پیمایش
عبس بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ ﴿1 أَنْ جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ ﴿2 وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّىٰ ﴿3 أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرَىٰ ﴿4 أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَىٰ ﴿5 فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّىٰ ﴿6 وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ ﴿7 وَأَمَّا مَنْ جَاءَكَ يَسْعَىٰ ﴿8 وَهُوَ يَخْشَىٰ ﴿9 فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ ﴿10 كَلَّا إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ ﴿11 فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ ﴿12 فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ ﴿13 مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ ﴿14 بِأَيْدِي سَفَرَةٍ ﴿15 كِرَامٍ بَرَرَةٍ ﴿16 قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ ﴿17 مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ ﴿18 مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ﴿19 ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ ﴿20 ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ ﴿21 ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنْشَرَهُ ﴿22 كَلَّا لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ ﴿23 فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ ﴿24 أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاءَ صَبًّا ﴿25 ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا ﴿26 فَأَنْبَتْنَا فِيهَا حَبًّا ﴿27 وَعِنَبًا وَقَضْبًا ﴿28 وَزَيْتُونًا وَنَخْلًا ﴿29 وَحَدَائِقَ غُلْبًا ﴿30 وَفَاكِهَةً وَأَبًّا ﴿31 مَتَاعًا لَكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ ﴿32 فَإِذَا جَاءَتِ الصَّاخَّةُ ﴿33 يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ ﴿34 وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ ﴿35 وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ ﴿36 لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ ﴿37 وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ ﴿38 ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ ﴿39 وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ ﴿40 تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ ﴿41 أُولَٰئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ ﴿42

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

چهره در هم کشید و روی گردانید، ﴿1 از اینکه آن مرد نابینا نزد او آمد! ﴿2 تو چه می دانی شاید او [در پرتو تعالیم اسلام از آلودگی] پاک و پاکیزه شود ﴿3 یا متذکّر [حقایق] گردد و آن تذکر او را سود دهد؛ ﴿4 اما کسی که خود را ثروتمند نشان می دهد ﴿5 تو به او روی می آوری [و نسبت به وی اهتمام می ورزی] ﴿6 در حالی که اگر او نخواهد خود را [از آلودگی های باطنی و عملی] پاک کند تکلیفی بر عهده تو [نسبت به او] نیست؛ ﴿7 و اما آنکه شتابان نزد تو آمد ﴿8 در حالی که [از پروردگارش] می ترسد، ﴿9 تو [با روی گردانی] از او به دیگران می پردازی. ﴿10 این چنین [برخوردی شایسته] نیست، بی تردید این آیات قرآن مایه پند است. ﴿11 پس هرکه خواست از آن پند گیرد، ﴿12 در صحیفه هایی است ارزشمند ﴿13 بلند مرتبه و پاکیزه ﴿14 در دست سفیرانی ﴿15 بزرگوار و نیکوکار. ﴿16 مرگ بر انسان، چه کافر و ناسپاس است! ﴿17 [خدا] او را از چه چیز آفریده؟ ﴿18 از نطفه ای [ناچیز و بی مقدار] آفریده است، پس او را [در ذات، صفات و اندام] اندازه لازم عطا کرد. ﴿19 آن گاه راه [هدایت، سعادت، خیر و طاعت] را برایش آسان ساخت. ﴿20 سپس او را میراند و در گور نهاد، ﴿21 و سپس چون بخواهد او را زنده می کند. ﴿22 این چنین نیست [که وظیفه اش را انجام داده باشد] هنوز آنچه را به او دستور داده به جا نیاورده است. ﴿23 پس انسان باید به خوراکش با تأمل بنگرد ﴿24 که ما [از آسمان] آب فراوانی فرو ریختیم. ﴿25 سپس زمین را [به صورتی سودمند] از هم شکافتیم. ﴿26 پس در آن دانه های فراوانی رویاندیم، ﴿27 و انگور و سبزیجات ﴿28 و زیتون و درخت خرما…. ﴿29 و بوستان های پر از درخت تناور و بزرگ ﴿30 و میوه و چراگاه ﴿31 تا مایه برخورداری شما و دام هایتان باشد. …. ﴿32 پس زمانی که آن بانگ هولناک و مهیب در رسد، ﴿33 روزی که آدمی فرار می کند، از برادرش…. ﴿34 و از مادر و پدرش…. ﴿35 و از همسر و فرزندانش ﴿36 در آن روز هرکسی از آنان را کاری است که او را به خود مشغول می کند [تا جایی که نمی گذارد به چیز دیگری بپردازد.] ﴿37 در آن روز چهره هایی درخشان و نورانی است ﴿38 خندان و خوشحال…. ﴿39 و در آن روز چهره هایی است که بر آنان غبار نشسته ﴿40 [و] سیاهی و تاریکی آنان را فرا گرفته است؛ …. ﴿41 آنان همان کافران بد کارند. ﴿42

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). <1> تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. <5> سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). <6> ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). <7> و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) <8> تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). <9> ﴿1 سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). ﴿2 سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). ﴿3 سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). ﴿4 سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). ﴿5 سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). ﴿6 سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). ﴿7 سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). ﴿8 سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). ﴿9 سوره عبس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 42 آيه است محتواى سوره عبس سوره ((عبس )) در عين كوتاهى ، از مسائل مختلف و مهمى بحث مى كند، و تكيه خاصى روى مساءله ((معاد)) دارد، و محتواى آن را در پنج موضوع مى توان خلاصه كرد: 1 - عتاب شديد خداوند نسبت به كسى كه در برابر مرد نابيناى حقيقتجو برخورد مناسبى نداشت . 2 - ارزش و اهميت قرآن مجيد. 3 - كفران و ناسپاسى انسان در برابر نعمتهاى خداوند. 4 - بيان گوشه اى از نعمتهاى او در زمينه تغذيه انسان و حيوانات براى تحريك حس شكرگزارى بشر. 5 - اشاره به قسمتهاى تكان دهنده اى از حوادث قيامت و سرنوشت مؤ منان و كفار در آن روز بزرگ . نامگذارى آن به اين نام به تناسب نخستين آيه سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قراء سورة ((عبس )) جاء يوم القيامة و وجهه ضاحك مستبشر: ((كسى كه سوره ((عبس )) را بخواند روز قيامت در حالى وارد محشر مى شود كه صورتش خندان و بشاش است )). تفسير : عتاب شديد به خاطر بى اعتنايى به نابيناى حق طلب با توجه به آنچه در شاءن نزول آيات گفته شد، به سراغ تفسير آيات مى رويم . نخست مى فرمايد: ((چهره درهم كشيد، و روى برتافت )) (عبس و تولى ). ((از اينكه نابينايى به سراغ او آمده بود)) (ان جاءه الاعمى ). ((تو چه مى دانى شايد او در جستجوى ايمان و پاكى و تقوى باشد؟!)) (و ما يدريك لعله يزكى ). ((يا از شنيدن سخنان حق متذكر شود و اين تذكر به حال او مفيد باشد)) (او يذكر فتنفعه الذكرى ). و اگر صددرصد پاك و با تقوى نشود لااقل از تذكر پند مى گيرد و بيدار مى شود، و اين بيدارى در او اجمالا اثر مى گذارد. سپس اين عتاب را ادامه داده ، مى افزايد: اما آنكه خود را بى نياز و غنى مى داند (اما من استغنى ). ((تو به او رو مى آورى و توجه مى كنى !)) (فانت له تصدى ). و اصرار به هدايت او دارى در حالى كه او گرفتار غرور ثروت ، و خود خواهى است ، غرورى كه منشاء طغيان و گردنكشى است همانگونه كه در آيه 6 - 7 سوره علق آمده است ان الانسان ليطغى ان رآه استغنى ((انسان طغيان مى كند از اينكه خود را غنى مى بيند)). ((در حالى كه اگر او راه تقوى را پيش نگيرد و ايمان نياورد چيزى بر تو نيست )) (و ما عليك الا يزكى ). وظيفه تو تنها ابلاغ رسالت است ، خواه از آن پند گيرند يا ملال بنا براين به خاطر اينگونه افراد نمى توانى نابيناى حق طلب را ناديده بگيرى ، يا آزرده خاطر سازى ، هر چند هدف تو هدايت اين گردنكشان باشد. بار ديگر تاءكيد و عتاب را از سر مى گيرد، و همچنان به صورت خطاب مى فرمايد: ((اما كسى كه به سراغ تو مى آيد، و تلاش براى هدايت و پاكى دارد)) (و اما من جاءك يسعى ). ((و از خدا ترسان است )) (و هو يخشى ). و همين انگيزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده ، تا حقايق بيشترى بشنود و به كار بندد، و خود را پاك و پاكيزه كند. ((تو از او غافل مى شوى و به ديگرى مى پردازى )) (فانت عنه تلهى ) تعبير به ((انت )) (تو) در حقيقت اشاره به اين است كه مثل تويى سزاوار نيست از چنين انسان حقطلبى لحظه اى غافل شوى و به ديگرى بپردازى هر چند هدفت از پرداختن به ديگران نيز هدايت آنها باشد، چرا كه در محاسبه اولويتها، اولويت از آن اين گروه مستضعف پاكدل است . به هر حال اين عتاب و خطاب خواه به شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد يا غير او بيانگر اين واقعيت مهم است كه اسلام و قرآن اهميت و احترام خاصى براى پويندگان راه حق مخصوصا از طبقات مستضعف قائل است . و به عكس موضعگيرى تند و خشنى در برابر آنها كه بر اثر وفور نعمت الهى ، مست و مغرور شده اند دارد، تا آنجا كه خدا راضى نمى شود به خاطر پرداختن به آنان كمترين رنجشى در اين قشر مستضعف حق طلب پيدا شود. دليل آن نيز روشن است ، زيرا هميشه اين گروه پشتيبان مخلص اسلام و فريادرس پيشوايان بزرگ دين در مشكلات ، و ايثارگر ميدانهاى نبرد و شهادت بوده اند، همانگونه كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) در فرمان معروف مالك اشتر مى فرمايد: و انما عماد الدين و جماع المسلمين و العدة للاعداء العامة من الامة ، فليكن صغوك لهم و ميلك معهم : ((ستون دين ، و سرمايه اجتماع مسلمين ، و نيروى ذخيره در برابر دشمنان ، تنها همين توده مردمند، لذا بايد به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى )). ﴿10 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) <10> پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). <11> اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). <12> اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). <13> ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. <14> جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . <15> بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). <16> تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿11 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿12 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿13 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿14 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿15 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿16 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿17 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿18 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿19 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿20 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿21 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿22 تنها دست پاكان به دامن قرآن مى رسد در تعقيب آيات گذشته كه در آن سخن از سرزنش كسى آمده بود كه نسبت به نابيناى حقطلبى كم توجهى نموده بود، در اين آيات به مساءله اهميت قرآن مجيد و مبدا پاك آن و تاءثيرش در نفوس پرداخته ، مى فرمايد: ((هرگز اين كار را تكرار مكن و آن را براى هميشه فراموش نما)) (كلا). ((چرا كه اين آيات وسيله اى است براى تذكر و يادآورى خلق خدا)) (انها تذكرة ). نيازى به اين نيست كه از مستضعفان پاكدل غافل شوى ، و به افراد متنفذ و مغرور روى آورى . اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله ((كلا انها تذكرة )) پاسخى باشد به تمام تهمتهاى مشركان و دشمنان اسلام در مورد قرآن كه گاه شعرش ‍ مى خواندند، و گاه سحر، و گاه نوعى كهانت ، قرآن مى گويد: هيچيك از اين نسبتها صحيح نيست ، بلكه اين آيات وسيله اى است براى بيدارى و يادآورى و آگاهى و ايمان و دليل آن در خودش نهفته است ، چرا كه هر كس به آن نزديك مى شود - جز معاندان لجوج اين اثر را در خود احساس مى كند. سپس مى افزايد: ((هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). اين تعبير هم اشاره اى است به اينكه اكراه و اجبارى در كار نيست ، و هم دليلى است بر آزادى اراده انسان كه تا نخواهد و تصميم بر قبول هدايت نگيرد نمى تواند از آيات قرآن بهره گيرد. ((سپس مى افزايد: اين كلمات بزرگ الهى در صحائف (الواح و اوراق ) باارزشى ثبت است )) (فى صحف مكرمة ). ((صحف )) جمع ((صحيفه )) به معنى ((لوح )) يا ((ورقه )) و يا چيز ديگرى است كه در آن مطلبى را مى نويسند، و اين تعبير نشان مى دهد كه آيات قرآنى قبل از نزول بر پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در الواحى نوشته شده بود، و فرشتگان وحى آن را با خود مى آورند، الواحى بسيار گرانقدر و پر ارزش . و اينكه بعضى گفته اند منظور از اين ((صحف )) كتب انبياى پيشين است ، ظاهرا با آيات قبل و بعد سازگار نيست ، همچنين اينكه گفته شده منظور از آن ((لوح محفوظ)) است آن نيز مناسب به نظر نمى رسد، زيرا ((صحف )) به صورت صيغه جمع در مورد ((لوح محفوظ)) به كار نرفته است . ((بعد مى فرمايد: اين صحائف و الواح ، والاقدر و پاكيزه است )) (مرفوعة مطهرة ) بالاتر از آن است كه دست نااهلان به سوى آن دراز شود، و يا قادر بر تحريف آن باشند، و پاكتر از آن است كه دست ناپاكان آن را آلوده كند، و نيز پاك است از هرگونه تناقض و تضاد و شك و شبهه . از اين گذشته ((اين آيات الهى در دست سفيرانى است )) (بايدى سفرة ). ((سفيرانى والامقام ، و مطيع و فرمانبردار و نيكوكار)) (كرام بررة ). ((سفرة )) (بر وزن طلبه ) جمع ((سافر)) از ماده ((سفر)) (بر وزن قمر) در اصل به معنى پرده بردارى از چيزى است ، و لذا به كسى كه ميان اقوام رفت و آمد دارند تا مشكلات آنها را حل كنند و از مبهمات پرده بردارند ((سفير)) گفته مى شود، به شخص نويسنده نيز سافر مى گويند چرا كه پرده از روى مطلبى بر مى دارد. بنابراين منظور از ((سفره )) در اينجا فرشتگان الهى است كه سفيران وحى يا كاتبان آيات او هستند. بعضى گفته اند: منظور از ((سفرة )) در اينجا حافظان و قاريان و كاتبان قرآن ، و علما و دانشمندانى هستند كه اين آيات او را در هر عصر و زمانى از دستبرد شياطين محفوظ مى دارند. ولى اين تفسير بعيد به نظر مى رسد چرا كه در اين آيات سخن از زمان نزول وحى و عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه از آينده . ولى در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه فرمود: الحافظ للقرآن العامل به مع السفرة الكرام البررة : ((كسى كه حافظ قرآن باشد و به آن عمل كند با سفيران بزرگوار فرمانبردار الهى خواهد بود)). اين تعبير به خوبى نشان مى دهد كه حافظان و مفسران و عاملان به قرآن در رديف اين سفره و همگام آنها هستند، نه اينكه خود آنها مى باشند و اين يك واقعيت است كه وقتى اين دانشمندان و حافظان كارى شبيه فرشتگان و حاملان وحى انجام دهند در رديف آنها قرار مى گيرند. به هر حال از مجموع اين گفتار استفاده مى شود كه تمام كسانى كه در راه حفظ قرآن و احياى آن مى كوشند مقامى والا همچون مقام فرشتگان ((كرام برره )) دارند. ((كرام )) جمع ((كريم )) به معنى ((عزيز و بزرگوار)) است ، و اشاره به عظمت فرشتگان وحى در پيشگاه خداوند و بلندى مقام آنها است ، و گاه گفته شده اين تعبير اشاره به پاكى آنها از هر گونه گناه مى باشد، همانگونه كه در آيه 26 - 27 سوره انبياء در توصيف فرشتگان آمده است : بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون : ((آنها بندگان گرامى حقند كه در سخن بر او پيشى نمى گيرند، و اوامر او را پيوسته اجرا مى كنند)). ((بررة )) جمع ((بار)) (مثل طالب و طلبه ) از ماده ((بر)) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و لذا به صحراهاى وسيع ((بر)) (به فتح با) گفته مى شود، و از آنجا كه افراد نيكوكار وجودى گسترده دارند، و بركات آنها به ديگران مى رسد به آنها ((بار)) گفته شده . البته منظور از نيكوكارى در آيه مورد بحث اطاعت فرمان الهى و پاكى از گناه مى باشد. و به اين ترتيب خداوند فرشتگان را به سه وصف توصيف كرده است : نخست اينكه آنها سفيران و حاملان وحى اويند، و ديگر اينكه ذاتا عزيز و گرانمايه اند، و سومين وصف پاكى اعمال آنها و اطاعت و تسليم و نيكوكارى است . سپس مى افزايد: ((با وجود اينهمه اسباب هدايت الهى كه در صحف مكرمه به وسيله فرشتگان مقرب خداوند، با انواع تذكرات ، نازل شده ، باز هم اين انسان سركش و ناسپاس تسليم حق نمى شود مرگ بر اين انسان ، چقدر كافر و ناسپاس است ؟!)) (قتل الانسان ما اكفره ). ((كفر)) در اينجا ممكن است به معنى عدم ايمان ، و يا به معنى ناسپاسى و كفران ، و يا به معنى هر گونه ستر و پوشش حق باشد، و مناسب همين معنى جامع است ، چرا كه در آيات قبل سخن از اسباب هدايت و ايمان بود، و در آيات بعد سخن از انواع نعمتهاى پروردگار است . به هر حال منظور از تعبير ((مرگ بر اين افراد)) معنى كنايى آن يعنى اظهار شدت غضب و تنفر نسبت به اينگونه افراد كافر و ناسپاس ‍ است . و از آنجا كه سرچشمه سركشيها و ناسپاسيها غالبا غرور است براى درهم شكستن اين غرور در آيه بعد مى فرمايد: خداوند اين انسان را از چه چيز آفريده ؟! (من اى شى ء خلقه ). او را از نطفه اى ناچيز و بيارزش آفريد، و سپس او را موزون ساخت و در تمام مراحل اندازه گيرى نمود (من نطفة خلقه فقدره ). چرا اين انسان به اصل خلقت خود نمى انديشد؟! و ناچيز بودن مبدا اصلى خود را فراموش مى كند، وانگهى چرا قدرت خداوند در آفرينش ‍ اين موجود بديع از آن نطفه ناچيز را نمى نگرد؟ كه دقت در همين آفرينش انسان از نطفه و اندازه گيرى تمام ابعاد وجودى او، اعضاء پيكرش ، استعدادهايش و نيازهايش خود بهترين دليل براى خداشناسى و معرفة الله است . جمله ((قدره )) از ماده ((تقدير)) به معنى اندازه گيرى و موزون ساختن است ، زيرا مى دانيم در ساختمان وجود انسان بيش از بيست نوع فلز و شبه فلز به كار رفته كه هر كدام از نظر كميت و كيفيت اندازه معينى دارد، كه اگر كم و بيشى در آن رخ دهد نظام وجود انسان به هم مى ريزد، از اين گذشته كيفيت ساختمان اعضاء بدن ، و تناسب و ارتباطهاى آنها با يكديگر، اندازه هاى دقيقى دارد، و نيز استعدادها و غرائز و اميالى كه در فرد انسان ، و در مجموعه جهان بشريت ، نهفته است ، بايد طبق حساب خاصى باشد تا سعادت بشر را تاءمين كند. خداوند كسى است كه تمام اين اندازه گيريها را در آن نطفه بى ارزش ‍ انجام داد، نطفه اى كه به قدرى كوچك است كه اگر به تعداد تمام افراد انسانها از سلول اصلى حيات كه شناور در آب نطفه است در يكجا جمع شود بيش از يك انگشتانه را پر نمى كند. آرى در چنين موجود خرد صغير اينهمه بدايع و نقوش را ترسيم كرد و به وديعت نهاد. بعضى نيز ((تقدير)) را به معنى ((آماده ساختن )) معنى كرده اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((تقدير)) ايجاد قدرت در اين نطفه ناچيز است ، چه بزرگ است آن خدايى كه اين موجود ضعيف را اينهمه قدرت و توانايى بخشيد كه مى تواند آسمان و زمين و اعماق درياها را جولانگاه خود قرار دهد، و همه نيروهاى محيط خود را مسخر فرمان خويش سازد. جمع ميان اين سه تفسير نيز ممكن است . در ادامه همين سخن مى افزايد: ((سپس راه را براى او آسان ساخت )) (ثم السبيل يسره ). راه تكامل پرورش جنين در شكم مادر، و سپس راه انتقال او را به اين دنيا سهل و آسان نمود. از عجائب تولد انسان اين است كه قبل از لحظات تولد آن چنان در شكم مادر قرار دارد كه سر او به طرف بالا و صورتش به پشت مادر و پاى او در قسمت پايين رحم است ، ولى هنگامى كه فرمان تولد صادر مى شود ناگهان واژگونه مى گردد سر او به طرف پايين مى آيد، و همين موضوع امر تولد را براى او و مادرش سهل و آسان مى كند، البته گاهى بچه هايى هستند كه از طرف پا متولد مى شوند و مشكلات زيادى براى مادر ايجاد مى كنند. بعد از تولد نيز در مسير نمو و رشد جسمى در دوران كودكى ، و سپس نمو و رشد غرائز، و بعد از آن رشد در مسير هدايت معنوى و ايمان ، همه را از طريق عقل و دعوت انبياء براى او سهل و آسان ساخته است . چه جمله جامع و جالبى است كه در عين فشردگى به همه اين مسائل اشاره مى كند ((ثم السبيل يسره )). اين نكته نيز قابل توجه است كه مى فرمايد: ((راه را براى انسان آسان ساخت )) و نمى فرمايد: ((او را مجبور بر پيمودن اين راه كرد و اين خود تاءكيد ديگرى بر مساءله آزادى اراده انسان و اختيار است )). سپس به مرحله پايانى عمر انسان بعد از پيمودن اين راه طولانى اشاره مى فرمايد: ((بعد او را مى راند و در قبر پنهان نمود)) (ثم اماته فاقبره ). مسلما ((اماته )) (ميراندن ) كار خدا است ، ولى مساءله پنهان ساختن در قبر به ظاهر كار انسان است ، اما از آنجا كه عقل و هوش لازم براى اين كار، و همچنين وسائل ديگر را خداوند فراهم ساخته اين كار به او نسبت داده شده است . بعضى نيز گفته اند منظور از نسبت دادن اين كار به خدا اين است كه او براى انسان قبرى آفريده و آن دل خاك است ، و بعضى نيز اين جمله را به معنى حكم تشريعى و دستور الهى درباره دفن كردن اموات دانسته اند. و به هر حال يكى از احترامات خداوند نسبت به نوع بشر همين برنامه دفن اجساد آنها است ، چرا كه اگر راهى براى دفن وجود نداشت ، و يا دستورى در اين زمينه صادر نشده بود، و جسد آدمى روى زمين مى ماند و متعفن مى گشت و سپس طعمه حيوانات درنده و پرندگان مى شد، ذلت و خوارى عجيبى بود، بنابراين الطاف الهى نه تنها شامل حال انسان در حيات دنيا است كه بعد از مرگ نيز مشمول الطاف او است . از اين گذشته دستور به دفن كردن بدن مردگان (بعد از غسل و كفن و نماز) دستورى است الهام بخش كه مرده انسانها بايد از هر نظر پاك و محترم باشد تا چه رسد به زنده آنها! اين نكته نيز قابل توجه است كه مساءله مرگ در اين آيه نيز در عداد نعمتهاى الهى ذكر شده ، و اگر دقت شود مطلب همين گونه است ، چرا كه اولا مرگ مقدمه اى است براى آسودگى از رنجهاى اين جهان ، و انتقال به سراى ديگر كه عالمى است بسيار گسترده تر، و ثانيا مرگ نسلهاى موجود سبب مى شود كه جا براى نسلهاى آينده گشوده شود، و نوع انسان طى نسلها تداوم و تكامل يابد، و در غير اين صورت چنان عرصه بر انسانها تنگ مى شد كه زندگى كردن در روى زمين غير ممكن بود. جالب اينكه همين معنى ضمن اشاره لطيفى در سوره الرحمن آيات 26 تا 28 نيز آمده است آنجا كه مى فرمايد: كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام فباى آلاء ربكما تكذبان : ((تمام كسانى كه روى زمين زندگى مى كنند مى ميرند، تنها ذات ذو الجلال و گرامى پروردگارت باقى مى ماند، پس كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد؟!)) مطابق اين آيات مرگ يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است . آرى دنيا با تمام نعمتهايش زندانى است براى مؤ من ، و خروج از اين دنيا آزاد شدن از اين زندان است ، و از اين گذشته نعمتهاى فراوان الهى گاه براى گروهى مايه غفلت و بى خبرى مى شود، و ياد مرگ پرده هاى غفلت را مى درد و از اين نظر نيز نعمتى است و هشدارى ، از همه گذشته زندگى دنيا اگر ادامه يابد مسلما ملال آور و خسته كننده است ، نه همچون زندگى آخرت كه سرتاسر نشاط و خوشدلى است . بعد به مرحله رستاخيز انسانها پرداخته ، مى افزايد: ((سپس هر زمان كه بخواهد او را زنده و براى حساب و جزا محشور مى كند)) (ثم اذا شاء انشره ). ((انشره )) از ماده ((انشار)) به معنى گستردن بعد از جمع كردن است ، و اين تعبير جالبى است كه نشان مى دهد با مرگ زندگى انسان به كلى جمع مى شود و در رستاخيز در محيطى بزرگتر و عاليتر گسترش ‍ مى يابد. قابل توجه اينكه در مساءله مردن و در قبر پنهان شدن تعبير به ((مشيت الهى )) شده است ، ولى در اينجا مى گويد: هر وقت خدا بخواهد او را زنده مى كند، اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه هيچكس از تاريخ وقوع اين حادثه بزرگ (قيام قيامت ) آگاه نيست ، و تنها او است كه مى داند، ولى در مورد مرگ به طور اجمال معلوم است كه انسان بعد از پيمودن يك عمر طبيعى خواه ناخواه مى ميرد. در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: با اينهمه مواهب الهى نسبت به انسان از آن روز كه به صورت نطفه اى بى ارزش بود تا آن روز كه قدم در اين دنيا گذارد، و راه خود را به سوى كمال طى كرد و سپس از اين دنيا مى رود و در قبر نهان مى گردد باز اين انسان راه صحيح خود را پيدا نمى كند ((چنين نيست كه او مى پندارد، او هنوز فرمان الهى را انجام نداده است )) (كلا لما يقض ما امره ). تعبير به ((لما)) كه معمولا براى نفى تواءم با انتظار مى باشد اشاره به اين است كه با اينهمه مواهب الهى و اينهمه وسائل بيدارى كه در اختيار بشر قرار داده انتظار مى رود كه او در راه امتثال اوامر الهى جدى و كوشا باشد، ولى تعجب است كه هنوز اين وظيفه را انجام نداده . در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه اشخاصى هستند؟ دو تفسير وجود دارد: نخست اينكه منظور انسانهايى هستند كه در مسير كفر و نفاق و انكار حق و ظلم و عصيان گام بر مى دارند، به قرينه آيه 34 سوره ابراهيم كه مى فرمايد: ان الانسان لظلوم كفار ((انسان بسيار ظالم و كافر و ناسپاس ‍ است )). تفسير ديگر اين است كه همه انسانها را شامل مى شود چرا كه هيچكس ‍ (اعم از مؤ من و كافر) حق عبوديت و بندگى و اطاعت خدا را آنچنان كه شايسته مقام با عظمت او است انجام نداده آن گونه كه گفته اند: بنده همان به كه ز تقصير خويش عذر به درگاه خدا آورد ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد! ﴿23 انسان بايد به غذاى خود بنگرد! از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از اين مساءله سخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند. در ضمن چون اين آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سخن مى گويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند. نخست مى فرمايد: ((انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟)) (فلينظر الانسان الى طعامه ). <17> نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود، و اگر به او نرسد به زودى راه فنا را پيش ‍ مى گيرد، و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است . روشن است كه منظور از نگاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انديشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش ‍ آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است . و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بزاقى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا آيه به قرينه آيات قبل و بعد اصلا در مقام بيان اينگونه مسائل نيست ، منتها بعضى از دانشمندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند. بعضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشيند دقيقا بنگرد كه آنها را از چه راهى تهيه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد. در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از ((طعام )) در اينجا ((علم و دانشى )) است كه غذاى روح انسان است ، بايد بنگرد كه آن را از چه كسى گرفته ؟ از جمله از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: ((علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟)). <18> نظير همين معنى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . <19> بدون شك معنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است . و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش است طبق آيات بعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق باران وحى بر سر زمين قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل مى گردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ‍ ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد. آرى انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند. و نيز از طريق قياس اولويت مى توان مساءله ((حلال و حرام )) و مشروع و نامشروع را به وسيله ((دلالت التزامى )) از آيه استفاده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هم ((طعام )) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم ((نگاه كردن )) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد. در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شامل مى شود، اعم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود. و به راستى هر يك از مواد غذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش ‍ مى دهد. سپس به شرح تفصيلى اين مواد غذايى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: ((ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم )) (انا صببنا الماء صبا). ((صب )) به معنى ((فرو ريختن آب است از طرف بالا)) و در اينجا منظور نزول باران است ، و تعبير به ((صبا)) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد آرى آب كه مهم ترين مايه حيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه ((اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى )). بنابراين به هنگام مطالعه ((مواد غذايى )) قبل از هر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سطح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود. بعد از ذكر موضوع آب كه يكى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى ((زمين )) مى رود، و مى افزايد: ((سپس ‍ زمين را از هم شكافتيم )) (ثم شققنا الارض شقا). بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانهاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟! بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى به وسيله كرمهايى است كه نوعى عمل شخم زدن را تواءم با اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند! درست است كه شخم زدن كار انسان است ، ولى از آنجا كه تمام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است . تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است . توضيح اينكه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سيلابى پى در پى فرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاى گود زمين گستردند، و به اين ترتيب توده خاك قابل زراعت تشكيل شد، و هم اكنون نيز سيلابها قسمتى از آنها را در خود حل كرده به دريا مى ريزند، اما خاكهاى جديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد! به اين ترتيب آيه اشاره به يكى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد. اين تفسير از آنجا كه مساءله ((انبات )) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد. جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست . بعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى ((آب )) و ((خاك )) به هشت قسمت از از روييدنيها كه از اركان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم )) (فانبتنا فيها حبا). دانه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يكسال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند. تعبير به ((حبا)) به صورت ((نكره )) در اينجا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خصوص ((گندم )) و ((جو)) كرده اند دليلى بر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود. و در مرحله بعد مى افزايد: ((همچنين انگور و سبزى بسيار)) (و عنبا و قضبا) ذكر ((عنب )) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در اين ميوه نهفته شده ، و آن را به صورت يك غذاى كامل در آورده است (توجه داشته باشيد كه ((عنب )) هم به ((انگور)) گفته مى شود و هم به ((درخت انگور)) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ). ((قضب )) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مى چينند، و در اينجا به معنى انواع سبزيهاى خوردنى است ، و ذكر آن به دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است . كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود. گاه كلمه ((قضب )) به معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه ((قضيب )) به معنى شاخه درخت آمده ، و ((سيف قاضب )) به معنى شمشير قاطع است . از ابن عباس نقل شده كه منظور از ((قضب )) در اينجا ((رطب )) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((قضب )) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ). ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را. سپس مى افزايد: ((و زيتون و نخل فراوان )) (و زيتونا و نخلا). تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم ((زيتون )) و هم ((خرما)) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است . و در مرحله بعد مى افزايد: ((و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ ))) (و حدائق غلبا). ((حدائق )) جمع ((حديقة )) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از ((حدقه )) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است . و از آنجا كه اينگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد. ((غلب )) (بر وزن قفل ) جمع ((اغلب )) و ((غلباء)) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است . سپس مى افزايد: ((و ميوه و چراگاه )) (و فاكهة و ابا). ((اب )) (با تشديد باء) به معنى گياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حيوانات و يا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى ((آمادگى )) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن ((اب )) گفته شده . بعضى نيز گفته اند منظور از ((اب )) ميوه هايى است كه قابل خشك كردن و ذخيره نمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است . بسيارى از مفسران اهل سنت و شيعه در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما ((اب )) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گفت : به خدا سوگند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى ((اب )) را ندانى ! شما از چيزى از كتاب الله پيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عمل نماييد و آنچه را نمى دانيد و نمى فهميد موكول به پروردگار كنيد!. <20> اين نشان مى دهد كه او مفهوم كلمه ((اب )) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست . و عجب اينكه در در المنثور آمده است كه همين سؤ ال را از ابو بكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟. درست است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نبايد در مورد مسائلى كه آگاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بالاخره جاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مى خواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نباشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد. و لذا در ذيل حديثى كه مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هو الكلاء و المرعى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : ((عجيب است ، آيا او نمى دانست كه ((اب )) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله ((و فاكهة و ابا)) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مواد غذايى به آنها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!. <21> در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شده بود، و در اينجا ميوه به طور كلى مطرح شده ، و از اين گذشته در آيه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوييم : اما اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، <22> و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از ((حدائق )) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است به خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هواى سالم و مانند آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديگر، جزء مواد خوراكى هستند (مانند چاى و دارچين و زنجبيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات است و مى دانيم آنچه در آيات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را. و لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است ، مى افزايد: ((تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد)) (متاعا لكم و لانعامكم ). ((متاع )) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود. ﴿24 انسان بايد به غذاى خود بنگرد! از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از اين مساءله سخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند. در ضمن چون اين آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سخن مى گويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند. نخست مى فرمايد: ((انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟)) (فلينظر الانسان الى طعامه ). نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود، و اگر به او نرسد به زودى راه فنا را پيش ‍ مى گيرد، و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است . روشن است كه منظور از نگاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انديشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش ‍ آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است . و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بزاقى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا آيه به قرينه آيات قبل و بعد اصلا در مقام بيان اينگونه مسائل نيست ، منتها بعضى از دانشمندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند. بعضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشيند دقيقا بنگرد كه آنها را از چه راهى تهيه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد. در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از ((طعام )) در اينجا ((علم و دانشى )) است كه غذاى روح انسان است ، بايد بنگرد كه آن را از چه كسى گرفته ؟ از جمله از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: ((علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟)). نظير همين معنى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . بدون شك معنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است . و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش است طبق آيات بعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق باران وحى بر سر زمين قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل مى گردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ‍ ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد. آرى انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند. و نيز از طريق قياس اولويت مى توان مساءله ((حلال و حرام )) و مشروع و نامشروع را به وسيله ((دلالت التزامى )) از آيه استفاده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هم ((طعام )) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم ((نگاه كردن )) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد. در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شامل مى شود، اعم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود. و به راستى هر يك از مواد غذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش ‍ مى دهد. سپس به شرح تفصيلى اين مواد غذايى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: ((ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم )) (انا صببنا الماء صبا). ((صب )) به معنى ((فرو ريختن آب است از طرف بالا)) و در اينجا منظور نزول باران است ، و تعبير به ((صبا)) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد آرى آب كه مهم ترين مايه حيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه ((اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى )). بنابراين به هنگام مطالعه ((مواد غذايى )) قبل از هر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سطح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود. بعد از ذكر موضوع آب كه يكى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى ((زمين )) مى رود، و مى افزايد: ((سپس ‍ زمين را از هم شكافتيم )) (ثم شققنا الارض شقا). بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانهاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟! بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى به وسيله كرمهايى است كه نوعى عمل شخم زدن را تواءم با اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند! درست است كه شخم زدن كار انسان است ، ولى از آنجا كه تمام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است . تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است . توضيح اينكه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سيلابى پى در پى فرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاى گود زمين گستردند، و به اين ترتيب توده خاك قابل زراعت تشكيل شد، و هم اكنون نيز سيلابها قسمتى از آنها را در خود حل كرده به دريا مى ريزند، اما خاكهاى جديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد! به اين ترتيب آيه اشاره به يكى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد. اين تفسير از آنجا كه مساءله ((انبات )) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد. جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست . بعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى ((آب )) و ((خاك )) به هشت قسمت از از روييدنيها كه از اركان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم )) (فانبتنا فيها حبا). دانه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يكسال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند. تعبير به ((حبا)) به صورت ((نكره )) در اينجا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خصوص ((گندم )) و ((جو)) كرده اند دليلى بر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود. و در مرحله بعد مى افزايد: ((همچنين انگور و سبزى بسيار)) (و عنبا و قضبا) ذكر ((عنب )) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در اين ميوه نهفته شده ، و آن را به صورت يك غذاى كامل در آورده است (توجه داشته باشيد كه ((عنب )) هم به ((انگور)) گفته مى شود و هم به ((درخت انگور)) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ). ((قضب )) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مى چينند، و در اينجا به معنى انواع سبزيهاى خوردنى است ، و ذكر آن به دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است . كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود. گاه كلمه ((قضب )) به معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه ((قضيب )) به معنى شاخه درخت آمده ، و ((سيف قاضب )) به معنى شمشير قاطع است . از ابن عباس نقل شده كه منظور از ((قضب )) در اينجا ((رطب )) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((قضب )) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ). ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را. سپس مى افزايد: ((و زيتون و نخل فراوان )) (و زيتونا و نخلا). تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم ((زيتون )) و هم ((خرما)) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است . و در مرحله بعد مى افزايد: ((و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ ))) (و حدائق غلبا). ((حدائق )) جمع ((حديقة )) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از ((حدقه )) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است . و از آنجا كه اينگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد. ((غلب )) (بر وزن قفل ) جمع ((اغلب )) و ((غلباء)) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است . سپس مى افزايد: ((و ميوه و چراگاه )) (و فاكهة و ابا). ((اب )) (با تشديد باء) به معنى گياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حيوانات و يا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى ((آمادگى )) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن ((اب )) گفته شده . بعضى نيز گفته اند منظور از ((اب )) ميوه هايى است كه قابل خشك كردن و ذخيره نمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است . بسيارى از مفسران اهل سنت و شيعه در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما ((اب )) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گفت : به خدا سوگند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى ((اب )) را ندانى ! شما از چيزى از كتاب الله پيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عمل نماييد و آنچه را نمى دانيد و نمى فهميد موكول به پروردگار كنيد!. اين نشان مى دهد كه او مفهوم كلمه ((اب )) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست . و عجب اينكه در در المنثور آمده است كه همين سؤ ال را از ابو بكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟. درست است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نبايد در مورد مسائلى كه آگاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بالاخره جاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مى خواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نباشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد. و لذا در ذيل حديثى كه مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هو الكلاء و المرعى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : ((عجيب است ، آيا او نمى دانست كه ((اب )) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله ((و فاكهة و ابا)) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مواد غذايى به آنها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شده بود، و در اينجا ميوه به طور كلى مطرح شده ، و از اين گذشته در آيه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوييم : اما اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از ((حدائق )) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است به خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هواى سالم و مانند آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديگر، جزء مواد خوراكى هستند (مانند چاى و دارچين و زنجبيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات است و مى دانيم آنچه در آيات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را. و لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است ، مى افزايد: ((تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد)) (متاعا لكم و لانعامكم ). ((متاع )) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود. ﴿25 انسان بايد به غذاى خود بنگرد! از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از اين مساءله سخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند. در ضمن چون اين آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سخن مى گويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند. نخست مى فرمايد: ((انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟)) (فلينظر الانسان الى طعامه ). نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود، و اگر به او نرسد به زودى راه فنا را پيش ‍ مى گيرد، و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است . روشن است كه منظور از نگاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انديشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش ‍ آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است . و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بزاقى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا آيه به قرينه آيات قبل و بعد اصلا در مقام بيان اينگونه مسائل نيست ، منتها بعضى از دانشمندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند. بعضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشيند دقيقا بنگرد كه آنها را از چه راهى تهيه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد. در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از ((طعام )) در اينجا ((علم و دانشى )) است كه غذاى روح انسان است ، بايد بنگرد كه آن را از چه كسى گرفته ؟ از جمله از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: ((علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟)). نظير همين معنى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . بدون شك معنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است . و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش است طبق آيات بعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق باران وحى بر سر زمين قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل مى گردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ‍ ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد. آرى انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند. و نيز از طريق قياس اولويت مى توان مساءله ((حلال و حرام )) و مشروع و نامشروع را به وسيله ((دلالت التزامى )) از آيه استفاده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هم ((طعام )) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم ((نگاه كردن )) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد. در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شامل مى شود، اعم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود. و به راستى هر يك از مواد غذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش ‍ مى دهد. سپس به شرح تفصيلى اين مواد غذايى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: ((ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم )) (انا صببنا الماء صبا). ((صب )) به معنى ((فرو ريختن آب است از طرف بالا)) و در اينجا منظور نزول باران است ، و تعبير به ((صبا)) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد آرى آب كه مهم ترين مايه حيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه ((اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى )). بنابراين به هنگام مطالعه ((مواد غذايى )) قبل از هر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سطح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود. بعد از ذكر موضوع آب كه يكى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى ((زمين )) مى رود، و مى افزايد: ((سپس ‍ زمين را از هم شكافتيم )) (ثم شققنا الارض شقا). بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانهاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟! بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى به وسيله كرمهايى است كه نوعى عمل شخم زدن را تواءم با اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند! درست است كه شخم زدن كار انسان است ، ولى از آنجا كه تمام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است . تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است . توضيح اينكه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سيلابى پى در پى فرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاى گود زمين گستردند، و به اين ترتيب توده خاك قابل زراعت تشكيل شد، و هم اكنون نيز سيلابها قسمتى از آنها را در خود حل كرده به دريا مى ريزند، اما خاكهاى جديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد! به اين ترتيب آيه اشاره به يكى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد. اين تفسير از آنجا كه مساءله ((انبات )) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد. جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست . بعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى ((آب )) و ((خاك )) به هشت قسمت از از روييدنيها كه از اركان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم )) (فانبتنا فيها حبا). دانه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يكسال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند. تعبير به ((حبا)) به صورت ((نكره )) در اينجا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خصوص ((گندم )) و ((جو)) كرده اند دليلى بر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود. و در مرحله بعد مى افزايد: ((همچنين انگور و سبزى بسيار)) (و عنبا و قضبا) ذكر ((عنب )) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در اين ميوه نهفته شده ، و آن را به صورت يك غذاى كامل در آورده است (توجه داشته باشيد كه ((عنب )) هم به ((انگور)) گفته مى شود و هم به ((درخت انگور)) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ). ((قضب )) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مى چينند، و در اينجا به معنى انواع سبزيهاى خوردنى است ، و ذكر آن به دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است . كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود. گاه كلمه ((قضب )) به معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه ((قضيب )) به معنى شاخه درخت آمده ، و ((سيف قاضب )) به معنى شمشير قاطع است . از ابن عباس نقل شده كه منظور از ((قضب )) در اينجا ((رطب )) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((قضب )) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ). ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را. سپس مى افزايد: ((و زيتون و نخل فراوان )) (و زيتونا و نخلا). تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم ((زيتون )) و هم ((خرما)) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است . و در مرحله بعد مى افزايد: ((و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ ))) (و حدائق غلبا). ((حدائق )) جمع ((حديقة )) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از ((حدقه )) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است . و از آنجا كه اينگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد. ((غلب )) (بر وزن قفل ) جمع ((اغلب )) و ((غلباء)) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است . سپس مى افزايد: ((و ميوه و چراگاه )) (و فاكهة و ابا). ((اب )) (با تشديد باء) به معنى گياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حيوانات و يا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى ((آمادگى )) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن ((اب )) گفته شده . بعضى نيز گفته اند منظور از ((اب )) ميوه هايى است كه قابل خشك كردن و ذخيره نمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است . بسيارى از مفسران اهل سنت و شيعه در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما ((اب )) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گفت : به خدا سوگند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى ((اب )) را ندانى ! شما از چيزى از كتاب الله پيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عمل نماييد و آنچه را نمى دانيد و نمى فهميد موكول به پروردگار كنيد!. اين نشان مى دهد كه او مفهوم كلمه ((اب )) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست . و عجب اينكه در در المنثور آمده است كه همين سؤ ال را از ابو بكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟. درست است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نبايد در مورد مسائلى كه آگاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بالاخره جاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مى خواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نباشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد. و لذا در ذيل حديثى كه مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هو الكلاء و المرعى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : ((عجيب است ، آيا او نمى دانست كه ((اب )) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله ((و فاكهة و ابا)) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مواد غذايى به آنها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شده بود، و در اينجا ميوه به طور كلى مطرح شده ، و از اين گذشته در آيه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوييم : اما اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از ((حدائق )) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است به خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هواى سالم و مانند آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديگر، جزء مواد خوراكى هستند (مانند چاى و دارچين و زنجبيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات است و مى دانيم آنچه در آيات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را. و لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است ، مى افزايد: ((تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد)) (متاعا لكم و لانعامكم ). ((متاع )) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود. ﴿26 انسان بايد به غذاى خود بنگرد! از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از اين مساءله سخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند. در ضمن چون اين آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سخن مى گويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند. نخست مى فرمايد: ((انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟)) (فلينظر الانسان الى طعامه ). نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود، و اگر به او نرسد به زودى راه فنا را پيش ‍ مى گيرد، و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است . روشن است كه منظور از نگاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انديشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش ‍ آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است . و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بزاقى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا آيه به قرينه آيات قبل و بعد اصلا در مقام بيان اينگونه مسائل نيست ، منتها بعضى از دانشمندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند. بعضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشيند دقيقا بنگرد كه آنها را از چه راهى تهيه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد. در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از ((طعام )) در اينجا ((علم و دانشى )) است كه غذاى روح انسان است ، بايد بنگرد كه آن را از چه كسى گرفته ؟ از جمله از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: ((علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟)). نظير همين معنى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . بدون شك معنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است . و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش است طبق آيات بعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق باران وحى بر سر زمين قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل مى گردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ‍ ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد. آرى انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند. و نيز از طريق قياس اولويت مى توان مساءله ((حلال و حرام )) و مشروع و نامشروع را به وسيله ((دلالت التزامى )) از آيه استفاده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هم ((طعام )) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم ((نگاه كردن )) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد. در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شامل مى شود، اعم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود. و به راستى هر يك از مواد غذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش ‍ مى دهد. سپس به شرح تفصيلى اين مواد غذايى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: ((ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم )) (انا صببنا الماء صبا). ((صب )) به معنى ((فرو ريختن آب است از طرف بالا)) و در اينجا منظور نزول باران است ، و تعبير به ((صبا)) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد آرى آب كه مهم ترين مايه حيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه ((اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى )). بنابراين به هنگام مطالعه ((مواد غذايى )) قبل از هر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سطح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود. بعد از ذكر موضوع آب كه يكى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى ((زمين )) مى رود، و مى افزايد: ((سپس ‍ زمين را از هم شكافتيم )) (ثم شققنا الارض شقا). بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانهاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟! بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى به وسيله كرمهايى است كه نوعى عمل شخم زدن را تواءم با اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند! درست است كه شخم زدن كار انسان است ، ولى از آنجا كه تمام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است . تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است . توضيح اينكه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سيلابى پى در پى فرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاى گود زمين گستردند، و به اين ترتيب توده خاك قابل زراعت تشكيل شد، و هم اكنون نيز سيلابها قسمتى از آنها را در خود حل كرده به دريا مى ريزند، اما خاكهاى جديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد! به اين ترتيب آيه اشاره به يكى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد. اين تفسير از آنجا كه مساءله ((انبات )) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد. جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست . بعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى ((آب )) و ((خاك )) به هشت قسمت از از روييدنيها كه از اركان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم )) (فانبتنا فيها حبا). دانه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يكسال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند. تعبير به ((حبا)) به صورت ((نكره )) در اينجا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خصوص ((گندم )) و ((جو)) كرده اند دليلى بر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود. و در مرحله بعد مى افزايد: ((همچنين انگور و سبزى بسيار)) (و عنبا و قضبا) ذكر ((عنب )) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در اين ميوه نهفته شده ، و آن را به صورت يك غذاى كامل در آورده است (توجه داشته باشيد كه ((عنب )) هم به ((انگور)) گفته مى شود و هم به ((درخت انگور)) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ). ((قضب )) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مى چينند، و در اينجا به معنى انواع سبزيهاى خوردنى است ، و ذكر آن به دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است . كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود. گاه كلمه ((قضب )) به معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه ((قضيب )) به معنى شاخه درخت آمده ، و ((سيف قاضب )) به معنى شمشير قاطع است . از ابن عباس نقل شده كه منظور از ((قضب )) در اينجا ((رطب )) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((قضب )) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ). ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را. سپس مى افزايد: ((و زيتون و نخل فراوان )) (و زيتونا و نخلا). تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم ((زيتون )) و هم ((خرما)) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است . و در مرحله بعد مى افزايد: ((و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ ))) (و حدائق غلبا). ((حدائق )) جمع ((حديقة )) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از ((حدقه )) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است . و از آنجا كه اينگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد. ((غلب )) (بر وزن قفل ) جمع ((اغلب )) و ((غلباء)) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است . سپس مى افزايد: ((و ميوه و چراگاه )) (و فاكهة و ابا). ((اب )) (با تشديد باء) به معنى گياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حيوانات و يا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى ((آمادگى )) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن ((اب )) گفته شده . بعضى نيز گفته اند منظور از ((اب )) ميوه هايى است كه قابل خشك كردن و ذخيره نمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است . بسيارى از مفسران اهل سنت و شيعه در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما ((اب )) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گفت : به خدا سوگند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى ((اب )) را ندانى ! شما از چيزى از كتاب الله پيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عمل نماييد و آنچه را نمى دانيد و نمى فهميد موكول به پروردگار كنيد!. اين نشان مى دهد كه او مفهوم كلمه ((اب )) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست . و عجب اينكه در در المنثور آمده است كه همين سؤ ال را از ابو بكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟. درست است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نبايد در مورد مسائلى كه آگاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بالاخره جاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مى خواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نباشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد. و لذا در ذيل حديثى كه مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هو الكلاء و المرعى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : ((عجيب است ، آيا او نمى دانست كه ((اب )) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله ((و فاكهة و ابا)) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مواد غذايى به آنها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شده بود، و در اينجا ميوه به طور كلى مطرح شده ، و از اين گذشته در آيه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوييم : اما اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از ((حدائق )) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است به خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هواى سالم و مانند آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديگر، جزء مواد خوراكى هستند (مانند چاى و دارچين و زنجبيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات است و مى دانيم آنچه در آيات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را. و لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است ، مى افزايد: ((تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد)) (متاعا لكم و لانعامكم ). ((متاع )) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود. ﴿27 انسان بايد به غذاى خود بنگرد! از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از اين مساءله سخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند. در ضمن چون اين آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سخن مى گويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند. نخست مى فرمايد: ((انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟)) (فلينظر الانسان الى طعامه ). نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود، و اگر به او نرسد به زودى راه فنا را پيش ‍ مى گيرد، و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است . روشن است كه منظور از نگاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انديشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش ‍ آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است . و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بزاقى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا آيه به قرينه آيات قبل و بعد اصلا در مقام بيان اينگونه مسائل نيست ، منتها بعضى از دانشمندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند. بعضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشيند دقيقا بنگرد كه آنها را از چه راهى تهيه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد. در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از ((طعام )) در اينجا ((علم و دانشى )) است كه غذاى روح انسان است ، بايد بنگرد كه آن را از چه كسى گرفته ؟ از جمله از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: ((علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟)). نظير همين معنى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . بدون شك معنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است . و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش است طبق آيات بعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق باران وحى بر سر زمين قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل مى گردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ‍ ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد. آرى انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند. و نيز از طريق قياس اولويت مى توان مساءله ((حلال و حرام )) و مشروع و نامشروع را به وسيله ((دلالت التزامى )) از آيه استفاده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هم ((طعام )) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم ((نگاه كردن )) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد. در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شامل مى شود، اعم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود. و به راستى هر يك از مواد غذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش ‍ مى دهد. سپس به شرح تفصيلى اين مواد غذايى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: ((ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم )) (انا صببنا الماء صبا). ((صب )) به معنى ((فرو ريختن آب است از طرف بالا)) و در اينجا منظور نزول باران است ، و تعبير به ((صبا)) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد آرى آب كه مهم ترين مايه حيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه ((اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى )). بنابراين به هنگام مطالعه ((مواد غذايى )) قبل از هر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سطح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود. بعد از ذكر موضوع آب كه يكى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى ((زمين )) مى رود، و مى افزايد: ((سپس ‍ زمين را از هم شكافتيم )) (ثم شققنا الارض شقا). بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانهاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟! بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى به وسيله كرمهايى است كه نوعى عمل شخم زدن را تواءم با اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند! درست است كه شخم زدن كار انسان است ، ولى از آنجا كه تمام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است . تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است . توضيح اينكه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سيلابى پى در پى فرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاى گود زمين گستردند، و به اين ترتيب توده خاك قابل زراعت تشكيل شد، و هم اكنون نيز سيلابها قسمتى از آنها را در خود حل كرده به دريا مى ريزند، اما خاكهاى جديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد! به اين ترتيب آيه اشاره به يكى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد. اين تفسير از آنجا كه مساءله ((انبات )) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد. جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست . بعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى ((آب )) و ((خاك )) به هشت قسمت از از روييدنيها كه از اركان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم )) (فانبتنا فيها حبا). دانه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يكسال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند. تعبير به ((حبا)) به صورت ((نكره )) در اينجا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خصوص ((گندم )) و ((جو)) كرده اند دليلى بر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود. و در مرحله بعد مى افزايد: ((همچنين انگور و سبزى بسيار)) (و عنبا و قضبا) ذكر ((عنب )) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در اين ميوه نهفته شده ، و آن را به صورت يك غذاى كامل در آورده است (توجه داشته باشيد كه ((عنب )) هم به ((انگور)) گفته مى شود و هم به ((درخت انگور)) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ). ((قضب )) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مى چينند، و در اينجا به معنى انواع سبزيهاى خوردنى است ، و ذكر آن به دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است . كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود. گاه كلمه ((قضب )) به معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه ((قضيب )) به معنى شاخه درخت آمده ، و ((سيف قاضب )) به معنى شمشير قاطع است . از ابن عباس نقل شده كه منظور از ((قضب )) در اينجا ((رطب )) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((قضب )) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ). ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را. سپس مى افزايد: ((و زيتون و نخل فراوان )) (و زيتونا و نخلا). تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم ((زيتون )) و هم ((خرما)) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است . و در مرحله بعد مى افزايد: ((و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ ))) (و حدائق غلبا). ((حدائق )) جمع ((حديقة )) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از ((حدقه )) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است . و از آنجا كه اينگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد. ((غلب )) (بر وزن قفل ) جمع ((اغلب )) و ((غلباء)) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است . سپس مى افزايد: ((و ميوه و چراگاه )) (و فاكهة و ابا). ((اب )) (با تشديد باء) به معنى گياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حيوانات و يا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى ((آمادگى )) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن ((اب )) گفته شده . بعضى نيز گفته اند منظور از ((اب )) ميوه هايى است كه قابل خشك كردن و ذخيره نمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است . بسيارى از مفسران اهل سنت و شيعه در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما ((اب )) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گفت : به خدا سوگند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى ((اب )) را ندانى ! شما از چيزى از كتاب الله پيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عمل نماييد و آنچه را نمى دانيد و نمى فهميد موكول به پروردگار كنيد!. اين نشان مى دهد كه او مفهوم كلمه ((اب )) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست . و عجب اينكه در در المنثور آمده است كه همين سؤ ال را از ابو بكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟. درست است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نبايد در مورد مسائلى كه آگاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بالاخره جاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مى خواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نباشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد. و لذا در ذيل حديثى كه مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هو الكلاء و المرعى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : ((عجيب است ، آيا او نمى دانست كه ((اب )) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله ((و فاكهة و ابا)) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مواد غذايى به آنها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شده بود، و در اينجا ميوه به طور كلى مطرح شده ، و از اين گذشته در آيه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوييم : اما اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از ((حدائق )) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است به خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هواى سالم و مانند آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديگر، جزء مواد خوراكى هستند (مانند چاى و دارچين و زنجبيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات است و مى دانيم آنچه در آيات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را. و لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است ، مى افزايد: ((تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد)) (متاعا لكم و لانعامكم ). ((متاع )) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود. ﴿28 انسان بايد به غذاى خود بنگرد! از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از اين مساءله سخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند. در ضمن چون اين آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سخن مى گويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند. نخست مى فرمايد: ((انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟)) (فلينظر الانسان الى طعامه ). نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود، و اگر به او نرسد به زودى راه فنا را پيش ‍ مى گيرد، و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است . روشن است كه منظور از نگاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انديشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش ‍ آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است . و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بزاقى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا آيه به قرينه آيات قبل و بعد اصلا در مقام بيان اينگونه مسائل نيست ، منتها بعضى از دانشمندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند. بعضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشيند دقيقا بنگرد كه آنها را از چه راهى تهيه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد. در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از ((طعام )) در اينجا ((علم و دانشى )) است كه غذاى روح انسان است ، بايد بنگرد كه آن را از چه كسى گرفته ؟ از جمله از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: ((علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟)). نظير همين معنى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . بدون شك معنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است . و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش است طبق آيات بعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق باران وحى بر سر زمين قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل مى گردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ‍ ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد. آرى انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند. و نيز از طريق قياس اولويت مى توان مساءله ((حلال و حرام )) و مشروع و نامشروع را به وسيله ((دلالت التزامى )) از آيه استفاده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هم ((طعام )) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم ((نگاه كردن )) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد. در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شامل مى شود، اعم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود. و به راستى هر يك از مواد غذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش ‍ مى دهد. سپس به شرح تفصيلى اين مواد غذايى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: ((ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم )) (انا صببنا الماء صبا). ((صب )) به معنى ((فرو ريختن آب است از طرف بالا)) و در اينجا منظور نزول باران است ، و تعبير به ((صبا)) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد آرى آب كه مهم ترين مايه حيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه ((اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى )). بنابراين به هنگام مطالعه ((مواد غذايى )) قبل از هر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سطح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود. بعد از ذكر موضوع آب كه يكى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى ((زمين )) مى رود، و مى افزايد: ((سپس ‍ زمين را از هم شكافتيم )) (ثم شققنا الارض شقا). بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانهاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟! بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى به وسيله كرمهايى است كه نوعى عمل شخم زدن را تواءم با اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند! درست است كه شخم زدن كار انسان است ، ولى از آنجا كه تمام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است . تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است . توضيح اينكه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سيلابى پى در پى فرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاى گود زمين گستردند، و به اين ترتيب توده خاك قابل زراعت تشكيل شد، و هم اكنون نيز سيلابها قسمتى از آنها را در خود حل كرده به دريا مى ريزند، اما خاكهاى جديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد! به اين ترتيب آيه اشاره به يكى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد. اين تفسير از آنجا كه مساءله ((انبات )) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد. جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست . بعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى ((آب )) و ((خاك )) به هشت قسمت از از روييدنيها كه از اركان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم )) (فانبتنا فيها حبا). دانه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يكسال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند. تعبير به ((حبا)) به صورت ((نكره )) در اينجا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خصوص ((گندم )) و ((جو)) كرده اند دليلى بر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود. و در مرحله بعد مى افزايد: ((همچنين انگور و سبزى بسيار)) (و عنبا و قضبا) ذكر ((عنب )) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در اين ميوه نهفته شده ، و آن را به صورت يك غذاى كامل در آورده است (توجه داشته باشيد كه ((عنب )) هم به ((انگور)) گفته مى شود و هم به ((درخت انگور)) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ). ((قضب )) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مى چينند، و در اينجا به معنى انواع سبزيهاى خوردنى است ، و ذكر آن به دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است . كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود. گاه كلمه ((قضب )) به معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه ((قضيب )) به معنى شاخه درخت آمده ، و ((سيف قاضب )) به معنى شمشير قاطع است . از ابن عباس نقل شده كه منظور از ((قضب )) در اينجا ((رطب )) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((قضب )) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ). ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را. سپس مى افزايد: ((و زيتون و نخل فراوان )) (و زيتونا و نخلا). تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم ((زيتون )) و هم ((خرما)) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است . و در مرحله بعد مى افزايد: ((و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ ))) (و حدائق غلبا). ((حدائق )) جمع ((حديقة )) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از ((حدقه )) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است . و از آنجا كه اينگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد. ((غلب )) (بر وزن قفل ) جمع ((اغلب )) و ((غلباء)) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است . سپس مى افزايد: ((و ميوه و چراگاه )) (و فاكهة و ابا). ((اب )) (با تشديد باء) به معنى گياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حيوانات و يا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى ((آمادگى )) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن ((اب )) گفته شده . بعضى نيز گفته اند منظور از ((اب )) ميوه هايى است كه قابل خشك كردن و ذخيره نمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است . بسيارى از مفسران اهل سنت و شيعه در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما ((اب )) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گفت : به خدا سوگند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى ((اب )) را ندانى ! شما از چيزى از كتاب الله پيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عمل نماييد و آنچه را نمى دانيد و نمى فهميد موكول به پروردگار كنيد!. اين نشان مى دهد كه او مفهوم كلمه ((اب )) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست . و عجب اينكه در در المنثور آمده است كه همين سؤ ال را از ابو بكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟. درست است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نبايد در مورد مسائلى كه آگاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بالاخره جاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مى خواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نباشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد. و لذا در ذيل حديثى كه مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هو الكلاء و المرعى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : ((عجيب است ، آيا او نمى دانست كه ((اب )) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله ((و فاكهة و ابا)) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مواد غذايى به آنها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شده بود، و در اينجا ميوه به طور كلى مطرح شده ، و از اين گذشته در آيه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوييم : اما اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از ((حدائق )) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است به خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هواى سالم و مانند آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديگر، جزء مواد خوراكى هستند (مانند چاى و دارچين و زنجبيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات است و مى دانيم آنچه در آيات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را. و لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است ، مى افزايد: ((تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد)) (متاعا لكم و لانعامكم ). ((متاع )) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود. ﴿29 انسان بايد به غذاى خود بنگرد! از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از اين مساءله سخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند. در ضمن چون اين آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سخن مى گويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند. نخست مى فرمايد: ((انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟)) (فلينظر الانسان الى طعامه ). نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود، و اگر به او نرسد به زودى راه فنا را پيش ‍ مى گيرد، و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است . روشن است كه منظور از نگاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انديشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش ‍ آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است . و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بزاقى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا آيه به قرينه آيات قبل و بعد اصلا در مقام بيان اينگونه مسائل نيست ، منتها بعضى از دانشمندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند. بعضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشيند دقيقا بنگرد كه آنها را از چه راهى تهيه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد. در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از ((طعام )) در اينجا ((علم و دانشى )) است كه غذاى روح انسان است ، بايد بنگرد كه آن را از چه كسى گرفته ؟ از جمله از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: ((علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟)). نظير همين معنى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . بدون شك معنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است . و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش است طبق آيات بعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق باران وحى بر سر زمين قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل مى گردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ‍ ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد. آرى انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند. و نيز از طريق قياس اولويت مى توان مساءله ((حلال و حرام )) و مشروع و نامشروع را به وسيله ((دلالت التزامى )) از آيه استفاده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هم ((طعام )) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم ((نگاه كردن )) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد. در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شامل مى شود، اعم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود. و به راستى هر يك از مواد غذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش ‍ مى دهد. سپس به شرح تفصيلى اين مواد غذايى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: ((ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم )) (انا صببنا الماء صبا). ((صب )) به معنى ((فرو ريختن آب است از طرف بالا)) و در اينجا منظور نزول باران است ، و تعبير به ((صبا)) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد آرى آب كه مهم ترين مايه حيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه ((اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى )). بنابراين به هنگام مطالعه ((مواد غذايى )) قبل از هر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سطح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود. بعد از ذكر موضوع آب كه يكى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى ((زمين )) مى رود، و مى افزايد: ((سپس ‍ زمين را از هم شكافتيم )) (ثم شققنا الارض شقا). بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانهاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟! بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى به وسيله كرمهايى است كه نوعى عمل شخم زدن را تواءم با اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند! درست است كه شخم زدن كار انسان است ، ولى از آنجا كه تمام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است . تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است . توضيح اينكه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سيلابى پى در پى فرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاى گود زمين گستردند، و به اين ترتيب توده خاك قابل زراعت تشكيل شد، و هم اكنون نيز سيلابها قسمتى از آنها را در خود حل كرده به دريا مى ريزند، اما خاكهاى جديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد! به اين ترتيب آيه اشاره به يكى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد. اين تفسير از آنجا كه مساءله ((انبات )) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد. جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست . بعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى ((آب )) و ((خاك )) به هشت قسمت از از روييدنيها كه از اركان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم )) (فانبتنا فيها حبا). دانه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يكسال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند. تعبير به ((حبا)) به صورت ((نكره )) در اينجا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خصوص ((گندم )) و ((جو)) كرده اند دليلى بر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود. و در مرحله بعد مى افزايد: ((همچنين انگور و سبزى بسيار)) (و عنبا و قضبا) ذكر ((عنب )) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در اين ميوه نهفته شده ، و آن را به صورت يك غذاى كامل در آورده است (توجه داشته باشيد كه ((عنب )) هم به ((انگور)) گفته مى شود و هم به ((درخت انگور)) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ). ((قضب )) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مى چينند، و در اينجا به معنى انواع سبزيهاى خوردنى است ، و ذكر آن به دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است . كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود. گاه كلمه ((قضب )) به معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه ((قضيب )) به معنى شاخه درخت آمده ، و ((سيف قاضب )) به معنى شمشير قاطع است . از ابن عباس نقل شده كه منظور از ((قضب )) در اينجا ((رطب )) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((قضب )) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ). ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را. سپس مى افزايد: ((و زيتون و نخل فراوان )) (و زيتونا و نخلا). تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم ((زيتون )) و هم ((خرما)) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است . و در مرحله بعد مى افزايد: ((و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ ))) (و حدائق غلبا). ((حدائق )) جمع ((حديقة )) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از ((حدقه )) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است . و از آنجا كه اينگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد. ((غلب )) (بر وزن قفل ) جمع ((اغلب )) و ((غلباء)) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است . سپس مى افزايد: ((و ميوه و چراگاه )) (و فاكهة و ابا). ((اب )) (با تشديد باء) به معنى گياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حيوانات و يا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى ((آمادگى )) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن ((اب )) گفته شده . بعضى نيز گفته اند منظور از ((اب )) ميوه هايى است كه قابل خشك كردن و ذخيره نمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است . بسيارى از مفسران اهل سنت و شيعه در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما ((اب )) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گفت : به خدا سوگند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى ((اب )) را ندانى ! شما از چيزى از كتاب الله پيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عمل نماييد و آنچه را نمى دانيد و نمى فهميد موكول به پروردگار كنيد!. اين نشان مى دهد كه او مفهوم كلمه ((اب )) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست . و عجب اينكه در در المنثور آمده است كه همين سؤ ال را از ابو بكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟. درست است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نبايد در مورد مسائلى كه آگاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بالاخره جاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مى خواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نباشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد. و لذا در ذيل حديثى كه مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هو الكلاء و المرعى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : ((عجيب است ، آيا او نمى دانست كه ((اب )) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله ((و فاكهة و ابا)) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مواد غذايى به آنها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شده بود، و در اينجا ميوه به طور كلى مطرح شده ، و از اين گذشته در آيه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوييم : اما اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از ((حدائق )) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است به خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هواى سالم و مانند آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديگر، جزء مواد خوراكى هستند (مانند چاى و دارچين و زنجبيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات است و مى دانيم آنچه در آيات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را. و لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است ، مى افزايد: ((تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد)) (متاعا لكم و لانعامكم ). ((متاع )) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود. ﴿30 انسان بايد به غذاى خود بنگرد! از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از اين مساءله سخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند. در ضمن چون اين آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سخن مى گويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند. نخست مى فرمايد: ((انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟)) (فلينظر الانسان الى طعامه ). نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود، و اگر به او نرسد به زودى راه فنا را پيش ‍ مى گيرد، و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است . روشن است كه منظور از نگاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انديشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش ‍ آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است . و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بزاقى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا آيه به قرينه آيات قبل و بعد اصلا در مقام بيان اينگونه مسائل نيست ، منتها بعضى از دانشمندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند. بعضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشيند دقيقا بنگرد كه آنها را از چه راهى تهيه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد. در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از ((طعام )) در اينجا ((علم و دانشى )) است كه غذاى روح انسان است ، بايد بنگرد كه آن را از چه كسى گرفته ؟ از جمله از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: ((علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟)). نظير همين معنى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . بدون شك معنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است . و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش است طبق آيات بعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق باران وحى بر سر زمين قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل مى گردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ‍ ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد. آرى انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند. و نيز از طريق قياس اولويت مى توان مساءله ((حلال و حرام )) و مشروع و نامشروع را به وسيله ((دلالت التزامى )) از آيه استفاده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هم ((طعام )) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم ((نگاه كردن )) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد. در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شامل مى شود، اعم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود. و به راستى هر يك از مواد غذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش ‍ مى دهد. سپس به شرح تفصيلى اين مواد غذايى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: ((ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم )) (انا صببنا الماء صبا). ((صب )) به معنى ((فرو ريختن آب است از طرف بالا)) و در اينجا منظور نزول باران است ، و تعبير به ((صبا)) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد آرى آب كه مهم ترين مايه حيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه ((اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى )). بنابراين به هنگام مطالعه ((مواد غذايى )) قبل از هر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سطح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود. بعد از ذكر موضوع آب كه يكى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى ((زمين )) مى رود، و مى افزايد: ((سپس ‍ زمين را از هم شكافتيم )) (ثم شققنا الارض شقا). بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانهاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟! بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى به وسيله كرمهايى است كه نوعى عمل شخم زدن را تواءم با اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند! درست است كه شخم زدن كار انسان است ، ولى از آنجا كه تمام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است . تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است . توضيح اينكه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سيلابى پى در پى فرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاى گود زمين گستردند، و به اين ترتيب توده خاك قابل زراعت تشكيل شد، و هم اكنون نيز سيلابها قسمتى از آنها را در خود حل كرده به دريا مى ريزند، اما خاكهاى جديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد! به اين ترتيب آيه اشاره به يكى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد. اين تفسير از آنجا كه مساءله ((انبات )) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد. جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست . بعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى ((آب )) و ((خاك )) به هشت قسمت از از روييدنيها كه از اركان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم )) (فانبتنا فيها حبا). دانه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يكسال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند. تعبير به ((حبا)) به صورت ((نكره )) در اينجا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خصوص ((گندم )) و ((جو)) كرده اند دليلى بر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود. و در مرحله بعد مى افزايد: ((همچنين انگور و سبزى بسيار)) (و عنبا و قضبا) ذكر ((عنب )) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در اين ميوه نهفته شده ، و آن را به صورت يك غذاى كامل در آورده است (توجه داشته باشيد كه ((عنب )) هم به ((انگور)) گفته مى شود و هم به ((درخت انگور)) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ). ((قضب )) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مى چينند، و در اينجا به معنى انواع سبزيهاى خوردنى است ، و ذكر آن به دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است . كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود. گاه كلمه ((قضب )) به معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه ((قضيب )) به معنى شاخه درخت آمده ، و ((سيف قاضب )) به معنى شمشير قاطع است . از ابن عباس نقل شده كه منظور از ((قضب )) در اينجا ((رطب )) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((قضب )) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ). ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را. سپس مى افزايد: ((و زيتون و نخل فراوان )) (و زيتونا و نخلا). تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم ((زيتون )) و هم ((خرما)) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است . و در مرحله بعد مى افزايد: ((و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ ))) (و حدائق غلبا). ((حدائق )) جمع ((حديقة )) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از ((حدقه )) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است . و از آنجا كه اينگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد. ((غلب )) (بر وزن قفل ) جمع ((اغلب )) و ((غلباء)) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است . سپس مى افزايد: ((و ميوه و چراگاه )) (و فاكهة و ابا). ((اب )) (با تشديد باء) به معنى گياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حيوانات و يا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى ((آمادگى )) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن ((اب )) گفته شده . بعضى نيز گفته اند منظور از ((اب )) ميوه هايى است كه قابل خشك كردن و ذخيره نمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است . بسيارى از مفسران اهل سنت و شيعه در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما ((اب )) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گفت : به خدا سوگند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى ((اب )) را ندانى ! شما از چيزى از كتاب الله پيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عمل نماييد و آنچه را نمى دانيد و نمى فهميد موكول به پروردگار كنيد!. اين نشان مى دهد كه او مفهوم كلمه ((اب )) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست . و عجب اينكه در در المنثور آمده است كه همين سؤ ال را از ابو بكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟. درست است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نبايد در مورد مسائلى كه آگاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بالاخره جاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مى خواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نباشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد. و لذا در ذيل حديثى كه مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هو الكلاء و المرعى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : ((عجيب است ، آيا او نمى دانست كه ((اب )) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله ((و فاكهة و ابا)) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مواد غذايى به آنها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شده بود، و در اينجا ميوه به طور كلى مطرح شده ، و از اين گذشته در آيه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوييم : اما اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از ((حدائق )) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است به خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هواى سالم و مانند آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديگر، جزء مواد خوراكى هستند (مانند چاى و دارچين و زنجبيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات است و مى دانيم آنچه در آيات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را. و لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است ، مى افزايد: ((تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد)) (متاعا لكم و لانعامكم ). ((متاع )) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود. ﴿31 انسان بايد به غذاى خود بنگرد! از آنجا كه آيات قبل سخن از مساءله معاد مى گفت ، و آيات آينده نيز با صراحت بيشترى از اين مساءله سخن مى گويد، به نظر مى رسد كه آيات مورد بحث به منزله دليلى است براى مساءله معاد كه از طريق بيان قدرت خداوند بر همه چيز، و همچنين احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران كه خود نوعى معاد در عالم گياهان است ، امكان رستاخيز را اثبات مى كند. در ضمن چون اين آيات از انواع غذاهايى كه خدا در اختيار انسان و چهار پايان قرار داده سخن مى گويد حس شكرگزارى انسان را برمى انگيزد و او را به شناخت منعم و معرفت الله دعوت مى كند. نخست مى فرمايد: ((انسان بايد به غذاى خويش بنگرد كه چگونه خداوند آن را آفريده است ؟)) (فلينظر الانسان الى طعامه ). نزديكترين اشياء خارجى به انسان غذاى او است كه با يك دگرگونى جزء بافت وجود او مى شود، و اگر به او نرسد به زودى راه فنا را پيش ‍ مى گيرد، و به همين دليل قرآن از ميان تمام موجودات روى مواد غذايى آن هم موادى كه از طريق گياهان و درختان ، عائد انسان مى شود تكيه كرده است . روشن است كه منظور از نگاه كردن تماشاى ظاهرى نيست ، بلكه نگاه به معنى دقت و انديشه در ساختمان اين مواد غذايى ، و اجزاء حياتبخش ‍ آن ، و تاءثيرات شگرفى كه در وجود انسان دارد، و سپس انديشه در خالق آنها است . و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد نگاه ظاهرى است ، نگاهى كه باعث تحريك غده هاى بزاقى دهن ، مى شود، در نتيجه كمك به هضم غذا مى كند بسيار بعيد به نظر مى رسد، زيرا آيه به قرينه آيات قبل و بعد اصلا در مقام بيان اينگونه مسائل نيست ، منتها بعضى از دانشمندان غذاشناس كه قرآن را تنها از زاويه محدود مسائل شخصى خود مى نگرند طبيعى است چنين پندارى درباره آيه فوق داشته باشند. بعضى نيز معتقدند كه منظور از نگاه كردن به مواد غذايى اين است كه انسان هنگامى كه بر سر سفره مى نشيند دقيقا بنگرد كه آنها را از چه راهى تهيه كرده ؟ حلال يا حرام ؟ مشروع يا نامشروع ؟ و به اين ترتيب جنبه هاى اخلاقى و تشريعى را مورد توجه قرار دهد. در بعضى از روايات كه از معصومين نقل شده نيز آمده است كه منظور از ((طعام )) در اينجا ((علم و دانشى )) است كه غذاى روح انسان است ، بايد بنگرد كه آن را از چه كسى گرفته ؟ از جمله از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در تفسير اين آيه فرمود: ((علمه الذى ياخذه عمن ياخذه ؟)). نظير همين معنى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده است . بدون شك معنى ظاهرى آيه همان غذاهاى جسمانى است كه در آيات بعد مشروحا ذكر شده ، ولى غذاى روح را نيز از طريق قياس اولويت مى توان استفاده كرد، چرا كه انسان تركيبى است از روح و جسم ، همانگونه كه جسم او نياز به غذاى مادى دارد، روح او نيز محتاج به غذاى روحانى است . و جايى كه انسان بايد در غذاى جسمانيش دقيق شود، و سرچشمه آن را كه باران حياتبخش است طبق آيات بعد بشناسد بايد در غذاى روحانى خود نيز دقت بخرج دهد كه از طريق باران وحى بر سر زمين قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل مى گردد، و از آنجا در سينه هاى معصومين (عليهم السلام ) ذخيره مى شود و همچون چشمه هاى جوشانى در صفحه قلوب جارى مى گردد، و انواع ميوه هاى لذتبخش ‍ ايمان و تقوا و فضائل اخلاقى را پرورش مى دهد. آرى انسان بايد درست بنگرد كه سرچشمه اصلى علم و دانش او كه غذاى روحانى او است كجا است مبادا از سرچشمه آلوده اى تغذيه شود و روح و جان او را بيمار كند يا به هلاكت افكند. و نيز از طريق قياس اولويت مى توان مساءله ((حلال و حرام )) و مشروع و نامشروع را به وسيله ((دلالت التزامى )) از آيه استفاده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هم ((طعام )) در آيه شريفه معنى وسيع و گسترده دارد، و هم ((نگاه كردن )) و بنابراين تفسيرهاى سه گانه فوق در آن جمع مى گردد. در اينكه منظور از ((انسان )) در اينجا چه كسى است ؟ ناگفته پيدا است كه همه انسانها را شامل مى شود، اعم از مؤ من و كافر، همه بايد به اين مواد غذايى و شگفتيها و اسرار نهفته در آنها بنگرند، تا افراد بى ايمان راه حق را پيدا كنند و افراد مؤ من بر ايمانشان افزوده شود. و به راستى هر يك از مواد غذايى : ميوهها، دانه هاى غذايى سبزيها، براى خود دنياى شگفت انگيزى دارد كه مدتها مى توان روى آن مطالعه كرد، و درسهايى از آن آموخت كه در تمام عمر به ما روشنايى و بينش ‍ مى دهد. سپس به شرح تفصيلى اين مواد غذايى و منابع آن پرداخته ، مى فرمايد: ((ما آب فراوانى از آسمان فرو ريختيم )) (انا صببنا الماء صبا). ((صب )) به معنى ((فرو ريختن آب است از طرف بالا)) و در اينجا منظور نزول باران است ، و تعبير به ((صبا)) در آخر آيه براى بيان تاءكيد و فراوانى اين آب مى باشد آرى آب كه مهم ترين مايه حيات است همواره به مقدار فراوان به لطف پروردگار از آسمان نازل مى شود، و مى دانيم تمام نهرها، و چشمهها، و قناتها، و چاه هاى آب ، ذخائر آبى خود را از باران مى گيرند، و مايه اصلى همه آنها باران است كه ((اگر باران به كوهستان نبارد به سالى دجله گردد خشك رودى )). بنابراين به هنگام مطالعه ((مواد غذايى )) قبل از هر چيز انسان به نظام بارش باران متوجه مى شود، كه چگونه دائما آفتاب بر سطح درياها مى تابد، و ابرها از آن برمى خيزند، و بادها آنها را بحركت در مى آورند، سپس به خاطر دور شدن از سطح زمين ، و قرار گرفتن در منطقه سرد جوى بار ديگر تبديل به آب شده ، و فرو مى ريزند آبى زلال و پاك و خالى از هر گونه املاح مضر و آلودگى ، آن هم به صورت قطرات كوچك ، يا دانه هاى نرم برف كه به آرامى بر زمين مى نشيند، و جذب زمين و گياهان و درختان مى شود. بعد از ذكر موضوع آب كه يكى از اركان مهم رويش گياهان است ، به سراغ ركن مهم ديگر يعنى ((زمين )) مى رود، و مى افزايد: ((سپس ‍ زمين را از هم شكافتيم )) (ثم شققنا الارض شقا). بسيارى از مفسران گفته اند كه اين شكافتن اشاره به شكافتن زمين به وسيله جوانه هاى گياهان است ، و به راستى اين يكى از عجائب است كه جوانهاى با آنهمه نرمى و لطافت خاكهاى سخت را مى شكافد، و گاه در كوهستانها از لابلاى سنگها عبور كرده ، سر بيرون مى آورد، چه قدرت عظيمى خالق بزرگ در اين جوانه لطيف آفريده است كه مى تواند اين چنين قدرتنمايى كند؟! بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور شكافتن زمين به وسيله شخم زدن انسانها، يا حتى به وسيله كرمهايى است كه نوعى عمل شخم زدن را تواءم با اعمال حياتى ديگر در زمين انجام مى دهند! درست است كه شخم زدن كار انسان است ، ولى از آنجا كه تمام وسائل آن را خدا در اختيار او گذاشته ، به خداوند نسبت داده شده است . تفسير سومى كه براى اين تعبير به نظر مى رسد و از جهاتى ترجيح دارد اين است كه منظور از شكافتن زمين خرد شدن سنگهاى سطح آن است . توضيح اينكه : در آغاز سطح زمين را قشر عظيمى از سنگها پوشانده بود، بارانهاى سيلابى پى در پى فرو باريدند، و سنگها را شكافتند، ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاى گود زمين گستردند، و به اين ترتيب توده خاك قابل زراعت تشكيل شد، و هم اكنون نيز سيلابها قسمتى از آنها را در خود حل كرده به دريا مى ريزند، اما خاكهاى جديدى كه به وسيله برف و باران مجددا تشكيل مى شود جاى آن را مى گيرد، و گرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتى مى شد! به اين ترتيب آيه اشاره به يكى از معجزات علمى قرآن است كه نشان مى دهد اول بارانها فرو مى بارند، و سپس زمينها شكافته مى شوند و آماده زراعت مى گردند، نه تنها در روزهاى نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد. اين تفسير از آنجا كه مساءله ((انبات )) و روياندن گياه در آيه بعد ذكر مى شود مناسبتر به نظر مى رسد. جمع ميان هر سه تفسير نيز بعيد نيست . بعد از ذكر اين دو ركن اساسى يعنى ((آب )) و ((خاك )) به هشت قسمت از از روييدنيها كه از اركان اساسى غذاى انسان يا حيوانات است اشاره كرده ، مى فرمايد: ((سپس ما در زمين دانه فراوانى رويانديم )) (فانبتنا فيها حبا). دانه هاى غذايى كه مايه اصلى تغذيه انسان و انواع حيوانات است ، دانه هايى كه اگر يكسال بر اثر خشكسالى قطع شود قحطى و گرسنگى تمام جهان را فرا مى گيرد، و انسانها همه در زحمت فرو مى روند. تعبير به ((حبا)) به صورت ((نكره )) در اينجا دليل بر بيان عظمت ، و يا تنوع انواع اين دانه ها است ، و اينكه بعضى آن را تفسير به خصوص ((گندم )) و ((جو)) كرده اند دليلى بر آن نيست ، چرا كه اين تعبير همه حبوبات را شامل مى شود. و در مرحله بعد مى افزايد: ((همچنين انگور و سبزى بسيار)) (و عنبا و قضبا) ذكر ((عنب )) (انگور) از ميان تمام ميوهها به خاطر مواد غذايى و حياتى فراوانى است كه در اين ميوه نهفته شده ، و آن را به صورت يك غذاى كامل در آورده است (توجه داشته باشيد كه ((عنب )) هم به ((انگور)) گفته مى شود و هم به ((درخت انگور)) و در آيات قرآن بر هر دو اطلاق شده ، ولى در اينجا مناسب همان انگور است ). ((قضب )) (بر وزن جذب ) در اصل به معنى سبزيهايى است كه آن را در نوبتهاى مختلف مى چينند، و در اينجا به معنى انواع سبزيهاى خوردنى است ، و ذكر آن به دنبال انگور دليل بر اهميت اين ماده غذايى است . كه در علم غذاشناسى امروز فوق العاده روى آن تكيه مى شود. گاه كلمه ((قضب )) به معنى قطع كردن و چيدن ، و واژه ((قضيب )) به معنى شاخه درخت آمده ، و ((سيف قاضب )) به معنى شمشير قاطع است . از ابن عباس نقل شده كه منظور از ((قضب )) در اينجا ((رطب )) است كه آن را از درخت مى چينند، ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه در آيه بعد اشاره جداگانه به مساءله رطب شده است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((قضب )) به معنى ميوه هاى بوته اى باشد (مانند خيار و هندوانه و مانند آنها) و يا ريشه هاى گياهى (مانند هويج و پياز و كلم ). ولى بعيد نيست كه قضب در اينجا معنى گسترده اى داشته باشد كه هم سبزيهاى خوردنى را شامل شود، و هم ميوه هاى بوته اى و هم ريشه هاى غذايى را. سپس مى افزايد: ((و زيتون و نخل فراوان )) (و زيتونا و نخلا). تكيه روى اين دو ميوه نيز دليلش روشن است چرا كه امروز ثابت شده كه هم ((زيتون )) و هم ((خرما)) از مهم ترين مواد غذايى نيروبخش و مفيد و سلامت آفرين است . و در مرحله بعد مى افزايد: ((و باغهايى پر درخت (با انواع ميوه هاى رنگارنگ ))) (و حدائق غلبا). ((حدائق )) جمع ((حديقة )) به معنى باغى است كه اطراف آن ديوار و محفوظ باشد، و در اصل به معنى قطعه زمينى است كه داراى آب است ، اين واژه از ((حدقه )) چشم گرفته شده كه دائما آب در آن جارى است . و از آنجا كه اينگونه باغها معمولا باغهاى ميوه است مى تواند اشاره اى به انواع ميوه هاى بهشتى بوده باشد. ((غلب )) (بر وزن قفل ) جمع ((اغلب )) و ((غلباء)) به معنى گردن كلفت است ، و در اصل از ماده غلبه گرفته شده ، و در اينجا به معنى درختان بلند و تنومند است . سپس مى افزايد: ((و ميوه و چراگاه )) (و فاكهة و ابا). ((اب )) (با تشديد باء) به معنى گياهان خودرو و چراگاهى است كه آماده چريدن حيوانات و يا چيدن گياهان باشد، و در اصل معنى ((آمادگى )) را مى بخشد، و از آنجا كه اينگونه چراگاهها آماده بهره بردارى است به آن ((اب )) گفته شده . بعضى نيز گفته اند منظور از ((اب )) ميوه هايى است كه قابل خشك كردن و ذخيره نمودن براى زمستان است ، به مناسبت اينكه هميشه آماده بهره بردارى است . بسيارى از مفسران اهل سنت و شيعه در ذيل اين آيه نقل كرده اند كه روزى عمر بر منبر بود و اين آيات را تلاوت كرد، سپس گفت : همه اينها را ما مى شناسيم اما ((اب )) چيست ؟ نمى دانم ، سپس عصايى را كه در دست داشت رها كرد و گفت : به خدا سوگند كه اين يكنوع تكلف است ، چه اشكالى دارد معنى ((اب )) را ندانى ! شما از چيزى از كتاب الله پيروى كنيد كه براى شما تبيين شده ، و به آن عمل نماييد و آنچه را نمى دانيد و نمى فهميد موكول به پروردگار كنيد!. اين نشان مى دهد كه او مفهوم كلمه ((اب )) را چيز پيچيده اى مى دانست ، در حالى كه با مراجعه به متون لغت روشن مى شود كه مطلب پيچيده اى نيست . و عجب اينكه در در المنثور آمده است كه همين سؤ ال را از ابو بكر كرده اند، او گفت من اگر در كتاب خدا چيزى را بگويم كه نمى دانم كدام آسمان بر سر من سايه مى افكند، و كدام زمين حاضر است مرا بپذيرد؟. درست است كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت از اين دو حديث نتيجه گرفته اند كه هيچكس نبايد در مورد مسائلى كه آگاه نيست ، مخصوصا در كتاب الله ، سخنى بگويد، ولى بالاخره جاى اين سؤ ال باقى است كه چگونه كسى كه به عنوان پيشوا و خليفه مسلمين مى خواهد حكومت كند از مفهوم لغتى كه در متن قرآن مجيد آمده و چندان پيچيدگى ندارد آگاه نباشد؟ اينها همه دليل بر اين است كه بايد در هر عصر و زمان رهبرى الهى در ميان مردم بوده باشد كه از تمام مسائل شرع آگاه و از هر اشتباه و خطايى مصون و معصوم باشد. و لذا در ذيل حديثى كه مرحوم ((مفيد)) در ((ارشاد)) آورده است مى خوانيم : هنگامى كه اين ماجرا به گوش امير مؤ منان على (عليه السلام ) رسيد، فرمود: سبحان الله اما علم ان الاب هو الكلاء و المرعى و ان قوله تعالى : و فاكهه و ابا اعتداد من الله بانعامه على خلقه ، فيما غذاهم به ، و خلقه لهم و لانعامهم ، مما تحيى به انفسهم و تقوم به اجسادهم : ((عجيب است ، آيا او نمى دانست كه ((اب )) به معنى گياهان خودرو و چراگاه است ، و اينكه جمله ((و فاكهة و ابا)) عنايتى است از سوى خداوند نسبت به بندگانش در آنچه از مواد غذايى به آنها داده ، و براى آنان و چهارپايانشان آفريده ، از چيزهايى كه مايه حيات و قوام جسم آنها است ؟!. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در آيات گذشته بعضى از ميوهها بالخصوص مطرح شده بود، و در اينجا ميوه به طور كلى مطرح شده ، و از اين گذشته در آيه قبل كه سخن از باغها مى گفت ظاهرا نظر به ميوه هاى باغها داشت ، چگونه بار ديگر ميوه در اينجا مطرح شده است ؟ در پاسخ مى گوييم : اما اينكه بعضى از ميوهها بالخصوص ذكر شده مانند انگور و زيتون و خرما (به قرينه درخت نخل ) به خاطر اهميت فوق العاده اى است كه از ميان ميوهها دارند، و اما اينكه چرا فاكهه (ميوه ) جداگانه از ((حدائق )) (باغها) ذكر شده ؟، ممكن است به خاطر اين باشد كه باغها منافع ديگرى غير از ميوه نيز دارند، منظره زيبا، طراوت و هواى سالم و مانند آن از اين گذشته برگ بعضى از درختان و ريشه و پوست بعضى ديگر، جزء مواد خوراكى هستند (مانند چاى و دارچين و زنجبيل و امثال آن ) به علاوه برگهاى بسيارى از درختان خوراك مناسبى براى حيوانات است و مى دانيم آنچه در آيات فوق آمده ، هم خوراك انسان را شامل مى شود، هم خوراك حيوان را. و لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است ، مى افزايد: ((تا وسيله بهره گيرى شما و چارپايانتان باشد)) (متاعا لكم و لانعامكم ). ((متاع )) هر چيزى است كه انسان از آن متمتع و بهرهمند مى شود. ﴿32 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). <23> ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . <24> سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿33 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿34 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿35 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿36 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿37 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿38 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿39 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿40 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿41 صيحه رستاخيز بعد از ذكر قسمت قابل توجهى از مواهب الهى و نعم دنيوى ، به بيان معاد و گوشه اى از حوادث رستاخيز و سرنوشت مؤ منان و كافران مى پردازد، تا از يكسو اعلام كند كه اين مواهب و متاع هر چه باشد زود گذر است و نقطه پايانى دارد، و از سوى ديگر وجود اينها دليلى است بر قدرت خداوند بر همه چيز و بر مساءله معاد. مى فرمايد: ((هنگامى كه آن صداى مهيب و گوشخراش (صيحه رستاخيز) بيايد كافران و مجرمان در اندوه و ندامت عميقى فرو مى روند)) (فاذا جائت الصاخة ). ((صاخه )) از ماده ((صخ )) در اصل به معنى صوت شديدى است كه نزديك است گوش انسان را كر كند، و يا به راستى گوش را كر مى كند، و در اينجا اشاره به ((نفخه دوم صور)) است ، همان صيحه عظيمى كه صيحه بيدارى و حيات مى باشد، و همگان را زنده كرده ، به عرصه محشر دعوت مى كند. آرى اين صيحه چنان عظيم و تكان دهنده است كه انسان را از همه چيز جز خودش و اعمالش و سرنوشتش غافل مى كند. و لذا بلا فاصله بعد از آن مى افزايد: ((در آن روز كه انسان از برادر خود فرار مى كند)) (يوم يفر المرء من اخيه ). همان برادرى كه با جان برابر بود و همه جا به ياد او بود و در فكر او، امروز به كلى از او گريزان مى شود و همچنين ((از مادر و پدرش )) (و امه و ابيه ). ((و زن و فرزندانش )) و صاحبته و بنيه ). و به اين ترتيب انسان نزديكترين نزديكانش را كه برادر و پدر و مادر و زن و فرزند هستند نه فقط فراموش مى نمايد بلكه از آنها فرار مى كند، و اين نشان مى دهد هول و وحشت محشر آنقدر زياد است كه انسان را از تمام پيوندها و علائقش جدا مى كند. مادرى كه به او عشق مى ورزيد. پدرى كه سخت مورد احترام او بود. همسرى كه شديدا به او محبت داشت . و فرزندانى كه ميوه قلب و نور چشمان او محسوب مى شدند. بعضى گفته اند منظور فرار از برادران و پدران و مادران و همسر و فرزندانى است كه راه ايمان و تقوا و اطاعت خدا را نپيمودند، او از آنها فرار مى كند مبادا به سرنوشتشان گرفتار شود. بعضى نيز گفته اند اين فرار به خاطر آن است مبادا اينها حقوقى به گردن او داشته باشند و از او مطالبه كنند، و او از اداى آن عاجز باشد. در ميان اين سه تفسير، تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، گرچه جمع ميان آنها نيز بى مانع است . در اين كه چرا نخست از برادر، و بعد مادر، سپس پدر، و بعد همسر، و در آخرين مرحله سخن از فرزندان به ميان آمده ؟ بعضى معتقدند به خاطر اين است كه در تمام اينها از مرحله پايين تر به مرحله بالاتر منتقل مى شود و مقتضاى بلاغت همين است كه نخست بگويد انسان از برادرش مى گريزد، بعد از مادر و پدر، و بعد از همسر و فرزندان . ولى با توجه به اين كه همه مردم در مورد علاقه و رابطه با اين پنج گروه يكسان نيستند گاه برادر نقش مهمترى در زندگى انسان دارد بيشتر مورد علاقه او است ، و گاه همسر، و گاه فرزند، و لذا نمى توان يك قاعده كلى در اينجا به دست داد. البته براى اهميت پيوند انسان با هر يك از اين گروه پنجگانه مطالب بسيارى مى توان گفت ولى چنان نيست كه بطور مطلق بتوان يكى را بر ديگرى از تمام جهات - مخصوصا به شكلى كه در آيه آمده است ترجيح داد، بنابراين ترتيب فوق روى حساب ترتيب در اهميت نيست در آيه بعد دليل اين فرار را بيان كرده ، مى فرمايد: ((در آن روز هر كدام از آنها وضعى دارد كه او را كاملا به خود مشغول مى سازد)) (لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه ). تعبير به ((يغنيه )) (او را بى نياز مى سازد) كنايه ظريفى است از اين حقيقت كه در آن روز آنقدر انسان به خود مشغول است ، كه به ديگرى نمى پردازد و حوادث بقدرى شديد و هولناك است كه براى اشغال تمامى فكر و قلب او كافى است . در حديثى آمده است كه بعضى از خاندان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از آن حضرت سؤ ال كردند كه آيا در روز قيامت انسان به ياد دوست صميميش مى افتد؟ در جواب فرمود: ((ثلاثة مواطن لا يذكر (فيها) احد احدا عند الميزان حتى ينظر ايثقل مى زانه ام يخف ؟ و عند الصراط حتى ينظر ايجوزه ام لا؟ و عند الصحف حتى ينظر بيمينه ياخذ الصحف ام بشماله ؟ فهذه ثلاثة مواطن لا يذكر فيها احد حميمه و لا حبيبه و لا قريبه و لا صديقه ، و لا بنيه و لا والديه و ذلك قول الله تعالى : لكل امرء منهم يومئذ شان يغنيه )) سه موقف است كه هيچكس در آنها به ياد هيچكس نمى افتد: اول پاى ميزان سنجش اعمال است تا ببيند آيا ميزانش سنگين است يا سبك ؟ سپس بر صراط است تا ببيند آيا از آن مى گذرد يا نه ؟ و سپس به هنگامى است كه نامه هاى اعمال را به دست انسانها مى دهند تا ببينند آن را به دست راستش مى دهند يا دست چپ ؟ اين سه موقف است كه در آنها كسى به فكر كسى نيست ، نه دوست صميمى ، نه يار مهربان ، نه افراد نزديك ، نه دوستان مخلص ، نه فرزندان ، و نه پدر و مادر، و اين همان است كه خداوند متعال مى فرمايد: در آن روز هر كسى به قدر كافى به خود مشغول است . سپس به چگونگى حال مؤ منان و كافران در آن روز پرداخته مى گويد: ((صورتهايى در آن روز گشاده و نورانى است )) (وجوه يومئذ مسفرة ). ((خندان و مسرور است )) (ضاحكة مستبشرة ) ((و صورتهايى در آن روز غبارآلود است )) (و وجوه يومئذ عليها غبرة ) ((و دود تاريكى آن را پوشانده )) (ترهقها قترة ). ((آنها همان كافران فاجرند!)) (اولئك هم الكفرة الفجرة ). ((مسفرة )) از ماده ((اسفار)) چنانكه قبلا هم نيز گفته ايم به معنى آشكار شدن و درخشيدن است ، همانند طلوع سپيده صبح در پايان شب تاريك . ((غبرة )) (بر وزن غلبه ) از ((غبار)) به معنى باقى مانده خاكى است كه از زمين بر خاسته و بر چيزى نشسته ((قترة )) (بر همان وزن ) در اصل از ماده ((قتار)) (بر وزن غبار) به معنى دودى است كه از چوب يا چيزى ديگرى برمى خيزد، بعضى از ارباب لغت آن را نيز به معنى غبار تفسير كرده اند، اما جمع ميان اين دو تعبير در آيات فوق نشان مى دهد كه اين دو واژه داراى دو معنى متفاوت است . ((كفرة )) و ((فجرة )) (بر همان وزن ) جمع ((كافر)) و ((فاجر)) است كه اولى اشاره به افراد فاسد العقيده و دومى اشاره به افراد فاسد العمل است . از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه در صحنه قيامت آثار عقائد و اعمال سوء انسانها در چهره هايشان نمايان مى گردد. ضمنا تعبير به وجوه به خاطر اين است كه رنگ صورت بيش از هر چيزى مى تواند بيانگر حالات درونى باشد، هم ناراحتيهاى فكر و روحى و هم ناراحتيهاى جسمانى . به هر حال گروهى در آنجا خندان و مسرورند، چهره هايشان گشاده و نورانى است ، روشنايى ايمان و پاكى عمل در صورت آنها موج مى زند، ((و رنگ رخساره آنها خبر از سر درون مى دهد)). بر عكس گروهى كه تاريكى كفر و زشتى اعمالشان در چهره هايشان نمايان است ، گويى گرد و غبار سياهى بر صورتشان نشسته ، و هاله اى از دود آن را در خود فرو برده ، آثار غم و اندوه و رنج و درد از صورتهايشان مى بارد، و اصولا همانگونه كه در آيه 41 سوره رحمان آمده ((يعرف المجرمون بسيماهم )) ((گنهكاران با سيمايشان شناخته مى شوند)) در آن روز رنگ چهرهها براى شناخت انسانها كافى است . ﴿42