پیمایش
وَجَاءَ فِرْعَوْنُ وَمَنْ قَبْلَهُ وَالْمُؤْتَفِكَاتُ بِالْخَاطِئَةِ ﴿9 فَعَصَوْا رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رَابِيَةً ﴿10 إِنَّا لَمَّا طَغَى الْمَاءُ حَمَلْنَاكُمْ فِي الْجَارِيَةِ ﴿11 لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ ﴿12 فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ نَفْخَةٌ وَاحِدَةٌ ﴿13 وَحُمِلَتِ الْأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً ﴿14 فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ ﴿15 وَانْشَقَّتِ السَّمَاءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ ﴿16 وَالْمَلَكُ عَلَىٰ أَرْجَائِهَا ۚ وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ ﴿17 يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لَا تَخْفَىٰ مِنْكُمْ خَافِيَةٌ ﴿18 فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ ﴿19 إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلَاقٍ حِسَابِيَهْ ﴿20 فَهُوَ فِي عِيشَةٍ رَاضِيَةٍ ﴿21 فِي جَنَّةٍ عَالِيَةٍ ﴿22 قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ ﴿23 كُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِيئًا بِمَا أَسْلَفْتُمْ فِي الْأَيَّامِ الْخَالِيَةِ ﴿24 وَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتَابِيَهْ ﴿25 وَلَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِيَهْ ﴿26 يَا لَيْتَهَا كَانَتِ الْقَاضِيَةَ ﴿27 مَا أَغْنَىٰ عَنِّي مَالِيَهْ ۜ ﴿28 هَلَكَ عَنِّي سُلْطَانِيَهْ ﴿29 خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ﴿30 ثُمَّ الْجَحِيمَ صَلُّوهُ ﴿31 ثُمَّ فِي سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًا فَاسْلُكُوهُ ﴿32 إِنَّهُ كَانَ لَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ الْعَظِيمِ ﴿33 وَلَا يَحُضُّ عَلَىٰ طَعَامِ الْمِسْكِينِ ﴿34

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

و فرعون و کسانی که پیش از او بودند و مردم شهرهای زیر و رو شده [قوم لوط] مرتکب گناهان بزرگ شدند، ﴿9 و فرستاده پروردگارشان را نافرمانی کردند و خدا هم آنان را به عذابی سخت گرفت. ﴿10 هنگامی که آب طغیان کرد، ما شما را در کشتی سوار کردیم، ﴿11 تا آن را برای شما مایه تذکر و بیداری قرار دهیم و گوش شنوا آن را [به عنوان مایه عبرت و تذکر] حفظ کند. ﴿12 پس چون در صور یک بار دمیده شود، ﴿13 و زمین و کوه ها از جای خود برداشته شوند و هر دوی آنها یک باره درهم کوبیده و ریز ریز گردند! ﴿14 پس آن روز است که آن واقعه بزرگ واقع می شود؛ ﴿15 و آسمان بشکافد و در آن روز است که از هم گسسته و متلاشی گردد؛ ﴿16 و فرشتگان [برای اجرای دستورها حق] بر کناره ها و اطراف آسمان قرار می گیرند، ودر آن روز هشت فرشته، عرش پروردگارت را بر فراز همه آنها حمل می کنند. ﴿17 آن روز [همه شما برای حسابرسی به پیشگاه خدا] عرضه می شوید در حالی که هیچ [عمل و نیّت] پوشیده ای از شما پنهان نمی ماند. ﴿18 اما کسی که پرونده اش را به دست راستش دهند، می گوید: [ای مردم!] پرونده مرا بگیرید و بخوانید. ﴿19 من یقین داشتم که حساب اعمالم را می بینم [به این سبب همه اعمالم را هماهنگ با احکام خدا انجام دادم و کردار بدم را اصلاح کردم.] ﴿20 پس او در یک زندگی خوش و پسندیده ای است. ﴿21 در بهشتی برین ﴿22 که میوه هایش در دسترس است. ﴿23 [به آنان گویند:] بخورید و بیاشامید، گوارایتان باد به سبب اعمالی که در ایام گذشته انجام دادید؛ ﴿24 و اما کسی که پرونده اعمالش را به دست چپش دهند، می گوید: ای کاش پرونده ام را دریافت نمی کردم، ﴿25 و نمی دانستم حساب من چیست؟ ﴿26 ای کاش همان مرگ اول [که مرا از دنیا به آخرت انتقال داد] کارم را یکسره می کرد [و در نیستی ابد قرارم می داد،] ﴿27 ثروتم عذاب را از من دفع نکرد، ﴿28 قدرت و توانم از دست رفت. ﴿29 [فرمان آید] او را بگیرید و در غل و زنجیرش کشید، ﴿30 آن گاه به دوزخش دراندازید، ﴿31 سپس او را در زنجیری که طولش هفتاد ذرع است به بند کشید، ﴿32 زیرا او به خدای بزرگ ایمان نمی آورده ﴿33 و مردم را به اطعام نیازمندان تشویق نمی کرده. ﴿34

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

كجاست گوشهاى شنوا؟ بعد از ذكر گوشه از سرگذشت قوم عاد و ثمود به سراغ اقوام ديگرى همچون قوم ((نوح )) و ((قوم )) لوط مى رود، تا از زندگى آنها درس عبرت ديگرى به افراد بيداردل دهد، مى فرمايد: ((فرعون و كسانى كه قبل از او بودند و مردم شهرهاى زير و رو شده (قوم لوط) مرتكب گناهان بزرگ شدند)) (و جاء فرعون و من قبله و المؤ تفكات بالخاطئة ). ((خاطئة )) به معنى خطا است (هر دو معنى مصدرى دارد) و مراد از خطا در اينجا شرك و كفر و ظلم و فساد و انواع گناهان است . ((مؤ تفكات )) جمع ((مؤ تفكه )) از ماده ((اءاءتفاك )) به معنى انقلاب و زير و رو شدن است ، و در اينجا اشاره به شهرهاى قوم لوط است كه با زلزله شديدى زير و رو گرديد. منظور از ((من قبله )) اقوامى است كه قبل از فرعون بودند، مانند قوم ((شعيب )) و گردنكشانى همچون نمرود. سپس مى افزايد: ((آنها با فرستاده پروردگارشان به مخالفت برخاستند، و خداوند آنها را به عذاب شديدى گرفتار ساخت )) (فعصوا رسول ربهم فاخذهم اخذة رابية ). فرعونيان با ((موسى )) و ((هارون )) به مخالفت برخاستند، و ساكنان شهرهاى ((سدوم )) به مخالفت با حضرت ((لوط))، و اقوام ديگر نيز از فرمان پيامبر خود سرپيچيدند، و هر گروهى از اين سركشان به نوعى عذاب گرفتار شدند، فرعونيان در كام امواج ((نيل كه مايه حيات و آبادى و بركت كشورشان بود غرق گشتند، و قوم لوط با ((زلزله )) شديد، و سپس ((بارانى از سنگ )) محو و نابود شدند. ((رابية )) و ((ربا)) از يك ماده است ، و به معنى افزايش و اضافه است ، و در اينجا منظور عذابى است كه بسيار سخت و شديد بود. شرح ماجراى قوم فرعون در بسيارى از سوره هاى قرآن آمده ، و از همه مشروحتر در آيه 10 تا 68 سوره شعرا مى باشد (به تفسير نمونه جلد 15 صفحه 195 به بعد مراجعه شود). و در سوره اعراف از آيه 103 تا 137 (تفسير نمونه جلد 6 صفحه 277 به بعد). و در سوره طه از آيه 24 تا 79 (تفسير نمونه جلد 13 صفحه 185 به بعد). و داستان قوم لوط نيز در بسيارى از سوره هاى قرآن از جمله آيه 61 تا 77 سوره حجر (تفسير نمونه جلد 11 صفحه 106 به بعد). و در سوره هود از آيه 77 تا 83 (تفسير نمونه جلد 9 صفحه 178) آمده است . و سرانجام اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نوح و مجازات دردناك آنها كرده ، مى گويد: ((ما هنگامى كه آب طغيان كرد شما را در كشتى سوار كرديم )) (انا لما طغا الماء حملناكم فى الجارية ). طغيان آب چنين بود كه ابرهاى تيره و تار آسمان را پوشانيد، و چنان بارانى نازل شد كه گوئى سيلاب از آسمان فرو مى ريزد، چشمه ها نيز از زمين جوشيدن گرفت ، و اين هر دو آب دست بهم دادند، و همه چيز زير آب فرو رفت ، باغها، مزارع قصرها و خانه هاى قوم طغيانگر، تنها گروهى كه نجات يافتند مؤ منانى بودند كه همراه نوح سوار بر كشتى شدند. تعبير به ((حملناكم )) (شما را حمل كرديم ) كنايه از اسلاف و نياكان ما چرا كه اگر آنها نجات نيافته بودند ما نيز امروز وجود نداشتيم . <9> بعد به هدف اصلى اين مجازاتها اشاره كرده ، مى افزايد: ((منظور اين بود كه آن را وسيله اى براى يادآورى شما قرار دهيم )) (لنجعلها لكم تذكرة ). ((و گوشهاى شنوا آن را در خود نگهدارى كند)) (و تعيها اذن واعية ). هرگز نمى خواستيم از آنها انتقام بگيريم ، بلكه هدف تربيت انسانها و هدايت آنها در مسير كمال ، و ارائه طريق ، و ايصال به مطلوب بوده است . ((تعيها)) از ماده ((وعى )) (بر وزن سعى ) آن گونه كه ((راغب )) در ((مفردات )) و ((ابن منظور)) در ((لسان العرب )) گفته اند: در اصل به معنى نگهدارى چيزى در قلب است ، سپس به هر ظرفى ((وعاء)) گفته شده ، چون چيزى را در خود نگه مى دارد، و در آيه مورد بحث اين صفت براى ((گوشها)) ذكر شده است ، گوشهائى كه حقايق را مى شنوند و در خود نگه مى دارند. يا به تعبير ديگر گاه انسان سخنى را مى شنود، و فورا آن را از گوش بيرون مى افكند همانطور كه در تعبيرات عاميانه مى گوئيم : از اين گوش شنيد و از گوش ديگر بيرون كرد، ولى گاه روى آن انديشه مى كند و در دل جاى مى دهد، و آن را چراغ راه زندگى خود مى شمرد. اين چيزى است كه از آن تعبير به ((وعى )) مى شود. ﴿9 كجاست گوشهاى شنوا؟ بعد از ذكر گوشه از سرگذشت قوم عاد و ثمود به سراغ اقوام ديگرى همچون قوم ((نوح )) و ((قوم )) لوط مى رود، تا از زندگى آنها درس عبرت ديگرى به افراد بيداردل دهد، مى فرمايد: ((فرعون و كسانى كه قبل از او بودند و مردم شهرهاى زير و رو شده (قوم لوط) مرتكب گناهان بزرگ شدند)) (و جاء فرعون و من قبله و المؤ تفكات بالخاطئة ). ((خاطئة )) به معنى خطا است (هر دو معنى مصدرى دارد) و مراد از خطا در اينجا شرك و كفر و ظلم و فساد و انواع گناهان است . ((مؤ تفكات )) جمع ((مؤ تفكه )) از ماده ((اءاءتفاك )) به معنى انقلاب و زير و رو شدن است ، و در اينجا اشاره به شهرهاى قوم لوط است كه با زلزله شديدى زير و رو گرديد. منظور از ((من قبله )) اقوامى است كه قبل از فرعون بودند، مانند قوم ((شعيب )) و گردنكشانى همچون نمرود. سپس مى افزايد: ((آنها با فرستاده پروردگارشان به مخالفت برخاستند، و خداوند آنها را به عذاب شديدى گرفتار ساخت )) (فعصوا رسول ربهم فاخذهم اخذة رابية ). فرعونيان با ((موسى )) و ((هارون )) به مخالفت برخاستند، و ساكنان شهرهاى ((سدوم )) به مخالفت با حضرت ((لوط))، و اقوام ديگر نيز از فرمان پيامبر خود سرپيچيدند، و هر گروهى از اين سركشان به نوعى عذاب گرفتار شدند، فرعونيان در كام امواج ((نيل كه مايه حيات و آبادى و بركت كشورشان بود غرق گشتند، و قوم لوط با ((زلزله )) شديد، و سپس ((بارانى از سنگ )) محو و نابود شدند. ((رابية )) و ((ربا)) از يك ماده است ، و به معنى افزايش و اضافه است ، و در اينجا منظور عذابى است كه بسيار سخت و شديد بود. شرح ماجراى قوم فرعون در بسيارى از سوره هاى قرآن آمده ، و از همه مشروحتر در آيه 10 تا 68 سوره شعرا مى باشد (به تفسير نمونه جلد 15 صفحه 195 به بعد مراجعه شود). و در سوره اعراف از آيه 103 تا 137 (تفسير نمونه جلد 6 صفحه 277 به بعد). و در سوره طه از آيه 24 تا 79 (تفسير نمونه جلد 13 صفحه 185 به بعد). و داستان قوم لوط نيز در بسيارى از سوره هاى قرآن از جمله آيه 61 تا 77 سوره حجر (تفسير نمونه جلد 11 صفحه 106 به بعد). و در سوره هود از آيه 77 تا 83 (تفسير نمونه جلد 9 صفحه 178) آمده است . و سرانجام اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نوح و مجازات دردناك آنها كرده ، مى گويد: ((ما هنگامى كه آب طغيان كرد شما را در كشتى سوار كرديم )) (انا لما طغا الماء حملناكم فى الجارية ). طغيان آب چنين بود كه ابرهاى تيره و تار آسمان را پوشانيد، و چنان بارانى نازل شد كه گوئى سيلاب از آسمان فرو مى ريزد، چشمه ها نيز از زمين جوشيدن گرفت ، و اين هر دو آب دست بهم دادند، و همه چيز زير آب فرو رفت ، باغها، مزارع قصرها و خانه هاى قوم طغيانگر، تنها گروهى كه نجات يافتند مؤ منانى بودند كه همراه نوح سوار بر كشتى شدند. تعبير به ((حملناكم )) (شما را حمل كرديم ) كنايه از اسلاف و نياكان ما چرا كه اگر آنها نجات نيافته بودند ما نيز امروز وجود نداشتيم . بعد به هدف اصلى اين مجازاتها اشاره كرده ، مى افزايد: ((منظور اين بود كه آن را وسيله اى براى يادآورى شما قرار دهيم )) (لنجعلها لكم تذكرة ). ((و گوشهاى شنوا آن را در خود نگهدارى كند)) (و تعيها اذن واعية ). هرگز نمى خواستيم از آنها انتقام بگيريم ، بلكه هدف تربيت انسانها و هدايت آنها در مسير كمال ، و ارائه طريق ، و ايصال به مطلوب بوده است . ((تعيها)) از ماده ((وعى )) (بر وزن سعى ) آن گونه كه ((راغب )) در ((مفردات )) و ((ابن منظور)) در ((لسان العرب )) گفته اند: در اصل به معنى نگهدارى چيزى در قلب است ، سپس به هر ظرفى ((وعاء)) گفته شده ، چون چيزى را در خود نگه مى دارد، و در آيه مورد بحث اين صفت براى ((گوشها)) ذكر شده است ، گوشهائى كه حقايق را مى شنوند و در خود نگه مى دارند. يا به تعبير ديگر گاه انسان سخنى را مى شنود، و فورا آن را از گوش بيرون مى افكند همانطور كه در تعبيرات عاميانه مى گوئيم : از اين گوش شنيد و از گوش ديگر بيرون كرد، ولى گاه روى آن انديشه مى كند و در دل جاى مى دهد، و آن را چراغ راه زندگى خود مى شمرد. اين چيزى است كه از آن تعبير به ((وعى )) مى شود. ﴿10 كجاست گوشهاى شنوا؟ بعد از ذكر گوشه از سرگذشت قوم عاد و ثمود به سراغ اقوام ديگرى همچون قوم ((نوح )) و ((قوم )) لوط مى رود، تا از زندگى آنها درس عبرت ديگرى به افراد بيداردل دهد، مى فرمايد: ((فرعون و كسانى كه قبل از او بودند و مردم شهرهاى زير و رو شده (قوم لوط) مرتكب گناهان بزرگ شدند)) (و جاء فرعون و من قبله و المؤ تفكات بالخاطئة ). ((خاطئة )) به معنى خطا است (هر دو معنى مصدرى دارد) و مراد از خطا در اينجا شرك و كفر و ظلم و فساد و انواع گناهان است . ((مؤ تفكات )) جمع ((مؤ تفكه )) از ماده ((اءاءتفاك )) به معنى انقلاب و زير و رو شدن است ، و در اينجا اشاره به شهرهاى قوم لوط است كه با زلزله شديدى زير و رو گرديد. منظور از ((من قبله )) اقوامى است كه قبل از فرعون بودند، مانند قوم ((شعيب )) و گردنكشانى همچون نمرود. سپس مى افزايد: ((آنها با فرستاده پروردگارشان به مخالفت برخاستند، و خداوند آنها را به عذاب شديدى گرفتار ساخت )) (فعصوا رسول ربهم فاخذهم اخذة رابية ). فرعونيان با ((موسى )) و ((هارون )) به مخالفت برخاستند، و ساكنان شهرهاى ((سدوم )) به مخالفت با حضرت ((لوط))، و اقوام ديگر نيز از فرمان پيامبر خود سرپيچيدند، و هر گروهى از اين سركشان به نوعى عذاب گرفتار شدند، فرعونيان در كام امواج ((نيل كه مايه حيات و آبادى و بركت كشورشان بود غرق گشتند، و قوم لوط با ((زلزله )) شديد، و سپس ((بارانى از سنگ )) محو و نابود شدند. ((رابية )) و ((ربا)) از يك ماده است ، و به معنى افزايش و اضافه است ، و در اينجا منظور عذابى است كه بسيار سخت و شديد بود. شرح ماجراى قوم فرعون در بسيارى از سوره هاى قرآن آمده ، و از همه مشروحتر در آيه 10 تا 68 سوره شعرا مى باشد (به تفسير نمونه جلد 15 صفحه 195 به بعد مراجعه شود). و در سوره اعراف از آيه 103 تا 137 (تفسير نمونه جلد 6 صفحه 277 به بعد). و در سوره طه از آيه 24 تا 79 (تفسير نمونه جلد 13 صفحه 185 به بعد). و داستان قوم لوط نيز در بسيارى از سوره هاى قرآن از جمله آيه 61 تا 77 سوره حجر (تفسير نمونه جلد 11 صفحه 106 به بعد). و در سوره هود از آيه 77 تا 83 (تفسير نمونه جلد 9 صفحه 178) آمده است . و سرانجام اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نوح و مجازات دردناك آنها كرده ، مى گويد: ((ما هنگامى كه آب طغيان كرد شما را در كشتى سوار كرديم )) (انا لما طغا الماء حملناكم فى الجارية ). طغيان آب چنين بود كه ابرهاى تيره و تار آسمان را پوشانيد، و چنان بارانى نازل شد كه گوئى سيلاب از آسمان فرو مى ريزد، چشمه ها نيز از زمين جوشيدن گرفت ، و اين هر دو آب دست بهم دادند، و همه چيز زير آب فرو رفت ، باغها، مزارع قصرها و خانه هاى قوم طغيانگر، تنها گروهى كه نجات يافتند مؤ منانى بودند كه همراه نوح سوار بر كشتى شدند. تعبير به ((حملناكم )) (شما را حمل كرديم ) كنايه از اسلاف و نياكان ما چرا كه اگر آنها نجات نيافته بودند ما نيز امروز وجود نداشتيم . بعد به هدف اصلى اين مجازاتها اشاره كرده ، مى افزايد: ((منظور اين بود كه آن را وسيله اى براى يادآورى شما قرار دهيم )) (لنجعلها لكم تذكرة ). ((و گوشهاى شنوا آن را در خود نگهدارى كند)) (و تعيها اذن واعية ). هرگز نمى خواستيم از آنها انتقام بگيريم ، بلكه هدف تربيت انسانها و هدايت آنها در مسير كمال ، و ارائه طريق ، و ايصال به مطلوب بوده است . ((تعيها)) از ماده ((وعى )) (بر وزن سعى ) آن گونه كه ((راغب )) در ((مفردات )) و ((ابن منظور)) در ((لسان العرب )) گفته اند: در اصل به معنى نگهدارى چيزى در قلب است ، سپس به هر ظرفى ((وعاء)) گفته شده ، چون چيزى را در خود نگه مى دارد، و در آيه مورد بحث اين صفت براى ((گوشها)) ذكر شده است ، گوشهائى كه حقايق را مى شنوند و در خود نگه مى دارند. يا به تعبير ديگر گاه انسان سخنى را مى شنود، و فورا آن را از گوش بيرون مى افكند همانطور كه در تعبيرات عاميانه مى گوئيم : از اين گوش شنيد و از گوش ديگر بيرون كرد، ولى گاه روى آن انديشه مى كند و در دل جاى مى دهد، و آن را چراغ راه زندگى خود مى شمرد. اين چيزى است كه از آن تعبير به ((وعى )) مى شود. ﴿11 كجاست گوشهاى شنوا؟ بعد از ذكر گوشه از سرگذشت قوم عاد و ثمود به سراغ اقوام ديگرى همچون قوم ((نوح )) و ((قوم )) لوط مى رود، تا از زندگى آنها درس عبرت ديگرى به افراد بيداردل دهد، مى فرمايد: ((فرعون و كسانى كه قبل از او بودند و مردم شهرهاى زير و رو شده (قوم لوط) مرتكب گناهان بزرگ شدند)) (و جاء فرعون و من قبله و المؤ تفكات بالخاطئة ). ((خاطئة )) به معنى خطا است (هر دو معنى مصدرى دارد) و مراد از خطا در اينجا شرك و كفر و ظلم و فساد و انواع گناهان است . ((مؤ تفكات )) جمع ((مؤ تفكه )) از ماده ((اءاءتفاك )) به معنى انقلاب و زير و رو شدن است ، و در اينجا اشاره به شهرهاى قوم لوط است كه با زلزله شديدى زير و رو گرديد. منظور از ((من قبله )) اقوامى است كه قبل از فرعون بودند، مانند قوم ((شعيب )) و گردنكشانى همچون نمرود. سپس مى افزايد: ((آنها با فرستاده پروردگارشان به مخالفت برخاستند، و خداوند آنها را به عذاب شديدى گرفتار ساخت )) (فعصوا رسول ربهم فاخذهم اخذة رابية ). فرعونيان با ((موسى )) و ((هارون )) به مخالفت برخاستند، و ساكنان شهرهاى ((سدوم )) به مخالفت با حضرت ((لوط))، و اقوام ديگر نيز از فرمان پيامبر خود سرپيچيدند، و هر گروهى از اين سركشان به نوعى عذاب گرفتار شدند، فرعونيان در كام امواج ((نيل كه مايه حيات و آبادى و بركت كشورشان بود غرق گشتند، و قوم لوط با ((زلزله )) شديد، و سپس ((بارانى از سنگ )) محو و نابود شدند. ((رابية )) و ((ربا)) از يك ماده است ، و به معنى افزايش و اضافه است ، و در اينجا منظور عذابى است كه بسيار سخت و شديد بود. شرح ماجراى قوم فرعون در بسيارى از سوره هاى قرآن آمده ، و از همه مشروحتر در آيه 10 تا 68 سوره شعرا مى باشد (به تفسير نمونه جلد 15 صفحه 195 به بعد مراجعه شود). و در سوره اعراف از آيه 103 تا 137 (تفسير نمونه جلد 6 صفحه 277 به بعد). و در سوره طه از آيه 24 تا 79 (تفسير نمونه جلد 13 صفحه 185 به بعد). و داستان قوم لوط نيز در بسيارى از سوره هاى قرآن از جمله آيه 61 تا 77 سوره حجر (تفسير نمونه جلد 11 صفحه 106 به بعد). و در سوره هود از آيه 77 تا 83 (تفسير نمونه جلد 9 صفحه 178) آمده است . و سرانجام اشاره كوتاهى به سرنوشت قوم نوح و مجازات دردناك آنها كرده ، مى گويد: ((ما هنگامى كه آب طغيان كرد شما را در كشتى سوار كرديم )) (انا لما طغا الماء حملناكم فى الجارية ). طغيان آب چنين بود كه ابرهاى تيره و تار آسمان را پوشانيد، و چنان بارانى نازل شد كه گوئى سيلاب از آسمان فرو مى ريزد، چشمه ها نيز از زمين جوشيدن گرفت ، و اين هر دو آب دست بهم دادند، و همه چيز زير آب فرو رفت ، باغها، مزارع قصرها و خانه هاى قوم طغيانگر، تنها گروهى كه نجات يافتند مؤ منانى بودند كه همراه نوح سوار بر كشتى شدند. تعبير به ((حملناكم )) (شما را حمل كرديم ) كنايه از اسلاف و نياكان ما چرا كه اگر آنها نجات نيافته بودند ما نيز امروز وجود نداشتيم . بعد به هدف اصلى اين مجازاتها اشاره كرده ، مى افزايد: ((منظور اين بود كه آن را وسيله اى براى يادآورى شما قرار دهيم )) (لنجعلها لكم تذكرة ). ((و گوشهاى شنوا آن را در خود نگهدارى كند)) (و تعيها اذن واعية ). هرگز نمى خواستيم از آنها انتقام بگيريم ، بلكه هدف تربيت انسانها و هدايت آنها در مسير كمال ، و ارائه طريق ، و ايصال به مطلوب بوده است . ((تعيها)) از ماده ((وعى )) (بر وزن سعى ) آن گونه كه ((راغب )) در ((مفردات )) و ((ابن منظور)) در ((لسان العرب )) گفته اند: در اصل به معنى نگهدارى چيزى در قلب است ، سپس به هر ظرفى ((وعاء)) گفته شده ، چون چيزى را در خود نگه مى دارد، و در آيه مورد بحث اين صفت براى ((گوشها)) ذكر شده است ، گوشهائى كه حقايق را مى شنوند و در خود نگه مى دارند. يا به تعبير ديگر گاه انسان سخنى را مى شنود، و فورا آن را از گوش بيرون مى افكند همانطور كه در تعبيرات عاميانه مى گوئيم : از اين گوش شنيد و از گوش ديگر بيرون كرد، ولى گاه روى آن انديشه مى كند و در دل جاى مى دهد، و آن را چراغ راه زندگى خود مى شمرد. اين چيزى است كه از آن تعبير به ((وعى )) مى شود. ﴿12 روزى كه آن واقعه بزرگ رخ مى دهد در ادامه آيات آغاز اين سوره كه ناظر به مساءله رستاخيز و قيامت بود آيات مورد بحث بحثهائى از حوادث اين رستاخيز عظيم را مطرح مى كند، با تعبيراتى تكان دهنده و بيدارگر كه انسان را به عظمت وقايعى كه در پيش دارد آشنا مى سازد. نخست مى فرمايد: ((هنگامى كه يكبار در صور دميده شد…)) (فاذا نفخ فى الصور نفخة واحدة ). چنانكه قبلا نيز اشاره كرده ايم از قرآن مجيد استفاده مى شود كه پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر با ناگهانى و صدائى عظيم انجام مى گيرد كه از آن تعبير به ((نفخه صور)) (دميدن در شيپور) شده است . اين به خاطر آن است كه در گذشته و امروز براى جمع كردن و آماده باش ‍ لشكر. و يا فرستادن آنها به استراحتگاه ، از شيپور استفاده مى كنند كه با دو آهنگ مختلف نواخته مى شود، هنگامى كه شيپور استراحت و خواب نواخته مى شود سربازان همه به استراحتگاه مى روند، و هنگامى كه شيپور جمع و آماده باش نواخته مى شود همه سربازان از جا حركت كرده و صفوف خود را منظم مى كنند، گوئى خداوند مى خواهد بفرمايد كه مساءله پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر در برابر قدرت من به همان سادگى دميدن در يك شيپور است ، با يك فرمان و در يك لحظه ناگهانى همه اهل آسمان و زمين مى ميرند، و با يك فرمان ديگر همگى لباس حيات در تن مى پوشند و آماده حساب مى شوند. درباره خصوصيات ((صور)) و چگونگى ((نفخ )) در آن ، و تعداد نفخ ‌ها، و فاصله ميان آنها مطالب فراوانى در تفسير سوره ((زمر)) آيه 68 (جلد 19 صفحه 534 به بعد) آورده ايم و نياز به تكرار آن نمى بينيم . تنها چيزى كه بايد در اينجا يادآور شويم اين است كه ((نفخه صور)) همانگونه كه در بالا اشاره شد ((دو نفخه )) است : ((نفخه مرگ )) و ((نفخه حيات مجدد)) و در اينكه آنچه در آيه مورد بحث آمده ((نفخه اول )) است يا دوم ؟ مفسران عقيده واحدى ندارند، زيرا آياتى كه بعد مى آيد، بعضى مناسب نفخه مرگ است ، و بعضى مناسب نفخه حيات و رستاخيز، ولى رويهمرفته اين آيات تناسب بيشترى با نفخه اول يعنى نفخه پايان دنيا دارد. سپس مى افزايد: ((و هنگامى كه زمين و كوهها از جا برداشته شوند، و با يك ضربه درهم كوبيده و خرد شوند)) (و حملت الارض و الجبال فدكتا دكة واحدة ). ((دك )) چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: در اصل ((به معنى زمين صاف و نرم است )) و از آنجا كه براى صاف كردن يك زمين ناهموار بايد آن را درهم بكوبند در بسيارى از موارد اين واژه به معنى كوبيدن شديد به كار رفته است . ولى از بعضى از منابع لغت استفاده مى شود كه اصل معنى ((دك )) همان كوبيدن و ويران كردن است ، و چون لازمه كوبيدن و ويران كردن صاف و هموار شدن است اين واژه در اين معنى نيز به كار مى رود. <11> و به هر حال اين كلمه در آيه مورد بحث به معنى كوبيدن شديد كوهها و زمينهاى ناهموار به يكديگر است به گونه اى كه يكباره از هم متلاشى و هموار گردند! سپس مى افزايد: ((در آن روز واقعه عظيم در جهان رخ مى دهد، و رستاخيز برپا مى شود)) (فيومئذ وقعت الواقعة ). نه تنها زمين و كوهها متلاشى مى شوند، بلكه ((آسمانها نيز از هم مى شكافند و سست و نااستوار مى گردند)) (و انشقت السماء فهى يومئذ واهية ). كرات عظيم آسمانى از اين حادثه هولناك و وحشتناك بركنار نمى مانند، آنها نيز شكافته ، پراكنده و متلاشى خواهند شد، و با آن صلابت و استحكامى كه دارند آنچنان سست مى شوند كه به گفته قرآن در آيه 37 سوره الرحمن ((آسمان از هم شكافته و همانند روغن مذاب گلگون مى شود)) ((فاذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان )). و يا به تعبير ديگر زمين و آسمان كنونى ويران شده ، و بر ويرانه هاى آنها جهانى نو برپا مى گردد كه از جهان كنونى برتر و بالاتر و كاملتر است . ((و فرشتگان در جوانب و كناره هاى آسمانها قرار مى گيرند)) (و الملك على ارجائها). ((ارجاء)) جمع ((رجا)) به معنى اطراف و جوانب چيزى است ، و ((ملك )) در اينجا گرچه به صيغه مفرد ذكر شده ولى منظور جنس ‍ و جمع است . گوئى در آن روز فرشتگان همانند مامورانى كه اطراف ميدانى ايستاده و منتظر فرمان براى انجام كارند، در گرداگرد آسمانها صف مى كشند و در انتظار فرمان حقند. سپس مى فرمايد: ((و در آن روز هشت فرشته فوق آنها عرش ‍ پروردگارت را حمل مى كنند)) (و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية ). اين حاملان عرش گرچه صريحا در اين آيه تعيين نشده اند كه از فرشتگانند يا غير آنها ولى ظاهر تعبيرات مجموع آيه نشان مى دهد كه آنها از فرشتگانند، ولى مشخص نيست كه آيا هشت فرشته اند يا هشت گروه كوچك يا بزرگ . البته آنچه در روايات اسلامى آمده است كه حاملان عرش هم اكنون چهار نفر (يا چهار گروه ) هستند اما در قيامت دو برابر مى شوند، چنانكه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم انهم اليوم اربعة فاذا كان يوم القيامة ايدهم باربعة آخرين ، فيكونون ثمانية : ((آنها امروز چهار نفرند، و روز قيامت آنها را با چهار نفر ديگر تقويت مى كند و هشت نفر مى شوند)). <12> ولى ((عرش )) چيست ؟ و اين فرشتگان كيانند؟ مسلما منظور از ((عرش )) يك تخت سلطنتى جسمانى نيست ، بلكه همانگونه كه در سابق در تفسير كلمه عرش گفته ايم به معنى ((مجموعه جهان هستى )) است كه عرش حكومت خدا است ، و به وسيله فرشتگان كه مجرى فرمان خدا هستند تدبير مى شود. و جالب اينكه در روايتى آمده است كه ((حاملان هشتگانه عرش خدا در قيامت چهار نفر از اولين ، و چهار نفر از آخرين هستند، اما چهار نفر از اولين ((نوح )) و ((ابراهيم )) و ((موسى )) و ((عيسى )) مى باشند، و چهار نفر از آخرين محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ((على )) و ((حسن )) و ((حسين )) (عليهماالسلام ) هستند))!. <13> اين تعبير ممكن است اشاره به مقام شفاعت آنها براى اولين و آخرين باشد، البته شفاعت در مورد كسانى كه لايق شفاعتند، و به هر حال گسترش مفهوم ((عرش )) را نشان مى دهد. البته اگر حاملان هشتگانه عرش هشت گروه باشند، ممكن است گروههائى از فرشتگان و گروهى از انبياء و اولياء عهده دار اين مهم گردند، و به اين ترتيب بخشى از تدبير نظام آن روز را فرشتگان بر عهده دارند، و بخشى را انبياء، اما همه به فرمان خدا است . در اينكه ضمير در ((فوقهم )) (بر فراز آنها) به ((انسانها)) برمى گردد يا به ((فرشتگان )) احتمالات متعددى داده شده ، و چون در جمله قبل از آن سخن از فرشتگان است ظاهر اين است كه به آنها برمى گردد، و به اين ترتيب فرشتگان گرداگرد جهان را فرا مى گيرند و بر بالاى آنها (بالا از نظر مقام ) هشت فرشته حاملان عرش خدايند. اين احتمال نيز وجود دارد كه حاملان عرش خدا افرادى برتر و بالاتر از فرشتگانند، و در اين صورت با حديث گذشته كه حاملان عرش خدا را هشت نفر از انبياء و اولياء مى شمرد تطبيق مى كند. بدون شك حوادث مربوط به قيامت ، تا چه رسد به مسائل مربوط به حاملان عرش در آن روز، چيزى نيست كه به طور دقيق براى ما كه ساكنان اين جهان محدود و تاريك هستيم روشن باشد، آنچه مى گوئيم شبحى است كه از دور در پرتو آيات الهى مى بينيم ، و گرنه حقيقت آن را بايد رفت و تماشا كرد!. <14> اين نكته نيز لازم به يادآورى است در ((نفخه صور)) اول همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند، بنابراين بحث از ((حاملان عرش )) مربوط به ((نفخه دوم )) است كه همه زنده مى شوند هر چند در آيه سخنى از نفخه دوم نيست ، ولى از قرائن روشن مى شود، مطالبى را كه در آيات بعد مى خوانيم نيز مربوط به همين نفخه دوم است . <15> ﴿13 روزى كه آن واقعه بزرگ رخ مى دهد در ادامه آيات آغاز اين سوره كه ناظر به مساءله رستاخيز و قيامت بود آيات مورد بحث بحثهائى از حوادث اين رستاخيز عظيم را مطرح مى كند، با تعبيراتى تكان دهنده و بيدارگر كه انسان را به عظمت وقايعى كه در پيش دارد آشنا مى سازد. نخست مى فرمايد: ((هنگامى كه يكبار در صور دميده شد...)) (فاذا نفخ فى الصور نفخة واحدة ). چنانكه قبلا نيز اشاره كرده ايم از قرآن مجيد استفاده مى شود كه پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر با ناگهانى و صدائى عظيم انجام مى گيرد كه از آن تعبير به ((نفخه صور)) (دميدن در شيپور) شده است . اين به خاطر آن است كه در گذشته و امروز براى جمع كردن و آماده باش ‍ لشكر. و يا فرستادن آنها به استراحتگاه ، از شيپور استفاده مى كنند كه با دو آهنگ مختلف نواخته مى شود، هنگامى كه شيپور استراحت و خواب نواخته مى شود سربازان همه به استراحتگاه مى روند، و هنگامى كه شيپور جمع و آماده باش نواخته مى شود همه سربازان از جا حركت كرده و صفوف خود را منظم مى كنند، گوئى خداوند مى خواهد بفرمايد كه مساءله پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر در برابر قدرت من به همان سادگى دميدن در يك شيپور است ، با يك فرمان و در يك لحظه ناگهانى همه اهل آسمان و زمين مى ميرند، و با يك فرمان ديگر همگى لباس حيات در تن مى پوشند و آماده حساب مى شوند. درباره خصوصيات ((صور)) و چگونگى ((نفخ )) در آن ، و تعداد نفخ ‌ها، و فاصله ميان آنها مطالب فراوانى در تفسير سوره ((زمر)) آيه 68 (جلد 19 صفحه 534 به بعد) آورده ايم و نياز به تكرار آن نمى بينيم . تنها چيزى كه بايد در اينجا يادآور شويم اين است كه ((نفخه صور)) همانگونه كه در بالا اشاره شد ((دو نفخه )) است : ((نفخه مرگ )) و ((نفخه حيات مجدد)) و در اينكه آنچه در آيه مورد بحث آمده ((نفخه اول )) است يا دوم ؟ مفسران عقيده واحدى ندارند، زيرا آياتى كه بعد مى آيد، بعضى مناسب نفخه مرگ است ، و بعضى مناسب نفخه حيات و رستاخيز، ولى رويهمرفته اين آيات تناسب بيشترى با نفخه اول يعنى نفخه پايان دنيا دارد. سپس مى افزايد: ((و هنگامى كه زمين و كوهها از جا برداشته شوند، و با يك ضربه درهم كوبيده و خرد شوند)) (و حملت الارض و الجبال فدكتا دكة واحدة ). ((دك )) چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: در اصل ((به معنى زمين صاف و نرم است )) و از آنجا كه براى صاف كردن يك زمين ناهموار بايد آن را درهم بكوبند در بسيارى از موارد اين واژه به معنى كوبيدن شديد به كار رفته است . ولى از بعضى از منابع لغت استفاده مى شود كه اصل معنى ((دك )) همان كوبيدن و ويران كردن است ، و چون لازمه كوبيدن و ويران كردن صاف و هموار شدن است اين واژه در اين معنى نيز به كار مى رود. و به هر حال اين كلمه در آيه مورد بحث به معنى كوبيدن شديد كوهها و زمينهاى ناهموار به يكديگر است به گونه اى كه يكباره از هم متلاشى و هموار گردند! سپس مى افزايد: ((در آن روز واقعه عظيم در جهان رخ مى دهد، و رستاخيز برپا مى شود)) (فيومئذ وقعت الواقعة ). نه تنها زمين و كوهها متلاشى مى شوند، بلكه ((آسمانها نيز از هم مى شكافند و سست و نااستوار مى گردند)) (و انشقت السماء فهى يومئذ واهية ). كرات عظيم آسمانى از اين حادثه هولناك و وحشتناك بركنار نمى مانند، آنها نيز شكافته ، پراكنده و متلاشى خواهند شد، و با آن صلابت و استحكامى كه دارند آنچنان سست مى شوند كه به گفته قرآن در آيه 37 سوره الرحمن ((آسمان از هم شكافته و همانند روغن مذاب گلگون مى شود)) ((فاذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان )). و يا به تعبير ديگر زمين و آسمان كنونى ويران شده ، و بر ويرانه هاى آنها جهانى نو برپا مى گردد كه از جهان كنونى برتر و بالاتر و كاملتر است . ((و فرشتگان در جوانب و كناره هاى آسمانها قرار مى گيرند)) (و الملك على ارجائها). ((ارجاء)) جمع ((رجا)) به معنى اطراف و جوانب چيزى است ، و ((ملك )) در اينجا گرچه به صيغه مفرد ذكر شده ولى منظور جنس ‍ و جمع است . گوئى در آن روز فرشتگان همانند مامورانى كه اطراف ميدانى ايستاده و منتظر فرمان براى انجام كارند، در گرداگرد آسمانها صف مى كشند و در انتظار فرمان حقند. سپس مى فرمايد: ((و در آن روز هشت فرشته فوق آنها عرش ‍ پروردگارت را حمل مى كنند)) (و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية ). اين حاملان عرش گرچه صريحا در اين آيه تعيين نشده اند كه از فرشتگانند يا غير آنها ولى ظاهر تعبيرات مجموع آيه نشان مى دهد كه آنها از فرشتگانند، ولى مشخص نيست كه آيا هشت فرشته اند يا هشت گروه كوچك يا بزرگ . البته آنچه در روايات اسلامى آمده است كه حاملان عرش هم اكنون چهار نفر (يا چهار گروه ) هستند اما در قيامت دو برابر مى شوند، چنانكه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم انهم اليوم اربعة فاذا كان يوم القيامة ايدهم باربعة آخرين ، فيكونون ثمانية : ((آنها امروز چهار نفرند، و روز قيامت آنها را با چهار نفر ديگر تقويت مى كند و هشت نفر مى شوند)). ولى ((عرش )) چيست ؟ و اين فرشتگان كيانند؟ مسلما منظور از ((عرش )) يك تخت سلطنتى جسمانى نيست ، بلكه همانگونه كه در سابق در تفسير كلمه عرش گفته ايم به معنى ((مجموعه جهان هستى )) است كه عرش حكومت خدا است ، و به وسيله فرشتگان كه مجرى فرمان خدا هستند تدبير مى شود. و جالب اينكه در روايتى آمده است كه ((حاملان هشتگانه عرش خدا در قيامت چهار نفر از اولين ، و چهار نفر از آخرين هستند، اما چهار نفر از اولين ((نوح )) و ((ابراهيم )) و ((موسى )) و ((عيسى )) مى باشند، و چهار نفر از آخرين محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ((على )) و ((حسن )) و ((حسين )) (عليهماالسلام ) هستند))!. اين تعبير ممكن است اشاره به مقام شفاعت آنها براى اولين و آخرين باشد، البته شفاعت در مورد كسانى كه لايق شفاعتند، و به هر حال گسترش مفهوم ((عرش )) را نشان مى دهد. البته اگر حاملان هشتگانه عرش هشت گروه باشند، ممكن است گروههائى از فرشتگان و گروهى از انبياء و اولياء عهده دار اين مهم گردند، و به اين ترتيب بخشى از تدبير نظام آن روز را فرشتگان بر عهده دارند، و بخشى را انبياء، اما همه به فرمان خدا است . در اينكه ضمير در ((فوقهم )) (بر فراز آنها) به ((انسانها)) برمى گردد يا به ((فرشتگان )) احتمالات متعددى داده شده ، و چون در جمله قبل از آن سخن از فرشتگان است ظاهر اين است كه به آنها برمى گردد، و به اين ترتيب فرشتگان گرداگرد جهان را فرا مى گيرند و بر بالاى آنها (بالا از نظر مقام ) هشت فرشته حاملان عرش خدايند. اين احتمال نيز وجود دارد كه حاملان عرش خدا افرادى برتر و بالاتر از فرشتگانند، و در اين صورت با حديث گذشته كه حاملان عرش خدا را هشت نفر از انبياء و اولياء مى شمرد تطبيق مى كند. بدون شك حوادث مربوط به قيامت ، تا چه رسد به مسائل مربوط به حاملان عرش در آن روز، چيزى نيست كه به طور دقيق براى ما كه ساكنان اين جهان محدود و تاريك هستيم روشن باشد، آنچه مى گوئيم شبحى است كه از دور در پرتو آيات الهى مى بينيم ، و گرنه حقيقت آن را بايد رفت و تماشا كرد!. اين نكته نيز لازم به يادآورى است در ((نفخه صور)) اول همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند، بنابراين بحث از ((حاملان عرش )) مربوط به ((نفخه دوم )) است كه همه زنده مى شوند هر چند در آيه سخنى از نفخه دوم نيست ، ولى از قرائن روشن مى شود، مطالبى را كه در آيات بعد مى خوانيم نيز مربوط به همين نفخه دوم است . ﴿14 روزى كه آن واقعه بزرگ رخ مى دهد در ادامه آيات آغاز اين سوره كه ناظر به مساءله رستاخيز و قيامت بود آيات مورد بحث بحثهائى از حوادث اين رستاخيز عظيم را مطرح مى كند، با تعبيراتى تكان دهنده و بيدارگر كه انسان را به عظمت وقايعى كه در پيش دارد آشنا مى سازد. نخست مى فرمايد: ((هنگامى كه يكبار در صور دميده شد...)) (فاذا نفخ فى الصور نفخة واحدة ). چنانكه قبلا نيز اشاره كرده ايم از قرآن مجيد استفاده مى شود كه پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر با ناگهانى و صدائى عظيم انجام مى گيرد كه از آن تعبير به ((نفخه صور)) (دميدن در شيپور) شده است . اين به خاطر آن است كه در گذشته و امروز براى جمع كردن و آماده باش ‍ لشكر. و يا فرستادن آنها به استراحتگاه ، از شيپور استفاده مى كنند كه با دو آهنگ مختلف نواخته مى شود، هنگامى كه شيپور استراحت و خواب نواخته مى شود سربازان همه به استراحتگاه مى روند، و هنگامى كه شيپور جمع و آماده باش نواخته مى شود همه سربازان از جا حركت كرده و صفوف خود را منظم مى كنند، گوئى خداوند مى خواهد بفرمايد كه مساءله پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر در برابر قدرت من به همان سادگى دميدن در يك شيپور است ، با يك فرمان و در يك لحظه ناگهانى همه اهل آسمان و زمين مى ميرند، و با يك فرمان ديگر همگى لباس حيات در تن مى پوشند و آماده حساب مى شوند. درباره خصوصيات ((صور)) و چگونگى ((نفخ )) در آن ، و تعداد نفخ ‌ها، و فاصله ميان آنها مطالب فراوانى در تفسير سوره ((زمر)) آيه 68 (جلد 19 صفحه 534 به بعد) آورده ايم و نياز به تكرار آن نمى بينيم . تنها چيزى كه بايد در اينجا يادآور شويم اين است كه ((نفخه صور)) همانگونه كه در بالا اشاره شد ((دو نفخه )) است : ((نفخه مرگ )) و ((نفخه حيات مجدد)) و در اينكه آنچه در آيه مورد بحث آمده ((نفخه اول )) است يا دوم ؟ مفسران عقيده واحدى ندارند، زيرا آياتى كه بعد مى آيد، بعضى مناسب نفخه مرگ است ، و بعضى مناسب نفخه حيات و رستاخيز، ولى رويهمرفته اين آيات تناسب بيشترى با نفخه اول يعنى نفخه پايان دنيا دارد. سپس مى افزايد: ((و هنگامى كه زمين و كوهها از جا برداشته شوند، و با يك ضربه درهم كوبيده و خرد شوند)) (و حملت الارض و الجبال فدكتا دكة واحدة ). ((دك )) چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: در اصل ((به معنى زمين صاف و نرم است )) و از آنجا كه براى صاف كردن يك زمين ناهموار بايد آن را درهم بكوبند در بسيارى از موارد اين واژه به معنى كوبيدن شديد به كار رفته است . ولى از بعضى از منابع لغت استفاده مى شود كه اصل معنى ((دك )) همان كوبيدن و ويران كردن است ، و چون لازمه كوبيدن و ويران كردن صاف و هموار شدن است اين واژه در اين معنى نيز به كار مى رود. و به هر حال اين كلمه در آيه مورد بحث به معنى كوبيدن شديد كوهها و زمينهاى ناهموار به يكديگر است به گونه اى كه يكباره از هم متلاشى و هموار گردند! سپس مى افزايد: ((در آن روز واقعه عظيم در جهان رخ مى دهد، و رستاخيز برپا مى شود)) (فيومئذ وقعت الواقعة ). نه تنها زمين و كوهها متلاشى مى شوند، بلكه ((آسمانها نيز از هم مى شكافند و سست و نااستوار مى گردند)) (و انشقت السماء فهى يومئذ واهية ). كرات عظيم آسمانى از اين حادثه هولناك و وحشتناك بركنار نمى مانند، آنها نيز شكافته ، پراكنده و متلاشى خواهند شد، و با آن صلابت و استحكامى كه دارند آنچنان سست مى شوند كه به گفته قرآن در آيه 37 سوره الرحمن ((آسمان از هم شكافته و همانند روغن مذاب گلگون مى شود)) ((فاذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان )). و يا به تعبير ديگر زمين و آسمان كنونى ويران شده ، و بر ويرانه هاى آنها جهانى نو برپا مى گردد كه از جهان كنونى برتر و بالاتر و كاملتر است . ((و فرشتگان در جوانب و كناره هاى آسمانها قرار مى گيرند)) (و الملك على ارجائها). ((ارجاء)) جمع ((رجا)) به معنى اطراف و جوانب چيزى است ، و ((ملك )) در اينجا گرچه به صيغه مفرد ذكر شده ولى منظور جنس ‍ و جمع است . گوئى در آن روز فرشتگان همانند مامورانى كه اطراف ميدانى ايستاده و منتظر فرمان براى انجام كارند، در گرداگرد آسمانها صف مى كشند و در انتظار فرمان حقند. سپس مى فرمايد: ((و در آن روز هشت فرشته فوق آنها عرش ‍ پروردگارت را حمل مى كنند)) (و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية ). اين حاملان عرش گرچه صريحا در اين آيه تعيين نشده اند كه از فرشتگانند يا غير آنها ولى ظاهر تعبيرات مجموع آيه نشان مى دهد كه آنها از فرشتگانند، ولى مشخص نيست كه آيا هشت فرشته اند يا هشت گروه كوچك يا بزرگ . البته آنچه در روايات اسلامى آمده است كه حاملان عرش هم اكنون چهار نفر (يا چهار گروه ) هستند اما در قيامت دو برابر مى شوند، چنانكه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم انهم اليوم اربعة فاذا كان يوم القيامة ايدهم باربعة آخرين ، فيكونون ثمانية : ((آنها امروز چهار نفرند، و روز قيامت آنها را با چهار نفر ديگر تقويت مى كند و هشت نفر مى شوند)). ولى ((عرش )) چيست ؟ و اين فرشتگان كيانند؟ مسلما منظور از ((عرش )) يك تخت سلطنتى جسمانى نيست ، بلكه همانگونه كه در سابق در تفسير كلمه عرش گفته ايم به معنى ((مجموعه جهان هستى )) است كه عرش حكومت خدا است ، و به وسيله فرشتگان كه مجرى فرمان خدا هستند تدبير مى شود. و جالب اينكه در روايتى آمده است كه ((حاملان هشتگانه عرش خدا در قيامت چهار نفر از اولين ، و چهار نفر از آخرين هستند، اما چهار نفر از اولين ((نوح )) و ((ابراهيم )) و ((موسى )) و ((عيسى )) مى باشند، و چهار نفر از آخرين محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ((على )) و ((حسن )) و ((حسين )) (عليهماالسلام ) هستند))!. اين تعبير ممكن است اشاره به مقام شفاعت آنها براى اولين و آخرين باشد، البته شفاعت در مورد كسانى كه لايق شفاعتند، و به هر حال گسترش مفهوم ((عرش )) را نشان مى دهد. البته اگر حاملان هشتگانه عرش هشت گروه باشند، ممكن است گروههائى از فرشتگان و گروهى از انبياء و اولياء عهده دار اين مهم گردند، و به اين ترتيب بخشى از تدبير نظام آن روز را فرشتگان بر عهده دارند، و بخشى را انبياء، اما همه به فرمان خدا است . در اينكه ضمير در ((فوقهم )) (بر فراز آنها) به ((انسانها)) برمى گردد يا به ((فرشتگان )) احتمالات متعددى داده شده ، و چون در جمله قبل از آن سخن از فرشتگان است ظاهر اين است كه به آنها برمى گردد، و به اين ترتيب فرشتگان گرداگرد جهان را فرا مى گيرند و بر بالاى آنها (بالا از نظر مقام ) هشت فرشته حاملان عرش خدايند. اين احتمال نيز وجود دارد كه حاملان عرش خدا افرادى برتر و بالاتر از فرشتگانند، و در اين صورت با حديث گذشته كه حاملان عرش خدا را هشت نفر از انبياء و اولياء مى شمرد تطبيق مى كند. بدون شك حوادث مربوط به قيامت ، تا چه رسد به مسائل مربوط به حاملان عرش در آن روز، چيزى نيست كه به طور دقيق براى ما كه ساكنان اين جهان محدود و تاريك هستيم روشن باشد، آنچه مى گوئيم شبحى است كه از دور در پرتو آيات الهى مى بينيم ، و گرنه حقيقت آن را بايد رفت و تماشا كرد!. اين نكته نيز لازم به يادآورى است در ((نفخه صور)) اول همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند، بنابراين بحث از ((حاملان عرش )) مربوط به ((نفخه دوم )) است كه همه زنده مى شوند هر چند در آيه سخنى از نفخه دوم نيست ، ولى از قرائن روشن مى شود، مطالبى را كه در آيات بعد مى خوانيم نيز مربوط به همين نفخه دوم است . ﴿15 روزى كه آن واقعه بزرگ رخ مى دهد در ادامه آيات آغاز اين سوره كه ناظر به مساءله رستاخيز و قيامت بود آيات مورد بحث بحثهائى از حوادث اين رستاخيز عظيم را مطرح مى كند، با تعبيراتى تكان دهنده و بيدارگر كه انسان را به عظمت وقايعى كه در پيش دارد آشنا مى سازد. نخست مى فرمايد: ((هنگامى كه يكبار در صور دميده شد...)) (فاذا نفخ فى الصور نفخة واحدة ). چنانكه قبلا نيز اشاره كرده ايم از قرآن مجيد استفاده مى شود كه پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر با ناگهانى و صدائى عظيم انجام مى گيرد كه از آن تعبير به ((نفخه صور)) (دميدن در شيپور) شده است . اين به خاطر آن است كه در گذشته و امروز براى جمع كردن و آماده باش ‍ لشكر. و يا فرستادن آنها به استراحتگاه ، از شيپور استفاده مى كنند كه با دو آهنگ مختلف نواخته مى شود، هنگامى كه شيپور استراحت و خواب نواخته مى شود سربازان همه به استراحتگاه مى روند، و هنگامى كه شيپور جمع و آماده باش نواخته مى شود همه سربازان از جا حركت كرده و صفوف خود را منظم مى كنند، گوئى خداوند مى خواهد بفرمايد كه مساءله پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر در برابر قدرت من به همان سادگى دميدن در يك شيپور است ، با يك فرمان و در يك لحظه ناگهانى همه اهل آسمان و زمين مى ميرند، و با يك فرمان ديگر همگى لباس حيات در تن مى پوشند و آماده حساب مى شوند. درباره خصوصيات ((صور)) و چگونگى ((نفخ )) در آن ، و تعداد نفخ ‌ها، و فاصله ميان آنها مطالب فراوانى در تفسير سوره ((زمر)) آيه 68 (جلد 19 صفحه 534 به بعد) آورده ايم و نياز به تكرار آن نمى بينيم . تنها چيزى كه بايد در اينجا يادآور شويم اين است كه ((نفخه صور)) همانگونه كه در بالا اشاره شد ((دو نفخه )) است : ((نفخه مرگ )) و ((نفخه حيات مجدد)) و در اينكه آنچه در آيه مورد بحث آمده ((نفخه اول )) است يا دوم ؟ مفسران عقيده واحدى ندارند، زيرا آياتى كه بعد مى آيد، بعضى مناسب نفخه مرگ است ، و بعضى مناسب نفخه حيات و رستاخيز، ولى رويهمرفته اين آيات تناسب بيشترى با نفخه اول يعنى نفخه پايان دنيا دارد. سپس مى افزايد: ((و هنگامى كه زمين و كوهها از جا برداشته شوند، و با يك ضربه درهم كوبيده و خرد شوند)) (و حملت الارض و الجبال فدكتا دكة واحدة ). ((دك )) چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: در اصل ((به معنى زمين صاف و نرم است )) و از آنجا كه براى صاف كردن يك زمين ناهموار بايد آن را درهم بكوبند در بسيارى از موارد اين واژه به معنى كوبيدن شديد به كار رفته است . ولى از بعضى از منابع لغت استفاده مى شود كه اصل معنى ((دك )) همان كوبيدن و ويران كردن است ، و چون لازمه كوبيدن و ويران كردن صاف و هموار شدن است اين واژه در اين معنى نيز به كار مى رود. و به هر حال اين كلمه در آيه مورد بحث به معنى كوبيدن شديد كوهها و زمينهاى ناهموار به يكديگر است به گونه اى كه يكباره از هم متلاشى و هموار گردند! سپس مى افزايد: ((در آن روز واقعه عظيم در جهان رخ مى دهد، و رستاخيز برپا مى شود)) (فيومئذ وقعت الواقعة ). نه تنها زمين و كوهها متلاشى مى شوند، بلكه ((آسمانها نيز از هم مى شكافند و سست و نااستوار مى گردند)) (و انشقت السماء فهى يومئذ واهية ). كرات عظيم آسمانى از اين حادثه هولناك و وحشتناك بركنار نمى مانند، آنها نيز شكافته ، پراكنده و متلاشى خواهند شد، و با آن صلابت و استحكامى كه دارند آنچنان سست مى شوند كه به گفته قرآن در آيه 37 سوره الرحمن ((آسمان از هم شكافته و همانند روغن مذاب گلگون مى شود)) ((فاذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان )). و يا به تعبير ديگر زمين و آسمان كنونى ويران شده ، و بر ويرانه هاى آنها جهانى نو برپا مى گردد كه از جهان كنونى برتر و بالاتر و كاملتر است . ((و فرشتگان در جوانب و كناره هاى آسمانها قرار مى گيرند)) (و الملك على ارجائها). ((ارجاء)) جمع ((رجا)) به معنى اطراف و جوانب چيزى است ، و ((ملك )) در اينجا گرچه به صيغه مفرد ذكر شده ولى منظور جنس ‍ و جمع است . گوئى در آن روز فرشتگان همانند مامورانى كه اطراف ميدانى ايستاده و منتظر فرمان براى انجام كارند، در گرداگرد آسمانها صف مى كشند و در انتظار فرمان حقند. سپس مى فرمايد: ((و در آن روز هشت فرشته فوق آنها عرش ‍ پروردگارت را حمل مى كنند)) (و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية ). اين حاملان عرش گرچه صريحا در اين آيه تعيين نشده اند كه از فرشتگانند يا غير آنها ولى ظاهر تعبيرات مجموع آيه نشان مى دهد كه آنها از فرشتگانند، ولى مشخص نيست كه آيا هشت فرشته اند يا هشت گروه كوچك يا بزرگ . البته آنچه در روايات اسلامى آمده است كه حاملان عرش هم اكنون چهار نفر (يا چهار گروه ) هستند اما در قيامت دو برابر مى شوند، چنانكه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم انهم اليوم اربعة فاذا كان يوم القيامة ايدهم باربعة آخرين ، فيكونون ثمانية : ((آنها امروز چهار نفرند، و روز قيامت آنها را با چهار نفر ديگر تقويت مى كند و هشت نفر مى شوند)). ولى ((عرش )) چيست ؟ و اين فرشتگان كيانند؟ مسلما منظور از ((عرش )) يك تخت سلطنتى جسمانى نيست ، بلكه همانگونه كه در سابق در تفسير كلمه عرش گفته ايم به معنى ((مجموعه جهان هستى )) است كه عرش حكومت خدا است ، و به وسيله فرشتگان كه مجرى فرمان خدا هستند تدبير مى شود. و جالب اينكه در روايتى آمده است كه ((حاملان هشتگانه عرش خدا در قيامت چهار نفر از اولين ، و چهار نفر از آخرين هستند، اما چهار نفر از اولين ((نوح )) و ((ابراهيم )) و ((موسى )) و ((عيسى )) مى باشند، و چهار نفر از آخرين محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ((على )) و ((حسن )) و ((حسين )) (عليهماالسلام ) هستند))!. اين تعبير ممكن است اشاره به مقام شفاعت آنها براى اولين و آخرين باشد، البته شفاعت در مورد كسانى كه لايق شفاعتند، و به هر حال گسترش مفهوم ((عرش )) را نشان مى دهد. البته اگر حاملان هشتگانه عرش هشت گروه باشند، ممكن است گروههائى از فرشتگان و گروهى از انبياء و اولياء عهده دار اين مهم گردند، و به اين ترتيب بخشى از تدبير نظام آن روز را فرشتگان بر عهده دارند، و بخشى را انبياء، اما همه به فرمان خدا است . در اينكه ضمير در ((فوقهم )) (بر فراز آنها) به ((انسانها)) برمى گردد يا به ((فرشتگان )) احتمالات متعددى داده شده ، و چون در جمله قبل از آن سخن از فرشتگان است ظاهر اين است كه به آنها برمى گردد، و به اين ترتيب فرشتگان گرداگرد جهان را فرا مى گيرند و بر بالاى آنها (بالا از نظر مقام ) هشت فرشته حاملان عرش خدايند. اين احتمال نيز وجود دارد كه حاملان عرش خدا افرادى برتر و بالاتر از فرشتگانند، و در اين صورت با حديث گذشته كه حاملان عرش خدا را هشت نفر از انبياء و اولياء مى شمرد تطبيق مى كند. بدون شك حوادث مربوط به قيامت ، تا چه رسد به مسائل مربوط به حاملان عرش در آن روز، چيزى نيست كه به طور دقيق براى ما كه ساكنان اين جهان محدود و تاريك هستيم روشن باشد، آنچه مى گوئيم شبحى است كه از دور در پرتو آيات الهى مى بينيم ، و گرنه حقيقت آن را بايد رفت و تماشا كرد!. اين نكته نيز لازم به يادآورى است در ((نفخه صور)) اول همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند، بنابراين بحث از ((حاملان عرش )) مربوط به ((نفخه دوم )) است كه همه زنده مى شوند هر چند در آيه سخنى از نفخه دوم نيست ، ولى از قرائن روشن مى شود، مطالبى را كه در آيات بعد مى خوانيم نيز مربوط به همين نفخه دوم است . ﴿16 روزى كه آن واقعه بزرگ رخ مى دهد در ادامه آيات آغاز اين سوره كه ناظر به مساءله رستاخيز و قيامت بود آيات مورد بحث بحثهائى از حوادث اين رستاخيز عظيم را مطرح مى كند، با تعبيراتى تكان دهنده و بيدارگر كه انسان را به عظمت وقايعى كه در پيش دارد آشنا مى سازد. نخست مى فرمايد: ((هنگامى كه يكبار در صور دميده شد...)) (فاذا نفخ فى الصور نفخة واحدة ). چنانكه قبلا نيز اشاره كرده ايم از قرآن مجيد استفاده مى شود كه پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر با ناگهانى و صدائى عظيم انجام مى گيرد كه از آن تعبير به ((نفخه صور)) (دميدن در شيپور) شده است . اين به خاطر آن است كه در گذشته و امروز براى جمع كردن و آماده باش ‍ لشكر. و يا فرستادن آنها به استراحتگاه ، از شيپور استفاده مى كنند كه با دو آهنگ مختلف نواخته مى شود، هنگامى كه شيپور استراحت و خواب نواخته مى شود سربازان همه به استراحتگاه مى روند، و هنگامى كه شيپور جمع و آماده باش نواخته مى شود همه سربازان از جا حركت كرده و صفوف خود را منظم مى كنند، گوئى خداوند مى خواهد بفرمايد كه مساءله پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر در برابر قدرت من به همان سادگى دميدن در يك شيپور است ، با يك فرمان و در يك لحظه ناگهانى همه اهل آسمان و زمين مى ميرند، و با يك فرمان ديگر همگى لباس حيات در تن مى پوشند و آماده حساب مى شوند. درباره خصوصيات ((صور)) و چگونگى ((نفخ )) در آن ، و تعداد نفخ ‌ها، و فاصله ميان آنها مطالب فراوانى در تفسير سوره ((زمر)) آيه 68 (جلد 19 صفحه 534 به بعد) آورده ايم و نياز به تكرار آن نمى بينيم . تنها چيزى كه بايد در اينجا يادآور شويم اين است كه ((نفخه صور)) همانگونه كه در بالا اشاره شد ((دو نفخه )) است : ((نفخه مرگ )) و ((نفخه حيات مجدد)) و در اينكه آنچه در آيه مورد بحث آمده ((نفخه اول )) است يا دوم ؟ مفسران عقيده واحدى ندارند، زيرا آياتى كه بعد مى آيد، بعضى مناسب نفخه مرگ است ، و بعضى مناسب نفخه حيات و رستاخيز، ولى رويهمرفته اين آيات تناسب بيشترى با نفخه اول يعنى نفخه پايان دنيا دارد. سپس مى افزايد: ((و هنگامى كه زمين و كوهها از جا برداشته شوند، و با يك ضربه درهم كوبيده و خرد شوند)) (و حملت الارض و الجبال فدكتا دكة واحدة ). ((دك )) چنانكه ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: در اصل ((به معنى زمين صاف و نرم است )) و از آنجا كه براى صاف كردن يك زمين ناهموار بايد آن را درهم بكوبند در بسيارى از موارد اين واژه به معنى كوبيدن شديد به كار رفته است . ولى از بعضى از منابع لغت استفاده مى شود كه اصل معنى ((دك )) همان كوبيدن و ويران كردن است ، و چون لازمه كوبيدن و ويران كردن صاف و هموار شدن است اين واژه در اين معنى نيز به كار مى رود. و به هر حال اين كلمه در آيه مورد بحث به معنى كوبيدن شديد كوهها و زمينهاى ناهموار به يكديگر است به گونه اى كه يكباره از هم متلاشى و هموار گردند! سپس مى افزايد: ((در آن روز واقعه عظيم در جهان رخ مى دهد، و رستاخيز برپا مى شود)) (فيومئذ وقعت الواقعة ). نه تنها زمين و كوهها متلاشى مى شوند، بلكه ((آسمانها نيز از هم مى شكافند و سست و نااستوار مى گردند)) (و انشقت السماء فهى يومئذ واهية ). كرات عظيم آسمانى از اين حادثه هولناك و وحشتناك بركنار نمى مانند، آنها نيز شكافته ، پراكنده و متلاشى خواهند شد، و با آن صلابت و استحكامى كه دارند آنچنان سست مى شوند كه به گفته قرآن در آيه 37 سوره الرحمن ((آسمان از هم شكافته و همانند روغن مذاب گلگون مى شود)) ((فاذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان )). و يا به تعبير ديگر زمين و آسمان كنونى ويران شده ، و بر ويرانه هاى آنها جهانى نو برپا مى گردد كه از جهان كنونى برتر و بالاتر و كاملتر است . ((و فرشتگان در جوانب و كناره هاى آسمانها قرار مى گيرند)) (و الملك على ارجائها). ((ارجاء)) جمع ((رجا)) به معنى اطراف و جوانب چيزى است ، و ((ملك )) در اينجا گرچه به صيغه مفرد ذكر شده ولى منظور جنس ‍ و جمع است . گوئى در آن روز فرشتگان همانند مامورانى كه اطراف ميدانى ايستاده و منتظر فرمان براى انجام كارند، در گرداگرد آسمانها صف مى كشند و در انتظار فرمان حقند. سپس مى فرمايد: ((و در آن روز هشت فرشته فوق آنها عرش ‍ پروردگارت را حمل مى كنند)) (و يحمل عرش ربك فوقهم يومئذ ثمانية ). اين حاملان عرش گرچه صريحا در اين آيه تعيين نشده اند كه از فرشتگانند يا غير آنها ولى ظاهر تعبيرات مجموع آيه نشان مى دهد كه آنها از فرشتگانند، ولى مشخص نيست كه آيا هشت فرشته اند يا هشت گروه كوچك يا بزرگ . البته آنچه در روايات اسلامى آمده است كه حاملان عرش هم اكنون چهار نفر (يا چهار گروه ) هستند اما در قيامت دو برابر مى شوند، چنانكه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم انهم اليوم اربعة فاذا كان يوم القيامة ايدهم باربعة آخرين ، فيكونون ثمانية : ((آنها امروز چهار نفرند، و روز قيامت آنها را با چهار نفر ديگر تقويت مى كند و هشت نفر مى شوند)). ولى ((عرش )) چيست ؟ و اين فرشتگان كيانند؟ مسلما منظور از ((عرش )) يك تخت سلطنتى جسمانى نيست ، بلكه همانگونه كه در سابق در تفسير كلمه عرش گفته ايم به معنى ((مجموعه جهان هستى )) است كه عرش حكومت خدا است ، و به وسيله فرشتگان كه مجرى فرمان خدا هستند تدبير مى شود. و جالب اينكه در روايتى آمده است كه ((حاملان هشتگانه عرش خدا در قيامت چهار نفر از اولين ، و چهار نفر از آخرين هستند، اما چهار نفر از اولين ((نوح )) و ((ابراهيم )) و ((موسى )) و ((عيسى )) مى باشند، و چهار نفر از آخرين محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ((على )) و ((حسن )) و ((حسين )) (عليهماالسلام ) هستند))!. اين تعبير ممكن است اشاره به مقام شفاعت آنها براى اولين و آخرين باشد، البته شفاعت در مورد كسانى كه لايق شفاعتند، و به هر حال گسترش مفهوم ((عرش )) را نشان مى دهد. البته اگر حاملان هشتگانه عرش هشت گروه باشند، ممكن است گروههائى از فرشتگان و گروهى از انبياء و اولياء عهده دار اين مهم گردند، و به اين ترتيب بخشى از تدبير نظام آن روز را فرشتگان بر عهده دارند، و بخشى را انبياء، اما همه به فرمان خدا است . در اينكه ضمير در ((فوقهم )) (بر فراز آنها) به ((انسانها)) برمى گردد يا به ((فرشتگان )) احتمالات متعددى داده شده ، و چون در جمله قبل از آن سخن از فرشتگان است ظاهر اين است كه به آنها برمى گردد، و به اين ترتيب فرشتگان گرداگرد جهان را فرا مى گيرند و بر بالاى آنها (بالا از نظر مقام ) هشت فرشته حاملان عرش خدايند. اين احتمال نيز وجود دارد كه حاملان عرش خدا افرادى برتر و بالاتر از فرشتگانند، و در اين صورت با حديث گذشته كه حاملان عرش خدا را هشت نفر از انبياء و اولياء مى شمرد تطبيق مى كند. بدون شك حوادث مربوط به قيامت ، تا چه رسد به مسائل مربوط به حاملان عرش در آن روز، چيزى نيست كه به طور دقيق براى ما كه ساكنان اين جهان محدود و تاريك هستيم روشن باشد، آنچه مى گوئيم شبحى است كه از دور در پرتو آيات الهى مى بينيم ، و گرنه حقيقت آن را بايد رفت و تماشا كرد!. اين نكته نيز لازم به يادآورى است در ((نفخه صور)) اول همه كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند، بنابراين بحث از ((حاملان عرش )) مربوط به ((نفخه دوم )) است كه همه زنده مى شوند هر چند در آيه سخنى از نفخه دوم نيست ، ولى از قرائن روشن مى شود، مطالبى را كه در آيات بعد مى خوانيم نيز مربوط به همين نفخه دوم است . ﴿17 اى اهل محشر! نامه اعمال مرا بخوانيد در تفسير آيات گذشته گفته شد كه ((نفخ صور)) دو بار رخ مى دهد در مرتبه اول همه زندگان مى ميرند، و نظام هستى متلاشى مى شود، و در مرتبه دوم جهان نوينى برپا مى گردد. و انسانها و فرشتگان حيات نوينى پيدا مى كنند، و چنانكه گفتيم آغاز آيات از نفخه اول خبر مى دهد، و پايان آن از نفخه دوم در ادامه همين مطلب در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى شويد و چيزى از كارهاى شما پنهان نمى ماند)) (يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية ). ((تعرضون )) از ماده ((عرض )) به معنى نشان دادن و عرضه داشتن چيزى است ، خواه در مورد كالا به هنگام معامله باشد، و يا غير آن ، البته ، انسانها و غير انسانها در اين دنيا نيز دائما در محضر خدا هستند، ولى اين مطلب در قيامت ظهور و بروز بيشترى دارد فى المثل حاكميت خداوند بر عالم هستى دائمى است ولى اين حاكميت در اين روز از هر زمان آشكارتر است . جمله ((تخفى منكم خافية )) ممكن است اشاره به اين باشد كه در آن روز غيب و سر اشخاص تبديل به شهود و ظهور مى شود، چنانكه قرآن درباره قيامت مى گويد: يوم تبلى السرائر: ((آن روز روزى است كه صفات نهانى ظاهر مى شود)) (طارق - 9) نه تنها اعمال مخفيانه انسانها كه صفات و روحيات و خلقيات و نيتها همه برملا مى گردد، و اين حادثه اى است عظيم ، و به گفته بعضى از مفسران : عظيمتر از متلاشى شدن كوهها و شكافتن كرات آسمان ! روز رسوائى بزرگ بدكاران و سربلندى بى نظير مؤ منان ، روزى است كه انسان عريان از نظر اعمال و اسرار درون در آن صحنه ظاهر مى شود آرى آن روز هيچ چيز از وجود ما پنهان نمى ماند. و نيز ممكن است اشاره به احاطه علمى خداوند بر همه چيز در آن روز باشد، ولى تفسير اول مناسبتر است . و لذا به دنبال آن مى گويد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده از فرط خوشحالى فرياد مى زند كه بيائيد و بگيريد نامه اعمال مرا و بخوانيد)) (فاما من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤ م اقراءوا كتابيه ). <16> گوئى از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از اينهمه نعمت و توفيق و هدايتى كه خدا به او داده تمام ذرات وجودش شاكر است و فرياد ((الحمدلله )) سرمى دهد. سپس بزرگترين افتخار خود را در اين كلمه خلاصه كرده ، مى گويد: ((من يقين داشتم كه رستاخيزى در كار است ، و من به حساب اعمالم مى رسم )) (انى ظننت انى ملاق حسابيه ). <17> ((ظن )) در اينگونه موارد به معنى يقين است ، او مى خواهد بگويد: آنچه نصيب من شده به خاطر ايمان به چنين روزى است ، و راستى هم همين است ايمان به حساب و كتاب به انسان روح تقوى و پرهيزگارى مى بخشد و تعهد و احساس مسئوليت در او ايجاد مى كند، و مهمترين عامل تربيت انسان است . در آيات بعد گوشه اى از پاداشهاى چنين كسانى را بيان كرده ، مى فرمايد: ((او در يك زندگى كاملا رضايت بخش قرار خواهد داشت )) (فهو فى عيشة راضية ). <18> گرچه با همين يك جمله همه گفتنيها را گفته است ، ولى براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((او در بهشتى بلند مرتبه قرار دارد)) (فى جنة عالية ). بهشتى كه آنقدر رفيع و والا است كه هيچكس مانند آن را نديده و نشنيده و حتى تصور نكرده است . ((بهشتى كه ميوه هايش در دسترس است )) (قطوفها دانية ). نه زحمتى براى چيدن ميوه ها دركار است ، و نه مشكلى براى نزديك شدن به درختان پربارش ، و اصولا تمام نعمتهايش بدون استثنا در دسترس است . <19> و در آخرين آيه مورد بحث خطاب محبت آميز خداوند را به اين بهشتيان چنين بيان كرده ((بخوريد و بياشاميد گوارا، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد)) (كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية ). آرى اين نعمتهاى بزرگ بى حساب نيست ، اينها پاداش اعمال شما است كه در دنيا براى امروز ذخيره كرديد و از پيش فرستاديد، البته اين اعمال ناچيز هنگامى كه در افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته به چنين ثمراتى منتهى شده است . ﴿18 اى اهل محشر! نامه اعمال مرا بخوانيد در تفسير آيات گذشته گفته شد كه ((نفخ صور)) دو بار رخ مى دهد در مرتبه اول همه زندگان مى ميرند، و نظام هستى متلاشى مى شود، و در مرتبه دوم جهان نوينى برپا مى گردد. و انسانها و فرشتگان حيات نوينى پيدا مى كنند، و چنانكه گفتيم آغاز آيات از نفخه اول خبر مى دهد، و پايان آن از نفخه دوم در ادامه همين مطلب در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى شويد و چيزى از كارهاى شما پنهان نمى ماند)) (يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية ). ((تعرضون )) از ماده ((عرض )) به معنى نشان دادن و عرضه داشتن چيزى است ، خواه در مورد كالا به هنگام معامله باشد، و يا غير آن ، البته ، انسانها و غير انسانها در اين دنيا نيز دائما در محضر خدا هستند، ولى اين مطلب در قيامت ظهور و بروز بيشترى دارد فى المثل حاكميت خداوند بر عالم هستى دائمى است ولى اين حاكميت در اين روز از هر زمان آشكارتر است . جمله ((تخفى منكم خافية )) ممكن است اشاره به اين باشد كه در آن روز غيب و سر اشخاص تبديل به شهود و ظهور مى شود، چنانكه قرآن درباره قيامت مى گويد: يوم تبلى السرائر: ((آن روز روزى است كه صفات نهانى ظاهر مى شود)) (طارق - 9) نه تنها اعمال مخفيانه انسانها كه صفات و روحيات و خلقيات و نيتها همه برملا مى گردد، و اين حادثه اى است عظيم ، و به گفته بعضى از مفسران : عظيمتر از متلاشى شدن كوهها و شكافتن كرات آسمان ! روز رسوائى بزرگ بدكاران و سربلندى بى نظير مؤ منان ، روزى است كه انسان عريان از نظر اعمال و اسرار درون در آن صحنه ظاهر مى شود آرى آن روز هيچ چيز از وجود ما پنهان نمى ماند. و نيز ممكن است اشاره به احاطه علمى خداوند بر همه چيز در آن روز باشد، ولى تفسير اول مناسبتر است . و لذا به دنبال آن مى گويد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده از فرط خوشحالى فرياد مى زند كه بيائيد و بگيريد نامه اعمال مرا و بخوانيد)) (فاما من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤ م اقراءوا كتابيه ). گوئى از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از اينهمه نعمت و توفيق و هدايتى كه خدا به او داده تمام ذرات وجودش شاكر است و فرياد ((الحمدلله )) سرمى دهد. سپس بزرگترين افتخار خود را در اين كلمه خلاصه كرده ، مى گويد: ((من يقين داشتم كه رستاخيزى در كار است ، و من به حساب اعمالم مى رسم )) (انى ظننت انى ملاق حسابيه ). ((ظن )) در اينگونه موارد به معنى يقين است ، او مى خواهد بگويد: آنچه نصيب من شده به خاطر ايمان به چنين روزى است ، و راستى هم همين است ايمان به حساب و كتاب به انسان روح تقوى و پرهيزگارى مى بخشد و تعهد و احساس مسئوليت در او ايجاد مى كند، و مهمترين عامل تربيت انسان است . در آيات بعد گوشه اى از پاداشهاى چنين كسانى را بيان كرده ، مى فرمايد: ((او در يك زندگى كاملا رضايت بخش قرار خواهد داشت )) (فهو فى عيشة راضية ). گرچه با همين يك جمله همه گفتنيها را گفته است ، ولى براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((او در بهشتى بلند مرتبه قرار دارد)) (فى جنة عالية ). بهشتى كه آنقدر رفيع و والا است كه هيچكس مانند آن را نديده و نشنيده و حتى تصور نكرده است . ((بهشتى كه ميوه هايش در دسترس است )) (قطوفها دانية ). نه زحمتى براى چيدن ميوه ها دركار است ، و نه مشكلى براى نزديك شدن به درختان پربارش ، و اصولا تمام نعمتهايش بدون استثنا در دسترس است . و در آخرين آيه مورد بحث خطاب محبت آميز خداوند را به اين بهشتيان چنين بيان كرده ((بخوريد و بياشاميد گوارا، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد)) (كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية ). آرى اين نعمتهاى بزرگ بى حساب نيست ، اينها پاداش اعمال شما است كه در دنيا براى امروز ذخيره كرديد و از پيش فرستاديد، البته اين اعمال ناچيز هنگامى كه در افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته به چنين ثمراتى منتهى شده است . ﴿19 اى اهل محشر! نامه اعمال مرا بخوانيد در تفسير آيات گذشته گفته شد كه ((نفخ صور)) دو بار رخ مى دهد در مرتبه اول همه زندگان مى ميرند، و نظام هستى متلاشى مى شود، و در مرتبه دوم جهان نوينى برپا مى گردد. و انسانها و فرشتگان حيات نوينى پيدا مى كنند، و چنانكه گفتيم آغاز آيات از نفخه اول خبر مى دهد، و پايان آن از نفخه دوم در ادامه همين مطلب در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى شويد و چيزى از كارهاى شما پنهان نمى ماند)) (يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية ). ((تعرضون )) از ماده ((عرض )) به معنى نشان دادن و عرضه داشتن چيزى است ، خواه در مورد كالا به هنگام معامله باشد، و يا غير آن ، البته ، انسانها و غير انسانها در اين دنيا نيز دائما در محضر خدا هستند، ولى اين مطلب در قيامت ظهور و بروز بيشترى دارد فى المثل حاكميت خداوند بر عالم هستى دائمى است ولى اين حاكميت در اين روز از هر زمان آشكارتر است . جمله ((تخفى منكم خافية )) ممكن است اشاره به اين باشد كه در آن روز غيب و سر اشخاص تبديل به شهود و ظهور مى شود، چنانكه قرآن درباره قيامت مى گويد: يوم تبلى السرائر: ((آن روز روزى است كه صفات نهانى ظاهر مى شود)) (طارق - 9) نه تنها اعمال مخفيانه انسانها كه صفات و روحيات و خلقيات و نيتها همه برملا مى گردد، و اين حادثه اى است عظيم ، و به گفته بعضى از مفسران : عظيمتر از متلاشى شدن كوهها و شكافتن كرات آسمان ! روز رسوائى بزرگ بدكاران و سربلندى بى نظير مؤ منان ، روزى است كه انسان عريان از نظر اعمال و اسرار درون در آن صحنه ظاهر مى شود آرى آن روز هيچ چيز از وجود ما پنهان نمى ماند. و نيز ممكن است اشاره به احاطه علمى خداوند بر همه چيز در آن روز باشد، ولى تفسير اول مناسبتر است . و لذا به دنبال آن مى گويد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده از فرط خوشحالى فرياد مى زند كه بيائيد و بگيريد نامه اعمال مرا و بخوانيد)) (فاما من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤ م اقراءوا كتابيه ). گوئى از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از اينهمه نعمت و توفيق و هدايتى كه خدا به او داده تمام ذرات وجودش شاكر است و فرياد ((الحمدلله )) سرمى دهد. سپس بزرگترين افتخار خود را در اين كلمه خلاصه كرده ، مى گويد: ((من يقين داشتم كه رستاخيزى در كار است ، و من به حساب اعمالم مى رسم )) (انى ظننت انى ملاق حسابيه ). ((ظن )) در اينگونه موارد به معنى يقين است ، او مى خواهد بگويد: آنچه نصيب من شده به خاطر ايمان به چنين روزى است ، و راستى هم همين است ايمان به حساب و كتاب به انسان روح تقوى و پرهيزگارى مى بخشد و تعهد و احساس مسئوليت در او ايجاد مى كند، و مهمترين عامل تربيت انسان است . در آيات بعد گوشه اى از پاداشهاى چنين كسانى را بيان كرده ، مى فرمايد: ((او در يك زندگى كاملا رضايت بخش قرار خواهد داشت )) (فهو فى عيشة راضية ). گرچه با همين يك جمله همه گفتنيها را گفته است ، ولى براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((او در بهشتى بلند مرتبه قرار دارد)) (فى جنة عالية ). بهشتى كه آنقدر رفيع و والا است كه هيچكس مانند آن را نديده و نشنيده و حتى تصور نكرده است . ((بهشتى كه ميوه هايش در دسترس است )) (قطوفها دانية ). نه زحمتى براى چيدن ميوه ها دركار است ، و نه مشكلى براى نزديك شدن به درختان پربارش ، و اصولا تمام نعمتهايش بدون استثنا در دسترس است . و در آخرين آيه مورد بحث خطاب محبت آميز خداوند را به اين بهشتيان چنين بيان كرده ((بخوريد و بياشاميد گوارا، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد)) (كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية ). آرى اين نعمتهاى بزرگ بى حساب نيست ، اينها پاداش اعمال شما است كه در دنيا براى امروز ذخيره كرديد و از پيش فرستاديد، البته اين اعمال ناچيز هنگامى كه در افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته به چنين ثمراتى منتهى شده است . ﴿20 اى اهل محشر! نامه اعمال مرا بخوانيد در تفسير آيات گذشته گفته شد كه ((نفخ صور)) دو بار رخ مى دهد در مرتبه اول همه زندگان مى ميرند، و نظام هستى متلاشى مى شود، و در مرتبه دوم جهان نوينى برپا مى گردد. و انسانها و فرشتگان حيات نوينى پيدا مى كنند، و چنانكه گفتيم آغاز آيات از نفخه اول خبر مى دهد، و پايان آن از نفخه دوم در ادامه همين مطلب در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى شويد و چيزى از كارهاى شما پنهان نمى ماند)) (يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية ). ((تعرضون )) از ماده ((عرض )) به معنى نشان دادن و عرضه داشتن چيزى است ، خواه در مورد كالا به هنگام معامله باشد، و يا غير آن ، البته ، انسانها و غير انسانها در اين دنيا نيز دائما در محضر خدا هستند، ولى اين مطلب در قيامت ظهور و بروز بيشترى دارد فى المثل حاكميت خداوند بر عالم هستى دائمى است ولى اين حاكميت در اين روز از هر زمان آشكارتر است . جمله ((تخفى منكم خافية )) ممكن است اشاره به اين باشد كه در آن روز غيب و سر اشخاص تبديل به شهود و ظهور مى شود، چنانكه قرآن درباره قيامت مى گويد: يوم تبلى السرائر: ((آن روز روزى است كه صفات نهانى ظاهر مى شود)) (طارق - 9) نه تنها اعمال مخفيانه انسانها كه صفات و روحيات و خلقيات و نيتها همه برملا مى گردد، و اين حادثه اى است عظيم ، و به گفته بعضى از مفسران : عظيمتر از متلاشى شدن كوهها و شكافتن كرات آسمان ! روز رسوائى بزرگ بدكاران و سربلندى بى نظير مؤ منان ، روزى است كه انسان عريان از نظر اعمال و اسرار درون در آن صحنه ظاهر مى شود آرى آن روز هيچ چيز از وجود ما پنهان نمى ماند. و نيز ممكن است اشاره به احاطه علمى خداوند بر همه چيز در آن روز باشد، ولى تفسير اول مناسبتر است . و لذا به دنبال آن مى گويد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده از فرط خوشحالى فرياد مى زند كه بيائيد و بگيريد نامه اعمال مرا و بخوانيد)) (فاما من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤ م اقراءوا كتابيه ). گوئى از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از اينهمه نعمت و توفيق و هدايتى كه خدا به او داده تمام ذرات وجودش شاكر است و فرياد ((الحمدلله )) سرمى دهد. سپس بزرگترين افتخار خود را در اين كلمه خلاصه كرده ، مى گويد: ((من يقين داشتم كه رستاخيزى در كار است ، و من به حساب اعمالم مى رسم )) (انى ظننت انى ملاق حسابيه ). ((ظن )) در اينگونه موارد به معنى يقين است ، او مى خواهد بگويد: آنچه نصيب من شده به خاطر ايمان به چنين روزى است ، و راستى هم همين است ايمان به حساب و كتاب به انسان روح تقوى و پرهيزگارى مى بخشد و تعهد و احساس مسئوليت در او ايجاد مى كند، و مهمترين عامل تربيت انسان است . در آيات بعد گوشه اى از پاداشهاى چنين كسانى را بيان كرده ، مى فرمايد: ((او در يك زندگى كاملا رضايت بخش قرار خواهد داشت )) (فهو فى عيشة راضية ). گرچه با همين يك جمله همه گفتنيها را گفته است ، ولى براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((او در بهشتى بلند مرتبه قرار دارد)) (فى جنة عالية ). بهشتى كه آنقدر رفيع و والا است كه هيچكس مانند آن را نديده و نشنيده و حتى تصور نكرده است . ((بهشتى كه ميوه هايش در دسترس است )) (قطوفها دانية ). نه زحمتى براى چيدن ميوه ها دركار است ، و نه مشكلى براى نزديك شدن به درختان پربارش ، و اصولا تمام نعمتهايش بدون استثنا در دسترس است . و در آخرين آيه مورد بحث خطاب محبت آميز خداوند را به اين بهشتيان چنين بيان كرده ((بخوريد و بياشاميد گوارا، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد)) (كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية ). آرى اين نعمتهاى بزرگ بى حساب نيست ، اينها پاداش اعمال شما است كه در دنيا براى امروز ذخيره كرديد و از پيش فرستاديد، البته اين اعمال ناچيز هنگامى كه در افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته به چنين ثمراتى منتهى شده است . ﴿21 اى اهل محشر! نامه اعمال مرا بخوانيد در تفسير آيات گذشته گفته شد كه ((نفخ صور)) دو بار رخ مى دهد در مرتبه اول همه زندگان مى ميرند، و نظام هستى متلاشى مى شود، و در مرتبه دوم جهان نوينى برپا مى گردد. و انسانها و فرشتگان حيات نوينى پيدا مى كنند، و چنانكه گفتيم آغاز آيات از نفخه اول خبر مى دهد، و پايان آن از نفخه دوم در ادامه همين مطلب در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى شويد و چيزى از كارهاى شما پنهان نمى ماند)) (يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية ). ((تعرضون )) از ماده ((عرض )) به معنى نشان دادن و عرضه داشتن چيزى است ، خواه در مورد كالا به هنگام معامله باشد، و يا غير آن ، البته ، انسانها و غير انسانها در اين دنيا نيز دائما در محضر خدا هستند، ولى اين مطلب در قيامت ظهور و بروز بيشترى دارد فى المثل حاكميت خداوند بر عالم هستى دائمى است ولى اين حاكميت در اين روز از هر زمان آشكارتر است . جمله ((تخفى منكم خافية )) ممكن است اشاره به اين باشد كه در آن روز غيب و سر اشخاص تبديل به شهود و ظهور مى شود، چنانكه قرآن درباره قيامت مى گويد: يوم تبلى السرائر: ((آن روز روزى است كه صفات نهانى ظاهر مى شود)) (طارق - 9) نه تنها اعمال مخفيانه انسانها كه صفات و روحيات و خلقيات و نيتها همه برملا مى گردد، و اين حادثه اى است عظيم ، و به گفته بعضى از مفسران : عظيمتر از متلاشى شدن كوهها و شكافتن كرات آسمان ! روز رسوائى بزرگ بدكاران و سربلندى بى نظير مؤ منان ، روزى است كه انسان عريان از نظر اعمال و اسرار درون در آن صحنه ظاهر مى شود آرى آن روز هيچ چيز از وجود ما پنهان نمى ماند. و نيز ممكن است اشاره به احاطه علمى خداوند بر همه چيز در آن روز باشد، ولى تفسير اول مناسبتر است . و لذا به دنبال آن مى گويد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده از فرط خوشحالى فرياد مى زند كه بيائيد و بگيريد نامه اعمال مرا و بخوانيد)) (فاما من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤ م اقراءوا كتابيه ). گوئى از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از اينهمه نعمت و توفيق و هدايتى كه خدا به او داده تمام ذرات وجودش شاكر است و فرياد ((الحمدلله )) سرمى دهد. سپس بزرگترين افتخار خود را در اين كلمه خلاصه كرده ، مى گويد: ((من يقين داشتم كه رستاخيزى در كار است ، و من به حساب اعمالم مى رسم )) (انى ظننت انى ملاق حسابيه ). ((ظن )) در اينگونه موارد به معنى يقين است ، او مى خواهد بگويد: آنچه نصيب من شده به خاطر ايمان به چنين روزى است ، و راستى هم همين است ايمان به حساب و كتاب به انسان روح تقوى و پرهيزگارى مى بخشد و تعهد و احساس مسئوليت در او ايجاد مى كند، و مهمترين عامل تربيت انسان است . در آيات بعد گوشه اى از پاداشهاى چنين كسانى را بيان كرده ، مى فرمايد: ((او در يك زندگى كاملا رضايت بخش قرار خواهد داشت )) (فهو فى عيشة راضية ). گرچه با همين يك جمله همه گفتنيها را گفته است ، ولى براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((او در بهشتى بلند مرتبه قرار دارد)) (فى جنة عالية ). بهشتى كه آنقدر رفيع و والا است كه هيچكس مانند آن را نديده و نشنيده و حتى تصور نكرده است . ((بهشتى كه ميوه هايش در دسترس است )) (قطوفها دانية ). نه زحمتى براى چيدن ميوه ها دركار است ، و نه مشكلى براى نزديك شدن به درختان پربارش ، و اصولا تمام نعمتهايش بدون استثنا در دسترس است . و در آخرين آيه مورد بحث خطاب محبت آميز خداوند را به اين بهشتيان چنين بيان كرده ((بخوريد و بياشاميد گوارا، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد)) (كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية ). آرى اين نعمتهاى بزرگ بى حساب نيست ، اينها پاداش اعمال شما است كه در دنيا براى امروز ذخيره كرديد و از پيش فرستاديد، البته اين اعمال ناچيز هنگامى كه در افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته به چنين ثمراتى منتهى شده است . ﴿22 اى اهل محشر! نامه اعمال مرا بخوانيد در تفسير آيات گذشته گفته شد كه ((نفخ صور)) دو بار رخ مى دهد در مرتبه اول همه زندگان مى ميرند، و نظام هستى متلاشى مى شود، و در مرتبه دوم جهان نوينى برپا مى گردد. و انسانها و فرشتگان حيات نوينى پيدا مى كنند، و چنانكه گفتيم آغاز آيات از نفخه اول خبر مى دهد، و پايان آن از نفخه دوم در ادامه همين مطلب در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى شويد و چيزى از كارهاى شما پنهان نمى ماند)) (يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية ). ((تعرضون )) از ماده ((عرض )) به معنى نشان دادن و عرضه داشتن چيزى است ، خواه در مورد كالا به هنگام معامله باشد، و يا غير آن ، البته ، انسانها و غير انسانها در اين دنيا نيز دائما در محضر خدا هستند، ولى اين مطلب در قيامت ظهور و بروز بيشترى دارد فى المثل حاكميت خداوند بر عالم هستى دائمى است ولى اين حاكميت در اين روز از هر زمان آشكارتر است . جمله ((تخفى منكم خافية )) ممكن است اشاره به اين باشد كه در آن روز غيب و سر اشخاص تبديل به شهود و ظهور مى شود، چنانكه قرآن درباره قيامت مى گويد: يوم تبلى السرائر: ((آن روز روزى است كه صفات نهانى ظاهر مى شود)) (طارق - 9) نه تنها اعمال مخفيانه انسانها كه صفات و روحيات و خلقيات و نيتها همه برملا مى گردد، و اين حادثه اى است عظيم ، و به گفته بعضى از مفسران : عظيمتر از متلاشى شدن كوهها و شكافتن كرات آسمان ! روز رسوائى بزرگ بدكاران و سربلندى بى نظير مؤ منان ، روزى است كه انسان عريان از نظر اعمال و اسرار درون در آن صحنه ظاهر مى شود آرى آن روز هيچ چيز از وجود ما پنهان نمى ماند. و نيز ممكن است اشاره به احاطه علمى خداوند بر همه چيز در آن روز باشد، ولى تفسير اول مناسبتر است . و لذا به دنبال آن مى گويد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده از فرط خوشحالى فرياد مى زند كه بيائيد و بگيريد نامه اعمال مرا و بخوانيد)) (فاما من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤ م اقراءوا كتابيه ). گوئى از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از اينهمه نعمت و توفيق و هدايتى كه خدا به او داده تمام ذرات وجودش شاكر است و فرياد ((الحمدلله )) سرمى دهد. سپس بزرگترين افتخار خود را در اين كلمه خلاصه كرده ، مى گويد: ((من يقين داشتم كه رستاخيزى در كار است ، و من به حساب اعمالم مى رسم )) (انى ظننت انى ملاق حسابيه ). ((ظن )) در اينگونه موارد به معنى يقين است ، او مى خواهد بگويد: آنچه نصيب من شده به خاطر ايمان به چنين روزى است ، و راستى هم همين است ايمان به حساب و كتاب به انسان روح تقوى و پرهيزگارى مى بخشد و تعهد و احساس مسئوليت در او ايجاد مى كند، و مهمترين عامل تربيت انسان است . در آيات بعد گوشه اى از پاداشهاى چنين كسانى را بيان كرده ، مى فرمايد: ((او در يك زندگى كاملا رضايت بخش قرار خواهد داشت )) (فهو فى عيشة راضية ). گرچه با همين يك جمله همه گفتنيها را گفته است ، ولى براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((او در بهشتى بلند مرتبه قرار دارد)) (فى جنة عالية ). بهشتى كه آنقدر رفيع و والا است كه هيچكس مانند آن را نديده و نشنيده و حتى تصور نكرده است . ((بهشتى كه ميوه هايش در دسترس است )) (قطوفها دانية ). نه زحمتى براى چيدن ميوه ها دركار است ، و نه مشكلى براى نزديك شدن به درختان پربارش ، و اصولا تمام نعمتهايش بدون استثنا در دسترس است . و در آخرين آيه مورد بحث خطاب محبت آميز خداوند را به اين بهشتيان چنين بيان كرده ((بخوريد و بياشاميد گوارا، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد)) (كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية ). آرى اين نعمتهاى بزرگ بى حساب نيست ، اينها پاداش اعمال شما است كه در دنيا براى امروز ذخيره كرديد و از پيش فرستاديد، البته اين اعمال ناچيز هنگامى كه در افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته به چنين ثمراتى منتهى شده است . ﴿23 اى اهل محشر! نامه اعمال مرا بخوانيد در تفسير آيات گذشته گفته شد كه ((نفخ صور)) دو بار رخ مى دهد در مرتبه اول همه زندگان مى ميرند، و نظام هستى متلاشى مى شود، و در مرتبه دوم جهان نوينى برپا مى گردد. و انسانها و فرشتگان حيات نوينى پيدا مى كنند، و چنانكه گفتيم آغاز آيات از نفخه اول خبر مى دهد، و پايان آن از نفخه دوم در ادامه همين مطلب در آيات مورد بحث مى فرمايد: ((در آن روز همگى به پيشگاه خدا عرضه مى شويد و چيزى از كارهاى شما پنهان نمى ماند)) (يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية ). ((تعرضون )) از ماده ((عرض )) به معنى نشان دادن و عرضه داشتن چيزى است ، خواه در مورد كالا به هنگام معامله باشد، و يا غير آن ، البته ، انسانها و غير انسانها در اين دنيا نيز دائما در محضر خدا هستند، ولى اين مطلب در قيامت ظهور و بروز بيشترى دارد فى المثل حاكميت خداوند بر عالم هستى دائمى است ولى اين حاكميت در اين روز از هر زمان آشكارتر است . جمله ((تخفى منكم خافية )) ممكن است اشاره به اين باشد كه در آن روز غيب و سر اشخاص تبديل به شهود و ظهور مى شود، چنانكه قرآن درباره قيامت مى گويد: يوم تبلى السرائر: ((آن روز روزى است كه صفات نهانى ظاهر مى شود)) (طارق - 9) نه تنها اعمال مخفيانه انسانها كه صفات و روحيات و خلقيات و نيتها همه برملا مى گردد، و اين حادثه اى است عظيم ، و به گفته بعضى از مفسران : عظيمتر از متلاشى شدن كوهها و شكافتن كرات آسمان ! روز رسوائى بزرگ بدكاران و سربلندى بى نظير مؤ منان ، روزى است كه انسان عريان از نظر اعمال و اسرار درون در آن صحنه ظاهر مى شود آرى آن روز هيچ چيز از وجود ما پنهان نمى ماند. و نيز ممكن است اشاره به احاطه علمى خداوند بر همه چيز در آن روز باشد، ولى تفسير اول مناسبتر است . و لذا به دنبال آن مى گويد: ((اما كسى كه نامه اعمالش به دست راست او داده شده از فرط خوشحالى فرياد مى زند كه بيائيد و بگيريد نامه اعمال مرا و بخوانيد)) (فاما من اوتى كتابه بيمينه فيقول هاؤ م اقراءوا كتابيه ). گوئى از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از اينهمه نعمت و توفيق و هدايتى كه خدا به او داده تمام ذرات وجودش شاكر است و فرياد ((الحمدلله )) سرمى دهد. سپس بزرگترين افتخار خود را در اين كلمه خلاصه كرده ، مى گويد: ((من يقين داشتم كه رستاخيزى در كار است ، و من به حساب اعمالم مى رسم )) (انى ظننت انى ملاق حسابيه ). ((ظن )) در اينگونه موارد به معنى يقين است ، او مى خواهد بگويد: آنچه نصيب من شده به خاطر ايمان به چنين روزى است ، و راستى هم همين است ايمان به حساب و كتاب به انسان روح تقوى و پرهيزگارى مى بخشد و تعهد و احساس مسئوليت در او ايجاد مى كند، و مهمترين عامل تربيت انسان است . در آيات بعد گوشه اى از پاداشهاى چنين كسانى را بيان كرده ، مى فرمايد: ((او در يك زندگى كاملا رضايت بخش قرار خواهد داشت )) (فهو فى عيشة راضية ). گرچه با همين يك جمله همه گفتنيها را گفته است ، ولى براى توضيح بيشتر مى افزايد: ((او در بهشتى بلند مرتبه قرار دارد)) (فى جنة عالية ). بهشتى كه آنقدر رفيع و والا است كه هيچكس مانند آن را نديده و نشنيده و حتى تصور نكرده است . ((بهشتى كه ميوه هايش در دسترس است )) (قطوفها دانية ). نه زحمتى براى چيدن ميوه ها دركار است ، و نه مشكلى براى نزديك شدن به درختان پربارش ، و اصولا تمام نعمتهايش بدون استثنا در دسترس است . و در آخرين آيه مورد بحث خطاب محبت آميز خداوند را به اين بهشتيان چنين بيان كرده ((بخوريد و بياشاميد گوارا، در برابر اعمالى كه در ايام گذشته انجام داده ايد)) (كلوا و اشربوا هنيئا بما اسلفتم فى الايام الخالية ). آرى اين نعمتهاى بزرگ بى حساب نيست ، اينها پاداش اعمال شما است كه در دنيا براى امروز ذخيره كرديد و از پيش فرستاديد، البته اين اعمال ناچيز هنگامى كه در افق فضل و رحمت الهى قرار گرفته به چنين ثمراتى منتهى شده است . ﴿24 اى كاش مرگم فرا مى رسيد! در آيات گذشته سخن از ((اصحاب اليمين )) و مؤ منانى بود كه نامه اعمال به دست راستشان داده مى شود، و با افتخار و مباهات اهل محشر را صدا مى زنند دعوت به قرائت اعمال خود مى كنند، سپس در بهشت جاويدان جاى مى گيرند. ولى آيات مورد بحث درست به نقطه مقابل آنها يعنى ((اصحاب الشمال )) پرداخته ، و در يك مقايسه وضع آن دو را كاملا روشن مى سازد نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش به دست چپش ‍ داده شده ، مى گويد: اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمى شد))! (و اما من اوتى كتابه بشماله فيقول يا ليتنى لم اوت كتابيه ). <25> ((و اى كاش از حساب خود هرگز خبردار نمى شدم ))! (و لم ادر ما حسابيه ). ((و اى كاش مرگ من فرا مى رسيد و به اين زندگى حسرتبار پايان مى داد))! (يا ليتها كانت القاضية ). <26> آرى در آن دادگاه بزرگ ، در آن ((يوم البروز)) و ((يوم الظهور)) هنگامى كه تمام قبايح اعمال خود را برملا مى بيند، فريادش بلند مى شود، و پى در پى آه سوزان از دل مى كشد، آهى حسرتبار، و نالهاى شرربار دارد، آرزو مى كند با گذشته اش به كلى قطع رابطه كند، آرزوى مرگ از خدا و نابودى و نجات از آن رسوائى بزرگ مى نمايد، همانگونه كه در ((آيه 40 سوره نباء)) نيز آمده است : و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا: ((كافر در آن روز مى گويد: اى كاش خاك بودم و هرگز انسان نمى شدم )). در معنى جمله ((ياليتها كانت القاضية )) تفسيرهاى ديگرى نيز گفته شده است ، از جمله اينكه : منظور از ((قاضية )) مرگ نخستين است ، يعنى اى كاش آن زمان كه در دنيا مرديم ديگر زنده نمى شديم ، اين در حالى است كه در دنيا چيزى ناخوشايندتر از مرگ در نظر او نبود، ولى در قيامت آرزو مى كند اى كاش آن مرگ ادامه مى يافت ! بعضى نيز آن را ناظر به ((نفخه صور)) اول دانسته اند كه از آن تعبير به ((قارعة )) نيز شده است ، يعنى اى كاش نفخه دومى دركار نبود. ولى تفسيرى كه در آغاز گفتيم از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: اين مجرم گنهكار زبان به اعتراف گشوده مى گويد: ((مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، و به درد امروز كه روز بيچارگى من است نخورد)) (ما اغنى عنى ماليه ). نه تنها اموالم مرا بى نياز نكرد و حل مشكلى از من ننمود ((بلكه قدرت و سلطه من نيز نابود شد و از دست رفت ))! (هلك عنى سلطانيه ). خلاصه نه مال به كار آمد، و نه مقام ، و امروز با دست تهى ، و در نهايت ذلت و شرمسارى ، در دادگاه عدل الهى حاضرم ، همه اسباب نجات قطع شده ، قدرتم بر باد رفته ، و اميدم از همه جا بريده است . بعضى ((سلطان )) را در اينجا به معنى دليل و برهانى كه مايه پيروزى انسان است دانسته اند، يعنى امروز هيچ دليل و حجتى كه بتوانم اعمالم را با آن توجيه كنم در پيشگاه خدا ندارم . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه مراد از ((سلطان )) در اينجا سلطه و حكومت نيست ، چرا كه تمام كسانى كه وارد دوزخ مى شوند سلطان كشور و امير بلادى نبودند، بلكه مراد سلطه انسان بر نفس خويش و زندگانى خويش است ، ولى با توجه به اينكه بسيارى از دوزخيان براى خود سلطه و نفوذ در جهان داشتند يا از سردمداران بودند اين صحيح به نظر نمى رسد. ﴿25 اى كاش مرگم فرا مى رسيد! در آيات گذشته سخن از ((اصحاب اليمين )) و مؤ منانى بود كه نامه اعمال به دست راستشان داده مى شود، و با افتخار و مباهات اهل محشر را صدا مى زنند دعوت به قرائت اعمال خود مى كنند، سپس در بهشت جاويدان جاى مى گيرند. ولى آيات مورد بحث درست به نقطه مقابل آنها يعنى ((اصحاب الشمال )) پرداخته ، و در يك مقايسه وضع آن دو را كاملا روشن مى سازد نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش به دست چپش ‍ داده شده ، مى گويد: اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمى شد))! (و اما من اوتى كتابه بشماله فيقول يا ليتنى لم اوت كتابيه ). ((و اى كاش از حساب خود هرگز خبردار نمى شدم ))! (و لم ادر ما حسابيه ). ((و اى كاش مرگ من فرا مى رسيد و به اين زندگى حسرتبار پايان مى داد))! (يا ليتها كانت القاضية ). آرى در آن دادگاه بزرگ ، در آن ((يوم البروز)) و ((يوم الظهور)) هنگامى كه تمام قبايح اعمال خود را برملا مى بيند، فريادش بلند مى شود، و پى در پى آه سوزان از دل مى كشد، آهى حسرتبار، و نالهاى شرربار دارد، آرزو مى كند با گذشته اش به كلى قطع رابطه كند، آرزوى مرگ از خدا و نابودى و نجات از آن رسوائى بزرگ مى نمايد، همانگونه كه در ((آيه 40 سوره نباء)) نيز آمده است : و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا: ((كافر در آن روز مى گويد: اى كاش خاك بودم و هرگز انسان نمى شدم )). در معنى جمله ((ياليتها كانت القاضية )) تفسيرهاى ديگرى نيز گفته شده است ، از جمله اينكه : منظور از ((قاضية )) مرگ نخستين است ، يعنى اى كاش آن زمان كه در دنيا مرديم ديگر زنده نمى شديم ، اين در حالى است كه در دنيا چيزى ناخوشايندتر از مرگ در نظر او نبود، ولى در قيامت آرزو مى كند اى كاش آن مرگ ادامه مى يافت ! بعضى نيز آن را ناظر به ((نفخه صور)) اول دانسته اند كه از آن تعبير به ((قارعة )) نيز شده است ، يعنى اى كاش نفخه دومى دركار نبود. ولى تفسيرى كه در آغاز گفتيم از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: اين مجرم گنهكار زبان به اعتراف گشوده مى گويد: ((مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، و به درد امروز كه روز بيچارگى من است نخورد)) (ما اغنى عنى ماليه ). نه تنها اموالم مرا بى نياز نكرد و حل مشكلى از من ننمود ((بلكه قدرت و سلطه من نيز نابود شد و از دست رفت ))! (هلك عنى سلطانيه ). خلاصه نه مال به كار آمد، و نه مقام ، و امروز با دست تهى ، و در نهايت ذلت و شرمسارى ، در دادگاه عدل الهى حاضرم ، همه اسباب نجات قطع شده ، قدرتم بر باد رفته ، و اميدم از همه جا بريده است . بعضى ((سلطان )) را در اينجا به معنى دليل و برهانى كه مايه پيروزى انسان است دانسته اند، يعنى امروز هيچ دليل و حجتى كه بتوانم اعمالم را با آن توجيه كنم در پيشگاه خدا ندارم . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه مراد از ((سلطان )) در اينجا سلطه و حكومت نيست ، چرا كه تمام كسانى كه وارد دوزخ مى شوند سلطان كشور و امير بلادى نبودند، بلكه مراد سلطه انسان بر نفس خويش و زندگانى خويش است ، ولى با توجه به اينكه بسيارى از دوزخيان براى خود سلطه و نفوذ در جهان داشتند يا از سردمداران بودند اين صحيح به نظر نمى رسد. ﴿26 اى كاش مرگم فرا مى رسيد! در آيات گذشته سخن از ((اصحاب اليمين )) و مؤ منانى بود كه نامه اعمال به دست راستشان داده مى شود، و با افتخار و مباهات اهل محشر را صدا مى زنند دعوت به قرائت اعمال خود مى كنند، سپس در بهشت جاويدان جاى مى گيرند. ولى آيات مورد بحث درست به نقطه مقابل آنها يعنى ((اصحاب الشمال )) پرداخته ، و در يك مقايسه وضع آن دو را كاملا روشن مى سازد نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش به دست چپش ‍ داده شده ، مى گويد: اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمى شد))! (و اما من اوتى كتابه بشماله فيقول يا ليتنى لم اوت كتابيه ). ((و اى كاش از حساب خود هرگز خبردار نمى شدم ))! (و لم ادر ما حسابيه ). ((و اى كاش مرگ من فرا مى رسيد و به اين زندگى حسرتبار پايان مى داد))! (يا ليتها كانت القاضية ). آرى در آن دادگاه بزرگ ، در آن ((يوم البروز)) و ((يوم الظهور)) هنگامى كه تمام قبايح اعمال خود را برملا مى بيند، فريادش بلند مى شود، و پى در پى آه سوزان از دل مى كشد، آهى حسرتبار، و نالهاى شرربار دارد، آرزو مى كند با گذشته اش به كلى قطع رابطه كند، آرزوى مرگ از خدا و نابودى و نجات از آن رسوائى بزرگ مى نمايد، همانگونه كه در ((آيه 40 سوره نباء)) نيز آمده است : و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا: ((كافر در آن روز مى گويد: اى كاش خاك بودم و هرگز انسان نمى شدم )). در معنى جمله ((ياليتها كانت القاضية )) تفسيرهاى ديگرى نيز گفته شده است ، از جمله اينكه : منظور از ((قاضية )) مرگ نخستين است ، يعنى اى كاش آن زمان كه در دنيا مرديم ديگر زنده نمى شديم ، اين در حالى است كه در دنيا چيزى ناخوشايندتر از مرگ در نظر او نبود، ولى در قيامت آرزو مى كند اى كاش آن مرگ ادامه مى يافت ! بعضى نيز آن را ناظر به ((نفخه صور)) اول دانسته اند كه از آن تعبير به ((قارعة )) نيز شده است ، يعنى اى كاش نفخه دومى دركار نبود. ولى تفسيرى كه در آغاز گفتيم از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: اين مجرم گنهكار زبان به اعتراف گشوده مى گويد: ((مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، و به درد امروز كه روز بيچارگى من است نخورد)) (ما اغنى عنى ماليه ). نه تنها اموالم مرا بى نياز نكرد و حل مشكلى از من ننمود ((بلكه قدرت و سلطه من نيز نابود شد و از دست رفت ))! (هلك عنى سلطانيه ). خلاصه نه مال به كار آمد، و نه مقام ، و امروز با دست تهى ، و در نهايت ذلت و شرمسارى ، در دادگاه عدل الهى حاضرم ، همه اسباب نجات قطع شده ، قدرتم بر باد رفته ، و اميدم از همه جا بريده است . بعضى ((سلطان )) را در اينجا به معنى دليل و برهانى كه مايه پيروزى انسان است دانسته اند، يعنى امروز هيچ دليل و حجتى كه بتوانم اعمالم را با آن توجيه كنم در پيشگاه خدا ندارم . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه مراد از ((سلطان )) در اينجا سلطه و حكومت نيست ، چرا كه تمام كسانى كه وارد دوزخ مى شوند سلطان كشور و امير بلادى نبودند، بلكه مراد سلطه انسان بر نفس خويش و زندگانى خويش است ، ولى با توجه به اينكه بسيارى از دوزخيان براى خود سلطه و نفوذ در جهان داشتند يا از سردمداران بودند اين صحيح به نظر نمى رسد. ﴿27 اى كاش مرگم فرا مى رسيد! در آيات گذشته سخن از ((اصحاب اليمين )) و مؤ منانى بود كه نامه اعمال به دست راستشان داده مى شود، و با افتخار و مباهات اهل محشر را صدا مى زنند دعوت به قرائت اعمال خود مى كنند، سپس در بهشت جاويدان جاى مى گيرند. ولى آيات مورد بحث درست به نقطه مقابل آنها يعنى ((اصحاب الشمال )) پرداخته ، و در يك مقايسه وضع آن دو را كاملا روشن مى سازد نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش به دست چپش ‍ داده شده ، مى گويد: اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمى شد))! (و اما من اوتى كتابه بشماله فيقول يا ليتنى لم اوت كتابيه ). ((و اى كاش از حساب خود هرگز خبردار نمى شدم ))! (و لم ادر ما حسابيه ). ((و اى كاش مرگ من فرا مى رسيد و به اين زندگى حسرتبار پايان مى داد))! (يا ليتها كانت القاضية ). آرى در آن دادگاه بزرگ ، در آن ((يوم البروز)) و ((يوم الظهور)) هنگامى كه تمام قبايح اعمال خود را برملا مى بيند، فريادش بلند مى شود، و پى در پى آه سوزان از دل مى كشد، آهى حسرتبار، و نالهاى شرربار دارد، آرزو مى كند با گذشته اش به كلى قطع رابطه كند، آرزوى مرگ از خدا و نابودى و نجات از آن رسوائى بزرگ مى نمايد، همانگونه كه در ((آيه 40 سوره نباء)) نيز آمده است : و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا: ((كافر در آن روز مى گويد: اى كاش خاك بودم و هرگز انسان نمى شدم )). در معنى جمله ((ياليتها كانت القاضية )) تفسيرهاى ديگرى نيز گفته شده است ، از جمله اينكه : منظور از ((قاضية )) مرگ نخستين است ، يعنى اى كاش آن زمان كه در دنيا مرديم ديگر زنده نمى شديم ، اين در حالى است كه در دنيا چيزى ناخوشايندتر از مرگ در نظر او نبود، ولى در قيامت آرزو مى كند اى كاش آن مرگ ادامه مى يافت ! بعضى نيز آن را ناظر به ((نفخه صور)) اول دانسته اند كه از آن تعبير به ((قارعة )) نيز شده است ، يعنى اى كاش نفخه دومى دركار نبود. ولى تفسيرى كه در آغاز گفتيم از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: اين مجرم گنهكار زبان به اعتراف گشوده مى گويد: ((مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، و به درد امروز كه روز بيچارگى من است نخورد)) (ما اغنى عنى ماليه ). نه تنها اموالم مرا بى نياز نكرد و حل مشكلى از من ننمود ((بلكه قدرت و سلطه من نيز نابود شد و از دست رفت ))! (هلك عنى سلطانيه ). خلاصه نه مال به كار آمد، و نه مقام ، و امروز با دست تهى ، و در نهايت ذلت و شرمسارى ، در دادگاه عدل الهى حاضرم ، همه اسباب نجات قطع شده ، قدرتم بر باد رفته ، و اميدم از همه جا بريده است . بعضى ((سلطان )) را در اينجا به معنى دليل و برهانى كه مايه پيروزى انسان است دانسته اند، يعنى امروز هيچ دليل و حجتى كه بتوانم اعمالم را با آن توجيه كنم در پيشگاه خدا ندارم . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه مراد از ((سلطان )) در اينجا سلطه و حكومت نيست ، چرا كه تمام كسانى كه وارد دوزخ مى شوند سلطان كشور و امير بلادى نبودند، بلكه مراد سلطه انسان بر نفس خويش و زندگانى خويش است ، ولى با توجه به اينكه بسيارى از دوزخيان براى خود سلطه و نفوذ در جهان داشتند يا از سردمداران بودند اين صحيح به نظر نمى رسد. ﴿28 اى كاش مرگم فرا مى رسيد! در آيات گذشته سخن از ((اصحاب اليمين )) و مؤ منانى بود كه نامه اعمال به دست راستشان داده مى شود، و با افتخار و مباهات اهل محشر را صدا مى زنند دعوت به قرائت اعمال خود مى كنند، سپس در بهشت جاويدان جاى مى گيرند. ولى آيات مورد بحث درست به نقطه مقابل آنها يعنى ((اصحاب الشمال )) پرداخته ، و در يك مقايسه وضع آن دو را كاملا روشن مى سازد نخست مى فرمايد: ((اما كسى كه نامه عملش به دست چپش ‍ داده شده ، مى گويد: اى كاش هرگز نامه اعمالم به من داده نمى شد))! (و اما من اوتى كتابه بشماله فيقول يا ليتنى لم اوت كتابيه ). ((و اى كاش از حساب خود هرگز خبردار نمى شدم ))! (و لم ادر ما حسابيه ). ((و اى كاش مرگ من فرا مى رسيد و به اين زندگى حسرتبار پايان مى داد))! (يا ليتها كانت القاضية ). آرى در آن دادگاه بزرگ ، در آن ((يوم البروز)) و ((يوم الظهور)) هنگامى كه تمام قبايح اعمال خود را برملا مى بيند، فريادش بلند مى شود، و پى در پى آه سوزان از دل مى كشد، آهى حسرتبار، و نالهاى شرربار دارد، آرزو مى كند با گذشته اش به كلى قطع رابطه كند، آرزوى مرگ از خدا و نابودى و نجات از آن رسوائى بزرگ مى نمايد، همانگونه كه در ((آيه 40 سوره نباء)) نيز آمده است : و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا: ((كافر در آن روز مى گويد: اى كاش خاك بودم و هرگز انسان نمى شدم )). در معنى جمله ((ياليتها كانت القاضية )) تفسيرهاى ديگرى نيز گفته شده است ، از جمله اينكه : منظور از ((قاضية )) مرگ نخستين است ، يعنى اى كاش آن زمان كه در دنيا مرديم ديگر زنده نمى شديم ، اين در حالى است كه در دنيا چيزى ناخوشايندتر از مرگ در نظر او نبود، ولى در قيامت آرزو مى كند اى كاش آن مرگ ادامه مى يافت ! بعضى نيز آن را ناظر به ((نفخه صور)) اول دانسته اند كه از آن تعبير به ((قارعة )) نيز شده است ، يعنى اى كاش نفخه دومى دركار نبود. ولى تفسيرى كه در آغاز گفتيم از همه مناسبتر است . سپس مى افزايد: اين مجرم گنهكار زبان به اعتراف گشوده مى گويد: ((مال و ثروتم هرگز مرا بى نياز نكرد، و به درد امروز كه روز بيچارگى من است نخورد)) (ما اغنى عنى ماليه ). نه تنها اموالم مرا بى نياز نكرد و حل مشكلى از من ننمود ((بلكه قدرت و سلطه من نيز نابود شد و از دست رفت ))! (هلك عنى سلطانيه ). خلاصه نه مال به كار آمد، و نه مقام ، و امروز با دست تهى ، و در نهايت ذلت و شرمسارى ، در دادگاه عدل الهى حاضرم ، همه اسباب نجات قطع شده ، قدرتم بر باد رفته ، و اميدم از همه جا بريده است . بعضى ((سلطان )) را در اينجا به معنى دليل و برهانى كه مايه پيروزى انسان است دانسته اند، يعنى امروز هيچ دليل و حجتى كه بتوانم اعمالم را با آن توجيه كنم در پيشگاه خدا ندارم . بعضى از مفسران نيز گفته اند كه مراد از ((سلطان )) در اينجا سلطه و حكومت نيست ، چرا كه تمام كسانى كه وارد دوزخ مى شوند سلطان كشور و امير بلادى نبودند، بلكه مراد سلطه انسان بر نفس خويش و زندگانى خويش است ، ولى با توجه به اينكه بسيارى از دوزخيان براى خود سلطه و نفوذ در جهان داشتند يا از سردمداران بودند اين صحيح به نظر نمى رسد. ﴿29 او را بگيريد و زنجيرش كنيد! در ادامه آيات گذشته كه سخن از ((اصحاب شمال )) مى گفت كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند و آه و ناله از آنها برمى خيزد و آرزوى مرگ مى كنند، در آيات مورد بحث به گوشه اى از عذابهاى آنها در قيامت اشاره كرده مى فرمايد: ((در اين هنگام به فرشتگان عذاب دستور داده مى شود: بگيريد او را، و در بند و زنجيرش كنيد))! (خذوه فغلوه ). ((غلوه )) از ماده ((غل )) چنانكه قبلا هم گفته ايم زنجيرى است كه گاه به وسيله آن دست و پاى مجرمان را به گردن آنها مى بستند و بسيار مشقتبار و رنج آور بوده . ((سپس گفته مى شود او را در آتش دوزخ وارد كنيد)) (ثم الجحيم صلوه ). ((بعد او را به زنجيرى بكشيد كه درازاى آن هفتاد ذراع است )) (ثم فى سلسة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه ). ((سلسله )) به معنى زنجير است ، و در اصل از ماده ((تسلسل )) به معنى تكان خوردن و لرزش گرفته شده ، زيرا حلقه هاى زنجير مى لرزند و تكان مى خورند. تعبير به ((هفتاد ذراع )) ممكن است از باب ((تكثير)) باشد، زيرا عدد هفتاد از اعدادى است كه غالبا براى كثرت به كار مى رود، و نيز ممكن است كه منظور همان عدد هفتاد باشد، به هر حال چنان زنجيرى را آنچنان اطراف مجرمان مى پيچند كه سرتاپاى آنها را فرا مى گيرد. بعضى از مفسران گفته اند اين زنجيرهاى طولانى براى يك فرد نيست ، بلكه هر گروه را به يك زنجير مى بندند، ذكر اين مجازات بعد از ذكر غل و زنجير در آيات گذشته تناسب بيشترى با همين معنى دارد. ((ذراع )) به معنى ((فاصله آرنج تا نوك انگشتان )) است (در حدود نيم متر) كه واحد طول نزد عرب بوده ، و يك مقياس طبيعى است ، ولى بعضى گفته اند كه اين ذراع غير از ذراع معمول است به طورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظيمى را دربر مى گيرد، و همه دوزخيان را به آن زنجير مى بندند. بار ديگر تكرار مى كنيم كه مسائل مربوط به قيامت را با زبان ما ساكنان دنيا نمى توان كاملا بيان كرد و آنچه در آيات و روايات آمده تنها شبحى از آن را ترسيم مى كند. تعبير به ((ثم )) در اين آيه نشان مى دهد كه بعد از ورود به جهنم در زنجير هفتاد ذراعى گرفتار مى شود، و اين مجازات جديدى است براى آنها، اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين زنجيرهاى فردى و جمعى قبل از ورود در جهنم است ، و ((ثم )) به اصطلاح براى تاءخير در ذكر است . در دو آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته مى فرمايد: ((زيرا او اصرار داشت كه به خداى بزرگ ايمان نياورد)) (انه كان لا يؤ من بالله العظيم ). و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردند نمى پذيرفت ، و به اين ترتيب پيوند او با خالق به كلى قطع شده بود. و نيز مردم را ((بر اطعام مستمندان تشويق نمى كرد)) (و لا يحض ‍ على طعام المسكين ). و به اين ترتيب پيوند خود را از ((خلق )) نيز بريده بود. بنابراين عامل بزرگ بدبختى او قطع رابطه از ((خالق )) و ((خلق )) بود، و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورات شرع را مى توان در اين دو خلاصه كرد، و عطف ((اطعام مسكين )) بر ((ايمان )) اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ انسانى است ، و به راستى چنين است زيرا به گفته بعضى بدترين عقائد ((كفر)) است ، و بدترين رذائل اخلاقى ((بخل )). جالب توجه اينكه نمى گويد: ((اطعام نمى كرد)) مى گويد: ديگران را وادار به اطعام نمى نمود، اشاره به اينكه اولا تنها اطعام كردن يك فرد، مشكل مستمندان را حل نمى كند، بايد ديگران را نيز دعوت به اين كار خير كرد تا جنبه عمومى پيدا كند. ثانيا ممكن است انسان شخصا توانائى بر اطعام نداشته باشد، اما همه كس توانائى بر ترغيب ديگران داشته باشد. ثالثا افراد بخيل چنانند كه نه تنها بذل و بخششى ندارند بلكه علاقه به بذل و بخشش ديگران نيز ندارند. از بعضى از قدماء نقل شده است كه به همسر خود دستور مى داد غذا را بيشتر طبخ كند تا به مسكينان نيز بدهد، و بعد مى گفت : ((نصف آن زنجير را با ايمان به خدا از تن خود بيرون آورديم ، و نصف ديگرش را با اطعام بيرون مى كنيم )). <29> سپس مى افزايد: ((چون عقيده و عمل او چنين بود امروز در اينجا يار مهربانى ندارد)) (فليس له اليوم ههنا حميم ). ((و نه طعامى جز از چرك و خون )) (و لا طعام الا من غسلين ). قابل توجه اينكه ((جزا)) و ((عمل )) آنها كاملا با هم متناسبند، به خاطر قطع پيوند با خالق ، در آنجا دوست گرم و صميمى ندارند، و به خاطر ترك اطعام مستمندان ، غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پائين نمى رود، چرا كه آنها سالها لذيذترين طعامها را مى خوردند در حالى كه بى نوايان جز خوندل طعامى نداشتند. ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((غسلين )) به معنى آبى است كه از شستشوى بدن كفار در دوزخ فرو مى ريزد، ولى معروف اين است كه منظور چرك و خونى است كه از بدن دوزخيان فرو مى ريزد، و شايد منظور راغب نيز همين باشد، و تعبير به ((طعام )) نيز مناسب همين معنى است . در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه در آيه 6 سوره غاشيه آمده است : ليس لهم طعام الا من ضريع : ((آنها غذائى جز ((ضريع )) ندارند و ((ضريع )) را به نوعى ((خار)) تفسير كرده اند، و در آيه 43 - 44 سوره ((دخان )) مى خوانيم ان شجرت الزقوم طعام الاثيم : ((درخت زقوم طعام گنهكاران است )) و ((زقوم )) را به گياه تلخ و بدبو و بدطعمى تفسير كرده اند كه نمونه آن در سرزمين ((تهامه )) مى روئيده است ، و شيره تلخ و سوزنده اى داشته ، چگونه مى توان ميان آن آيات و آيه مورد بحث جمع كرد؟ در پاسخ اين سؤ ال بعضى گفته اند: اين هر سه كلمه (((ضريع )) و ((زقوم )) و ((غسلين ))). اشاره به يك مطلب است ، (و آن گياه خشن و ناگوارى است كه غذاى اهل دوزخ است ). بعضى ديگر گفته اند: دوزخيان در طبقات مختلفى هستند و هر يك از اين سه چيز غذاى گروهى از آنان است . بعضى ديگر گفته اند غذاى آنها ((زقوم و ضريع )) است ، و نوشيدنى آنها ((غسلين )) و تعبير به ((طعام )) در مورد نوشيدنى بى سابقه نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد مى افزايد: ((اين غذا را جز خطاكاران نمى خورند)) (لا ياكله الا الخاطئون ). بعضى از مفسران گفته اند: ((خاطى )) به كسى گفته مى شود كه عمدا به سراغ كار خطا مى رود، ولى ((مخطى )) هم به عمد گفته مى شود هم به سهو، بنابراين اين غذاى دوزخى مخصوص كسانى است كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر و بخل را مى پويند. ﴿30 او را بگيريد و زنجيرش كنيد! در ادامه آيات گذشته كه سخن از ((اصحاب شمال )) مى گفت كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند و آه و ناله از آنها برمى خيزد و آرزوى مرگ مى كنند، در آيات مورد بحث به گوشه اى از عذابهاى آنها در قيامت اشاره كرده مى فرمايد: ((در اين هنگام به فرشتگان عذاب دستور داده مى شود: بگيريد او را، و در بند و زنجيرش كنيد))! (خذوه فغلوه ). ((غلوه )) از ماده ((غل )) چنانكه قبلا هم گفته ايم زنجيرى است كه گاه به وسيله آن دست و پاى مجرمان را به گردن آنها مى بستند و بسيار مشقتبار و رنج آور بوده . ((سپس گفته مى شود او را در آتش دوزخ وارد كنيد)) (ثم الجحيم صلوه ). ((بعد او را به زنجيرى بكشيد كه درازاى آن هفتاد ذراع است )) (ثم فى سلسة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه ). ((سلسله )) به معنى زنجير است ، و در اصل از ماده ((تسلسل )) به معنى تكان خوردن و لرزش گرفته شده ، زيرا حلقه هاى زنجير مى لرزند و تكان مى خورند. تعبير به ((هفتاد ذراع )) ممكن است از باب ((تكثير)) باشد، زيرا عدد هفتاد از اعدادى است كه غالبا براى كثرت به كار مى رود، و نيز ممكن است كه منظور همان عدد هفتاد باشد، به هر حال چنان زنجيرى را آنچنان اطراف مجرمان مى پيچند كه سرتاپاى آنها را فرا مى گيرد. بعضى از مفسران گفته اند اين زنجيرهاى طولانى براى يك فرد نيست ، بلكه هر گروه را به يك زنجير مى بندند، ذكر اين مجازات بعد از ذكر غل و زنجير در آيات گذشته تناسب بيشترى با همين معنى دارد. ((ذراع )) به معنى ((فاصله آرنج تا نوك انگشتان )) است (در حدود نيم متر) كه واحد طول نزد عرب بوده ، و يك مقياس طبيعى است ، ولى بعضى گفته اند كه اين ذراع غير از ذراع معمول است به طورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظيمى را دربر مى گيرد، و همه دوزخيان را به آن زنجير مى بندند. بار ديگر تكرار مى كنيم كه مسائل مربوط به قيامت را با زبان ما ساكنان دنيا نمى توان كاملا بيان كرد و آنچه در آيات و روايات آمده تنها شبحى از آن را ترسيم مى كند. تعبير به ((ثم )) در اين آيه نشان مى دهد كه بعد از ورود به جهنم در زنجير هفتاد ذراعى گرفتار مى شود، و اين مجازات جديدى است براى آنها، اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين زنجيرهاى فردى و جمعى قبل از ورود در جهنم است ، و ((ثم )) به اصطلاح براى تاءخير در ذكر است . در دو آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته مى فرمايد: ((زيرا او اصرار داشت كه به خداى بزرگ ايمان نياورد)) (انه كان لا يؤ من بالله العظيم ). و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردند نمى پذيرفت ، و به اين ترتيب پيوند او با خالق به كلى قطع شده بود. و نيز مردم را ((بر اطعام مستمندان تشويق نمى كرد)) (و لا يحض ‍ على طعام المسكين ). و به اين ترتيب پيوند خود را از ((خلق )) نيز بريده بود. بنابراين عامل بزرگ بدبختى او قطع رابطه از ((خالق )) و ((خلق )) بود، و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورات شرع را مى توان در اين دو خلاصه كرد، و عطف ((اطعام مسكين )) بر ((ايمان )) اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ انسانى است ، و به راستى چنين است زيرا به گفته بعضى بدترين عقائد ((كفر)) است ، و بدترين رذائل اخلاقى ((بخل )). جالب توجه اينكه نمى گويد: ((اطعام نمى كرد)) مى گويد: ديگران را وادار به اطعام نمى نمود، اشاره به اينكه اولا تنها اطعام كردن يك فرد، مشكل مستمندان را حل نمى كند، بايد ديگران را نيز دعوت به اين كار خير كرد تا جنبه عمومى پيدا كند. ثانيا ممكن است انسان شخصا توانائى بر اطعام نداشته باشد، اما همه كس توانائى بر ترغيب ديگران داشته باشد. ثالثا افراد بخيل چنانند كه نه تنها بذل و بخششى ندارند بلكه علاقه به بذل و بخشش ديگران نيز ندارند. از بعضى از قدماء نقل شده است كه به همسر خود دستور مى داد غذا را بيشتر طبخ كند تا به مسكينان نيز بدهد، و بعد مى گفت : ((نصف آن زنجير را با ايمان به خدا از تن خود بيرون آورديم ، و نصف ديگرش را با اطعام بيرون مى كنيم )). سپس مى افزايد: ((چون عقيده و عمل او چنين بود امروز در اينجا يار مهربانى ندارد)) (فليس له اليوم ههنا حميم ). ((و نه طعامى جز از چرك و خون )) (و لا طعام الا من غسلين ). قابل توجه اينكه ((جزا)) و ((عمل )) آنها كاملا با هم متناسبند، به خاطر قطع پيوند با خالق ، در آنجا دوست گرم و صميمى ندارند، و به خاطر ترك اطعام مستمندان ، غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پائين نمى رود، چرا كه آنها سالها لذيذترين طعامها را مى خوردند در حالى كه بى نوايان جز خوندل طعامى نداشتند. ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((غسلين )) به معنى آبى است كه از شستشوى بدن كفار در دوزخ فرو مى ريزد، ولى معروف اين است كه منظور چرك و خونى است كه از بدن دوزخيان فرو مى ريزد، و شايد منظور راغب نيز همين باشد، و تعبير به ((طعام )) نيز مناسب همين معنى است . در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه در آيه 6 سوره غاشيه آمده است : ليس لهم طعام الا من ضريع : ((آنها غذائى جز ((ضريع )) ندارند و ((ضريع )) را به نوعى ((خار)) تفسير كرده اند، و در آيه 43 - 44 سوره ((دخان )) مى خوانيم ان شجرت الزقوم طعام الاثيم : ((درخت زقوم طعام گنهكاران است )) و ((زقوم )) را به گياه تلخ و بدبو و بدطعمى تفسير كرده اند كه نمونه آن در سرزمين ((تهامه )) مى روئيده است ، و شيره تلخ و سوزنده اى داشته ، چگونه مى توان ميان آن آيات و آيه مورد بحث جمع كرد؟ در پاسخ اين سؤ ال بعضى گفته اند: اين هر سه كلمه (((ضريع )) و ((زقوم )) و ((غسلين ))). اشاره به يك مطلب است ، (و آن گياه خشن و ناگوارى است كه غذاى اهل دوزخ است ). بعضى ديگر گفته اند: دوزخيان در طبقات مختلفى هستند و هر يك از اين سه چيز غذاى گروهى از آنان است . بعضى ديگر گفته اند غذاى آنها ((زقوم و ضريع )) است ، و نوشيدنى آنها ((غسلين )) و تعبير به ((طعام )) در مورد نوشيدنى بى سابقه نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد مى افزايد: ((اين غذا را جز خطاكاران نمى خورند)) (لا ياكله الا الخاطئون ). بعضى از مفسران گفته اند: ((خاطى )) به كسى گفته مى شود كه عمدا به سراغ كار خطا مى رود، ولى ((مخطى )) هم به عمد گفته مى شود هم به سهو، بنابراين اين غذاى دوزخى مخصوص كسانى است كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر و بخل را مى پويند. ﴿31 او را بگيريد و زنجيرش كنيد! در ادامه آيات گذشته كه سخن از ((اصحاب شمال )) مى گفت كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند و آه و ناله از آنها برمى خيزد و آرزوى مرگ مى كنند، در آيات مورد بحث به گوشه اى از عذابهاى آنها در قيامت اشاره كرده مى فرمايد: ((در اين هنگام به فرشتگان عذاب دستور داده مى شود: بگيريد او را، و در بند و زنجيرش كنيد))! (خذوه فغلوه ). ((غلوه )) از ماده ((غل )) چنانكه قبلا هم گفته ايم زنجيرى است كه گاه به وسيله آن دست و پاى مجرمان را به گردن آنها مى بستند و بسيار مشقتبار و رنج آور بوده . ((سپس گفته مى شود او را در آتش دوزخ وارد كنيد)) (ثم الجحيم صلوه ). ((بعد او را به زنجيرى بكشيد كه درازاى آن هفتاد ذراع است )) (ثم فى سلسة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه ). ((سلسله )) به معنى زنجير است ، و در اصل از ماده ((تسلسل )) به معنى تكان خوردن و لرزش گرفته شده ، زيرا حلقه هاى زنجير مى لرزند و تكان مى خورند. تعبير به ((هفتاد ذراع )) ممكن است از باب ((تكثير)) باشد، زيرا عدد هفتاد از اعدادى است كه غالبا براى كثرت به كار مى رود، و نيز ممكن است كه منظور همان عدد هفتاد باشد، به هر حال چنان زنجيرى را آنچنان اطراف مجرمان مى پيچند كه سرتاپاى آنها را فرا مى گيرد. بعضى از مفسران گفته اند اين زنجيرهاى طولانى براى يك فرد نيست ، بلكه هر گروه را به يك زنجير مى بندند، ذكر اين مجازات بعد از ذكر غل و زنجير در آيات گذشته تناسب بيشترى با همين معنى دارد. ((ذراع )) به معنى ((فاصله آرنج تا نوك انگشتان )) است (در حدود نيم متر) كه واحد طول نزد عرب بوده ، و يك مقياس طبيعى است ، ولى بعضى گفته اند كه اين ذراع غير از ذراع معمول است به طورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظيمى را دربر مى گيرد، و همه دوزخيان را به آن زنجير مى بندند. بار ديگر تكرار مى كنيم كه مسائل مربوط به قيامت را با زبان ما ساكنان دنيا نمى توان كاملا بيان كرد و آنچه در آيات و روايات آمده تنها شبحى از آن را ترسيم مى كند. تعبير به ((ثم )) در اين آيه نشان مى دهد كه بعد از ورود به جهنم در زنجير هفتاد ذراعى گرفتار مى شود، و اين مجازات جديدى است براى آنها، اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين زنجيرهاى فردى و جمعى قبل از ورود در جهنم است ، و ((ثم )) به اصطلاح براى تاءخير در ذكر است . در دو آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته مى فرمايد: ((زيرا او اصرار داشت كه به خداى بزرگ ايمان نياورد)) (انه كان لا يؤ من بالله العظيم ). و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردند نمى پذيرفت ، و به اين ترتيب پيوند او با خالق به كلى قطع شده بود. و نيز مردم را ((بر اطعام مستمندان تشويق نمى كرد)) (و لا يحض ‍ على طعام المسكين ). و به اين ترتيب پيوند خود را از ((خلق )) نيز بريده بود. بنابراين عامل بزرگ بدبختى او قطع رابطه از ((خالق )) و ((خلق )) بود، و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورات شرع را مى توان در اين دو خلاصه كرد، و عطف ((اطعام مسكين )) بر ((ايمان )) اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ انسانى است ، و به راستى چنين است زيرا به گفته بعضى بدترين عقائد ((كفر)) است ، و بدترين رذائل اخلاقى ((بخل )). جالب توجه اينكه نمى گويد: ((اطعام نمى كرد)) مى گويد: ديگران را وادار به اطعام نمى نمود، اشاره به اينكه اولا تنها اطعام كردن يك فرد، مشكل مستمندان را حل نمى كند، بايد ديگران را نيز دعوت به اين كار خير كرد تا جنبه عمومى پيدا كند. ثانيا ممكن است انسان شخصا توانائى بر اطعام نداشته باشد، اما همه كس توانائى بر ترغيب ديگران داشته باشد. ثالثا افراد بخيل چنانند كه نه تنها بذل و بخششى ندارند بلكه علاقه به بذل و بخشش ديگران نيز ندارند. از بعضى از قدماء نقل شده است كه به همسر خود دستور مى داد غذا را بيشتر طبخ كند تا به مسكينان نيز بدهد، و بعد مى گفت : ((نصف آن زنجير را با ايمان به خدا از تن خود بيرون آورديم ، و نصف ديگرش را با اطعام بيرون مى كنيم )). سپس مى افزايد: ((چون عقيده و عمل او چنين بود امروز در اينجا يار مهربانى ندارد)) (فليس له اليوم ههنا حميم ). ((و نه طعامى جز از چرك و خون )) (و لا طعام الا من غسلين ). قابل توجه اينكه ((جزا)) و ((عمل )) آنها كاملا با هم متناسبند، به خاطر قطع پيوند با خالق ، در آنجا دوست گرم و صميمى ندارند، و به خاطر ترك اطعام مستمندان ، غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پائين نمى رود، چرا كه آنها سالها لذيذترين طعامها را مى خوردند در حالى كه بى نوايان جز خوندل طعامى نداشتند. ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((غسلين )) به معنى آبى است كه از شستشوى بدن كفار در دوزخ فرو مى ريزد، ولى معروف اين است كه منظور چرك و خونى است كه از بدن دوزخيان فرو مى ريزد، و شايد منظور راغب نيز همين باشد، و تعبير به ((طعام )) نيز مناسب همين معنى است . در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه در آيه 6 سوره غاشيه آمده است : ليس لهم طعام الا من ضريع : ((آنها غذائى جز ((ضريع )) ندارند و ((ضريع )) را به نوعى ((خار)) تفسير كرده اند، و در آيه 43 - 44 سوره ((دخان )) مى خوانيم ان شجرت الزقوم طعام الاثيم : ((درخت زقوم طعام گنهكاران است )) و ((زقوم )) را به گياه تلخ و بدبو و بدطعمى تفسير كرده اند كه نمونه آن در سرزمين ((تهامه )) مى روئيده است ، و شيره تلخ و سوزنده اى داشته ، چگونه مى توان ميان آن آيات و آيه مورد بحث جمع كرد؟ در پاسخ اين سؤ ال بعضى گفته اند: اين هر سه كلمه (((ضريع )) و ((زقوم )) و ((غسلين ))). اشاره به يك مطلب است ، (و آن گياه خشن و ناگوارى است كه غذاى اهل دوزخ است ). بعضى ديگر گفته اند: دوزخيان در طبقات مختلفى هستند و هر يك از اين سه چيز غذاى گروهى از آنان است . بعضى ديگر گفته اند غذاى آنها ((زقوم و ضريع )) است ، و نوشيدنى آنها ((غسلين )) و تعبير به ((طعام )) در مورد نوشيدنى بى سابقه نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد مى افزايد: ((اين غذا را جز خطاكاران نمى خورند)) (لا ياكله الا الخاطئون ). بعضى از مفسران گفته اند: ((خاطى )) به كسى گفته مى شود كه عمدا به سراغ كار خطا مى رود، ولى ((مخطى )) هم به عمد گفته مى شود هم به سهو، بنابراين اين غذاى دوزخى مخصوص كسانى است كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر و بخل را مى پويند. ﴿32 او را بگيريد و زنجيرش كنيد! در ادامه آيات گذشته كه سخن از ((اصحاب شمال )) مى گفت كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند و آه و ناله از آنها برمى خيزد و آرزوى مرگ مى كنند، در آيات مورد بحث به گوشه اى از عذابهاى آنها در قيامت اشاره كرده مى فرمايد: ((در اين هنگام به فرشتگان عذاب دستور داده مى شود: بگيريد او را، و در بند و زنجيرش كنيد))! (خذوه فغلوه ). ((غلوه )) از ماده ((غل )) چنانكه قبلا هم گفته ايم زنجيرى است كه گاه به وسيله آن دست و پاى مجرمان را به گردن آنها مى بستند و بسيار مشقتبار و رنج آور بوده . ((سپس گفته مى شود او را در آتش دوزخ وارد كنيد)) (ثم الجحيم صلوه ). ((بعد او را به زنجيرى بكشيد كه درازاى آن هفتاد ذراع است )) (ثم فى سلسة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه ). ((سلسله )) به معنى زنجير است ، و در اصل از ماده ((تسلسل )) به معنى تكان خوردن و لرزش گرفته شده ، زيرا حلقه هاى زنجير مى لرزند و تكان مى خورند. تعبير به ((هفتاد ذراع )) ممكن است از باب ((تكثير)) باشد، زيرا عدد هفتاد از اعدادى است كه غالبا براى كثرت به كار مى رود، و نيز ممكن است كه منظور همان عدد هفتاد باشد، به هر حال چنان زنجيرى را آنچنان اطراف مجرمان مى پيچند كه سرتاپاى آنها را فرا مى گيرد. بعضى از مفسران گفته اند اين زنجيرهاى طولانى براى يك فرد نيست ، بلكه هر گروه را به يك زنجير مى بندند، ذكر اين مجازات بعد از ذكر غل و زنجير در آيات گذشته تناسب بيشترى با همين معنى دارد. ((ذراع )) به معنى ((فاصله آرنج تا نوك انگشتان )) است (در حدود نيم متر) كه واحد طول نزد عرب بوده ، و يك مقياس طبيعى است ، ولى بعضى گفته اند كه اين ذراع غير از ذراع معمول است به طورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظيمى را دربر مى گيرد، و همه دوزخيان را به آن زنجير مى بندند. بار ديگر تكرار مى كنيم كه مسائل مربوط به قيامت را با زبان ما ساكنان دنيا نمى توان كاملا بيان كرد و آنچه در آيات و روايات آمده تنها شبحى از آن را ترسيم مى كند. تعبير به ((ثم )) در اين آيه نشان مى دهد كه بعد از ورود به جهنم در زنجير هفتاد ذراعى گرفتار مى شود، و اين مجازات جديدى است براى آنها، اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين زنجيرهاى فردى و جمعى قبل از ورود در جهنم است ، و ((ثم )) به اصطلاح براى تاءخير در ذكر است . در دو آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته مى فرمايد: ((زيرا او اصرار داشت كه به خداى بزرگ ايمان نياورد)) (انه كان لا يؤ من بالله العظيم ). و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردند نمى پذيرفت ، و به اين ترتيب پيوند او با خالق به كلى قطع شده بود. و نيز مردم را ((بر اطعام مستمندان تشويق نمى كرد)) (و لا يحض ‍ على طعام المسكين ). و به اين ترتيب پيوند خود را از ((خلق )) نيز بريده بود. بنابراين عامل بزرگ بدبختى او قطع رابطه از ((خالق )) و ((خلق )) بود، و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورات شرع را مى توان در اين دو خلاصه كرد، و عطف ((اطعام مسكين )) بر ((ايمان )) اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ انسانى است ، و به راستى چنين است زيرا به گفته بعضى بدترين عقائد ((كفر)) است ، و بدترين رذائل اخلاقى ((بخل )). جالب توجه اينكه نمى گويد: ((اطعام نمى كرد)) مى گويد: ديگران را وادار به اطعام نمى نمود، اشاره به اينكه اولا تنها اطعام كردن يك فرد، مشكل مستمندان را حل نمى كند، بايد ديگران را نيز دعوت به اين كار خير كرد تا جنبه عمومى پيدا كند. ثانيا ممكن است انسان شخصا توانائى بر اطعام نداشته باشد، اما همه كس توانائى بر ترغيب ديگران داشته باشد. ثالثا افراد بخيل چنانند كه نه تنها بذل و بخششى ندارند بلكه علاقه به بذل و بخشش ديگران نيز ندارند. از بعضى از قدماء نقل شده است كه به همسر خود دستور مى داد غذا را بيشتر طبخ كند تا به مسكينان نيز بدهد، و بعد مى گفت : ((نصف آن زنجير را با ايمان به خدا از تن خود بيرون آورديم ، و نصف ديگرش را با اطعام بيرون مى كنيم )). سپس مى افزايد: ((چون عقيده و عمل او چنين بود امروز در اينجا يار مهربانى ندارد)) (فليس له اليوم ههنا حميم ). ((و نه طعامى جز از چرك و خون )) (و لا طعام الا من غسلين ). قابل توجه اينكه ((جزا)) و ((عمل )) آنها كاملا با هم متناسبند، به خاطر قطع پيوند با خالق ، در آنجا دوست گرم و صميمى ندارند، و به خاطر ترك اطعام مستمندان ، غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پائين نمى رود، چرا كه آنها سالها لذيذترين طعامها را مى خوردند در حالى كه بى نوايان جز خوندل طعامى نداشتند. ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((غسلين )) به معنى آبى است كه از شستشوى بدن كفار در دوزخ فرو مى ريزد، ولى معروف اين است كه منظور چرك و خونى است كه از بدن دوزخيان فرو مى ريزد، و شايد منظور راغب نيز همين باشد، و تعبير به ((طعام )) نيز مناسب همين معنى است . در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه در آيه 6 سوره غاشيه آمده است : ليس لهم طعام الا من ضريع : ((آنها غذائى جز ((ضريع )) ندارند و ((ضريع )) را به نوعى ((خار)) تفسير كرده اند، و در آيه 43 - 44 سوره ((دخان )) مى خوانيم ان شجرت الزقوم طعام الاثيم : ((درخت زقوم طعام گنهكاران است )) و ((زقوم )) را به گياه تلخ و بدبو و بدطعمى تفسير كرده اند كه نمونه آن در سرزمين ((تهامه )) مى روئيده است ، و شيره تلخ و سوزنده اى داشته ، چگونه مى توان ميان آن آيات و آيه مورد بحث جمع كرد؟ در پاسخ اين سؤ ال بعضى گفته اند: اين هر سه كلمه (((ضريع )) و ((زقوم )) و ((غسلين ))). اشاره به يك مطلب است ، (و آن گياه خشن و ناگوارى است كه غذاى اهل دوزخ است ). بعضى ديگر گفته اند: دوزخيان در طبقات مختلفى هستند و هر يك از اين سه چيز غذاى گروهى از آنان است . بعضى ديگر گفته اند غذاى آنها ((زقوم و ضريع )) است ، و نوشيدنى آنها ((غسلين )) و تعبير به ((طعام )) در مورد نوشيدنى بى سابقه نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد مى افزايد: ((اين غذا را جز خطاكاران نمى خورند)) (لا ياكله الا الخاطئون ). بعضى از مفسران گفته اند: ((خاطى )) به كسى گفته مى شود كه عمدا به سراغ كار خطا مى رود، ولى ((مخطى )) هم به عمد گفته مى شود هم به سهو، بنابراين اين غذاى دوزخى مخصوص كسانى است كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر و بخل را مى پويند. ﴿33 او را بگيريد و زنجيرش كنيد! در ادامه آيات گذشته كه سخن از ((اصحاب شمال )) مى گفت كه نامه اعمالشان را به دست چپشان مى دهند و آه و ناله از آنها برمى خيزد و آرزوى مرگ مى كنند، در آيات مورد بحث به گوشه اى از عذابهاى آنها در قيامت اشاره كرده مى فرمايد: ((در اين هنگام به فرشتگان عذاب دستور داده مى شود: بگيريد او را، و در بند و زنجيرش كنيد))! (خذوه فغلوه ). ((غلوه )) از ماده ((غل )) چنانكه قبلا هم گفته ايم زنجيرى است كه گاه به وسيله آن دست و پاى مجرمان را به گردن آنها مى بستند و بسيار مشقتبار و رنج آور بوده . ((سپس گفته مى شود او را در آتش دوزخ وارد كنيد)) (ثم الجحيم صلوه ). ((بعد او را به زنجيرى بكشيد كه درازاى آن هفتاد ذراع است )) (ثم فى سلسة ذرعها سبعون ذراعا فاسلكوه ). ((سلسله )) به معنى زنجير است ، و در اصل از ماده ((تسلسل )) به معنى تكان خوردن و لرزش گرفته شده ، زيرا حلقه هاى زنجير مى لرزند و تكان مى خورند. تعبير به ((هفتاد ذراع )) ممكن است از باب ((تكثير)) باشد، زيرا عدد هفتاد از اعدادى است كه غالبا براى كثرت به كار مى رود، و نيز ممكن است كه منظور همان عدد هفتاد باشد، به هر حال چنان زنجيرى را آنچنان اطراف مجرمان مى پيچند كه سرتاپاى آنها را فرا مى گيرد. بعضى از مفسران گفته اند اين زنجيرهاى طولانى براى يك فرد نيست ، بلكه هر گروه را به يك زنجير مى بندند، ذكر اين مجازات بعد از ذكر غل و زنجير در آيات گذشته تناسب بيشترى با همين معنى دارد. ((ذراع )) به معنى ((فاصله آرنج تا نوك انگشتان )) است (در حدود نيم متر) كه واحد طول نزد عرب بوده ، و يك مقياس طبيعى است ، ولى بعضى گفته اند كه اين ذراع غير از ذراع معمول است به طورى كه هر ذراع از آن فاصله هاى عظيمى را دربر مى گيرد، و همه دوزخيان را به آن زنجير مى بندند. بار ديگر تكرار مى كنيم كه مسائل مربوط به قيامت را با زبان ما ساكنان دنيا نمى توان كاملا بيان كرد و آنچه در آيات و روايات آمده تنها شبحى از آن را ترسيم مى كند. تعبير به ((ثم )) در اين آيه نشان مى دهد كه بعد از ورود به جهنم در زنجير هفتاد ذراعى گرفتار مى شود، و اين مجازات جديدى است براى آنها، اين احتمال نيز وجود دارد كه همه اين زنجيرهاى فردى و جمعى قبل از ورود در جهنم است ، و ((ثم )) به اصطلاح براى تاءخير در ذكر است . در دو آيه بعد به علت اصلى اين عذاب سخت پرداخته مى فرمايد: ((زيرا او اصرار داشت كه به خداى بزرگ ايمان نياورد)) (انه كان لا يؤ من بالله العظيم ). و هر قدر انبيا و اوليا و رسولان پروردگار او را به سوى خدا دعوت مى كردند نمى پذيرفت ، و به اين ترتيب پيوند او با خالق به كلى قطع شده بود. و نيز مردم را ((بر اطعام مستمندان تشويق نمى كرد)) (و لا يحض ‍ على طعام المسكين ). و به اين ترتيب پيوند خود را از ((خلق )) نيز بريده بود. بنابراين عامل بزرگ بدبختى او قطع رابطه از ((خالق )) و ((خلق )) بود، و از اين تعبير به خوبى استفاده مى شود كه عمده اطاعات و عبادات و دستورات شرع را مى توان در اين دو خلاصه كرد، و عطف ((اطعام مسكين )) بر ((ايمان )) اشاره به اهميت فوق العاده اين عمل بزرگ انسانى است ، و به راستى چنين است زيرا به گفته بعضى بدترين عقائد ((كفر)) است ، و بدترين رذائل اخلاقى ((بخل )). جالب توجه اينكه نمى گويد: ((اطعام نمى كرد)) مى گويد: ديگران را وادار به اطعام نمى نمود، اشاره به اينكه اولا تنها اطعام كردن يك فرد، مشكل مستمندان را حل نمى كند، بايد ديگران را نيز دعوت به اين كار خير كرد تا جنبه عمومى پيدا كند. ثانيا ممكن است انسان شخصا توانائى بر اطعام نداشته باشد، اما همه كس توانائى بر ترغيب ديگران داشته باشد. ثالثا افراد بخيل چنانند كه نه تنها بذل و بخششى ندارند بلكه علاقه به بذل و بخشش ديگران نيز ندارند. از بعضى از قدماء نقل شده است كه به همسر خود دستور مى داد غذا را بيشتر طبخ كند تا به مسكينان نيز بدهد، و بعد مى گفت : ((نصف آن زنجير را با ايمان به خدا از تن خود بيرون آورديم ، و نصف ديگرش را با اطعام بيرون مى كنيم )). سپس مى افزايد: ((چون عقيده و عمل او چنين بود امروز در اينجا يار مهربانى ندارد)) (فليس له اليوم ههنا حميم ). ((و نه طعامى جز از چرك و خون )) (و لا طعام الا من غسلين ). قابل توجه اينكه ((جزا)) و ((عمل )) آنها كاملا با هم متناسبند، به خاطر قطع پيوند با خالق ، در آنجا دوست گرم و صميمى ندارند، و به خاطر ترك اطعام مستمندان ، غذائى جز چرك و خون از گلوى آنها پائين نمى رود، چرا كه آنها سالها لذيذترين طعامها را مى خوردند در حالى كه بى نوايان جز خوندل طعامى نداشتند. ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((غسلين )) به معنى آبى است كه از شستشوى بدن كفار در دوزخ فرو مى ريزد، ولى معروف اين است كه منظور چرك و خونى است كه از بدن دوزخيان فرو مى ريزد، و شايد منظور راغب نيز همين باشد، و تعبير به ((طعام )) نيز مناسب همين معنى است . در اينجا سؤ الى مطرح مى شود و آن اينكه در آيه 6 سوره غاشيه آمده است : ليس لهم طعام الا من ضريع : ((آنها غذائى جز ((ضريع )) ندارند و ((ضريع )) را به نوعى ((خار)) تفسير كرده اند، و در آيه 43 - 44 سوره ((دخان )) مى خوانيم ان شجرت الزقوم طعام الاثيم : ((درخت زقوم طعام گنهكاران است )) و ((زقوم )) را به گياه تلخ و بدبو و بدطعمى تفسير كرده اند كه نمونه آن در سرزمين ((تهامه )) مى روئيده است ، و شيره تلخ و سوزنده اى داشته ، چگونه مى توان ميان آن آيات و آيه مورد بحث جمع كرد؟ در پاسخ اين سؤ ال بعضى گفته اند: اين هر سه كلمه (((ضريع )) و ((زقوم )) و ((غسلين ))). اشاره به يك مطلب است ، (و آن گياه خشن و ناگوارى است كه غذاى اهل دوزخ است ). بعضى ديگر گفته اند: دوزخيان در طبقات مختلفى هستند و هر يك از اين سه چيز غذاى گروهى از آنان است . بعضى ديگر گفته اند غذاى آنها ((زقوم و ضريع )) است ، و نوشيدنى آنها ((غسلين )) و تعبير به ((طعام )) در مورد نوشيدنى بى سابقه نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد مى افزايد: ((اين غذا را جز خطاكاران نمى خورند)) (لا ياكله الا الخاطئون ). بعضى از مفسران گفته اند: ((خاطى )) به كسى گفته مى شود كه عمدا به سراغ كار خطا مى رود، ولى ((مخطى )) هم به عمد گفته مى شود هم به سهو، بنابراين اين غذاى دوزخى مخصوص كسانى است كه با تعمد و آگاهى و به عنوان طغيان و سركشى راه شرك و كفر و بخل را مى پويند. ﴿34