقد دنيا را به نعمتهاى نسيه آخرت فروخته بودند. ممكن است اين تعبير در مراحلى باشد كه مطلب از مرحله استهزا گذشته بود و خود را ناچار مى ديدند كه شدت عمل بيشترى نشان دهند، زيرا هميشه هنگام ظهور پيامبران بزرگ و آيينهاى تازه عكس العمل دشمنان و مخالفان در آغاز از طريق استهزا و به شوخى گرفتن ظاهر مى شد، گويى آيين تازه را كمتر از آن مى ديدند كه به طور جدى با آن برخورد كنند، ولى هنگامى كه آيين الهى در قلوب افراد آماده نفوذ مى كرد، و پيروان بيشترى براى آن پيدا مى شد، آنها احساس خطر كرده ، آن را جدى گرفته و مبارزه را شدت مى بخشيدند، سپس مرحله به مرحله آن را تشديد مى كردند، و آيه فوق نخستين مرحله برخورد جدى آنها است ، كه در مراحل بعد حتى منجر به جنگهاى خونين و نبرد مسلحانه شد. و از آنجا كه مؤ منان غالبا از افرادى بودند كه موقعيت اجتماعى و ثروت قابل توجهى در اختيار نداشتند، و به همين دليل كفار به آنها با چشم حقارت مى نگريستند، و ايمانشان را بى ارزش شمرده ، و آيينشان را به باد مسخره مى گرفتند، قرآن در آيه بعد مى گويد: ((اين گروه كفار هرگز حافظ و نگهبان و متكفل زندگى آنها نبودند)) (و ما ارسلوا عليهم حافظين ). پس به چه حقى ، و مطابق كدام منطقى بر آنها خرده مى گيرند؟! در آيه 27 سوره هود مى خوانيم كه ثروتمندان و مستكبران قوم نوح به او مى گفتند: و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراءى : ((ما كسانى را كه از تو پيروى كرده اند جز گروهى اراذل ساده لوح نمى بينيم )). و او در جواب مى گفت : و لا اقول للذين تزدرى اعينكم لن يؤ تيهم الله خيرا الله اعلم بما فى انفسهم : ((من هرگز نمى گويم آنها كه در نظر شما خوار مى آيند خداوند خيرى بر آنها نخواهد داد، خدا از دل آنها آگاهتر است )) (هود 31). اين در حقيقت جوابى است به اين افراد خودخواه و پرادعا كه به شما چه مربوط كه مؤ منان از كدام گروهند؟! شما در متن دعوت و محتواى آيين پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بنگريد. ولى در قيامت مساءله بر عكس مى شود، چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: ((امروز مؤ منان از كفار مى خندند))! (فاليوم الذين آمنوا من الكفار يضحكون ). چرا كه قيامت بازتابى است از اعمال انسان در دنيا، و در آنجا بايد عدالت الهى اجرا شود، و عدالت ايجاب مى كند كه در آنجا مؤ منان پاكدل از كفار لجوج و معاند و استهزاگر بخندند، و اين خود نوعى عذاب دردناك براى اين مغروران مستكبر است ! در بعضى از روايات از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه ((در آن روز درى از بهشت به روى كفار گشوده مى شود، و آنها به گمان اينكه فرمان آزادى از دوزخ و ورود در بهشت داده شده است به سوى آن حركت مى كنند، هنگامى كه به آن رسيدند ناگهان در بسته مى شود، و اين كار چند بار تكرار مى شود و مؤ منان كه از بهشت نظاره گر آنانند مى خندند))!. لذا در آيه بعد مى افزايد: ((آنها بر تختهاى مزين نشسته اند و به اين صحنه ها نگاه مى كنند)) (على الارائك ينظرون ). به چه چيزى نگاه مى كنند؟ به آنهمه نعمتهاى بى پايان الهى ، به آن مواهب عظيم و الطاف بيكران به آن آرامش و عظمت و احترام ، و به آن عذابهاى دردناكى كه كفار مغرور و خودخواه در نهايت ذلت و زبونى به آن گرفتارند. سرانجام در آخرين آيه اين سوره به صورت يك جمله استفهاميه مى فرمايد: ((آيا كفار ثواب اعمال و پاداش كار خود را خوب گرفتند))؟! (هل ثوب الكفار ما كانوا يفعلون ). اين سخن خواه از ناحيه خداوند باشد، يا فرشتگان ، و يا مؤ منان ، نوعى طعن و استهزا نسبت به افكار و ادعاهاى اين مغروران مستكبر است كه انتظار داشتند در مقابل اعمال زشتشان جايزه و پاداشى هم از خداوند دريافت دارند، و در برابر اين پندار غلط و خيال خام مى فرمايد: ((آيا آنها پاداش اعمالشان را گرفتند))؟ بسيارى از مفسران اين جمله را يك جمله مستقل دانسته اند، در حالى كه بعضى معتقدند دنباله آيه قبل است ، يعنى مؤ منان بر تختهاى مزين نشسته اند و نگاه مى كنند به بينند آيا كفار پاداش اعمال خلافشان را گرفتند؟ آرى اگر آنها پاداشى بگيرند بايد از شيطان بگيرند، آيا آن بينواى گرفتار مى تواند به آنها پاداشى دهد؟! ((ثوب )) از ماده ((ثوب )) (بر وزن جوف ) در اصل به معنى بازگشتن چيزى به حالت نخستين است ، و ((ثواب )) به پاداشى گفته مى شود كه به انسان در مقابل اعمالش مى دهند چرا كه نتيجه اعمالش به او بر مى گردد، اين واژه هم در جزاى نيك و هم بد به كار مى رود، هر چند غالبا در مورد خير استعمال مى شود و لذا آيه فوق دلالت بر نوعى طعن نسبت به كفار دارد، و بايد چنين باشد چرا كه آنها همواره مؤ منان و آيات خدا را به باد استهزا مى گرفتند و بايد در آن روز نتيجه استهزاهايشان را ببينند. ﴿35 آن روز آنها مؤ منان را مسخره مى كردند، اما امروز... در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نعمتها و پاداشهاى عظيم ابرار و نيكان مى گفت ، در آيات مورد بحث به گوشه اى از مصائب و زحمات آنها كه در اين جهان به خاطر ايمان و تقوا با آن روبرو مى شوند اشاره مى كند، تا روشن شود كه آن پاداشهاى بزرگ بى حساب نيست . در اين آيات از موضعگيرى و برخورد زشت و زننده كفار با آنها سخن مى گويد، و چهار نوع عكس العمل كفار را در برابر آنان بازگو مى كند: نخست مى فرمايد: ((بدكاران و كفار پيوسته از مؤ منان مى خنديدند)) (ان الذين اجرموا كانوا من الذين آمنوا يضحكون ). خنده اى تمسخرآميز و تحقيركننده ، خنده اى كه از روح طغيان و كبر و غرور و غفلت ناشى مى شود، و هميشه افراد سبكسر مغرور در برابر مؤ منان با تقوا چنين خنده هاى مستانه داشته اند. ضمنا تعبير به ((اجرموا)) به جاى ((كفروا)) نشان مى دهد كه افراد كافر و بى ايمان را از اعمال گناه آلودشان مى توان شناخت چرا كه هميشه كفر سرچشمه جرم و عصيان است در آيه بعد دومين برخورد زشت آنها را بيان كرده ، مى فرمايد: ((و هنگامى كه مشركان از كنار جمع مؤ منان مى گذرند آنها را با اشارات چشم و ابرو مسخره مى كنند)) (و اذا مروا بهم يتغامزون ). و با اين علامات و اشارات مى گويند: اين بى سر و پاها را ببينيد كه مقربان درگاه خدا شده اند! اين آستين پاره ها و پا برهنه ها را تماشا كنيد كه مدعى نزول وحى الهى بر آنها هستند!، و اين گروه نادان را بنگريد كه مى گويند استخوان پوسيده و خاك شده بار ديگر به حيات و زندگى برمى گردد؟! و امثال اين سخنان زشت و بى محتوا. به نظر مى رسد كه خنده آشكار مشركان در زمانى بوده كه مؤ منان از كنار جمع آنها مى گذشتند، و اشارات سخريه آميز آنها زمانى بوده كه به عكس آنها از كنار جمع مؤ منان مى گذشتند، و چون در ميان آن جمع نمى توانستند به آسانى مسخره كنند با اشارات چشم و ابرو يكديگر مطالب را حالى مى كردند، ولى آنجا كه مركز تجمع مشركان بود و مسلمانان از كنار آنها مى گذشتند آزادى و جسارت بيشترى داشتند. يتغامزون از ماده ((غمز)) (بر وزن طنز) به معنى اشاره با چشم و دست است به چيزى كه مورد عيبجويى است ، و گاه اين واژه به معنى هر گونه عيبجويى به كار مى رود هر چند با زبان باشد، و تعبير به ((تغامز)) (از باب تفاعل ) دليل بر اين است كه همه آنها در مقابل يكديگر در اين كار شركت داشتند، هر يك با اشاره به ديگرى چيزى مى گفت كه همه استهزاآميز بود. اينها همه در برخوردشان با مؤ منان بود، در جلسات خصوصى نيز همين برنامه را بازگويى كرده ، و سخريه ها را غيابا ادامه مى دادند، همانگونه كه آيه بعد مى گويد: ((هنگامى كه به خانواده خود باز مى گشتند مسرور و خندان بودند و از آنچه انجام داده بودند خوشحالى مى كردند)) (و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين ). گويى فتح و پيروزى نصيب آنها شده كه به آن مباهات مى كنند، و باز هم در غياب ، همان سخريه ها، و همان استهزاءها ادامه دارد. فكهين جمع ((فكه )) صفت مشبهه (بر وزن خشن ) از فكاهه (بر وزن قباله ) به معنى مزاح كردن و خنديدن است ، و در اصل از ((فاكهه )) به معنى ميوه گرفته شده است گويى اين گفتگوها و شوخيها همچون ميوه هايى است كه از آن لذت مى برند، و به گفتگوى شيرين و دوستانه فكاهه (به ضم فا) گفته مى شود. گرچه كلمه ((اهل )) معمولا به معنى خانواده و خويشاوندان نزديك است ، ولى ممكن است در اينجا معنى وسيعترى داشته باشد و دوستان نزديك را نيز دربرگيرد. چهارمين عكس العمل شرارت آميز آنها در برابر مؤ منان اين بود كه وقتى آنها را مى ديدند مى گفتند اينها گمراهانند (و اذا راءوهم قالوا ان هؤ لاء لضالون ). چرا كه راه و رسم بت پرستى و خرافاتى را كه در ميان آنها رائج بود و هدايتش مى پنداشتند رها كرده ، و به سوى ايمان به خدا و توحيد خالص بازگشته و به گمان آنها لذت نقد دنيا را به نعمتهاى نسيه آخرت فروخته بودند. ممكن است اين تعبير در مراحلى باشد كه مطلب از مرحله استهزا گذشته بود و خود را ناچار مى ديدند كه شدت عمل بيشترى نشان دهند، زيرا هميشه هنگام ظهور پيامبران بزرگ و آيينهاى تازه عكس العمل دشمنان و مخالفان در آغاز از طريق استهزا و به شوخى گرفتن ظاهر مى شد، گويى آيين تازه را كمتر از آن مى ديدند كه به طور جدى با آن برخورد كنند، ولى هنگامى كه آيين الهى در قلوب افراد آماده نفوذ مى كرد، و پيروان بيشترى براى آن پيدا مى شد، آنها احساس خطر كرده ، آن را جدى گرفته و مبارزه را شدت مى بخشيدند، سپس مرحله به مرحله آن را تشديد مى كردند، و آيه فوق نخستين مرحله برخورد جدى آنها است ، كه در مراحل بعد حتى منجر به جنگهاى خونين و نبرد مسلحانه شد. و از آنجا كه مؤ منان غالبا از افرادى بودند كه موقعيت اجتماعى و ثروت قابل توجهى در اختيار نداشتند، و به همين دليل كفار به آنها با چشم حقارت مى نگريستند، و ايمانشان را بى ارزش شمرده ، و آيينشان را به باد مسخره مى گرفتند، قرآن در آيه بعد مى گويد: ((اين گروه كفار هرگز حافظ و نگهبان و متكفل زندگى آنها نبودند)) (و ما ارسلوا عليهم حافظين ). پس به چه حقى ، و مطابق كدام منطقى بر آنها خرده مى گيرند؟! در آيه 27 سوره هود مى خوانيم كه ثروتمندان و مستكبران قوم نوح به او مى گفتند: و ما نراك اتبعك الا الذين هم اراذلنا بادى الراءى : ((ما كسانى را كه از تو پيروى كرده اند جز گروهى اراذل ساده لوح نمى بينيم )). و او در جواب مى گفت : و لا اقول للذين تزدرى اعينكم لن يؤ تيهم الله خيرا الله اعلم بما فى انفسهم : ((من هرگز نمى گويم آنها كه در نظر شما خوار مى آيند خداوند خيرى بر آنها نخواهد داد، خدا از دل آنها آگاهتر است )) (هود 31). اين در حقيقت جوابى است به اين افراد خودخواه و پرادعا كه به شما چه مربوط كه مؤ منان از كدام گروهند؟! شما در متن دعوت و محتواى آيين پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بنگريد. ولى در قيامت مساءله بر عكس مى شود، چنانكه در آيه بعد مى فرمايد: ((امروز مؤ منان از كفار مى خندند))! (فاليوم الذين آمنوا من الكفار يضحكون ). چرا كه قيامت بازتابى است از اعمال انسان در دنيا، و در آنجا بايد عدالت الهى اجرا شود، و عدالت ايجاب مى كند كه در آنجا مؤ منان پاكدل از كفار لجوج و معاند و استهزاگر بخندند، و اين خود نوعى عذاب دردناك براى اين مغروران مستكبر است ! در بعضى از روايات از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه ((در آن روز درى از بهشت به روى كفار گشوده مى شود، و آنها به گمان اينكه فرمان آزادى از دوزخ و ورود در بهشت داده شده است به سوى آن حركت مى كنند، هنگامى كه به آن رسيدند ناگهان در بسته مى شود، و اين كار چند بار تكرار مى شود و مؤ منان كه از بهشت نظاره گر آنانند مى خندند))!. لذا در آيه بعد مى افزايد: ((آنها بر تختهاى مزين نشسته اند و به اين صحنه ها نگاه مى كنند)) (على الارائك ينظرون ). به چه چيزى نگاه مى كنند؟ به آنهمه نعمتهاى بى پايان الهى ، به آن مواهب عظيم و الطاف بيكران به آن آرامش و عظمت و احترام ، و به آن عذابهاى دردناكى كه كفار مغرور و خودخواه در نهايت ذلت و زبونى به آن گرفتارند. سرانجام در آخرين آيه اين سوره به صورت يك جمله استفهاميه مى فرمايد: ((آيا كفار ثواب اعمال و پاداش كار خود را خوب گرفتند))؟! (هل ثوب الكفار ما كانوا يفعلون ). اين سخن خواه از ناحيه خداوند باشد، يا فرشتگان ، و يا مؤ منان ، نوعى طعن و استهزا نسبت به افكار و ادعاهاى اين مغروران مستكبر است كه انتظار داشتند در مقابل اعمال زشتشان جايزه و پاداشى هم از خداوند دريافت دارند، و در برابر اين پندار غلط و خيال خام مى فرمايد: ((آيا آنها پاداش اعمالشان را گرفتند))؟ بسيارى از مفسران اين جمله را يك جمله مستقل دانسته اند، در حالى كه بعضى معتقدند دنباله آيه قبل است ، يعنى مؤ منان بر تختهاى مزين نشسته اند و نگاه مى كنند به بينند آيا كفار پاداش اعمال خلافشان را گرفتند؟ آرى اگر آنها پاداشى بگيرند بايد از شيطان بگيرند، آيا آن بينواى گرفتار مى تواند به آنها پاداشى دهد؟! ((ثوب )) از ماده ((ثوب )) (بر وزن جوف ) در اصل به معنى بازگشتن چيزى به حالت نخستين است ، و ((ثواب )) به پاداشى گفته مى شود كه به انسان در مقابل اعمالش مى دهند چرا كه نتيجه اعمالش به او بر مى گردد، اين واژه هم در جزاى نيك و هم بد به كار مى رود، هر چند غالبا در مورد خير استعمال مى شود و لذا آيه فوق دلالت بر نوعى طعن نسبت به كفار دارد، و بايد چنين باشد چرا كه آنها همواره مؤ منان و آيات خدا را به باد استهزا مى گرفتند و بايد در آن روز نتيجه استهزاهايشان را ببينند. ﴿36 سوره انشقاق مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 25 آيه است محتواى سوره انشقاق و فضيلت تلاوت آن اين سوره مانند بسيارى از سوره هاى جزء اخير قرآن مجيد از مباحث معاد سخن مى گويد، در آغاز اشاراتى به حوادث هولناك و تكاندهنده پايان جهان و شروع قيامت مى كند، و در مرحله بعد به مساءله رستاخيز و حساب اعمال نيكوكاران و بدكاران ، و سرنوشت آنها، و در مرحله سوم به بخشى از اعمال و اعتقاداتى كه موجب عذاب و كيفر الهى مى شود، و در مرحله چهارم بعد از ذكر سوگندهايى به مراحل سير انسان در مسير زندگى دنيا و آخرت اشاره مى كند و سرانجام در مرحله پنجم باز سخن از اعمال نيك و بد و كيفر و پاداش آنها است . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة انشقت اعاذه الله ان يؤ تيه كتابه وراء ظهره : ((كسى كه سوره انشقاق را بخواند خداوند او را از اينكه در قيامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود در امان مى دارد))! <1> و در كتاب ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه ((هر كس اين دو سوره (سوره انفطار و سوره انشقاق ) را بخواند و در نماز فريضه و نافله برابر چشمش قرار دهد خداوند او را به خواسته هايش مى رساند، و چيزى ميان او و خدا حائل نمى شود و پيوسته او به (لطف ) خداوند نظر مى كند و خداوند به او، تا از حساب مردم فارغ شود)). <2> تفسير : تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق همانگونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود)) (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد) (اذا السماء انشقت ). <3> نظير آنچه در سوره ((انفطار)) آمده كه مى فرمايد: اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت : ((در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى ) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند)) (انفطار 1 و 2). و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است . سپس مى افزايد: ((و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كمترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملا تسليم است . ((اذنت )) در اصل از ((اذن )) (بر وزن افق ) به معنى ((گوش )) گرفته شده ، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اينجا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است . ((حقت )) از ماده ((حق )) به معنى شايسته و سزاوار است چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد. آرى آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش ، طبق آيه 11 سوره فصلت ((قالتا اتينا طائعين )) مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است . بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله ((حقت )) اين است كه وحشت و ترس قيامت آنچنان است كه سزاوار است آسمانها نيز از هم بشكافد. ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. و در مرحله بعد به وضع ((زمين )) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه زمين كشيده و گسترده شود)) (و اذا الارض ‍ مدت ). كوهها - به شهادت آيات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچيده مى شوند، و تمام بلنديها و پستيها از ميان مى رود، زمين صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود، همانطور كه در آيه 105 تا 107 سوره طه مى فرمايد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ))! و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولين و آخرين در آن جمعند چنين صحنه اى نيز لازم دارد! بعضى گفته اند معنى آيه اين است كه خداوند، زمين كنونى را در قيامت بسيار گسترده تر از آنچه امروز است مى كند تا آمادگى بيشترى براى حشر و نشر خلايق داشته باشد. <4> و در سومين مرحله مى افزايد: ((زمين آنچه را در درون دارد بيرون افكنده و خالى مى شود)) (و القت ما فيها و تخلت ). معروف در ميان مفسران اين است كه مفهوم آيه اين است كه تمام مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرميده اند يكباره همه به بيرون پرتاب مى شوند، و لباس حيات و زندگى بر تن مى كنند، شبيه آنچه در سوره ((زلزال )) آمده : و اخرجت الارض اثقالها ((زمين بارهاى سنگين خود را خارج مى كند)) يا آنچه در سوره نازعات آيه 13 و 14 آمده : فانما هى زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة : ((تنها يك صيحه زده مى شود، و به دنبال آن همگى بر صفحه زمين ظاهر مى شوند))! بعضى از مفسران گفته اند علاوه بر انسانها، معادن و گنجهاى نهفته درون زمين نيز همگى بيرون مى ريزد. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمين با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بيرون مى ريزد، و همه پستيها را پر مى كنند و سپس درون زمين خالى و آرام مى گردد. جمع ميان اين معانى نيز بى مانع است . باز به دنبال اين سخن مى افزايد: ((زمين تسليم فرمان پروردگارش ‍ شود و شايسته است كه تسليم باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). اين حوادث عظيم كه با تسليم كامل همه موجودات تواءم است ، از يكسو بيانگر فناى اين دنيا است ، فناى زمين و آسمان و انسانها و گنجها و گنجينه ها، و از سوى ديگر دليل بر ايجاد نقطه عطفى است در جهان آفرينش ، و مرحله نوين و تازه هستى . و از سوى سومى نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چيز مخصوصا بر مساءله معاد و رستاخيز. آرى هنگامى كه اين حوادث واقع شود، انسان ، نتيجه اعمال نيك و بد خود را مى بيند (و اين جمله اى است كه در تقدير است ). سپس انسانها را مخاطب ساخته و سرنوشت آنها را در مسيرى كه در پيش دارند براى آنها روشن مى كند، مى فرمايد: ((اى انسان تو با تلاش ‍ و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد)) (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ). ((كدح )) (بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد، و در جسم و جان اثر بگذارد، و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كار كردن در جسم او ظاهر شده ((ثور فيه كدوح )) مى گويند. در تفسير ((كشاف )) و ((فخر رازى )) و ((روح المعانى )) آمده است كه : اين كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود، و به همين مناسبت به تلاشهايى كه در روح انسان اثر مى گذارد، اطلاق شده است . اين آيه اشاره به يك اصل اساسى در حيات همه انسانها است ، كه همواره زندگى آميخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسيدن به متاع دنيا باشد، تا چه رسد به اينكه هدف آخرت و سعادت جاويدان و قرب پروردگار باشد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، حتى افرادى كه در نهايت رفاه زندگى مى كنند آنها نيز از رنج و زحمت و درد بر كنار نيستند. تعبير به ((ملاقات پروردگار)) در اينجا، خواه اشاره به ملاقات صحنه قيامت كه صحنه حاكميت مطلقه او است باشد، يا ملاقات جزا و پاداش و كيفر او، يا ملاقات خود او از طريق شهود باطن ، نشان مى دهد كه اين رنج و تعب تا آن روز ادامه خواهد يافت ، و زمانى به پايان مى رسد كه پرونده اين دنيا بسته شود و انسان با عملى پاك خداى خويش را ملاقات كند. آرى راحتى بى رنج و تعب ، تنها در آنجا است . خطاب به ((انسان )) كه همه نوع انسان را شامل مى شود (با توجه به تكيه بر انسانيت انسان ) بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نيروهاى لازم را براى اين حركت مستمر الهى در وجود اين اشرف مخلوقات آفريد. و تكيه بر عنوان ((رب )) (پروردگار) اشاره به اين است كه اين سعى و تلاش جزئى از برنامه ربوبيت و تكامل و تربيت انسان است . آرى ما همه مسافرانى هستيم كه از سرحد عدم بار سفر بسته ، و به اقليم وجود گام نهاده ايم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستيم ، و به طلبكارى مهر گياه رخ دوست آمده ايم . نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، مانند: و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه امور به پروردگارت باز مى گردد و تمام خطوط به او منتهى مى شود)) (نجم 42) و نيز مى فرمايد و الى الله المصير ((بازگشت همه به سوى خداوند است )) (فاطر 18). و آيات ديگر كه همه حاكى از اين سير دائمى تكامل موجودات به سوى پروردگار متعال است . ولى در اينجا انسانها به دو گروه تقسيم مى شوند همانگونه كه مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده )) (فاما من اوتى كتابه بيمينه ). ((به زودى حساب آسانى براى او مى شود)) (فسوف يحاسب حسابا يسيرا). ((و مسرور و خوشحال به اهل و خانواده اش باز مى گردد)) (و ينقلب الى اهله مسرورا). اينها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرينش ، در همان مدارى كه خداوند براى اين انسان و سرمايه ها و نيروهاى او تعيين كرده حركت مى كنند، و تلاش و كوشش آنها همواره براى خدا، و سعى و حركتشان به سوى خدا است ، در آنجا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند كه اين نشانه پاكى عمل و صحت ايمان و نجات در قيامت است ، و مايه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر هنگامى كه در پاى ميزان عدل قرار مى گيرند، ميزانى كه كمترين وزنها را مى سنجد، خداوند حساب را بر آنها آسان مى گيرد، از لغزشهايشان مى گذرد، و به خاطر ايمان و اعمال صالح ، سيئات آنها را تبديل به حسنات مى كند. در اينكه منظور از ((حساب يسير)) چيست بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گيرى و دقت در آن نباشد، از سيئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث من كن فيه حاسبه الله حسابا يسيرا، و ادخله الجنة برحمته . قالوا: و ما هى يا رسول الله ؟! قال : تعطى من حرمك ، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك : ((سه چيز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند، و او را به رحمتش در بهشت وارد مى سازد. عرض كردند: آنها چه چيز است اى رسول خدا؟! فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده ، و پيوند برقرار سازى با كسى كه از تو بريده ، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است )). <5> اين مطلب نيز از روايات استفاده مى شود كه دقت و سخت گيرى در حساب در قيامت به ميزان عقل و دانش انسانها بستگى دارد، چنانكه امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: انما يداق الله العباد فى الحساب يوم القيامة على ما آتاهم من العقول فى الدنيا: ((خداوند در قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است دقت و سخت گيرى مى كند))!. <6> و براى ((اهل )) در آيات فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان او است كه مؤ منان در بهشت به آنها مى رسند، و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند، و در كنار آنها باشد. بعضى ديگر ((اهل )) را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤ منان تعيين شده اند، و بعضى آن را به افراد با ايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ﴿1 سوره انشقاق مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 25 آيه است محتواى سوره انشقاق و فضيلت تلاوت آن اين سوره مانند بسيارى از سوره هاى جزء اخير قرآن مجيد از مباحث معاد سخن مى گويد، در آغاز اشاراتى به حوادث هولناك و تكاندهنده پايان جهان و شروع قيامت مى كند، و در مرحله بعد به مساءله رستاخيز و حساب اعمال نيكوكاران و بدكاران ، و سرنوشت آنها، و در مرحله سوم به بخشى از اعمال و اعتقاداتى كه موجب عذاب و كيفر الهى مى شود، و در مرحله چهارم بعد از ذكر سوگندهايى به مراحل سير انسان در مسير زندگى دنيا و آخرت اشاره مى كند و سرانجام در مرحله پنجم باز سخن از اعمال نيك و بد و كيفر و پاداش آنها است . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة انشقت اعاذه الله ان يؤ تيه كتابه وراء ظهره : ((كسى كه سوره انشقاق را بخواند خداوند او را از اينكه در قيامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود در امان مى دارد))! و در كتاب ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه ((هر كس اين دو سوره (سوره انفطار و سوره انشقاق ) را بخواند و در نماز فريضه و نافله برابر چشمش قرار دهد خداوند او را به خواسته هايش مى رساند، و چيزى ميان او و خدا حائل نمى شود و پيوسته او به (لطف ) خداوند نظر مى كند و خداوند به او، تا از حساب مردم فارغ شود)). تفسير : تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق همانگونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود)) (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد) (اذا السماء انشقت ). نظير آنچه در سوره ((انفطار)) آمده كه مى فرمايد: اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت : ((در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى ) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند)) (انفطار 1 و 2). و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است . سپس مى افزايد: ((و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كمترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملا تسليم است . ((اذنت )) در اصل از ((اذن )) (بر وزن افق ) به معنى ((گوش )) گرفته شده ، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اينجا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است . ((حقت )) از ماده ((حق )) به معنى شايسته و سزاوار است چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد. آرى آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش ، طبق آيه 11 سوره فصلت ((قالتا اتينا طائعين )) مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است . بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله ((حقت )) اين است كه وحشت و ترس قيامت آنچنان است كه سزاوار است آسمانها نيز از هم بشكافد. ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. و در مرحله بعد به وضع ((زمين )) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه زمين كشيده و گسترده شود)) (و اذا الارض ‍ مدت ). كوهها - به شهادت آيات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچيده مى شوند، و تمام بلنديها و پستيها از ميان مى رود، زمين صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود، همانطور كه در آيه 105 تا 107 سوره طه مى فرمايد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ))! و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولين و آخرين در آن جمعند چنين صحنه اى نيز لازم دارد! بعضى گفته اند معنى آيه اين است كه خداوند، زمين كنونى را در قيامت بسيار گسترده تر از آنچه امروز است مى كند تا آمادگى بيشترى براى حشر و نشر خلايق داشته باشد. و در سومين مرحله مى افزايد: ((زمين آنچه را در درون دارد بيرون افكنده و خالى مى شود)) (و القت ما فيها و تخلت ). معروف در ميان مفسران اين است كه مفهوم آيه اين است كه تمام مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرميده اند يكباره همه به بيرون پرتاب مى شوند، و لباس حيات و زندگى بر تن مى كنند، شبيه آنچه در سوره ((زلزال )) آمده : و اخرجت الارض اثقالها ((زمين بارهاى سنگين خود را خارج مى كند)) يا آنچه در سوره نازعات آيه 13 و 14 آمده : فانما هى زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة : ((تنها يك صيحه زده مى شود، و به دنبال آن همگى بر صفحه زمين ظاهر مى شوند))! بعضى از مفسران گفته اند علاوه بر انسانها، معادن و گنجهاى نهفته درون زمين نيز همگى بيرون مى ريزد. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمين با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بيرون مى ريزد، و همه پستيها را پر مى كنند و سپس درون زمين خالى و آرام مى گردد. جمع ميان اين معانى نيز بى مانع است . باز به دنبال اين سخن مى افزايد: ((زمين تسليم فرمان پروردگارش ‍ شود و شايسته است كه تسليم باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). اين حوادث عظيم كه با تسليم كامل همه موجودات تواءم است ، از يكسو بيانگر فناى اين دنيا است ، فناى زمين و آسمان و انسانها و گنجها و گنجينه ها، و از سوى ديگر دليل بر ايجاد نقطه عطفى است در جهان آفرينش ، و مرحله نوين و تازه هستى . و از سوى سومى نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چيز مخصوصا بر مساءله معاد و رستاخيز. آرى هنگامى كه اين حوادث واقع شود، انسان ، نتيجه اعمال نيك و بد خود را مى بيند (و اين جمله اى است كه در تقدير است ). سپس انسانها را مخاطب ساخته و سرنوشت آنها را در مسيرى كه در پيش دارند براى آنها روشن مى كند، مى فرمايد: ((اى انسان تو با تلاش ‍ و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد)) (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ). ((كدح )) (بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد، و در جسم و جان اثر بگذارد، و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كار كردن در جسم او ظاهر شده ((ثور فيه كدوح )) مى گويند. در تفسير ((كشاف )) و ((فخر رازى )) و ((روح المعانى )) آمده است كه : اين كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود، و به همين مناسبت به تلاشهايى كه در روح انسان اثر مى گذارد، اطلاق شده است . اين آيه اشاره به يك اصل اساسى در حيات همه انسانها است ، كه همواره زندگى آميخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسيدن به متاع دنيا باشد، تا چه رسد به اينكه هدف آخرت و سعادت جاويدان و قرب پروردگار باشد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، حتى افرادى كه در نهايت رفاه زندگى مى كنند آنها نيز از رنج و زحمت و درد بر كنار نيستند. تعبير به ((ملاقات پروردگار)) در اينجا، خواه اشاره به ملاقات صحنه قيامت كه صحنه حاكميت مطلقه او است باشد، يا ملاقات جزا و پاداش و كيفر او، يا ملاقات خود او از طريق شهود باطن ، نشان مى دهد كه اين رنج و تعب تا آن روز ادامه خواهد يافت ، و زمانى به پايان مى رسد كه پرونده اين دنيا بسته شود و انسان با عملى پاك خداى خويش را ملاقات كند. آرى راحتى بى رنج و تعب ، تنها در آنجا است . خطاب به ((انسان )) كه همه نوع انسان را شامل مى شود (با توجه به تكيه بر انسانيت انسان ) بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نيروهاى لازم را براى اين حركت مستمر الهى در وجود اين اشرف مخلوقات آفريد. و تكيه بر عنوان ((رب )) (پروردگار) اشاره به اين است كه اين سعى و تلاش جزئى از برنامه ربوبيت و تكامل و تربيت انسان است . آرى ما همه مسافرانى هستيم كه از سرحد عدم بار سفر بسته ، و به اقليم وجود گام نهاده ايم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستيم ، و به طلبكارى مهر گياه رخ دوست آمده ايم . نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، مانند: و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه امور به پروردگارت باز مى گردد و تمام خطوط به او منتهى مى شود)) (نجم 42) و نيز مى فرمايد و الى الله المصير ((بازگشت همه به سوى خداوند است )) (فاطر 18). و آيات ديگر كه همه حاكى از اين سير دائمى تكامل موجودات به سوى پروردگار متعال است . ولى در اينجا انسانها به دو گروه تقسيم مى شوند همانگونه كه مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده )) (فاما من اوتى كتابه بيمينه ). ((به زودى حساب آسانى براى او مى شود)) (فسوف يحاسب حسابا يسيرا). ((و مسرور و خوشحال به اهل و خانواده اش باز مى گردد)) (و ينقلب الى اهله مسرورا). اينها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرينش ، در همان مدارى كه خداوند براى اين انسان و سرمايه ها و نيروهاى او تعيين كرده حركت مى كنند، و تلاش و كوشش آنها همواره براى خدا، و سعى و حركتشان به سوى خدا است ، در آنجا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند كه اين نشانه پاكى عمل و صحت ايمان و نجات در قيامت است ، و مايه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر هنگامى كه در پاى ميزان عدل قرار مى گيرند، ميزانى كه كمترين وزنها را مى سنجد، خداوند حساب را بر آنها آسان مى گيرد، از لغزشهايشان مى گذرد، و به خاطر ايمان و اعمال صالح ، سيئات آنها را تبديل به حسنات مى كند. در اينكه منظور از ((حساب يسير)) چيست بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گيرى و دقت در آن نباشد، از سيئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث من كن فيه حاسبه الله حسابا يسيرا، و ادخله الجنة برحمته . قالوا: و ما هى يا رسول الله ؟! قال : تعطى من حرمك ، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك : ((سه چيز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند، و او را به رحمتش در بهشت وارد مى سازد. عرض كردند: آنها چه چيز است اى رسول خدا؟! فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده ، و پيوند برقرار سازى با كسى كه از تو بريده ، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است )). اين مطلب نيز از روايات استفاده مى شود كه دقت و سخت گيرى در حساب در قيامت به ميزان عقل و دانش انسانها بستگى دارد، چنانكه امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: انما يداق الله العباد فى الحساب يوم القيامة على ما آتاهم من العقول فى الدنيا: ((خداوند در قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است دقت و سخت گيرى مى كند))!. و براى ((اهل )) در آيات فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان او است كه مؤ منان در بهشت به آنها مى رسند، و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند، و در كنار آنها باشد. بعضى ديگر ((اهل )) را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤ منان تعيين شده اند، و بعضى آن را به افراد با ايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ﴿2 سوره انشقاق مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 25 آيه است محتواى سوره انشقاق و فضيلت تلاوت آن اين سوره مانند بسيارى از سوره هاى جزء اخير قرآن مجيد از مباحث معاد سخن مى گويد، در آغاز اشاراتى به حوادث هولناك و تكاندهنده پايان جهان و شروع قيامت مى كند، و در مرحله بعد به مساءله رستاخيز و حساب اعمال نيكوكاران و بدكاران ، و سرنوشت آنها، و در مرحله سوم به بخشى از اعمال و اعتقاداتى كه موجب عذاب و كيفر الهى مى شود، و در مرحله چهارم بعد از ذكر سوگندهايى به مراحل سير انسان در مسير زندگى دنيا و آخرت اشاره مى كند و سرانجام در مرحله پنجم باز سخن از اعمال نيك و بد و كيفر و پاداش آنها است . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة انشقت اعاذه الله ان يؤ تيه كتابه وراء ظهره : ((كسى كه سوره انشقاق را بخواند خداوند او را از اينكه در قيامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود در امان مى دارد))! و در كتاب ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه ((هر كس اين دو سوره (سوره انفطار و سوره انشقاق ) را بخواند و در نماز فريضه و نافله برابر چشمش قرار دهد خداوند او را به خواسته هايش مى رساند، و چيزى ميان او و خدا حائل نمى شود و پيوسته او به (لطف ) خداوند نظر مى كند و خداوند به او، تا از حساب مردم فارغ شود)). تفسير : تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق همانگونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود)) (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد) (اذا السماء انشقت ). نظير آنچه در سوره ((انفطار)) آمده كه مى فرمايد: اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت : ((در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى ) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند)) (انفطار 1 و 2). و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است . سپس مى افزايد: ((و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كمترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملا تسليم است . ((اذنت )) در اصل از ((اذن )) (بر وزن افق ) به معنى ((گوش )) گرفته شده ، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اينجا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است . ((حقت )) از ماده ((حق )) به معنى شايسته و سزاوار است چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد. آرى آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش ، طبق آيه 11 سوره فصلت ((قالتا اتينا طائعين )) مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است . بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله ((حقت )) اين است كه وحشت و ترس قيامت آنچنان است كه سزاوار است آسمانها نيز از هم بشكافد. ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. و در مرحله بعد به وضع ((زمين )) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه زمين كشيده و گسترده شود)) (و اذا الارض ‍ مدت ). كوهها - به شهادت آيات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچيده مى شوند، و تمام بلنديها و پستيها از ميان مى رود، زمين صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود، همانطور كه در آيه 105 تا 107 سوره طه مى فرمايد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ))! و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولين و آخرين در آن جمعند چنين صحنه اى نيز لازم دارد! بعضى گفته اند معنى آيه اين است كه خداوند، زمين كنونى را در قيامت بسيار گسترده تر از آنچه امروز است مى كند تا آمادگى بيشترى براى حشر و نشر خلايق داشته باشد. و در سومين مرحله مى افزايد: ((زمين آنچه را در درون دارد بيرون افكنده و خالى مى شود)) (و القت ما فيها و تخلت ). معروف در ميان مفسران اين است كه مفهوم آيه اين است كه تمام مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرميده اند يكباره همه به بيرون پرتاب مى شوند، و لباس حيات و زندگى بر تن مى كنند، شبيه آنچه در سوره ((زلزال )) آمده : و اخرجت الارض اثقالها ((زمين بارهاى سنگين خود را خارج مى كند)) يا آنچه در سوره نازعات آيه 13 و 14 آمده : فانما هى زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة : ((تنها يك صيحه زده مى شود، و به دنبال آن همگى بر صفحه زمين ظاهر مى شوند))! بعضى از مفسران گفته اند علاوه بر انسانها، معادن و گنجهاى نهفته درون زمين نيز همگى بيرون مى ريزد. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمين با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بيرون مى ريزد، و همه پستيها را پر مى كنند و سپس درون زمين خالى و آرام مى گردد. جمع ميان اين معانى نيز بى مانع است . باز به دنبال اين سخن مى افزايد: ((زمين تسليم فرمان پروردگارش ‍ شود و شايسته است كه تسليم باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). اين حوادث عظيم كه با تسليم كامل همه موجودات تواءم است ، از يكسو بيانگر فناى اين دنيا است ، فناى زمين و آسمان و انسانها و گنجها و گنجينه ها، و از سوى ديگر دليل بر ايجاد نقطه عطفى است در جهان آفرينش ، و مرحله نوين و تازه هستى . و از سوى سومى نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چيز مخصوصا بر مساءله معاد و رستاخيز. آرى هنگامى كه اين حوادث واقع شود، انسان ، نتيجه اعمال نيك و بد خود را مى بيند (و اين جمله اى است كه در تقدير است ). سپس انسانها را مخاطب ساخته و سرنوشت آنها را در مسيرى كه در پيش دارند براى آنها روشن مى كند، مى فرمايد: ((اى انسان تو با تلاش ‍ و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد)) (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ). ((كدح )) (بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد، و در جسم و جان اثر بگذارد، و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كار كردن در جسم او ظاهر شده ((ثور فيه كدوح )) مى گويند. در تفسير ((كشاف )) و ((فخر رازى )) و ((روح المعانى )) آمده است كه : اين كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود، و به همين مناسبت به تلاشهايى كه در روح انسان اثر مى گذارد، اطلاق شده است . اين آيه اشاره به يك اصل اساسى در حيات همه انسانها است ، كه همواره زندگى آميخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسيدن به متاع دنيا باشد، تا چه رسد به اينكه هدف آخرت و سعادت جاويدان و قرب پروردگار باشد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، حتى افرادى كه در نهايت رفاه زندگى مى كنند آنها نيز از رنج و زحمت و درد بر كنار نيستند. تعبير به ((ملاقات پروردگار)) در اينجا، خواه اشاره به ملاقات صحنه قيامت كه صحنه حاكميت مطلقه او است باشد، يا ملاقات جزا و پاداش و كيفر او، يا ملاقات خود او از طريق شهود باطن ، نشان مى دهد كه اين رنج و تعب تا آن روز ادامه خواهد يافت ، و زمانى به پايان مى رسد كه پرونده اين دنيا بسته شود و انسان با عملى پاك خداى خويش را ملاقات كند. آرى راحتى بى رنج و تعب ، تنها در آنجا است . خطاب به ((انسان )) كه همه نوع انسان را شامل مى شود (با توجه به تكيه بر انسانيت انسان ) بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نيروهاى لازم را براى اين حركت مستمر الهى در وجود اين اشرف مخلوقات آفريد. و تكيه بر عنوان ((رب )) (پروردگار) اشاره به اين است كه اين سعى و تلاش جزئى از برنامه ربوبيت و تكامل و تربيت انسان است . آرى ما همه مسافرانى هستيم كه از سرحد عدم بار سفر بسته ، و به اقليم وجود گام نهاده ايم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستيم ، و به طلبكارى مهر گياه رخ دوست آمده ايم . نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، مانند: و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه امور به پروردگارت باز مى گردد و تمام خطوط به او منتهى مى شود)) (نجم 42) و نيز مى فرمايد و الى الله المصير ((بازگشت همه به سوى خداوند است )) (فاطر 18). و آيات ديگر كه همه حاكى از اين سير دائمى تكامل موجودات به سوى پروردگار متعال است . ولى در اينجا انسانها به دو گروه تقسيم مى شوند همانگونه كه مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده )) (فاما من اوتى كتابه بيمينه ). ((به زودى حساب آسانى براى او مى شود)) (فسوف يحاسب حسابا يسيرا). ((و مسرور و خوشحال به اهل و خانواده اش باز مى گردد)) (و ينقلب الى اهله مسرورا). اينها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرينش ، در همان مدارى كه خداوند براى اين انسان و سرمايه ها و نيروهاى او تعيين كرده حركت مى كنند، و تلاش و كوشش آنها همواره براى خدا، و سعى و حركتشان به سوى خدا است ، در آنجا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند كه اين نشانه پاكى عمل و صحت ايمان و نجات در قيامت است ، و مايه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر هنگامى كه در پاى ميزان عدل قرار مى گيرند، ميزانى كه كمترين وزنها را مى سنجد، خداوند حساب را بر آنها آسان مى گيرد، از لغزشهايشان مى گذرد، و به خاطر ايمان و اعمال صالح ، سيئات آنها را تبديل به حسنات مى كند. در اينكه منظور از ((حساب يسير)) چيست بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گيرى و دقت در آن نباشد، از سيئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث من كن فيه حاسبه الله حسابا يسيرا، و ادخله الجنة برحمته . قالوا: و ما هى يا رسول الله ؟! قال : تعطى من حرمك ، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك : ((سه چيز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند، و او را به رحمتش در بهشت وارد مى سازد. عرض كردند: آنها چه چيز است اى رسول خدا؟! فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده ، و پيوند برقرار سازى با كسى كه از تو بريده ، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است )). اين مطلب نيز از روايات استفاده مى شود كه دقت و سخت گيرى در حساب در قيامت به ميزان عقل و دانش انسانها بستگى دارد، چنانكه امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: انما يداق الله العباد فى الحساب يوم القيامة على ما آتاهم من العقول فى الدنيا: ((خداوند در قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است دقت و سخت گيرى مى كند))!. و براى ((اهل )) در آيات فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان او است كه مؤ منان در بهشت به آنها مى رسند، و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند، و در كنار آنها باشد. بعضى ديگر ((اهل )) را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤ منان تعيين شده اند، و بعضى آن را به افراد با ايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ﴿3 سوره انشقاق مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 25 آيه است محتواى سوره انشقاق و فضيلت تلاوت آن اين سوره مانند بسيارى از سوره هاى جزء اخير قرآن مجيد از مباحث معاد سخن مى گويد، در آغاز اشاراتى به حوادث هولناك و تكاندهنده پايان جهان و شروع قيامت مى كند، و در مرحله بعد به مساءله رستاخيز و حساب اعمال نيكوكاران و بدكاران ، و سرنوشت آنها، و در مرحله سوم به بخشى از اعمال و اعتقاداتى كه موجب عذاب و كيفر الهى مى شود، و در مرحله چهارم بعد از ذكر سوگندهايى به مراحل سير انسان در مسير زندگى دنيا و آخرت اشاره مى كند و سرانجام در مرحله پنجم باز سخن از اعمال نيك و بد و كيفر و پاداش آنها است . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة انشقت اعاذه الله ان يؤ تيه كتابه وراء ظهره : ((كسى كه سوره انشقاق را بخواند خداوند او را از اينكه در قيامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود در امان مى دارد))! و در كتاب ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه ((هر كس اين دو سوره (سوره انفطار و سوره انشقاق ) را بخواند و در نماز فريضه و نافله برابر چشمش قرار دهد خداوند او را به خواسته هايش مى رساند، و چيزى ميان او و خدا حائل نمى شود و پيوسته او به (لطف ) خداوند نظر مى كند و خداوند به او، تا از حساب مردم فارغ شود)). تفسير : تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق همانگونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود)) (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد) (اذا السماء انشقت ). نظير آنچه در سوره ((انفطار)) آمده كه مى فرمايد: اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت : ((در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى ) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند)) (انفطار 1 و 2). و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است . سپس مى افزايد: ((و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كمترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملا تسليم است . ((اذنت )) در اصل از ((اذن )) (بر وزن افق ) به معنى ((گوش )) گرفته شده ، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اينجا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است . ((حقت )) از ماده ((حق )) به معنى شايسته و سزاوار است چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد. آرى آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش ، طبق آيه 11 سوره فصلت ((قالتا اتينا طائعين )) مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است . بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله ((حقت )) اين است كه وحشت و ترس قيامت آنچنان است كه سزاوار است آسمانها نيز از هم بشكافد. ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. و در مرحله بعد به وضع ((زمين )) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه زمين كشيده و گسترده شود)) (و اذا الارض ‍ مدت ). كوهها - به شهادت آيات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچيده مى شوند، و تمام بلنديها و پستيها از ميان مى رود، زمين صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود، همانطور كه در آيه 105 تا 107 سوره طه مى فرمايد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ))! و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولين و آخرين در آن جمعند چنين صحنه اى نيز لازم دارد! بعضى گفته اند معنى آيه اين است كه خداوند، زمين كنونى را در قيامت بسيار گسترده تر از آنچه امروز است مى كند تا آمادگى بيشترى براى حشر و نشر خلايق داشته باشد. و در سومين مرحله مى افزايد: ((زمين آنچه را در درون دارد بيرون افكنده و خالى مى شود)) (و القت ما فيها و تخلت ). معروف در ميان مفسران اين است كه مفهوم آيه اين است كه تمام مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرميده اند يكباره همه به بيرون پرتاب مى شوند، و لباس حيات و زندگى بر تن مى كنند، شبيه آنچه در سوره ((زلزال )) آمده : و اخرجت الارض اثقالها ((زمين بارهاى سنگين خود را خارج مى كند)) يا آنچه در سوره نازعات آيه 13 و 14 آمده : فانما هى زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة : ((تنها يك صيحه زده مى شود، و به دنبال آن همگى بر صفحه زمين ظاهر مى شوند))! بعضى از مفسران گفته اند علاوه بر انسانها، معادن و گنجهاى نهفته درون زمين نيز همگى بيرون مى ريزد. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمين با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بيرون مى ريزد، و همه پستيها را پر مى كنند و سپس درون زمين خالى و آرام مى گردد. جمع ميان اين معانى نيز بى مانع است . باز به دنبال اين سخن مى افزايد: ((زمين تسليم فرمان پروردگارش ‍ شود و شايسته است كه تسليم باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). اين حوادث عظيم كه با تسليم كامل همه موجودات تواءم است ، از يكسو بيانگر فناى اين دنيا است ، فناى زمين و آسمان و انسانها و گنجها و گنجينه ها، و از سوى ديگر دليل بر ايجاد نقطه عطفى است در جهان آفرينش ، و مرحله نوين و تازه هستى . و از سوى سومى نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چيز مخصوصا بر مساءله معاد و رستاخيز. آرى هنگامى كه اين حوادث واقع شود، انسان ، نتيجه اعمال نيك و بد خود را مى بيند (و اين جمله اى است كه در تقدير است ). سپس انسانها را مخاطب ساخته و سرنوشت آنها را در مسيرى كه در پيش دارند براى آنها روشن مى كند، مى فرمايد: ((اى انسان تو با تلاش ‍ و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد)) (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ). ((كدح )) (بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد، و در جسم و جان اثر بگذارد، و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كار كردن در جسم او ظاهر شده ((ثور فيه كدوح )) مى گويند. در تفسير ((كشاف )) و ((فخر رازى )) و ((روح المعانى )) آمده است كه : اين كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود، و به همين مناسبت به تلاشهايى كه در روح انسان اثر مى گذارد، اطلاق شده است . اين آيه اشاره به يك اصل اساسى در حيات همه انسانها است ، كه همواره زندگى آميخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسيدن به متاع دنيا باشد، تا چه رسد به اينكه هدف آخرت و سعادت جاويدان و قرب پروردگار باشد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، حتى افرادى كه در نهايت رفاه زندگى مى كنند آنها نيز از رنج و زحمت و درد بر كنار نيستند. تعبير به ((ملاقات پروردگار)) در اينجا، خواه اشاره به ملاقات صحنه قيامت كه صحنه حاكميت مطلقه او است باشد، يا ملاقات جزا و پاداش و كيفر او، يا ملاقات خود او از طريق شهود باطن ، نشان مى دهد كه اين رنج و تعب تا آن روز ادامه خواهد يافت ، و زمانى به پايان مى رسد كه پرونده اين دنيا بسته شود و انسان با عملى پاك خداى خويش را ملاقات كند. آرى راحتى بى رنج و تعب ، تنها در آنجا است . خطاب به ((انسان )) كه همه نوع انسان را شامل مى شود (با توجه به تكيه بر انسانيت انسان ) بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نيروهاى لازم را براى اين حركت مستمر الهى در وجود اين اشرف مخلوقات آفريد. و تكيه بر عنوان ((رب )) (پروردگار) اشاره به اين است كه اين سعى و تلاش جزئى از برنامه ربوبيت و تكامل و تربيت انسان است . آرى ما همه مسافرانى هستيم كه از سرحد عدم بار سفر بسته ، و به اقليم وجود گام نهاده ايم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستيم ، و به طلبكارى مهر گياه رخ دوست آمده ايم . نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، مانند: و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه امور به پروردگارت باز مى گردد و تمام خطوط به او منتهى مى شود)) (نجم 42) و نيز مى فرمايد و الى الله المصير ((بازگشت همه به سوى خداوند است )) (فاطر 18). و آيات ديگر كه همه حاكى از اين سير دائمى تكامل موجودات به سوى پروردگار متعال است . ولى در اينجا انسانها به دو گروه تقسيم مى شوند همانگونه كه مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده )) (فاما من اوتى كتابه بيمينه ). ((به زودى حساب آسانى براى او مى شود)) (فسوف يحاسب حسابا يسيرا). ((و مسرور و خوشحال به اهل و خانواده اش باز مى گردد)) (و ينقلب الى اهله مسرورا). اينها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرينش ، در همان مدارى كه خداوند براى اين انسان و سرمايه ها و نيروهاى او تعيين كرده حركت مى كنند، و تلاش و كوشش آنها همواره براى خدا، و سعى و حركتشان به سوى خدا است ، در آنجا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند كه اين نشانه پاكى عمل و صحت ايمان و نجات در قيامت است ، و مايه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر هنگامى كه در پاى ميزان عدل قرار مى گيرند، ميزانى كه كمترين وزنها را مى سنجد، خداوند حساب را بر آنها آسان مى گيرد، از لغزشهايشان مى گذرد، و به خاطر ايمان و اعمال صالح ، سيئات آنها را تبديل به حسنات مى كند. در اينكه منظور از ((حساب يسير)) چيست بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گيرى و دقت در آن نباشد، از سيئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث من كن فيه حاسبه الله حسابا يسيرا، و ادخله الجنة برحمته . قالوا: و ما هى يا رسول الله ؟! قال : تعطى من حرمك ، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك : ((سه چيز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند، و او را به رحمتش در بهشت وارد مى سازد. عرض كردند: آنها چه چيز است اى رسول خدا؟! فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده ، و پيوند برقرار سازى با كسى كه از تو بريده ، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است )). اين مطلب نيز از روايات استفاده مى شود كه دقت و سخت گيرى در حساب در قيامت به ميزان عقل و دانش انسانها بستگى دارد، چنانكه امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: انما يداق الله العباد فى الحساب يوم القيامة على ما آتاهم من العقول فى الدنيا: ((خداوند در قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است دقت و سخت گيرى مى كند))!. و براى ((اهل )) در آيات فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان او است كه مؤ منان در بهشت به آنها مى رسند، و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند، و در كنار آنها باشد. بعضى ديگر ((اهل )) را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤ منان تعيين شده اند، و بعضى آن را به افراد با ايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ﴿4 سوره انشقاق مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 25 آيه است محتواى سوره انشقاق و فضيلت تلاوت آن اين سوره مانند بسيارى از سوره هاى جزء اخير قرآن مجيد از مباحث معاد سخن مى گويد، در آغاز اشاراتى به حوادث هولناك و تكاندهنده پايان جهان و شروع قيامت مى كند، و در مرحله بعد به مساءله رستاخيز و حساب اعمال نيكوكاران و بدكاران ، و سرنوشت آنها، و در مرحله سوم به بخشى از اعمال و اعتقاداتى كه موجب عذاب و كيفر الهى مى شود، و در مرحله چهارم بعد از ذكر سوگندهايى به مراحل سير انسان در مسير زندگى دنيا و آخرت اشاره مى كند و سرانجام در مرحله پنجم باز سخن از اعمال نيك و بد و كيفر و پاداش آنها است . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة انشقت اعاذه الله ان يؤ تيه كتابه وراء ظهره : ((كسى كه سوره انشقاق را بخواند خداوند او را از اينكه در قيامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود در امان مى دارد))! و در كتاب ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه ((هر كس اين دو سوره (سوره انفطار و سوره انشقاق ) را بخواند و در نماز فريضه و نافله برابر چشمش قرار دهد خداوند او را به خواسته هايش مى رساند، و چيزى ميان او و خدا حائل نمى شود و پيوسته او به (لطف ) خداوند نظر مى كند و خداوند به او، تا از حساب مردم فارغ شود)). تفسير : تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق همانگونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود)) (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد) (اذا السماء انشقت ). نظير آنچه در سوره ((انفطار)) آمده كه مى فرمايد: اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت : ((در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى ) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند)) (انفطار 1 و 2). و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است . سپس مى افزايد: ((و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كمترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملا تسليم است . ((اذنت )) در اصل از ((اذن )) (بر وزن افق ) به معنى ((گوش )) گرفته شده ، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اينجا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است . ((حقت )) از ماده ((حق )) به معنى شايسته و سزاوار است چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد. آرى آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش ، طبق آيه 11 سوره فصلت ((قالتا اتينا طائعين )) مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است . بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله ((حقت )) اين است كه وحشت و ترس قيامت آنچنان است كه سزاوار است آسمانها نيز از هم بشكافد. ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. و در مرحله بعد به وضع ((زمين )) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه زمين كشيده و گسترده شود)) (و اذا الارض ‍ مدت ). كوهها - به شهادت آيات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچيده مى شوند، و تمام بلنديها و پستيها از ميان مى رود، زمين صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود، همانطور كه در آيه 105 تا 107 سوره طه مى فرمايد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ))! و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولين و آخرين در آن جمعند چنين صحنه اى نيز لازم دارد! بعضى گفته اند معنى آيه اين است كه خداوند، زمين كنونى را در قيامت بسيار گسترده تر از آنچه امروز است مى كند تا آمادگى بيشترى براى حشر و نشر خلايق داشته باشد. و در سومين مرحله مى افزايد: ((زمين آنچه را در درون دارد بيرون افكنده و خالى مى شود)) (و القت ما فيها و تخلت ). معروف در ميان مفسران اين است كه مفهوم آيه اين است كه تمام مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرميده اند يكباره همه به بيرون پرتاب مى شوند، و لباس حيات و زندگى بر تن مى كنند، شبيه آنچه در سوره ((زلزال )) آمده : و اخرجت الارض اثقالها ((زمين بارهاى سنگين خود را خارج مى كند)) يا آنچه در سوره نازعات آيه 13 و 14 آمده : فانما هى زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة : ((تنها يك صيحه زده مى شود، و به دنبال آن همگى بر صفحه زمين ظاهر مى شوند))! بعضى از مفسران گفته اند علاوه بر انسانها، معادن و گنجهاى نهفته درون زمين نيز همگى بيرون مى ريزد. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمين با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بيرون مى ريزد، و همه پستيها را پر مى كنند و سپس درون زمين خالى و آرام مى گردد. جمع ميان اين معانى نيز بى مانع است . باز به دنبال اين سخن مى افزايد: ((زمين تسليم فرمان پروردگارش ‍ شود و شايسته است كه تسليم باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). اين حوادث عظيم كه با تسليم كامل همه موجودات تواءم است ، از يكسو بيانگر فناى اين دنيا است ، فناى زمين و آسمان و انسانها و گنجها و گنجينه ها، و از سوى ديگر دليل بر ايجاد نقطه عطفى است در جهان آفرينش ، و مرحله نوين و تازه هستى . و از سوى سومى نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چيز مخصوصا بر مساءله معاد و رستاخيز. آرى هنگامى كه اين حوادث واقع شود، انسان ، نتيجه اعمال نيك و بد خود را مى بيند (و اين جمله اى است كه در تقدير است ). سپس انسانها را مخاطب ساخته و سرنوشت آنها را در مسيرى كه در پيش دارند براى آنها روشن مى كند، مى فرمايد: ((اى انسان تو با تلاش ‍ و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد)) (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ). ((كدح )) (بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد، و در جسم و جان اثر بگذارد، و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كار كردن در جسم او ظاهر شده ((ثور فيه كدوح )) مى گويند. در تفسير ((كشاف )) و ((فخر رازى )) و ((روح المعانى )) آمده است كه : اين كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود، و به همين مناسبت به تلاشهايى كه در روح انسان اثر مى گذارد، اطلاق شده است . اين آيه اشاره به يك اصل اساسى در حيات همه انسانها است ، كه همواره زندگى آميخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسيدن به متاع دنيا باشد، تا چه رسد به اينكه هدف آخرت و سعادت جاويدان و قرب پروردگار باشد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، حتى افرادى كه در نهايت رفاه زندگى مى كنند آنها نيز از رنج و زحمت و درد بر كنار نيستند. تعبير به ((ملاقات پروردگار)) در اينجا، خواه اشاره به ملاقات صحنه قيامت كه صحنه حاكميت مطلقه او است باشد، يا ملاقات جزا و پاداش و كيفر او، يا ملاقات خود او از طريق شهود باطن ، نشان مى دهد كه اين رنج و تعب تا آن روز ادامه خواهد يافت ، و زمانى به پايان مى رسد كه پرونده اين دنيا بسته شود و انسان با عملى پاك خداى خويش را ملاقات كند. آرى راحتى بى رنج و تعب ، تنها در آنجا است . خطاب به ((انسان )) كه همه نوع انسان را شامل مى شود (با توجه به تكيه بر انسانيت انسان ) بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نيروهاى لازم را براى اين حركت مستمر الهى در وجود اين اشرف مخلوقات آفريد. و تكيه بر عنوان ((رب )) (پروردگار) اشاره به اين است كه اين سعى و تلاش جزئى از برنامه ربوبيت و تكامل و تربيت انسان است . آرى ما همه مسافرانى هستيم كه از سرحد عدم بار سفر بسته ، و به اقليم وجود گام نهاده ايم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستيم ، و به طلبكارى مهر گياه رخ دوست آمده ايم . نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، مانند: و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه امور به پروردگارت باز مى گردد و تمام خطوط به او منتهى مى شود)) (نجم 42) و نيز مى فرمايد و الى الله المصير ((بازگشت همه به سوى خداوند است )) (فاطر 18). و آيات ديگر كه همه حاكى از اين سير دائمى تكامل موجودات به سوى پروردگار متعال است . ولى در اينجا انسانها به دو گروه تقسيم مى شوند همانگونه كه مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده )) (فاما من اوتى كتابه بيمينه ). ((به زودى حساب آسانى براى او مى شود)) (فسوف يحاسب حسابا يسيرا). ((و مسرور و خوشحال به اهل و خانواده اش باز مى گردد)) (و ينقلب الى اهله مسرورا). اينها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرينش ، در همان مدارى كه خداوند براى اين انسان و سرمايه ها و نيروهاى او تعيين كرده حركت مى كنند، و تلاش و كوشش آنها همواره براى خدا، و سعى و حركتشان به سوى خدا است ، در آنجا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند كه اين نشانه پاكى عمل و صحت ايمان و نجات در قيامت است ، و مايه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر هنگامى كه در پاى ميزان عدل قرار مى گيرند، ميزانى كه كمترين وزنها را مى سنجد، خداوند حساب را بر آنها آسان مى گيرد، از لغزشهايشان مى گذرد، و به خاطر ايمان و اعمال صالح ، سيئات آنها را تبديل به حسنات مى كند. در اينكه منظور از ((حساب يسير)) چيست بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گيرى و دقت در آن نباشد، از سيئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث من كن فيه حاسبه الله حسابا يسيرا، و ادخله الجنة برحمته . قالوا: و ما هى يا رسول الله ؟! قال : تعطى من حرمك ، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك : ((سه چيز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند، و او را به رحمتش در بهشت وارد مى سازد. عرض كردند: آنها چه چيز است اى رسول خدا؟! فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده ، و پيوند برقرار سازى با كسى كه از تو بريده ، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است )). اين مطلب نيز از روايات استفاده مى شود كه دقت و سخت گيرى در حساب در قيامت به ميزان عقل و دانش انسانها بستگى دارد، چنانكه امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: انما يداق الله العباد فى الحساب يوم القيامة على ما آتاهم من العقول فى الدنيا: ((خداوند در قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است دقت و سخت گيرى مى كند))!. و براى ((اهل )) در آيات فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان او است كه مؤ منان در بهشت به آنها مى رسند، و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند، و در كنار آنها باشد. بعضى ديگر ((اهل )) را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤ منان تعيين شده اند، و بعضى آن را به افراد با ايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ﴿5 سوره انشقاق مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 25 آيه است محتواى سوره انشقاق و فضيلت تلاوت آن اين سوره مانند بسيارى از سوره هاى جزء اخير قرآن مجيد از مباحث معاد سخن مى گويد، در آغاز اشاراتى به حوادث هولناك و تكاندهنده پايان جهان و شروع قيامت مى كند، و در مرحله بعد به مساءله رستاخيز و حساب اعمال نيكوكاران و بدكاران ، و سرنوشت آنها، و در مرحله سوم به بخشى از اعمال و اعتقاداتى كه موجب عذاب و كيفر الهى مى شود، و در مرحله چهارم بعد از ذكر سوگندهايى به مراحل سير انسان در مسير زندگى دنيا و آخرت اشاره مى كند و سرانجام در مرحله پنجم باز سخن از اعمال نيك و بد و كيفر و پاداش آنها است . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة انشقت اعاذه الله ان يؤ تيه كتابه وراء ظهره : ((كسى كه سوره انشقاق را بخواند خداوند او را از اينكه در قيامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود در امان مى دارد))! و در كتاب ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه ((هر كس اين دو سوره (سوره انفطار و سوره انشقاق ) را بخواند و در نماز فريضه و نافله برابر چشمش قرار دهد خداوند او را به خواسته هايش مى رساند، و چيزى ميان او و خدا حائل نمى شود و پيوسته او به (لطف ) خداوند نظر مى كند و خداوند به او، تا از حساب مردم فارغ شود)). تفسير : تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق همانگونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود)) (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد) (اذا السماء انشقت ). نظير آنچه در سوره ((انفطار)) آمده كه مى فرمايد: اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت : ((در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى ) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند)) (انفطار 1 و 2). و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است . سپس مى افزايد: ((و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كمترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملا تسليم است . ((اذنت )) در اصل از ((اذن )) (بر وزن افق ) به معنى ((گوش )) گرفته شده ، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اينجا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است . ((حقت )) از ماده ((حق )) به معنى شايسته و سزاوار است چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد. آرى آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش ، طبق آيه 11 سوره فصلت ((قالتا اتينا طائعين )) مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است . بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله ((حقت )) اين است كه وحشت و ترس قيامت آنچنان است كه سزاوار است آسمانها نيز از هم بشكافد. ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. و در مرحله بعد به وضع ((زمين )) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه زمين كشيده و گسترده شود)) (و اذا الارض ‍ مدت ). كوهها - به شهادت آيات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچيده مى شوند، و تمام بلنديها و پستيها از ميان مى رود، زمين صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود، همانطور كه در آيه 105 تا 107 سوره طه مى فرمايد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ))! و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولين و آخرين در آن جمعند چنين صحنه اى نيز لازم دارد! بعضى گفته اند معنى آيه اين است كه خداوند، زمين كنونى را در قيامت بسيار گسترده تر از آنچه امروز است مى كند تا آمادگى بيشترى براى حشر و نشر خلايق داشته باشد. و در سومين مرحله مى افزايد: ((زمين آنچه را در درون دارد بيرون افكنده و خالى مى شود)) (و القت ما فيها و تخلت ). معروف در ميان مفسران اين است كه مفهوم آيه اين است كه تمام مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرميده اند يكباره همه به بيرون پرتاب مى شوند، و لباس حيات و زندگى بر تن مى كنند، شبيه آنچه در سوره ((زلزال )) آمده : و اخرجت الارض اثقالها ((زمين بارهاى سنگين خود را خارج مى كند)) يا آنچه در سوره نازعات آيه 13 و 14 آمده : فانما هى زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة : ((تنها يك صيحه زده مى شود، و به دنبال آن همگى بر صفحه زمين ظاهر مى شوند))! بعضى از مفسران گفته اند علاوه بر انسانها، معادن و گنجهاى نهفته درون زمين نيز همگى بيرون مى ريزد. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمين با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بيرون مى ريزد، و همه پستيها را پر مى كنند و سپس درون زمين خالى و آرام مى گردد. جمع ميان اين معانى نيز بى مانع است . باز به دنبال اين سخن مى افزايد: ((زمين تسليم فرمان پروردگارش ‍ شود و شايسته است كه تسليم باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). اين حوادث عظيم كه با تسليم كامل همه موجودات تواءم است ، از يكسو بيانگر فناى اين دنيا است ، فناى زمين و آسمان و انسانها و گنجها و گنجينه ها، و از سوى ديگر دليل بر ايجاد نقطه عطفى است در جهان آفرينش ، و مرحله نوين و تازه هستى . و از سوى سومى نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چيز مخصوصا بر مساءله معاد و رستاخيز. آرى هنگامى كه اين حوادث واقع شود، انسان ، نتيجه اعمال نيك و بد خود را مى بيند (و اين جمله اى است كه در تقدير است ). سپس انسانها را مخاطب ساخته و سرنوشت آنها را در مسيرى كه در پيش دارند براى آنها روشن مى كند، مى فرمايد: ((اى انسان تو با تلاش ‍ و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد)) (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ). ((كدح )) (بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد، و در جسم و جان اثر بگذارد، و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كار كردن در جسم او ظاهر شده ((ثور فيه كدوح )) مى گويند. در تفسير ((كشاف )) و ((فخر رازى )) و ((روح المعانى )) آمده است كه : اين كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود، و به همين مناسبت به تلاشهايى كه در روح انسان اثر مى گذارد، اطلاق شده است . اين آيه اشاره به يك اصل اساسى در حيات همه انسانها است ، كه همواره زندگى آميخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسيدن به متاع دنيا باشد، تا چه رسد به اينكه هدف آخرت و سعادت جاويدان و قرب پروردگار باشد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، حتى افرادى كه در نهايت رفاه زندگى مى كنند آنها نيز از رنج و زحمت و درد بر كنار نيستند. تعبير به ((ملاقات پروردگار)) در اينجا، خواه اشاره به ملاقات صحنه قيامت كه صحنه حاكميت مطلقه او است باشد، يا ملاقات جزا و پاداش و كيفر او، يا ملاقات خود او از طريق شهود باطن ، نشان مى دهد كه اين رنج و تعب تا آن روز ادامه خواهد يافت ، و زمانى به پايان مى رسد كه پرونده اين دنيا بسته شود و انسان با عملى پاك خداى خويش را ملاقات كند. آرى راحتى بى رنج و تعب ، تنها در آنجا است . خطاب به ((انسان )) كه همه نوع انسان را شامل مى شود (با توجه به تكيه بر انسانيت انسان ) بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نيروهاى لازم را براى اين حركت مستمر الهى در وجود اين اشرف مخلوقات آفريد. و تكيه بر عنوان ((رب )) (پروردگار) اشاره به اين است كه اين سعى و تلاش جزئى از برنامه ربوبيت و تكامل و تربيت انسان است . آرى ما همه مسافرانى هستيم كه از سرحد عدم بار سفر بسته ، و به اقليم وجود گام نهاده ايم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستيم ، و به طلبكارى مهر گياه رخ دوست آمده ايم . نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، مانند: و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه امور به پروردگارت باز مى گردد و تمام خطوط به او منتهى مى شود)) (نجم 42) و نيز مى فرمايد و الى الله المصير ((بازگشت همه به سوى خداوند است )) (فاطر 18). و آيات ديگر كه همه حاكى از اين سير دائمى تكامل موجودات به سوى پروردگار متعال است . ولى در اينجا انسانها به دو گروه تقسيم مى شوند همانگونه كه مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده )) (فاما من اوتى كتابه بيمينه ). ((به زودى حساب آسانى براى او مى شود)) (فسوف يحاسب حسابا يسيرا). ((و مسرور و خوشحال به اهل و خانواده اش باز مى گردد)) (و ينقلب الى اهله مسرورا). اينها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرينش ، در همان مدارى كه خداوند براى اين انسان و سرمايه ها و نيروهاى او تعيين كرده حركت مى كنند، و تلاش و كوشش آنها همواره براى خدا، و سعى و حركتشان به سوى خدا است ، در آنجا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند كه اين نشانه پاكى عمل و صحت ايمان و نجات در قيامت است ، و مايه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر هنگامى كه در پاى ميزان عدل قرار مى گيرند، ميزانى كه كمترين وزنها را مى سنجد، خداوند حساب را بر آنها آسان مى گيرد، از لغزشهايشان مى گذرد، و به خاطر ايمان و اعمال صالح ، سيئات آنها را تبديل به حسنات مى كند. در اينكه منظور از ((حساب يسير)) چيست بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گيرى و دقت در آن نباشد، از سيئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث من كن فيه حاسبه الله حسابا يسيرا، و ادخله الجنة برحمته . قالوا: و ما هى يا رسول الله ؟! قال : تعطى من حرمك ، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك : ((سه چيز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند، و او را به رحمتش در بهشت وارد مى سازد. عرض كردند: آنها چه چيز است اى رسول خدا؟! فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده ، و پيوند برقرار سازى با كسى كه از تو بريده ، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است )). اين مطلب نيز از روايات استفاده مى شود كه دقت و سخت گيرى در حساب در قيامت به ميزان عقل و دانش انسانها بستگى دارد، چنانكه امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: انما يداق الله العباد فى الحساب يوم القيامة على ما آتاهم من العقول فى الدنيا: ((خداوند در قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است دقت و سخت گيرى مى كند))!. و براى ((اهل )) در آيات فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان او است كه مؤ منان در بهشت به آنها مى رسند، و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند، و در كنار آنها باشد. بعضى ديگر ((اهل )) را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤ منان تعيين شده اند، و بعضى آن را به افراد با ايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ﴿6 سوره انشقاق مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 25 آيه است محتواى سوره انشقاق و فضيلت تلاوت آن اين سوره مانند بسيارى از سوره هاى جزء اخير قرآن مجيد از مباحث معاد سخن مى گويد، در آغاز اشاراتى به حوادث هولناك و تكاندهنده پايان جهان و شروع قيامت مى كند، و در مرحله بعد به مساءله رستاخيز و حساب اعمال نيكوكاران و بدكاران ، و سرنوشت آنها، و در مرحله سوم به بخشى از اعمال و اعتقاداتى كه موجب عذاب و كيفر الهى مى شود، و در مرحله چهارم بعد از ذكر سوگندهايى به مراحل سير انسان در مسير زندگى دنيا و آخرت اشاره مى كند و سرانجام در مرحله پنجم باز سخن از اعمال نيك و بد و كيفر و پاداش آنها است . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة انشقت اعاذه الله ان يؤ تيه كتابه وراء ظهره : ((كسى كه سوره انشقاق را بخواند خداوند او را از اينكه در قيامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود در امان مى دارد))! و در كتاب ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه ((هر كس اين دو سوره (سوره انفطار و سوره انشقاق ) را بخواند و در نماز فريضه و نافله برابر چشمش قرار دهد خداوند او را به خواسته هايش مى رساند، و چيزى ميان او و خدا حائل نمى شود و پيوسته او به (لطف ) خداوند نظر مى كند و خداوند به او، تا از حساب مردم فارغ شود)). تفسير : تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق همانگونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود)) (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد) (اذا السماء انشقت ). نظير آنچه در سوره ((انفطار)) آمده كه مى فرمايد: اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت : ((در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى ) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند)) (انفطار 1 و 2). و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است . سپس مى افزايد: ((و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كمترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملا تسليم است . ((اذنت )) در اصل از ((اذن )) (بر وزن افق ) به معنى ((گوش )) گرفته شده ، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اينجا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است . ((حقت )) از ماده ((حق )) به معنى شايسته و سزاوار است چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد. آرى آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش ، طبق آيه 11 سوره فصلت ((قالتا اتينا طائعين )) مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است . بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله ((حقت )) اين است كه وحشت و ترس قيامت آنچنان است كه سزاوار است آسمانها نيز از هم بشكافد. ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. و در مرحله بعد به وضع ((زمين )) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه زمين كشيده و گسترده شود)) (و اذا الارض ‍ مدت ). كوهها - به شهادت آيات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچيده مى شوند، و تمام بلنديها و پستيها از ميان مى رود، زمين صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود، همانطور كه در آيه 105 تا 107 سوره طه مى فرمايد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ))! و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولين و آخرين در آن جمعند چنين صحنه اى نيز لازم دارد! بعضى گفته اند معنى آيه اين است كه خداوند، زمين كنونى را در قيامت بسيار گسترده تر از آنچه امروز است مى كند تا آمادگى بيشترى براى حشر و نشر خلايق داشته باشد. و در سومين مرحله مى افزايد: ((زمين آنچه را در درون دارد بيرون افكنده و خالى مى شود)) (و القت ما فيها و تخلت ). معروف در ميان مفسران اين است كه مفهوم آيه اين است كه تمام مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرميده اند يكباره همه به بيرون پرتاب مى شوند، و لباس حيات و زندگى بر تن مى كنند، شبيه آنچه در سوره ((زلزال )) آمده : و اخرجت الارض اثقالها ((زمين بارهاى سنگين خود را خارج مى كند)) يا آنچه در سوره نازعات آيه 13 و 14 آمده : فانما هى زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة : ((تنها يك صيحه زده مى شود، و به دنبال آن همگى بر صفحه زمين ظاهر مى شوند))! بعضى از مفسران گفته اند علاوه بر انسانها، معادن و گنجهاى نهفته درون زمين نيز همگى بيرون مى ريزد. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمين با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بيرون مى ريزد، و همه پستيها را پر مى كنند و سپس درون زمين خالى و آرام مى گردد. جمع ميان اين معانى نيز بى مانع است . باز به دنبال اين سخن مى افزايد: ((زمين تسليم فرمان پروردگارش ‍ شود و شايسته است كه تسليم باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). اين حوادث عظيم كه با تسليم كامل همه موجودات تواءم است ، از يكسو بيانگر فناى اين دنيا است ، فناى زمين و آسمان و انسانها و گنجها و گنجينه ها، و از سوى ديگر دليل بر ايجاد نقطه عطفى است در جهان آفرينش ، و مرحله نوين و تازه هستى . و از سوى سومى نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چيز مخصوصا بر مساءله معاد و رستاخيز. آرى هنگامى كه اين حوادث واقع شود، انسان ، نتيجه اعمال نيك و بد خود را مى بيند (و اين جمله اى است كه در تقدير است ). سپس انسانها را مخاطب ساخته و سرنوشت آنها را در مسيرى كه در پيش دارند براى آنها روشن مى كند، مى فرمايد: ((اى انسان تو با تلاش ‍ و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد)) (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ). ((كدح )) (بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد، و در جسم و جان اثر بگذارد، و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كار كردن در جسم او ظاهر شده ((ثور فيه كدوح )) مى گويند. در تفسير ((كشاف )) و ((فخر رازى )) و ((روح المعانى )) آمده است كه : اين كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود، و به همين مناسبت به تلاشهايى كه در روح انسان اثر مى گذارد، اطلاق شده است . اين آيه اشاره به يك اصل اساسى در حيات همه انسانها است ، كه همواره زندگى آميخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسيدن به متاع دنيا باشد، تا چه رسد به اينكه هدف آخرت و سعادت جاويدان و قرب پروردگار باشد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، حتى افرادى كه در نهايت رفاه زندگى مى كنند آنها نيز از رنج و زحمت و درد بر كنار نيستند. تعبير به ((ملاقات پروردگار)) در اينجا، خواه اشاره به ملاقات صحنه قيامت كه صحنه حاكميت مطلقه او است باشد، يا ملاقات جزا و پاداش و كيفر او، يا ملاقات خود او از طريق شهود باطن ، نشان مى دهد كه اين رنج و تعب تا آن روز ادامه خواهد يافت ، و زمانى به پايان مى رسد كه پرونده اين دنيا بسته شود و انسان با عملى پاك خداى خويش را ملاقات كند. آرى راحتى بى رنج و تعب ، تنها در آنجا است . خطاب به ((انسان )) كه همه نوع انسان را شامل مى شود (با توجه به تكيه بر انسانيت انسان ) بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نيروهاى لازم را براى اين حركت مستمر الهى در وجود اين اشرف مخلوقات آفريد. و تكيه بر عنوان ((رب )) (پروردگار) اشاره به اين است كه اين سعى و تلاش جزئى از برنامه ربوبيت و تكامل و تربيت انسان است . آرى ما همه مسافرانى هستيم كه از سرحد عدم بار سفر بسته ، و به اقليم وجود گام نهاده ايم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستيم ، و به طلبكارى مهر گياه رخ دوست آمده ايم . نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، مانند: و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه امور به پروردگارت باز مى گردد و تمام خطوط به او منتهى مى شود)) (نجم 42) و نيز مى فرمايد و الى الله المصير ((بازگشت همه به سوى خداوند است )) (فاطر 18). و آيات ديگر كه همه حاكى از اين سير دائمى تكامل موجودات به سوى پروردگار متعال است . ولى در اينجا انسانها به دو گروه تقسيم مى شوند همانگونه كه مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده )) (فاما من اوتى كتابه بيمينه ). ((به زودى حساب آسانى براى او مى شود)) (فسوف يحاسب حسابا يسيرا). ((و مسرور و خوشحال به اهل و خانواده اش باز مى گردد)) (و ينقلب الى اهله مسرورا). اينها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرينش ، در همان مدارى كه خداوند براى اين انسان و سرمايه ها و نيروهاى او تعيين كرده حركت مى كنند، و تلاش و كوشش آنها همواره براى خدا، و سعى و حركتشان به سوى خدا است ، در آنجا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند كه اين نشانه پاكى عمل و صحت ايمان و نجات در قيامت است ، و مايه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر هنگامى كه در پاى ميزان عدل قرار مى گيرند، ميزانى كه كمترين وزنها را مى سنجد، خداوند حساب را بر آنها آسان مى گيرد، از لغزشهايشان مى گذرد، و به خاطر ايمان و اعمال صالح ، سيئات آنها را تبديل به حسنات مى كند. در اينكه منظور از ((حساب يسير)) چيست بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گيرى و دقت در آن نباشد، از سيئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث من كن فيه حاسبه الله حسابا يسيرا، و ادخله الجنة برحمته . قالوا: و ما هى يا رسول الله ؟! قال : تعطى من حرمك ، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك : ((سه چيز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند، و او را به رحمتش در بهشت وارد مى سازد. عرض كردند: آنها چه چيز است اى رسول خدا؟! فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده ، و پيوند برقرار سازى با كسى كه از تو بريده ، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است )). اين مطلب نيز از روايات استفاده مى شود كه دقت و سخت گيرى در حساب در قيامت به ميزان عقل و دانش انسانها بستگى دارد، چنانكه امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: انما يداق الله العباد فى الحساب يوم القيامة على ما آتاهم من العقول فى الدنيا: ((خداوند در قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است دقت و سخت گيرى مى كند))!. و براى ((اهل )) در آيات فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان او است كه مؤ منان در بهشت به آنها مى رسند، و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند، و در كنار آنها باشد. بعضى ديگر ((اهل )) را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤ منان تعيين شده اند، و بعضى آن را به افراد با ايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ﴿7 سوره انشقاق مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 25 آيه است محتواى سوره انشقاق و فضيلت تلاوت آن اين سوره مانند بسيارى از سوره هاى جزء اخير قرآن مجيد از مباحث معاد سخن مى گويد، در آغاز اشاراتى به حوادث هولناك و تكاندهنده پايان جهان و شروع قيامت مى كند، و در مرحله بعد به مساءله رستاخيز و حساب اعمال نيكوكاران و بدكاران ، و سرنوشت آنها، و در مرحله سوم به بخشى از اعمال و اعتقاداتى كه موجب عذاب و كيفر الهى مى شود، و در مرحله چهارم بعد از ذكر سوگندهايى به مراحل سير انسان در مسير زندگى دنيا و آخرت اشاره مى كند و سرانجام در مرحله پنجم باز سخن از اعمال نيك و بد و كيفر و پاداش آنها است . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة انشقت اعاذه الله ان يؤ تيه كتابه وراء ظهره : ((كسى كه سوره انشقاق را بخواند خداوند او را از اينكه در قيامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود در امان مى دارد))! و در كتاب ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه ((هر كس اين دو سوره (سوره انفطار و سوره انشقاق ) را بخواند و در نماز فريضه و نافله برابر چشمش قرار دهد خداوند او را به خواسته هايش مى رساند، و چيزى ميان او و خدا حائل نمى شود و پيوسته او به (لطف ) خداوند نظر مى كند و خداوند به او، تا از حساب مردم فارغ شود)). تفسير : تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق همانگونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود)) (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد) (اذا السماء انشقت ). نظير آنچه در سوره ((انفطار)) آمده كه مى فرمايد: اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت : ((در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى ) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند)) (انفطار 1 و 2). و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است . سپس مى افزايد: ((و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كمترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملا تسليم است . ((اذنت )) در اصل از ((اذن )) (بر وزن افق ) به معنى ((گوش )) گرفته شده ، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اينجا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است . ((حقت )) از ماده ((حق )) به معنى شايسته و سزاوار است چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد. آرى آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش ، طبق آيه 11 سوره فصلت ((قالتا اتينا طائعين )) مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است . بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله ((حقت )) اين است كه وحشت و ترس قيامت آنچنان است كه سزاوار است آسمانها نيز از هم بشكافد. ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. و در مرحله بعد به وضع ((زمين )) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه زمين كشيده و گسترده شود)) (و اذا الارض ‍ مدت ). كوهها - به شهادت آيات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچيده مى شوند، و تمام بلنديها و پستيها از ميان مى رود، زمين صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود، همانطور كه در آيه 105 تا 107 سوره طه مى فرمايد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ))! و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولين و آخرين در آن جمعند چنين صحنه اى نيز لازم دارد! بعضى گفته اند معنى آيه اين است كه خداوند، زمين كنونى را در قيامت بسيار گسترده تر از آنچه امروز است مى كند تا آمادگى بيشترى براى حشر و نشر خلايق داشته باشد. و در سومين مرحله مى افزايد: ((زمين آنچه را در درون دارد بيرون افكنده و خالى مى شود)) (و القت ما فيها و تخلت ). معروف در ميان مفسران اين است كه مفهوم آيه اين است كه تمام مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرميده اند يكباره همه به بيرون پرتاب مى شوند، و لباس حيات و زندگى بر تن مى كنند، شبيه آنچه در سوره ((زلزال )) آمده : و اخرجت الارض اثقالها ((زمين بارهاى سنگين خود را خارج مى كند)) يا آنچه در سوره نازعات آيه 13 و 14 آمده : فانما هى زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة : ((تنها يك صيحه زده مى شود، و به دنبال آن همگى بر صفحه زمين ظاهر مى شوند))! بعضى از مفسران گفته اند علاوه بر انسانها، معادن و گنجهاى نهفته درون زمين نيز همگى بيرون مى ريزد. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمين با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بيرون مى ريزد، و همه پستيها را پر مى كنند و سپس درون زمين خالى و آرام مى گردد. جمع ميان اين معانى نيز بى مانع است . باز به دنبال اين سخن مى افزايد: ((زمين تسليم فرمان پروردگارش ‍ شود و شايسته است كه تسليم باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). اين حوادث عظيم كه با تسليم كامل همه موجودات تواءم است ، از يكسو بيانگر فناى اين دنيا است ، فناى زمين و آسمان و انسانها و گنجها و گنجينه ها، و از سوى ديگر دليل بر ايجاد نقطه عطفى است در جهان آفرينش ، و مرحله نوين و تازه هستى . و از سوى سومى نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چيز مخصوصا بر مساءله معاد و رستاخيز. آرى هنگامى كه اين حوادث واقع شود، انسان ، نتيجه اعمال نيك و بد خود را مى بيند (و اين جمله اى است كه در تقدير است ). سپس انسانها را مخاطب ساخته و سرنوشت آنها را در مسيرى كه در پيش دارند براى آنها روشن مى كند، مى فرمايد: ((اى انسان تو با تلاش ‍ و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد)) (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ). ((كدح )) (بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد، و در جسم و جان اثر بگذارد، و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كار كردن در جسم او ظاهر شده ((ثور فيه كدوح )) مى گويند. در تفسير ((كشاف )) و ((فخر رازى )) و ((روح المعانى )) آمده است كه : اين كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود، و به همين مناسبت به تلاشهايى كه در روح انسان اثر مى گذارد، اطلاق شده است . اين آيه اشاره به يك اصل اساسى در حيات همه انسانها است ، كه همواره زندگى آميخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسيدن به متاع دنيا باشد، تا چه رسد به اينكه هدف آخرت و سعادت جاويدان و قرب پروردگار باشد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، حتى افرادى كه در نهايت رفاه زندگى مى كنند آنها نيز از رنج و زحمت و درد بر كنار نيستند. تعبير به ((ملاقات پروردگار)) در اينجا، خواه اشاره به ملاقات صحنه قيامت كه صحنه حاكميت مطلقه او است باشد، يا ملاقات جزا و پاداش و كيفر او، يا ملاقات خود او از طريق شهود باطن ، نشان مى دهد كه اين رنج و تعب تا آن روز ادامه خواهد يافت ، و زمانى به پايان مى رسد كه پرونده اين دنيا بسته شود و انسان با عملى پاك خداى خويش را ملاقات كند. آرى راحتى بى رنج و تعب ، تنها در آنجا است . خطاب به ((انسان )) كه همه نوع انسان را شامل مى شود (با توجه به تكيه بر انسانيت انسان ) بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نيروهاى لازم را براى اين حركت مستمر الهى در وجود اين اشرف مخلوقات آفريد. و تكيه بر عنوان ((رب )) (پروردگار) اشاره به اين است كه اين سعى و تلاش جزئى از برنامه ربوبيت و تكامل و تربيت انسان است . آرى ما همه مسافرانى هستيم كه از سرحد عدم بار سفر بسته ، و به اقليم وجود گام نهاده ايم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستيم ، و به طلبكارى مهر گياه رخ دوست آمده ايم . نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، مانند: و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه امور به پروردگارت باز مى گردد و تمام خطوط به او منتهى مى شود)) (نجم 42) و نيز مى فرمايد و الى الله المصير ((بازگشت همه به سوى خداوند است )) (فاطر 18). و آيات ديگر كه همه حاكى از اين سير دائمى تكامل موجودات به سوى پروردگار متعال است . ولى در اينجا انسانها به دو گروه تقسيم مى شوند همانگونه كه مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده )) (فاما من اوتى كتابه بيمينه ). ((به زودى حساب آسانى براى او مى شود)) (فسوف يحاسب حسابا يسيرا). ((و مسرور و خوشحال به اهل و خانواده اش باز مى گردد)) (و ينقلب الى اهله مسرورا). اينها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرينش ، در همان مدارى كه خداوند براى اين انسان و سرمايه ها و نيروهاى او تعيين كرده حركت مى كنند، و تلاش و كوشش آنها همواره براى خدا، و سعى و حركتشان به سوى خدا است ، در آنجا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند كه اين نشانه پاكى عمل و صحت ايمان و نجات در قيامت است ، و مايه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر هنگامى كه در پاى ميزان عدل قرار مى گيرند، ميزانى كه كمترين وزنها را مى سنجد، خداوند حساب را بر آنها آسان مى گيرد، از لغزشهايشان مى گذرد، و به خاطر ايمان و اعمال صالح ، سيئات آنها را تبديل به حسنات مى كند. در اينكه منظور از ((حساب يسير)) چيست بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گيرى و دقت در آن نباشد، از سيئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث من كن فيه حاسبه الله حسابا يسيرا، و ادخله الجنة برحمته . قالوا: و ما هى يا رسول الله ؟! قال : تعطى من حرمك ، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك : ((سه چيز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند، و او را به رحمتش در بهشت وارد مى سازد. عرض كردند: آنها چه چيز است اى رسول خدا؟! فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده ، و پيوند برقرار سازى با كسى كه از تو بريده ، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است )). اين مطلب نيز از روايات استفاده مى شود كه دقت و سخت گيرى در حساب در قيامت به ميزان عقل و دانش انسانها بستگى دارد، چنانكه امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: انما يداق الله العباد فى الحساب يوم القيامة على ما آتاهم من العقول فى الدنيا: ((خداوند در قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است دقت و سخت گيرى مى كند))!. و براى ((اهل )) در آيات فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان او است كه مؤ منان در بهشت به آنها مى رسند، و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند، و در كنار آنها باشد. بعضى ديگر ((اهل )) را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤ منان تعيين شده اند، و بعضى آن را به افراد با ايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ﴿8 سوره انشقاق مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 25 آيه است محتواى سوره انشقاق و فضيلت تلاوت آن اين سوره مانند بسيارى از سوره هاى جزء اخير قرآن مجيد از مباحث معاد سخن مى گويد، در آغاز اشاراتى به حوادث هولناك و تكاندهنده پايان جهان و شروع قيامت مى كند، و در مرحله بعد به مساءله رستاخيز و حساب اعمال نيكوكاران و بدكاران ، و سرنوشت آنها، و در مرحله سوم به بخشى از اعمال و اعتقاداتى كه موجب عذاب و كيفر الهى مى شود، و در مرحله چهارم بعد از ذكر سوگندهايى به مراحل سير انسان در مسير زندگى دنيا و آخرت اشاره مى كند و سرانجام در مرحله پنجم باز سخن از اعمال نيك و بد و كيفر و پاداش آنها است . در فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة انشقت اعاذه الله ان يؤ تيه كتابه وراء ظهره : ((كسى كه سوره انشقاق را بخواند خداوند او را از اينكه در قيامت نامه اعمالش به پشت سرش داده شود در امان مى دارد))! و در كتاب ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه ((هر كس اين دو سوره (سوره انفطار و سوره انشقاق ) را بخواند و در نماز فريضه و نافله برابر چشمش قرار دهد خداوند او را به خواسته هايش مى رساند، و چيزى ميان او و خدا حائل نمى شود و پيوسته او به (لطف ) خداوند نظر مى كند و خداوند به او، تا از حساب مردم فارغ شود)). تفسير : تلاشى پر رنج به سوى كمال مطلق همانگونه كه در شرح محتواى سوره گفتيم در آغاز اين سوره نيز اشاره به حوادث عظيم و عجيب پايان جهان اشاره شده مى فرمايد: ((در آن هنگام كه آسمان شكافته شود)) (و اجرام و كرات آسمانى متلاشى گردد، و نظام كواكب برهم خورد) (اذا السماء انشقت ). نظير آنچه در سوره ((انفطار)) آمده كه مى فرمايد: اذا السماء انفطرت و اذا الكواكب انتثرت : ((در آن زمان كه آسمان (و كرات آسمانى ) شكافته و ستارگان پراكنده شوند و فرو ريزند)) (انفطار 1 و 2). و اين اعلام پايان دنيا و خرابى و فناى آن است . سپس مى افزايد: ((و تسليم فرمان پروردگارش شود و سزاوار است چنين باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). مبادا تصور شود كه آسمان با آن عظمت كمترين مقاومتى در مقابل اين فرمان الهى مى كند، او همچون بنده مطيع و فرمانبردارى است كه در برابر اين دستور كاملا تسليم است . ((اذنت )) در اصل از ((اذن )) (بر وزن افق ) به معنى ((گوش )) گرفته شده ، و مفهوم آن استماع كردن و شنوا بودن و در اينجا كنايه از اطاعت فرمان و تسليم است . ((حقت )) از ماده ((حق )) به معنى شايسته و سزاوار است چگونه مى تواند تسليم نباشد در حالى كه فيض وجود لحظه به لحظه از سوى خداوند به آن مى رسد، و اگر يك آن اين رابطه قطع گردد متلاشى و نابود خواهد شد. آرى آسمان و زمين نه تنها در آغاز آفرينش ، طبق آيه 11 سوره فصلت ((قالتا اتينا طائعين )) مطيع فرمان حق بود كه در پايان عمر نيز چنين است . بعضى نيز گفته اند: كه منظور از جمله ((حقت )) اين است كه وحشت و ترس قيامت آنچنان است كه سزاوار است آسمانها نيز از هم بشكافد. ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. و در مرحله بعد به وضع ((زمين )) اشاره كرده ، مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه زمين كشيده و گسترده شود)) (و اذا الارض ‍ مدت ). كوهها - به شهادت آيات فراوانى از قرآن - به كلى متلاشى و برچيده مى شوند، و تمام بلنديها و پستيها از ميان مى رود، زمين صاف و گسترده و آماده حضور همه بندگان در صحنه مى شود، همانطور كه در آيه 105 تا 107 سوره طه مى فرمايد: و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا فيذرها قاعا صفصفا لا ترى فيها عوجا و لا امتا: ((از تو درباره كوهها سؤ ال مى كنند، بگو: پروردگارم آنها را بر باد مى دهد، سپس زمين را صاف و هموار مى سازد، به گونه اى كه هيچ پستى و بلندى در آن نمى بينى ))! و چنان دادگاه بزرگى كه خلق اولين و آخرين در آن جمعند چنين صحنه اى نيز لازم دارد! بعضى گفته اند معنى آيه اين است كه خداوند، زمين كنونى را در قيامت بسيار گسترده تر از آنچه امروز است مى كند تا آمادگى بيشترى براى حشر و نشر خلايق داشته باشد. و در سومين مرحله مى افزايد: ((زمين آنچه را در درون دارد بيرون افكنده و خالى مى شود)) (و القت ما فيها و تخلت ). معروف در ميان مفسران اين است كه مفهوم آيه اين است كه تمام مردگانى كه در درون خاك و داخل قبرها آرميده اند يكباره همه به بيرون پرتاب مى شوند، و لباس حيات و زندگى بر تن مى كنند، شبيه آنچه در سوره ((زلزال )) آمده : و اخرجت الارض اثقالها ((زمين بارهاى سنگين خود را خارج مى كند)) يا آنچه در سوره نازعات آيه 13 و 14 آمده : فانما هى زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة : ((تنها يك صيحه زده مى شود، و به دنبال آن همگى بر صفحه زمين ظاهر مى شوند))! بعضى از مفسران گفته اند علاوه بر انسانها، معادن و گنجهاى نهفته درون زمين نيز همگى بيرون مى ريزد. اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه مواد مذاب درون زمين با زلزله هاى هولناك و وحشتناك به كلى بيرون مى ريزد، و همه پستيها را پر مى كنند و سپس درون زمين خالى و آرام مى گردد. جمع ميان اين معانى نيز بى مانع است . باز به دنبال اين سخن مى افزايد: ((زمين تسليم فرمان پروردگارش ‍ شود و شايسته است كه تسليم باشد)) (و اذنت لربها و حقت ). اين حوادث عظيم كه با تسليم كامل همه موجودات تواءم است ، از يكسو بيانگر فناى اين دنيا است ، فناى زمين و آسمان و انسانها و گنجها و گنجينه ها، و از سوى ديگر دليل بر ايجاد نقطه عطفى است در جهان آفرينش ، و مرحله نوين و تازه هستى . و از سوى سومى نشانه قدرت خداوند بزرگ است ، بر همه چيز مخصوصا بر مساءله معاد و رستاخيز. آرى هنگامى كه اين حوادث واقع شود، انسان ، نتيجه اعمال نيك و بد خود را مى بيند (و اين جمله اى است كه در تقدير است ). سپس انسانها را مخاطب ساخته و سرنوشت آنها را در مسيرى كه در پيش دارند براى آنها روشن مى كند، مى فرمايد: ((اى انسان تو با تلاش ‍ و رنج و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و سرانجام او را ملاقات خواهى كرد)) (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه ). ((كدح )) (بر وزن مدح ) به معنى تلاش و كوششى است كه با رنج و تعب همراه باشد، و در جسم و جان اثر بگذارد، و لذا به گاو سخت كوشى كه آثار كار كردن در جسم او ظاهر شده ((ثور فيه كدوح )) مى گويند. در تفسير ((كشاف )) و ((فخر رازى )) و ((روح المعانى )) آمده است كه : اين كلمه در اصل به معنى خراشى است كه بر پوست تن وارد مى شود، و به همين مناسبت به تلاشهايى كه در روح انسان اثر مى گذارد، اطلاق شده است . اين آيه اشاره به يك اصل اساسى در حيات همه انسانها است ، كه همواره زندگى آميخته با زحمت و رنج و تعب است ، حتى اگر هدف رسيدن به متاع دنيا باشد، تا چه رسد به اينكه هدف آخرت و سعادت جاويدان و قرب پروردگار باشد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، حتى افرادى كه در نهايت رفاه زندگى مى كنند آنها نيز از رنج و زحمت و درد بر كنار نيستند. تعبير به ((ملاقات پروردگار)) در اينجا، خواه اشاره به ملاقات صحنه قيامت كه صحنه حاكميت مطلقه او است باشد، يا ملاقات جزا و پاداش و كيفر او، يا ملاقات خود او از طريق شهود باطن ، نشان مى دهد كه اين رنج و تعب تا آن روز ادامه خواهد يافت ، و زمانى به پايان مى رسد كه پرونده اين دنيا بسته شود و انسان با عملى پاك خداى خويش را ملاقات كند. آرى راحتى بى رنج و تعب ، تنها در آنجا است . خطاب به ((انسان )) كه همه نوع انسان را شامل مى شود (با توجه به تكيه بر انسانيت انسان ) بيانگر اين حقيقت است كه خداوند نيروهاى لازم را براى اين حركت مستمر الهى در وجود اين اشرف مخلوقات آفريد. و تكيه بر عنوان ((رب )) (پروردگار) اشاره به اين است كه اين سعى و تلاش جزئى از برنامه ربوبيت و تكامل و تربيت انسان است . آرى ما همه مسافرانى هستيم كه از سرحد عدم بار سفر بسته ، و به اقليم وجود گام نهاده ايم ، ما همه رهرو منزل عشق او هستيم ، و به طلبكارى مهر گياه رخ دوست آمده ايم . نظير اين تعبير در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، مانند: و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه امور به پروردگارت باز مى گردد و تمام خطوط به او منتهى مى شود)) (نجم 42) و نيز مى فرمايد و الى الله المصير ((بازگشت همه به سوى خداوند است )) (فاطر 18). و آيات ديگر كه همه حاكى از اين سير دائمى تكامل موجودات به سوى پروردگار متعال است . ولى در اينجا انسانها به دو گروه تقسيم مى شوند همانگونه كه مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راستش داده شده )) (فاما من اوتى كتابه بيمينه ). ((به زودى حساب آسانى براى او مى شود)) (فسوف يحاسب حسابا يسيرا). ((و مسرور و خوشحال به اهل و خانواده اش باز مى گردد)) (و ينقلب الى اهله مسرورا). اينها كسانى هستند كه در مدار اصلى آفرينش ، در همان مدارى كه خداوند براى اين انسان و سرمايه ها و نيروهاى او تعيين كرده حركت مى كنند، و تلاش و كوشش آنها همواره براى خدا، و سعى و حركتشان به سوى خدا است ، در آنجا نامه اعمالشان را به دست راستشان مى دهند كه اين نشانه پاكى عمل و صحت ايمان و نجات در قيامت است ، و مايه سرافرازى و سربلندى در برابر اهل محشر هنگامى كه در پاى ميزان عدل قرار مى گيرند، ميزانى كه كمترين وزنها را مى سنجد، خداوند حساب را بر آنها آسان مى گيرد، از لغزشهايشان مى گذرد، و به خاطر ايمان و اعمال صالح ، سيئات آنها را تبديل به حسنات مى كند. در اينكه منظور از ((حساب يسير)) چيست بعضى گفته اند: منظور حساب سهل و آسان است كه سخت گيرى و دقت در آن نباشد، از سيئات بگذرد و حسنات را پاداش دهد. در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث من كن فيه حاسبه الله حسابا يسيرا، و ادخله الجنة برحمته . قالوا: و ما هى يا رسول الله ؟! قال : تعطى من حرمك ، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك : ((سه چيز در هر كس باشد خداوند حساب او را آسان مى كند، و او را به رحمتش در بهشت وارد مى سازد. عرض كردند: آنها چه چيز است اى رسول خدا؟! فرمود: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده ، و پيوند برقرار سازى با كسى كه از تو بريده ، و عفو كنى كسى را كه به تو ستم كرده است )). اين مطلب نيز از روايات استفاده مى شود كه دقت و سخت گيرى در حساب در قيامت به ميزان عقل و دانش انسانها بستگى دارد، چنانكه امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: انما يداق الله العباد فى الحساب يوم القيامة على ما آتاهم من العقول فى الدنيا: ((خداوند در قيامت در حساب بندگان به اندازه عقلى كه در دنيا به آنها داده است دقت و سخت گيرى مى كند))!. و براى ((اهل )) در آيات فوق تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند، بعضى گفته اند: منظور همسر و فرزندان با ايمان او است كه مؤ منان در بهشت به آنها مى رسند، و اين خود نعمت بزرگى است كه انسان افراد مورد علاقه اش را در بهشت ببيند، و در كنار آنها باشد. بعضى ديگر ((اهل )) را به معنى حوريان بهشتى گرفته اند كه براى مؤ منان تعيين شده اند، و بعضى آن را به افراد با ايمانى كه در دنيا مورد علاقه او بودند و در خط او قرار داشتند تفسير كرده اند. جمع ميان اين معانى نيز ممكن است . ﴿9 آنها كه از شرم نامه اعمال را پشت سر مى گيرند! به دنبال بحثى كه در آيات قبل پيرامون اصحاب اليمين (مؤ منانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود) گذشت در اين آيات از كفار و مجرمان و چگونگى نامه اعمال آنها سخن مى گويد، نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش را به پشت سرش داده اند)) (و اما من اوتى كتابه وراء ظهره ). ((به زودى فرياد مى زند اى واى بر من كه هلاك شدم ))! (فسوف يدعوا ثبورا). ((و در شعله هاى سوزان آتش دوزخ مى سوزد)) (و يصلى سعيرا). در اينكه چگونه نامه اعمالشان را به پشت سرشان مى دهند، و چگونه اين آيه با آياتى كه مى گويد نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند، جمع مى شود؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند: دست راست آنها را به گردنشان زنجير مى كنند، و نامه اعمالشان را به دست چپ و از پشت سر مى دهند كه نشانه ذلت و سرافكندگى و شرمسارى است . بعضى ديگر گفته اند: هر دو دست آنها را مانند اسيران از پشت سر مى بندند و نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند. بعضى ديگر گفته اند: با توجه به آيه 47 سوره نساء كه مى گويد من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها: ((پيش از آنكه صورتهايى را محو كنيم و به پشت سر باز گردانيم )) اين گروه مجرمان صورتهايشان به عقب برگشته ، و بايد نامه اعمالشان را شخصا بخوانند، لذا آن را به دست چپ آنها در پشت سر مى دهند. ولى مناسبتر اين است كه گفته شود اصحاب اليمين با سرافرازى و افتخار و مباهات نامه اعمالشان را به دست راست گرفته و صدا مى زنند: هاؤ م اقراءو كتابيه : ((اى اهل محشر! بياييد و نامه اعمال ما را بگيريد و بخوانيد)) (حاقه 19) اما وقتى مجرمان تبهكار نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند آنها از شرمسارى و ذلت دست را پشت سر مى گيرند، تا اين سند جرم و فضاحت كمتر ديده شود، ولى چه فايده كه در آنجا چيزى پنهان شدنى نيست . جمله ((يدعوا ثبورا)) اشاره به تعبيرى است كه عرب به هنگام بروز يك حادثه خطرناك دارد، و فرياد مى زند: ((وا ثبورا))! يعنى اى واى كه هلاك شدم (توجه داشته باشد كه ((ثبور)) به معنى هلاكت است ). ولى اين آه و ناله و داد و فرياد به جايى نمى رسد، و به دنبال آن ((و يصلى سعيرا)) است يعنى وارد آتش سوزان جهنم مى شود. سپس به بيان علت اين سرنوشت شوم پرداخته مى فرمايد: ((اين به علت آن است كه او در ميان اهل و خانواده خود پيوسته (از كفر و گناه خويش ) مسرور بود)) (انه كان فى اهله مسرورا). سرورى آميخته با غرور، و غرورى آميخته با غفلت و بيخبرى از خدا، سرورى كه نشانه دلبستگى سخت به دنيا و بى اعتنايى به جهان پس از مرگ بود. بديهى است سرور و خوشحالى ذاتا مذموم و نكوهيده نيست ، بلكه مؤ من بايد به لطف خدا مسرور و در معاشرت گشاده رو و بشاش باشد، سرورى مذموم است كه انسان را از ياد خدا غافل كند و در شهوات غوطه ور سازد. و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((اين به خاطر آن است كه او گمان مى كرد هرگز بازگشت نمى كند)) و معادى در كار نيست ! (انه ظن ان لن يحور). در حقيقت منشاء اصلى بدبختى او اعتقاد فاسد و گمان باطلش دائر بر نفى معاد بود، و همين اعتقاد باعث غرور و سرور او شد، او را از خدا دور ساخت و در شهوات غوطه ور نمود، تا آنجا كه دعوت انبيا را به باد استهزا گرفت ، و وقتى به سراغ خانواده خود مى آمد از اين استهزا و سخريه شاد و خوشحال بود، همين معنى در آيه 31 سوره مطففين و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين نيز آمده ، همچنين در داستان ((قارون )) آن ثروتمند مغرور و از خدا بيخبر آمده است كه آگاهان بنى اسرائيل به او مى گفتند: لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين : ((اينقدر شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد)) (قصص - 76). ((لن يحور)) (هرگز بازگشت نمى كند) از ماده ((حور)) (بر وزن غور) در اصل به معنى تردد و رفت و آمد است ، خواه اين رفت و آمد در عمل بوده باشد، يا تفكر و انديشه ، و لذا به گردش آب در حوض و استخر اين كلمه اطلاق مى شود، و ((محور)) به ميله اى مى گويند كه چرخ بر دور آن گردش مى كند، ((محاوره )) به معنى رفت و آمد و رد و بدل كردن بحث است ، و ((حوار)) نيز به همين معنى است ، و گاه به معنى داد و فريادى است كه به هنگام مباحثه بلند مى شود. و ((تحير)) نيز نتيجه رفت و آمد فكر در يك مساءله است كه لازمه آن سرگردانى در عمل است . بعضى معتقدند ريشه اين كلمه ((حبشى )) است ، و از ابن عباس نقل شده كه مى گويد من معنى اين جمله را در قرآن نمى دانستم ، تا اينكه از يك عرب بيابانى شنيدم كه به دخترك خود گفت : ((حورى ))! يعنى بازگرد. <9> تعبير به ((حوارى )) در مورد نزديكان حضرت مسيح (عليه السلام ) يا نزديكان هر كس شايد نيز به همين مناسبت باشد كه آنها نزد او رفت و آمد دارند. بعضى نيز آن را از ماده ((حور)) به معنى شستن و سفيد كردن دانسته اند، چرا كه آنها قلوب مردم را از زنگار شرك و گناه پاك مى كردند و ((حوريان )) بهشتى را از اين رو به اين نام ناميده اند كه سفيد پوستند و يا سفيدى چشمانشان بسيار شفاف است !. بعضى نيز گفته اند اطلاق اين كلمه به حوريان بهشتى بخاطر اين است كه آنها بقدرى زيبا هستند كه چشم از ديدنشان حيران مى شود. ولى به هر حال اين واژه در آيه مورد بحث به معنى بازگشت و معاد است ضمنا اين آيه نشان مى دهد كه عدم ايمان به رستاخيز سرچشمه غفلت و غرور و آلودگى به انواع گناهان مى شود. و در آخرين آيه مورد بحث براى نفى عقائد باطل آنها مى فرمايد: ((آرى پروردگارش نسبت به او بينا بود)) (بلى ان ربه كان به بصيرا). همه اعمال او را ثبت و ضبط نمود، و براى روز حساب در نامه اعمالش ‍ منعكس ساخت . تعبير اين آيه همانند آيه قبل ((يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه )) مى تواند به منزله دليلى بر مساءله معاد محسوب شود، به خصوص اينكه در هر دو آيه روى عنوان ((رب )) تكيه شده است ، چرا كه سير تكاملى انسان به سوى پروردگار هرگز نمى تواند با مرگ متوقف گردد، و زندگى دنيا كمتر از آن است كه هدف چنين سيرى باشد. و نيز بصير بودن خداوند نسبت به اعمال آدمى ، و ثبت و ضبط آنها حتما بايد مقدمه اى براى حساب و جزا باشد و گرنه بيهوده است . ﴿10 آنها كه از شرم نامه اعمال را پشت سر مى گيرند! به دنبال بحثى كه در آيات قبل پيرامون اصحاب اليمين (مؤ منانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود) گذشت در اين آيات از كفار و مجرمان و چگونگى نامه اعمال آنها سخن مى گويد، نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش را به پشت سرش داده اند)) (و اما من اوتى كتابه وراء ظهره ). ((به زودى فرياد مى زند اى واى بر من كه هلاك شدم ))! (فسوف يدعوا ثبورا). ((و در شعله هاى سوزان آتش دوزخ مى سوزد)) (و يصلى سعيرا). در اينكه چگونه نامه اعمالشان را به پشت سرشان مى دهند، و چگونه اين آيه با آياتى كه مى گويد نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند، جمع مى شود؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند: دست راست آنها را به گردنشان زنجير مى كنند، و نامه اعمالشان را به دست چپ و از پشت سر مى دهند كه نشانه ذلت و سرافكندگى و شرمسارى است . بعضى ديگر گفته اند: هر دو دست آنها را مانند اسيران از پشت سر مى بندند و نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند. بعضى ديگر گفته اند: با توجه به آيه 47 سوره نساء كه مى گويد من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها: ((پيش از آنكه صورتهايى را محو كنيم و به پشت سر باز گردانيم )) اين گروه مجرمان صورتهايشان به عقب برگشته ، و بايد نامه اعمالشان را شخصا بخوانند، لذا آن را به دست چپ آنها در پشت سر مى دهند. ولى مناسبتر اين است كه گفته شود اصحاب اليمين با سرافرازى و افتخار و مباهات نامه اعمالشان را به دست راست گرفته و صدا مى زنند: هاؤ م اقراءو كتابيه : ((اى اهل محشر! بياييد و نامه اعمال ما را بگيريد و بخوانيد)) (حاقه 19) اما وقتى مجرمان تبهكار نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند آنها از شرمسارى و ذلت دست را پشت سر مى گيرند، تا اين سند جرم و فضاحت كمتر ديده شود، ولى چه فايده كه در آنجا چيزى پنهان شدنى نيست . جمله ((يدعوا ثبورا)) اشاره به تعبيرى است كه عرب به هنگام بروز يك حادثه خطرناك دارد، و فرياد مى زند: ((وا ثبورا))! يعنى اى واى كه هلاك شدم (توجه داشته باشد كه ((ثبور)) به معنى هلاكت است ). ولى اين آه و ناله و داد و فرياد به جايى نمى رسد، و به دنبال آن ((و يصلى سعيرا)) است يعنى وارد آتش سوزان جهنم مى شود. سپس به بيان علت اين سرنوشت شوم پرداخته مى فرمايد: ((اين به علت آن است كه او در ميان اهل و خانواده خود پيوسته (از كفر و گناه خويش ) مسرور بود)) (انه كان فى اهله مسرورا). سرورى آميخته با غرور، و غرورى آميخته با غفلت و بيخبرى از خدا، سرورى كه نشانه دلبستگى سخت به دنيا و بى اعتنايى به جهان پس از مرگ بود. بديهى است سرور و خوشحالى ذاتا مذموم و نكوهيده نيست ، بلكه مؤ من بايد به لطف خدا مسرور و در معاشرت گشاده رو و بشاش باشد، سرورى مذموم است كه انسان را از ياد خدا غافل كند و در شهوات غوطه ور سازد. و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((اين به خاطر آن است كه او گمان مى كرد هرگز بازگشت نمى كند)) و معادى در كار نيست ! (انه ظن ان لن يحور). در حقيقت منشاء اصلى بدبختى او اعتقاد فاسد و گمان باطلش دائر بر نفى معاد بود، و همين اعتقاد باعث غرور و سرور او شد، او را از خدا دور ساخت و در شهوات غوطه ور نمود، تا آنجا كه دعوت انبيا را به باد استهزا گرفت ، و وقتى به سراغ خانواده خود مى آمد از اين استهزا و سخريه شاد و خوشحال بود، همين معنى در آيه 31 سوره مطففين و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين نيز آمده ، همچنين در داستان ((قارون )) آن ثروتمند مغرور و از خدا بيخبر آمده است كه آگاهان بنى اسرائيل به او مى گفتند: لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين : ((اينقدر شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد)) (قصص - 76). ((لن يحور)) (هرگز بازگشت نمى كند) از ماده ((حور)) (بر وزن غور) در اصل به معنى تردد و رفت و آمد است ، خواه اين رفت و آمد در عمل بوده باشد، يا تفكر و انديشه ، و لذا به گردش آب در حوض و استخر اين كلمه اطلاق مى شود، و ((محور)) به ميله اى مى گويند كه چرخ بر دور آن گردش مى كند، ((محاوره )) به معنى رفت و آمد و رد و بدل كردن بحث است ، و ((حوار)) نيز به همين معنى است ، و گاه به معنى داد و فريادى است كه به هنگام مباحثه بلند مى شود. و ((تحير)) نيز نتيجه رفت و آمد فكر در يك مساءله است كه لازمه آن سرگردانى در عمل است . بعضى معتقدند ريشه اين كلمه ((حبشى )) است ، و از ابن عباس نقل شده كه مى گويد من معنى اين جمله را در قرآن نمى دانستم ، تا اينكه از يك عرب بيابانى شنيدم كه به دخترك خود گفت : ((حورى ))! يعنى بازگرد. تعبير به ((حوارى )) در مورد نزديكان حضرت مسيح (عليه السلام ) يا نزديكان هر كس شايد نيز به همين مناسبت باشد كه آنها نزد او رفت و آمد دارند. بعضى نيز آن را از ماده ((حور)) به معنى شستن و سفيد كردن دانسته اند، چرا كه آنها قلوب مردم را از زنگار شرك و گناه پاك مى كردند و ((حوريان )) بهشتى را از اين رو به اين نام ناميده اند كه سفيد پوستند و يا سفيدى چشمانشان بسيار شفاف است !. بعضى نيز گفته اند اطلاق اين كلمه به حوريان بهشتى بخاطر اين است كه آنها بقدرى زيبا هستند كه چشم از ديدنشان حيران مى شود. ولى به هر حال اين واژه در آيه مورد بحث به معنى بازگشت و معاد است ضمنا اين آيه نشان مى دهد كه عدم ايمان به رستاخيز سرچشمه غفلت و غرور و آلودگى به انواع گناهان مى شود. و در آخرين آيه مورد بحث براى نفى عقائد باطل آنها مى فرمايد: ((آرى پروردگارش نسبت به او بينا بود)) (بلى ان ربه كان به بصيرا). همه اعمال او را ثبت و ضبط نمود، و براى روز حساب در نامه اعمالش ‍ منعكس ساخت . تعبير اين آيه همانند آيه قبل ((يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه )) مى تواند به منزله دليلى بر مساءله معاد محسوب شود، به خصوص اينكه در هر دو آيه روى عنوان ((رب )) تكيه شده است ، چرا كه سير تكاملى انسان به سوى پروردگار هرگز نمى تواند با مرگ متوقف گردد، و زندگى دنيا كمتر از آن است كه هدف چنين سيرى باشد. و نيز بصير بودن خداوند نسبت به اعمال آدمى ، و ثبت و ضبط آنها حتما بايد مقدمه اى براى حساب و جزا باشد و گرنه بيهوده است . ﴿11 آنها كه از شرم نامه اعمال را پشت سر مى گيرند! به دنبال بحثى كه در آيات قبل پيرامون اصحاب اليمين (مؤ منانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود) گذشت در اين آيات از كفار و مجرمان و چگونگى نامه اعمال آنها سخن مى گويد، نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش را به پشت سرش داده اند)) (و اما من اوتى كتابه وراء ظهره ). ((به زودى فرياد مى زند اى واى بر من كه هلاك شدم ))! (فسوف يدعوا ثبورا). ((و در شعله هاى سوزان آتش دوزخ مى سوزد)) (و يصلى سعيرا). در اينكه چگونه نامه اعمالشان را به پشت سرشان مى دهند، و چگونه اين آيه با آياتى كه مى گويد نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند، جمع مى شود؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند: دست راست آنها را به گردنشان زنجير مى كنند، و نامه اعمالشان را به دست چپ و از پشت سر مى دهند كه نشانه ذلت و سرافكندگى و شرمسارى است . بعضى ديگر گفته اند: هر دو دست آنها را مانند اسيران از پشت سر مى بندند و نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند. بعضى ديگر گفته اند: با توجه به آيه 47 سوره نساء كه مى گويد من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها: ((پيش از آنكه صورتهايى را محو كنيم و به پشت سر باز گردانيم )) اين گروه مجرمان صورتهايشان به عقب برگشته ، و بايد نامه اعمالشان را شخصا بخوانند، لذا آن را به دست چپ آنها در پشت سر مى دهند. ولى مناسبتر اين است كه گفته شود اصحاب اليمين با سرافرازى و افتخار و مباهات نامه اعمالشان را به دست راست گرفته و صدا مى زنند: هاؤ م اقراءو كتابيه : ((اى اهل محشر! بياييد و نامه اعمال ما را بگيريد و بخوانيد)) (حاقه 19) اما وقتى مجرمان تبهكار نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند آنها از شرمسارى و ذلت دست را پشت سر مى گيرند، تا اين سند جرم و فضاحت كمتر ديده شود، ولى چه فايده كه در آنجا چيزى پنهان شدنى نيست . جمله ((يدعوا ثبورا)) اشاره به تعبيرى است كه عرب به هنگام بروز يك حادثه خطرناك دارد، و فرياد مى زند: ((وا ثبورا))! يعنى اى واى كه هلاك شدم (توجه داشته باشد كه ((ثبور)) به معنى هلاكت است ). ولى اين آه و ناله و داد و فرياد به جايى نمى رسد، و به دنبال آن ((و يصلى سعيرا)) است يعنى وارد آتش سوزان جهنم مى شود. سپس به بيان علت اين سرنوشت شوم پرداخته مى فرمايد: ((اين به علت آن است كه او در ميان اهل و خانواده خود پيوسته (از كفر و گناه خويش ) مسرور بود)) (انه كان فى اهله مسرورا). سرورى آميخته با غرور، و غرورى آميخته با غفلت و بيخبرى از خدا، سرورى كه نشانه دلبستگى سخت به دنيا و بى اعتنايى به جهان پس از مرگ بود. بديهى است سرور و خوشحالى ذاتا مذموم و نكوهيده نيست ، بلكه مؤ من بايد به لطف خدا مسرور و در معاشرت گشاده رو و بشاش باشد، سرورى مذموم است كه انسان را از ياد خدا غافل كند و در شهوات غوطه ور سازد. و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((اين به خاطر آن است كه او گمان مى كرد هرگز بازگشت نمى كند)) و معادى در كار نيست ! (انه ظن ان لن يحور). در حقيقت منشاء اصلى بدبختى او اعتقاد فاسد و گمان باطلش دائر بر نفى معاد بود، و همين اعتقاد باعث غرور و سرور او شد، او را از خدا دور ساخت و در شهوات غوطه ور نمود، تا آنجا كه دعوت انبيا را به باد استهزا گرفت ، و وقتى به سراغ خانواده خود مى آمد از اين استهزا و سخريه شاد و خوشحال بود، همين معنى در آيه 31 سوره مطففين و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين نيز آمده ، همچنين در داستان ((قارون )) آن ثروتمند مغرور و از خدا بيخبر آمده است كه آگاهان بنى اسرائيل به او مى گفتند: لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين : ((اينقدر شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد)) (قصص - 76). ((لن يحور)) (هرگز بازگشت نمى كند) از ماده ((حور)) (بر وزن غور) در اصل به معنى تردد و رفت و آمد است ، خواه اين رفت و آمد در عمل بوده باشد، يا تفكر و انديشه ، و لذا به گردش آب در حوض و استخر اين كلمه اطلاق مى شود، و ((محور)) به ميله اى مى گويند كه چرخ بر دور آن گردش مى كند، ((محاوره )) به معنى رفت و آمد و رد و بدل كردن بحث است ، و ((حوار)) نيز به همين معنى است ، و گاه به معنى داد و فريادى است كه به هنگام مباحثه بلند مى شود. و ((تحير)) نيز نتيجه رفت و آمد فكر در يك مساءله است كه لازمه آن سرگردانى در عمل است . بعضى معتقدند ريشه اين كلمه ((حبشى )) است ، و از ابن عباس نقل شده كه مى گويد من معنى اين جمله را در قرآن نمى دانستم ، تا اينكه از يك عرب بيابانى شنيدم كه به دخترك خود گفت : ((حورى ))! يعنى بازگرد. تعبير به ((حوارى )) در مورد نزديكان حضرت مسيح (عليه السلام ) يا نزديكان هر كس شايد نيز به همين مناسبت باشد كه آنها نزد او رفت و آمد دارند. بعضى نيز آن را از ماده ((حور)) به معنى شستن و سفيد كردن دانسته اند، چرا كه آنها قلوب مردم را از زنگار شرك و گناه پاك مى كردند و ((حوريان )) بهشتى را از اين رو به اين نام ناميده اند كه سفيد پوستند و يا سفيدى چشمانشان بسيار شفاف است !. بعضى نيز گفته اند اطلاق اين كلمه به حوريان بهشتى بخاطر اين است كه آنها بقدرى زيبا هستند كه چشم از ديدنشان حيران مى شود. ولى به هر حال اين واژه در آيه مورد بحث به معنى بازگشت و معاد است ضمنا اين آيه نشان مى دهد كه عدم ايمان به رستاخيز سرچشمه غفلت و غرور و آلودگى به انواع گناهان مى شود. و در آخرين آيه مورد بحث براى نفى عقائد باطل آنها مى فرمايد: ((آرى پروردگارش نسبت به او بينا بود)) (بلى ان ربه كان به بصيرا). همه اعمال او را ثبت و ضبط نمود، و براى روز حساب در نامه اعمالش ‍ منعكس ساخت . تعبير اين آيه همانند آيه قبل ((يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه )) مى تواند به منزله دليلى بر مساءله معاد محسوب شود، به خصوص اينكه در هر دو آيه روى عنوان ((رب )) تكيه شده است ، چرا كه سير تكاملى انسان به سوى پروردگار هرگز نمى تواند با مرگ متوقف گردد، و زندگى دنيا كمتر از آن است كه هدف چنين سيرى باشد. و نيز بصير بودن خداوند نسبت به اعمال آدمى ، و ثبت و ضبط آنها حتما بايد مقدمه اى براى حساب و جزا باشد و گرنه بيهوده است . ﴿12 آنها كه از شرم نامه اعمال را پشت سر مى گيرند! به دنبال بحثى كه در آيات قبل پيرامون اصحاب اليمين (مؤ منانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود) گذشت در اين آيات از كفار و مجرمان و چگونگى نامه اعمال آنها سخن مى گويد، نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش را به پشت سرش داده اند)) (و اما من اوتى كتابه وراء ظهره ). ((به زودى فرياد مى زند اى واى بر من كه هلاك شدم ))! (فسوف يدعوا ثبورا). ((و در شعله هاى سوزان آتش دوزخ مى سوزد)) (و يصلى سعيرا). در اينكه چگونه نامه اعمالشان را به پشت سرشان مى دهند، و چگونه اين آيه با آياتى كه مى گويد نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند، جمع مى شود؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند: دست راست آنها را به گردنشان زنجير مى كنند، و نامه اعمالشان را به دست چپ و از پشت سر مى دهند كه نشانه ذلت و سرافكندگى و شرمسارى است . بعضى ديگر گفته اند: هر دو دست آنها را مانند اسيران از پشت سر مى بندند و نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند. بعضى ديگر گفته اند: با توجه به آيه 47 سوره نساء كه مى گويد من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها: ((پيش از آنكه صورتهايى را محو كنيم و به پشت سر باز گردانيم )) اين گروه مجرمان صورتهايشان به عقب برگشته ، و بايد نامه اعمالشان را شخصا بخوانند، لذا آن را به دست چپ آنها در پشت سر مى دهند. ولى مناسبتر اين است كه گفته شود اصحاب اليمين با سرافرازى و افتخار و مباهات نامه اعمالشان را به دست راست گرفته و صدا مى زنند: هاؤ م اقراءو كتابيه : ((اى اهل محشر! بياييد و نامه اعمال ما را بگيريد و بخوانيد)) (حاقه 19) اما وقتى مجرمان تبهكار نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند آنها از شرمسارى و ذلت دست را پشت سر مى گيرند، تا اين سند جرم و فضاحت كمتر ديده شود، ولى چه فايده كه در آنجا چيزى پنهان شدنى نيست . جمله ((يدعوا ثبورا)) اشاره به تعبيرى است كه عرب به هنگام بروز يك حادثه خطرناك دارد، و فرياد مى زند: ((وا ثبورا))! يعنى اى واى كه هلاك شدم (توجه داشته باشد كه ((ثبور)) به معنى هلاكت است ). ولى اين آه و ناله و داد و فرياد به جايى نمى رسد، و به دنبال آن ((و يصلى سعيرا)) است يعنى وارد آتش سوزان جهنم مى شود. سپس به بيان علت اين سرنوشت شوم پرداخته مى فرمايد: ((اين به علت آن است كه او در ميان اهل و خانواده خود پيوسته (از كفر و گناه خويش ) مسرور بود)) (انه كان فى اهله مسرورا). سرورى آميخته با غرور، و غرورى آميخته با غفلت و بيخبرى از خدا، سرورى كه نشانه دلبستگى سخت به دنيا و بى اعتنايى به جهان پس از مرگ بود. بديهى است سرور و خوشحالى ذاتا مذموم و نكوهيده نيست ، بلكه مؤ من بايد به لطف خدا مسرور و در معاشرت گشاده رو و بشاش باشد، سرورى مذموم است كه انسان را از ياد خدا غافل كند و در شهوات غوطه ور سازد. و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((اين به خاطر آن است كه او گمان مى كرد هرگز بازگشت نمى كند)) و معادى در كار نيست ! (انه ظن ان لن يحور). در حقيقت منشاء اصلى بدبختى او اعتقاد فاسد و گمان باطلش دائر بر نفى معاد بود، و همين اعتقاد باعث غرور و سرور او شد، او را از خدا دور ساخت و در شهوات غوطه ور نمود، تا آنجا كه دعوت انبيا را به باد استهزا گرفت ، و وقتى به سراغ خانواده خود مى آمد از اين استهزا و سخريه شاد و خوشحال بود، همين معنى در آيه 31 سوره مطففين و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين نيز آمده ، همچنين در داستان ((قارون )) آن ثروتمند مغرور و از خدا بيخبر آمده است كه آگاهان بنى اسرائيل به او مى گفتند: لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين : ((اينقدر شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد)) (قصص - 76). ((لن يحور)) (هرگز بازگشت نمى كند) از ماده ((حور)) (بر وزن غور) در اصل به معنى تردد و رفت و آمد است ، خواه اين رفت و آمد در عمل بوده باشد، يا تفكر و انديشه ، و لذا به گردش آب در حوض و استخر اين كلمه اطلاق مى شود، و ((محور)) به ميله اى مى گويند كه چرخ بر دور آن گردش مى كند، ((محاوره )) به معنى رفت و آمد و رد و بدل كردن بحث است ، و ((حوار)) نيز به همين معنى است ، و گاه به معنى داد و فريادى است كه به هنگام مباحثه بلند مى شود. و ((تحير)) نيز نتيجه رفت و آمد فكر در يك مساءله است كه لازمه آن سرگردانى در عمل است . بعضى معتقدند ريشه اين كلمه ((حبشى )) است ، و از ابن عباس نقل شده كه مى گويد من معنى اين جمله را در قرآن نمى دانستم ، تا اينكه از يك عرب بيابانى شنيدم كه به دخترك خود گفت : ((حورى ))! يعنى بازگرد. تعبير به ((حوارى )) در مورد نزديكان حضرت مسيح (عليه السلام ) يا نزديكان هر كس شايد نيز به همين مناسبت باشد كه آنها نزد او رفت و آمد دارند. بعضى نيز آن را از ماده ((حور)) به معنى شستن و سفيد كردن دانسته اند، چرا كه آنها قلوب مردم را از زنگار شرك و گناه پاك مى كردند و ((حوريان )) بهشتى را از اين رو به اين نام ناميده اند كه سفيد پوستند و يا سفيدى چشمانشان بسيار شفاف است !. بعضى نيز گفته اند اطلاق اين كلمه به حوريان بهشتى بخاطر اين است كه آنها بقدرى زيبا هستند كه چشم از ديدنشان حيران مى شود. ولى به هر حال اين واژه در آيه مورد بحث به معنى بازگشت و معاد است ضمنا اين آيه نشان مى دهد كه عدم ايمان به رستاخيز سرچشمه غفلت و غرور و آلودگى به انواع گناهان مى شود. و در آخرين آيه مورد بحث براى نفى عقائد باطل آنها مى فرمايد: ((آرى پروردگارش نسبت به او بينا بود)) (بلى ان ربه كان به بصيرا). همه اعمال او را ثبت و ضبط نمود، و براى روز حساب در نامه اعمالش ‍ منعكس ساخت . تعبير اين آيه همانند آيه قبل ((يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه )) مى تواند به منزله دليلى بر مساءله معاد محسوب شود، به خصوص اينكه در هر دو آيه روى عنوان ((رب )) تكيه شده است ، چرا كه سير تكاملى انسان به سوى پروردگار هرگز نمى تواند با مرگ متوقف گردد، و زندگى دنيا كمتر از آن است كه هدف چنين سيرى باشد. و نيز بصير بودن خداوند نسبت به اعمال آدمى ، و ثبت و ضبط آنها حتما بايد مقدمه اى براى حساب و جزا باشد و گرنه بيهوده است . ﴿13 آنها كه از شرم نامه اعمال را پشت سر مى گيرند! به دنبال بحثى كه در آيات قبل پيرامون اصحاب اليمين (مؤ منانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود) گذشت در اين آيات از كفار و مجرمان و چگونگى نامه اعمال آنها سخن مى گويد، نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش را به پشت سرش داده اند)) (و اما من اوتى كتابه وراء ظهره ). ((به زودى فرياد مى زند اى واى بر من كه هلاك شدم ))! (فسوف يدعوا ثبورا). ((و در شعله هاى سوزان آتش دوزخ مى سوزد)) (و يصلى سعيرا). در اينكه چگونه نامه اعمالشان را به پشت سرشان مى دهند، و چگونه اين آيه با آياتى كه مى گويد نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند، جمع مى شود؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند: دست راست آنها را به گردنشان زنجير مى كنند، و نامه اعمالشان را به دست چپ و از پشت سر مى دهند كه نشانه ذلت و سرافكندگى و شرمسارى است . بعضى ديگر گفته اند: هر دو دست آنها را مانند اسيران از پشت سر مى بندند و نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند. بعضى ديگر گفته اند: با توجه به آيه 47 سوره نساء كه مى گويد من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها: ((پيش از آنكه صورتهايى را محو كنيم و به پشت سر باز گردانيم )) اين گروه مجرمان صورتهايشان به عقب برگشته ، و بايد نامه اعمالشان را شخصا بخوانند، لذا آن را به دست چپ آنها در پشت سر مى دهند. ولى مناسبتر اين است كه گفته شود اصحاب اليمين با سرافرازى و افتخار و مباهات نامه اعمالشان را به دست راست گرفته و صدا مى زنند: هاؤ م اقراءو كتابيه : ((اى اهل محشر! بياييد و نامه اعمال ما را بگيريد و بخوانيد)) (حاقه 19) اما وقتى مجرمان تبهكار نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند آنها از شرمسارى و ذلت دست را پشت سر مى گيرند، تا اين سند جرم و فضاحت كمتر ديده شود، ولى چه فايده كه در آنجا چيزى پنهان شدنى نيست . جمله ((يدعوا ثبورا)) اشاره به تعبيرى است كه عرب به هنگام بروز يك حادثه خطرناك دارد، و فرياد مى زند: ((وا ثبورا))! يعنى اى واى كه هلاك شدم (توجه داشته باشد كه ((ثبور)) به معنى هلاكت است ). ولى اين آه و ناله و داد و فرياد به جايى نمى رسد، و به دنبال آن ((و يصلى سعيرا)) است يعنى وارد آتش سوزان جهنم مى شود. سپس به بيان علت اين سرنوشت شوم پرداخته مى فرمايد: ((اين به علت آن است كه او در ميان اهل و خانواده خود پيوسته (از كفر و گناه خويش ) مسرور بود)) (انه كان فى اهله مسرورا). سرورى آميخته با غرور، و غرورى آميخته با غفلت و بيخبرى از خدا، سرورى كه نشانه دلبستگى سخت به دنيا و بى اعتنايى به جهان پس از مرگ بود. بديهى است سرور و خوشحالى ذاتا مذموم و نكوهيده نيست ، بلكه مؤ من بايد به لطف خدا مسرور و در معاشرت گشاده رو و بشاش باشد، سرورى مذموم است كه انسان را از ياد خدا غافل كند و در شهوات غوطه ور سازد. و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((اين به خاطر آن است كه او گمان مى كرد هرگز بازگشت نمى كند)) و معادى در كار نيست ! (انه ظن ان لن يحور). در حقيقت منشاء اصلى بدبختى او اعتقاد فاسد و گمان باطلش دائر بر نفى معاد بود، و همين اعتقاد باعث غرور و سرور او شد، او را از خدا دور ساخت و در شهوات غوطه ور نمود، تا آنجا كه دعوت انبيا را به باد استهزا گرفت ، و وقتى به سراغ خانواده خود مى آمد از اين استهزا و سخريه شاد و خوشحال بود، همين معنى در آيه 31 سوره مطففين و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين نيز آمده ، همچنين در داستان ((قارون )) آن ثروتمند مغرور و از خدا بيخبر آمده است كه آگاهان بنى اسرائيل به او مى گفتند: لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين : ((اينقدر شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد)) (قصص - 76). ((لن يحور)) (هرگز بازگشت نمى كند) از ماده ((حور)) (بر وزن غور) در اصل به معنى تردد و رفت و آمد است ، خواه اين رفت و آمد در عمل بوده باشد، يا تفكر و انديشه ، و لذا به گردش آب در حوض و استخر اين كلمه اطلاق مى شود، و ((محور)) به ميله اى مى گويند كه چرخ بر دور آن گردش مى كند، ((محاوره )) به معنى رفت و آمد و رد و بدل كردن بحث است ، و ((حوار)) نيز به همين معنى است ، و گاه به معنى داد و فريادى است كه به هنگام مباحثه بلند مى شود. و ((تحير)) نيز نتيجه رفت و آمد فكر در يك مساءله است كه لازمه آن سرگردانى در عمل است . بعضى معتقدند ريشه اين كلمه ((حبشى )) است ، و از ابن عباس نقل شده كه مى گويد من معنى اين جمله را در قرآن نمى دانستم ، تا اينكه از يك عرب بيابانى شنيدم كه به دخترك خود گفت : ((حورى ))! يعنى بازگرد. تعبير به ((حوارى )) در مورد نزديكان حضرت مسيح (عليه السلام ) يا نزديكان هر كس شايد نيز به همين مناسبت باشد كه آنها نزد او رفت و آمد دارند. بعضى نيز آن را از ماده ((حور)) به معنى شستن و سفيد كردن دانسته اند، چرا كه آنها قلوب مردم را از زنگار شرك و گناه پاك مى كردند و ((حوريان )) بهشتى را از اين رو به اين نام ناميده اند كه سفيد پوستند و يا سفيدى چشمانشان بسيار شفاف است !. بعضى نيز گفته اند اطلاق اين كلمه به حوريان بهشتى بخاطر اين است كه آنها بقدرى زيبا هستند كه چشم از ديدنشان حيران مى شود. ولى به هر حال اين واژه در آيه مورد بحث به معنى بازگشت و معاد است ضمنا اين آيه نشان مى دهد كه عدم ايمان به رستاخيز سرچشمه غفلت و غرور و آلودگى به انواع گناهان مى شود. و در آخرين آيه مورد بحث براى نفى عقائد باطل آنها مى فرمايد: ((آرى پروردگارش نسبت به او بينا بود)) (بلى ان ربه كان به بصيرا). همه اعمال او را ثبت و ضبط نمود، و براى روز حساب در نامه اعمالش ‍ منعكس ساخت . تعبير اين آيه همانند آيه قبل ((يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه )) مى تواند به منزله دليلى بر مساءله معاد محسوب شود، به خصوص اينكه در هر دو آيه روى عنوان ((رب )) تكيه شده است ، چرا كه سير تكاملى انسان به سوى پروردگار هرگز نمى تواند با مرگ متوقف گردد، و زندگى دنيا كمتر از آن است كه هدف چنين سيرى باشد. و نيز بصير بودن خداوند نسبت به اعمال آدمى ، و ثبت و ضبط آنها حتما بايد مقدمه اى براى حساب و جزا باشد و گرنه بيهوده است . ﴿14 آنها كه از شرم نامه اعمال را پشت سر مى گيرند! به دنبال بحثى كه در آيات قبل پيرامون اصحاب اليمين (مؤ منانى كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود) گذشت در اين آيات از كفار و مجرمان و چگونگى نامه اعمال آنها سخن مى گويد، نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش را به پشت سرش داده اند)) (و اما من اوتى كتابه وراء ظهره ). ((به زودى فرياد مى زند اى واى بر من كه هلاك شدم ))! (فسوف يدعوا ثبورا). ((و در شعله هاى سوزان آتش دوزخ مى سوزد)) (و يصلى سعيرا). در اينكه چگونه نامه اعمالشان را به پشت سرشان مى دهند، و چگونه اين آيه با آياتى كه مى گويد نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند، جمع مى شود؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند: دست راست آنها را به گردنشان زنجير مى كنند، و نامه اعمالشان را به دست چپ و از پشت سر مى دهند كه نشانه ذلت و سرافكندگى و شرمسارى است . بعضى ديگر گفته اند: هر دو دست آنها را مانند اسيران از پشت سر مى بندند و نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند. بعضى ديگر گفته اند: با توجه به آيه 47 سوره نساء كه مى گويد من قبل ان نطمس وجوها فنردها على ادبارها: ((پيش از آنكه صورتهايى را محو كنيم و به پشت سر باز گردانيم )) اين گروه مجرمان صورتهايشان به عقب برگشته ، و بايد نامه اعمالشان را شخصا بخوانند، لذا آن را به دست چپ آنها در پشت سر مى دهند. ولى مناسبتر اين است كه گفته شود اصحاب اليمين با سرافرازى و افتخار و مباهات نامه اعمالشان را به دست راست گرفته و صدا مى زنند: هاؤ م اقراءو كتابيه : ((اى اهل محشر! بياييد و نامه اعمال ما را بگيريد و بخوانيد)) (حاقه 19) اما وقتى مجرمان تبهكار نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند آنها از شرمسارى و ذلت دست را پشت سر مى گيرند، تا اين سند جرم و فضاحت كمتر ديده شود، ولى چه فايده كه در آنجا چيزى پنهان شدنى نيست . جمله ((يدعوا ثبورا)) اشاره به تعبيرى است كه عرب به هنگام بروز يك حادثه خطرناك دارد، و فرياد مى زند: ((وا ثبورا))! يعنى اى واى كه هلاك شدم (توجه داشته باشد كه ((ثبور)) به معنى هلاكت است ). ولى اين آه و ناله و داد و فرياد به جايى نمى رسد، و به دنبال آن ((و يصلى سعيرا)) است يعنى وارد آتش سوزان جهنم مى شود. سپس به بيان علت اين سرنوشت شوم پرداخته مى فرمايد: ((اين به علت آن است كه او در ميان اهل و خانواده خود پيوسته (از كفر و گناه خويش ) مسرور بود)) (انه كان فى اهله مسرورا). سرورى آميخته با غرور، و غرورى آميخته با غفلت و بيخبرى از خدا، سرورى كه نشانه دلبستگى سخت به دنيا و بى اعتنايى به جهان پس از مرگ بود. بديهى است سرور و خوشحالى ذاتا مذموم و نكوهيده نيست ، بلكه مؤ من بايد به لطف خدا مسرور و در معاشرت گشاده رو و بشاش باشد، سرورى مذموم است كه انسان را از ياد خدا غافل كند و در شهوات غوطه ور سازد. و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((اين به خاطر آن است كه او گمان مى كرد هرگز بازگشت نمى كند)) و معادى در كار نيست ! (انه ظن ان لن يحور). در حقيقت منشاء اصلى بدبختى او اعتقاد فاسد و گمان باطلش دائر بر نفى معاد بود، و همين اعتقاد باعث غرور و سرور او شد، او را از خدا دور ساخت و در شهوات غوطه ور نمود، تا آنجا كه دعوت انبيا را به باد استهزا گرفت ، و وقتى به سراغ خانواده خود مى آمد از اين استهزا و سخريه شاد و خوشحال بود، همين معنى در آيه 31 سوره مطففين و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين نيز آمده ، همچنين در داستان ((قارون )) آن ثروتمند مغرور و از خدا بيخبر آمده است كه آگاهان بنى اسرائيل به او مى گفتند: لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين : ((اينقدر شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمى دارد)) (قصص - 76). ((لن يحور)) (هرگز بازگشت نمى كند) از ماده ((حور)) (بر وزن غور) در اصل به معنى تردد و رفت و آمد است ، خواه اين رفت و آمد در عمل بوده باشد، يا تفكر و انديشه ، و لذا به گردش آب در حوض و استخر اين كلمه اطلاق مى شود، و ((محور)) به ميله اى مى گويند كه چرخ بر دور آن گردش مى كند، ((محاوره )) به معنى رفت و آمد و رد و بدل كردن بحث است ، و ((حوار)) نيز به همين معنى است ، و گاه به معنى داد و فريادى است كه به هنگام مباحثه بلند مى شود. و ((تحير)) نيز نتيجه رفت و آمد فكر در يك مساءله است كه لازمه آن سرگردانى در عمل است . بعضى معتقدند ريشه اين كلمه ((حبشى )) است ، و از ابن عباس نقل شده كه مى گويد من معنى اين جمله را در قرآن نمى دانستم ، تا اينكه از يك عرب بيابانى شنيدم كه به دخترك خود گفت : ((حورى ))! يعنى بازگرد. تعبير به ((حوارى )) در مورد نزديكان حضرت مسيح (عليه السلام ) يا نزديكان هر كس شايد نيز به همين مناسبت باشد كه آنها نزد او رفت و آمد دارند. بعضى نيز آن را از ماده ((حور)) به معنى شستن و سفيد كردن دانسته اند، چرا كه آنها قلوب مردم را از زنگار شرك و گناه پاك مى كردند و ((حوريان )) بهشتى را از اين رو به اين نام ناميده اند كه سفيد پوستند و يا سفيدى چشمانشان بسيار شفاف است !. بعضى نيز گفته اند اطلاق اين كلمه به حوريان بهشتى بخاطر اين است كه آنها بقدرى زيبا هستند كه چشم از ديدنشان حيران مى شود. ولى به هر حال اين واژه در آيه مورد بحث به معنى بازگشت و معاد است ضمنا اين آيه نشان مى دهد كه عدم ايمان به رستاخيز سرچشمه غفلت و غرور و آلودگى به انواع گناهان مى شود. و در آخرين آيه مورد بحث براى نفى عقائد باطل آنها مى فرمايد: ((آرى پروردگارش نسبت به او بينا بود)) (بلى ان ربه كان به بصيرا). همه اعمال او را ثبت و ضبط نمود، و براى روز حساب در نامه اعمالش ‍ منعكس ساخت . تعبير اين آيه همانند آيه قبل ((يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه )) مى تواند به منزله دليلى بر مساءله معاد محسوب شود، به خصوص اينكه در هر دو آيه روى عنوان ((رب )) تكيه شده است ، چرا كه سير تكاملى انسان به سوى پروردگار هرگز نمى تواند با مرگ متوقف گردد، و زندگى دنيا كمتر از آن است كه هدف چنين سيرى باشد. و نيز بصير بودن خداوند نسبت به اعمال آدمى ، و ثبت و ضبط آنها حتما بايد مقدمه اى براى حساب و جزا باشد و گرنه بيهوده است . ﴿15 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . <10> تعبير به ((ما وسق )) <11> با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست <12> اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است <13> و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. <14> در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿16 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . تعبير به ((ما وسق )) با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿17 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . تعبير به ((ما وسق )) با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿18 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . تعبير به ((ما وسق )) با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿19 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . تعبير به ((ما وسق )) با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿20 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . تعبير به ((ما وسق )) با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿21 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . تعبير به ((ما وسق )) با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿22 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . تعبير به ((ما وسق )) با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿23 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . تعبير به ((ما وسق )) با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿24 دائما دگرگون مى شويد! به دنبال بحثى كه در آيات گذشته پيرامون سير تكاملى انسان به سوى خداوند آمد. در اين آيات براى تاءكيد اين مطلب و توضيح بيشتر مى فرمايد: ((سوگند به شفق )) (فلا اقسم بالشفق ). ((و سوگند به شب و آنچه را از امور پراكنده جمع مى كند)) (و الليل و ما وسق ). ((و سوگند به ماه آنگاه كه كامل مى شود و به صورت بدر در مى آيد)) (و القمر اذا اتسق ). ((كه همه شما دائما از حالى به حال ديگر منتقل مى شويد)) (لتركبن طبقا عن طبق ). ((لا)) در جمله ((فلا اقسم )) همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ((زائده )) و براى تاءكيد است ، هر چند بعضى احتمال داده اند كه براى نفى باشد، يعنى سوگند ياد نمى كنم ، به خاطر اينكه مطلب عيان است و حاجتى به سوگند ندارد، و يا اينكه مطلب بقدرى مهم است كه درخور اين سوگندها نيست ، و يا اينكه اين امورى كه به آن سوگند ياد شده است آنقدر اهميت دارد كه سزاوار است به آن قسم ياد نشود. ولى معنى اول (زائده و تاءكيد بودن ) از همه مناسبتر است . ((شفق )) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) آميخته شدن روشنايى روز به تاريكى شب است ، و لذا واژه ((اشفاق )) به معنى توجه و عنايت آميخته با ترس به كار مى رود، فى المثل هر گاه انسان نسبت به كسى علاقه داشته باشد و در عين حال از حوادثى درباره او بيمناك گردد به اين حالت ((اشفاق )) گويد و آن شخص را ((مشفق )). ولى فخر رازى معتقد است كه واژه ((شفق )) در اصل به معنى ((رقت )) و ((نازكى )) است ، و لذا به لباس بسيار نازك ((شفق )) مى گويند و حالت ((شفقت )) به همان حالت رقت قلب اطلاق مى شود (ولى گفته راغب صحيحتر به نظر مى رسد). به هر حال منظور از ((شفق )) در اينجا همان روشنى آميخته با تاريكى در آغاز شب است ، و از آنجا كه در آغاز شب نخست سرخى كمرنگى در افق مغرب پيدا مى شود، و بعد جاى خود را به سفيدى مى دهد، اختلاف شده است كه آيا شفق به آن سرخى اطلاق مى شود، يا سفيدى ، مشهور و معروف در ميان علما و دانشمندان و مفسران همان معنى اول است كه در اشعار نيز روى آن تكيه شده است ، و شفق را به ((دماء الشهداء)) (خون شهيدان ) تشبيه كرده اند. ولى بعضى معنى دوم را انتخاب كرده اند كه بسيار ضعيف به نظر مى رسد، به خصوص اينكه اگر ريشه لغوى اين واژه را ((رقت )) بدانيم تناسب با همان سرخى كمرنگ كه نور رقيق آفتاب است دارد. به هر حال از آنجا كه ظهور ((شفق )) خبر از يك حالت تحول و دگرگونى عميق در جهان مى دهد، و اعلام پايان روز و آغاز شب است ، بعلاوه جلوه و زيبايى خاصى دارد، و از همه گذشته وقت نماز مغرب است ، خداوند به آن سوگند ياد فرموده تا همگان را وادار به انديشه در اين پديده زيباى آسمانى كند. و اما سوگند به شب به خاطر آثار و اسرار زيادى است كه در آن نهفته شده و در گذشته مشروحا از آن سخن گفته ايم . تعبير به ((ما وسق )) با توجه به اينكه ((وسق )) به معنى جمع كردن پراكنده هاست اشاره به بازگشت انواع حيوانات و پرندگان و حتى انسانها به خانه ها و لانه هاى خود به هنگام شب است ، كه نتيجه آن آرامش و آسايش عمومى جانداران مى باشد، و يكى از اسرار و آثار پر اهميت شب محسوب مى شود، چنانكه در آيه 61 سوره ((غافر)) مى خوانيم : الله الذى جعل لكم الليل لتسكنوا فيه : ((خداوند كسى است كه شب را براى شما آفريد تا در آن آرامش و سكون پيدا كنيد)). و از اينجا روشن مى شود كه تعبير به ((اذا اتسق )) كه از همان ماده است نيز به معنى جمع و جور شدن و در اينجا به معنى كمال نور ماه در شب چهاردهم است و مى دانيم كه ماه در اين حالت جلوه فوق العاده اى دارد كه تمام چشمها را به سوى خود جلب مى كند، نور و فروغ آن صفحه زمين را روشن مى كند، روشنايى كمرنگى كه مزاحم آرامش ‍ شب نيست ، و در عين حال راه را براى رهروان شب مى گشايد، لذا آيتى از آيات بزرگ خداوند است ، و به همين دليل به آن سوگند ياد فرموده . قابل توجه اينكه هر چهار موضوعى كه در اين آيات به آن سوگند ياد شده است (شفق - شب - موجوداتى كه شب آنها را گردآورى مى كند - ماه در حالت بدر كامل ) همه موضوعاتى است مربوط به هم ، و مكمل يكديگر، و مجموعه اى زيبا و منسجم را تشكيل مى دهد كه انديشه انسان را تحريك مى كند، تا در قدرت عظيم آفرينش بينديشد، و از اين دگرگونيهاى سريع به مساءله معاد و قدرت خداوند بر آن آشناتر شود. و جالب اينكه اين قسمتها اشاره به حالات و دگرگونيهايى است كه پشت سر هم در عالم آفرينش رخ مى دهد، خورشيد سر در نقاب فرو مى برد، شفق كه بقاياى نور آن است ظاهر مى شود، موجودات زنده به سرعت به لانه هاى خود باز مى گردند، ماه در صورت بدر كامل طلوع مى كند) توجه داشته باشيد كه ماه شب چهارده در همان آغاز شب طلوع مى كند و اين سوگندها را مقدمه اى قرار مى دهد براى جمله ((لتركبن طبقا عن طبق )) كه بيانگر حالات مختلفى است كه انسان در مسير زندگى خود يكى پس از ديگرى پيدا مى كند. و براى اين جمله تفسيرهاى مختلفى ذكر كرده اند از جمله : 1 - منظور حالات گوناگونى است كه انسان در طريق پر رنج و مشقت خود به سوى خداوند و كمال مطلق پيدا مى كند، نخست عالم دنيا، بعد جهان برزخ و سپس رستاخيز و حالات مختلف آن (توجه داشته باشيد كه ((طبق )) از ماده ((مطابقه )) به معنى قرار دادن چيزى فوق چيز ديگر است ، و به معنى منازلى كه انسان در سير صعودى خود طى مى كند نيز آمده است ). 2 - منظور حالاتى است كه انسان از هنگامى كه نطفه است تا موقع مرگ مى پيمايد كه بعضى آن را به سى و هفت حالت شماره كرده اند! 3 - منظور حالات مختلفى است كه انسان در زندگى دنيا از سلامت و بيمارى اندوه و سرور، غم و شادى ، سختى و آسايش ، صلح و جنگ مى پيمايد. 4 - منظور حالات و شدائد مختلفى است كه انسان در روز قيامت با آن رو به رو مى شود، تا از حساب فارغ گردد، و هر كس به سوى نتيجه كار خويش از بهشت و دوزخ برود. 5 - منظور حالاتى است كه در اقوام پيشين واقع شده ، يعنى همان حوادث تلخ و شيرين ، و انواع تكذيبها و انكارهاى مخالفان در اين امت نيز واقع مى شود اين معنى در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . البته جمع ميان اين تفسيرها مانعى ندارد و ممكن است آيه ناظر به همه اين دگرگونيها و تحولات و مراحلى باشد كه انسان در مسير زندگى خود آن را مى پيمايد. بعضى مخاطب در اين آيه را شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دانسته ، و آيه را اشاره به آسمانهايى مى دانند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در شب معراج از آنها گذشت ، اما با توجه به اينكه ((ب )) در ((لتركبن )) ضمه دارد و معنى جمعى را مى رساند اين تفسير مناسب نيست ، بخصوص اينكه در آيات سابق نيز مخاطب كل انسانها بودند. به هر حال حدوث اين حالات ، و عدم استقرار آدمى بر يك حالت ، از يكسو دليل مخلوق بودن او، و نياز به خالق داشتن است ، چرا كه هر متغيرى حادث ، و هر حادثى خالقى مى خواهد، و از سوى ديگر دليلى است بر عدم پايدارى اين جهان ، و از سوى سوم نشانه اى است بر حركت مستمر انسان به سوى ذات پروردگار و مساءله معاد، همانگونه كه در آيات قبل آمده بود يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه . سپس به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از بحثهاى گذشته مى فرمايد: ((چرا آنها ايمان نمى آورند))؟! (فما لهم لا يؤ منون ). با اينكه دلائل حق روشن و آشكار است هم دلائل توحيد و خداشناسى و هم دلائل معاد، هم آيات آفاقى كه در آفرينش شب و روز و ماه و خورشيد و نور و ظلمت و طلوع و غروب آفتاب و شفق ، و تاريكى شب ، و تكامل روشنى ماه نهفته است و هم آيات انفسى از لحظه اى كه نطفه در قرارگاه رحم جاى مى گيرد، و مراحل گوناگونى را يكى بعد از ديگرى طى كرده تا به اوج كمال خود در عالم جنين مى رسد، سپس از لحظه تولد تا مرگ مراحل ديگرى را مى پيمايد، با اين نشانه هاى روشن چرا آنها ايمان نمى آورند؟! سپس از كتاب ((تكوين )) به سراغ كتاب ((تدوين )) مى رود، و مى افزايد: ((چرا هنگامى كه قرآن بر آنها خوانده مى شود در برابر آن خضوع نمى كنند))؟ (و اذا قرى ء عليهم القرآن لا يسجدون ). قرآنى كه همچون آفتاب ، خود دليل خويشتن است ، نور اعجاز از جوانب مختلف آن مى درخشد، و محتواى آن دليل روشنى است بر اينكه از سرچشمه وحى گرفته شده . قرآنى كه هر ناظر بى طرف مى داند ممكن نيست زاييده مغز بشرى باشد، آن هم بشرى كه هرگز درس نخوانده بود، و در يك محيط تاريك و ظلمانى و مملو از خرافات پرورش يافته بود. منظور از ((سجده )) در اينجا خضوع و تسليم و اطاعت است و سجده معروف كه پيشانى را در آن بر زمين مى گذارند يكى از مصداقهاى اين مفهوم كلى است ، و شايد به همين دليل در بعضى از روايات آمده است كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيات را تلاوت فرمود سجده كرد. البته طبق فتاواى معروف فقهاى اهل بيت (عليه السلام ) اين سجده از سجده هاى مستحب قرآن است ، و مذاهب چهارگانه اهل تسنن همه آنها سجده را به هنگام تلاوت اين آيه واجب مى دانند، جز ((مالك )) كه معتقد است بعد از پايان سوره بايد سجده كرد. در آيه بعد مى افزايد: ((بلكه كافران پيوسته آيات الهى و معاد و رستاخيز را تكذيب مى كنند)) (بل الذين كفروا يكذبون ). به كار بردن ((فعل مضارع )) در اينجا كه معمولا براى استمرار مى آيد گواه براى معنى است كه آنها در تكذيبهاى خود اصرار داشتند، اصرارى كه از روح لجاج و عناد سرچشمه مى گرفت ، تكذيبى كه از نارسايى دلائل حق نبود بلكه به خاطر تعصب و تقليد كوركورانه از نياكان و حفظ منافع مادى و كسب آزادى براى اشباع هوسهاى شيطانى بود. سپس با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: ((خداوند آنچه را آنها در درون دل پنهان مى دارند به خوبى مى داند)) (و الله اعلم بما يوعون ). خداوند از نيات و اهداف آنها، و انگيزه هايى كه سبب اين تكذيبهاى مستمر مى گردد، با خبر است هر قدر آنها بر آن پرده پوشى كنند و سرانجام كيفر همه آن را به آنها خواهد داد. ((يوعون )) از ماده ((وعاء)) به معنى ظرف است همانگونه كه در عبارت معروف نهج البلاغه از على (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها: اين دلها ظرفهائى است و بهترين آنها دلى است كه حفظ و نگهدارى و ظرفيتش بيشتر باشد! و در آيه بعد مى فرمايد: ((پس آنها را به عذاب دردناك بشارت ده )) (فبشرهم بعذاب اليم ). تعبير به ((بشارت )) كه معمولا در خبرهاى خوش به كار مى رود در اينجا نوعى طعن و سرزنش است ، اين در حالى است كه مؤ منان را حقيقتا بشارت به نعمتهاى گسترده بهشتى مى دهد، تا تكذيب كنندگان دوزخى در حسرت و اندوه فرو روند. در آخرين آيه اين سوره ، به صورت يك استثناء بار ديگر به سرنوشت مؤ منان صالح العمل اشاره كرده ، مى فرمايد: ((مگر كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند كه براى آنها پاداشى است ثابت و لا ينقطع و خالى از هرگونه نقصان و منت )) (الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون ) ((ممنون )) از ماده ((من )) هم به معنى ((قطع )) و ((نقصان )) آمده است ، و هم ((منت )) (واژه منون به معنى مرگ نيز از همين ماده است ) و ممكن است همه اين معانى در اينجا جمع باشد، زيرا نعمتهاى آخرت بر عكس نعمتهاى دنيا كه ناپايدار و هم نقصان پذير، و غالبا آميخته با عوارض نامطلوب ، و يا منت اين و آن است ، هيچگونه منت و نقصان و فناء و عوارض نامطلوب در آن راه ندارد جاودانى است . نقصان ناپذير است ، خالى از هرگونه ناملائمات و هرگونه منت است . آيا اين ((استثناء متصل )) است يا ((منقطع )) در ميان مفسران بحث است ، بعضى احتمال داده اند منقطع باشد، يعنى شرح حال كفار را كه در آيات قبل بود رها كرده و به سراغ پاداش جاويدان مؤ منان مى رود. ولى مناسبتر اين است كه استثناء متصل باشد، و هدف اين است كه راه بازگشت را به روى كفار بگشايد، و بفرمايد: اين عذاب اليم از كسانى كه توبه كنند و ايمان آورند و اعمال صالح انجام دهند قطعا برداشته مى شود، و پاداش دائم و نقصان ناپذير به آنها مى دهد. ﴿25