پیمایش
كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ ﴿20 وَتَذَرُونَ الْآخِرَةَ ﴿21 وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ ﴿22 إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ ﴿23 وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ بَاسِرَةٌ ﴿24 تَظُنُّ أَنْ يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ ﴿25 كَلَّا إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِيَ ﴿26 وَقِيلَ مَنْ ۜ رَاقٍ ﴿27 وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ ﴿28 وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ ﴿29 إِلَىٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ ﴿30 فَلَا صَدَّقَ وَلَا صَلَّىٰ ﴿31 وَلَٰكِنْ كَذَّبَ وَتَوَلَّىٰ ﴿32 ثُمَّ ذَهَبَ إِلَىٰ أَهْلِهِ يَتَمَطَّىٰ ﴿33 أَوْلَىٰ لَكَ فَأَوْلَىٰ ﴿34 ثُمَّ أَوْلَىٰ لَكَ فَأَوْلَىٰ ﴿35 أَيَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدًى ﴿36 أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنَىٰ ﴿37 ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّىٰ ﴿38 فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالْأُنْثَىٰ ﴿39 أَلَيْسَ ذَٰلِكَ بِقَادِرٍ عَلَىٰ أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتَىٰ ﴿40 الإنسان بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا ﴿1 إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا ﴿2 إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا ﴿3 إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ سَلَاسِلَ وَأَغْلَالًا وَسَعِيرًا ﴿4 إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا ﴿5

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

[اینکه می پندارید قیامتی در کار نیست] این چنین نیست، بلکه شما عاشق ایندنیای زودگذر هستید، ﴿20 و همواره آخرت را [برای این عشق بی پایه] رها می کنید. ﴿21 در آن روز چهره هایی شاداب است؛ ﴿22 [با دیده دل] به پروردگارش نظر می کند ﴿23 و چهره هایی عبوس و درهم کشیده است؛ ﴿24 چون یقین دارند که در معرض عذابی کمرشکن قرار خواهند گرفت. ﴿25 این چنین نیست [که می پندارد]، هنگامی که جان به گلوگاه رسد، ﴿26 و [کسان بیمار] گویند: درمان کننده این بیمار کیست؟ ﴿27 و [بیمار] یقین می کند [که با رسیدن جان به گلوگاه] زمان جدایی [از دنیا، ثروت، زن و فرزند] فرا رسیده است! ﴿28 و [از سختی جان کندن] ساق به ساق به هم پیچد؛ ﴿29 آن روز، روز سوق و مسیر به سوی پروردگار توست. ﴿30 [در آن حال فرشتگان می گویند: این به کام مرگ افتاده] نه [دعوت پیامبر را] باور کرد، و نه نماز خواند؛ ﴿31 بلکه [در میان اجتماعات] تکذیب کرد و روی گرداند؛ ﴿32 سپس متکبرانه و خرامان به سوی کسانش رفت. ﴿33 [و گویند: با این وضعی که داری، عذاب دوزخ] برای تو شایسته تر است، شایسته تر! ﴿34 باز هم شایسته تر است شایسته تر. ﴿35 آیا انسان گمان می کند بیهوده و مهمل [و بدون تکلیف و مسؤولیت] رها می شود؟! ﴿36 آیا نطفه ای از منی که در رحم ریخته می شود نبود؟ ﴿37 سپس علقه شد و خدا او را آفرید و اندامش را درست و نیکو ساخت، ﴿38 و از او دو زوج به وجود آورد یکی نر و دیگر ماده، ﴿39 آیا چنین نیرومند آگاهی توانا نیست که مردگان را زنده کند؟ ﴿40 آیا بر انسان زمانی از روزگار گذشت که چیزی در خور ذکر نبود؟ ﴿1 ما انسان را از نطفه آمیخته و مختلطی [از مواد و عناصر] آفریدیم و او را از حالتی به حالتی و شکلی به شکلی [از نطفه به علقه، از علقه به مضغه، از مضغه به استخوان تا طفلی کامل] درآوردیم، پس او را شنوا و بینا قرار دادیم. ﴿2 ما راه را به او نشان دادیم یا سپاس گزار خواهد بود یا ناسپاس. ﴿3 ما برای کافران زنجیرها و بندها و آتش فروزان آماده کرده ایم. ﴿4 همانا نیکان همواره از جامی می نوشند که نوشیدنی اش آمیخته به کافور [آن ماده سرد، سپید و معطر] است. ﴿5

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

چهره هاى خندان و چهره هاى عبوس در صحنه قيامت در اين آيات بار ديگر به ادامه بحثهاى مربوط به معاد باز مى گردد، ويژگيهاى ديگرى را از قيامت ، و همچنين علل انكار معاد را بيان مى كند، مى فرمايد: ((چنان نيست كه دلائل معاد مخفى باشد و نتوانيد به حقانيت آن پى ببريد، بلكه در حقيقت شما اين دنياى زود گذر را دوست داريد)) (كلا بل تحبون العاجلة ). ((و به همين دليل آخرت را رها مى كنيد)) (و تذرون الاخرة ). دليل اصلى انكار معاد شك در قدرت خداوند و جمع آورى ((عظام رميم )) و خاكهاى پراكنده نيست ، بلكه علاقه شديد شما به دنيا، و شهوات و هوسهاى سركش سبب مى شود كه هر گونه مانع و رادعى را از سر راه خود بر داريد، و از آنجا كه پذيرش معاد و امر و نهى الهى ، موانع و محدوديتهاى فراوانى بر سر اين راه ايجاد مى كند، لذا به انكار اصل مطلب برمى خيزيد، و آخرت را به كلى رها مى سازيد. همانگونه كه قبلا نيز گفتيم يكى از علل مهم گرايش به ماديگرى و انكار مبداء و معاد كسب آزادى بيقيد و شرط در برابر شهوات و لذات ، و هر گونه گناه ، مى باشد، نه تنها در گذشته كه در دنياى امروز نيز اين معنى به صورت آشكارترى صادق است . اين دو آيه در حقيقت تاءكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت كه مى فرمود: بل يريد الانسان ليفجر امامه - يسئل ايان يوم القيامة . <20> سپس به بيان حال مؤ منان نيكوكار، و كافران بدكار، در آن روز پرداخته چنين مى گويد: ((صورتهائى در آن روز شاداب و خندان و نورانى و زيبا است )) (وجوه يومئذ ناضرة ). ((ناضرة )) از ماده ((نضرة )) به معنى شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه به انسان دست مى دهد كه تواءم با سرور و زيبائى و نورانيت است ، يعنى رنگ رخساره آنها از وضع حالشان خبر مى دهد كه چگونه غرق نعمتهاى الهى شده اند، در حقيقت اين شبيه چيزى است كه در آيه 24 سوره مطففين آمده : تعرف فى وجوههم نضرة النعيم ((در صورتهاى آنها (بهشتيان ) شادابى نعمت را مشاهده مى كنى )). اين از نظر پاداشهاى مادى ، و اما در مورد پاداشهاى روحانى آنها مى فرمايد: ((آنها فقط به ذات پاك پروردگارشان مى نگرند))! (الى ربها ناظره ). نگاهى با چشم دل و از طريق شهود باطن ، نگاهى كه آنها مجذوب آن ذات بى مثال ، و آن كمال و جمال مطلق مى كند، و لذتى روحانى و توصيف ناپذير به آنها دست مى دهد كه يك لحظه آن از تمام دنيا و آنچه در دنيا است برتر و بالاتر است ! توجه داشته باشيد كه مقدم شدن ((الى ربها)) بر ((ناظرة )) افاده حصر مى كند، يعنى تنها به او مى نگرند، و نه به غير او. و اگر گفته شود بهشتيان مسلما بغير او نيز نگاه مى كنند، مى گوئيم : اگر به غير او نگاه مى كنند همه را آثار او مى بينند، و نگاه كردن به اثر نگاه به مؤ ثر است ، و به تعبير ديگر در همه جا او را مى بينند، و در همه چيز قدرت و جلال و جمال او را تماشا مى كنند، لذا توجه به نعمتهاى بهشتى نيز آنها را از نظر به ذات خداوند غافل نمى كند. به همين دليل در بعضى از روايات كه در تفسير اين آيه آمده است مى خوانيم : آنها نظر به رحمت خداوند و نعمت او و ثواب او مى كنند <21> چرا كه نگاه به اينها نيز نگاه به ذات مقدس او است . جمعى از بيخبران آيه فوق را اشاره به مشاهده حسى خداوند در قيامت گرفته اند. و مى گويند در آن روز خدا را با همين چشم ظاهر مشاهده خواهند كرد! در حالى كه چنين مشاهده اى لازمه اش جسمانى بودن خداوند، و وجود در مكان و كيفيت و حالت خاص جسمانى است ، و مى دانيم ذات پاكش از اين آلودگيها بر كنار است ، همانگونه كه در آيات مختلف قرآن كرارا روى آن تكيه شده است از جمله در آيه 103 سوره انعام مى خوانيم : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند، و او چشمها را مى بيند)) اين آيه مطلق است ، و هيچ اختصاص به دنيا ندارد. به هر حال عدم مشاهده حسى خداوند واضحتر از آن است كه بخواهيم بيش از اين روى آن بحث كنيم ، و هر كس كمترين آشنائى با قرآن و معارف اسلامى داشته باشد به اين حقيقت اعتراف مى كند. بعضى براى ((ناظره )) تفسير ديگرى ذكر كرده ، و گفته اند: از ماده ((انتظار)) است ، يعنى مؤ منان در آن روز انتظارشان تنها از ذات پاك خدا است ، و حتى بر اعمال نيك خود نيز تكيه نمى كنند، و پيوسته منتظر رحمت و نعمت اويند. و اگر گفته شود اين انتظار آميخته با نوعى ناراحتى خواهد بود، در حالى كه در آنجا براى مؤ منان ناراحتى وجود ندارد. در پاسخ مى گويند: آن انتظارى آميخته با ناراحتى است كه اطمينانى به سرانجامش نباشد، ولى با وجود اطمينان ، چنين انتظارى آميخته با آرامش است . <22> جمع ميان معنى ((نظر كردن )) و ((انتظار داشتن )) نيز بعيد به نظر نمى رسد، زيرا استعمال لفظ واحد در معانى متعدد جائز است ، اما اگر بنا شود يكى از اين دو معنى منظور باشد ترجيح با معنى اول است . اين سخن را با حديث پر معنائى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پايان مى دهيم : فرمود: اذا دخل اهل الجنة الجنة يقول الله تعالى تريدون شيئا ازيدكم ؟ فيقولون ا لم تبيض وجوهنا؟ الم تدخلنا الجنة و تنجينا من النار؟ قال فيكشف الله تعالى الحجاب فما اعطوا شيئا احب اليهم من النظر الى ربهم !: ((هنگامى كه اهل بهشت وارد بهشت مى شوند خداوند مى فرمايد: چيز ديگرى ميخواهيد بر شما بيفزايم ))؟ آنها مى گويند: (پروردگارا همه چيز به ما داده اى ) آيا روى ما را سفيد نكردى ؟ آيا ما را وارد بهشت ننمودى ؟ و رهائى از آتش نبخشيدى ؟ در اين هنگام حجابها كنار مى رود (و خداوند را با چشم دل مشاهده مى كنند) و در آن حال چيزى محبوبتر نزد آنان از نگاه به پروردگارشان نيست . <23> جالب توجه اينكه : در حديثى از ((انس بن مالك )) از آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ينظرون الى ربهم بلا كيفية و لا حد محدود و لا صفة معلومة : ((آنها به پروردگارشان مى نگرند بدون كيفيت و حد محدود و صفت مشخصى ))!. <24> و اين حديث تاءكيدى است بر شهود باطنى نه مشاهده با چشم . و در نقطه مقابل اين گروه مؤ منان گروهى هستند كه صورتهايشان ، عبوس و درهم كشيده است (و وجوه يومئذ باسرة ). ((باسرة )) از ماده ((بسر)) (بر وزن نصر) به معنى چيز نارس و كار قبل از موعد است ، و لذا به ميوه كال نخل ، ((بسر)) (بر وزن عسر) گفته مى شود، و سپس به درهم كشيدن صورت و عبوس بودن اطلاق شده است ، از اين جهت كه عكس العملى است كه انسان قبل از فرا رسيدن رنج و عذاب و ناراحتى اظهار مى دارد. به هر حال آنها وقتى كه نشانه هاى عذاب را مى نگرند، و نامه هاى اعمال خويش را خالى از حسنات ، و مملو از سيئات ، مشاهده مى كنند، سخت پريشان و محزون و اندوهگين مى شوند، و چهره درهم مى كشند. ((آنها مى دانند عذابى سخت كه پشت آنها را درهم مى شكند درباره آنها انجام خواهد شد)) (تظن ان يفعل بها فاقرة ). بسيارى از مفسران معتقدند كه ((ظن )) در اينجا به معنى علم است ، يعنى آنها يقين به چنين عذابى پيدا مى كنند، در حالى كه بعضى گفته اند: ظن در اينجا به همان معنى اصلى يعنى گمان مى باشد، البته آنها اجمالا يقين دارند عذاب مى شوند اما نسبت به چنين عذاب كمرشكن گمان دارند. <25> ((فاقرة )) از ماده ((فقرة )) (بر وزن ضربة ) و جمع آن فقار به معنى مهره هاى پشت است ، بنابراين ((فاقره )) به حادثه سنگينى مى گويند كه مهره هاى پشت را درهم مى شكند، و فقير را از اين رو فقير گفته اند كه گوئى پشتش شكسته است . به هر حال ، اين تعبير كنايه از انواع مجازاتهاى سنگينى است كه در دوزخ در انتظار اين گروه است ، اين گروه انتظار عذابهاى كمرشكن را مى كشند در حالى كه گروه سابق در انتظار رحمت پروردگار، و آماده لقاى محبوبند اينها بدترين عذاب را دارند، و آنها برترين نعمت جسمانى و موهبت و لذت روحانى را. ﴿20 چهره هاى خندان و چهره هاى عبوس در صحنه قيامت در اين آيات بار ديگر به ادامه بحثهاى مربوط به معاد باز مى گردد، ويژگيهاى ديگرى را از قيامت ، و همچنين علل انكار معاد را بيان مى كند، مى فرمايد: ((چنان نيست كه دلائل معاد مخفى باشد و نتوانيد به حقانيت آن پى ببريد، بلكه در حقيقت شما اين دنياى زود گذر را دوست داريد)) (كلا بل تحبون العاجلة ). ((و به همين دليل آخرت را رها مى كنيد)) (و تذرون الاخرة ). دليل اصلى انكار معاد شك در قدرت خداوند و جمع آورى ((عظام رميم )) و خاكهاى پراكنده نيست ، بلكه علاقه شديد شما به دنيا، و شهوات و هوسهاى سركش سبب مى شود كه هر گونه مانع و رادعى را از سر راه خود بر داريد، و از آنجا كه پذيرش معاد و امر و نهى الهى ، موانع و محدوديتهاى فراوانى بر سر اين راه ايجاد مى كند، لذا به انكار اصل مطلب برمى خيزيد، و آخرت را به كلى رها مى سازيد. همانگونه كه قبلا نيز گفتيم يكى از علل مهم گرايش به ماديگرى و انكار مبداء و معاد كسب آزادى بيقيد و شرط در برابر شهوات و لذات ، و هر گونه گناه ، مى باشد، نه تنها در گذشته كه در دنياى امروز نيز اين معنى به صورت آشكارترى صادق است . اين دو آيه در حقيقت تاءكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت كه مى فرمود: بل يريد الانسان ليفجر امامه - يسئل ايان يوم القيامة . سپس به بيان حال مؤ منان نيكوكار، و كافران بدكار، در آن روز پرداخته چنين مى گويد: ((صورتهائى در آن روز شاداب و خندان و نورانى و زيبا است )) (وجوه يومئذ ناضرة ). ((ناضرة )) از ماده ((نضرة )) به معنى شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه به انسان دست مى دهد كه تواءم با سرور و زيبائى و نورانيت است ، يعنى رنگ رخساره آنها از وضع حالشان خبر مى دهد كه چگونه غرق نعمتهاى الهى شده اند، در حقيقت اين شبيه چيزى است كه در آيه 24 سوره مطففين آمده : تعرف فى وجوههم نضرة النعيم ((در صورتهاى آنها (بهشتيان ) شادابى نعمت را مشاهده مى كنى )). اين از نظر پاداشهاى مادى ، و اما در مورد پاداشهاى روحانى آنها مى فرمايد: ((آنها فقط به ذات پاك پروردگارشان مى نگرند))! (الى ربها ناظره ). نگاهى با چشم دل و از طريق شهود باطن ، نگاهى كه آنها مجذوب آن ذات بى مثال ، و آن كمال و جمال مطلق مى كند، و لذتى روحانى و توصيف ناپذير به آنها دست مى دهد كه يك لحظه آن از تمام دنيا و آنچه در دنيا است برتر و بالاتر است ! توجه داشته باشيد كه مقدم شدن ((الى ربها)) بر ((ناظرة )) افاده حصر مى كند، يعنى تنها به او مى نگرند، و نه به غير او. و اگر گفته شود بهشتيان مسلما بغير او نيز نگاه مى كنند، مى گوئيم : اگر به غير او نگاه مى كنند همه را آثار او مى بينند، و نگاه كردن به اثر نگاه به مؤ ثر است ، و به تعبير ديگر در همه جا او را مى بينند، و در همه چيز قدرت و جلال و جمال او را تماشا مى كنند، لذا توجه به نعمتهاى بهشتى نيز آنها را از نظر به ذات خداوند غافل نمى كند. به همين دليل در بعضى از روايات كه در تفسير اين آيه آمده است مى خوانيم : آنها نظر به رحمت خداوند و نعمت او و ثواب او مى كنند چرا كه نگاه به اينها نيز نگاه به ذات مقدس او است . جمعى از بيخبران آيه فوق را اشاره به مشاهده حسى خداوند در قيامت گرفته اند. و مى گويند در آن روز خدا را با همين چشم ظاهر مشاهده خواهند كرد! در حالى كه چنين مشاهده اى لازمه اش جسمانى بودن خداوند، و وجود در مكان و كيفيت و حالت خاص جسمانى است ، و مى دانيم ذات پاكش از اين آلودگيها بر كنار است ، همانگونه كه در آيات مختلف قرآن كرارا روى آن تكيه شده است از جمله در آيه 103 سوره انعام مى خوانيم : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند، و او چشمها را مى بيند)) اين آيه مطلق است ، و هيچ اختصاص به دنيا ندارد. به هر حال عدم مشاهده حسى خداوند واضحتر از آن است كه بخواهيم بيش از اين روى آن بحث كنيم ، و هر كس كمترين آشنائى با قرآن و معارف اسلامى داشته باشد به اين حقيقت اعتراف مى كند. بعضى براى ((ناظره )) تفسير ديگرى ذكر كرده ، و گفته اند: از ماده ((انتظار)) است ، يعنى مؤ منان در آن روز انتظارشان تنها از ذات پاك خدا است ، و حتى بر اعمال نيك خود نيز تكيه نمى كنند، و پيوسته منتظر رحمت و نعمت اويند. و اگر گفته شود اين انتظار آميخته با نوعى ناراحتى خواهد بود، در حالى كه در آنجا براى مؤ منان ناراحتى وجود ندارد. در پاسخ مى گويند: آن انتظارى آميخته با ناراحتى است كه اطمينانى به سرانجامش نباشد، ولى با وجود اطمينان ، چنين انتظارى آميخته با آرامش است . جمع ميان معنى ((نظر كردن )) و ((انتظار داشتن )) نيز بعيد به نظر نمى رسد، زيرا استعمال لفظ واحد در معانى متعدد جائز است ، اما اگر بنا شود يكى از اين دو معنى منظور باشد ترجيح با معنى اول است . اين سخن را با حديث پر معنائى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پايان مى دهيم : فرمود: اذا دخل اهل الجنة الجنة يقول الله تعالى تريدون شيئا ازيدكم ؟ فيقولون ا لم تبيض وجوهنا؟ الم تدخلنا الجنة و تنجينا من النار؟ قال فيكشف الله تعالى الحجاب فما اعطوا شيئا احب اليهم من النظر الى ربهم !: ((هنگامى كه اهل بهشت وارد بهشت مى شوند خداوند مى فرمايد: چيز ديگرى ميخواهيد بر شما بيفزايم ))؟ آنها مى گويند: (پروردگارا همه چيز به ما داده اى ) آيا روى ما را سفيد نكردى ؟ آيا ما را وارد بهشت ننمودى ؟ و رهائى از آتش نبخشيدى ؟ در اين هنگام حجابها كنار مى رود (و خداوند را با چشم دل مشاهده مى كنند) و در آن حال چيزى محبوبتر نزد آنان از نگاه به پروردگارشان نيست . جالب توجه اينكه : در حديثى از ((انس بن مالك )) از آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ينظرون الى ربهم بلا كيفية و لا حد محدود و لا صفة معلومة : ((آنها به پروردگارشان مى نگرند بدون كيفيت و حد محدود و صفت مشخصى ))!. و اين حديث تاءكيدى است بر شهود باطنى نه مشاهده با چشم . و در نقطه مقابل اين گروه مؤ منان گروهى هستند كه صورتهايشان ، عبوس و درهم كشيده است (و وجوه يومئذ باسرة ). ((باسرة )) از ماده ((بسر)) (بر وزن نصر) به معنى چيز نارس و كار قبل از موعد است ، و لذا به ميوه كال نخل ، ((بسر)) (بر وزن عسر) گفته مى شود، و سپس به درهم كشيدن صورت و عبوس بودن اطلاق شده است ، از اين جهت كه عكس العملى است كه انسان قبل از فرا رسيدن رنج و عذاب و ناراحتى اظهار مى دارد. به هر حال آنها وقتى كه نشانه هاى عذاب را مى نگرند، و نامه هاى اعمال خويش را خالى از حسنات ، و مملو از سيئات ، مشاهده مى كنند، سخت پريشان و محزون و اندوهگين مى شوند، و چهره درهم مى كشند. ((آنها مى دانند عذابى سخت كه پشت آنها را درهم مى شكند درباره آنها انجام خواهد شد)) (تظن ان يفعل بها فاقرة ). بسيارى از مفسران معتقدند كه ((ظن )) در اينجا به معنى علم است ، يعنى آنها يقين به چنين عذابى پيدا مى كنند، در حالى كه بعضى گفته اند: ظن در اينجا به همان معنى اصلى يعنى گمان مى باشد، البته آنها اجمالا يقين دارند عذاب مى شوند اما نسبت به چنين عذاب كمرشكن گمان دارند. ((فاقرة )) از ماده ((فقرة )) (بر وزن ضربة ) و جمع آن فقار به معنى مهره هاى پشت است ، بنابراين ((فاقره )) به حادثه سنگينى مى گويند كه مهره هاى پشت را درهم مى شكند، و فقير را از اين رو فقير گفته اند كه گوئى پشتش شكسته است . به هر حال ، اين تعبير كنايه از انواع مجازاتهاى سنگينى است كه در دوزخ در انتظار اين گروه است ، اين گروه انتظار عذابهاى كمرشكن را مى كشند در حالى كه گروه سابق در انتظار رحمت پروردگار، و آماده لقاى محبوبند اينها بدترين عذاب را دارند، و آنها برترين نعمت جسمانى و موهبت و لذت روحانى را. ﴿21 چهره هاى خندان و چهره هاى عبوس در صحنه قيامت در اين آيات بار ديگر به ادامه بحثهاى مربوط به معاد باز مى گردد، ويژگيهاى ديگرى را از قيامت ، و همچنين علل انكار معاد را بيان مى كند، مى فرمايد: ((چنان نيست كه دلائل معاد مخفى باشد و نتوانيد به حقانيت آن پى ببريد، بلكه در حقيقت شما اين دنياى زود گذر را دوست داريد)) (كلا بل تحبون العاجلة ). ((و به همين دليل آخرت را رها مى كنيد)) (و تذرون الاخرة ). دليل اصلى انكار معاد شك در قدرت خداوند و جمع آورى ((عظام رميم )) و خاكهاى پراكنده نيست ، بلكه علاقه شديد شما به دنيا، و شهوات و هوسهاى سركش سبب مى شود كه هر گونه مانع و رادعى را از سر راه خود بر داريد، و از آنجا كه پذيرش معاد و امر و نهى الهى ، موانع و محدوديتهاى فراوانى بر سر اين راه ايجاد مى كند، لذا به انكار اصل مطلب برمى خيزيد، و آخرت را به كلى رها مى سازيد. همانگونه كه قبلا نيز گفتيم يكى از علل مهم گرايش به ماديگرى و انكار مبداء و معاد كسب آزادى بيقيد و شرط در برابر شهوات و لذات ، و هر گونه گناه ، مى باشد، نه تنها در گذشته كه در دنياى امروز نيز اين معنى به صورت آشكارترى صادق است . اين دو آيه در حقيقت تاءكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت كه مى فرمود: بل يريد الانسان ليفجر امامه - يسئل ايان يوم القيامة . سپس به بيان حال مؤ منان نيكوكار، و كافران بدكار، در آن روز پرداخته چنين مى گويد: ((صورتهائى در آن روز شاداب و خندان و نورانى و زيبا است )) (وجوه يومئذ ناضرة ). ((ناضرة )) از ماده ((نضرة )) به معنى شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه به انسان دست مى دهد كه تواءم با سرور و زيبائى و نورانيت است ، يعنى رنگ رخساره آنها از وضع حالشان خبر مى دهد كه چگونه غرق نعمتهاى الهى شده اند، در حقيقت اين شبيه چيزى است كه در آيه 24 سوره مطففين آمده : تعرف فى وجوههم نضرة النعيم ((در صورتهاى آنها (بهشتيان ) شادابى نعمت را مشاهده مى كنى )). اين از نظر پاداشهاى مادى ، و اما در مورد پاداشهاى روحانى آنها مى فرمايد: ((آنها فقط به ذات پاك پروردگارشان مى نگرند))! (الى ربها ناظره ). نگاهى با چشم دل و از طريق شهود باطن ، نگاهى كه آنها مجذوب آن ذات بى مثال ، و آن كمال و جمال مطلق مى كند، و لذتى روحانى و توصيف ناپذير به آنها دست مى دهد كه يك لحظه آن از تمام دنيا و آنچه در دنيا است برتر و بالاتر است ! توجه داشته باشيد كه مقدم شدن ((الى ربها)) بر ((ناظرة )) افاده حصر مى كند، يعنى تنها به او مى نگرند، و نه به غير او. و اگر گفته شود بهشتيان مسلما بغير او نيز نگاه مى كنند، مى گوئيم : اگر به غير او نگاه مى كنند همه را آثار او مى بينند، و نگاه كردن به اثر نگاه به مؤ ثر است ، و به تعبير ديگر در همه جا او را مى بينند، و در همه چيز قدرت و جلال و جمال او را تماشا مى كنند، لذا توجه به نعمتهاى بهشتى نيز آنها را از نظر به ذات خداوند غافل نمى كند. به همين دليل در بعضى از روايات كه در تفسير اين آيه آمده است مى خوانيم : آنها نظر به رحمت خداوند و نعمت او و ثواب او مى كنند چرا كه نگاه به اينها نيز نگاه به ذات مقدس او است . جمعى از بيخبران آيه فوق را اشاره به مشاهده حسى خداوند در قيامت گرفته اند. و مى گويند در آن روز خدا را با همين چشم ظاهر مشاهده خواهند كرد! در حالى كه چنين مشاهده اى لازمه اش جسمانى بودن خداوند، و وجود در مكان و كيفيت و حالت خاص جسمانى است ، و مى دانيم ذات پاكش از اين آلودگيها بر كنار است ، همانگونه كه در آيات مختلف قرآن كرارا روى آن تكيه شده است از جمله در آيه 103 سوره انعام مى خوانيم : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند، و او چشمها را مى بيند)) اين آيه مطلق است ، و هيچ اختصاص به دنيا ندارد. به هر حال عدم مشاهده حسى خداوند واضحتر از آن است كه بخواهيم بيش از اين روى آن بحث كنيم ، و هر كس كمترين آشنائى با قرآن و معارف اسلامى داشته باشد به اين حقيقت اعتراف مى كند. بعضى براى ((ناظره )) تفسير ديگرى ذكر كرده ، و گفته اند: از ماده ((انتظار)) است ، يعنى مؤ منان در آن روز انتظارشان تنها از ذات پاك خدا است ، و حتى بر اعمال نيك خود نيز تكيه نمى كنند، و پيوسته منتظر رحمت و نعمت اويند. و اگر گفته شود اين انتظار آميخته با نوعى ناراحتى خواهد بود، در حالى كه در آنجا براى مؤ منان ناراحتى وجود ندارد. در پاسخ مى گويند: آن انتظارى آميخته با ناراحتى است كه اطمينانى به سرانجامش نباشد، ولى با وجود اطمينان ، چنين انتظارى آميخته با آرامش است . جمع ميان معنى ((نظر كردن )) و ((انتظار داشتن )) نيز بعيد به نظر نمى رسد، زيرا استعمال لفظ واحد در معانى متعدد جائز است ، اما اگر بنا شود يكى از اين دو معنى منظور باشد ترجيح با معنى اول است . اين سخن را با حديث پر معنائى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پايان مى دهيم : فرمود: اذا دخل اهل الجنة الجنة يقول الله تعالى تريدون شيئا ازيدكم ؟ فيقولون ا لم تبيض وجوهنا؟ الم تدخلنا الجنة و تنجينا من النار؟ قال فيكشف الله تعالى الحجاب فما اعطوا شيئا احب اليهم من النظر الى ربهم !: ((هنگامى كه اهل بهشت وارد بهشت مى شوند خداوند مى فرمايد: چيز ديگرى ميخواهيد بر شما بيفزايم ))؟ آنها مى گويند: (پروردگارا همه چيز به ما داده اى ) آيا روى ما را سفيد نكردى ؟ آيا ما را وارد بهشت ننمودى ؟ و رهائى از آتش نبخشيدى ؟ در اين هنگام حجابها كنار مى رود (و خداوند را با چشم دل مشاهده مى كنند) و در آن حال چيزى محبوبتر نزد آنان از نگاه به پروردگارشان نيست . جالب توجه اينكه : در حديثى از ((انس بن مالك )) از آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ينظرون الى ربهم بلا كيفية و لا حد محدود و لا صفة معلومة : ((آنها به پروردگارشان مى نگرند بدون كيفيت و حد محدود و صفت مشخصى ))!. و اين حديث تاءكيدى است بر شهود باطنى نه مشاهده با چشم . و در نقطه مقابل اين گروه مؤ منان گروهى هستند كه صورتهايشان ، عبوس و درهم كشيده است (و وجوه يومئذ باسرة ). ((باسرة )) از ماده ((بسر)) (بر وزن نصر) به معنى چيز نارس و كار قبل از موعد است ، و لذا به ميوه كال نخل ، ((بسر)) (بر وزن عسر) گفته مى شود، و سپس به درهم كشيدن صورت و عبوس بودن اطلاق شده است ، از اين جهت كه عكس العملى است كه انسان قبل از فرا رسيدن رنج و عذاب و ناراحتى اظهار مى دارد. به هر حال آنها وقتى كه نشانه هاى عذاب را مى نگرند، و نامه هاى اعمال خويش را خالى از حسنات ، و مملو از سيئات ، مشاهده مى كنند، سخت پريشان و محزون و اندوهگين مى شوند، و چهره درهم مى كشند. ((آنها مى دانند عذابى سخت كه پشت آنها را درهم مى شكند درباره آنها انجام خواهد شد)) (تظن ان يفعل بها فاقرة ). بسيارى از مفسران معتقدند كه ((ظن )) در اينجا به معنى علم است ، يعنى آنها يقين به چنين عذابى پيدا مى كنند، در حالى كه بعضى گفته اند: ظن در اينجا به همان معنى اصلى يعنى گمان مى باشد، البته آنها اجمالا يقين دارند عذاب مى شوند اما نسبت به چنين عذاب كمرشكن گمان دارند. ((فاقرة )) از ماده ((فقرة )) (بر وزن ضربة ) و جمع آن فقار به معنى مهره هاى پشت است ، بنابراين ((فاقره )) به حادثه سنگينى مى گويند كه مهره هاى پشت را درهم مى شكند، و فقير را از اين رو فقير گفته اند كه گوئى پشتش شكسته است . به هر حال ، اين تعبير كنايه از انواع مجازاتهاى سنگينى است كه در دوزخ در انتظار اين گروه است ، اين گروه انتظار عذابهاى كمرشكن را مى كشند در حالى كه گروه سابق در انتظار رحمت پروردگار، و آماده لقاى محبوبند اينها بدترين عذاب را دارند، و آنها برترين نعمت جسمانى و موهبت و لذت روحانى را. ﴿22 چهره هاى خندان و چهره هاى عبوس در صحنه قيامت در اين آيات بار ديگر به ادامه بحثهاى مربوط به معاد باز مى گردد، ويژگيهاى ديگرى را از قيامت ، و همچنين علل انكار معاد را بيان مى كند، مى فرمايد: ((چنان نيست كه دلائل معاد مخفى باشد و نتوانيد به حقانيت آن پى ببريد، بلكه در حقيقت شما اين دنياى زود گذر را دوست داريد)) (كلا بل تحبون العاجلة ). ((و به همين دليل آخرت را رها مى كنيد)) (و تذرون الاخرة ). دليل اصلى انكار معاد شك در قدرت خداوند و جمع آورى ((عظام رميم )) و خاكهاى پراكنده نيست ، بلكه علاقه شديد شما به دنيا، و شهوات و هوسهاى سركش سبب مى شود كه هر گونه مانع و رادعى را از سر راه خود بر داريد، و از آنجا كه پذيرش معاد و امر و نهى الهى ، موانع و محدوديتهاى فراوانى بر سر اين راه ايجاد مى كند، لذا به انكار اصل مطلب برمى خيزيد، و آخرت را به كلى رها مى سازيد. همانگونه كه قبلا نيز گفتيم يكى از علل مهم گرايش به ماديگرى و انكار مبداء و معاد كسب آزادى بيقيد و شرط در برابر شهوات و لذات ، و هر گونه گناه ، مى باشد، نه تنها در گذشته كه در دنياى امروز نيز اين معنى به صورت آشكارترى صادق است . اين دو آيه در حقيقت تاءكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت كه مى فرمود: بل يريد الانسان ليفجر امامه - يسئل ايان يوم القيامة . سپس به بيان حال مؤ منان نيكوكار، و كافران بدكار، در آن روز پرداخته چنين مى گويد: ((صورتهائى در آن روز شاداب و خندان و نورانى و زيبا است )) (وجوه يومئذ ناضرة ). ((ناضرة )) از ماده ((نضرة )) به معنى شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه به انسان دست مى دهد كه تواءم با سرور و زيبائى و نورانيت است ، يعنى رنگ رخساره آنها از وضع حالشان خبر مى دهد كه چگونه غرق نعمتهاى الهى شده اند، در حقيقت اين شبيه چيزى است كه در آيه 24 سوره مطففين آمده : تعرف فى وجوههم نضرة النعيم ((در صورتهاى آنها (بهشتيان ) شادابى نعمت را مشاهده مى كنى )). اين از نظر پاداشهاى مادى ، و اما در مورد پاداشهاى روحانى آنها مى فرمايد: ((آنها فقط به ذات پاك پروردگارشان مى نگرند))! (الى ربها ناظره ). نگاهى با چشم دل و از طريق شهود باطن ، نگاهى كه آنها مجذوب آن ذات بى مثال ، و آن كمال و جمال مطلق مى كند، و لذتى روحانى و توصيف ناپذير به آنها دست مى دهد كه يك لحظه آن از تمام دنيا و آنچه در دنيا است برتر و بالاتر است ! توجه داشته باشيد كه مقدم شدن ((الى ربها)) بر ((ناظرة )) افاده حصر مى كند، يعنى تنها به او مى نگرند، و نه به غير او. و اگر گفته شود بهشتيان مسلما بغير او نيز نگاه مى كنند، مى گوئيم : اگر به غير او نگاه مى كنند همه را آثار او مى بينند، و نگاه كردن به اثر نگاه به مؤ ثر است ، و به تعبير ديگر در همه جا او را مى بينند، و در همه چيز قدرت و جلال و جمال او را تماشا مى كنند، لذا توجه به نعمتهاى بهشتى نيز آنها را از نظر به ذات خداوند غافل نمى كند. به همين دليل در بعضى از روايات كه در تفسير اين آيه آمده است مى خوانيم : آنها نظر به رحمت خداوند و نعمت او و ثواب او مى كنند چرا كه نگاه به اينها نيز نگاه به ذات مقدس او است . جمعى از بيخبران آيه فوق را اشاره به مشاهده حسى خداوند در قيامت گرفته اند. و مى گويند در آن روز خدا را با همين چشم ظاهر مشاهده خواهند كرد! در حالى كه چنين مشاهده اى لازمه اش جسمانى بودن خداوند، و وجود در مكان و كيفيت و حالت خاص جسمانى است ، و مى دانيم ذات پاكش از اين آلودگيها بر كنار است ، همانگونه كه در آيات مختلف قرآن كرارا روى آن تكيه شده است از جمله در آيه 103 سوره انعام مى خوانيم : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند، و او چشمها را مى بيند)) اين آيه مطلق است ، و هيچ اختصاص به دنيا ندارد. به هر حال عدم مشاهده حسى خداوند واضحتر از آن است كه بخواهيم بيش از اين روى آن بحث كنيم ، و هر كس كمترين آشنائى با قرآن و معارف اسلامى داشته باشد به اين حقيقت اعتراف مى كند. بعضى براى ((ناظره )) تفسير ديگرى ذكر كرده ، و گفته اند: از ماده ((انتظار)) است ، يعنى مؤ منان در آن روز انتظارشان تنها از ذات پاك خدا است ، و حتى بر اعمال نيك خود نيز تكيه نمى كنند، و پيوسته منتظر رحمت و نعمت اويند. و اگر گفته شود اين انتظار آميخته با نوعى ناراحتى خواهد بود، در حالى كه در آنجا براى مؤ منان ناراحتى وجود ندارد. در پاسخ مى گويند: آن انتظارى آميخته با ناراحتى است كه اطمينانى به سرانجامش نباشد، ولى با وجود اطمينان ، چنين انتظارى آميخته با آرامش است . جمع ميان معنى ((نظر كردن )) و ((انتظار داشتن )) نيز بعيد به نظر نمى رسد، زيرا استعمال لفظ واحد در معانى متعدد جائز است ، اما اگر بنا شود يكى از اين دو معنى منظور باشد ترجيح با معنى اول است . اين سخن را با حديث پر معنائى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پايان مى دهيم : فرمود: اذا دخل اهل الجنة الجنة يقول الله تعالى تريدون شيئا ازيدكم ؟ فيقولون ا لم تبيض وجوهنا؟ الم تدخلنا الجنة و تنجينا من النار؟ قال فيكشف الله تعالى الحجاب فما اعطوا شيئا احب اليهم من النظر الى ربهم !: ((هنگامى كه اهل بهشت وارد بهشت مى شوند خداوند مى فرمايد: چيز ديگرى ميخواهيد بر شما بيفزايم ))؟ آنها مى گويند: (پروردگارا همه چيز به ما داده اى ) آيا روى ما را سفيد نكردى ؟ آيا ما را وارد بهشت ننمودى ؟ و رهائى از آتش نبخشيدى ؟ در اين هنگام حجابها كنار مى رود (و خداوند را با چشم دل مشاهده مى كنند) و در آن حال چيزى محبوبتر نزد آنان از نگاه به پروردگارشان نيست . جالب توجه اينكه : در حديثى از ((انس بن مالك )) از آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ينظرون الى ربهم بلا كيفية و لا حد محدود و لا صفة معلومة : ((آنها به پروردگارشان مى نگرند بدون كيفيت و حد محدود و صفت مشخصى ))!. و اين حديث تاءكيدى است بر شهود باطنى نه مشاهده با چشم . و در نقطه مقابل اين گروه مؤ منان گروهى هستند كه صورتهايشان ، عبوس و درهم كشيده است (و وجوه يومئذ باسرة ). ((باسرة )) از ماده ((بسر)) (بر وزن نصر) به معنى چيز نارس و كار قبل از موعد است ، و لذا به ميوه كال نخل ، ((بسر)) (بر وزن عسر) گفته مى شود، و سپس به درهم كشيدن صورت و عبوس بودن اطلاق شده است ، از اين جهت كه عكس العملى است كه انسان قبل از فرا رسيدن رنج و عذاب و ناراحتى اظهار مى دارد. به هر حال آنها وقتى كه نشانه هاى عذاب را مى نگرند، و نامه هاى اعمال خويش را خالى از حسنات ، و مملو از سيئات ، مشاهده مى كنند، سخت پريشان و محزون و اندوهگين مى شوند، و چهره درهم مى كشند. ((آنها مى دانند عذابى سخت كه پشت آنها را درهم مى شكند درباره آنها انجام خواهد شد)) (تظن ان يفعل بها فاقرة ). بسيارى از مفسران معتقدند كه ((ظن )) در اينجا به معنى علم است ، يعنى آنها يقين به چنين عذابى پيدا مى كنند، در حالى كه بعضى گفته اند: ظن در اينجا به همان معنى اصلى يعنى گمان مى باشد، البته آنها اجمالا يقين دارند عذاب مى شوند اما نسبت به چنين عذاب كمرشكن گمان دارند. ((فاقرة )) از ماده ((فقرة )) (بر وزن ضربة ) و جمع آن فقار به معنى مهره هاى پشت است ، بنابراين ((فاقره )) به حادثه سنگينى مى گويند كه مهره هاى پشت را درهم مى شكند، و فقير را از اين رو فقير گفته اند كه گوئى پشتش شكسته است . به هر حال ، اين تعبير كنايه از انواع مجازاتهاى سنگينى است كه در دوزخ در انتظار اين گروه است ، اين گروه انتظار عذابهاى كمرشكن را مى كشند در حالى كه گروه سابق در انتظار رحمت پروردگار، و آماده لقاى محبوبند اينها بدترين عذاب را دارند، و آنها برترين نعمت جسمانى و موهبت و لذت روحانى را. ﴿23 چهره هاى خندان و چهره هاى عبوس در صحنه قيامت در اين آيات بار ديگر به ادامه بحثهاى مربوط به معاد باز مى گردد، ويژگيهاى ديگرى را از قيامت ، و همچنين علل انكار معاد را بيان مى كند، مى فرمايد: ((چنان نيست كه دلائل معاد مخفى باشد و نتوانيد به حقانيت آن پى ببريد، بلكه در حقيقت شما اين دنياى زود گذر را دوست داريد)) (كلا بل تحبون العاجلة ). ((و به همين دليل آخرت را رها مى كنيد)) (و تذرون الاخرة ). دليل اصلى انكار معاد شك در قدرت خداوند و جمع آورى ((عظام رميم )) و خاكهاى پراكنده نيست ، بلكه علاقه شديد شما به دنيا، و شهوات و هوسهاى سركش سبب مى شود كه هر گونه مانع و رادعى را از سر راه خود بر داريد، و از آنجا كه پذيرش معاد و امر و نهى الهى ، موانع و محدوديتهاى فراوانى بر سر اين راه ايجاد مى كند، لذا به انكار اصل مطلب برمى خيزيد، و آخرت را به كلى رها مى سازيد. همانگونه كه قبلا نيز گفتيم يكى از علل مهم گرايش به ماديگرى و انكار مبداء و معاد كسب آزادى بيقيد و شرط در برابر شهوات و لذات ، و هر گونه گناه ، مى باشد، نه تنها در گذشته كه در دنياى امروز نيز اين معنى به صورت آشكارترى صادق است . اين دو آيه در حقيقت تاءكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت كه مى فرمود: بل يريد الانسان ليفجر امامه - يسئل ايان يوم القيامة . سپس به بيان حال مؤ منان نيكوكار، و كافران بدكار، در آن روز پرداخته چنين مى گويد: ((صورتهائى در آن روز شاداب و خندان و نورانى و زيبا است )) (وجوه يومئذ ناضرة ). ((ناضرة )) از ماده ((نضرة )) به معنى شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه به انسان دست مى دهد كه تواءم با سرور و زيبائى و نورانيت است ، يعنى رنگ رخساره آنها از وضع حالشان خبر مى دهد كه چگونه غرق نعمتهاى الهى شده اند، در حقيقت اين شبيه چيزى است كه در آيه 24 سوره مطففين آمده : تعرف فى وجوههم نضرة النعيم ((در صورتهاى آنها (بهشتيان ) شادابى نعمت را مشاهده مى كنى )). اين از نظر پاداشهاى مادى ، و اما در مورد پاداشهاى روحانى آنها مى فرمايد: ((آنها فقط به ذات پاك پروردگارشان مى نگرند))! (الى ربها ناظره ). نگاهى با چشم دل و از طريق شهود باطن ، نگاهى كه آنها مجذوب آن ذات بى مثال ، و آن كمال و جمال مطلق مى كند، و لذتى روحانى و توصيف ناپذير به آنها دست مى دهد كه يك لحظه آن از تمام دنيا و آنچه در دنيا است برتر و بالاتر است ! توجه داشته باشيد كه مقدم شدن ((الى ربها)) بر ((ناظرة )) افاده حصر مى كند، يعنى تنها به او مى نگرند، و نه به غير او. و اگر گفته شود بهشتيان مسلما بغير او نيز نگاه مى كنند، مى گوئيم : اگر به غير او نگاه مى كنند همه را آثار او مى بينند، و نگاه كردن به اثر نگاه به مؤ ثر است ، و به تعبير ديگر در همه جا او را مى بينند، و در همه چيز قدرت و جلال و جمال او را تماشا مى كنند، لذا توجه به نعمتهاى بهشتى نيز آنها را از نظر به ذات خداوند غافل نمى كند. به همين دليل در بعضى از روايات كه در تفسير اين آيه آمده است مى خوانيم : آنها نظر به رحمت خداوند و نعمت او و ثواب او مى كنند چرا كه نگاه به اينها نيز نگاه به ذات مقدس او است . جمعى از بيخبران آيه فوق را اشاره به مشاهده حسى خداوند در قيامت گرفته اند. و مى گويند در آن روز خدا را با همين چشم ظاهر مشاهده خواهند كرد! در حالى كه چنين مشاهده اى لازمه اش جسمانى بودن خداوند، و وجود در مكان و كيفيت و حالت خاص جسمانى است ، و مى دانيم ذات پاكش از اين آلودگيها بر كنار است ، همانگونه كه در آيات مختلف قرآن كرارا روى آن تكيه شده است از جمله در آيه 103 سوره انعام مى خوانيم : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند، و او چشمها را مى بيند)) اين آيه مطلق است ، و هيچ اختصاص به دنيا ندارد. به هر حال عدم مشاهده حسى خداوند واضحتر از آن است كه بخواهيم بيش از اين روى آن بحث كنيم ، و هر كس كمترين آشنائى با قرآن و معارف اسلامى داشته باشد به اين حقيقت اعتراف مى كند. بعضى براى ((ناظره )) تفسير ديگرى ذكر كرده ، و گفته اند: از ماده ((انتظار)) است ، يعنى مؤ منان در آن روز انتظارشان تنها از ذات پاك خدا است ، و حتى بر اعمال نيك خود نيز تكيه نمى كنند، و پيوسته منتظر رحمت و نعمت اويند. و اگر گفته شود اين انتظار آميخته با نوعى ناراحتى خواهد بود، در حالى كه در آنجا براى مؤ منان ناراحتى وجود ندارد. در پاسخ مى گويند: آن انتظارى آميخته با ناراحتى است كه اطمينانى به سرانجامش نباشد، ولى با وجود اطمينان ، چنين انتظارى آميخته با آرامش است . جمع ميان معنى ((نظر كردن )) و ((انتظار داشتن )) نيز بعيد به نظر نمى رسد، زيرا استعمال لفظ واحد در معانى متعدد جائز است ، اما اگر بنا شود يكى از اين دو معنى منظور باشد ترجيح با معنى اول است . اين سخن را با حديث پر معنائى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پايان مى دهيم : فرمود: اذا دخل اهل الجنة الجنة يقول الله تعالى تريدون شيئا ازيدكم ؟ فيقولون ا لم تبيض وجوهنا؟ الم تدخلنا الجنة و تنجينا من النار؟ قال فيكشف الله تعالى الحجاب فما اعطوا شيئا احب اليهم من النظر الى ربهم !: ((هنگامى كه اهل بهشت وارد بهشت مى شوند خداوند مى فرمايد: چيز ديگرى ميخواهيد بر شما بيفزايم ))؟ آنها مى گويند: (پروردگارا همه چيز به ما داده اى ) آيا روى ما را سفيد نكردى ؟ آيا ما را وارد بهشت ننمودى ؟ و رهائى از آتش نبخشيدى ؟ در اين هنگام حجابها كنار مى رود (و خداوند را با چشم دل مشاهده مى كنند) و در آن حال چيزى محبوبتر نزد آنان از نگاه به پروردگارشان نيست . جالب توجه اينكه : در حديثى از ((انس بن مالك )) از آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ينظرون الى ربهم بلا كيفية و لا حد محدود و لا صفة معلومة : ((آنها به پروردگارشان مى نگرند بدون كيفيت و حد محدود و صفت مشخصى ))!. و اين حديث تاءكيدى است بر شهود باطنى نه مشاهده با چشم . و در نقطه مقابل اين گروه مؤ منان گروهى هستند كه صورتهايشان ، عبوس و درهم كشيده است (و وجوه يومئذ باسرة ). ((باسرة )) از ماده ((بسر)) (بر وزن نصر) به معنى چيز نارس و كار قبل از موعد است ، و لذا به ميوه كال نخل ، ((بسر)) (بر وزن عسر) گفته مى شود، و سپس به درهم كشيدن صورت و عبوس بودن اطلاق شده است ، از اين جهت كه عكس العملى است كه انسان قبل از فرا رسيدن رنج و عذاب و ناراحتى اظهار مى دارد. به هر حال آنها وقتى كه نشانه هاى عذاب را مى نگرند، و نامه هاى اعمال خويش را خالى از حسنات ، و مملو از سيئات ، مشاهده مى كنند، سخت پريشان و محزون و اندوهگين مى شوند، و چهره درهم مى كشند. ((آنها مى دانند عذابى سخت كه پشت آنها را درهم مى شكند درباره آنها انجام خواهد شد)) (تظن ان يفعل بها فاقرة ). بسيارى از مفسران معتقدند كه ((ظن )) در اينجا به معنى علم است ، يعنى آنها يقين به چنين عذابى پيدا مى كنند، در حالى كه بعضى گفته اند: ظن در اينجا به همان معنى اصلى يعنى گمان مى باشد، البته آنها اجمالا يقين دارند عذاب مى شوند اما نسبت به چنين عذاب كمرشكن گمان دارند. ((فاقرة )) از ماده ((فقرة )) (بر وزن ضربة ) و جمع آن فقار به معنى مهره هاى پشت است ، بنابراين ((فاقره )) به حادثه سنگينى مى گويند كه مهره هاى پشت را درهم مى شكند، و فقير را از اين رو فقير گفته اند كه گوئى پشتش شكسته است . به هر حال ، اين تعبير كنايه از انواع مجازاتهاى سنگينى است كه در دوزخ در انتظار اين گروه است ، اين گروه انتظار عذابهاى كمرشكن را مى كشند در حالى كه گروه سابق در انتظار رحمت پروردگار، و آماده لقاى محبوبند اينها بدترين عذاب را دارند، و آنها برترين نعمت جسمانى و موهبت و لذت روحانى را. ﴿24 چهره هاى خندان و چهره هاى عبوس در صحنه قيامت در اين آيات بار ديگر به ادامه بحثهاى مربوط به معاد باز مى گردد، ويژگيهاى ديگرى را از قيامت ، و همچنين علل انكار معاد را بيان مى كند، مى فرمايد: ((چنان نيست كه دلائل معاد مخفى باشد و نتوانيد به حقانيت آن پى ببريد، بلكه در حقيقت شما اين دنياى زود گذر را دوست داريد)) (كلا بل تحبون العاجلة ). ((و به همين دليل آخرت را رها مى كنيد)) (و تذرون الاخرة ). دليل اصلى انكار معاد شك در قدرت خداوند و جمع آورى ((عظام رميم )) و خاكهاى پراكنده نيست ، بلكه علاقه شديد شما به دنيا، و شهوات و هوسهاى سركش سبب مى شود كه هر گونه مانع و رادعى را از سر راه خود بر داريد، و از آنجا كه پذيرش معاد و امر و نهى الهى ، موانع و محدوديتهاى فراوانى بر سر اين راه ايجاد مى كند، لذا به انكار اصل مطلب برمى خيزيد، و آخرت را به كلى رها مى سازيد. همانگونه كه قبلا نيز گفتيم يكى از علل مهم گرايش به ماديگرى و انكار مبداء و معاد كسب آزادى بيقيد و شرط در برابر شهوات و لذات ، و هر گونه گناه ، مى باشد، نه تنها در گذشته كه در دنياى امروز نيز اين معنى به صورت آشكارترى صادق است . اين دو آيه در حقيقت تاءكيدى است بر آنچه در آيات قبل گذشت كه مى فرمود: بل يريد الانسان ليفجر امامه - يسئل ايان يوم القيامة . سپس به بيان حال مؤ منان نيكوكار، و كافران بدكار، در آن روز پرداخته چنين مى گويد: ((صورتهائى در آن روز شاداب و خندان و نورانى و زيبا است )) (وجوه يومئذ ناضرة ). ((ناضرة )) از ماده ((نضرة )) به معنى شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه به انسان دست مى دهد كه تواءم با سرور و زيبائى و نورانيت است ، يعنى رنگ رخساره آنها از وضع حالشان خبر مى دهد كه چگونه غرق نعمتهاى الهى شده اند، در حقيقت اين شبيه چيزى است كه در آيه 24 سوره مطففين آمده : تعرف فى وجوههم نضرة النعيم ((در صورتهاى آنها (بهشتيان ) شادابى نعمت را مشاهده مى كنى )). اين از نظر پاداشهاى مادى ، و اما در مورد پاداشهاى روحانى آنها مى فرمايد: ((آنها فقط به ذات پاك پروردگارشان مى نگرند))! (الى ربها ناظره ). نگاهى با چشم دل و از طريق شهود باطن ، نگاهى كه آنها مجذوب آن ذات بى مثال ، و آن كمال و جمال مطلق مى كند، و لذتى روحانى و توصيف ناپذير به آنها دست مى دهد كه يك لحظه آن از تمام دنيا و آنچه در دنيا است برتر و بالاتر است ! توجه داشته باشيد كه مقدم شدن ((الى ربها)) بر ((ناظرة )) افاده حصر مى كند، يعنى تنها به او مى نگرند، و نه به غير او. و اگر گفته شود بهشتيان مسلما بغير او نيز نگاه مى كنند، مى گوئيم : اگر به غير او نگاه مى كنند همه را آثار او مى بينند، و نگاه كردن به اثر نگاه به مؤ ثر است ، و به تعبير ديگر در همه جا او را مى بينند، و در همه چيز قدرت و جلال و جمال او را تماشا مى كنند، لذا توجه به نعمتهاى بهشتى نيز آنها را از نظر به ذات خداوند غافل نمى كند. به همين دليل در بعضى از روايات كه در تفسير اين آيه آمده است مى خوانيم : آنها نظر به رحمت خداوند و نعمت او و ثواب او مى كنند چرا كه نگاه به اينها نيز نگاه به ذات مقدس او است . جمعى از بيخبران آيه فوق را اشاره به مشاهده حسى خداوند در قيامت گرفته اند. و مى گويند در آن روز خدا را با همين چشم ظاهر مشاهده خواهند كرد! در حالى كه چنين مشاهده اى لازمه اش جسمانى بودن خداوند، و وجود در مكان و كيفيت و حالت خاص جسمانى است ، و مى دانيم ذات پاكش از اين آلودگيها بر كنار است ، همانگونه كه در آيات مختلف قرآن كرارا روى آن تكيه شده است از جمله در آيه 103 سوره انعام مى خوانيم : لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند، و او چشمها را مى بيند)) اين آيه مطلق است ، و هيچ اختصاص به دنيا ندارد. به هر حال عدم مشاهده حسى خداوند واضحتر از آن است كه بخواهيم بيش از اين روى آن بحث كنيم ، و هر كس كمترين آشنائى با قرآن و معارف اسلامى داشته باشد به اين حقيقت اعتراف مى كند. بعضى براى ((ناظره )) تفسير ديگرى ذكر كرده ، و گفته اند: از ماده ((انتظار)) است ، يعنى مؤ منان در آن روز انتظارشان تنها از ذات پاك خدا است ، و حتى بر اعمال نيك خود نيز تكيه نمى كنند، و پيوسته منتظر رحمت و نعمت اويند. و اگر گفته شود اين انتظار آميخته با نوعى ناراحتى خواهد بود، در حالى كه در آنجا براى مؤ منان ناراحتى وجود ندارد. در پاسخ مى گويند: آن انتظارى آميخته با ناراحتى است كه اطمينانى به سرانجامش نباشد، ولى با وجود اطمينان ، چنين انتظارى آميخته با آرامش است . جمع ميان معنى ((نظر كردن )) و ((انتظار داشتن )) نيز بعيد به نظر نمى رسد، زيرا استعمال لفظ واحد در معانى متعدد جائز است ، اما اگر بنا شود يكى از اين دو معنى منظور باشد ترجيح با معنى اول است . اين سخن را با حديث پر معنائى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پايان مى دهيم : فرمود: اذا دخل اهل الجنة الجنة يقول الله تعالى تريدون شيئا ازيدكم ؟ فيقولون ا لم تبيض وجوهنا؟ الم تدخلنا الجنة و تنجينا من النار؟ قال فيكشف الله تعالى الحجاب فما اعطوا شيئا احب اليهم من النظر الى ربهم !: ((هنگامى كه اهل بهشت وارد بهشت مى شوند خداوند مى فرمايد: چيز ديگرى ميخواهيد بر شما بيفزايم ))؟ آنها مى گويند: (پروردگارا همه چيز به ما داده اى ) آيا روى ما را سفيد نكردى ؟ آيا ما را وارد بهشت ننمودى ؟ و رهائى از آتش نبخشيدى ؟ در اين هنگام حجابها كنار مى رود (و خداوند را با چشم دل مشاهده مى كنند) و در آن حال چيزى محبوبتر نزد آنان از نگاه به پروردگارشان نيست . جالب توجه اينكه : در حديثى از ((انس بن مالك )) از آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ينظرون الى ربهم بلا كيفية و لا حد محدود و لا صفة معلومة : ((آنها به پروردگارشان مى نگرند بدون كيفيت و حد محدود و صفت مشخصى ))!. و اين حديث تاءكيدى است بر شهود باطنى نه مشاهده با چشم . و در نقطه مقابل اين گروه مؤ منان گروهى هستند كه صورتهايشان ، عبوس و درهم كشيده است (و وجوه يومئذ باسرة ). ((باسرة )) از ماده ((بسر)) (بر وزن نصر) به معنى چيز نارس و كار قبل از موعد است ، و لذا به ميوه كال نخل ، ((بسر)) (بر وزن عسر) گفته مى شود، و سپس به درهم كشيدن صورت و عبوس بودن اطلاق شده است ، از اين جهت كه عكس العملى است كه انسان قبل از فرا رسيدن رنج و عذاب و ناراحتى اظهار مى دارد. به هر حال آنها وقتى كه نشانه هاى عذاب را مى نگرند، و نامه هاى اعمال خويش را خالى از حسنات ، و مملو از سيئات ، مشاهده مى كنند، سخت پريشان و محزون و اندوهگين مى شوند، و چهره درهم مى كشند. ((آنها مى دانند عذابى سخت كه پشت آنها را درهم مى شكند درباره آنها انجام خواهد شد)) (تظن ان يفعل بها فاقرة ). بسيارى از مفسران معتقدند كه ((ظن )) در اينجا به معنى علم است ، يعنى آنها يقين به چنين عذابى پيدا مى كنند، در حالى كه بعضى گفته اند: ظن در اينجا به همان معنى اصلى يعنى گمان مى باشد، البته آنها اجمالا يقين دارند عذاب مى شوند اما نسبت به چنين عذاب كمرشكن گمان دارند. ((فاقرة )) از ماده ((فقرة )) (بر وزن ضربة ) و جمع آن فقار به معنى مهره هاى پشت است ، بنابراين ((فاقره )) به حادثه سنگينى مى گويند كه مهره هاى پشت را درهم مى شكند، و فقير را از اين رو فقير گفته اند كه گوئى پشتش شكسته است . به هر حال ، اين تعبير كنايه از انواع مجازاتهاى سنگينى است كه در دوزخ در انتظار اين گروه است ، اين گروه انتظار عذابهاى كمرشكن را مى كشند در حالى كه گروه سابق در انتظار رحمت پروردگار، و آماده لقاى محبوبند اينها بدترين عذاب را دارند، و آنها برترين نعمت جسمانى و موهبت و لذت روحانى را. ﴿25 در ادامه بحثهاى مربوط به جهان ديگر و سرنوشت مؤ منان و كافران ، در اين آيات سخن از لحظه دردناك مرگ است كه دريچه اى است به سوى جهان ديگر. مى فرمايد: ((چنين نيست ، او هرگز ايمان نمى آورد تا زمانى كه جان به گلوگاهش برسد)) (كلا اذا بلغت التراقى ). <27> آن روز است كه چشم برزخى او باز مى شود، حجابها كنار مى رود، نشانه هاى عذاب و كيفر را مى بيند، و به اعمال خود واقف مى شود، و در آن لحظه ايمان مى آورد، ولى ايمانى كه هرگز مفيد به حال او نخواهد بود. ((تراقى )) جمع ((ترقوه )) به معنى استخوانهائى است كه گرداگرد گلو را گرفته است ، و رسيدن جان به گلوگاه ، كنايه از آخرين لحظات عمر است ، زيرا هنگامى كه روح از بدن بيرون مى رود، اعضائى كه فاصله بيشترى از قلب دارند (مانند دست و پاها) زودتر از كار مى افتند، گوئى روح تدريجا خود را از بدن بر مى چيند تا به گلوگاه برسد. در اين هنگام اطرافيان او سراسيمه و دستپاچه به دنبال راه نجاتى مى گردند ((و گفته مى شود، آيا كسى هست كه بيايد و اين بيمار را از مرگ نجات دهد)) (و قيل من راق ). اين سخن را از روى عجز و ياءس و بيچارگى مى گويند، در حالى كه مى دانند كار از كار گذشته است ، و از دست طبيب نيز كارى ساخته نيست . ((راق )) از ماده ((رقى )) (بر وزن نهى ) و ((رقيه )) (بر وزن خفيه ) به معنى ((بالا رفتن )) است ، اين واژه (رقيه ) به اوراد و دعاهائى كه موجب نجات مريض مى شود اطلاق گرديده ، به خود طبيب از آنجا كه بيمار را رهائى مى بخشد و نجات مى دهد نيز ((راقى )) گفته اند، بنابراين مفهوم آيه چنين است كه اطرافيان مريض ، و گاه خود او، از شدت ناراحتى صدا مى زند آيا طبيبى پيدا مى شود؟ آيا كسى هست كه دعائى بخواند و اين بيمار رهائى يابد؟ بعضى نيز گفته اند معناى آيه اين است كه چه كسى از فرشتگان روح او را قبض مى كند و بالا مى برد؟ آيا فرشتگان عذاب ، يا فرشتگان رحمت ؟! و بعضى افزوده اند از آنجا كه فرشتگان الهى از گرفتن و بالا بردن روح چنين انسان بى ايمانى كراهت دارند ملك الموت مى گويد: كيست كه روح او را بگيرد و بالا برد؟ ولى تفسير اول از همه صحيحتر و مناسبتر است . در آيه بعد به ياءس كامل محتضر اشاره كرده ، مى گويد: ((در اين حال او از زندگى به طور مطلق ماءيوس شده ، و يقين به فراق و جدائى از دنيا پيدا مى كند)) (و ظن انه الفراق ). ((و ساق پاها به هم پيچيده مى شود و لحظه مرگ فرا مى رسد)) (و التفت الساق بالساق ). اين به هم پيچيدگى ، يا به خاطر شدت ناراحتى جان دادن است ، يا در نتيجه از كار افتادن دست و پا و بر چيده شدن روح ، از آنها. براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى نيز نقل شده است ، از جمله در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : التفت الدنيا بالاخرة : ((دنيا به آخرت پيچيده مى شود)). <28> و در تفسير على بن ابراهيم نيز همين معنى آمده است . <29> از ابن عباس نيز نقل شده كه منظور ((به هم پيچيدن شدت امر آخرت به امر دنيا است )). بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن شدائد مرگ با شدائد قيامت است . ظاهر اين است كه همه اينها به همان معنى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده باز مى گردد. اين تفسير از اينجا گرفته شده كه يكى از معانى ((ساق )) در لغت عرب ، حادثه شديد و مصيبت و بلاى عظيم است . و بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن ساق پاها در كفن است . البته اين تفسيرها تضادى با هم ندارند، و مى تواند همه آنها در معنى آيه جمع باشد. و در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: ((مسير همه خلايق در آن روز به سوى دادگاه پروردگار تو است )) (الى ربك يومئذ المساق ). آرى همه به سوى او بازمى گردند و در دادگاه عدل او حاضر مى شوند و تمام خطوط به او منتهى خواهد گشت . اين آيه هم تاءكيدى بر مساءله معاد و رستاخيز عمومى بندگان است ، و هم مى تواند اشاره اى به جهت گيرى حركت تكاملى خلايق به سوى ذات پاك او كه ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، بوده باشد. ﴿26 در ادامه بحثهاى مربوط به جهان ديگر و سرنوشت مؤ منان و كافران ، در اين آيات سخن از لحظه دردناك مرگ است كه دريچه اى است به سوى جهان ديگر. مى فرمايد: ((چنين نيست ، او هرگز ايمان نمى آورد تا زمانى كه جان به گلوگاهش برسد)) (كلا اذا بلغت التراقى ). آن روز است كه چشم برزخى او باز مى شود، حجابها كنار مى رود، نشانه هاى عذاب و كيفر را مى بيند، و به اعمال خود واقف مى شود، و در آن لحظه ايمان مى آورد، ولى ايمانى كه هرگز مفيد به حال او نخواهد بود. ((تراقى )) جمع ((ترقوه )) به معنى استخوانهائى است كه گرداگرد گلو را گرفته است ، و رسيدن جان به گلوگاه ، كنايه از آخرين لحظات عمر است ، زيرا هنگامى كه روح از بدن بيرون مى رود، اعضائى كه فاصله بيشترى از قلب دارند (مانند دست و پاها) زودتر از كار مى افتند، گوئى روح تدريجا خود را از بدن بر مى چيند تا به گلوگاه برسد. در اين هنگام اطرافيان او سراسيمه و دستپاچه به دنبال راه نجاتى مى گردند ((و گفته مى شود، آيا كسى هست كه بيايد و اين بيمار را از مرگ نجات دهد)) (و قيل من راق ). اين سخن را از روى عجز و ياءس و بيچارگى مى گويند، در حالى كه مى دانند كار از كار گذشته است ، و از دست طبيب نيز كارى ساخته نيست . ((راق )) از ماده ((رقى )) (بر وزن نهى ) و ((رقيه )) (بر وزن خفيه ) به معنى ((بالا رفتن )) است ، اين واژه (رقيه ) به اوراد و دعاهائى كه موجب نجات مريض مى شود اطلاق گرديده ، به خود طبيب از آنجا كه بيمار را رهائى مى بخشد و نجات مى دهد نيز ((راقى )) گفته اند، بنابراين مفهوم آيه چنين است كه اطرافيان مريض ، و گاه خود او، از شدت ناراحتى صدا مى زند آيا طبيبى پيدا مى شود؟ آيا كسى هست كه دعائى بخواند و اين بيمار رهائى يابد؟ بعضى نيز گفته اند معناى آيه اين است كه چه كسى از فرشتگان روح او را قبض مى كند و بالا مى برد؟ آيا فرشتگان عذاب ، يا فرشتگان رحمت ؟! و بعضى افزوده اند از آنجا كه فرشتگان الهى از گرفتن و بالا بردن روح چنين انسان بى ايمانى كراهت دارند ملك الموت مى گويد: كيست كه روح او را بگيرد و بالا برد؟ ولى تفسير اول از همه صحيحتر و مناسبتر است . در آيه بعد به ياءس كامل محتضر اشاره كرده ، مى گويد: ((در اين حال او از زندگى به طور مطلق ماءيوس شده ، و يقين به فراق و جدائى از دنيا پيدا مى كند)) (و ظن انه الفراق ). ((و ساق پاها به هم پيچيده مى شود و لحظه مرگ فرا مى رسد)) (و التفت الساق بالساق ). اين به هم پيچيدگى ، يا به خاطر شدت ناراحتى جان دادن است ، يا در نتيجه از كار افتادن دست و پا و بر چيده شدن روح ، از آنها. براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى نيز نقل شده است ، از جمله در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : التفت الدنيا بالاخرة : ((دنيا به آخرت پيچيده مى شود)). و در تفسير على بن ابراهيم نيز همين معنى آمده است . از ابن عباس نيز نقل شده كه منظور ((به هم پيچيدن شدت امر آخرت به امر دنيا است )). بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن شدائد مرگ با شدائد قيامت است . ظاهر اين است كه همه اينها به همان معنى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده باز مى گردد. اين تفسير از اينجا گرفته شده كه يكى از معانى ((ساق )) در لغت عرب ، حادثه شديد و مصيبت و بلاى عظيم است . و بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن ساق پاها در كفن است . البته اين تفسيرها تضادى با هم ندارند، و مى تواند همه آنها در معنى آيه جمع باشد. و در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: ((مسير همه خلايق در آن روز به سوى دادگاه پروردگار تو است )) (الى ربك يومئذ المساق ). آرى همه به سوى او بازمى گردند و در دادگاه عدل او حاضر مى شوند و تمام خطوط به او منتهى خواهد گشت . اين آيه هم تاءكيدى بر مساءله معاد و رستاخيز عمومى بندگان است ، و هم مى تواند اشاره اى به جهت گيرى حركت تكاملى خلايق به سوى ذات پاك او كه ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، بوده باشد. ﴿27 در ادامه بحثهاى مربوط به جهان ديگر و سرنوشت مؤ منان و كافران ، در اين آيات سخن از لحظه دردناك مرگ است كه دريچه اى است به سوى جهان ديگر. مى فرمايد: ((چنين نيست ، او هرگز ايمان نمى آورد تا زمانى كه جان به گلوگاهش برسد)) (كلا اذا بلغت التراقى ). آن روز است كه چشم برزخى او باز مى شود، حجابها كنار مى رود، نشانه هاى عذاب و كيفر را مى بيند، و به اعمال خود واقف مى شود، و در آن لحظه ايمان مى آورد، ولى ايمانى كه هرگز مفيد به حال او نخواهد بود. ((تراقى )) جمع ((ترقوه )) به معنى استخوانهائى است كه گرداگرد گلو را گرفته است ، و رسيدن جان به گلوگاه ، كنايه از آخرين لحظات عمر است ، زيرا هنگامى كه روح از بدن بيرون مى رود، اعضائى كه فاصله بيشترى از قلب دارند (مانند دست و پاها) زودتر از كار مى افتند، گوئى روح تدريجا خود را از بدن بر مى چيند تا به گلوگاه برسد. در اين هنگام اطرافيان او سراسيمه و دستپاچه به دنبال راه نجاتى مى گردند ((و گفته مى شود، آيا كسى هست كه بيايد و اين بيمار را از مرگ نجات دهد)) (و قيل من راق ). اين سخن را از روى عجز و ياءس و بيچارگى مى گويند، در حالى كه مى دانند كار از كار گذشته است ، و از دست طبيب نيز كارى ساخته نيست . ((راق )) از ماده ((رقى )) (بر وزن نهى ) و ((رقيه )) (بر وزن خفيه ) به معنى ((بالا رفتن )) است ، اين واژه (رقيه ) به اوراد و دعاهائى كه موجب نجات مريض مى شود اطلاق گرديده ، به خود طبيب از آنجا كه بيمار را رهائى مى بخشد و نجات مى دهد نيز ((راقى )) گفته اند، بنابراين مفهوم آيه چنين است كه اطرافيان مريض ، و گاه خود او، از شدت ناراحتى صدا مى زند آيا طبيبى پيدا مى شود؟ آيا كسى هست كه دعائى بخواند و اين بيمار رهائى يابد؟ بعضى نيز گفته اند معناى آيه اين است كه چه كسى از فرشتگان روح او را قبض مى كند و بالا مى برد؟ آيا فرشتگان عذاب ، يا فرشتگان رحمت ؟! و بعضى افزوده اند از آنجا كه فرشتگان الهى از گرفتن و بالا بردن روح چنين انسان بى ايمانى كراهت دارند ملك الموت مى گويد: كيست كه روح او را بگيرد و بالا برد؟ ولى تفسير اول از همه صحيحتر و مناسبتر است . در آيه بعد به ياءس كامل محتضر اشاره كرده ، مى گويد: ((در اين حال او از زندگى به طور مطلق ماءيوس شده ، و يقين به فراق و جدائى از دنيا پيدا مى كند)) (و ظن انه الفراق ). ((و ساق پاها به هم پيچيده مى شود و لحظه مرگ فرا مى رسد)) (و التفت الساق بالساق ). اين به هم پيچيدگى ، يا به خاطر شدت ناراحتى جان دادن است ، يا در نتيجه از كار افتادن دست و پا و بر چيده شدن روح ، از آنها. براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى نيز نقل شده است ، از جمله در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : التفت الدنيا بالاخرة : ((دنيا به آخرت پيچيده مى شود)). و در تفسير على بن ابراهيم نيز همين معنى آمده است . از ابن عباس نيز نقل شده كه منظور ((به هم پيچيدن شدت امر آخرت به امر دنيا است )). بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن شدائد مرگ با شدائد قيامت است . ظاهر اين است كه همه اينها به همان معنى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده باز مى گردد. اين تفسير از اينجا گرفته شده كه يكى از معانى ((ساق )) در لغت عرب ، حادثه شديد و مصيبت و بلاى عظيم است . و بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن ساق پاها در كفن است . البته اين تفسيرها تضادى با هم ندارند، و مى تواند همه آنها در معنى آيه جمع باشد. و در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: ((مسير همه خلايق در آن روز به سوى دادگاه پروردگار تو است )) (الى ربك يومئذ المساق ). آرى همه به سوى او بازمى گردند و در دادگاه عدل او حاضر مى شوند و تمام خطوط به او منتهى خواهد گشت . اين آيه هم تاءكيدى بر مساءله معاد و رستاخيز عمومى بندگان است ، و هم مى تواند اشاره اى به جهت گيرى حركت تكاملى خلايق به سوى ذات پاك او كه ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، بوده باشد. ﴿28 در ادامه بحثهاى مربوط به جهان ديگر و سرنوشت مؤ منان و كافران ، در اين آيات سخن از لحظه دردناك مرگ است كه دريچه اى است به سوى جهان ديگر. مى فرمايد: ((چنين نيست ، او هرگز ايمان نمى آورد تا زمانى كه جان به گلوگاهش برسد)) (كلا اذا بلغت التراقى ). آن روز است كه چشم برزخى او باز مى شود، حجابها كنار مى رود، نشانه هاى عذاب و كيفر را مى بيند، و به اعمال خود واقف مى شود، و در آن لحظه ايمان مى آورد، ولى ايمانى كه هرگز مفيد به حال او نخواهد بود. ((تراقى )) جمع ((ترقوه )) به معنى استخوانهائى است كه گرداگرد گلو را گرفته است ، و رسيدن جان به گلوگاه ، كنايه از آخرين لحظات عمر است ، زيرا هنگامى كه روح از بدن بيرون مى رود، اعضائى كه فاصله بيشترى از قلب دارند (مانند دست و پاها) زودتر از كار مى افتند، گوئى روح تدريجا خود را از بدن بر مى چيند تا به گلوگاه برسد. در اين هنگام اطرافيان او سراسيمه و دستپاچه به دنبال راه نجاتى مى گردند ((و گفته مى شود، آيا كسى هست كه بيايد و اين بيمار را از مرگ نجات دهد)) (و قيل من راق ). اين سخن را از روى عجز و ياءس و بيچارگى مى گويند، در حالى كه مى دانند كار از كار گذشته است ، و از دست طبيب نيز كارى ساخته نيست . ((راق )) از ماده ((رقى )) (بر وزن نهى ) و ((رقيه )) (بر وزن خفيه ) به معنى ((بالا رفتن )) است ، اين واژه (رقيه ) به اوراد و دعاهائى كه موجب نجات مريض مى شود اطلاق گرديده ، به خود طبيب از آنجا كه بيمار را رهائى مى بخشد و نجات مى دهد نيز ((راقى )) گفته اند، بنابراين مفهوم آيه چنين است كه اطرافيان مريض ، و گاه خود او، از شدت ناراحتى صدا مى زند آيا طبيبى پيدا مى شود؟ آيا كسى هست كه دعائى بخواند و اين بيمار رهائى يابد؟ بعضى نيز گفته اند معناى آيه اين است كه چه كسى از فرشتگان روح او را قبض مى كند و بالا مى برد؟ آيا فرشتگان عذاب ، يا فرشتگان رحمت ؟! و بعضى افزوده اند از آنجا كه فرشتگان الهى از گرفتن و بالا بردن روح چنين انسان بى ايمانى كراهت دارند ملك الموت مى گويد: كيست كه روح او را بگيرد و بالا برد؟ ولى تفسير اول از همه صحيحتر و مناسبتر است . در آيه بعد به ياءس كامل محتضر اشاره كرده ، مى گويد: ((در اين حال او از زندگى به طور مطلق ماءيوس شده ، و يقين به فراق و جدائى از دنيا پيدا مى كند)) (و ظن انه الفراق ). ((و ساق پاها به هم پيچيده مى شود و لحظه مرگ فرا مى رسد)) (و التفت الساق بالساق ). اين به هم پيچيدگى ، يا به خاطر شدت ناراحتى جان دادن است ، يا در نتيجه از كار افتادن دست و پا و بر چيده شدن روح ، از آنها. براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى نيز نقل شده است ، از جمله در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : التفت الدنيا بالاخرة : ((دنيا به آخرت پيچيده مى شود)). و در تفسير على بن ابراهيم نيز همين معنى آمده است . از ابن عباس نيز نقل شده كه منظور ((به هم پيچيدن شدت امر آخرت به امر دنيا است )). بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن شدائد مرگ با شدائد قيامت است . ظاهر اين است كه همه اينها به همان معنى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده باز مى گردد. اين تفسير از اينجا گرفته شده كه يكى از معانى ((ساق )) در لغت عرب ، حادثه شديد و مصيبت و بلاى عظيم است . و بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن ساق پاها در كفن است . البته اين تفسيرها تضادى با هم ندارند، و مى تواند همه آنها در معنى آيه جمع باشد. و در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: ((مسير همه خلايق در آن روز به سوى دادگاه پروردگار تو است )) (الى ربك يومئذ المساق ). آرى همه به سوى او بازمى گردند و در دادگاه عدل او حاضر مى شوند و تمام خطوط به او منتهى خواهد گشت . اين آيه هم تاءكيدى بر مساءله معاد و رستاخيز عمومى بندگان است ، و هم مى تواند اشاره اى به جهت گيرى حركت تكاملى خلايق به سوى ذات پاك او كه ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، بوده باشد. ﴿29 در ادامه بحثهاى مربوط به جهان ديگر و سرنوشت مؤ منان و كافران ، در اين آيات سخن از لحظه دردناك مرگ است كه دريچه اى است به سوى جهان ديگر. مى فرمايد: ((چنين نيست ، او هرگز ايمان نمى آورد تا زمانى كه جان به گلوگاهش برسد)) (كلا اذا بلغت التراقى ). آن روز است كه چشم برزخى او باز مى شود، حجابها كنار مى رود، نشانه هاى عذاب و كيفر را مى بيند، و به اعمال خود واقف مى شود، و در آن لحظه ايمان مى آورد، ولى ايمانى كه هرگز مفيد به حال او نخواهد بود. ((تراقى )) جمع ((ترقوه )) به معنى استخوانهائى است كه گرداگرد گلو را گرفته است ، و رسيدن جان به گلوگاه ، كنايه از آخرين لحظات عمر است ، زيرا هنگامى كه روح از بدن بيرون مى رود، اعضائى كه فاصله بيشترى از قلب دارند (مانند دست و پاها) زودتر از كار مى افتند، گوئى روح تدريجا خود را از بدن بر مى چيند تا به گلوگاه برسد. در اين هنگام اطرافيان او سراسيمه و دستپاچه به دنبال راه نجاتى مى گردند ((و گفته مى شود، آيا كسى هست كه بيايد و اين بيمار را از مرگ نجات دهد)) (و قيل من راق ). اين سخن را از روى عجز و ياءس و بيچارگى مى گويند، در حالى كه مى دانند كار از كار گذشته است ، و از دست طبيب نيز كارى ساخته نيست . ((راق )) از ماده ((رقى )) (بر وزن نهى ) و ((رقيه )) (بر وزن خفيه ) به معنى ((بالا رفتن )) است ، اين واژه (رقيه ) به اوراد و دعاهائى كه موجب نجات مريض مى شود اطلاق گرديده ، به خود طبيب از آنجا كه بيمار را رهائى مى بخشد و نجات مى دهد نيز ((راقى )) گفته اند، بنابراين مفهوم آيه چنين است كه اطرافيان مريض ، و گاه خود او، از شدت ناراحتى صدا مى زند آيا طبيبى پيدا مى شود؟ آيا كسى هست كه دعائى بخواند و اين بيمار رهائى يابد؟ بعضى نيز گفته اند معناى آيه اين است كه چه كسى از فرشتگان روح او را قبض مى كند و بالا مى برد؟ آيا فرشتگان عذاب ، يا فرشتگان رحمت ؟! و بعضى افزوده اند از آنجا كه فرشتگان الهى از گرفتن و بالا بردن روح چنين انسان بى ايمانى كراهت دارند ملك الموت مى گويد: كيست كه روح او را بگيرد و بالا برد؟ ولى تفسير اول از همه صحيحتر و مناسبتر است . در آيه بعد به ياءس كامل محتضر اشاره كرده ، مى گويد: ((در اين حال او از زندگى به طور مطلق ماءيوس شده ، و يقين به فراق و جدائى از دنيا پيدا مى كند)) (و ظن انه الفراق ). ((و ساق پاها به هم پيچيده مى شود و لحظه مرگ فرا مى رسد)) (و التفت الساق بالساق ). اين به هم پيچيدگى ، يا به خاطر شدت ناراحتى جان دادن است ، يا در نتيجه از كار افتادن دست و پا و بر چيده شدن روح ، از آنها. براى اين آيه تفسيرهاى ديگرى نيز نقل شده است ، از جمله در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم : التفت الدنيا بالاخرة : ((دنيا به آخرت پيچيده مى شود)). و در تفسير على بن ابراهيم نيز همين معنى آمده است . از ابن عباس نيز نقل شده كه منظور ((به هم پيچيدن شدت امر آخرت به امر دنيا است )). بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن شدائد مرگ با شدائد قيامت است . ظاهر اين است كه همه اينها به همان معنى كه از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده باز مى گردد. اين تفسير از اينجا گرفته شده كه يكى از معانى ((ساق )) در لغت عرب ، حادثه شديد و مصيبت و بلاى عظيم است . و بعضى نيز گفته اند: منظور به هم پيچيدن ساق پاها در كفن است . البته اين تفسيرها تضادى با هم ندارند، و مى تواند همه آنها در معنى آيه جمع باشد. و در آخرين آيه مورد بحث مى فرمايد: ((مسير همه خلايق در آن روز به سوى دادگاه پروردگار تو است )) (الى ربك يومئذ المساق ). آرى همه به سوى او بازمى گردند و در دادگاه عدل او حاضر مى شوند و تمام خطوط به او منتهى خواهد گشت . اين آيه هم تاءكيدى بر مساءله معاد و رستاخيز عمومى بندگان است ، و هم مى تواند اشاره اى به جهت گيرى حركت تكاملى خلايق به سوى ذات پاك او كه ذاتى است بى نهايت از هر جهت ، بوده باشد. ﴿30 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد … در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). <37> ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . <38> به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. <39> ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. <40> سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . <41> سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿31 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد ... در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿32 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد ... در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿33 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد ... در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿34 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد ... در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿35 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد ... در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿36 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد ... در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿37 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد ... در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿38 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد ... در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿39 خدائى كه انسان را از نطفه بى ارزش آفريد ... در ادامه بحثهاى مربوط به مرگ كه نخستين گام در سفر آخرت است و در آيات گذشته آمده ، در آيات مورد بحث از خالى بودن دست كافران از توشه اين مسافرت سخن مى گويد. نخست مى فرمايد: ((اين انسان منكر معاد هرگز ايمان نياورد و آيات خدا را تصديق نكرد و براى او نماز نگذارد)) (فلا صدق و لا صلى ). ((بلكه راه تكذيب را پيش گرفت و به فرمان خدا پشت كرد)) (و لكن كذب و تولى ). منظور از جمله فلا صدق عدم تصديق قيامت و حساب و جزا و آيات الهى و توحيد و نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، ولى بعضى آن را اشاره به ترك انفاق و ((صدقه )) از ناحيه كافران دانسته اند، به قرينه ذكر آن در كنار نماز. ولى آيه دوم به خوبى گواهى مى دهد كه نقطه مقابل اين تصديق ، تكذيب است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. در آيه بعد مى افزايد: ((سپس او به سوى خانواده خود بازگشت ، در حالى كه متكبرانه راه مى رفت )) (ثم ذهب الى اهله يتمطى ). او به گمان اينكه با بى اعتنائى و تكذيب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آيات الهى ، پيروزى مهمى به دست آورده ، از باده غرور سرمست بود، و به سراغ خانواده خود مى آمد تا طبق معمول مسائل افتخارآميز را كه در خارج خانه رخ داده براى آنها بازگو كند، حتى راه رفتنش و حركت اعضاء پيكرش همگى بيانگر اين كبر و غرور بوده . ((يتمطى )) از ماده ((مطا)) در اصل به معنى پشت است و ((تمطى )) به معنى كشيدن پشت از روى بى اعتنائى و غرور، و يا كسالت و بى حالى است ، و در اينجا منظور همان معنى اول است . بعضى نيز آن را از ماده ((مط)) (بر وزن خط) به معنى كشيدن پا يا ساير اعضاى بدن به هنگام اظهار بى اعتنائى يا كسالت مى دانند، ولى اشتقاق آن از ((مطا)) با ظاهر لفظ مناسبتر است . به هر حال اين معنى شبيه چيزى است كه در آيه 31 سوره ((مطففين )) آمده است : و اذا انقلبوا الى اهلهم انقلبوا فكهين : ((هنگامى كه آنها به سوى خانواده هاى خود بازمى گردند از روى استهزا درباره مؤ منان سخن مى گويند)). سپس اينگونه افراد بى ايمان را مخاطب ساخته ، و به عنوان تهديد مى گويد: ((عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر))! (أ ولى لك فاولى ). ((باز هم عذاب الهى براى تو شايسته تر است شايسته تر))! (ثم أ ولى لك فاولى ). تفسيرهاى متعدد ديگرى براى اين آيه نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : تهديدى است به آنها كه عذاب بر تو باد باز هم عذاب بر تو باد. يا اين حالتى را كه دارى براى تو سزاوارتر است ، سزاوارتر. يا سرزنش و مذمت براى تو بهتر است ، باز هم بهتر. يا واى بر تو، باز هم واى بر تو. يا خيرات دنيا از تو دور باد، و خيرات آخرت نيز دور باد. يا شر و عذاب دامنگير تو باد، باز هم شر و عذاب دامنگيرت باد. يا عذابى كه در ميدان بدر مشاهده مى كنى براى تو در اين دنيا شايسته تر است ، و عذاب قبر و قيامت نيز براى تو شايسته تر. ولى ناگفته پيدا است كه غالب اين معانى به يك معنى كلى و جامع بر مى گردد كه تهديد به عذاب و مذمت و شر و عقاب را در بر مى گيرد اعم از عذاب دنيا، برزخ ، و قيامت . در روايات آمده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست ابوجهل را گرفت (و طبق بعضى از روايات گريبان او را گرفت ) و فرمود: أ ولى لك فاولى ثم أ ولى لك فاولى ابوجهل گفت : ((مرا به چه چيز تهديد مى كنى ، نه تو مى توانى و نه پروردگارت مى تواند به من زيانى برساند، من قدرتمندترين افراد اين سرزمين هستم ،))! اينجا بود كه همين جمله ها بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به صورت آيات قرآنى نازل شد. سپس به دو استدلال جالب درباره معاد مى پردازد كه يكى از طريق بيان هدف آفرينش و حكمت خداوند است و ديگرى از طريق بيان قدرت او به استناد تحول و تكامل نطفه انسان در مراحل مختلف عالم جنين . در مرحله اول مى فرمايد: ((آيا انسان گمان مى كند كه بيهوده و بى هدف رها مى شود))؟! (ايحسب الانسان ان يترك سدى ). ((سدى )) (بر وزن هدى ) به معنى مهمل و بيهوده و بى هدف است عرب مى گويد: ((ابل سدى )) در مورد شترى كه بدون ساربان رها شده و هر جا مى خواهد به چرا مى رود. منظور از ((انسان )) در اين آيه همان انسانى است كه منكر معاد و رستاخيز مى باشد، آيه مى گويد: او چگونه باور مى كند خداوند اين جهان پهناور را، با اين عظمت ، و اينهمه شگفتيها براى انسان بيافريند، ولى در آفرينش انسان هدفى نباشد،؟ چگونه مى تواند باور كرد، كه هر عضوى از اعضاى انسان براى هدف خاصى آفريده شده باشد، چشم براى ديدن و گوش ‍ براى شنيدن ، و قلب براى رسانيدن غذا و اكسيژن و آب به تمام سلولهاى بدن . حتى خطوط سر انگشتان انسان نيز حكمتى دارد، ولى براى مجموع وجود او هيچ هدفى در كار نيست ، و بيهوده و مهمل و بدون هيچگونه برنامه و امر و نهى و تكليف و مسؤ وليت آفريده شده است ؟ يك فرد عادى اگر مصنوع كوچكى بى هدف بسازد به او ايراد مى كنند، و نامش را از زمره انسانهاى عاقل حذف مى نمايند، چگونه خداوند حكيم على الاطلاق ممكن است چنين آفرينش بى هدفى داشته باشد؟! و اگر گفته شود هدف همين زندگى چند روزه دنيا است ، همين خور و خواب تكرارى و آميخته با هزار گونه درد و رنج ، قطعا اين چيزى نيست كه بتواند آن آفرينش بزرگ را توجيه كند. بنابراين نتيجه مى گيريم كه اين انسان براى هدف بزرگترى يعنى زندگى جاويدان در جوار قرب رحمت حق ، و تكامل بى وقفه و بى پايان ، آفريده شده است . سپس به بيان دليل دوم پرداخته ، مى افزايد: ((آيا انسان در آغاز نطفه اى از منى نبود كه در رحم ريخته مى شود))؟! (الم يك نطفة من منى يمنى ) ((سپس اين مرحله را پشت سر گذارد و به صورت خون بسته درآمد، و خداوند او را آفرينش تازه اى بخشيد، و موزون ساخت )) (ثم كان علقة فخلق فسوى ). باز در اين مرحله متوقف نماند خداوند از همين نطفه دو جفت مرد و زن را آفريد (فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى ). آيا كسى كه نطفه كوچك و بى ارزش را در ظلمتكده رحم مادر، هر روز آفرينش جديدى مى بخشد، و لباس تازه اى از حيات و زندگى در تن او مى كند، و چهره نوينى به او مى دهد، تا سرانجام انسان مذكر يا مؤ نث كاملى مى شود و از مادر متولد مى گردد آيا چنين كسى قادر نيست مردگان را زنده كند؟ (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ). اين بيان در حقيقت در مقابل منكرانى است كه در مساءله معاد جسمانى غالبا دم از محال بودن مى زدند، و امكان بازگشت به زندگى را بعد از مردن و خاك شدن نفى مى كردند، و قرآن براى اثبات امكان اين معنى دست انسان را گرفته و او را به آغاز خلقتش بازمى گرداند، مراحل عجيب جنين ، و تطورات شگفت انگيز انسان را در اين مراحل به او نشان مى دهد، تا بداند او بر همه چيز قادر و توانا است ، و به تعبير ديگر بهترين دليل براى امكان يك شى ء وقوع آن است . ﴿40 سوره انسان (دهر) مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و 31 آيه دارد محتواى سوره ((انسان )) اين سوره در عين كوتاهى محتواى عميق و متنوع و جامعى دارد و از يك نظر مى توان آن را به پنج بخش تقسيم كرد: در بخش اول از آفرينش انسان و خلقت او از نطفه امشاج (مختلط) و سپس هدايت و آزادى اراده او سخن مى گويد. در بخش دوم سخن از پاداش ابرار و نيكان است كه شاءن نزول خاصى در مورد اهل بيت (عليهم السلام ) دارد كه به آن اشاره خواهد شد. در بخش سوم دلائل استحقاق اين پاداشها را در جمله هائى كوتاه و مؤ ثر بازگو مى كند. در بخش چهارم به اهميت قرآن ، و طريق اجراى احكام آن ، و راه پرفراز و نشيب خودسازى اشاره شده . و در بخش پنجم سخن از حاكميت مشيت الهى (در عين مختار بودن انسان ) به ميان آمده است . براى اين سوره نامهاى متعددى است كه مشهورترين آنها سوره ((انسان )) و سوره ((دهر)) و سوره ((هل اتى )) است كه هر كدام از آنها از يكى از كلمات اوائل سوره گرفته شده است ، هر چند در رواياتى كه بعدا در فضيلت سوره مى خوانيم تنها از ((هل اتى )) ياد شده است . آيا اين سوره در مدينه نازل شده است ؟ در اينكه سوره ((هل اتى )) مدنى يا مكى است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، ولى اجماع علما و مفسران شيعه بر اين است كه همه يا حداقل قسمتى از آيات آغاز سوره كه مقام ابرار و اعمال صالح آنها را بيان مى كند در مدينه نازل شده ، كه شاءن نزول آن يعنى داستان نذر على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) و فضه مشروحا خواهد آمد. و همچنين مشهور در ميان علماى اهل سنت نيز نزول آن در مدينه است ، همانگونه كه قرطبى مفسر مشهور اهل تسنن در تفسيرش ‍ مى گويد: و قال الجمهور مدنية : ((مشهور علما معتقدند كه در مدينه نازل شده است )). <1> از كسانى كه تمام اين سوره يا قسمتى از آيات آن را كه در بالا اشاره شد مدنى مى دانند علماء زير را مى توان نام برد: 1 - حاكم ابوالقاسم حسكانى از ابن عباس تعداد آياتى را كه در مكه و در مدينه نازل شده به ترتيب مشروحا نقل كرده است ، و اين سوره را جزء سوره هاى مدنى شمرده كه بعد از سوره ((رحمن ))، و قبل از سوره ((طلاق )) نازل گرديده . <2> صاحب كتاب ((ايضاح )) استاد احمد زاهد نيز همين معنى را از ابن عباس آورده است . <3> 2 - در ((تاريخ القرآن )) ابو عبدالله زنجانى از كتاب ((نظم الدرر و تناسق الايات و السور)) از جمعى از بزرگان اهل سنت نقل كرده كه سوره انسان را در رديف سوره هاى مدنى آورده اند. <4> 3 - و نيز در همان كتاب از ((فهرست ابن نديم )) از ابن عباس نقل شده كه سوره هل اتى را يازدهمين سوره مدنى مى شمارد. <5> 4 - در ((اتقان )) سيوطى از بيهقى در ((دلائل النبوة )) از عكرمه نقل شده كه سوره هل اتى در مدينه نازل شده است . <6> 5 - در ((در المنثور)) نيز همين معنى از ابن عباس به طرق مختلف نقل شده . <7> 6 - ((زمخشرى )) در ((تفسير كشاف )) شاءن نزول معروف آيات آغاز اين سوره را در مورد نذر على (عليه السلام ) و همسر و فرزندانش ‍ نقل كرده است . <8> 7 - گذشته از موارد بالا جمع كثير ديگرى از بزرگان اهل سنت نزول آيات آغاز اين سوره را (ان الابرار …) درباره على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و حسن و حسين (عليهماالسلام ) نقل كرده اند كه شهادتى است بر مدنى بودن آن (زيرا مى دانيم تولد امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام ) در مدينه بوده است ) مانند واحدى در ((اسباب النزول )) بغوى در ((معالم التنزيل )) سبط بن جوزى در ((تذكره )) گنجى شافعى در ((كفاية الطالب )) و جمعى ديگر. <9> اين مساءله به قدرى معروف و مشهور است كه ((محمد بن ادريس ‍ شافعى )) يكى از ائمه چهار گانه اهل سنت ، در شعر معروفش ‍ مى گويد: الى م الى م و حتى متى ؟ اعاتب فى حب هذا الفتى ! و هل زوجت فاطم غيره ؟ و فى غيره هل اتى هل اتى ؟! تا كى تا كى و تا چه زمانى ؟ مرا در محبت اين جوانمرد سرزنش مى كنيد! مگر فاطمه به غير او تزويج شد؟ و مگر هل اتى درباره غير او نازل شده است ؟! <10> مدارك فراوان ديگرى در اين زمينه وجود دارد كه به قسمتى از آنها به هنگام بيان شاءن نزول آيات ان الابرار يشربون … اشاره خواهيم كرد. اما با اين همه بعضى از متعصبان اصرار دارند كه آن را مكى بدانند، و تمام روايات مربوط به نزول آن در مدينه ، و همچنين نزول اين سوره درباره على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و حسنين انكار كنند! راستى عجيب است ، هر جا آيه و روايتى منتهى به فضائل على و اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود گروهى داد و فرياد بلند مى كنند و حساسيت فوق العاده اى نشان مى دهند گوئى اسلام به خطر افتاده ! با اينكه ادعا مى كنند على (عليه السلام ) را از خلفاى راشدين ، و از پيشوايان بزرگ اسلام مى دانند و نسبت به اهل بيت (عليهم السلام ) اظهار علاقه مى كنند، به اعتقاد ما اين عصبيت نتيجه حاكميت روح اموى بر افكار اين گروه است و زائيده تبليغات آن دوران شوم ، خدا همه ما را از اينگونه اشتباهات حفظ كند. فضيلت تلاوت سوره انسان در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قرأ سورة ((هل اتى )) كان جزاؤ ه على الله جنة و حريرا: ((كسى كه سوره هل اتى را بخواند پاداش او بر خداوند بهشت و لباسهاى بهشتى است )). <11> و در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه ((يكى از پاداشهاى كسى كه سوره هل اتى را در هر صبح پنجشنبه بخواند اين است كه در قيامت با پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خواهد بود)). <12> تفسير : نطفه بى ارزش را انسان كرديم ، و تمام وسائل هدايت را در اختيارش نهاديم با اينكه بيشترين بحثهاى اين سوره پيرامون قيامت و نعمتهاى بهشتى است ، ولى در آغاز آن سخن از آفرينش انسان است چرا كه توجه به اين آفرينش زمينه ساز توجه به قيامت و رستاخيز است همانگونه كه در تفسير سوره قيامت در چند صفحه قبل شرح داديم . مى فرمايد: ((آيا چنين نيست كه زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيزى قابل ذكر نبود))؟ (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا). <13> آرى ، ذرات وجود او هر كدام در گوشه اى پراكنده بود در ميان خاكها، در لابلاى قطرات آب درياها، در هوائى كه در جو زمين وجود دارد، مواد اصلى وجود او هر كدام در گوشه يكى از اين سه محيط پهناور افتاده بود، و او در ميان آنها در حقيقت گم شده ، و هيچ قابل ذكر نبود. آيا منظور از ((انسان )) در اينجا نوع انسان است ، و عموم افراد بشر را شامل مى شود؟ يا خصوص حضرت آدم است ؟. آيه بعد كه مى گويد ما انسان را از نطفه آفريديم قرينه روشنى بر معنى اول مى باشد، هر چند بعضى معتقدند كه انسان در آيه اول به معنى حضرت ((آدم )) و ((انسان )) در آيه دوم اشاره به فرزندان آدم است ، ولى اين جدائى در اين فاصله كوتاه بسيار بعيد به نظر مى رسد. در تفسير جمله ((لم يكن شيئا مذكورا)): چيز قابل ذكرى نبود نيز نظرات ديگرى اظهار شده است ، از جمله اينكه : انسان به هنگامى كه در عالم نطفه و جنين بود موجود قابل ذكرى نبود، ولى بعدا كه مراحل تكامل را پيمود به موجودى قابل ذكر تبديل شد. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ((انسان در ((علم خدا)) مذكور بود، هر چند در ((عالم خلق )) مذكور نبود)). <14> در بعضى از تفاسير نيز آمده كه منظور از ((انسان )) در اينجا علماء و دانشمندان است كه قبل از فرا گرفتن علم قابل ذكر نبودند، اما بعد از رسيدن به نظام علم در ميان همه مردم ، در حيات و بعد از موتشان ، همه جا ذكر آنها است . بعضى نقل كرده اند كه ((عمر بن خطاب )) اين آيه را از كسى شنيد گفت اى كاش آدم همچنان غير مذكور باقى مانده بود، و از مادرزاده نمى شد، و فرزندانش مبتلا نمى شدند!. <15> و اين سخن تعجب آور است چرا كه در واقع ايرادى است به مساءله آفرينش . به هر حال بعد از اين مرحله نوبت آفرينش انسان ، و موجود قابل ذكر شدن است ، مى فرمايد. ((ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم ، و او را مى آزمائيم ، و لذا او را شنوا و بينا قرار داديم )) (انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا). ((امشاج )) جمع ((مشج )) (بر وزن نسج يا بر وزن سبب ) يا جمع ((مشيج )) (بر وزن مريض ) به معنى شى ء مخلوط است . آفرينش انسان از ((نطفه مخلوط)) ممكن است اشاره به اختلاط نطفه مرد و زن و تركيب ((اسپر)) و ((اوول )) بوده باشد همانگونه كه در روايات اهلبيت (عليهم السلام ) اجمالا به آن اشاره شده است . يا اشاره به استعدادهاى مختلفى كه در درون نطفه از نظر عامل وراثت از طريق ژنها و مانند آن وجود دارد، و يا اشاره به اختلاط مواد مختلف تركيبى نطفه است ، چرا كه از دهها ماده مختلف تشكيل يافته ، و يا اختلاط همه اينها با يكديگر معنى اخير از همه جامعتر و مناسبتر است . اين احتمال نيز داده شده كه امشاج اشاره به تطورات نطفه در دوران جنينى است . <16> جمله ((نبتليه )) اشاره به رسيدن انسان به مقام ((تكليف و تعهد و مسؤ وليت و آزمايش و امتحان )) است ، و اين يكى از بزرگترين مواهب خدا است كه به انسان كرامت فرموده و او را شايسته ((تكليف و مسؤ وليت )) قرار داده است . و از آنجا كه ((آزمايش و تكليف )) بدون ((آگاهى )) ممكن نيست ، در آخر آيه اشاره به ابزار شناخت و چشم و گوش مى كند كه در اختيار انسانها قرار داده است . بعضى نيز گفته اند منظور از ابتلاء و آزمايش در اينجا تطورات و تحولاتى است كه به جنين از مرحله نطفه تا رسيدن به يك انسان كامل دست مى دهد. ولى با توجه به تعبير ((نبتليه )) و همچنين تعبير به ((انسان )) تفسير اول مناسبتر است . ضمنا از اين تعبير استفاده مى شود كه ريشه همه ادراكات انسان از ادراكات حسى او است : و به تعبير ديگر ادراكات حسى ((مادر)) همه ((معقولات )) است ، و اين نظريه بسيارى از فلاسفه اسلامى است ، و در ميان فلاسفه يونان ((ارسطو)) نيز طرفدار همين نظر بوده است . و از آنجا كه تكليف و آزمايش انسان علاوه بر مساءله آگاهى و ابزار شناخت نياز به دو عامل ديگر يعنى به مساءله ((هدايت )) و ((اختيار)) دارد آيه بعد به آن اشاره كرده ، مى فرمايد: ((ما راه را به او نشان داديم ، خواه شاكر و پذيرا باشد، يا كفران كننده و ناپذيرا)) (انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا). <17> ((هدايت )) در اينجا معنى وسيع و گسترده اى دارد كه هم هدايت ((تكوينى )) را شامل مى شود و هم هدايت ((فطرى )) و هم ((تشريعى )) را هر چند سوق آيه بيشتر روى هدايت تشريعى است . ((توضيح )) اينكه از آنجا كه خداوند انسان را براى هدف ((ابتلاء و امتحان )) و تكامل آفريده است مقدمات وصول به اين هدف را در وجود او آفريده ، و نيروهاى لازم را به او بخشيده اين همان هدايت ((تكوينى )) است . سپس در اعماق فطرتش عشق به پيمودن اين راه را قرار داده ، و از طريق الهامات فطرى مسير را به او نشان داده ، و از اين نظر هدايت ((فطرى )) نموده و از سوى ديگر، رهبران آسمانى و انبياى بزرگ را به تعليمات و قوانين روشن براى ((ارائه طريق )) مبعوث كرده ، و به وسيله آنها هدايت ((تشريعى )) فرموده است ، و البته تمام اين شعب سه گانه هدايت ، جنبه عمومى دارد، و همه انسانها را شامل مى شود. رويهمرفته اين آيه به سه مساءله مهم و سرنوشت ساز در زندگى انسان اشاره مى كند: مساءله ((تكليف ))، مساءله ((هدايت )) و مساءله ((آزادى اراده و اختيار)) كه لازم و ملزوم يكديگر و مكمل يكديگرند. در ضمن جمله ((انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا)) خط بطلان بر مكتب جبر مى كشد. تعبير به ((شاكرا)) و ((كفورا)) مناسبترين تعبيرى است كه در اينجا امكان دارد، چرا كه در مقابل نعمت بزرگ هدايت الهى آنها كه پذيرا و تسليم شوند، و راه هدايت پيش گيرند، شكر اين نعمت را بجا آورده ، و آنها كه مخالفت كنند كفران كرده اند. و از آنجا كه از دست و زبان هيچكس بر نمى آيد، كه از عهده شكرش بدر آيد، در مورد ((شكر)) تعبير به اسم فاعل كرده ، در حالى كه در مورد ((كفران )) تعبير به ((كفور)) (صيغه مبالغه ) آمده ، زيرا آنها كه اين نعمت بزرگ را ناديده بگيرند بالاترين كفران را كرده اند، چرا كه خداوند انواع وسائل هدايت را در اختيار آنها گذارده ، و اين نهايت كفران است كه همه را ناديده بگيرد و راه خطا برود. ضمنا بايد توجه داشت ((كفور)) واژه اى است كه هم در مورد ((كفران نعمت )) به كار مى رود و هم در مورد ((كفر اعتقادى )) (همانگونه كه راغب در مفردات آورده است ). در آخرين آيه مورد بحث اشاره كوتاه و پرمعنائى به سرنوشت كسانى كه راه كفر و كفران را مى پويند كرده ، مى فرمايد: ((ما براى كافران زنجيرها و غلها و شعله هاى سوزان آتش آماده كرده ايم )) (انا اعتدنا للكافرين سلاسلا و اغلالا و سعيرا). تعبير به ((اعتدنا)) (آماده كرده ايم ) تاءكيدى است بر مساءله حتمى بودن مجازات اين گروه درست است كه آماده كردن از قبل ، كار كسانى است كه توانائى محدودى دارند و احتمال مى دهند به هنگام نياز توانائى پيدا نكنند، و اين معنى درباره خداوند موردى ندارد چرا كه هر چه را اراده كند با فرمان ((كن )) فورا موجود مى شود، در عين حال براى بيان قطعى بودن مجازات كافران اعلام مى كند كه وسائل مجازات آنها از هم اكنون آماده است ! ((سلاسل )) جمع ((سلسله )) به معنى ((زنجير)) و ((اغلال )) جمع ((غل )) به معنى حلقه اى است كه بر گردن يا دستها قرار مى دهند، سپس آن را با زنجير مى بندند. <18> به هر حال ذكر غل و زنجير، و سپس شعله هاى سوزان آتش بيانگر مجازات عظيم اين گروه است كه در آيات ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده ، و ((عذاب )) و ((اسارت )) در آن جمع است . آزادى آنها در شهوات در اينجا سبب اسارت آنها در آنجا مى شود، آتشهائى كه در اين دنيا بر پا كرده اند در آنجا تجسم مى يابد و دامانشان را مى گيرد. ﴿1 سوره انسان (دهر) مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و 31 آيه دارد محتواى سوره ((انسان )) اين سوره در عين كوتاهى محتواى عميق و متنوع و جامعى دارد و از يك نظر مى توان آن را به پنج بخش تقسيم كرد: در بخش اول از آفرينش انسان و خلقت او از نطفه امشاج (مختلط) و سپس هدايت و آزادى اراده او سخن مى گويد. در بخش دوم سخن از پاداش ابرار و نيكان است كه شاءن نزول خاصى در مورد اهل بيت (عليهم السلام ) دارد كه به آن اشاره خواهد شد. در بخش سوم دلائل استحقاق اين پاداشها را در جمله هائى كوتاه و مؤ ثر بازگو مى كند. در بخش چهارم به اهميت قرآن ، و طريق اجراى احكام آن ، و راه پرفراز و نشيب خودسازى اشاره شده . و در بخش پنجم سخن از حاكميت مشيت الهى (در عين مختار بودن انسان ) به ميان آمده است . براى اين سوره نامهاى متعددى است كه مشهورترين آنها سوره ((انسان )) و سوره ((دهر)) و سوره ((هل اتى )) است كه هر كدام از آنها از يكى از كلمات اوائل سوره گرفته شده است ، هر چند در رواياتى كه بعدا در فضيلت سوره مى خوانيم تنها از ((هل اتى )) ياد شده است . آيا اين سوره در مدينه نازل شده است ؟ در اينكه سوره ((هل اتى )) مدنى يا مكى است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، ولى اجماع علما و مفسران شيعه بر اين است كه همه يا حداقل قسمتى از آيات آغاز سوره كه مقام ابرار و اعمال صالح آنها را بيان مى كند در مدينه نازل شده ، كه شاءن نزول آن يعنى داستان نذر على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) و فضه مشروحا خواهد آمد. و همچنين مشهور در ميان علماى اهل سنت نيز نزول آن در مدينه است ، همانگونه كه قرطبى مفسر مشهور اهل تسنن در تفسيرش ‍ مى گويد: و قال الجمهور مدنية : ((مشهور علما معتقدند كه در مدينه نازل شده است )). از كسانى كه تمام اين سوره يا قسمتى از آيات آن را كه در بالا اشاره شد مدنى مى دانند علماء زير را مى توان نام برد: 1 - حاكم ابوالقاسم حسكانى از ابن عباس تعداد آياتى را كه در مكه و در مدينه نازل شده به ترتيب مشروحا نقل كرده است ، و اين سوره را جزء سوره هاى مدنى شمرده كه بعد از سوره ((رحمن ))، و قبل از سوره ((طلاق )) نازل گرديده . صاحب كتاب ((ايضاح )) استاد احمد زاهد نيز همين معنى را از ابن عباس آورده است . 2 - در ((تاريخ القرآن )) ابو عبدالله زنجانى از كتاب ((نظم الدرر و تناسق الايات و السور)) از جمعى از بزرگان اهل سنت نقل كرده كه سوره انسان را در رديف سوره هاى مدنى آورده اند. 3 - و نيز در همان كتاب از ((فهرست ابن نديم )) از ابن عباس نقل شده كه سوره هل اتى را يازدهمين سوره مدنى مى شمارد. 4 - در ((اتقان )) سيوطى از بيهقى در ((دلائل النبوة )) از عكرمه نقل شده كه سوره هل اتى در مدينه نازل شده است . 5 - در ((در المنثور)) نيز همين معنى از ابن عباس به طرق مختلف نقل شده . 6 - ((زمخشرى )) در ((تفسير كشاف )) شاءن نزول معروف آيات آغاز اين سوره را در مورد نذر على (عليه السلام ) و همسر و فرزندانش ‍ نقل كرده است . 7 - گذشته از موارد بالا جمع كثير ديگرى از بزرگان اهل سنت نزول آيات آغاز اين سوره را (ان الابرار ...) درباره على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و حسن و حسين (عليهماالسلام ) نقل كرده اند كه شهادتى است بر مدنى بودن آن (زيرا مى دانيم تولد امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام ) در مدينه بوده است ) مانند واحدى در ((اسباب النزول )) بغوى در ((معالم التنزيل )) سبط بن جوزى در ((تذكره )) گنجى شافعى در ((كفاية الطالب )) و جمعى ديگر. اين مساءله به قدرى معروف و مشهور است كه ((محمد بن ادريس ‍ شافعى )) يكى از ائمه چهار گانه اهل سنت ، در شعر معروفش ‍ مى گويد: الى م الى م و حتى متى ؟ اعاتب فى حب هذا الفتى ! و هل زوجت فاطم غيره ؟ و فى غيره هل اتى هل اتى ؟! تا كى تا كى و تا چه زمانى ؟ مرا در محبت اين جوانمرد سرزنش مى كنيد! مگر فاطمه به غير او تزويج شد؟ و مگر هل اتى درباره غير او نازل شده است ؟! مدارك فراوان ديگرى در اين زمينه وجود دارد كه به قسمتى از آنها به هنگام بيان شاءن نزول آيات ان الابرار يشربون ... اشاره خواهيم كرد. اما با اين همه بعضى از متعصبان اصرار دارند كه آن را مكى بدانند، و تمام روايات مربوط به نزول آن در مدينه ، و همچنين نزول اين سوره درباره على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و حسنين انكار كنند! راستى عجيب است ، هر جا آيه و روايتى منتهى به فضائل على و اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود گروهى داد و فرياد بلند مى كنند و حساسيت فوق العاده اى نشان مى دهند گوئى اسلام به خطر افتاده ! با اينكه ادعا مى كنند على (عليه السلام ) را از خلفاى راشدين ، و از پيشوايان بزرگ اسلام مى دانند و نسبت به اهل بيت (عليهم السلام ) اظهار علاقه مى كنند، به اعتقاد ما اين عصبيت نتيجه حاكميت روح اموى بر افكار اين گروه است و زائيده تبليغات آن دوران شوم ، خدا همه ما را از اينگونه اشتباهات حفظ كند. فضيلت تلاوت سوره انسان در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قرأ سورة ((هل اتى )) كان جزاؤ ه على الله جنة و حريرا: ((كسى كه سوره هل اتى را بخواند پاداش او بر خداوند بهشت و لباسهاى بهشتى است )). و در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه ((يكى از پاداشهاى كسى كه سوره هل اتى را در هر صبح پنجشنبه بخواند اين است كه در قيامت با پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خواهد بود)). تفسير : نطفه بى ارزش را انسان كرديم ، و تمام وسائل هدايت را در اختيارش نهاديم با اينكه بيشترين بحثهاى اين سوره پيرامون قيامت و نعمتهاى بهشتى است ، ولى در آغاز آن سخن از آفرينش انسان است چرا كه توجه به اين آفرينش زمينه ساز توجه به قيامت و رستاخيز است همانگونه كه در تفسير سوره قيامت در چند صفحه قبل شرح داديم . مى فرمايد: ((آيا چنين نيست كه زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيزى قابل ذكر نبود))؟ (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا). آرى ، ذرات وجود او هر كدام در گوشه اى پراكنده بود در ميان خاكها، در لابلاى قطرات آب درياها، در هوائى كه در جو زمين وجود دارد، مواد اصلى وجود او هر كدام در گوشه يكى از اين سه محيط پهناور افتاده بود، و او در ميان آنها در حقيقت گم شده ، و هيچ قابل ذكر نبود. آيا منظور از ((انسان )) در اينجا نوع انسان است ، و عموم افراد بشر را شامل مى شود؟ يا خصوص حضرت آدم است ؟. آيه بعد كه مى گويد ما انسان را از نطفه آفريديم قرينه روشنى بر معنى اول مى باشد، هر چند بعضى معتقدند كه انسان در آيه اول به معنى حضرت ((آدم )) و ((انسان )) در آيه دوم اشاره به فرزندان آدم است ، ولى اين جدائى در اين فاصله كوتاه بسيار بعيد به نظر مى رسد. در تفسير جمله ((لم يكن شيئا مذكورا)): چيز قابل ذكرى نبود نيز نظرات ديگرى اظهار شده است ، از جمله اينكه : انسان به هنگامى كه در عالم نطفه و جنين بود موجود قابل ذكرى نبود، ولى بعدا كه مراحل تكامل را پيمود به موجودى قابل ذكر تبديل شد. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ((انسان در ((علم خدا)) مذكور بود، هر چند در ((عالم خلق )) مذكور نبود)). در بعضى از تفاسير نيز آمده كه منظور از ((انسان )) در اينجا علماء و دانشمندان است كه قبل از فرا گرفتن علم قابل ذكر نبودند، اما بعد از رسيدن به نظام علم در ميان همه مردم ، در حيات و بعد از موتشان ، همه جا ذكر آنها است . بعضى نقل كرده اند كه ((عمر بن خطاب )) اين آيه را از كسى شنيد گفت اى كاش آدم همچنان غير مذكور باقى مانده بود، و از مادرزاده نمى شد، و فرزندانش مبتلا نمى شدند!. و اين سخن تعجب آور است چرا كه در واقع ايرادى است به مساءله آفرينش . به هر حال بعد از اين مرحله نوبت آفرينش انسان ، و موجود قابل ذكر شدن است ، مى فرمايد. ((ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم ، و او را مى آزمائيم ، و لذا او را شنوا و بينا قرار داديم )) (انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا). ((امشاج )) جمع ((مشج )) (بر وزن نسج يا بر وزن سبب ) يا جمع ((مشيج )) (بر وزن مريض ) به معنى شى ء مخلوط است . آفرينش انسان از ((نطفه مخلوط)) ممكن است اشاره به اختلاط نطفه مرد و زن و تركيب ((اسپر)) و ((اوول )) بوده باشد همانگونه كه در روايات اهلبيت (عليهم السلام ) اجمالا به آن اشاره شده است . يا اشاره به استعدادهاى مختلفى كه در درون نطفه از نظر عامل وراثت از طريق ژنها و مانند آن وجود دارد، و يا اشاره به اختلاط مواد مختلف تركيبى نطفه است ، چرا كه از دهها ماده مختلف تشكيل يافته ، و يا اختلاط همه اينها با يكديگر معنى اخير از همه جامعتر و مناسبتر است . اين احتمال نيز داده شده كه امشاج اشاره به تطورات نطفه در دوران جنينى است . جمله ((نبتليه )) اشاره به رسيدن انسان به مقام ((تكليف و تعهد و مسؤ وليت و آزمايش و امتحان )) است ، و اين يكى از بزرگترين مواهب خدا است كه به انسان كرامت فرموده و او را شايسته ((تكليف و مسؤ وليت )) قرار داده است . و از آنجا كه ((آزمايش و تكليف )) بدون ((آگاهى )) ممكن نيست ، در آخر آيه اشاره به ابزار شناخت و چشم و گوش مى كند كه در اختيار انسانها قرار داده است . بعضى نيز گفته اند منظور از ابتلاء و آزمايش در اينجا تطورات و تحولاتى است كه به جنين از مرحله نطفه تا رسيدن به يك انسان كامل دست مى دهد. ولى با توجه به تعبير ((نبتليه )) و همچنين تعبير به ((انسان )) تفسير اول مناسبتر است . ضمنا از اين تعبير استفاده مى شود كه ريشه همه ادراكات انسان از ادراكات حسى او است : و به تعبير ديگر ادراكات حسى ((مادر)) همه ((معقولات )) است ، و اين نظريه بسيارى از فلاسفه اسلامى است ، و در ميان فلاسفه يونان ((ارسطو)) نيز طرفدار همين نظر بوده است . و از آنجا كه تكليف و آزمايش انسان علاوه بر مساءله آگاهى و ابزار شناخت نياز به دو عامل ديگر يعنى به مساءله ((هدايت )) و ((اختيار)) دارد آيه بعد به آن اشاره كرده ، مى فرمايد: ((ما راه را به او نشان داديم ، خواه شاكر و پذيرا باشد، يا كفران كننده و ناپذيرا)) (انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا). ((هدايت )) در اينجا معنى وسيع و گسترده اى دارد كه هم هدايت ((تكوينى )) را شامل مى شود و هم هدايت ((فطرى )) و هم ((تشريعى )) را هر چند سوق آيه بيشتر روى هدايت تشريعى است . ((توضيح )) اينكه از آنجا كه خداوند انسان را براى هدف ((ابتلاء و امتحان )) و تكامل آفريده است مقدمات وصول به اين هدف را در وجود او آفريده ، و نيروهاى لازم را به او بخشيده اين همان هدايت ((تكوينى )) است . سپس در اعماق فطرتش عشق به پيمودن اين راه را قرار داده ، و از طريق الهامات فطرى مسير را به او نشان داده ، و از اين نظر هدايت ((فطرى )) نموده و از سوى ديگر، رهبران آسمانى و انبياى بزرگ را به تعليمات و قوانين روشن براى ((ارائه طريق )) مبعوث كرده ، و به وسيله آنها هدايت ((تشريعى )) فرموده است ، و البته تمام اين شعب سه گانه هدايت ، جنبه عمومى دارد، و همه انسانها را شامل مى شود. رويهمرفته اين آيه به سه مساءله مهم و سرنوشت ساز در زندگى انسان اشاره مى كند: مساءله ((تكليف ))، مساءله ((هدايت )) و مساءله ((آزادى اراده و اختيار)) كه لازم و ملزوم يكديگر و مكمل يكديگرند. در ضمن جمله ((انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا)) خط بطلان بر مكتب جبر مى كشد. تعبير به ((شاكرا)) و ((كفورا)) مناسبترين تعبيرى است كه در اينجا امكان دارد، چرا كه در مقابل نعمت بزرگ هدايت الهى آنها كه پذيرا و تسليم شوند، و راه هدايت پيش گيرند، شكر اين نعمت را بجا آورده ، و آنها كه مخالفت كنند كفران كرده اند. و از آنجا كه از دست و زبان هيچكس بر نمى آيد، كه از عهده شكرش بدر آيد، در مورد ((شكر)) تعبير به اسم فاعل كرده ، در حالى كه در مورد ((كفران )) تعبير به ((كفور)) (صيغه مبالغه ) آمده ، زيرا آنها كه اين نعمت بزرگ را ناديده بگيرند بالاترين كفران را كرده اند، چرا كه خداوند انواع وسائل هدايت را در اختيار آنها گذارده ، و اين نهايت كفران است كه همه را ناديده بگيرد و راه خطا برود. ضمنا بايد توجه داشت ((كفور)) واژه اى است كه هم در مورد ((كفران نعمت )) به كار مى رود و هم در مورد ((كفر اعتقادى )) (همانگونه كه راغب در مفردات آورده است ). در آخرين آيه مورد بحث اشاره كوتاه و پرمعنائى به سرنوشت كسانى كه راه كفر و كفران را مى پويند كرده ، مى فرمايد: ((ما براى كافران زنجيرها و غلها و شعله هاى سوزان آتش آماده كرده ايم )) (انا اعتدنا للكافرين سلاسلا و اغلالا و سعيرا). تعبير به ((اعتدنا)) (آماده كرده ايم ) تاءكيدى است بر مساءله حتمى بودن مجازات اين گروه درست است كه آماده كردن از قبل ، كار كسانى است كه توانائى محدودى دارند و احتمال مى دهند به هنگام نياز توانائى پيدا نكنند، و اين معنى درباره خداوند موردى ندارد چرا كه هر چه را اراده كند با فرمان ((كن )) فورا موجود مى شود، در عين حال براى بيان قطعى بودن مجازات كافران اعلام مى كند كه وسائل مجازات آنها از هم اكنون آماده است ! ((سلاسل )) جمع ((سلسله )) به معنى ((زنجير)) و ((اغلال )) جمع ((غل )) به معنى حلقه اى است كه بر گردن يا دستها قرار مى دهند، سپس آن را با زنجير مى بندند. به هر حال ذكر غل و زنجير، و سپس شعله هاى سوزان آتش بيانگر مجازات عظيم اين گروه است كه در آيات ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده ، و ((عذاب )) و ((اسارت )) در آن جمع است . آزادى آنها در شهوات در اينجا سبب اسارت آنها در آنجا مى شود، آتشهائى كه در اين دنيا بر پا كرده اند در آنجا تجسم مى يابد و دامانشان را مى گيرد. ﴿2 سوره انسان (دهر) مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و 31 آيه دارد محتواى سوره ((انسان )) اين سوره در عين كوتاهى محتواى عميق و متنوع و جامعى دارد و از يك نظر مى توان آن را به پنج بخش تقسيم كرد: در بخش اول از آفرينش انسان و خلقت او از نطفه امشاج (مختلط) و سپس هدايت و آزادى اراده او سخن مى گويد. در بخش دوم سخن از پاداش ابرار و نيكان است كه شاءن نزول خاصى در مورد اهل بيت (عليهم السلام ) دارد كه به آن اشاره خواهد شد. در بخش سوم دلائل استحقاق اين پاداشها را در جمله هائى كوتاه و مؤ ثر بازگو مى كند. در بخش چهارم به اهميت قرآن ، و طريق اجراى احكام آن ، و راه پرفراز و نشيب خودسازى اشاره شده . و در بخش پنجم سخن از حاكميت مشيت الهى (در عين مختار بودن انسان ) به ميان آمده است . براى اين سوره نامهاى متعددى است كه مشهورترين آنها سوره ((انسان )) و سوره ((دهر)) و سوره ((هل اتى )) است كه هر كدام از آنها از يكى از كلمات اوائل سوره گرفته شده است ، هر چند در رواياتى كه بعدا در فضيلت سوره مى خوانيم تنها از ((هل اتى )) ياد شده است . آيا اين سوره در مدينه نازل شده است ؟ در اينكه سوره ((هل اتى )) مدنى يا مكى است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، ولى اجماع علما و مفسران شيعه بر اين است كه همه يا حداقل قسمتى از آيات آغاز سوره كه مقام ابرار و اعمال صالح آنها را بيان مى كند در مدينه نازل شده ، كه شاءن نزول آن يعنى داستان نذر على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) و فضه مشروحا خواهد آمد. و همچنين مشهور در ميان علماى اهل سنت نيز نزول آن در مدينه است ، همانگونه كه قرطبى مفسر مشهور اهل تسنن در تفسيرش ‍ مى گويد: و قال الجمهور مدنية : ((مشهور علما معتقدند كه در مدينه نازل شده است )). از كسانى كه تمام اين سوره يا قسمتى از آيات آن را كه در بالا اشاره شد مدنى مى دانند علماء زير را مى توان نام برد: 1 - حاكم ابوالقاسم حسكانى از ابن عباس تعداد آياتى را كه در مكه و در مدينه نازل شده به ترتيب مشروحا نقل كرده است ، و اين سوره را جزء سوره هاى مدنى شمرده كه بعد از سوره ((رحمن ))، و قبل از سوره ((طلاق )) نازل گرديده . صاحب كتاب ((ايضاح )) استاد احمد زاهد نيز همين معنى را از ابن عباس آورده است . 2 - در ((تاريخ القرآن )) ابو عبدالله زنجانى از كتاب ((نظم الدرر و تناسق الايات و السور)) از جمعى از بزرگان اهل سنت نقل كرده كه سوره انسان را در رديف سوره هاى مدنى آورده اند. 3 - و نيز در همان كتاب از ((فهرست ابن نديم )) از ابن عباس نقل شده كه سوره هل اتى را يازدهمين سوره مدنى مى شمارد. 4 - در ((اتقان )) سيوطى از بيهقى در ((دلائل النبوة )) از عكرمه نقل شده كه سوره هل اتى در مدينه نازل شده است . 5 - در ((در المنثور)) نيز همين معنى از ابن عباس به طرق مختلف نقل شده . 6 - ((زمخشرى )) در ((تفسير كشاف )) شاءن نزول معروف آيات آغاز اين سوره را در مورد نذر على (عليه السلام ) و همسر و فرزندانش ‍ نقل كرده است . 7 - گذشته از موارد بالا جمع كثير ديگرى از بزرگان اهل سنت نزول آيات آغاز اين سوره را (ان الابرار ...) درباره على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و حسن و حسين (عليهماالسلام ) نقل كرده اند كه شهادتى است بر مدنى بودن آن (زيرا مى دانيم تولد امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام ) در مدينه بوده است ) مانند واحدى در ((اسباب النزول )) بغوى در ((معالم التنزيل )) سبط بن جوزى در ((تذكره )) گنجى شافعى در ((كفاية الطالب )) و جمعى ديگر. اين مساءله به قدرى معروف و مشهور است كه ((محمد بن ادريس ‍ شافعى )) يكى از ائمه چهار گانه اهل سنت ، در شعر معروفش ‍ مى گويد: الى م الى م و حتى متى ؟ اعاتب فى حب هذا الفتى ! و هل زوجت فاطم غيره ؟ و فى غيره هل اتى هل اتى ؟! تا كى تا كى و تا چه زمانى ؟ مرا در محبت اين جوانمرد سرزنش مى كنيد! مگر فاطمه به غير او تزويج شد؟ و مگر هل اتى درباره غير او نازل شده است ؟! مدارك فراوان ديگرى در اين زمينه وجود دارد كه به قسمتى از آنها به هنگام بيان شاءن نزول آيات ان الابرار يشربون ... اشاره خواهيم كرد. اما با اين همه بعضى از متعصبان اصرار دارند كه آن را مكى بدانند، و تمام روايات مربوط به نزول آن در مدينه ، و همچنين نزول اين سوره درباره على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و حسنين انكار كنند! راستى عجيب است ، هر جا آيه و روايتى منتهى به فضائل على و اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود گروهى داد و فرياد بلند مى كنند و حساسيت فوق العاده اى نشان مى دهند گوئى اسلام به خطر افتاده ! با اينكه ادعا مى كنند على (عليه السلام ) را از خلفاى راشدين ، و از پيشوايان بزرگ اسلام مى دانند و نسبت به اهل بيت (عليهم السلام ) اظهار علاقه مى كنند، به اعتقاد ما اين عصبيت نتيجه حاكميت روح اموى بر افكار اين گروه است و زائيده تبليغات آن دوران شوم ، خدا همه ما را از اينگونه اشتباهات حفظ كند. فضيلت تلاوت سوره انسان در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قرأ سورة ((هل اتى )) كان جزاؤ ه على الله جنة و حريرا: ((كسى كه سوره هل اتى را بخواند پاداش او بر خداوند بهشت و لباسهاى بهشتى است )). و در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه ((يكى از پاداشهاى كسى كه سوره هل اتى را در هر صبح پنجشنبه بخواند اين است كه در قيامت با پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خواهد بود)). تفسير : نطفه بى ارزش را انسان كرديم ، و تمام وسائل هدايت را در اختيارش نهاديم با اينكه بيشترين بحثهاى اين سوره پيرامون قيامت و نعمتهاى بهشتى است ، ولى در آغاز آن سخن از آفرينش انسان است چرا كه توجه به اين آفرينش زمينه ساز توجه به قيامت و رستاخيز است همانگونه كه در تفسير سوره قيامت در چند صفحه قبل شرح داديم . مى فرمايد: ((آيا چنين نيست كه زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيزى قابل ذكر نبود))؟ (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا). آرى ، ذرات وجود او هر كدام در گوشه اى پراكنده بود در ميان خاكها، در لابلاى قطرات آب درياها، در هوائى كه در جو زمين وجود دارد، مواد اصلى وجود او هر كدام در گوشه يكى از اين سه محيط پهناور افتاده بود، و او در ميان آنها در حقيقت گم شده ، و هيچ قابل ذكر نبود. آيا منظور از ((انسان )) در اينجا نوع انسان است ، و عموم افراد بشر را شامل مى شود؟ يا خصوص حضرت آدم است ؟. آيه بعد كه مى گويد ما انسان را از نطفه آفريديم قرينه روشنى بر معنى اول مى باشد، هر چند بعضى معتقدند كه انسان در آيه اول به معنى حضرت ((آدم )) و ((انسان )) در آيه دوم اشاره به فرزندان آدم است ، ولى اين جدائى در اين فاصله كوتاه بسيار بعيد به نظر مى رسد. در تفسير جمله ((لم يكن شيئا مذكورا)): چيز قابل ذكرى نبود نيز نظرات ديگرى اظهار شده است ، از جمله اينكه : انسان به هنگامى كه در عالم نطفه و جنين بود موجود قابل ذكرى نبود، ولى بعدا كه مراحل تكامل را پيمود به موجودى قابل ذكر تبديل شد. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ((انسان در ((علم خدا)) مذكور بود، هر چند در ((عالم خلق )) مذكور نبود)). در بعضى از تفاسير نيز آمده كه منظور از ((انسان )) در اينجا علماء و دانشمندان است كه قبل از فرا گرفتن علم قابل ذكر نبودند، اما بعد از رسيدن به نظام علم در ميان همه مردم ، در حيات و بعد از موتشان ، همه جا ذكر آنها است . بعضى نقل كرده اند كه ((عمر بن خطاب )) اين آيه را از كسى شنيد گفت اى كاش آدم همچنان غير مذكور باقى مانده بود، و از مادرزاده نمى شد، و فرزندانش مبتلا نمى شدند!. و اين سخن تعجب آور است چرا كه در واقع ايرادى است به مساءله آفرينش . به هر حال بعد از اين مرحله نوبت آفرينش انسان ، و موجود قابل ذكر شدن است ، مى فرمايد. ((ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم ، و او را مى آزمائيم ، و لذا او را شنوا و بينا قرار داديم )) (انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا). ((امشاج )) جمع ((مشج )) (بر وزن نسج يا بر وزن سبب ) يا جمع ((مشيج )) (بر وزن مريض ) به معنى شى ء مخلوط است . آفرينش انسان از ((نطفه مخلوط)) ممكن است اشاره به اختلاط نطفه مرد و زن و تركيب ((اسپر)) و ((اوول )) بوده باشد همانگونه كه در روايات اهلبيت (عليهم السلام ) اجمالا به آن اشاره شده است . يا اشاره به استعدادهاى مختلفى كه در درون نطفه از نظر عامل وراثت از طريق ژنها و مانند آن وجود دارد، و يا اشاره به اختلاط مواد مختلف تركيبى نطفه است ، چرا كه از دهها ماده مختلف تشكيل يافته ، و يا اختلاط همه اينها با يكديگر معنى اخير از همه جامعتر و مناسبتر است . اين احتمال نيز داده شده كه امشاج اشاره به تطورات نطفه در دوران جنينى است . جمله ((نبتليه )) اشاره به رسيدن انسان به مقام ((تكليف و تعهد و مسؤ وليت و آزمايش و امتحان )) است ، و اين يكى از بزرگترين مواهب خدا است كه به انسان كرامت فرموده و او را شايسته ((تكليف و مسؤ وليت )) قرار داده است . و از آنجا كه ((آزمايش و تكليف )) بدون ((آگاهى )) ممكن نيست ، در آخر آيه اشاره به ابزار شناخت و چشم و گوش مى كند كه در اختيار انسانها قرار داده است . بعضى نيز گفته اند منظور از ابتلاء و آزمايش در اينجا تطورات و تحولاتى است كه به جنين از مرحله نطفه تا رسيدن به يك انسان كامل دست مى دهد. ولى با توجه به تعبير ((نبتليه )) و همچنين تعبير به ((انسان )) تفسير اول مناسبتر است . ضمنا از اين تعبير استفاده مى شود كه ريشه همه ادراكات انسان از ادراكات حسى او است : و به تعبير ديگر ادراكات حسى ((مادر)) همه ((معقولات )) است ، و اين نظريه بسيارى از فلاسفه اسلامى است ، و در ميان فلاسفه يونان ((ارسطو)) نيز طرفدار همين نظر بوده است . و از آنجا كه تكليف و آزمايش انسان علاوه بر مساءله آگاهى و ابزار شناخت نياز به دو عامل ديگر يعنى به مساءله ((هدايت )) و ((اختيار)) دارد آيه بعد به آن اشاره كرده ، مى فرمايد: ((ما راه را به او نشان داديم ، خواه شاكر و پذيرا باشد، يا كفران كننده و ناپذيرا)) (انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا). ((هدايت )) در اينجا معنى وسيع و گسترده اى دارد كه هم هدايت ((تكوينى )) را شامل مى شود و هم هدايت ((فطرى )) و هم ((تشريعى )) را هر چند سوق آيه بيشتر روى هدايت تشريعى است . ((توضيح )) اينكه از آنجا كه خداوند انسان را براى هدف ((ابتلاء و امتحان )) و تكامل آفريده است مقدمات وصول به اين هدف را در وجود او آفريده ، و نيروهاى لازم را به او بخشيده اين همان هدايت ((تكوينى )) است . سپس در اعماق فطرتش عشق به پيمودن اين راه را قرار داده ، و از طريق الهامات فطرى مسير را به او نشان داده ، و از اين نظر هدايت ((فطرى )) نموده و از سوى ديگر، رهبران آسمانى و انبياى بزرگ را به تعليمات و قوانين روشن براى ((ارائه طريق )) مبعوث كرده ، و به وسيله آنها هدايت ((تشريعى )) فرموده است ، و البته تمام اين شعب سه گانه هدايت ، جنبه عمومى دارد، و همه انسانها را شامل مى شود. رويهمرفته اين آيه به سه مساءله مهم و سرنوشت ساز در زندگى انسان اشاره مى كند: مساءله ((تكليف ))، مساءله ((هدايت )) و مساءله ((آزادى اراده و اختيار)) كه لازم و ملزوم يكديگر و مكمل يكديگرند. در ضمن جمله ((انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا)) خط بطلان بر مكتب جبر مى كشد. تعبير به ((شاكرا)) و ((كفورا)) مناسبترين تعبيرى است كه در اينجا امكان دارد، چرا كه در مقابل نعمت بزرگ هدايت الهى آنها كه پذيرا و تسليم شوند، و راه هدايت پيش گيرند، شكر اين نعمت را بجا آورده ، و آنها كه مخالفت كنند كفران كرده اند. و از آنجا كه از دست و زبان هيچكس بر نمى آيد، كه از عهده شكرش بدر آيد، در مورد ((شكر)) تعبير به اسم فاعل كرده ، در حالى كه در مورد ((كفران )) تعبير به ((كفور)) (صيغه مبالغه ) آمده ، زيرا آنها كه اين نعمت بزرگ را ناديده بگيرند بالاترين كفران را كرده اند، چرا كه خداوند انواع وسائل هدايت را در اختيار آنها گذارده ، و اين نهايت كفران است كه همه را ناديده بگيرد و راه خطا برود. ضمنا بايد توجه داشت ((كفور)) واژه اى است كه هم در مورد ((كفران نعمت )) به كار مى رود و هم در مورد ((كفر اعتقادى )) (همانگونه كه راغب در مفردات آورده است ). در آخرين آيه مورد بحث اشاره كوتاه و پرمعنائى به سرنوشت كسانى كه راه كفر و كفران را مى پويند كرده ، مى فرمايد: ((ما براى كافران زنجيرها و غلها و شعله هاى سوزان آتش آماده كرده ايم )) (انا اعتدنا للكافرين سلاسلا و اغلالا و سعيرا). تعبير به ((اعتدنا)) (آماده كرده ايم ) تاءكيدى است بر مساءله حتمى بودن مجازات اين گروه درست است كه آماده كردن از قبل ، كار كسانى است كه توانائى محدودى دارند و احتمال مى دهند به هنگام نياز توانائى پيدا نكنند، و اين معنى درباره خداوند موردى ندارد چرا كه هر چه را اراده كند با فرمان ((كن )) فورا موجود مى شود، در عين حال براى بيان قطعى بودن مجازات كافران اعلام مى كند كه وسائل مجازات آنها از هم اكنون آماده است ! ((سلاسل )) جمع ((سلسله )) به معنى ((زنجير)) و ((اغلال )) جمع ((غل )) به معنى حلقه اى است كه بر گردن يا دستها قرار مى دهند، سپس آن را با زنجير مى بندند. به هر حال ذكر غل و زنجير، و سپس شعله هاى سوزان آتش بيانگر مجازات عظيم اين گروه است كه در آيات ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده ، و ((عذاب )) و ((اسارت )) در آن جمع است . آزادى آنها در شهوات در اينجا سبب اسارت آنها در آنجا مى شود، آتشهائى كه در اين دنيا بر پا كرده اند در آنجا تجسم مى يابد و دامانشان را مى گيرد. ﴿3 سوره انسان (دهر) مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و 31 آيه دارد محتواى سوره ((انسان )) اين سوره در عين كوتاهى محتواى عميق و متنوع و جامعى دارد و از يك نظر مى توان آن را به پنج بخش تقسيم كرد: در بخش اول از آفرينش انسان و خلقت او از نطفه امشاج (مختلط) و سپس هدايت و آزادى اراده او سخن مى گويد. در بخش دوم سخن از پاداش ابرار و نيكان است كه شاءن نزول خاصى در مورد اهل بيت (عليهم السلام ) دارد كه به آن اشاره خواهد شد. در بخش سوم دلائل استحقاق اين پاداشها را در جمله هائى كوتاه و مؤ ثر بازگو مى كند. در بخش چهارم به اهميت قرآن ، و طريق اجراى احكام آن ، و راه پرفراز و نشيب خودسازى اشاره شده . و در بخش پنجم سخن از حاكميت مشيت الهى (در عين مختار بودن انسان ) به ميان آمده است . براى اين سوره نامهاى متعددى است كه مشهورترين آنها سوره ((انسان )) و سوره ((دهر)) و سوره ((هل اتى )) است كه هر كدام از آنها از يكى از كلمات اوائل سوره گرفته شده است ، هر چند در رواياتى كه بعدا در فضيلت سوره مى خوانيم تنها از ((هل اتى )) ياد شده است . آيا اين سوره در مدينه نازل شده است ؟ در اينكه سوره ((هل اتى )) مدنى يا مكى است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، ولى اجماع علما و مفسران شيعه بر اين است كه همه يا حداقل قسمتى از آيات آغاز سوره كه مقام ابرار و اعمال صالح آنها را بيان مى كند در مدينه نازل شده ، كه شاءن نزول آن يعنى داستان نذر على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) و فضه مشروحا خواهد آمد. و همچنين مشهور در ميان علماى اهل سنت نيز نزول آن در مدينه است ، همانگونه كه قرطبى مفسر مشهور اهل تسنن در تفسيرش ‍ مى گويد: و قال الجمهور مدنية : ((مشهور علما معتقدند كه در مدينه نازل شده است )). از كسانى كه تمام اين سوره يا قسمتى از آيات آن را كه در بالا اشاره شد مدنى مى دانند علماء زير را مى توان نام برد: 1 - حاكم ابوالقاسم حسكانى از ابن عباس تعداد آياتى را كه در مكه و در مدينه نازل شده به ترتيب مشروحا نقل كرده است ، و اين سوره را جزء سوره هاى مدنى شمرده كه بعد از سوره ((رحمن ))، و قبل از سوره ((طلاق )) نازل گرديده . صاحب كتاب ((ايضاح )) استاد احمد زاهد نيز همين معنى را از ابن عباس آورده است . 2 - در ((تاريخ القرآن )) ابو عبدالله زنجانى از كتاب ((نظم الدرر و تناسق الايات و السور)) از جمعى از بزرگان اهل سنت نقل كرده كه سوره انسان را در رديف سوره هاى مدنى آورده اند. 3 - و نيز در همان كتاب از ((فهرست ابن نديم )) از ابن عباس نقل شده كه سوره هل اتى را يازدهمين سوره مدنى مى شمارد. 4 - در ((اتقان )) سيوطى از بيهقى در ((دلائل النبوة )) از عكرمه نقل شده كه سوره هل اتى در مدينه نازل شده است . 5 - در ((در المنثور)) نيز همين معنى از ابن عباس به طرق مختلف نقل شده . 6 - ((زمخشرى )) در ((تفسير كشاف )) شاءن نزول معروف آيات آغاز اين سوره را در مورد نذر على (عليه السلام ) و همسر و فرزندانش ‍ نقل كرده است . 7 - گذشته از موارد بالا جمع كثير ديگرى از بزرگان اهل سنت نزول آيات آغاز اين سوره را (ان الابرار ...) درباره على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و حسن و حسين (عليهماالسلام ) نقل كرده اند كه شهادتى است بر مدنى بودن آن (زيرا مى دانيم تولد امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام ) در مدينه بوده است ) مانند واحدى در ((اسباب النزول )) بغوى در ((معالم التنزيل )) سبط بن جوزى در ((تذكره )) گنجى شافعى در ((كفاية الطالب )) و جمعى ديگر. اين مساءله به قدرى معروف و مشهور است كه ((محمد بن ادريس ‍ شافعى )) يكى از ائمه چهار گانه اهل سنت ، در شعر معروفش ‍ مى گويد: الى م الى م و حتى متى ؟ اعاتب فى حب هذا الفتى ! و هل زوجت فاطم غيره ؟ و فى غيره هل اتى هل اتى ؟! تا كى تا كى و تا چه زمانى ؟ مرا در محبت اين جوانمرد سرزنش مى كنيد! مگر فاطمه به غير او تزويج شد؟ و مگر هل اتى درباره غير او نازل شده است ؟! مدارك فراوان ديگرى در اين زمينه وجود دارد كه به قسمتى از آنها به هنگام بيان شاءن نزول آيات ان الابرار يشربون ... اشاره خواهيم كرد. اما با اين همه بعضى از متعصبان اصرار دارند كه آن را مكى بدانند، و تمام روايات مربوط به نزول آن در مدينه ، و همچنين نزول اين سوره درباره على (عليه السلام ) و فاطمه زهرا و حسنين انكار كنند! راستى عجيب است ، هر جا آيه و روايتى منتهى به فضائل على و اهل بيت (عليهم السلام ) مى شود گروهى داد و فرياد بلند مى كنند و حساسيت فوق العاده اى نشان مى دهند گوئى اسلام به خطر افتاده ! با اينكه ادعا مى كنند على (عليه السلام ) را از خلفاى راشدين ، و از پيشوايان بزرگ اسلام مى دانند و نسبت به اهل بيت (عليهم السلام ) اظهار علاقه مى كنند، به اعتقاد ما اين عصبيت نتيجه حاكميت روح اموى بر افكار اين گروه است و زائيده تبليغات آن دوران شوم ، خدا همه ما را از اينگونه اشتباهات حفظ كند. فضيلت تلاوت سوره انسان در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است : من قرأ سورة ((هل اتى )) كان جزاؤ ه على الله جنة و حريرا: ((كسى كه سوره هل اتى را بخواند پاداش او بر خداوند بهشت و لباسهاى بهشتى است )). و در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه ((يكى از پاداشهاى كسى كه سوره هل اتى را در هر صبح پنجشنبه بخواند اين است كه در قيامت با پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خواهد بود)). تفسير : نطفه بى ارزش را انسان كرديم ، و تمام وسائل هدايت را در اختيارش نهاديم با اينكه بيشترين بحثهاى اين سوره پيرامون قيامت و نعمتهاى بهشتى است ، ولى در آغاز آن سخن از آفرينش انسان است چرا كه توجه به اين آفرينش زمينه ساز توجه به قيامت و رستاخيز است همانگونه كه در تفسير سوره قيامت در چند صفحه قبل شرح داديم . مى فرمايد: ((آيا چنين نيست كه زمانى طولانى بر انسان گذشت كه چيزى قابل ذكر نبود))؟ (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا). آرى ، ذرات وجود او هر كدام در گوشه اى پراكنده بود در ميان خاكها، در لابلاى قطرات آب درياها، در هوائى كه در جو زمين وجود دارد، مواد اصلى وجود او هر كدام در گوشه يكى از اين سه محيط پهناور افتاده بود، و او در ميان آنها در حقيقت گم شده ، و هيچ قابل ذكر نبود. آيا منظور از ((انسان )) در اينجا نوع انسان است ، و عموم افراد بشر را شامل مى شود؟ يا خصوص حضرت آدم است ؟. آيه بعد كه مى گويد ما انسان را از نطفه آفريديم قرينه روشنى بر معنى اول مى باشد، هر چند بعضى معتقدند كه انسان در آيه اول به معنى حضرت ((آدم )) و ((انسان )) در آيه دوم اشاره به فرزندان آدم است ، ولى اين جدائى در اين فاصله كوتاه بسيار بعيد به نظر مى رسد. در تفسير جمله ((لم يكن شيئا مذكورا)): چيز قابل ذكرى نبود نيز نظرات ديگرى اظهار شده است ، از جمله اينكه : انسان به هنگامى كه در عالم نطفه و جنين بود موجود قابل ذكرى نبود، ولى بعدا كه مراحل تكامل را پيمود به موجودى قابل ذكر تبديل شد. در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه فرمود: ((انسان در ((علم خدا)) مذكور بود، هر چند در ((عالم خلق )) مذكور نبود)). در بعضى از تفاسير نيز آمده كه منظور از ((انسان )) در اينجا علماء و دانشمندان است كه قبل از فرا گرفتن علم قابل ذكر نبودند، اما بعد از رسيدن به نظام علم در ميان همه مردم ، در حيات و بعد از موتشان ، همه جا ذكر آنها است . بعضى نقل كرده اند كه ((عمر بن خطاب )) اين آيه را از كسى شنيد گفت اى كاش آدم همچنان غير مذكور باقى مانده بود، و از مادرزاده نمى شد، و فرزندانش مبتلا نمى شدند!. و اين سخن تعجب آور است چرا كه در واقع ايرادى است به مساءله آفرينش . به هر حال بعد از اين مرحله نوبت آفرينش انسان ، و موجود قابل ذكر شدن است ، مى فرمايد. ((ما انسان را از نطفه مختلطى آفريديم ، و او را مى آزمائيم ، و لذا او را شنوا و بينا قرار داديم )) (انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا). ((امشاج )) جمع ((مشج )) (بر وزن نسج يا بر وزن سبب ) يا جمع ((مشيج )) (بر وزن مريض ) به معنى شى ء مخلوط است . آفرينش انسان از ((نطفه مخلوط)) ممكن است اشاره به اختلاط نطفه مرد و زن و تركيب ((اسپر)) و ((اوول )) بوده باشد همانگونه كه در روايات اهلبيت (عليهم السلام ) اجمالا به آن اشاره شده است . يا اشاره به استعدادهاى مختلفى كه در درون نطفه از نظر عامل وراثت از طريق ژنها و مانند آن وجود دارد، و يا اشاره به اختلاط مواد مختلف تركيبى نطفه است ، چرا كه از دهها ماده مختلف تشكيل يافته ، و يا اختلاط همه اينها با يكديگر معنى اخير از همه جامعتر و مناسبتر است . اين احتمال نيز داده شده كه امشاج اشاره به تطورات نطفه در دوران جنينى است . جمله ((نبتليه )) اشاره به رسيدن انسان به مقام ((تكليف و تعهد و مسؤ وليت و آزمايش و امتحان )) است ، و اين يكى از بزرگترين مواهب خدا است كه به انسان كرامت فرموده و او را شايسته ((تكليف و مسؤ وليت )) قرار داده است . و از آنجا كه ((آزمايش و تكليف )) بدون ((آگاهى )) ممكن نيست ، در آخر آيه اشاره به ابزار شناخت و چشم و گوش مى كند كه در اختيار انسانها قرار داده است . بعضى نيز گفته اند منظور از ابتلاء و آزمايش در اينجا تطورات و تحولاتى است كه به جنين از مرحله نطفه تا رسيدن به يك انسان كامل دست مى دهد. ولى با توجه به تعبير ((نبتليه )) و همچنين تعبير به ((انسان )) تفسير اول مناسبتر است . ضمنا از اين تعبير استفاده مى شود كه ريشه همه ادراكات انسان از ادراكات حسى او است : و به تعبير ديگر ادراكات حسى ((مادر)) همه ((معقولات )) است ، و اين نظريه بسيارى از فلاسفه اسلامى است ، و در ميان فلاسفه يونان ((ارسطو)) نيز طرفدار همين نظر بوده است . و از آنجا كه تكليف و آزمايش انسان علاوه بر مساءله آگاهى و ابزار شناخت نياز به دو عامل ديگر يعنى به مساءله ((هدايت )) و ((اختيار)) دارد آيه بعد به آن اشاره كرده ، مى فرمايد: ((ما راه را به او نشان داديم ، خواه شاكر و پذيرا باشد، يا كفران كننده و ناپذيرا)) (انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا). ((هدايت )) در اينجا معنى وسيع و گسترده اى دارد كه هم هدايت ((تكوينى )) را شامل مى شود و هم هدايت ((فطرى )) و هم ((تشريعى )) را هر چند سوق آيه بيشتر روى هدايت تشريعى است . ((توضيح )) اينكه از آنجا كه خداوند انسان را براى هدف ((ابتلاء و امتحان )) و تكامل آفريده است مقدمات وصول به اين هدف را در وجود او آفريده ، و نيروهاى لازم را به او بخشيده اين همان هدايت ((تكوينى )) است . سپس در اعماق فطرتش عشق به پيمودن اين راه را قرار داده ، و از طريق الهامات فطرى مسير را به او نشان داده ، و از اين نظر هدايت ((فطرى )) نموده و از سوى ديگر، رهبران آسمانى و انبياى بزرگ را به تعليمات و قوانين روشن براى ((ارائه طريق )) مبعوث كرده ، و به وسيله آنها هدايت ((تشريعى )) فرموده است ، و البته تمام اين شعب سه گانه هدايت ، جنبه عمومى دارد، و همه انسانها را شامل مى شود. رويهمرفته اين آيه به سه مساءله مهم و سرنوشت ساز در زندگى انسان اشاره مى كند: مساءله ((تكليف ))، مساءله ((هدايت )) و مساءله ((آزادى اراده و اختيار)) كه لازم و ملزوم يكديگر و مكمل يكديگرند. در ضمن جمله ((انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا)) خط بطلان بر مكتب جبر مى كشد. تعبير به ((شاكرا)) و ((كفورا)) مناسبترين تعبيرى است كه در اينجا امكان دارد، چرا كه در مقابل نعمت بزرگ هدايت الهى آنها كه پذيرا و تسليم شوند، و راه هدايت پيش گيرند، شكر اين نعمت را بجا آورده ، و آنها كه مخالفت كنند كفران كرده اند. و از آنجا كه از دست و زبان هيچكس بر نمى آيد، كه از عهده شكرش بدر آيد، در مورد ((شكر)) تعبير به اسم فاعل كرده ، در حالى كه در مورد ((كفران )) تعبير به ((كفور)) (صيغه مبالغه ) آمده ، زيرا آنها كه اين نعمت بزرگ را ناديده بگيرند بالاترين كفران را كرده اند، چرا كه خداوند انواع وسائل هدايت را در اختيار آنها گذارده ، و اين نهايت كفران است كه همه را ناديده بگيرد و راه خطا برود. ضمنا بايد توجه داشت ((كفور)) واژه اى است كه هم در مورد ((كفران نعمت )) به كار مى رود و هم در مورد ((كفر اعتقادى )) (همانگونه كه راغب در مفردات آورده است ). در آخرين آيه مورد بحث اشاره كوتاه و پرمعنائى به سرنوشت كسانى كه راه كفر و كفران را مى پويند كرده ، مى فرمايد: ((ما براى كافران زنجيرها و غلها و شعله هاى سوزان آتش آماده كرده ايم )) (انا اعتدنا للكافرين سلاسلا و اغلالا و سعيرا). تعبير به ((اعتدنا)) (آماده كرده ايم ) تاءكيدى است بر مساءله حتمى بودن مجازات اين گروه درست است كه آماده كردن از قبل ، كار كسانى است كه توانائى محدودى دارند و احتمال مى دهند به هنگام نياز توانائى پيدا نكنند، و اين معنى درباره خداوند موردى ندارد چرا كه هر چه را اراده كند با فرمان ((كن )) فورا موجود مى شود، در عين حال براى بيان قطعى بودن مجازات كافران اعلام مى كند كه وسائل مجازات آنها از هم اكنون آماده است ! ((سلاسل )) جمع ((سلسله )) به معنى ((زنجير)) و ((اغلال )) جمع ((غل )) به معنى حلقه اى است كه بر گردن يا دستها قرار مى دهند، سپس آن را با زنجير مى بندند. به هر حال ذكر غل و زنجير، و سپس شعله هاى سوزان آتش بيانگر مجازات عظيم اين گروه است كه در آيات ديگر قرآن نيز به آن اشاره شده ، و ((عذاب )) و ((اسارت )) در آن جمع است . آزادى آنها در شهوات در اينجا سبب اسارت آنها در آنجا مى شود، آتشهائى كه در اين دنيا بر پا كرده اند در آنجا تجسم مى يابد و دامانشان را مى گيرد. ﴿4 پاداش عظيم ابرار: در آيات گذشته بعد از آن كه انسانها را به دو گروه ((شكور)) و ((كفور)) يا شكرگزار و كفران كننده تقسيم كرد، اشاره كوتاهى به مجازات و كيفر سخت كفران كنندگان آمده بود، آيات مورد بحث به سراغ پاداشهاى شكر گزاران و ابرار (نيكان و پاكان ) مى رود، و نكات جالبى در اين زمينه يادآورى مى كند. نخست مى فرمايد: ((نيكان از جامى مى نوشند كه با عطر خوشى آميخته است )) (ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا). ((ابرار)) جمع ((بر)) (بر وزن رب ) در اصل به معنى وسعت و گستردگى است ، و به همين جهت صحراهاى وسيع را ((بر)) مى گويند، و از آنجا كه افراد نيكوكار اعمالشان نتائج گسترده اى در سطح جامعه دارد اين واژه بر آنها اطلاق مى شود، و ((بر)) (به كسر ب ) به معنى ((نيكو كارى )) است ، بعضى گفته اند فرق بيان آن و خير اين است كه بر به معنى نيكى تواءم با توجه است در حالى كه خير معنى اعمى دارد. ((كافور)) در لغت معانى متعددى دارد و يكى از معانى معروف آن بوى خوش است همچنين گياهى است خوشبو، و يكى ديگر از معانى آن همان ((كافور)) معمولى است كه بوى تندى دارد، و براى مصارف طبى از جمله ضدعفونى كردن به كار مى رود. به هر حال آيه فوق نشان مى دهد كه اين شراب طهور بهشتى بسيار معطر و خوشبو است كه هم ذائقه از آن لذت مى برد، و هم شامه . بعضى از مفسران نيز گفته اند ((كافور)) نام يكى از چشمه هاى بهشتى است ، ولى اين تفسير با تعبير ((كان مزاجها كافورا)) كه مى گويد آميخته با كافور است سازگار نيست . از سوى ديگر با توجه به اين كه كافور از ماده ((كفر)) به معنى ((پوشش )) است ، بعضى از ارباب لغت مانند ((راغب )) در ((مفردات )) معتقدند كه انتخاب اين نام براى ((كافور)) به خاطر پوشيده بودن ميوه درختى كه اين ماده از آن گرفته مى شود در ميان غلافها است . بعضى نيز تعبير ((كافور)) را اشاره به سفيدى فوق العاده و خنكى آن دانسته اند، زيرا كافور معمولى نيز از نظر ((خنكى )) و ((سفيدى )) ضرب المثل است . اما روى هم رفته تفسير نخست از همه مناسبتر به نظر مى رسد، به خصوص اين كه گاهى در عبارات كافور را همرديف مشك و عنبر شمرده اند كه از بهترين بوهاى خوش است . سپس به سرچشمه اى كه اين جام شراب طهور از آن پر مى شود اشاره كرده مى افزايد: ((اين از چشمه خاصى است كه بندگان خدا از آن مى نوشند، و آن را از هر جا بخواهند جارى مى سازند))! (عينا يشرب بها عباد الله يفجرونها تفجيرا). <27> <28> آرى اين چشمه شراب طهور چنان در اختيار ابرار و عباد الله است كه هر جا اراده كنند از همانجا سر بر مى آورد، و جالب اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده كه در توصيف آن فرمود: هى عين فى دار النبى (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تفجر الى دور الانبياء و المؤ منين : ((اين چشمه اى است در خانه پيغمبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه از آنجا به خانه ساير پيامبران و مؤ منان جارى مى شود)). <29> آرى همانگونه كه در دنيا چشمه هاى علم و رحمت از خانه پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به سوى بندگان خدا و نيكان سرازير مى شود، در آخرت كه تجسم بزرگى از اين برنامه است چشمه شراب طهور الهى از همين بيت وحى مى جوشد، و شاخه هاى آن به خانه هاى مؤ منان سرازير مى گردد! ((يفجرون )) از ماده ((تفجير)) در اصل از ريشه ((فجر)) گرفته شده كه به معنى شكافتن وسيع است ، خواه شكافتن زمين باشد يا چيز ديگر، و از آنجا كه نور صبح گوئى پرده شب را مى شكافد به آن ((فجر)) گفته اند، و به شخص فاسق از اين رو ((فاجر)) مى گويند كه پرده حيا و پاكى را دريده ، و از مسير حق خارج شده است . اما در آيه مورد بحث به معنى شكافتن زمين است . قابل توجه اينكه در ميان نعمتهاى فراوان بهشتى كه در اين سوره آمده است نخستين نعمت ((شراب طهور معطر خاصى )) ذكر شده ، و اين شايد به خاطر آن است كه پس از فراغ از حساب محشر در نخستين گام كه در بهشت مى نهند با نوشيدن از اين شراب هرگونه اندوه و ناراحتى و ناخالصى را از درون جان خود مى شويند، و سرمست از عشق حق به استفاده از ساير مواهب بهشتى مى پردازند. در آيات بعد به ذكر اعمال و اوصافى كه ((ابرار)) و ((عباد الله )) دارند، پرداخته با ذكر پنج وصف دليل استحقاق آنها را نسبت به اين همه نعمتهاى بى مانند توضيح مى دهد. مى فرمايد: ((آنها به نذر خود وفا مى كنند)) (يوفون بالنذر). ((و از روزى كه عذاب و شر آن گسترده است بيمناكند)) (و يخافون يوما كان شره مستطيرا). جمله ((يوفون )) و ((يخافون )) و جمله هاى بعد از آن كه همه به صورت فعل مضارع آمده نشان مى دهد كه اين برنامه مستمر و هميشگى آنان است . البته همانگونه كه در شاءن نزول گفتيم مصداق اتم و اكمل اين آيات امير مؤ منان على و فاطمه زهرا و فرزندان آنها حسن و حسين ((سلام الله عليهم اجمعين )) مى باشند كه نذر خود را در مورد سه روز روزه داشتن ادا كردند، و جز با آب افطار ننمودند، و قلب آنان از خوف خدا و خوف قيامت مالا مال بود. ((مستطير)) به معنى گسترده و پراكنده است ، و اشاره به عذابهاى گوناگون و وسيع آن روز عظيم مى باشد. به هر حال وقتى آنها به نذرهائى كه بر خويشتن واجب كرده اند وفا مى كنند به طريق اولى واجبات الهى را محترم شمرده و در انجام آن مى كوشند. ترس آنها از شر آن روز بزرگ اشاره به ايمانشان به مساءله معاد، و احساس ‍ مسؤ وليت شديد در برابر فرمان الهى است . آنها به خوبى معاد را باور كرده اند، و به تمام كيفرهاى بدكاران در آن روز ايمان دارند، و اثر اين ايمان در اعمالشان كاملا نمايان است . سپس به ذكر سومين عمل شايسته آنها پرداخته ، مى گويد: ((آنها غذاى خود را در عين اينكه به آن نيازمندند و دوست دارند به ((مسكين )) و ((يتيم )) و ((اسير)) مى دهند)) (و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا). اطعام كردن آنها ساده نيست ، بلكه تواءم با ايثار در هنگام نياز شديد است ، و از سوى ديگر اطعامى است گسترده كه انواع نيازمندان را از ((مسكين )) و ((يتيم )) و ((اسير)) شامل مى شود، و به اين ترتيب رحمتشان عام و خدمتشان گسترده است . ضمير در ((على حبه )) به طعام باز مى گردد، يعنى در عين اينكه علاقه به طعام دارند آن را انفاق مى كنند، و به اين ترتيب شبيه چيزى است كه در آيه 92 سوره آل عمران آمده است لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون : ((هرگز به حقيقت نيكوكارى نمى رسيد تا از آنچه دوست داريد انفاق كنيد)) بعضى نيز گفته اند ضمير مزبور به ((الله )) بر مى گردد كه در آيات گذشته آمده يعنى آنها به عشق پروردگار اطعام اطعام مى كنند ولى با توجه به اينكه اين مطلب در آيه بعد مى آيد معنى اول صحيحتر به نظر مى رسد. معنى ((مسكين )) و ((يتيم )) و ((اسير)) روشن است ، اما در اينكه اين اسير اشاره به كدام اسير است در ميان مفسران گفتگو است . بسيارى گفته اند منظور اسيرانى است كه از مشركان و كفار مى گرفتند، و به قلمرو حكومت اسلامى در مدينه مى آوردند، بعضى احتمال داده اند كه منظور از آن بردگانى است كه اسير دست مالك خود مى باشند، و بعضى آن را به زندانيان تفسير كرده اند، ولى تفسير اول از همه مناسبتر و مشهورتر است . در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه مطابق شاءن نزول مرد اسير بر در خانه على (عليه السلام ) به هنگام افطار آمد، مگر اسيران زندانى نبودند؟ اما با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود كه طبق نقل تواريخ در زمان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطلقا زندانى وجود نداشت ، و حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اسيران را تقسيم كرده و به دست مسلمانان مى سپرد، و مى فرمود مراقب آنها باشيد، و به آنها نيكى كنيد، و گاه كه توانائى بر تاءمين غذاى آنها نداشتند، از ديگر مسلمانان براى اطعام اسيران كمك مى گرفتند، و آنها را همراه خود و يا حتى بدون همراهى خود به سراغ ساير مسلمانان مى فرستادند، تا به آنها كمك كنند. زيرا در آن موقع مسلمين سخت در مضيقه بودند. البته بعدا كه حكومت اسلامى گسترش پيدا كرد، و تعداد اسيران بالا گرفت و حتى مجرمان با گسترش دامنه حكومت زياد شدند، زندان به وجود آمد، و ارتزاق اسيران و مجرمان از طريق بيت المال صورت مى گرفت . <30> به هر حال از آيه فوق به خوبى استفاده مى شود كه يكى از بهترين اعمال اطعام محرومان و نيازمندان است ، نه تنها نيازمندان مسلمان كه اسيران بلاد شرك نيز تحت پوشش اين دستور اسلامى قرار گرفته ، تا آنجا كه اطعام آنها يكى از كارهاى برجسته ((ابرار)) شمرده شده است . در حديثى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : استوصوا بالاسرى خيرا و كان احدهم يؤ ثر اسيره بطعامه : ((با اسيران به نيكى رفتار كنيد، مسلمانان هنگامى كه اين سخن را شنيدند گاه غذاى خود را به اسير داده و او را بر خويشتن مقدم مى شمردند)). <31> چهارمين عمل بر جسته ابرار را اخلاص مى شمرد، و مى فرمايد: ((آنها مى گويند ما شما را تنها براى خدا اطعام مى كنيم ، نه پاداشى از شما مى خواهيم و نه تشكرى )) (انما نطعكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا). اين برنامه منحصر به مساءله اطعام نيست كه تمام اعمالشان مخلصانه و براى ذات پاك خداوند است و هيچ چشمداشتى به پاداش مردم و حتى تقدير و تشكر آنها نيست ، و اصولا در اسلام ارزش عمل به خلوص نيت است ، و گرنه اعمالى كه انگيزه هاى غير الهى داشته باشد، خواه رياكارانه باشد، و يا به خاطر هواى نفس ، و يا تشكر و قدردانى مردم ، يا پاداش ‍ مادى ، و هيچگونه ارزش معنوى و الهى ندارد، و حديث مشهور پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) لا عمل الا بالنية و انما الاعمال بالنيات اشاره به همين معنى است . منظور از وجه الله همان ذات خدا است ، و گرنه خدا صورت جسمانى ندارد، و اين همان چيزى است كه در ساير آيات قرآن نيز روى آن تكيه و تاءكيد شده است ، در آيه 272 بقره مى خوانيم : و ما تنفقون الا ابتغاء وجه الله : ((شما جز براى خداوند انفاق نكنيد)) و در آيه 28 سوره كهف در توصيف همنشينان شايسته پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده است : و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداة و العشى يريدون وجهه : ((با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و شام مى خوانند، و تنها ذات او را مى طلبند)). و در آخرين توصيف ((ابرار)) مى فرمايد: ((آنها مى گويند: ما از پروردگارمان خائفيم از آن روز كه عبوس و شديد است )) (انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا). اين سخن ممكن است زبان حال ((ابرار)) باشد يا زبان قال آنها. تعبير از روز قيامت به روز ((عبوس )) و ((سخت )) با اينكه عبوس ‍ از صفات انسان است و به كسى مى گويند كه قيافه اش را درهم كشيده ، به خاطر تاءكيد بر وضع وحشتناك آن روز است ، يعنى آنقدر حوادث آن روز سخت و ناراحت كننده است كه نه تنها انسانها در آن روز عبوسند بلكه گوئى خود آن روز نيز عبوس است . در اينكه ((قمطرير)) از چه ماده اى گرفته شده ؟ در ميان مفسران و ارباب لغت گفتگو است بعضى آن را از ((قمطر)) مى دانند، و بعضى آن را مشتق از ماده ((قطر)) (بر وزن مرغ ) و ميم را زائده مى دانند. ولى مشهور همان اول است كه به معنى شديد و عبوس است . <32> در اينجا سؤ الى پيش مى آيد و آن اينكه اگر ابرار تنها براى ذات پاك خدا كار مى كنند پس چرا مى گويند ما از عذاب روز قيامت بيمناكيم ، آيا انگيزه الهى ، با انگيزه ترس از عذاب قيامت ، سازگار است ؟! اما با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود، و آن اين كه آنها به هر حال به خاطر خدا گام بر مى دارند، و اگر از عذاب قيامت مى ترسند به خاطر آن است كه عذاب الهى است ، و اگر به نعمتهاى بهشت علاقه دارند چون اين نعمتها از ناحيه او است ، و اين همان چيزى است كه در باب ((نيت عبادت )) در فقه مطرح است كه مى گويند: قصد قربت در عبادات منافات با انگيزه علاقه به ثواب ، و ترس از عقاب ، و يا حتى كسب مواهب مادى اين دنيا از سوى خداوند (مانند نماز استسقا براى نزول باران ) ندارد، زيرا همه اينها بازگشت به خداوند مى كند، و به اصطلاح از قبيل ((داعى بر داعى )) است ، هر چند مرحله عالى عبادت اين است كه علاقه به نعمتهاى بهشت و ترس از عذاب دوزخ نيز انگيزه آن نباشد بلكه يك پارچه به عنوان ((حبالله )) انجام گيرد. تعبير به ((انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا)) نيز شاهد بر اين است كه اين خوف نيز خوف از پروردگار است . نكته قابل توجه اينكه دومين وصف از اوصاف پنجگانه ، و پنجمين وصف هر دو مساءله خوف است ، با اين تفاوت كه در اولى تنها سخن از خوف روز قيامت است و در دومى خوف از پروردگار در روز قيامت ، در يك مورد روز قيامت چنين توصيف شده كه شر آن گسترده است و در مورد ديگر عبوس و شديد است كه در واقع يكى گستردگى آن را مى رساند و ديگرى گستردگى كيفى را. در آخرين آيه مورد بحث به نتيجه اجمالى اعمال نيك و نيات پاكى كه ((ابرار)) دارند اشاره كرده ، مى فرمايد: ((به خاطر همينها خداوند آنها را از شر آن روز نگهدارى مى كند، و در حالى كه با طراوت و مسرور و شادمان هستند از آنها استقبال مى كند)) (فوقاهم الله شر ذلك اليوم و لقاهم نظرة و سرورا). ((نظرة )) به معنى طراوت و خرمى و شادابى خاصى است كه بر اثر وفور نعمت و رفاه به انسان دست مى دهد، آرى رنگ رخسار آنها در آن روز آرامش و نشاط درونى آنان خبر مى دهد. بنابراين اگر در دنيا به خاطر احساس مسؤ وليت از آن روز بيمناك بودند، خداوند در عوض آنها را در آن روز غرق شادمانى و سرور مى كند. تعبير به ((لقاهم )) از تعبيرهاى بسيار جالبى است كه نشان مى دهد خداوند بزرگ از اين ميهمانان گرانقدر با لطف خاصش استقبال مى كند، و آنها را كه غرق شادى و سرورند در سايه رحمتش جاى مى دهد. ﴿5