پیمایش
فَلَيْسَ لَهُ الْيَوْمَ هَاهُنَا حَمِيمٌ ﴿35 وَلَا طَعَامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ ﴿36 لَا يَأْكُلُهُ إِلَّا الْخَاطِئُونَ ﴿37 فَلَا أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ ﴿38 وَمَا لَا تُبْصِرُونَ ﴿39 إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ﴿40 وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ ۚ قَلِيلًا مَا تُؤْمِنُونَ ﴿41 وَلَا بِقَوْلِ كَاهِنٍ ۚ قَلِيلًا مَا تَذَكَّرُونَ ﴿42 تَنْزِيلٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ ﴿43 وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ ﴿44 لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ﴿45 ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ ﴿46 فَمَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ ﴿47 وَإِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقِينَ ﴿48 وَإِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنْكُمْ مُكَذِّبِينَ ﴿49 وَإِنَّهُ لَحَسْرَةٌ عَلَى الْكَافِرِينَ ﴿50 وَإِنَّهُ لَحَقُّ الْيَقِينِ ﴿51 فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّكَ الْعَظِيمِ ﴿52 المعارج بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ ﴿1 لِلْكَافِرِينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ ﴿2 مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعَارِجِ ﴿3 تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ ﴿4 فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِيلًا ﴿5 إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا ﴿6 وَنَرَاهُ قَرِيبًا ﴿7 يَوْمَ تَكُونُ السَّمَاءُ كَالْمُهْلِ ﴿8 وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ ﴿9 وَلَا يَسْأَلُ حَمِيمٌ حَمِيمًا ﴿10

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

پس امروز او را در اینجا دوست مهربان و حمایت گری نیست؛ ﴿35 و نه غذایی مگر چرکاب و کثافات [ی از بدن اهل دوزخ!] ﴿36 که آن را جز خطاکاران نمی خورند. ﴿37 پس سوگند یاد می کنم به آنچه [از محسوسات] می بینید، ﴿38 و آنچه [از غیر محسوسات] نمی بینید، ﴿39 بی تردید این قرآن، گفتار فرستاده ای بزرگوار است، ﴿40 و آن گفتار یک شاعر نیست، ولی جز اندکی ایمان نمی آورید، ﴿41 و گفتار کاهن هم نیست، ولی جز اندکی متذکّر نمی شوید. ﴿42 نازل شده از سوی پروردگار جهانیان است. ﴿43 و اگر [او] پاره ای از گفته ها را به دروغ بر ما می بست، ﴿44 ما او را به شدت می گرفتیم، ﴿45 سپس رگ قلبش را پاره می کردیم؛ ﴿46 در آن صورت هیچ کدام از شما مانع از عذاب او نبود، ﴿47 بی تردید این قرآن، وسیله پند و تذکری برای پرهیزکاران است. ﴿48 و ما به یقین می دانیم که از میان شما انکارکنندگانی هست. ﴿49 و این انکار قطعاً مایه حسرت کافران است، ﴿50 و بی تردید این قرآن، حقّی یقینی است. ﴿51 پس به نام پروردگارت تسبیح گوی. ﴿52 درخواست کننده ای عذابی را که واقع شدنی است درخواست کرد، ﴿1 [عذابی که] ویژه کافران است، [و] آن را بازدارنده ای نیست. ﴿2 [این عذاب] از سوی خدای صاحب درجات است. ﴿3 فرشتگان و روح در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است به سوی او بالا می روند. ﴿4 پس صبر کن صبری نیکو [صبری که در کنارش جزع و ناخشنودی نباشد.] ﴿5 دشمنان و مخالفان، آن [عذاب] را دور می بینند ﴿6 و ما آن را نزدیک می بینیم. ﴿7 روزی که آسمان چون فلز گداخته گردد ﴿8 و کوه ها مانند پشم رنگینِ حلاجی شده شود ﴿9 و هیچ خویشاوند و دوست صمیمی از [اوضاع و احوال] خویشاوند و دوست صمیمی اش نپرسد! ﴿10

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

او را بگيريد و زنجيرش كنيد! در ادامه آيات گذشته كه سخن از ((اصحاب شمال )) مى گفت كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند و آه و ناله از آنها برمى خيزد و آرزوى مرگ مى كنند، در آيات مورد بحث به گوشه اى از عذابهاى آنها در قيامت اشاره كرده مى فرمايد: ((در اين هنگام به فرشتگان عذاب دستور داده مى شود: بگيريد او را، و در بند و زنجيرش كنيد))! (خذوه فغلوه ). ((غلوه )) از ماده ((غل )) چنانكه قبلا هم گفته ايم زنجيرى است كه گاه به وسيله آن دست و پاى مجرمان را به گردن آنها مى بستند و بسيار مشقتبار و رنج آور بوده . ((سپس گفته مى شود او را در آتش دوزخ وارد كنيد)) (ثم الجحيم صلوه ). ((بعد او را به زنجيرى بكشيد كه درازاى آن هفتاد ذراع است )) (ثم فى سلسة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه ). ((سلسله )) به معنى زنجير است ، و در اصل از ماده ((تسلسل )) به معنى تكان خوردن و لرزش گرفته شده ، زيرا حلقه هاى زنجير مى لرزند و تكان مى خورند. تعبير به ((هفتاد ذراع )) ممكن است از باب ((تكثير)) باشد، زيرا عدد هفتاد از اعدادى است كه غالبا براى كثرت به كار مى رود، و نيز ممكن است كه منظور همان عدد هفتاد باشد، به هر حال چنان زنجيرى را آنچنان اطراف مجرمان مى پيچند كه سرتاپاى آنها را فرا مى گيرد. بعضى از مفسران گفته اند اين زنجيرهاى طولانى براى يك فرد نيست ، بلكه هر گروه را به يك زنجير مى بندند، ذكر اين مجازات بعد از ذكر غل و زنجير در آيات گذشته تناسب بيشترى با همين معنى دارد. ((ذراع )) به معنى ((فاصله آرنج تا نوك انگشتان )) است (در حدود نيم متر) كه واحد طول نزد عرب بوده ، و يك مقياس طبيعى است ، ولى بعضى گفته اند كه اين ذراع غير از ذراع معمول است به طورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظيمى را دربر مى گيرد، و همه دوزخيان را به آن زنجير مى بندند. بار ديگر تكرار مى كنيم كه مسائل مربوط به قيامت را با زبان ما ساكنان دنيا نمى توان كاملا بيان كرد و آنچه در آيات و روايات آمده تنها شبحى از آن را ترسيم مى كند. تعبير به ((ثم )) در اين آيه نشان مى دهد كه بعد از ورود به جهنم در زنجير هفتاد ذراعى گرفتار مى شود، و اين مجازات جديدى است براى آنها، اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين زنجيرهاى فردى و جمعى قبل از ورود در جهنم است ، و ((ثم )) به اصطلاح براى تاءخير در ذكر است . در دو آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته مى فرمايد: ((زيرا او اصرار داشت كه به خداى بزرگ ايمان نياورد)) (انه كان لا يؤ من بالله العظيم ). و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردند نمى پذيرفت ، و به اين ترتيب پيوند او با خالق به كلى قطع شده بود. و نيز مردم را ((بر اطعام مستمندان تشويق نمى كرد)) (و لا يحض ‍ على طعام المسكين ). و به اين ترتيب پيوند خود را از ((خلق )) نيز بريده بود. بنابراين عامل بزرگ بدبختى او قطع رابطه از ((خالق )) و ((خلق )) بود، و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورات شرع را مى توان در اين دو خلاصه كرد، و عطف ((اطعام مسكين )) بر ((ايمان )) اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ انسانى است ، و به راستى چنين است زيرا به گفته بعضى بدترين عقائد ((كفر)) است ، و بدترين رذائل اخلاقى ((بخل )). جالب توجه اينكه نمى گويد: ((اطعام نمى كرد)) مى گويد: ديگران را وادار به اطعام نمى نمود، اشاره به اينكه اولا تنها اطعام كردن يك فرد، مشكل مستمندان را حل نمى كند، بايد ديگران را نيز دعوت به اين كار خير كرد تا جنبه عمومى پيدا كند. ثانيا ممكن است انسان شخصا توانائى بر اطعام نداشته باشد، اما همه كس توانائى بر ترغيب ديگران داشته باشد. ثالثا افراد بخيل چنانند كه نه تنها بذل و بخششى ندارند بلكه علاقه به بذل و بخشش ديگران نيز ندارند. از بعضى از قدماء نقل شده است كه به همسر خود دستور مى داد غذا را بيشتر طبخ كند تا به مسكينان نيز بدهد، و بعد مى گفت : ((نصف آن زنجير را با ايمان به خدا از تن خود بيرون آورديم ، و نصف ديگرش را با اطعام بيرون مى كنيم )). سپس مى افزايد: ((چون عقيده و عمل او چنين بود امروز در اينجا يار مهربانى ندارد)) (فليس له اليوم ههنا حميم ). ((و نه طعامى جز از چرك و خون )) (و لا طعام الا من غسلين ). قابل توجه اينكه ((جزا)) و ((عمل )) آنها كاملا با هم متناسبند، به خاطر قطع پيوند با خالق ، در آنجا دوست گرم و صميمى ندارند، و به خاطر ترك اطعام مستمندان ، غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پائين نمى رود، چرا كه آنها سالها لذيذترين طعامها را مى خوردند در حالى كه بى نوايان جز خوندل طعامى نداشتند. ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((غسلين )) به معنى آبى است كه از شستشوى بدن كفار در دوزخ فرو مى ريزد، ولى معروف اين است كه منظور چرك و خونى است كه از بدن دوزخيان فرو مى ريزد، و شايد منظور راغب نيز همين باشد، و تعبير به ((طعام )) نيز مناسب همين معنى است . در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه در آيه 6 سوره غاشيه آمده است : ليس لهم طعام الا من ضريع : ((آنها غذائى جز ((ضريع )) ندارند و ((ضريع )) را به نوعى ((خار)) تفسير كرده اند، و در آيه 43 - 44 سوره ((دخان )) مى خوانيم ان شجرت الزقوم طعام الاثيم : ((درخت زقوم طعام گنهكاران است )) و ((زقوم )) را به گياه تلخ و بدبو و بدطعمى تفسير كرده اند كه نمونه آن در سرزمين ((تهامه )) مى روئيده است ، و شيره تلخ و سوزنده اى داشته ، چگونه مى توان ميان آن آيات و آيه مورد بحث جمع كرد؟ در پاسخ اين سؤ ال بعضى گفته اند: اين هر سه كلمه (((ضريع )) و ((زقوم )) و ((غسلين ))). اشاره به يك مطلب است ، (و آن گياه خشن و ناگوارى است كه غذاى اهل دوزخ است ). بعضى ديگر گفته اند: دوزخيان در طبقات مختلفى هستند و هر يك از اين سه چيز غذاى گروهى از آنان است . بعضى ديگر گفته اند غذاى آنها ((زقوم و ضريع )) است ، و نوشيدنى آنها ((غسلين )) و تعبير به ((طعام )) در مورد نوشيدنى بى سابقه نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد مى افزايد: ((اين غذا را جز خطاكاران نمى خورند)) (لا ياكله الا الخاطئون ). بعضى از مفسران گفته اند: ((خاطى )) به كسى گفته مى شود كه عمدا به سراغ كار خطا مى رود، ولى ((مخطى )) هم به عمد گفته مى شود هم به سهو، بنابراين اين غذاى دوزخى مخصوص كسانى است كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر و بخل را مى پويند. ﴿35 او را بگيريد و زنجيرش كنيد! در ادامه آيات گذشته كه سخن از ((اصحاب شمال )) مى گفت كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند و آه و ناله از آنها برمى خيزد و آرزوى مرگ مى كنند، در آيات مورد بحث به گوشه اى از عذابهاى آنها در قيامت اشاره كرده مى فرمايد: ((در اين هنگام به فرشتگان عذاب دستور داده مى شود: بگيريد او را، و در بند و زنجيرش كنيد))! (خذوه فغلوه ). ((غلوه )) از ماده ((غل )) چنانكه قبلا هم گفته ايم زنجيرى است كه گاه به وسيله آن دست و پاى مجرمان را به گردن آنها مى بستند و بسيار مشقتبار و رنج آور بوده . ((سپس گفته مى شود او را در آتش دوزخ وارد كنيد)) (ثم الجحيم صلوه ). ((بعد او را به زنجيرى بكشيد كه درازاى آن هفتاد ذراع است )) (ثم فى سلسة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه ). ((سلسله )) به معنى زنجير است ، و در اصل از ماده ((تسلسل )) به معنى تكان خوردن و لرزش گرفته شده ، زيرا حلقه هاى زنجير مى لرزند و تكان مى خورند. تعبير به ((هفتاد ذراع )) ممكن است از باب ((تكثير)) باشد، زيرا عدد هفتاد از اعدادى است كه غالبا براى كثرت به كار مى رود، و نيز ممكن است كه منظور همان عدد هفتاد باشد، به هر حال چنان زنجيرى را آنچنان اطراف مجرمان مى پيچند كه سرتاپاى آنها را فرا مى گيرد. بعضى از مفسران گفته اند اين زنجيرهاى طولانى براى يك فرد نيست ، بلكه هر گروه را به يك زنجير مى بندند، ذكر اين مجازات بعد از ذكر غل و زنجير در آيات گذشته تناسب بيشترى با همين معنى دارد. ((ذراع )) به معنى ((فاصله آرنج تا نوك انگشتان )) است (در حدود نيم متر) كه واحد طول نزد عرب بوده ، و يك مقياس طبيعى است ، ولى بعضى گفته اند كه اين ذراع غير از ذراع معمول است به طورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظيمى را دربر مى گيرد، و همه دوزخيان را به آن زنجير مى بندند. بار ديگر تكرار مى كنيم كه مسائل مربوط به قيامت را با زبان ما ساكنان دنيا نمى توان كاملا بيان كرد و آنچه در آيات و روايات آمده تنها شبحى از آن را ترسيم مى كند. تعبير به ((ثم )) در اين آيه نشان مى دهد كه بعد از ورود به جهنم در زنجير هفتاد ذراعى گرفتار مى شود، و اين مجازات جديدى است براى آنها، اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين زنجيرهاى فردى و جمعى قبل از ورود در جهنم است ، و ((ثم )) به اصطلاح براى تاءخير در ذكر است . در دو آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته مى فرمايد: ((زيرا او اصرار داشت كه به خداى بزرگ ايمان نياورد)) (انه كان لا يؤ من بالله العظيم ). و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردند نمى پذيرفت ، و به اين ترتيب پيوند او با خالق به كلى قطع شده بود. و نيز مردم را ((بر اطعام مستمندان تشويق نمى كرد)) (و لا يحض ‍ على طعام المسكين ). و به اين ترتيب پيوند خود را از ((خلق )) نيز بريده بود. بنابراين عامل بزرگ بدبختى او قطع رابطه از ((خالق )) و ((خلق )) بود، و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورات شرع را مى توان در اين دو خلاصه كرد، و عطف ((اطعام مسكين )) بر ((ايمان )) اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ انسانى است ، و به راستى چنين است زيرا به گفته بعضى بدترين عقائد ((كفر)) است ، و بدترين رذائل اخلاقى ((بخل )). جالب توجه اينكه نمى گويد: ((اطعام نمى كرد)) مى گويد: ديگران را وادار به اطعام نمى نمود، اشاره به اينكه اولا تنها اطعام كردن يك فرد، مشكل مستمندان را حل نمى كند، بايد ديگران را نيز دعوت به اين كار خير كرد تا جنبه عمومى پيدا كند. ثانيا ممكن است انسان شخصا توانائى بر اطعام نداشته باشد، اما همه كس توانائى بر ترغيب ديگران داشته باشد. ثالثا افراد بخيل چنانند كه نه تنها بذل و بخششى ندارند بلكه علاقه به بذل و بخشش ديگران نيز ندارند. از بعضى از قدماء نقل شده است كه به همسر خود دستور مى داد غذا را بيشتر طبخ كند تا به مسكينان نيز بدهد، و بعد مى گفت : ((نصف آن زنجير را با ايمان به خدا از تن خود بيرون آورديم ، و نصف ديگرش را با اطعام بيرون مى كنيم )). سپس مى افزايد: ((چون عقيده و عمل او چنين بود امروز در اينجا يار مهربانى ندارد)) (فليس له اليوم ههنا حميم ). ((و نه طعامى جز از چرك و خون )) (و لا طعام الا من غسلين ). قابل توجه اينكه ((جزا)) و ((عمل )) آنها كاملا با هم متناسبند، به خاطر قطع پيوند با خالق ، در آنجا دوست گرم و صميمى ندارند، و به خاطر ترك اطعام مستمندان ، غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پائين نمى رود، چرا كه آنها سالها لذيذترين طعامها را مى خوردند در حالى كه بى نوايان جز خوندل طعامى نداشتند. ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((غسلين )) به معنى آبى است كه از شستشوى بدن كفار در دوزخ فرو مى ريزد، ولى معروف اين است كه منظور چرك و خونى است كه از بدن دوزخيان فرو مى ريزد، و شايد منظور راغب نيز همين باشد، و تعبير به ((طعام )) نيز مناسب همين معنى است . در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه در آيه 6 سوره غاشيه آمده است : ليس لهم طعام الا من ضريع : ((آنها غذائى جز ((ضريع )) ندارند و ((ضريع )) را به نوعى ((خار)) تفسير كرده اند، و در آيه 43 - 44 سوره ((دخان )) مى خوانيم ان شجرت الزقوم طعام الاثيم : ((درخت زقوم طعام گنهكاران است )) و ((زقوم )) را به گياه تلخ و بدبو و بدطعمى تفسير كرده اند كه نمونه آن در سرزمين ((تهامه )) مى روئيده است ، و شيره تلخ و سوزنده اى داشته ، چگونه مى توان ميان آن آيات و آيه مورد بحث جمع كرد؟ در پاسخ اين سؤ ال بعضى گفته اند: اين هر سه كلمه (((ضريع )) و ((زقوم )) و ((غسلين ))). اشاره به يك مطلب است ، (و آن گياه خشن و ناگوارى است كه غذاى اهل دوزخ است ). بعضى ديگر گفته اند: دوزخيان در طبقات مختلفى هستند و هر يك از اين سه چيز غذاى گروهى از آنان است . بعضى ديگر گفته اند غذاى آنها ((زقوم و ضريع )) است ، و نوشيدنى آنها ((غسلين )) و تعبير به ((طعام )) در مورد نوشيدنى بى سابقه نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد مى افزايد: ((اين غذا را جز خطاكاران نمى خورند)) (لا ياكله الا الخاطئون ). بعضى از مفسران گفته اند: ((خاطى )) به كسى گفته مى شود كه عمدا به سراغ كار خطا مى رود، ولى ((مخطى )) هم به عمد گفته مى شود هم به سهو، بنابراين اين غذاى دوزخى مخصوص كسانى است كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر و بخل را مى پويند. ﴿36 او را بگيريد و زنجيرش كنيد! در ادامه آيات گذشته كه سخن از ((اصحاب شمال )) مى گفت كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند و آه و ناله از آنها برمى خيزد و آرزوى مرگ مى كنند، در آيات مورد بحث به گوشه اى از عذابهاى آنها در قيامت اشاره كرده مى فرمايد: ((در اين هنگام به فرشتگان عذاب دستور داده مى شود: بگيريد او را، و در بند و زنجيرش كنيد))! (خذوه فغلوه ). ((غلوه )) از ماده ((غل )) چنانكه قبلا هم گفته ايم زنجيرى است كه گاه به وسيله آن دست و پاى مجرمان را به گردن آنها مى بستند و بسيار مشقتبار و رنج آور بوده . ((سپس گفته مى شود او را در آتش دوزخ وارد كنيد)) (ثم الجحيم صلوه ). ((بعد او را به زنجيرى بكشيد كه درازاى آن هفتاد ذراع است )) (ثم فى سلسة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه ). ((سلسله )) به معنى زنجير است ، و در اصل از ماده ((تسلسل )) به معنى تكان خوردن و لرزش گرفته شده ، زيرا حلقه هاى زنجير مى لرزند و تكان مى خورند. تعبير به ((هفتاد ذراع )) ممكن است از باب ((تكثير)) باشد، زيرا عدد هفتاد از اعدادى است كه غالبا براى كثرت به كار مى رود، و نيز ممكن است كه منظور همان عدد هفتاد باشد، به هر حال چنان زنجيرى را آنچنان اطراف مجرمان مى پيچند كه سرتاپاى آنها را فرا مى گيرد. بعضى از مفسران گفته اند اين زنجيرهاى طولانى براى يك فرد نيست ، بلكه هر گروه را به يك زنجير مى بندند، ذكر اين مجازات بعد از ذكر غل و زنجير در آيات گذشته تناسب بيشترى با همين معنى دارد. ((ذراع )) به معنى ((فاصله آرنج تا نوك انگشتان )) است (در حدود نيم متر) كه واحد طول نزد عرب بوده ، و يك مقياس طبيعى است ، ولى بعضى گفته اند كه اين ذراع غير از ذراع معمول است به طورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظيمى را دربر مى گيرد، و همه دوزخيان را به آن زنجير مى بندند. بار ديگر تكرار مى كنيم كه مسائل مربوط به قيامت را با زبان ما ساكنان دنيا نمى توان كاملا بيان كرد و آنچه در آيات و روايات آمده تنها شبحى از آن را ترسيم مى كند. تعبير به ((ثم )) در اين آيه نشان مى دهد كه بعد از ورود به جهنم در زنجير هفتاد ذراعى گرفتار مى شود، و اين مجازات جديدى است براى آنها، اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين زنجيرهاى فردى و جمعى قبل از ورود در جهنم است ، و ((ثم )) به اصطلاح براى تاءخير در ذكر است . در دو آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته مى فرمايد: ((زيرا او اصرار داشت كه به خداى بزرگ ايمان نياورد)) (انه كان لا يؤ من بالله العظيم ). و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردند نمى پذيرفت ، و به اين ترتيب پيوند او با خالق به كلى قطع شده بود. و نيز مردم را ((بر اطعام مستمندان تشويق نمى كرد)) (و لا يحض ‍ على طعام المسكين ). و به اين ترتيب پيوند خود را از ((خلق )) نيز بريده بود. بنابراين عامل بزرگ بدبختى او قطع رابطه از ((خالق )) و ((خلق )) بود، و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورات شرع را مى توان در اين دو خلاصه كرد، و عطف ((اطعام مسكين )) بر ((ايمان )) اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ انسانى است ، و به راستى چنين است زيرا به گفته بعضى بدترين عقائد ((كفر)) است ، و بدترين رذائل اخلاقى ((بخل )). جالب توجه اينكه نمى گويد: ((اطعام نمى كرد)) مى گويد: ديگران را وادار به اطعام نمى نمود، اشاره به اينكه اولا تنها اطعام كردن يك فرد، مشكل مستمندان را حل نمى كند، بايد ديگران را نيز دعوت به اين كار خير كرد تا جنبه عمومى پيدا كند. ثانيا ممكن است انسان شخصا توانائى بر اطعام نداشته باشد، اما همه كس توانائى بر ترغيب ديگران داشته باشد. ثالثا افراد بخيل چنانند كه نه تنها بذل و بخششى ندارند بلكه علاقه به بذل و بخشش ديگران نيز ندارند. از بعضى از قدماء نقل شده است كه به همسر خود دستور مى داد غذا را بيشتر طبخ كند تا به مسكينان نيز بدهد، و بعد مى گفت : ((نصف آن زنجير را با ايمان به خدا از تن خود بيرون آورديم ، و نصف ديگرش را با اطعام بيرون مى كنيم )). سپس مى افزايد: ((چون عقيده و عمل او چنين بود امروز در اينجا يار مهربانى ندارد)) (فليس له اليوم ههنا حميم ). ((و نه طعامى جز از چرك و خون )) (و لا طعام الا من غسلين ). قابل توجه اينكه ((جزا)) و ((عمل )) آنها كاملا با هم متناسبند، به خاطر قطع پيوند با خالق ، در آنجا دوست گرم و صميمى ندارند، و به خاطر ترك اطعام مستمندان ، غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پائين نمى رود، چرا كه آنها سالها لذيذترين طعامها را مى خوردند در حالى كه بى نوايان جز خوندل طعامى نداشتند. ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((غسلين )) به معنى آبى است كه از شستشوى بدن كفار در دوزخ فرو مى ريزد، ولى معروف اين است كه منظور چرك و خونى است كه از بدن دوزخيان فرو مى ريزد، و شايد منظور راغب نيز همين باشد، و تعبير به ((طعام )) نيز مناسب همين معنى است . در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه در آيه 6 سوره غاشيه آمده است : ليس لهم طعام الا من ضريع : ((آنها غذائى جز ((ضريع )) ندارند و ((ضريع )) را به نوعى ((خار)) تفسير كرده اند، و در آيه 43 - 44 سوره ((دخان )) مى خوانيم ان شجرت الزقوم طعام الاثيم : ((درخت زقوم طعام گنهكاران است )) و ((زقوم )) را به گياه تلخ و بدبو و بدطعمى تفسير كرده اند كه نمونه آن در سرزمين ((تهامه )) مى روئيده است ، و شيره تلخ و سوزنده اى داشته ، چگونه مى توان ميان آن آيات و آيه مورد بحث جمع كرد؟ در پاسخ اين سؤ ال بعضى گفته اند: اين هر سه كلمه (((ضريع )) و ((زقوم )) و ((غسلين ))). اشاره به يك مطلب است ، (و آن گياه خشن و ناگوارى است كه غذاى اهل دوزخ است ). بعضى ديگر گفته اند: دوزخيان در طبقات مختلفى هستند و هر يك از اين سه چيز غذاى گروهى از آنان است . بعضى ديگر گفته اند غذاى آنها ((زقوم و ضريع )) است ، و نوشيدنى آنها ((غسلين )) و تعبير به ((طعام )) در مورد نوشيدنى بى سابقه نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد مى افزايد: ((اين غذا را جز خطاكاران نمى خورند)) (لا ياكله الا الخاطئون ). بعضى از مفسران گفته اند: ((خاطى )) به كسى گفته مى شود كه عمدا به سراغ كار خطا مى رود، ولى ((مخطى )) هم به عمد گفته مى شود هم به سهو، بنابراين اين غذاى دوزخى مخصوص كسانى است كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر و بخل را مى پويند. ﴿37 اين قرآن قطعا كلام خدا است به دنبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون قيامت و سرنوشت مؤ منان و كافران بود، در اين آيات بحث گويائى پيرامون قرآن مجيد و نبوت بيان مى كند تا بحث ((نبوت )) و ((معاد)) مكمل يكديگر باشند. نخست مى فرمايد: ((سوگند مى خورم به آنچه مى بينيد)) (فلا اقسم بما تبصرون ). ((و آنچه نمى بينيد)) (و ما لا تبصرون ). معروف اين است كه كلمه ((لا)) در اينگونه موارد زائده و براى تاءكيد است ، ولى بعضى گفته اند كه ((لا)) در اينجا نيز معنى نفى را مى بخشد، يعنى من قسم نمى خورم به اين امور، چرا كه اولا نيازى به اين سوگند نيست ، ثانيا سوگند بايد به نام خدا باشد، ولى اين قول ضعيف است ، و مناسب همان معنى اول است و در قرآن مجيد سوگند به نام خدا و غير نام او فراوان است . جمله ما ((تبصرون و ما لا تبصرون )) مفهوم گسترده اى دارد كه همه آنچه را انسانها مى بينند و نمى بينند فرا مى گيرد، و به تعبير ديگر سراسر عالم ((شهود)) و ((غيب )) را شامل مى شود. در اينجا احتمالات ديگرى در تفسير اين دو آيه داده شده ، از جمله اينكه : منظور از ((ما تبصرون )) عالم خلقت و ((ما لا تبصرون )) خالق است ، يا اينكه منظور نعمتهاى ظاهرى و باطنى ، يا انسانها و فرشتگان ، يا اجسام و ارواح ، يا دنيا و آخرت است . ولى همانطور كه اشاره كرديم گستردگى مفهوم اين دو تعبير مانع از محدود ساختن معنى آن است ، بنابراين همه آنچه در افق ديد قرار مى گيرد، و آنچه قرار نمى گيرد، در اين سوگند داخل است ، ولى شمول آن نسبت به خداوند بعيد به نظر مى رسد، چرا كه قرار دادن خالق در كنار خلق مناسب نيست مخصوصا با تعبير به ((ما)) كه معمولا براى غير عاقل مى آيد. ضمنا از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه آنچه را انسان با چشم نمى بيند بسيار است ، و علم و دانش امروز اين حقيقت را ثابت كرده كه محسوسات دايره محدودى از موجودات را شامل مى شود و آنچه در افق حس قرار نمى گيرد، چه در زمينه رنگها، اصوات ، طعمها، امواج و غير آن ، به مراتب افزونتر است . ستارگانى كه در مجموع دو نيم كره زمين با چشم ديده مى شود طبق محاسبه دانشمندان در حدود پنج هزار ستاره است ، در حالى كه ستارگانى كه با چشم ديده نمى شود از ملياردها تجاوز مى كند. امواج صوتى كه گوش انسان قادر به درك آن است امواج محدودى است ، در حالى كه هزاران موج ديگر صوتى وجود دارد كه گوش انسان قادر به شنيدن آن نيست . رنگهائى را كه ما مى توانيم ببينيم هفت رنگ معروف است ، ولى امروز مسلم شده كه رنگهاى بى شمار ديگرى ماوراء بنفش ، و مادون قرمز، وجود دارد كه چشم ما قدرت مشاهده آن را ندارد. تعداد حيوانات كوچكى كه با چشم ديده نمى شود آنقدر زياد است كه تمام دنيا را پر كرده ، و گاه در يك قطره آب هزاران هزار از آنها وجود دارد، با اين حال چقدر دردناك است كه ما خود را در زندان محسوسات زندانى كنيم و از ماوراء حس بى خبر بمانيم يا آنرا انكار كنيم ؟ عالم ارواح عالمى است كه با دلائل عقلى و حتى تجربى اثبات شده ، عالمى است بسيار گسترده تر از عالم جسم ما، با اين حال چگونه مى توان در چهارچوب محسوسات محبوس ماند؟ سپس در آيه بعد به ذكر نتيجه و جواب اين سوگند بزرگ و بى نظير پرداخته مى فرمايد ((اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است )) (انه لقول رسول كريم ) منظور از ((رسول )) در اينجا بدون شك پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه جبرائيل ، چرا كه آيات بعد به وضوح به اين معنى گواهى مى دهد. و اينكه مى گويد ((اين گفتار رسول بزرگوارى است )) با اينكه مى دانيم قرآن گفته خدا است به اين جهت است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ابلاغ كننده آن مى باشد به خصوص اينكه روى عنوان ((رسالت )) او تكيه شده ، و مى دانيم آنچه را رسول مى آورد گفتار فرستنده او است ، هر چند بر زبان رسول جارى و از لبهاى مبارك او شنيده مى شود. سپس مى افزايد ((اين گفته شاعرى نيست ، اما كمتر ايمان مى آوريد)) (و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤ منون ). <31> ((و قول كاهنى نيز نمى باشد هر چند كمتر متذكر مى شويد)) (و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون ). در حقيقت اين دو آيه نفى نسبتهاى ناروائى است كه مشركان و مخالفان به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند، گاه مى گفتند او شاعر است و اين آيات شعر او است ، و گاه مى گفتند: او كاهن است و اينها كهانت ، چرا كه كاهنان كسانى بودند كه بر اثر ارتباط با جن و شياطين گاه بعضى از اسرار غيب را بازگو مى كردند، و مخصوصا كلمات خود را با سجع و جمله بنديهاى موزون همراه مى ساختند، و از آنجا كه قرآن هم داراى خبرهاى غيبى ، و هم نظم مخصوصى دارد، اين تهمت را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى زدند، در حالى كه تفاوت ميان اين دو از زمين تا آسمان است . بعضى در شاءن نزول اين آيات نقل كرده اند كسى كه نسبت شعر و شاعرى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داد ((ابوجهل )) بود، و كسى كه نسبت كهانت مى داد ((عقبه )) يا ((عتبه )) بود، و ديگران هم به دنبال آنها اين تهمتها را تكرار مى كردند. درست است كه الفاظ قرآن هماهنگى و نظم زيبائى دارد كه گوش را نوازش ، و روح را آرامش مى بخشد، اما اين نه ارتباطى با شعر شاعران دارد و نه با سجع كاهنان . ((شعر)) معمولا زائيده تخيلات ، و بيانگر احساسات برافروخته ، و هيجانات عاطفى است ، و به همين دليل فراز و نشيب و افت و خيز فراوان دارد در حالى كه قرآن در عين زيبائى و جذابى كاملا مستدل و منطقى ، و محتوائى عقلانى دارد، و اگر گهگاه پيشگوئيهائى از آينده كرده اين پيشگوئيها اساس قرآن را تشكيل نمى دهد، تازه بر خلاف خبرهاى كاهنان همه قرين واقعيت بوده . جمله هاى ((قليلا ما تؤ منون )) و ((قليلا ما تذكرون )) توبيخ و سرزنش براى كسانى است كه اين وحى آسمانى را با نشانه هاى روشن مى بينند اما گاه شعرش مى خوانند، و گاه كهانت ، و كمتر ايمان مى آورند. و در آخرين آيه مورد بحث به عنوان تاءكيد با صراحت مى گويد: ((اين قرآن از سوى پروردگار عالميان نازل شده است (تنزيل من رب العالمين ) <32> بنابراين قرآن نه شعر است و نه كهانت ، نه ساخته فكر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و نه گفته جبرئيل ، بلكه سخن خداست كه به وسيله پيك وحى بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ، همين تعبير با مختصر تفاوتى در يازده مورد از قرآن مجيد آمده است . ﴿38 اين قرآن قطعا كلام خدا است به دنبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون قيامت و سرنوشت مؤ منان و كافران بود، در اين آيات بحث گويائى پيرامون قرآن مجيد و نبوت بيان مى كند تا بحث ((نبوت )) و ((معاد)) مكمل يكديگر باشند. نخست مى فرمايد: ((سوگند مى خورم به آنچه مى بينيد)) (فلا اقسم بما تبصرون ). ((و آنچه نمى بينيد)) (و ما لا تبصرون ). معروف اين است كه كلمه ((لا)) در اينگونه موارد زائده و براى تاءكيد است ، ولى بعضى گفته اند كه ((لا)) در اينجا نيز معنى نفى را مى بخشد، يعنى من قسم نمى خورم به اين امور، چرا كه اولا نيازى به اين سوگند نيست ، ثانيا سوگند بايد به نام خدا باشد، ولى اين قول ضعيف است ، و مناسب همان معنى اول است و در قرآن مجيد سوگند به نام خدا و غير نام او فراوان است . جمله ما ((تبصرون و ما لا تبصرون )) مفهوم گسترده اى دارد كه همه آنچه را انسانها مى بينند و نمى بينند فرا مى گيرد، و به تعبير ديگر سراسر عالم ((شهود)) و ((غيب )) را شامل مى شود. در اينجا احتمالات ديگرى در تفسير اين دو آيه داده شده ، از جمله اينكه : منظور از ((ما تبصرون )) عالم خلقت و ((ما لا تبصرون )) خالق است ، يا اينكه منظور نعمتهاى ظاهرى و باطنى ، يا انسانها و فرشتگان ، يا اجسام و ارواح ، يا دنيا و آخرت است . ولى همانطور كه اشاره كرديم گستردگى مفهوم اين دو تعبير مانع از محدود ساختن معنى آن است ، بنابراين همه آنچه در افق ديد قرار مى گيرد، و آنچه قرار نمى گيرد، در اين سوگند داخل است ، ولى شمول آن نسبت به خداوند بعيد به نظر مى رسد، چرا كه قرار دادن خالق در كنار خلق مناسب نيست مخصوصا با تعبير به ((ما)) كه معمولا براى غير عاقل مى آيد. ضمنا از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه آنچه را انسان با چشم نمى بيند بسيار است ، و علم و دانش امروز اين حقيقت را ثابت كرده كه محسوسات دايره محدودى از موجودات را شامل مى شود و آنچه در افق حس قرار نمى گيرد، چه در زمينه رنگها، اصوات ، طعمها، امواج و غير آن ، به مراتب افزونتر است . ستارگانى كه در مجموع دو نيم كره زمين با چشم ديده مى شود طبق محاسبه دانشمندان در حدود پنج هزار ستاره است ، در حالى كه ستارگانى كه با چشم ديده نمى شود از ملياردها تجاوز مى كند. امواج صوتى كه گوش انسان قادر به درك آن است امواج محدودى است ، در حالى كه هزاران موج ديگر صوتى وجود دارد كه گوش انسان قادر به شنيدن آن نيست . رنگهائى را كه ما مى توانيم ببينيم هفت رنگ معروف است ، ولى امروز مسلم شده كه رنگهاى بى شمار ديگرى ماوراء بنفش ، و مادون قرمز، وجود دارد كه چشم ما قدرت مشاهده آن را ندارد. تعداد حيوانات كوچكى كه با چشم ديده نمى شود آنقدر زياد است كه تمام دنيا را پر كرده ، و گاه در يك قطره آب هزاران هزار از آنها وجود دارد، با اين حال چقدر دردناك است كه ما خود را در زندان محسوسات زندانى كنيم و از ماوراء حس بى خبر بمانيم يا آنرا انكار كنيم ؟ عالم ارواح عالمى است كه با دلائل عقلى و حتى تجربى اثبات شده ، عالمى است بسيار گسترده تر از عالم جسم ما، با اين حال چگونه مى توان در چهارچوب محسوسات محبوس ماند؟ سپس در آيه بعد به ذكر نتيجه و جواب اين سوگند بزرگ و بى نظير پرداخته مى فرمايد ((اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است )) (انه لقول رسول كريم ) منظور از ((رسول )) در اينجا بدون شك پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه جبرائيل ، چرا كه آيات بعد به وضوح به اين معنى گواهى مى دهد. و اينكه مى گويد ((اين گفتار رسول بزرگوارى است )) با اينكه مى دانيم قرآن گفته خدا است به اين جهت است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ابلاغ كننده آن مى باشد به خصوص اينكه روى عنوان ((رسالت )) او تكيه شده ، و مى دانيم آنچه را رسول مى آورد گفتار فرستنده او است ، هر چند بر زبان رسول جارى و از لبهاى مبارك او شنيده مى شود. سپس مى افزايد ((اين گفته شاعرى نيست ، اما كمتر ايمان مى آوريد)) (و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤ منون ). ((و قول كاهنى نيز نمى باشد هر چند كمتر متذكر مى شويد)) (و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون ). در حقيقت اين دو آيه نفى نسبتهاى ناروائى است كه مشركان و مخالفان به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند، گاه مى گفتند او شاعر است و اين آيات شعر او است ، و گاه مى گفتند: او كاهن است و اينها كهانت ، چرا كه كاهنان كسانى بودند كه بر اثر ارتباط با جن و شياطين گاه بعضى از اسرار غيب را بازگو مى كردند، و مخصوصا كلمات خود را با سجع و جمله بنديهاى موزون همراه مى ساختند، و از آنجا كه قرآن هم داراى خبرهاى غيبى ، و هم نظم مخصوصى دارد، اين تهمت را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى زدند، در حالى كه تفاوت ميان اين دو از زمين تا آسمان است . بعضى در شاءن نزول اين آيات نقل كرده اند كسى كه نسبت شعر و شاعرى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داد ((ابوجهل )) بود، و كسى كه نسبت كهانت مى داد ((عقبه )) يا ((عتبه )) بود، و ديگران هم به دنبال آنها اين تهمتها را تكرار مى كردند. درست است كه الفاظ قرآن هماهنگى و نظم زيبائى دارد كه گوش را نوازش ، و روح را آرامش مى بخشد، اما اين نه ارتباطى با شعر شاعران دارد و نه با سجع كاهنان . ((شعر)) معمولا زائيده تخيلات ، و بيانگر احساسات برافروخته ، و هيجانات عاطفى است ، و به همين دليل فراز و نشيب و افت و خيز فراوان دارد در حالى كه قرآن در عين زيبائى و جذابى كاملا مستدل و منطقى ، و محتوائى عقلانى دارد، و اگر گهگاه پيشگوئيهائى از آينده كرده اين پيشگوئيها اساس قرآن را تشكيل نمى دهد، تازه بر خلاف خبرهاى كاهنان همه قرين واقعيت بوده . جمله هاى ((قليلا ما تؤ منون )) و ((قليلا ما تذكرون )) توبيخ و سرزنش براى كسانى است كه اين وحى آسمانى را با نشانه هاى روشن مى بينند اما گاه شعرش مى خوانند، و گاه كهانت ، و كمتر ايمان مى آورند. و در آخرين آيه مورد بحث به عنوان تاءكيد با صراحت مى گويد: ((اين قرآن از سوى پروردگار عالميان نازل شده است (تنزيل من رب العالمين ) بنابراين قرآن نه شعر است و نه كهانت ، نه ساخته فكر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و نه گفته جبرئيل ، بلكه سخن خداست كه به وسيله پيك وحى بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ، همين تعبير با مختصر تفاوتى در يازده مورد از قرآن مجيد آمده است . ﴿39 اين قرآن قطعا كلام خدا است به دنبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون قيامت و سرنوشت مؤ منان و كافران بود، در اين آيات بحث گويائى پيرامون قرآن مجيد و نبوت بيان مى كند تا بحث ((نبوت )) و ((معاد)) مكمل يكديگر باشند. نخست مى فرمايد: ((سوگند مى خورم به آنچه مى بينيد)) (فلا اقسم بما تبصرون ). ((و آنچه نمى بينيد)) (و ما لا تبصرون ). معروف اين است كه كلمه ((لا)) در اينگونه موارد زائده و براى تاءكيد است ، ولى بعضى گفته اند كه ((لا)) در اينجا نيز معنى نفى را مى بخشد، يعنى من قسم نمى خورم به اين امور، چرا كه اولا نيازى به اين سوگند نيست ، ثانيا سوگند بايد به نام خدا باشد، ولى اين قول ضعيف است ، و مناسب همان معنى اول است و در قرآن مجيد سوگند به نام خدا و غير نام او فراوان است . جمله ما ((تبصرون و ما لا تبصرون )) مفهوم گسترده اى دارد كه همه آنچه را انسانها مى بينند و نمى بينند فرا مى گيرد، و به تعبير ديگر سراسر عالم ((شهود)) و ((غيب )) را شامل مى شود. در اينجا احتمالات ديگرى در تفسير اين دو آيه داده شده ، از جمله اينكه : منظور از ((ما تبصرون )) عالم خلقت و ((ما لا تبصرون )) خالق است ، يا اينكه منظور نعمتهاى ظاهرى و باطنى ، يا انسانها و فرشتگان ، يا اجسام و ارواح ، يا دنيا و آخرت است . ولى همانطور كه اشاره كرديم گستردگى مفهوم اين دو تعبير مانع از محدود ساختن معنى آن است ، بنابراين همه آنچه در افق ديد قرار مى گيرد، و آنچه قرار نمى گيرد، در اين سوگند داخل است ، ولى شمول آن نسبت به خداوند بعيد به نظر مى رسد، چرا كه قرار دادن خالق در كنار خلق مناسب نيست مخصوصا با تعبير به ((ما)) كه معمولا براى غير عاقل مى آيد. ضمنا از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه آنچه را انسان با چشم نمى بيند بسيار است ، و علم و دانش امروز اين حقيقت را ثابت كرده كه محسوسات دايره محدودى از موجودات را شامل مى شود و آنچه در افق حس قرار نمى گيرد، چه در زمينه رنگها، اصوات ، طعمها، امواج و غير آن ، به مراتب افزونتر است . ستارگانى كه در مجموع دو نيم كره زمين با چشم ديده مى شود طبق محاسبه دانشمندان در حدود پنج هزار ستاره است ، در حالى كه ستارگانى كه با چشم ديده نمى شود از ملياردها تجاوز مى كند. امواج صوتى كه گوش انسان قادر به درك آن است امواج محدودى است ، در حالى كه هزاران موج ديگر صوتى وجود دارد كه گوش انسان قادر به شنيدن آن نيست . رنگهائى را كه ما مى توانيم ببينيم هفت رنگ معروف است ، ولى امروز مسلم شده كه رنگهاى بى شمار ديگرى ماوراء بنفش ، و مادون قرمز، وجود دارد كه چشم ما قدرت مشاهده آن را ندارد. تعداد حيوانات كوچكى كه با چشم ديده نمى شود آنقدر زياد است كه تمام دنيا را پر كرده ، و گاه در يك قطره آب هزاران هزار از آنها وجود دارد، با اين حال چقدر دردناك است كه ما خود را در زندان محسوسات زندانى كنيم و از ماوراء حس بى خبر بمانيم يا آنرا انكار كنيم ؟ عالم ارواح عالمى است كه با دلائل عقلى و حتى تجربى اثبات شده ، عالمى است بسيار گسترده تر از عالم جسم ما، با اين حال چگونه مى توان در چهارچوب محسوسات محبوس ماند؟ سپس در آيه بعد به ذكر نتيجه و جواب اين سوگند بزرگ و بى نظير پرداخته مى فرمايد ((اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است )) (انه لقول رسول كريم ) منظور از ((رسول )) در اينجا بدون شك پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه جبرائيل ، چرا كه آيات بعد به وضوح به اين معنى گواهى مى دهد. و اينكه مى گويد ((اين گفتار رسول بزرگوارى است )) با اينكه مى دانيم قرآن گفته خدا است به اين جهت است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ابلاغ كننده آن مى باشد به خصوص اينكه روى عنوان ((رسالت )) او تكيه شده ، و مى دانيم آنچه را رسول مى آورد گفتار فرستنده او است ، هر چند بر زبان رسول جارى و از لبهاى مبارك او شنيده مى شود. سپس مى افزايد ((اين گفته شاعرى نيست ، اما كمتر ايمان مى آوريد)) (و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤ منون ). ((و قول كاهنى نيز نمى باشد هر چند كمتر متذكر مى شويد)) (و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون ). در حقيقت اين دو آيه نفى نسبتهاى ناروائى است كه مشركان و مخالفان به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند، گاه مى گفتند او شاعر است و اين آيات شعر او است ، و گاه مى گفتند: او كاهن است و اينها كهانت ، چرا كه كاهنان كسانى بودند كه بر اثر ارتباط با جن و شياطين گاه بعضى از اسرار غيب را بازگو مى كردند، و مخصوصا كلمات خود را با سجع و جمله بنديهاى موزون همراه مى ساختند، و از آنجا كه قرآن هم داراى خبرهاى غيبى ، و هم نظم مخصوصى دارد، اين تهمت را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى زدند، در حالى كه تفاوت ميان اين دو از زمين تا آسمان است . بعضى در شاءن نزول اين آيات نقل كرده اند كسى كه نسبت شعر و شاعرى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داد ((ابوجهل )) بود، و كسى كه نسبت كهانت مى داد ((عقبه )) يا ((عتبه )) بود، و ديگران هم به دنبال آنها اين تهمتها را تكرار مى كردند. درست است كه الفاظ قرآن هماهنگى و نظم زيبائى دارد كه گوش را نوازش ، و روح را آرامش مى بخشد، اما اين نه ارتباطى با شعر شاعران دارد و نه با سجع كاهنان . ((شعر)) معمولا زائيده تخيلات ، و بيانگر احساسات برافروخته ، و هيجانات عاطفى است ، و به همين دليل فراز و نشيب و افت و خيز فراوان دارد در حالى كه قرآن در عين زيبائى و جذابى كاملا مستدل و منطقى ، و محتوائى عقلانى دارد، و اگر گهگاه پيشگوئيهائى از آينده كرده اين پيشگوئيها اساس قرآن را تشكيل نمى دهد، تازه بر خلاف خبرهاى كاهنان همه قرين واقعيت بوده . جمله هاى ((قليلا ما تؤ منون )) و ((قليلا ما تذكرون )) توبيخ و سرزنش براى كسانى است كه اين وحى آسمانى را با نشانه هاى روشن مى بينند اما گاه شعرش مى خوانند، و گاه كهانت ، و كمتر ايمان مى آورند. و در آخرين آيه مورد بحث به عنوان تاءكيد با صراحت مى گويد: ((اين قرآن از سوى پروردگار عالميان نازل شده است (تنزيل من رب العالمين ) بنابراين قرآن نه شعر است و نه كهانت ، نه ساخته فكر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و نه گفته جبرئيل ، بلكه سخن خداست كه به وسيله پيك وحى بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ، همين تعبير با مختصر تفاوتى در يازده مورد از قرآن مجيد آمده است . ﴿40 اين قرآن قطعا كلام خدا است به دنبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون قيامت و سرنوشت مؤ منان و كافران بود، در اين آيات بحث گويائى پيرامون قرآن مجيد و نبوت بيان مى كند تا بحث ((نبوت )) و ((معاد)) مكمل يكديگر باشند. نخست مى فرمايد: ((سوگند مى خورم به آنچه مى بينيد)) (فلا اقسم بما تبصرون ). ((و آنچه نمى بينيد)) (و ما لا تبصرون ). معروف اين است كه كلمه ((لا)) در اينگونه موارد زائده و براى تاءكيد است ، ولى بعضى گفته اند كه ((لا)) در اينجا نيز معنى نفى را مى بخشد، يعنى من قسم نمى خورم به اين امور، چرا كه اولا نيازى به اين سوگند نيست ، ثانيا سوگند بايد به نام خدا باشد، ولى اين قول ضعيف است ، و مناسب همان معنى اول است و در قرآن مجيد سوگند به نام خدا و غير نام او فراوان است . جمله ما ((تبصرون و ما لا تبصرون )) مفهوم گسترده اى دارد كه همه آنچه را انسانها مى بينند و نمى بينند فرا مى گيرد، و به تعبير ديگر سراسر عالم ((شهود)) و ((غيب )) را شامل مى شود. در اينجا احتمالات ديگرى در تفسير اين دو آيه داده شده ، از جمله اينكه : منظور از ((ما تبصرون )) عالم خلقت و ((ما لا تبصرون )) خالق است ، يا اينكه منظور نعمتهاى ظاهرى و باطنى ، يا انسانها و فرشتگان ، يا اجسام و ارواح ، يا دنيا و آخرت است . ولى همانطور كه اشاره كرديم گستردگى مفهوم اين دو تعبير مانع از محدود ساختن معنى آن است ، بنابراين همه آنچه در افق ديد قرار مى گيرد، و آنچه قرار نمى گيرد، در اين سوگند داخل است ، ولى شمول آن نسبت به خداوند بعيد به نظر مى رسد، چرا كه قرار دادن خالق در كنار خلق مناسب نيست مخصوصا با تعبير به ((ما)) كه معمولا براى غير عاقل مى آيد. ضمنا از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه آنچه را انسان با چشم نمى بيند بسيار است ، و علم و دانش امروز اين حقيقت را ثابت كرده كه محسوسات دايره محدودى از موجودات را شامل مى شود و آنچه در افق حس قرار نمى گيرد، چه در زمينه رنگها، اصوات ، طعمها، امواج و غير آن ، به مراتب افزونتر است . ستارگانى كه در مجموع دو نيم كره زمين با چشم ديده مى شود طبق محاسبه دانشمندان در حدود پنج هزار ستاره است ، در حالى كه ستارگانى كه با چشم ديده نمى شود از ملياردها تجاوز مى كند. امواج صوتى كه گوش انسان قادر به درك آن است امواج محدودى است ، در حالى كه هزاران موج ديگر صوتى وجود دارد كه گوش انسان قادر به شنيدن آن نيست . رنگهائى را كه ما مى توانيم ببينيم هفت رنگ معروف است ، ولى امروز مسلم شده كه رنگهاى بى شمار ديگرى ماوراء بنفش ، و مادون قرمز، وجود دارد كه چشم ما قدرت مشاهده آن را ندارد. تعداد حيوانات كوچكى كه با چشم ديده نمى شود آنقدر زياد است كه تمام دنيا را پر كرده ، و گاه در يك قطره آب هزاران هزار از آنها وجود دارد، با اين حال چقدر دردناك است كه ما خود را در زندان محسوسات زندانى كنيم و از ماوراء حس بى خبر بمانيم يا آنرا انكار كنيم ؟ عالم ارواح عالمى است كه با دلائل عقلى و حتى تجربى اثبات شده ، عالمى است بسيار گسترده تر از عالم جسم ما، با اين حال چگونه مى توان در چهارچوب محسوسات محبوس ماند؟ سپس در آيه بعد به ذكر نتيجه و جواب اين سوگند بزرگ و بى نظير پرداخته مى فرمايد ((اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است )) (انه لقول رسول كريم ) منظور از ((رسول )) در اينجا بدون شك پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه جبرائيل ، چرا كه آيات بعد به وضوح به اين معنى گواهى مى دهد. و اينكه مى گويد ((اين گفتار رسول بزرگوارى است )) با اينكه مى دانيم قرآن گفته خدا است به اين جهت است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ابلاغ كننده آن مى باشد به خصوص اينكه روى عنوان ((رسالت )) او تكيه شده ، و مى دانيم آنچه را رسول مى آورد گفتار فرستنده او است ، هر چند بر زبان رسول جارى و از لبهاى مبارك او شنيده مى شود. سپس مى افزايد ((اين گفته شاعرى نيست ، اما كمتر ايمان مى آوريد)) (و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤ منون ). ((و قول كاهنى نيز نمى باشد هر چند كمتر متذكر مى شويد)) (و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون ). در حقيقت اين دو آيه نفى نسبتهاى ناروائى است كه مشركان و مخالفان به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند، گاه مى گفتند او شاعر است و اين آيات شعر او است ، و گاه مى گفتند: او كاهن است و اينها كهانت ، چرا كه كاهنان كسانى بودند كه بر اثر ارتباط با جن و شياطين گاه بعضى از اسرار غيب را بازگو مى كردند، و مخصوصا كلمات خود را با سجع و جمله بنديهاى موزون همراه مى ساختند، و از آنجا كه قرآن هم داراى خبرهاى غيبى ، و هم نظم مخصوصى دارد، اين تهمت را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى زدند، در حالى كه تفاوت ميان اين دو از زمين تا آسمان است . بعضى در شاءن نزول اين آيات نقل كرده اند كسى كه نسبت شعر و شاعرى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داد ((ابوجهل )) بود، و كسى كه نسبت كهانت مى داد ((عقبه )) يا ((عتبه )) بود، و ديگران هم به دنبال آنها اين تهمتها را تكرار مى كردند. درست است كه الفاظ قرآن هماهنگى و نظم زيبائى دارد كه گوش را نوازش ، و روح را آرامش مى بخشد، اما اين نه ارتباطى با شعر شاعران دارد و نه با سجع كاهنان . ((شعر)) معمولا زائيده تخيلات ، و بيانگر احساسات برافروخته ، و هيجانات عاطفى است ، و به همين دليل فراز و نشيب و افت و خيز فراوان دارد در حالى كه قرآن در عين زيبائى و جذابى كاملا مستدل و منطقى ، و محتوائى عقلانى دارد، و اگر گهگاه پيشگوئيهائى از آينده كرده اين پيشگوئيها اساس قرآن را تشكيل نمى دهد، تازه بر خلاف خبرهاى كاهنان همه قرين واقعيت بوده . جمله هاى ((قليلا ما تؤ منون )) و ((قليلا ما تذكرون )) توبيخ و سرزنش براى كسانى است كه اين وحى آسمانى را با نشانه هاى روشن مى بينند اما گاه شعرش مى خوانند، و گاه كهانت ، و كمتر ايمان مى آورند. و در آخرين آيه مورد بحث به عنوان تاءكيد با صراحت مى گويد: ((اين قرآن از سوى پروردگار عالميان نازل شده است (تنزيل من رب العالمين ) بنابراين قرآن نه شعر است و نه كهانت ، نه ساخته فكر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و نه گفته جبرئيل ، بلكه سخن خداست كه به وسيله پيك وحى بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ، همين تعبير با مختصر تفاوتى در يازده مورد از قرآن مجيد آمده است . ﴿41 اين قرآن قطعا كلام خدا است به دنبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون قيامت و سرنوشت مؤ منان و كافران بود، در اين آيات بحث گويائى پيرامون قرآن مجيد و نبوت بيان مى كند تا بحث ((نبوت )) و ((معاد)) مكمل يكديگر باشند. نخست مى فرمايد: ((سوگند مى خورم به آنچه مى بينيد)) (فلا اقسم بما تبصرون ). ((و آنچه نمى بينيد)) (و ما لا تبصرون ). معروف اين است كه كلمه ((لا)) در اينگونه موارد زائده و براى تاءكيد است ، ولى بعضى گفته اند كه ((لا)) در اينجا نيز معنى نفى را مى بخشد، يعنى من قسم نمى خورم به اين امور، چرا كه اولا نيازى به اين سوگند نيست ، ثانيا سوگند بايد به نام خدا باشد، ولى اين قول ضعيف است ، و مناسب همان معنى اول است و در قرآن مجيد سوگند به نام خدا و غير نام او فراوان است . جمله ما ((تبصرون و ما لا تبصرون )) مفهوم گسترده اى دارد كه همه آنچه را انسانها مى بينند و نمى بينند فرا مى گيرد، و به تعبير ديگر سراسر عالم ((شهود)) و ((غيب )) را شامل مى شود. در اينجا احتمالات ديگرى در تفسير اين دو آيه داده شده ، از جمله اينكه : منظور از ((ما تبصرون )) عالم خلقت و ((ما لا تبصرون )) خالق است ، يا اينكه منظور نعمتهاى ظاهرى و باطنى ، يا انسانها و فرشتگان ، يا اجسام و ارواح ، يا دنيا و آخرت است . ولى همانطور كه اشاره كرديم گستردگى مفهوم اين دو تعبير مانع از محدود ساختن معنى آن است ، بنابراين همه آنچه در افق ديد قرار مى گيرد، و آنچه قرار نمى گيرد، در اين سوگند داخل است ، ولى شمول آن نسبت به خداوند بعيد به نظر مى رسد، چرا كه قرار دادن خالق در كنار خلق مناسب نيست مخصوصا با تعبير به ((ما)) كه معمولا براى غير عاقل مى آيد. ضمنا از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه آنچه را انسان با چشم نمى بيند بسيار است ، و علم و دانش امروز اين حقيقت را ثابت كرده كه محسوسات دايره محدودى از موجودات را شامل مى شود و آنچه در افق حس قرار نمى گيرد، چه در زمينه رنگها، اصوات ، طعمها، امواج و غير آن ، به مراتب افزونتر است . ستارگانى كه در مجموع دو نيم كره زمين با چشم ديده مى شود طبق محاسبه دانشمندان در حدود پنج هزار ستاره است ، در حالى كه ستارگانى كه با چشم ديده نمى شود از ملياردها تجاوز مى كند. امواج صوتى كه گوش انسان قادر به درك آن است امواج محدودى است ، در حالى كه هزاران موج ديگر صوتى وجود دارد كه گوش انسان قادر به شنيدن آن نيست . رنگهائى را كه ما مى توانيم ببينيم هفت رنگ معروف است ، ولى امروز مسلم شده كه رنگهاى بى شمار ديگرى ماوراء بنفش ، و مادون قرمز، وجود دارد كه چشم ما قدرت مشاهده آن را ندارد. تعداد حيوانات كوچكى كه با چشم ديده نمى شود آنقدر زياد است كه تمام دنيا را پر كرده ، و گاه در يك قطره آب هزاران هزار از آنها وجود دارد، با اين حال چقدر دردناك است كه ما خود را در زندان محسوسات زندانى كنيم و از ماوراء حس بى خبر بمانيم يا آنرا انكار كنيم ؟ عالم ارواح عالمى است كه با دلائل عقلى و حتى تجربى اثبات شده ، عالمى است بسيار گسترده تر از عالم جسم ما، با اين حال چگونه مى توان در چهارچوب محسوسات محبوس ماند؟ سپس در آيه بعد به ذكر نتيجه و جواب اين سوگند بزرگ و بى نظير پرداخته مى فرمايد ((اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است )) (انه لقول رسول كريم ) منظور از ((رسول )) در اينجا بدون شك پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه جبرائيل ، چرا كه آيات بعد به وضوح به اين معنى گواهى مى دهد. و اينكه مى گويد ((اين گفتار رسول بزرگوارى است )) با اينكه مى دانيم قرآن گفته خدا است به اين جهت است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ابلاغ كننده آن مى باشد به خصوص اينكه روى عنوان ((رسالت )) او تكيه شده ، و مى دانيم آنچه را رسول مى آورد گفتار فرستنده او است ، هر چند بر زبان رسول جارى و از لبهاى مبارك او شنيده مى شود. سپس مى افزايد ((اين گفته شاعرى نيست ، اما كمتر ايمان مى آوريد)) (و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤ منون ). ((و قول كاهنى نيز نمى باشد هر چند كمتر متذكر مى شويد)) (و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون ). در حقيقت اين دو آيه نفى نسبتهاى ناروائى است كه مشركان و مخالفان به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند، گاه مى گفتند او شاعر است و اين آيات شعر او است ، و گاه مى گفتند: او كاهن است و اينها كهانت ، چرا كه كاهنان كسانى بودند كه بر اثر ارتباط با جن و شياطين گاه بعضى از اسرار غيب را بازگو مى كردند، و مخصوصا كلمات خود را با سجع و جمله بنديهاى موزون همراه مى ساختند، و از آنجا كه قرآن هم داراى خبرهاى غيبى ، و هم نظم مخصوصى دارد، اين تهمت را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى زدند، در حالى كه تفاوت ميان اين دو از زمين تا آسمان است . بعضى در شاءن نزول اين آيات نقل كرده اند كسى كه نسبت شعر و شاعرى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داد ((ابوجهل )) بود، و كسى كه نسبت كهانت مى داد ((عقبه )) يا ((عتبه )) بود، و ديگران هم به دنبال آنها اين تهمتها را تكرار مى كردند. درست است كه الفاظ قرآن هماهنگى و نظم زيبائى دارد كه گوش را نوازش ، و روح را آرامش مى بخشد، اما اين نه ارتباطى با شعر شاعران دارد و نه با سجع كاهنان . ((شعر)) معمولا زائيده تخيلات ، و بيانگر احساسات برافروخته ، و هيجانات عاطفى است ، و به همين دليل فراز و نشيب و افت و خيز فراوان دارد در حالى كه قرآن در عين زيبائى و جذابى كاملا مستدل و منطقى ، و محتوائى عقلانى دارد، و اگر گهگاه پيشگوئيهائى از آينده كرده اين پيشگوئيها اساس قرآن را تشكيل نمى دهد، تازه بر خلاف خبرهاى كاهنان همه قرين واقعيت بوده . جمله هاى ((قليلا ما تؤ منون )) و ((قليلا ما تذكرون )) توبيخ و سرزنش براى كسانى است كه اين وحى آسمانى را با نشانه هاى روشن مى بينند اما گاه شعرش مى خوانند، و گاه كهانت ، و كمتر ايمان مى آورند. و در آخرين آيه مورد بحث به عنوان تاءكيد با صراحت مى گويد: ((اين قرآن از سوى پروردگار عالميان نازل شده است (تنزيل من رب العالمين ) بنابراين قرآن نه شعر است و نه كهانت ، نه ساخته فكر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و نه گفته جبرئيل ، بلكه سخن خداست كه به وسيله پيك وحى بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ، همين تعبير با مختصر تفاوتى در يازده مورد از قرآن مجيد آمده است . ﴿42 اين قرآن قطعا كلام خدا است به دنبال بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون قيامت و سرنوشت مؤ منان و كافران بود، در اين آيات بحث گويائى پيرامون قرآن مجيد و نبوت بيان مى كند تا بحث ((نبوت )) و ((معاد)) مكمل يكديگر باشند. نخست مى فرمايد: ((سوگند مى خورم به آنچه مى بينيد)) (فلا اقسم بما تبصرون ). ((و آنچه نمى بينيد)) (و ما لا تبصرون ). معروف اين است كه كلمه ((لا)) در اينگونه موارد زائده و براى تاءكيد است ، ولى بعضى گفته اند كه ((لا)) در اينجا نيز معنى نفى را مى بخشد، يعنى من قسم نمى خورم به اين امور، چرا كه اولا نيازى به اين سوگند نيست ، ثانيا سوگند بايد به نام خدا باشد، ولى اين قول ضعيف است ، و مناسب همان معنى اول است و در قرآن مجيد سوگند به نام خدا و غير نام او فراوان است . جمله ما ((تبصرون و ما لا تبصرون )) مفهوم گسترده اى دارد كه همه آنچه را انسانها مى بينند و نمى بينند فرا مى گيرد، و به تعبير ديگر سراسر عالم ((شهود)) و ((غيب )) را شامل مى شود. در اينجا احتمالات ديگرى در تفسير اين دو آيه داده شده ، از جمله اينكه : منظور از ((ما تبصرون )) عالم خلقت و ((ما لا تبصرون )) خالق است ، يا اينكه منظور نعمتهاى ظاهرى و باطنى ، يا انسانها و فرشتگان ، يا اجسام و ارواح ، يا دنيا و آخرت است . ولى همانطور كه اشاره كرديم گستردگى مفهوم اين دو تعبير مانع از محدود ساختن معنى آن است ، بنابراين همه آنچه در افق ديد قرار مى گيرد، و آنچه قرار نمى گيرد، در اين سوگند داخل است ، ولى شمول آن نسبت به خداوند بعيد به نظر مى رسد، چرا كه قرار دادن خالق در كنار خلق مناسب نيست مخصوصا با تعبير به ((ما)) كه معمولا براى غير عاقل مى آيد. ضمنا از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه آنچه را انسان با چشم نمى بيند بسيار است ، و علم و دانش امروز اين حقيقت را ثابت كرده كه محسوسات دايره محدودى از موجودات را شامل مى شود و آنچه در افق حس قرار نمى گيرد، چه در زمينه رنگها، اصوات ، طعمها، امواج و غير آن ، به مراتب افزونتر است . ستارگانى كه در مجموع دو نيم كره زمين با چشم ديده مى شود طبق محاسبه دانشمندان در حدود پنج هزار ستاره است ، در حالى كه ستارگانى كه با چشم ديده نمى شود از ملياردها تجاوز مى كند. امواج صوتى كه گوش انسان قادر به درك آن است امواج محدودى است ، در حالى كه هزاران موج ديگر صوتى وجود دارد كه گوش انسان قادر به شنيدن آن نيست . رنگهائى را كه ما مى توانيم ببينيم هفت رنگ معروف است ، ولى امروز مسلم شده كه رنگهاى بى شمار ديگرى ماوراء بنفش ، و مادون قرمز، وجود دارد كه چشم ما قدرت مشاهده آن را ندارد. تعداد حيوانات كوچكى كه با چشم ديده نمى شود آنقدر زياد است كه تمام دنيا را پر كرده ، و گاه در يك قطره آب هزاران هزار از آنها وجود دارد، با اين حال چقدر دردناك است كه ما خود را در زندان محسوسات زندانى كنيم و از ماوراء حس بى خبر بمانيم يا آنرا انكار كنيم ؟ عالم ارواح عالمى است كه با دلائل عقلى و حتى تجربى اثبات شده ، عالمى است بسيار گسترده تر از عالم جسم ما، با اين حال چگونه مى توان در چهارچوب محسوسات محبوس ماند؟ سپس در آيه بعد به ذكر نتيجه و جواب اين سوگند بزرگ و بى نظير پرداخته مى فرمايد ((اين قرآن گفتار رسول بزرگوارى است )) (انه لقول رسول كريم ) منظور از ((رسول )) در اينجا بدون شك پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است نه جبرائيل ، چرا كه آيات بعد به وضوح به اين معنى گواهى مى دهد. و اينكه مى گويد ((اين گفتار رسول بزرگوارى است )) با اينكه مى دانيم قرآن گفته خدا است به اين جهت است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ابلاغ كننده آن مى باشد به خصوص اينكه روى عنوان ((رسالت )) او تكيه شده ، و مى دانيم آنچه را رسول مى آورد گفتار فرستنده او است ، هر چند بر زبان رسول جارى و از لبهاى مبارك او شنيده مى شود. سپس مى افزايد ((اين گفته شاعرى نيست ، اما كمتر ايمان مى آوريد)) (و ما هو بقول شاعر قليلا ما تؤ منون ). ((و قول كاهنى نيز نمى باشد هر چند كمتر متذكر مى شويد)) (و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون ). در حقيقت اين دو آيه نفى نسبتهاى ناروائى است كه مشركان و مخالفان به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دادند، گاه مى گفتند او شاعر است و اين آيات شعر او است ، و گاه مى گفتند: او كاهن است و اينها كهانت ، چرا كه كاهنان كسانى بودند كه بر اثر ارتباط با جن و شياطين گاه بعضى از اسرار غيب را بازگو مى كردند، و مخصوصا كلمات خود را با سجع و جمله بنديهاى موزون همراه مى ساختند، و از آنجا كه قرآن هم داراى خبرهاى غيبى ، و هم نظم مخصوصى دارد، اين تهمت را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى زدند، در حالى كه تفاوت ميان اين دو از زمين تا آسمان است . بعضى در شاءن نزول اين آيات نقل كرده اند كسى كه نسبت شعر و شاعرى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داد ((ابوجهل )) بود، و كسى كه نسبت كهانت مى داد ((عقبه )) يا ((عتبه )) بود، و ديگران هم به دنبال آنها اين تهمتها را تكرار مى كردند. درست است كه الفاظ قرآن هماهنگى و نظم زيبائى دارد كه گوش را نوازش ، و روح را آرامش مى بخشد، اما اين نه ارتباطى با شعر شاعران دارد و نه با سجع كاهنان . ((شعر)) معمولا زائيده تخيلات ، و بيانگر احساسات برافروخته ، و هيجانات عاطفى است ، و به همين دليل فراز و نشيب و افت و خيز فراوان دارد در حالى كه قرآن در عين زيبائى و جذابى كاملا مستدل و منطقى ، و محتوائى عقلانى دارد، و اگر گهگاه پيشگوئيهائى از آينده كرده اين پيشگوئيها اساس قرآن را تشكيل نمى دهد، تازه بر خلاف خبرهاى كاهنان همه قرين واقعيت بوده . جمله هاى ((قليلا ما تؤ منون )) و ((قليلا ما تذكرون )) توبيخ و سرزنش براى كسانى است كه اين وحى آسمانى را با نشانه هاى روشن مى بينند اما گاه شعرش مى خوانند، و گاه كهانت ، و كمتر ايمان مى آورند. و در آخرين آيه مورد بحث به عنوان تاءكيد با صراحت مى گويد: ((اين قرآن از سوى پروردگار عالميان نازل شده است (تنزيل من رب العالمين ) بنابراين قرآن نه شعر است و نه كهانت ، نه ساخته فكر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و نه گفته جبرئيل ، بلكه سخن خداست كه به وسيله پيك وحى بر قلب پاك پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ، همين تعبير با مختصر تفاوتى در يازده مورد از قرآن مجيد آمده است . ﴿43 اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى داديم ! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن ، در اين آيات به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته ، مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست …)) (و لو تقول علينا بعض الاقاويل ). ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لاخذنا منه باليمين ). ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنا منه الوتين ). ((واحدى از شما نمى توانست از اين كار مانع گردد و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين ) <33> ((اقاويل )) جمع ((اقوال )) و ((اقوال )) نيز به نوبه خود جمع ((قول )) است ، بنابراين ((اقاويل )) جمع است و منظور از آن در اينجا سخنان دروغين است . ((تقول )) از ماده ((تقول )) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنانى است كه انسان از خود ساخته و حقيقتى ندارد. جمله ((لاخذنا منه باليمين )) (ما او را با دست راست مى گرفتيم و مجازات مى كرديم ، زيرا انسان كارهائى را كه با دست راست انجام مى دهد از قدرت بيشترى برخوردار است ، و به اين ترتيب ((يمين )) كنايه از قدرت است . <34> بعضى از مفسران احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه داده اند كه چون نامانوس و ناموزون بود از آن صرفنظر كرديم . ((وتين )) به معنى ((رگ قلب )) يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضا مى رساند و اگر قطع شود مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تاءخير فرامى رسد، و اين سريعترين مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممكن است انجام گيرد. بعضى نيز آن را به رگى كه قلب به آن آويزان است ، يا رگى كه خون را به كبد مى رساند، يا رگ نخاع كه در وسط ستون فقرات قرار گرفته ، تفسير كرده اند ولى تفسير اول از همه صحيحتر به نظر مى رسد. ((حاجزين )) جمع ((حاجز)) به معنى مانع است در اينجا سئوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند بايد مدعيان دروغين نبوت همگى به سرعت نابود شوند، در حالى كه چنين نيست ، و بسيارى از آنها ساليان دراز زنده مانده اند، و حتى آئين باطل آنها بعد از آنها نيز باقى مانده . پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه قرآن نمى گويد ((هر مدعى ))، بلكه مى گويد اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين كارى را كند يعنى پيامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلائل حقانيت او را تاءييد كرده اگر او از طريق حق منحرف گردد لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد، چرا كه مايه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود. <35> ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند معجزه يا دليل روشنى بر حقانيت خويش ندارد هيچ لازم نيست خداوند فورا او را هلاك كند، چرا كه بطلان سخنان او براى هر كسى كه طالب حق باشد روشن است ، آنجا كار مشكل مى شود كه مدعى نبوت با دلائل و معجزات همراه گردد و از طريق حق منحرف گردد. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از ((فرق ضاله )) براى اثبات دعوى پيشوايان خود به اين آيه چسبيده اند كاملا اشتباه است ، و گرنه بايد مسيلمه هاى كذاب ، و هر مدعى دروغين ديگر نيز بتواند به اين آيه بر حقانيت خود استدلال كند. در آيه بعد باز هم براى تاءكيد و يادآورى مى فرمايد: اين قرآن مسلما اندرزى است براى پرهيزگاران )) (و انه لتذكرة للمتقين ). براى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت ، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند. تاءثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است . سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم گروهى از شما آن را تكذيب مى كنند)) (و انا لنعلم ان منكم مكذبين ) اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز مانع دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزگاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند، نشانه هاى حق را در آن مى بينند و در راه خدا گام مى نهند. بنابراين همانگونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پر فروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند، براى بهره گيرى از نور قرآن نيز بايد ديده دل را به روى آن گشود. و در آيه بعد مى افزايد: ((و اين قرآن مايه حسرت كافران است )) (و انه لحسرة على الكافرين ) امروز آن را تكذيب مى كنند، ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و در عين حال ((يوم الحسرة )) است مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند، آن روز كه درجات مؤ منان ، و دركات خود را مى بينند، و با هم مقايسه مى كنند انگشت حسرت بر دهان مى گيرند، و دستهاى خود را از شدت خشم زير دندان مى فشارند ((و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا)) ((به خاطر بياور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم (فرقان - 27) و براى اينكه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است ، در آيه بعد اضافه مى كند: ((اين قرآن يقين خالص و حق يقين است .)) (و انه لحق اليقين ). تعبير به ((حق اليقين )) به عقيده بعضى از مفسران از قبيل ((اضافه شى ء به نفس )) است ، زيرا ((حق )) عين ((يقين )) است ، و ((يقين )) عين ((حق )) همانگونه كه مى گوئيم ((مسجدالجامع )) و ((يوم الخميس )) و به اصطلاح اضافه ، اضافه بيانيه مى باشد. ولى بهتر اين است كه گفته شود از قبيل اضافه ((موصوف )) به ((صفت )) است ، يعنى قرآن يقينى است خالص ، و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى است : گاه از دليل عقلى حاصل مى شود، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را ((علم اليقين )) گويند. گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم ، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را ((عين اليقين )) مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم ، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم ، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را ((حق اليقين )) مى نامند. آيه فوق مى گويد قرآن در چنين مرحله اى از يقين است ، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى كنند! و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((حاقه )) است ، مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح بگو، و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار)) (فسبح باسم ربك العظيم ). قابل توجه اينكه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است ، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق اليقين ))، اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است . ﴿44 اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى داديم ! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن ، در اين آيات به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته ، مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست ...)) (و لو تقول علينا بعض الاقاويل ). ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لاخذنا منه باليمين ). ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنا منه الوتين ). ((واحدى از شما نمى توانست از اين كار مانع گردد و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين ) ((اقاويل )) جمع ((اقوال )) و ((اقوال )) نيز به نوبه خود جمع ((قول )) است ، بنابراين ((اقاويل )) جمع است و منظور از آن در اينجا سخنان دروغين است . ((تقول )) از ماده ((تقول )) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنانى است كه انسان از خود ساخته و حقيقتى ندارد. جمله ((لاخذنا منه باليمين )) (ما او را با دست راست مى گرفتيم و مجازات مى كرديم ، زيرا انسان كارهائى را كه با دست راست انجام مى دهد از قدرت بيشترى برخوردار است ، و به اين ترتيب ((يمين )) كنايه از قدرت است . بعضى از مفسران احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه داده اند كه چون نامانوس و ناموزون بود از آن صرفنظر كرديم . ((وتين )) به معنى ((رگ قلب )) يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضا مى رساند و اگر قطع شود مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تاءخير فرامى رسد، و اين سريعترين مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممكن است انجام گيرد. بعضى نيز آن را به رگى كه قلب به آن آويزان است ، يا رگى كه خون را به كبد مى رساند، يا رگ نخاع كه در وسط ستون فقرات قرار گرفته ، تفسير كرده اند ولى تفسير اول از همه صحيحتر به نظر مى رسد. ((حاجزين )) جمع ((حاجز)) به معنى مانع است در اينجا سئوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند بايد مدعيان دروغين نبوت همگى به سرعت نابود شوند، در حالى كه چنين نيست ، و بسيارى از آنها ساليان دراز زنده مانده اند، و حتى آئين باطل آنها بعد از آنها نيز باقى مانده . پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه قرآن نمى گويد ((هر مدعى ))، بلكه مى گويد اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين كارى را كند يعنى پيامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلائل حقانيت او را تاءييد كرده اگر او از طريق حق منحرف گردد لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد، چرا كه مايه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود. ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند معجزه يا دليل روشنى بر حقانيت خويش ندارد هيچ لازم نيست خداوند فورا او را هلاك كند، چرا كه بطلان سخنان او براى هر كسى كه طالب حق باشد روشن است ، آنجا كار مشكل مى شود كه مدعى نبوت با دلائل و معجزات همراه گردد و از طريق حق منحرف گردد. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از ((فرق ضاله )) براى اثبات دعوى پيشوايان خود به اين آيه چسبيده اند كاملا اشتباه است ، و گرنه بايد مسيلمه هاى كذاب ، و هر مدعى دروغين ديگر نيز بتواند به اين آيه بر حقانيت خود استدلال كند. در آيه بعد باز هم براى تاءكيد و يادآورى مى فرمايد: اين قرآن مسلما اندرزى است براى پرهيزگاران )) (و انه لتذكرة للمتقين ). براى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت ، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند. تاءثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است . سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم گروهى از شما آن را تكذيب مى كنند)) (و انا لنعلم ان منكم مكذبين ) اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز مانع دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزگاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند، نشانه هاى حق را در آن مى بينند و در راه خدا گام مى نهند. بنابراين همانگونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پر فروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند، براى بهره گيرى از نور قرآن نيز بايد ديده دل را به روى آن گشود. و در آيه بعد مى افزايد: ((و اين قرآن مايه حسرت كافران است )) (و انه لحسرة على الكافرين ) امروز آن را تكذيب مى كنند، ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و در عين حال ((يوم الحسرة )) است مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند، آن روز كه درجات مؤ منان ، و دركات خود را مى بينند، و با هم مقايسه مى كنند انگشت حسرت بر دهان مى گيرند، و دستهاى خود را از شدت خشم زير دندان مى فشارند ((و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا)) ((به خاطر بياور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم (فرقان - 27) و براى اينكه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است ، در آيه بعد اضافه مى كند: ((اين قرآن يقين خالص و حق يقين است .)) (و انه لحق اليقين ). تعبير به ((حق اليقين )) به عقيده بعضى از مفسران از قبيل ((اضافه شى ء به نفس )) است ، زيرا ((حق )) عين ((يقين )) است ، و ((يقين )) عين ((حق )) همانگونه كه مى گوئيم ((مسجدالجامع )) و ((يوم الخميس )) و به اصطلاح اضافه ، اضافه بيانيه مى باشد. ولى بهتر اين است كه گفته شود از قبيل اضافه ((موصوف )) به ((صفت )) است ، يعنى قرآن يقينى است خالص ، و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى است : گاه از دليل عقلى حاصل مى شود، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را ((علم اليقين )) گويند. گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم ، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را ((عين اليقين )) مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم ، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم ، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را ((حق اليقين )) مى نامند. آيه فوق مى گويد قرآن در چنين مرحله اى از يقين است ، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى كنند! و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((حاقه )) است ، مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح بگو، و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار)) (فسبح باسم ربك العظيم ). قابل توجه اينكه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است ، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق اليقين ))، اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است . ﴿45 اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى داديم ! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن ، در اين آيات به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته ، مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست ...)) (و لو تقول علينا بعض الاقاويل ). ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لاخذنا منه باليمين ). ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنا منه الوتين ). ((واحدى از شما نمى توانست از اين كار مانع گردد و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين ) ((اقاويل )) جمع ((اقوال )) و ((اقوال )) نيز به نوبه خود جمع ((قول )) است ، بنابراين ((اقاويل )) جمع است و منظور از آن در اينجا سخنان دروغين است . ((تقول )) از ماده ((تقول )) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنانى است كه انسان از خود ساخته و حقيقتى ندارد. جمله ((لاخذنا منه باليمين )) (ما او را با دست راست مى گرفتيم و مجازات مى كرديم ، زيرا انسان كارهائى را كه با دست راست انجام مى دهد از قدرت بيشترى برخوردار است ، و به اين ترتيب ((يمين )) كنايه از قدرت است . بعضى از مفسران احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه داده اند كه چون نامانوس و ناموزون بود از آن صرفنظر كرديم . ((وتين )) به معنى ((رگ قلب )) يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضا مى رساند و اگر قطع شود مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تاءخير فرامى رسد، و اين سريعترين مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممكن است انجام گيرد. بعضى نيز آن را به رگى كه قلب به آن آويزان است ، يا رگى كه خون را به كبد مى رساند، يا رگ نخاع كه در وسط ستون فقرات قرار گرفته ، تفسير كرده اند ولى تفسير اول از همه صحيحتر به نظر مى رسد. ((حاجزين )) جمع ((حاجز)) به معنى مانع است در اينجا سئوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند بايد مدعيان دروغين نبوت همگى به سرعت نابود شوند، در حالى كه چنين نيست ، و بسيارى از آنها ساليان دراز زنده مانده اند، و حتى آئين باطل آنها بعد از آنها نيز باقى مانده . پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه قرآن نمى گويد ((هر مدعى ))، بلكه مى گويد اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين كارى را كند يعنى پيامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلائل حقانيت او را تاءييد كرده اگر او از طريق حق منحرف گردد لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد، چرا كه مايه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود. ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند معجزه يا دليل روشنى بر حقانيت خويش ندارد هيچ لازم نيست خداوند فورا او را هلاك كند، چرا كه بطلان سخنان او براى هر كسى كه طالب حق باشد روشن است ، آنجا كار مشكل مى شود كه مدعى نبوت با دلائل و معجزات همراه گردد و از طريق حق منحرف گردد. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از ((فرق ضاله )) براى اثبات دعوى پيشوايان خود به اين آيه چسبيده اند كاملا اشتباه است ، و گرنه بايد مسيلمه هاى كذاب ، و هر مدعى دروغين ديگر نيز بتواند به اين آيه بر حقانيت خود استدلال كند. در آيه بعد باز هم براى تاءكيد و يادآورى مى فرمايد: اين قرآن مسلما اندرزى است براى پرهيزگاران )) (و انه لتذكرة للمتقين ). براى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت ، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند. تاءثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است . سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم گروهى از شما آن را تكذيب مى كنند)) (و انا لنعلم ان منكم مكذبين ) اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز مانع دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزگاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند، نشانه هاى حق را در آن مى بينند و در راه خدا گام مى نهند. بنابراين همانگونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پر فروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند، براى بهره گيرى از نور قرآن نيز بايد ديده دل را به روى آن گشود. و در آيه بعد مى افزايد: ((و اين قرآن مايه حسرت كافران است )) (و انه لحسرة على الكافرين ) امروز آن را تكذيب مى كنند، ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و در عين حال ((يوم الحسرة )) است مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند، آن روز كه درجات مؤ منان ، و دركات خود را مى بينند، و با هم مقايسه مى كنند انگشت حسرت بر دهان مى گيرند، و دستهاى خود را از شدت خشم زير دندان مى فشارند ((و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا)) ((به خاطر بياور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم (فرقان - 27) و براى اينكه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است ، در آيه بعد اضافه مى كند: ((اين قرآن يقين خالص و حق يقين است .)) (و انه لحق اليقين ). تعبير به ((حق اليقين )) به عقيده بعضى از مفسران از قبيل ((اضافه شى ء به نفس )) است ، زيرا ((حق )) عين ((يقين )) است ، و ((يقين )) عين ((حق )) همانگونه كه مى گوئيم ((مسجدالجامع )) و ((يوم الخميس )) و به اصطلاح اضافه ، اضافه بيانيه مى باشد. ولى بهتر اين است كه گفته شود از قبيل اضافه ((موصوف )) به ((صفت )) است ، يعنى قرآن يقينى است خالص ، و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى است : گاه از دليل عقلى حاصل مى شود، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را ((علم اليقين )) گويند. گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم ، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را ((عين اليقين )) مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم ، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم ، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را ((حق اليقين )) مى نامند. آيه فوق مى گويد قرآن در چنين مرحله اى از يقين است ، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى كنند! و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((حاقه )) است ، مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح بگو، و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار)) (فسبح باسم ربك العظيم ). قابل توجه اينكه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است ، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق اليقين ))، اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است . ﴿46 اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى داديم ! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن ، در اين آيات به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته ، مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست ...)) (و لو تقول علينا بعض الاقاويل ). ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لاخذنا منه باليمين ). ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنا منه الوتين ). ((واحدى از شما نمى توانست از اين كار مانع گردد و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين ) ((اقاويل )) جمع ((اقوال )) و ((اقوال )) نيز به نوبه خود جمع ((قول )) است ، بنابراين ((اقاويل )) جمع است و منظور از آن در اينجا سخنان دروغين است . ((تقول )) از ماده ((تقول )) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنانى است كه انسان از خود ساخته و حقيقتى ندارد. جمله ((لاخذنا منه باليمين )) (ما او را با دست راست مى گرفتيم و مجازات مى كرديم ، زيرا انسان كارهائى را كه با دست راست انجام مى دهد از قدرت بيشترى برخوردار است ، و به اين ترتيب ((يمين )) كنايه از قدرت است . بعضى از مفسران احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه داده اند كه چون نامانوس و ناموزون بود از آن صرفنظر كرديم . ((وتين )) به معنى ((رگ قلب )) يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضا مى رساند و اگر قطع شود مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تاءخير فرامى رسد، و اين سريعترين مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممكن است انجام گيرد. بعضى نيز آن را به رگى كه قلب به آن آويزان است ، يا رگى كه خون را به كبد مى رساند، يا رگ نخاع كه در وسط ستون فقرات قرار گرفته ، تفسير كرده اند ولى تفسير اول از همه صحيحتر به نظر مى رسد. ((حاجزين )) جمع ((حاجز)) به معنى مانع است در اينجا سئوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند بايد مدعيان دروغين نبوت همگى به سرعت نابود شوند، در حالى كه چنين نيست ، و بسيارى از آنها ساليان دراز زنده مانده اند، و حتى آئين باطل آنها بعد از آنها نيز باقى مانده . پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه قرآن نمى گويد ((هر مدعى ))، بلكه مى گويد اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين كارى را كند يعنى پيامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلائل حقانيت او را تاءييد كرده اگر او از طريق حق منحرف گردد لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد، چرا كه مايه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود. ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند معجزه يا دليل روشنى بر حقانيت خويش ندارد هيچ لازم نيست خداوند فورا او را هلاك كند، چرا كه بطلان سخنان او براى هر كسى كه طالب حق باشد روشن است ، آنجا كار مشكل مى شود كه مدعى نبوت با دلائل و معجزات همراه گردد و از طريق حق منحرف گردد. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از ((فرق ضاله )) براى اثبات دعوى پيشوايان خود به اين آيه چسبيده اند كاملا اشتباه است ، و گرنه بايد مسيلمه هاى كذاب ، و هر مدعى دروغين ديگر نيز بتواند به اين آيه بر حقانيت خود استدلال كند. در آيه بعد باز هم براى تاءكيد و يادآورى مى فرمايد: اين قرآن مسلما اندرزى است براى پرهيزگاران )) (و انه لتذكرة للمتقين ). براى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت ، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند. تاءثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است . سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم گروهى از شما آن را تكذيب مى كنند)) (و انا لنعلم ان منكم مكذبين ) اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز مانع دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزگاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند، نشانه هاى حق را در آن مى بينند و در راه خدا گام مى نهند. بنابراين همانگونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پر فروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند، براى بهره گيرى از نور قرآن نيز بايد ديده دل را به روى آن گشود. و در آيه بعد مى افزايد: ((و اين قرآن مايه حسرت كافران است )) (و انه لحسرة على الكافرين ) امروز آن را تكذيب مى كنند، ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و در عين حال ((يوم الحسرة )) است مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند، آن روز كه درجات مؤ منان ، و دركات خود را مى بينند، و با هم مقايسه مى كنند انگشت حسرت بر دهان مى گيرند، و دستهاى خود را از شدت خشم زير دندان مى فشارند ((و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا)) ((به خاطر بياور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم (فرقان - 27) و براى اينكه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است ، در آيه بعد اضافه مى كند: ((اين قرآن يقين خالص و حق يقين است .)) (و انه لحق اليقين ). تعبير به ((حق اليقين )) به عقيده بعضى از مفسران از قبيل ((اضافه شى ء به نفس )) است ، زيرا ((حق )) عين ((يقين )) است ، و ((يقين )) عين ((حق )) همانگونه كه مى گوئيم ((مسجدالجامع )) و ((يوم الخميس )) و به اصطلاح اضافه ، اضافه بيانيه مى باشد. ولى بهتر اين است كه گفته شود از قبيل اضافه ((موصوف )) به ((صفت )) است ، يعنى قرآن يقينى است خالص ، و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى است : گاه از دليل عقلى حاصل مى شود، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را ((علم اليقين )) گويند. گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم ، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را ((عين اليقين )) مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم ، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم ، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را ((حق اليقين )) مى نامند. آيه فوق مى گويد قرآن در چنين مرحله اى از يقين است ، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى كنند! و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((حاقه )) است ، مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح بگو، و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار)) (فسبح باسم ربك العظيم ). قابل توجه اينكه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است ، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق اليقين ))، اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است . ﴿47 اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى داديم ! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن ، در اين آيات به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته ، مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست ...)) (و لو تقول علينا بعض الاقاويل ). ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لاخذنا منه باليمين ). ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنا منه الوتين ). ((واحدى از شما نمى توانست از اين كار مانع گردد و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين ) ((اقاويل )) جمع ((اقوال )) و ((اقوال )) نيز به نوبه خود جمع ((قول )) است ، بنابراين ((اقاويل )) جمع است و منظور از آن در اينجا سخنان دروغين است . ((تقول )) از ماده ((تقول )) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنانى است كه انسان از خود ساخته و حقيقتى ندارد. جمله ((لاخذنا منه باليمين )) (ما او را با دست راست مى گرفتيم و مجازات مى كرديم ، زيرا انسان كارهائى را كه با دست راست انجام مى دهد از قدرت بيشترى برخوردار است ، و به اين ترتيب ((يمين )) كنايه از قدرت است . بعضى از مفسران احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه داده اند كه چون نامانوس و ناموزون بود از آن صرفنظر كرديم . ((وتين )) به معنى ((رگ قلب )) يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضا مى رساند و اگر قطع شود مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تاءخير فرامى رسد، و اين سريعترين مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممكن است انجام گيرد. بعضى نيز آن را به رگى كه قلب به آن آويزان است ، يا رگى كه خون را به كبد مى رساند، يا رگ نخاع كه در وسط ستون فقرات قرار گرفته ، تفسير كرده اند ولى تفسير اول از همه صحيحتر به نظر مى رسد. ((حاجزين )) جمع ((حاجز)) به معنى مانع است در اينجا سئوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند بايد مدعيان دروغين نبوت همگى به سرعت نابود شوند، در حالى كه چنين نيست ، و بسيارى از آنها ساليان دراز زنده مانده اند، و حتى آئين باطل آنها بعد از آنها نيز باقى مانده . پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه قرآن نمى گويد ((هر مدعى ))، بلكه مى گويد اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين كارى را كند يعنى پيامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلائل حقانيت او را تاءييد كرده اگر او از طريق حق منحرف گردد لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد، چرا كه مايه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود. ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند معجزه يا دليل روشنى بر حقانيت خويش ندارد هيچ لازم نيست خداوند فورا او را هلاك كند، چرا كه بطلان سخنان او براى هر كسى كه طالب حق باشد روشن است ، آنجا كار مشكل مى شود كه مدعى نبوت با دلائل و معجزات همراه گردد و از طريق حق منحرف گردد. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از ((فرق ضاله )) براى اثبات دعوى پيشوايان خود به اين آيه چسبيده اند كاملا اشتباه است ، و گرنه بايد مسيلمه هاى كذاب ، و هر مدعى دروغين ديگر نيز بتواند به اين آيه بر حقانيت خود استدلال كند. در آيه بعد باز هم براى تاءكيد و يادآورى مى فرمايد: اين قرآن مسلما اندرزى است براى پرهيزگاران )) (و انه لتذكرة للمتقين ). براى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت ، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند. تاءثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است . سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم گروهى از شما آن را تكذيب مى كنند)) (و انا لنعلم ان منكم مكذبين ) اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز مانع دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزگاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند، نشانه هاى حق را در آن مى بينند و در راه خدا گام مى نهند. بنابراين همانگونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پر فروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند، براى بهره گيرى از نور قرآن نيز بايد ديده دل را به روى آن گشود. و در آيه بعد مى افزايد: ((و اين قرآن مايه حسرت كافران است )) (و انه لحسرة على الكافرين ) امروز آن را تكذيب مى كنند، ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و در عين حال ((يوم الحسرة )) است مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند، آن روز كه درجات مؤ منان ، و دركات خود را مى بينند، و با هم مقايسه مى كنند انگشت حسرت بر دهان مى گيرند، و دستهاى خود را از شدت خشم زير دندان مى فشارند ((و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا)) ((به خاطر بياور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم (فرقان - 27) و براى اينكه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است ، در آيه بعد اضافه مى كند: ((اين قرآن يقين خالص و حق يقين است .)) (و انه لحق اليقين ). تعبير به ((حق اليقين )) به عقيده بعضى از مفسران از قبيل ((اضافه شى ء به نفس )) است ، زيرا ((حق )) عين ((يقين )) است ، و ((يقين )) عين ((حق )) همانگونه كه مى گوئيم ((مسجدالجامع )) و ((يوم الخميس )) و به اصطلاح اضافه ، اضافه بيانيه مى باشد. ولى بهتر اين است كه گفته شود از قبيل اضافه ((موصوف )) به ((صفت )) است ، يعنى قرآن يقينى است خالص ، و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى است : گاه از دليل عقلى حاصل مى شود، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را ((علم اليقين )) گويند. گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم ، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را ((عين اليقين )) مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم ، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم ، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را ((حق اليقين )) مى نامند. آيه فوق مى گويد قرآن در چنين مرحله اى از يقين است ، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى كنند! و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((حاقه )) است ، مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح بگو، و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار)) (فسبح باسم ربك العظيم ). قابل توجه اينكه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است ، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق اليقين ))، اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است . ﴿48 اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى داديم ! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن ، در اين آيات به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته ، مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست ...)) (و لو تقول علينا بعض الاقاويل ). ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لاخذنا منه باليمين ). ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنا منه الوتين ). ((واحدى از شما نمى توانست از اين كار مانع گردد و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين ) ((اقاويل )) جمع ((اقوال )) و ((اقوال )) نيز به نوبه خود جمع ((قول )) است ، بنابراين ((اقاويل )) جمع است و منظور از آن در اينجا سخنان دروغين است . ((تقول )) از ماده ((تقول )) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنانى است كه انسان از خود ساخته و حقيقتى ندارد. جمله ((لاخذنا منه باليمين )) (ما او را با دست راست مى گرفتيم و مجازات مى كرديم ، زيرا انسان كارهائى را كه با دست راست انجام مى دهد از قدرت بيشترى برخوردار است ، و به اين ترتيب ((يمين )) كنايه از قدرت است . بعضى از مفسران احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه داده اند كه چون نامانوس و ناموزون بود از آن صرفنظر كرديم . ((وتين )) به معنى ((رگ قلب )) يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضا مى رساند و اگر قطع شود مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تاءخير فرامى رسد، و اين سريعترين مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممكن است انجام گيرد. بعضى نيز آن را به رگى كه قلب به آن آويزان است ، يا رگى كه خون را به كبد مى رساند، يا رگ نخاع كه در وسط ستون فقرات قرار گرفته ، تفسير كرده اند ولى تفسير اول از همه صحيحتر به نظر مى رسد. ((حاجزين )) جمع ((حاجز)) به معنى مانع است در اينجا سئوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند بايد مدعيان دروغين نبوت همگى به سرعت نابود شوند، در حالى كه چنين نيست ، و بسيارى از آنها ساليان دراز زنده مانده اند، و حتى آئين باطل آنها بعد از آنها نيز باقى مانده . پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه قرآن نمى گويد ((هر مدعى ))، بلكه مى گويد اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين كارى را كند يعنى پيامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلائل حقانيت او را تاءييد كرده اگر او از طريق حق منحرف گردد لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد، چرا كه مايه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود. ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند معجزه يا دليل روشنى بر حقانيت خويش ندارد هيچ لازم نيست خداوند فورا او را هلاك كند، چرا كه بطلان سخنان او براى هر كسى كه طالب حق باشد روشن است ، آنجا كار مشكل مى شود كه مدعى نبوت با دلائل و معجزات همراه گردد و از طريق حق منحرف گردد. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از ((فرق ضاله )) براى اثبات دعوى پيشوايان خود به اين آيه چسبيده اند كاملا اشتباه است ، و گرنه بايد مسيلمه هاى كذاب ، و هر مدعى دروغين ديگر نيز بتواند به اين آيه بر حقانيت خود استدلال كند. در آيه بعد باز هم براى تاءكيد و يادآورى مى فرمايد: اين قرآن مسلما اندرزى است براى پرهيزگاران )) (و انه لتذكرة للمتقين ). براى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت ، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند. تاءثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است . سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم گروهى از شما آن را تكذيب مى كنند)) (و انا لنعلم ان منكم مكذبين ) اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز مانع دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزگاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند، نشانه هاى حق را در آن مى بينند و در راه خدا گام مى نهند. بنابراين همانگونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پر فروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند، براى بهره گيرى از نور قرآن نيز بايد ديده دل را به روى آن گشود. و در آيه بعد مى افزايد: ((و اين قرآن مايه حسرت كافران است )) (و انه لحسرة على الكافرين ) امروز آن را تكذيب مى كنند، ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و در عين حال ((يوم الحسرة )) است مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند، آن روز كه درجات مؤ منان ، و دركات خود را مى بينند، و با هم مقايسه مى كنند انگشت حسرت بر دهان مى گيرند، و دستهاى خود را از شدت خشم زير دندان مى فشارند ((و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا)) ((به خاطر بياور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم (فرقان - 27) و براى اينكه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است ، در آيه بعد اضافه مى كند: ((اين قرآن يقين خالص و حق يقين است .)) (و انه لحق اليقين ). تعبير به ((حق اليقين )) به عقيده بعضى از مفسران از قبيل ((اضافه شى ء به نفس )) است ، زيرا ((حق )) عين ((يقين )) است ، و ((يقين )) عين ((حق )) همانگونه كه مى گوئيم ((مسجدالجامع )) و ((يوم الخميس )) و به اصطلاح اضافه ، اضافه بيانيه مى باشد. ولى بهتر اين است كه گفته شود از قبيل اضافه ((موصوف )) به ((صفت )) است ، يعنى قرآن يقينى است خالص ، و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى است : گاه از دليل عقلى حاصل مى شود، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را ((علم اليقين )) گويند. گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم ، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را ((عين اليقين )) مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم ، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم ، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را ((حق اليقين )) مى نامند. آيه فوق مى گويد قرآن در چنين مرحله اى از يقين است ، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى كنند! و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((حاقه )) است ، مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح بگو، و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار)) (فسبح باسم ربك العظيم ). قابل توجه اينكه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است ، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق اليقين ))، اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است . ﴿49 اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى داديم ! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن ، در اين آيات به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته ، مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست ...)) (و لو تقول علينا بعض الاقاويل ). ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لاخذنا منه باليمين ). ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنا منه الوتين ). ((واحدى از شما نمى توانست از اين كار مانع گردد و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين ) ((اقاويل )) جمع ((اقوال )) و ((اقوال )) نيز به نوبه خود جمع ((قول )) است ، بنابراين ((اقاويل )) جمع است و منظور از آن در اينجا سخنان دروغين است . ((تقول )) از ماده ((تقول )) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنانى است كه انسان از خود ساخته و حقيقتى ندارد. جمله ((لاخذنا منه باليمين )) (ما او را با دست راست مى گرفتيم و مجازات مى كرديم ، زيرا انسان كارهائى را كه با دست راست انجام مى دهد از قدرت بيشترى برخوردار است ، و به اين ترتيب ((يمين )) كنايه از قدرت است . بعضى از مفسران احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه داده اند كه چون نامانوس و ناموزون بود از آن صرفنظر كرديم . ((وتين )) به معنى ((رگ قلب )) يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضا مى رساند و اگر قطع شود مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تاءخير فرامى رسد، و اين سريعترين مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممكن است انجام گيرد. بعضى نيز آن را به رگى كه قلب به آن آويزان است ، يا رگى كه خون را به كبد مى رساند، يا رگ نخاع كه در وسط ستون فقرات قرار گرفته ، تفسير كرده اند ولى تفسير اول از همه صحيحتر به نظر مى رسد. ((حاجزين )) جمع ((حاجز)) به معنى مانع است در اينجا سئوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند بايد مدعيان دروغين نبوت همگى به سرعت نابود شوند، در حالى كه چنين نيست ، و بسيارى از آنها ساليان دراز زنده مانده اند، و حتى آئين باطل آنها بعد از آنها نيز باقى مانده . پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه قرآن نمى گويد ((هر مدعى ))، بلكه مى گويد اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين كارى را كند يعنى پيامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلائل حقانيت او را تاءييد كرده اگر او از طريق حق منحرف گردد لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد، چرا كه مايه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود. ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند معجزه يا دليل روشنى بر حقانيت خويش ندارد هيچ لازم نيست خداوند فورا او را هلاك كند، چرا كه بطلان سخنان او براى هر كسى كه طالب حق باشد روشن است ، آنجا كار مشكل مى شود كه مدعى نبوت با دلائل و معجزات همراه گردد و از طريق حق منحرف گردد. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از ((فرق ضاله )) براى اثبات دعوى پيشوايان خود به اين آيه چسبيده اند كاملا اشتباه است ، و گرنه بايد مسيلمه هاى كذاب ، و هر مدعى دروغين ديگر نيز بتواند به اين آيه بر حقانيت خود استدلال كند. در آيه بعد باز هم براى تاءكيد و يادآورى مى فرمايد: اين قرآن مسلما اندرزى است براى پرهيزگاران )) (و انه لتذكرة للمتقين ). براى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت ، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند. تاءثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است . سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم گروهى از شما آن را تكذيب مى كنند)) (و انا لنعلم ان منكم مكذبين ) اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز مانع دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزگاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند، نشانه هاى حق را در آن مى بينند و در راه خدا گام مى نهند. بنابراين همانگونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پر فروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند، براى بهره گيرى از نور قرآن نيز بايد ديده دل را به روى آن گشود. و در آيه بعد مى افزايد: ((و اين قرآن مايه حسرت كافران است )) (و انه لحسرة على الكافرين ) امروز آن را تكذيب مى كنند، ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و در عين حال ((يوم الحسرة )) است مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند، آن روز كه درجات مؤ منان ، و دركات خود را مى بينند، و با هم مقايسه مى كنند انگشت حسرت بر دهان مى گيرند، و دستهاى خود را از شدت خشم زير دندان مى فشارند ((و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا)) ((به خاطر بياور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم (فرقان - 27) و براى اينكه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است ، در آيه بعد اضافه مى كند: ((اين قرآن يقين خالص و حق يقين است .)) (و انه لحق اليقين ). تعبير به ((حق اليقين )) به عقيده بعضى از مفسران از قبيل ((اضافه شى ء به نفس )) است ، زيرا ((حق )) عين ((يقين )) است ، و ((يقين )) عين ((حق )) همانگونه كه مى گوئيم ((مسجدالجامع )) و ((يوم الخميس )) و به اصطلاح اضافه ، اضافه بيانيه مى باشد. ولى بهتر اين است كه گفته شود از قبيل اضافه ((موصوف )) به ((صفت )) است ، يعنى قرآن يقينى است خالص ، و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى است : گاه از دليل عقلى حاصل مى شود، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را ((علم اليقين )) گويند. گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم ، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را ((عين اليقين )) مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم ، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم ، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را ((حق اليقين )) مى نامند. آيه فوق مى گويد قرآن در چنين مرحله اى از يقين است ، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى كنند! و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((حاقه )) است ، مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح بگو، و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار)) (فسبح باسم ربك العظيم ). قابل توجه اينكه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است ، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق اليقين ))، اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است . ﴿50 اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى داديم ! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن ، در اين آيات به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته ، مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست ...)) (و لو تقول علينا بعض الاقاويل ). ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لاخذنا منه باليمين ). ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنا منه الوتين ). ((واحدى از شما نمى توانست از اين كار مانع گردد و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين ) ((اقاويل )) جمع ((اقوال )) و ((اقوال )) نيز به نوبه خود جمع ((قول )) است ، بنابراين ((اقاويل )) جمع است و منظور از آن در اينجا سخنان دروغين است . ((تقول )) از ماده ((تقول )) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنانى است كه انسان از خود ساخته و حقيقتى ندارد. جمله ((لاخذنا منه باليمين )) (ما او را با دست راست مى گرفتيم و مجازات مى كرديم ، زيرا انسان كارهائى را كه با دست راست انجام مى دهد از قدرت بيشترى برخوردار است ، و به اين ترتيب ((يمين )) كنايه از قدرت است . بعضى از مفسران احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه داده اند كه چون نامانوس و ناموزون بود از آن صرفنظر كرديم . ((وتين )) به معنى ((رگ قلب )) يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضا مى رساند و اگر قطع شود مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تاءخير فرامى رسد، و اين سريعترين مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممكن است انجام گيرد. بعضى نيز آن را به رگى كه قلب به آن آويزان است ، يا رگى كه خون را به كبد مى رساند، يا رگ نخاع كه در وسط ستون فقرات قرار گرفته ، تفسير كرده اند ولى تفسير اول از همه صحيحتر به نظر مى رسد. ((حاجزين )) جمع ((حاجز)) به معنى مانع است در اينجا سئوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند بايد مدعيان دروغين نبوت همگى به سرعت نابود شوند، در حالى كه چنين نيست ، و بسيارى از آنها ساليان دراز زنده مانده اند، و حتى آئين باطل آنها بعد از آنها نيز باقى مانده . پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه قرآن نمى گويد ((هر مدعى ))، بلكه مى گويد اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين كارى را كند يعنى پيامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلائل حقانيت او را تاءييد كرده اگر او از طريق حق منحرف گردد لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد، چرا كه مايه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود. ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند معجزه يا دليل روشنى بر حقانيت خويش ندارد هيچ لازم نيست خداوند فورا او را هلاك كند، چرا كه بطلان سخنان او براى هر كسى كه طالب حق باشد روشن است ، آنجا كار مشكل مى شود كه مدعى نبوت با دلائل و معجزات همراه گردد و از طريق حق منحرف گردد. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از ((فرق ضاله )) براى اثبات دعوى پيشوايان خود به اين آيه چسبيده اند كاملا اشتباه است ، و گرنه بايد مسيلمه هاى كذاب ، و هر مدعى دروغين ديگر نيز بتواند به اين آيه بر حقانيت خود استدلال كند. در آيه بعد باز هم براى تاءكيد و يادآورى مى فرمايد: اين قرآن مسلما اندرزى است براى پرهيزگاران )) (و انه لتذكرة للمتقين ). براى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت ، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند. تاءثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است . سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم گروهى از شما آن را تكذيب مى كنند)) (و انا لنعلم ان منكم مكذبين ) اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز مانع دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزگاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند، نشانه هاى حق را در آن مى بينند و در راه خدا گام مى نهند. بنابراين همانگونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پر فروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند، براى بهره گيرى از نور قرآن نيز بايد ديده دل را به روى آن گشود. و در آيه بعد مى افزايد: ((و اين قرآن مايه حسرت كافران است )) (و انه لحسرة على الكافرين ) امروز آن را تكذيب مى كنند، ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و در عين حال ((يوم الحسرة )) است مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند، آن روز كه درجات مؤ منان ، و دركات خود را مى بينند، و با هم مقايسه مى كنند انگشت حسرت بر دهان مى گيرند، و دستهاى خود را از شدت خشم زير دندان مى فشارند ((و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا)) ((به خاطر بياور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم (فرقان - 27) و براى اينكه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است ، در آيه بعد اضافه مى كند: ((اين قرآن يقين خالص و حق يقين است .)) (و انه لحق اليقين ). تعبير به ((حق اليقين )) به عقيده بعضى از مفسران از قبيل ((اضافه شى ء به نفس )) است ، زيرا ((حق )) عين ((يقين )) است ، و ((يقين )) عين ((حق )) همانگونه كه مى گوئيم ((مسجدالجامع )) و ((يوم الخميس )) و به اصطلاح اضافه ، اضافه بيانيه مى باشد. ولى بهتر اين است كه گفته شود از قبيل اضافه ((موصوف )) به ((صفت )) است ، يعنى قرآن يقينى است خالص ، و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى است : گاه از دليل عقلى حاصل مى شود، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را ((علم اليقين )) گويند. گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم ، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را ((عين اليقين )) مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم ، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم ، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را ((حق اليقين )) مى نامند. آيه فوق مى گويد قرآن در چنين مرحله اى از يقين است ، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى كنند! و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((حاقه )) است ، مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح بگو، و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار)) (فسبح باسم ربك العظيم ). قابل توجه اينكه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است ، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق اليقين ))، اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است . ﴿51 اگر او دروغ بر ما مى بست مهلتش نمى داديم ! در ادامه بحثهاى مربوط به قرآن ، در اين آيات به ذكر دليل روشنى بر اصالت آن پرداخته ، مى فرمايد: ((اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست ...)) (و لو تقول علينا بعض الاقاويل ). ((ما او را با قدرت مى گرفتيم )) (لاخذنا منه باليمين ). ((سپس رگ قلبش را قطع مى كرديم ))! (ثم لقطعنا منه الوتين ). ((واحدى از شما نمى توانست از اين كار مانع گردد و از او حمايت كند (فما منكم من احد عنه حاجزين ) ((اقاويل )) جمع ((اقوال )) و ((اقوال )) نيز به نوبه خود جمع ((قول )) است ، بنابراين ((اقاويل )) جمع است و منظور از آن در اينجا سخنان دروغين است . ((تقول )) از ماده ((تقول )) (بر وزن تكلف ) به معنى سخنانى است كه انسان از خود ساخته و حقيقتى ندارد. جمله ((لاخذنا منه باليمين )) (ما او را با دست راست مى گرفتيم و مجازات مى كرديم ، زيرا انسان كارهائى را كه با دست راست انجام مى دهد از قدرت بيشترى برخوردار است ، و به اين ترتيب ((يمين )) كنايه از قدرت است . بعضى از مفسران احتمالات ديگرى در تفسير اين آيه داده اند كه چون نامانوس و ناموزون بود از آن صرفنظر كرديم . ((وتين )) به معنى ((رگ قلب )) يعنى شاهرگى است كه خون را به تمام اعضا مى رساند و اگر قطع شود مرگ انسان فورا و بدون يك لحظه تاءخير فرامى رسد، و اين سريعترين مجازاتى است كه در مورد يك نفر ممكن است انجام گيرد. بعضى نيز آن را به رگى كه قلب به آن آويزان است ، يا رگى كه خون را به كبد مى رساند، يا رگ نخاع كه در وسط ستون فقرات قرار گرفته ، تفسير كرده اند ولى تفسير اول از همه صحيحتر به نظر مى رسد. ((حاجزين )) جمع ((حاجز)) به معنى مانع است در اينجا سئوالى پيش مى آيد و آن اينكه اگر هر كس دروغ بر خدا ببندد خداوند فورا او را مجازات و هلاك كند بايد مدعيان دروغين نبوت همگى به سرعت نابود شوند، در حالى كه چنين نيست ، و بسيارى از آنها ساليان دراز زنده مانده اند، و حتى آئين باطل آنها بعد از آنها نيز باقى مانده . پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود، و آن اينكه قرآن نمى گويد ((هر مدعى ))، بلكه مى گويد اگر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين كارى را كند يعنى پيامبرى كه خدا به او معجزه داده و دلائل حقانيت او را تاءييد كرده اگر او از طريق حق منحرف گردد لحظه اى به او مهلت داده نخواهد شد، چرا كه مايه گمراهى و ضلالت مردم خواهد بود. ولى كسى كه ادعاى باطلى مى كند معجزه يا دليل روشنى بر حقانيت خويش ندارد هيچ لازم نيست خداوند فورا او را هلاك كند، چرا كه بطلان سخنان او براى هر كسى كه طالب حق باشد روشن است ، آنجا كار مشكل مى شود كه مدعى نبوت با دلائل و معجزات همراه گردد و از طريق حق منحرف گردد. و از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى از ((فرق ضاله )) براى اثبات دعوى پيشوايان خود به اين آيه چسبيده اند كاملا اشتباه است ، و گرنه بايد مسيلمه هاى كذاب ، و هر مدعى دروغين ديگر نيز بتواند به اين آيه بر حقانيت خود استدلال كند. در آيه بعد باز هم براى تاءكيد و يادآورى مى فرمايد: اين قرآن مسلما اندرزى است براى پرهيزگاران )) (و انه لتذكرة للمتقين ). براى آنها كه آماده اند خود را از گناه پاك كنند و راه حق را بپويند، براى آنها كه جستجوگرند و طالب حقيقت ، و كسانى كه اين حد از تقوا را ندارند مسلما نمى توانند از تعليمات قرآن بهره گيرند. تاءثير عميق و فوق العاده اى كه قرآن از اين نظر دارد خود نشانه ديگرى از حقانيت آن است . سپس مى گويد: ((و ما مى دانيم گروهى از شما آن را تكذيب مى كنند)) (و انا لنعلم ان منكم مكذبين ) اما وجود تكذيب كننده لجوج هرگز مانع دليل بر عدم حقانيت آن نخواهد بود، چرا كه پرهيزگاران و طالبان حقيقت از آن متذكر مى شوند، نشانه هاى حق را در آن مى بينند و در راه خدا گام مى نهند. بنابراين همانگونه كه براى استفاده از نور يك چراغ پر فروغ حداقل لازم است انسان چشم خود را باز كند، براى بهره گيرى از نور قرآن نيز بايد ديده دل را به روى آن گشود. و در آيه بعد مى افزايد: ((و اين قرآن مايه حسرت كافران است )) (و انه لحسرة على الكافرين ) امروز آن را تكذيب مى كنند، ولى فردا كه ((يوم الظهور)) و ((يوم البروز)) و در عين حال ((يوم الحسرة )) است مى فهمند چه نعمت بزرگى را به خاطر لجاجت و عناد از دست داده اند، و چه عذابهاى دردناكى را براى خود خريده اند، آن روز كه درجات مؤ منان ، و دركات خود را مى بينند، و با هم مقايسه مى كنند انگشت حسرت بر دهان مى گيرند، و دستهاى خود را از شدت خشم زير دندان مى فشارند ((و يوم يعض الظالم على يديه يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا)) ((به خاطر بياور روزى را كه ظالم هر دو دست خود را از شدت حسرت به دندان مى گزد، و مى گويد: اى كاش با رسول خدا راهى داشتم (فرقان - 27) و براى اينكه كسى تصور نكند كه شك و ترديد، يا تكذيب منكران به خاطر ابهام مفاهيم قرآن است ، در آيه بعد اضافه مى كند: ((اين قرآن يقين خالص و حق يقين است .)) (و انه لحق اليقين ). تعبير به ((حق اليقين )) به عقيده بعضى از مفسران از قبيل ((اضافه شى ء به نفس )) است ، زيرا ((حق )) عين ((يقين )) است ، و ((يقين )) عين ((حق )) همانگونه كه مى گوئيم ((مسجدالجامع )) و ((يوم الخميس )) و به اصطلاح اضافه ، اضافه بيانيه مى باشد. ولى بهتر اين است كه گفته شود از قبيل اضافه ((موصوف )) به ((صفت )) است ، يعنى قرآن يقينى است خالص ، و يا به تعبير ديگر ((يقين )) داراى مراحل مختلفى است : گاه از دليل عقلى حاصل مى شود، مثل اينكه دودى را از دور مشاهده مى كنيم و از آن يقين به وجود آتش حاصل مى شود، در حالى كه آتش را نديده ايم ، اين را ((علم اليقين )) گويند. گاه نزديكتر مى رويم و شعله هاى آتش را با چشم مى بينيم ، در اينجا يقين محكمتر مى شود، و آن را ((عين اليقين )) مى نامند. گاه از اين هم نزديكتر مى رويم و در مجاورت آتش يا داخل آتش قرار مى گيريم ، و سوزش آن را با دست خود لمس مى كنيم ، مسلما اين مرحله بالاترى از يقين است كه آن را ((حق اليقين )) مى نامند. آيه فوق مى گويد قرآن در چنين مرحله اى از يقين است ، و با اين حال كوردلان آن را انكار مى كنند! و سرانجام در آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((حاقه )) است ، مى فرمايد: ((حال كه چنين است به نام پروردگار بزرگت تسبيح بگو، و او را از هرگونه عيب و نقص منزه بشمار)) (فسبح باسم ربك العظيم ). قابل توجه اينكه مضمون اين آيه و آيه قبل با مختصر تفاوتى در آخر سوره واقعه نيز آمده است ، با اين تفاوت كه در اينجا سخن از قرآن مجيد است و توصيف آن به ((حق اليقين ))، اما در پايان سوره ((واقعه )) سخن از گروههاى مختلف نيكوكاران و بدكاران در قيامت است . ﴿52 سوره معارج مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 44 آيه است محتواى سوره معارج معروف در ميان مفسران اين است كه سوره معارج از سوره هاى مكى است ، و بر اساس ((فهرست ابن نديم )) و ((كتاب نظم الدرر))، و ((تناسق الايات و السور)) مطابق نقل ((تاريخ القرآن )) ابوعبدالله زنجانى اين سوره هفتاد و هفتمين سوره اى است كه در مكه نازل شده است . ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه بعضى از آيات آن در مدينه نازل شده باشد، و اين منحصر به سوره ((معارج )) نيست ، در بسيارى از سوره هاى قرآن كه مكى است آيه يا آياتى وجود دارد كه در مدينه نازل شده ، و به عكس بعضى از سوره هاى مدنى آيات مكى دارد. نمونه هاى زيادى از اين موضوع را ((علامه امينى )) در ((الغدير)) آورده است . <1> دليل بر اينكه آيات آغاز اين سوره در مدينه نازل شده روايات زيادى است كه در تفسير اين آيات به خواست خدا خواهد آمد. به هر حال ويژگيهاى سوره هاى مكى مانند بحث پيرامون اصول دين مخصوصا معاد و انذار مشركان و مخالفان در اين سوره كاملا نمايان است ، و روى همرفته اين سوره داراى چهار بخش است : بخش اول از عذاب سريع كسى سخن مى گويد كه بعضى از گفته هاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را انكار كرد، و گفت اگر اين سخن حق است عذابى بر من نازل شود و نازل شد (آيه 1 تا 3) بخش دوم بسيارى از خصوصيات قيامت و مقدمات آن و حالات كفار در آن روز آمده است . (آيات 4 تا 18). بخش سوم اين سوره بيانگر قسمتهائى از صفات انسانهاى نيك و بد است كه او را بهشتى يا دوزخى مى كند (آيات 19 تا 34). بخش چهارم شامل انذارهائى است نسبت به مشركان و منكران ، و بار ديگر به مساءله رستاخيز بر مى گردد و سوره را پايان مى دهد. فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ ((ساءل سائل )) اعطاه الله ثواب الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون و الذين هم على صلواتهم يحافظون : ((كسى كه سوره سال سائل را بخواند خداوند ثواب كسانى را به او مى دهد كه امانات و عهد و پيمان خود را حفظ مى كنند و كسانى كه مواظب و مراقب نمازهاى خويشند)). <2> حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : من أ دمن قرائة ((ساءل سائل )) لم يساله الله يوم القيامة عن ذنب عمله و اسكنه جنته مع محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ): كسى كه پيوسته سوره ((ساءل سائل )) را بخواند خداوند در قيامت او را از گناهانش بازپرسى نمى كند، و او را در بهشتش با محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سكونت مى دهد. <3> همين مضمون از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . بديهى است آنچه انسان را مشمول اينهمه ثواب عظيم مى كند تلاوتى است كه با عقيده و ايمان ، و سپس با عمل همراه باشد، نه اينكه آيات و سوره را بخواند و هيچ انعكاسى در روح و فكر و عملش نداشته باشد. تفسير : عذاب فورى سوره معارج از اينجا آغاز مى شود كه مى فرمايد: تقاضا كننده اى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد (سال سائل بعذاب واقع ). اين تقاضا كننده همانگونه كه در شاءن نزول گفتيم ((نعمان بن حارث )) يا ((نضر بن حارث )) بود كه به هنگام منصوب شدن على (عليه السلام ) به مقام خلافت و ولايت در غدير خم و پخش شدن اين خبر در شهرها بسيار خشمگين گشت ، و خدمت رسول خدا آمد و گفت : آيا اين از ناحيه تو است ، يا از ناحيه خداوند؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) صريحا فرمود: از ناحيه خدا است ، او بيشتر ناراحت شد، و گفت خداوندا! اگر اين حق است و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر ما فرود آور، و در اين هنگام سنگى فرود آمد و بر سر او خورد و او را كشت . <6> در برابر اين تفسير تفسير ديگرى است كه از اين كلى تر است مطابق اين تفسير منظور اين است كه كسى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد كه اين عذابى كه تو مى گوئى بر چه كسى واقع مى شود؟ و آيه بعد جواب مى دهد: براى كافرين خواهد بود. و مطابق تفسير سومى اين سؤ ال كننده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است كه تقاضاى عذاب براى كفار كرد و نازل شد. ولى تفسير اول علاوه بر اينكه با خود آيه سازگارتر است ، دقيقا منطبق بر روايات متعددى است كه در شاءن نزول وارد شده . سپس مى افزايد: ((اين عذاب مخصوص كافران است و هيچكس ‍ نمى تواند از آن جلوگيرى كند)) (للكافرين ليس له دافع ). <7> و در آيه بعد به كسى كه اين عذاب از ناحيه او است اشاره كرده ، مى گويد: اين عذاب از سوى خداوندى است كه صاحب آسمانهائى است كه فرشتگان بر آن صعود مى كنند (من الله ذى المعارج ). ((معارج )) جمع ((معرج )) به معنى پله يا جائى است كه از آنجا صعود مى كنند و از آنجا كه خداوند مقامات مختلفى براى فرشتگان قرار داده كه با سلسله مراتب به سوى قرب خدا پيش مى روند، خداوند به ((ذى المعارج )) توصيف شده است . آرى اين فرشتگانند كه ماءموريت عذاب كافران و مجرمان دارند، و همانها بودند كه بر ابراهيم خليل (عليه السلام ) نازل شدند، و به او خبر دادند كه ما ماءمور نابودى قوم لوط هستيم ، و صبحگاهان شهرهاى آن قوم آلوده و ننگين را زير و رو كردند <8> همانها ماءموريت عذاب را درباره مجرمان ديگر نيز انجام مى دهند. بعضى از مفسران ((معارج )) را به معنى فضائل و مواهب الهى و بعضى به معنى ((فرشتگان )) تفسير كرده اند، ولى معنى اول مناسبتر، و با مفهوم لغوى كلمه سازگارتر است . ﴿1 سوره معارج مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 44 آيه است محتواى سوره معارج معروف در ميان مفسران اين است كه سوره معارج از سوره هاى مكى است ، و بر اساس ((فهرست ابن نديم )) و ((كتاب نظم الدرر))، و ((تناسق الايات و السور)) مطابق نقل ((تاريخ القرآن )) ابوعبدالله زنجانى اين سوره هفتاد و هفتمين سوره اى است كه در مكه نازل شده است . ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه بعضى از آيات آن در مدينه نازل شده باشد، و اين منحصر به سوره ((معارج )) نيست ، در بسيارى از سوره هاى قرآن كه مكى است آيه يا آياتى وجود دارد كه در مدينه نازل شده ، و به عكس بعضى از سوره هاى مدنى آيات مكى دارد. نمونه هاى زيادى از اين موضوع را ((علامه امينى )) در ((الغدير)) آورده است . دليل بر اينكه آيات آغاز اين سوره در مدينه نازل شده روايات زيادى است كه در تفسير اين آيات به خواست خدا خواهد آمد. به هر حال ويژگيهاى سوره هاى مكى مانند بحث پيرامون اصول دين مخصوصا معاد و انذار مشركان و مخالفان در اين سوره كاملا نمايان است ، و روى همرفته اين سوره داراى چهار بخش است : بخش اول از عذاب سريع كسى سخن مى گويد كه بعضى از گفته هاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را انكار كرد، و گفت اگر اين سخن حق است عذابى بر من نازل شود و نازل شد (آيه 1 تا 3) بخش دوم بسيارى از خصوصيات قيامت و مقدمات آن و حالات كفار در آن روز آمده است . (آيات 4 تا 18). بخش سوم اين سوره بيانگر قسمتهائى از صفات انسانهاى نيك و بد است كه او را بهشتى يا دوزخى مى كند (آيات 19 تا 34). بخش چهارم شامل انذارهائى است نسبت به مشركان و منكران ، و بار ديگر به مساءله رستاخيز بر مى گردد و سوره را پايان مى دهد. فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ ((ساءل سائل )) اعطاه الله ثواب الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون و الذين هم على صلواتهم يحافظون : ((كسى كه سوره سال سائل را بخواند خداوند ثواب كسانى را به او مى دهد كه امانات و عهد و پيمان خود را حفظ مى كنند و كسانى كه مواظب و مراقب نمازهاى خويشند)). حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : من أ دمن قرائة ((ساءل سائل )) لم يساله الله يوم القيامة عن ذنب عمله و اسكنه جنته مع محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ): كسى كه پيوسته سوره ((ساءل سائل )) را بخواند خداوند در قيامت او را از گناهانش بازپرسى نمى كند، و او را در بهشتش با محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سكونت مى دهد. همين مضمون از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . بديهى است آنچه انسان را مشمول اينهمه ثواب عظيم مى كند تلاوتى است كه با عقيده و ايمان ، و سپس با عمل همراه باشد، نه اينكه آيات و سوره را بخواند و هيچ انعكاسى در روح و فكر و عملش نداشته باشد. تفسير : عذاب فورى سوره معارج از اينجا آغاز مى شود كه مى فرمايد: تقاضا كننده اى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد (سال سائل بعذاب واقع ). اين تقاضا كننده همانگونه كه در شاءن نزول گفتيم ((نعمان بن حارث )) يا ((نضر بن حارث )) بود كه به هنگام منصوب شدن على (عليه السلام ) به مقام خلافت و ولايت در غدير خم و پخش شدن اين خبر در شهرها بسيار خشمگين گشت ، و خدمت رسول خدا آمد و گفت : آيا اين از ناحيه تو است ، يا از ناحيه خداوند؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) صريحا فرمود: از ناحيه خدا است ، او بيشتر ناراحت شد، و گفت خداوندا! اگر اين حق است و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر ما فرود آور، و در اين هنگام سنگى فرود آمد و بر سر او خورد و او را كشت . در برابر اين تفسير تفسير ديگرى است كه از اين كلى تر است مطابق اين تفسير منظور اين است كه كسى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد كه اين عذابى كه تو مى گوئى بر چه كسى واقع مى شود؟ و آيه بعد جواب مى دهد: براى كافرين خواهد بود. و مطابق تفسير سومى اين سؤ ال كننده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است كه تقاضاى عذاب براى كفار كرد و نازل شد. ولى تفسير اول علاوه بر اينكه با خود آيه سازگارتر است ، دقيقا منطبق بر روايات متعددى است كه در شاءن نزول وارد شده . سپس مى افزايد: ((اين عذاب مخصوص كافران است و هيچكس ‍ نمى تواند از آن جلوگيرى كند)) (للكافرين ليس له دافع ). و در آيه بعد به كسى كه اين عذاب از ناحيه او است اشاره كرده ، مى گويد: اين عذاب از سوى خداوندى است كه صاحب آسمانهائى است كه فرشتگان بر آن صعود مى كنند (من الله ذى المعارج ). ((معارج )) جمع ((معرج )) به معنى پله يا جائى است كه از آنجا صعود مى كنند و از آنجا كه خداوند مقامات مختلفى براى فرشتگان قرار داده كه با سلسله مراتب به سوى قرب خدا پيش مى روند، خداوند به ((ذى المعارج )) توصيف شده است . آرى اين فرشتگانند كه ماءموريت عذاب كافران و مجرمان دارند، و همانها بودند كه بر ابراهيم خليل (عليه السلام ) نازل شدند، و به او خبر دادند كه ما ماءمور نابودى قوم لوط هستيم ، و صبحگاهان شهرهاى آن قوم آلوده و ننگين را زير و رو كردند همانها ماءموريت عذاب را درباره مجرمان ديگر نيز انجام مى دهند. بعضى از مفسران ((معارج )) را به معنى فضائل و مواهب الهى و بعضى به معنى ((فرشتگان )) تفسير كرده اند، ولى معنى اول مناسبتر، و با مفهوم لغوى كلمه سازگارتر است . ﴿2 سوره معارج مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 44 آيه است محتواى سوره معارج معروف در ميان مفسران اين است كه سوره معارج از سوره هاى مكى است ، و بر اساس ((فهرست ابن نديم )) و ((كتاب نظم الدرر))، و ((تناسق الايات و السور)) مطابق نقل ((تاريخ القرآن )) ابوعبدالله زنجانى اين سوره هفتاد و هفتمين سوره اى است كه در مكه نازل شده است . ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه بعضى از آيات آن در مدينه نازل شده باشد، و اين منحصر به سوره ((معارج )) نيست ، در بسيارى از سوره هاى قرآن كه مكى است آيه يا آياتى وجود دارد كه در مدينه نازل شده ، و به عكس بعضى از سوره هاى مدنى آيات مكى دارد. نمونه هاى زيادى از اين موضوع را ((علامه امينى )) در ((الغدير)) آورده است . دليل بر اينكه آيات آغاز اين سوره در مدينه نازل شده روايات زيادى است كه در تفسير اين آيات به خواست خدا خواهد آمد. به هر حال ويژگيهاى سوره هاى مكى مانند بحث پيرامون اصول دين مخصوصا معاد و انذار مشركان و مخالفان در اين سوره كاملا نمايان است ، و روى همرفته اين سوره داراى چهار بخش است : بخش اول از عذاب سريع كسى سخن مى گويد كه بعضى از گفته هاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را انكار كرد، و گفت اگر اين سخن حق است عذابى بر من نازل شود و نازل شد (آيه 1 تا 3) بخش دوم بسيارى از خصوصيات قيامت و مقدمات آن و حالات كفار در آن روز آمده است . (آيات 4 تا 18). بخش سوم اين سوره بيانگر قسمتهائى از صفات انسانهاى نيك و بد است كه او را بهشتى يا دوزخى مى كند (آيات 19 تا 34). بخش چهارم شامل انذارهائى است نسبت به مشركان و منكران ، و بار ديگر به مساءله رستاخيز بر مى گردد و سوره را پايان مى دهد. فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرأ ((ساءل سائل )) اعطاه الله ثواب الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون و الذين هم على صلواتهم يحافظون : ((كسى كه سوره سال سائل را بخواند خداوند ثواب كسانى را به او مى دهد كه امانات و عهد و پيمان خود را حفظ مى كنند و كسانى كه مواظب و مراقب نمازهاى خويشند)). حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : من أ دمن قرائة ((ساءل سائل )) لم يساله الله يوم القيامة عن ذنب عمله و اسكنه جنته مع محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ): كسى كه پيوسته سوره ((ساءل سائل )) را بخواند خداوند در قيامت او را از گناهانش بازپرسى نمى كند، و او را در بهشتش با محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سكونت مى دهد. همين مضمون از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است . بديهى است آنچه انسان را مشمول اينهمه ثواب عظيم مى كند تلاوتى است كه با عقيده و ايمان ، و سپس با عمل همراه باشد، نه اينكه آيات و سوره را بخواند و هيچ انعكاسى در روح و فكر و عملش نداشته باشد. تفسير : عذاب فورى سوره معارج از اينجا آغاز مى شود كه مى فرمايد: تقاضا كننده اى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد (سال سائل بعذاب واقع ). اين تقاضا كننده همانگونه كه در شاءن نزول گفتيم ((نعمان بن حارث )) يا ((نضر بن حارث )) بود كه به هنگام منصوب شدن على (عليه السلام ) به مقام خلافت و ولايت در غدير خم و پخش شدن اين خبر در شهرها بسيار خشمگين گشت ، و خدمت رسول خدا آمد و گفت : آيا اين از ناحيه تو است ، يا از ناحيه خداوند؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) صريحا فرمود: از ناحيه خدا است ، او بيشتر ناراحت شد، و گفت خداوندا! اگر اين حق است و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر ما فرود آور، و در اين هنگام سنگى فرود آمد و بر سر او خورد و او را كشت . در برابر اين تفسير تفسير ديگرى است كه از اين كلى تر است مطابق اين تفسير منظور اين است كه كسى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كرد كه اين عذابى كه تو مى گوئى بر چه كسى واقع مى شود؟ و آيه بعد جواب مى دهد: براى كافرين خواهد بود. و مطابق تفسير سومى اين سؤ ال كننده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است كه تقاضاى عذاب براى كفار كرد و نازل شد. ولى تفسير اول علاوه بر اينكه با خود آيه سازگارتر است ، دقيقا منطبق بر روايات متعددى است كه در شاءن نزول وارد شده . سپس مى افزايد: ((اين عذاب مخصوص كافران است و هيچكس ‍ نمى تواند از آن جلوگيرى كند)) (للكافرين ليس له دافع ). و در آيه بعد به كسى كه اين عذاب از ناحيه او است اشاره كرده ، مى گويد: اين عذاب از سوى خداوندى است كه صاحب آسمانهائى است كه فرشتگان بر آن صعود مى كنند (من الله ذى المعارج ). ((معارج )) جمع ((معرج )) به معنى پله يا جائى است كه از آنجا صعود مى كنند و از آنجا كه خداوند مقامات مختلفى براى فرشتگان قرار داده كه با سلسله مراتب به سوى قرب خدا پيش مى روند، خداوند به ((ذى المعارج )) توصيف شده است . آرى اين فرشتگانند كه ماءموريت عذاب كافران و مجرمان دارند، و همانها بودند كه بر ابراهيم خليل (عليه السلام ) نازل شدند، و به او خبر دادند كه ما ماءمور نابودى قوم لوط هستيم ، و صبحگاهان شهرهاى آن قوم آلوده و ننگين را زير و رو كردند همانها ماءموريت عذاب را درباره مجرمان ديگر نيز انجام مى دهند. بعضى از مفسران ((معارج )) را به معنى فضائل و مواهب الهى و بعضى به معنى ((فرشتگان )) تفسير كرده اند، ولى معنى اول مناسبتر، و با مفهوم لغوى كلمه سازگارتر است . ﴿3 روزى به اندازه پنجاه هزار سال ! بعد از ذكر داستان عذاب دنيوى كسى كه تقاضاى عذاب الهى كرده بود وارد بحثهاى معاد و عذابهاى اخروى مجرمان در آن روز مى شود، نخست مى فرمايد: فرشتگان و روح به سوى او (خداوند) عروج مى كنند در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است (تعرج الملائكة و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة ). مسلما منظور از ((عروج فرشتگان )) عروج جسمانى نيست ، بلكه عروج روحانى است ، يعنى آنها به مقام قرب خدا مى شتابند، و در آن روز كه روز قيامت است آماده گرفتن فرمان ، و اجراى آن مى باشند، همانگونه كه در تفسير آيه 17 سوره ((حاقه )) گفتيم كه منظور از جمله ((و الملك على ارجائها)) فرشتگان در اطراف آسمان قرار مى گيرند اينست كه در آن روز آنها گرداگرد آسمانها ايستاده و آماده انجام هر گونه فرمانند. <10> منظور از ((روح )) همان ((روح الامين )) بزرگ فرشتگان است كه در سوره ((قدر)) نيز به او اشاره شده است ، آنجا كه مى گويد: تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر: ((در شب قدر فرشتگان روح به فرمان پروردگارشان براى تقدير امور نازل مى شوند)) (قدر - 4). البته ((روح )) معانى مختلفى دارد كه در هر مورد به تناسب قرائن موجود ممكن است مفهوم خاصى ببخشد: روح انسان ، روح به معنى قرآن ، و روح به معنى روح القدس و به معنى فرشته وحى همه از معانى روح است كه در آيات ديگر قرآن به آنها اشاره شده . <11> و اما تعبير به ((پنجاه هزار سال )) از اين نظر است كه آن روز بر حسب سالهاى دنيا تا اين حد ادامه پيدا مى كند، و با آنچه در آيه 5 سوره سجده آمده است كه مقدار آن را يكهزار سال تعيين مى نمايد منافاتى ندارد، زيرا همانگونه كه در روايات وارد شده است در قيامت پنجاه موقف است ، و هر موقف به اندازه يكهزار سال طول مى كشد. <12> بعضى نيز احتمال داده اند عدد ((پنجاه هزار سال )) براى ((تكثير)) باشد نه تعداد يعنى آن روز بسيار طولانى است . و به هر حال اين درباره مجرمان و ظالمان و كافران است لذا در حديثى از ((ابو سعيد خدرى )) آمده است كه بعد از نزول اين آيه كسى عرض ‍ كرد اى رسول خدا! چقدر آن روز طولانى است ؟ فرمود: و الذى نفس ‍ محمد بيده انه ليخف على المؤ من حتى يكون أ خف عليه من صلاة مكتوبة يصليها فى الدنيا: ((قسم به كسى كه جان محمد به دست او است آن روز براى مؤ من سبك و آسان مى شود آسانتر از يك نماز واجب كه در دنيا مى خواند)). <13> در آيه بعد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته ، مى فرمايد: ((صبر جميل پيشه كن ، و در برابر استهزاء و تكذيب و آزار آنها شكيبا باش )) (فاصبر صبرا جميلا). ((صبر جميل )) به معنى شكيبائى زيبا و قابل توجه است ، و آن صبر و استقامتى است كه تداوم داشته باشد، ياءس و نوميدى به آن راه نيابد، و تواءم با بيتابى و جزع و شكوه و آه و ناله نگردد، و در غير اين صورت جميل نيست . <14> سپس مى افزايد ((زيرا آنها چنان روزى را بعيد و دور مى بينند)) (انهم يرونه بعيدا). ((و ما آنرا قريب و نزديك مى بينيم )) (و نراه قريبا). آنها اصلا باور نمى كنند چنان روزى در كار باشد كه حساب همه خلايق را برسند و كوچكترين گفتار و كردار آنها محاسبه شود، آن هم در روزى كه پنجاه هزار سال به طول مى انجامد، ولى آنها در حقيقت خدا را نشناخته اند و در قدرت او شك و ترديد دارند. آنها مى گويند: مگر ممكن است استخوانهاى پوسيده ، و خاكهائى كه هر ذره اى از آن در گوشه اى پراكنده گشته است بار ديگر جمع شود. و لباس ‍ حيات در تن بپوشد؟ (همانگونه كه قرآن در ساير آياتش اين تعبيرات را از آنها نقل كرده است ) وانگهى مگر روز پنجاه هزار سال امكان پذير است ؟!. جالب اينكه علم امروز مى گويد مقدار روز در هر كره اى از كرات آسمانى با ديگر كرات متفاوت است ، زيرا تابع مقدار زمانى است كه آن كره يكبار به دور محور خود مى چرخد، و لذا روز در كره ماه به اندازه دو هفته در كره زمين است ، حتى مى گويند ممكن است با گذشت زمان كره زمين از سرعت حركت وضعى خود بكاهد و مقدار يكروز معادل يك ماه يا يكسال يا صدها سال شود. نمى گوئيم روز قيامت چنين است بلكه مى گوئيم روز معادل پنجاه هزار سال ، حتى با مقياسهاى عالم دنيا چيز عجيبى نيست . ﴿4 روزى به اندازه پنجاه هزار سال ! بعد از ذكر داستان عذاب دنيوى كسى كه تقاضاى عذاب الهى كرده بود وارد بحثهاى معاد و عذابهاى اخروى مجرمان در آن روز مى شود، نخست مى فرمايد: فرشتگان و روح به سوى او (خداوند) عروج مى كنند در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است (تعرج الملائكة و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة ). مسلما منظور از ((عروج فرشتگان )) عروج جسمانى نيست ، بلكه عروج روحانى است ، يعنى آنها به مقام قرب خدا مى شتابند، و در آن روز كه روز قيامت است آماده گرفتن فرمان ، و اجراى آن مى باشند، همانگونه كه در تفسير آيه 17 سوره ((حاقه )) گفتيم كه منظور از جمله ((و الملك على ارجائها)) فرشتگان در اطراف آسمان قرار مى گيرند اينست كه در آن روز آنها گرداگرد آسمانها ايستاده و آماده انجام هر گونه فرمانند. منظور از ((روح )) همان ((روح الامين )) بزرگ فرشتگان است كه در سوره ((قدر)) نيز به او اشاره شده است ، آنجا كه مى گويد: تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر: ((در شب قدر فرشتگان روح به فرمان پروردگارشان براى تقدير امور نازل مى شوند)) (قدر - 4). البته ((روح )) معانى مختلفى دارد كه در هر مورد به تناسب قرائن موجود ممكن است مفهوم خاصى ببخشد: روح انسان ، روح به معنى قرآن ، و روح به معنى روح القدس و به معنى فرشته وحى همه از معانى روح است كه در آيات ديگر قرآن به آنها اشاره شده . و اما تعبير به ((پنجاه هزار سال )) از اين نظر است كه آن روز بر حسب سالهاى دنيا تا اين حد ادامه پيدا مى كند، و با آنچه در آيه 5 سوره سجده آمده است كه مقدار آن را يكهزار سال تعيين مى نمايد منافاتى ندارد، زيرا همانگونه كه در روايات وارد شده است در قيامت پنجاه موقف است ، و هر موقف به اندازه يكهزار سال طول مى كشد. بعضى نيز احتمال داده اند عدد ((پنجاه هزار سال )) براى ((تكثير)) باشد نه تعداد يعنى آن روز بسيار طولانى است . و به هر حال اين درباره مجرمان و ظالمان و كافران است لذا در حديثى از ((ابو سعيد خدرى )) آمده است كه بعد از نزول اين آيه كسى عرض ‍ كرد اى رسول خدا! چقدر آن روز طولانى است ؟ فرمود: و الذى نفس ‍ محمد بيده انه ليخف على المؤ من حتى يكون أ خف عليه من صلاة مكتوبة يصليها فى الدنيا: ((قسم به كسى كه جان محمد به دست او است آن روز براى مؤ من سبك و آسان مى شود آسانتر از يك نماز واجب كه در دنيا مى خواند)). در آيه بعد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته ، مى فرمايد: ((صبر جميل پيشه كن ، و در برابر استهزاء و تكذيب و آزار آنها شكيبا باش )) (فاصبر صبرا جميلا). ((صبر جميل )) به معنى شكيبائى زيبا و قابل توجه است ، و آن صبر و استقامتى است كه تداوم داشته باشد، ياءس و نوميدى به آن راه نيابد، و تواءم با بيتابى و جزع و شكوه و آه و ناله نگردد، و در غير اين صورت جميل نيست . سپس مى افزايد ((زيرا آنها چنان روزى را بعيد و دور مى بينند)) (انهم يرونه بعيدا). ((و ما آنرا قريب و نزديك مى بينيم )) (و نراه قريبا). آنها اصلا باور نمى كنند چنان روزى در كار باشد كه حساب همه خلايق را برسند و كوچكترين گفتار و كردار آنها محاسبه شود، آن هم در روزى كه پنجاه هزار سال به طول مى انجامد، ولى آنها در حقيقت خدا را نشناخته اند و در قدرت او شك و ترديد دارند. آنها مى گويند: مگر ممكن است استخوانهاى پوسيده ، و خاكهائى كه هر ذره اى از آن در گوشه اى پراكنده گشته است بار ديگر جمع شود. و لباس ‍ حيات در تن بپوشد؟ (همانگونه كه قرآن در ساير آياتش اين تعبيرات را از آنها نقل كرده است ) وانگهى مگر روز پنجاه هزار سال امكان پذير است ؟!. جالب اينكه علم امروز مى گويد مقدار روز در هر كره اى از كرات آسمانى با ديگر كرات متفاوت است ، زيرا تابع مقدار زمانى است كه آن كره يكبار به دور محور خود مى چرخد، و لذا روز در كره ماه به اندازه دو هفته در كره زمين است ، حتى مى گويند ممكن است با گذشت زمان كره زمين از سرعت حركت وضعى خود بكاهد و مقدار يكروز معادل يك ماه يا يكسال يا صدها سال شود. نمى گوئيم روز قيامت چنين است بلكه مى گوئيم روز معادل پنجاه هزار سال ، حتى با مقياسهاى عالم دنيا چيز عجيبى نيست . ﴿5 روزى به اندازه پنجاه هزار سال ! بعد از ذكر داستان عذاب دنيوى كسى كه تقاضاى عذاب الهى كرده بود وارد بحثهاى معاد و عذابهاى اخروى مجرمان در آن روز مى شود، نخست مى فرمايد: فرشتگان و روح به سوى او (خداوند) عروج مى كنند در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است (تعرج الملائكة و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة ). مسلما منظور از ((عروج فرشتگان )) عروج جسمانى نيست ، بلكه عروج روحانى است ، يعنى آنها به مقام قرب خدا مى شتابند، و در آن روز كه روز قيامت است آماده گرفتن فرمان ، و اجراى آن مى باشند، همانگونه كه در تفسير آيه 17 سوره ((حاقه )) گفتيم كه منظور از جمله ((و الملك على ارجائها)) فرشتگان در اطراف آسمان قرار مى گيرند اينست كه در آن روز آنها گرداگرد آسمانها ايستاده و آماده انجام هر گونه فرمانند. منظور از ((روح )) همان ((روح الامين )) بزرگ فرشتگان است كه در سوره ((قدر)) نيز به او اشاره شده است ، آنجا كه مى گويد: تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر: ((در شب قدر فرشتگان روح به فرمان پروردگارشان براى تقدير امور نازل مى شوند)) (قدر - 4). البته ((روح )) معانى مختلفى دارد كه در هر مورد به تناسب قرائن موجود ممكن است مفهوم خاصى ببخشد: روح انسان ، روح به معنى قرآن ، و روح به معنى روح القدس و به معنى فرشته وحى همه از معانى روح است كه در آيات ديگر قرآن به آنها اشاره شده . و اما تعبير به ((پنجاه هزار سال )) از اين نظر است كه آن روز بر حسب سالهاى دنيا تا اين حد ادامه پيدا مى كند، و با آنچه در آيه 5 سوره سجده آمده است كه مقدار آن را يكهزار سال تعيين مى نمايد منافاتى ندارد، زيرا همانگونه كه در روايات وارد شده است در قيامت پنجاه موقف است ، و هر موقف به اندازه يكهزار سال طول مى كشد. بعضى نيز احتمال داده اند عدد ((پنجاه هزار سال )) براى ((تكثير)) باشد نه تعداد يعنى آن روز بسيار طولانى است . و به هر حال اين درباره مجرمان و ظالمان و كافران است لذا در حديثى از ((ابو سعيد خدرى )) آمده است كه بعد از نزول اين آيه كسى عرض ‍ كرد اى رسول خدا! چقدر آن روز طولانى است ؟ فرمود: و الذى نفس ‍ محمد بيده انه ليخف على المؤ من حتى يكون أ خف عليه من صلاة مكتوبة يصليها فى الدنيا: ((قسم به كسى كه جان محمد به دست او است آن روز براى مؤ من سبك و آسان مى شود آسانتر از يك نماز واجب كه در دنيا مى خواند)). در آيه بعد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته ، مى فرمايد: ((صبر جميل پيشه كن ، و در برابر استهزاء و تكذيب و آزار آنها شكيبا باش )) (فاصبر صبرا جميلا). ((صبر جميل )) به معنى شكيبائى زيبا و قابل توجه است ، و آن صبر و استقامتى است كه تداوم داشته باشد، ياءس و نوميدى به آن راه نيابد، و تواءم با بيتابى و جزع و شكوه و آه و ناله نگردد، و در غير اين صورت جميل نيست . سپس مى افزايد ((زيرا آنها چنان روزى را بعيد و دور مى بينند)) (انهم يرونه بعيدا). ((و ما آنرا قريب و نزديك مى بينيم )) (و نراه قريبا). آنها اصلا باور نمى كنند چنان روزى در كار باشد كه حساب همه خلايق را برسند و كوچكترين گفتار و كردار آنها محاسبه شود، آن هم در روزى كه پنجاه هزار سال به طول مى انجامد، ولى آنها در حقيقت خدا را نشناخته اند و در قدرت او شك و ترديد دارند. آنها مى گويند: مگر ممكن است استخوانهاى پوسيده ، و خاكهائى كه هر ذره اى از آن در گوشه اى پراكنده گشته است بار ديگر جمع شود. و لباس ‍ حيات در تن بپوشد؟ (همانگونه كه قرآن در ساير آياتش اين تعبيرات را از آنها نقل كرده است ) وانگهى مگر روز پنجاه هزار سال امكان پذير است ؟!. جالب اينكه علم امروز مى گويد مقدار روز در هر كره اى از كرات آسمانى با ديگر كرات متفاوت است ، زيرا تابع مقدار زمانى است كه آن كره يكبار به دور محور خود مى چرخد، و لذا روز در كره ماه به اندازه دو هفته در كره زمين است ، حتى مى گويند ممكن است با گذشت زمان كره زمين از سرعت حركت وضعى خود بكاهد و مقدار يكروز معادل يك ماه يا يكسال يا صدها سال شود. نمى گوئيم روز قيامت چنين است بلكه مى گوئيم روز معادل پنجاه هزار سال ، حتى با مقياسهاى عالم دنيا چيز عجيبى نيست . ﴿6 روزى به اندازه پنجاه هزار سال ! بعد از ذكر داستان عذاب دنيوى كسى كه تقاضاى عذاب الهى كرده بود وارد بحثهاى معاد و عذابهاى اخروى مجرمان در آن روز مى شود، نخست مى فرمايد: فرشتگان و روح به سوى او (خداوند) عروج مى كنند در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است (تعرج الملائكة و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنة ). مسلما منظور از ((عروج فرشتگان )) عروج جسمانى نيست ، بلكه عروج روحانى است ، يعنى آنها به مقام قرب خدا مى شتابند، و در آن روز كه روز قيامت است آماده گرفتن فرمان ، و اجراى آن مى باشند، همانگونه كه در تفسير آيه 17 سوره ((حاقه )) گفتيم كه منظور از جمله ((و الملك على ارجائها)) فرشتگان در اطراف آسمان قرار مى گيرند اينست كه در آن روز آنها گرداگرد آسمانها ايستاده و آماده انجام هر گونه فرمانند. منظور از ((روح )) همان ((روح الامين )) بزرگ فرشتگان است كه در سوره ((قدر)) نيز به او اشاره شده است ، آنجا كه مى گويد: تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل امر: ((در شب قدر فرشتگان روح به فرمان پروردگارشان براى تقدير امور نازل مى شوند)) (قدر - 4). البته ((روح )) معانى مختلفى دارد كه در هر مورد به تناسب قرائن موجود ممكن است مفهوم خاصى ببخشد: روح انسان ، روح به معنى قرآن ، و روح به معنى روح القدس و به معنى فرشته وحى همه از معانى روح است كه در آيات ديگر قرآن به آنها اشاره شده . و اما تعبير به ((پنجاه هزار سال )) از اين نظر است كه آن روز بر حسب سالهاى دنيا تا اين حد ادامه پيدا مى كند، و با آنچه در آيه 5 سوره سجده آمده است كه مقدار آن را يكهزار سال تعيين مى نمايد منافاتى ندارد، زيرا همانگونه كه در روايات وارد شده است در قيامت پنجاه موقف است ، و هر موقف به اندازه يكهزار سال طول مى كشد. بعضى نيز احتمال داده اند عدد ((پنجاه هزار سال )) براى ((تكثير)) باشد نه تعداد يعنى آن روز بسيار طولانى است . و به هر حال اين درباره مجرمان و ظالمان و كافران است لذا در حديثى از ((ابو سعيد خدرى )) آمده است كه بعد از نزول اين آيه كسى عرض ‍ كرد اى رسول خدا! چقدر آن روز طولانى است ؟ فرمود: و الذى نفس ‍ محمد بيده انه ليخف على المؤ من حتى يكون أ خف عليه من صلاة مكتوبة يصليها فى الدنيا: ((قسم به كسى كه جان محمد به دست او است آن روز براى مؤ من سبك و آسان مى شود آسانتر از يك نماز واجب كه در دنيا مى خواند)). در آيه بعد پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته ، مى فرمايد: ((صبر جميل پيشه كن ، و در برابر استهزاء و تكذيب و آزار آنها شكيبا باش )) (فاصبر صبرا جميلا). ((صبر جميل )) به معنى شكيبائى زيبا و قابل توجه است ، و آن صبر و استقامتى است كه تداوم داشته باشد، ياءس و نوميدى به آن راه نيابد، و تواءم با بيتابى و جزع و شكوه و آه و ناله نگردد، و در غير اين صورت جميل نيست . سپس مى افزايد ((زيرا آنها چنان روزى را بعيد و دور مى بينند)) (انهم يرونه بعيدا). ((و ما آنرا قريب و نزديك مى بينيم )) (و نراه قريبا). آنها اصلا باور نمى كنند چنان روزى در كار باشد كه حساب همه خلايق را برسند و كوچكترين گفتار و كردار آنها محاسبه شود، آن هم در روزى كه پنجاه هزار سال به طول مى انجامد، ولى آنها در حقيقت خدا را نشناخته اند و در قدرت او شك و ترديد دارند. آنها مى گويند: مگر ممكن است استخوانهاى پوسيده ، و خاكهائى كه هر ذره اى از آن در گوشه اى پراكنده گشته است بار ديگر جمع شود. و لباس ‍ حيات در تن بپوشد؟ (همانگونه كه قرآن در ساير آياتش اين تعبيرات را از آنها نقل كرده است ) وانگهى مگر روز پنجاه هزار سال امكان پذير است ؟!. جالب اينكه علم امروز مى گويد مقدار روز در هر كره اى از كرات آسمانى با ديگر كرات متفاوت است ، زيرا تابع مقدار زمانى است كه آن كره يكبار به دور محور خود مى چرخد، و لذا روز در كره ماه به اندازه دو هفته در كره زمين است ، حتى مى گويند ممكن است با گذشت زمان كره زمين از سرعت حركت وضعى خود بكاهد و مقدار يكروز معادل يك ماه يا يكسال يا صدها سال شود. نمى گوئيم روز قيامت چنين است بلكه مى گوئيم روز معادل پنجاه هزار سال ، حتى با مقياسهاى عالم دنيا چيز عجيبى نيست . ﴿7 آن روز كه هيچ دوست صميمى سراغ دوستش را نمى گيرد در اين آيات ، بحثهاى گذشته درباره قيامت با شرح و توضيح بيشترى ادامه مى يابد، مى فرمايد: ((همان روزى كه آسمان همچون فلز گداخته مى شود)) (يوم تكون السماء كالمهل ). <15> ((و كوهها مانند پشم رنگين زده شده خواهد بود)) (و تكون الجبال كالعهن ). ((مهل )) (بر وزن قفل ) به معنى فلز گداخته است ، و گاه به معنى درد خاصى است كه در روغن زيتون تهنشين مى شود، و در اينجا مناسب همان معنى اول است ، هر چند در مقام تشبيه تفاوت چندانى با هم ندارند. ((عهن )) به معنى پشم زده شده اى است كه رنگين باشد. آرى در آن روز آسمانها از هم متلاشى و ذوب مى شود، و كوهها درهم كوبيده و خرد و سپس با تند بادى در فضا پراكنده مى گردد، همچون پشمى كه تند باد آن را با خود ببرد و چون كوهها رنگهاى مختلفى دارند تشبيه به پشمهاى رنگين شده اند، و بعد از اين ويرانى ، جهانى نوين ايجاد مى گردد، و انسانها حيات نوين خود را از سر مى گيرند. هنگامى كه رستاخيز در آن جهان نو بر پا مى شود آنچنان وضع حساب و رسيدگى به اعمال وحشتناك است كه همه در فكر خويشند، احدى به ديگرى نمى پردازد و هيچ دوست گرم و صميمى سراغ دوستش را نمى گيرد (و لا يسئل حميم حميما). <16> همه به خود مشغولند، و هر كس در فكر نجات خويش است همانگونه كه در آيه 37 عبس آمده است : لكل امرى ء منهم يومئذ شان يغنيه : ((هر يك از آنها آن روز چنان گرفتارى دارد كه تمام فكر او را به خود مشغول مى كند)). <17> نه اينكه دوستان صميمى خود را در آنجا نشناسند، بلكه دوستانشان را به آنها نشان مى دهند در عين حال هر كس گرفتار كار خويشتن است (يبصرونهم ). <18> مساءله اين است كه هول و وحشت بيش از آن است كه بتواند به ديگرى بينديشد. و در ادامه همين سخن و ترسيم آن صحنه وحشتناك مى افزايد: وضع چنان است كه ((گنهكار دوست مى دارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند)) (يود المجرم لو يفتدى من عذاب يومئذ ببنيه ). نه تنها فرزندانش بلكه دوست دارد ((همسر و برادرش را نيز بدهد)) (و صاحبته و اخيه ). و همچنين فاميل و قبيله اى كه به آن تعلق داشت و از او حمايت مى كرد (و فصيلته التى تؤ يه ). ((بلكه تمام كسانى را كه در روى زمين هستند همگى را فدا كند تا مايه نجاتش شود)) (و من فى الارض جميعا ثم ينجيه ). آرى به قدرى عذاب خدا در آن روز هولناك است كه انسان مى خواهد عزيزترين عزيزان را كه در چهار گروه در اينجا خلاصه شده اند (فرزندان ، همسران ، برادران ، و فاميل نزديك كه يار و ياور او هستند) همه را براى نجات خود فدا كند، نه فقط آنها بلكه حاضر است تمام مردم روى زمين براى رهائى او از عذاب قربانى شوند! ((يود)) از ماده ((ود)) (بر وزن حب ) به معنى ((دوست داشتن )) تواءم با ((تمنى )) است ، و به گفته ((راغب )) در هر يك از اين دو معنى (بلكه در هر دو معنى ) نيز به كار مى رود. ((يفتدى )) از ماده ((فداء)) به معنى حفظ كردن خود از مصائب و مشكلات به وسيله پرداخت چيزى است . ((فصيلة )) به معنى ((عشيره )) و فاميل و قبيله اى است كه انسان از آن منفصل و جدا شده است . ((تؤ يه )) از ماده ((ايواء)) به معنى انضمام كردن چيزى به ديگرى است سپس به معنى پناه دادن به كار رفته . جمعى از مفسران گفته اند تعبير به ((ثم )) در جمله ((ثم ينجيه )) نشان مى دهد كه آنها مى دانند اين فداها بعيد است اثر كند (زيرا ثم معمولا براى بعد و فاصله و تراخى مى آيد). ولى در جواب همه اين تمناها و آرزوها مى فرمايد: ((هرگز چنين نيست )) هيچ فديه و فدائى پذيرفته نمى شود (كلا). ((آن شعله هاى سوزان آتش است )) (انها لظى ). پيوسته زبانه مى كشد، و هر چيز را در كنار و مسير خود مى يابد مى سوزاند. دست و پا و پوست سر را مى كند و با خود مى برد (نزاعة للشوى ). ((لظى )) به معنى شعله خالص آتش است ، و يكى از نامهاى جهنم نيز مى باشد، و در آيات فوق هر دو معنى ممكن است . ((نزاعة )) به معنى چيزى است كه پى درپى جدا مى كند. و ((شوى )) به معنى دست و پا و اطراف بدن است ، و گاه به معنى بريان كردن نيز آمده ، ولى در اينجا منظور همان معنى اول است ، زيرا هنگامى كه آتش سوزان و شعله ورى به چيزى مى رسد اول اطراف و جوانب و شاخ و برگ آن را مى سوزاند و جدا مى كند. بعضى از مفسران ((شوى )) را در اينجا به معنى پوست تن ، و بعضى به معنى پوست سر، و بعضى به معنى گوشت ساق پا، تفسير كرده اند، و همه اينها در آن مفهوم وسيعى كه گفتيم جمع است ، و عجب اينكه با اينهمه مصيبت مرگ و ميرى در كار نيست ! سپس به كسانى اشاره مى كند كه طعمه چنان آتشى هستند، مى فرمايد: ((اين شعله سوزان كسانى را كه پشت به فرمان خدا كردند و از اطاعت او روى گردان شدند صدا مى زند و به سوى خود مى خواند)) (تدعوا من ادبر و تولى ). ((و آنها كه اموال را جمع كردند و ذخيره نمودند و در راه خدا انفاق نكردند)) (و جمع فاوعى ). به اين ترتيب اين آتش سوزان با زبان حال و جاذبه مخصوصى كه نسبت به مجرمان دارد، يا با زبان قال كه خداوند به او داده ، پيوسته آنها را صدا مى زند و به سوى خود فرا مى خواند، همانها كه داراى اين دو صفتند ((پشت به ايمان كرده و از طاعت خدا و رسول (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سر برتافته )) و از سوى ديگر ((دائما در فكر جمع مال از حرام و حلال و ذخيره كردن آن بوده اند بى آنكه به حقوق مستمندان توجه كنند، و يا اصلا فلسفه اين نعمت الهى يعنى مال را بدانند)). ﴿8 آن روز كه هيچ دوست صميمى سراغ دوستش را نمى گيرد در اين آيات ، بحثهاى گذشته درباره قيامت با شرح و توضيح بيشترى ادامه مى يابد، مى فرمايد: ((همان روزى كه آسمان همچون فلز گداخته مى شود)) (يوم تكون السماء كالمهل ). ((و كوهها مانند پشم رنگين زده شده خواهد بود)) (و تكون الجبال كالعهن ). ((مهل )) (بر وزن قفل ) به معنى فلز گداخته است ، و گاه به معنى درد خاصى است كه در روغن زيتون تهنشين مى شود، و در اينجا مناسب همان معنى اول است ، هر چند در مقام تشبيه تفاوت چندانى با هم ندارند. ((عهن )) به معنى پشم زده شده اى است كه رنگين باشد. آرى در آن روز آسمانها از هم متلاشى و ذوب مى شود، و كوهها درهم كوبيده و خرد و سپس با تند بادى در فضا پراكنده مى گردد، همچون پشمى كه تند باد آن را با خود ببرد و چون كوهها رنگهاى مختلفى دارند تشبيه به پشمهاى رنگين شده اند، و بعد از اين ويرانى ، جهانى نوين ايجاد مى گردد، و انسانها حيات نوين خود را از سر مى گيرند. هنگامى كه رستاخيز در آن جهان نو بر پا مى شود آنچنان وضع حساب و رسيدگى به اعمال وحشتناك است كه همه در فكر خويشند، احدى به ديگرى نمى پردازد و هيچ دوست گرم و صميمى سراغ دوستش را نمى گيرد (و لا يسئل حميم حميما). همه به خود مشغولند، و هر كس در فكر نجات خويش است همانگونه كه در آيه 37 عبس آمده است : لكل امرى ء منهم يومئذ شان يغنيه : ((هر يك از آنها آن روز چنان گرفتارى دارد كه تمام فكر او را به خود مشغول مى كند)). نه اينكه دوستان صميمى خود را در آنجا نشناسند، بلكه دوستانشان را به آنها نشان مى دهند در عين حال هر كس گرفتار كار خويشتن است (يبصرونهم ). مساءله اين است كه هول و وحشت بيش از آن است كه بتواند به ديگرى بينديشد. و در ادامه همين سخن و ترسيم آن صحنه وحشتناك مى افزايد: وضع چنان است كه ((گنهكار دوست مى دارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند)) (يود المجرم لو يفتدى من عذاب يومئذ ببنيه ). نه تنها فرزندانش بلكه دوست دارد ((همسر و برادرش را نيز بدهد)) (و صاحبته و اخيه ). و همچنين فاميل و قبيله اى كه به آن تعلق داشت و از او حمايت مى كرد (و فصيلته التى تؤ يه ). ((بلكه تمام كسانى را كه در روى زمين هستند همگى را فدا كند تا مايه نجاتش شود)) (و من فى الارض جميعا ثم ينجيه ). آرى به قدرى عذاب خدا در آن روز هولناك است كه انسان مى خواهد عزيزترين عزيزان را كه در چهار گروه در اينجا خلاصه شده اند (فرزندان ، همسران ، برادران ، و فاميل نزديك كه يار و ياور او هستند) همه را براى نجات خود فدا كند، نه فقط آنها بلكه حاضر است تمام مردم روى زمين براى رهائى او از عذاب قربانى شوند! ((يود)) از ماده ((ود)) (بر وزن حب ) به معنى ((دوست داشتن )) تواءم با ((تمنى )) است ، و به گفته ((راغب )) در هر يك از اين دو معنى (بلكه در هر دو معنى ) نيز به كار مى رود. ((يفتدى )) از ماده ((فداء)) به معنى حفظ كردن خود از مصائب و مشكلات به وسيله پرداخت چيزى است . ((فصيلة )) به معنى ((عشيره )) و فاميل و قبيله اى است كه انسان از آن منفصل و جدا شده است . ((تؤ يه )) از ماده ((ايواء)) به معنى انضمام كردن چيزى به ديگرى است سپس به معنى پناه دادن به كار رفته . جمعى از مفسران گفته اند تعبير به ((ثم )) در جمله ((ثم ينجيه )) نشان مى دهد كه آنها مى دانند اين فداها بعيد است اثر كند (زيرا ثم معمولا براى بعد و فاصله و تراخى مى آيد). ولى در جواب همه اين تمناها و آرزوها مى فرمايد: ((هرگز چنين نيست )) هيچ فديه و فدائى پذيرفته نمى شود (كلا). ((آن شعله هاى سوزان آتش است )) (انها لظى ). پيوسته زبانه مى كشد، و هر چيز را در كنار و مسير خود مى يابد مى سوزاند. دست و پا و پوست سر را مى كند و با خود مى برد (نزاعة للشوى ). ((لظى )) به معنى شعله خالص آتش است ، و يكى از نامهاى جهنم نيز مى باشد، و در آيات فوق هر دو معنى ممكن است . ((نزاعة )) به معنى چيزى است كه پى درپى جدا مى كند. و ((شوى )) به معنى دست و پا و اطراف بدن است ، و گاه به معنى بريان كردن نيز آمده ، ولى در اينجا منظور همان معنى اول است ، زيرا هنگامى كه آتش سوزان و شعله ورى به چيزى مى رسد اول اطراف و جوانب و شاخ و برگ آن را مى سوزاند و جدا مى كند. بعضى از مفسران ((شوى )) را در اينجا به معنى پوست تن ، و بعضى به معنى پوست سر، و بعضى به معنى گوشت ساق پا، تفسير كرده اند، و همه اينها در آن مفهوم وسيعى كه گفتيم جمع است ، و عجب اينكه با اينهمه مصيبت مرگ و ميرى در كار نيست ! سپس به كسانى اشاره مى كند كه طعمه چنان آتشى هستند، مى فرمايد: ((اين شعله سوزان كسانى را كه پشت به فرمان خدا كردند و از اطاعت او روى گردان شدند صدا مى زند و به سوى خود مى خواند)) (تدعوا من ادبر و تولى ). ((و آنها كه اموال را جمع كردند و ذخيره نمودند و در راه خدا انفاق نكردند)) (و جمع فاوعى ). به اين ترتيب اين آتش سوزان با زبان حال و جاذبه مخصوصى كه نسبت به مجرمان دارد، يا با زبان قال كه خداوند به او داده ، پيوسته آنها را صدا مى زند و به سوى خود فرا مى خواند، همانها كه داراى اين دو صفتند ((پشت به ايمان كرده و از طاعت خدا و رسول (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سر برتافته )) و از سوى ديگر ((دائما در فكر جمع مال از حرام و حلال و ذخيره كردن آن بوده اند بى آنكه به حقوق مستمندان توجه كنند، و يا اصلا فلسفه اين نعمت الهى يعنى مال را بدانند)). ﴿9 آن روز كه هيچ دوست صميمى سراغ دوستش را نمى گيرد در اين آيات ، بحثهاى گذشته درباره قيامت با شرح و توضيح بيشترى ادامه مى يابد، مى فرمايد: ((همان روزى كه آسمان همچون فلز گداخته مى شود)) (يوم تكون السماء كالمهل ). ((و كوهها مانند پشم رنگين زده شده خواهد بود)) (و تكون الجبال كالعهن ). ((مهل )) (بر وزن قفل ) به معنى فلز گداخته است ، و گاه به معنى درد خاصى است كه در روغن زيتون تهنشين مى شود، و در اينجا مناسب همان معنى اول است ، هر چند در مقام تشبيه تفاوت چندانى با هم ندارند. ((عهن )) به معنى پشم زده شده اى است كه رنگين باشد. آرى در آن روز آسمانها از هم متلاشى و ذوب مى شود، و كوهها درهم كوبيده و خرد و سپس با تند بادى در فضا پراكنده مى گردد، همچون پشمى كه تند باد آن را با خود ببرد و چون كوهها رنگهاى مختلفى دارند تشبيه به پشمهاى رنگين شده اند، و بعد از اين ويرانى ، جهانى نوين ايجاد مى گردد، و انسانها حيات نوين خود را از سر مى گيرند. هنگامى كه رستاخيز در آن جهان نو بر پا مى شود آنچنان وضع حساب و رسيدگى به اعمال وحشتناك است كه همه در فكر خويشند، احدى به ديگرى نمى پردازد و هيچ دوست گرم و صميمى سراغ دوستش را نمى گيرد (و لا يسئل حميم حميما). همه به خود مشغولند، و هر كس در فكر نجات خويش است همانگونه كه در آيه 37 عبس آمده است : لكل امرى ء منهم يومئذ شان يغنيه : ((هر يك از آنها آن روز چنان گرفتارى دارد كه تمام فكر او را به خود مشغول مى كند)). نه اينكه دوستان صميمى خود را در آنجا نشناسند، بلكه دوستانشان را به آنها نشان مى دهند در عين حال هر كس گرفتار كار خويشتن است (يبصرونهم ). مساءله اين است كه هول و وحشت بيش از آن است كه بتواند به ديگرى بينديشد. و در ادامه همين سخن و ترسيم آن صحنه وحشتناك مى افزايد: وضع چنان است كه ((گنهكار دوست مى دارد فرزندان خود را در برابر عذاب آن روز فدا كند)) (يود المجرم لو يفتدى من عذاب يومئذ ببنيه ). نه تنها فرزندانش بلكه دوست دارد ((همسر و برادرش را نيز بدهد)) (و صاحبته و اخيه ). و همچنين فاميل و قبيله اى كه به آن تعلق داشت و از او حمايت مى كرد (و فصيلته التى تؤ يه ). ((بلكه تمام كسانى را كه در روى زمين هستند همگى را فدا كند تا مايه نجاتش شود)) (و من فى الارض جميعا ثم ينجيه ). آرى به قدرى عذاب خدا در آن روز هولناك است كه انسان مى خواهد عزيزترين عزيزان را كه در چهار گروه در اينجا خلاصه شده اند (فرزندان ، همسران ، برادران ، و فاميل نزديك كه يار و ياور او هستند) همه را براى نجات خود فدا كند، نه فقط آنها بلكه حاضر است تمام مردم روى زمين براى رهائى او از عذاب قربانى شوند! ((يود)) از ماده ((ود)) (بر وزن حب ) به معنى ((دوست داشتن )) تواءم با ((تمنى )) است ، و به گفته ((راغب )) در هر يك از اين دو معنى (بلكه در هر دو معنى ) نيز به كار مى رود. ((يفتدى )) از ماده ((فداء)) به معنى حفظ كردن خود از مصائب و مشكلات به وسيله پرداخت چيزى است . ((فصيلة )) به معنى ((عشيره )) و فاميل و قبيله اى است كه انسان از آن منفصل و جدا شده است . ((تؤ يه )) از ماده ((ايواء)) به معنى انضمام كردن چيزى به ديگرى است سپس به معنى پناه دادن به كار رفته . جمعى از مفسران گفته اند تعبير به ((ثم )) در جمله ((ثم ينجيه )) نشان مى دهد كه آنها مى دانند اين فداها بعيد است اثر كند (زيرا ثم معمولا براى بعد و فاصله و تراخى مى آيد). ولى در جواب همه اين تمناها و آرزوها مى فرمايد: ((هرگز چنين نيست )) هيچ فديه و فدائى پذيرفته نمى شود (كلا). ((آن شعله هاى سوزان آتش است )) (انها لظى ). پيوسته زبانه مى كشد، و هر چيز را در كنار و مسير خود مى يابد مى سوزاند. دست و پا و پوست سر را مى كند و با خود مى برد (نزاعة للشوى ). ((لظى )) به معنى شعله خالص آتش است ، و يكى از نامهاى جهنم نيز مى باشد، و در آيات فوق هر دو معنى ممكن است . ((نزاعة )) به معنى چيزى است كه پى درپى جدا مى كند. و ((شوى )) به معنى دست و پا و اطراف بدن است ، و گاه به معنى بريان كردن نيز آمده ، ولى در اينجا منظور همان معنى اول است ، زيرا هنگامى كه آتش سوزان و شعله ورى به چيزى مى رسد اول اطراف و جوانب و شاخ و برگ آن را مى سوزاند و جدا مى كند. بعضى از مفسران ((شوى )) را در اينجا به معنى پوست تن ، و بعضى به معنى پوست سر، و بعضى به معنى گوشت ساق پا، تفسير كرده اند، و همه اينها در آن مفهوم وسيعى كه گفتيم جمع است ، و عجب اينكه با اينهمه مصيبت مرگ و ميرى در كار نيست ! سپس به كسانى اشاره مى كند كه طعمه چنان آتشى هستند، مى فرمايد: ((اين شعله سوزان كسانى را كه پشت به فرمان خدا كردند و از اطاعت او روى گردان شدند صدا مى زند و به سوى خود مى خواند)) (تدعوا من ادبر و تولى ). ((و آنها كه اموال را جمع كردند و ذخيره نمودند و در راه خدا انفاق نكردند)) (و جمع فاوعى ). به اين ترتيب اين آتش سوزان با زبان حال و جاذبه مخصوصى كه نسبت به مجرمان دارد، يا با زبان قال كه خداوند به او داده ، پيوسته آنها را صدا مى زند و به سوى خود فرا مى خواند، همانها كه داراى اين دو صفتند ((پشت به ايمان كرده و از طاعت خدا و رسول (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سر برتافته )) و از سوى ديگر ((دائما در فكر جمع مال از حرام و حلال و ذخيره كردن آن بوده اند بى آنكه به حقوق مستمندان توجه كنند، و يا اصلا فلسفه اين نعمت الهى يعنى مال را بدانند)). ﴿10