پیمایش
إِذْ نَادَاهُ رَبُّهُ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ﴿16 اذْهَبْ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَىٰ ﴿17 فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلَىٰ أَنْ تَزَكَّىٰ ﴿18 وَأَهْدِيَكَ إِلَىٰ رَبِّكَ فَتَخْشَىٰ ﴿19 فَأَرَاهُ الْآيَةَ الْكُبْرَىٰ ﴿20 فَكَذَّبَ وَعَصَىٰ ﴿21 ثُمَّ أَدْبَرَ يَسْعَىٰ ﴿22 فَحَشَرَ فَنَادَىٰ ﴿23 فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ ﴿24 فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَكَالَ الْآخِرَةِ وَالْأُولَىٰ ﴿25 إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَعِبْرَةً لِمَنْ يَخْشَىٰ ﴿26 أَأَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَمِ السَّمَاءُ ۚ بَنَاهَا ﴿27 رَفَعَ سَمْكَهَا فَسَوَّاهَا ﴿28 وَأَغْطَشَ لَيْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا ﴿29 وَالْأَرْضَ بَعْدَ ذَٰلِكَ دَحَاهَا ﴿30 أَخْرَجَ مِنْهَا مَاءَهَا وَمَرْعَاهَا ﴿31 وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا ﴿32 مَتَاعًا لَكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ ﴿33 فَإِذَا جَاءَتِ الطَّامَّةُ الْكُبْرَىٰ ﴿34 يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الْإِنْسَانُ مَا سَعَىٰ ﴿35 وَبُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَنْ يَرَىٰ ﴿36 فَأَمَّا مَنْ طَغَىٰ ﴿37 وَآثَرَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا ﴿38 فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوَىٰ ﴿39 وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿40 فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِيَ الْمَأْوَىٰ ﴿41 يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا ﴿42 فِيمَ أَنْتَ مِنْ ذِكْرَاهَا ﴿43 إِلَىٰ رَبِّكَ مُنْتَهَاهَا ﴿44 إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرُ مَنْ يَخْشَاهَا ﴿45 كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَهَا لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَّةً أَوْ ضُحَاهَا ﴿46

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

هنگامی که پروردگارش او را در وادی مقدس طوی ندا داد ﴿16 که به سوی فرعون برو؛ زیرا که طغیان کرده است. ﴿17 پس به او بگو: می خواهی [از آلودگی شرک و طغیان] پاک و پاکیزه شوی؟ ﴿18 من تو را به سوی پروردگارت راهنمایی می کنم تا از او بترسی [و از طغیان دست برداری.] ﴿19 پس آن معجزه بزرگ تر را به او نشان داد. ﴿20 ولی [او آن را] تکذیب کرد و سرپیچی نمود. ﴿21 سپس [به حق] پشت کرد [و برای نابودی موسی] به تلاش برخاست! ﴿22 پس [قومش را] گرد آورد، و ندا داد ﴿23 و گفت: من پروردگار بزرگ تر شما هستم. ﴿24 پس خدا هم [به کیفر این ادعای نابجا] او را به عذاب آخرت و دنیا دچار ساخت. ﴿25 بی تردید در این سرگذشت برای کسی که [از عذاب خدا] بترسد عبرتی است. ﴿26 آیا آفریدن شما [پس از مرگ] دشوارتر است یا آسمان که او آن را بنا کرد؟ ﴿27 سقفش را برافراشت، پس آن را درست و نیکو قرار داد، ﴿28 و شبش را تاریکو روزش را روشن ساخت، ﴿29 و زمین را پس از آن گسترانید، ﴿30 و از آن آبو چراگاهش را بیرون آورد، ﴿31 و کوه ها را محکم و استوار نمود ﴿32 تا مایه بهرهوری شما و دام هایتان باشد. ﴿33 پس زمانی که آن حادثه بزرگ تر [و غیر قابل دفع] در رسد، ﴿34 در آن روز انسان آنچه تلاش و کوشش کرده به یاد آورد ﴿35 و دوزخ رابرای هر بیننده ای آشکار سازند، ﴿36 و اما کسی که طغیان و سرکشی کرده ﴿37 و زندگی دنیا را [بر زندگی ابد و جاوید آخرت] ترجیح داده، ﴿38 پس بی تردید جایگاهش دوزخ است؛ ﴿39 و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است؛ ﴿40 پس بی تردید جایگاهش بهشت است. ﴿41 همواره ازتو درباره قیامت می پرسند که در چه زمانی واقع می شود؟ ﴿42 تو از بسیار یاد کردنش [و سخن گفتن درباره آن] چه به دست می آوری؟ ﴿43 نهایتش به سوی پروردگار توست [کیفیت برپا شدن و زمان وقوع و اوصافش را کسی جز خدا نمی داند.] ﴿44 وظیفه تو فقط بیم دادن کسانی است که همواره از آن می ترسند. ﴿45 گویی آنان روزی که قیامت را می بینند چنین می پندارند که در برزخ جز شامگاهی یا صبح گاه آن درنگ نکرده اند! ﴿46

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿16 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿17 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿18 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿19 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿20 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿21 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿22 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿23 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿24 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿25 فرعون مى گفت من خداى بزرگ شما هستم ! بعد از بيانات نسبة مشروحى كه در آيات قبل درباره مساءله معاد و انكار و مخالفت مشركان آمد، در آيات مورد بحث به داستان يكى از طغيانگران بزرگ تاريخ يعنى فرعون و سرنوشت دردناك او اشاره مى كند، تا هم مشركان عرب بدانند كه افراد نيرومندتر از آنها نتوانستند در برابر خشم و عذاب الهى مقاومت كنند، و هم مؤ منان را دلگرم سازد كه از برترى نيروى ظاهرى دشمن هراسى به دل راه ندهند، چرا درهم كوبيدن آنها براى خداوند بسيار سهل و آسان است . نخست از اينجا شروع مى كند: ((آيا داستان موسى به تو رسيده است ؟!)) (هل اءتاك حديث موسى ). جالب اينكه روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، و مطلب را با استفهام شروع مى كند، تا شوق شنونده را بيدار سازد، و آماده براى شنيدن اين داستان عبرت انگيز شود. سپس مى افزايد: ((در آن هنگام كه پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى صدا زد)) (اذ ناداه ربه بالواد المقدس ‍ طوى ). ((طوى )) ممكن است نام سرزمين مقدسى باشد كه در شام در ميان ((مدين )) و مصر قرار داشت ، و نخستين جرقه وحى در آن بيابان بر قلب موسى وارد شد، همين تعبير در سوره ((طه )) نيز آمده است ، در آنجا كه موسى ندايى مى شنود كه مى گويد: انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوى : ((من پروردگار تواءم ، كفشهايت را بيرون آور كه در سرزمين مقدس طوى هستى !)) (طه - 12). يا معنى وصفى دارد از ماده ((طى )) به معنى ((پيچيدن )) گويى آن سرزمين در قداست و بركت پيچيده شده بود، يا به گفته راغب موسى مى بايست راهى طولانى به پيمايد تا آماده وحى گردد، ولى خداوند اين راه را براى او درهم پيچيد و او را به هدف نزديك ساخت . سپس به پيامى كه خداوند به موسى در آن سرزمين مقدس داد، در دو جمله كوتاه و پر معنى ، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است !)) (اذهب الى فرعون انه طغى ). ((و به او بگو: آيا مى خواهى پاك و پاكيزه شوى ؟)) (فقل هل لك الى ان تزكى ). ((و پس از پاك شدن و لايق لقاى محبوب گشتن ، من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم ، تا از او بترسى و از اعمال خلاف بيگانه شوى )) (و اهديك الى ربك فتخشى ) و از آنجا كه هر دعوتى بايد آميخته با دليل باشد در آيه بعد مى افزايد: ((موسى به دنبال اين سخن ، معجزه بزرگ را به او نشان داد)) (فاراه الاية الكبرى ). اين معجزه خواه معجزه تبديل شدن عصا به مار عظيم باشد، يا يد بيضا، و يا هر دو (بنا بر اينكه الف و لام در ((الاية الكبرى )) اشاره به جنس ‍ باشد) هر چه بوده از معجزات بزرگ موسى بوده است كه در آغاز دعوتش بر آن تكيه كرده . در اين چهار آيه نكات جالبى است كه توجه به آن لازم است : 1 - علت رفتن به سوى فرعون را طغيان فرعون ذكر مى كند، و اين نشان مى دهد كه يكى از اهداف بزرگ انبيا هدايت طغيانگران يا مبارزه قاطع با آنها است . 2 - دعوت فرعون را با ملايم ترين و خيرخواهانه تان تعبير دستور مى دهد مى فرمايد: به او بگو: آيا ميل دارى پاك و پاكيزه شوى ؟ (البته پاكيزگى مطلق كه هم شامل پاكيزگى از شرك و كفر مى شود و هم از ظلم و فساد) شبيه تعبيرى كه در آيه 44 سوره طه آمده است فقولا له قولا لينا ((با او با ملايمت سخن بگوييد)). 3 - اين تعبير اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه رسالت انبيا براى پاكسازى انسانها و باز گرداندن طهارت فطرى نخستين به آنها است . در ضمن نمى گويد: من تو را پاك كنم ، بلكه مى گويد: پاكى را پذيرا شوى ! و اين نشان مى دهد كه پاك شدن بايد به صورت خودجوش باشد نه تحميل از برون . 4 - ذكر ((هدايت )) بعد از ((پاك شدن )) دليل بر اين است كه بايد در آغاز شستشويى كرد سپس به كوى دوست گام نهاد. 5 - تعبير به ((ربك )) (پروردگارت ) در حقيقت تاءكيد بر اين نكته است كه تو را به سوى كسى مى برم كه مالك و مربى و پرورش دهنده تو است ، چرا از مسير سعادتت مى گريزى ؟! 6 - ((خشيت )) و خدا ترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است ، آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤ وليت در برابر خداوند بزرگ است ، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمى شود، و لذا در آيه 28 سوره فاطر مى خوانيم : انما يخشى الله من عباده العلماء ((تنها علما و ارباب معرفت از خدا مى ترسند)) 7 - موسى نخست سراغ هدايت عاطفى او مى رود، بعد هدايت عقلى و منطقى از طريق نشان دادن آيت كبرى و معجزه بزرگ ، و اين مؤ ثرترين راه تبليغ است كه نخست از طريق خير خواهى و محبت در عواطف طرف نفوذ كنند سپس به طرح استدلال و بيان حجت بپردازند. اكنون ببينيم فرعون در برابر اينهمه لطف و محبت ، و اين منطق و بيان زيبا و ارائه آيت كبرى چه عكس العملى نشان داد؟ اين طاغوت خيره سر، هرگز از مركب غرور پياده نشد، و چنانكه در آيه بعد آمده ((او دعوى موسى را تكذيب كرد، و به عصيان پروردگار پرداخت )) (فكذب و عصى ). اين نشان مى دهد كه تكذيبها مقدمه عصيانها است ، همانگونه كه تصديقها و ايمانها مقدمه طاعتها است . به اين مقدار هم قناعت نكرد و در برابر دعوت موسى بى تفاوت نماند بلكه ((سپس پشت كرد و بى وقفه براى مبارزه با او و محو آيينش سعى و تلاش نمود)) (ثم ادبر يسعى ). و از آنجا كه معجزه موسى تمام موجوديت طاغوتى او را به خطر مى انداخت ، ماءموران را به شهرهاى مختلف اعزام كرد تا ساحران را جمع كنند، و در ميان مردم نيز دستور داد ندا دهند و آنها را براى مشاهده مبارزه ساحران با موسى دعوت نمايند (فحشر فنادى ). گرچه قرآن كلمه ((حشر)) را در اينجا مطلق ذكر كرده ، ولى به قرينه آيه 111 و 112 اعراف ((و ارسل فى المدائن حاشرين ياتوك بكل ساحر عليم )). و تعبير به ((نادى )) نيز اگر چه مطلق است ظاهرا اشاره به دعوت فرعون از مردم براى اجتماع و تماشاى منظره اين مبارزه است ، به قرينه آيه 39 شعرا و قيل للناس هل انتم مجتمعون : ((به مردم گفته شد آيا شما اجتماع مى كنيد؟)) باز به اين توطئه ها اكتفا نكرد، بلكه بزرگترين ادعا را با بدترين تعبيرات مطرح نمود و گفت : ((من پروردگار بزرگ شما هستم !!)) (فقال انا ربكم الاعلى ). و به راستى عجيب است كه اين طاغيان خيره سر هنگامى كه بر مركب غرور و خود خواهى سوار مى شوند هيچ حد و مرزى را به رسميت نمى شناسند، حتى به ادعاى خدايى نيز قانع نيستند، بلكه مى خواهند ((خداى خدايان )) شوند! اين سخن در ضمن اشاره به آن است كه اگر شما بتهايى را مى پرستيد آنها در جاى خود محترم ، اما من برترين بت و معبود شما هستم ! و عجب اينكه فرعون به شهادت آيه 127 سوره اعراف اتذر موسى و قومه ليفسدوا فى الارض و يذرك و الهتك : ((آيا اجازه مى دهى موسى و قومش در زمين فساد كنند و تو و معبودهايت را به حال خود واگذارند؟)) خودش يكى از بت پرستان بود، ولى در اينجا ادعا مى كند من پروردگار بزرگ شما هستم ، يعنى حتى خودش را از معبود خودش نيز بالاتر مى شمرد و اين است بيهوده گوييهاى طاغوتها!. و عجبتر اينكه در يك جا تنها ادعاى الوهيت مى كند ما علمت لكم من اله غيرى : ((من معبودى غير از خودم براى شما نمى شناسم )) (قصص - 38) اما در آيه مورد بحث پا را از اين فراتر نهاده ادعاى ربوبيت مى كند و مى گويد من پروردگار شمايم و اين است برنامه هاى اين مغروران سبك مغز. به هر حال فرعون سركشى را به آخرين مرحله رسانده و مستحق دردناك ترين عذاب شده و فرمان الهى بايد فرا رسد و او و دستگاه ظلم و فسادش را درهم بكوبد لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((خداوند او را به عذاب آخرت و دنيا گرفتار ساخت )) (فاخذه الله نكال الاخرة و الاولى ). ((نكال )) (بر وزن ضلال ) در اصل به معنى ضعف و ناتوانى و عجز است و لذا در مورد كسى كه از اداى حواله اى خوددارى مى كند مى گويند نكول كرد نكل (بر وزن فكر) به معنى زنجير سنگين است كه انسان را ضعيف و ناتوان مى سازد و از حركت باز مى دارد و از آنجا كه عذاب الهى نيز مايه ناتوانى است و افراد ديگر را از ارتكاب گناه باز مى دارد به آن نكال گفته شده . تعبير به ((نكال الاخرة )) اشاره به عذابهاى قيامت است كه دامان فرعون و فرعونيان را مى گيرد و چون در درجه اول اهميت است مقدم دانسته شده و منظور او ((اولى )) عذاب دنيا است كه دامان فرعون را گرفت و او تمام يارانش را در كام خود در درياى نيل فرو برد. در اينجا تفسير ديگرى براى آيه ذكر شده است و آن اينكه منظور از ((الاولى )) كلمه نخستين است كه فرعون در مسير طغيان گفت و ادعاى الوهيت كرد (قصص آيه 38) و ((الاخرة )) اشاره به آخرين كلمه اى است كه او گفت و آن ادعاى ربوبيت اعلى بود خداوند او را به مجازات اين دو ادعاى كفر آميزش در همين دنيا گرفتار ساخت . اين معنى در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده و امام افزود در ميان اين دو جمله چهل سال فاصله شد (و خداوند براى حداكثر اتمام حجت او را در اين مدت عذاب نكرد) اين تفسير با جمله ((اخذ)) كه فعل ماضى است و نشان مى دهد اين مجازات به طور كامل در دنيا واقع شده و آيه بعد كه اين ماجرا را درس ‍ عبرتى مى شمرد موافق تر است . و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث از اتمام اين ماجرا نتيجه گيرى كرده مى فرمايد: ((در اين داستان موسى و فرعون و پايان عاقبت آن درس ‍ عبرت بزرگى است براى آنها كه خدا ترسند)) (ان فى ذلك لعبرة لمن يخشى ). اين آيه به خوبى نشان مى دهد كه عبرت گرفتن از اين ماجراها تنها براى كسانى ميسر است كه بهره اى از خوف و خشيت و احساس مسئوليت به دل راه داده اند و يا به تعبير ديگر داراى چشمى عبرت بينند: اى خوشا چشمى كه عبرت بين بود عبرت از نيك و بدش آيين بود آرى اين بود سرنوشت فرعون طغيانگر، تا فراعنه ديگر، رؤ ساى مشركان عرب و پويندگان راه فرعون در هر عصر و زمان حساب خويش ‍ را برسند و بدانند اين فرمان قطعى تاريخ و سنت تغيير ناپذير خدا است . ﴿26 آفرينش شما مشكل تر است يا آسمانها؟ دليل ديگرى بر معاد. به دنبال نقل سرگذشت موسى و فرعون به عنوان يك درس عبرت براى همه طغيانگران و تكذيب كنندگان بار ديگر به مساءله معاد و رستاخيز بر مى گردد و نمونه هايى از قدرت بى انتهاى حق را در جهان هستى به عنوان يك دليل براى امكان معاد بيان مى كند و گوشه هايى از نعمتهاى بى پايانش را بر انسانها شرح مى دهد تا حس شكرگزارى را كه سرچشمه معرفة الله است در آنها برانگيزد. نخست منكران معاد را مخاطب ساخته و ضمن يك استفهام توبيخى مى فرمايد ((آيا آفرينش شما (و بازگشت به زندگى پس از مرگ ) مشكل تر است يا آفرينش اين آسمان با عظمت كه خداوند بنا نهاده است )) ءاءنتم اشد خلقا ام السماء بناها). <19> اين سخن در حقيقت پاسخى است به گفتار آنها كه در آيات پيشين گذشت كه مى گفتند ءإ نا لمردودون فى الحافره ((آيا ما به حالت اول باز مى گرديم )) اين آيه مى گويد هر انسانى در هر مرحله اى از درك و شعور باشد مى داند كه آفرينش اين آسمان بلند اينهمه كرات عظيم و كهكشانهاى بى انتها قابل مقايسه به آفرينش انسان نيست كسى كه اين قدرت را داشته چگونه از باز گرداندن شما به حيات عاجز است . سپس به شرح بيشتر درباره اين آفرينش بزرگ پرداخته مى افزايد ((سقف آسمان را برافراشت و آن را منظم و مرتب و موزون كرد)) (رفع سمكها فسواها). ((سمك )) (بر وزن سقف ) در اصل به معنى ارتفاع و بلندى است و به معنى سقف نيز آمده در تفسير كبير فخر رازى آمده است كه بلندى چيزى را هر گاه از سمت بالا به پايين اندازه گيرى كنند عمق ناميده مى شود و هر گاه از سمت پايين به بالا اندازه گيرى كنند سمك ناميده مى شود. <20> ((سواها)) از ماده تسويه به معنى تنظيم و موزون ساختن چيزى است و اشاره به نظم دقيقى است كه بر تمام كرات آسمانى حكمفرما است و اگر منظور از سمك سقف باشد اشاره به قشر عظيمى از هوا است كه همچون سقف محفوظ و محكمى گرداگرد زمين را گرفته و آن را از هجوم سنگهاى پراكنده آسمانى و اشعه هاى مرگبار كيهانى حفظ مى كند. بعضى تعبير فوق را اشاره به كروى بودن آسمانى كه گرداگرد زمين را گرفته است مى دانند چرا كه تسويه اشاره اى است به فاصله مساوى اجزاى اين سقف نسبت به مركز اصلى يعنى زمين و اين بدون كرويت ممكن نيست . اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه هم اشاره به ارتفاع آسمان و فاصله بسيار زياد و سرسام آور كرات آسمانى از ما بوده باشد و هم اشاره به سقف محفوظ اطراف زمين . به هر حال اين آيه شبيه چيزى است كه در سوره مؤ من آيه 57 آمده است . لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لا يعلمون . ((آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهم تر است ولى اكثر مردم (غافل و بيخبر) نمى دانند)). سپس به يكى از مهم ترين نظامات اين عالم بزرگ يعنى نظام نور و ظلمت اشاره كرده مى فرمايد: شبش را تاريك و ظلمانى و روزش را آشكار و نورانى ساخت (و اغطش ليلها و اخرج ضحاها). كه هر كدام از اين دو در زندگى انسان و ساير موجودات زنده اعم از حيوان و گياه نقش فوق العاده مهمى دارد. نه انسان بدون نور مى تواند زندگى كند كه همه بركات و روزيها و حس و حركت او وابسته به آن است و هم بدون ظلمت زندگى او ممكن نيست كه رمز آرامش او است . <21> ((اغطش )) از ماده ((غطش )) (بر وزن عرش ) به معنى تاريكى است ولى راغب در مفردات مى گويد اصل آن از اغطش به معنى كسى كه چشم كم نورى دارد گرفته شده . ((وضحى )) به معنى موقعى است كه نور آفتاب در آسمان و زمين پهن مى شود. <22> سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: زمين را بعد از آن گسترش ‍ داد (و الارض بعد ذلك دحاها). ((دحا)) از ماده ((دحو)) (بر وزن محو) به معنى گستردن است بعضى نيز آن را به معنى تكان دادن چيزى از محل اصليش تفسير كرده اند و چون اين دو معنى لازم و ملزوم يكديگرند به يك ريشه باز مى گردد. به هر حال منظور از ((دحوالارض )) اين است كه در آغاز تمام سطح زمين را آبهاى حاصل از بارانهاى سيلابى نخستين فرا گرفته بود اين آبها تدريجا در گودالهاى زمين جاى گرفتند و خشكيها از زير آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلى در آمد (و اين مساءله بعد از آفرينش زمين و آسمان روى داد). <23> بعد از گسترش زمين و آماده شدن براى زندگى و حيات سخن از آب و گياه به ميان آورده مى فرمايد: ((خداوند در زمين آب آن را خارج نمود و همچنين چراگاه هايش را)) (اخرج منها ماءها و مرعاها). اين تعبير نشان مى دهد كه آب در لابلاى قشر نفوذ پذير زمين پنهان بود، سپس به صورت چشمه ها و نهرها جارى شد و حتى دريا و درياچه ها را تشكيل داد. ((مرعى )) اسم مكان است به معنى چراگاه <24> و در اصل از ((رعى )) به معنى حفظ و مراقبت حيوان ، خواه از طريق تغذيه يا جهات ديگر گرفته شده و لذا مراعات به معنى محافظت و مراقبت و تدبير امور آمده است ، و حديث معروف كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته نيز اشاره به لزوم مراقبت مردم ، از يكديگر آمده است . <25> ولى از آنجا كه عوامل مختلفى مى توانست آرامش زمين را بر هم زند، از جمله طوفانهاى عظيم و دائمى و ديگر جزر و مدهايى كه در پوسته زمين بر اثر جاذبه ماه و خورشيد و همچنين لرزه هايى كه بر اثر فشار مواد مذاب درونى ، آن را بوسيله شبكه نيرومندى از كوهها كه سرتاسر روى زمين را فرا گرفته آرام كرد، و لذا مى فرمايد: ((و كوهها را در زمين ثابت و محكم ساخت )) (و الجبال ارساها). <26> درباره نقش مهم كوهها در زندگى انسانها و آرامش زمين بحث مشروحى ذيل آيه 3 سوره رعد (جلد 10 صفحه 114) داشته ايم . و در پايان مى فرمايد همه اينها را براى اين انجام داد تا وسيله تمتع و حيات شما و چهارپايانتان باشد (متاعا لكم و لانعامكم ). آرى آسمان را برافراشت . و نظام نور و ظلمت را برقرار ساخت . زمين را گسترش داد. و آب و گياه از آن خارج نمود. كوهها را مراقب حفظ زمين نمود. و همه وسائل زندگى انسان را فراهم ساخت . و همه را از بهر او، سرگشته و فرمانبردار كرد تا از مواهب حيات بهره گيرد و به غفلت نخورد، و بپاس اين همه فرمانبرداران كه براى او آفريده است ، فرمان الهى برد. اينها از يك سو نشانه هاى قدرت او بر مساءله معاد است و از سوى ديگر دلائل عظمت و نشانه هاى وجود او در مسير توحيد و معرفت است . ﴿27 آفرينش شما مشكل تر است يا آسمانها؟ دليل ديگرى بر معاد. به دنبال نقل سرگذشت موسى و فرعون به عنوان يك درس عبرت براى همه طغيانگران و تكذيب كنندگان بار ديگر به مساءله معاد و رستاخيز بر مى گردد و نمونه هايى از قدرت بى انتهاى حق را در جهان هستى به عنوان يك دليل براى امكان معاد بيان مى كند و گوشه هايى از نعمتهاى بى پايانش را بر انسانها شرح مى دهد تا حس شكرگزارى را كه سرچشمه معرفة الله است در آنها برانگيزد. نخست منكران معاد را مخاطب ساخته و ضمن يك استفهام توبيخى مى فرمايد ((آيا آفرينش شما (و بازگشت به زندگى پس از مرگ ) مشكل تر است يا آفرينش اين آسمان با عظمت كه خداوند بنا نهاده است )) ءاءنتم اشد خلقا ام السماء بناها). اين سخن در حقيقت پاسخى است به گفتار آنها كه در آيات پيشين گذشت كه مى گفتند ءإ نا لمردودون فى الحافره ((آيا ما به حالت اول باز مى گرديم )) اين آيه مى گويد هر انسانى در هر مرحله اى از درك و شعور باشد مى داند كه آفرينش اين آسمان بلند اينهمه كرات عظيم و كهكشانهاى بى انتها قابل مقايسه به آفرينش انسان نيست كسى كه اين قدرت را داشته چگونه از باز گرداندن شما به حيات عاجز است . سپس به شرح بيشتر درباره اين آفرينش بزرگ پرداخته مى افزايد ((سقف آسمان را برافراشت و آن را منظم و مرتب و موزون كرد)) (رفع سمكها فسواها). ((سمك )) (بر وزن سقف ) در اصل به معنى ارتفاع و بلندى است و به معنى سقف نيز آمده در تفسير كبير فخر رازى آمده است كه بلندى چيزى را هر گاه از سمت بالا به پايين اندازه گيرى كنند عمق ناميده مى شود و هر گاه از سمت پايين به بالا اندازه گيرى كنند سمك ناميده مى شود. ((سواها)) از ماده تسويه به معنى تنظيم و موزون ساختن چيزى است و اشاره به نظم دقيقى است كه بر تمام كرات آسمانى حكمفرما است و اگر منظور از سمك سقف باشد اشاره به قشر عظيمى از هوا است كه همچون سقف محفوظ و محكمى گرداگرد زمين را گرفته و آن را از هجوم سنگهاى پراكنده آسمانى و اشعه هاى مرگبار كيهانى حفظ مى كند. بعضى تعبير فوق را اشاره به كروى بودن آسمانى كه گرداگرد زمين را گرفته است مى دانند چرا كه تسويه اشاره اى است به فاصله مساوى اجزاى اين سقف نسبت به مركز اصلى يعنى زمين و اين بدون كرويت ممكن نيست . اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه هم اشاره به ارتفاع آسمان و فاصله بسيار زياد و سرسام آور كرات آسمانى از ما بوده باشد و هم اشاره به سقف محفوظ اطراف زمين . به هر حال اين آيه شبيه چيزى است كه در سوره مؤ من آيه 57 آمده است . لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لا يعلمون . ((آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهم تر است ولى اكثر مردم (غافل و بيخبر) نمى دانند)). سپس به يكى از مهم ترين نظامات اين عالم بزرگ يعنى نظام نور و ظلمت اشاره كرده مى فرمايد: شبش را تاريك و ظلمانى و روزش را آشكار و نورانى ساخت (و اغطش ليلها و اخرج ضحاها). كه هر كدام از اين دو در زندگى انسان و ساير موجودات زنده اعم از حيوان و گياه نقش فوق العاده مهمى دارد. نه انسان بدون نور مى تواند زندگى كند كه همه بركات و روزيها و حس و حركت او وابسته به آن است و هم بدون ظلمت زندگى او ممكن نيست كه رمز آرامش او است . ((اغطش )) از ماده ((غطش )) (بر وزن عرش ) به معنى تاريكى است ولى راغب در مفردات مى گويد اصل آن از اغطش به معنى كسى كه چشم كم نورى دارد گرفته شده . ((وضحى )) به معنى موقعى است كه نور آفتاب در آسمان و زمين پهن مى شود. سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: زمين را بعد از آن گسترش ‍ داد (و الارض بعد ذلك دحاها). ((دحا)) از ماده ((دحو)) (بر وزن محو) به معنى گستردن است بعضى نيز آن را به معنى تكان دادن چيزى از محل اصليش تفسير كرده اند و چون اين دو معنى لازم و ملزوم يكديگرند به يك ريشه باز مى گردد. به هر حال منظور از ((دحوالارض )) اين است كه در آغاز تمام سطح زمين را آبهاى حاصل از بارانهاى سيلابى نخستين فرا گرفته بود اين آبها تدريجا در گودالهاى زمين جاى گرفتند و خشكيها از زير آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلى در آمد (و اين مساءله بعد از آفرينش زمين و آسمان روى داد). بعد از گسترش زمين و آماده شدن براى زندگى و حيات سخن از آب و گياه به ميان آورده مى فرمايد: ((خداوند در زمين آب آن را خارج نمود و همچنين چراگاه هايش را)) (اخرج منها ماءها و مرعاها). اين تعبير نشان مى دهد كه آب در لابلاى قشر نفوذ پذير زمين پنهان بود، سپس به صورت چشمه ها و نهرها جارى شد و حتى دريا و درياچه ها را تشكيل داد. ((مرعى )) اسم مكان است به معنى چراگاه و در اصل از ((رعى )) به معنى حفظ و مراقبت حيوان ، خواه از طريق تغذيه يا جهات ديگر گرفته شده و لذا مراعات به معنى محافظت و مراقبت و تدبير امور آمده است ، و حديث معروف كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته نيز اشاره به لزوم مراقبت مردم ، از يكديگر آمده است . ولى از آنجا كه عوامل مختلفى مى توانست آرامش زمين را بر هم زند، از جمله طوفانهاى عظيم و دائمى و ديگر جزر و مدهايى كه در پوسته زمين بر اثر جاذبه ماه و خورشيد و همچنين لرزه هايى كه بر اثر فشار مواد مذاب درونى ، آن را بوسيله شبكه نيرومندى از كوهها كه سرتاسر روى زمين را فرا گرفته آرام كرد، و لذا مى فرمايد: ((و كوهها را در زمين ثابت و محكم ساخت )) (و الجبال ارساها). درباره نقش مهم كوهها در زندگى انسانها و آرامش زمين بحث مشروحى ذيل آيه 3 سوره رعد (جلد 10 صفحه 114) داشته ايم . و در پايان مى فرمايد همه اينها را براى اين انجام داد تا وسيله تمتع و حيات شما و چهارپايانتان باشد (متاعا لكم و لانعامكم ). آرى آسمان را برافراشت . و نظام نور و ظلمت را برقرار ساخت . زمين را گسترش داد. و آب و گياه از آن خارج نمود. كوهها را مراقب حفظ زمين نمود. و همه وسائل زندگى انسان را فراهم ساخت . و همه را از بهر او، سرگشته و فرمانبردار كرد تا از مواهب حيات بهره گيرد و به غفلت نخورد، و بپاس اين همه فرمانبرداران كه براى او آفريده است ، فرمان الهى برد. اينها از يك سو نشانه هاى قدرت او بر مساءله معاد است و از سوى ديگر دلائل عظمت و نشانه هاى وجود او در مسير توحيد و معرفت است . ﴿28 آفرينش شما مشكل تر است يا آسمانها؟ دليل ديگرى بر معاد. به دنبال نقل سرگذشت موسى و فرعون به عنوان يك درس عبرت براى همه طغيانگران و تكذيب كنندگان بار ديگر به مساءله معاد و رستاخيز بر مى گردد و نمونه هايى از قدرت بى انتهاى حق را در جهان هستى به عنوان يك دليل براى امكان معاد بيان مى كند و گوشه هايى از نعمتهاى بى پايانش را بر انسانها شرح مى دهد تا حس شكرگزارى را كه سرچشمه معرفة الله است در آنها برانگيزد. نخست منكران معاد را مخاطب ساخته و ضمن يك استفهام توبيخى مى فرمايد ((آيا آفرينش شما (و بازگشت به زندگى پس از مرگ ) مشكل تر است يا آفرينش اين آسمان با عظمت كه خداوند بنا نهاده است )) ءاءنتم اشد خلقا ام السماء بناها). اين سخن در حقيقت پاسخى است به گفتار آنها كه در آيات پيشين گذشت كه مى گفتند ءإ نا لمردودون فى الحافره ((آيا ما به حالت اول باز مى گرديم )) اين آيه مى گويد هر انسانى در هر مرحله اى از درك و شعور باشد مى داند كه آفرينش اين آسمان بلند اينهمه كرات عظيم و كهكشانهاى بى انتها قابل مقايسه به آفرينش انسان نيست كسى كه اين قدرت را داشته چگونه از باز گرداندن شما به حيات عاجز است . سپس به شرح بيشتر درباره اين آفرينش بزرگ پرداخته مى افزايد ((سقف آسمان را برافراشت و آن را منظم و مرتب و موزون كرد)) (رفع سمكها فسواها). ((سمك )) (بر وزن سقف ) در اصل به معنى ارتفاع و بلندى است و به معنى سقف نيز آمده در تفسير كبير فخر رازى آمده است كه بلندى چيزى را هر گاه از سمت بالا به پايين اندازه گيرى كنند عمق ناميده مى شود و هر گاه از سمت پايين به بالا اندازه گيرى كنند سمك ناميده مى شود. ((سواها)) از ماده تسويه به معنى تنظيم و موزون ساختن چيزى است و اشاره به نظم دقيقى است كه بر تمام كرات آسمانى حكمفرما است و اگر منظور از سمك سقف باشد اشاره به قشر عظيمى از هوا است كه همچون سقف محفوظ و محكمى گرداگرد زمين را گرفته و آن را از هجوم سنگهاى پراكنده آسمانى و اشعه هاى مرگبار كيهانى حفظ مى كند. بعضى تعبير فوق را اشاره به كروى بودن آسمانى كه گرداگرد زمين را گرفته است مى دانند چرا كه تسويه اشاره اى است به فاصله مساوى اجزاى اين سقف نسبت به مركز اصلى يعنى زمين و اين بدون كرويت ممكن نيست . اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه هم اشاره به ارتفاع آسمان و فاصله بسيار زياد و سرسام آور كرات آسمانى از ما بوده باشد و هم اشاره به سقف محفوظ اطراف زمين . به هر حال اين آيه شبيه چيزى است كه در سوره مؤ من آيه 57 آمده است . لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لا يعلمون . ((آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهم تر است ولى اكثر مردم (غافل و بيخبر) نمى دانند)). سپس به يكى از مهم ترين نظامات اين عالم بزرگ يعنى نظام نور و ظلمت اشاره كرده مى فرمايد: شبش را تاريك و ظلمانى و روزش را آشكار و نورانى ساخت (و اغطش ليلها و اخرج ضحاها). كه هر كدام از اين دو در زندگى انسان و ساير موجودات زنده اعم از حيوان و گياه نقش فوق العاده مهمى دارد. نه انسان بدون نور مى تواند زندگى كند كه همه بركات و روزيها و حس و حركت او وابسته به آن است و هم بدون ظلمت زندگى او ممكن نيست كه رمز آرامش او است . ((اغطش )) از ماده ((غطش )) (بر وزن عرش ) به معنى تاريكى است ولى راغب در مفردات مى گويد اصل آن از اغطش به معنى كسى كه چشم كم نورى دارد گرفته شده . ((وضحى )) به معنى موقعى است كه نور آفتاب در آسمان و زمين پهن مى شود. سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: زمين را بعد از آن گسترش ‍ داد (و الارض بعد ذلك دحاها). ((دحا)) از ماده ((دحو)) (بر وزن محو) به معنى گستردن است بعضى نيز آن را به معنى تكان دادن چيزى از محل اصليش تفسير كرده اند و چون اين دو معنى لازم و ملزوم يكديگرند به يك ريشه باز مى گردد. به هر حال منظور از ((دحوالارض )) اين است كه در آغاز تمام سطح زمين را آبهاى حاصل از بارانهاى سيلابى نخستين فرا گرفته بود اين آبها تدريجا در گودالهاى زمين جاى گرفتند و خشكيها از زير آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلى در آمد (و اين مساءله بعد از آفرينش زمين و آسمان روى داد). بعد از گسترش زمين و آماده شدن براى زندگى و حيات سخن از آب و گياه به ميان آورده مى فرمايد: ((خداوند در زمين آب آن را خارج نمود و همچنين چراگاه هايش را)) (اخرج منها ماءها و مرعاها). اين تعبير نشان مى دهد كه آب در لابلاى قشر نفوذ پذير زمين پنهان بود، سپس به صورت چشمه ها و نهرها جارى شد و حتى دريا و درياچه ها را تشكيل داد. ((مرعى )) اسم مكان است به معنى چراگاه و در اصل از ((رعى )) به معنى حفظ و مراقبت حيوان ، خواه از طريق تغذيه يا جهات ديگر گرفته شده و لذا مراعات به معنى محافظت و مراقبت و تدبير امور آمده است ، و حديث معروف كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته نيز اشاره به لزوم مراقبت مردم ، از يكديگر آمده است . ولى از آنجا كه عوامل مختلفى مى توانست آرامش زمين را بر هم زند، از جمله طوفانهاى عظيم و دائمى و ديگر جزر و مدهايى كه در پوسته زمين بر اثر جاذبه ماه و خورشيد و همچنين لرزه هايى كه بر اثر فشار مواد مذاب درونى ، آن را بوسيله شبكه نيرومندى از كوهها كه سرتاسر روى زمين را فرا گرفته آرام كرد، و لذا مى فرمايد: ((و كوهها را در زمين ثابت و محكم ساخت )) (و الجبال ارساها). درباره نقش مهم كوهها در زندگى انسانها و آرامش زمين بحث مشروحى ذيل آيه 3 سوره رعد (جلد 10 صفحه 114) داشته ايم . و در پايان مى فرمايد همه اينها را براى اين انجام داد تا وسيله تمتع و حيات شما و چهارپايانتان باشد (متاعا لكم و لانعامكم ). آرى آسمان را برافراشت . و نظام نور و ظلمت را برقرار ساخت . زمين را گسترش داد. و آب و گياه از آن خارج نمود. كوهها را مراقب حفظ زمين نمود. و همه وسائل زندگى انسان را فراهم ساخت . و همه را از بهر او، سرگشته و فرمانبردار كرد تا از مواهب حيات بهره گيرد و به غفلت نخورد، و بپاس اين همه فرمانبرداران كه براى او آفريده است ، فرمان الهى برد. اينها از يك سو نشانه هاى قدرت او بر مساءله معاد است و از سوى ديگر دلائل عظمت و نشانه هاى وجود او در مسير توحيد و معرفت است . ﴿29 آفرينش شما مشكل تر است يا آسمانها؟ دليل ديگرى بر معاد. به دنبال نقل سرگذشت موسى و فرعون به عنوان يك درس عبرت براى همه طغيانگران و تكذيب كنندگان بار ديگر به مساءله معاد و رستاخيز بر مى گردد و نمونه هايى از قدرت بى انتهاى حق را در جهان هستى به عنوان يك دليل براى امكان معاد بيان مى كند و گوشه هايى از نعمتهاى بى پايانش را بر انسانها شرح مى دهد تا حس شكرگزارى را كه سرچشمه معرفة الله است در آنها برانگيزد. نخست منكران معاد را مخاطب ساخته و ضمن يك استفهام توبيخى مى فرمايد ((آيا آفرينش شما (و بازگشت به زندگى پس از مرگ ) مشكل تر است يا آفرينش اين آسمان با عظمت كه خداوند بنا نهاده است )) ءاءنتم اشد خلقا ام السماء بناها). اين سخن در حقيقت پاسخى است به گفتار آنها كه در آيات پيشين گذشت كه مى گفتند ءإ نا لمردودون فى الحافره ((آيا ما به حالت اول باز مى گرديم )) اين آيه مى گويد هر انسانى در هر مرحله اى از درك و شعور باشد مى داند كه آفرينش اين آسمان بلند اينهمه كرات عظيم و كهكشانهاى بى انتها قابل مقايسه به آفرينش انسان نيست كسى كه اين قدرت را داشته چگونه از باز گرداندن شما به حيات عاجز است . سپس به شرح بيشتر درباره اين آفرينش بزرگ پرداخته مى افزايد ((سقف آسمان را برافراشت و آن را منظم و مرتب و موزون كرد)) (رفع سمكها فسواها). ((سمك )) (بر وزن سقف ) در اصل به معنى ارتفاع و بلندى است و به معنى سقف نيز آمده در تفسير كبير فخر رازى آمده است كه بلندى چيزى را هر گاه از سمت بالا به پايين اندازه گيرى كنند عمق ناميده مى شود و هر گاه از سمت پايين به بالا اندازه گيرى كنند سمك ناميده مى شود. ((سواها)) از ماده تسويه به معنى تنظيم و موزون ساختن چيزى است و اشاره به نظم دقيقى است كه بر تمام كرات آسمانى حكمفرما است و اگر منظور از سمك سقف باشد اشاره به قشر عظيمى از هوا است كه همچون سقف محفوظ و محكمى گرداگرد زمين را گرفته و آن را از هجوم سنگهاى پراكنده آسمانى و اشعه هاى مرگبار كيهانى حفظ مى كند. بعضى تعبير فوق را اشاره به كروى بودن آسمانى كه گرداگرد زمين را گرفته است مى دانند چرا كه تسويه اشاره اى است به فاصله مساوى اجزاى اين سقف نسبت به مركز اصلى يعنى زمين و اين بدون كرويت ممكن نيست . اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه هم اشاره به ارتفاع آسمان و فاصله بسيار زياد و سرسام آور كرات آسمانى از ما بوده باشد و هم اشاره به سقف محفوظ اطراف زمين . به هر حال اين آيه شبيه چيزى است كه در سوره مؤ من آيه 57 آمده است . لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لا يعلمون . ((آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهم تر است ولى اكثر مردم (غافل و بيخبر) نمى دانند)). سپس به يكى از مهم ترين نظامات اين عالم بزرگ يعنى نظام نور و ظلمت اشاره كرده مى فرمايد: شبش را تاريك و ظلمانى و روزش را آشكار و نورانى ساخت (و اغطش ليلها و اخرج ضحاها). كه هر كدام از اين دو در زندگى انسان و ساير موجودات زنده اعم از حيوان و گياه نقش فوق العاده مهمى دارد. نه انسان بدون نور مى تواند زندگى كند كه همه بركات و روزيها و حس و حركت او وابسته به آن است و هم بدون ظلمت زندگى او ممكن نيست كه رمز آرامش او است . ((اغطش )) از ماده ((غطش )) (بر وزن عرش ) به معنى تاريكى است ولى راغب در مفردات مى گويد اصل آن از اغطش به معنى كسى كه چشم كم نورى دارد گرفته شده . ((وضحى )) به معنى موقعى است كه نور آفتاب در آسمان و زمين پهن مى شود. سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: زمين را بعد از آن گسترش ‍ داد (و الارض بعد ذلك دحاها). ((دحا)) از ماده ((دحو)) (بر وزن محو) به معنى گستردن است بعضى نيز آن را به معنى تكان دادن چيزى از محل اصليش تفسير كرده اند و چون اين دو معنى لازم و ملزوم يكديگرند به يك ريشه باز مى گردد. به هر حال منظور از ((دحوالارض )) اين است كه در آغاز تمام سطح زمين را آبهاى حاصل از بارانهاى سيلابى نخستين فرا گرفته بود اين آبها تدريجا در گودالهاى زمين جاى گرفتند و خشكيها از زير آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلى در آمد (و اين مساءله بعد از آفرينش زمين و آسمان روى داد). بعد از گسترش زمين و آماده شدن براى زندگى و حيات سخن از آب و گياه به ميان آورده مى فرمايد: ((خداوند در زمين آب آن را خارج نمود و همچنين چراگاه هايش را)) (اخرج منها ماءها و مرعاها). اين تعبير نشان مى دهد كه آب در لابلاى قشر نفوذ پذير زمين پنهان بود، سپس به صورت چشمه ها و نهرها جارى شد و حتى دريا و درياچه ها را تشكيل داد. ((مرعى )) اسم مكان است به معنى چراگاه و در اصل از ((رعى )) به معنى حفظ و مراقبت حيوان ، خواه از طريق تغذيه يا جهات ديگر گرفته شده و لذا مراعات به معنى محافظت و مراقبت و تدبير امور آمده است ، و حديث معروف كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته نيز اشاره به لزوم مراقبت مردم ، از يكديگر آمده است . ولى از آنجا كه عوامل مختلفى مى توانست آرامش زمين را بر هم زند، از جمله طوفانهاى عظيم و دائمى و ديگر جزر و مدهايى كه در پوسته زمين بر اثر جاذبه ماه و خورشيد و همچنين لرزه هايى كه بر اثر فشار مواد مذاب درونى ، آن را بوسيله شبكه نيرومندى از كوهها كه سرتاسر روى زمين را فرا گرفته آرام كرد، و لذا مى فرمايد: ((و كوهها را در زمين ثابت و محكم ساخت )) (و الجبال ارساها). درباره نقش مهم كوهها در زندگى انسانها و آرامش زمين بحث مشروحى ذيل آيه 3 سوره رعد (جلد 10 صفحه 114) داشته ايم . و در پايان مى فرمايد همه اينها را براى اين انجام داد تا وسيله تمتع و حيات شما و چهارپايانتان باشد (متاعا لكم و لانعامكم ). آرى آسمان را برافراشت . و نظام نور و ظلمت را برقرار ساخت . زمين را گسترش داد. و آب و گياه از آن خارج نمود. كوهها را مراقب حفظ زمين نمود. و همه وسائل زندگى انسان را فراهم ساخت . و همه را از بهر او، سرگشته و فرمانبردار كرد تا از مواهب حيات بهره گيرد و به غفلت نخورد، و بپاس اين همه فرمانبرداران كه براى او آفريده است ، فرمان الهى برد. اينها از يك سو نشانه هاى قدرت او بر مساءله معاد است و از سوى ديگر دلائل عظمت و نشانه هاى وجود او در مسير توحيد و معرفت است . ﴿30 آفرينش شما مشكل تر است يا آسمانها؟ دليل ديگرى بر معاد. به دنبال نقل سرگذشت موسى و فرعون به عنوان يك درس عبرت براى همه طغيانگران و تكذيب كنندگان بار ديگر به مساءله معاد و رستاخيز بر مى گردد و نمونه هايى از قدرت بى انتهاى حق را در جهان هستى به عنوان يك دليل براى امكان معاد بيان مى كند و گوشه هايى از نعمتهاى بى پايانش را بر انسانها شرح مى دهد تا حس شكرگزارى را كه سرچشمه معرفة الله است در آنها برانگيزد. نخست منكران معاد را مخاطب ساخته و ضمن يك استفهام توبيخى مى فرمايد ((آيا آفرينش شما (و بازگشت به زندگى پس از مرگ ) مشكل تر است يا آفرينش اين آسمان با عظمت كه خداوند بنا نهاده است )) ءاءنتم اشد خلقا ام السماء بناها). اين سخن در حقيقت پاسخى است به گفتار آنها كه در آيات پيشين گذشت كه مى گفتند ءإ نا لمردودون فى الحافره ((آيا ما به حالت اول باز مى گرديم )) اين آيه مى گويد هر انسانى در هر مرحله اى از درك و شعور باشد مى داند كه آفرينش اين آسمان بلند اينهمه كرات عظيم و كهكشانهاى بى انتها قابل مقايسه به آفرينش انسان نيست كسى كه اين قدرت را داشته چگونه از باز گرداندن شما به حيات عاجز است . سپس به شرح بيشتر درباره اين آفرينش بزرگ پرداخته مى افزايد ((سقف آسمان را برافراشت و آن را منظم و مرتب و موزون كرد)) (رفع سمكها فسواها). ((سمك )) (بر وزن سقف ) در اصل به معنى ارتفاع و بلندى است و به معنى سقف نيز آمده در تفسير كبير فخر رازى آمده است كه بلندى چيزى را هر گاه از سمت بالا به پايين اندازه گيرى كنند عمق ناميده مى شود و هر گاه از سمت پايين به بالا اندازه گيرى كنند سمك ناميده مى شود. ((سواها)) از ماده تسويه به معنى تنظيم و موزون ساختن چيزى است و اشاره به نظم دقيقى است كه بر تمام كرات آسمانى حكمفرما است و اگر منظور از سمك سقف باشد اشاره به قشر عظيمى از هوا است كه همچون سقف محفوظ و محكمى گرداگرد زمين را گرفته و آن را از هجوم سنگهاى پراكنده آسمانى و اشعه هاى مرگبار كيهانى حفظ مى كند. بعضى تعبير فوق را اشاره به كروى بودن آسمانى كه گرداگرد زمين را گرفته است مى دانند چرا كه تسويه اشاره اى است به فاصله مساوى اجزاى اين سقف نسبت به مركز اصلى يعنى زمين و اين بدون كرويت ممكن نيست . اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه هم اشاره به ارتفاع آسمان و فاصله بسيار زياد و سرسام آور كرات آسمانى از ما بوده باشد و هم اشاره به سقف محفوظ اطراف زمين . به هر حال اين آيه شبيه چيزى است كه در سوره مؤ من آيه 57 آمده است . لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لا يعلمون . ((آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهم تر است ولى اكثر مردم (غافل و بيخبر) نمى دانند)). سپس به يكى از مهم ترين نظامات اين عالم بزرگ يعنى نظام نور و ظلمت اشاره كرده مى فرمايد: شبش را تاريك و ظلمانى و روزش را آشكار و نورانى ساخت (و اغطش ليلها و اخرج ضحاها). كه هر كدام از اين دو در زندگى انسان و ساير موجودات زنده اعم از حيوان و گياه نقش فوق العاده مهمى دارد. نه انسان بدون نور مى تواند زندگى كند كه همه بركات و روزيها و حس و حركت او وابسته به آن است و هم بدون ظلمت زندگى او ممكن نيست كه رمز آرامش او است . ((اغطش )) از ماده ((غطش )) (بر وزن عرش ) به معنى تاريكى است ولى راغب در مفردات مى گويد اصل آن از اغطش به معنى كسى كه چشم كم نورى دارد گرفته شده . ((وضحى )) به معنى موقعى است كه نور آفتاب در آسمان و زمين پهن مى شود. سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: زمين را بعد از آن گسترش ‍ داد (و الارض بعد ذلك دحاها). ((دحا)) از ماده ((دحو)) (بر وزن محو) به معنى گستردن است بعضى نيز آن را به معنى تكان دادن چيزى از محل اصليش تفسير كرده اند و چون اين دو معنى لازم و ملزوم يكديگرند به يك ريشه باز مى گردد. به هر حال منظور از ((دحوالارض )) اين است كه در آغاز تمام سطح زمين را آبهاى حاصل از بارانهاى سيلابى نخستين فرا گرفته بود اين آبها تدريجا در گودالهاى زمين جاى گرفتند و خشكيها از زير آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلى در آمد (و اين مساءله بعد از آفرينش زمين و آسمان روى داد). بعد از گسترش زمين و آماده شدن براى زندگى و حيات سخن از آب و گياه به ميان آورده مى فرمايد: ((خداوند در زمين آب آن را خارج نمود و همچنين چراگاه هايش را)) (اخرج منها ماءها و مرعاها). اين تعبير نشان مى دهد كه آب در لابلاى قشر نفوذ پذير زمين پنهان بود، سپس به صورت چشمه ها و نهرها جارى شد و حتى دريا و درياچه ها را تشكيل داد. ((مرعى )) اسم مكان است به معنى چراگاه و در اصل از ((رعى )) به معنى حفظ و مراقبت حيوان ، خواه از طريق تغذيه يا جهات ديگر گرفته شده و لذا مراعات به معنى محافظت و مراقبت و تدبير امور آمده است ، و حديث معروف كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته نيز اشاره به لزوم مراقبت مردم ، از يكديگر آمده است . ولى از آنجا كه عوامل مختلفى مى توانست آرامش زمين را بر هم زند، از جمله طوفانهاى عظيم و دائمى و ديگر جزر و مدهايى كه در پوسته زمين بر اثر جاذبه ماه و خورشيد و همچنين لرزه هايى كه بر اثر فشار مواد مذاب درونى ، آن را بوسيله شبكه نيرومندى از كوهها كه سرتاسر روى زمين را فرا گرفته آرام كرد، و لذا مى فرمايد: ((و كوهها را در زمين ثابت و محكم ساخت )) (و الجبال ارساها). درباره نقش مهم كوهها در زندگى انسانها و آرامش زمين بحث مشروحى ذيل آيه 3 سوره رعد (جلد 10 صفحه 114) داشته ايم . و در پايان مى فرمايد همه اينها را براى اين انجام داد تا وسيله تمتع و حيات شما و چهارپايانتان باشد (متاعا لكم و لانعامكم ). آرى آسمان را برافراشت . و نظام نور و ظلمت را برقرار ساخت . زمين را گسترش داد. و آب و گياه از آن خارج نمود. كوهها را مراقب حفظ زمين نمود. و همه وسائل زندگى انسان را فراهم ساخت . و همه را از بهر او، سرگشته و فرمانبردار كرد تا از مواهب حيات بهره گيرد و به غفلت نخورد، و بپاس اين همه فرمانبرداران كه براى او آفريده است ، فرمان الهى برد. اينها از يك سو نشانه هاى قدرت او بر مساءله معاد است و از سوى ديگر دلائل عظمت و نشانه هاى وجود او در مسير توحيد و معرفت است . ﴿31 آفرينش شما مشكل تر است يا آسمانها؟ دليل ديگرى بر معاد. به دنبال نقل سرگذشت موسى و فرعون به عنوان يك درس عبرت براى همه طغيانگران و تكذيب كنندگان بار ديگر به مساءله معاد و رستاخيز بر مى گردد و نمونه هايى از قدرت بى انتهاى حق را در جهان هستى به عنوان يك دليل براى امكان معاد بيان مى كند و گوشه هايى از نعمتهاى بى پايانش را بر انسانها شرح مى دهد تا حس شكرگزارى را كه سرچشمه معرفة الله است در آنها برانگيزد. نخست منكران معاد را مخاطب ساخته و ضمن يك استفهام توبيخى مى فرمايد ((آيا آفرينش شما (و بازگشت به زندگى پس از مرگ ) مشكل تر است يا آفرينش اين آسمان با عظمت كه خداوند بنا نهاده است )) ءاءنتم اشد خلقا ام السماء بناها). اين سخن در حقيقت پاسخى است به گفتار آنها كه در آيات پيشين گذشت كه مى گفتند ءإ نا لمردودون فى الحافره ((آيا ما به حالت اول باز مى گرديم )) اين آيه مى گويد هر انسانى در هر مرحله اى از درك و شعور باشد مى داند كه آفرينش اين آسمان بلند اينهمه كرات عظيم و كهكشانهاى بى انتها قابل مقايسه به آفرينش انسان نيست كسى كه اين قدرت را داشته چگونه از باز گرداندن شما به حيات عاجز است . سپس به شرح بيشتر درباره اين آفرينش بزرگ پرداخته مى افزايد ((سقف آسمان را برافراشت و آن را منظم و مرتب و موزون كرد)) (رفع سمكها فسواها). ((سمك )) (بر وزن سقف ) در اصل به معنى ارتفاع و بلندى است و به معنى سقف نيز آمده در تفسير كبير فخر رازى آمده است كه بلندى چيزى را هر گاه از سمت بالا به پايين اندازه گيرى كنند عمق ناميده مى شود و هر گاه از سمت پايين به بالا اندازه گيرى كنند سمك ناميده مى شود. ((سواها)) از ماده تسويه به معنى تنظيم و موزون ساختن چيزى است و اشاره به نظم دقيقى است كه بر تمام كرات آسمانى حكمفرما است و اگر منظور از سمك سقف باشد اشاره به قشر عظيمى از هوا است كه همچون سقف محفوظ و محكمى گرداگرد زمين را گرفته و آن را از هجوم سنگهاى پراكنده آسمانى و اشعه هاى مرگبار كيهانى حفظ مى كند. بعضى تعبير فوق را اشاره به كروى بودن آسمانى كه گرداگرد زمين را گرفته است مى دانند چرا كه تسويه اشاره اى است به فاصله مساوى اجزاى اين سقف نسبت به مركز اصلى يعنى زمين و اين بدون كرويت ممكن نيست . اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه هم اشاره به ارتفاع آسمان و فاصله بسيار زياد و سرسام آور كرات آسمانى از ما بوده باشد و هم اشاره به سقف محفوظ اطراف زمين . به هر حال اين آيه شبيه چيزى است كه در سوره مؤ من آيه 57 آمده است . لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لا يعلمون . ((آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهم تر است ولى اكثر مردم (غافل و بيخبر) نمى دانند)). سپس به يكى از مهم ترين نظامات اين عالم بزرگ يعنى نظام نور و ظلمت اشاره كرده مى فرمايد: شبش را تاريك و ظلمانى و روزش را آشكار و نورانى ساخت (و اغطش ليلها و اخرج ضحاها). كه هر كدام از اين دو در زندگى انسان و ساير موجودات زنده اعم از حيوان و گياه نقش فوق العاده مهمى دارد. نه انسان بدون نور مى تواند زندگى كند كه همه بركات و روزيها و حس و حركت او وابسته به آن است و هم بدون ظلمت زندگى او ممكن نيست كه رمز آرامش او است . ((اغطش )) از ماده ((غطش )) (بر وزن عرش ) به معنى تاريكى است ولى راغب در مفردات مى گويد اصل آن از اغطش به معنى كسى كه چشم كم نورى دارد گرفته شده . ((وضحى )) به معنى موقعى است كه نور آفتاب در آسمان و زمين پهن مى شود. سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: زمين را بعد از آن گسترش ‍ داد (و الارض بعد ذلك دحاها). ((دحا)) از ماده ((دحو)) (بر وزن محو) به معنى گستردن است بعضى نيز آن را به معنى تكان دادن چيزى از محل اصليش تفسير كرده اند و چون اين دو معنى لازم و ملزوم يكديگرند به يك ريشه باز مى گردد. به هر حال منظور از ((دحوالارض )) اين است كه در آغاز تمام سطح زمين را آبهاى حاصل از بارانهاى سيلابى نخستين فرا گرفته بود اين آبها تدريجا در گودالهاى زمين جاى گرفتند و خشكيها از زير آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلى در آمد (و اين مساءله بعد از آفرينش زمين و آسمان روى داد). بعد از گسترش زمين و آماده شدن براى زندگى و حيات سخن از آب و گياه به ميان آورده مى فرمايد: ((خداوند در زمين آب آن را خارج نمود و همچنين چراگاه هايش را)) (اخرج منها ماءها و مرعاها). اين تعبير نشان مى دهد كه آب در لابلاى قشر نفوذ پذير زمين پنهان بود، سپس به صورت چشمه ها و نهرها جارى شد و حتى دريا و درياچه ها را تشكيل داد. ((مرعى )) اسم مكان است به معنى چراگاه و در اصل از ((رعى )) به معنى حفظ و مراقبت حيوان ، خواه از طريق تغذيه يا جهات ديگر گرفته شده و لذا مراعات به معنى محافظت و مراقبت و تدبير امور آمده است ، و حديث معروف كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته نيز اشاره به لزوم مراقبت مردم ، از يكديگر آمده است . ولى از آنجا كه عوامل مختلفى مى توانست آرامش زمين را بر هم زند، از جمله طوفانهاى عظيم و دائمى و ديگر جزر و مدهايى كه در پوسته زمين بر اثر جاذبه ماه و خورشيد و همچنين لرزه هايى كه بر اثر فشار مواد مذاب درونى ، آن را بوسيله شبكه نيرومندى از كوهها كه سرتاسر روى زمين را فرا گرفته آرام كرد، و لذا مى فرمايد: ((و كوهها را در زمين ثابت و محكم ساخت )) (و الجبال ارساها). درباره نقش مهم كوهها در زندگى انسانها و آرامش زمين بحث مشروحى ذيل آيه 3 سوره رعد (جلد 10 صفحه 114) داشته ايم . و در پايان مى فرمايد همه اينها را براى اين انجام داد تا وسيله تمتع و حيات شما و چهارپايانتان باشد (متاعا لكم و لانعامكم ). آرى آسمان را برافراشت . و نظام نور و ظلمت را برقرار ساخت . زمين را گسترش داد. و آب و گياه از آن خارج نمود. كوهها را مراقب حفظ زمين نمود. و همه وسائل زندگى انسان را فراهم ساخت . و همه را از بهر او، سرگشته و فرمانبردار كرد تا از مواهب حيات بهره گيرد و به غفلت نخورد، و بپاس اين همه فرمانبرداران كه براى او آفريده است ، فرمان الهى برد. اينها از يك سو نشانه هاى قدرت او بر مساءله معاد است و از سوى ديگر دلائل عظمت و نشانه هاى وجود او در مسير توحيد و معرفت است . ﴿32 آفرينش شما مشكل تر است يا آسمانها؟ دليل ديگرى بر معاد. به دنبال نقل سرگذشت موسى و فرعون به عنوان يك درس عبرت براى همه طغيانگران و تكذيب كنندگان بار ديگر به مساءله معاد و رستاخيز بر مى گردد و نمونه هايى از قدرت بى انتهاى حق را در جهان هستى به عنوان يك دليل براى امكان معاد بيان مى كند و گوشه هايى از نعمتهاى بى پايانش را بر انسانها شرح مى دهد تا حس شكرگزارى را كه سرچشمه معرفة الله است در آنها برانگيزد. نخست منكران معاد را مخاطب ساخته و ضمن يك استفهام توبيخى مى فرمايد ((آيا آفرينش شما (و بازگشت به زندگى پس از مرگ ) مشكل تر است يا آفرينش اين آسمان با عظمت كه خداوند بنا نهاده است )) ءاءنتم اشد خلقا ام السماء بناها). اين سخن در حقيقت پاسخى است به گفتار آنها كه در آيات پيشين گذشت كه مى گفتند ءإ نا لمردودون فى الحافره ((آيا ما به حالت اول باز مى گرديم )) اين آيه مى گويد هر انسانى در هر مرحله اى از درك و شعور باشد مى داند كه آفرينش اين آسمان بلند اينهمه كرات عظيم و كهكشانهاى بى انتها قابل مقايسه به آفرينش انسان نيست كسى كه اين قدرت را داشته چگونه از باز گرداندن شما به حيات عاجز است . سپس به شرح بيشتر درباره اين آفرينش بزرگ پرداخته مى افزايد ((سقف آسمان را برافراشت و آن را منظم و مرتب و موزون كرد)) (رفع سمكها فسواها). ((سمك )) (بر وزن سقف ) در اصل به معنى ارتفاع و بلندى است و به معنى سقف نيز آمده در تفسير كبير فخر رازى آمده است كه بلندى چيزى را هر گاه از سمت بالا به پايين اندازه گيرى كنند عمق ناميده مى شود و هر گاه از سمت پايين به بالا اندازه گيرى كنند سمك ناميده مى شود. ((سواها)) از ماده تسويه به معنى تنظيم و موزون ساختن چيزى است و اشاره به نظم دقيقى است كه بر تمام كرات آسمانى حكمفرما است و اگر منظور از سمك سقف باشد اشاره به قشر عظيمى از هوا است كه همچون سقف محفوظ و محكمى گرداگرد زمين را گرفته و آن را از هجوم سنگهاى پراكنده آسمانى و اشعه هاى مرگبار كيهانى حفظ مى كند. بعضى تعبير فوق را اشاره به كروى بودن آسمانى كه گرداگرد زمين را گرفته است مى دانند چرا كه تسويه اشاره اى است به فاصله مساوى اجزاى اين سقف نسبت به مركز اصلى يعنى زمين و اين بدون كرويت ممكن نيست . اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه هم اشاره به ارتفاع آسمان و فاصله بسيار زياد و سرسام آور كرات آسمانى از ما بوده باشد و هم اشاره به سقف محفوظ اطراف زمين . به هر حال اين آيه شبيه چيزى است كه در سوره مؤ من آيه 57 آمده است . لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس و لكن اكثر الناس لا يعلمون . ((آفرينش آسمانها و زمين از آفرينش انسانها مهم تر است ولى اكثر مردم (غافل و بيخبر) نمى دانند)). سپس به يكى از مهم ترين نظامات اين عالم بزرگ يعنى نظام نور و ظلمت اشاره كرده مى فرمايد: شبش را تاريك و ظلمانى و روزش را آشكار و نورانى ساخت (و اغطش ليلها و اخرج ضحاها). كه هر كدام از اين دو در زندگى انسان و ساير موجودات زنده اعم از حيوان و گياه نقش فوق العاده مهمى دارد. نه انسان بدون نور مى تواند زندگى كند كه همه بركات و روزيها و حس و حركت او وابسته به آن است و هم بدون ظلمت زندگى او ممكن نيست كه رمز آرامش او است . ((اغطش )) از ماده ((غطش )) (بر وزن عرش ) به معنى تاريكى است ولى راغب در مفردات مى گويد اصل آن از اغطش به معنى كسى كه چشم كم نورى دارد گرفته شده . ((وضحى )) به معنى موقعى است كه نور آفتاب در آسمان و زمين پهن مى شود. سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: زمين را بعد از آن گسترش ‍ داد (و الارض بعد ذلك دحاها). ((دحا)) از ماده ((دحو)) (بر وزن محو) به معنى گستردن است بعضى نيز آن را به معنى تكان دادن چيزى از محل اصليش تفسير كرده اند و چون اين دو معنى لازم و ملزوم يكديگرند به يك ريشه باز مى گردد. به هر حال منظور از ((دحوالارض )) اين است كه در آغاز تمام سطح زمين را آبهاى حاصل از بارانهاى سيلابى نخستين فرا گرفته بود اين آبها تدريجا در گودالهاى زمين جاى گرفتند و خشكيها از زير آب سر بر آوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلى در آمد (و اين مساءله بعد از آفرينش زمين و آسمان روى داد). بعد از گسترش زمين و آماده شدن براى زندگى و حيات سخن از آب و گياه به ميان آورده مى فرمايد: ((خداوند در زمين آب آن را خارج نمود و همچنين چراگاه هايش را)) (اخرج منها ماءها و مرعاها). اين تعبير نشان مى دهد كه آب در لابلاى قشر نفوذ پذير زمين پنهان بود، سپس به صورت چشمه ها و نهرها جارى شد و حتى دريا و درياچه ها را تشكيل داد. ((مرعى )) اسم مكان است به معنى چراگاه و در اصل از ((رعى )) به معنى حفظ و مراقبت حيوان ، خواه از طريق تغذيه يا جهات ديگر گرفته شده و لذا مراعات به معنى محافظت و مراقبت و تدبير امور آمده است ، و حديث معروف كلكم راع و كلكم مسئول عن رعيته نيز اشاره به لزوم مراقبت مردم ، از يكديگر آمده است . ولى از آنجا كه عوامل مختلفى مى توانست آرامش زمين را بر هم زند، از جمله طوفانهاى عظيم و دائمى و ديگر جزر و مدهايى كه در پوسته زمين بر اثر جاذبه ماه و خورشيد و همچنين لرزه هايى كه بر اثر فشار مواد مذاب درونى ، آن را بوسيله شبكه نيرومندى از كوهها كه سرتاسر روى زمين را فرا گرفته آرام كرد، و لذا مى فرمايد: ((و كوهها را در زمين ثابت و محكم ساخت )) (و الجبال ارساها). درباره نقش مهم كوهها در زندگى انسانها و آرامش زمين بحث مشروحى ذيل آيه 3 سوره رعد (جلد 10 صفحه 114) داشته ايم . و در پايان مى فرمايد همه اينها را براى اين انجام داد تا وسيله تمتع و حيات شما و چهارپايانتان باشد (متاعا لكم و لانعامكم ). آرى آسمان را برافراشت . و نظام نور و ظلمت را برقرار ساخت . زمين را گسترش داد. و آب و گياه از آن خارج نمود. كوهها را مراقب حفظ زمين نمود. و همه وسائل زندگى انسان را فراهم ساخت . و همه را از بهر او، سرگشته و فرمانبردار كرد تا از مواهب حيات بهره گيرد و به غفلت نخورد، و بپاس اين همه فرمانبرداران كه براى او آفريده است ، فرمان الهى برد. اينها از يك سو نشانه هاى قدرت او بر مساءله معاد است و از سوى ديگر دلائل عظمت و نشانه هاى وجود او در مسير توحيد و معرفت است . ﴿33 آنها كه نفس را از هوى و هوس باز دارند. بعد از اشاره كه به بعضى از دلائل معاد، در آيات قبل گذشت ، در آيات مورد بحث بار ديگر، به مساءله رستاخيز و سرنوشت خدا ترسان و هواپرستان در آن روز باز مى گردد مى فرمايد: ((هنگامى كه آن حادثه عظيم ، رخ دهد نيكوكاران و بدكاران هر كدام به جزاى اعمال خويش ‍ مى رسند)) (فاذا جائت الطامة الكبرى ). <27> (طامة ) از ماده طم (بر وزن فن ) در اصل به معنى پر كردن است و به هر چيزى كه در حد اعلى قرار گيرد طامه مى گويند و لذا به حوادث سخت و مصائب بزرگ كه مملو از مشكلات است نيز طامه اطلاق مى شود و در اينجا اشاره به قيامت است كه مملو از حوادث هولناك مى باشد و توصيف آن به كبرى تاءكيد بيشترى درباره اهميت و عظمت اين حادثه بى نظير است . سپس مى افزايد اين حادثه عظيم هنگامى كه به وقوع پيوندد همگان از خواب غفلت بيدار مى شوند و انسان به ياد سعى و كوشش و اعمال خويش اعم از نيك و بد مى افتد (يوم يتذكر الانسان ما سعى ). اما اين تذكر و يادآورى چه سودى براى او مى تواند داشته باشد. اگر تقاضاى بازگشت به دنيا و جبران گذشته كند دست رد به سينه او مى زنند و در پاسخ اين تقاضا ((كلا)) مى گويند. و اگر توبه كند و از اعمالش پوزش طلبد فايده اى ندارد چرا كه درهاى توبه ديگر بسته شده است . بنابراين چاره اى جز آه حسرت كشيدن و افسوس خوردن و به گفته قرآن هر دو دست را با دندان گزيدن ندارد يوم يعض الظالم على يديه (فرقان - 27). بايد توجه داشت كه ((يتذكر)) فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد يعنى در آن روز انسان پيوسته همه اعمال خويش را بياد مى آورد و اين به خاطر آن است كه در آن روز حجابها از قلب و روح انسان برداشته مى شود و همه حقايق مكنون بارز و آشكار مى شود. و لذا در آيه بعد مى افزايد ((در آن روز جهنم براى هر بيننده آشكار مى گردد)) (و برزت الجحيم لمن يرى ). جهنم هم اكنون نيز وجود دارد بلكه طبق آيه 54 عنكبوت و ان جهنم لمحيطة بالكافرين كافران را از هر سو احاطه كرده اما حجابهاى عالم دنيا مانع رؤ يت آن است ولى آن روز كه روز ظهور و بروز همه چيز است جهنم از همه آشكارتر ظهور مى كند. جمله ((لمن يرى )) اشاره به اين است كه جهنم در آن روز به قدرى آشكار است كه هر بيننده اى بدون استثنا آن را مى بيند و بر هيچكس ‍ مخفى نيست ، نه نيكان و نه بدان كه جايگاهشان دوزخ است . اين احتمال نيز داده شده است كه جمله اشاره به كسانى است كه در آن روز داراى چشم بينا هستند زيرا طبق آيه 124 سوره طه بعضى در آن روز نابينا محشور مى شوند و نحشره يوم القيامة اعمى ولى معنى اول كه غالب مفسران آن را پذيرفته اند مناسب تر به نظر مى رسد زيرا جهنم براى بدكاران خود عذاب و مجازات مضاعفى است و نابينا بودن گروهى در محشر ممكن است در بعضى مواقف باشد نه در تمام مواقف . <28> سپس به وضع حال مجرمان و افراد بى ايمان در صحنه قيامت اشاره كرده و با چند جمله كوتاه و پر معنى هم سرنوشت آنها را بيان مى كند و هم عوامل گرفتارى آنها را مى فرمايد ((اما كسى كه طغيان كند)) (فاما من طغى ) ((و زندگى دنيا را بر همه چيز مقدم دارد)) (و آثر الحياة الدنيا). ((مسلما دوزخ جايگاه و ماواى او است )) (فان الحجيم هى الماوى ). <29> در جمله اول اشاره به فساد عقيدتى آنها مى كند زيرا طغيان ناشى از خود بزرگ بينى است و خود بزرگ بينى ناشى از عدم معرفة الله است . كسى كه خدا را به عظمت بشناسد خود را بسيار كوچك و ضعيف مى بيند و هرگز پاى خود را از جاده عبوديت بيرون نمى گذارد. و جمله دوم اشاره به فساد عملى آنها است چرا كه طغيان سبب مى شود كه انسان لذات زودگذر دنيا و زرق و برق آن را بالاترين ارزش حساب كند و آن را بر همه چيز مقدم بشمرد. اين دو در حقيقت علت و معلول يكديگرند طغيان و فساد عقيده ، سرچشمه فساد عمل و ترجيح زندگى ناپايدار دنيا بر همه چيز است و سرانجام اين دو آتش سوزان دوزخ است . على (عليه السلام ) در حديثى مى فرمايد و من طغى ضل على عمل بلا حجة ((كسى كه طغيان كند گمراه مى شود و دست به اعمالى مى زند كه هيچ دليلى براى آن ندارد)) <30> و اين ناشى از همان خود بزرگ بينى است كه انسان تمايلات خويش را بدون هيچ دليل منطقى مى پذيرد و براى آن ارج قائل است . سپس به ذكر اوصاف بهشتيان در دو جمله كوتاه و بسيار پر معنى پرداخته مى فرمايد ((اما كسى كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا و هوس باز دارد..)). (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ). ((بهشت جايگاه و ماواى او است )) (فان الجنة هى الماوى ). آرى شرط اول بهشتى شدن ((خوف )) ناشى از ((معرفت )) است ، شناختن مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت فرمان او، شرط دوم كه در حقيقت نتيجه شرط اول و ميوه درخت معرفت و خوف است تسلط بر هواى نفس و باز داشتن آن از سركشى ، چرا كه تمام گناهان و مفاسد و بدبختيها از هواى نفس سرچشمه مى گيرد، هواى نفس بدترين بتى است كه معبود واقع شده ((ابغض اله عبد على وجه الارض ‍ الهوى )). حتى ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى ((هواى نفس )) است كه اگر اين ((شيطان درون )) با ((شيطان برون )) هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد وارد شدن او غير ممكن است ، همانگونه كه قرآن مى گويد: ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ((تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند)) (حجر - 42). نكته ها: - مقام رب چيست ؟ قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((كسى كه از ((مقام )) پروردگارش بترسد)) نمى فرمايد: ((كسى كه از پروردگارش بترسد)) در اينكه منظور از مقام چيست ؟ در اينجا تفسيرهاى متعددى است : 1 - نخست اينكه منظور ((مواقف قيامت )) است كه انسان در اين مقامات در پيشگاه خداوند براى حساب متوقف مى شود (بنابراين تفسير، ((مقام ربه )) به معنى ((مقامه عندربه )) يعنى ايستادن انسان در پيشگاه خدا است ). 2 - منظور ((علم خداوند و مقام مراقبت او)) نسبت به همه انسانها است ، همانطور كه در آيه 33 رعد آمده است افمن هو قائم على كل نفس ‍ بما كسبت : ((آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده و مراقب اعمال همگان است همچون كسى است كه اين وصف را ندارد؟!)) شاهد ديگرى براى اين تفسير حديثى است كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: من علم ان الله يراه ، و يسمع ما يقول ، و يعلم ما يعلمه من خير او شر فيحجزه ذلك عن القبيح من الاعمال فذلك الذى خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى : ((كسى كه مى داند خدا او را مى بيند و آنچه را مى گويد، مى شنود و از آنچه از خير و شر انجام مى دهد آگاه است ، و اين توجه او را از اعمال قبيح باز مى دارد، او كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است ، و خود را از هواى نفس باز داشته )). <31> منظور ((مقام عدالت )) او است ، چرا كه ذات مقدس او مايه خوف نيست ، خوف از عدالت او مى باشد، و در حقيقت اين خوف از مقايسه اعمال خود با عدل او حاصل مى شود، همانگونه كه مجرمان از ديدن يك قاضى عادل بر خود مى لرزند، و از شنيدن نام محكمه و دادگاه وحشت مى كنند، در حالى كه شخص بى گناه نه از آن ترسى دارد، و نه از اين وحشتى ! در ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست و ممكن است همه آنها در معنى آيه جمع باشد. 2 - رابطه طغيان و ((دنيا پرستى )) در حقيقت آيات فشرده بالا اصول سعادت و شقاوت انسان را به نحو زيبا و شايسته اى ترسيم كرده است ، شقاوت انسان را در طغيان و ((دنيا پرستى )) مى شمرد، و سعادت او را در ((خوف از خدا)) و ((ترك هوا)) و عصاره تمام تعليمات انبياء و اولياء نيز همين است و بس در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اما طول الامل فينسى الاخرة : ((هولناك ترين چيزى كه از آنها بر شما خائفم دو چيز است : پيروى از هواى نفس ، و آرزوهاى طولانى ، اما پيروى از هوى شما را از حق باز مى دارد، و اما آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مى سپرد)). <32> هوا پرستى پرده اى بر عقل انسان مى كشد، اعمال سوئش را در نظر او تزيين مى دهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا، و امتياز انسان از حيوان است ، از او مى گيرد، و او را به خود مشغول مى دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن ضمير به فرزندان خلافكار گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا (يوسف - 18). در اينجا سخن بسيار است بهتر آن است به دو حديث از احاديث اهل بيت كه همه گفتنيها در آن گفته شده است ، اشاره كرده و اين بحث را پايان دهيم : امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: الجنة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره فى الدنيا دخل الجنة ، و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات ، فمن اعطى نفسها لذتها و شهوتها دخل النار: ((جهنم در لابلاى ناراحتيها و صبر و شكيبايى و استقامت پوشيده شده است ، هر كس در برابر ناراحتيها (و ترك شهوات ) در دنيا شكيبايى كند داخل بهشت مى شود، و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سركش ‍ پيچيده شده ، و هر كس نفس خويش را در برابر اين لذات و شهوات آزاد بگذارد داخل آتش مى شود)). <33> امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تدع النفس و هواها، فان هواها فى رداها، و ترك النفس و ما تهوى داءها، و كف النفس عما تهوى دواءها: ((نفس را با هوا و هوسها رها مكن چرا كه هواى نفس سبب مرگ نفس است و آزاد گذاردن نفس در برابر هواها درد آن است ، و باز داشتن آن از هوا و هوسهايش دواى آن است )). <34> نه تنها جهنم آخرت زاييده هوا پرستى است كه جهنمهاى سوزان دنيا، همچون ناامنيها، بى نظميها، جنگها، و خونريزيها، جدالها، و كينه توزيها همه ناشى از آن است . 3 - تنها دو گروه در آيات فوق تنها از دو دسته سخن به ميان آمده : طغيانگران دنياپرست ، و خدا ترسان با تقوى ، جايگاه هميشگى دسته اول دوزخ و جايگاه جاودانى دسته دوم بهشت ذكر شده است البته در اينجا گروه سومى نيز هستند، مؤ منانى كه از نظر عمل كوتاهى يا آلودگى داشته اند، كه اگر مشمول عفو الهى شوند و شايسته آن باشند به گروه بهشتى مى پيوندند، و اگر مشمول نشوند به دوزخ مى روند اما ماوى و جايگاهشان آنجا نخواهد بود، ولى در آيات فوق سخنى از آنها در ميان نيست . ﴿34 آنها كه نفس را از هوى و هوس باز دارند. بعد از اشاره كه به بعضى از دلائل معاد، در آيات قبل گذشت ، در آيات مورد بحث بار ديگر، به مساءله رستاخيز و سرنوشت خدا ترسان و هواپرستان در آن روز باز مى گردد مى فرمايد: ((هنگامى كه آن حادثه عظيم ، رخ دهد نيكوكاران و بدكاران هر كدام به جزاى اعمال خويش ‍ مى رسند)) (فاذا جائت الطامة الكبرى ). (طامة ) از ماده طم (بر وزن فن ) در اصل به معنى پر كردن است و به هر چيزى كه در حد اعلى قرار گيرد طامه مى گويند و لذا به حوادث سخت و مصائب بزرگ كه مملو از مشكلات است نيز طامه اطلاق مى شود و در اينجا اشاره به قيامت است كه مملو از حوادث هولناك مى باشد و توصيف آن به كبرى تاءكيد بيشترى درباره اهميت و عظمت اين حادثه بى نظير است . سپس مى افزايد اين حادثه عظيم هنگامى كه به وقوع پيوندد همگان از خواب غفلت بيدار مى شوند و انسان به ياد سعى و كوشش و اعمال خويش اعم از نيك و بد مى افتد (يوم يتذكر الانسان ما سعى ). اما اين تذكر و يادآورى چه سودى براى او مى تواند داشته باشد. اگر تقاضاى بازگشت به دنيا و جبران گذشته كند دست رد به سينه او مى زنند و در پاسخ اين تقاضا ((كلا)) مى گويند. و اگر توبه كند و از اعمالش پوزش طلبد فايده اى ندارد چرا كه درهاى توبه ديگر بسته شده است . بنابراين چاره اى جز آه حسرت كشيدن و افسوس خوردن و به گفته قرآن هر دو دست را با دندان گزيدن ندارد يوم يعض الظالم على يديه (فرقان - 27). بايد توجه داشت كه ((يتذكر)) فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد يعنى در آن روز انسان پيوسته همه اعمال خويش را بياد مى آورد و اين به خاطر آن است كه در آن روز حجابها از قلب و روح انسان برداشته مى شود و همه حقايق مكنون بارز و آشكار مى شود. و لذا در آيه بعد مى افزايد ((در آن روز جهنم براى هر بيننده آشكار مى گردد)) (و برزت الجحيم لمن يرى ). جهنم هم اكنون نيز وجود دارد بلكه طبق آيه 54 عنكبوت و ان جهنم لمحيطة بالكافرين كافران را از هر سو احاطه كرده اما حجابهاى عالم دنيا مانع رؤ يت آن است ولى آن روز كه روز ظهور و بروز همه چيز است جهنم از همه آشكارتر ظهور مى كند. جمله ((لمن يرى )) اشاره به اين است كه جهنم در آن روز به قدرى آشكار است كه هر بيننده اى بدون استثنا آن را مى بيند و بر هيچكس ‍ مخفى نيست ، نه نيكان و نه بدان كه جايگاهشان دوزخ است . اين احتمال نيز داده شده است كه جمله اشاره به كسانى است كه در آن روز داراى چشم بينا هستند زيرا طبق آيه 124 سوره طه بعضى در آن روز نابينا محشور مى شوند و نحشره يوم القيامة اعمى ولى معنى اول كه غالب مفسران آن را پذيرفته اند مناسب تر به نظر مى رسد زيرا جهنم براى بدكاران خود عذاب و مجازات مضاعفى است و نابينا بودن گروهى در محشر ممكن است در بعضى مواقف باشد نه در تمام مواقف . سپس به وضع حال مجرمان و افراد بى ايمان در صحنه قيامت اشاره كرده و با چند جمله كوتاه و پر معنى هم سرنوشت آنها را بيان مى كند و هم عوامل گرفتارى آنها را مى فرمايد ((اما كسى كه طغيان كند)) (فاما من طغى ) ((و زندگى دنيا را بر همه چيز مقدم دارد)) (و آثر الحياة الدنيا). ((مسلما دوزخ جايگاه و ماواى او است )) (فان الحجيم هى الماوى ). در جمله اول اشاره به فساد عقيدتى آنها مى كند زيرا طغيان ناشى از خود بزرگ بينى است و خود بزرگ بينى ناشى از عدم معرفة الله است . كسى كه خدا را به عظمت بشناسد خود را بسيار كوچك و ضعيف مى بيند و هرگز پاى خود را از جاده عبوديت بيرون نمى گذارد. و جمله دوم اشاره به فساد عملى آنها است چرا كه طغيان سبب مى شود كه انسان لذات زودگذر دنيا و زرق و برق آن را بالاترين ارزش حساب كند و آن را بر همه چيز مقدم بشمرد. اين دو در حقيقت علت و معلول يكديگرند طغيان و فساد عقيده ، سرچشمه فساد عمل و ترجيح زندگى ناپايدار دنيا بر همه چيز است و سرانجام اين دو آتش سوزان دوزخ است . على (عليه السلام ) در حديثى مى فرمايد و من طغى ضل على عمل بلا حجة ((كسى كه طغيان كند گمراه مى شود و دست به اعمالى مى زند كه هيچ دليلى براى آن ندارد)) و اين ناشى از همان خود بزرگ بينى است كه انسان تمايلات خويش را بدون هيچ دليل منطقى مى پذيرد و براى آن ارج قائل است . سپس به ذكر اوصاف بهشتيان در دو جمله كوتاه و بسيار پر معنى پرداخته مى فرمايد ((اما كسى كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا و هوس باز دارد..)). (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ). ((بهشت جايگاه و ماواى او است )) (فان الجنة هى الماوى ). آرى شرط اول بهشتى شدن ((خوف )) ناشى از ((معرفت )) است ، شناختن مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت فرمان او، شرط دوم كه در حقيقت نتيجه شرط اول و ميوه درخت معرفت و خوف است تسلط بر هواى نفس و باز داشتن آن از سركشى ، چرا كه تمام گناهان و مفاسد و بدبختيها از هواى نفس سرچشمه مى گيرد، هواى نفس بدترين بتى است كه معبود واقع شده ((ابغض اله عبد على وجه الارض ‍ الهوى )). حتى ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى ((هواى نفس )) است كه اگر اين ((شيطان درون )) با ((شيطان برون )) هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد وارد شدن او غير ممكن است ، همانگونه كه قرآن مى گويد: ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ((تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند)) (حجر - 42). نكته ها: - مقام رب چيست ؟ قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((كسى كه از ((مقام )) پروردگارش بترسد)) نمى فرمايد: ((كسى كه از پروردگارش بترسد)) در اينكه منظور از مقام چيست ؟ در اينجا تفسيرهاى متعددى است : 1 - نخست اينكه منظور ((مواقف قيامت )) است كه انسان در اين مقامات در پيشگاه خداوند براى حساب متوقف مى شود (بنابراين تفسير، ((مقام ربه )) به معنى ((مقامه عندربه )) يعنى ايستادن انسان در پيشگاه خدا است ). 2 - منظور ((علم خداوند و مقام مراقبت او)) نسبت به همه انسانها است ، همانطور كه در آيه 33 رعد آمده است افمن هو قائم على كل نفس ‍ بما كسبت : ((آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده و مراقب اعمال همگان است همچون كسى است كه اين وصف را ندارد؟!)) شاهد ديگرى براى اين تفسير حديثى است كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: من علم ان الله يراه ، و يسمع ما يقول ، و يعلم ما يعلمه من خير او شر فيحجزه ذلك عن القبيح من الاعمال فذلك الذى خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى : ((كسى كه مى داند خدا او را مى بيند و آنچه را مى گويد، مى شنود و از آنچه از خير و شر انجام مى دهد آگاه است ، و اين توجه او را از اعمال قبيح باز مى دارد، او كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است ، و خود را از هواى نفس باز داشته )). منظور ((مقام عدالت )) او است ، چرا كه ذات مقدس او مايه خوف نيست ، خوف از عدالت او مى باشد، و در حقيقت اين خوف از مقايسه اعمال خود با عدل او حاصل مى شود، همانگونه كه مجرمان از ديدن يك قاضى عادل بر خود مى لرزند، و از شنيدن نام محكمه و دادگاه وحشت مى كنند، در حالى كه شخص بى گناه نه از آن ترسى دارد، و نه از اين وحشتى ! در ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست و ممكن است همه آنها در معنى آيه جمع باشد. 2 - رابطه طغيان و ((دنيا پرستى )) در حقيقت آيات فشرده بالا اصول سعادت و شقاوت انسان را به نحو زيبا و شايسته اى ترسيم كرده است ، شقاوت انسان را در طغيان و ((دنيا پرستى )) مى شمرد، و سعادت او را در ((خوف از خدا)) و ((ترك هوا)) و عصاره تمام تعليمات انبياء و اولياء نيز همين است و بس در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اما طول الامل فينسى الاخرة : ((هولناك ترين چيزى كه از آنها بر شما خائفم دو چيز است : پيروى از هواى نفس ، و آرزوهاى طولانى ، اما پيروى از هوى شما را از حق باز مى دارد، و اما آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مى سپرد)). هوا پرستى پرده اى بر عقل انسان مى كشد، اعمال سوئش را در نظر او تزيين مى دهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا، و امتياز انسان از حيوان است ، از او مى گيرد، و او را به خود مشغول مى دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن ضمير به فرزندان خلافكار گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا (يوسف - 18). در اينجا سخن بسيار است بهتر آن است به دو حديث از احاديث اهل بيت كه همه گفتنيها در آن گفته شده است ، اشاره كرده و اين بحث را پايان دهيم : امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: الجنة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره فى الدنيا دخل الجنة ، و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات ، فمن اعطى نفسها لذتها و شهوتها دخل النار: ((جهنم در لابلاى ناراحتيها و صبر و شكيبايى و استقامت پوشيده شده است ، هر كس در برابر ناراحتيها (و ترك شهوات ) در دنيا شكيبايى كند داخل بهشت مى شود، و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سركش ‍ پيچيده شده ، و هر كس نفس خويش را در برابر اين لذات و شهوات آزاد بگذارد داخل آتش مى شود)). امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تدع النفس و هواها، فان هواها فى رداها، و ترك النفس و ما تهوى داءها، و كف النفس عما تهوى دواءها: ((نفس را با هوا و هوسها رها مكن چرا كه هواى نفس سبب مرگ نفس است و آزاد گذاردن نفس در برابر هواها درد آن است ، و باز داشتن آن از هوا و هوسهايش دواى آن است )). نه تنها جهنم آخرت زاييده هوا پرستى است كه جهنمهاى سوزان دنيا، همچون ناامنيها، بى نظميها، جنگها، و خونريزيها، جدالها، و كينه توزيها همه ناشى از آن است . 3 - تنها دو گروه در آيات فوق تنها از دو دسته سخن به ميان آمده : طغيانگران دنياپرست ، و خدا ترسان با تقوى ، جايگاه هميشگى دسته اول دوزخ و جايگاه جاودانى دسته دوم بهشت ذكر شده است البته در اينجا گروه سومى نيز هستند، مؤ منانى كه از نظر عمل كوتاهى يا آلودگى داشته اند، كه اگر مشمول عفو الهى شوند و شايسته آن باشند به گروه بهشتى مى پيوندند، و اگر مشمول نشوند به دوزخ مى روند اما ماوى و جايگاهشان آنجا نخواهد بود، ولى در آيات فوق سخنى از آنها در ميان نيست . ﴿35 آنها كه نفس را از هوى و هوس باز دارند. بعد از اشاره كه به بعضى از دلائل معاد، در آيات قبل گذشت ، در آيات مورد بحث بار ديگر، به مساءله رستاخيز و سرنوشت خدا ترسان و هواپرستان در آن روز باز مى گردد مى فرمايد: ((هنگامى كه آن حادثه عظيم ، رخ دهد نيكوكاران و بدكاران هر كدام به جزاى اعمال خويش ‍ مى رسند)) (فاذا جائت الطامة الكبرى ). (طامة ) از ماده طم (بر وزن فن ) در اصل به معنى پر كردن است و به هر چيزى كه در حد اعلى قرار گيرد طامه مى گويند و لذا به حوادث سخت و مصائب بزرگ كه مملو از مشكلات است نيز طامه اطلاق مى شود و در اينجا اشاره به قيامت است كه مملو از حوادث هولناك مى باشد و توصيف آن به كبرى تاءكيد بيشترى درباره اهميت و عظمت اين حادثه بى نظير است . سپس مى افزايد اين حادثه عظيم هنگامى كه به وقوع پيوندد همگان از خواب غفلت بيدار مى شوند و انسان به ياد سعى و كوشش و اعمال خويش اعم از نيك و بد مى افتد (يوم يتذكر الانسان ما سعى ). اما اين تذكر و يادآورى چه سودى براى او مى تواند داشته باشد. اگر تقاضاى بازگشت به دنيا و جبران گذشته كند دست رد به سينه او مى زنند و در پاسخ اين تقاضا ((كلا)) مى گويند. و اگر توبه كند و از اعمالش پوزش طلبد فايده اى ندارد چرا كه درهاى توبه ديگر بسته شده است . بنابراين چاره اى جز آه حسرت كشيدن و افسوس خوردن و به گفته قرآن هر دو دست را با دندان گزيدن ندارد يوم يعض الظالم على يديه (فرقان - 27). بايد توجه داشت كه ((يتذكر)) فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد يعنى در آن روز انسان پيوسته همه اعمال خويش را بياد مى آورد و اين به خاطر آن است كه در آن روز حجابها از قلب و روح انسان برداشته مى شود و همه حقايق مكنون بارز و آشكار مى شود. و لذا در آيه بعد مى افزايد ((در آن روز جهنم براى هر بيننده آشكار مى گردد)) (و برزت الجحيم لمن يرى ). جهنم هم اكنون نيز وجود دارد بلكه طبق آيه 54 عنكبوت و ان جهنم لمحيطة بالكافرين كافران را از هر سو احاطه كرده اما حجابهاى عالم دنيا مانع رؤ يت آن است ولى آن روز كه روز ظهور و بروز همه چيز است جهنم از همه آشكارتر ظهور مى كند. جمله ((لمن يرى )) اشاره به اين است كه جهنم در آن روز به قدرى آشكار است كه هر بيننده اى بدون استثنا آن را مى بيند و بر هيچكس ‍ مخفى نيست ، نه نيكان و نه بدان كه جايگاهشان دوزخ است . اين احتمال نيز داده شده است كه جمله اشاره به كسانى است كه در آن روز داراى چشم بينا هستند زيرا طبق آيه 124 سوره طه بعضى در آن روز نابينا محشور مى شوند و نحشره يوم القيامة اعمى ولى معنى اول كه غالب مفسران آن را پذيرفته اند مناسب تر به نظر مى رسد زيرا جهنم براى بدكاران خود عذاب و مجازات مضاعفى است و نابينا بودن گروهى در محشر ممكن است در بعضى مواقف باشد نه در تمام مواقف . سپس به وضع حال مجرمان و افراد بى ايمان در صحنه قيامت اشاره كرده و با چند جمله كوتاه و پر معنى هم سرنوشت آنها را بيان مى كند و هم عوامل گرفتارى آنها را مى فرمايد ((اما كسى كه طغيان كند)) (فاما من طغى ) ((و زندگى دنيا را بر همه چيز مقدم دارد)) (و آثر الحياة الدنيا). ((مسلما دوزخ جايگاه و ماواى او است )) (فان الحجيم هى الماوى ). در جمله اول اشاره به فساد عقيدتى آنها مى كند زيرا طغيان ناشى از خود بزرگ بينى است و خود بزرگ بينى ناشى از عدم معرفة الله است . كسى كه خدا را به عظمت بشناسد خود را بسيار كوچك و ضعيف مى بيند و هرگز پاى خود را از جاده عبوديت بيرون نمى گذارد. و جمله دوم اشاره به فساد عملى آنها است چرا كه طغيان سبب مى شود كه انسان لذات زودگذر دنيا و زرق و برق آن را بالاترين ارزش حساب كند و آن را بر همه چيز مقدم بشمرد. اين دو در حقيقت علت و معلول يكديگرند طغيان و فساد عقيده ، سرچشمه فساد عمل و ترجيح زندگى ناپايدار دنيا بر همه چيز است و سرانجام اين دو آتش سوزان دوزخ است . على (عليه السلام ) در حديثى مى فرمايد و من طغى ضل على عمل بلا حجة ((كسى كه طغيان كند گمراه مى شود و دست به اعمالى مى زند كه هيچ دليلى براى آن ندارد)) و اين ناشى از همان خود بزرگ بينى است كه انسان تمايلات خويش را بدون هيچ دليل منطقى مى پذيرد و براى آن ارج قائل است . سپس به ذكر اوصاف بهشتيان در دو جمله كوتاه و بسيار پر معنى پرداخته مى فرمايد ((اما كسى كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا و هوس باز دارد..)). (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ). ((بهشت جايگاه و ماواى او است )) (فان الجنة هى الماوى ). آرى شرط اول بهشتى شدن ((خوف )) ناشى از ((معرفت )) است ، شناختن مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت فرمان او، شرط دوم كه در حقيقت نتيجه شرط اول و ميوه درخت معرفت و خوف است تسلط بر هواى نفس و باز داشتن آن از سركشى ، چرا كه تمام گناهان و مفاسد و بدبختيها از هواى نفس سرچشمه مى گيرد، هواى نفس بدترين بتى است كه معبود واقع شده ((ابغض اله عبد على وجه الارض ‍ الهوى )). حتى ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى ((هواى نفس )) است كه اگر اين ((شيطان درون )) با ((شيطان برون )) هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد وارد شدن او غير ممكن است ، همانگونه كه قرآن مى گويد: ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ((تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند)) (حجر - 42). نكته ها: - مقام رب چيست ؟ قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((كسى كه از ((مقام )) پروردگارش بترسد)) نمى فرمايد: ((كسى كه از پروردگارش بترسد)) در اينكه منظور از مقام چيست ؟ در اينجا تفسيرهاى متعددى است : 1 - نخست اينكه منظور ((مواقف قيامت )) است كه انسان در اين مقامات در پيشگاه خداوند براى حساب متوقف مى شود (بنابراين تفسير، ((مقام ربه )) به معنى ((مقامه عندربه )) يعنى ايستادن انسان در پيشگاه خدا است ). 2 - منظور ((علم خداوند و مقام مراقبت او)) نسبت به همه انسانها است ، همانطور كه در آيه 33 رعد آمده است افمن هو قائم على كل نفس ‍ بما كسبت : ((آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده و مراقب اعمال همگان است همچون كسى است كه اين وصف را ندارد؟!)) شاهد ديگرى براى اين تفسير حديثى است كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: من علم ان الله يراه ، و يسمع ما يقول ، و يعلم ما يعلمه من خير او شر فيحجزه ذلك عن القبيح من الاعمال فذلك الذى خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى : ((كسى كه مى داند خدا او را مى بيند و آنچه را مى گويد، مى شنود و از آنچه از خير و شر انجام مى دهد آگاه است ، و اين توجه او را از اعمال قبيح باز مى دارد، او كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است ، و خود را از هواى نفس باز داشته )). منظور ((مقام عدالت )) او است ، چرا كه ذات مقدس او مايه خوف نيست ، خوف از عدالت او مى باشد، و در حقيقت اين خوف از مقايسه اعمال خود با عدل او حاصل مى شود، همانگونه كه مجرمان از ديدن يك قاضى عادل بر خود مى لرزند، و از شنيدن نام محكمه و دادگاه وحشت مى كنند، در حالى كه شخص بى گناه نه از آن ترسى دارد، و نه از اين وحشتى ! در ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست و ممكن است همه آنها در معنى آيه جمع باشد. 2 - رابطه طغيان و ((دنيا پرستى )) در حقيقت آيات فشرده بالا اصول سعادت و شقاوت انسان را به نحو زيبا و شايسته اى ترسيم كرده است ، شقاوت انسان را در طغيان و ((دنيا پرستى )) مى شمرد، و سعادت او را در ((خوف از خدا)) و ((ترك هوا)) و عصاره تمام تعليمات انبياء و اولياء نيز همين است و بس در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اما طول الامل فينسى الاخرة : ((هولناك ترين چيزى كه از آنها بر شما خائفم دو چيز است : پيروى از هواى نفس ، و آرزوهاى طولانى ، اما پيروى از هوى شما را از حق باز مى دارد، و اما آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مى سپرد)). هوا پرستى پرده اى بر عقل انسان مى كشد، اعمال سوئش را در نظر او تزيين مى دهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا، و امتياز انسان از حيوان است ، از او مى گيرد، و او را به خود مشغول مى دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن ضمير به فرزندان خلافكار گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا (يوسف - 18). در اينجا سخن بسيار است بهتر آن است به دو حديث از احاديث اهل بيت كه همه گفتنيها در آن گفته شده است ، اشاره كرده و اين بحث را پايان دهيم : امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: الجنة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره فى الدنيا دخل الجنة ، و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات ، فمن اعطى نفسها لذتها و شهوتها دخل النار: ((جهنم در لابلاى ناراحتيها و صبر و شكيبايى و استقامت پوشيده شده است ، هر كس در برابر ناراحتيها (و ترك شهوات ) در دنيا شكيبايى كند داخل بهشت مى شود، و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سركش ‍ پيچيده شده ، و هر كس نفس خويش را در برابر اين لذات و شهوات آزاد بگذارد داخل آتش مى شود)). امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تدع النفس و هواها، فان هواها فى رداها، و ترك النفس و ما تهوى داءها، و كف النفس عما تهوى دواءها: ((نفس را با هوا و هوسها رها مكن چرا كه هواى نفس سبب مرگ نفس است و آزاد گذاردن نفس در برابر هواها درد آن است ، و باز داشتن آن از هوا و هوسهايش دواى آن است )). نه تنها جهنم آخرت زاييده هوا پرستى است كه جهنمهاى سوزان دنيا، همچون ناامنيها، بى نظميها، جنگها، و خونريزيها، جدالها، و كينه توزيها همه ناشى از آن است . 3 - تنها دو گروه در آيات فوق تنها از دو دسته سخن به ميان آمده : طغيانگران دنياپرست ، و خدا ترسان با تقوى ، جايگاه هميشگى دسته اول دوزخ و جايگاه جاودانى دسته دوم بهشت ذكر شده است البته در اينجا گروه سومى نيز هستند، مؤ منانى كه از نظر عمل كوتاهى يا آلودگى داشته اند، كه اگر مشمول عفو الهى شوند و شايسته آن باشند به گروه بهشتى مى پيوندند، و اگر مشمول نشوند به دوزخ مى روند اما ماوى و جايگاهشان آنجا نخواهد بود، ولى در آيات فوق سخنى از آنها در ميان نيست . ﴿36 آنها كه نفس را از هوى و هوس باز دارند. بعد از اشاره كه به بعضى از دلائل معاد، در آيات قبل گذشت ، در آيات مورد بحث بار ديگر، به مساءله رستاخيز و سرنوشت خدا ترسان و هواپرستان در آن روز باز مى گردد مى فرمايد: ((هنگامى كه آن حادثه عظيم ، رخ دهد نيكوكاران و بدكاران هر كدام به جزاى اعمال خويش ‍ مى رسند)) (فاذا جائت الطامة الكبرى ). (طامة ) از ماده طم (بر وزن فن ) در اصل به معنى پر كردن است و به هر چيزى كه در حد اعلى قرار گيرد طامه مى گويند و لذا به حوادث سخت و مصائب بزرگ كه مملو از مشكلات است نيز طامه اطلاق مى شود و در اينجا اشاره به قيامت است كه مملو از حوادث هولناك مى باشد و توصيف آن به كبرى تاءكيد بيشترى درباره اهميت و عظمت اين حادثه بى نظير است . سپس مى افزايد اين حادثه عظيم هنگامى كه به وقوع پيوندد همگان از خواب غفلت بيدار مى شوند و انسان به ياد سعى و كوشش و اعمال خويش اعم از نيك و بد مى افتد (يوم يتذكر الانسان ما سعى ). اما اين تذكر و يادآورى چه سودى براى او مى تواند داشته باشد. اگر تقاضاى بازگشت به دنيا و جبران گذشته كند دست رد به سينه او مى زنند و در پاسخ اين تقاضا ((كلا)) مى گويند. و اگر توبه كند و از اعمالش پوزش طلبد فايده اى ندارد چرا كه درهاى توبه ديگر بسته شده است . بنابراين چاره اى جز آه حسرت كشيدن و افسوس خوردن و به گفته قرآن هر دو دست را با دندان گزيدن ندارد يوم يعض الظالم على يديه (فرقان - 27). بايد توجه داشت كه ((يتذكر)) فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد يعنى در آن روز انسان پيوسته همه اعمال خويش را بياد مى آورد و اين به خاطر آن است كه در آن روز حجابها از قلب و روح انسان برداشته مى شود و همه حقايق مكنون بارز و آشكار مى شود. و لذا در آيه بعد مى افزايد ((در آن روز جهنم براى هر بيننده آشكار مى گردد)) (و برزت الجحيم لمن يرى ). جهنم هم اكنون نيز وجود دارد بلكه طبق آيه 54 عنكبوت و ان جهنم لمحيطة بالكافرين كافران را از هر سو احاطه كرده اما حجابهاى عالم دنيا مانع رؤ يت آن است ولى آن روز كه روز ظهور و بروز همه چيز است جهنم از همه آشكارتر ظهور مى كند. جمله ((لمن يرى )) اشاره به اين است كه جهنم در آن روز به قدرى آشكار است كه هر بيننده اى بدون استثنا آن را مى بيند و بر هيچكس ‍ مخفى نيست ، نه نيكان و نه بدان كه جايگاهشان دوزخ است . اين احتمال نيز داده شده است كه جمله اشاره به كسانى است كه در آن روز داراى چشم بينا هستند زيرا طبق آيه 124 سوره طه بعضى در آن روز نابينا محشور مى شوند و نحشره يوم القيامة اعمى ولى معنى اول كه غالب مفسران آن را پذيرفته اند مناسب تر به نظر مى رسد زيرا جهنم براى بدكاران خود عذاب و مجازات مضاعفى است و نابينا بودن گروهى در محشر ممكن است در بعضى مواقف باشد نه در تمام مواقف . سپس به وضع حال مجرمان و افراد بى ايمان در صحنه قيامت اشاره كرده و با چند جمله كوتاه و پر معنى هم سرنوشت آنها را بيان مى كند و هم عوامل گرفتارى آنها را مى فرمايد ((اما كسى كه طغيان كند)) (فاما من طغى ) ((و زندگى دنيا را بر همه چيز مقدم دارد)) (و آثر الحياة الدنيا). ((مسلما دوزخ جايگاه و ماواى او است )) (فان الحجيم هى الماوى ). در جمله اول اشاره به فساد عقيدتى آنها مى كند زيرا طغيان ناشى از خود بزرگ بينى است و خود بزرگ بينى ناشى از عدم معرفة الله است . كسى كه خدا را به عظمت بشناسد خود را بسيار كوچك و ضعيف مى بيند و هرگز پاى خود را از جاده عبوديت بيرون نمى گذارد. و جمله دوم اشاره به فساد عملى آنها است چرا كه طغيان سبب مى شود كه انسان لذات زودگذر دنيا و زرق و برق آن را بالاترين ارزش حساب كند و آن را بر همه چيز مقدم بشمرد. اين دو در حقيقت علت و معلول يكديگرند طغيان و فساد عقيده ، سرچشمه فساد عمل و ترجيح زندگى ناپايدار دنيا بر همه چيز است و سرانجام اين دو آتش سوزان دوزخ است . على (عليه السلام ) در حديثى مى فرمايد و من طغى ضل على عمل بلا حجة ((كسى كه طغيان كند گمراه مى شود و دست به اعمالى مى زند كه هيچ دليلى براى آن ندارد)) و اين ناشى از همان خود بزرگ بينى است كه انسان تمايلات خويش را بدون هيچ دليل منطقى مى پذيرد و براى آن ارج قائل است . سپس به ذكر اوصاف بهشتيان در دو جمله كوتاه و بسيار پر معنى پرداخته مى فرمايد ((اما كسى كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا و هوس باز دارد..)). (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ). ((بهشت جايگاه و ماواى او است )) (فان الجنة هى الماوى ). آرى شرط اول بهشتى شدن ((خوف )) ناشى از ((معرفت )) است ، شناختن مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت فرمان او، شرط دوم كه در حقيقت نتيجه شرط اول و ميوه درخت معرفت و خوف است تسلط بر هواى نفس و باز داشتن آن از سركشى ، چرا كه تمام گناهان و مفاسد و بدبختيها از هواى نفس سرچشمه مى گيرد، هواى نفس بدترين بتى است كه معبود واقع شده ((ابغض اله عبد على وجه الارض ‍ الهوى )). حتى ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى ((هواى نفس )) است كه اگر اين ((شيطان درون )) با ((شيطان برون )) هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد وارد شدن او غير ممكن است ، همانگونه كه قرآن مى گويد: ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ((تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند)) (حجر - 42). نكته ها: - مقام رب چيست ؟ قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((كسى كه از ((مقام )) پروردگارش بترسد)) نمى فرمايد: ((كسى كه از پروردگارش بترسد)) در اينكه منظور از مقام چيست ؟ در اينجا تفسيرهاى متعددى است : 1 - نخست اينكه منظور ((مواقف قيامت )) است كه انسان در اين مقامات در پيشگاه خداوند براى حساب متوقف مى شود (بنابراين تفسير، ((مقام ربه )) به معنى ((مقامه عندربه )) يعنى ايستادن انسان در پيشگاه خدا است ). 2 - منظور ((علم خداوند و مقام مراقبت او)) نسبت به همه انسانها است ، همانطور كه در آيه 33 رعد آمده است افمن هو قائم على كل نفس ‍ بما كسبت : ((آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده و مراقب اعمال همگان است همچون كسى است كه اين وصف را ندارد؟!)) شاهد ديگرى براى اين تفسير حديثى است كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: من علم ان الله يراه ، و يسمع ما يقول ، و يعلم ما يعلمه من خير او شر فيحجزه ذلك عن القبيح من الاعمال فذلك الذى خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى : ((كسى كه مى داند خدا او را مى بيند و آنچه را مى گويد، مى شنود و از آنچه از خير و شر انجام مى دهد آگاه است ، و اين توجه او را از اعمال قبيح باز مى دارد، او كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است ، و خود را از هواى نفس باز داشته )). منظور ((مقام عدالت )) او است ، چرا كه ذات مقدس او مايه خوف نيست ، خوف از عدالت او مى باشد، و در حقيقت اين خوف از مقايسه اعمال خود با عدل او حاصل مى شود، همانگونه كه مجرمان از ديدن يك قاضى عادل بر خود مى لرزند، و از شنيدن نام محكمه و دادگاه وحشت مى كنند، در حالى كه شخص بى گناه نه از آن ترسى دارد، و نه از اين وحشتى ! در ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست و ممكن است همه آنها در معنى آيه جمع باشد. 2 - رابطه طغيان و ((دنيا پرستى )) در حقيقت آيات فشرده بالا اصول سعادت و شقاوت انسان را به نحو زيبا و شايسته اى ترسيم كرده است ، شقاوت انسان را در طغيان و ((دنيا پرستى )) مى شمرد، و سعادت او را در ((خوف از خدا)) و ((ترك هوا)) و عصاره تمام تعليمات انبياء و اولياء نيز همين است و بس در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اما طول الامل فينسى الاخرة : ((هولناك ترين چيزى كه از آنها بر شما خائفم دو چيز است : پيروى از هواى نفس ، و آرزوهاى طولانى ، اما پيروى از هوى شما را از حق باز مى دارد، و اما آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مى سپرد)). هوا پرستى پرده اى بر عقل انسان مى كشد، اعمال سوئش را در نظر او تزيين مى دهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا، و امتياز انسان از حيوان است ، از او مى گيرد، و او را به خود مشغول مى دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن ضمير به فرزندان خلافكار گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا (يوسف - 18). در اينجا سخن بسيار است بهتر آن است به دو حديث از احاديث اهل بيت كه همه گفتنيها در آن گفته شده است ، اشاره كرده و اين بحث را پايان دهيم : امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: الجنة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره فى الدنيا دخل الجنة ، و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات ، فمن اعطى نفسها لذتها و شهوتها دخل النار: ((جهنم در لابلاى ناراحتيها و صبر و شكيبايى و استقامت پوشيده شده است ، هر كس در برابر ناراحتيها (و ترك شهوات ) در دنيا شكيبايى كند داخل بهشت مى شود، و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سركش ‍ پيچيده شده ، و هر كس نفس خويش را در برابر اين لذات و شهوات آزاد بگذارد داخل آتش مى شود)). امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تدع النفس و هواها، فان هواها فى رداها، و ترك النفس و ما تهوى داءها، و كف النفس عما تهوى دواءها: ((نفس را با هوا و هوسها رها مكن چرا كه هواى نفس سبب مرگ نفس است و آزاد گذاردن نفس در برابر هواها درد آن است ، و باز داشتن آن از هوا و هوسهايش دواى آن است )). نه تنها جهنم آخرت زاييده هوا پرستى است كه جهنمهاى سوزان دنيا، همچون ناامنيها، بى نظميها، جنگها، و خونريزيها، جدالها، و كينه توزيها همه ناشى از آن است . 3 - تنها دو گروه در آيات فوق تنها از دو دسته سخن به ميان آمده : طغيانگران دنياپرست ، و خدا ترسان با تقوى ، جايگاه هميشگى دسته اول دوزخ و جايگاه جاودانى دسته دوم بهشت ذكر شده است البته در اينجا گروه سومى نيز هستند، مؤ منانى كه از نظر عمل كوتاهى يا آلودگى داشته اند، كه اگر مشمول عفو الهى شوند و شايسته آن باشند به گروه بهشتى مى پيوندند، و اگر مشمول نشوند به دوزخ مى روند اما ماوى و جايگاهشان آنجا نخواهد بود، ولى در آيات فوق سخنى از آنها در ميان نيست . ﴿37 آنها كه نفس را از هوى و هوس باز دارند. بعد از اشاره كه به بعضى از دلائل معاد، در آيات قبل گذشت ، در آيات مورد بحث بار ديگر، به مساءله رستاخيز و سرنوشت خدا ترسان و هواپرستان در آن روز باز مى گردد مى فرمايد: ((هنگامى كه آن حادثه عظيم ، رخ دهد نيكوكاران و بدكاران هر كدام به جزاى اعمال خويش ‍ مى رسند)) (فاذا جائت الطامة الكبرى ). (طامة ) از ماده طم (بر وزن فن ) در اصل به معنى پر كردن است و به هر چيزى كه در حد اعلى قرار گيرد طامه مى گويند و لذا به حوادث سخت و مصائب بزرگ كه مملو از مشكلات است نيز طامه اطلاق مى شود و در اينجا اشاره به قيامت است كه مملو از حوادث هولناك مى باشد و توصيف آن به كبرى تاءكيد بيشترى درباره اهميت و عظمت اين حادثه بى نظير است . سپس مى افزايد اين حادثه عظيم هنگامى كه به وقوع پيوندد همگان از خواب غفلت بيدار مى شوند و انسان به ياد سعى و كوشش و اعمال خويش اعم از نيك و بد مى افتد (يوم يتذكر الانسان ما سعى ). اما اين تذكر و يادآورى چه سودى براى او مى تواند داشته باشد. اگر تقاضاى بازگشت به دنيا و جبران گذشته كند دست رد به سينه او مى زنند و در پاسخ اين تقاضا ((كلا)) مى گويند. و اگر توبه كند و از اعمالش پوزش طلبد فايده اى ندارد چرا كه درهاى توبه ديگر بسته شده است . بنابراين چاره اى جز آه حسرت كشيدن و افسوس خوردن و به گفته قرآن هر دو دست را با دندان گزيدن ندارد يوم يعض الظالم على يديه (فرقان - 27). بايد توجه داشت كه ((يتذكر)) فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد يعنى در آن روز انسان پيوسته همه اعمال خويش را بياد مى آورد و اين به خاطر آن است كه در آن روز حجابها از قلب و روح انسان برداشته مى شود و همه حقايق مكنون بارز و آشكار مى شود. و لذا در آيه بعد مى افزايد ((در آن روز جهنم براى هر بيننده آشكار مى گردد)) (و برزت الجحيم لمن يرى ). جهنم هم اكنون نيز وجود دارد بلكه طبق آيه 54 عنكبوت و ان جهنم لمحيطة بالكافرين كافران را از هر سو احاطه كرده اما حجابهاى عالم دنيا مانع رؤ يت آن است ولى آن روز كه روز ظهور و بروز همه چيز است جهنم از همه آشكارتر ظهور مى كند. جمله ((لمن يرى )) اشاره به اين است كه جهنم در آن روز به قدرى آشكار است كه هر بيننده اى بدون استثنا آن را مى بيند و بر هيچكس ‍ مخفى نيست ، نه نيكان و نه بدان كه جايگاهشان دوزخ است . اين احتمال نيز داده شده است كه جمله اشاره به كسانى است كه در آن روز داراى چشم بينا هستند زيرا طبق آيه 124 سوره طه بعضى در آن روز نابينا محشور مى شوند و نحشره يوم القيامة اعمى ولى معنى اول كه غالب مفسران آن را پذيرفته اند مناسب تر به نظر مى رسد زيرا جهنم براى بدكاران خود عذاب و مجازات مضاعفى است و نابينا بودن گروهى در محشر ممكن است در بعضى مواقف باشد نه در تمام مواقف . سپس به وضع حال مجرمان و افراد بى ايمان در صحنه قيامت اشاره كرده و با چند جمله كوتاه و پر معنى هم سرنوشت آنها را بيان مى كند و هم عوامل گرفتارى آنها را مى فرمايد ((اما كسى كه طغيان كند)) (فاما من طغى ) ((و زندگى دنيا را بر همه چيز مقدم دارد)) (و آثر الحياة الدنيا). ((مسلما دوزخ جايگاه و ماواى او است )) (فان الحجيم هى الماوى ). در جمله اول اشاره به فساد عقيدتى آنها مى كند زيرا طغيان ناشى از خود بزرگ بينى است و خود بزرگ بينى ناشى از عدم معرفة الله است . كسى كه خدا را به عظمت بشناسد خود را بسيار كوچك و ضعيف مى بيند و هرگز پاى خود را از جاده عبوديت بيرون نمى گذارد. و جمله دوم اشاره به فساد عملى آنها است چرا كه طغيان سبب مى شود كه انسان لذات زودگذر دنيا و زرق و برق آن را بالاترين ارزش حساب كند و آن را بر همه چيز مقدم بشمرد. اين دو در حقيقت علت و معلول يكديگرند طغيان و فساد عقيده ، سرچشمه فساد عمل و ترجيح زندگى ناپايدار دنيا بر همه چيز است و سرانجام اين دو آتش سوزان دوزخ است . على (عليه السلام ) در حديثى مى فرمايد و من طغى ضل على عمل بلا حجة ((كسى كه طغيان كند گمراه مى شود و دست به اعمالى مى زند كه هيچ دليلى براى آن ندارد)) و اين ناشى از همان خود بزرگ بينى است كه انسان تمايلات خويش را بدون هيچ دليل منطقى مى پذيرد و براى آن ارج قائل است . سپس به ذكر اوصاف بهشتيان در دو جمله كوتاه و بسيار پر معنى پرداخته مى فرمايد ((اما كسى كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا و هوس باز دارد..)). (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ). ((بهشت جايگاه و ماواى او است )) (فان الجنة هى الماوى ). آرى شرط اول بهشتى شدن ((خوف )) ناشى از ((معرفت )) است ، شناختن مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت فرمان او، شرط دوم كه در حقيقت نتيجه شرط اول و ميوه درخت معرفت و خوف است تسلط بر هواى نفس و باز داشتن آن از سركشى ، چرا كه تمام گناهان و مفاسد و بدبختيها از هواى نفس سرچشمه مى گيرد، هواى نفس بدترين بتى است كه معبود واقع شده ((ابغض اله عبد على وجه الارض ‍ الهوى )). حتى ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى ((هواى نفس )) است كه اگر اين ((شيطان درون )) با ((شيطان برون )) هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد وارد شدن او غير ممكن است ، همانگونه كه قرآن مى گويد: ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ((تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند)) (حجر - 42). نكته ها: - مقام رب چيست ؟ قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((كسى كه از ((مقام )) پروردگارش بترسد)) نمى فرمايد: ((كسى كه از پروردگارش بترسد)) در اينكه منظور از مقام چيست ؟ در اينجا تفسيرهاى متعددى است : 1 - نخست اينكه منظور ((مواقف قيامت )) است كه انسان در اين مقامات در پيشگاه خداوند براى حساب متوقف مى شود (بنابراين تفسير، ((مقام ربه )) به معنى ((مقامه عندربه )) يعنى ايستادن انسان در پيشگاه خدا است ). 2 - منظور ((علم خداوند و مقام مراقبت او)) نسبت به همه انسانها است ، همانطور كه در آيه 33 رعد آمده است افمن هو قائم على كل نفس ‍ بما كسبت : ((آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده و مراقب اعمال همگان است همچون كسى است كه اين وصف را ندارد؟!)) شاهد ديگرى براى اين تفسير حديثى است كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: من علم ان الله يراه ، و يسمع ما يقول ، و يعلم ما يعلمه من خير او شر فيحجزه ذلك عن القبيح من الاعمال فذلك الذى خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى : ((كسى كه مى داند خدا او را مى بيند و آنچه را مى گويد، مى شنود و از آنچه از خير و شر انجام مى دهد آگاه است ، و اين توجه او را از اعمال قبيح باز مى دارد، او كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است ، و خود را از هواى نفس باز داشته )). منظور ((مقام عدالت )) او است ، چرا كه ذات مقدس او مايه خوف نيست ، خوف از عدالت او مى باشد، و در حقيقت اين خوف از مقايسه اعمال خود با عدل او حاصل مى شود، همانگونه كه مجرمان از ديدن يك قاضى عادل بر خود مى لرزند، و از شنيدن نام محكمه و دادگاه وحشت مى كنند، در حالى كه شخص بى گناه نه از آن ترسى دارد، و نه از اين وحشتى ! در ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست و ممكن است همه آنها در معنى آيه جمع باشد. 2 - رابطه طغيان و ((دنيا پرستى )) در حقيقت آيات فشرده بالا اصول سعادت و شقاوت انسان را به نحو زيبا و شايسته اى ترسيم كرده است ، شقاوت انسان را در طغيان و ((دنيا پرستى )) مى شمرد، و سعادت او را در ((خوف از خدا)) و ((ترك هوا)) و عصاره تمام تعليمات انبياء و اولياء نيز همين است و بس در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اما طول الامل فينسى الاخرة : ((هولناك ترين چيزى كه از آنها بر شما خائفم دو چيز است : پيروى از هواى نفس ، و آرزوهاى طولانى ، اما پيروى از هوى شما را از حق باز مى دارد، و اما آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مى سپرد)). هوا پرستى پرده اى بر عقل انسان مى كشد، اعمال سوئش را در نظر او تزيين مى دهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا، و امتياز انسان از حيوان است ، از او مى گيرد، و او را به خود مشغول مى دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن ضمير به فرزندان خلافكار گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا (يوسف - 18). در اينجا سخن بسيار است بهتر آن است به دو حديث از احاديث اهل بيت كه همه گفتنيها در آن گفته شده است ، اشاره كرده و اين بحث را پايان دهيم : امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: الجنة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره فى الدنيا دخل الجنة ، و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات ، فمن اعطى نفسها لذتها و شهوتها دخل النار: ((جهنم در لابلاى ناراحتيها و صبر و شكيبايى و استقامت پوشيده شده است ، هر كس در برابر ناراحتيها (و ترك شهوات ) در دنيا شكيبايى كند داخل بهشت مى شود، و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سركش ‍ پيچيده شده ، و هر كس نفس خويش را در برابر اين لذات و شهوات آزاد بگذارد داخل آتش مى شود)). امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تدع النفس و هواها، فان هواها فى رداها، و ترك النفس و ما تهوى داءها، و كف النفس عما تهوى دواءها: ((نفس را با هوا و هوسها رها مكن چرا كه هواى نفس سبب مرگ نفس است و آزاد گذاردن نفس در برابر هواها درد آن است ، و باز داشتن آن از هوا و هوسهايش دواى آن است )). نه تنها جهنم آخرت زاييده هوا پرستى است كه جهنمهاى سوزان دنيا، همچون ناامنيها، بى نظميها، جنگها، و خونريزيها، جدالها، و كينه توزيها همه ناشى از آن است . 3 - تنها دو گروه در آيات فوق تنها از دو دسته سخن به ميان آمده : طغيانگران دنياپرست ، و خدا ترسان با تقوى ، جايگاه هميشگى دسته اول دوزخ و جايگاه جاودانى دسته دوم بهشت ذكر شده است البته در اينجا گروه سومى نيز هستند، مؤ منانى كه از نظر عمل كوتاهى يا آلودگى داشته اند، كه اگر مشمول عفو الهى شوند و شايسته آن باشند به گروه بهشتى مى پيوندند، و اگر مشمول نشوند به دوزخ مى روند اما ماوى و جايگاهشان آنجا نخواهد بود، ولى در آيات فوق سخنى از آنها در ميان نيست . ﴿38 آنها كه نفس را از هوى و هوس باز دارند. بعد از اشاره كه به بعضى از دلائل معاد، در آيات قبل گذشت ، در آيات مورد بحث بار ديگر، به مساءله رستاخيز و سرنوشت خدا ترسان و هواپرستان در آن روز باز مى گردد مى فرمايد: ((هنگامى كه آن حادثه عظيم ، رخ دهد نيكوكاران و بدكاران هر كدام به جزاى اعمال خويش ‍ مى رسند)) (فاذا جائت الطامة الكبرى ). (طامة ) از ماده طم (بر وزن فن ) در اصل به معنى پر كردن است و به هر چيزى كه در حد اعلى قرار گيرد طامه مى گويند و لذا به حوادث سخت و مصائب بزرگ كه مملو از مشكلات است نيز طامه اطلاق مى شود و در اينجا اشاره به قيامت است كه مملو از حوادث هولناك مى باشد و توصيف آن به كبرى تاءكيد بيشترى درباره اهميت و عظمت اين حادثه بى نظير است . سپس مى افزايد اين حادثه عظيم هنگامى كه به وقوع پيوندد همگان از خواب غفلت بيدار مى شوند و انسان به ياد سعى و كوشش و اعمال خويش اعم از نيك و بد مى افتد (يوم يتذكر الانسان ما سعى ). اما اين تذكر و يادآورى چه سودى براى او مى تواند داشته باشد. اگر تقاضاى بازگشت به دنيا و جبران گذشته كند دست رد به سينه او مى زنند و در پاسخ اين تقاضا ((كلا)) مى گويند. و اگر توبه كند و از اعمالش پوزش طلبد فايده اى ندارد چرا كه درهاى توبه ديگر بسته شده است . بنابراين چاره اى جز آه حسرت كشيدن و افسوس خوردن و به گفته قرآن هر دو دست را با دندان گزيدن ندارد يوم يعض الظالم على يديه (فرقان - 27). بايد توجه داشت كه ((يتذكر)) فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد يعنى در آن روز انسان پيوسته همه اعمال خويش را بياد مى آورد و اين به خاطر آن است كه در آن روز حجابها از قلب و روح انسان برداشته مى شود و همه حقايق مكنون بارز و آشكار مى شود. و لذا در آيه بعد مى افزايد ((در آن روز جهنم براى هر بيننده آشكار مى گردد)) (و برزت الجحيم لمن يرى ). جهنم هم اكنون نيز وجود دارد بلكه طبق آيه 54 عنكبوت و ان جهنم لمحيطة بالكافرين كافران را از هر سو احاطه كرده اما حجابهاى عالم دنيا مانع رؤ يت آن است ولى آن روز كه روز ظهور و بروز همه چيز است جهنم از همه آشكارتر ظهور مى كند. جمله ((لمن يرى )) اشاره به اين است كه جهنم در آن روز به قدرى آشكار است كه هر بيننده اى بدون استثنا آن را مى بيند و بر هيچكس ‍ مخفى نيست ، نه نيكان و نه بدان كه جايگاهشان دوزخ است . اين احتمال نيز داده شده است كه جمله اشاره به كسانى است كه در آن روز داراى چشم بينا هستند زيرا طبق آيه 124 سوره طه بعضى در آن روز نابينا محشور مى شوند و نحشره يوم القيامة اعمى ولى معنى اول كه غالب مفسران آن را پذيرفته اند مناسب تر به نظر مى رسد زيرا جهنم براى بدكاران خود عذاب و مجازات مضاعفى است و نابينا بودن گروهى در محشر ممكن است در بعضى مواقف باشد نه در تمام مواقف . سپس به وضع حال مجرمان و افراد بى ايمان در صحنه قيامت اشاره كرده و با چند جمله كوتاه و پر معنى هم سرنوشت آنها را بيان مى كند و هم عوامل گرفتارى آنها را مى فرمايد ((اما كسى كه طغيان كند)) (فاما من طغى ) ((و زندگى دنيا را بر همه چيز مقدم دارد)) (و آثر الحياة الدنيا). ((مسلما دوزخ جايگاه و ماواى او است )) (فان الحجيم هى الماوى ). در جمله اول اشاره به فساد عقيدتى آنها مى كند زيرا طغيان ناشى از خود بزرگ بينى است و خود بزرگ بينى ناشى از عدم معرفة الله است . كسى كه خدا را به عظمت بشناسد خود را بسيار كوچك و ضعيف مى بيند و هرگز پاى خود را از جاده عبوديت بيرون نمى گذارد. و جمله دوم اشاره به فساد عملى آنها است چرا كه طغيان سبب مى شود كه انسان لذات زودگذر دنيا و زرق و برق آن را بالاترين ارزش حساب كند و آن را بر همه چيز مقدم بشمرد. اين دو در حقيقت علت و معلول يكديگرند طغيان و فساد عقيده ، سرچشمه فساد عمل و ترجيح زندگى ناپايدار دنيا بر همه چيز است و سرانجام اين دو آتش سوزان دوزخ است . على (عليه السلام ) در حديثى مى فرمايد و من طغى ضل على عمل بلا حجة ((كسى كه طغيان كند گمراه مى شود و دست به اعمالى مى زند كه هيچ دليلى براى آن ندارد)) و اين ناشى از همان خود بزرگ بينى است كه انسان تمايلات خويش را بدون هيچ دليل منطقى مى پذيرد و براى آن ارج قائل است . سپس به ذكر اوصاف بهشتيان در دو جمله كوتاه و بسيار پر معنى پرداخته مى فرمايد ((اما كسى كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا و هوس باز دارد..)). (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ). ((بهشت جايگاه و ماواى او است )) (فان الجنة هى الماوى ). آرى شرط اول بهشتى شدن ((خوف )) ناشى از ((معرفت )) است ، شناختن مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت فرمان او، شرط دوم كه در حقيقت نتيجه شرط اول و ميوه درخت معرفت و خوف است تسلط بر هواى نفس و باز داشتن آن از سركشى ، چرا كه تمام گناهان و مفاسد و بدبختيها از هواى نفس سرچشمه مى گيرد، هواى نفس بدترين بتى است كه معبود واقع شده ((ابغض اله عبد على وجه الارض ‍ الهوى )). حتى ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى ((هواى نفس )) است كه اگر اين ((شيطان درون )) با ((شيطان برون )) هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد وارد شدن او غير ممكن است ، همانگونه كه قرآن مى گويد: ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ((تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند)) (حجر - 42). نكته ها: - مقام رب چيست ؟ قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((كسى كه از ((مقام )) پروردگارش بترسد)) نمى فرمايد: ((كسى كه از پروردگارش بترسد)) در اينكه منظور از مقام چيست ؟ در اينجا تفسيرهاى متعددى است : 1 - نخست اينكه منظور ((مواقف قيامت )) است كه انسان در اين مقامات در پيشگاه خداوند براى حساب متوقف مى شود (بنابراين تفسير، ((مقام ربه )) به معنى ((مقامه عندربه )) يعنى ايستادن انسان در پيشگاه خدا است ). 2 - منظور ((علم خداوند و مقام مراقبت او)) نسبت به همه انسانها است ، همانطور كه در آيه 33 رعد آمده است افمن هو قائم على كل نفس ‍ بما كسبت : ((آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده و مراقب اعمال همگان است همچون كسى است كه اين وصف را ندارد؟!)) شاهد ديگرى براى اين تفسير حديثى است كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: من علم ان الله يراه ، و يسمع ما يقول ، و يعلم ما يعلمه من خير او شر فيحجزه ذلك عن القبيح من الاعمال فذلك الذى خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى : ((كسى كه مى داند خدا او را مى بيند و آنچه را مى گويد، مى شنود و از آنچه از خير و شر انجام مى دهد آگاه است ، و اين توجه او را از اعمال قبيح باز مى دارد، او كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است ، و خود را از هواى نفس باز داشته )). منظور ((مقام عدالت )) او است ، چرا كه ذات مقدس او مايه خوف نيست ، خوف از عدالت او مى باشد، و در حقيقت اين خوف از مقايسه اعمال خود با عدل او حاصل مى شود، همانگونه كه مجرمان از ديدن يك قاضى عادل بر خود مى لرزند، و از شنيدن نام محكمه و دادگاه وحشت مى كنند، در حالى كه شخص بى گناه نه از آن ترسى دارد، و نه از اين وحشتى ! در ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست و ممكن است همه آنها در معنى آيه جمع باشد. 2 - رابطه طغيان و ((دنيا پرستى )) در حقيقت آيات فشرده بالا اصول سعادت و شقاوت انسان را به نحو زيبا و شايسته اى ترسيم كرده است ، شقاوت انسان را در طغيان و ((دنيا پرستى )) مى شمرد، و سعادت او را در ((خوف از خدا)) و ((ترك هوا)) و عصاره تمام تعليمات انبياء و اولياء نيز همين است و بس در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اما طول الامل فينسى الاخرة : ((هولناك ترين چيزى كه از آنها بر شما خائفم دو چيز است : پيروى از هواى نفس ، و آرزوهاى طولانى ، اما پيروى از هوى شما را از حق باز مى دارد، و اما آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مى سپرد)). هوا پرستى پرده اى بر عقل انسان مى كشد، اعمال سوئش را در نظر او تزيين مى دهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا، و امتياز انسان از حيوان است ، از او مى گيرد، و او را به خود مشغول مى دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن ضمير به فرزندان خلافكار گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا (يوسف - 18). در اينجا سخن بسيار است بهتر آن است به دو حديث از احاديث اهل بيت كه همه گفتنيها در آن گفته شده است ، اشاره كرده و اين بحث را پايان دهيم : امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: الجنة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره فى الدنيا دخل الجنة ، و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات ، فمن اعطى نفسها لذتها و شهوتها دخل النار: ((جهنم در لابلاى ناراحتيها و صبر و شكيبايى و استقامت پوشيده شده است ، هر كس در برابر ناراحتيها (و ترك شهوات ) در دنيا شكيبايى كند داخل بهشت مى شود، و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سركش ‍ پيچيده شده ، و هر كس نفس خويش را در برابر اين لذات و شهوات آزاد بگذارد داخل آتش مى شود)). امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تدع النفس و هواها، فان هواها فى رداها، و ترك النفس و ما تهوى داءها، و كف النفس عما تهوى دواءها: ((نفس را با هوا و هوسها رها مكن چرا كه هواى نفس سبب مرگ نفس است و آزاد گذاردن نفس در برابر هواها درد آن است ، و باز داشتن آن از هوا و هوسهايش دواى آن است )). نه تنها جهنم آخرت زاييده هوا پرستى است كه جهنمهاى سوزان دنيا، همچون ناامنيها، بى نظميها، جنگها، و خونريزيها، جدالها، و كينه توزيها همه ناشى از آن است . 3 - تنها دو گروه در آيات فوق تنها از دو دسته سخن به ميان آمده : طغيانگران دنياپرست ، و خدا ترسان با تقوى ، جايگاه هميشگى دسته اول دوزخ و جايگاه جاودانى دسته دوم بهشت ذكر شده است البته در اينجا گروه سومى نيز هستند، مؤ منانى كه از نظر عمل كوتاهى يا آلودگى داشته اند، كه اگر مشمول عفو الهى شوند و شايسته آن باشند به گروه بهشتى مى پيوندند، و اگر مشمول نشوند به دوزخ مى روند اما ماوى و جايگاهشان آنجا نخواهد بود، ولى در آيات فوق سخنى از آنها در ميان نيست . ﴿39 آنها كه نفس را از هوى و هوس باز دارند. بعد از اشاره كه به بعضى از دلائل معاد، در آيات قبل گذشت ، در آيات مورد بحث بار ديگر، به مساءله رستاخيز و سرنوشت خدا ترسان و هواپرستان در آن روز باز مى گردد مى فرمايد: ((هنگامى كه آن حادثه عظيم ، رخ دهد نيكوكاران و بدكاران هر كدام به جزاى اعمال خويش ‍ مى رسند)) (فاذا جائت الطامة الكبرى ). (طامة ) از ماده طم (بر وزن فن ) در اصل به معنى پر كردن است و به هر چيزى كه در حد اعلى قرار گيرد طامه مى گويند و لذا به حوادث سخت و مصائب بزرگ كه مملو از مشكلات است نيز طامه اطلاق مى شود و در اينجا اشاره به قيامت است كه مملو از حوادث هولناك مى باشد و توصيف آن به كبرى تاءكيد بيشترى درباره اهميت و عظمت اين حادثه بى نظير است . سپس مى افزايد اين حادثه عظيم هنگامى كه به وقوع پيوندد همگان از خواب غفلت بيدار مى شوند و انسان به ياد سعى و كوشش و اعمال خويش اعم از نيك و بد مى افتد (يوم يتذكر الانسان ما سعى ). اما اين تذكر و يادآورى چه سودى براى او مى تواند داشته باشد. اگر تقاضاى بازگشت به دنيا و جبران گذشته كند دست رد به سينه او مى زنند و در پاسخ اين تقاضا ((كلا)) مى گويند. و اگر توبه كند و از اعمالش پوزش طلبد فايده اى ندارد چرا كه درهاى توبه ديگر بسته شده است . بنابراين چاره اى جز آه حسرت كشيدن و افسوس خوردن و به گفته قرآن هر دو دست را با دندان گزيدن ندارد يوم يعض الظالم على يديه (فرقان - 27). بايد توجه داشت كه ((يتذكر)) فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد يعنى در آن روز انسان پيوسته همه اعمال خويش را بياد مى آورد و اين به خاطر آن است كه در آن روز حجابها از قلب و روح انسان برداشته مى شود و همه حقايق مكنون بارز و آشكار مى شود. و لذا در آيه بعد مى افزايد ((در آن روز جهنم براى هر بيننده آشكار مى گردد)) (و برزت الجحيم لمن يرى ). جهنم هم اكنون نيز وجود دارد بلكه طبق آيه 54 عنكبوت و ان جهنم لمحيطة بالكافرين كافران را از هر سو احاطه كرده اما حجابهاى عالم دنيا مانع رؤ يت آن است ولى آن روز كه روز ظهور و بروز همه چيز است جهنم از همه آشكارتر ظهور مى كند. جمله ((لمن يرى )) اشاره به اين است كه جهنم در آن روز به قدرى آشكار است كه هر بيننده اى بدون استثنا آن را مى بيند و بر هيچكس ‍ مخفى نيست ، نه نيكان و نه بدان كه جايگاهشان دوزخ است . اين احتمال نيز داده شده است كه جمله اشاره به كسانى است كه در آن روز داراى چشم بينا هستند زيرا طبق آيه 124 سوره طه بعضى در آن روز نابينا محشور مى شوند و نحشره يوم القيامة اعمى ولى معنى اول كه غالب مفسران آن را پذيرفته اند مناسب تر به نظر مى رسد زيرا جهنم براى بدكاران خود عذاب و مجازات مضاعفى است و نابينا بودن گروهى در محشر ممكن است در بعضى مواقف باشد نه در تمام مواقف . سپس به وضع حال مجرمان و افراد بى ايمان در صحنه قيامت اشاره كرده و با چند جمله كوتاه و پر معنى هم سرنوشت آنها را بيان مى كند و هم عوامل گرفتارى آنها را مى فرمايد ((اما كسى كه طغيان كند)) (فاما من طغى ) ((و زندگى دنيا را بر همه چيز مقدم دارد)) (و آثر الحياة الدنيا). ((مسلما دوزخ جايگاه و ماواى او است )) (فان الحجيم هى الماوى ). در جمله اول اشاره به فساد عقيدتى آنها مى كند زيرا طغيان ناشى از خود بزرگ بينى است و خود بزرگ بينى ناشى از عدم معرفة الله است . كسى كه خدا را به عظمت بشناسد خود را بسيار كوچك و ضعيف مى بيند و هرگز پاى خود را از جاده عبوديت بيرون نمى گذارد. و جمله دوم اشاره به فساد عملى آنها است چرا كه طغيان سبب مى شود كه انسان لذات زودگذر دنيا و زرق و برق آن را بالاترين ارزش حساب كند و آن را بر همه چيز مقدم بشمرد. اين دو در حقيقت علت و معلول يكديگرند طغيان و فساد عقيده ، سرچشمه فساد عمل و ترجيح زندگى ناپايدار دنيا بر همه چيز است و سرانجام اين دو آتش سوزان دوزخ است . على (عليه السلام ) در حديثى مى فرمايد و من طغى ضل على عمل بلا حجة ((كسى كه طغيان كند گمراه مى شود و دست به اعمالى مى زند كه هيچ دليلى براى آن ندارد)) و اين ناشى از همان خود بزرگ بينى است كه انسان تمايلات خويش را بدون هيچ دليل منطقى مى پذيرد و براى آن ارج قائل است . سپس به ذكر اوصاف بهشتيان در دو جمله كوتاه و بسيار پر معنى پرداخته مى فرمايد ((اما كسى كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا و هوس باز دارد..)). (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ). ((بهشت جايگاه و ماواى او است )) (فان الجنة هى الماوى ). آرى شرط اول بهشتى شدن ((خوف )) ناشى از ((معرفت )) است ، شناختن مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت فرمان او، شرط دوم كه در حقيقت نتيجه شرط اول و ميوه درخت معرفت و خوف است تسلط بر هواى نفس و باز داشتن آن از سركشى ، چرا كه تمام گناهان و مفاسد و بدبختيها از هواى نفس سرچشمه مى گيرد، هواى نفس بدترين بتى است كه معبود واقع شده ((ابغض اله عبد على وجه الارض ‍ الهوى )). حتى ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى ((هواى نفس )) است كه اگر اين ((شيطان درون )) با ((شيطان برون )) هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد وارد شدن او غير ممكن است ، همانگونه كه قرآن مى گويد: ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ((تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند)) (حجر - 42). نكته ها: - مقام رب چيست ؟ قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((كسى كه از ((مقام )) پروردگارش بترسد)) نمى فرمايد: ((كسى كه از پروردگارش بترسد)) در اينكه منظور از مقام چيست ؟ در اينجا تفسيرهاى متعددى است : 1 - نخست اينكه منظور ((مواقف قيامت )) است كه انسان در اين مقامات در پيشگاه خداوند براى حساب متوقف مى شود (بنابراين تفسير، ((مقام ربه )) به معنى ((مقامه عندربه )) يعنى ايستادن انسان در پيشگاه خدا است ). 2 - منظور ((علم خداوند و مقام مراقبت او)) نسبت به همه انسانها است ، همانطور كه در آيه 33 رعد آمده است افمن هو قائم على كل نفس ‍ بما كسبت : ((آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده و مراقب اعمال همگان است همچون كسى است كه اين وصف را ندارد؟!)) شاهد ديگرى براى اين تفسير حديثى است كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: من علم ان الله يراه ، و يسمع ما يقول ، و يعلم ما يعلمه من خير او شر فيحجزه ذلك عن القبيح من الاعمال فذلك الذى خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى : ((كسى كه مى داند خدا او را مى بيند و آنچه را مى گويد، مى شنود و از آنچه از خير و شر انجام مى دهد آگاه است ، و اين توجه او را از اعمال قبيح باز مى دارد، او كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است ، و خود را از هواى نفس باز داشته )). منظور ((مقام عدالت )) او است ، چرا كه ذات مقدس او مايه خوف نيست ، خوف از عدالت او مى باشد، و در حقيقت اين خوف از مقايسه اعمال خود با عدل او حاصل مى شود، همانگونه كه مجرمان از ديدن يك قاضى عادل بر خود مى لرزند، و از شنيدن نام محكمه و دادگاه وحشت مى كنند، در حالى كه شخص بى گناه نه از آن ترسى دارد، و نه از اين وحشتى ! در ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست و ممكن است همه آنها در معنى آيه جمع باشد. 2 - رابطه طغيان و ((دنيا پرستى )) در حقيقت آيات فشرده بالا اصول سعادت و شقاوت انسان را به نحو زيبا و شايسته اى ترسيم كرده است ، شقاوت انسان را در طغيان و ((دنيا پرستى )) مى شمرد، و سعادت او را در ((خوف از خدا)) و ((ترك هوا)) و عصاره تمام تعليمات انبياء و اولياء نيز همين است و بس در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اما طول الامل فينسى الاخرة : ((هولناك ترين چيزى كه از آنها بر شما خائفم دو چيز است : پيروى از هواى نفس ، و آرزوهاى طولانى ، اما پيروى از هوى شما را از حق باز مى دارد، و اما آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مى سپرد)). هوا پرستى پرده اى بر عقل انسان مى كشد، اعمال سوئش را در نظر او تزيين مى دهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا، و امتياز انسان از حيوان است ، از او مى گيرد، و او را به خود مشغول مى دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن ضمير به فرزندان خلافكار گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا (يوسف - 18). در اينجا سخن بسيار است بهتر آن است به دو حديث از احاديث اهل بيت كه همه گفتنيها در آن گفته شده است ، اشاره كرده و اين بحث را پايان دهيم : امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: الجنة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره فى الدنيا دخل الجنة ، و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات ، فمن اعطى نفسها لذتها و شهوتها دخل النار: ((جهنم در لابلاى ناراحتيها و صبر و شكيبايى و استقامت پوشيده شده است ، هر كس در برابر ناراحتيها (و ترك شهوات ) در دنيا شكيبايى كند داخل بهشت مى شود، و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سركش ‍ پيچيده شده ، و هر كس نفس خويش را در برابر اين لذات و شهوات آزاد بگذارد داخل آتش مى شود)). امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تدع النفس و هواها، فان هواها فى رداها، و ترك النفس و ما تهوى داءها، و كف النفس عما تهوى دواءها: ((نفس را با هوا و هوسها رها مكن چرا كه هواى نفس سبب مرگ نفس است و آزاد گذاردن نفس در برابر هواها درد آن است ، و باز داشتن آن از هوا و هوسهايش دواى آن است )). نه تنها جهنم آخرت زاييده هوا پرستى است كه جهنمهاى سوزان دنيا، همچون ناامنيها، بى نظميها، جنگها، و خونريزيها، جدالها، و كينه توزيها همه ناشى از آن است . 3 - تنها دو گروه در آيات فوق تنها از دو دسته سخن به ميان آمده : طغيانگران دنياپرست ، و خدا ترسان با تقوى ، جايگاه هميشگى دسته اول دوزخ و جايگاه جاودانى دسته دوم بهشت ذكر شده است البته در اينجا گروه سومى نيز هستند، مؤ منانى كه از نظر عمل كوتاهى يا آلودگى داشته اند، كه اگر مشمول عفو الهى شوند و شايسته آن باشند به گروه بهشتى مى پيوندند، و اگر مشمول نشوند به دوزخ مى روند اما ماوى و جايگاهشان آنجا نخواهد بود، ولى در آيات فوق سخنى از آنها در ميان نيست . ﴿40 آنها كه نفس را از هوى و هوس باز دارند. بعد از اشاره كه به بعضى از دلائل معاد، در آيات قبل گذشت ، در آيات مورد بحث بار ديگر، به مساءله رستاخيز و سرنوشت خدا ترسان و هواپرستان در آن روز باز مى گردد مى فرمايد: ((هنگامى كه آن حادثه عظيم ، رخ دهد نيكوكاران و بدكاران هر كدام به جزاى اعمال خويش ‍ مى رسند)) (فاذا جائت الطامة الكبرى ). (طامة ) از ماده طم (بر وزن فن ) در اصل به معنى پر كردن است و به هر چيزى كه در حد اعلى قرار گيرد طامه مى گويند و لذا به حوادث سخت و مصائب بزرگ كه مملو از مشكلات است نيز طامه اطلاق مى شود و در اينجا اشاره به قيامت است كه مملو از حوادث هولناك مى باشد و توصيف آن به كبرى تاءكيد بيشترى درباره اهميت و عظمت اين حادثه بى نظير است . سپس مى افزايد اين حادثه عظيم هنگامى كه به وقوع پيوندد همگان از خواب غفلت بيدار مى شوند و انسان به ياد سعى و كوشش و اعمال خويش اعم از نيك و بد مى افتد (يوم يتذكر الانسان ما سعى ). اما اين تذكر و يادآورى چه سودى براى او مى تواند داشته باشد. اگر تقاضاى بازگشت به دنيا و جبران گذشته كند دست رد به سينه او مى زنند و در پاسخ اين تقاضا ((كلا)) مى گويند. و اگر توبه كند و از اعمالش پوزش طلبد فايده اى ندارد چرا كه درهاى توبه ديگر بسته شده است . بنابراين چاره اى جز آه حسرت كشيدن و افسوس خوردن و به گفته قرآن هر دو دست را با دندان گزيدن ندارد يوم يعض الظالم على يديه (فرقان - 27). بايد توجه داشت كه ((يتذكر)) فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد يعنى در آن روز انسان پيوسته همه اعمال خويش را بياد مى آورد و اين به خاطر آن است كه در آن روز حجابها از قلب و روح انسان برداشته مى شود و همه حقايق مكنون بارز و آشكار مى شود. و لذا در آيه بعد مى افزايد ((در آن روز جهنم براى هر بيننده آشكار مى گردد)) (و برزت الجحيم لمن يرى ). جهنم هم اكنون نيز وجود دارد بلكه طبق آيه 54 عنكبوت و ان جهنم لمحيطة بالكافرين كافران را از هر سو احاطه كرده اما حجابهاى عالم دنيا مانع رؤ يت آن است ولى آن روز كه روز ظهور و بروز همه چيز است جهنم از همه آشكارتر ظهور مى كند. جمله ((لمن يرى )) اشاره به اين است كه جهنم در آن روز به قدرى آشكار است كه هر بيننده اى بدون استثنا آن را مى بيند و بر هيچكس ‍ مخفى نيست ، نه نيكان و نه بدان كه جايگاهشان دوزخ است . اين احتمال نيز داده شده است كه جمله اشاره به كسانى است كه در آن روز داراى چشم بينا هستند زيرا طبق آيه 124 سوره طه بعضى در آن روز نابينا محشور مى شوند و نحشره يوم القيامة اعمى ولى معنى اول كه غالب مفسران آن را پذيرفته اند مناسب تر به نظر مى رسد زيرا جهنم براى بدكاران خود عذاب و مجازات مضاعفى است و نابينا بودن گروهى در محشر ممكن است در بعضى مواقف باشد نه در تمام مواقف . سپس به وضع حال مجرمان و افراد بى ايمان در صحنه قيامت اشاره كرده و با چند جمله كوتاه و پر معنى هم سرنوشت آنها را بيان مى كند و هم عوامل گرفتارى آنها را مى فرمايد ((اما كسى كه طغيان كند)) (فاما من طغى ) ((و زندگى دنيا را بر همه چيز مقدم دارد)) (و آثر الحياة الدنيا). ((مسلما دوزخ جايگاه و ماواى او است )) (فان الحجيم هى الماوى ). در جمله اول اشاره به فساد عقيدتى آنها مى كند زيرا طغيان ناشى از خود بزرگ بينى است و خود بزرگ بينى ناشى از عدم معرفة الله است . كسى كه خدا را به عظمت بشناسد خود را بسيار كوچك و ضعيف مى بيند و هرگز پاى خود را از جاده عبوديت بيرون نمى گذارد. و جمله دوم اشاره به فساد عملى آنها است چرا كه طغيان سبب مى شود كه انسان لذات زودگذر دنيا و زرق و برق آن را بالاترين ارزش حساب كند و آن را بر همه چيز مقدم بشمرد. اين دو در حقيقت علت و معلول يكديگرند طغيان و فساد عقيده ، سرچشمه فساد عمل و ترجيح زندگى ناپايدار دنيا بر همه چيز است و سرانجام اين دو آتش سوزان دوزخ است . على (عليه السلام ) در حديثى مى فرمايد و من طغى ضل على عمل بلا حجة ((كسى كه طغيان كند گمراه مى شود و دست به اعمالى مى زند كه هيچ دليلى براى آن ندارد)) و اين ناشى از همان خود بزرگ بينى است كه انسان تمايلات خويش را بدون هيچ دليل منطقى مى پذيرد و براى آن ارج قائل است . سپس به ذكر اوصاف بهشتيان در دو جمله كوتاه و بسيار پر معنى پرداخته مى فرمايد ((اما كسى كه از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هوا و هوس باز دارد..)). (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى ). ((بهشت جايگاه و ماواى او است )) (فان الجنة هى الماوى ). آرى شرط اول بهشتى شدن ((خوف )) ناشى از ((معرفت )) است ، شناختن مقام پروردگار و ترسيدن از مخالفت فرمان او، شرط دوم كه در حقيقت نتيجه شرط اول و ميوه درخت معرفت و خوف است تسلط بر هواى نفس و باز داشتن آن از سركشى ، چرا كه تمام گناهان و مفاسد و بدبختيها از هواى نفس سرچشمه مى گيرد، هواى نفس بدترين بتى است كه معبود واقع شده ((ابغض اله عبد على وجه الارض ‍ الهوى )). حتى ابزار نفوذ شيطان در وجود آدمى ((هواى نفس )) است كه اگر اين ((شيطان درون )) با ((شيطان برون )) هماهنگ نشود و در را به روى او نگشايد وارد شدن او غير ممكن است ، همانگونه كه قرآن مى گويد: ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ((تو هرگز بر بندگان من تسلط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند)) (حجر - 42). نكته ها: - مقام رب چيست ؟ قابل توجه اينكه در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((كسى كه از ((مقام )) پروردگارش بترسد)) نمى فرمايد: ((كسى كه از پروردگارش بترسد)) در اينكه منظور از مقام چيست ؟ در اينجا تفسيرهاى متعددى است : 1 - نخست اينكه منظور ((مواقف قيامت )) است كه انسان در اين مقامات در پيشگاه خداوند براى حساب متوقف مى شود (بنابراين تفسير، ((مقام ربه )) به معنى ((مقامه عندربه )) يعنى ايستادن انسان در پيشگاه خدا است ). 2 - منظور ((علم خداوند و مقام مراقبت او)) نسبت به همه انسانها است ، همانطور كه در آيه 33 رعد آمده است افمن هو قائم على كل نفس ‍ بما كسبت : ((آيا كسى كه بالاى سر همه ايستاده و مراقب اعمال همگان است همچون كسى است كه اين وصف را ندارد؟!)) شاهد ديگرى براى اين تفسير حديثى است كه از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: من علم ان الله يراه ، و يسمع ما يقول ، و يعلم ما يعلمه من خير او شر فيحجزه ذلك عن القبيح من الاعمال فذلك الذى خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى : ((كسى كه مى داند خدا او را مى بيند و آنچه را مى گويد، مى شنود و از آنچه از خير و شر انجام مى دهد آگاه است ، و اين توجه او را از اعمال قبيح باز مى دارد، او كسى است كه از مقام پروردگارش خائف است ، و خود را از هواى نفس باز داشته )). منظور ((مقام عدالت )) او است ، چرا كه ذات مقدس او مايه خوف نيست ، خوف از عدالت او مى باشد، و در حقيقت اين خوف از مقايسه اعمال خود با عدل او حاصل مى شود، همانگونه كه مجرمان از ديدن يك قاضى عادل بر خود مى لرزند، و از شنيدن نام محكمه و دادگاه وحشت مى كنند، در حالى كه شخص بى گناه نه از آن ترسى دارد، و نه از اين وحشتى ! در ميان اين تفسيرهاى سه گانه تضادى نيست و ممكن است همه آنها در معنى آيه جمع باشد. 2 - رابطه طغيان و ((دنيا پرستى )) در حقيقت آيات فشرده بالا اصول سعادت و شقاوت انسان را به نحو زيبا و شايسته اى ترسيم كرده است ، شقاوت انسان را در طغيان و ((دنيا پرستى )) مى شمرد، و سعادت او را در ((خوف از خدا)) و ((ترك هوا)) و عصاره تمام تعليمات انبياء و اولياء نيز همين است و بس در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم : ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى و طول الامل ، فاما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اما طول الامل فينسى الاخرة : ((هولناك ترين چيزى كه از آنها بر شما خائفم دو چيز است : پيروى از هواى نفس ، و آرزوهاى طولانى ، اما پيروى از هوى شما را از حق باز مى دارد، و اما آرزوهاى طولانى آخرت را به فراموشى مى سپرد)). هوا پرستى پرده اى بر عقل انسان مى كشد، اعمال سوئش را در نظر او تزيين مى دهد، و حس تشخيص را كه بزرگترين نعمت خدا، و امتياز انسان از حيوان است ، از او مى گيرد، و او را به خود مشغول مى دارد، اين همان است كه يعقوب آن پيغمبر روشن ضمير به فرزندان خلافكار گفت : بل سولت لكم انفسكم امرا (يوسف - 18). در اينجا سخن بسيار است بهتر آن است به دو حديث از احاديث اهل بيت كه همه گفتنيها در آن گفته شده است ، اشاره كرده و اين بحث را پايان دهيم : امام باقر (عليه السلام ) مى فرمايد: الجنة محفوفة بالمكاره و الصبر، فمن صبر على المكاره فى الدنيا دخل الجنة ، و جهنم محفوفة باللذات و الشهوات ، فمن اعطى نفسها لذتها و شهوتها دخل النار: ((جهنم در لابلاى ناراحتيها و صبر و شكيبايى و استقامت پوشيده شده است ، هر كس در برابر ناراحتيها (و ترك شهوات ) در دنيا شكيبايى كند داخل بهشت مى شود، و دوزخ در لابلاى لذات نامشروع و شهوات سركش ‍ پيچيده شده ، و هر كس نفس خويش را در برابر اين لذات و شهوات آزاد بگذارد داخل آتش مى شود)). امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تدع النفس و هواها، فان هواها فى رداها، و ترك النفس و ما تهوى داءها، و كف النفس عما تهوى دواءها: ((نفس را با هوا و هوسها رها مكن چرا كه هواى نفس سبب مرگ نفس است و آزاد گذاردن نفس در برابر هواها درد آن است ، و باز داشتن آن از هوا و هوسهايش دواى آن است )). نه تنها جهنم آخرت زاييده هوا پرستى است كه جهنمهاى سوزان دنيا، همچون ناامنيها، بى نظميها، جنگها، و خونريزيها، جدالها، و كينه توزيها همه ناشى از آن است . 3 - تنها دو گروه در آيات فوق تنها از دو دسته سخن به ميان آمده : طغيانگران دنياپرست ، و خدا ترسان با تقوى ، جايگاه هميشگى دسته اول دوزخ و جايگاه جاودانى دسته دوم بهشت ذكر شده است البته در اينجا گروه سومى نيز هستند، مؤ منانى كه از نظر عمل كوتاهى يا آلودگى داشته اند، كه اگر مشمول عفو الهى شوند و شايسته آن باشند به گروه بهشتى مى پيوندند، و اگر مشمول نشوند به دوزخ مى روند اما ماوى و جايگاهشان آنجا نخواهد بود، ولى در آيات فوق سخنى از آنها در ميان نيست . ﴿41 تاريخ قيامت را فقط خدا مى داند در تعقيب مطالبى كه درباره قيامت و سرنوشت نيكان و بدان در آن روز در آيات پيشين آمد، در اين آيات به سراغ سؤ ال هميشگى مشركان و معاد رفته مى فرمايد: ((از تو درباره قيامت سؤ ال مى كنند كه در چه زمانى واقع خواهد شد)) (يسئلونك عن الساعة ايان مرساها). <35> قرآن در پاسخ اين سؤ ال براى اينكه به آنها بفهماند كه هيچكس از لحظه وقوع قيامت با خبر نبوده و نخواهد بود، روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، مى گويد: ((تو را با يادآورى اين سخن چه كار؟!)) (فيم انت من ذكراها) يعنى تاريخ وقوع قيامت حتى از تو پنهان است ، تا چه رسد به ديگران ، اين از آن علم غيبى است كه از مختصات ذات پروردگار مى باشد، واحدى را به آن راهى نيست !. بارها گفته ايم از مطالبى كه بر همگان مكتوم است زمان قيام قيامت است ، چرا كه اثر تربيتى آن بدون كتمان ممكن نيست ، زيرا اگر آشكار شود و زمانش دور باشد غفلت ، همگان را فرا مى گيرد، و اگر نزديك باشد پرهيز از بديها به شكل اضطرار، و دور از آزادى و اختيار، در مى آيد، و اين هر دو فاقد ارزش تربيتى است . احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه نيز داده اند از جمله اينكه : تو مبعوث براى بيان زمان قيام قيامت نشده اى ، تو تنها مبعوث شده اى كه اصل وجود آن را اطلاع دهى ، نه لحظه وقوع آن را. و ديگر اينكه : قيام تو بيانگر نزديك شدن روز قيامت است ، همانگونه كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه دو انگشت مباركش را كنار هم گرفت و فرمود: ((بعثت انا و الساعة كهاتين :)) ((قيام من و قيام قيامت همانند اين دو است !)). <36> ولى تفسير اول از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((منتهاى قيامت به سوى پروردگار تو است )) (الى ربك منتهاها). تنها او است كه مى داند قيامت كسى بر پا مى شود، هيچ شخص ديگرى از آن آگاه نيست ، و هر گونه تلاش و كوشش براى آگاهى از زمان قيام قيامت بى فايده است . اين همان مطلبى است كه در آيه 34 سوره لقمان نيز آمده است : ان الله عنده علم الساعة : ((علم زمان وقوع قيامت تنها نزد خدا است )) و در آيه 187 سوره اعراف مى فرمايد: قل انما علمها عند ربى : ((بگو علم آن فقط نزد پروردگار من است )). بعضى گفته اند منظور از جمله بالا اين است كه تحقق و انجام قيامت به دست خدا است ، و در حقيقت به منزله بيان علتى است براى آنچه در آيه قبل آمده است . جمع ميان اين دو تفسير نيز مانعى ندارد. باز براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((كار تو فقط انذار كردن كسانى است كه از آن مى ترسند)) (انما انت منذر من يخشاها). وظيفه تو همين انذار و هشدار و بيم دادن است و بس ، و اما تعيين وقت از قلمرو وظيفه و آگاهى تو بيرون است . قابل توجه اينكه انذار را مخصوص كسانى مى شمرد كه ترس و خوف از آن روز بزرگ دارند، و اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه دوم سوره ((بقره )) آمده است : ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((در اين كتاب آسمانى ترديدى نيست ، و مايه هدايت پرهيزگاران است )) اينگونه تعبيرات اشاره به اين حقيقت است كه تا روح حقجويى و حقطلبى و احساس مسؤ وليت در برابر پروردگار در انسان نباشد نه به سراغ تحقيق از كتب آسمانى مى رود نه معاد، و نه گوش به انذارهاى انبيا و اوليا مى دهد. و سرانجام در آخرين آيه اين سوره براى بيان اين واقعيت كه تا قيامت زمان زيادى نيست ، مى فرمايد: ((روزى كه قيامت ساعت را مى بينند چنين احساس مى كنند كه گويى توقف آنها در اين جهان ، عصر گاهى يا صبحگاهى بيشتر نبوده است !)) (كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشية او ضحاها) به قدرى عمر كوتاه دنيا به سرعت مى گذرد، و دوران برزخ نيز سريع طى مى شود كه به هنگام قيام قيامت آنها فكر مى كنند تمام اين دوران چند ساعتى بيش نبود. اين امر هم ذاتا صحيح است كه عمر دنيا بسيار كوتاه و زودگذر است ، و هم در مقايسه با قيامت كه تمام عمر جهان در مقايسه با آن لحظه اى بيش ‍ نيست . ((عشية )) به معنى عصر و ((ضحى )) به موقعى گفته مى شود كه آفتاب بالا آمده و شعاع آن گسترده شده است . در بعضى از آيات قرآن آمده است كه در قيامت هنگامى كه مجرمان درباره مقدار توقفشان در عالم برزخ يا دنيا به گفتگو مى پردازند بعضى به بعضى ديگر مى گويند شما تنها ده شبانه روز در جهان برزخ توقف كرده ايد: يتخافتون بينهم ان لبثتم الا عشرا (طه - 103). ولى آنها كه بهتر فكر مى كنند مى گويند: شما تنها به اندازه يك روز در برزخ درنگ كرديد! ((يقول امثلهم طريقة ان لبثتم الا يوما)). و در جاى ديگر از مجرمان نقل مى كند كه وقتى قيامت بر پا مى شود مجرمان سوگند ياد مى كنند كه جز يك ساعت توقف نداشتند! و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة (روم - 55). تفاوت اين تعبيرات به خاطر آن است كه آنها مى خواهند كوتاهى اين مدت را با يك بيان تقريبى منعكس كنند، و هر كدام احساس خود را با تعبيرى بيان مى كنند كه همه در يك امر مشترك است و آن كوتاهى عمر اين جهان در برابر عمر قيامت است ، و اين مطلبى است كه انسان را تكان مى دهد و از خواب غفلت بيدار مى سازد. خداوندا! امنيت و آرامش را در آن روز بزرگ و در اين جهان و آن جهان برزخ نصيب همه ما بفرما. پروردگارا! هيچكس از سختيهاى آن روز عظيم جز به لطف تو رهايى نمى يابد ما را مشمول لطف خاصت بگردان بار الها! ما را از كسانى قرار ده كه از مقام تو خائفند و نفس خويش را از هوى و هوس باز مى دارند و در بهشت برين ماوى مى گيرند <37> آمين يا رب العالمين ﴿42 تاريخ قيامت را فقط خدا مى داند در تعقيب مطالبى كه درباره قيامت و سرنوشت نيكان و بدان در آن روز در آيات پيشين آمد، در اين آيات به سراغ سؤ ال هميشگى مشركان و معاد رفته مى فرمايد: ((از تو درباره قيامت سؤ ال مى كنند كه در چه زمانى واقع خواهد شد)) (يسئلونك عن الساعة ايان مرساها). قرآن در پاسخ اين سؤ ال براى اينكه به آنها بفهماند كه هيچكس از لحظه وقوع قيامت با خبر نبوده و نخواهد بود، روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، مى گويد: ((تو را با يادآورى اين سخن چه كار؟!)) (فيم انت من ذكراها) يعنى تاريخ وقوع قيامت حتى از تو پنهان است ، تا چه رسد به ديگران ، اين از آن علم غيبى است كه از مختصات ذات پروردگار مى باشد، واحدى را به آن راهى نيست !. بارها گفته ايم از مطالبى كه بر همگان مكتوم است زمان قيام قيامت است ، چرا كه اثر تربيتى آن بدون كتمان ممكن نيست ، زيرا اگر آشكار شود و زمانش دور باشد غفلت ، همگان را فرا مى گيرد، و اگر نزديك باشد پرهيز از بديها به شكل اضطرار، و دور از آزادى و اختيار، در مى آيد، و اين هر دو فاقد ارزش تربيتى است . احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه نيز داده اند از جمله اينكه : تو مبعوث براى بيان زمان قيام قيامت نشده اى ، تو تنها مبعوث شده اى كه اصل وجود آن را اطلاع دهى ، نه لحظه وقوع آن را. و ديگر اينكه : قيام تو بيانگر نزديك شدن روز قيامت است ، همانگونه كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه دو انگشت مباركش را كنار هم گرفت و فرمود: ((بعثت انا و الساعة كهاتين :)) ((قيام من و قيام قيامت همانند اين دو است !)). ولى تفسير اول از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((منتهاى قيامت به سوى پروردگار تو است )) (الى ربك منتهاها). تنها او است كه مى داند قيامت كسى بر پا مى شود، هيچ شخص ديگرى از آن آگاه نيست ، و هر گونه تلاش و كوشش براى آگاهى از زمان قيام قيامت بى فايده است . اين همان مطلبى است كه در آيه 34 سوره لقمان نيز آمده است : ان الله عنده علم الساعة : ((علم زمان وقوع قيامت تنها نزد خدا است )) و در آيه 187 سوره اعراف مى فرمايد: قل انما علمها عند ربى : ((بگو علم آن فقط نزد پروردگار من است )). بعضى گفته اند منظور از جمله بالا اين است كه تحقق و انجام قيامت به دست خدا است ، و در حقيقت به منزله بيان علتى است براى آنچه در آيه قبل آمده است . جمع ميان اين دو تفسير نيز مانعى ندارد. باز براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((كار تو فقط انذار كردن كسانى است كه از آن مى ترسند)) (انما انت منذر من يخشاها). وظيفه تو همين انذار و هشدار و بيم دادن است و بس ، و اما تعيين وقت از قلمرو وظيفه و آگاهى تو بيرون است . قابل توجه اينكه انذار را مخصوص كسانى مى شمرد كه ترس و خوف از آن روز بزرگ دارند، و اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه دوم سوره ((بقره )) آمده است : ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((در اين كتاب آسمانى ترديدى نيست ، و مايه هدايت پرهيزگاران است )) اينگونه تعبيرات اشاره به اين حقيقت است كه تا روح حقجويى و حقطلبى و احساس مسؤ وليت در برابر پروردگار در انسان نباشد نه به سراغ تحقيق از كتب آسمانى مى رود نه معاد، و نه گوش به انذارهاى انبيا و اوليا مى دهد. و سرانجام در آخرين آيه اين سوره براى بيان اين واقعيت كه تا قيامت زمان زيادى نيست ، مى فرمايد: ((روزى كه قيامت ساعت را مى بينند چنين احساس مى كنند كه گويى توقف آنها در اين جهان ، عصر گاهى يا صبحگاهى بيشتر نبوده است !)) (كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشية او ضحاها) به قدرى عمر كوتاه دنيا به سرعت مى گذرد، و دوران برزخ نيز سريع طى مى شود كه به هنگام قيام قيامت آنها فكر مى كنند تمام اين دوران چند ساعتى بيش نبود. اين امر هم ذاتا صحيح است كه عمر دنيا بسيار كوتاه و زودگذر است ، و هم در مقايسه با قيامت كه تمام عمر جهان در مقايسه با آن لحظه اى بيش ‍ نيست . ((عشية )) به معنى عصر و ((ضحى )) به موقعى گفته مى شود كه آفتاب بالا آمده و شعاع آن گسترده شده است . در بعضى از آيات قرآن آمده است كه در قيامت هنگامى كه مجرمان درباره مقدار توقفشان در عالم برزخ يا دنيا به گفتگو مى پردازند بعضى به بعضى ديگر مى گويند شما تنها ده شبانه روز در جهان برزخ توقف كرده ايد: يتخافتون بينهم ان لبثتم الا عشرا (طه - 103). ولى آنها كه بهتر فكر مى كنند مى گويند: شما تنها به اندازه يك روز در برزخ درنگ كرديد! ((يقول امثلهم طريقة ان لبثتم الا يوما)). و در جاى ديگر از مجرمان نقل مى كند كه وقتى قيامت بر پا مى شود مجرمان سوگند ياد مى كنند كه جز يك ساعت توقف نداشتند! و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة (روم - 55). تفاوت اين تعبيرات به خاطر آن است كه آنها مى خواهند كوتاهى اين مدت را با يك بيان تقريبى منعكس كنند، و هر كدام احساس خود را با تعبيرى بيان مى كنند كه همه در يك امر مشترك است و آن كوتاهى عمر اين جهان در برابر عمر قيامت است ، و اين مطلبى است كه انسان را تكان مى دهد و از خواب غفلت بيدار مى سازد. خداوندا! امنيت و آرامش را در آن روز بزرگ و در اين جهان و آن جهان برزخ نصيب همه ما بفرما. پروردگارا! هيچكس از سختيهاى آن روز عظيم جز به لطف تو رهايى نمى يابد ما را مشمول لطف خاصت بگردان بار الها! ما را از كسانى قرار ده كه از مقام تو خائفند و نفس خويش را از هوى و هوس باز مى دارند و در بهشت برين ماوى مى گيرند آمين يا رب العالمين ﴿43 تاريخ قيامت را فقط خدا مى داند در تعقيب مطالبى كه درباره قيامت و سرنوشت نيكان و بدان در آن روز در آيات پيشين آمد، در اين آيات به سراغ سؤ ال هميشگى مشركان و معاد رفته مى فرمايد: ((از تو درباره قيامت سؤ ال مى كنند كه در چه زمانى واقع خواهد شد)) (يسئلونك عن الساعة ايان مرساها). قرآن در پاسخ اين سؤ ال براى اينكه به آنها بفهماند كه هيچكس از لحظه وقوع قيامت با خبر نبوده و نخواهد بود، روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، مى گويد: ((تو را با يادآورى اين سخن چه كار؟!)) (فيم انت من ذكراها) يعنى تاريخ وقوع قيامت حتى از تو پنهان است ، تا چه رسد به ديگران ، اين از آن علم غيبى است كه از مختصات ذات پروردگار مى باشد، واحدى را به آن راهى نيست !. بارها گفته ايم از مطالبى كه بر همگان مكتوم است زمان قيام قيامت است ، چرا كه اثر تربيتى آن بدون كتمان ممكن نيست ، زيرا اگر آشكار شود و زمانش دور باشد غفلت ، همگان را فرا مى گيرد، و اگر نزديك باشد پرهيز از بديها به شكل اضطرار، و دور از آزادى و اختيار، در مى آيد، و اين هر دو فاقد ارزش تربيتى است . احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه نيز داده اند از جمله اينكه : تو مبعوث براى بيان زمان قيام قيامت نشده اى ، تو تنها مبعوث شده اى كه اصل وجود آن را اطلاع دهى ، نه لحظه وقوع آن را. و ديگر اينكه : قيام تو بيانگر نزديك شدن روز قيامت است ، همانگونه كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه دو انگشت مباركش را كنار هم گرفت و فرمود: ((بعثت انا و الساعة كهاتين :)) ((قيام من و قيام قيامت همانند اين دو است !)). ولى تفسير اول از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((منتهاى قيامت به سوى پروردگار تو است )) (الى ربك منتهاها). تنها او است كه مى داند قيامت كسى بر پا مى شود، هيچ شخص ديگرى از آن آگاه نيست ، و هر گونه تلاش و كوشش براى آگاهى از زمان قيام قيامت بى فايده است . اين همان مطلبى است كه در آيه 34 سوره لقمان نيز آمده است : ان الله عنده علم الساعة : ((علم زمان وقوع قيامت تنها نزد خدا است )) و در آيه 187 سوره اعراف مى فرمايد: قل انما علمها عند ربى : ((بگو علم آن فقط نزد پروردگار من است )). بعضى گفته اند منظور از جمله بالا اين است كه تحقق و انجام قيامت به دست خدا است ، و در حقيقت به منزله بيان علتى است براى آنچه در آيه قبل آمده است . جمع ميان اين دو تفسير نيز مانعى ندارد. باز براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((كار تو فقط انذار كردن كسانى است كه از آن مى ترسند)) (انما انت منذر من يخشاها). وظيفه تو همين انذار و هشدار و بيم دادن است و بس ، و اما تعيين وقت از قلمرو وظيفه و آگاهى تو بيرون است . قابل توجه اينكه انذار را مخصوص كسانى مى شمرد كه ترس و خوف از آن روز بزرگ دارند، و اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه دوم سوره ((بقره )) آمده است : ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((در اين كتاب آسمانى ترديدى نيست ، و مايه هدايت پرهيزگاران است )) اينگونه تعبيرات اشاره به اين حقيقت است كه تا روح حقجويى و حقطلبى و احساس مسؤ وليت در برابر پروردگار در انسان نباشد نه به سراغ تحقيق از كتب آسمانى مى رود نه معاد، و نه گوش به انذارهاى انبيا و اوليا مى دهد. و سرانجام در آخرين آيه اين سوره براى بيان اين واقعيت كه تا قيامت زمان زيادى نيست ، مى فرمايد: ((روزى كه قيامت ساعت را مى بينند چنين احساس مى كنند كه گويى توقف آنها در اين جهان ، عصر گاهى يا صبحگاهى بيشتر نبوده است !)) (كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشية او ضحاها) به قدرى عمر كوتاه دنيا به سرعت مى گذرد، و دوران برزخ نيز سريع طى مى شود كه به هنگام قيام قيامت آنها فكر مى كنند تمام اين دوران چند ساعتى بيش نبود. اين امر هم ذاتا صحيح است كه عمر دنيا بسيار كوتاه و زودگذر است ، و هم در مقايسه با قيامت كه تمام عمر جهان در مقايسه با آن لحظه اى بيش ‍ نيست . ((عشية )) به معنى عصر و ((ضحى )) به موقعى گفته مى شود كه آفتاب بالا آمده و شعاع آن گسترده شده است . در بعضى از آيات قرآن آمده است كه در قيامت هنگامى كه مجرمان درباره مقدار توقفشان در عالم برزخ يا دنيا به گفتگو مى پردازند بعضى به بعضى ديگر مى گويند شما تنها ده شبانه روز در جهان برزخ توقف كرده ايد: يتخافتون بينهم ان لبثتم الا عشرا (طه - 103). ولى آنها كه بهتر فكر مى كنند مى گويند: شما تنها به اندازه يك روز در برزخ درنگ كرديد! ((يقول امثلهم طريقة ان لبثتم الا يوما)). و در جاى ديگر از مجرمان نقل مى كند كه وقتى قيامت بر پا مى شود مجرمان سوگند ياد مى كنند كه جز يك ساعت توقف نداشتند! و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة (روم - 55). تفاوت اين تعبيرات به خاطر آن است كه آنها مى خواهند كوتاهى اين مدت را با يك بيان تقريبى منعكس كنند، و هر كدام احساس خود را با تعبيرى بيان مى كنند كه همه در يك امر مشترك است و آن كوتاهى عمر اين جهان در برابر عمر قيامت است ، و اين مطلبى است كه انسان را تكان مى دهد و از خواب غفلت بيدار مى سازد. خداوندا! امنيت و آرامش را در آن روز بزرگ و در اين جهان و آن جهان برزخ نصيب همه ما بفرما. پروردگارا! هيچكس از سختيهاى آن روز عظيم جز به لطف تو رهايى نمى يابد ما را مشمول لطف خاصت بگردان بار الها! ما را از كسانى قرار ده كه از مقام تو خائفند و نفس خويش را از هوى و هوس باز مى دارند و در بهشت برين ماوى مى گيرند آمين يا رب العالمين ﴿44 تاريخ قيامت را فقط خدا مى داند در تعقيب مطالبى كه درباره قيامت و سرنوشت نيكان و بدان در آن روز در آيات پيشين آمد، در اين آيات به سراغ سؤ ال هميشگى مشركان و معاد رفته مى فرمايد: ((از تو درباره قيامت سؤ ال مى كنند كه در چه زمانى واقع خواهد شد)) (يسئلونك عن الساعة ايان مرساها). قرآن در پاسخ اين سؤ ال براى اينكه به آنها بفهماند كه هيچكس از لحظه وقوع قيامت با خبر نبوده و نخواهد بود، روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، مى گويد: ((تو را با يادآورى اين سخن چه كار؟!)) (فيم انت من ذكراها) يعنى تاريخ وقوع قيامت حتى از تو پنهان است ، تا چه رسد به ديگران ، اين از آن علم غيبى است كه از مختصات ذات پروردگار مى باشد، واحدى را به آن راهى نيست !. بارها گفته ايم از مطالبى كه بر همگان مكتوم است زمان قيام قيامت است ، چرا كه اثر تربيتى آن بدون كتمان ممكن نيست ، زيرا اگر آشكار شود و زمانش دور باشد غفلت ، همگان را فرا مى گيرد، و اگر نزديك باشد پرهيز از بديها به شكل اضطرار، و دور از آزادى و اختيار، در مى آيد، و اين هر دو فاقد ارزش تربيتى است . احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه نيز داده اند از جمله اينكه : تو مبعوث براى بيان زمان قيام قيامت نشده اى ، تو تنها مبعوث شده اى كه اصل وجود آن را اطلاع دهى ، نه لحظه وقوع آن را. و ديگر اينكه : قيام تو بيانگر نزديك شدن روز قيامت است ، همانگونه كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه دو انگشت مباركش را كنار هم گرفت و فرمود: ((بعثت انا و الساعة كهاتين :)) ((قيام من و قيام قيامت همانند اين دو است !)). ولى تفسير اول از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((منتهاى قيامت به سوى پروردگار تو است )) (الى ربك منتهاها). تنها او است كه مى داند قيامت كسى بر پا مى شود، هيچ شخص ديگرى از آن آگاه نيست ، و هر گونه تلاش و كوشش براى آگاهى از زمان قيام قيامت بى فايده است . اين همان مطلبى است كه در آيه 34 سوره لقمان نيز آمده است : ان الله عنده علم الساعة : ((علم زمان وقوع قيامت تنها نزد خدا است )) و در آيه 187 سوره اعراف مى فرمايد: قل انما علمها عند ربى : ((بگو علم آن فقط نزد پروردگار من است )). بعضى گفته اند منظور از جمله بالا اين است كه تحقق و انجام قيامت به دست خدا است ، و در حقيقت به منزله بيان علتى است براى آنچه در آيه قبل آمده است . جمع ميان اين دو تفسير نيز مانعى ندارد. باز براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((كار تو فقط انذار كردن كسانى است كه از آن مى ترسند)) (انما انت منذر من يخشاها). وظيفه تو همين انذار و هشدار و بيم دادن است و بس ، و اما تعيين وقت از قلمرو وظيفه و آگاهى تو بيرون است . قابل توجه اينكه انذار را مخصوص كسانى مى شمرد كه ترس و خوف از آن روز بزرگ دارند، و اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه دوم سوره ((بقره )) آمده است : ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((در اين كتاب آسمانى ترديدى نيست ، و مايه هدايت پرهيزگاران است )) اينگونه تعبيرات اشاره به اين حقيقت است كه تا روح حقجويى و حقطلبى و احساس مسؤ وليت در برابر پروردگار در انسان نباشد نه به سراغ تحقيق از كتب آسمانى مى رود نه معاد، و نه گوش به انذارهاى انبيا و اوليا مى دهد. و سرانجام در آخرين آيه اين سوره براى بيان اين واقعيت كه تا قيامت زمان زيادى نيست ، مى فرمايد: ((روزى كه قيامت ساعت را مى بينند چنين احساس مى كنند كه گويى توقف آنها در اين جهان ، عصر گاهى يا صبحگاهى بيشتر نبوده است !)) (كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشية او ضحاها) به قدرى عمر كوتاه دنيا به سرعت مى گذرد، و دوران برزخ نيز سريع طى مى شود كه به هنگام قيام قيامت آنها فكر مى كنند تمام اين دوران چند ساعتى بيش نبود. اين امر هم ذاتا صحيح است كه عمر دنيا بسيار كوتاه و زودگذر است ، و هم در مقايسه با قيامت كه تمام عمر جهان در مقايسه با آن لحظه اى بيش ‍ نيست . ((عشية )) به معنى عصر و ((ضحى )) به موقعى گفته مى شود كه آفتاب بالا آمده و شعاع آن گسترده شده است . در بعضى از آيات قرآن آمده است كه در قيامت هنگامى كه مجرمان درباره مقدار توقفشان در عالم برزخ يا دنيا به گفتگو مى پردازند بعضى به بعضى ديگر مى گويند شما تنها ده شبانه روز در جهان برزخ توقف كرده ايد: يتخافتون بينهم ان لبثتم الا عشرا (طه - 103). ولى آنها كه بهتر فكر مى كنند مى گويند: شما تنها به اندازه يك روز در برزخ درنگ كرديد! ((يقول امثلهم طريقة ان لبثتم الا يوما)). و در جاى ديگر از مجرمان نقل مى كند كه وقتى قيامت بر پا مى شود مجرمان سوگند ياد مى كنند كه جز يك ساعت توقف نداشتند! و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة (روم - 55). تفاوت اين تعبيرات به خاطر آن است كه آنها مى خواهند كوتاهى اين مدت را با يك بيان تقريبى منعكس كنند، و هر كدام احساس خود را با تعبيرى بيان مى كنند كه همه در يك امر مشترك است و آن كوتاهى عمر اين جهان در برابر عمر قيامت است ، و اين مطلبى است كه انسان را تكان مى دهد و از خواب غفلت بيدار مى سازد. خداوندا! امنيت و آرامش را در آن روز بزرگ و در اين جهان و آن جهان برزخ نصيب همه ما بفرما. پروردگارا! هيچكس از سختيهاى آن روز عظيم جز به لطف تو رهايى نمى يابد ما را مشمول لطف خاصت بگردان بار الها! ما را از كسانى قرار ده كه از مقام تو خائفند و نفس خويش را از هوى و هوس باز مى دارند و در بهشت برين ماوى مى گيرند آمين يا رب العالمين ﴿45 تاريخ قيامت را فقط خدا مى داند در تعقيب مطالبى كه درباره قيامت و سرنوشت نيكان و بدان در آن روز در آيات پيشين آمد، در اين آيات به سراغ سؤ ال هميشگى مشركان و معاد رفته مى فرمايد: ((از تو درباره قيامت سؤ ال مى كنند كه در چه زمانى واقع خواهد شد)) (يسئلونك عن الساعة ايان مرساها). قرآن در پاسخ اين سؤ ال براى اينكه به آنها بفهماند كه هيچكس از لحظه وقوع قيامت با خبر نبوده و نخواهد بود، روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، مى گويد: ((تو را با يادآورى اين سخن چه كار؟!)) (فيم انت من ذكراها) يعنى تاريخ وقوع قيامت حتى از تو پنهان است ، تا چه رسد به ديگران ، اين از آن علم غيبى است كه از مختصات ذات پروردگار مى باشد، واحدى را به آن راهى نيست !. بارها گفته ايم از مطالبى كه بر همگان مكتوم است زمان قيام قيامت است ، چرا كه اثر تربيتى آن بدون كتمان ممكن نيست ، زيرا اگر آشكار شود و زمانش دور باشد غفلت ، همگان را فرا مى گيرد، و اگر نزديك باشد پرهيز از بديها به شكل اضطرار، و دور از آزادى و اختيار، در مى آيد، و اين هر دو فاقد ارزش تربيتى است . احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه نيز داده اند از جمله اينكه : تو مبعوث براى بيان زمان قيام قيامت نشده اى ، تو تنها مبعوث شده اى كه اصل وجود آن را اطلاع دهى ، نه لحظه وقوع آن را. و ديگر اينكه : قيام تو بيانگر نزديك شدن روز قيامت است ، همانگونه كه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده كه دو انگشت مباركش را كنار هم گرفت و فرمود: ((بعثت انا و الساعة كهاتين :)) ((قيام من و قيام قيامت همانند اين دو است !)). ولى تفسير اول از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((منتهاى قيامت به سوى پروردگار تو است )) (الى ربك منتهاها). تنها او است كه مى داند قيامت كسى بر پا مى شود، هيچ شخص ديگرى از آن آگاه نيست ، و هر گونه تلاش و كوشش براى آگاهى از زمان قيام قيامت بى فايده است . اين همان مطلبى است كه در آيه 34 سوره لقمان نيز آمده است : ان الله عنده علم الساعة : ((علم زمان وقوع قيامت تنها نزد خدا است )) و در آيه 187 سوره اعراف مى فرمايد: قل انما علمها عند ربى : ((بگو علم آن فقط نزد پروردگار من است )). بعضى گفته اند منظور از جمله بالا اين است كه تحقق و انجام قيامت به دست خدا است ، و در حقيقت به منزله بيان علتى است براى آنچه در آيه قبل آمده است . جمع ميان اين دو تفسير نيز مانعى ندارد. باز براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((كار تو فقط انذار كردن كسانى است كه از آن مى ترسند)) (انما انت منذر من يخشاها). وظيفه تو همين انذار و هشدار و بيم دادن است و بس ، و اما تعيين وقت از قلمرو وظيفه و آگاهى تو بيرون است . قابل توجه اينكه انذار را مخصوص كسانى مى شمرد كه ترس و خوف از آن روز بزرگ دارند، و اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه دوم سوره ((بقره )) آمده است : ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((در اين كتاب آسمانى ترديدى نيست ، و مايه هدايت پرهيزگاران است )) اينگونه تعبيرات اشاره به اين حقيقت است كه تا روح حقجويى و حقطلبى و احساس مسؤ وليت در برابر پروردگار در انسان نباشد نه به سراغ تحقيق از كتب آسمانى مى رود نه معاد، و نه گوش به انذارهاى انبيا و اوليا مى دهد. و سرانجام در آخرين آيه اين سوره براى بيان اين واقعيت كه تا قيامت زمان زيادى نيست ، مى فرمايد: ((روزى كه قيامت ساعت را مى بينند چنين احساس مى كنند كه گويى توقف آنها در اين جهان ، عصر گاهى يا صبحگاهى بيشتر نبوده است !)) (كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشية او ضحاها) به قدرى عمر كوتاه دنيا به سرعت مى گذرد، و دوران برزخ نيز سريع طى مى شود كه به هنگام قيام قيامت آنها فكر مى كنند تمام اين دوران چند ساعتى بيش نبود. اين امر هم ذاتا صحيح است كه عمر دنيا بسيار كوتاه و زودگذر است ، و هم در مقايسه با قيامت كه تمام عمر جهان در مقايسه با آن لحظه اى بيش ‍ نيست . ((عشية )) به معنى عصر و ((ضحى )) به موقعى گفته مى شود كه آفتاب بالا آمده و شعاع آن گسترده شده است . در بعضى از آيات قرآن آمده است كه در قيامت هنگامى كه مجرمان درباره مقدار توقفشان در عالم برزخ يا دنيا به گفتگو مى پردازند بعضى به بعضى ديگر مى گويند شما تنها ده شبانه روز در جهان برزخ توقف كرده ايد: يتخافتون بينهم ان لبثتم الا عشرا (طه - 103). ولى آنها كه بهتر فكر مى كنند مى گويند: شما تنها به اندازه يك روز در برزخ درنگ كرديد! ((يقول امثلهم طريقة ان لبثتم الا يوما)). و در جاى ديگر از مجرمان نقل مى كند كه وقتى قيامت بر پا مى شود مجرمان سوگند ياد مى كنند كه جز يك ساعت توقف نداشتند! و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة (روم - 55). تفاوت اين تعبيرات به خاطر آن است كه آنها مى خواهند كوتاهى اين مدت را با يك بيان تقريبى منعكس كنند، و هر كدام احساس خود را با تعبيرى بيان مى كنند كه همه در يك امر مشترك است و آن كوتاهى عمر اين جهان در برابر عمر قيامت است ، و اين مطلبى است كه انسان را تكان مى دهد و از خواب غفلت بيدار مى سازد. خداوندا! امنيت و آرامش را در آن روز بزرگ و در اين جهان و آن جهان برزخ نصيب همه ما بفرما. پروردگارا! هيچكس از سختيهاى آن روز عظيم جز به لطف تو رهايى نمى يابد ما را مشمول لطف خاصت بگردان بار الها! ما را از كسانى قرار ده كه از مقام تو خائفند و نفس خويش را از هوى و هوس باز مى دارند و در بهشت برين ماوى مى گيرند آمين يا رب العالمين ﴿46