پیمایش
التکوير بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ ﴿1 وَإِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ ﴿2 وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ ﴿3 وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ ﴿4 وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ ﴿5 وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ ﴿6 وَإِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ ﴿7 وَإِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ ﴿8 بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ ﴿9 وَإِذَا الصُّحُفُ نُشِرَتْ ﴿10 وَإِذَا السَّمَاءُ كُشِطَتْ ﴿11 وَإِذَا الْجَحِيمُ سُعِّرَتْ ﴿12 وَإِذَا الْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ ﴿13 عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ ﴿14 فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ ﴿15 الْجَوَارِ الْكُنَّسِ ﴿16 وَاللَّيْلِ إِذَا عَسْعَسَ ﴿17 وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ ﴿18 إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ﴿19 ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ ﴿20 مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ ﴿21 وَمَا صَاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ ﴿22 وَلَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ ﴿23 وَمَا هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ ﴿24 وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَيْطَانٍ رَجِيمٍ ﴿25 فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ ﴿26 إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ ﴿27 لِمَنْ شَاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقِيمَ ﴿28 وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ ﴿29

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

هنگامی که خورشید را به هم درپیچند ﴿1 و هنگامی که ستارگان تیره و بی نور شوند ﴿2 و هنگامی که کوه ها را به حرکت آرند و از جا برکنند ﴿3 و هنگامی که اموال نفیس و با ارزش رها و بی صاحب شود ﴿4 و هنگامی که همه حیوانات وحشی محشور شوند ﴿5 و هنگامی که دریاها مشتعل و برافروخته گردند ﴿6 و هنگامی که هرکس [با همسان خود] قرین و جفت شوند [خوبان با خوبان و بدان با بدان] ﴿7 و هنگامی که از [دختر] زنده به گور بپرسند ﴿8 به کدام گناه کشته شده؟ ﴿9 و هنگامی که نامه های اعمال را بگشایند…. ﴿10 و هنگامی که آسمان را به شدت برکنند و برچینند ﴿11 و هنگامی که دوزخ افروخته شود…. ﴿12 و هنگامی که بهشت را نزدیک آرند ﴿13 [در چنین موقعیت و زمانی است که] هر کس هر عملی را [از خیر و شر] حاضر کرده است، بداند. ﴿14 پس سوگند به ستارگانی که باز می گردند، ﴿15 ستارگانی که به سرعت می روند و پنهان می شوند ﴿16 و سوگند به شب هنگامی که [روی می آورد، و زمانی که] می رود ﴿17 و سوگند به صبح هنگامی که می دمد [و با گستردن نورش تاریکی را می زداید] ﴿18 که قرآن کلام فرستاده ای ارجمند و بزرگوار است. ﴿19 نیرومندی که نزد صاحب عرش دارای مقام و منزلت است؛ …. ﴿20 آنجا مورد اطاعت [فرشتگان] و امین است…. ﴿21 و رفیق و یار شما دیوانه نیست. ﴿22 بی تردید امین وحی را در افق روشن دیده است، ﴿23 و او نسبت به [ابلاغ و تعلیم] آنچه به او وحی می شود، بخیل نیست ﴿24 و قرآن، کلام شیطان رانده شده نیست؛ ﴿25 پس [با انکار قرآن و روی گرداندن از آن] کجا می روید؟ ﴿26 قرآن فقط وسیله یادآوری و پند برای جهانیان است؛ ﴿27 برای هرکس از شما که بخواهد [در همه شؤون زندگی مادی و معنوی] راه مستقیم بپیماید ﴿28 و شما [طیِ راهِ مستقیم را] نخواهید خواست مگر آنکه خدا پروردگار جهانیان بخواهد. ﴿29

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره تكوير مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 29 آيه است محتواى سوره ((تكوير)) اين سوره از سوره هاى مكى است ، و قرائن مختلفى گواهى بر اين معنى مى دهد، از جمله اينكه حاكى از اين است كه دشمنان لجوج به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت جنون مى دادند، و اين معنى معمولا در مكه ، و بيشتر در آغاز دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه دشمنان سعى داشتند سخنانش را جدى نگيرند و با بى اعتنايى از آن بگذرند. به هر حال اين سوره عمدة بر دو محور دور مى زند: ((محور اول )) آيات آغاز اين سوره است كه بيانگر نشانه هايى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم در پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است . در ((محور دوم )) سخن از عظمت قرآن و آورنده آن و تاءثيرش در نفوس انسانى مى گويد، و اين قسمت با سوگندهاى بيدار كننده و پرمحتوايى همراه است . فضيلت تلاوت اين سوره احاديث متعددى در اهميت اين سوره و تلاوت آن نقل شده است : از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة اذا الشمس كورت اعاذه الله تعالى ان يفضحه حين تنشر صحيفته : كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوايى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود حفظ مى كند. <1> در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه فرمود: ((من احب ان ينظر الى يوم القيامة فليقراء اذا الشمس كورت )): كسى كه دوست دارد روز قيامت به من نظر كند سوره اذا الشمس كورت را بخواند. <2> اين حديث به شكل ديگرى نيز نقل شده : ((من سره ان ينظر الى يوم القيامة (كانه راى عين ) فليقرا اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت و اذا السماء انشقت )): ((كسى كه دوست دارد قيامت را بنگرد (گويى با چشم مى بيند!) سوره ((اذا الشمس كورت )) و سوره ((اذا السماء انفطرت )) و سوره ((اذا السماء انشقت )) را بخواند)) (زيرا در اين سورهها نشانه هاى قيامت آنچنان بيان شده كه تلاوت كننده را گويى در مقابل صحنه قيامت قرار مى دهد). <3> در حديث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند: چرا اينقدر زود آثار پيرى در شما نمايان گشته ؟ فرمود: شيبتنى هود و الواقعه و المرسلات و عم يتسائلون و اذا الشمس كورت : ((سوره هود، و واقعه ، و مرسلات ، و عم ، و اذا الشمس كورت ، مرا پير كرد (زيرا آنچنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زود رس مى كند))) <4> در حديثى نيز امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((هر كس سوره عبس و تولى و اذا الشمس كورت ، را بخواند، در زير بال و پر لطف پروردگار در جنت جاودان ، و در سايه لطف و كرامت الهى در باغهاى بهشت خواهد بود و اين براى خداوند چيز مهمى نيست اگر اراده كند. <5> تعبيراتى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سر چشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد. تفسير : آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود در آغاز اين سوره چنانكه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناك پايان اين جهان ، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند. نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذا الشمس كورت ). ((كورت )) از ماده ((تكوير)) در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (همچون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به ((افكندن )) يا ((تاريك شدن )) چيزى گفته شده ، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند. به هر حال منظور در اينجا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آنها است ! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود! ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى ((تكوير)) و لذا در لسان العرب آمده است ((كورت الشمس : جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة : معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همانگونه كه عمامه را مى پيچند)). اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ گشته و افول كنند)) (و اذا النجوم انكدرت ). ((انكدرت )) از ماده ((انكدار)) به معنى ((سقوط كردن و پراكنده شدن )) است ، و از ريشه ((كدورت )) به معنى ((تيرگى و تاريكى )) است ، و جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است ، چرا كه در آستانه قيامت ستارگان هم فروغ و روشنايى خود را از دست مى دهند و هم پراكنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ريزد، همانگونه كه در آيه 2 سوره انفطار آمده و اذا الكواكب انتثرت هنگامى كه ستارگان فرو ريزند و پراكنده شوند و همانگونه كه در آيه 8 سوره مرسلات آمده : و اذا النجوم طمست : ((و هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند)). در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت در آيند)) (و اذا الجبال سيرت ). همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرده ايم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند نخست به حركت در مى آيند، و در آخرين مرحله به غبار پراكنده اى تبديل مى شوند (شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20 سوره نبا مطالعه فرماييد). سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (و اذا العشار عطلت ) ((عشار)) جمع ((عشراء)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته ، و در آستانه آوردن بچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود، و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد. در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد. ((عطلت )) از ماده تعطيل به معنى رها كردن بدون سرپرست و چوپان است . منظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند. مرحوم ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) نقل مى كند كه بعضى ((عشار)) را به معنى ((ابرها)) گرفته اند، و ((عطلت )) به معنى تعطيل شدن باران آنها است ، يعنى در آن روز ابرها در آسمان ظاهر مى شود اما نمى بارد (ممكن است اين ابرها ناشى از گازهاى مختلف يا ابرهاى اتمى و يا توده هاى گرد و غبار حاصل از متلاشى شدن كوهها در آستانه قيامت باشد كه ابرهايى است بدون باران ). ولى ((طبرسى )) مى افزايد: ((بعضى گفته اند تفسير ((عشار)) به ((ابرها)) چيزى است كه در لغت عرب شناخته نشده )). اما با توجه به مطلبى كه ((طريحى )) در ((مجمع البحرين )) آورده كه ((عشار)) در اصل به معنى شتران باردار است ، و سپس به هر باردارى گفته شده ممكن است اطلاق آن بر ((ابرها)) نيز به خاطر آن باشد كه آنها نيز غالبا باردارند، هر چند ابرهايى كه در آستانه قيامت در صفحه آسمان ظاهر مى شود باردار نيست (دقت كنيد). بعضى نيز ((عشار)) را به معنى خانه ها يا زمينهاى زراعتى تفسير كرده اند كه در آستانه قيامت تعطيل مى گردد و از ساكنان و زراعت خالى مى شود. ولى تفسير اول از همه معروفتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه حيوانات وحشى جمع مى شوند)) (و اذا الوحوش حشرت ). همان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند، و از يكديگر مى ترسيدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قيامت آنچنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند، و همه چيز را فراموش ‍ مى كند، گويى مى خواهند با اين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند. و به تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند؟! ولى بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به ((حشر حيوانات وحشى )) در دادگاه قيامت است كه آنها نيز در عالم خود و در حدود آگاهى خويش مسؤ وليتهايى دارند، و اگر ظلم و ستمى به يكديگر كرده باشند در آنجا از آنها قصاص مى شود، و اين آيه را شبيه آيه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گويد: و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون : ((هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود ندارد مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند)). در زمينه حشر و حساب حيوانات بحث مشروحى در ذيل همان آيه در سوره انعام (جلد 5 صفحه 224 تا 227 داشتيم ) ولى آنچه در اينجا مى توان گفت اين است كه با توجه به اينكه آيات مورد بحث از نشانه هاى هولناك پايان دنيا و آغاز آخرت بحث مى كند تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها بر افروخته شود!)) (و اذا البحار سجرت ). ((سجرت )) از ماده ((تسجير)) در اصل به معنى بر افروختن و به هيجان آوردن آتش است . و اگر اين تعبير قرآن در گذشته براى مفسران عجيب بود امروز براى ما جاى تعجب نيست ، زيرا مى دانيم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشار قرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند. بعضى اين واژه را به معنى ((پر شدن )) تفسير كرده اند، همان گونه كه به تنور پر از آتش ((مسجر)) گفته مى شود، ممكن است زلزله هاى آستانه قيامت و متلاشى شدن كوهها سبب پر شدن درياها گردد، و يا سنگهاى آسمانى در آنها فرو ريزد و پر شود و آبهاى متلاطم آن بر صفحه خشكيها جارى گردد و همه چيز را غرق كند. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه هر كس با همسان خود قرين گردد)) (و اذا النفوس زوجت ). صالحان با صالحان ، و بدكاران با بدكاران ، اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ، و اصحاب الشمال با اصحاب الشمال ، بر خلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند، گاه همسايه مؤ من ، مشرك است ، و گاه همسر صالح ، ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روز جداييها است اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند. در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است از جمله اينكه : ارواح به بدنها بازمى گردند، يا نفوس بهشتى با حوريان تزويج و نفوس ‍ جهنمى با شياطين قرين مى شوند، يا اينكه هر انسانى با دوست و رفيقش قرين مى گردد، بعد از آنكه مرگ ميان آنها جدايى افكند، و يا هر انسانى با اعمالش قرين مى شود. ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و آيه 7 تا 11 سوره واقعه گواه آن است : و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنة ، ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون : ((در آن روز شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد: نخست اصحاب ميمنه هستند چه اصحاب ميمنه اى ؟ گروه ديگر اصحاب شمال و گروه شومند، و چه گروه شومى ؟ و سومين گروه پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند)). در حقيقت اين آيه بعد از ذكر شش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بزرگ يعنى روزى كه هر كس با قرين خود همراه مى گردد اشاره مى كند سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته مى افزايد: ((و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال مى شود)) (و اذا الموءودة سئلت ). ((به كدامين گناه كشته شدند؟!)) (باى ذنب قتلت ). ((موءودة )) از ماده ((واءد)) (بر وزن وعد) به معنى دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده ، بعضى گفته اند ريشه آن به معنى ثقل و سنگينى است ، و چون اين دختران را در گور دفن مى كنند و خاك به روى آنها مى ريزند، اين تعبير درباره آنها به كار رفته است . در بعضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده ، تا آنجا كه شامل هر گونه قطع رحم ، و يا قطع مودت اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال شد فرمود: من قتل فى مودتنا: ((منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ما كشته مى شوند)). <6> در حديث ديگرى آمده است كه شاهد اين سخن آيه قربى است قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى : ((بگو: من هيچ پاداشى در برابر دعوت نبوت از شما نمى طلبم جز محبت اهلبيتم )). <7> البته ظاهر آيه همان تفسير اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد. ﴿1 سوره تكوير مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 29 آيه است محتواى سوره ((تكوير)) اين سوره از سوره هاى مكى است ، و قرائن مختلفى گواهى بر اين معنى مى دهد، از جمله اينكه حاكى از اين است كه دشمنان لجوج به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت جنون مى دادند، و اين معنى معمولا در مكه ، و بيشتر در آغاز دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه دشمنان سعى داشتند سخنانش را جدى نگيرند و با بى اعتنايى از آن بگذرند. به هر حال اين سوره عمدة بر دو محور دور مى زند: ((محور اول )) آيات آغاز اين سوره است كه بيانگر نشانه هايى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم در پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است . در ((محور دوم )) سخن از عظمت قرآن و آورنده آن و تاءثيرش در نفوس انسانى مى گويد، و اين قسمت با سوگندهاى بيدار كننده و پرمحتوايى همراه است . فضيلت تلاوت اين سوره احاديث متعددى در اهميت اين سوره و تلاوت آن نقل شده است : از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة اذا الشمس كورت اعاذه الله تعالى ان يفضحه حين تنشر صحيفته : كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوايى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود حفظ مى كند. در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه فرمود: ((من احب ان ينظر الى يوم القيامة فليقراء اذا الشمس كورت )): كسى كه دوست دارد روز قيامت به من نظر كند سوره اذا الشمس كورت را بخواند. اين حديث به شكل ديگرى نيز نقل شده : ((من سره ان ينظر الى يوم القيامة (كانه راى عين ) فليقرا اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت و اذا السماء انشقت )): ((كسى كه دوست دارد قيامت را بنگرد (گويى با چشم مى بيند!) سوره ((اذا الشمس كورت )) و سوره ((اذا السماء انفطرت )) و سوره ((اذا السماء انشقت )) را بخواند)) (زيرا در اين سورهها نشانه هاى قيامت آنچنان بيان شده كه تلاوت كننده را گويى در مقابل صحنه قيامت قرار مى دهد). در حديث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند: چرا اينقدر زود آثار پيرى در شما نمايان گشته ؟ فرمود: شيبتنى هود و الواقعه و المرسلات و عم يتسائلون و اذا الشمس كورت : ((سوره هود، و واقعه ، و مرسلات ، و عم ، و اذا الشمس كورت ، مرا پير كرد (زيرا آنچنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زود رس مى كند))) در حديثى نيز امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((هر كس سوره عبس و تولى و اذا الشمس كورت ، را بخواند، در زير بال و پر لطف پروردگار در جنت جاودان ، و در سايه لطف و كرامت الهى در باغهاى بهشت خواهد بود و اين براى خداوند چيز مهمى نيست اگر اراده كند. تعبيراتى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سر چشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد. تفسير : آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود در آغاز اين سوره چنانكه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناك پايان اين جهان ، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند. نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذا الشمس كورت ). ((كورت )) از ماده ((تكوير)) در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (همچون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به ((افكندن )) يا ((تاريك شدن )) چيزى گفته شده ، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند. به هر حال منظور در اينجا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آنها است ! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود! ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى ((تكوير)) و لذا در لسان العرب آمده است ((كورت الشمس : جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة : معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همانگونه كه عمامه را مى پيچند)). اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ گشته و افول كنند)) (و اذا النجوم انكدرت ). ((انكدرت )) از ماده ((انكدار)) به معنى ((سقوط كردن و پراكنده شدن )) است ، و از ريشه ((كدورت )) به معنى ((تيرگى و تاريكى )) است ، و جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است ، چرا كه در آستانه قيامت ستارگان هم فروغ و روشنايى خود را از دست مى دهند و هم پراكنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ريزد، همانگونه كه در آيه 2 سوره انفطار آمده و اذا الكواكب انتثرت هنگامى كه ستارگان فرو ريزند و پراكنده شوند و همانگونه كه در آيه 8 سوره مرسلات آمده : و اذا النجوم طمست : ((و هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند)). در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت در آيند)) (و اذا الجبال سيرت ). همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرده ايم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند نخست به حركت در مى آيند، و در آخرين مرحله به غبار پراكنده اى تبديل مى شوند (شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20 سوره نبا مطالعه فرماييد). سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (و اذا العشار عطلت ) ((عشار)) جمع ((عشراء)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته ، و در آستانه آوردن بچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود، و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد. در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد. ((عطلت )) از ماده تعطيل به معنى رها كردن بدون سرپرست و چوپان است . منظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند. مرحوم ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) نقل مى كند كه بعضى ((عشار)) را به معنى ((ابرها)) گرفته اند، و ((عطلت )) به معنى تعطيل شدن باران آنها است ، يعنى در آن روز ابرها در آسمان ظاهر مى شود اما نمى بارد (ممكن است اين ابرها ناشى از گازهاى مختلف يا ابرهاى اتمى و يا توده هاى گرد و غبار حاصل از متلاشى شدن كوهها در آستانه قيامت باشد كه ابرهايى است بدون باران ). ولى ((طبرسى )) مى افزايد: ((بعضى گفته اند تفسير ((عشار)) به ((ابرها)) چيزى است كه در لغت عرب شناخته نشده )). اما با توجه به مطلبى كه ((طريحى )) در ((مجمع البحرين )) آورده كه ((عشار)) در اصل به معنى شتران باردار است ، و سپس به هر باردارى گفته شده ممكن است اطلاق آن بر ((ابرها)) نيز به خاطر آن باشد كه آنها نيز غالبا باردارند، هر چند ابرهايى كه در آستانه قيامت در صفحه آسمان ظاهر مى شود باردار نيست (دقت كنيد). بعضى نيز ((عشار)) را به معنى خانه ها يا زمينهاى زراعتى تفسير كرده اند كه در آستانه قيامت تعطيل مى گردد و از ساكنان و زراعت خالى مى شود. ولى تفسير اول از همه معروفتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه حيوانات وحشى جمع مى شوند)) (و اذا الوحوش حشرت ). همان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند، و از يكديگر مى ترسيدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قيامت آنچنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند، و همه چيز را فراموش ‍ مى كند، گويى مى خواهند با اين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند. و به تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند؟! ولى بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به ((حشر حيوانات وحشى )) در دادگاه قيامت است كه آنها نيز در عالم خود و در حدود آگاهى خويش مسؤ وليتهايى دارند، و اگر ظلم و ستمى به يكديگر كرده باشند در آنجا از آنها قصاص مى شود، و اين آيه را شبيه آيه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گويد: و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون : ((هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود ندارد مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند)). در زمينه حشر و حساب حيوانات بحث مشروحى در ذيل همان آيه در سوره انعام (جلد 5 صفحه 224 تا 227 داشتيم ) ولى آنچه در اينجا مى توان گفت اين است كه با توجه به اينكه آيات مورد بحث از نشانه هاى هولناك پايان دنيا و آغاز آخرت بحث مى كند تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها بر افروخته شود!)) (و اذا البحار سجرت ). ((سجرت )) از ماده ((تسجير)) در اصل به معنى بر افروختن و به هيجان آوردن آتش است . و اگر اين تعبير قرآن در گذشته براى مفسران عجيب بود امروز براى ما جاى تعجب نيست ، زيرا مى دانيم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشار قرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند. بعضى اين واژه را به معنى ((پر شدن )) تفسير كرده اند، همان گونه كه به تنور پر از آتش ((مسجر)) گفته مى شود، ممكن است زلزله هاى آستانه قيامت و متلاشى شدن كوهها سبب پر شدن درياها گردد، و يا سنگهاى آسمانى در آنها فرو ريزد و پر شود و آبهاى متلاطم آن بر صفحه خشكيها جارى گردد و همه چيز را غرق كند. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه هر كس با همسان خود قرين گردد)) (و اذا النفوس زوجت ). صالحان با صالحان ، و بدكاران با بدكاران ، اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ، و اصحاب الشمال با اصحاب الشمال ، بر خلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند، گاه همسايه مؤ من ، مشرك است ، و گاه همسر صالح ، ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روز جداييها است اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند. در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است از جمله اينكه : ارواح به بدنها بازمى گردند، يا نفوس بهشتى با حوريان تزويج و نفوس ‍ جهنمى با شياطين قرين مى شوند، يا اينكه هر انسانى با دوست و رفيقش قرين مى گردد، بعد از آنكه مرگ ميان آنها جدايى افكند، و يا هر انسانى با اعمالش قرين مى شود. ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و آيه 7 تا 11 سوره واقعه گواه آن است : و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنة ، ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون : ((در آن روز شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد: نخست اصحاب ميمنه هستند چه اصحاب ميمنه اى ؟ گروه ديگر اصحاب شمال و گروه شومند، و چه گروه شومى ؟ و سومين گروه پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند)). در حقيقت اين آيه بعد از ذكر شش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بزرگ يعنى روزى كه هر كس با قرين خود همراه مى گردد اشاره مى كند سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته مى افزايد: ((و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال مى شود)) (و اذا الموءودة سئلت ). ((به كدامين گناه كشته شدند؟!)) (باى ذنب قتلت ). ((موءودة )) از ماده ((واءد)) (بر وزن وعد) به معنى دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده ، بعضى گفته اند ريشه آن به معنى ثقل و سنگينى است ، و چون اين دختران را در گور دفن مى كنند و خاك به روى آنها مى ريزند، اين تعبير درباره آنها به كار رفته است . در بعضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده ، تا آنجا كه شامل هر گونه قطع رحم ، و يا قطع مودت اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال شد فرمود: من قتل فى مودتنا: ((منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ما كشته مى شوند)). در حديث ديگرى آمده است كه شاهد اين سخن آيه قربى است قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى : ((بگو: من هيچ پاداشى در برابر دعوت نبوت از شما نمى طلبم جز محبت اهلبيتم )). البته ظاهر آيه همان تفسير اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد. ﴿2 سوره تكوير مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 29 آيه است محتواى سوره ((تكوير)) اين سوره از سوره هاى مكى است ، و قرائن مختلفى گواهى بر اين معنى مى دهد، از جمله اينكه حاكى از اين است كه دشمنان لجوج به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت جنون مى دادند، و اين معنى معمولا در مكه ، و بيشتر در آغاز دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه دشمنان سعى داشتند سخنانش را جدى نگيرند و با بى اعتنايى از آن بگذرند. به هر حال اين سوره عمدة بر دو محور دور مى زند: ((محور اول )) آيات آغاز اين سوره است كه بيانگر نشانه هايى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم در پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است . در ((محور دوم )) سخن از عظمت قرآن و آورنده آن و تاءثيرش در نفوس انسانى مى گويد، و اين قسمت با سوگندهاى بيدار كننده و پرمحتوايى همراه است . فضيلت تلاوت اين سوره احاديث متعددى در اهميت اين سوره و تلاوت آن نقل شده است : از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة اذا الشمس كورت اعاذه الله تعالى ان يفضحه حين تنشر صحيفته : كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوايى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود حفظ مى كند. در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه فرمود: ((من احب ان ينظر الى يوم القيامة فليقراء اذا الشمس كورت )): كسى كه دوست دارد روز قيامت به من نظر كند سوره اذا الشمس كورت را بخواند. اين حديث به شكل ديگرى نيز نقل شده : ((من سره ان ينظر الى يوم القيامة (كانه راى عين ) فليقرا اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت و اذا السماء انشقت )): ((كسى كه دوست دارد قيامت را بنگرد (گويى با چشم مى بيند!) سوره ((اذا الشمس كورت )) و سوره ((اذا السماء انفطرت )) و سوره ((اذا السماء انشقت )) را بخواند)) (زيرا در اين سورهها نشانه هاى قيامت آنچنان بيان شده كه تلاوت كننده را گويى در مقابل صحنه قيامت قرار مى دهد). در حديث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند: چرا اينقدر زود آثار پيرى در شما نمايان گشته ؟ فرمود: شيبتنى هود و الواقعه و المرسلات و عم يتسائلون و اذا الشمس كورت : ((سوره هود، و واقعه ، و مرسلات ، و عم ، و اذا الشمس كورت ، مرا پير كرد (زيرا آنچنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زود رس مى كند))) در حديثى نيز امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((هر كس سوره عبس و تولى و اذا الشمس كورت ، را بخواند، در زير بال و پر لطف پروردگار در جنت جاودان ، و در سايه لطف و كرامت الهى در باغهاى بهشت خواهد بود و اين براى خداوند چيز مهمى نيست اگر اراده كند. تعبيراتى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سر چشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد. تفسير : آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود در آغاز اين سوره چنانكه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناك پايان اين جهان ، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند. نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذا الشمس كورت ). ((كورت )) از ماده ((تكوير)) در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (همچون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به ((افكندن )) يا ((تاريك شدن )) چيزى گفته شده ، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند. به هر حال منظور در اينجا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آنها است ! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود! ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى ((تكوير)) و لذا در لسان العرب آمده است ((كورت الشمس : جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة : معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همانگونه كه عمامه را مى پيچند)). اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ گشته و افول كنند)) (و اذا النجوم انكدرت ). ((انكدرت )) از ماده ((انكدار)) به معنى ((سقوط كردن و پراكنده شدن )) است ، و از ريشه ((كدورت )) به معنى ((تيرگى و تاريكى )) است ، و جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است ، چرا كه در آستانه قيامت ستارگان هم فروغ و روشنايى خود را از دست مى دهند و هم پراكنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ريزد، همانگونه كه در آيه 2 سوره انفطار آمده و اذا الكواكب انتثرت هنگامى كه ستارگان فرو ريزند و پراكنده شوند و همانگونه كه در آيه 8 سوره مرسلات آمده : و اذا النجوم طمست : ((و هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند)). در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت در آيند)) (و اذا الجبال سيرت ). همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرده ايم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند نخست به حركت در مى آيند، و در آخرين مرحله به غبار پراكنده اى تبديل مى شوند (شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20 سوره نبا مطالعه فرماييد). سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (و اذا العشار عطلت ) ((عشار)) جمع ((عشراء)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته ، و در آستانه آوردن بچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود، و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد. در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد. ((عطلت )) از ماده تعطيل به معنى رها كردن بدون سرپرست و چوپان است . منظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند. مرحوم ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) نقل مى كند كه بعضى ((عشار)) را به معنى ((ابرها)) گرفته اند، و ((عطلت )) به معنى تعطيل شدن باران آنها است ، يعنى در آن روز ابرها در آسمان ظاهر مى شود اما نمى بارد (ممكن است اين ابرها ناشى از گازهاى مختلف يا ابرهاى اتمى و يا توده هاى گرد و غبار حاصل از متلاشى شدن كوهها در آستانه قيامت باشد كه ابرهايى است بدون باران ). ولى ((طبرسى )) مى افزايد: ((بعضى گفته اند تفسير ((عشار)) به ((ابرها)) چيزى است كه در لغت عرب شناخته نشده )). اما با توجه به مطلبى كه ((طريحى )) در ((مجمع البحرين )) آورده كه ((عشار)) در اصل به معنى شتران باردار است ، و سپس به هر باردارى گفته شده ممكن است اطلاق آن بر ((ابرها)) نيز به خاطر آن باشد كه آنها نيز غالبا باردارند، هر چند ابرهايى كه در آستانه قيامت در صفحه آسمان ظاهر مى شود باردار نيست (دقت كنيد). بعضى نيز ((عشار)) را به معنى خانه ها يا زمينهاى زراعتى تفسير كرده اند كه در آستانه قيامت تعطيل مى گردد و از ساكنان و زراعت خالى مى شود. ولى تفسير اول از همه معروفتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه حيوانات وحشى جمع مى شوند)) (و اذا الوحوش حشرت ). همان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند، و از يكديگر مى ترسيدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قيامت آنچنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند، و همه چيز را فراموش ‍ مى كند، گويى مى خواهند با اين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند. و به تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند؟! ولى بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به ((حشر حيوانات وحشى )) در دادگاه قيامت است كه آنها نيز در عالم خود و در حدود آگاهى خويش مسؤ وليتهايى دارند، و اگر ظلم و ستمى به يكديگر كرده باشند در آنجا از آنها قصاص مى شود، و اين آيه را شبيه آيه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گويد: و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون : ((هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود ندارد مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند)). در زمينه حشر و حساب حيوانات بحث مشروحى در ذيل همان آيه در سوره انعام (جلد 5 صفحه 224 تا 227 داشتيم ) ولى آنچه در اينجا مى توان گفت اين است كه با توجه به اينكه آيات مورد بحث از نشانه هاى هولناك پايان دنيا و آغاز آخرت بحث مى كند تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها بر افروخته شود!)) (و اذا البحار سجرت ). ((سجرت )) از ماده ((تسجير)) در اصل به معنى بر افروختن و به هيجان آوردن آتش است . و اگر اين تعبير قرآن در گذشته براى مفسران عجيب بود امروز براى ما جاى تعجب نيست ، زيرا مى دانيم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشار قرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند. بعضى اين واژه را به معنى ((پر شدن )) تفسير كرده اند، همان گونه كه به تنور پر از آتش ((مسجر)) گفته مى شود، ممكن است زلزله هاى آستانه قيامت و متلاشى شدن كوهها سبب پر شدن درياها گردد، و يا سنگهاى آسمانى در آنها فرو ريزد و پر شود و آبهاى متلاطم آن بر صفحه خشكيها جارى گردد و همه چيز را غرق كند. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه هر كس با همسان خود قرين گردد)) (و اذا النفوس زوجت ). صالحان با صالحان ، و بدكاران با بدكاران ، اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ، و اصحاب الشمال با اصحاب الشمال ، بر خلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند، گاه همسايه مؤ من ، مشرك است ، و گاه همسر صالح ، ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روز جداييها است اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند. در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است از جمله اينكه : ارواح به بدنها بازمى گردند، يا نفوس بهشتى با حوريان تزويج و نفوس ‍ جهنمى با شياطين قرين مى شوند، يا اينكه هر انسانى با دوست و رفيقش قرين مى گردد، بعد از آنكه مرگ ميان آنها جدايى افكند، و يا هر انسانى با اعمالش قرين مى شود. ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و آيه 7 تا 11 سوره واقعه گواه آن است : و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنة ، ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون : ((در آن روز شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد: نخست اصحاب ميمنه هستند چه اصحاب ميمنه اى ؟ گروه ديگر اصحاب شمال و گروه شومند، و چه گروه شومى ؟ و سومين گروه پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند)). در حقيقت اين آيه بعد از ذكر شش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بزرگ يعنى روزى كه هر كس با قرين خود همراه مى گردد اشاره مى كند سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته مى افزايد: ((و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال مى شود)) (و اذا الموءودة سئلت ). ((به كدامين گناه كشته شدند؟!)) (باى ذنب قتلت ). ((موءودة )) از ماده ((واءد)) (بر وزن وعد) به معنى دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده ، بعضى گفته اند ريشه آن به معنى ثقل و سنگينى است ، و چون اين دختران را در گور دفن مى كنند و خاك به روى آنها مى ريزند، اين تعبير درباره آنها به كار رفته است . در بعضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده ، تا آنجا كه شامل هر گونه قطع رحم ، و يا قطع مودت اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال شد فرمود: من قتل فى مودتنا: ((منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ما كشته مى شوند)). در حديث ديگرى آمده است كه شاهد اين سخن آيه قربى است قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى : ((بگو: من هيچ پاداشى در برابر دعوت نبوت از شما نمى طلبم جز محبت اهلبيتم )). البته ظاهر آيه همان تفسير اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد. ﴿3 سوره تكوير مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 29 آيه است محتواى سوره ((تكوير)) اين سوره از سوره هاى مكى است ، و قرائن مختلفى گواهى بر اين معنى مى دهد، از جمله اينكه حاكى از اين است كه دشمنان لجوج به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت جنون مى دادند، و اين معنى معمولا در مكه ، و بيشتر در آغاز دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه دشمنان سعى داشتند سخنانش را جدى نگيرند و با بى اعتنايى از آن بگذرند. به هر حال اين سوره عمدة بر دو محور دور مى زند: ((محور اول )) آيات آغاز اين سوره است كه بيانگر نشانه هايى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم در پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است . در ((محور دوم )) سخن از عظمت قرآن و آورنده آن و تاءثيرش در نفوس انسانى مى گويد، و اين قسمت با سوگندهاى بيدار كننده و پرمحتوايى همراه است . فضيلت تلاوت اين سوره احاديث متعددى در اهميت اين سوره و تلاوت آن نقل شده است : از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة اذا الشمس كورت اعاذه الله تعالى ان يفضحه حين تنشر صحيفته : كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوايى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود حفظ مى كند. در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه فرمود: ((من احب ان ينظر الى يوم القيامة فليقراء اذا الشمس كورت )): كسى كه دوست دارد روز قيامت به من نظر كند سوره اذا الشمس كورت را بخواند. اين حديث به شكل ديگرى نيز نقل شده : ((من سره ان ينظر الى يوم القيامة (كانه راى عين ) فليقرا اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت و اذا السماء انشقت )): ((كسى كه دوست دارد قيامت را بنگرد (گويى با چشم مى بيند!) سوره ((اذا الشمس كورت )) و سوره ((اذا السماء انفطرت )) و سوره ((اذا السماء انشقت )) را بخواند)) (زيرا در اين سورهها نشانه هاى قيامت آنچنان بيان شده كه تلاوت كننده را گويى در مقابل صحنه قيامت قرار مى دهد). در حديث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند: چرا اينقدر زود آثار پيرى در شما نمايان گشته ؟ فرمود: شيبتنى هود و الواقعه و المرسلات و عم يتسائلون و اذا الشمس كورت : ((سوره هود، و واقعه ، و مرسلات ، و عم ، و اذا الشمس كورت ، مرا پير كرد (زيرا آنچنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زود رس مى كند))) در حديثى نيز امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((هر كس سوره عبس و تولى و اذا الشمس كورت ، را بخواند، در زير بال و پر لطف پروردگار در جنت جاودان ، و در سايه لطف و كرامت الهى در باغهاى بهشت خواهد بود و اين براى خداوند چيز مهمى نيست اگر اراده كند. تعبيراتى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سر چشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد. تفسير : آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود در آغاز اين سوره چنانكه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناك پايان اين جهان ، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند. نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذا الشمس كورت ). ((كورت )) از ماده ((تكوير)) در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (همچون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به ((افكندن )) يا ((تاريك شدن )) چيزى گفته شده ، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند. به هر حال منظور در اينجا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آنها است ! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود! ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى ((تكوير)) و لذا در لسان العرب آمده است ((كورت الشمس : جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة : معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همانگونه كه عمامه را مى پيچند)). اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ گشته و افول كنند)) (و اذا النجوم انكدرت ). ((انكدرت )) از ماده ((انكدار)) به معنى ((سقوط كردن و پراكنده شدن )) است ، و از ريشه ((كدورت )) به معنى ((تيرگى و تاريكى )) است ، و جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است ، چرا كه در آستانه قيامت ستارگان هم فروغ و روشنايى خود را از دست مى دهند و هم پراكنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ريزد، همانگونه كه در آيه 2 سوره انفطار آمده و اذا الكواكب انتثرت هنگامى كه ستارگان فرو ريزند و پراكنده شوند و همانگونه كه در آيه 8 سوره مرسلات آمده : و اذا النجوم طمست : ((و هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند)). در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت در آيند)) (و اذا الجبال سيرت ). همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرده ايم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند نخست به حركت در مى آيند، و در آخرين مرحله به غبار پراكنده اى تبديل مى شوند (شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20 سوره نبا مطالعه فرماييد). سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (و اذا العشار عطلت ) ((عشار)) جمع ((عشراء)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته ، و در آستانه آوردن بچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود، و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد. در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد. ((عطلت )) از ماده تعطيل به معنى رها كردن بدون سرپرست و چوپان است . منظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند. مرحوم ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) نقل مى كند كه بعضى ((عشار)) را به معنى ((ابرها)) گرفته اند، و ((عطلت )) به معنى تعطيل شدن باران آنها است ، يعنى در آن روز ابرها در آسمان ظاهر مى شود اما نمى بارد (ممكن است اين ابرها ناشى از گازهاى مختلف يا ابرهاى اتمى و يا توده هاى گرد و غبار حاصل از متلاشى شدن كوهها در آستانه قيامت باشد كه ابرهايى است بدون باران ). ولى ((طبرسى )) مى افزايد: ((بعضى گفته اند تفسير ((عشار)) به ((ابرها)) چيزى است كه در لغت عرب شناخته نشده )). اما با توجه به مطلبى كه ((طريحى )) در ((مجمع البحرين )) آورده كه ((عشار)) در اصل به معنى شتران باردار است ، و سپس به هر باردارى گفته شده ممكن است اطلاق آن بر ((ابرها)) نيز به خاطر آن باشد كه آنها نيز غالبا باردارند، هر چند ابرهايى كه در آستانه قيامت در صفحه آسمان ظاهر مى شود باردار نيست (دقت كنيد). بعضى نيز ((عشار)) را به معنى خانه ها يا زمينهاى زراعتى تفسير كرده اند كه در آستانه قيامت تعطيل مى گردد و از ساكنان و زراعت خالى مى شود. ولى تفسير اول از همه معروفتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه حيوانات وحشى جمع مى شوند)) (و اذا الوحوش حشرت ). همان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند، و از يكديگر مى ترسيدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قيامت آنچنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند، و همه چيز را فراموش ‍ مى كند، گويى مى خواهند با اين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند. و به تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند؟! ولى بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به ((حشر حيوانات وحشى )) در دادگاه قيامت است كه آنها نيز در عالم خود و در حدود آگاهى خويش مسؤ وليتهايى دارند، و اگر ظلم و ستمى به يكديگر كرده باشند در آنجا از آنها قصاص مى شود، و اين آيه را شبيه آيه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گويد: و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون : ((هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود ندارد مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند)). در زمينه حشر و حساب حيوانات بحث مشروحى در ذيل همان آيه در سوره انعام (جلد 5 صفحه 224 تا 227 داشتيم ) ولى آنچه در اينجا مى توان گفت اين است كه با توجه به اينكه آيات مورد بحث از نشانه هاى هولناك پايان دنيا و آغاز آخرت بحث مى كند تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها بر افروخته شود!)) (و اذا البحار سجرت ). ((سجرت )) از ماده ((تسجير)) در اصل به معنى بر افروختن و به هيجان آوردن آتش است . و اگر اين تعبير قرآن در گذشته براى مفسران عجيب بود امروز براى ما جاى تعجب نيست ، زيرا مى دانيم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشار قرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند. بعضى اين واژه را به معنى ((پر شدن )) تفسير كرده اند، همان گونه كه به تنور پر از آتش ((مسجر)) گفته مى شود، ممكن است زلزله هاى آستانه قيامت و متلاشى شدن كوهها سبب پر شدن درياها گردد، و يا سنگهاى آسمانى در آنها فرو ريزد و پر شود و آبهاى متلاطم آن بر صفحه خشكيها جارى گردد و همه چيز را غرق كند. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه هر كس با همسان خود قرين گردد)) (و اذا النفوس زوجت ). صالحان با صالحان ، و بدكاران با بدكاران ، اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ، و اصحاب الشمال با اصحاب الشمال ، بر خلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند، گاه همسايه مؤ من ، مشرك است ، و گاه همسر صالح ، ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روز جداييها است اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند. در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است از جمله اينكه : ارواح به بدنها بازمى گردند، يا نفوس بهشتى با حوريان تزويج و نفوس ‍ جهنمى با شياطين قرين مى شوند، يا اينكه هر انسانى با دوست و رفيقش قرين مى گردد، بعد از آنكه مرگ ميان آنها جدايى افكند، و يا هر انسانى با اعمالش قرين مى شود. ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و آيه 7 تا 11 سوره واقعه گواه آن است : و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنة ، ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون : ((در آن روز شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد: نخست اصحاب ميمنه هستند چه اصحاب ميمنه اى ؟ گروه ديگر اصحاب شمال و گروه شومند، و چه گروه شومى ؟ و سومين گروه پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند)). در حقيقت اين آيه بعد از ذكر شش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بزرگ يعنى روزى كه هر كس با قرين خود همراه مى گردد اشاره مى كند سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته مى افزايد: ((و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال مى شود)) (و اذا الموءودة سئلت ). ((به كدامين گناه كشته شدند؟!)) (باى ذنب قتلت ). ((موءودة )) از ماده ((واءد)) (بر وزن وعد) به معنى دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده ، بعضى گفته اند ريشه آن به معنى ثقل و سنگينى است ، و چون اين دختران را در گور دفن مى كنند و خاك به روى آنها مى ريزند، اين تعبير درباره آنها به كار رفته است . در بعضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده ، تا آنجا كه شامل هر گونه قطع رحم ، و يا قطع مودت اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال شد فرمود: من قتل فى مودتنا: ((منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ما كشته مى شوند)). در حديث ديگرى آمده است كه شاهد اين سخن آيه قربى است قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى : ((بگو: من هيچ پاداشى در برابر دعوت نبوت از شما نمى طلبم جز محبت اهلبيتم )). البته ظاهر آيه همان تفسير اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد. ﴿4 سوره تكوير مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 29 آيه است محتواى سوره ((تكوير)) اين سوره از سوره هاى مكى است ، و قرائن مختلفى گواهى بر اين معنى مى دهد، از جمله اينكه حاكى از اين است كه دشمنان لجوج به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت جنون مى دادند، و اين معنى معمولا در مكه ، و بيشتر در آغاز دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه دشمنان سعى داشتند سخنانش را جدى نگيرند و با بى اعتنايى از آن بگذرند. به هر حال اين سوره عمدة بر دو محور دور مى زند: ((محور اول )) آيات آغاز اين سوره است كه بيانگر نشانه هايى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم در پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است . در ((محور دوم )) سخن از عظمت قرآن و آورنده آن و تاءثيرش در نفوس انسانى مى گويد، و اين قسمت با سوگندهاى بيدار كننده و پرمحتوايى همراه است . فضيلت تلاوت اين سوره احاديث متعددى در اهميت اين سوره و تلاوت آن نقل شده است : از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة اذا الشمس كورت اعاذه الله تعالى ان يفضحه حين تنشر صحيفته : كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوايى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود حفظ مى كند. در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه فرمود: ((من احب ان ينظر الى يوم القيامة فليقراء اذا الشمس كورت )): كسى كه دوست دارد روز قيامت به من نظر كند سوره اذا الشمس كورت را بخواند. اين حديث به شكل ديگرى نيز نقل شده : ((من سره ان ينظر الى يوم القيامة (كانه راى عين ) فليقرا اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت و اذا السماء انشقت )): ((كسى كه دوست دارد قيامت را بنگرد (گويى با چشم مى بيند!) سوره ((اذا الشمس كورت )) و سوره ((اذا السماء انفطرت )) و سوره ((اذا السماء انشقت )) را بخواند)) (زيرا در اين سورهها نشانه هاى قيامت آنچنان بيان شده كه تلاوت كننده را گويى در مقابل صحنه قيامت قرار مى دهد). در حديث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند: چرا اينقدر زود آثار پيرى در شما نمايان گشته ؟ فرمود: شيبتنى هود و الواقعه و المرسلات و عم يتسائلون و اذا الشمس كورت : ((سوره هود، و واقعه ، و مرسلات ، و عم ، و اذا الشمس كورت ، مرا پير كرد (زيرا آنچنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زود رس مى كند))) در حديثى نيز امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((هر كس سوره عبس و تولى و اذا الشمس كورت ، را بخواند، در زير بال و پر لطف پروردگار در جنت جاودان ، و در سايه لطف و كرامت الهى در باغهاى بهشت خواهد بود و اين براى خداوند چيز مهمى نيست اگر اراده كند. تعبيراتى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سر چشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد. تفسير : آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود در آغاز اين سوره چنانكه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناك پايان اين جهان ، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند. نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذا الشمس كورت ). ((كورت )) از ماده ((تكوير)) در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (همچون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به ((افكندن )) يا ((تاريك شدن )) چيزى گفته شده ، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند. به هر حال منظور در اينجا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آنها است ! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود! ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى ((تكوير)) و لذا در لسان العرب آمده است ((كورت الشمس : جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة : معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همانگونه كه عمامه را مى پيچند)). اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ گشته و افول كنند)) (و اذا النجوم انكدرت ). ((انكدرت )) از ماده ((انكدار)) به معنى ((سقوط كردن و پراكنده شدن )) است ، و از ريشه ((كدورت )) به معنى ((تيرگى و تاريكى )) است ، و جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است ، چرا كه در آستانه قيامت ستارگان هم فروغ و روشنايى خود را از دست مى دهند و هم پراكنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ريزد، همانگونه كه در آيه 2 سوره انفطار آمده و اذا الكواكب انتثرت هنگامى كه ستارگان فرو ريزند و پراكنده شوند و همانگونه كه در آيه 8 سوره مرسلات آمده : و اذا النجوم طمست : ((و هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند)). در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت در آيند)) (و اذا الجبال سيرت ). همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرده ايم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند نخست به حركت در مى آيند، و در آخرين مرحله به غبار پراكنده اى تبديل مى شوند (شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20 سوره نبا مطالعه فرماييد). سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (و اذا العشار عطلت ) ((عشار)) جمع ((عشراء)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته ، و در آستانه آوردن بچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود، و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد. در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد. ((عطلت )) از ماده تعطيل به معنى رها كردن بدون سرپرست و چوپان است . منظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند. مرحوم ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) نقل مى كند كه بعضى ((عشار)) را به معنى ((ابرها)) گرفته اند، و ((عطلت )) به معنى تعطيل شدن باران آنها است ، يعنى در آن روز ابرها در آسمان ظاهر مى شود اما نمى بارد (ممكن است اين ابرها ناشى از گازهاى مختلف يا ابرهاى اتمى و يا توده هاى گرد و غبار حاصل از متلاشى شدن كوهها در آستانه قيامت باشد كه ابرهايى است بدون باران ). ولى ((طبرسى )) مى افزايد: ((بعضى گفته اند تفسير ((عشار)) به ((ابرها)) چيزى است كه در لغت عرب شناخته نشده )). اما با توجه به مطلبى كه ((طريحى )) در ((مجمع البحرين )) آورده كه ((عشار)) در اصل به معنى شتران باردار است ، و سپس به هر باردارى گفته شده ممكن است اطلاق آن بر ((ابرها)) نيز به خاطر آن باشد كه آنها نيز غالبا باردارند، هر چند ابرهايى كه در آستانه قيامت در صفحه آسمان ظاهر مى شود باردار نيست (دقت كنيد). بعضى نيز ((عشار)) را به معنى خانه ها يا زمينهاى زراعتى تفسير كرده اند كه در آستانه قيامت تعطيل مى گردد و از ساكنان و زراعت خالى مى شود. ولى تفسير اول از همه معروفتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه حيوانات وحشى جمع مى شوند)) (و اذا الوحوش حشرت ). همان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند، و از يكديگر مى ترسيدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قيامت آنچنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند، و همه چيز را فراموش ‍ مى كند، گويى مى خواهند با اين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند. و به تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند؟! ولى بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به ((حشر حيوانات وحشى )) در دادگاه قيامت است كه آنها نيز در عالم خود و در حدود آگاهى خويش مسؤ وليتهايى دارند، و اگر ظلم و ستمى به يكديگر كرده باشند در آنجا از آنها قصاص مى شود، و اين آيه را شبيه آيه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گويد: و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون : ((هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود ندارد مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند)). در زمينه حشر و حساب حيوانات بحث مشروحى در ذيل همان آيه در سوره انعام (جلد 5 صفحه 224 تا 227 داشتيم ) ولى آنچه در اينجا مى توان گفت اين است كه با توجه به اينكه آيات مورد بحث از نشانه هاى هولناك پايان دنيا و آغاز آخرت بحث مى كند تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها بر افروخته شود!)) (و اذا البحار سجرت ). ((سجرت )) از ماده ((تسجير)) در اصل به معنى بر افروختن و به هيجان آوردن آتش است . و اگر اين تعبير قرآن در گذشته براى مفسران عجيب بود امروز براى ما جاى تعجب نيست ، زيرا مى دانيم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشار قرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند. بعضى اين واژه را به معنى ((پر شدن )) تفسير كرده اند، همان گونه كه به تنور پر از آتش ((مسجر)) گفته مى شود، ممكن است زلزله هاى آستانه قيامت و متلاشى شدن كوهها سبب پر شدن درياها گردد، و يا سنگهاى آسمانى در آنها فرو ريزد و پر شود و آبهاى متلاطم آن بر صفحه خشكيها جارى گردد و همه چيز را غرق كند. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه هر كس با همسان خود قرين گردد)) (و اذا النفوس زوجت ). صالحان با صالحان ، و بدكاران با بدكاران ، اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ، و اصحاب الشمال با اصحاب الشمال ، بر خلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند، گاه همسايه مؤ من ، مشرك است ، و گاه همسر صالح ، ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روز جداييها است اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند. در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است از جمله اينكه : ارواح به بدنها بازمى گردند، يا نفوس بهشتى با حوريان تزويج و نفوس ‍ جهنمى با شياطين قرين مى شوند، يا اينكه هر انسانى با دوست و رفيقش قرين مى گردد، بعد از آنكه مرگ ميان آنها جدايى افكند، و يا هر انسانى با اعمالش قرين مى شود. ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و آيه 7 تا 11 سوره واقعه گواه آن است : و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنة ، ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون : ((در آن روز شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد: نخست اصحاب ميمنه هستند چه اصحاب ميمنه اى ؟ گروه ديگر اصحاب شمال و گروه شومند، و چه گروه شومى ؟ و سومين گروه پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند)). در حقيقت اين آيه بعد از ذكر شش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بزرگ يعنى روزى كه هر كس با قرين خود همراه مى گردد اشاره مى كند سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته مى افزايد: ((و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال مى شود)) (و اذا الموءودة سئلت ). ((به كدامين گناه كشته شدند؟!)) (باى ذنب قتلت ). ((موءودة )) از ماده ((واءد)) (بر وزن وعد) به معنى دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده ، بعضى گفته اند ريشه آن به معنى ثقل و سنگينى است ، و چون اين دختران را در گور دفن مى كنند و خاك به روى آنها مى ريزند، اين تعبير درباره آنها به كار رفته است . در بعضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده ، تا آنجا كه شامل هر گونه قطع رحم ، و يا قطع مودت اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال شد فرمود: من قتل فى مودتنا: ((منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ما كشته مى شوند)). در حديث ديگرى آمده است كه شاهد اين سخن آيه قربى است قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى : ((بگو: من هيچ پاداشى در برابر دعوت نبوت از شما نمى طلبم جز محبت اهلبيتم )). البته ظاهر آيه همان تفسير اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد. ﴿5 سوره تكوير مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 29 آيه است محتواى سوره ((تكوير)) اين سوره از سوره هاى مكى است ، و قرائن مختلفى گواهى بر اين معنى مى دهد، از جمله اينكه حاكى از اين است كه دشمنان لجوج به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت جنون مى دادند، و اين معنى معمولا در مكه ، و بيشتر در آغاز دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه دشمنان سعى داشتند سخنانش را جدى نگيرند و با بى اعتنايى از آن بگذرند. به هر حال اين سوره عمدة بر دو محور دور مى زند: ((محور اول )) آيات آغاز اين سوره است كه بيانگر نشانه هايى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم در پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است . در ((محور دوم )) سخن از عظمت قرآن و آورنده آن و تاءثيرش در نفوس انسانى مى گويد، و اين قسمت با سوگندهاى بيدار كننده و پرمحتوايى همراه است . فضيلت تلاوت اين سوره احاديث متعددى در اهميت اين سوره و تلاوت آن نقل شده است : از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة اذا الشمس كورت اعاذه الله تعالى ان يفضحه حين تنشر صحيفته : كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوايى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود حفظ مى كند. در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه فرمود: ((من احب ان ينظر الى يوم القيامة فليقراء اذا الشمس كورت )): كسى كه دوست دارد روز قيامت به من نظر كند سوره اذا الشمس كورت را بخواند. اين حديث به شكل ديگرى نيز نقل شده : ((من سره ان ينظر الى يوم القيامة (كانه راى عين ) فليقرا اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت و اذا السماء انشقت )): ((كسى كه دوست دارد قيامت را بنگرد (گويى با چشم مى بيند!) سوره ((اذا الشمس كورت )) و سوره ((اذا السماء انفطرت )) و سوره ((اذا السماء انشقت )) را بخواند)) (زيرا در اين سورهها نشانه هاى قيامت آنچنان بيان شده كه تلاوت كننده را گويى در مقابل صحنه قيامت قرار مى دهد). در حديث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند: چرا اينقدر زود آثار پيرى در شما نمايان گشته ؟ فرمود: شيبتنى هود و الواقعه و المرسلات و عم يتسائلون و اذا الشمس كورت : ((سوره هود، و واقعه ، و مرسلات ، و عم ، و اذا الشمس كورت ، مرا پير كرد (زيرا آنچنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زود رس مى كند))) در حديثى نيز امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((هر كس سوره عبس و تولى و اذا الشمس كورت ، را بخواند، در زير بال و پر لطف پروردگار در جنت جاودان ، و در سايه لطف و كرامت الهى در باغهاى بهشت خواهد بود و اين براى خداوند چيز مهمى نيست اگر اراده كند. تعبيراتى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سر چشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد. تفسير : آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود در آغاز اين سوره چنانكه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناك پايان اين جهان ، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند. نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذا الشمس كورت ). ((كورت )) از ماده ((تكوير)) در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (همچون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به ((افكندن )) يا ((تاريك شدن )) چيزى گفته شده ، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند. به هر حال منظور در اينجا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آنها است ! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود! ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى ((تكوير)) و لذا در لسان العرب آمده است ((كورت الشمس : جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة : معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همانگونه كه عمامه را مى پيچند)). اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ گشته و افول كنند)) (و اذا النجوم انكدرت ). ((انكدرت )) از ماده ((انكدار)) به معنى ((سقوط كردن و پراكنده شدن )) است ، و از ريشه ((كدورت )) به معنى ((تيرگى و تاريكى )) است ، و جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است ، چرا كه در آستانه قيامت ستارگان هم فروغ و روشنايى خود را از دست مى دهند و هم پراكنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ريزد، همانگونه كه در آيه 2 سوره انفطار آمده و اذا الكواكب انتثرت هنگامى كه ستارگان فرو ريزند و پراكنده شوند و همانگونه كه در آيه 8 سوره مرسلات آمده : و اذا النجوم طمست : ((و هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند)). در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت در آيند)) (و اذا الجبال سيرت ). همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرده ايم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند نخست به حركت در مى آيند، و در آخرين مرحله به غبار پراكنده اى تبديل مى شوند (شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20 سوره نبا مطالعه فرماييد). سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (و اذا العشار عطلت ) ((عشار)) جمع ((عشراء)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته ، و در آستانه آوردن بچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود، و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد. در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد. ((عطلت )) از ماده تعطيل به معنى رها كردن بدون سرپرست و چوپان است . منظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند. مرحوم ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) نقل مى كند كه بعضى ((عشار)) را به معنى ((ابرها)) گرفته اند، و ((عطلت )) به معنى تعطيل شدن باران آنها است ، يعنى در آن روز ابرها در آسمان ظاهر مى شود اما نمى بارد (ممكن است اين ابرها ناشى از گازهاى مختلف يا ابرهاى اتمى و يا توده هاى گرد و غبار حاصل از متلاشى شدن كوهها در آستانه قيامت باشد كه ابرهايى است بدون باران ). ولى ((طبرسى )) مى افزايد: ((بعضى گفته اند تفسير ((عشار)) به ((ابرها)) چيزى است كه در لغت عرب شناخته نشده )). اما با توجه به مطلبى كه ((طريحى )) در ((مجمع البحرين )) آورده كه ((عشار)) در اصل به معنى شتران باردار است ، و سپس به هر باردارى گفته شده ممكن است اطلاق آن بر ((ابرها)) نيز به خاطر آن باشد كه آنها نيز غالبا باردارند، هر چند ابرهايى كه در آستانه قيامت در صفحه آسمان ظاهر مى شود باردار نيست (دقت كنيد). بعضى نيز ((عشار)) را به معنى خانه ها يا زمينهاى زراعتى تفسير كرده اند كه در آستانه قيامت تعطيل مى گردد و از ساكنان و زراعت خالى مى شود. ولى تفسير اول از همه معروفتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه حيوانات وحشى جمع مى شوند)) (و اذا الوحوش حشرت ). همان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند، و از يكديگر مى ترسيدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قيامت آنچنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند، و همه چيز را فراموش ‍ مى كند، گويى مى خواهند با اين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند. و به تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند؟! ولى بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به ((حشر حيوانات وحشى )) در دادگاه قيامت است كه آنها نيز در عالم خود و در حدود آگاهى خويش مسؤ وليتهايى دارند، و اگر ظلم و ستمى به يكديگر كرده باشند در آنجا از آنها قصاص مى شود، و اين آيه را شبيه آيه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گويد: و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون : ((هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود ندارد مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند)). در زمينه حشر و حساب حيوانات بحث مشروحى در ذيل همان آيه در سوره انعام (جلد 5 صفحه 224 تا 227 داشتيم ) ولى آنچه در اينجا مى توان گفت اين است كه با توجه به اينكه آيات مورد بحث از نشانه هاى هولناك پايان دنيا و آغاز آخرت بحث مى كند تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها بر افروخته شود!)) (و اذا البحار سجرت ). ((سجرت )) از ماده ((تسجير)) در اصل به معنى بر افروختن و به هيجان آوردن آتش است . و اگر اين تعبير قرآن در گذشته براى مفسران عجيب بود امروز براى ما جاى تعجب نيست ، زيرا مى دانيم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشار قرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند. بعضى اين واژه را به معنى ((پر شدن )) تفسير كرده اند، همان گونه كه به تنور پر از آتش ((مسجر)) گفته مى شود، ممكن است زلزله هاى آستانه قيامت و متلاشى شدن كوهها سبب پر شدن درياها گردد، و يا سنگهاى آسمانى در آنها فرو ريزد و پر شود و آبهاى متلاطم آن بر صفحه خشكيها جارى گردد و همه چيز را غرق كند. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه هر كس با همسان خود قرين گردد)) (و اذا النفوس زوجت ). صالحان با صالحان ، و بدكاران با بدكاران ، اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ، و اصحاب الشمال با اصحاب الشمال ، بر خلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند، گاه همسايه مؤ من ، مشرك است ، و گاه همسر صالح ، ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روز جداييها است اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند. در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است از جمله اينكه : ارواح به بدنها بازمى گردند، يا نفوس بهشتى با حوريان تزويج و نفوس ‍ جهنمى با شياطين قرين مى شوند، يا اينكه هر انسانى با دوست و رفيقش قرين مى گردد، بعد از آنكه مرگ ميان آنها جدايى افكند، و يا هر انسانى با اعمالش قرين مى شود. ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و آيه 7 تا 11 سوره واقعه گواه آن است : و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنة ، ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون : ((در آن روز شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد: نخست اصحاب ميمنه هستند چه اصحاب ميمنه اى ؟ گروه ديگر اصحاب شمال و گروه شومند، و چه گروه شومى ؟ و سومين گروه پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند)). در حقيقت اين آيه بعد از ذكر شش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بزرگ يعنى روزى كه هر كس با قرين خود همراه مى گردد اشاره مى كند سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته مى افزايد: ((و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال مى شود)) (و اذا الموءودة سئلت ). ((به كدامين گناه كشته شدند؟!)) (باى ذنب قتلت ). ((موءودة )) از ماده ((واءد)) (بر وزن وعد) به معنى دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده ، بعضى گفته اند ريشه آن به معنى ثقل و سنگينى است ، و چون اين دختران را در گور دفن مى كنند و خاك به روى آنها مى ريزند، اين تعبير درباره آنها به كار رفته است . در بعضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده ، تا آنجا كه شامل هر گونه قطع رحم ، و يا قطع مودت اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال شد فرمود: من قتل فى مودتنا: ((منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ما كشته مى شوند)). در حديث ديگرى آمده است كه شاهد اين سخن آيه قربى است قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى : ((بگو: من هيچ پاداشى در برابر دعوت نبوت از شما نمى طلبم جز محبت اهلبيتم )). البته ظاهر آيه همان تفسير اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد. ﴿6 سوره تكوير مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 29 آيه است محتواى سوره ((تكوير)) اين سوره از سوره هاى مكى است ، و قرائن مختلفى گواهى بر اين معنى مى دهد، از جمله اينكه حاكى از اين است كه دشمنان لجوج به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت جنون مى دادند، و اين معنى معمولا در مكه ، و بيشتر در آغاز دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه دشمنان سعى داشتند سخنانش را جدى نگيرند و با بى اعتنايى از آن بگذرند. به هر حال اين سوره عمدة بر دو محور دور مى زند: ((محور اول )) آيات آغاز اين سوره است كه بيانگر نشانه هايى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم در پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است . در ((محور دوم )) سخن از عظمت قرآن و آورنده آن و تاءثيرش در نفوس انسانى مى گويد، و اين قسمت با سوگندهاى بيدار كننده و پرمحتوايى همراه است . فضيلت تلاوت اين سوره احاديث متعددى در اهميت اين سوره و تلاوت آن نقل شده است : از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة اذا الشمس كورت اعاذه الله تعالى ان يفضحه حين تنشر صحيفته : كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوايى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود حفظ مى كند. در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه فرمود: ((من احب ان ينظر الى يوم القيامة فليقراء اذا الشمس كورت )): كسى كه دوست دارد روز قيامت به من نظر كند سوره اذا الشمس كورت را بخواند. اين حديث به شكل ديگرى نيز نقل شده : ((من سره ان ينظر الى يوم القيامة (كانه راى عين ) فليقرا اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت و اذا السماء انشقت )): ((كسى كه دوست دارد قيامت را بنگرد (گويى با چشم مى بيند!) سوره ((اذا الشمس كورت )) و سوره ((اذا السماء انفطرت )) و سوره ((اذا السماء انشقت )) را بخواند)) (زيرا در اين سورهها نشانه هاى قيامت آنچنان بيان شده كه تلاوت كننده را گويى در مقابل صحنه قيامت قرار مى دهد). در حديث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند: چرا اينقدر زود آثار پيرى در شما نمايان گشته ؟ فرمود: شيبتنى هود و الواقعه و المرسلات و عم يتسائلون و اذا الشمس كورت : ((سوره هود، و واقعه ، و مرسلات ، و عم ، و اذا الشمس كورت ، مرا پير كرد (زيرا آنچنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زود رس مى كند))) در حديثى نيز امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((هر كس سوره عبس و تولى و اذا الشمس كورت ، را بخواند، در زير بال و پر لطف پروردگار در جنت جاودان ، و در سايه لطف و كرامت الهى در باغهاى بهشت خواهد بود و اين براى خداوند چيز مهمى نيست اگر اراده كند. تعبيراتى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سر چشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد. تفسير : آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود در آغاز اين سوره چنانكه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناك پايان اين جهان ، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند. نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذا الشمس كورت ). ((كورت )) از ماده ((تكوير)) در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (همچون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به ((افكندن )) يا ((تاريك شدن )) چيزى گفته شده ، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند. به هر حال منظور در اينجا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آنها است ! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود! ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى ((تكوير)) و لذا در لسان العرب آمده است ((كورت الشمس : جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة : معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همانگونه كه عمامه را مى پيچند)). اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ گشته و افول كنند)) (و اذا النجوم انكدرت ). ((انكدرت )) از ماده ((انكدار)) به معنى ((سقوط كردن و پراكنده شدن )) است ، و از ريشه ((كدورت )) به معنى ((تيرگى و تاريكى )) است ، و جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است ، چرا كه در آستانه قيامت ستارگان هم فروغ و روشنايى خود را از دست مى دهند و هم پراكنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ريزد، همانگونه كه در آيه 2 سوره انفطار آمده و اذا الكواكب انتثرت هنگامى كه ستارگان فرو ريزند و پراكنده شوند و همانگونه كه در آيه 8 سوره مرسلات آمده : و اذا النجوم طمست : ((و هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند)). در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت در آيند)) (و اذا الجبال سيرت ). همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرده ايم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند نخست به حركت در مى آيند، و در آخرين مرحله به غبار پراكنده اى تبديل مى شوند (شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20 سوره نبا مطالعه فرماييد). سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (و اذا العشار عطلت ) ((عشار)) جمع ((عشراء)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته ، و در آستانه آوردن بچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود، و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد. در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد. ((عطلت )) از ماده تعطيل به معنى رها كردن بدون سرپرست و چوپان است . منظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند. مرحوم ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) نقل مى كند كه بعضى ((عشار)) را به معنى ((ابرها)) گرفته اند، و ((عطلت )) به معنى تعطيل شدن باران آنها است ، يعنى در آن روز ابرها در آسمان ظاهر مى شود اما نمى بارد (ممكن است اين ابرها ناشى از گازهاى مختلف يا ابرهاى اتمى و يا توده هاى گرد و غبار حاصل از متلاشى شدن كوهها در آستانه قيامت باشد كه ابرهايى است بدون باران ). ولى ((طبرسى )) مى افزايد: ((بعضى گفته اند تفسير ((عشار)) به ((ابرها)) چيزى است كه در لغت عرب شناخته نشده )). اما با توجه به مطلبى كه ((طريحى )) در ((مجمع البحرين )) آورده كه ((عشار)) در اصل به معنى شتران باردار است ، و سپس به هر باردارى گفته شده ممكن است اطلاق آن بر ((ابرها)) نيز به خاطر آن باشد كه آنها نيز غالبا باردارند، هر چند ابرهايى كه در آستانه قيامت در صفحه آسمان ظاهر مى شود باردار نيست (دقت كنيد). بعضى نيز ((عشار)) را به معنى خانه ها يا زمينهاى زراعتى تفسير كرده اند كه در آستانه قيامت تعطيل مى گردد و از ساكنان و زراعت خالى مى شود. ولى تفسير اول از همه معروفتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه حيوانات وحشى جمع مى شوند)) (و اذا الوحوش حشرت ). همان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند، و از يكديگر مى ترسيدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قيامت آنچنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند، و همه چيز را فراموش ‍ مى كند، گويى مى خواهند با اين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند. و به تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند؟! ولى بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به ((حشر حيوانات وحشى )) در دادگاه قيامت است كه آنها نيز در عالم خود و در حدود آگاهى خويش مسؤ وليتهايى دارند، و اگر ظلم و ستمى به يكديگر كرده باشند در آنجا از آنها قصاص مى شود، و اين آيه را شبيه آيه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گويد: و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون : ((هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود ندارد مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند)). در زمينه حشر و حساب حيوانات بحث مشروحى در ذيل همان آيه در سوره انعام (جلد 5 صفحه 224 تا 227 داشتيم ) ولى آنچه در اينجا مى توان گفت اين است كه با توجه به اينكه آيات مورد بحث از نشانه هاى هولناك پايان دنيا و آغاز آخرت بحث مى كند تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها بر افروخته شود!)) (و اذا البحار سجرت ). ((سجرت )) از ماده ((تسجير)) در اصل به معنى بر افروختن و به هيجان آوردن آتش است . و اگر اين تعبير قرآن در گذشته براى مفسران عجيب بود امروز براى ما جاى تعجب نيست ، زيرا مى دانيم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشار قرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند. بعضى اين واژه را به معنى ((پر شدن )) تفسير كرده اند، همان گونه كه به تنور پر از آتش ((مسجر)) گفته مى شود، ممكن است زلزله هاى آستانه قيامت و متلاشى شدن كوهها سبب پر شدن درياها گردد، و يا سنگهاى آسمانى در آنها فرو ريزد و پر شود و آبهاى متلاطم آن بر صفحه خشكيها جارى گردد و همه چيز را غرق كند. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه هر كس با همسان خود قرين گردد)) (و اذا النفوس زوجت ). صالحان با صالحان ، و بدكاران با بدكاران ، اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ، و اصحاب الشمال با اصحاب الشمال ، بر خلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند، گاه همسايه مؤ من ، مشرك است ، و گاه همسر صالح ، ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روز جداييها است اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند. در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است از جمله اينكه : ارواح به بدنها بازمى گردند، يا نفوس بهشتى با حوريان تزويج و نفوس ‍ جهنمى با شياطين قرين مى شوند، يا اينكه هر انسانى با دوست و رفيقش قرين مى گردد، بعد از آنكه مرگ ميان آنها جدايى افكند، و يا هر انسانى با اعمالش قرين مى شود. ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و آيه 7 تا 11 سوره واقعه گواه آن است : و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنة ، ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون : ((در آن روز شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد: نخست اصحاب ميمنه هستند چه اصحاب ميمنه اى ؟ گروه ديگر اصحاب شمال و گروه شومند، و چه گروه شومى ؟ و سومين گروه پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند)). در حقيقت اين آيه بعد از ذكر شش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بزرگ يعنى روزى كه هر كس با قرين خود همراه مى گردد اشاره مى كند سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته مى افزايد: ((و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال مى شود)) (و اذا الموءودة سئلت ). ((به كدامين گناه كشته شدند؟!)) (باى ذنب قتلت ). ((موءودة )) از ماده ((واءد)) (بر وزن وعد) به معنى دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده ، بعضى گفته اند ريشه آن به معنى ثقل و سنگينى است ، و چون اين دختران را در گور دفن مى كنند و خاك به روى آنها مى ريزند، اين تعبير درباره آنها به كار رفته است . در بعضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده ، تا آنجا كه شامل هر گونه قطع رحم ، و يا قطع مودت اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال شد فرمود: من قتل فى مودتنا: ((منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ما كشته مى شوند)). در حديث ديگرى آمده است كه شاهد اين سخن آيه قربى است قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى : ((بگو: من هيچ پاداشى در برابر دعوت نبوت از شما نمى طلبم جز محبت اهلبيتم )). البته ظاهر آيه همان تفسير اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد. ﴿7 سوره تكوير مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 29 آيه است محتواى سوره ((تكوير)) اين سوره از سوره هاى مكى است ، و قرائن مختلفى گواهى بر اين معنى مى دهد، از جمله اينكه حاكى از اين است كه دشمنان لجوج به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت جنون مى دادند، و اين معنى معمولا در مكه ، و بيشتر در آغاز دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه دشمنان سعى داشتند سخنانش را جدى نگيرند و با بى اعتنايى از آن بگذرند. به هر حال اين سوره عمدة بر دو محور دور مى زند: ((محور اول )) آيات آغاز اين سوره است كه بيانگر نشانه هايى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم در پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است . در ((محور دوم )) سخن از عظمت قرآن و آورنده آن و تاءثيرش در نفوس انسانى مى گويد، و اين قسمت با سوگندهاى بيدار كننده و پرمحتوايى همراه است . فضيلت تلاوت اين سوره احاديث متعددى در اهميت اين سوره و تلاوت آن نقل شده است : از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة اذا الشمس كورت اعاذه الله تعالى ان يفضحه حين تنشر صحيفته : كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوايى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود حفظ مى كند. در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه فرمود: ((من احب ان ينظر الى يوم القيامة فليقراء اذا الشمس كورت )): كسى كه دوست دارد روز قيامت به من نظر كند سوره اذا الشمس كورت را بخواند. اين حديث به شكل ديگرى نيز نقل شده : ((من سره ان ينظر الى يوم القيامة (كانه راى عين ) فليقرا اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت و اذا السماء انشقت )): ((كسى كه دوست دارد قيامت را بنگرد (گويى با چشم مى بيند!) سوره ((اذا الشمس كورت )) و سوره ((اذا السماء انفطرت )) و سوره ((اذا السماء انشقت )) را بخواند)) (زيرا در اين سورهها نشانه هاى قيامت آنچنان بيان شده كه تلاوت كننده را گويى در مقابل صحنه قيامت قرار مى دهد). در حديث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند: چرا اينقدر زود آثار پيرى در شما نمايان گشته ؟ فرمود: شيبتنى هود و الواقعه و المرسلات و عم يتسائلون و اذا الشمس كورت : ((سوره هود، و واقعه ، و مرسلات ، و عم ، و اذا الشمس كورت ، مرا پير كرد (زيرا آنچنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زود رس مى كند))) در حديثى نيز امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((هر كس سوره عبس و تولى و اذا الشمس كورت ، را بخواند، در زير بال و پر لطف پروردگار در جنت جاودان ، و در سايه لطف و كرامت الهى در باغهاى بهشت خواهد بود و اين براى خداوند چيز مهمى نيست اگر اراده كند. تعبيراتى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سر چشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد. تفسير : آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود در آغاز اين سوره چنانكه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناك پايان اين جهان ، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند. نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذا الشمس كورت ). ((كورت )) از ماده ((تكوير)) در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (همچون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به ((افكندن )) يا ((تاريك شدن )) چيزى گفته شده ، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند. به هر حال منظور در اينجا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آنها است ! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود! ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى ((تكوير)) و لذا در لسان العرب آمده است ((كورت الشمس : جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة : معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همانگونه كه عمامه را مى پيچند)). اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ گشته و افول كنند)) (و اذا النجوم انكدرت ). ((انكدرت )) از ماده ((انكدار)) به معنى ((سقوط كردن و پراكنده شدن )) است ، و از ريشه ((كدورت )) به معنى ((تيرگى و تاريكى )) است ، و جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است ، چرا كه در آستانه قيامت ستارگان هم فروغ و روشنايى خود را از دست مى دهند و هم پراكنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ريزد، همانگونه كه در آيه 2 سوره انفطار آمده و اذا الكواكب انتثرت هنگامى كه ستارگان فرو ريزند و پراكنده شوند و همانگونه كه در آيه 8 سوره مرسلات آمده : و اذا النجوم طمست : ((و هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند)). در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت در آيند)) (و اذا الجبال سيرت ). همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرده ايم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند نخست به حركت در مى آيند، و در آخرين مرحله به غبار پراكنده اى تبديل مى شوند (شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20 سوره نبا مطالعه فرماييد). سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (و اذا العشار عطلت ) ((عشار)) جمع ((عشراء)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته ، و در آستانه آوردن بچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود، و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد. در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد. ((عطلت )) از ماده تعطيل به معنى رها كردن بدون سرپرست و چوپان است . منظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند. مرحوم ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) نقل مى كند كه بعضى ((عشار)) را به معنى ((ابرها)) گرفته اند، و ((عطلت )) به معنى تعطيل شدن باران آنها است ، يعنى در آن روز ابرها در آسمان ظاهر مى شود اما نمى بارد (ممكن است اين ابرها ناشى از گازهاى مختلف يا ابرهاى اتمى و يا توده هاى گرد و غبار حاصل از متلاشى شدن كوهها در آستانه قيامت باشد كه ابرهايى است بدون باران ). ولى ((طبرسى )) مى افزايد: ((بعضى گفته اند تفسير ((عشار)) به ((ابرها)) چيزى است كه در لغت عرب شناخته نشده )). اما با توجه به مطلبى كه ((طريحى )) در ((مجمع البحرين )) آورده كه ((عشار)) در اصل به معنى شتران باردار است ، و سپس به هر باردارى گفته شده ممكن است اطلاق آن بر ((ابرها)) نيز به خاطر آن باشد كه آنها نيز غالبا باردارند، هر چند ابرهايى كه در آستانه قيامت در صفحه آسمان ظاهر مى شود باردار نيست (دقت كنيد). بعضى نيز ((عشار)) را به معنى خانه ها يا زمينهاى زراعتى تفسير كرده اند كه در آستانه قيامت تعطيل مى گردد و از ساكنان و زراعت خالى مى شود. ولى تفسير اول از همه معروفتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه حيوانات وحشى جمع مى شوند)) (و اذا الوحوش حشرت ). همان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند، و از يكديگر مى ترسيدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قيامت آنچنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند، و همه چيز را فراموش ‍ مى كند، گويى مى خواهند با اين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند. و به تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند؟! ولى بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به ((حشر حيوانات وحشى )) در دادگاه قيامت است كه آنها نيز در عالم خود و در حدود آگاهى خويش مسؤ وليتهايى دارند، و اگر ظلم و ستمى به يكديگر كرده باشند در آنجا از آنها قصاص مى شود، و اين آيه را شبيه آيه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گويد: و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون : ((هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود ندارد مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند)). در زمينه حشر و حساب حيوانات بحث مشروحى در ذيل همان آيه در سوره انعام (جلد 5 صفحه 224 تا 227 داشتيم ) ولى آنچه در اينجا مى توان گفت اين است كه با توجه به اينكه آيات مورد بحث از نشانه هاى هولناك پايان دنيا و آغاز آخرت بحث مى كند تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها بر افروخته شود!)) (و اذا البحار سجرت ). ((سجرت )) از ماده ((تسجير)) در اصل به معنى بر افروختن و به هيجان آوردن آتش است . و اگر اين تعبير قرآن در گذشته براى مفسران عجيب بود امروز براى ما جاى تعجب نيست ، زيرا مى دانيم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشار قرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند. بعضى اين واژه را به معنى ((پر شدن )) تفسير كرده اند، همان گونه كه به تنور پر از آتش ((مسجر)) گفته مى شود، ممكن است زلزله هاى آستانه قيامت و متلاشى شدن كوهها سبب پر شدن درياها گردد، و يا سنگهاى آسمانى در آنها فرو ريزد و پر شود و آبهاى متلاطم آن بر صفحه خشكيها جارى گردد و همه چيز را غرق كند. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه هر كس با همسان خود قرين گردد)) (و اذا النفوس زوجت ). صالحان با صالحان ، و بدكاران با بدكاران ، اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ، و اصحاب الشمال با اصحاب الشمال ، بر خلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند، گاه همسايه مؤ من ، مشرك است ، و گاه همسر صالح ، ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روز جداييها است اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند. در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است از جمله اينكه : ارواح به بدنها بازمى گردند، يا نفوس بهشتى با حوريان تزويج و نفوس ‍ جهنمى با شياطين قرين مى شوند، يا اينكه هر انسانى با دوست و رفيقش قرين مى گردد، بعد از آنكه مرگ ميان آنها جدايى افكند، و يا هر انسانى با اعمالش قرين مى شود. ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و آيه 7 تا 11 سوره واقعه گواه آن است : و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنة ، ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون : ((در آن روز شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد: نخست اصحاب ميمنه هستند چه اصحاب ميمنه اى ؟ گروه ديگر اصحاب شمال و گروه شومند، و چه گروه شومى ؟ و سومين گروه پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند)). در حقيقت اين آيه بعد از ذكر شش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بزرگ يعنى روزى كه هر كس با قرين خود همراه مى گردد اشاره مى كند سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته مى افزايد: ((و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال مى شود)) (و اذا الموءودة سئلت ). ((به كدامين گناه كشته شدند؟!)) (باى ذنب قتلت ). ((موءودة )) از ماده ((واءد)) (بر وزن وعد) به معنى دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده ، بعضى گفته اند ريشه آن به معنى ثقل و سنگينى است ، و چون اين دختران را در گور دفن مى كنند و خاك به روى آنها مى ريزند، اين تعبير درباره آنها به كار رفته است . در بعضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده ، تا آنجا كه شامل هر گونه قطع رحم ، و يا قطع مودت اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال شد فرمود: من قتل فى مودتنا: ((منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ما كشته مى شوند)). در حديث ديگرى آمده است كه شاهد اين سخن آيه قربى است قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى : ((بگو: من هيچ پاداشى در برابر دعوت نبوت از شما نمى طلبم جز محبت اهلبيتم )). البته ظاهر آيه همان تفسير اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد. ﴿8 سوره تكوير مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 29 آيه است محتواى سوره ((تكوير)) اين سوره از سوره هاى مكى است ، و قرائن مختلفى گواهى بر اين معنى مى دهد، از جمله اينكه حاكى از اين است كه دشمنان لجوج به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت جنون مى دادند، و اين معنى معمولا در مكه ، و بيشتر در آغاز دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود كه دشمنان سعى داشتند سخنانش را جدى نگيرند و با بى اعتنايى از آن بگذرند. به هر حال اين سوره عمدة بر دو محور دور مى زند: ((محور اول )) آيات آغاز اين سوره است كه بيانگر نشانه هايى از قيامت و دگرگونيهاى عظيم در پايان اين جهان و آغاز رستاخيز است . در ((محور دوم )) سخن از عظمت قرآن و آورنده آن و تاءثيرش در نفوس انسانى مى گويد، و اين قسمت با سوگندهاى بيدار كننده و پرمحتوايى همراه است . فضيلت تلاوت اين سوره احاديث متعددى در اهميت اين سوره و تلاوت آن نقل شده است : از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قراء سورة اذا الشمس كورت اعاذه الله تعالى ان يفضحه حين تنشر صحيفته : كسى كه سوره اذا الشمس كورت را بخواند خداوند او را از رسوايى در آن هنگام كه نامه هاى عمل گشوده مى شود حفظ مى كند. در حديث ديگرى از همان حضرت نقل شده كه فرمود: ((من احب ان ينظر الى يوم القيامة فليقراء اذا الشمس كورت )): كسى كه دوست دارد روز قيامت به من نظر كند سوره اذا الشمس كورت را بخواند. اين حديث به شكل ديگرى نيز نقل شده : ((من سره ان ينظر الى يوم القيامة (كانه راى عين ) فليقرا اذا الشمس كورت و اذا السماء انفطرت و اذا السماء انشقت )): ((كسى كه دوست دارد قيامت را بنگرد (گويى با چشم مى بيند!) سوره ((اذا الشمس كورت )) و سوره ((اذا السماء انفطرت )) و سوره ((اذا السماء انشقت )) را بخواند)) (زيرا در اين سورهها نشانه هاى قيامت آنچنان بيان شده كه تلاوت كننده را گويى در مقابل صحنه قيامت قرار مى دهد). در حديث ديگرى مى خوانيم كه به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) گفتند: چرا اينقدر زود آثار پيرى در شما نمايان گشته ؟ فرمود: شيبتنى هود و الواقعه و المرسلات و عم يتسائلون و اذا الشمس كورت : ((سوره هود، و واقعه ، و مرسلات ، و عم ، و اذا الشمس كورت ، مرا پير كرد (زيرا آنچنان حوادث هولناك قيامت در اينها ترسيم شده است كه هر انسان بيدارى را گرفتار پيرى زود رس مى كند))) در حديثى نيز امام صادق (عليه السلام ) آمده است : ((هر كس سوره عبس و تولى و اذا الشمس كورت ، را بخواند، در زير بال و پر لطف پروردگار در جنت جاودان ، و در سايه لطف و كرامت الهى در باغهاى بهشت خواهد بود و اين براى خداوند چيز مهمى نيست اگر اراده كند. تعبيراتى كه در روايات بالا آمده به خوبى نشان مى دهد كه منظور تلاوتى است كه سر چشمه آگاهى و ايمان و عمل باشد. تفسير : آن روز كه طومار كائنات پيچيده شود در آغاز اين سوره چنانكه گفتيم به اشارات كوتاه و هيجان انگيز و تكان دهنده اى از حوادث هولناك پايان اين جهان ، و آغاز رستاخيز بر خورد مى كنيم كه انسان را در عوالم عجيبى سير مى دهد، و مجموعا هشت نشانه از اين نشانه ها را بازگو مى كند. نخست مى فرمايد: ((در آن هنگام كه طومار خورشيد درهم پيچيده شود)) (اذا الشمس كورت ). ((كورت )) از ماده ((تكوير)) در اصل به معنى پيچيدن و جمع و جور كردن چيزى است (همچون پيچيدن عمامه بر سر) اين مطلبى است كه از كتب مختلف لغت و تفسير استفاده مى شود، و گاه آن را به ((افكندن )) يا ((تاريك شدن )) چيزى گفته شده ، و به نظر مى رسد كه اين دو معنى نيز باز گشت به همان ريشه اول مى كند. به هر حال منظور در اينجا پيچيده شدن نور خورشيد، و تاريك شدن و جمع شدن حجم آن است . مى دانيم خورشيد در حال حاضر كره اى است فوق العاده داغ و سوزان به اندازه اى كه تمام مواد آن به صورت گاز فشرده اى در آمده و در گرداگردش شعله هاى سوزانى زبانه مى كشد كه صدها هزار كيلومتر ارتفاع آنها است ! و اگر كره زمين در وسط يكى از اين شعله هاى عظيم گرفتار شود در دم خاكستر و تبديل به مشتى گاز مى شود! ولى در پايان اين جهان و در آستانه قيامت اين حرارت فرو مى نشيند، و آن شعله ها جمع مى شود، روشنايى آن به خاموشى مى گرايد، و از حجم آن كاسته مى شود، و اين است معنى ((تكوير)) و لذا در لسان العرب آمده است ((كورت الشمس : جمع ضوءها و لف كما تلف العمامة : معنى تكوير خورشيد اين است كه نور آن جمع و پيچيده مى شود، همانگونه كه عمامه را مى پيچند)). اين حقيقتى است كه در علم و دانش امروز نيز منعكس است و ثابت خورشيد تدريجا رو به تاريكى و خاموشى مى رود. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه ستارگان بى فروغ گشته و افول كنند)) (و اذا النجوم انكدرت ). ((انكدرت )) از ماده ((انكدار)) به معنى ((سقوط كردن و پراكنده شدن )) است ، و از ريشه ((كدورت )) به معنى ((تيرگى و تاريكى )) است ، و جمع ميان هر دو معنى در آيه مورد بحث امكان پذير است ، چرا كه در آستانه قيامت ستارگان هم فروغ و روشنايى خود را از دست مى دهند و هم پراكنده مى شوند و سقوط مى كنند و نظام جهان بالا درهم مى ريزد، همانگونه كه در آيه 2 سوره انفطار آمده و اذا الكواكب انتثرت هنگامى كه ستارگان فرو ريزند و پراكنده شوند و همانگونه كه در آيه 8 سوره مرسلات آمده : و اذا النجوم طمست : ((و هنگامى كه ستارگان محو و تاريك شوند)). در سومين نشانه رستاخيز مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه كوهها به حركت در آيند)) (و اذا الجبال سيرت ). همانگونه كه قبلا نيز اشاره كرده ايم از آيات مختلف قرآن استفاده مى شود كه در آستانه قيامت كوهها مراحل مختلفى را طى مى كنند نخست به حركت در مى آيند، و در آخرين مرحله به غبار پراكنده اى تبديل مى شوند (شرح بيشتر در اين باره را در همين جلد در تفسير آيه 20 سوره نبا مطالعه فرماييد). سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه باارزشترين اموال به دست فراموشى سپرده شود)) (و اذا العشار عطلت ) ((عشار)) جمع ((عشراء)) در اصل به معنى شتر ماده باردارى است كه ده ماه بر حمل او گذشته ، و در آستانه آوردن بچه است يعنى چيزى نمى گذرد كه شتر ديگرى از او متولد مى شود، و شير فراوان در پستان او ظاهر مى گردد. در آن روز كه اين آيات نازل گشت چنين شترى باارزشترين اموال عرب محسوب مى شد. ((عطلت )) از ماده تعطيل به معنى رها كردن بدون سرپرست و چوپان است . منظور اين است شدت هول و وحشت آن روز به قدرى است كه هر انسانى نفيسترين اموال خويش را فراموش مى كند. مرحوم ((طبرسى )) در ((مجمع البيان )) نقل مى كند كه بعضى ((عشار)) را به معنى ((ابرها)) گرفته اند، و ((عطلت )) به معنى تعطيل شدن باران آنها است ، يعنى در آن روز ابرها در آسمان ظاهر مى شود اما نمى بارد (ممكن است اين ابرها ناشى از گازهاى مختلف يا ابرهاى اتمى و يا توده هاى گرد و غبار حاصل از متلاشى شدن كوهها در آستانه قيامت باشد كه ابرهايى است بدون باران ). ولى ((طبرسى )) مى افزايد: ((بعضى گفته اند تفسير ((عشار)) به ((ابرها)) چيزى است كه در لغت عرب شناخته نشده )). اما با توجه به مطلبى كه ((طريحى )) در ((مجمع البحرين )) آورده كه ((عشار)) در اصل به معنى شتران باردار است ، و سپس به هر باردارى گفته شده ممكن است اطلاق آن بر ((ابرها)) نيز به خاطر آن باشد كه آنها نيز غالبا باردارند، هر چند ابرهايى كه در آستانه قيامت در صفحه آسمان ظاهر مى شود باردار نيست (دقت كنيد). بعضى نيز ((عشار)) را به معنى خانه ها يا زمينهاى زراعتى تفسير كرده اند كه در آستانه قيامت تعطيل مى گردد و از ساكنان و زراعت خالى مى شود. ولى تفسير اول از همه معروفتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه حيوانات وحشى جمع مى شوند)) (و اذا الوحوش حشرت ). همان حيواناتى كه در حال عادى از هم دور بودند، و از يكديگر مى ترسيدند و فرار مى كردند، ولى شدت وحشت حوادث هولناك آستانه قيامت آنچنان است كه اينها را گرد هم جمع مى كند، و همه چيز را فراموش ‍ مى كند، گويى مى خواهند با اين اجتماعشان از شدت ترس و وحشت خود بكاهند. و به تعبير ديگر: وقتى آن صحنه هاى هولناك خصائص ويژه حيوانات وحشى را از آنها مى گيرد با انسانها چه مى كند؟! ولى بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه فوق اشاره به ((حشر حيوانات وحشى )) در دادگاه قيامت است كه آنها نيز در عالم خود و در حدود آگاهى خويش مسؤ وليتهايى دارند، و اگر ظلم و ستمى به يكديگر كرده باشند در آنجا از آنها قصاص مى شود، و اين آيه را شبيه آيه 38 سوره انعام مى دانند كه مى گويد: و ما من دابة فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون : ((هيچ جنبنده اى در زمين و هيچ پرنده اى كه با دو بال خود پرواز مى كند وجود ندارد مگر اينكه امتهايى همانند شما هستند، ما چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم ، سپس همگى به سوى پروردگارشان جمع و محشور مى شوند)). در زمينه حشر و حساب حيوانات بحث مشروحى در ذيل همان آيه در سوره انعام (جلد 5 صفحه 224 تا 227 داشتيم ) ولى آنچه در اينجا مى توان گفت اين است كه با توجه به اينكه آيات مورد بحث از نشانه هاى هولناك پايان دنيا و آغاز آخرت بحث مى كند تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه درياها بر افروخته شود!)) (و اذا البحار سجرت ). ((سجرت )) از ماده ((تسجير)) در اصل به معنى بر افروختن و به هيجان آوردن آتش است . و اگر اين تعبير قرآن در گذشته براى مفسران عجيب بود امروز براى ما جاى تعجب نيست ، زيرا مى دانيم آب از دو ماده ((اكسيژن )) و ((هيدروژن )) تركيب يافته كه هر دو سخت قابل اشتعال است ، بعيد نيست كه در آستانه قيامت آب درياها چنان تحت فشار قرار گيرد كه تجزيه شوند و تبديل به يكپارچه آتش گردند. بعضى اين واژه را به معنى ((پر شدن )) تفسير كرده اند، همان گونه كه به تنور پر از آتش ((مسجر)) گفته مى شود، ممكن است زلزله هاى آستانه قيامت و متلاشى شدن كوهها سبب پر شدن درياها گردد، و يا سنگهاى آسمانى در آنها فرو ريزد و پر شود و آبهاى متلاطم آن بر صفحه خشكيها جارى گردد و همه چيز را غرق كند. سپس مى افزايد: ((و در آن هنگام كه هر كس با همسان خود قرين گردد)) (و اذا النفوس زوجت ). صالحان با صالحان ، و بدكاران با بدكاران ، اصحاب اليمين با اصحاب اليمين ، و اصحاب الشمال با اصحاب الشمال ، بر خلاف اين دنيا كه همه با هم آميخته اند، گاه همسايه مؤ من ، مشرك است ، و گاه همسر صالح ، ناصالح ولى در قيامت كه يوم الفصل و روز جداييها است اين صفوف كاملا از هم جدا مى شوند. در تفسير اين آيه احتمالات ديگرى نيز ذكر شده است از جمله اينكه : ارواح به بدنها بازمى گردند، يا نفوس بهشتى با حوريان تزويج و نفوس ‍ جهنمى با شياطين قرين مى شوند، يا اينكه هر انسانى با دوست و رفيقش قرين مى گردد، بعد از آنكه مرگ ميان آنها جدايى افكند، و يا هر انسانى با اعمالش قرين مى شود. ولى تفسير اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و آيه 7 تا 11 سوره واقعه گواه آن است : و كنتم ازواجا ثلاثه فاصحاب الميمنة ، ما اصحاب الميمنة و اصحاب المشئمة ما اصحاب المشئمة و السابقون السابقون اولئك المقربون : ((در آن روز شما به سه گروه تقسيم خواهيد شد: نخست اصحاب ميمنه هستند چه اصحاب ميمنه اى ؟ گروه ديگر اصحاب شمال و گروه شومند، و چه گروه شومى ؟ و سومين گروه پيشگامان پيشگامند و آنها مقربانند)). در حقيقت اين آيه بعد از ذكر شش تحول عظيم كه از مقدمات رستاخيز است به نخستين طليعه آن روز بزرگ يعنى روزى كه هر كس با قرين خود همراه مى گردد اشاره مى كند سپس به سراغ يكى ديگر از حوادث رستاخيز رفته مى افزايد: ((و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال مى شود)) (و اذا الموءودة سئلت ). ((به كدامين گناه كشته شدند؟!)) (باى ذنب قتلت ). ((موءودة )) از ماده ((واءد)) (بر وزن وعد) به معنى دخترى است كه زنده در زير خاك دفن شده ، بعضى گفته اند ريشه آن به معنى ثقل و سنگينى است ، و چون اين دختران را در گور دفن مى كنند و خاك به روى آنها مى ريزند، اين تعبير درباره آنها به كار رفته است . در بعضى از روايات در تفسير اين آيه توسعه داده شده ، تا آنجا كه شامل هر گونه قطع رحم ، و يا قطع مودت اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم هنگامى كه از تفسير اين آيه سؤ ال شد فرمود: من قتل فى مودتنا: ((منظور كسانى است كه در طريق محبت و دوستى ما كشته مى شوند)). در حديث ديگرى آمده است كه شاهد اين سخن آيه قربى است قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى : ((بگو: من هيچ پاداشى در برابر دعوت نبوت از شما نمى طلبم جز محبت اهلبيتم )). البته ظاهر آيه همان تفسير اول است ، ولى ملاك و مفهوم آن قابل چنين توسعه اى مى باشد. ﴿9 آن روز معلوم شود كه در چه كاريم همه ؟ به دنبال بحثى كه در آيات گذشته در مورد مرحله اول رستاخيز يعنى مرحله ويرانى اين جهان آمده بود، در آيات مورد بحث به مرحله دوم آن يعنى بروز و ظهور عالم ديگر و حسابرسى اعمال اشاره مى كند. نخست مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه نامه هاى اعمال گشوده شود)) (و اذا الصحف نشرت ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) در اصل به معنى چيز گسترده است ، مانند صفحه صورت ، و سپس به الواح و كاغذهايى كه روى آن مطالبى را مى نويسند اطلاق شده است . گشوده شدن نامه هاى اعمال در قيامت هم در برابر چشم صاحبان آنها است ، تا بخوانند و خودشان به حساب خود برسند، همانگونه كه در سوره اسراء آيه 14 آمده است : اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا. و هم در برابر چشم ديگران است كه خود تشويقى است براى نيكوكاران و مجازات و رنجى است براى بدكاران . سپس مى افزايد: ((و در آن زمان كه پرده از روى آسمان بر گرفته شود)) (و اذا السماء كشطت ). ((كشطت )) از ماده ((كشط)) (بر وزن كشف ) در اصل چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: به معنى ((كندن پوست حيوان )) است ، و بنا به گفته ((ابن منظور)) در ((لسان العرب )) به معنى برداشتن پرده از روى چيزى نيز آمده است ، و لذا هنگامى كه ابرها پاره شوند و متفرق گردند اين تعبير به كار مى رود. منظور از آن در آيه مورد بحث اين است كه پرده هائى كه در اين دنيا بر جهان ماده و عالم بالا افكنده شده ، و مانع از آن است كه مردم فرشتگان يا بهشت و دوزخ را كه درون اين جهان است ببينند كنار مى رود، و انسانها حقايق عالم هستى را مى بينند، و همانطور كه در آيات بعد مى آيد دوزخ شعله ور، و بهشت به انسانها نزديك مى گردد. آرى روز قيامت ((يوم البروز)) است ، و حقايق اشياء در آن روز ظاهر و آشكار مى گردد، و پرده از آسمان برداشته مى شود. مطابق اين تفسير آيه فوق ناظر به حوادث مرحله دوم رستاخيز، يعنى مرحله باز گشت انسانها به زندگى و حيات نوين است ، آيات قبل و بعد نيز ناظر به همين معنى است ، و اينكه بسيارى از مفسران آن را به معنى درهم پيچيده شدن آسمانها، و ناظر به حوادث مرحله اول رستاخيز يعنى فناى جهان دانسته اند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا نه موافق معنى ريشه اى ((كشطت )) مى باشد كه به معنى پوست كندن و پرده بر گرفتن است ، و نه با نظم آيات قبل و بعد سازگار است . و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه دوزخ فروزان و شعله ور گردد)) (و اذا الجحيم سعرت ). مطابق آيه و ان جهنم لمحيطة بالكافرين دوزخ به كافران احاطه دارد (توبه - 49) جهنم هم امروز موجود است ، ولى پرده ها و حجابهاى عالم دنيا مانع از مشاهده آن است ، همانگونه كه مطابق بسيارى از آيات قرآن بهشت نيز هم اكنون آماده براى پرهيزكاران است . <9> و نيز به همين دليل در آيه بعد مى فرمايد: ((و در آن زمان كه بهشت به پرهيزگاران نزديك شود)) (و اذا الجنة ازلفت ). همين معنى در آيه 90 سوره ((شعرا)) نيز آمده است با اين تفاوت كه در اينجا تصريح به نام ((متقين )) نشده و در آنجا تصريح شده است . ((ازلفت )) از ماده ((زلف )) (بر وزن حرف ) و ((زلفى )) (بر وزن كبرى ) به معنى قرب و نزديكى است ، ممكن است منظور نزديكى مكانى باشد، و يا زمانى ، و يا از نظر اسباب و مقدمات ، و يا همه اينها، يعنى بهشت هم از نظر مكان به مؤ منان نزديك مى شود و هم از نظر زمان ورود و هم اسباب و وسائلش در آنجا سهل و آسان است . قابل توجه اينكه نمى گويد: نيكوكاران به بهشت نزديك مى شوند بلكه مى گويد بهشت را به آنها نزديك مى سازند، و اين محترمانه ترين تعبيرى است كه در اين زمينه ممكن است . همانگونه كه گفتيم بهشت و جهنم هم اكنون وجود دارند اما در آن روز بهشت نزديكتر و دوزخ از هر زمان شعله ورتر مى گردد. و بالاخره در آخرين آيه مورد بحث كه در حقيقت مكمل تمام آيات گذشته و جزايى براى جمله هاى شرطيه است كه در دوازده آيه قبل آمده مى فرمايد: ((در آن موقع هر كس مى داند چه چيزى را حاضر كرده است ))! (علمت نفس ما احضرت ). و اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه همه اعمال انسانها در آنجا حاضر مى شود، و علم و آگاهى آدمى نسبت به آنها علمى تواءم با شهود و مشاهده خواهد بود. اين حقيقت در آيات متعدد ديگرى از قرآن نيز آمده است : در آيه 49 سوره كهف مى خوانيم : و وجدوا ما عملوا حاضرا و در آخرين آيات سوره زلزال آمده است : فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره : ((هر كس به اندازه ذره اى كار نيك كرده باشد آن را مى بيند، و هر كس به اندازه ذره اى كار بد كرده باشد آن را مى بيند)). اين آيه نيز بيانگر تجسم اعمال است و اينكه اعمال انسانها كه ظاهرا در اين جهان نابود مى شود هرگز نابود نشده ، و در آن روز به صورتهاى مناسبى مجسم مى گردد و در عرصه محشر حاضر مى شود. ﴿10 آن روز معلوم شود كه در چه كاريم همه ؟ به دنبال بحثى كه در آيات گذشته در مورد مرحله اول رستاخيز يعنى مرحله ويرانى اين جهان آمده بود، در آيات مورد بحث به مرحله دوم آن يعنى بروز و ظهور عالم ديگر و حسابرسى اعمال اشاره مى كند. نخست مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه نامه هاى اعمال گشوده شود)) (و اذا الصحف نشرت ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) در اصل به معنى چيز گسترده است ، مانند صفحه صورت ، و سپس به الواح و كاغذهايى كه روى آن مطالبى را مى نويسند اطلاق شده است . گشوده شدن نامه هاى اعمال در قيامت هم در برابر چشم صاحبان آنها است ، تا بخوانند و خودشان به حساب خود برسند، همانگونه كه در سوره اسراء آيه 14 آمده است : اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا. و هم در برابر چشم ديگران است كه خود تشويقى است براى نيكوكاران و مجازات و رنجى است براى بدكاران . سپس مى افزايد: ((و در آن زمان كه پرده از روى آسمان بر گرفته شود)) (و اذا السماء كشطت ). ((كشطت )) از ماده ((كشط)) (بر وزن كشف ) در اصل چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: به معنى ((كندن پوست حيوان )) است ، و بنا به گفته ((ابن منظور)) در ((لسان العرب )) به معنى برداشتن پرده از روى چيزى نيز آمده است ، و لذا هنگامى كه ابرها پاره شوند و متفرق گردند اين تعبير به كار مى رود. منظور از آن در آيه مورد بحث اين است كه پرده هائى كه در اين دنيا بر جهان ماده و عالم بالا افكنده شده ، و مانع از آن است كه مردم فرشتگان يا بهشت و دوزخ را كه درون اين جهان است ببينند كنار مى رود، و انسانها حقايق عالم هستى را مى بينند، و همانطور كه در آيات بعد مى آيد دوزخ شعله ور، و بهشت به انسانها نزديك مى گردد. آرى روز قيامت ((يوم البروز)) است ، و حقايق اشياء در آن روز ظاهر و آشكار مى گردد، و پرده از آسمان برداشته مى شود. مطابق اين تفسير آيه فوق ناظر به حوادث مرحله دوم رستاخيز، يعنى مرحله باز گشت انسانها به زندگى و حيات نوين است ، آيات قبل و بعد نيز ناظر به همين معنى است ، و اينكه بسيارى از مفسران آن را به معنى درهم پيچيده شدن آسمانها، و ناظر به حوادث مرحله اول رستاخيز يعنى فناى جهان دانسته اند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا نه موافق معنى ريشه اى ((كشطت )) مى باشد كه به معنى پوست كندن و پرده بر گرفتن است ، و نه با نظم آيات قبل و بعد سازگار است . و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه دوزخ فروزان و شعله ور گردد)) (و اذا الجحيم سعرت ). مطابق آيه و ان جهنم لمحيطة بالكافرين دوزخ به كافران احاطه دارد (توبه - 49) جهنم هم امروز موجود است ، ولى پرده ها و حجابهاى عالم دنيا مانع از مشاهده آن است ، همانگونه كه مطابق بسيارى از آيات قرآن بهشت نيز هم اكنون آماده براى پرهيزكاران است . و نيز به همين دليل در آيه بعد مى فرمايد: ((و در آن زمان كه بهشت به پرهيزگاران نزديك شود)) (و اذا الجنة ازلفت ). همين معنى در آيه 90 سوره ((شعرا)) نيز آمده است با اين تفاوت كه در اينجا تصريح به نام ((متقين )) نشده و در آنجا تصريح شده است . ((ازلفت )) از ماده ((زلف )) (بر وزن حرف ) و ((زلفى )) (بر وزن كبرى ) به معنى قرب و نزديكى است ، ممكن است منظور نزديكى مكانى باشد، و يا زمانى ، و يا از نظر اسباب و مقدمات ، و يا همه اينها، يعنى بهشت هم از نظر مكان به مؤ منان نزديك مى شود و هم از نظر زمان ورود و هم اسباب و وسائلش در آنجا سهل و آسان است . قابل توجه اينكه نمى گويد: نيكوكاران به بهشت نزديك مى شوند بلكه مى گويد بهشت را به آنها نزديك مى سازند، و اين محترمانه ترين تعبيرى است كه در اين زمينه ممكن است . همانگونه كه گفتيم بهشت و جهنم هم اكنون وجود دارند اما در آن روز بهشت نزديكتر و دوزخ از هر زمان شعله ورتر مى گردد. و بالاخره در آخرين آيه مورد بحث كه در حقيقت مكمل تمام آيات گذشته و جزايى براى جمله هاى شرطيه است كه در دوازده آيه قبل آمده مى فرمايد: ((در آن موقع هر كس مى داند چه چيزى را حاضر كرده است ))! (علمت نفس ما احضرت ). و اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه همه اعمال انسانها در آنجا حاضر مى شود، و علم و آگاهى آدمى نسبت به آنها علمى تواءم با شهود و مشاهده خواهد بود. اين حقيقت در آيات متعدد ديگرى از قرآن نيز آمده است : در آيه 49 سوره كهف مى خوانيم : و وجدوا ما عملوا حاضرا و در آخرين آيات سوره زلزال آمده است : فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره : ((هر كس به اندازه ذره اى كار نيك كرده باشد آن را مى بيند، و هر كس به اندازه ذره اى كار بد كرده باشد آن را مى بيند)). اين آيه نيز بيانگر تجسم اعمال است و اينكه اعمال انسانها كه ظاهرا در اين جهان نابود مى شود هرگز نابود نشده ، و در آن روز به صورتهاى مناسبى مجسم مى گردد و در عرصه محشر حاضر مى شود. ﴿11 آن روز معلوم شود كه در چه كاريم همه ؟ به دنبال بحثى كه در آيات گذشته در مورد مرحله اول رستاخيز يعنى مرحله ويرانى اين جهان آمده بود، در آيات مورد بحث به مرحله دوم آن يعنى بروز و ظهور عالم ديگر و حسابرسى اعمال اشاره مى كند. نخست مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه نامه هاى اعمال گشوده شود)) (و اذا الصحف نشرت ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) در اصل به معنى چيز گسترده است ، مانند صفحه صورت ، و سپس به الواح و كاغذهايى كه روى آن مطالبى را مى نويسند اطلاق شده است . گشوده شدن نامه هاى اعمال در قيامت هم در برابر چشم صاحبان آنها است ، تا بخوانند و خودشان به حساب خود برسند، همانگونه كه در سوره اسراء آيه 14 آمده است : اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا. و هم در برابر چشم ديگران است كه خود تشويقى است براى نيكوكاران و مجازات و رنجى است براى بدكاران . سپس مى افزايد: ((و در آن زمان كه پرده از روى آسمان بر گرفته شود)) (و اذا السماء كشطت ). ((كشطت )) از ماده ((كشط)) (بر وزن كشف ) در اصل چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: به معنى ((كندن پوست حيوان )) است ، و بنا به گفته ((ابن منظور)) در ((لسان العرب )) به معنى برداشتن پرده از روى چيزى نيز آمده است ، و لذا هنگامى كه ابرها پاره شوند و متفرق گردند اين تعبير به كار مى رود. منظور از آن در آيه مورد بحث اين است كه پرده هائى كه در اين دنيا بر جهان ماده و عالم بالا افكنده شده ، و مانع از آن است كه مردم فرشتگان يا بهشت و دوزخ را كه درون اين جهان است ببينند كنار مى رود، و انسانها حقايق عالم هستى را مى بينند، و همانطور كه در آيات بعد مى آيد دوزخ شعله ور، و بهشت به انسانها نزديك مى گردد. آرى روز قيامت ((يوم البروز)) است ، و حقايق اشياء در آن روز ظاهر و آشكار مى گردد، و پرده از آسمان برداشته مى شود. مطابق اين تفسير آيه فوق ناظر به حوادث مرحله دوم رستاخيز، يعنى مرحله باز گشت انسانها به زندگى و حيات نوين است ، آيات قبل و بعد نيز ناظر به همين معنى است ، و اينكه بسيارى از مفسران آن را به معنى درهم پيچيده شدن آسمانها، و ناظر به حوادث مرحله اول رستاخيز يعنى فناى جهان دانسته اند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا نه موافق معنى ريشه اى ((كشطت )) مى باشد كه به معنى پوست كندن و پرده بر گرفتن است ، و نه با نظم آيات قبل و بعد سازگار است . و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه دوزخ فروزان و شعله ور گردد)) (و اذا الجحيم سعرت ). مطابق آيه و ان جهنم لمحيطة بالكافرين دوزخ به كافران احاطه دارد (توبه - 49) جهنم هم امروز موجود است ، ولى پرده ها و حجابهاى عالم دنيا مانع از مشاهده آن است ، همانگونه كه مطابق بسيارى از آيات قرآن بهشت نيز هم اكنون آماده براى پرهيزكاران است . و نيز به همين دليل در آيه بعد مى فرمايد: ((و در آن زمان كه بهشت به پرهيزگاران نزديك شود)) (و اذا الجنة ازلفت ). همين معنى در آيه 90 سوره ((شعرا)) نيز آمده است با اين تفاوت كه در اينجا تصريح به نام ((متقين )) نشده و در آنجا تصريح شده است . ((ازلفت )) از ماده ((زلف )) (بر وزن حرف ) و ((زلفى )) (بر وزن كبرى ) به معنى قرب و نزديكى است ، ممكن است منظور نزديكى مكانى باشد، و يا زمانى ، و يا از نظر اسباب و مقدمات ، و يا همه اينها، يعنى بهشت هم از نظر مكان به مؤ منان نزديك مى شود و هم از نظر زمان ورود و هم اسباب و وسائلش در آنجا سهل و آسان است . قابل توجه اينكه نمى گويد: نيكوكاران به بهشت نزديك مى شوند بلكه مى گويد بهشت را به آنها نزديك مى سازند، و اين محترمانه ترين تعبيرى است كه در اين زمينه ممكن است . همانگونه كه گفتيم بهشت و جهنم هم اكنون وجود دارند اما در آن روز بهشت نزديكتر و دوزخ از هر زمان شعله ورتر مى گردد. و بالاخره در آخرين آيه مورد بحث كه در حقيقت مكمل تمام آيات گذشته و جزايى براى جمله هاى شرطيه است كه در دوازده آيه قبل آمده مى فرمايد: ((در آن موقع هر كس مى داند چه چيزى را حاضر كرده است ))! (علمت نفس ما احضرت ). و اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه همه اعمال انسانها در آنجا حاضر مى شود، و علم و آگاهى آدمى نسبت به آنها علمى تواءم با شهود و مشاهده خواهد بود. اين حقيقت در آيات متعدد ديگرى از قرآن نيز آمده است : در آيه 49 سوره كهف مى خوانيم : و وجدوا ما عملوا حاضرا و در آخرين آيات سوره زلزال آمده است : فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره : ((هر كس به اندازه ذره اى كار نيك كرده باشد آن را مى بيند، و هر كس به اندازه ذره اى كار بد كرده باشد آن را مى بيند)). اين آيه نيز بيانگر تجسم اعمال است و اينكه اعمال انسانها كه ظاهرا در اين جهان نابود مى شود هرگز نابود نشده ، و در آن روز به صورتهاى مناسبى مجسم مى گردد و در عرصه محشر حاضر مى شود. ﴿12 آن روز معلوم شود كه در چه كاريم همه ؟ به دنبال بحثى كه در آيات گذشته در مورد مرحله اول رستاخيز يعنى مرحله ويرانى اين جهان آمده بود، در آيات مورد بحث به مرحله دوم آن يعنى بروز و ظهور عالم ديگر و حسابرسى اعمال اشاره مى كند. نخست مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه نامه هاى اعمال گشوده شود)) (و اذا الصحف نشرت ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) در اصل به معنى چيز گسترده است ، مانند صفحه صورت ، و سپس به الواح و كاغذهايى كه روى آن مطالبى را مى نويسند اطلاق شده است . گشوده شدن نامه هاى اعمال در قيامت هم در برابر چشم صاحبان آنها است ، تا بخوانند و خودشان به حساب خود برسند، همانگونه كه در سوره اسراء آيه 14 آمده است : اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا. و هم در برابر چشم ديگران است كه خود تشويقى است براى نيكوكاران و مجازات و رنجى است براى بدكاران . سپس مى افزايد: ((و در آن زمان كه پرده از روى آسمان بر گرفته شود)) (و اذا السماء كشطت ). ((كشطت )) از ماده ((كشط)) (بر وزن كشف ) در اصل چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: به معنى ((كندن پوست حيوان )) است ، و بنا به گفته ((ابن منظور)) در ((لسان العرب )) به معنى برداشتن پرده از روى چيزى نيز آمده است ، و لذا هنگامى كه ابرها پاره شوند و متفرق گردند اين تعبير به كار مى رود. منظور از آن در آيه مورد بحث اين است كه پرده هائى كه در اين دنيا بر جهان ماده و عالم بالا افكنده شده ، و مانع از آن است كه مردم فرشتگان يا بهشت و دوزخ را كه درون اين جهان است ببينند كنار مى رود، و انسانها حقايق عالم هستى را مى بينند، و همانطور كه در آيات بعد مى آيد دوزخ شعله ور، و بهشت به انسانها نزديك مى گردد. آرى روز قيامت ((يوم البروز)) است ، و حقايق اشياء در آن روز ظاهر و آشكار مى گردد، و پرده از آسمان برداشته مى شود. مطابق اين تفسير آيه فوق ناظر به حوادث مرحله دوم رستاخيز، يعنى مرحله باز گشت انسانها به زندگى و حيات نوين است ، آيات قبل و بعد نيز ناظر به همين معنى است ، و اينكه بسيارى از مفسران آن را به معنى درهم پيچيده شدن آسمانها، و ناظر به حوادث مرحله اول رستاخيز يعنى فناى جهان دانسته اند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا نه موافق معنى ريشه اى ((كشطت )) مى باشد كه به معنى پوست كندن و پرده بر گرفتن است ، و نه با نظم آيات قبل و بعد سازگار است . و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه دوزخ فروزان و شعله ور گردد)) (و اذا الجحيم سعرت ). مطابق آيه و ان جهنم لمحيطة بالكافرين دوزخ به كافران احاطه دارد (توبه - 49) جهنم هم امروز موجود است ، ولى پرده ها و حجابهاى عالم دنيا مانع از مشاهده آن است ، همانگونه كه مطابق بسيارى از آيات قرآن بهشت نيز هم اكنون آماده براى پرهيزكاران است . و نيز به همين دليل در آيه بعد مى فرمايد: ((و در آن زمان كه بهشت به پرهيزگاران نزديك شود)) (و اذا الجنة ازلفت ). همين معنى در آيه 90 سوره ((شعرا)) نيز آمده است با اين تفاوت كه در اينجا تصريح به نام ((متقين )) نشده و در آنجا تصريح شده است . ((ازلفت )) از ماده ((زلف )) (بر وزن حرف ) و ((زلفى )) (بر وزن كبرى ) به معنى قرب و نزديكى است ، ممكن است منظور نزديكى مكانى باشد، و يا زمانى ، و يا از نظر اسباب و مقدمات ، و يا همه اينها، يعنى بهشت هم از نظر مكان به مؤ منان نزديك مى شود و هم از نظر زمان ورود و هم اسباب و وسائلش در آنجا سهل و آسان است . قابل توجه اينكه نمى گويد: نيكوكاران به بهشت نزديك مى شوند بلكه مى گويد بهشت را به آنها نزديك مى سازند، و اين محترمانه ترين تعبيرى است كه در اين زمينه ممكن است . همانگونه كه گفتيم بهشت و جهنم هم اكنون وجود دارند اما در آن روز بهشت نزديكتر و دوزخ از هر زمان شعله ورتر مى گردد. و بالاخره در آخرين آيه مورد بحث كه در حقيقت مكمل تمام آيات گذشته و جزايى براى جمله هاى شرطيه است كه در دوازده آيه قبل آمده مى فرمايد: ((در آن موقع هر كس مى داند چه چيزى را حاضر كرده است ))! (علمت نفس ما احضرت ). و اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه همه اعمال انسانها در آنجا حاضر مى شود، و علم و آگاهى آدمى نسبت به آنها علمى تواءم با شهود و مشاهده خواهد بود. اين حقيقت در آيات متعدد ديگرى از قرآن نيز آمده است : در آيه 49 سوره كهف مى خوانيم : و وجدوا ما عملوا حاضرا و در آخرين آيات سوره زلزال آمده است : فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره : ((هر كس به اندازه ذره اى كار نيك كرده باشد آن را مى بيند، و هر كس به اندازه ذره اى كار بد كرده باشد آن را مى بيند)). اين آيه نيز بيانگر تجسم اعمال است و اينكه اعمال انسانها كه ظاهرا در اين جهان نابود مى شود هرگز نابود نشده ، و در آن روز به صورتهاى مناسبى مجسم مى گردد و در عرصه محشر حاضر مى شود. ﴿13 آن روز معلوم شود كه در چه كاريم همه ؟ به دنبال بحثى كه در آيات گذشته در مورد مرحله اول رستاخيز يعنى مرحله ويرانى اين جهان آمده بود، در آيات مورد بحث به مرحله دوم آن يعنى بروز و ظهور عالم ديگر و حسابرسى اعمال اشاره مى كند. نخست مى فرمايد: ((و در آن هنگام كه نامه هاى اعمال گشوده شود)) (و اذا الصحف نشرت ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) در اصل به معنى چيز گسترده است ، مانند صفحه صورت ، و سپس به الواح و كاغذهايى كه روى آن مطالبى را مى نويسند اطلاق شده است . گشوده شدن نامه هاى اعمال در قيامت هم در برابر چشم صاحبان آنها است ، تا بخوانند و خودشان به حساب خود برسند، همانگونه كه در سوره اسراء آيه 14 آمده است : اقرء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا. و هم در برابر چشم ديگران است كه خود تشويقى است براى نيكوكاران و مجازات و رنجى است براى بدكاران . سپس مى افزايد: ((و در آن زمان كه پرده از روى آسمان بر گرفته شود)) (و اذا السماء كشطت ). ((كشطت )) از ماده ((كشط)) (بر وزن كشف ) در اصل چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: به معنى ((كندن پوست حيوان )) است ، و بنا به گفته ((ابن منظور)) در ((لسان العرب )) به معنى برداشتن پرده از روى چيزى نيز آمده است ، و لذا هنگامى كه ابرها پاره شوند و متفرق گردند اين تعبير به كار مى رود. منظور از آن در آيه مورد بحث اين است كه پرده هائى كه در اين دنيا بر جهان ماده و عالم بالا افكنده شده ، و مانع از آن است كه مردم فرشتگان يا بهشت و دوزخ را كه درون اين جهان است ببينند كنار مى رود، و انسانها حقايق عالم هستى را مى بينند، و همانطور كه در آيات بعد مى آيد دوزخ شعله ور، و بهشت به انسانها نزديك مى گردد. آرى روز قيامت ((يوم البروز)) است ، و حقايق اشياء در آن روز ظاهر و آشكار مى گردد، و پرده از آسمان برداشته مى شود. مطابق اين تفسير آيه فوق ناظر به حوادث مرحله دوم رستاخيز، يعنى مرحله باز گشت انسانها به زندگى و حيات نوين است ، آيات قبل و بعد نيز ناظر به همين معنى است ، و اينكه بسيارى از مفسران آن را به معنى درهم پيچيده شدن آسمانها، و ناظر به حوادث مرحله اول رستاخيز يعنى فناى جهان دانسته اند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا نه موافق معنى ريشه اى ((كشطت )) مى باشد كه به معنى پوست كندن و پرده بر گرفتن است ، و نه با نظم آيات قبل و بعد سازگار است . و لذا در آيه بعد مى افزايد: ((و در آن هنگام كه دوزخ فروزان و شعله ور گردد)) (و اذا الجحيم سعرت ). مطابق آيه و ان جهنم لمحيطة بالكافرين دوزخ به كافران احاطه دارد (توبه - 49) جهنم هم امروز موجود است ، ولى پرده ها و حجابهاى عالم دنيا مانع از مشاهده آن است ، همانگونه كه مطابق بسيارى از آيات قرآن بهشت نيز هم اكنون آماده براى پرهيزكاران است . و نيز به همين دليل در آيه بعد مى فرمايد: ((و در آن زمان كه بهشت به پرهيزگاران نزديك شود)) (و اذا الجنة ازلفت ). همين معنى در آيه 90 سوره ((شعرا)) نيز آمده است با اين تفاوت كه در اينجا تصريح به نام ((متقين )) نشده و در آنجا تصريح شده است . ((ازلفت )) از ماده ((زلف )) (بر وزن حرف ) و ((زلفى )) (بر وزن كبرى ) به معنى قرب و نزديكى است ، ممكن است منظور نزديكى مكانى باشد، و يا زمانى ، و يا از نظر اسباب و مقدمات ، و يا همه اينها، يعنى بهشت هم از نظر مكان به مؤ منان نزديك مى شود و هم از نظر زمان ورود و هم اسباب و وسائلش در آنجا سهل و آسان است . قابل توجه اينكه نمى گويد: نيكوكاران به بهشت نزديك مى شوند بلكه مى گويد بهشت را به آنها نزديك مى سازند، و اين محترمانه ترين تعبيرى است كه در اين زمينه ممكن است . همانگونه كه گفتيم بهشت و جهنم هم اكنون وجود دارند اما در آن روز بهشت نزديكتر و دوزخ از هر زمان شعله ورتر مى گردد. و بالاخره در آخرين آيه مورد بحث كه در حقيقت مكمل تمام آيات گذشته و جزايى براى جمله هاى شرطيه است كه در دوازده آيه قبل آمده مى فرمايد: ((در آن موقع هر كس مى داند چه چيزى را حاضر كرده است ))! (علمت نفس ما احضرت ). و اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه همه اعمال انسانها در آنجا حاضر مى شود، و علم و آگاهى آدمى نسبت به آنها علمى تواءم با شهود و مشاهده خواهد بود. اين حقيقت در آيات متعدد ديگرى از قرآن نيز آمده است : در آيه 49 سوره كهف مى خوانيم : و وجدوا ما عملوا حاضرا و در آخرين آيات سوره زلزال آمده است : فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره : ((هر كس به اندازه ذره اى كار نيك كرده باشد آن را مى بيند، و هر كس به اندازه ذره اى كار بد كرده باشد آن را مى بيند)). اين آيه نيز بيانگر تجسم اعمال است و اينكه اعمال انسانها كه ظاهرا در اين جهان نابود مى شود هرگز نابود نشده ، و در آن روز به صورتهاى مناسبى مجسم مى گردد و در عرصه محشر حاضر مى شود. ﴿14 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). <11> ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). <12> ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). <13> سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) <14> ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . <15> سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿15 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿16 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿17 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿18 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿19 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿20 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿21 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿22 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿23 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿24 پيك وحى الهى بر او نازل شده به دنبال آيات گذشته كه سخن از معاد و مقدمات رستاخيز و بخشى از حوادث آن روز بزرگ مى گفت ، در اين آيات به بحث از حقانيت قرآن و صدق گفتار پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى پردازد، و در حقيقت آنچه را در آيات قبل پيرامون معاد آمده است تاءكيد مى كند و با ذكر قسمهاى آگاهى بخش ، مطلب را مؤ كد مى سازد. نخست مى فرمايد: ((قسم به ستارگانى كه باز مى گردند)) (فلا اقسم بالخنس ). ((حركت مى كنند و از ديده ها پنهان مى شوند)) (الجوار الكنس ). ((خنس )) جمع ((خانس )) از ماده ((خنس )) (بر وزن شمس ) در اصل به معنى انقباض و باز گشت و پنهان شدن است ، و شيطان را از اين جهت ((خناس )) مى گويند كه خود را مخفى مى كند، و هنگامى كه نام خدا برده شود منقبض مى شود همان گونه كه در حديث آمده است الشيطان يوسوس الى العبد فاذا ذكر الله خنس ((شيطان پيوسته بندگان خدا را وسوسه مى كند و هنگامى كه خدا را ياد كنند بر مى گردد)). ((جوار)) جمع ((جاريه )) به معنى رونده سريع است . ((كنس )) جمع ((كانس )) از ماده ((كنس )) (بر وزن شمس ) به معنى مخفى شدن است و ((كناس )) (بر وزن پلاس ) به لانه پرندگان و مخفيگاه آهوان و حيوانات وحشى گفته مى شود. در اينكه منظور از اين سوگندها چيست بسيارى از مفسران معتقدند كه اشاره به پنج ستاره سيار منظومه شمسى است كه با چشم غير مسلح ديده مى شود (عطارد، زهره ، مريخ ، مشترى ، و زحل ). توضيح اينكه اگر در چند شب متوالى چشم به آسمان بدوزيم به اين معنى پى مى بريم كه ستارگان آسمان دستجمعى تدريجا طلوع مى كنند و با هم غروب مى نمايند بى آنكه تغييرى در فواصل آنها به وجود آيد، گويى مرواريدهايى هستند كه روى يك پارچه سياه در فواصل معينى دوخته شده اند، و اين پارچه را از يك طرف بالا مى آورند و از طرف ديگر پايين مى كشند، تنها پنج ستاره است كه از اين قانون كلى مستثنا است ، يعنى در لابلاى ستارگان ديگر حركت مى كند گويى پنج مرواريد ندوخته روى اين پارچه آزاد قرار گرفته اند، و در لابلاى آنها مى غلطند! اينها همان پنج ستاره بالا است كه عضو خانواده منظومه شمسى مى باشد، و حركات آنها به خاطر نزديكيشان با ما است ، و گرنه ساير ستارگان آسمان نيز داراى چنين حركاتى هستند اما چون از ما بسيار دورند ما نمى توانيم حركات آنها را احساس كنيم ، اين از يكسو. از سوى ديگر: توجه به اين نكته لازم است كه علماى هيئت اين ستارگان را ((نجوم متحيره )) ناميده اند زيرا حركات آنها روى خط مستقيم نيست ، و به نظر مى رسد كه مدتى سير مى كنند بعد كمى بر مى گردند، دو مرتبه به سير خود ادامه مى دهند كه درباره علل آن در علم ((هيئت )) بحثهاى فراوانى شده است . آيات فوق ممكن است اشاره به همين باشد كه اين ستارگان داراى حركتند (الجوار) و در سير خود رجوع و باز گشت دارند (الخنس ) و سرانجام به هنگام طلوع سپيده صبح و آفتاب مخفى و پنهان مى شوند، شبيه آهوانى كه شبها در بيابانها براى به دست آوردن طعمه مى گردند، و به هنگام روز از ترس صياد و حيوانات وحشى در ((كناس )) خود مخفى مى شوند (الكنس ). اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((كنس )) پنهان شدن آنها در شعاع خورشيد است ، به اين معنى كه به هنگام گردش در اطراف خورشيد گاه به نقطه اى مى رسند كه در كنار خورشيد قرار مى گيرند و مطلقا پيدا نيستند كه علماء نجوم از آن تبير به ((احتراق )) مى كنند، و اين نكته لطيفى است كه با توجه و دقت در وضع اين ستارگان روشن مى شود. بعضى نيز ((كنس )) را اشاره به قرار گرفتن اين ستارگان در برجهاى آسمانى مى دانند كه شباهت به پنهان شدن آهوان در لانه هايشان دارد البته معلوم است كه سيارات منظومه شمسى منحصر به اين پنج ستاره نيستند، و سه ستاره ديگر به نامهاى ((اورانوس )) ((پلوتون )) ((و نپتون )) وجود دارد كه تنها با دوربينهاى نجومى قابل مشاهده اند و با كره زمين مجموعا نه سياره منظومه شمسى را تشكيل مى دهند (البته بسيارى از اين سيارات نهگانه ((قمر)) يا ((قمرهايى )) دارند كه حساب آنها از اين جمع جدا است ). ضمنا تعبير به ((جوارى )) جمع ((جاريه )) كه يكى از معانى آن كشتيهاى در حال حركت است تعبير لطيفى است كه شباهت حركت اين ستارگان را در اوقيانوس آسمان به حركت كشتيها بر صفحه درياها نشان مى دهد. به هر حال گويا قرآن مجيد مى خواهد با اين سوگندهاى پر معنى و آميخته با نوعى ابهام انديشه ها را به حركت در آورد و متوجه وضع خاص و استثنايى اين سيارات در ميان خيل عظيم ستارگان آسمان كند، تا بيشتر در آن فكر كنند و به عظمت پديد آورنده اين دستگاه عظيم آشناتر شوند. بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى براى آيات فوق كرده اند كه چون قابل ملاحظه نبود از ذكر آن خوددارى شد. در حديثى از امير مؤ منان نيز آمده است كه در تفسير اين آيات فرمود: هى خمسة انجم : زحل ، و المشترى و المريخ ، و الزهره ، و عطارد: ((آنها پنج ستاره اند: زحل و مشترى و مريخ و زهره و عطارد)). سپس به دومين سوگند پرداخته ، مى گويد: ((قسم به شب هنگامى كه پشت كند و به آخر رسد)) (و الليل اذا عسعس ). ((عسعس )) از ماده ((عسعسة )) در اصل به معنى تاريكى رقيق است و از آنجا كه در ابتدا و انتهاى شب تاريكى رقيق تر مى شود اين معنى در مورد روى آوردن يا پشت كردن شب به كار مى رود، و اطلاق كلمه ((عسس )) به ماءموران شب گرد نيز به همين مناسبت است . گرچه اين واژه همانگونه كه گفتيم دو معنى كاملا مختلف دارد، ولى در اينجا به قرينه آيه بعد كه سخن از صبح مى گويد منظور همان پايان گرفتن شب است ، و در حقيقت شبيه سوگندى است كه در آيه 33 سوره مدثر آمده و الليل اذا ادبر. اصولا شب همانگونه كه قبلا اشاره كرده ايم يكى از مواهب بزرگ الهى است ، هم مايه آرامش روح و جسم است ، و هم سبب تعديل حرارت آفتاب و ادامه حيات موجودات ، ولى تكيه روى پايان شب ممكن است به خاطر اين باشد كه رو به سوى روشنايى و نور مى رود، و از اين گذشته بهترين زمان براى نيايش و عبادت پروردگار است ، و آغاز حركت و جنبش در عالم حيات . و سرانجام به سراغ سومين و آخرين قسم رفته ، مى فرمايد: ((و سوگند به صبح هنگامى كه تنفس كند))! (و الصبح اذا تنفس ). چه تعبير جالبى ؟ صبح را به موجود زنده اى تشبيه كرده كه نخستين تنفسش با طلوع سپيده آغاز مى شود، و روح حيات در همه موجودات مى دمد، گويى در زير دست و پاى لشكر زنگى شب نفسش بريده بود، و با درخشيدن اولين شعاع نور از زير چنگال او آزاد مى شود و نفس تازه مى كند!. اين تعبير شبيه تعبيرى است كه در سوره مدثر بعد از سوگند به شب آمده است كه مى فرمايد: و الصبح اذا اسفر: ((سوگند به صبح هنگامى كه نقاب از چهره بر گيرد)) گويى ظلمت شب همچون نقاب سياهى بر صورت صبح افتاده ، به هنگام سپيده دم نقاب را كنار مى زند و چهره نورانى و پر فروغ خود را كه نشانه زندگى و حيات است به جهانيان نشان دهد. در آيه بعد به چيزى كه تمام اين سوگندها به خاطر آن ياد شده پرداخته مى فرمايد: ((يقينا اين قرآن كلام فرستاده بزرگوارى است (جبرييل امين ) كه از سوى خداوند براى پيامبرش آورده )) (انه لقول رسول كريم ). و اين پاسخى است به آنها كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را متهم مى كردند كه قرآن را خود ساخته و پرداخته ، و به خدا نسبت داده است . در اين آيه و آيات بعد پنج وصف براى جبرييل پيك وحى خدا بيان شده ، كه در حقيقت اوصافى است كه براى هر فرستاده جامع الشرائط لازم است . نخست توصيف او به ((كريم )) بودن كه اشاره به ارزش وجودى او است ، آرى او نزد خداوند بزرگ وجودى است با ارزش و با اهميت . سپس به اوصاف ديگر او پرداخته ، مى افزايد: ((او صاحب قدرت است ، و نزد خداوند صاحب عرش مقامى والا دارد)) (ذى قوة عند ذى العرش مكين ) ((ذى العرش )) اشاره به ذات پاك خداوند است ، گرچه او صاحب تمام عالم هستى است ولى از آنجا كه عرش خواه به معنى عالم ماوراء طبيعت باشد، و يا مقام علم مكنون خداوند، اهميت بيشترى دارد، او را به صاحب عرش بودن توصيف مى كند. تعبير به ((ذى قوة )) (صاحب قدرت ) درباره جبرييل به خاطر آن است كه براى دريافت چنين پيام بزرگ و ابلاغ دقيق آن قدرت و نيروى عظيمى لازم است ، و اصولا هر رسول و فرستاده اى بايد در حدود رسالت خود صاحب قدرت باشد، مخصوصا بايد از هر گونه فراموشكارى در زمينه پيامى كه مسؤ ول ابلاغ آن است بر كنار باشد. ((مكين )) به معنى كسى است كه صاحب منزلت و ((مكانت )) است ، اساسا بايد رسول شخص بزرگ و فرد بر جسته اى باشد كه بتواند نمايندگى و رسالت او را به عهده گيرد، و كاملا مقرب و نزديك به او باشد، و مسلما تعبير به ((عند)) (نزد) به معنى حضور مكانى نيست ، چرا كه خداوند مكان ندارد بلكه حضور مقامى و قرب معنوى است . و در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او فرمانرواى فرشتگان و امين است )) (مطاع ثم امين ). تعبير به ((ثم )) كه براى اشاره به بعيد به كار مى رود ناظر به اين حقيقت است كه پيك وحى خدا در عالم فرشتگان نافذ الكلمه و مورد اطاعت است ، و از همه اينها گذشته در ابلاغ رسالت خويش نهايت امانت را دارد. از روايات استفاده مى شود كه گاه جبرييل امين براى ابلاغ آيات قرآن از سوى گروه عظيمى از فرشتگان همراهى مى شد و مسلما در ميان آنها مطاع بود و يك رسول بايد در ميان همراهانش مطاع باشد. در حديثى آمده است به هنگام نزول اين آيات پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به جبرييل فرمود: ما احسن ما اثنى عليك ربك !: ذى قوة عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين ، فما كانت قوتك ؟ و ما كانت امانتك ؟: ((چه خوب خداوند تو را ستوده است كه فرموده : صاحب قدرت است ، و در نزد خداوند صاحب عرش قرب و مقام دارد و در آنجا فرمانروا است و امين ، نمونه اى از قدرت و امانت خود را بيان كن ))! جبرييل در پاسخ عرض كرد: اما نمونه قوت من اينكه ماءمور نابودى شهرهاى قوم لوط شدم ، و آن چهار شهر بود، در هر شهر چهار صد هزار مرد جنگجو وجود داشت ، به جز فرزندان آنها، من اين شهرها را از بين برداشتم و به آسمان بردم تا آنجا كه فرشتگان آسمان صداى حيوانات آنها را شنيدند، سپس به زمين آوردم ، و زير و رو كردم ! و اما نمونه امانت من اين است كه هيچ دستورى به من داده نشده كه از آن دستور كمترين تخطى كرده باشم . سپس به نفى نسبت ناروايى كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند پرداخته مى افزايد: مصاحب شما ديوانه نيست (و ما صاحبكم بمجنون ). تعبير به ((صاحب )) كه به معنى ملازم و رفيق و همنشين است ، علاوه بر اينكه از مقام تواضع پيامبر نسبت به همه مردم حكايت مى كند، كه او هرگز قصد برترى جويى نداشت ، اشاره به اين است كه او ساليان دراز در ميان شما زندگى كرده ، و همنشين با افراد شما بوده است ، و او را به عقل و درايت و امانت شناخته ايد، چگونه نسبت جنون به او مى دهيد؟! جز اينكه او بعد از بعثت ، تعليماتى با خود آورده كه با تعصبها و تقليدهاى كوركورانه و هوا و هوسهاى شما سازگار نيست ، لذا براى اينكه خود را از اطاعت دستورات او معاف كنيد چنين نسبت ناروايى را به او مى دهيد. نسبت ((جنون )) از جمله نسبتهايى است كه طبق آيات قرآن به همه پيامبران الهى از سوى دشمنان لجوج و معاند داده شده : كذلك ما اتى الذين من قبلهم من رسول الا قالوا ساحر او مجنون : ((اينگونه است كه هيچ پيامبرى قبل از اينها به سوى قومى فرستاده نشد مگر اينكه گفتند ساحر است يا ديوانه )) (ذاريات - 52). عاقل در منطق آنها كسى بود كه همرنگ با محيط فاسد باشد، و دنباله رو شهوات آنها، نان را به نرخ روز خورد، و از هر حركت اصلاحى و انقلابى دورى كند، و با اين معيار و ضابطه ، همه پيامبران از ديدگاه تاريك دنيا پرستان ديوانه بودند. بعد براى تاءكيد ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با جبرييل امين مى افزايد: ((او به طور مسلم جبرييل را در افق روشن و آشكار مشاهده كرد)) (و لقد رآه بالافق المبين ) منظور از افق مبين همان ((افق اعلى )) و افق آشكار كننده فرشتگان است كه پيامبر جبرييل را در آن مشاهده كرد. بعضى آيه 7 سوره نجم را كه مى فرمايد: و هو بالافق الاعلى شاهد بر اين تفسير دانسته اند، ولى همانگونه كه در تفسير سوره نجم بيان كرديم اين آيه همچون ساير آيات اين سوره حقيقت ديگرى را بازگو مى كند كه با مراجعه به آن روشن خواهد شد. بعضى نيز گفته اند: پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) جبرييل را در صورت اصليش دو بار مشاهده كرد: يكى در آغاز بعثتش كه جبرييل بر آن حضرت در افق بالا ظاهر گشت ، و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان عظمت داشت كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هيجان آمد. مرتبه دوم در جريان معراج بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) او را در آسمانهاى بالا، در صورت اصليش مشاهده كرد، و آيه مورد بحث را نيز اشاره به آن مى دانند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور مشاهده خداوند از طريق شهود باطنى بوده باشد براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد 22 صفحه 486 به بعد (سوره نجم آيات 5 تا 13) مراجعه فرماييد، سپس مى افزايد: ((پيامبر نسبت به آنچه از طريق وحى از عالم غيب دريافت داشته بخيل نيست )) (و ما هو على الغيب بضنين ). همه را بى كم و كاست در اختيار بندگان خدا مى نهد، او مانند بسيارى از مردم نيست كه وقتى به حقيقت مهمى دست مى يابند اصرار در كتمان آن دارند، و غالبا از بيان آن بخل مى ورزند، و چه بسا آن معلومات را با خود به گور مى برند. پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نيست ، او با سخاوت تمام آنچه را از طريق وحى دريافت داشته در اختيار همه نيازمندان مى گذارد، و حتى در اختيار كسانى كه براى آن ارج و قربى قائل نيستند، به اميد اينكه شايد هدايت شوند و راه حق را پيش گيرند. ((ضنين )) از ماده ((ضنه )) (بر وزن منه ) به معنى بخل در مورد اشياء نفيس و گرانبها است ، و اين صفتى است كه هرگز در پيامبران وجود ندارد، و اگر ديگران به خاطر علوم محدودشان چنين صفتى را دارند پيامبر كه سر چشمه علمش اوقيانوس بيكران علم خدا است از اينگونه صفات مبرا است و نيز مى افزايد: ((و آن گفته شيطان رجيم نيست )) (و ما هو بقول شيطان رجيم ). اين آيات قرآنى هرگز مانند سخنان كاهنان كه از طريق ارتباط با شياطين دريافت مى داشتند نمى باشد، و نشانه هاى اين حقيقت در آن ظاهر است ، چرا كه سخنان كاهنان آميخته با دروغ و اشتباهات فراوان بود، و بر محور اميال و مطامعشان دور مى زند: و اين هيچ نسبتى با قرآن مجيد ندارد. در حقيقت پاسخى است به يكى از نعمتهاى ديگر مشركان كه مى گفتند پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كاهن است ، و آنچه را آورده از شياطين گرفته ، در حالى كه سخن شيطانى تاريك است و گمراه كننده ، ولى آيات قرآنى - همانگونه كه در اولين بر خورد براى هر كس روشن مى شود سراسر نور و هدايت و روشنايى است . واژه ((رجيم )) در اصل از ماده ((رجم )) و ((رجام )) (بر وزن لجام ) به معنى سنگ گرفته شده ، و سپس به پرتاب سنگ براى راندن شخص يا حيوانى اطلاق گرديده ، و بعد از آن به معنى هر گونه طرد كردن و دور كردن آمده ، و منظور از ((شيطان رجيم )) در اينجا همين معنى است ، يعنى شيطانى كه از درگاه خداوند مطرود است . ﴿25 اى غافلان به كجا مى رويد؟! در آيات گذشته اين حقيقت روشن شد كه قرآن مجيد كلام خدا است ، چرا كه محتوايش نشان مى دهد كه گفتار شيطانى نيست بلكه سخن رحمانى است ، كه به وسيله پيك وحى خدا با قدرت و امانت كامل بر پيامبرى كه در نهايت اعتدال عقل است نازل شده ، پيامبرى كه در ابلاغ رسالت هرگز بخل نورزيده ، و آنچه به او تعليم شده بى كم و كاست بيان كرده است . در آيات مورد بحث مخالفان را به خاطر عدم پيروى از اين كلام بزرگ مورد توبيخ قرار مى دهد، يك استفهام توبيخى مى گويد: ((با اين حال شما به كجا مى رويد))؟ (فاين تذهبون ). چرا راه راست را رها كرده ، به بيراهه گام مى نهيد؟ و چرا پشت به اين چراغ فروزان نموده رو به سوى تاريكى مى رويد؟! مگر دشمن سعادت و سلامت خويش هستيد؟ سپس مى افزايد: ((اين قرآن جز تذكر براى جهانيان نيست )) (ان هو الا ذكر للعالمين ). همه را اندرز مى دهد، هشدار مى دهد، تا از خواب غفلت بيدار شوند. و از آنجا كه براى هدايت و تربيت تنها فاعليت فاعل كافى نيست ، بلكه قابليت قابل نيز شرط است ، در آيه بعد مى افزايد: ((قرآن مايه بيدارى است براى آنها كه مى خواهند راه مستقيم را بپويند)) (لمن شاء منكم ان يستقيم ). قابل توجه اينكه در آيه قبل مى گويد: ((قرآن مايه ذكر و بيدارى براى همه جهانيان است )) و در اين آيه تنها گروه خاصى را ذكر مى كند همانها كه تصميمى بر قبول هدايت و پيمودن راه راست گرفته اند، اين تفاوت به خاطر آن است كه آيه قبل عموميت اين فيض الهى را بيان مى كند، و اين آيه شرط بهره گيرى از اين فيض را، و تمام مواهب عالم چنين است كه اصل فيض عام است ولى استفاده از آن مشروط به اراده و تصميم است . شبيه همين معنى در آيه 2 سوره بقره آمده است ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((اين كتاب هيچگونه ترديدى در آن نيست ، و مايه هدايت پرهيزگاران است )). به هر حال اين آيه از آياتى است كه نشان مى دهد خداوند انسان را آزاد و مختار آفريده ، و تصميم نهايى براى پيمودن راه حق و باطل با خود او است . تعبير به ((يستقيم )) تعبير جالبى است كه نشان مى دهد راه اصلى كه در پيش روى انسان قرار دارد راه مستقيم هدايت و سعادت است ، و بقيه راهها همه انحرافى است ، تمامى نيروهاى درون و برون انسان همه بسيج شده اند كه او را در اين راه مستقيم به حركت در آورند، و اگر افراط و تفريطها، وسوسه هاى شيطانى ، و تبليغات گمراه كننده در كار نباشد انسان با نداى فطرت در همين مسير مستقيم گام مى نهد مى دانيم خط مستقيم هميشه نزديكترين راه به مقصد است . اما از آنجا كه تعبير به مشيت و اراده انسان ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه انسان چنان آزاد است كه هيچ نيازى در پيمودن اين راه به خداوند و توفيق الهى ندارد، در آيه بعد كه آخرين آيه اين سوره است به بيان نفوذ مشيت پروردگار پرداخته مى فرمايد: ((شما اراده نمى كنيد مگر اينكه خداوندى كه پروردگار جهانيان است بخواهد)) (و ما تشاءون الا ان يشاء الله رب العالمين ). در حقيقت مجموع اين دو آيه همان مساءله دقيق و ظريف ((امر بين الامرين )) را بيان مى كند، از يكسو مى گويد تصميم گيرى به دست شما است ، از سوى ديگر مى گويد: تا خدا نخواهد شما نمى توانيد تصميم بگيريد، يعنى اگر شما مختار و آزاد آفريده شده ايد اين اختيار و آزادى نيز از ناحيه خدا است ، او خواسته است كه شما چنين باشيد. انسان در اعمال خود نه مجبور است ، و نه صد در صد آزاد، نه طريقه ((جبر)) صحيح است و نه طريقه ((تفويض )) بلكه هر چه او دارد، از عقل و هوش و توانايى جسمى و قدرت تصميم گيرى همه از ناحيه خدا است ، و همين واقعيت است كه او را از يكسو دائما نيازمند به خالق مى سازد، و از سوى ديگر به مقتضاى آزادى و اختيارش به او تعهد و مسؤ وليت مى دهد. تعبير به ((رب العالمين )) به خوبى نشان مى دهد كه مشيت الهى نيز در مسير تربيت و تكامل انسان و همه جهانيان است ، او هرگز نمى خواهد كسى گمراه شود، يا گناه كند و از جوار قرب خدا دور افتد، او به مقتضاى ربوبيتش همه كسانى را كه بخواهند در مسير تكامل گام بردارند يارى مى دهد. عجب اينكه طرفداران مسلك جبر تنها به آيه دوم چسبيده اند در حالى كه طرفداران تفويض نيز ممكن است به آيه اول متوسل شوند، اين جداسازى آيات از يكديگر كه غالبا معلول پيشداوريهاى نادرست است مايه گمراهى است آيات قرآن را بايد در كنار هم گذاشت ، و از مجموع استفاده كرد. جالب اينكه بعضى از مفسران نقل كرده اند كه وقتى آيه اول (لمن شاء منكم ان يستقيم ) نازل شد، ابوجهل كه عملا از طرفداران عقيده تفويض ‍ بود گفت خوب شد همه اختيارات با ما است ، و اينجا بود كه آيه دوم نازل گرديد و ما تشاءون الا ان يشاء الله رب العالمين . <17> خداوندا مى دانيم پيمودن راه حق جز با توفيق تو ميسر نمى شود، ما را در پيمودن اين راه موفق دار. پروردگارا! ما آرزو كرده ايم كه در راه هدايت گام بگذاريم ، تو نيز اراده فرما كه دست ما را در اين راه بگيرى . بارالها! صحنه محشر و دادگاه عدل تو بسيار هولناك و نامه اعمال ما از حسنات خالى است ، ما را در پناه عفو و فضلت جاى ده ، نه در برابر ميزان عدالت آمين رب العالمين . ﴿26 اى غافلان به كجا مى رويد؟! در آيات گذشته اين حقيقت روشن شد كه قرآن مجيد كلام خدا است ، چرا كه محتوايش نشان مى دهد كه گفتار شيطانى نيست بلكه سخن رحمانى است ، كه به وسيله پيك وحى خدا با قدرت و امانت كامل بر پيامبرى كه در نهايت اعتدال عقل است نازل شده ، پيامبرى كه در ابلاغ رسالت هرگز بخل نورزيده ، و آنچه به او تعليم شده بى كم و كاست بيان كرده است . در آيات مورد بحث مخالفان را به خاطر عدم پيروى از اين كلام بزرگ مورد توبيخ قرار مى دهد، يك استفهام توبيخى مى گويد: ((با اين حال شما به كجا مى رويد))؟ (فاين تذهبون ). چرا راه راست را رها كرده ، به بيراهه گام مى نهيد؟ و چرا پشت به اين چراغ فروزان نموده رو به سوى تاريكى مى رويد؟! مگر دشمن سعادت و سلامت خويش هستيد؟ سپس مى افزايد: ((اين قرآن جز تذكر براى جهانيان نيست )) (ان هو الا ذكر للعالمين ). همه را اندرز مى دهد، هشدار مى دهد، تا از خواب غفلت بيدار شوند. و از آنجا كه براى هدايت و تربيت تنها فاعليت فاعل كافى نيست ، بلكه قابليت قابل نيز شرط است ، در آيه بعد مى افزايد: ((قرآن مايه بيدارى است براى آنها كه مى خواهند راه مستقيم را بپويند)) (لمن شاء منكم ان يستقيم ). قابل توجه اينكه در آيه قبل مى گويد: ((قرآن مايه ذكر و بيدارى براى همه جهانيان است )) و در اين آيه تنها گروه خاصى را ذكر مى كند همانها كه تصميمى بر قبول هدايت و پيمودن راه راست گرفته اند، اين تفاوت به خاطر آن است كه آيه قبل عموميت اين فيض الهى را بيان مى كند، و اين آيه شرط بهره گيرى از اين فيض را، و تمام مواهب عالم چنين است كه اصل فيض عام است ولى استفاده از آن مشروط به اراده و تصميم است . شبيه همين معنى در آيه 2 سوره بقره آمده است ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((اين كتاب هيچگونه ترديدى در آن نيست ، و مايه هدايت پرهيزگاران است )). به هر حال اين آيه از آياتى است كه نشان مى دهد خداوند انسان را آزاد و مختار آفريده ، و تصميم نهايى براى پيمودن راه حق و باطل با خود او است . تعبير به ((يستقيم )) تعبير جالبى است كه نشان مى دهد راه اصلى كه در پيش روى انسان قرار دارد راه مستقيم هدايت و سعادت است ، و بقيه راهها همه انحرافى است ، تمامى نيروهاى درون و برون انسان همه بسيج شده اند كه او را در اين راه مستقيم به حركت در آورند، و اگر افراط و تفريطها، وسوسه هاى شيطانى ، و تبليغات گمراه كننده در كار نباشد انسان با نداى فطرت در همين مسير مستقيم گام مى نهد مى دانيم خط مستقيم هميشه نزديكترين راه به مقصد است . اما از آنجا كه تعبير به مشيت و اراده انسان ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه انسان چنان آزاد است كه هيچ نيازى در پيمودن اين راه به خداوند و توفيق الهى ندارد، در آيه بعد كه آخرين آيه اين سوره است به بيان نفوذ مشيت پروردگار پرداخته مى فرمايد: ((شما اراده نمى كنيد مگر اينكه خداوندى كه پروردگار جهانيان است بخواهد)) (و ما تشاءون الا ان يشاء الله رب العالمين ). در حقيقت مجموع اين دو آيه همان مساءله دقيق و ظريف ((امر بين الامرين )) را بيان مى كند، از يكسو مى گويد تصميم گيرى به دست شما است ، از سوى ديگر مى گويد: تا خدا نخواهد شما نمى توانيد تصميم بگيريد، يعنى اگر شما مختار و آزاد آفريده شده ايد اين اختيار و آزادى نيز از ناحيه خدا است ، او خواسته است كه شما چنين باشيد. انسان در اعمال خود نه مجبور است ، و نه صد در صد آزاد، نه طريقه ((جبر)) صحيح است و نه طريقه ((تفويض )) بلكه هر چه او دارد، از عقل و هوش و توانايى جسمى و قدرت تصميم گيرى همه از ناحيه خدا است ، و همين واقعيت است كه او را از يكسو دائما نيازمند به خالق مى سازد، و از سوى ديگر به مقتضاى آزادى و اختيارش به او تعهد و مسؤ وليت مى دهد. تعبير به ((رب العالمين )) به خوبى نشان مى دهد كه مشيت الهى نيز در مسير تربيت و تكامل انسان و همه جهانيان است ، او هرگز نمى خواهد كسى گمراه شود، يا گناه كند و از جوار قرب خدا دور افتد، او به مقتضاى ربوبيتش همه كسانى را كه بخواهند در مسير تكامل گام بردارند يارى مى دهد. عجب اينكه طرفداران مسلك جبر تنها به آيه دوم چسبيده اند در حالى كه طرفداران تفويض نيز ممكن است به آيه اول متوسل شوند، اين جداسازى آيات از يكديگر كه غالبا معلول پيشداوريهاى نادرست است مايه گمراهى است آيات قرآن را بايد در كنار هم گذاشت ، و از مجموع استفاده كرد. جالب اينكه بعضى از مفسران نقل كرده اند كه وقتى آيه اول (لمن شاء منكم ان يستقيم ) نازل شد، ابوجهل كه عملا از طرفداران عقيده تفويض ‍ بود گفت خوب شد همه اختيارات با ما است ، و اينجا بود كه آيه دوم نازل گرديد و ما تشاءون الا ان يشاء الله رب العالمين . خداوندا مى دانيم پيمودن راه حق جز با توفيق تو ميسر نمى شود، ما را در پيمودن اين راه موفق دار. پروردگارا! ما آرزو كرده ايم كه در راه هدايت گام بگذاريم ، تو نيز اراده فرما كه دست ما را در اين راه بگيرى . بارالها! صحنه محشر و دادگاه عدل تو بسيار هولناك و نامه اعمال ما از حسنات خالى است ، ما را در پناه عفو و فضلت جاى ده ، نه در برابر ميزان عدالت آمين رب العالمين . ﴿27 اى غافلان به كجا مى رويد؟! در آيات گذشته اين حقيقت روشن شد كه قرآن مجيد كلام خدا است ، چرا كه محتوايش نشان مى دهد كه گفتار شيطانى نيست بلكه سخن رحمانى است ، كه به وسيله پيك وحى خدا با قدرت و امانت كامل بر پيامبرى كه در نهايت اعتدال عقل است نازل شده ، پيامبرى كه در ابلاغ رسالت هرگز بخل نورزيده ، و آنچه به او تعليم شده بى كم و كاست بيان كرده است . در آيات مورد بحث مخالفان را به خاطر عدم پيروى از اين كلام بزرگ مورد توبيخ قرار مى دهد، يك استفهام توبيخى مى گويد: ((با اين حال شما به كجا مى رويد))؟ (فاين تذهبون ). چرا راه راست را رها كرده ، به بيراهه گام مى نهيد؟ و چرا پشت به اين چراغ فروزان نموده رو به سوى تاريكى مى رويد؟! مگر دشمن سعادت و سلامت خويش هستيد؟ سپس مى افزايد: ((اين قرآن جز تذكر براى جهانيان نيست )) (ان هو الا ذكر للعالمين ). همه را اندرز مى دهد، هشدار مى دهد، تا از خواب غفلت بيدار شوند. و از آنجا كه براى هدايت و تربيت تنها فاعليت فاعل كافى نيست ، بلكه قابليت قابل نيز شرط است ، در آيه بعد مى افزايد: ((قرآن مايه بيدارى است براى آنها كه مى خواهند راه مستقيم را بپويند)) (لمن شاء منكم ان يستقيم ). قابل توجه اينكه در آيه قبل مى گويد: ((قرآن مايه ذكر و بيدارى براى همه جهانيان است )) و در اين آيه تنها گروه خاصى را ذكر مى كند همانها كه تصميمى بر قبول هدايت و پيمودن راه راست گرفته اند، اين تفاوت به خاطر آن است كه آيه قبل عموميت اين فيض الهى را بيان مى كند، و اين آيه شرط بهره گيرى از اين فيض را، و تمام مواهب عالم چنين است كه اصل فيض عام است ولى استفاده از آن مشروط به اراده و تصميم است . شبيه همين معنى در آيه 2 سوره بقره آمده است ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((اين كتاب هيچگونه ترديدى در آن نيست ، و مايه هدايت پرهيزگاران است )). به هر حال اين آيه از آياتى است كه نشان مى دهد خداوند انسان را آزاد و مختار آفريده ، و تصميم نهايى براى پيمودن راه حق و باطل با خود او است . تعبير به ((يستقيم )) تعبير جالبى است كه نشان مى دهد راه اصلى كه در پيش روى انسان قرار دارد راه مستقيم هدايت و سعادت است ، و بقيه راهها همه انحرافى است ، تمامى نيروهاى درون و برون انسان همه بسيج شده اند كه او را در اين راه مستقيم به حركت در آورند، و اگر افراط و تفريطها، وسوسه هاى شيطانى ، و تبليغات گمراه كننده در كار نباشد انسان با نداى فطرت در همين مسير مستقيم گام مى نهد مى دانيم خط مستقيم هميشه نزديكترين راه به مقصد است . اما از آنجا كه تعبير به مشيت و اراده انسان ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه انسان چنان آزاد است كه هيچ نيازى در پيمودن اين راه به خداوند و توفيق الهى ندارد، در آيه بعد كه آخرين آيه اين سوره است به بيان نفوذ مشيت پروردگار پرداخته مى فرمايد: ((شما اراده نمى كنيد مگر اينكه خداوندى كه پروردگار جهانيان است بخواهد)) (و ما تشاءون الا ان يشاء الله رب العالمين ). در حقيقت مجموع اين دو آيه همان مساءله دقيق و ظريف ((امر بين الامرين )) را بيان مى كند، از يكسو مى گويد تصميم گيرى به دست شما است ، از سوى ديگر مى گويد: تا خدا نخواهد شما نمى توانيد تصميم بگيريد، يعنى اگر شما مختار و آزاد آفريده شده ايد اين اختيار و آزادى نيز از ناحيه خدا است ، او خواسته است كه شما چنين باشيد. انسان در اعمال خود نه مجبور است ، و نه صد در صد آزاد، نه طريقه ((جبر)) صحيح است و نه طريقه ((تفويض )) بلكه هر چه او دارد، از عقل و هوش و توانايى جسمى و قدرت تصميم گيرى همه از ناحيه خدا است ، و همين واقعيت است كه او را از يكسو دائما نيازمند به خالق مى سازد، و از سوى ديگر به مقتضاى آزادى و اختيارش به او تعهد و مسؤ وليت مى دهد. تعبير به ((رب العالمين )) به خوبى نشان مى دهد كه مشيت الهى نيز در مسير تربيت و تكامل انسان و همه جهانيان است ، او هرگز نمى خواهد كسى گمراه شود، يا گناه كند و از جوار قرب خدا دور افتد، او به مقتضاى ربوبيتش همه كسانى را كه بخواهند در مسير تكامل گام بردارند يارى مى دهد. عجب اينكه طرفداران مسلك جبر تنها به آيه دوم چسبيده اند در حالى كه طرفداران تفويض نيز ممكن است به آيه اول متوسل شوند، اين جداسازى آيات از يكديگر كه غالبا معلول پيشداوريهاى نادرست است مايه گمراهى است آيات قرآن را بايد در كنار هم گذاشت ، و از مجموع استفاده كرد. جالب اينكه بعضى از مفسران نقل كرده اند كه وقتى آيه اول (لمن شاء منكم ان يستقيم ) نازل شد، ابوجهل كه عملا از طرفداران عقيده تفويض ‍ بود گفت خوب شد همه اختيارات با ما است ، و اينجا بود كه آيه دوم نازل گرديد و ما تشاءون الا ان يشاء الله رب العالمين . خداوندا مى دانيم پيمودن راه حق جز با توفيق تو ميسر نمى شود، ما را در پيمودن اين راه موفق دار. پروردگارا! ما آرزو كرده ايم كه در راه هدايت گام بگذاريم ، تو نيز اراده فرما كه دست ما را در اين راه بگيرى . بارالها! صحنه محشر و دادگاه عدل تو بسيار هولناك و نامه اعمال ما از حسنات خالى است ، ما را در پناه عفو و فضلت جاى ده ، نه در برابر ميزان عدالت آمين رب العالمين . ﴿28 اى غافلان به كجا مى رويد؟! در آيات گذشته اين حقيقت روشن شد كه قرآن مجيد كلام خدا است ، چرا كه محتوايش نشان مى دهد كه گفتار شيطانى نيست بلكه سخن رحمانى است ، كه به وسيله پيك وحى خدا با قدرت و امانت كامل بر پيامبرى كه در نهايت اعتدال عقل است نازل شده ، پيامبرى كه در ابلاغ رسالت هرگز بخل نورزيده ، و آنچه به او تعليم شده بى كم و كاست بيان كرده است . در آيات مورد بحث مخالفان را به خاطر عدم پيروى از اين كلام بزرگ مورد توبيخ قرار مى دهد، يك استفهام توبيخى مى گويد: ((با اين حال شما به كجا مى رويد))؟ (فاين تذهبون ). چرا راه راست را رها كرده ، به بيراهه گام مى نهيد؟ و چرا پشت به اين چراغ فروزان نموده رو به سوى تاريكى مى رويد؟! مگر دشمن سعادت و سلامت خويش هستيد؟ سپس مى افزايد: ((اين قرآن جز تذكر براى جهانيان نيست )) (ان هو الا ذكر للعالمين ). همه را اندرز مى دهد، هشدار مى دهد، تا از خواب غفلت بيدار شوند. و از آنجا كه براى هدايت و تربيت تنها فاعليت فاعل كافى نيست ، بلكه قابليت قابل نيز شرط است ، در آيه بعد مى افزايد: ((قرآن مايه بيدارى است براى آنها كه مى خواهند راه مستقيم را بپويند)) (لمن شاء منكم ان يستقيم ). قابل توجه اينكه در آيه قبل مى گويد: ((قرآن مايه ذكر و بيدارى براى همه جهانيان است )) و در اين آيه تنها گروه خاصى را ذكر مى كند همانها كه تصميمى بر قبول هدايت و پيمودن راه راست گرفته اند، اين تفاوت به خاطر آن است كه آيه قبل عموميت اين فيض الهى را بيان مى كند، و اين آيه شرط بهره گيرى از اين فيض را، و تمام مواهب عالم چنين است كه اصل فيض عام است ولى استفاده از آن مشروط به اراده و تصميم است . شبيه همين معنى در آيه 2 سوره بقره آمده است ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((اين كتاب هيچگونه ترديدى در آن نيست ، و مايه هدايت پرهيزگاران است )). به هر حال اين آيه از آياتى است كه نشان مى دهد خداوند انسان را آزاد و مختار آفريده ، و تصميم نهايى براى پيمودن راه حق و باطل با خود او است . تعبير به ((يستقيم )) تعبير جالبى است كه نشان مى دهد راه اصلى كه در پيش روى انسان قرار دارد راه مستقيم هدايت و سعادت است ، و بقيه راهها همه انحرافى است ، تمامى نيروهاى درون و برون انسان همه بسيج شده اند كه او را در اين راه مستقيم به حركت در آورند، و اگر افراط و تفريطها، وسوسه هاى شيطانى ، و تبليغات گمراه كننده در كار نباشد انسان با نداى فطرت در همين مسير مستقيم گام مى نهد مى دانيم خط مستقيم هميشه نزديكترين راه به مقصد است . اما از آنجا كه تعبير به مشيت و اراده انسان ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه انسان چنان آزاد است كه هيچ نيازى در پيمودن اين راه به خداوند و توفيق الهى ندارد، در آيه بعد كه آخرين آيه اين سوره است به بيان نفوذ مشيت پروردگار پرداخته مى فرمايد: ((شما اراده نمى كنيد مگر اينكه خداوندى كه پروردگار جهانيان است بخواهد)) (و ما تشاءون الا ان يشاء الله رب العالمين ). در حقيقت مجموع اين دو آيه همان مساءله دقيق و ظريف ((امر بين الامرين )) را بيان مى كند، از يكسو مى گويد تصميم گيرى به دست شما است ، از سوى ديگر مى گويد: تا خدا نخواهد شما نمى توانيد تصميم بگيريد، يعنى اگر شما مختار و آزاد آفريده شده ايد اين اختيار و آزادى نيز از ناحيه خدا است ، او خواسته است كه شما چنين باشيد. انسان در اعمال خود نه مجبور است ، و نه صد در صد آزاد، نه طريقه ((جبر)) صحيح است و نه طريقه ((تفويض )) بلكه هر چه او دارد، از عقل و هوش و توانايى جسمى و قدرت تصميم گيرى همه از ناحيه خدا است ، و همين واقعيت است كه او را از يكسو دائما نيازمند به خالق مى سازد، و از سوى ديگر به مقتضاى آزادى و اختيارش به او تعهد و مسؤ وليت مى دهد. تعبير به ((رب العالمين )) به خوبى نشان مى دهد كه مشيت الهى نيز در مسير تربيت و تكامل انسان و همه جهانيان است ، او هرگز نمى خواهد كسى گمراه شود، يا گناه كند و از جوار قرب خدا دور افتد، او به مقتضاى ربوبيتش همه كسانى را كه بخواهند در مسير تكامل گام بردارند يارى مى دهد. عجب اينكه طرفداران مسلك جبر تنها به آيه دوم چسبيده اند در حالى كه طرفداران تفويض نيز ممكن است به آيه اول متوسل شوند، اين جداسازى آيات از يكديگر كه غالبا معلول پيشداوريهاى نادرست است مايه گمراهى است آيات قرآن را بايد در كنار هم گذاشت ، و از مجموع استفاده كرد. جالب اينكه بعضى از مفسران نقل كرده اند كه وقتى آيه اول (لمن شاء منكم ان يستقيم ) نازل شد، ابوجهل كه عملا از طرفداران عقيده تفويض ‍ بود گفت خوب شد همه اختيارات با ما است ، و اينجا بود كه آيه دوم نازل گرديد و ما تشاءون الا ان يشاء الله رب العالمين . خداوندا مى دانيم پيمودن راه حق جز با توفيق تو ميسر نمى شود، ما را در پيمودن اين راه موفق دار. پروردگارا! ما آرزو كرده ايم كه در راه هدايت گام بگذاريم ، تو نيز اراده فرما كه دست ما را در اين راه بگيرى . بارالها! صحنه محشر و دادگاه عدل تو بسيار هولناك و نامه اعمال ما از حسنات خالى است ، ما را در پناه عفو و فضلت جاى ده ، نه در برابر ميزان عدالت آمين رب العالمين . ﴿29