پیمایش
فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ ﴿48 فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ ﴿49 كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ ﴿50 فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ ﴿51 بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتَىٰ صُحُفًا مُنَشَّرَةً ﴿52 كَلَّا ۖ بَلْ لَا يَخَافُونَ الْآخِرَةَ ﴿53 كَلَّا إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ ﴿54 فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ ﴿55 وَمَا يَذْكُرُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ ۚ هُوَ أَهْلُ التَّقْوَىٰ وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ ﴿56 القيامة بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ لَا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ ﴿1 وَلَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ ﴿2 أَيَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ ﴿3 بَلَىٰ قَادِرِينَ عَلَىٰ أَنْ نُسَوِّيَ بَنَانَهُ ﴿4 بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ ﴿5 يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ ﴿6 فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ ﴿7 وَخَسَفَ الْقَمَرُ ﴿8 وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ ﴿9 يَقُولُ الْإِنْسَانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ ﴿10 كَلَّا لَا وَزَرَ ﴿11 إِلَىٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ ﴿12 يُنَبَّأُ الْإِنْسَانُ يَوْمَئِذٍ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ ﴿13 بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَىٰ نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ ﴿14 وَلَوْ أَلْقَىٰ مَعَاذِيرَهُ ﴿15 لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ ﴿16 إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ ﴿17 فَإِذَا قَرَأْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ﴿18 ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ ﴿19

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

پس آنان را شفاعت شفیعان سودی نمی دهد؛ ﴿48 آنان را چه شده که از تذکر و هشدار روی گردانند؟ ﴿49 گویی گورخرانی وحشی و رمیده اند ﴿50 که از [چنگال] شیری گریخته اند؛ ﴿51 بلکه هر کدام از آنان توقع دارد نامه هایی سرگشاده [از سوی خدا] دریافت دارد! ﴿52 این چنین نیست [که علت فرارشان از دین برای دریافت نکردن نامه باشد] بلکه [فرارشان برای این است که] از آخرت نمی ترسند؛ ﴿53 این چنین نیست [که نامه سرگشاده ای از سوی ما به آنان رسد]، بلکه بی تردید این قرآن تذکر و هشداری است [که برای جهانیان کافی است.] ﴿54 پس هرکه بخواهد از آن پند گیرد، ﴿55 و از آن پند نمی گیرند مگر آنکه خدا بخواهد، او سزاوار است که از وی پروا کنند، و سزاوار است که به آمرزشش امید بندند. ﴿56 به روز قیامت سوگند می خورم، ﴿1 و به نفس سرزنش گر قسم می خورم. ﴿2 آیا انسان گمان می کند که ما هرگز استخوان هایش را جمع نخواهیم کرد؟ ﴿3 چرا در حالی که تواناییم که [خطوط] سر انگشتانش را درست و نیکو بازسازی کنیم، ﴿4 [نه اینکه به گمان او قیامتی در کار نباشد] بلکه انسان می خواهد [با دست و پا زدن در شک و تردید] فرارویش را [از اعتقاد به قیامت که بازدارنده ای قوی است] باز کند [تا برای ارتکاب هر گناهی آزاد باشد!] ﴿5 [با حالتی آمیخته با تردید] می پرسد: روز قیامت چه وقت است؟ ﴿6 پس هنگامی [است] که چشم [از سختی و هولناکی آن] خیره شود، ﴿7 و ماه تاریک و بی نور گردد، ﴿8 و خورشید و ماه به هم جمع شوند. ﴿9 آن روز انسان گوید: گریزگاه کجاست؟ ﴿10 این چنین نیست، هرگز پناهگاهی وجود ندارد. ﴿11 آن روزقرارگاه [نهایی] فقط به سوی پروردگار توست. ﴿12 آن روز است که انسان را به اعمالی که از دیرباز یا پس از آن انجام داده، آگاه می کنند. ﴿13 بلکه انسان خود به وضع خویش بیناست. ﴿14 و هر چند [برای توجیه گناهانش] بهانه ها بتراشد ﴿15 [پیش از پایان یافتن وحی به وسیله جبرئیل] زبانت را به حرکت در نیاور تا در خواندن آن شتاب ورزی. ﴿16 بی تردید گردآوردن و [به هم پیوند دادن آیات که بر تو وحی می شود و چگونگی] قرائتش بر عهده ماست، ﴿17 پس هنگامی که آن را [به طور کامل] خواندیم، [به همان صورت] خواندنش را دنبال کن. ﴿18 سپس توضیح و بیانش نیز بر عهده ماست. ﴿19

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

شما چرا اهل دوزخ شديد؟ در ادامه بحثى كه درباره دوزخ و دوزخيان در آيات قبل آمد، در اين آيات مى افزايد: ((هر كس در گرو اعمال خويش است )) (كل نفس بما كسبت رهينة ). ((رهينه )) از ماده ((رهن )) به معنى ((گروگان )) است ، و آن وثيقه اى است كه معمولا در مقابل ((وام )) مى دهند گوئى تمام وجود انسان در گرو انجام وظائف و تكاليف او است ، هنگامى كه آن را انجام مى دهد آزاد مى گردد و گرنه در قيد اسارت باقى خواهد ماند. از بعضى از كلمات اهل لغت چنين بر مى آيد كه يكى از معانى ((رهن )) ملازمت و همراهى است طبق اين معنى مفهوم آيه چنين مى شود كه همه همراه اعمال خويشند، خواه نيكوكاران ، و خواه بدكاران . ولى به قرينه آيات بعد، تفسير اول مناسبتر است . لذا بلافاصله مى فرمايد: ((مگر اصحاب اليمين كه از قيد اين اسارت آزادند)) (الا اصحاب اليمين ). آنها در پرتو ايمان و عمل صالح ، غل و زنجيرهاى اسارت را شكسته اند، و بى حساب وارد بهشت مى شوند. در اينكه منظور از ((اصحاب اليمين )) در اينجا چه كسانى هستند؟ در ميان مفسران گفتگو است : بعضى آنرا به كسانى تفسير كرده اند كه نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود. و بعضى آنها را مؤ منانى مى دانند كه مطلقا گناه ندارند، و بعضى آن را اشاره به فرشتگان دانسته اند، و احتمالات ديگر. ولى آنچه از آيات مختلف قرآن بر مى آيد، و شواهد قرآنى دارد، همان معنى اول است ، آنها كسانى هستند كه داراى ايمان و عمل صالحند، و اگر گناهان مختصرى داشته باشند تحت الشعاع حسنات آنهاست ، و به حكم ان الحسنات يذهبن السيئات (هود 114). اعمال نيكشان اعمال بد را مى پوشاند، يا بدون حساب وارد بهشت مى شوند و يا اگر حسابى داشته باشند سهل و ساده و آسان است ، همانگونه كه در آيه 7 سوره انشقاق آمده است : فاما من اوتى كتابه بيمينه فسوف يحاسب حسابا يسيرا: اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده حساب او آسان خواهد بود. ((قرطبى )) مفسر معروف اهل سنت از امام باقر(عليه السلام ) در تفسير اين آيه نقل كرده است كه فرمود: نحن و شيعتنا اصحاب اليمين ، و كل من ابغضنا اهل البيت فهم المرتهنون : ((ما و شيعيانمان ((اصحاب اليمين )) هستيم ، و هر كس ما اهل بيت را دشمن دارد در اسارت اعمال خويش است )). اين حديث را مفسران ديگر از جمله در ((مجمع البيان )) و نويسنده تفسير ((نور الثقلين )) و بعضى ديگر ذيل آيات مورد بحث آورده اند. سپس به گوشه اى از شرح حال ((اصحاب اليمين )) و گروه مقابل آنها پرداخته مى افزايد: ((آنها در باغهاى پر نعمت و با عظمت بهشتند در حالى كه سؤ ال مى كنند ...)) (فى جنات يتسائلون ). ((از گنهكاران )) (عن المجرمين ). مى گويند: چه چيز شما را به دوزخ فرستاد؟! (ما سلككم فى سقر). از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه رابطه ميان بهشتيان و دوزخيان به كلى قطع نمى گردد، بهشتيان مى توانند از عالم خود وضع دوزخيان را مشاهده كنند، و با آنها به گفتگو پردازند. اكنون ببينيم مجرمان در پاسخ اين سؤ ال ((اصحاب اليمين )) چه مى گويند؟ آنها به چهار گناه بزرگ خويش در اين رابطه اعتراف مى كنند. نخست اينكه ((مى گويند: ما از نمازگزاران نبوديم )) (قالوا لم نك من المصلين ). اگر نماز مى خوانديم نماز ما را به ياد خدا مى انداخت ، و نهى از فحشاء و منكر مى كرد، و ما را به صراط مستقيم الهى دعوت مى نمود. ديگر اينكه ((ما اطعام مسكين نمى كرديم )) (و لم نك نطعم المسكين ). اطعام مسكين گر چه به معنى غذا دادن به بينوايان است ، ولى ظاهرا منظور از آن ، هر گونه كمك به نيازمنديهاى ضرورى نيازمندان مى باشد اعم از خوراك و پوشاك و مسكن و غير اينها. و همانگونه كه مفسران تصريح كرده اند منظور از آن زكات واجب است چرا كه ترك انفاقهاى مستحبى سبب ورود در دوزخ نمى شود، و اين آيه بار ديگر اين مطلب را تاءكيد مى كند كه زكات به طور اجمال در مكه نيز نازل شده بود هر چند تشريع جزئيات و تعيين خصوصيات حدود و مخصوصا تمركز آن در بيت المال در مدينه بوده است . ديگر اينكه ((ما پيوسته با اهل باطل همنشين و همصدا مى شديم )) (و كنا نخوض مع الخائضين ). هر صدائى از هر گوشه اى بر ضد حق بلند مى شد، و هر مجلسى براى ترويج باطل تشكيل مى گرديد و ما با خبر مى شديم ، با آنها همراهى مى كرديم و همرنگ جماعت مى شديم ، سخنان آنها را تصديق مى كرديم ، و بر تكذيب و انكار آنها صحه مى گذارديم ، و از استهزا و سخريه آنها نسبت به حق لذت مى برديم . ((نخوض )) از ماده ((خوض )) (بر وزن حوض ) در اصل به معنى ورود و حركت در آب است ، و سپس به ورود و آلوده شدن به ساير امور نيز گفته شده ، ولى در قرآن مجيد غالبا در مورد ورود در مطالب باطل و بى اساس استعمال مى شود. ((خوض در باطل )) معنى وسيع و گسترده اى دارد كه هم شامل ورود در مجالس كسانى مى شود كه آيات خدا را به باد استهزا مى گيرند، تبليغات ضد اسلامى مى كنند، يا ترويج بدعت مى نمايند، و يا شوخيهاى ركيك دارند، يا گناهانى را كه انجام داده اند به عنوان افتخار يا تلذد نقل مى كنند، و همچنين شركت در مجالس غيبت و تهمت و لهو و لعب و مانند آنها ولى در آيه مورد بحث بيشتر نظر بر مجالسى است كه براى تضعيف دين خدا و استهزاى مقدسات ، و ترويج كفر و شرك و بى دينى تشكيل مى شود. سپس مى افزايند ((و اينكه ما همواره روز جزا را انكار مى كرديم )) (و كنا نكذب بيوم الدين ). ((تا زمانى كه مرگ ما فرا رسيد)) (حتى أ تانا اليقين ). روشن است انكار معاد و روز حساب و جزا، تمام ارزشهاى الهى و اخلاقى را متزلزل مى سازد، و انسان را براى ارتكاب گناه تشجيع مى كند، و موانع را از اين راه بر مى دارد، مخصوصا اگر اين مساءله به صورت يك امر مداوم تا پايان عمر در آيد. به هر حال از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه اولا كفار همانگونه كه مكلف به اصول دين هستند به فروع دين نيز مكلفند، و نيز نشان مى دهد اين امور چهار گانه يعنى ((نماز)) و ((زكات )) و ((ترك مجالس اهل باطل )) و ((ايمان به قيامت )) اهميت و نقش ‍ فوق العاده اى در هدايت و تربيت انسان دارد، و به اين ترتيب جهنم جاى نمازگزاران واقعى ، و زكات دهندگان ، و تاركان باطل ، و مؤ منان به قيامت نيست . البته نماز از آنجا كه عبادت خدا است بدون ايمان به او ميسر نيست ، بنابراين ذكر آن رمزى است براى ايمان و اعتقاد به خداوند، و تسليم در برابر فرمان او و مى توان گفت : اين امور چهارگانه از توحيد شروع مى شود و به معاد پايان مى پذيرد، و ارتباط انسان را با ((خالق )) و ((خلق )) و ((خويشتن )) دربر مى گيرد. معروف در ميان مفسران اين است كه منظور از ((يقين )) در اينجا مرگ است ، چرا كه يك امر يقينى براى مؤ من و كافر محسوب مى شود، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند شك كند، در آيه 99 سوره حجر نيز مى خوانيم و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين : ((خداى خود را عبادت كن تا يقين (و مرگ تو) فرا رسد)). ولى بعضى يقين را در اينجا به معنى آگاهى حاصل بعد از مرگ انسان نسبت به مسائل برزخ و قيامت تفسير كرده اند كه با تفسير اول از جهتى هماهنگ است . و در آخرين آيه مورد بحث به عاقبت شوم اين گروه اشاره كرده مى گويد: ((لذا شفاعت هيچيك از شفاعت كنندگان به حال آنها سودى ندارد)) و بايد در عذاب الهى براى هميشه بمانند (فما تنفعهم شفاعة الشافعين ). نه شفاعت انبيا و رسولان پروردگار و امامان ، و نه شفاعت فرشتگان و صديقين و شهداء و صالحين ، چرا كه شفاعت نياز به وجود زمينه مساعد دارد، و اينها زمينه ها را به كلى از ميان برده اند شفاعت همچون آب زلالى است كه بر پاى نهال ضعيفى ريخته مى شود، و بديهى است اگر نهال به كلى مرده باشد اين آب زلال آن را زنده نمى كند، و به تعبير ديگر همانگونه كه در بحث شفاعت گفته ايم ((شفاعت )) از ماده شفع به معنى ((ضميمه كردن چيزى به چيز ديگر)) است ، و مفهوم اين سخن آن است كه شخص شفاعت شونده قسمتى از راه را با پاى خود پيموده ، و در فراز و نشيبهاى سخت وامانده ، شخص شفاعت كننده به او ضميمه مى شود و او را يارى مى كند تا بقيه راه را بپيمايد. ضمنا اين آيه بار ديگر بر مساءله شفاعت و تنوع و تعدد شفيعان درگاه خدا تاءكيد مى كند، و پاسخ دندان شكنى است براى آنها كه منكر اصل شفاعتند. همچنين تاءكيدى است بر اينكه شفاعت بيقيد و شرط نيست ، و به معنى چراغ سبز براى گناه محسوب نمى شود، بلكه عاملى است براى تربيت انسان كه حداقل او را به مرحله اى كه قابليت شفاعت داشته باشد برساند، و رابطه او با خدا و اولياى او به كلى قطع نشود. اين نكته نيز قابل ذكر است كه مفهوم آيه فوق اين نيست كه شافعان به شفاعت چنين كسانى برمى خيزند، بلكه مفهومش آن است كه چون شفاعت به حال آنها سودى ندارد آنها شفاعت نمى كنند زيرا اولياء الله مرتكب كار لغو و بيهوده نمى شوند. ﴿48 چنان از حق مى گريزند كه گورخران از شير! در ادامه بحثى كه پيرامون سرنوشت مجرمان و دوزخيان در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث وحشت اين گروه معاند و لجوج را از شنيدن سخن حق و هر گونه اندرز و نصيحت به روشنترين وجهى منعكس مى كند. نخست مى گويد: ((چرا آنها اينهمه از تذكر و يادآورى روى گردانند))؟ (فما لهم عن التذكرة معرضين ). <48> چرا از داروى شفابخش قرآن فرار مى كنند؟ چرا دست رد بر سينه طبيب دلسوز مى زنند؟ راستى جاى تعجب است . ((گوئى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى )) (كانهم حمر مستنفرة ). كه از شير (يا صياد) فرار كرده اند (فرت من قسورة ). ((حمر)) جمع ((حمار)) به معنى الاغ است ، منتها در اينجا به قرينه فرار كردن از چنگال شير يا صياد منظور خر وحشى يا گورخر است <49> و به تعبير ديگر اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه وحشى و اهلى آن را شامل مى شود. ((قسورة )) از ماده ((قسر)) (به معنى قهر و غلبه ) گرفته شده ، و يكى از نامهاى ((شير)) است ، و بعضى آن را به معنى تيرانداز و يا صياد نيز تفسير كرده اند، ولى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر مى رسد. معروف است كه ((گورخر)) وحشت عجيبى از شير دارد، حتى موقعى كه صداى شير را مى شنود چنان وحشتى بر او مستولى مى شود كه ديوانه وار به هر سو مى دود، مخصوصا هنگامى كه شير به گروهى از آنها برسد چنان پراكنده مى شوند و به هر سو مى دوند كه هر بيننده اى را غرق تعجب مى كند، اصولا اين حيوان به حكم وحشى بودن از همه چيز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شير. به هر حال اين آيه تعبيرى است بسيار رسا و گويا از وحشت و فرار مشركان از آيات روح پرور قرآن ، آنها را به گورخر تشبيه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است ، و هم به علت وحشى بودن گريزان از همه چيز، در حالى كه در برابر آنها چيزى جز تذكره (وسيله يادآورى و بيدارى و هوشيارى ) قرار ندارد. ولى با اينهمه نادانى و بيخبرى آنچنان پر ادعا و متكبرند كه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه هاى جداگانه اى از سوى خداوند به او داده شود! (بل يريد كل امرى منهم ان يؤ تى صحفا منشرة ). <50> اين شبيه چيزى است كه در آيه 93 سوره اسراء آمده است : ولن نؤ من لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه : ((اگر به آسمان نيز بروى ما به تو ايمان نمى آوريم مگر آنكه نامه اى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى ))! و يا آيه 124 سوره انعام كه مى گويد: قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله : آنها مى گويند ما ايمان نمى آوريم تا زمانى كه همان چيزى كه به رسولان الهى نازل شده به ما نيز داده شود! و به اين ترتيب هر كدام انتظار داشتند پيامبرى اولوالعزم باشند! و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود، و تازه اگر چنين چيزى نازل مى شد معلوم نبود ايمان بياورند. <51> در بعضى از روايات آمده است كه ابوجهل و جماعتى از قريش گفتند اى محمد ما به تو ايمان نمى آوريم تا زمانى كه نامه اى از آسمان بياورى كه عنوانش اين باشد: ((از خداوند رب العالمين به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به تو ايمان بياوريم ))! و لذا در آيه بعد مى افزايد ((چنان نيست كه آنها مى گويند)) (كلا). نازل شدن كتاب آسمانى بر آنها و مطالب ديگرى از اين قبيل همه بهانه است . ((آنها در حقيقت از آخرت نمى ترسند)) (بل لا يخافون الاخرة ). اگر آنها از عذاب آخرت بيم داشتند، اينهمه بهانه جوئى نمى كردند، تكذيب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نمى نمودند، آيات الهى را به باد سخريه نمى گرفتند، تعداد فرشتگان ماءمور عذاب را وسيله استهزاء قرار نمى دادند. و از اينجا اثر ايمان به معاد در تقوا پرهيز از گناه و پاك شدن از انواع معاصى بزرگ روشن مى شود. به حق بايد گفت كه ايمان به جهان رستاخيز و پاداش و كيفر قيامت شخصيت تازه اى به انسان مى بخشد، و مى تواند افراد بى بند و بار و متكبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پيشه تبديل كند. سپس بار ديگر تاءكيد مى كند آن گونه كه آنها درباره قرآن مى انديشند، نيست ، (كلا). ((مسلما قرآن تذكر و يادآورى است )) (انه تذكرة ). ((و هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). قرآن هم راه را نشان داده ، و هم ديده بينا در اختيار گذارده ، و هم نور آفتاب را، ((تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش )). در عين حال پند گرفتن از آن جز به مشيت و توفيق الهى ممكن نيست ((و آنها اندرز نمى گيرند جز اينكه خدا بخواهد)) (و ما يذكرون الا ان يشاء الله ). اين جمله داراى چند تفسير است ، يكى همان كه در بالا گفتيم ، يعنى انسان نمى تواند راه هدايت را بپويد جز اينكه به ذيل عنايت پروردگار توسل جويد، و از او توفيق و امداد طلبد. تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد و البته اين امداد الهى در زمينه هاى مساعد نازل مى گردد. ديگر اينكه : جمله ((فمن شاء ذكره )) كه در آيه قبل آمده ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه همه چيز بسته به اراده خود انسان است ، و اراده او از هر نظر استقلال دارد، اين آيه براى رفع اين اشتباه مى گويد انسان در عين مختار و آزاد بودن وابسته به مشيت الهى است ، مشيتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرينش حاكم است ، و به تعبير ديگر: همين اختيار و آزادى انسان نيز با مشيت او است ، و هر لحظه بخواهد مى تواند آنرا بگيرد. سوم اينكه : مى گويد آنها به هيچ قيمتى ايمان نمى آورند مگر اينكه خداوند بخواهد و آنها را مجبور سازد، و مى دانيم خدا كسى را اجبار به ايمان يا كفر نمى كند. البته تفسير اول و دوم بهتر و مناسبتر است . و در پايان آيه مى فرمايد: ((او اهل تقوا و آمرزش است )) ( هو اهل التقوى و اهل المغفرة ). شايسته است كه از عقاب او بترسند، و از اينكه چيزى را شريك او قرار دهند بپرهيزند و نيز شايسته است كه به آمرزش او اميدوار باشند. در حقيقت اين جمله اشاره اى به مقام ((خوف )) و ((رجاء)) و ((عذاب )) و ((مغفرت )) الهى است ، و در حقيقت تعليلى است براى آيه قبل . لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: خداوند مى گويد: انا اهل ان اتقى ، و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل ان لم يشرك بى شيئا ان ادخله الجنة : ((من شايسته اين هستم كه از من پرهيز شود، و بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد، و من شايسته ام كه اگر بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد او را داخل بهشت كنم )). <52> گر چه تمام مفسران تا آنجا كه ما ديده ايم ، ((تقوا)) را در اينجا به معنى مفعولى تفسير كرده اند و گفته اند خدا شايسته اين است كه از او (از شرك و معصيت او) بپرهيزند، ولى اين احتمال نيز هست كه به معنى فاعلى نيز تفسير شود يعنى خدا، اهل تقوى است ، از هر گونه ظلم و قبيح و هر گونه كارى كه بر خلاف حكمت است مى پرهيزد، و در حقيقت بالاترين مقام تقوى از آن خدا است و آنچه در بندگان است ، شعله ضعيفى از آن تقواى بى انتها است ، هر چند تعبير به ((تقوا)) به معنى اسم فاعلى در مورد خداوند كمتر گفته مى شود. به هر حال اين سوره با امر به ((انذار)) و ((تكليف )) شروع شد، و با دعوت به ((تقوى )) و ((وعده مغفرت )) پايان مى پذيرد، و اينجا است كه با نهايت خضوع و تضرع به پيشگاه مقدسش عرضه مى داريم : پروردگارا! ما را از اهل تقوى و مغفرت خود قرار ده . خداوندا! تا توفيق و الطاف تو دست ما را نگيرد به جائى نمى رسيم ، ما را مشمول اين عنايت فرما. بار الها! دام سخت است ، و راه پر پيچ و خم ، و شيطان آماده اغواگرى پيمودن اين راه جز به امداد تو ميسر نيست ، ما را امداد كن . آمين يا رب العالمين ﴿49 چنان از حق مى گريزند كه گورخران از شير! در ادامه بحثى كه پيرامون سرنوشت مجرمان و دوزخيان در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث وحشت اين گروه معاند و لجوج را از شنيدن سخن حق و هر گونه اندرز و نصيحت به روشنترين وجهى منعكس مى كند. نخست مى گويد: ((چرا آنها اينهمه از تذكر و يادآورى روى گردانند))؟ (فما لهم عن التذكرة معرضين ). چرا از داروى شفابخش قرآن فرار مى كنند؟ چرا دست رد بر سينه طبيب دلسوز مى زنند؟ راستى جاى تعجب است . ((گوئى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى )) (كانهم حمر مستنفرة ). كه از شير (يا صياد) فرار كرده اند (فرت من قسورة ). ((حمر)) جمع ((حمار)) به معنى الاغ است ، منتها در اينجا به قرينه فرار كردن از چنگال شير يا صياد منظور خر وحشى يا گورخر است و به تعبير ديگر اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه وحشى و اهلى آن را شامل مى شود. ((قسورة )) از ماده ((قسر)) (به معنى قهر و غلبه ) گرفته شده ، و يكى از نامهاى ((شير)) است ، و بعضى آن را به معنى تيرانداز و يا صياد نيز تفسير كرده اند، ولى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر مى رسد. معروف است كه ((گورخر)) وحشت عجيبى از شير دارد، حتى موقعى كه صداى شير را مى شنود چنان وحشتى بر او مستولى مى شود كه ديوانه وار به هر سو مى دود، مخصوصا هنگامى كه شير به گروهى از آنها برسد چنان پراكنده مى شوند و به هر سو مى دوند كه هر بيننده اى را غرق تعجب مى كند، اصولا اين حيوان به حكم وحشى بودن از همه چيز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شير. به هر حال اين آيه تعبيرى است بسيار رسا و گويا از وحشت و فرار مشركان از آيات روح پرور قرآن ، آنها را به گورخر تشبيه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است ، و هم به علت وحشى بودن گريزان از همه چيز، در حالى كه در برابر آنها چيزى جز تذكره (وسيله يادآورى و بيدارى و هوشيارى ) قرار ندارد. ولى با اينهمه نادانى و بيخبرى آنچنان پر ادعا و متكبرند كه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه هاى جداگانه اى از سوى خداوند به او داده شود! (بل يريد كل امرى منهم ان يؤ تى صحفا منشرة ). اين شبيه چيزى است كه در آيه 93 سوره اسراء آمده است : ولن نؤ من لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه : ((اگر به آسمان نيز بروى ما به تو ايمان نمى آوريم مگر آنكه نامه اى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى ))! و يا آيه 124 سوره انعام كه مى گويد: قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله : آنها مى گويند ما ايمان نمى آوريم تا زمانى كه همان چيزى كه به رسولان الهى نازل شده به ما نيز داده شود! و به اين ترتيب هر كدام انتظار داشتند پيامبرى اولوالعزم باشند! و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود، و تازه اگر چنين چيزى نازل مى شد معلوم نبود ايمان بياورند. در بعضى از روايات آمده است كه ابوجهل و جماعتى از قريش گفتند اى محمد ما به تو ايمان نمى آوريم تا زمانى كه نامه اى از آسمان بياورى كه عنوانش اين باشد: ((از خداوند رب العالمين به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به تو ايمان بياوريم ))! و لذا در آيه بعد مى افزايد ((چنان نيست كه آنها مى گويند)) (كلا). نازل شدن كتاب آسمانى بر آنها و مطالب ديگرى از اين قبيل همه بهانه است . ((آنها در حقيقت از آخرت نمى ترسند)) (بل لا يخافون الاخرة ). اگر آنها از عذاب آخرت بيم داشتند، اينهمه بهانه جوئى نمى كردند، تكذيب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نمى نمودند، آيات الهى را به باد سخريه نمى گرفتند، تعداد فرشتگان ماءمور عذاب را وسيله استهزاء قرار نمى دادند. و از اينجا اثر ايمان به معاد در تقوا پرهيز از گناه و پاك شدن از انواع معاصى بزرگ روشن مى شود. به حق بايد گفت كه ايمان به جهان رستاخيز و پاداش و كيفر قيامت شخصيت تازه اى به انسان مى بخشد، و مى تواند افراد بى بند و بار و متكبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پيشه تبديل كند. سپس بار ديگر تاءكيد مى كند آن گونه كه آنها درباره قرآن مى انديشند، نيست ، (كلا). ((مسلما قرآن تذكر و يادآورى است )) (انه تذكرة ). ((و هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). قرآن هم راه را نشان داده ، و هم ديده بينا در اختيار گذارده ، و هم نور آفتاب را، ((تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش )). در عين حال پند گرفتن از آن جز به مشيت و توفيق الهى ممكن نيست ((و آنها اندرز نمى گيرند جز اينكه خدا بخواهد)) (و ما يذكرون الا ان يشاء الله ). اين جمله داراى چند تفسير است ، يكى همان كه در بالا گفتيم ، يعنى انسان نمى تواند راه هدايت را بپويد جز اينكه به ذيل عنايت پروردگار توسل جويد، و از او توفيق و امداد طلبد. تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد و البته اين امداد الهى در زمينه هاى مساعد نازل مى گردد. ديگر اينكه : جمله ((فمن شاء ذكره )) كه در آيه قبل آمده ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه همه چيز بسته به اراده خود انسان است ، و اراده او از هر نظر استقلال دارد، اين آيه براى رفع اين اشتباه مى گويد انسان در عين مختار و آزاد بودن وابسته به مشيت الهى است ، مشيتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرينش حاكم است ، و به تعبير ديگر: همين اختيار و آزادى انسان نيز با مشيت او است ، و هر لحظه بخواهد مى تواند آنرا بگيرد. سوم اينكه : مى گويد آنها به هيچ قيمتى ايمان نمى آورند مگر اينكه خداوند بخواهد و آنها را مجبور سازد، و مى دانيم خدا كسى را اجبار به ايمان يا كفر نمى كند. البته تفسير اول و دوم بهتر و مناسبتر است . و در پايان آيه مى فرمايد: ((او اهل تقوا و آمرزش است )) ( هو اهل التقوى و اهل المغفرة ). شايسته است كه از عقاب او بترسند، و از اينكه چيزى را شريك او قرار دهند بپرهيزند و نيز شايسته است كه به آمرزش او اميدوار باشند. در حقيقت اين جمله اشاره اى به مقام ((خوف )) و ((رجاء)) و ((عذاب )) و ((مغفرت )) الهى است ، و در حقيقت تعليلى است براى آيه قبل . لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: خداوند مى گويد: انا اهل ان اتقى ، و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل ان لم يشرك بى شيئا ان ادخله الجنة : ((من شايسته اين هستم كه از من پرهيز شود، و بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد، و من شايسته ام كه اگر بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد او را داخل بهشت كنم )). گر چه تمام مفسران تا آنجا كه ما ديده ايم ، ((تقوا)) را در اينجا به معنى مفعولى تفسير كرده اند و گفته اند خدا شايسته اين است كه از او (از شرك و معصيت او) بپرهيزند، ولى اين احتمال نيز هست كه به معنى فاعلى نيز تفسير شود يعنى خدا، اهل تقوى است ، از هر گونه ظلم و قبيح و هر گونه كارى كه بر خلاف حكمت است مى پرهيزد، و در حقيقت بالاترين مقام تقوى از آن خدا است و آنچه در بندگان است ، شعله ضعيفى از آن تقواى بى انتها است ، هر چند تعبير به ((تقوا)) به معنى اسم فاعلى در مورد خداوند كمتر گفته مى شود. به هر حال اين سوره با امر به ((انذار)) و ((تكليف )) شروع شد، و با دعوت به ((تقوى )) و ((وعده مغفرت )) پايان مى پذيرد، و اينجا است كه با نهايت خضوع و تضرع به پيشگاه مقدسش عرضه مى داريم : پروردگارا! ما را از اهل تقوى و مغفرت خود قرار ده . خداوندا! تا توفيق و الطاف تو دست ما را نگيرد به جائى نمى رسيم ، ما را مشمول اين عنايت فرما. بار الها! دام سخت است ، و راه پر پيچ و خم ، و شيطان آماده اغواگرى پيمودن اين راه جز به امداد تو ميسر نيست ، ما را امداد كن . آمين يا رب العالمين ﴿50 چنان از حق مى گريزند كه گورخران از شير! در ادامه بحثى كه پيرامون سرنوشت مجرمان و دوزخيان در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث وحشت اين گروه معاند و لجوج را از شنيدن سخن حق و هر گونه اندرز و نصيحت به روشنترين وجهى منعكس مى كند. نخست مى گويد: ((چرا آنها اينهمه از تذكر و يادآورى روى گردانند))؟ (فما لهم عن التذكرة معرضين ). چرا از داروى شفابخش قرآن فرار مى كنند؟ چرا دست رد بر سينه طبيب دلسوز مى زنند؟ راستى جاى تعجب است . ((گوئى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى )) (كانهم حمر مستنفرة ). كه از شير (يا صياد) فرار كرده اند (فرت من قسورة ). ((حمر)) جمع ((حمار)) به معنى الاغ است ، منتها در اينجا به قرينه فرار كردن از چنگال شير يا صياد منظور خر وحشى يا گورخر است و به تعبير ديگر اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه وحشى و اهلى آن را شامل مى شود. ((قسورة )) از ماده ((قسر)) (به معنى قهر و غلبه ) گرفته شده ، و يكى از نامهاى ((شير)) است ، و بعضى آن را به معنى تيرانداز و يا صياد نيز تفسير كرده اند، ولى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر مى رسد. معروف است كه ((گورخر)) وحشت عجيبى از شير دارد، حتى موقعى كه صداى شير را مى شنود چنان وحشتى بر او مستولى مى شود كه ديوانه وار به هر سو مى دود، مخصوصا هنگامى كه شير به گروهى از آنها برسد چنان پراكنده مى شوند و به هر سو مى دوند كه هر بيننده اى را غرق تعجب مى كند، اصولا اين حيوان به حكم وحشى بودن از همه چيز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شير. به هر حال اين آيه تعبيرى است بسيار رسا و گويا از وحشت و فرار مشركان از آيات روح پرور قرآن ، آنها را به گورخر تشبيه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است ، و هم به علت وحشى بودن گريزان از همه چيز، در حالى كه در برابر آنها چيزى جز تذكره (وسيله يادآورى و بيدارى و هوشيارى ) قرار ندارد. ولى با اينهمه نادانى و بيخبرى آنچنان پر ادعا و متكبرند كه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه هاى جداگانه اى از سوى خداوند به او داده شود! (بل يريد كل امرى منهم ان يؤ تى صحفا منشرة ). اين شبيه چيزى است كه در آيه 93 سوره اسراء آمده است : ولن نؤ من لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه : ((اگر به آسمان نيز بروى ما به تو ايمان نمى آوريم مگر آنكه نامه اى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى ))! و يا آيه 124 سوره انعام كه مى گويد: قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله : آنها مى گويند ما ايمان نمى آوريم تا زمانى كه همان چيزى كه به رسولان الهى نازل شده به ما نيز داده شود! و به اين ترتيب هر كدام انتظار داشتند پيامبرى اولوالعزم باشند! و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود، و تازه اگر چنين چيزى نازل مى شد معلوم نبود ايمان بياورند. در بعضى از روايات آمده است كه ابوجهل و جماعتى از قريش گفتند اى محمد ما به تو ايمان نمى آوريم تا زمانى كه نامه اى از آسمان بياورى كه عنوانش اين باشد: ((از خداوند رب العالمين به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به تو ايمان بياوريم ))! و لذا در آيه بعد مى افزايد ((چنان نيست كه آنها مى گويند)) (كلا). نازل شدن كتاب آسمانى بر آنها و مطالب ديگرى از اين قبيل همه بهانه است . ((آنها در حقيقت از آخرت نمى ترسند)) (بل لا يخافون الاخرة ). اگر آنها از عذاب آخرت بيم داشتند، اينهمه بهانه جوئى نمى كردند، تكذيب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نمى نمودند، آيات الهى را به باد سخريه نمى گرفتند، تعداد فرشتگان ماءمور عذاب را وسيله استهزاء قرار نمى دادند. و از اينجا اثر ايمان به معاد در تقوا پرهيز از گناه و پاك شدن از انواع معاصى بزرگ روشن مى شود. به حق بايد گفت كه ايمان به جهان رستاخيز و پاداش و كيفر قيامت شخصيت تازه اى به انسان مى بخشد، و مى تواند افراد بى بند و بار و متكبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پيشه تبديل كند. سپس بار ديگر تاءكيد مى كند آن گونه كه آنها درباره قرآن مى انديشند، نيست ، (كلا). ((مسلما قرآن تذكر و يادآورى است )) (انه تذكرة ). ((و هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). قرآن هم راه را نشان داده ، و هم ديده بينا در اختيار گذارده ، و هم نور آفتاب را، ((تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش )). در عين حال پند گرفتن از آن جز به مشيت و توفيق الهى ممكن نيست ((و آنها اندرز نمى گيرند جز اينكه خدا بخواهد)) (و ما يذكرون الا ان يشاء الله ). اين جمله داراى چند تفسير است ، يكى همان كه در بالا گفتيم ، يعنى انسان نمى تواند راه هدايت را بپويد جز اينكه به ذيل عنايت پروردگار توسل جويد، و از او توفيق و امداد طلبد. تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد و البته اين امداد الهى در زمينه هاى مساعد نازل مى گردد. ديگر اينكه : جمله ((فمن شاء ذكره )) كه در آيه قبل آمده ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه همه چيز بسته به اراده خود انسان است ، و اراده او از هر نظر استقلال دارد، اين آيه براى رفع اين اشتباه مى گويد انسان در عين مختار و آزاد بودن وابسته به مشيت الهى است ، مشيتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرينش حاكم است ، و به تعبير ديگر: همين اختيار و آزادى انسان نيز با مشيت او است ، و هر لحظه بخواهد مى تواند آنرا بگيرد. سوم اينكه : مى گويد آنها به هيچ قيمتى ايمان نمى آورند مگر اينكه خداوند بخواهد و آنها را مجبور سازد، و مى دانيم خدا كسى را اجبار به ايمان يا كفر نمى كند. البته تفسير اول و دوم بهتر و مناسبتر است . و در پايان آيه مى فرمايد: ((او اهل تقوا و آمرزش است )) ( هو اهل التقوى و اهل المغفرة ). شايسته است كه از عقاب او بترسند، و از اينكه چيزى را شريك او قرار دهند بپرهيزند و نيز شايسته است كه به آمرزش او اميدوار باشند. در حقيقت اين جمله اشاره اى به مقام ((خوف )) و ((رجاء)) و ((عذاب )) و ((مغفرت )) الهى است ، و در حقيقت تعليلى است براى آيه قبل . لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: خداوند مى گويد: انا اهل ان اتقى ، و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل ان لم يشرك بى شيئا ان ادخله الجنة : ((من شايسته اين هستم كه از من پرهيز شود، و بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد، و من شايسته ام كه اگر بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد او را داخل بهشت كنم )). گر چه تمام مفسران تا آنجا كه ما ديده ايم ، ((تقوا)) را در اينجا به معنى مفعولى تفسير كرده اند و گفته اند خدا شايسته اين است كه از او (از شرك و معصيت او) بپرهيزند، ولى اين احتمال نيز هست كه به معنى فاعلى نيز تفسير شود يعنى خدا، اهل تقوى است ، از هر گونه ظلم و قبيح و هر گونه كارى كه بر خلاف حكمت است مى پرهيزد، و در حقيقت بالاترين مقام تقوى از آن خدا است و آنچه در بندگان است ، شعله ضعيفى از آن تقواى بى انتها است ، هر چند تعبير به ((تقوا)) به معنى اسم فاعلى در مورد خداوند كمتر گفته مى شود. به هر حال اين سوره با امر به ((انذار)) و ((تكليف )) شروع شد، و با دعوت به ((تقوى )) و ((وعده مغفرت )) پايان مى پذيرد، و اينجا است كه با نهايت خضوع و تضرع به پيشگاه مقدسش عرضه مى داريم : پروردگارا! ما را از اهل تقوى و مغفرت خود قرار ده . خداوندا! تا توفيق و الطاف تو دست ما را نگيرد به جائى نمى رسيم ، ما را مشمول اين عنايت فرما. بار الها! دام سخت است ، و راه پر پيچ و خم ، و شيطان آماده اغواگرى پيمودن اين راه جز به امداد تو ميسر نيست ، ما را امداد كن . آمين يا رب العالمين ﴿51 چنان از حق مى گريزند كه گورخران از شير! در ادامه بحثى كه پيرامون سرنوشت مجرمان و دوزخيان در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث وحشت اين گروه معاند و لجوج را از شنيدن سخن حق و هر گونه اندرز و نصيحت به روشنترين وجهى منعكس مى كند. نخست مى گويد: ((چرا آنها اينهمه از تذكر و يادآورى روى گردانند))؟ (فما لهم عن التذكرة معرضين ). چرا از داروى شفابخش قرآن فرار مى كنند؟ چرا دست رد بر سينه طبيب دلسوز مى زنند؟ راستى جاى تعجب است . ((گوئى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى )) (كانهم حمر مستنفرة ). كه از شير (يا صياد) فرار كرده اند (فرت من قسورة ). ((حمر)) جمع ((حمار)) به معنى الاغ است ، منتها در اينجا به قرينه فرار كردن از چنگال شير يا صياد منظور خر وحشى يا گورخر است و به تعبير ديگر اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه وحشى و اهلى آن را شامل مى شود. ((قسورة )) از ماده ((قسر)) (به معنى قهر و غلبه ) گرفته شده ، و يكى از نامهاى ((شير)) است ، و بعضى آن را به معنى تيرانداز و يا صياد نيز تفسير كرده اند، ولى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر مى رسد. معروف است كه ((گورخر)) وحشت عجيبى از شير دارد، حتى موقعى كه صداى شير را مى شنود چنان وحشتى بر او مستولى مى شود كه ديوانه وار به هر سو مى دود، مخصوصا هنگامى كه شير به گروهى از آنها برسد چنان پراكنده مى شوند و به هر سو مى دوند كه هر بيننده اى را غرق تعجب مى كند، اصولا اين حيوان به حكم وحشى بودن از همه چيز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شير. به هر حال اين آيه تعبيرى است بسيار رسا و گويا از وحشت و فرار مشركان از آيات روح پرور قرآن ، آنها را به گورخر تشبيه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است ، و هم به علت وحشى بودن گريزان از همه چيز، در حالى كه در برابر آنها چيزى جز تذكره (وسيله يادآورى و بيدارى و هوشيارى ) قرار ندارد. ولى با اينهمه نادانى و بيخبرى آنچنان پر ادعا و متكبرند كه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه هاى جداگانه اى از سوى خداوند به او داده شود! (بل يريد كل امرى منهم ان يؤ تى صحفا منشرة ). اين شبيه چيزى است كه در آيه 93 سوره اسراء آمده است : ولن نؤ من لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه : ((اگر به آسمان نيز بروى ما به تو ايمان نمى آوريم مگر آنكه نامه اى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى ))! و يا آيه 124 سوره انعام كه مى گويد: قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله : آنها مى گويند ما ايمان نمى آوريم تا زمانى كه همان چيزى كه به رسولان الهى نازل شده به ما نيز داده شود! و به اين ترتيب هر كدام انتظار داشتند پيامبرى اولوالعزم باشند! و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود، و تازه اگر چنين چيزى نازل مى شد معلوم نبود ايمان بياورند. در بعضى از روايات آمده است كه ابوجهل و جماعتى از قريش گفتند اى محمد ما به تو ايمان نمى آوريم تا زمانى كه نامه اى از آسمان بياورى كه عنوانش اين باشد: ((از خداوند رب العالمين به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به تو ايمان بياوريم ))! و لذا در آيه بعد مى افزايد ((چنان نيست كه آنها مى گويند)) (كلا). نازل شدن كتاب آسمانى بر آنها و مطالب ديگرى از اين قبيل همه بهانه است . ((آنها در حقيقت از آخرت نمى ترسند)) (بل لا يخافون الاخرة ). اگر آنها از عذاب آخرت بيم داشتند، اينهمه بهانه جوئى نمى كردند، تكذيب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نمى نمودند، آيات الهى را به باد سخريه نمى گرفتند، تعداد فرشتگان ماءمور عذاب را وسيله استهزاء قرار نمى دادند. و از اينجا اثر ايمان به معاد در تقوا پرهيز از گناه و پاك شدن از انواع معاصى بزرگ روشن مى شود. به حق بايد گفت كه ايمان به جهان رستاخيز و پاداش و كيفر قيامت شخصيت تازه اى به انسان مى بخشد، و مى تواند افراد بى بند و بار و متكبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پيشه تبديل كند. سپس بار ديگر تاءكيد مى كند آن گونه كه آنها درباره قرآن مى انديشند، نيست ، (كلا). ((مسلما قرآن تذكر و يادآورى است )) (انه تذكرة ). ((و هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). قرآن هم راه را نشان داده ، و هم ديده بينا در اختيار گذارده ، و هم نور آفتاب را، ((تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش )). در عين حال پند گرفتن از آن جز به مشيت و توفيق الهى ممكن نيست ((و آنها اندرز نمى گيرند جز اينكه خدا بخواهد)) (و ما يذكرون الا ان يشاء الله ). اين جمله داراى چند تفسير است ، يكى همان كه در بالا گفتيم ، يعنى انسان نمى تواند راه هدايت را بپويد جز اينكه به ذيل عنايت پروردگار توسل جويد، و از او توفيق و امداد طلبد. تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد و البته اين امداد الهى در زمينه هاى مساعد نازل مى گردد. ديگر اينكه : جمله ((فمن شاء ذكره )) كه در آيه قبل آمده ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه همه چيز بسته به اراده خود انسان است ، و اراده او از هر نظر استقلال دارد، اين آيه براى رفع اين اشتباه مى گويد انسان در عين مختار و آزاد بودن وابسته به مشيت الهى است ، مشيتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرينش حاكم است ، و به تعبير ديگر: همين اختيار و آزادى انسان نيز با مشيت او است ، و هر لحظه بخواهد مى تواند آنرا بگيرد. سوم اينكه : مى گويد آنها به هيچ قيمتى ايمان نمى آورند مگر اينكه خداوند بخواهد و آنها را مجبور سازد، و مى دانيم خدا كسى را اجبار به ايمان يا كفر نمى كند. البته تفسير اول و دوم بهتر و مناسبتر است . و در پايان آيه مى فرمايد: ((او اهل تقوا و آمرزش است )) ( هو اهل التقوى و اهل المغفرة ). شايسته است كه از عقاب او بترسند، و از اينكه چيزى را شريك او قرار دهند بپرهيزند و نيز شايسته است كه به آمرزش او اميدوار باشند. در حقيقت اين جمله اشاره اى به مقام ((خوف )) و ((رجاء)) و ((عذاب )) و ((مغفرت )) الهى است ، و در حقيقت تعليلى است براى آيه قبل . لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: خداوند مى گويد: انا اهل ان اتقى ، و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل ان لم يشرك بى شيئا ان ادخله الجنة : ((من شايسته اين هستم كه از من پرهيز شود، و بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد، و من شايسته ام كه اگر بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد او را داخل بهشت كنم )). گر چه تمام مفسران تا آنجا كه ما ديده ايم ، ((تقوا)) را در اينجا به معنى مفعولى تفسير كرده اند و گفته اند خدا شايسته اين است كه از او (از شرك و معصيت او) بپرهيزند، ولى اين احتمال نيز هست كه به معنى فاعلى نيز تفسير شود يعنى خدا، اهل تقوى است ، از هر گونه ظلم و قبيح و هر گونه كارى كه بر خلاف حكمت است مى پرهيزد، و در حقيقت بالاترين مقام تقوى از آن خدا است و آنچه در بندگان است ، شعله ضعيفى از آن تقواى بى انتها است ، هر چند تعبير به ((تقوا)) به معنى اسم فاعلى در مورد خداوند كمتر گفته مى شود. به هر حال اين سوره با امر به ((انذار)) و ((تكليف )) شروع شد، و با دعوت به ((تقوى )) و ((وعده مغفرت )) پايان مى پذيرد، و اينجا است كه با نهايت خضوع و تضرع به پيشگاه مقدسش عرضه مى داريم : پروردگارا! ما را از اهل تقوى و مغفرت خود قرار ده . خداوندا! تا توفيق و الطاف تو دست ما را نگيرد به جائى نمى رسيم ، ما را مشمول اين عنايت فرما. بار الها! دام سخت است ، و راه پر پيچ و خم ، و شيطان آماده اغواگرى پيمودن اين راه جز به امداد تو ميسر نيست ، ما را امداد كن . آمين يا رب العالمين ﴿52 چنان از حق مى گريزند كه گورخران از شير! در ادامه بحثى كه پيرامون سرنوشت مجرمان و دوزخيان در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث وحشت اين گروه معاند و لجوج را از شنيدن سخن حق و هر گونه اندرز و نصيحت به روشنترين وجهى منعكس مى كند. نخست مى گويد: ((چرا آنها اينهمه از تذكر و يادآورى روى گردانند))؟ (فما لهم عن التذكرة معرضين ). چرا از داروى شفابخش قرآن فرار مى كنند؟ چرا دست رد بر سينه طبيب دلسوز مى زنند؟ راستى جاى تعجب است . ((گوئى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى )) (كانهم حمر مستنفرة ). كه از شير (يا صياد) فرار كرده اند (فرت من قسورة ). ((حمر)) جمع ((حمار)) به معنى الاغ است ، منتها در اينجا به قرينه فرار كردن از چنگال شير يا صياد منظور خر وحشى يا گورخر است و به تعبير ديگر اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه وحشى و اهلى آن را شامل مى شود. ((قسورة )) از ماده ((قسر)) (به معنى قهر و غلبه ) گرفته شده ، و يكى از نامهاى ((شير)) است ، و بعضى آن را به معنى تيرانداز و يا صياد نيز تفسير كرده اند، ولى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر مى رسد. معروف است كه ((گورخر)) وحشت عجيبى از شير دارد، حتى موقعى كه صداى شير را مى شنود چنان وحشتى بر او مستولى مى شود كه ديوانه وار به هر سو مى دود، مخصوصا هنگامى كه شير به گروهى از آنها برسد چنان پراكنده مى شوند و به هر سو مى دوند كه هر بيننده اى را غرق تعجب مى كند، اصولا اين حيوان به حكم وحشى بودن از همه چيز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شير. به هر حال اين آيه تعبيرى است بسيار رسا و گويا از وحشت و فرار مشركان از آيات روح پرور قرآن ، آنها را به گورخر تشبيه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است ، و هم به علت وحشى بودن گريزان از همه چيز، در حالى كه در برابر آنها چيزى جز تذكره (وسيله يادآورى و بيدارى و هوشيارى ) قرار ندارد. ولى با اينهمه نادانى و بيخبرى آنچنان پر ادعا و متكبرند كه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه هاى جداگانه اى از سوى خداوند به او داده شود! (بل يريد كل امرى منهم ان يؤ تى صحفا منشرة ). اين شبيه چيزى است كه در آيه 93 سوره اسراء آمده است : ولن نؤ من لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه : ((اگر به آسمان نيز بروى ما به تو ايمان نمى آوريم مگر آنكه نامه اى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى ))! و يا آيه 124 سوره انعام كه مى گويد: قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله : آنها مى گويند ما ايمان نمى آوريم تا زمانى كه همان چيزى كه به رسولان الهى نازل شده به ما نيز داده شود! و به اين ترتيب هر كدام انتظار داشتند پيامبرى اولوالعزم باشند! و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود، و تازه اگر چنين چيزى نازل مى شد معلوم نبود ايمان بياورند. در بعضى از روايات آمده است كه ابوجهل و جماعتى از قريش گفتند اى محمد ما به تو ايمان نمى آوريم تا زمانى كه نامه اى از آسمان بياورى كه عنوانش اين باشد: ((از خداوند رب العالمين به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به تو ايمان بياوريم ))! و لذا در آيه بعد مى افزايد ((چنان نيست كه آنها مى گويند)) (كلا). نازل شدن كتاب آسمانى بر آنها و مطالب ديگرى از اين قبيل همه بهانه است . ((آنها در حقيقت از آخرت نمى ترسند)) (بل لا يخافون الاخرة ). اگر آنها از عذاب آخرت بيم داشتند، اينهمه بهانه جوئى نمى كردند، تكذيب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نمى نمودند، آيات الهى را به باد سخريه نمى گرفتند، تعداد فرشتگان ماءمور عذاب را وسيله استهزاء قرار نمى دادند. و از اينجا اثر ايمان به معاد در تقوا پرهيز از گناه و پاك شدن از انواع معاصى بزرگ روشن مى شود. به حق بايد گفت كه ايمان به جهان رستاخيز و پاداش و كيفر قيامت شخصيت تازه اى به انسان مى بخشد، و مى تواند افراد بى بند و بار و متكبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پيشه تبديل كند. سپس بار ديگر تاءكيد مى كند آن گونه كه آنها درباره قرآن مى انديشند، نيست ، (كلا). ((مسلما قرآن تذكر و يادآورى است )) (انه تذكرة ). ((و هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). قرآن هم راه را نشان داده ، و هم ديده بينا در اختيار گذارده ، و هم نور آفتاب را، ((تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش )). در عين حال پند گرفتن از آن جز به مشيت و توفيق الهى ممكن نيست ((و آنها اندرز نمى گيرند جز اينكه خدا بخواهد)) (و ما يذكرون الا ان يشاء الله ). اين جمله داراى چند تفسير است ، يكى همان كه در بالا گفتيم ، يعنى انسان نمى تواند راه هدايت را بپويد جز اينكه به ذيل عنايت پروردگار توسل جويد، و از او توفيق و امداد طلبد. تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد و البته اين امداد الهى در زمينه هاى مساعد نازل مى گردد. ديگر اينكه : جمله ((فمن شاء ذكره )) كه در آيه قبل آمده ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه همه چيز بسته به اراده خود انسان است ، و اراده او از هر نظر استقلال دارد، اين آيه براى رفع اين اشتباه مى گويد انسان در عين مختار و آزاد بودن وابسته به مشيت الهى است ، مشيتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرينش حاكم است ، و به تعبير ديگر: همين اختيار و آزادى انسان نيز با مشيت او است ، و هر لحظه بخواهد مى تواند آنرا بگيرد. سوم اينكه : مى گويد آنها به هيچ قيمتى ايمان نمى آورند مگر اينكه خداوند بخواهد و آنها را مجبور سازد، و مى دانيم خدا كسى را اجبار به ايمان يا كفر نمى كند. البته تفسير اول و دوم بهتر و مناسبتر است . و در پايان آيه مى فرمايد: ((او اهل تقوا و آمرزش است )) ( هو اهل التقوى و اهل المغفرة ). شايسته است كه از عقاب او بترسند، و از اينكه چيزى را شريك او قرار دهند بپرهيزند و نيز شايسته است كه به آمرزش او اميدوار باشند. در حقيقت اين جمله اشاره اى به مقام ((خوف )) و ((رجاء)) و ((عذاب )) و ((مغفرت )) الهى است ، و در حقيقت تعليلى است براى آيه قبل . لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: خداوند مى گويد: انا اهل ان اتقى ، و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل ان لم يشرك بى شيئا ان ادخله الجنة : ((من شايسته اين هستم كه از من پرهيز شود، و بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد، و من شايسته ام كه اگر بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد او را داخل بهشت كنم )). گر چه تمام مفسران تا آنجا كه ما ديده ايم ، ((تقوا)) را در اينجا به معنى مفعولى تفسير كرده اند و گفته اند خدا شايسته اين است كه از او (از شرك و معصيت او) بپرهيزند، ولى اين احتمال نيز هست كه به معنى فاعلى نيز تفسير شود يعنى خدا، اهل تقوى است ، از هر گونه ظلم و قبيح و هر گونه كارى كه بر خلاف حكمت است مى پرهيزد، و در حقيقت بالاترين مقام تقوى از آن خدا است و آنچه در بندگان است ، شعله ضعيفى از آن تقواى بى انتها است ، هر چند تعبير به ((تقوا)) به معنى اسم فاعلى در مورد خداوند كمتر گفته مى شود. به هر حال اين سوره با امر به ((انذار)) و ((تكليف )) شروع شد، و با دعوت به ((تقوى )) و ((وعده مغفرت )) پايان مى پذيرد، و اينجا است كه با نهايت خضوع و تضرع به پيشگاه مقدسش عرضه مى داريم : پروردگارا! ما را از اهل تقوى و مغفرت خود قرار ده . خداوندا! تا توفيق و الطاف تو دست ما را نگيرد به جائى نمى رسيم ، ما را مشمول اين عنايت فرما. بار الها! دام سخت است ، و راه پر پيچ و خم ، و شيطان آماده اغواگرى پيمودن اين راه جز به امداد تو ميسر نيست ، ما را امداد كن . آمين يا رب العالمين ﴿53 چنان از حق مى گريزند كه گورخران از شير! در ادامه بحثى كه پيرامون سرنوشت مجرمان و دوزخيان در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث وحشت اين گروه معاند و لجوج را از شنيدن سخن حق و هر گونه اندرز و نصيحت به روشنترين وجهى منعكس مى كند. نخست مى گويد: ((چرا آنها اينهمه از تذكر و يادآورى روى گردانند))؟ (فما لهم عن التذكرة معرضين ). چرا از داروى شفابخش قرآن فرار مى كنند؟ چرا دست رد بر سينه طبيب دلسوز مى زنند؟ راستى جاى تعجب است . ((گوئى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى )) (كانهم حمر مستنفرة ). كه از شير (يا صياد) فرار كرده اند (فرت من قسورة ). ((حمر)) جمع ((حمار)) به معنى الاغ است ، منتها در اينجا به قرينه فرار كردن از چنگال شير يا صياد منظور خر وحشى يا گورخر است و به تعبير ديگر اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه وحشى و اهلى آن را شامل مى شود. ((قسورة )) از ماده ((قسر)) (به معنى قهر و غلبه ) گرفته شده ، و يكى از نامهاى ((شير)) است ، و بعضى آن را به معنى تيرانداز و يا صياد نيز تفسير كرده اند، ولى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر مى رسد. معروف است كه ((گورخر)) وحشت عجيبى از شير دارد، حتى موقعى كه صداى شير را مى شنود چنان وحشتى بر او مستولى مى شود كه ديوانه وار به هر سو مى دود، مخصوصا هنگامى كه شير به گروهى از آنها برسد چنان پراكنده مى شوند و به هر سو مى دوند كه هر بيننده اى را غرق تعجب مى كند، اصولا اين حيوان به حكم وحشى بودن از همه چيز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شير. به هر حال اين آيه تعبيرى است بسيار رسا و گويا از وحشت و فرار مشركان از آيات روح پرور قرآن ، آنها را به گورخر تشبيه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است ، و هم به علت وحشى بودن گريزان از همه چيز، در حالى كه در برابر آنها چيزى جز تذكره (وسيله يادآورى و بيدارى و هوشيارى ) قرار ندارد. ولى با اينهمه نادانى و بيخبرى آنچنان پر ادعا و متكبرند كه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه هاى جداگانه اى از سوى خداوند به او داده شود! (بل يريد كل امرى منهم ان يؤ تى صحفا منشرة ). اين شبيه چيزى است كه در آيه 93 سوره اسراء آمده است : ولن نؤ من لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه : ((اگر به آسمان نيز بروى ما به تو ايمان نمى آوريم مگر آنكه نامه اى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى ))! و يا آيه 124 سوره انعام كه مى گويد: قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله : آنها مى گويند ما ايمان نمى آوريم تا زمانى كه همان چيزى كه به رسولان الهى نازل شده به ما نيز داده شود! و به اين ترتيب هر كدام انتظار داشتند پيامبرى اولوالعزم باشند! و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود، و تازه اگر چنين چيزى نازل مى شد معلوم نبود ايمان بياورند. در بعضى از روايات آمده است كه ابوجهل و جماعتى از قريش گفتند اى محمد ما به تو ايمان نمى آوريم تا زمانى كه نامه اى از آسمان بياورى كه عنوانش اين باشد: ((از خداوند رب العالمين به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به تو ايمان بياوريم ))! و لذا در آيه بعد مى افزايد ((چنان نيست كه آنها مى گويند)) (كلا). نازل شدن كتاب آسمانى بر آنها و مطالب ديگرى از اين قبيل همه بهانه است . ((آنها در حقيقت از آخرت نمى ترسند)) (بل لا يخافون الاخرة ). اگر آنها از عذاب آخرت بيم داشتند، اينهمه بهانه جوئى نمى كردند، تكذيب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نمى نمودند، آيات الهى را به باد سخريه نمى گرفتند، تعداد فرشتگان ماءمور عذاب را وسيله استهزاء قرار نمى دادند. و از اينجا اثر ايمان به معاد در تقوا پرهيز از گناه و پاك شدن از انواع معاصى بزرگ روشن مى شود. به حق بايد گفت كه ايمان به جهان رستاخيز و پاداش و كيفر قيامت شخصيت تازه اى به انسان مى بخشد، و مى تواند افراد بى بند و بار و متكبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پيشه تبديل كند. سپس بار ديگر تاءكيد مى كند آن گونه كه آنها درباره قرآن مى انديشند، نيست ، (كلا). ((مسلما قرآن تذكر و يادآورى است )) (انه تذكرة ). ((و هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). قرآن هم راه را نشان داده ، و هم ديده بينا در اختيار گذارده ، و هم نور آفتاب را، ((تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش )). در عين حال پند گرفتن از آن جز به مشيت و توفيق الهى ممكن نيست ((و آنها اندرز نمى گيرند جز اينكه خدا بخواهد)) (و ما يذكرون الا ان يشاء الله ). اين جمله داراى چند تفسير است ، يكى همان كه در بالا گفتيم ، يعنى انسان نمى تواند راه هدايت را بپويد جز اينكه به ذيل عنايت پروردگار توسل جويد، و از او توفيق و امداد طلبد. تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد و البته اين امداد الهى در زمينه هاى مساعد نازل مى گردد. ديگر اينكه : جمله ((فمن شاء ذكره )) كه در آيه قبل آمده ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه همه چيز بسته به اراده خود انسان است ، و اراده او از هر نظر استقلال دارد، اين آيه براى رفع اين اشتباه مى گويد انسان در عين مختار و آزاد بودن وابسته به مشيت الهى است ، مشيتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرينش حاكم است ، و به تعبير ديگر: همين اختيار و آزادى انسان نيز با مشيت او است ، و هر لحظه بخواهد مى تواند آنرا بگيرد. سوم اينكه : مى گويد آنها به هيچ قيمتى ايمان نمى آورند مگر اينكه خداوند بخواهد و آنها را مجبور سازد، و مى دانيم خدا كسى را اجبار به ايمان يا كفر نمى كند. البته تفسير اول و دوم بهتر و مناسبتر است . و در پايان آيه مى فرمايد: ((او اهل تقوا و آمرزش است )) ( هو اهل التقوى و اهل المغفرة ). شايسته است كه از عقاب او بترسند، و از اينكه چيزى را شريك او قرار دهند بپرهيزند و نيز شايسته است كه به آمرزش او اميدوار باشند. در حقيقت اين جمله اشاره اى به مقام ((خوف )) و ((رجاء)) و ((عذاب )) و ((مغفرت )) الهى است ، و در حقيقت تعليلى است براى آيه قبل . لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: خداوند مى گويد: انا اهل ان اتقى ، و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل ان لم يشرك بى شيئا ان ادخله الجنة : ((من شايسته اين هستم كه از من پرهيز شود، و بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد، و من شايسته ام كه اگر بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد او را داخل بهشت كنم )). گر چه تمام مفسران تا آنجا كه ما ديده ايم ، ((تقوا)) را در اينجا به معنى مفعولى تفسير كرده اند و گفته اند خدا شايسته اين است كه از او (از شرك و معصيت او) بپرهيزند، ولى اين احتمال نيز هست كه به معنى فاعلى نيز تفسير شود يعنى خدا، اهل تقوى است ، از هر گونه ظلم و قبيح و هر گونه كارى كه بر خلاف حكمت است مى پرهيزد، و در حقيقت بالاترين مقام تقوى از آن خدا است و آنچه در بندگان است ، شعله ضعيفى از آن تقواى بى انتها است ، هر چند تعبير به ((تقوا)) به معنى اسم فاعلى در مورد خداوند كمتر گفته مى شود. به هر حال اين سوره با امر به ((انذار)) و ((تكليف )) شروع شد، و با دعوت به ((تقوى )) و ((وعده مغفرت )) پايان مى پذيرد، و اينجا است كه با نهايت خضوع و تضرع به پيشگاه مقدسش عرضه مى داريم : پروردگارا! ما را از اهل تقوى و مغفرت خود قرار ده . خداوندا! تا توفيق و الطاف تو دست ما را نگيرد به جائى نمى رسيم ، ما را مشمول اين عنايت فرما. بار الها! دام سخت است ، و راه پر پيچ و خم ، و شيطان آماده اغواگرى پيمودن اين راه جز به امداد تو ميسر نيست ، ما را امداد كن . آمين يا رب العالمين ﴿54 چنان از حق مى گريزند كه گورخران از شير! در ادامه بحثى كه پيرامون سرنوشت مجرمان و دوزخيان در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث وحشت اين گروه معاند و لجوج را از شنيدن سخن حق و هر گونه اندرز و نصيحت به روشنترين وجهى منعكس مى كند. نخست مى گويد: ((چرا آنها اينهمه از تذكر و يادآورى روى گردانند))؟ (فما لهم عن التذكرة معرضين ). چرا از داروى شفابخش قرآن فرار مى كنند؟ چرا دست رد بر سينه طبيب دلسوز مى زنند؟ راستى جاى تعجب است . ((گوئى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى )) (كانهم حمر مستنفرة ). كه از شير (يا صياد) فرار كرده اند (فرت من قسورة ). ((حمر)) جمع ((حمار)) به معنى الاغ است ، منتها در اينجا به قرينه فرار كردن از چنگال شير يا صياد منظور خر وحشى يا گورخر است و به تعبير ديگر اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه وحشى و اهلى آن را شامل مى شود. ((قسورة )) از ماده ((قسر)) (به معنى قهر و غلبه ) گرفته شده ، و يكى از نامهاى ((شير)) است ، و بعضى آن را به معنى تيرانداز و يا صياد نيز تفسير كرده اند، ولى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر مى رسد. معروف است كه ((گورخر)) وحشت عجيبى از شير دارد، حتى موقعى كه صداى شير را مى شنود چنان وحشتى بر او مستولى مى شود كه ديوانه وار به هر سو مى دود، مخصوصا هنگامى كه شير به گروهى از آنها برسد چنان پراكنده مى شوند و به هر سو مى دوند كه هر بيننده اى را غرق تعجب مى كند، اصولا اين حيوان به حكم وحشى بودن از همه چيز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شير. به هر حال اين آيه تعبيرى است بسيار رسا و گويا از وحشت و فرار مشركان از آيات روح پرور قرآن ، آنها را به گورخر تشبيه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است ، و هم به علت وحشى بودن گريزان از همه چيز، در حالى كه در برابر آنها چيزى جز تذكره (وسيله يادآورى و بيدارى و هوشيارى ) قرار ندارد. ولى با اينهمه نادانى و بيخبرى آنچنان پر ادعا و متكبرند كه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه هاى جداگانه اى از سوى خداوند به او داده شود! (بل يريد كل امرى منهم ان يؤ تى صحفا منشرة ). اين شبيه چيزى است كه در آيه 93 سوره اسراء آمده است : ولن نؤ من لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه : ((اگر به آسمان نيز بروى ما به تو ايمان نمى آوريم مگر آنكه نامه اى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى ))! و يا آيه 124 سوره انعام كه مى گويد: قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله : آنها مى گويند ما ايمان نمى آوريم تا زمانى كه همان چيزى كه به رسولان الهى نازل شده به ما نيز داده شود! و به اين ترتيب هر كدام انتظار داشتند پيامبرى اولوالعزم باشند! و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود، و تازه اگر چنين چيزى نازل مى شد معلوم نبود ايمان بياورند. در بعضى از روايات آمده است كه ابوجهل و جماعتى از قريش گفتند اى محمد ما به تو ايمان نمى آوريم تا زمانى كه نامه اى از آسمان بياورى كه عنوانش اين باشد: ((از خداوند رب العالمين به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به تو ايمان بياوريم ))! و لذا در آيه بعد مى افزايد ((چنان نيست كه آنها مى گويند)) (كلا). نازل شدن كتاب آسمانى بر آنها و مطالب ديگرى از اين قبيل همه بهانه است . ((آنها در حقيقت از آخرت نمى ترسند)) (بل لا يخافون الاخرة ). اگر آنها از عذاب آخرت بيم داشتند، اينهمه بهانه جوئى نمى كردند، تكذيب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نمى نمودند، آيات الهى را به باد سخريه نمى گرفتند، تعداد فرشتگان ماءمور عذاب را وسيله استهزاء قرار نمى دادند. و از اينجا اثر ايمان به معاد در تقوا پرهيز از گناه و پاك شدن از انواع معاصى بزرگ روشن مى شود. به حق بايد گفت كه ايمان به جهان رستاخيز و پاداش و كيفر قيامت شخصيت تازه اى به انسان مى بخشد، و مى تواند افراد بى بند و بار و متكبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پيشه تبديل كند. سپس بار ديگر تاءكيد مى كند آن گونه كه آنها درباره قرآن مى انديشند، نيست ، (كلا). ((مسلما قرآن تذكر و يادآورى است )) (انه تذكرة ). ((و هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). قرآن هم راه را نشان داده ، و هم ديده بينا در اختيار گذارده ، و هم نور آفتاب را، ((تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش )). در عين حال پند گرفتن از آن جز به مشيت و توفيق الهى ممكن نيست ((و آنها اندرز نمى گيرند جز اينكه خدا بخواهد)) (و ما يذكرون الا ان يشاء الله ). اين جمله داراى چند تفسير است ، يكى همان كه در بالا گفتيم ، يعنى انسان نمى تواند راه هدايت را بپويد جز اينكه به ذيل عنايت پروردگار توسل جويد، و از او توفيق و امداد طلبد. تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد و البته اين امداد الهى در زمينه هاى مساعد نازل مى گردد. ديگر اينكه : جمله ((فمن شاء ذكره )) كه در آيه قبل آمده ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه همه چيز بسته به اراده خود انسان است ، و اراده او از هر نظر استقلال دارد، اين آيه براى رفع اين اشتباه مى گويد انسان در عين مختار و آزاد بودن وابسته به مشيت الهى است ، مشيتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرينش حاكم است ، و به تعبير ديگر: همين اختيار و آزادى انسان نيز با مشيت او است ، و هر لحظه بخواهد مى تواند آنرا بگيرد. سوم اينكه : مى گويد آنها به هيچ قيمتى ايمان نمى آورند مگر اينكه خداوند بخواهد و آنها را مجبور سازد، و مى دانيم خدا كسى را اجبار به ايمان يا كفر نمى كند. البته تفسير اول و دوم بهتر و مناسبتر است . و در پايان آيه مى فرمايد: ((او اهل تقوا و آمرزش است )) ( هو اهل التقوى و اهل المغفرة ). شايسته است كه از عقاب او بترسند، و از اينكه چيزى را شريك او قرار دهند بپرهيزند و نيز شايسته است كه به آمرزش او اميدوار باشند. در حقيقت اين جمله اشاره اى به مقام ((خوف )) و ((رجاء)) و ((عذاب )) و ((مغفرت )) الهى است ، و در حقيقت تعليلى است براى آيه قبل . لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: خداوند مى گويد: انا اهل ان اتقى ، و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل ان لم يشرك بى شيئا ان ادخله الجنة : ((من شايسته اين هستم كه از من پرهيز شود، و بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد، و من شايسته ام كه اگر بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد او را داخل بهشت كنم )). گر چه تمام مفسران تا آنجا كه ما ديده ايم ، ((تقوا)) را در اينجا به معنى مفعولى تفسير كرده اند و گفته اند خدا شايسته اين است كه از او (از شرك و معصيت او) بپرهيزند، ولى اين احتمال نيز هست كه به معنى فاعلى نيز تفسير شود يعنى خدا، اهل تقوى است ، از هر گونه ظلم و قبيح و هر گونه كارى كه بر خلاف حكمت است مى پرهيزد، و در حقيقت بالاترين مقام تقوى از آن خدا است و آنچه در بندگان است ، شعله ضعيفى از آن تقواى بى انتها است ، هر چند تعبير به ((تقوا)) به معنى اسم فاعلى در مورد خداوند كمتر گفته مى شود. به هر حال اين سوره با امر به ((انذار)) و ((تكليف )) شروع شد، و با دعوت به ((تقوى )) و ((وعده مغفرت )) پايان مى پذيرد، و اينجا است كه با نهايت خضوع و تضرع به پيشگاه مقدسش عرضه مى داريم : پروردگارا! ما را از اهل تقوى و مغفرت خود قرار ده . خداوندا! تا توفيق و الطاف تو دست ما را نگيرد به جائى نمى رسيم ، ما را مشمول اين عنايت فرما. بار الها! دام سخت است ، و راه پر پيچ و خم ، و شيطان آماده اغواگرى پيمودن اين راه جز به امداد تو ميسر نيست ، ما را امداد كن . آمين يا رب العالمين ﴿55 چنان از حق مى گريزند كه گورخران از شير! در ادامه بحثى كه پيرامون سرنوشت مجرمان و دوزخيان در آيات قبل آمده بود در آيات مورد بحث وحشت اين گروه معاند و لجوج را از شنيدن سخن حق و هر گونه اندرز و نصيحت به روشنترين وجهى منعكس مى كند. نخست مى گويد: ((چرا آنها اينهمه از تذكر و يادآورى روى گردانند))؟ (فما لهم عن التذكرة معرضين ). چرا از داروى شفابخش قرآن فرار مى كنند؟ چرا دست رد بر سينه طبيب دلسوز مى زنند؟ راستى جاى تعجب است . ((گوئى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى )) (كانهم حمر مستنفرة ). كه از شير (يا صياد) فرار كرده اند (فرت من قسورة ). ((حمر)) جمع ((حمار)) به معنى الاغ است ، منتها در اينجا به قرينه فرار كردن از چنگال شير يا صياد منظور خر وحشى يا گورخر است و به تعبير ديگر اين كلمه مفهوم وسيعى دارد كه وحشى و اهلى آن را شامل مى شود. ((قسورة )) از ماده ((قسر)) (به معنى قهر و غلبه ) گرفته شده ، و يكى از نامهاى ((شير)) است ، و بعضى آن را به معنى تيرانداز و يا صياد نيز تفسير كرده اند، ولى معنى اول در اينجا مناسبتر به نظر مى رسد. معروف است كه ((گورخر)) وحشت عجيبى از شير دارد، حتى موقعى كه صداى شير را مى شنود چنان وحشتى بر او مستولى مى شود كه ديوانه وار به هر سو مى دود، مخصوصا هنگامى كه شير به گروهى از آنها برسد چنان پراكنده مى شوند و به هر سو مى دوند كه هر بيننده اى را غرق تعجب مى كند، اصولا اين حيوان به حكم وحشى بودن از همه چيز وحشت دارد تا چه رسد به دشمن خونخوارش شير. به هر حال اين آيه تعبيرى است بسيار رسا و گويا از وحشت و فرار مشركان از آيات روح پرور قرآن ، آنها را به گورخر تشبيه كرده كه هم فاقد عقل و شعور است ، و هم به علت وحشى بودن گريزان از همه چيز، در حالى كه در برابر آنها چيزى جز تذكره (وسيله يادآورى و بيدارى و هوشيارى ) قرار ندارد. ولى با اينهمه نادانى و بيخبرى آنچنان پر ادعا و متكبرند كه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه هاى جداگانه اى از سوى خداوند به او داده شود! (بل يريد كل امرى منهم ان يؤ تى صحفا منشرة ). اين شبيه چيزى است كه در آيه 93 سوره اسراء آمده است : ولن نؤ من لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقرؤ ه : ((اگر به آسمان نيز بروى ما به تو ايمان نمى آوريم مگر آنكه نامه اى (از سوى خدا) بر ما نازل كنى ))! و يا آيه 124 سوره انعام كه مى گويد: قالوا لن نؤ من حتى نؤ تى مثل ما اوتى رسل الله : آنها مى گويند ما ايمان نمى آوريم تا زمانى كه همان چيزى كه به رسولان الهى نازل شده به ما نيز داده شود! و به اين ترتيب هر كدام انتظار داشتند پيامبرى اولوالعزم باشند! و نامه مخصوصى به نامشان از سوى خدا از آسمان نازل شود، و تازه اگر چنين چيزى نازل مى شد معلوم نبود ايمان بياورند. در بعضى از روايات آمده است كه ابوجهل و جماعتى از قريش گفتند اى محمد ما به تو ايمان نمى آوريم تا زمانى كه نامه اى از آسمان بياورى كه عنوانش اين باشد: ((از خداوند رب العالمين به فلان فرزند فلان و در آن رسما دستور داده شود كه ما به تو ايمان بياوريم ))! و لذا در آيه بعد مى افزايد ((چنان نيست كه آنها مى گويند)) (كلا). نازل شدن كتاب آسمانى بر آنها و مطالب ديگرى از اين قبيل همه بهانه است . ((آنها در حقيقت از آخرت نمى ترسند)) (بل لا يخافون الاخرة ). اگر آنها از عذاب آخرت بيم داشتند، اينهمه بهانه جوئى نمى كردند، تكذيب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نمى نمودند، آيات الهى را به باد سخريه نمى گرفتند، تعداد فرشتگان ماءمور عذاب را وسيله استهزاء قرار نمى دادند. و از اينجا اثر ايمان به معاد در تقوا پرهيز از گناه و پاك شدن از انواع معاصى بزرگ روشن مى شود. به حق بايد گفت كه ايمان به جهان رستاخيز و پاداش و كيفر قيامت شخصيت تازه اى به انسان مى بخشد، و مى تواند افراد بى بند و بار و متكبر و خودخواه و ظالم را به انسانى متعهد و متقى و متواضع و عدالت پيشه تبديل كند. سپس بار ديگر تاءكيد مى كند آن گونه كه آنها درباره قرآن مى انديشند، نيست ، (كلا). ((مسلما قرآن تذكر و يادآورى است )) (انه تذكرة ). ((و هر كس بخواهد از آن پند مى گيرد)) (فمن شاء ذكره ). قرآن هم راه را نشان داده ، و هم ديده بينا در اختيار گذارده ، و هم نور آفتاب را، ((تا آدمى نگاه كند پيش پاى خويش )). در عين حال پند گرفتن از آن جز به مشيت و توفيق الهى ممكن نيست ((و آنها اندرز نمى گيرند جز اينكه خدا بخواهد)) (و ما يذكرون الا ان يشاء الله ). اين جمله داراى چند تفسير است ، يكى همان كه در بالا گفتيم ، يعنى انسان نمى تواند راه هدايت را بپويد جز اينكه به ذيل عنايت پروردگار توسل جويد، و از او توفيق و امداد طلبد. تا كه از جانب معشوق نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد و البته اين امداد الهى در زمينه هاى مساعد نازل مى گردد. ديگر اينكه : جمله ((فمن شاء ذكره )) كه در آيه قبل آمده ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه همه چيز بسته به اراده خود انسان است ، و اراده او از هر نظر استقلال دارد، اين آيه براى رفع اين اشتباه مى گويد انسان در عين مختار و آزاد بودن وابسته به مشيت الهى است ، مشيتى كه بر سراسر عالم هستى و جهان آفرينش حاكم است ، و به تعبير ديگر: همين اختيار و آزادى انسان نيز با مشيت او است ، و هر لحظه بخواهد مى تواند آنرا بگيرد. سوم اينكه : مى گويد آنها به هيچ قيمتى ايمان نمى آورند مگر اينكه خداوند بخواهد و آنها را مجبور سازد، و مى دانيم خدا كسى را اجبار به ايمان يا كفر نمى كند. البته تفسير اول و دوم بهتر و مناسبتر است . و در پايان آيه مى فرمايد: ((او اهل تقوا و آمرزش است )) ( هو اهل التقوى و اهل المغفرة ). شايسته است كه از عقاب او بترسند، و از اينكه چيزى را شريك او قرار دهند بپرهيزند و نيز شايسته است كه به آمرزش او اميدوار باشند. در حقيقت اين جمله اشاره اى به مقام ((خوف )) و ((رجاء)) و ((عذاب )) و ((مغفرت )) الهى است ، و در حقيقت تعليلى است براى آيه قبل . لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: خداوند مى گويد: انا اهل ان اتقى ، و لا يشرك بى عبدى شيئا و انا اهل ان لم يشرك بى شيئا ان ادخله الجنة : ((من شايسته اين هستم كه از من پرهيز شود، و بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد، و من شايسته ام كه اگر بنده ام چيزى را شريك من قرار ندهد او را داخل بهشت كنم )). گر چه تمام مفسران تا آنجا كه ما ديده ايم ، ((تقوا)) را در اينجا به معنى مفعولى تفسير كرده اند و گفته اند خدا شايسته اين است كه از او (از شرك و معصيت او) بپرهيزند، ولى اين احتمال نيز هست كه به معنى فاعلى نيز تفسير شود يعنى خدا، اهل تقوى است ، از هر گونه ظلم و قبيح و هر گونه كارى كه بر خلاف حكمت است مى پرهيزد، و در حقيقت بالاترين مقام تقوى از آن خدا است و آنچه در بندگان است ، شعله ضعيفى از آن تقواى بى انتها است ، هر چند تعبير به ((تقوا)) به معنى اسم فاعلى در مورد خداوند كمتر گفته مى شود. به هر حال اين سوره با امر به ((انذار)) و ((تكليف )) شروع شد، و با دعوت به ((تقوى )) و ((وعده مغفرت )) پايان مى پذيرد، و اينجا است كه با نهايت خضوع و تضرع به پيشگاه مقدسش عرضه مى داريم : پروردگارا! ما را از اهل تقوى و مغفرت خود قرار ده . خداوندا! تا توفيق و الطاف تو دست ما را نگيرد به جائى نمى رسيم ، ما را مشمول اين عنايت فرما. بار الها! دام سخت است ، و راه پر پيچ و خم ، و شيطان آماده اغواگرى پيمودن اين راه جز به امداد تو ميسر نيست ، ما را امداد كن . آمين يا رب العالمين ﴿56 سوره قيامت مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 40 آيه است محتواى سوره قيامت همانگونه كه از نام سوره پيدا است مباحث آن بر محور مسائل مربوط به معاد و روز قيامت دور مى زند، جز چند آيه كه درباره قرآن مجيد و مكذبين به آن سخن مى گويد، و اما بحثهائى كه در مورد قيامت در اين سوره آمده رويهمرفته در چهار محور است . 1 - مسائل مربوط به اشراط الساعة (حوادث عجيب و بسيار هول انگيزى كه در پايان اين جهان و آغاز قيامت روى مى دهد). 2 - مسائل مربوط به وضع حال نيكوكاران و بدكاران در آن روز. 3 - مسائل مربوط به لحظات پر اضطراب مرگ و انتقال از اين جهان به جهان ديگر. 4 - بحثهاى مربوط به هدف آفرينش انسان و رابطه آن با مساءله معاد. فضيلت تلاوت سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ سورة القيامة شهدت انا و جبريل له يوم القيامة انه كان مؤ منا بيوم القيامة ، و جاء و وجهه مسفر على وجوه الخلايق يوم القيامة ((كسى كه سوره قيامت را بخواند من و جبرئيل براى او در روز قيامت گواهى مى دهيم كه او ايمان به آن روز داشته ، و در آن روز صورتش از صورت ساير مردم درخشنده تر است )). <1> و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من ادمن قرائة لا اقسم و كان يعمل بها، بعثها الله يوم القيامة معه فى قبره ، فى احسن صورة تبشره و تضحك فى وجهه ، حتى يجوز الصراط و الميزان : ((كسى كه تداوم بر سوره لا اقسم (سوره قيامت ) كند و به آن عمل نمايد خداوند اين سوره را در قيامت همراه او از قبرش با بهترين چهره برمى انگيزد، و پيوسته به او بشارت مى دهد و در صورتش مى خندد تا از صراط و ميزان بگذرد)). <2> قابل توجه اينكه آنچه را از قرائن در فضيلت تلاوت سوره هاى قرآن در موارد ديگر استفاده مى كرديم در اينجا صريحا در متن روايت آمده است زيرا مى فرمايد: هر كسى بر آن مداومت كند و ((به آن عمل نمايد)) بنابراين همه اينها مقدمه عمل كردن و به كار بستن مضمون آن است . تفسير : سوگند به روز قيامت و وجدان ملامت گر؟ اين سوره با دو سوگند پر معنى آغاز شده ، مى فرمايد: ((سوگند به روز قيامت )) (لا اقسم بيوم القيامة ). ((و سوگند به وجدان بيدار انسانها و نفس ملامت كننده )) (و لا اقسم بالنفس اللوامة ). در اينكه ((لا)) در اين دو آيه ((زائده )) و براى تاءكيد است ( بنابراين سوگند را نفى نمى كند، بلكه آنرا مؤ كدتر مى كند) و يا اينكه ((لا)) نافيه است ، و هدف آن است كه بگويد اين موضوع به قدرى مهم است كه به آن سوگند ياد نمى كنم (مثل اينكه گاهى مردم به يكديگر مى گويند به جان تو قسم ياد نمى كنم كه برتر از سوگند است ) در ميان مفسران گفتگو است . غالب مفسران احتمال اول را برگزيده اند در حالى كه بعضى طرفدار تفسير دوم هستند و معتقدند كه ((لا)) زائده در آغاز كلام نمى آيد، بلكه بايد در وسط كلام باشد. ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد، زيرا قرآن به امورى مهمتر از قيامت ، مانند ذات پاك خدا سوگند ياد كرده بنابراين دليلى ندارد كه به روز قيامت در اينجا قسم ياد نشود، و قرار گرفتن ((لا)) زائده در آغاز كلام نيز نمونه دارد چنانكه از اشعار امراء القيس نقل كرده اند كه در آغاز بعضى از قصائدش لاء زائده را به كار برده است . <3> ولى به عقيده ما بحث پيرامون زائده بودن يا نافيه بودن ((لا)) چندان مهم نيست ، چرا كه نتيجه نهائى هر دو يكى است ، و آن اهميت موضوعى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده . مهم اين است كه ببينيم در ميان اين دو سوگند (سوگند به روز قيامت و سوگند به وجدان بيدار) چه رابطه اى وجود دارد؟ حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود ((معاد)) وجود ((محكمه وجدان )) در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند، و از اين طريق به او پاداش مى دهد، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مى كند، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودكشى مى كند. يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده ، و به دست خودش ‍ اجرا مى كند! بازتاب ((نفس لوامه )) در وجود انسانها بسيار وسيع و گسترده ، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است ، و در بحث نكات اشاره بيشترى به آن خواهيم كرد. وقتى ((عالم صغير)) يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد، چگونه ((عالم كبير)) با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت ؟ و از اينجا است كه ما از وجود وجدان اخلاقى پى به وجود رستاخيز و قيامت ميبريم و نيز از همينجا رابطه جالب اين دو سوگند روشن مى شود، و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى است بر سوگند اول . در اينكه مراد از ((نفس لوامه )) <4> چيست ؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر كرده اند، يك تفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم ، يعنى وجدان اخلاقى كه انسان را به هنگام اعمال خلاف در اين دنيا ملامت مى كند، و به جبران و تجديد نظر وا مى دارد. تفسير ديگر اينكه منظور ملامت كردن همه انسانها در قيامت نسبت به خويشتن است ، مؤ منان به اين جهت خود را ملامت مى كنند كه چرا اعمال صالح كم بجا آورده اند؟ و كافران از اين جهت كه چرا راه كفر و شرك و گناه پيموده اند؟ ديگر اينكه منظور تنها نفس كافران است كه در قيامت آنها را به خاطر اعمال سوءشان بسيار ملامت و سرزنش مى كند. ولى مناسب با آيه قبل و بعد همان تفسير اول است آرى اين دادگاه وجدان آنقدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مى كند، و آن را بزرگ مى شمرد، و به راستى بزرگ است ، چرا كه يكى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مى شود، به شرط آنكه وجدان بيدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعيف و ناتوان نگردد. اين نكته نيز قابل توجه است كه به دنبال اين دو سوگند پراهميت و پرمعنى بيان نشده است كه براى چه چيز سوگند ياد شده ؟ و به اصطلاح ((مقسم له )) محذوف است ، اين به خاطر آن است كه از سياق آيات بعد مطلب روشن است ، بنابراين ، آيات فوق چنين معنى مى دهد ((سوگند به روز قيامت ، و نفس لوامه كه همه شما در قيامت برانگيخته مى شويد و به سزاى اعمالتان مى رسيد)). <5> جالب اينكه به روز قيامت سوگند ياد شده كه قيامت و رستاخيزى هست ، اين به خاطر آن است كه مساءله رستاخيز آنچنان مسلم شمرده شده كه حتى در برابر منكران مى توان به آن سوگند ياد كرد. سپس در آيه بعد به عنوان يك استفهام انكارى مى افزايد: ((آيا انسان مى پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد))؟ (ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه ). آرى ما قادريم كه حتى انگشتان (خطوط سر انگشتان ) او را دوباره به صورت اول موزون و مرتب كنيم (بلى قادرين على ان نسوى بنانه ). در روايتى آمده است كه يكى از مشركان كه در همسايگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زندگى مى كرد به نام ((على بن ابى ربيعه )) خدمت حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و از روز قيامت سؤ ال كرد كه چگونه است ؟ و كى خواهد بود؟ سپس افزود: اگر آن روز را من با چشم خودم . ببينم باز تصديق تو نمى كنم ، و به تو ايمان نمى آورم ! آيا ممكن است خداوند اين استخوانها را جمع آورى كند؟ اين باور كردنى نيست ! اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درباره اين مرد لجوج معاند مى فرمود: اللهم اكفنى شر جارى السوء ((خداوندا شر اين همسايه بد را از من دور كن )). <6> نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد، از جمله در آيه 78 سوره يس مى خوانيم : يكى از منكران معاد قطعه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته بود و به پيغمبر مى گفت من يحيى العظام و هى رميم : ((چه كسى اين استخوانها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است ))؟ ضمنا تعبير به ((يحسب )) (از ماده ((حسبان )) به معنى گمان ) اشاره به اين است كه اين منكران هرگز به گفته خود ايمان نداشتند بلكه تنها بر پندار و گمانهاى واهى و بى اساس تكيه مى كردند. اما ببينيم چرا مخصوصا روى استخوانها تكيه شده است ؟ اين به خاطر آن است كه اولا دوام استخوان بيش از ساير اعضا مى باشد، و لذا هنگامى كه بپوسد و خاك شود و ذرات غبارش پراكنده گردد اميد بازگشت آن در نظر افراد سطحى كمتر است . ثانيا استخوان مهمترين ركن بدن انسان مى باشد، چرا كه ستونهاى بدن را استخوانها تشكيل مى دهند، و تمام حركات و جابجائى و فعاليتهاى مهم بدن به وسيله استخوانها انجام مى گيرد، كثرت و تنوع و اشكال و اندازه هاى مختلف استخوانها در بدن انسان از عجايب خلقت خداوند محسوب مى شود، و ارزش يك مهره كوچك پشت انسان هنگامى ظاهر مى شود كه از كار بيفتد و مى بينيم كه تمام بدن را فلج مى كند. ((بنان )) در لغت هم به معنى ((انگشتان )) آمده ، و هم به معنى ((سر انگشتان )) و در هر دو صورت اشاره به اين نكته است كه نه تنها خداوند استخوانها را جمع آورى مى كند، و به حال اول باز مى گرداند، بلكه استخوانهاى كوچك و ظريف و دقيق انگشتان را همه در سر جاى خود قرار مى دهد، و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز مى گرداند. اين تعبير مى تواند اشاره لطيفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد كه مى گويند كمتر انسانى در روى زمين پيدا مى شود كه خطوط سر انگشت او با ديگرى يكسان باشد، يا به تعبير ديگر خطوط ظريف و پيچيده اى كه بر سر انگشتان هر انسانى نقش است معرف شخص او است ، و لذا در عصر ما مساءله ((انگشت نگارى )) به صورت علمى در آمده ، و به وسيله آن بسيارى از مجرمان شناخته شده ، و جرمها كشف گرديده است ، همينقدر كافى است كه مثلا يك سارق هنگامى كه وارد اتاق يا منزلى مى شود دست خود را بر دستگيره در، يا شيشه اطاق يا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند، فورا از آن نمونه بردارى كرده ، با سوابقى كه از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پيدا مى كنند. در آيه بعد به يكى از علل حقيقى انكار معاد اشاره كرده مى فرمايد: چنين نيست كه انسان در قدرت خداوند بر جمع استخوانها و زنده كردن مردگان ترديد داشته باشد، بلكه هدفش از انكار اين است كه مادام العمر گناه كند (بل يريد الانسان ليفجر امامه ). او مى خواهد از طريق انكار معاد، كسب آزادى براى هر گونه هوسرانى و ظلم و بيدارگرى و گناه بنمايد، هم وجدان خود را از اين طريق اشباع كاذب كند، و هم در برابر خلق خدا مسؤ وليتى براى خود قائل نباشد چرا كه ايمان به معاد و رستاخيز و دادگاه عدل خدا سد عظيمى است در مقابل هر گونه عصيان و گناه ، او مى خواهد اين لجام را بر گيرد و اين سد را در هم بشكند و آزادانه هر عملى را خواست انجام دهد. اين منحصر به زمانهاى گذشته نبوده است ، امروز هم يكى از علل گرايش به ماديگرى و انكار مبدء و معاد، كسب آزادى براى فجور و گريز از مسؤ وليتها، و شكستن هر گونه قانون الهى است ، و گرنه دلائل مبدء و معاد آشكار است . در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه در توضيح معنى اين آيه فرمود: يقدم الذنب و يؤ خر التوبة و يقول سوف اتوب : آيه اشاره به كسى است كه گناه را مقدم مى دارد و توبه را به تاخير مى اندازد و مى گويد بعدا توبه خواهم كرد. بعضى نيز گفته اند منظور از ((فجور)) در آيه ((تكذيب )) است ، بنابراين معنى آيه چنين مى شود: انسان مى خواهد قيامت و رستاخيز را كه در پيش روى او قرار دارد تكذيب كند، ولى تفسير اول مناسبتر است . و به دنبال آن مى افزايد: لذا ((مى پرسد قيامت كى خواهد بود))؟! (يسئل ايان يوم القيامة ). آرى او براى گريز از مسؤ ليتها استفهام انكارى درباره وقت قيام قيامت مى كند، تا راه را براى فجور خود بگشايد. اين نكته لازم به يادآورى است كه سؤ ال آنها از وقت بر پا شدن قيامت نه به اين معنى است كه اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤ ال مى كردند، بلكه اين سؤ ال مقدمه اى است براى انكار اصل قيامت ، درست مثل اينكه كسى مى گويد فلان شخص از سفر مى آيد و هنگامى كه طول كشيد و نيامد ديگرى كه منكر آمدن آن مسافر است مى گويد: پس اين مسافر كى خواهد آمد؟ ﴿1 سوره قيامت مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 40 آيه است محتواى سوره قيامت همانگونه كه از نام سوره پيدا است مباحث آن بر محور مسائل مربوط به معاد و روز قيامت دور مى زند، جز چند آيه كه درباره قرآن مجيد و مكذبين به آن سخن مى گويد، و اما بحثهائى كه در مورد قيامت در اين سوره آمده رويهمرفته در چهار محور است . 1 - مسائل مربوط به اشراط الساعة (حوادث عجيب و بسيار هول انگيزى كه در پايان اين جهان و آغاز قيامت روى مى دهد). 2 - مسائل مربوط به وضع حال نيكوكاران و بدكاران در آن روز. 3 - مسائل مربوط به لحظات پر اضطراب مرگ و انتقال از اين جهان به جهان ديگر. 4 - بحثهاى مربوط به هدف آفرينش انسان و رابطه آن با مساءله معاد. فضيلت تلاوت سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ سورة القيامة شهدت انا و جبريل له يوم القيامة انه كان مؤ منا بيوم القيامة ، و جاء و وجهه مسفر على وجوه الخلايق يوم القيامة ((كسى كه سوره قيامت را بخواند من و جبرئيل براى او در روز قيامت گواهى مى دهيم كه او ايمان به آن روز داشته ، و در آن روز صورتش از صورت ساير مردم درخشنده تر است )). و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من ادمن قرائة لا اقسم و كان يعمل بها، بعثها الله يوم القيامة معه فى قبره ، فى احسن صورة تبشره و تضحك فى وجهه ، حتى يجوز الصراط و الميزان : ((كسى كه تداوم بر سوره لا اقسم (سوره قيامت ) كند و به آن عمل نمايد خداوند اين سوره را در قيامت همراه او از قبرش با بهترين چهره برمى انگيزد، و پيوسته به او بشارت مى دهد و در صورتش مى خندد تا از صراط و ميزان بگذرد)). قابل توجه اينكه آنچه را از قرائن در فضيلت تلاوت سوره هاى قرآن در موارد ديگر استفاده مى كرديم در اينجا صريحا در متن روايت آمده است زيرا مى فرمايد: هر كسى بر آن مداومت كند و ((به آن عمل نمايد)) بنابراين همه اينها مقدمه عمل كردن و به كار بستن مضمون آن است . تفسير : سوگند به روز قيامت و وجدان ملامت گر؟ اين سوره با دو سوگند پر معنى آغاز شده ، مى فرمايد: ((سوگند به روز قيامت )) (لا اقسم بيوم القيامة ). ((و سوگند به وجدان بيدار انسانها و نفس ملامت كننده )) (و لا اقسم بالنفس اللوامة ). در اينكه ((لا)) در اين دو آيه ((زائده )) و براى تاءكيد است ( بنابراين سوگند را نفى نمى كند، بلكه آنرا مؤ كدتر مى كند) و يا اينكه ((لا)) نافيه است ، و هدف آن است كه بگويد اين موضوع به قدرى مهم است كه به آن سوگند ياد نمى كنم (مثل اينكه گاهى مردم به يكديگر مى گويند به جان تو قسم ياد نمى كنم كه برتر از سوگند است ) در ميان مفسران گفتگو است . غالب مفسران احتمال اول را برگزيده اند در حالى كه بعضى طرفدار تفسير دوم هستند و معتقدند كه ((لا)) زائده در آغاز كلام نمى آيد، بلكه بايد در وسط كلام باشد. ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد، زيرا قرآن به امورى مهمتر از قيامت ، مانند ذات پاك خدا سوگند ياد كرده بنابراين دليلى ندارد كه به روز قيامت در اينجا قسم ياد نشود، و قرار گرفتن ((لا)) زائده در آغاز كلام نيز نمونه دارد چنانكه از اشعار امراء القيس نقل كرده اند كه در آغاز بعضى از قصائدش لاء زائده را به كار برده است . ولى به عقيده ما بحث پيرامون زائده بودن يا نافيه بودن ((لا)) چندان مهم نيست ، چرا كه نتيجه نهائى هر دو يكى است ، و آن اهميت موضوعى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده . مهم اين است كه ببينيم در ميان اين دو سوگند (سوگند به روز قيامت و سوگند به وجدان بيدار) چه رابطه اى وجود دارد؟ حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود ((معاد)) وجود ((محكمه وجدان )) در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند، و از اين طريق به او پاداش مى دهد، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مى كند، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودكشى مى كند. يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده ، و به دست خودش ‍ اجرا مى كند! بازتاب ((نفس لوامه )) در وجود انسانها بسيار وسيع و گسترده ، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است ، و در بحث نكات اشاره بيشترى به آن خواهيم كرد. وقتى ((عالم صغير)) يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد، چگونه ((عالم كبير)) با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت ؟ و از اينجا است كه ما از وجود وجدان اخلاقى پى به وجود رستاخيز و قيامت ميبريم و نيز از همينجا رابطه جالب اين دو سوگند روشن مى شود، و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى است بر سوگند اول . در اينكه مراد از ((نفس لوامه )) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر كرده اند، يك تفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم ، يعنى وجدان اخلاقى كه انسان را به هنگام اعمال خلاف در اين دنيا ملامت مى كند، و به جبران و تجديد نظر وا مى دارد. تفسير ديگر اينكه منظور ملامت كردن همه انسانها در قيامت نسبت به خويشتن است ، مؤ منان به اين جهت خود را ملامت مى كنند كه چرا اعمال صالح كم بجا آورده اند؟ و كافران از اين جهت كه چرا راه كفر و شرك و گناه پيموده اند؟ ديگر اينكه منظور تنها نفس كافران است كه در قيامت آنها را به خاطر اعمال سوءشان بسيار ملامت و سرزنش مى كند. ولى مناسب با آيه قبل و بعد همان تفسير اول است آرى اين دادگاه وجدان آنقدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مى كند، و آن را بزرگ مى شمرد، و به راستى بزرگ است ، چرا كه يكى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مى شود، به شرط آنكه وجدان بيدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعيف و ناتوان نگردد. اين نكته نيز قابل توجه است كه به دنبال اين دو سوگند پراهميت و پرمعنى بيان نشده است كه براى چه چيز سوگند ياد شده ؟ و به اصطلاح ((مقسم له )) محذوف است ، اين به خاطر آن است كه از سياق آيات بعد مطلب روشن است ، بنابراين ، آيات فوق چنين معنى مى دهد ((سوگند به روز قيامت ، و نفس لوامه كه همه شما در قيامت برانگيخته مى شويد و به سزاى اعمالتان مى رسيد)). جالب اينكه به روز قيامت سوگند ياد شده كه قيامت و رستاخيزى هست ، اين به خاطر آن است كه مساءله رستاخيز آنچنان مسلم شمرده شده كه حتى در برابر منكران مى توان به آن سوگند ياد كرد. سپس در آيه بعد به عنوان يك استفهام انكارى مى افزايد: ((آيا انسان مى پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد))؟ (ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه ). آرى ما قادريم كه حتى انگشتان (خطوط سر انگشتان ) او را دوباره به صورت اول موزون و مرتب كنيم (بلى قادرين على ان نسوى بنانه ). در روايتى آمده است كه يكى از مشركان كه در همسايگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زندگى مى كرد به نام ((على بن ابى ربيعه )) خدمت حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و از روز قيامت سؤ ال كرد كه چگونه است ؟ و كى خواهد بود؟ سپس افزود: اگر آن روز را من با چشم خودم . ببينم باز تصديق تو نمى كنم ، و به تو ايمان نمى آورم ! آيا ممكن است خداوند اين استخوانها را جمع آورى كند؟ اين باور كردنى نيست ! اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درباره اين مرد لجوج معاند مى فرمود: اللهم اكفنى شر جارى السوء ((خداوندا شر اين همسايه بد را از من دور كن )). نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد، از جمله در آيه 78 سوره يس مى خوانيم : يكى از منكران معاد قطعه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته بود و به پيغمبر مى گفت من يحيى العظام و هى رميم : ((چه كسى اين استخوانها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است ))؟ ضمنا تعبير به ((يحسب )) (از ماده ((حسبان )) به معنى گمان ) اشاره به اين است كه اين منكران هرگز به گفته خود ايمان نداشتند بلكه تنها بر پندار و گمانهاى واهى و بى اساس تكيه مى كردند. اما ببينيم چرا مخصوصا روى استخوانها تكيه شده است ؟ اين به خاطر آن است كه اولا دوام استخوان بيش از ساير اعضا مى باشد، و لذا هنگامى كه بپوسد و خاك شود و ذرات غبارش پراكنده گردد اميد بازگشت آن در نظر افراد سطحى كمتر است . ثانيا استخوان مهمترين ركن بدن انسان مى باشد، چرا كه ستونهاى بدن را استخوانها تشكيل مى دهند، و تمام حركات و جابجائى و فعاليتهاى مهم بدن به وسيله استخوانها انجام مى گيرد، كثرت و تنوع و اشكال و اندازه هاى مختلف استخوانها در بدن انسان از عجايب خلقت خداوند محسوب مى شود، و ارزش يك مهره كوچك پشت انسان هنگامى ظاهر مى شود كه از كار بيفتد و مى بينيم كه تمام بدن را فلج مى كند. ((بنان )) در لغت هم به معنى ((انگشتان )) آمده ، و هم به معنى ((سر انگشتان )) و در هر دو صورت اشاره به اين نكته است كه نه تنها خداوند استخوانها را جمع آورى مى كند، و به حال اول باز مى گرداند، بلكه استخوانهاى كوچك و ظريف و دقيق انگشتان را همه در سر جاى خود قرار مى دهد، و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز مى گرداند. اين تعبير مى تواند اشاره لطيفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد كه مى گويند كمتر انسانى در روى زمين پيدا مى شود كه خطوط سر انگشت او با ديگرى يكسان باشد، يا به تعبير ديگر خطوط ظريف و پيچيده اى كه بر سر انگشتان هر انسانى نقش است معرف شخص او است ، و لذا در عصر ما مساءله ((انگشت نگارى )) به صورت علمى در آمده ، و به وسيله آن بسيارى از مجرمان شناخته شده ، و جرمها كشف گرديده است ، همينقدر كافى است كه مثلا يك سارق هنگامى كه وارد اتاق يا منزلى مى شود دست خود را بر دستگيره در، يا شيشه اطاق يا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند، فورا از آن نمونه بردارى كرده ، با سوابقى كه از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پيدا مى كنند. در آيه بعد به يكى از علل حقيقى انكار معاد اشاره كرده مى فرمايد: چنين نيست كه انسان در قدرت خداوند بر جمع استخوانها و زنده كردن مردگان ترديد داشته باشد، بلكه هدفش از انكار اين است كه مادام العمر گناه كند (بل يريد الانسان ليفجر امامه ). او مى خواهد از طريق انكار معاد، كسب آزادى براى هر گونه هوسرانى و ظلم و بيدارگرى و گناه بنمايد، هم وجدان خود را از اين طريق اشباع كاذب كند، و هم در برابر خلق خدا مسؤ وليتى براى خود قائل نباشد چرا كه ايمان به معاد و رستاخيز و دادگاه عدل خدا سد عظيمى است در مقابل هر گونه عصيان و گناه ، او مى خواهد اين لجام را بر گيرد و اين سد را در هم بشكند و آزادانه هر عملى را خواست انجام دهد. اين منحصر به زمانهاى گذشته نبوده است ، امروز هم يكى از علل گرايش به ماديگرى و انكار مبدء و معاد، كسب آزادى براى فجور و گريز از مسؤ وليتها، و شكستن هر گونه قانون الهى است ، و گرنه دلائل مبدء و معاد آشكار است . در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه در توضيح معنى اين آيه فرمود: يقدم الذنب و يؤ خر التوبة و يقول سوف اتوب : آيه اشاره به كسى است كه گناه را مقدم مى دارد و توبه را به تاخير مى اندازد و مى گويد بعدا توبه خواهم كرد. بعضى نيز گفته اند منظور از ((فجور)) در آيه ((تكذيب )) است ، بنابراين معنى آيه چنين مى شود: انسان مى خواهد قيامت و رستاخيز را كه در پيش روى او قرار دارد تكذيب كند، ولى تفسير اول مناسبتر است . و به دنبال آن مى افزايد: لذا ((مى پرسد قيامت كى خواهد بود))؟! (يسئل ايان يوم القيامة ). آرى او براى گريز از مسؤ ليتها استفهام انكارى درباره وقت قيام قيامت مى كند، تا راه را براى فجور خود بگشايد. اين نكته لازم به يادآورى است كه سؤ ال آنها از وقت بر پا شدن قيامت نه به اين معنى است كه اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤ ال مى كردند، بلكه اين سؤ ال مقدمه اى است براى انكار اصل قيامت ، درست مثل اينكه كسى مى گويد فلان شخص از سفر مى آيد و هنگامى كه طول كشيد و نيامد ديگرى كه منكر آمدن آن مسافر است مى گويد: پس اين مسافر كى خواهد آمد؟ ﴿2 سوره قيامت مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 40 آيه است محتواى سوره قيامت همانگونه كه از نام سوره پيدا است مباحث آن بر محور مسائل مربوط به معاد و روز قيامت دور مى زند، جز چند آيه كه درباره قرآن مجيد و مكذبين به آن سخن مى گويد، و اما بحثهائى كه در مورد قيامت در اين سوره آمده رويهمرفته در چهار محور است . 1 - مسائل مربوط به اشراط الساعة (حوادث عجيب و بسيار هول انگيزى كه در پايان اين جهان و آغاز قيامت روى مى دهد). 2 - مسائل مربوط به وضع حال نيكوكاران و بدكاران در آن روز. 3 - مسائل مربوط به لحظات پر اضطراب مرگ و انتقال از اين جهان به جهان ديگر. 4 - بحثهاى مربوط به هدف آفرينش انسان و رابطه آن با مساءله معاد. فضيلت تلاوت سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ سورة القيامة شهدت انا و جبريل له يوم القيامة انه كان مؤ منا بيوم القيامة ، و جاء و وجهه مسفر على وجوه الخلايق يوم القيامة ((كسى كه سوره قيامت را بخواند من و جبرئيل براى او در روز قيامت گواهى مى دهيم كه او ايمان به آن روز داشته ، و در آن روز صورتش از صورت ساير مردم درخشنده تر است )). و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من ادمن قرائة لا اقسم و كان يعمل بها، بعثها الله يوم القيامة معه فى قبره ، فى احسن صورة تبشره و تضحك فى وجهه ، حتى يجوز الصراط و الميزان : ((كسى كه تداوم بر سوره لا اقسم (سوره قيامت ) كند و به آن عمل نمايد خداوند اين سوره را در قيامت همراه او از قبرش با بهترين چهره برمى انگيزد، و پيوسته به او بشارت مى دهد و در صورتش مى خندد تا از صراط و ميزان بگذرد)). قابل توجه اينكه آنچه را از قرائن در فضيلت تلاوت سوره هاى قرآن در موارد ديگر استفاده مى كرديم در اينجا صريحا در متن روايت آمده است زيرا مى فرمايد: هر كسى بر آن مداومت كند و ((به آن عمل نمايد)) بنابراين همه اينها مقدمه عمل كردن و به كار بستن مضمون آن است . تفسير : سوگند به روز قيامت و وجدان ملامت گر؟ اين سوره با دو سوگند پر معنى آغاز شده ، مى فرمايد: ((سوگند به روز قيامت )) (لا اقسم بيوم القيامة ). ((و سوگند به وجدان بيدار انسانها و نفس ملامت كننده )) (و لا اقسم بالنفس اللوامة ). در اينكه ((لا)) در اين دو آيه ((زائده )) و براى تاءكيد است ( بنابراين سوگند را نفى نمى كند، بلكه آنرا مؤ كدتر مى كند) و يا اينكه ((لا)) نافيه است ، و هدف آن است كه بگويد اين موضوع به قدرى مهم است كه به آن سوگند ياد نمى كنم (مثل اينكه گاهى مردم به يكديگر مى گويند به جان تو قسم ياد نمى كنم كه برتر از سوگند است ) در ميان مفسران گفتگو است . غالب مفسران احتمال اول را برگزيده اند در حالى كه بعضى طرفدار تفسير دوم هستند و معتقدند كه ((لا)) زائده در آغاز كلام نمى آيد، بلكه بايد در وسط كلام باشد. ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد، زيرا قرآن به امورى مهمتر از قيامت ، مانند ذات پاك خدا سوگند ياد كرده بنابراين دليلى ندارد كه به روز قيامت در اينجا قسم ياد نشود، و قرار گرفتن ((لا)) زائده در آغاز كلام نيز نمونه دارد چنانكه از اشعار امراء القيس نقل كرده اند كه در آغاز بعضى از قصائدش لاء زائده را به كار برده است . ولى به عقيده ما بحث پيرامون زائده بودن يا نافيه بودن ((لا)) چندان مهم نيست ، چرا كه نتيجه نهائى هر دو يكى است ، و آن اهميت موضوعى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده . مهم اين است كه ببينيم در ميان اين دو سوگند (سوگند به روز قيامت و سوگند به وجدان بيدار) چه رابطه اى وجود دارد؟ حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود ((معاد)) وجود ((محكمه وجدان )) در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند، و از اين طريق به او پاداش مى دهد، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مى كند، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودكشى مى كند. يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده ، و به دست خودش ‍ اجرا مى كند! بازتاب ((نفس لوامه )) در وجود انسانها بسيار وسيع و گسترده ، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است ، و در بحث نكات اشاره بيشترى به آن خواهيم كرد. وقتى ((عالم صغير)) يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد، چگونه ((عالم كبير)) با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت ؟ و از اينجا است كه ما از وجود وجدان اخلاقى پى به وجود رستاخيز و قيامت ميبريم و نيز از همينجا رابطه جالب اين دو سوگند روشن مى شود، و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى است بر سوگند اول . در اينكه مراد از ((نفس لوامه )) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر كرده اند، يك تفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم ، يعنى وجدان اخلاقى كه انسان را به هنگام اعمال خلاف در اين دنيا ملامت مى كند، و به جبران و تجديد نظر وا مى دارد. تفسير ديگر اينكه منظور ملامت كردن همه انسانها در قيامت نسبت به خويشتن است ، مؤ منان به اين جهت خود را ملامت مى كنند كه چرا اعمال صالح كم بجا آورده اند؟ و كافران از اين جهت كه چرا راه كفر و شرك و گناه پيموده اند؟ ديگر اينكه منظور تنها نفس كافران است كه در قيامت آنها را به خاطر اعمال سوءشان بسيار ملامت و سرزنش مى كند. ولى مناسب با آيه قبل و بعد همان تفسير اول است آرى اين دادگاه وجدان آنقدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مى كند، و آن را بزرگ مى شمرد، و به راستى بزرگ است ، چرا كه يكى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مى شود، به شرط آنكه وجدان بيدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعيف و ناتوان نگردد. اين نكته نيز قابل توجه است كه به دنبال اين دو سوگند پراهميت و پرمعنى بيان نشده است كه براى چه چيز سوگند ياد شده ؟ و به اصطلاح ((مقسم له )) محذوف است ، اين به خاطر آن است كه از سياق آيات بعد مطلب روشن است ، بنابراين ، آيات فوق چنين معنى مى دهد ((سوگند به روز قيامت ، و نفس لوامه كه همه شما در قيامت برانگيخته مى شويد و به سزاى اعمالتان مى رسيد)). جالب اينكه به روز قيامت سوگند ياد شده كه قيامت و رستاخيزى هست ، اين به خاطر آن است كه مساءله رستاخيز آنچنان مسلم شمرده شده كه حتى در برابر منكران مى توان به آن سوگند ياد كرد. سپس در آيه بعد به عنوان يك استفهام انكارى مى افزايد: ((آيا انسان مى پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد))؟ (ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه ). آرى ما قادريم كه حتى انگشتان (خطوط سر انگشتان ) او را دوباره به صورت اول موزون و مرتب كنيم (بلى قادرين على ان نسوى بنانه ). در روايتى آمده است كه يكى از مشركان كه در همسايگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زندگى مى كرد به نام ((على بن ابى ربيعه )) خدمت حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و از روز قيامت سؤ ال كرد كه چگونه است ؟ و كى خواهد بود؟ سپس افزود: اگر آن روز را من با چشم خودم . ببينم باز تصديق تو نمى كنم ، و به تو ايمان نمى آورم ! آيا ممكن است خداوند اين استخوانها را جمع آورى كند؟ اين باور كردنى نيست ! اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درباره اين مرد لجوج معاند مى فرمود: اللهم اكفنى شر جارى السوء ((خداوندا شر اين همسايه بد را از من دور كن )). نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد، از جمله در آيه 78 سوره يس مى خوانيم : يكى از منكران معاد قطعه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته بود و به پيغمبر مى گفت من يحيى العظام و هى رميم : ((چه كسى اين استخوانها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است ))؟ ضمنا تعبير به ((يحسب )) (از ماده ((حسبان )) به معنى گمان ) اشاره به اين است كه اين منكران هرگز به گفته خود ايمان نداشتند بلكه تنها بر پندار و گمانهاى واهى و بى اساس تكيه مى كردند. اما ببينيم چرا مخصوصا روى استخوانها تكيه شده است ؟ اين به خاطر آن است كه اولا دوام استخوان بيش از ساير اعضا مى باشد، و لذا هنگامى كه بپوسد و خاك شود و ذرات غبارش پراكنده گردد اميد بازگشت آن در نظر افراد سطحى كمتر است . ثانيا استخوان مهمترين ركن بدن انسان مى باشد، چرا كه ستونهاى بدن را استخوانها تشكيل مى دهند، و تمام حركات و جابجائى و فعاليتهاى مهم بدن به وسيله استخوانها انجام مى گيرد، كثرت و تنوع و اشكال و اندازه هاى مختلف استخوانها در بدن انسان از عجايب خلقت خداوند محسوب مى شود، و ارزش يك مهره كوچك پشت انسان هنگامى ظاهر مى شود كه از كار بيفتد و مى بينيم كه تمام بدن را فلج مى كند. ((بنان )) در لغت هم به معنى ((انگشتان )) آمده ، و هم به معنى ((سر انگشتان )) و در هر دو صورت اشاره به اين نكته است كه نه تنها خداوند استخوانها را جمع آورى مى كند، و به حال اول باز مى گرداند، بلكه استخوانهاى كوچك و ظريف و دقيق انگشتان را همه در سر جاى خود قرار مى دهد، و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز مى گرداند. اين تعبير مى تواند اشاره لطيفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد كه مى گويند كمتر انسانى در روى زمين پيدا مى شود كه خطوط سر انگشت او با ديگرى يكسان باشد، يا به تعبير ديگر خطوط ظريف و پيچيده اى كه بر سر انگشتان هر انسانى نقش است معرف شخص او است ، و لذا در عصر ما مساءله ((انگشت نگارى )) به صورت علمى در آمده ، و به وسيله آن بسيارى از مجرمان شناخته شده ، و جرمها كشف گرديده است ، همينقدر كافى است كه مثلا يك سارق هنگامى كه وارد اتاق يا منزلى مى شود دست خود را بر دستگيره در، يا شيشه اطاق يا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند، فورا از آن نمونه بردارى كرده ، با سوابقى كه از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پيدا مى كنند. در آيه بعد به يكى از علل حقيقى انكار معاد اشاره كرده مى فرمايد: چنين نيست كه انسان در قدرت خداوند بر جمع استخوانها و زنده كردن مردگان ترديد داشته باشد، بلكه هدفش از انكار اين است كه مادام العمر گناه كند (بل يريد الانسان ليفجر امامه ). او مى خواهد از طريق انكار معاد، كسب آزادى براى هر گونه هوسرانى و ظلم و بيدارگرى و گناه بنمايد، هم وجدان خود را از اين طريق اشباع كاذب كند، و هم در برابر خلق خدا مسؤ وليتى براى خود قائل نباشد چرا كه ايمان به معاد و رستاخيز و دادگاه عدل خدا سد عظيمى است در مقابل هر گونه عصيان و گناه ، او مى خواهد اين لجام را بر گيرد و اين سد را در هم بشكند و آزادانه هر عملى را خواست انجام دهد. اين منحصر به زمانهاى گذشته نبوده است ، امروز هم يكى از علل گرايش به ماديگرى و انكار مبدء و معاد، كسب آزادى براى فجور و گريز از مسؤ وليتها، و شكستن هر گونه قانون الهى است ، و گرنه دلائل مبدء و معاد آشكار است . در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه در توضيح معنى اين آيه فرمود: يقدم الذنب و يؤ خر التوبة و يقول سوف اتوب : آيه اشاره به كسى است كه گناه را مقدم مى دارد و توبه را به تاخير مى اندازد و مى گويد بعدا توبه خواهم كرد. بعضى نيز گفته اند منظور از ((فجور)) در آيه ((تكذيب )) است ، بنابراين معنى آيه چنين مى شود: انسان مى خواهد قيامت و رستاخيز را كه در پيش روى او قرار دارد تكذيب كند، ولى تفسير اول مناسبتر است . و به دنبال آن مى افزايد: لذا ((مى پرسد قيامت كى خواهد بود))؟! (يسئل ايان يوم القيامة ). آرى او براى گريز از مسؤ ليتها استفهام انكارى درباره وقت قيام قيامت مى كند، تا راه را براى فجور خود بگشايد. اين نكته لازم به يادآورى است كه سؤ ال آنها از وقت بر پا شدن قيامت نه به اين معنى است كه اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤ ال مى كردند، بلكه اين سؤ ال مقدمه اى است براى انكار اصل قيامت ، درست مثل اينكه كسى مى گويد فلان شخص از سفر مى آيد و هنگامى كه طول كشيد و نيامد ديگرى كه منكر آمدن آن مسافر است مى گويد: پس اين مسافر كى خواهد آمد؟ ﴿3 سوره قيامت مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 40 آيه است محتواى سوره قيامت همانگونه كه از نام سوره پيدا است مباحث آن بر محور مسائل مربوط به معاد و روز قيامت دور مى زند، جز چند آيه كه درباره قرآن مجيد و مكذبين به آن سخن مى گويد، و اما بحثهائى كه در مورد قيامت در اين سوره آمده رويهمرفته در چهار محور است . 1 - مسائل مربوط به اشراط الساعة (حوادث عجيب و بسيار هول انگيزى كه در پايان اين جهان و آغاز قيامت روى مى دهد). 2 - مسائل مربوط به وضع حال نيكوكاران و بدكاران در آن روز. 3 - مسائل مربوط به لحظات پر اضطراب مرگ و انتقال از اين جهان به جهان ديگر. 4 - بحثهاى مربوط به هدف آفرينش انسان و رابطه آن با مساءله معاد. فضيلت تلاوت سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ سورة القيامة شهدت انا و جبريل له يوم القيامة انه كان مؤ منا بيوم القيامة ، و جاء و وجهه مسفر على وجوه الخلايق يوم القيامة ((كسى كه سوره قيامت را بخواند من و جبرئيل براى او در روز قيامت گواهى مى دهيم كه او ايمان به آن روز داشته ، و در آن روز صورتش از صورت ساير مردم درخشنده تر است )). و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من ادمن قرائة لا اقسم و كان يعمل بها، بعثها الله يوم القيامة معه فى قبره ، فى احسن صورة تبشره و تضحك فى وجهه ، حتى يجوز الصراط و الميزان : ((كسى كه تداوم بر سوره لا اقسم (سوره قيامت ) كند و به آن عمل نمايد خداوند اين سوره را در قيامت همراه او از قبرش با بهترين چهره برمى انگيزد، و پيوسته به او بشارت مى دهد و در صورتش مى خندد تا از صراط و ميزان بگذرد)). قابل توجه اينكه آنچه را از قرائن در فضيلت تلاوت سوره هاى قرآن در موارد ديگر استفاده مى كرديم در اينجا صريحا در متن روايت آمده است زيرا مى فرمايد: هر كسى بر آن مداومت كند و ((به آن عمل نمايد)) بنابراين همه اينها مقدمه عمل كردن و به كار بستن مضمون آن است . تفسير : سوگند به روز قيامت و وجدان ملامت گر؟ اين سوره با دو سوگند پر معنى آغاز شده ، مى فرمايد: ((سوگند به روز قيامت )) (لا اقسم بيوم القيامة ). ((و سوگند به وجدان بيدار انسانها و نفس ملامت كننده )) (و لا اقسم بالنفس اللوامة ). در اينكه ((لا)) در اين دو آيه ((زائده )) و براى تاءكيد است ( بنابراين سوگند را نفى نمى كند، بلكه آنرا مؤ كدتر مى كند) و يا اينكه ((لا)) نافيه است ، و هدف آن است كه بگويد اين موضوع به قدرى مهم است كه به آن سوگند ياد نمى كنم (مثل اينكه گاهى مردم به يكديگر مى گويند به جان تو قسم ياد نمى كنم كه برتر از سوگند است ) در ميان مفسران گفتگو است . غالب مفسران احتمال اول را برگزيده اند در حالى كه بعضى طرفدار تفسير دوم هستند و معتقدند كه ((لا)) زائده در آغاز كلام نمى آيد، بلكه بايد در وسط كلام باشد. ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد، زيرا قرآن به امورى مهمتر از قيامت ، مانند ذات پاك خدا سوگند ياد كرده بنابراين دليلى ندارد كه به روز قيامت در اينجا قسم ياد نشود، و قرار گرفتن ((لا)) زائده در آغاز كلام نيز نمونه دارد چنانكه از اشعار امراء القيس نقل كرده اند كه در آغاز بعضى از قصائدش لاء زائده را به كار برده است . ولى به عقيده ما بحث پيرامون زائده بودن يا نافيه بودن ((لا)) چندان مهم نيست ، چرا كه نتيجه نهائى هر دو يكى است ، و آن اهميت موضوعى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده . مهم اين است كه ببينيم در ميان اين دو سوگند (سوگند به روز قيامت و سوگند به وجدان بيدار) چه رابطه اى وجود دارد؟ حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود ((معاد)) وجود ((محكمه وجدان )) در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند، و از اين طريق به او پاداش مى دهد، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مى كند، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودكشى مى كند. يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده ، و به دست خودش ‍ اجرا مى كند! بازتاب ((نفس لوامه )) در وجود انسانها بسيار وسيع و گسترده ، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است ، و در بحث نكات اشاره بيشترى به آن خواهيم كرد. وقتى ((عالم صغير)) يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد، چگونه ((عالم كبير)) با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت ؟ و از اينجا است كه ما از وجود وجدان اخلاقى پى به وجود رستاخيز و قيامت ميبريم و نيز از همينجا رابطه جالب اين دو سوگند روشن مى شود، و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى است بر سوگند اول . در اينكه مراد از ((نفس لوامه )) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر كرده اند، يك تفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم ، يعنى وجدان اخلاقى كه انسان را به هنگام اعمال خلاف در اين دنيا ملامت مى كند، و به جبران و تجديد نظر وا مى دارد. تفسير ديگر اينكه منظور ملامت كردن همه انسانها در قيامت نسبت به خويشتن است ، مؤ منان به اين جهت خود را ملامت مى كنند كه چرا اعمال صالح كم بجا آورده اند؟ و كافران از اين جهت كه چرا راه كفر و شرك و گناه پيموده اند؟ ديگر اينكه منظور تنها نفس كافران است كه در قيامت آنها را به خاطر اعمال سوءشان بسيار ملامت و سرزنش مى كند. ولى مناسب با آيه قبل و بعد همان تفسير اول است آرى اين دادگاه وجدان آنقدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مى كند، و آن را بزرگ مى شمرد، و به راستى بزرگ است ، چرا كه يكى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مى شود، به شرط آنكه وجدان بيدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعيف و ناتوان نگردد. اين نكته نيز قابل توجه است كه به دنبال اين دو سوگند پراهميت و پرمعنى بيان نشده است كه براى چه چيز سوگند ياد شده ؟ و به اصطلاح ((مقسم له )) محذوف است ، اين به خاطر آن است كه از سياق آيات بعد مطلب روشن است ، بنابراين ، آيات فوق چنين معنى مى دهد ((سوگند به روز قيامت ، و نفس لوامه كه همه شما در قيامت برانگيخته مى شويد و به سزاى اعمالتان مى رسيد)). جالب اينكه به روز قيامت سوگند ياد شده كه قيامت و رستاخيزى هست ، اين به خاطر آن است كه مساءله رستاخيز آنچنان مسلم شمرده شده كه حتى در برابر منكران مى توان به آن سوگند ياد كرد. سپس در آيه بعد به عنوان يك استفهام انكارى مى افزايد: ((آيا انسان مى پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد))؟ (ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه ). آرى ما قادريم كه حتى انگشتان (خطوط سر انگشتان ) او را دوباره به صورت اول موزون و مرتب كنيم (بلى قادرين على ان نسوى بنانه ). در روايتى آمده است كه يكى از مشركان كه در همسايگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زندگى مى كرد به نام ((على بن ابى ربيعه )) خدمت حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و از روز قيامت سؤ ال كرد كه چگونه است ؟ و كى خواهد بود؟ سپس افزود: اگر آن روز را من با چشم خودم . ببينم باز تصديق تو نمى كنم ، و به تو ايمان نمى آورم ! آيا ممكن است خداوند اين استخوانها را جمع آورى كند؟ اين باور كردنى نيست ! اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درباره اين مرد لجوج معاند مى فرمود: اللهم اكفنى شر جارى السوء ((خداوندا شر اين همسايه بد را از من دور كن )). نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد، از جمله در آيه 78 سوره يس مى خوانيم : يكى از منكران معاد قطعه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته بود و به پيغمبر مى گفت من يحيى العظام و هى رميم : ((چه كسى اين استخوانها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است ))؟ ضمنا تعبير به ((يحسب )) (از ماده ((حسبان )) به معنى گمان ) اشاره به اين است كه اين منكران هرگز به گفته خود ايمان نداشتند بلكه تنها بر پندار و گمانهاى واهى و بى اساس تكيه مى كردند. اما ببينيم چرا مخصوصا روى استخوانها تكيه شده است ؟ اين به خاطر آن است كه اولا دوام استخوان بيش از ساير اعضا مى باشد، و لذا هنگامى كه بپوسد و خاك شود و ذرات غبارش پراكنده گردد اميد بازگشت آن در نظر افراد سطحى كمتر است . ثانيا استخوان مهمترين ركن بدن انسان مى باشد، چرا كه ستونهاى بدن را استخوانها تشكيل مى دهند، و تمام حركات و جابجائى و فعاليتهاى مهم بدن به وسيله استخوانها انجام مى گيرد، كثرت و تنوع و اشكال و اندازه هاى مختلف استخوانها در بدن انسان از عجايب خلقت خداوند محسوب مى شود، و ارزش يك مهره كوچك پشت انسان هنگامى ظاهر مى شود كه از كار بيفتد و مى بينيم كه تمام بدن را فلج مى كند. ((بنان )) در لغت هم به معنى ((انگشتان )) آمده ، و هم به معنى ((سر انگشتان )) و در هر دو صورت اشاره به اين نكته است كه نه تنها خداوند استخوانها را جمع آورى مى كند، و به حال اول باز مى گرداند، بلكه استخوانهاى كوچك و ظريف و دقيق انگشتان را همه در سر جاى خود قرار مى دهد، و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز مى گرداند. اين تعبير مى تواند اشاره لطيفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد كه مى گويند كمتر انسانى در روى زمين پيدا مى شود كه خطوط سر انگشت او با ديگرى يكسان باشد، يا به تعبير ديگر خطوط ظريف و پيچيده اى كه بر سر انگشتان هر انسانى نقش است معرف شخص او است ، و لذا در عصر ما مساءله ((انگشت نگارى )) به صورت علمى در آمده ، و به وسيله آن بسيارى از مجرمان شناخته شده ، و جرمها كشف گرديده است ، همينقدر كافى است كه مثلا يك سارق هنگامى كه وارد اتاق يا منزلى مى شود دست خود را بر دستگيره در، يا شيشه اطاق يا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند، فورا از آن نمونه بردارى كرده ، با سوابقى كه از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پيدا مى كنند. در آيه بعد به يكى از علل حقيقى انكار معاد اشاره كرده مى فرمايد: چنين نيست كه انسان در قدرت خداوند بر جمع استخوانها و زنده كردن مردگان ترديد داشته باشد، بلكه هدفش از انكار اين است كه مادام العمر گناه كند (بل يريد الانسان ليفجر امامه ). او مى خواهد از طريق انكار معاد، كسب آزادى براى هر گونه هوسرانى و ظلم و بيدارگرى و گناه بنمايد، هم وجدان خود را از اين طريق اشباع كاذب كند، و هم در برابر خلق خدا مسؤ وليتى براى خود قائل نباشد چرا كه ايمان به معاد و رستاخيز و دادگاه عدل خدا سد عظيمى است در مقابل هر گونه عصيان و گناه ، او مى خواهد اين لجام را بر گيرد و اين سد را در هم بشكند و آزادانه هر عملى را خواست انجام دهد. اين منحصر به زمانهاى گذشته نبوده است ، امروز هم يكى از علل گرايش به ماديگرى و انكار مبدء و معاد، كسب آزادى براى فجور و گريز از مسؤ وليتها، و شكستن هر گونه قانون الهى است ، و گرنه دلائل مبدء و معاد آشكار است . در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه در توضيح معنى اين آيه فرمود: يقدم الذنب و يؤ خر التوبة و يقول سوف اتوب : آيه اشاره به كسى است كه گناه را مقدم مى دارد و توبه را به تاخير مى اندازد و مى گويد بعدا توبه خواهم كرد. بعضى نيز گفته اند منظور از ((فجور)) در آيه ((تكذيب )) است ، بنابراين معنى آيه چنين مى شود: انسان مى خواهد قيامت و رستاخيز را كه در پيش روى او قرار دارد تكذيب كند، ولى تفسير اول مناسبتر است . و به دنبال آن مى افزايد: لذا ((مى پرسد قيامت كى خواهد بود))؟! (يسئل ايان يوم القيامة ). آرى او براى گريز از مسؤ ليتها استفهام انكارى درباره وقت قيام قيامت مى كند، تا راه را براى فجور خود بگشايد. اين نكته لازم به يادآورى است كه سؤ ال آنها از وقت بر پا شدن قيامت نه به اين معنى است كه اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤ ال مى كردند، بلكه اين سؤ ال مقدمه اى است براى انكار اصل قيامت ، درست مثل اينكه كسى مى گويد فلان شخص از سفر مى آيد و هنگامى كه طول كشيد و نيامد ديگرى كه منكر آمدن آن مسافر است مى گويد: پس اين مسافر كى خواهد آمد؟ ﴿4 سوره قيامت مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 40 آيه است محتواى سوره قيامت همانگونه كه از نام سوره پيدا است مباحث آن بر محور مسائل مربوط به معاد و روز قيامت دور مى زند، جز چند آيه كه درباره قرآن مجيد و مكذبين به آن سخن مى گويد، و اما بحثهائى كه در مورد قيامت در اين سوره آمده رويهمرفته در چهار محور است . 1 - مسائل مربوط به اشراط الساعة (حوادث عجيب و بسيار هول انگيزى كه در پايان اين جهان و آغاز قيامت روى مى دهد). 2 - مسائل مربوط به وضع حال نيكوكاران و بدكاران در آن روز. 3 - مسائل مربوط به لحظات پر اضطراب مرگ و انتقال از اين جهان به جهان ديگر. 4 - بحثهاى مربوط به هدف آفرينش انسان و رابطه آن با مساءله معاد. فضيلت تلاوت سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ سورة القيامة شهدت انا و جبريل له يوم القيامة انه كان مؤ منا بيوم القيامة ، و جاء و وجهه مسفر على وجوه الخلايق يوم القيامة ((كسى كه سوره قيامت را بخواند من و جبرئيل براى او در روز قيامت گواهى مى دهيم كه او ايمان به آن روز داشته ، و در آن روز صورتش از صورت ساير مردم درخشنده تر است )). و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من ادمن قرائة لا اقسم و كان يعمل بها، بعثها الله يوم القيامة معه فى قبره ، فى احسن صورة تبشره و تضحك فى وجهه ، حتى يجوز الصراط و الميزان : ((كسى كه تداوم بر سوره لا اقسم (سوره قيامت ) كند و به آن عمل نمايد خداوند اين سوره را در قيامت همراه او از قبرش با بهترين چهره برمى انگيزد، و پيوسته به او بشارت مى دهد و در صورتش مى خندد تا از صراط و ميزان بگذرد)). قابل توجه اينكه آنچه را از قرائن در فضيلت تلاوت سوره هاى قرآن در موارد ديگر استفاده مى كرديم در اينجا صريحا در متن روايت آمده است زيرا مى فرمايد: هر كسى بر آن مداومت كند و ((به آن عمل نمايد)) بنابراين همه اينها مقدمه عمل كردن و به كار بستن مضمون آن است . تفسير : سوگند به روز قيامت و وجدان ملامت گر؟ اين سوره با دو سوگند پر معنى آغاز شده ، مى فرمايد: ((سوگند به روز قيامت )) (لا اقسم بيوم القيامة ). ((و سوگند به وجدان بيدار انسانها و نفس ملامت كننده )) (و لا اقسم بالنفس اللوامة ). در اينكه ((لا)) در اين دو آيه ((زائده )) و براى تاءكيد است ( بنابراين سوگند را نفى نمى كند، بلكه آنرا مؤ كدتر مى كند) و يا اينكه ((لا)) نافيه است ، و هدف آن است كه بگويد اين موضوع به قدرى مهم است كه به آن سوگند ياد نمى كنم (مثل اينكه گاهى مردم به يكديگر مى گويند به جان تو قسم ياد نمى كنم كه برتر از سوگند است ) در ميان مفسران گفتگو است . غالب مفسران احتمال اول را برگزيده اند در حالى كه بعضى طرفدار تفسير دوم هستند و معتقدند كه ((لا)) زائده در آغاز كلام نمى آيد، بلكه بايد در وسط كلام باشد. ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد، زيرا قرآن به امورى مهمتر از قيامت ، مانند ذات پاك خدا سوگند ياد كرده بنابراين دليلى ندارد كه به روز قيامت در اينجا قسم ياد نشود، و قرار گرفتن ((لا)) زائده در آغاز كلام نيز نمونه دارد چنانكه از اشعار امراء القيس نقل كرده اند كه در آغاز بعضى از قصائدش لاء زائده را به كار برده است . ولى به عقيده ما بحث پيرامون زائده بودن يا نافيه بودن ((لا)) چندان مهم نيست ، چرا كه نتيجه نهائى هر دو يكى است ، و آن اهميت موضوعى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده . مهم اين است كه ببينيم در ميان اين دو سوگند (سوگند به روز قيامت و سوگند به وجدان بيدار) چه رابطه اى وجود دارد؟ حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود ((معاد)) وجود ((محكمه وجدان )) در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند، و از اين طريق به او پاداش مى دهد، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مى كند، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودكشى مى كند. يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده ، و به دست خودش ‍ اجرا مى كند! بازتاب ((نفس لوامه )) در وجود انسانها بسيار وسيع و گسترده ، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است ، و در بحث نكات اشاره بيشترى به آن خواهيم كرد. وقتى ((عالم صغير)) يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد، چگونه ((عالم كبير)) با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت ؟ و از اينجا است كه ما از وجود وجدان اخلاقى پى به وجود رستاخيز و قيامت ميبريم و نيز از همينجا رابطه جالب اين دو سوگند روشن مى شود، و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى است بر سوگند اول . در اينكه مراد از ((نفس لوامه )) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر كرده اند، يك تفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم ، يعنى وجدان اخلاقى كه انسان را به هنگام اعمال خلاف در اين دنيا ملامت مى كند، و به جبران و تجديد نظر وا مى دارد. تفسير ديگر اينكه منظور ملامت كردن همه انسانها در قيامت نسبت به خويشتن است ، مؤ منان به اين جهت خود را ملامت مى كنند كه چرا اعمال صالح كم بجا آورده اند؟ و كافران از اين جهت كه چرا راه كفر و شرك و گناه پيموده اند؟ ديگر اينكه منظور تنها نفس كافران است كه در قيامت آنها را به خاطر اعمال سوءشان بسيار ملامت و سرزنش مى كند. ولى مناسب با آيه قبل و بعد همان تفسير اول است آرى اين دادگاه وجدان آنقدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مى كند، و آن را بزرگ مى شمرد، و به راستى بزرگ است ، چرا كه يكى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مى شود، به شرط آنكه وجدان بيدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعيف و ناتوان نگردد. اين نكته نيز قابل توجه است كه به دنبال اين دو سوگند پراهميت و پرمعنى بيان نشده است كه براى چه چيز سوگند ياد شده ؟ و به اصطلاح ((مقسم له )) محذوف است ، اين به خاطر آن است كه از سياق آيات بعد مطلب روشن است ، بنابراين ، آيات فوق چنين معنى مى دهد ((سوگند به روز قيامت ، و نفس لوامه كه همه شما در قيامت برانگيخته مى شويد و به سزاى اعمالتان مى رسيد)). جالب اينكه به روز قيامت سوگند ياد شده كه قيامت و رستاخيزى هست ، اين به خاطر آن است كه مساءله رستاخيز آنچنان مسلم شمرده شده كه حتى در برابر منكران مى توان به آن سوگند ياد كرد. سپس در آيه بعد به عنوان يك استفهام انكارى مى افزايد: ((آيا انسان مى پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد))؟ (ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه ). آرى ما قادريم كه حتى انگشتان (خطوط سر انگشتان ) او را دوباره به صورت اول موزون و مرتب كنيم (بلى قادرين على ان نسوى بنانه ). در روايتى آمده است كه يكى از مشركان كه در همسايگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زندگى مى كرد به نام ((على بن ابى ربيعه )) خدمت حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و از روز قيامت سؤ ال كرد كه چگونه است ؟ و كى خواهد بود؟ سپس افزود: اگر آن روز را من با چشم خودم . ببينم باز تصديق تو نمى كنم ، و به تو ايمان نمى آورم ! آيا ممكن است خداوند اين استخوانها را جمع آورى كند؟ اين باور كردنى نيست ! اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درباره اين مرد لجوج معاند مى فرمود: اللهم اكفنى شر جارى السوء ((خداوندا شر اين همسايه بد را از من دور كن )). نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد، از جمله در آيه 78 سوره يس مى خوانيم : يكى از منكران معاد قطعه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته بود و به پيغمبر مى گفت من يحيى العظام و هى رميم : ((چه كسى اين استخوانها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است ))؟ ضمنا تعبير به ((يحسب )) (از ماده ((حسبان )) به معنى گمان ) اشاره به اين است كه اين منكران هرگز به گفته خود ايمان نداشتند بلكه تنها بر پندار و گمانهاى واهى و بى اساس تكيه مى كردند. اما ببينيم چرا مخصوصا روى استخوانها تكيه شده است ؟ اين به خاطر آن است كه اولا دوام استخوان بيش از ساير اعضا مى باشد، و لذا هنگامى كه بپوسد و خاك شود و ذرات غبارش پراكنده گردد اميد بازگشت آن در نظر افراد سطحى كمتر است . ثانيا استخوان مهمترين ركن بدن انسان مى باشد، چرا كه ستونهاى بدن را استخوانها تشكيل مى دهند، و تمام حركات و جابجائى و فعاليتهاى مهم بدن به وسيله استخوانها انجام مى گيرد، كثرت و تنوع و اشكال و اندازه هاى مختلف استخوانها در بدن انسان از عجايب خلقت خداوند محسوب مى شود، و ارزش يك مهره كوچك پشت انسان هنگامى ظاهر مى شود كه از كار بيفتد و مى بينيم كه تمام بدن را فلج مى كند. ((بنان )) در لغت هم به معنى ((انگشتان )) آمده ، و هم به معنى ((سر انگشتان )) و در هر دو صورت اشاره به اين نكته است كه نه تنها خداوند استخوانها را جمع آورى مى كند، و به حال اول باز مى گرداند، بلكه استخوانهاى كوچك و ظريف و دقيق انگشتان را همه در سر جاى خود قرار مى دهد، و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز مى گرداند. اين تعبير مى تواند اشاره لطيفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد كه مى گويند كمتر انسانى در روى زمين پيدا مى شود كه خطوط سر انگشت او با ديگرى يكسان باشد، يا به تعبير ديگر خطوط ظريف و پيچيده اى كه بر سر انگشتان هر انسانى نقش است معرف شخص او است ، و لذا در عصر ما مساءله ((انگشت نگارى )) به صورت علمى در آمده ، و به وسيله آن بسيارى از مجرمان شناخته شده ، و جرمها كشف گرديده است ، همينقدر كافى است كه مثلا يك سارق هنگامى كه وارد اتاق يا منزلى مى شود دست خود را بر دستگيره در، يا شيشه اطاق يا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند، فورا از آن نمونه بردارى كرده ، با سوابقى كه از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پيدا مى كنند. در آيه بعد به يكى از علل حقيقى انكار معاد اشاره كرده مى فرمايد: چنين نيست كه انسان در قدرت خداوند بر جمع استخوانها و زنده كردن مردگان ترديد داشته باشد، بلكه هدفش از انكار اين است كه مادام العمر گناه كند (بل يريد الانسان ليفجر امامه ). او مى خواهد از طريق انكار معاد، كسب آزادى براى هر گونه هوسرانى و ظلم و بيدارگرى و گناه بنمايد، هم وجدان خود را از اين طريق اشباع كاذب كند، و هم در برابر خلق خدا مسؤ وليتى براى خود قائل نباشد چرا كه ايمان به معاد و رستاخيز و دادگاه عدل خدا سد عظيمى است در مقابل هر گونه عصيان و گناه ، او مى خواهد اين لجام را بر گيرد و اين سد را در هم بشكند و آزادانه هر عملى را خواست انجام دهد. اين منحصر به زمانهاى گذشته نبوده است ، امروز هم يكى از علل گرايش به ماديگرى و انكار مبدء و معاد، كسب آزادى براى فجور و گريز از مسؤ وليتها، و شكستن هر گونه قانون الهى است ، و گرنه دلائل مبدء و معاد آشكار است . در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه در توضيح معنى اين آيه فرمود: يقدم الذنب و يؤ خر التوبة و يقول سوف اتوب : آيه اشاره به كسى است كه گناه را مقدم مى دارد و توبه را به تاخير مى اندازد و مى گويد بعدا توبه خواهم كرد. بعضى نيز گفته اند منظور از ((فجور)) در آيه ((تكذيب )) است ، بنابراين معنى آيه چنين مى شود: انسان مى خواهد قيامت و رستاخيز را كه در پيش روى او قرار دارد تكذيب كند، ولى تفسير اول مناسبتر است . و به دنبال آن مى افزايد: لذا ((مى پرسد قيامت كى خواهد بود))؟! (يسئل ايان يوم القيامة ). آرى او براى گريز از مسؤ ليتها استفهام انكارى درباره وقت قيام قيامت مى كند، تا راه را براى فجور خود بگشايد. اين نكته لازم به يادآورى است كه سؤ ال آنها از وقت بر پا شدن قيامت نه به اين معنى است كه اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤ ال مى كردند، بلكه اين سؤ ال مقدمه اى است براى انكار اصل قيامت ، درست مثل اينكه كسى مى گويد فلان شخص از سفر مى آيد و هنگامى كه طول كشيد و نيامد ديگرى كه منكر آمدن آن مسافر است مى گويد: پس اين مسافر كى خواهد آمد؟ ﴿5 سوره قيامت مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 40 آيه است محتواى سوره قيامت همانگونه كه از نام سوره پيدا است مباحث آن بر محور مسائل مربوط به معاد و روز قيامت دور مى زند، جز چند آيه كه درباره قرآن مجيد و مكذبين به آن سخن مى گويد، و اما بحثهائى كه در مورد قيامت در اين سوره آمده رويهمرفته در چهار محور است . 1 - مسائل مربوط به اشراط الساعة (حوادث عجيب و بسيار هول انگيزى كه در پايان اين جهان و آغاز قيامت روى مى دهد). 2 - مسائل مربوط به وضع حال نيكوكاران و بدكاران در آن روز. 3 - مسائل مربوط به لحظات پر اضطراب مرگ و انتقال از اين جهان به جهان ديگر. 4 - بحثهاى مربوط به هدف آفرينش انسان و رابطه آن با مساءله معاد. فضيلت تلاوت سوره در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ سورة القيامة شهدت انا و جبريل له يوم القيامة انه كان مؤ منا بيوم القيامة ، و جاء و وجهه مسفر على وجوه الخلايق يوم القيامة ((كسى كه سوره قيامت را بخواند من و جبرئيل براى او در روز قيامت گواهى مى دهيم كه او ايمان به آن روز داشته ، و در آن روز صورتش از صورت ساير مردم درخشنده تر است )). و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من ادمن قرائة لا اقسم و كان يعمل بها، بعثها الله يوم القيامة معه فى قبره ، فى احسن صورة تبشره و تضحك فى وجهه ، حتى يجوز الصراط و الميزان : ((كسى كه تداوم بر سوره لا اقسم (سوره قيامت ) كند و به آن عمل نمايد خداوند اين سوره را در قيامت همراه او از قبرش با بهترين چهره برمى انگيزد، و پيوسته به او بشارت مى دهد و در صورتش مى خندد تا از صراط و ميزان بگذرد)). قابل توجه اينكه آنچه را از قرائن در فضيلت تلاوت سوره هاى قرآن در موارد ديگر استفاده مى كرديم در اينجا صريحا در متن روايت آمده است زيرا مى فرمايد: هر كسى بر آن مداومت كند و ((به آن عمل نمايد)) بنابراين همه اينها مقدمه عمل كردن و به كار بستن مضمون آن است . تفسير : سوگند به روز قيامت و وجدان ملامت گر؟ اين سوره با دو سوگند پر معنى آغاز شده ، مى فرمايد: ((سوگند به روز قيامت )) (لا اقسم بيوم القيامة ). ((و سوگند به وجدان بيدار انسانها و نفس ملامت كننده )) (و لا اقسم بالنفس اللوامة ). در اينكه ((لا)) در اين دو آيه ((زائده )) و براى تاءكيد است ( بنابراين سوگند را نفى نمى كند، بلكه آنرا مؤ كدتر مى كند) و يا اينكه ((لا)) نافيه است ، و هدف آن است كه بگويد اين موضوع به قدرى مهم است كه به آن سوگند ياد نمى كنم (مثل اينكه گاهى مردم به يكديگر مى گويند به جان تو قسم ياد نمى كنم كه برتر از سوگند است ) در ميان مفسران گفتگو است . غالب مفسران احتمال اول را برگزيده اند در حالى كه بعضى طرفدار تفسير دوم هستند و معتقدند كه ((لا)) زائده در آغاز كلام نمى آيد، بلكه بايد در وسط كلام باشد. ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد، زيرا قرآن به امورى مهمتر از قيامت ، مانند ذات پاك خدا سوگند ياد كرده بنابراين دليلى ندارد كه به روز قيامت در اينجا قسم ياد نشود، و قرار گرفتن ((لا)) زائده در آغاز كلام نيز نمونه دارد چنانكه از اشعار امراء القيس نقل كرده اند كه در آغاز بعضى از قصائدش لاء زائده را به كار برده است . ولى به عقيده ما بحث پيرامون زائده بودن يا نافيه بودن ((لا)) چندان مهم نيست ، چرا كه نتيجه نهائى هر دو يكى است ، و آن اهميت موضوعى است كه سوگند به خاطر آن ياد شده . مهم اين است كه ببينيم در ميان اين دو سوگند (سوگند به روز قيامت و سوگند به وجدان بيدار) چه رابطه اى وجود دارد؟ حقيقت اين است كه يكى از دلائل وجود ((معاد)) وجود ((محكمه وجدان )) در درون جان انسان است كه به هنگام انجام كار نيك روح آدمى را مملو از شادى و نشاط مى كند، و از اين طريق به او پاداش مى دهد، و به هنگام انجام كار زشت يا ارتكاب جنايت روح او را سخت در فشار قرار داده و مجازات و شكنجه مى كند، به حدى كه گاه براى نجات از عذاب وجدان اقدام به خودكشى مى كند. يعنى در واقع وجدان حكم اعدام او را صادر كرده ، و به دست خودش ‍ اجرا مى كند! بازتاب ((نفس لوامه )) در وجود انسانها بسيار وسيع و گسترده ، و از هر نظر قابل دقت و مطالعه است ، و در بحث نكات اشاره بيشترى به آن خواهيم كرد. وقتى ((عالم صغير)) يعنى وجود انسان در دل خود محكمه و دادگاه كوچكى دارد، چگونه ((عالم كبير)) با آن عظمتش محكمه عدل عظيمى نخواهد داشت ؟ و از اينجا است كه ما از وجود وجدان اخلاقى پى به وجود رستاخيز و قيامت ميبريم و نيز از همينجا رابطه جالب اين دو سوگند روشن مى شود، و به تعبير ديگر سوگند دوم دليلى است بر سوگند اول . در اينكه مراد از ((نفس لوامه )) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى مختلفى براى آن ذكر كرده اند، يك تفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم ، يعنى وجدان اخلاقى كه انسان را به هنگام اعمال خلاف در اين دنيا ملامت مى كند، و به جبران و تجديد نظر وا مى دارد. تفسير ديگر اينكه منظور ملامت كردن همه انسانها در قيامت نسبت به خويشتن است ، مؤ منان به اين جهت خود را ملامت مى كنند كه چرا اعمال صالح كم بجا آورده اند؟ و كافران از اين جهت كه چرا راه كفر و شرك و گناه پيموده اند؟ ديگر اينكه منظور تنها نفس كافران است كه در قيامت آنها را به خاطر اعمال سوءشان بسيار ملامت و سرزنش مى كند. ولى مناسب با آيه قبل و بعد همان تفسير اول است آرى اين دادگاه وجدان آنقدر عظمت و احترام دارد كه خداوند به آن سوگند ياد مى كند، و آن را بزرگ مى شمرد، و به راستى بزرگ است ، چرا كه يكى از عوامل مهم نجات انسان محسوب مى شود، به شرط آنكه وجدان بيدار باشد و بر اثر كثرت گناه ضعيف و ناتوان نگردد. اين نكته نيز قابل توجه است كه به دنبال اين دو سوگند پراهميت و پرمعنى بيان نشده است كه براى چه چيز سوگند ياد شده ؟ و به اصطلاح ((مقسم له )) محذوف است ، اين به خاطر آن است كه از سياق آيات بعد مطلب روشن است ، بنابراين ، آيات فوق چنين معنى مى دهد ((سوگند به روز قيامت ، و نفس لوامه كه همه شما در قيامت برانگيخته مى شويد و به سزاى اعمالتان مى رسيد)). جالب اينكه به روز قيامت سوگند ياد شده كه قيامت و رستاخيزى هست ، اين به خاطر آن است كه مساءله رستاخيز آنچنان مسلم شمرده شده كه حتى در برابر منكران مى توان به آن سوگند ياد كرد. سپس در آيه بعد به عنوان يك استفهام انكارى مى افزايد: ((آيا انسان مى پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد))؟ (ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه ). آرى ما قادريم كه حتى انگشتان (خطوط سر انگشتان ) او را دوباره به صورت اول موزون و مرتب كنيم (بلى قادرين على ان نسوى بنانه ). در روايتى آمده است كه يكى از مشركان كه در همسايگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) زندگى مى كرد به نام ((على بن ابى ربيعه )) خدمت حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و از روز قيامت سؤ ال كرد كه چگونه است ؟ و كى خواهد بود؟ سپس افزود: اگر آن روز را من با چشم خودم . ببينم باز تصديق تو نمى كنم ، و به تو ايمان نمى آورم ! آيا ممكن است خداوند اين استخوانها را جمع آورى كند؟ اين باور كردنى نيست ! اينجا بود كه آيات فوق نازل شد و به او پاسخ گفت و لذا پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درباره اين مرد لجوج معاند مى فرمود: اللهم اكفنى شر جارى السوء ((خداوندا شر اين همسايه بد را از من دور كن )). نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز به چشم مى خورد، از جمله در آيه 78 سوره يس مى خوانيم : يكى از منكران معاد قطعه استخوان پوسيده اى را به دست گرفته بود و به پيغمبر مى گفت من يحيى العظام و هى رميم : ((چه كسى اين استخوانها را زنده مى كند در حالى كه پوسيده است ))؟ ضمنا تعبير به ((يحسب )) (از ماده ((حسبان )) به معنى گمان ) اشاره به اين است كه اين منكران هرگز به گفته خود ايمان نداشتند بلكه تنها بر پندار و گمانهاى واهى و بى اساس تكيه مى كردند. اما ببينيم چرا مخصوصا روى استخوانها تكيه شده است ؟ اين به خاطر آن است كه اولا دوام استخوان بيش از ساير اعضا مى باشد، و لذا هنگامى كه بپوسد و خاك شود و ذرات غبارش پراكنده گردد اميد بازگشت آن در نظر افراد سطحى كمتر است . ثانيا استخوان مهمترين ركن بدن انسان مى باشد، چرا كه ستونهاى بدن را استخوانها تشكيل مى دهند، و تمام حركات و جابجائى و فعاليتهاى مهم بدن به وسيله استخوانها انجام مى گيرد، كثرت و تنوع و اشكال و اندازه هاى مختلف استخوانها در بدن انسان از عجايب خلقت خداوند محسوب مى شود، و ارزش يك مهره كوچك پشت انسان هنگامى ظاهر مى شود كه از كار بيفتد و مى بينيم كه تمام بدن را فلج مى كند. ((بنان )) در لغت هم به معنى ((انگشتان )) آمده ، و هم به معنى ((سر انگشتان )) و در هر دو صورت اشاره به اين نكته است كه نه تنها خداوند استخوانها را جمع آورى مى كند، و به حال اول باز مى گرداند، بلكه استخوانهاى كوچك و ظريف و دقيق انگشتان را همه در سر جاى خود قرار مى دهد، و از آن بالاتر خداوند حتى سر انگشتان او را به طور موزون به صورت نخست باز مى گرداند. اين تعبير مى تواند اشاره لطيفى به خطوط سر انگشت انسانها باشد كه مى گويند كمتر انسانى در روى زمين پيدا مى شود كه خطوط سر انگشت او با ديگرى يكسان باشد، يا به تعبير ديگر خطوط ظريف و پيچيده اى كه بر سر انگشتان هر انسانى نقش است معرف شخص او است ، و لذا در عصر ما مساءله ((انگشت نگارى )) به صورت علمى در آمده ، و به وسيله آن بسيارى از مجرمان شناخته شده ، و جرمها كشف گرديده است ، همينقدر كافى است كه مثلا يك سارق هنگامى كه وارد اتاق يا منزلى مى شود دست خود را بر دستگيره در، يا شيشه اطاق يا قفل و صندوق بگذارد و اثر خطوط انگشتانش روى آن بماند، فورا از آن نمونه بردارى كرده ، با سوابقى كه از سارقان و مجرمان دارند مطابقه نموده و مجرم را پيدا مى كنند. در آيه بعد به يكى از علل حقيقى انكار معاد اشاره كرده مى فرمايد: چنين نيست كه انسان در قدرت خداوند بر جمع استخوانها و زنده كردن مردگان ترديد داشته باشد، بلكه هدفش از انكار اين است كه مادام العمر گناه كند (بل يريد الانسان ليفجر امامه ). او مى خواهد از طريق انكار معاد، كسب آزادى براى هر گونه هوسرانى و ظلم و بيدارگرى و گناه بنمايد، هم وجدان خود را از اين طريق اشباع كاذب كند، و هم در برابر خلق خدا مسؤ وليتى براى خود قائل نباشد چرا كه ايمان به معاد و رستاخيز و دادگاه عدل خدا سد عظيمى است در مقابل هر گونه عصيان و گناه ، او مى خواهد اين لجام را بر گيرد و اين سد را در هم بشكند و آزادانه هر عملى را خواست انجام دهد. اين منحصر به زمانهاى گذشته نبوده است ، امروز هم يكى از علل گرايش به ماديگرى و انكار مبدء و معاد، كسب آزادى براى فجور و گريز از مسؤ وليتها، و شكستن هر گونه قانون الهى است ، و گرنه دلائل مبدء و معاد آشكار است . در تفسير على بن ابراهيم آمده است كه در توضيح معنى اين آيه فرمود: يقدم الذنب و يؤ خر التوبة و يقول سوف اتوب : آيه اشاره به كسى است كه گناه را مقدم مى دارد و توبه را به تاخير مى اندازد و مى گويد بعدا توبه خواهم كرد. بعضى نيز گفته اند منظور از ((فجور)) در آيه ((تكذيب )) است ، بنابراين معنى آيه چنين مى شود: انسان مى خواهد قيامت و رستاخيز را كه در پيش روى او قرار دارد تكذيب كند، ولى تفسير اول مناسبتر است . و به دنبال آن مى افزايد: لذا ((مى پرسد قيامت كى خواهد بود))؟! (يسئل ايان يوم القيامة ). آرى او براى گريز از مسؤ ليتها استفهام انكارى درباره وقت قيام قيامت مى كند، تا راه را براى فجور خود بگشايد. اين نكته لازم به يادآورى است كه سؤ ال آنها از وقت بر پا شدن قيامت نه به اين معنى است كه اصل آن را قبول داشتند و از وقت آن سؤ ال مى كردند، بلكه اين سؤ ال مقدمه اى است براى انكار اصل قيامت ، درست مثل اينكه كسى مى گويد فلان شخص از سفر مى آيد و هنگامى كه طول كشيد و نيامد ديگرى كه منكر آمدن آن مسافر است مى گويد: پس اين مسافر كى خواهد آمد؟ ﴿6 انسان بهترين داور خويش است در آيات گذشته سخن به سؤ الى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قيامت راست است كى خواهد آمد؟! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤ ال . نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود)) (فاذا برق البصر). <9> و زمانى كه ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر). ((و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند)) (و جمع الشمس ‍ و القمر). در اينكه منظور از ((جمع ماه و خورشيد)) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار مى گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى كنند. و گاه گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود. <10> اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاءثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند. به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى شود، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: اذا الشمس كورت : ((هنگامى كه خورشيد تاريك گردد)) و مى دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى گردد، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى رود. به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى يابد سپس با تحول عظيم ديگرى (با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى گردد، و در آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست ! (يقول الانسان يومئذ اين المفر). <11> آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى شدند دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى كنند! ولى به زودى به آنها گفته مى شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد (كلا لا وزر). <12> ((بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است )) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربك يومئذ المستقر). براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است . يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است . يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است . ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است . بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى كند، و در زمره آياتى است كه مى گويد: و اليه المصير ((بازگشت همه به سوى او است )) (تغابن : 3) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : ((اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و او را ملاقات خواهى كرد)) (انشقاق : 6) و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند)) (نجم : 42). <13> به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده اند، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پايان خداوند در حركتند، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد. سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه ((مقدم )) داشته يا ((مؤ خر)) نموده است آگاه مى سازند (ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر). در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است : نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيئاتش به او مى رسد، و يا كتاب و نوشته ها، و بناهاى خير و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى رسد. ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى شود. ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است . بعضى نيز گفته اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤ خر داشته است ، يا بالعكس . ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: (ينبؤ ) بما قدم من خير و شر، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا: ((در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود، بى آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)). <14> در آيه بعد مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، ((بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است )) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند (بل الانسان على نفسه بصيرة ). ((هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد)) (و لو القى معاذيره ). اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد: شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : ((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)) و آيه 65 يس كه مى فرمايد: و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : ((دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده اند گواهى مى دهند))! بنابراين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است . ((بصيرة )) هم معناى مصدرى دارد (بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده اند. <15> ((معاذير)) جمع ((معذرت )) در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نيز گفته اند: ((معاذير)) جمع ((معذار)) به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود: انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده ها بر اعمال خود بيفكند، و كارهاى خويش را مستور دارد، ولى تفسير اول مناسبتر است . به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى دهد، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ))! گرچه آيات مورد بحث همگى درباره معاد و قيامت سخن مى گويد ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى شود، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند. لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا، و يسر سيئا اليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : ((هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى فرمايد: بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى شود. <16> و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود: بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : ((انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد)). <17> ﴿7 انسان بهترين داور خويش است در آيات گذشته سخن به سؤ الى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قيامت راست است كى خواهد آمد؟! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤ ال . نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود)) (فاذا برق البصر). و زمانى كه ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر). ((و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند)) (و جمع الشمس ‍ و القمر). در اينكه منظور از ((جمع ماه و خورشيد)) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار مى گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى كنند. و گاه گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود. اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاءثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند. به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى شود، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: اذا الشمس كورت : ((هنگامى كه خورشيد تاريك گردد)) و مى دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى گردد، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى رود. به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى يابد سپس با تحول عظيم ديگرى (با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى گردد، و در آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست ! (يقول الانسان يومئذ اين المفر). آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى شدند دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى كنند! ولى به زودى به آنها گفته مى شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد (كلا لا وزر). ((بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است )) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربك يومئذ المستقر). براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است . يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است . يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است . ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است . بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى كند، و در زمره آياتى است كه مى گويد: و اليه المصير ((بازگشت همه به سوى او است )) (تغابن : 3) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : ((اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و او را ملاقات خواهى كرد)) (انشقاق : 6) و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند)) (نجم : 42). به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده اند، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پايان خداوند در حركتند، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد. سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه ((مقدم )) داشته يا ((مؤ خر)) نموده است آگاه مى سازند (ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر). در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است : نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيئاتش به او مى رسد، و يا كتاب و نوشته ها، و بناهاى خير و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى رسد. ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى شود. ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است . بعضى نيز گفته اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤ خر داشته است ، يا بالعكس . ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: (ينبؤ ) بما قدم من خير و شر، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا: ((در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود، بى آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)). در آيه بعد مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، ((بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است )) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند (بل الانسان على نفسه بصيرة ). ((هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد)) (و لو القى معاذيره ). اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد: شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : ((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)) و آيه 65 يس كه مى فرمايد: و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : ((دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده اند گواهى مى دهند))! بنابراين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است . ((بصيرة )) هم معناى مصدرى دارد (بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده اند. ((معاذير)) جمع ((معذرت )) در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نيز گفته اند: ((معاذير)) جمع ((معذار)) به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود: انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده ها بر اعمال خود بيفكند، و كارهاى خويش را مستور دارد، ولى تفسير اول مناسبتر است . به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى دهد، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ))! گرچه آيات مورد بحث همگى درباره معاد و قيامت سخن مى گويد ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى شود، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند. لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا، و يسر سيئا اليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : ((هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى فرمايد: بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى شود. و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود: بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : ((انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد)). ﴿8 انسان بهترين داور خويش است در آيات گذشته سخن به سؤ الى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قيامت راست است كى خواهد آمد؟! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤ ال . نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود)) (فاذا برق البصر). و زمانى كه ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر). ((و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند)) (و جمع الشمس ‍ و القمر). در اينكه منظور از ((جمع ماه و خورشيد)) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار مى گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى كنند. و گاه گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود. اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاءثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند. به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى شود، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: اذا الشمس كورت : ((هنگامى كه خورشيد تاريك گردد)) و مى دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى گردد، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى رود. به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى يابد سپس با تحول عظيم ديگرى (با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى گردد، و در آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست ! (يقول الانسان يومئذ اين المفر). آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى شدند دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى كنند! ولى به زودى به آنها گفته مى شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد (كلا لا وزر). ((بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است )) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربك يومئذ المستقر). براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است . يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است . يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است . ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است . بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى كند، و در زمره آياتى است كه مى گويد: و اليه المصير ((بازگشت همه به سوى او است )) (تغابن : 3) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : ((اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و او را ملاقات خواهى كرد)) (انشقاق : 6) و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند)) (نجم : 42). به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده اند، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پايان خداوند در حركتند، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد. سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه ((مقدم )) داشته يا ((مؤ خر)) نموده است آگاه مى سازند (ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر). در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است : نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيئاتش به او مى رسد، و يا كتاب و نوشته ها، و بناهاى خير و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى رسد. ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى شود. ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است . بعضى نيز گفته اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤ خر داشته است ، يا بالعكس . ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: (ينبؤ ) بما قدم من خير و شر، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا: ((در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود، بى آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)). در آيه بعد مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، ((بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است )) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند (بل الانسان على نفسه بصيرة ). ((هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد)) (و لو القى معاذيره ). اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد: شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : ((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)) و آيه 65 يس كه مى فرمايد: و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : ((دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده اند گواهى مى دهند))! بنابراين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است . ((بصيرة )) هم معناى مصدرى دارد (بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده اند. ((معاذير)) جمع ((معذرت )) در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نيز گفته اند: ((معاذير)) جمع ((معذار)) به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود: انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده ها بر اعمال خود بيفكند، و كارهاى خويش را مستور دارد، ولى تفسير اول مناسبتر است . به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى دهد، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ))! گرچه آيات مورد بحث همگى درباره معاد و قيامت سخن مى گويد ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى شود، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند. لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا، و يسر سيئا اليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : ((هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى فرمايد: بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى شود. و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود: بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : ((انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد)). ﴿9 انسان بهترين داور خويش است در آيات گذشته سخن به سؤ الى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قيامت راست است كى خواهد آمد؟! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤ ال . نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود)) (فاذا برق البصر). و زمانى كه ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر). ((و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند)) (و جمع الشمس ‍ و القمر). در اينكه منظور از ((جمع ماه و خورشيد)) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار مى گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى كنند. و گاه گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود. اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاءثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند. به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى شود، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: اذا الشمس كورت : ((هنگامى كه خورشيد تاريك گردد)) و مى دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى گردد، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى رود. به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى يابد سپس با تحول عظيم ديگرى (با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى گردد، و در آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست ! (يقول الانسان يومئذ اين المفر). آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى شدند دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى كنند! ولى به زودى به آنها گفته مى شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد (كلا لا وزر). ((بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است )) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربك يومئذ المستقر). براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است . يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است . يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است . ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است . بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى كند، و در زمره آياتى است كه مى گويد: و اليه المصير ((بازگشت همه به سوى او است )) (تغابن : 3) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : ((اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و او را ملاقات خواهى كرد)) (انشقاق : 6) و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند)) (نجم : 42). به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده اند، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پايان خداوند در حركتند، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد. سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه ((مقدم )) داشته يا ((مؤ خر)) نموده است آگاه مى سازند (ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر). در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است : نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيئاتش به او مى رسد، و يا كتاب و نوشته ها، و بناهاى خير و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى رسد. ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى شود. ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است . بعضى نيز گفته اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤ خر داشته است ، يا بالعكس . ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: (ينبؤ ) بما قدم من خير و شر، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا: ((در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود، بى آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)). در آيه بعد مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، ((بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است )) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند (بل الانسان على نفسه بصيرة ). ((هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد)) (و لو القى معاذيره ). اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد: شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : ((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)) و آيه 65 يس كه مى فرمايد: و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : ((دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده اند گواهى مى دهند))! بنابراين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است . ((بصيرة )) هم معناى مصدرى دارد (بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده اند. ((معاذير)) جمع ((معذرت )) در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نيز گفته اند: ((معاذير)) جمع ((معذار)) به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود: انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده ها بر اعمال خود بيفكند، و كارهاى خويش را مستور دارد، ولى تفسير اول مناسبتر است . به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى دهد، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ))! گرچه آيات مورد بحث همگى درباره معاد و قيامت سخن مى گويد ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى شود، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند. لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا، و يسر سيئا اليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : ((هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى فرمايد: بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى شود. و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود: بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : ((انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد)). ﴿10 انسان بهترين داور خويش است در آيات گذشته سخن به سؤ الى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قيامت راست است كى خواهد آمد؟! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤ ال . نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود)) (فاذا برق البصر). و زمانى كه ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر). ((و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند)) (و جمع الشمس ‍ و القمر). در اينكه منظور از ((جمع ماه و خورشيد)) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار مى گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى كنند. و گاه گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود. اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاءثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند. به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى شود، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: اذا الشمس كورت : ((هنگامى كه خورشيد تاريك گردد)) و مى دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى گردد، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى رود. به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى يابد سپس با تحول عظيم ديگرى (با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى گردد، و در آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست ! (يقول الانسان يومئذ اين المفر). آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى شدند دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى كنند! ولى به زودى به آنها گفته مى شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد (كلا لا وزر). ((بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است )) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربك يومئذ المستقر). براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است . يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است . يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است . ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است . بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى كند، و در زمره آياتى است كه مى گويد: و اليه المصير ((بازگشت همه به سوى او است )) (تغابن : 3) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : ((اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و او را ملاقات خواهى كرد)) (انشقاق : 6) و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند)) (نجم : 42). به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده اند، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پايان خداوند در حركتند، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد. سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه ((مقدم )) داشته يا ((مؤ خر)) نموده است آگاه مى سازند (ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر). در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است : نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيئاتش به او مى رسد، و يا كتاب و نوشته ها، و بناهاى خير و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى رسد. ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى شود. ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است . بعضى نيز گفته اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤ خر داشته است ، يا بالعكس . ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: (ينبؤ ) بما قدم من خير و شر، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا: ((در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود، بى آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)). در آيه بعد مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، ((بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است )) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند (بل الانسان على نفسه بصيرة ). ((هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد)) (و لو القى معاذيره ). اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد: شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : ((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)) و آيه 65 يس كه مى فرمايد: و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : ((دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده اند گواهى مى دهند))! بنابراين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است . ((بصيرة )) هم معناى مصدرى دارد (بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده اند. ((معاذير)) جمع ((معذرت )) در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نيز گفته اند: ((معاذير)) جمع ((معذار)) به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود: انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده ها بر اعمال خود بيفكند، و كارهاى خويش را مستور دارد، ولى تفسير اول مناسبتر است . به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى دهد، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ))! گرچه آيات مورد بحث همگى درباره معاد و قيامت سخن مى گويد ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى شود، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند. لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا، و يسر سيئا اليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : ((هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى فرمايد: بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى شود. و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود: بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : ((انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد)). ﴿11 انسان بهترين داور خويش است در آيات گذشته سخن به سؤ الى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قيامت راست است كى خواهد آمد؟! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤ ال . نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود)) (فاذا برق البصر). و زمانى كه ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر). ((و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند)) (و جمع الشمس ‍ و القمر). در اينكه منظور از ((جمع ماه و خورشيد)) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار مى گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى كنند. و گاه گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود. اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاءثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند. به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى شود، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: اذا الشمس كورت : ((هنگامى كه خورشيد تاريك گردد)) و مى دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى گردد، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى رود. به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى يابد سپس با تحول عظيم ديگرى (با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى گردد، و در آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست ! (يقول الانسان يومئذ اين المفر). آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى شدند دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى كنند! ولى به زودى به آنها گفته مى شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد (كلا لا وزر). ((بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است )) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربك يومئذ المستقر). براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است . يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است . يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است . ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است . بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى كند، و در زمره آياتى است كه مى گويد: و اليه المصير ((بازگشت همه به سوى او است )) (تغابن : 3) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : ((اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و او را ملاقات خواهى كرد)) (انشقاق : 6) و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند)) (نجم : 42). به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده اند، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پايان خداوند در حركتند، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد. سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه ((مقدم )) داشته يا ((مؤ خر)) نموده است آگاه مى سازند (ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر). در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است : نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيئاتش به او مى رسد، و يا كتاب و نوشته ها، و بناهاى خير و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى رسد. ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى شود. ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است . بعضى نيز گفته اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤ خر داشته است ، يا بالعكس . ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: (ينبؤ ) بما قدم من خير و شر، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا: ((در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود، بى آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)). در آيه بعد مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، ((بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است )) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند (بل الانسان على نفسه بصيرة ). ((هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد)) (و لو القى معاذيره ). اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد: شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : ((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)) و آيه 65 يس كه مى فرمايد: و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : ((دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده اند گواهى مى دهند))! بنابراين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است . ((بصيرة )) هم معناى مصدرى دارد (بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده اند. ((معاذير)) جمع ((معذرت )) در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نيز گفته اند: ((معاذير)) جمع ((معذار)) به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود: انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده ها بر اعمال خود بيفكند، و كارهاى خويش را مستور دارد، ولى تفسير اول مناسبتر است . به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى دهد، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ))! گرچه آيات مورد بحث همگى درباره معاد و قيامت سخن مى گويد ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى شود، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند. لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا، و يسر سيئا اليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : ((هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى فرمايد: بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى شود. و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود: بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : ((انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد)). ﴿12 انسان بهترين داور خويش است در آيات گذشته سخن به سؤ الى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قيامت راست است كى خواهد آمد؟! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤ ال . نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود)) (فاذا برق البصر). و زمانى كه ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر). ((و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند)) (و جمع الشمس ‍ و القمر). در اينكه منظور از ((جمع ماه و خورشيد)) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار مى گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى كنند. و گاه گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود. اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاءثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند. به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى شود، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: اذا الشمس كورت : ((هنگامى كه خورشيد تاريك گردد)) و مى دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى گردد، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى رود. به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى يابد سپس با تحول عظيم ديگرى (با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى گردد، و در آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست ! (يقول الانسان يومئذ اين المفر). آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى شدند دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى كنند! ولى به زودى به آنها گفته مى شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد (كلا لا وزر). ((بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است )) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربك يومئذ المستقر). براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است . يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است . يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است . ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است . بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى كند، و در زمره آياتى است كه مى گويد: و اليه المصير ((بازگشت همه به سوى او است )) (تغابن : 3) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : ((اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و او را ملاقات خواهى كرد)) (انشقاق : 6) و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند)) (نجم : 42). به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده اند، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پايان خداوند در حركتند، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد. سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه ((مقدم )) داشته يا ((مؤ خر)) نموده است آگاه مى سازند (ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر). در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است : نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيئاتش به او مى رسد، و يا كتاب و نوشته ها، و بناهاى خير و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى رسد. ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى شود. ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است . بعضى نيز گفته اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤ خر داشته است ، يا بالعكس . ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: (ينبؤ ) بما قدم من خير و شر، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا: ((در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود، بى آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)). در آيه بعد مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، ((بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است )) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند (بل الانسان على نفسه بصيرة ). ((هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد)) (و لو القى معاذيره ). اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد: شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : ((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)) و آيه 65 يس كه مى فرمايد: و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : ((دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده اند گواهى مى دهند))! بنابراين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است . ((بصيرة )) هم معناى مصدرى دارد (بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده اند. ((معاذير)) جمع ((معذرت )) در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نيز گفته اند: ((معاذير)) جمع ((معذار)) به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود: انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده ها بر اعمال خود بيفكند، و كارهاى خويش را مستور دارد، ولى تفسير اول مناسبتر است . به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى دهد، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ))! گرچه آيات مورد بحث همگى درباره معاد و قيامت سخن مى گويد ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى شود، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند. لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا، و يسر سيئا اليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : ((هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى فرمايد: بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى شود. و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود: بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : ((انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد)). ﴿13 انسان بهترين داور خويش است در آيات گذشته سخن به سؤ الى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قيامت راست است كى خواهد آمد؟! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤ ال . نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود)) (فاذا برق البصر). و زمانى كه ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر). ((و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند)) (و جمع الشمس ‍ و القمر). در اينكه منظور از ((جمع ماه و خورشيد)) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار مى گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى كنند. و گاه گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود. اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاءثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند. به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى شود، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: اذا الشمس كورت : ((هنگامى كه خورشيد تاريك گردد)) و مى دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى گردد، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى رود. به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى يابد سپس با تحول عظيم ديگرى (با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى گردد، و در آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست ! (يقول الانسان يومئذ اين المفر). آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى شدند دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى كنند! ولى به زودى به آنها گفته مى شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد (كلا لا وزر). ((بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است )) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربك يومئذ المستقر). براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است . يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است . يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است . ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است . بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى كند، و در زمره آياتى است كه مى گويد: و اليه المصير ((بازگشت همه به سوى او است )) (تغابن : 3) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : ((اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و او را ملاقات خواهى كرد)) (انشقاق : 6) و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند)) (نجم : 42). به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده اند، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پايان خداوند در حركتند، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد. سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه ((مقدم )) داشته يا ((مؤ خر)) نموده است آگاه مى سازند (ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر). در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است : نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيئاتش به او مى رسد، و يا كتاب و نوشته ها، و بناهاى خير و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى رسد. ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى شود. ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است . بعضى نيز گفته اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤ خر داشته است ، يا بالعكس . ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: (ينبؤ ) بما قدم من خير و شر، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا: ((در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود، بى آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)). در آيه بعد مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، ((بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است )) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند (بل الانسان على نفسه بصيرة ). ((هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد)) (و لو القى معاذيره ). اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد: شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : ((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)) و آيه 65 يس كه مى فرمايد: و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : ((دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده اند گواهى مى دهند))! بنابراين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است . ((بصيرة )) هم معناى مصدرى دارد (بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده اند. ((معاذير)) جمع ((معذرت )) در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نيز گفته اند: ((معاذير)) جمع ((معذار)) به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود: انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده ها بر اعمال خود بيفكند، و كارهاى خويش را مستور دارد، ولى تفسير اول مناسبتر است . به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى دهد، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ))! گرچه آيات مورد بحث همگى درباره معاد و قيامت سخن مى گويد ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى شود، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند. لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا، و يسر سيئا اليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : ((هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى فرمايد: بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى شود. و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود: بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : ((انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد)). ﴿14 انسان بهترين داور خويش است در آيات گذشته سخن به سؤ الى كه منكران رستاخيز درباره قيامت داشتند منتهى شد، آنها مى گفتند: اگر قيامت راست است كى خواهد آمد؟! آيات مورد بحث پاسخ گويائى است به اين سؤ ال . نخست به حوادث قبل از رستاخيز يعنى تحول عظيمى كه در دنيا پيدا مى شود و نظام آن متلاشى مى گردد اشاره كرده مى فرمايد: ((هنگامى كه چشمها از شدت هول و وحشت به گردش درآيد و مضطرب شود)) (فاذا برق البصر). و زمانى كه ماه بى نور و منخسف گردد (و خسف القمر). ((و زمانى كه خورشيد و ماه در يكجا جمع شوند)) (و جمع الشمس ‍ و القمر). در اينكه منظور از ((جمع ماه و خورشيد)) چيست ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند. گاه گفته اند: هر دو در كنار هم قرار مى گيرند، و يا هر دو با هم از مشرق طلوع كرده در مغرب غروب مى كنند. و گاه گفته اند هر دو در اين صفت كه نور خود را از دست مى دهند جمع خواهند بود. اين احتمال نيز وجود دارد كه ماه تدريجا تحت تاءثير جاذبه خورشيد به آن نزديك و سرانجام به سوى آن جذب و جمع مى شود، و هر دو بى فروغ مى گردند. به هر حال در اينجا به دو قسمت از مهمترين پديده هاى انقلابى آخر جهان ، يعنى بى نور شدن ماه ، و جمع شدن خورشيد و ماه با يكديگر است اشاره شده ، كه در آيات ديگر قرآن نيز كم و بيش اشاراتى به آن ديده مى شود، مثلا در آيه 1 سوره تكوير مى فرمايد: اذا الشمس كورت : ((هنگامى كه خورشيد تاريك گردد)) و مى دانيم نور ماه از خورشيد است ، هنگامى كه خورشيد تاريك شود ماه نيز تاريك مى گردد، در نتيجه كره زمين در ظلمت و تاريكى وحشتناكى فرو مى رود. به اين ترتيب با يك انقلاب و تحول عظيم ، جهان پايان مى يابد سپس با تحول عظيم ديگرى (با نفخه صور دوم كه نفخه حيات است ) رستاخيز انسانها آغاز مى گردد، و در آن روز انسان مى گويد: راه فرار كجاست ! (يقول الانسان يومئذ اين المفر). آرى انسانهاى كافر و گنهكار كه روز قيامت را تكذيب مى كردند آن روز از شدت خجالت و شرم پناهگاهى مى جويند، و از سنگينى بار گناه و ترس از عذاب راه فرار مى طلبند درست همانند اين دنيا كه وقتى مواجه با حادثه خطرناكى مى شدند دنبال راه فرار مى گشتند آنجا را نيز به اينجا قياس مى كنند! ولى به زودى به آنها گفته مى شود هرگز چنين نيست ، راه فرار و پناهگاهى در اينجا وجود ندارد (كلا لا وزر). ((بلكه قرارگاه نهائى همگان به سوى پروردگار است )) و جز او پناهگاهى وجود ندارد (الى ربك يومئذ المستقر). براى اين آيه غير از تفسير فوق تفسيرهاى ديگرى نيز ذكر كرده اند از جمله اينكه : در آن روز حكم نهائى به دست خدا است . يا اينكه قرارگاه نهائى از بهشت و دوزخ به فرمان او است . يا اينكه استقرار براى محاكمه و حساب در پيشگاه او است . ولى با توجه به آيه بعد تفسيرى را كه انتخاب كرديم از همه مناسبتر است . بعضى معتقدند كه اين آيه از جمله آياتى است كه خط سير تكامل ابدى انسان را بيان مى كند، و در زمره آياتى است كه مى گويد: و اليه المصير ((بازگشت همه به سوى او است )) (تغابن : 3) - و يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه : ((اى انسان تو با سعى و زحمت به سوى پروردگارت پيش مى روى ، و او را ملاقات خواهى كرد)) (انشقاق : 6) و ان الى ربك المنتهى : ((و اينكه همه به سوى پروردگارت باز مى گردند)) (نجم : 42). به تعبير روشنتر انسانها رهروانى هستند كه از سرحد عدم حركت كرده و تا به اقليم وجود اينهمه راه را آمده اند، و در اين اقليم نيز رو به سوى وجود مطلق و هستى بى پايان خداوند در حركتند، و هر گاه از مسير اصلى و صراط مستقيم منحرف نشوند اين حركت تكاملى تا ابد ادامه خواهد يافت و هر روز وارد مرحله تازه اى از قرب خدا مى شوند، اما اگر از مسير خود منحرف شوند سقوط كرده و نابود خواهند شد. سپس در ادامه همين سخن مى افزايد: در آن روز انسان را از تمام كارهائى كه ((مقدم )) داشته يا ((مؤ خر)) نموده است آگاه مى سازند (ينبؤ الانسان يومئذ بما قدم و اخر). در اينكه منظور از اين دو تعبير چيست ؟ تفسيرهاى زيادى ذكر شده است : نخست اينكه منظور اعمالى است كه در حيات خود از پيش فرستاده ، يا آثارى كه بعد از مرگ از او باقيمانده ، اعم از سنت نيك و بد كه در ميان مردم گذاشته و به آن عمل مى كنند و حسنات و سيئاتش به او مى رسد، و يا كتاب و نوشته ها، و بناهاى خير و شر، و فرزندان صالح و ناصالح ، كه آثارش به او مى رسد. ديگر اينكه منظور اولين اعمالى است كه بجا آورده ، و آخرين اعمالى كه در عمرش انجام داده است ، و به تعبير ديگر از تمام اعمالش با خبر مى شود. ديگر اينكه اموالى را كه پيش از خود فرستاده ، و اموالى را كه براى وارثان گذاشته است . بعضى نيز گفته اند منظور گناهانى است كه مقدم داشته ، و اطاعاتى است كه مؤ خر داشته است ، يا بالعكس . ولى از همه مناسبتر تفسير اول است ، به خصوص اينكه در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اين آيه آمده است كه فرمود: (ينبؤ ) بما قدم من خير و شر، و ما اخر من سنة ليس بها من بعده ، فان كان شرا كان عليه مثل وزرهم ، و لا ينقص من وزرهم شيئا، و ان كان خيرا كان له مثل اجورهم ، و لا ينقص من اجورهم شيئا: ((در آن روز به انسان خبر مى دهند آنچه از خير و شر را مقدم داشته ، و آنچه مؤ خر نموده است ، از سنتهائى كه از خود به يادگار گذارده ، تا كسانى كه بعد از او مى آيند به آن عمل كنند، اگر سنت بدى بوده به اندازه گناه عمل كنندگان بر او خواهد بود، بى آنكه چيزى از گناه آنان بكاهد، و اگر سنت خيرى بوده همانند پاداشهاى آنها براى او خواهد بود بى آنكه چيزى از اجر آنها كاسته شود)). در آيه بعد مى افزايد: گرچه خداوند و فرشتگان او انسان را از تمام اعمالش آگاه مى كنند، ولى نيازى به اين اعلام نيست ، ((بلكه انسان خودش از وضع خود آگاه است )) و خود و اعضايش در آن روز بزرگ شاهد و گواه او هستند (بل الانسان على نفسه بصيرة ). ((هر چند در ظاهر براى خود عذرهائى بتراشد)) (و لو القى معاذيره ). اين آيات در حقيقت همان چيزى را مى گويد كه در آيات ديگر قرآن درباره گواهى اعضاى انسان بر اعمال او آمده است ، مانند آيه 20 سوره فصلت كه مى گويد: شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم بما كانوا يعملون : ((گوشها و چشمها و پوستهاى تنشان به آنچه انجام مى دادند گواهى مى دهند)) و آيه 65 يس كه مى فرمايد: و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون : ((دستهاى آنها با ما سخن مى گويند، و پاهايشان به اعمالى كه انجام داده اند گواهى مى دهند))! بنابراين در آن دادگاه بزرگ قيامت بهترين گواه بر اعمال انسان ، خود اوست ، چرا كه او از همه بهتر از وضع خويشتن آگاه است ، هر چند خداوند براى اتمام حجت گواهان زياد ديگرى نيز براى او قرار داده است . ((بصيرة )) هم معناى مصدرى دارد (بينائى و آگاهى ) و هم معنى وصفى (شخص آگاه ) و لذا بعضى آن را به معنى حجت و دليل و برهان كه آگاهى بخش است تفسير كرده اند. ((معاذير)) جمع ((معذرت )) در اصل به معنى پيدا كردن چيزى است كه آثار گناه را از بين ببرد كه گاهى عذر واقعى است ، و گاه صورى و ظاهرى بعضى نيز گفته اند: ((معاذير)) جمع ((معذار)) به معنى پرده و پوشش است ، طبق اين تفسير معنى آيه چنين مى شود: انسان بر خويشتن آگاهى دارد هر چند پرده ها بر اعمال خود بيفكند، و كارهاى خويش را مستور دارد، ولى تفسير اول مناسبتر است . به هر حال حاكم بر حساب و جزا در آن روز بزرگ كسى است كه هم از اسرار درون و برون آگاه است ، و هم خود انسان را حسابگر اعمال خويش قرار مى دهد، همانگونه كه در آيه 14 سوره اسراء آمده : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى ))! گرچه آيات مورد بحث همگى درباره معاد و قيامت سخن مى گويد ولى مفهوم آن گسترده است ، عالم دنيا را نيز شامل مى شود، در اينجا نيز مردم از حال خود آگاهند، هر چند گروهى با دروغ و پشت هم اندازى و ظاهرسازى و رياكارى چهره واقعى خويش را مكتوم مى دارند. لذا در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: ما يصنع احدكم ان يظهر حسنا، و يسر سيئا اليس اذا رجع الى نفسه يعلم انه ليس كذلك ، و الله سبحانه يقول : بل الانسان على نفسه بصيرة ، ان السريرة اذا صلحت قويت العلانية : ((هر گاه يكى از شما ظاهر خود را بيارايد اما در پنهانى بد كار باشد چه مى تواند انجام دهد؟ آيا هنگامى كه به خويشتن مراجعه كند نمى داند كه اينگونه نيست ؟ همانگونه كه خداوند سبحان مى فرمايد: بلكه انسان به خويشتن آگاه است ، هنگامى كه باطن انسان صالح گردد ظاهر او نيز تقويت مى شود. و در احاديث روزه مريض نيز آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد: ما حد المرض الذى يفطر صاحبه ؟ ميزان آن بيمارى كه مجوز افطار است چيست ؟ امام در جواب فرمود: بل الانسان على بصيرة ، هو اعلم بما يطيق : ((انسان از وضع خود آگاهتر است و بهتر مى داند چه اندازه توانائى دارد)). ﴿15 جمع و حفظ قرآن بر عهد ماست ! اين آيات در حقيقت به منزله جمله معترضه اى است كه گاه گوينده در لابلاى سخن خويش مى آورد، مثلا شخصى مشغول خطابه است و مى بيند آخر مجلس مملو از جمعيت شده در حالى كه جلو مجلس ‍ خالى است موقتا سخنان خويش را قطع مى كند، و حاضران را دعوت به جلو آمدن مى كند تا جا براى آيندگان باز شود و بعد به سخنان خويش ‍ ادامه مى دهد و يا استادى به هنگام تدريس غفلتى از شاگرد خود مى بيند سخن خويش را قطع كرده و به او هشدار مى دهد سپس درس را ادامه مى دهد. اگر شخصى ناآگاه ، آن سخنرانى يا اين تدريس را از نوار بشنود ممكن است گرفتار اشتباه شود، و از عدم ارتباط اين جمله ها با جمله هاى قبل و بعد تعجب كند، ولى با دقت در شرايط خاص مجلس ، فلسفه اين جمله هاى معترضه روشن مى شود. با توجه به اين مقدمه ساده به تفسير آيات مورد بحث مى پردازيم . خداوند موقتا رشته سخن درباره قيامت و احوال مؤ منان و كافران را رها كرده ، و تذكر فشرده اى به پيامبرش درباره قرآن مى دهد و مى فرمايد: ((زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن حركت مده )) (لا تحرك به لسانك لتعجل به ). در تفسير اين آيه مفسران گفتگو بسيار دارند، و رويهمرفته سه تفسير براى آن ذكر شده است . نخست تفسير معروفى است كه از ابن عباس در كتب حديث و تفسير نقل شده است ، و آن اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر عشق و علاقه شديدى كه به دريافت و حفظ قرآن داشت ، هنگامى كه پيك وحى آيات را بر او مى خواند، همراه او زبان خود را حركت مى داد و عجله مى كرد، خداوند او را نهى فرمود كه اين كار را مكن ، خود ما آن را براى تو جمع مى كنيم . ديگر اينكه : مى دانيم قرآن داراى دو نزول است : ((نزول دفعى )) يعنى همه آن يكجا در ((شب قدر)) بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شد، و ((نزول تدريجى )) كه در طى 23 سال صورت گرفته ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر عجله اى كه در ابلاغ دعوت داشت گاه قبل از نزول تدريجى ، و يا همراه آن آيات را تلاوت مى كرد، به او دستور داده شد كه از اين كار خود دارى كند، و بگذارد هر آيه اى در موقع خود تلاوت و ابلاغ گردد. و به اين ترتيب مضمون اين آيه همانند آيه 114 سوره طه است (و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه :) ((درباره قرآن عجله مكن پيش ‍ از آنكه وحى آن تمام شود)). اين دو تفسير تفاوت زيادى با هم ندارند، و در مجموع به اين معنى باز مى گردد كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) حتى در گرفتن وحى هم نبايد عجله كند. تفسير سومى كه طرفدار بسيار كمى دارد اين است كه مخاطب در اين آيات گنهكاران در قيامتند كه به آنها دستور داده مى شود نامه اعمال خود را بخوانند و حسابگر خويش باشند، و به آنها گفته مى شود: در خواندن آن عجله نكنيد طبيعى است آنها به هنگام خواندن نامه عمل خود وقتى به سيئات مى رسند ناراحت مى شوند، و مى خواهند با عجله از آن بگذرند، اين دستور به آنها داده مى شود و آنها را از عجله باز مى دارد، و موظف مى شوند هنگامى كه فرشتگان الهى نامه اعمال آنها را مى خوانند آنها نيز از آنها پيروى كنند. مطابق اين تفسير اين آيات شكل جمله معترضه ندارد، و با آيات گذشته و آينده مربوط است ، و همگى با هم پيوند دارد، چرا كه همه مربوط به احوال قيامت و معاد است ، ولى طبق تفسير اول و دوم - همانگونه كه گفتيم اين آيات جنبه معترضه دارد. ولى به هر حال تفسير سوم مخصوصا با توجه به ذكر نام قرآن در آيات بعد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، و اصولا لحن آيات به خوبى نشان مى دهد كه مراد يكى از دو تفسير قبل است ، و جمع ميان آن دو نيز مانعى ندارد، هر چند لحن آيات بعد موافق تفسير اول يعنى تفسير مشهور است (دقت كنيد). سپس مى افزايد ((بر ما است كه آن را جمع كنيم و بر تو بخوانيم )) (ان علينا جمعه و قرآنه ). <18> خلاصه از ناحيه جمع آورى قرآن نگران نباش ، ما آيات آن را جمع مى كنيم باز هم به وسيله پيك وحى بر تو مى خوانيم . ((و هنگامى كه ما بر تو خوانديم از آن پيروى كن و بخوان )) (فاذا قرأ ناه فاتبع قرآنه ). ((سپس بر ما است كه آن را تبيين كنيم )) (ثم ان علينا بيانه ). بنابراين جمع قرآن ، و هم تلاوت آن بر تو، و هم تبيين و تفصيل معانى آن هر سه بر عهده ما است ، به هيچوجه نگران مباش ، آنكس كه اين وحى را نازل كرده ، در تمام مراحل حافظ آن است ، تنها وظيفه تو از يكسو پيروى از تلاوت پيك وحى ، و از سوى ديگر ابلاغ اين رسالت به عامه مردم است . بعضى نيز گفته اند منظور از جمع كردن جمع در لسان وحى نيست بلكه جمع در سينه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تلاوت آن در لسان آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، يعنى عجله مكن ما تمام اين آيات را در سينه تو جمع مى كنيم ، و سپس قرائت آن را بر زبانت جارى مى سازيم . به هر حال اين تعبيرات همگى تفسير اول را تاييد مى كند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هنگام نزول وحى به وسيله جبرئيل ، پيوسته عجله داشت كه آيات را به سرعت تكرار كند مبادا از حافظه او برود، و اينجا بود كه از سوى خداوند به او اعلام شد كه خونسردى خود را حفظ كند، و نيز اطمينان داده شد كه نه تنها جمع آيات و تلاوت آن ، بلكه تبيين آن نيز از سوى خداوند تضمين شده است . اين آيات در ضمن بيانگر اصالت قرآن ، و حفظ آن از هر گونه تحريف و دگرگونى است ، چرا كه خداوند وعده جمع و تلاوت و تبيين آن را داده است . در حديث آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از نزول اين آيات هنگامى كه جبرئيل بر او نازل مى شد كاملا سكوت مى كرد، و هنگامى كه جبرئيل مى رفت شروع به تلاوت آيات مى نمود. <19> ﴿16 جمع و حفظ قرآن بر عهد ماست ! اين آيات در حقيقت به منزله جمله معترضه اى است كه گاه گوينده در لابلاى سخن خويش مى آورد، مثلا شخصى مشغول خطابه است و مى بيند آخر مجلس مملو از جمعيت شده در حالى كه جلو مجلس ‍ خالى است موقتا سخنان خويش را قطع مى كند، و حاضران را دعوت به جلو آمدن مى كند تا جا براى آيندگان باز شود و بعد به سخنان خويش ‍ ادامه مى دهد و يا استادى به هنگام تدريس غفلتى از شاگرد خود مى بيند سخن خويش را قطع كرده و به او هشدار مى دهد سپس درس را ادامه مى دهد. اگر شخصى ناآگاه ، آن سخنرانى يا اين تدريس را از نوار بشنود ممكن است گرفتار اشتباه شود، و از عدم ارتباط اين جمله ها با جمله هاى قبل و بعد تعجب كند، ولى با دقت در شرايط خاص مجلس ، فلسفه اين جمله هاى معترضه روشن مى شود. با توجه به اين مقدمه ساده به تفسير آيات مورد بحث مى پردازيم . خداوند موقتا رشته سخن درباره قيامت و احوال مؤ منان و كافران را رها كرده ، و تذكر فشرده اى به پيامبرش درباره قرآن مى دهد و مى فرمايد: ((زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن حركت مده )) (لا تحرك به لسانك لتعجل به ). در تفسير اين آيه مفسران گفتگو بسيار دارند، و رويهمرفته سه تفسير براى آن ذكر شده است . نخست تفسير معروفى است كه از ابن عباس در كتب حديث و تفسير نقل شده است ، و آن اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر عشق و علاقه شديدى كه به دريافت و حفظ قرآن داشت ، هنگامى كه پيك وحى آيات را بر او مى خواند، همراه او زبان خود را حركت مى داد و عجله مى كرد، خداوند او را نهى فرمود كه اين كار را مكن ، خود ما آن را براى تو جمع مى كنيم . ديگر اينكه : مى دانيم قرآن داراى دو نزول است : ((نزول دفعى )) يعنى همه آن يكجا در ((شب قدر)) بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شد، و ((نزول تدريجى )) كه در طى 23 سال صورت گرفته ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر عجله اى كه در ابلاغ دعوت داشت گاه قبل از نزول تدريجى ، و يا همراه آن آيات را تلاوت مى كرد، به او دستور داده شد كه از اين كار خود دارى كند، و بگذارد هر آيه اى در موقع خود تلاوت و ابلاغ گردد. و به اين ترتيب مضمون اين آيه همانند آيه 114 سوره طه است (و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه :) ((درباره قرآن عجله مكن پيش ‍ از آنكه وحى آن تمام شود)). اين دو تفسير تفاوت زيادى با هم ندارند، و در مجموع به اين معنى باز مى گردد كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) حتى در گرفتن وحى هم نبايد عجله كند. تفسير سومى كه طرفدار بسيار كمى دارد اين است كه مخاطب در اين آيات گنهكاران در قيامتند كه به آنها دستور داده مى شود نامه اعمال خود را بخوانند و حسابگر خويش باشند، و به آنها گفته مى شود: در خواندن آن عجله نكنيد طبيعى است آنها به هنگام خواندن نامه عمل خود وقتى به سيئات مى رسند ناراحت مى شوند، و مى خواهند با عجله از آن بگذرند، اين دستور به آنها داده مى شود و آنها را از عجله باز مى دارد، و موظف مى شوند هنگامى كه فرشتگان الهى نامه اعمال آنها را مى خوانند آنها نيز از آنها پيروى كنند. مطابق اين تفسير اين آيات شكل جمله معترضه ندارد، و با آيات گذشته و آينده مربوط است ، و همگى با هم پيوند دارد، چرا كه همه مربوط به احوال قيامت و معاد است ، ولى طبق تفسير اول و دوم - همانگونه كه گفتيم اين آيات جنبه معترضه دارد. ولى به هر حال تفسير سوم مخصوصا با توجه به ذكر نام قرآن در آيات بعد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، و اصولا لحن آيات به خوبى نشان مى دهد كه مراد يكى از دو تفسير قبل است ، و جمع ميان آن دو نيز مانعى ندارد، هر چند لحن آيات بعد موافق تفسير اول يعنى تفسير مشهور است (دقت كنيد). سپس مى افزايد ((بر ما است كه آن را جمع كنيم و بر تو بخوانيم )) (ان علينا جمعه و قرآنه ). خلاصه از ناحيه جمع آورى قرآن نگران نباش ، ما آيات آن را جمع مى كنيم باز هم به وسيله پيك وحى بر تو مى خوانيم . ((و هنگامى كه ما بر تو خوانديم از آن پيروى كن و بخوان )) (فاذا قرأ ناه فاتبع قرآنه ). ((سپس بر ما است كه آن را تبيين كنيم )) (ثم ان علينا بيانه ). بنابراين جمع قرآن ، و هم تلاوت آن بر تو، و هم تبيين و تفصيل معانى آن هر سه بر عهده ما است ، به هيچوجه نگران مباش ، آنكس كه اين وحى را نازل كرده ، در تمام مراحل حافظ آن است ، تنها وظيفه تو از يكسو پيروى از تلاوت پيك وحى ، و از سوى ديگر ابلاغ اين رسالت به عامه مردم است . بعضى نيز گفته اند منظور از جمع كردن جمع در لسان وحى نيست بلكه جمع در سينه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تلاوت آن در لسان آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، يعنى عجله مكن ما تمام اين آيات را در سينه تو جمع مى كنيم ، و سپس قرائت آن را بر زبانت جارى مى سازيم . به هر حال اين تعبيرات همگى تفسير اول را تاييد مى كند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هنگام نزول وحى به وسيله جبرئيل ، پيوسته عجله داشت كه آيات را به سرعت تكرار كند مبادا از حافظه او برود، و اينجا بود كه از سوى خداوند به او اعلام شد كه خونسردى خود را حفظ كند، و نيز اطمينان داده شد كه نه تنها جمع آيات و تلاوت آن ، بلكه تبيين آن نيز از سوى خداوند تضمين شده است . اين آيات در ضمن بيانگر اصالت قرآن ، و حفظ آن از هر گونه تحريف و دگرگونى است ، چرا كه خداوند وعده جمع و تلاوت و تبيين آن را داده است . در حديث آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از نزول اين آيات هنگامى كه جبرئيل بر او نازل مى شد كاملا سكوت مى كرد، و هنگامى كه جبرئيل مى رفت شروع به تلاوت آيات مى نمود. ﴿17 جمع و حفظ قرآن بر عهد ماست ! اين آيات در حقيقت به منزله جمله معترضه اى است كه گاه گوينده در لابلاى سخن خويش مى آورد، مثلا شخصى مشغول خطابه است و مى بيند آخر مجلس مملو از جمعيت شده در حالى كه جلو مجلس ‍ خالى است موقتا سخنان خويش را قطع مى كند، و حاضران را دعوت به جلو آمدن مى كند تا جا براى آيندگان باز شود و بعد به سخنان خويش ‍ ادامه مى دهد و يا استادى به هنگام تدريس غفلتى از شاگرد خود مى بيند سخن خويش را قطع كرده و به او هشدار مى دهد سپس درس را ادامه مى دهد. اگر شخصى ناآگاه ، آن سخنرانى يا اين تدريس را از نوار بشنود ممكن است گرفتار اشتباه شود، و از عدم ارتباط اين جمله ها با جمله هاى قبل و بعد تعجب كند، ولى با دقت در شرايط خاص مجلس ، فلسفه اين جمله هاى معترضه روشن مى شود. با توجه به اين مقدمه ساده به تفسير آيات مورد بحث مى پردازيم . خداوند موقتا رشته سخن درباره قيامت و احوال مؤ منان و كافران را رها كرده ، و تذكر فشرده اى به پيامبرش درباره قرآن مى دهد و مى فرمايد: ((زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن حركت مده )) (لا تحرك به لسانك لتعجل به ). در تفسير اين آيه مفسران گفتگو بسيار دارند، و رويهمرفته سه تفسير براى آن ذكر شده است . نخست تفسير معروفى است كه از ابن عباس در كتب حديث و تفسير نقل شده است ، و آن اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر عشق و علاقه شديدى كه به دريافت و حفظ قرآن داشت ، هنگامى كه پيك وحى آيات را بر او مى خواند، همراه او زبان خود را حركت مى داد و عجله مى كرد، خداوند او را نهى فرمود كه اين كار را مكن ، خود ما آن را براى تو جمع مى كنيم . ديگر اينكه : مى دانيم قرآن داراى دو نزول است : ((نزول دفعى )) يعنى همه آن يكجا در ((شب قدر)) بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شد، و ((نزول تدريجى )) كه در طى 23 سال صورت گرفته ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر عجله اى كه در ابلاغ دعوت داشت گاه قبل از نزول تدريجى ، و يا همراه آن آيات را تلاوت مى كرد، به او دستور داده شد كه از اين كار خود دارى كند، و بگذارد هر آيه اى در موقع خود تلاوت و ابلاغ گردد. و به اين ترتيب مضمون اين آيه همانند آيه 114 سوره طه است (و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه :) ((درباره قرآن عجله مكن پيش ‍ از آنكه وحى آن تمام شود)). اين دو تفسير تفاوت زيادى با هم ندارند، و در مجموع به اين معنى باز مى گردد كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) حتى در گرفتن وحى هم نبايد عجله كند. تفسير سومى كه طرفدار بسيار كمى دارد اين است كه مخاطب در اين آيات گنهكاران در قيامتند كه به آنها دستور داده مى شود نامه اعمال خود را بخوانند و حسابگر خويش باشند، و به آنها گفته مى شود: در خواندن آن عجله نكنيد طبيعى است آنها به هنگام خواندن نامه عمل خود وقتى به سيئات مى رسند ناراحت مى شوند، و مى خواهند با عجله از آن بگذرند، اين دستور به آنها داده مى شود و آنها را از عجله باز مى دارد، و موظف مى شوند هنگامى كه فرشتگان الهى نامه اعمال آنها را مى خوانند آنها نيز از آنها پيروى كنند. مطابق اين تفسير اين آيات شكل جمله معترضه ندارد، و با آيات گذشته و آينده مربوط است ، و همگى با هم پيوند دارد، چرا كه همه مربوط به احوال قيامت و معاد است ، ولى طبق تفسير اول و دوم - همانگونه كه گفتيم اين آيات جنبه معترضه دارد. ولى به هر حال تفسير سوم مخصوصا با توجه به ذكر نام قرآن در آيات بعد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، و اصولا لحن آيات به خوبى نشان مى دهد كه مراد يكى از دو تفسير قبل است ، و جمع ميان آن دو نيز مانعى ندارد، هر چند لحن آيات بعد موافق تفسير اول يعنى تفسير مشهور است (دقت كنيد). سپس مى افزايد ((بر ما است كه آن را جمع كنيم و بر تو بخوانيم )) (ان علينا جمعه و قرآنه ). خلاصه از ناحيه جمع آورى قرآن نگران نباش ، ما آيات آن را جمع مى كنيم باز هم به وسيله پيك وحى بر تو مى خوانيم . ((و هنگامى كه ما بر تو خوانديم از آن پيروى كن و بخوان )) (فاذا قرأ ناه فاتبع قرآنه ). ((سپس بر ما است كه آن را تبيين كنيم )) (ثم ان علينا بيانه ). بنابراين جمع قرآن ، و هم تلاوت آن بر تو، و هم تبيين و تفصيل معانى آن هر سه بر عهده ما است ، به هيچوجه نگران مباش ، آنكس كه اين وحى را نازل كرده ، در تمام مراحل حافظ آن است ، تنها وظيفه تو از يكسو پيروى از تلاوت پيك وحى ، و از سوى ديگر ابلاغ اين رسالت به عامه مردم است . بعضى نيز گفته اند منظور از جمع كردن جمع در لسان وحى نيست بلكه جمع در سينه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تلاوت آن در لسان آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، يعنى عجله مكن ما تمام اين آيات را در سينه تو جمع مى كنيم ، و سپس قرائت آن را بر زبانت جارى مى سازيم . به هر حال اين تعبيرات همگى تفسير اول را تاييد مى كند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هنگام نزول وحى به وسيله جبرئيل ، پيوسته عجله داشت كه آيات را به سرعت تكرار كند مبادا از حافظه او برود، و اينجا بود كه از سوى خداوند به او اعلام شد كه خونسردى خود را حفظ كند، و نيز اطمينان داده شد كه نه تنها جمع آيات و تلاوت آن ، بلكه تبيين آن نيز از سوى خداوند تضمين شده است . اين آيات در ضمن بيانگر اصالت قرآن ، و حفظ آن از هر گونه تحريف و دگرگونى است ، چرا كه خداوند وعده جمع و تلاوت و تبيين آن را داده است . در حديث آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از نزول اين آيات هنگامى كه جبرئيل بر او نازل مى شد كاملا سكوت مى كرد، و هنگامى كه جبرئيل مى رفت شروع به تلاوت آيات مى نمود. ﴿18 جمع و حفظ قرآن بر عهد ماست ! اين آيات در حقيقت به منزله جمله معترضه اى است كه گاه گوينده در لابلاى سخن خويش مى آورد، مثلا شخصى مشغول خطابه است و مى بيند آخر مجلس مملو از جمعيت شده در حالى كه جلو مجلس ‍ خالى است موقتا سخنان خويش را قطع مى كند، و حاضران را دعوت به جلو آمدن مى كند تا جا براى آيندگان باز شود و بعد به سخنان خويش ‍ ادامه مى دهد و يا استادى به هنگام تدريس غفلتى از شاگرد خود مى بيند سخن خويش را قطع كرده و به او هشدار مى دهد سپس درس را ادامه مى دهد. اگر شخصى ناآگاه ، آن سخنرانى يا اين تدريس را از نوار بشنود ممكن است گرفتار اشتباه شود، و از عدم ارتباط اين جمله ها با جمله هاى قبل و بعد تعجب كند، ولى با دقت در شرايط خاص مجلس ، فلسفه اين جمله هاى معترضه روشن مى شود. با توجه به اين مقدمه ساده به تفسير آيات مورد بحث مى پردازيم . خداوند موقتا رشته سخن درباره قيامت و احوال مؤ منان و كافران را رها كرده ، و تذكر فشرده اى به پيامبرش درباره قرآن مى دهد و مى فرمايد: ((زبانت را به خاطر عجله براى خواندن آن حركت مده )) (لا تحرك به لسانك لتعجل به ). در تفسير اين آيه مفسران گفتگو بسيار دارند، و رويهمرفته سه تفسير براى آن ذكر شده است . نخست تفسير معروفى است كه از ابن عباس در كتب حديث و تفسير نقل شده است ، و آن اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر عشق و علاقه شديدى كه به دريافت و حفظ قرآن داشت ، هنگامى كه پيك وحى آيات را بر او مى خواند، همراه او زبان خود را حركت مى داد و عجله مى كرد، خداوند او را نهى فرمود كه اين كار را مكن ، خود ما آن را براى تو جمع مى كنيم . ديگر اينكه : مى دانيم قرآن داراى دو نزول است : ((نزول دفعى )) يعنى همه آن يكجا در ((شب قدر)) بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شد، و ((نزول تدريجى )) كه در طى 23 سال صورت گرفته ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر عجله اى كه در ابلاغ دعوت داشت گاه قبل از نزول تدريجى ، و يا همراه آن آيات را تلاوت مى كرد، به او دستور داده شد كه از اين كار خود دارى كند، و بگذارد هر آيه اى در موقع خود تلاوت و ابلاغ گردد. و به اين ترتيب مضمون اين آيه همانند آيه 114 سوره طه است (و لا تعجل بالقرآن من قبل ان يقضى اليك وحيه :) ((درباره قرآن عجله مكن پيش ‍ از آنكه وحى آن تمام شود)). اين دو تفسير تفاوت زيادى با هم ندارند، و در مجموع به اين معنى باز مى گردد كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) حتى در گرفتن وحى هم نبايد عجله كند. تفسير سومى كه طرفدار بسيار كمى دارد اين است كه مخاطب در اين آيات گنهكاران در قيامتند كه به آنها دستور داده مى شود نامه اعمال خود را بخوانند و حسابگر خويش باشند، و به آنها گفته مى شود: در خواندن آن عجله نكنيد طبيعى است آنها به هنگام خواندن نامه عمل خود وقتى به سيئات مى رسند ناراحت مى شوند، و مى خواهند با عجله از آن بگذرند، اين دستور به آنها داده مى شود و آنها را از عجله باز مى دارد، و موظف مى شوند هنگامى كه فرشتگان الهى نامه اعمال آنها را مى خوانند آنها نيز از آنها پيروى كنند. مطابق اين تفسير اين آيات شكل جمله معترضه ندارد، و با آيات گذشته و آينده مربوط است ، و همگى با هم پيوند دارد، چرا كه همه مربوط به احوال قيامت و معاد است ، ولى طبق تفسير اول و دوم - همانگونه كه گفتيم اين آيات جنبه معترضه دارد. ولى به هر حال تفسير سوم مخصوصا با توجه به ذكر نام قرآن در آيات بعد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، و اصولا لحن آيات به خوبى نشان مى دهد كه مراد يكى از دو تفسير قبل است ، و جمع ميان آن دو نيز مانعى ندارد، هر چند لحن آيات بعد موافق تفسير اول يعنى تفسير مشهور است (دقت كنيد). سپس مى افزايد ((بر ما است كه آن را جمع كنيم و بر تو بخوانيم )) (ان علينا جمعه و قرآنه ). خلاصه از ناحيه جمع آورى قرآن نگران نباش ، ما آيات آن را جمع مى كنيم باز هم به وسيله پيك وحى بر تو مى خوانيم . ((و هنگامى كه ما بر تو خوانديم از آن پيروى كن و بخوان )) (فاذا قرأ ناه فاتبع قرآنه ). ((سپس بر ما است كه آن را تبيين كنيم )) (ثم ان علينا بيانه ). بنابراين جمع قرآن ، و هم تلاوت آن بر تو، و هم تبيين و تفصيل معانى آن هر سه بر عهده ما است ، به هيچوجه نگران مباش ، آنكس كه اين وحى را نازل كرده ، در تمام مراحل حافظ آن است ، تنها وظيفه تو از يكسو پيروى از تلاوت پيك وحى ، و از سوى ديگر ابلاغ اين رسالت به عامه مردم است . بعضى نيز گفته اند منظور از جمع كردن جمع در لسان وحى نيست بلكه جمع در سينه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تلاوت آن در لسان آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، يعنى عجله مكن ما تمام اين آيات را در سينه تو جمع مى كنيم ، و سپس قرائت آن را بر زبانت جارى مى سازيم . به هر حال اين تعبيرات همگى تفسير اول را تاييد مى كند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به هنگام نزول وحى به وسيله جبرئيل ، پيوسته عجله داشت كه آيات را به سرعت تكرار كند مبادا از حافظه او برود، و اينجا بود كه از سوى خداوند به او اعلام شد كه خونسردى خود را حفظ كند، و نيز اطمينان داده شد كه نه تنها جمع آيات و تلاوت آن ، بلكه تبيين آن نيز از سوى خداوند تضمين شده است . اين آيات در ضمن بيانگر اصالت قرآن ، و حفظ آن از هر گونه تحريف و دگرگونى است ، چرا كه خداوند وعده جمع و تلاوت و تبيين آن را داده است . در حديث آمده است كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از نزول اين آيات هنگامى كه جبرئيل بر او نازل مى شد كاملا سكوت مى كرد، و هنگامى كه جبرئيل مى رفت شروع به تلاوت آيات مى نمود. ﴿19