پیمایش
خَاشِعَةً أَبْصَارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ ۖ وَقَدْ كَانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَهُمْ سَالِمُونَ ﴿43 فَذَرْنِي وَمَنْ يُكَذِّبُ بِهَٰذَا الْحَدِيثِ ۖ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ ﴿44 وَأُمْلِي لَهُمْ ۚ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ ﴿45 أَمْ تَسْأَلُهُمْ أَجْرًا فَهُمْ مِنْ مَغْرَمٍ مُثْقَلُونَ ﴿46 أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ ﴿47 فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُنْ كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌ ﴿48 لَوْلَا أَنْ تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ ﴿49 فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ ﴿50 وَإِنْ يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿51 وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِلْعَالَمِينَ ﴿52 الحاقة بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الْحَاقَّةُ ﴿1 مَا الْحَاقَّةُ ﴿2 وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْحَاقَّةُ ﴿3 كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَعَادٌ بِالْقَارِعَةِ ﴿4 فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطَّاغِيَةِ ﴿5 وَأَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَاتِيَةٍ ﴿6 سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا فَتَرَى الْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَىٰ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ ﴿7 فَهَلْ تَرَىٰ لَهُمْ مِنْ بَاقِيَةٍ ﴿8

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

دیدگانشان از شرم و حیا، فرو افتاده، خواری و ذلت آنان را فرا گیرد و اینان [در دنیا] به سجده [بر خدا] دعوت می شدند در حالی که تندرست بودند [ولی از فرمان خدا متکبرانه روی می گرداندند.] ﴿43 پس مرا با کسانی که این قرآن را انکار می کنند واگذار، به زودی ما آنان را به تدریج از آن جا که نمی دانند [به سوی عذاب] می کشانیم؛ ﴿44 و [البته] آنان را مهلت می دهیم [تا گناهشان را در حال بی خبری به نهایت برسانند]، بی تردید نقشه و تدبیر من استوار است. ﴿45 [اینکه دعوتت را نمی پذیرند] مگر از آنان در برابر ابلاغ رسالت پاداشی می طلبی که از خسارت و زیانش سنگین بارند؟ ﴿46 یا غیب نزد آنان است و آنان از روی آن] می نویسند [و خود با تکیه بر آن به ادعاهای خود یقین می کنند و به دیگران هم خبر می دهند؟ ﴿47 پس در برابر حکم و قضای پروردگارت [که هلاک کردن تدریجی این طاغیان است] شکیبا باش و مانند صاحب ماهی [یونس] مباش [که شتاب در آمدن عذاب را برای قومش خواست و به این علت در شکم ماهی محبوس شد] و در آن حال با دلی مالامال از اندوه، خدا را ندا داد. ﴿48 اگر رحمت و لطفی از سوی پروردگارش او را در نیافته بود، یقیناً نکوهش شده به صحرایی بی آب و گیاه افکنده می شد. ﴿49 پس پروردگارش او را برگزید و از شایستگان قرار داد ﴿50 و کافران چون قرآن را شنیدند، نزدیک بود تو را با چشمانشان بلغزانند [و از پای درآورند] و می گویند: بی تردید او دیوانه است! ﴿51 در حالی که قرآن جز مایه تذکر و پند برای جهانیان نیست. ﴿52 آن روز ثابت و حق [که وقوعش حتمی و تردیدناپذیر است،] ﴿1 آن روز ثابت و حق چیست؟ ﴿2 و تو چه می دانی که آن روز ثابت و حق چیست؟ ﴿3 [قوم] ثمود و عاد آن روز کوبنده را انکار کردند؛ ﴿4 اما قوم ثمود با عذابی سرکش هلاک شدند، ﴿5 و اما قوم عاد با تندبادی بسیار سرد و طغیان گر نابود شدند، ﴿6 که خدا آن را هفت شب و هشت روز پی در پی بر آنان مسلط کرد و [اگر آنجا بودی] می دیدی که آنان مانند تنه های پوسیده و پوک درختان خرما روی زمین افتاده [و هلاک شده اند.] ﴿7 آیا از آنان هیچ باقی مانده ای می بینی؟ ﴿8

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

آن روز مى خواهند سجده كنند اما قادر نيستند در تعقيب آيات گذشته كه مشركان و مجرمان را در برابر يك بازپرسى كوبنده قرار مى داد، در آيات مورد بحث گوشه اى از سرنوشت آنها را در قيامت نشان مى دهد تا روشن شود اين گروه خودخواه و پر ادعا در آن روز چقدر ذليل و خوارند؟ مى فرمايد: ((به خاطر بياوريد روزى را كه از شدت ترس و وحشت ساقها برهنه مى شود، و آنها را دعوت به سجده مى كنند اما قادر بر آن نيستند)) (يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون ). جمله ((يكشف عن ساق )) (ساقها برهنه مى شود) به گفته جمعى از مفسرين كنايه از شدت هول و وحشت و وخامت كار است ، زيرا در ميان عرب معمول بوده هنگامى كه در برابر كار مشكلى قرار مى گرفت دامن را به كمر مى زد و ساق پاها برهنه مى كرد، لذا مى خوانيم هنگامى كه از ((ابن عباس )) مفسر معروف از تفسير اين آيه سؤ ال كردند گفت : هر گاه چيزى از قرآن بر شما مخفى شد به تعبيرات عرب در اشعار مراجعه كنيد، آيا نشنيده ايد كه شاعر مى گويد: و قامت الحرب بنا على ساق : ((جنگ ما را بر ساق پا نگهداشت )) كنايه از شدت بحران جنگ است . بعضى نيز گفته اند ((ساق )) به معنى اصل و اساس چيزى است ، مانند ساقه درخت ، بنا بر اين ((يكشف عن ساق )) يعنى در آن روز ريشه هاى هر چيز آشكار مى شود، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد. آرى در آن روز همگان به سجده و خضوع در برابر پروردگار دعوت مى شوند، مؤ منان به سجده مى افتند، ولى مجرمان قدرت سجده را ندارند! زيرا روحيات زشتى كه در دنيا در وجود آنها راسخ شده بود و در آن روز به روز مى كند و مانع مى شود كه در برابر ذات پاك خدا كمر خم كنند. در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه روز قيامت روز تكليف نيست ، پس ‍ دعوت به سجود براى چيست ؟ پاسخ اين سؤ ال را مى توان از تعبيرى كه در احاديث آمده است به دست آورد، در حديثى مى خوانيم : ((در قيامت حجابى از نور الهى برداشته مى شود، و مؤ منان به خاطر عظمت آن به سجده مى افتند، ولى پشت منافقان آنچنان خشك مى شود كه قدرت بر سجده را ندارند))! و به تعبير ديگر: در آن روز عظمت خدا آشكار مى گردد اين عظمت مؤ منان را به سجده دعوت مى كند و آنها به سجده مى افتند ولى كافران از اين سعادت محرومند. آيه بعد مى گويد ((اين در حالى است كه چشمهاى آنها از شدت ندامت و شرمسارى به زير افتاده و ذلت و خوارى تمام وجود آنها را دربرگرفته است )) (خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة ). افراد مجرم هنگامى كه در دادگاه محكوم مى شوند معمولا سر خود را به زير مى افكنند، و ذلت تمام وجودشان را فرا مى گيرد. سپس مى افزايد: ((آنها پيش از اين در دار دنيا دعوت به سجود مى شدند در حالى كه سالم بودند))، (و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون ). ولى آنها هرگز سجده نكردند، و روح استكبار و تمرد و سرپيچى را با خود به صحنه قيامت آوردند با اينحال چگونه قدرت بر سجده دارند. روشن است دعوت به سجود در دنيا هم از طريق پيام مؤ ذنين در موقع نماز و هم اجتماعات نماز جماعت ، و هم از سوى آيات قرآن و احاديث پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و پيشوايان معصوم (عليهمالسلام ) صورت مى گرفت ، اين دعوت مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه همه اينها را شامل مى شود. سپس روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده مى گويد: ((مرا با تكذيب كنندگان اين سخن (يعنى قرآن ) رها كن تا حساب همه آنها را برسم ))! (فذرنى و من يكذب بهذا الحديث ). اين تهديدى است شديد از ناحيه خداوند قادر قهار كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد: نمى خواهد تو دخالت كنى ، مرا با اين تكذيب كنندگان لجوج و سركش رها كن ، تا آنچه مستحقند به آنها بدهم ! فراموش نكنيم اين را خداوندى مى گويد كه بر همه چيز توانا است ، اين تعبير ضمنا مايه دلدارى و قوت قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان در مقابل كارشكنيها و توطئه هاى دشمنان است ، سپس مى افزايد: ((ما آنها را به زودى از آنجا كه نمى دانند تدريجا به سوى عذاب پيش مى بريم (سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ). ((و به آنها مهلت مى دهم ، و در عذابشان عجله نخواهم كرد، چرا كه نقشه هاى من محكم و دقيق و عذاب من شديد است )) (و املى لهم ان كيدى متين ). در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : (اذا احدث العبد ذنبا جدد له نعمة ، فيدع الاستغفار فهو الاستدراج ): ((گاه هنگامى كه بندگان سركش گناه مى كنند خداوند به آنها نعمتى مى دهد، آنها از گناه خود غافل مى شوند، و توبه را فراموش مى كنند، اين همان استدراج و بلا و عذاب تدريجى است )). از اين حديث و احاديث ديگرى كه در اين زمينه وارد شده استفاده مى شود كه گاه خداوند براى مجازات بندگان معاند و لجوج ، در مقابل گناهانى كه انجام مى دهند نعمت مى بخشد، آنها تصور مى كنند اين لطف الهى است كه به خاطر شايستگى ، شامل حالشان شده ! و لذا در غرور و غفلت فرو مى روند، اما ناگهان خداوند آنها را مى گيرد و از ميان ناز و نعمت به كام عذاب و بلا فرو مى فرستد و اين دردناكترين شكل عذاب است . البته اين درباره كسانى است كه طغيان و سركشى را به حد اعلى رسانده ولى افرادى كه هنوز تا اين حد پيش نرفته اند خداوند در برابر گناهانشان آنها را گوشمالى مى دهد، و همان سبب بيدارى و توبه آنها مى گردد، و اين لطف خدا در حق آنها است . به تعبير ديگر: هنگامى كه انسان گناه مى كند از سه حال بيرون نيست : يا خودش متوجه مى شود و باز مى گردد، و يا خداوند تازيانه ((بلا)) بر او مى نوازد تا بيدار شود، و يا شايستگى هيچيك از اين دو را ندارد، خدا به جاى بلا نعمت به او مى بخشد و اين همان ((عذاب استدراج )) است كه در آيات قرآن يا به همين تعبير، و يا به تعبيرات ديگر به آن اشاره شده است . لذا انسان بايد به هنگام روى آوردن نعمتهاى الهى مراقب باشد نكند اين امر كه ظاهرا نعمت است ((عذاب استدراج )) گردد، به همين دليل مسلمانان بيدار در اينگونه مواقع در فكر فرو مى رفتند، و به بازنگرى اعمال خود مى پرداختند، چنانكه در حديثى آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) عرض كرد: من از خداوند مالى طلب كردم به من روزى فرمود، فرزندى خواستم به من بخشيد، خانه اى طلب كردم به من مرحمت كرد، من از اين مى ترسم نكند اين ((استدراج )) باشد! امام فرمود: ((اگر اينها تواءم با حمد و شكر الهى است استدراج نيست )) (نعمت است ). تعبير به ((املى لهم )) (آنها را مهلت مى دهم ) اشاره به اين است كه خداوند در مجازات ظالمان هرگز عجله نمى كند، كسى عجله مى كند كه مى ترسد فرصتها از دست او برود، اما خداوند قادر متعال كه هر لحظه هر چه اراده كند صورت مى گيرد از دست رفتن فرصت براى او مفهوم ندارد، و به هر حال اين هشدارى است به همه ظالمان و گردنكشان كه سلامت و نعمت و امنيت هرگز آنها را مغرور نكند و هر لحظه در انتظار كيفر شديد خداوند باشند. ﴿43 آن روز مى خواهند سجده كنند اما قادر نيستند در تعقيب آيات گذشته كه مشركان و مجرمان را در برابر يك بازپرسى كوبنده قرار مى داد، در آيات مورد بحث گوشه اى از سرنوشت آنها را در قيامت نشان مى دهد تا روشن شود اين گروه خودخواه و پر ادعا در آن روز چقدر ذليل و خوارند؟ مى فرمايد: ((به خاطر بياوريد روزى را كه از شدت ترس و وحشت ساقها برهنه مى شود، و آنها را دعوت به سجده مى كنند اما قادر بر آن نيستند)) (يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون ). جمله ((يكشف عن ساق )) (ساقها برهنه مى شود) به گفته جمعى از مفسرين كنايه از شدت هول و وحشت و وخامت كار است ، زيرا در ميان عرب معمول بوده هنگامى كه در برابر كار مشكلى قرار مى گرفت دامن را به كمر مى زد و ساق پاها برهنه مى كرد، لذا مى خوانيم هنگامى كه از ((ابن عباس )) مفسر معروف از تفسير اين آيه سؤ ال كردند گفت : هر گاه چيزى از قرآن بر شما مخفى شد به تعبيرات عرب در اشعار مراجعه كنيد، آيا نشنيده ايد كه شاعر مى گويد: و قامت الحرب بنا على ساق : ((جنگ ما را بر ساق پا نگهداشت )) كنايه از شدت بحران جنگ است . بعضى نيز گفته اند ((ساق )) به معنى اصل و اساس چيزى است ، مانند ساقه درخت ، بنا بر اين ((يكشف عن ساق )) يعنى در آن روز ريشه هاى هر چيز آشكار مى شود، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد. آرى در آن روز همگان به سجده و خضوع در برابر پروردگار دعوت مى شوند، مؤ منان به سجده مى افتند، ولى مجرمان قدرت سجده را ندارند! زيرا روحيات زشتى كه در دنيا در وجود آنها راسخ شده بود و در آن روز به روز مى كند و مانع مى شود كه در برابر ذات پاك خدا كمر خم كنند. در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه روز قيامت روز تكليف نيست ، پس ‍ دعوت به سجود براى چيست ؟ پاسخ اين سؤ ال را مى توان از تعبيرى كه در احاديث آمده است به دست آورد، در حديثى مى خوانيم : ((در قيامت حجابى از نور الهى برداشته مى شود، و مؤ منان به خاطر عظمت آن به سجده مى افتند، ولى پشت منافقان آنچنان خشك مى شود كه قدرت بر سجده را ندارند))! و به تعبير ديگر: در آن روز عظمت خدا آشكار مى گردد اين عظمت مؤ منان را به سجده دعوت مى كند و آنها به سجده مى افتند ولى كافران از اين سعادت محرومند. آيه بعد مى گويد ((اين در حالى است كه چشمهاى آنها از شدت ندامت و شرمسارى به زير افتاده و ذلت و خوارى تمام وجود آنها را دربرگرفته است )) (خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة ). افراد مجرم هنگامى كه در دادگاه محكوم مى شوند معمولا سر خود را به زير مى افكنند، و ذلت تمام وجودشان را فرا مى گيرد. سپس مى افزايد: ((آنها پيش از اين در دار دنيا دعوت به سجود مى شدند در حالى كه سالم بودند))، (و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون ). ولى آنها هرگز سجده نكردند، و روح استكبار و تمرد و سرپيچى را با خود به صحنه قيامت آوردند با اينحال چگونه قدرت بر سجده دارند. روشن است دعوت به سجود در دنيا هم از طريق پيام مؤ ذنين در موقع نماز و هم اجتماعات نماز جماعت ، و هم از سوى آيات قرآن و احاديث پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و پيشوايان معصوم (عليهمالسلام ) صورت مى گرفت ، اين دعوت مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه همه اينها را شامل مى شود. سپس روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده مى گويد: ((مرا با تكذيب كنندگان اين سخن (يعنى قرآن ) رها كن تا حساب همه آنها را برسم ))! (فذرنى و من يكذب بهذا الحديث ). اين تهديدى است شديد از ناحيه خداوند قادر قهار كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد: نمى خواهد تو دخالت كنى ، مرا با اين تكذيب كنندگان لجوج و سركش رها كن ، تا آنچه مستحقند به آنها بدهم ! فراموش نكنيم اين را خداوندى مى گويد كه بر همه چيز توانا است ، اين تعبير ضمنا مايه دلدارى و قوت قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان در مقابل كارشكنيها و توطئه هاى دشمنان است ، سپس مى افزايد: ((ما آنها را به زودى از آنجا كه نمى دانند تدريجا به سوى عذاب پيش مى بريم (سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ). ((و به آنها مهلت مى دهم ، و در عذابشان عجله نخواهم كرد، چرا كه نقشه هاى من محكم و دقيق و عذاب من شديد است )) (و املى لهم ان كيدى متين ). در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : (اذا احدث العبد ذنبا جدد له نعمة ، فيدع الاستغفار فهو الاستدراج ): ((گاه هنگامى كه بندگان سركش گناه مى كنند خداوند به آنها نعمتى مى دهد، آنها از گناه خود غافل مى شوند، و توبه را فراموش مى كنند، اين همان استدراج و بلا و عذاب تدريجى است )). از اين حديث و احاديث ديگرى كه در اين زمينه وارد شده استفاده مى شود كه گاه خداوند براى مجازات بندگان معاند و لجوج ، در مقابل گناهانى كه انجام مى دهند نعمت مى بخشد، آنها تصور مى كنند اين لطف الهى است كه به خاطر شايستگى ، شامل حالشان شده ! و لذا در غرور و غفلت فرو مى روند، اما ناگهان خداوند آنها را مى گيرد و از ميان ناز و نعمت به كام عذاب و بلا فرو مى فرستد و اين دردناكترين شكل عذاب است . البته اين درباره كسانى است كه طغيان و سركشى را به حد اعلى رسانده ولى افرادى كه هنوز تا اين حد پيش نرفته اند خداوند در برابر گناهانشان آنها را گوشمالى مى دهد، و همان سبب بيدارى و توبه آنها مى گردد، و اين لطف خدا در حق آنها است . به تعبير ديگر: هنگامى كه انسان گناه مى كند از سه حال بيرون نيست : يا خودش متوجه مى شود و باز مى گردد، و يا خداوند تازيانه ((بلا)) بر او مى نوازد تا بيدار شود، و يا شايستگى هيچيك از اين دو را ندارد، خدا به جاى بلا نعمت به او مى بخشد و اين همان ((عذاب استدراج )) است كه در آيات قرآن يا به همين تعبير، و يا به تعبيرات ديگر به آن اشاره شده است . لذا انسان بايد به هنگام روى آوردن نعمتهاى الهى مراقب باشد نكند اين امر كه ظاهرا نعمت است ((عذاب استدراج )) گردد، به همين دليل مسلمانان بيدار در اينگونه مواقع در فكر فرو مى رفتند، و به بازنگرى اعمال خود مى پرداختند، چنانكه در حديثى آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) عرض كرد: من از خداوند مالى طلب كردم به من روزى فرمود، فرزندى خواستم به من بخشيد، خانه اى طلب كردم به من مرحمت كرد، من از اين مى ترسم نكند اين ((استدراج )) باشد! امام فرمود: ((اگر اينها تواءم با حمد و شكر الهى است استدراج نيست )) (نعمت است ). تعبير به ((املى لهم )) (آنها را مهلت مى دهم ) اشاره به اين است كه خداوند در مجازات ظالمان هرگز عجله نمى كند، كسى عجله مى كند كه مى ترسد فرصتها از دست او برود، اما خداوند قادر متعال كه هر لحظه هر چه اراده كند صورت مى گيرد از دست رفتن فرصت براى او مفهوم ندارد، و به هر حال اين هشدارى است به همه ظالمان و گردنكشان كه سلامت و نعمت و امنيت هرگز آنها را مغرور نكند و هر لحظه در انتظار كيفر شديد خداوند باشند. ﴿44 آن روز مى خواهند سجده كنند اما قادر نيستند در تعقيب آيات گذشته كه مشركان و مجرمان را در برابر يك بازپرسى كوبنده قرار مى داد، در آيات مورد بحث گوشه اى از سرنوشت آنها را در قيامت نشان مى دهد تا روشن شود اين گروه خودخواه و پر ادعا در آن روز چقدر ذليل و خوارند؟ مى فرمايد: ((به خاطر بياوريد روزى را كه از شدت ترس و وحشت ساقها برهنه مى شود، و آنها را دعوت به سجده مى كنند اما قادر بر آن نيستند)) (يوم يكشف عن ساق و يدعون الى السجود فلا يستطيعون ). جمله ((يكشف عن ساق )) (ساقها برهنه مى شود) به گفته جمعى از مفسرين كنايه از شدت هول و وحشت و وخامت كار است ، زيرا در ميان عرب معمول بوده هنگامى كه در برابر كار مشكلى قرار مى گرفت دامن را به كمر مى زد و ساق پاها برهنه مى كرد، لذا مى خوانيم هنگامى كه از ((ابن عباس )) مفسر معروف از تفسير اين آيه سؤ ال كردند گفت : هر گاه چيزى از قرآن بر شما مخفى شد به تعبيرات عرب در اشعار مراجعه كنيد، آيا نشنيده ايد كه شاعر مى گويد: و قامت الحرب بنا على ساق : ((جنگ ما را بر ساق پا نگهداشت )) كنايه از شدت بحران جنگ است . بعضى نيز گفته اند ((ساق )) به معنى اصل و اساس چيزى است ، مانند ساقه درخت ، بنا بر اين ((يكشف عن ساق )) يعنى در آن روز ريشه هاى هر چيز آشكار مى شود، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد. آرى در آن روز همگان به سجده و خضوع در برابر پروردگار دعوت مى شوند، مؤ منان به سجده مى افتند، ولى مجرمان قدرت سجده را ندارند! زيرا روحيات زشتى كه در دنيا در وجود آنها راسخ شده بود و در آن روز به روز مى كند و مانع مى شود كه در برابر ذات پاك خدا كمر خم كنند. در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه روز قيامت روز تكليف نيست ، پس ‍ دعوت به سجود براى چيست ؟ پاسخ اين سؤ ال را مى توان از تعبيرى كه در احاديث آمده است به دست آورد، در حديثى مى خوانيم : ((در قيامت حجابى از نور الهى برداشته مى شود، و مؤ منان به خاطر عظمت آن به سجده مى افتند، ولى پشت منافقان آنچنان خشك مى شود كه قدرت بر سجده را ندارند))! و به تعبير ديگر: در آن روز عظمت خدا آشكار مى گردد اين عظمت مؤ منان را به سجده دعوت مى كند و آنها به سجده مى افتند ولى كافران از اين سعادت محرومند. آيه بعد مى گويد ((اين در حالى است كه چشمهاى آنها از شدت ندامت و شرمسارى به زير افتاده و ذلت و خوارى تمام وجود آنها را دربرگرفته است )) (خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة ). افراد مجرم هنگامى كه در دادگاه محكوم مى شوند معمولا سر خود را به زير مى افكنند، و ذلت تمام وجودشان را فرا مى گيرد. سپس مى افزايد: ((آنها پيش از اين در دار دنيا دعوت به سجود مى شدند در حالى كه سالم بودند))، (و قد كانوا يدعون الى السجود و هم سالمون ). ولى آنها هرگز سجده نكردند، و روح استكبار و تمرد و سرپيچى را با خود به صحنه قيامت آوردند با اينحال چگونه قدرت بر سجده دارند. روشن است دعوت به سجود در دنيا هم از طريق پيام مؤ ذنين در موقع نماز و هم اجتماعات نماز جماعت ، و هم از سوى آيات قرآن و احاديث پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و پيشوايان معصوم (عليهمالسلام ) صورت مى گرفت ، اين دعوت مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه همه اينها را شامل مى شود. سپس روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده مى گويد: ((مرا با تكذيب كنندگان اين سخن (يعنى قرآن ) رها كن تا حساب همه آنها را برسم ))! (فذرنى و من يكذب بهذا الحديث ). اين تهديدى است شديد از ناحيه خداوند قادر قهار كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد: نمى خواهد تو دخالت كنى ، مرا با اين تكذيب كنندگان لجوج و سركش رها كن ، تا آنچه مستحقند به آنها بدهم ! فراموش نكنيم اين را خداوندى مى گويد كه بر همه چيز توانا است ، اين تعبير ضمنا مايه دلدارى و قوت قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان در مقابل كارشكنيها و توطئه هاى دشمنان است ، سپس مى افزايد: ((ما آنها را به زودى از آنجا كه نمى دانند تدريجا به سوى عذاب پيش مى بريم (سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ). ((و به آنها مهلت مى دهم ، و در عذابشان عجله نخواهم كرد، چرا كه نقشه هاى من محكم و دقيق و عذاب من شديد است )) (و املى لهم ان كيدى متين ). در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : (اذا احدث العبد ذنبا جدد له نعمة ، فيدع الاستغفار فهو الاستدراج ): ((گاه هنگامى كه بندگان سركش گناه مى كنند خداوند به آنها نعمتى مى دهد، آنها از گناه خود غافل مى شوند، و توبه را فراموش مى كنند، اين همان استدراج و بلا و عذاب تدريجى است )). از اين حديث و احاديث ديگرى كه در اين زمينه وارد شده استفاده مى شود كه گاه خداوند براى مجازات بندگان معاند و لجوج ، در مقابل گناهانى كه انجام مى دهند نعمت مى بخشد، آنها تصور مى كنند اين لطف الهى است كه به خاطر شايستگى ، شامل حالشان شده ! و لذا در غرور و غفلت فرو مى روند، اما ناگهان خداوند آنها را مى گيرد و از ميان ناز و نعمت به كام عذاب و بلا فرو مى فرستد و اين دردناكترين شكل عذاب است . البته اين درباره كسانى است كه طغيان و سركشى را به حد اعلى رسانده ولى افرادى كه هنوز تا اين حد پيش نرفته اند خداوند در برابر گناهانشان آنها را گوشمالى مى دهد، و همان سبب بيدارى و توبه آنها مى گردد، و اين لطف خدا در حق آنها است . به تعبير ديگر: هنگامى كه انسان گناه مى كند از سه حال بيرون نيست : يا خودش متوجه مى شود و باز مى گردد، و يا خداوند تازيانه ((بلا)) بر او مى نوازد تا بيدار شود، و يا شايستگى هيچيك از اين دو را ندارد، خدا به جاى بلا نعمت به او مى بخشد و اين همان ((عذاب استدراج )) است كه در آيات قرآن يا به همين تعبير، و يا به تعبيرات ديگر به آن اشاره شده است . لذا انسان بايد به هنگام روى آوردن نعمتهاى الهى مراقب باشد نكند اين امر كه ظاهرا نعمت است ((عذاب استدراج )) گردد، به همين دليل مسلمانان بيدار در اينگونه مواقع در فكر فرو مى رفتند، و به بازنگرى اعمال خود مى پرداختند، چنانكه در حديثى آمده است كه يكى از ياران امام صادق (عليه السلام ) عرض كرد: من از خداوند مالى طلب كردم به من روزى فرمود، فرزندى خواستم به من بخشيد، خانه اى طلب كردم به من مرحمت كرد، من از اين مى ترسم نكند اين ((استدراج )) باشد! امام فرمود: ((اگر اينها تواءم با حمد و شكر الهى است استدراج نيست )) (نعمت است ). تعبير به ((املى لهم )) (آنها را مهلت مى دهم ) اشاره به اين است كه خداوند در مجازات ظالمان هرگز عجله نمى كند، كسى عجله مى كند كه مى ترسد فرصتها از دست او برود، اما خداوند قادر متعال كه هر لحظه هر چه اراده كند صورت مى گيرد از دست رفتن فرصت براى او مفهوم ندارد، و به هر حال اين هشدارى است به همه ظالمان و گردنكشان كه سلامت و نعمت و امنيت هرگز آنها را مغرور نكند و هر لحظه در انتظار كيفر شديد خداوند باشند. ﴿45 در تقاضاى مجازات عجله مكن در ادامه بازپرسيهائى كه در آيات گذشته از مشركان و مجرمان شده بود، در اين آيات دو سؤ ال ديگر بر آن مى افزايد: نخست مى گويد: ((يا اينكه تو از آنها مطالبه اجر و مزدى مى كنى كه پرداخت اين غرامت براى آنها سنگين است ))؟ (ام تسالهم اجرا فهم من مغرم مثقلون ). اگر بهانه آنها اين است كه شنيدن دعوت تو خرج دارد و اجر و مزد كلانى بايد در مقابل آن بپردازند و آنها قادر بر آن نيستند كه اين سخن دروغى است ، و تو مطلقا از آنها اجر و پاداشى مطالبه نمى كنى ، و نه هيچ پيامبر ديگرى از پيامبران خدا مزدى مطالبه كردند. ((مغرم )) از ماده ((غرامت )) به معنى ضررى است كه به انسان مى رسد بى آنكه جنايت و خيانتى كرده باشد، و ((مثقل )) از ماده ((ثقل )) به معنى سنگينى است ، و به اين ترتيب بهانه ديگرى از دست بهانه جويان مى گيرد. آيه فوق ، و آيه بعد از آن ، عينا در سوره طور (آيه 40 - 41) آمده است . سپس در ادامه همين گفتگو، مى افزايد: ((يا اينكه اسرار غيب نزد آنها است ، و آنها آن را مى نويسند و به يكديگر منتقل مى كنند، و در اين اسرار آمده است كه آنها با مسلمانان يكسانند))؟ (ام عندهم الغيب فهم يكتبون ). اين در حقيقت يكى از احتمالات بعيدى است كه ممكن است كفار به آن متشبث شوند و قرآن آن را نيز فروگذار نكرده است و آن اينكه ادعا كنند از طريق كاهنان و مانند آنها به عالم غيب مربوطند، و اسرار غيب را بدينوسيله دريافت مى دارند و مى نويسند و به يكديگر مى دهند، و از اين طريق امتياز خود را بر مسلمين و يا لااقل مساواتشان را با آنها دريافته اند. مسلما آنها دليلى بر چنين ادعائى نيز نداشتند، و اين جمله معنى استفهام انكارى را دارد، و اينكه بعضى احتمال داده اند منظور از غيب لوح محفوظ است ، و مراد از نوشتن ، تقدير و قضا بوده باشد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه آنها هرگز ادعا نداشتند كه امر قضا و قدر و لوح محفوظ به دست آنها است . و از آنجا كه سرسختى و بى منطقى مشركان و دشمنان اسلام گاه چنان قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مى فشرد كه امكان داشت در مورد آنها نفرين كند، خداوند در آيه بعد پيامبرش را دلدارى داده ، و امر به صبر و شكيبائى مى كند، مى فرمايد: ((صبر كن و منتظر فرمان پروردگارت باش )) (فاصبر لحكم ربك ). منتظر باش تا خداوند وسائل پيروزى تو و يارانت و شكست دشمنانت را فراهم سازد، هرگز براى عذاب آنها عجله مكن ، و بدان اين مهلتها كه به آنها داده مى شود يك نوع عذاب استدراج است . بنابراين منظور از ((حكم ربك )) فرمان نهائى خدا درباره پيروزى مسلمين است ، ولى بعضى گفته اند: منظور اين است كه در طريق ابلاغ احكام پروردگار صبر و استقامت داشته باش . اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور اين است چون پروردگارت حكم كرده صابر باش . <45> ولى تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و مانند صاحب داستان ماهى (يونس ) نباش كه براى مجازات قومش عجله كرد، و گرفتار مجازات ترك اولى شد)) (و لا تكن كصاحب الحوت ). ((در آن زمان كه خدا را از درون شكم ماهى خواند در حالى كه محبوس بود و سينه اش مملو از غم و اندوه )) (اذ نادى و هو مكظوم ). منظور از اين ((ندا)) همان است كه در آيه 87 سوره انبياء آمده است فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين : ((او در ميان ظلمتها صدا زد كه معبودى جز تو نيست ، منزهى تو من از ستمكاران بودم ))، و به اين ترتيب به ترك اولاى خود اعتراف كرد، و از خدا تقاضاى عفو و بخشش نمود. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((ندا)) همان نفرينى باشد كه براى قومش كرد در حالى كه مملو از خشم و غضب بود، ولى مفسران تفسير اول را برگزيده اند از اين جهت كه تعبير به ((نادى )) در اين آيه هماهنگ است با تعبيرى كه در آيه 87 سوره انبيا آمده ، كه مسلما مربوط به زمانى است كه در شكم ماهى محبوس بود. به هر حال ((مكظوم )) از ماده ((كظم )) (بر وزن هضم ) به معنى گلوگاه است ، و ((كظم سقاء)) به معنى بستن دهان مشك است بعد از پرشدن ، به همين مناسبت به كسانى كه بسيار خشمگين يا غمناك مى شوند و خويشتندارى مى كنند ((كاظم )) گفته مى شود و باز به همين مناسبت اين واژه در معنى ((حبس )) نيز به كار رفته ، بنابراين ((مكظوم )) در آيه فوق دو معنى مى تواند داشته باشد، مملو بودن از خشم و اندوه ، و يا محبوس بودن در شكم ماهى ، ولى معنى اول چنانكه گفتيم مناسبتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((هرگاه نعمت و رحمت پروردگار او به ياريش ‍ نشتافته بود از شكم ماهى به بيرون افكنده مى شد در حالى كه درخور مذمت بود)) (لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم ). <46> مى دانيم سرانجام يونس از شكم ماهى به بيابانى خشك كه قرآن از آن تعبير به ((عراء)) كرده است افكنده شد، ولى اين در حالى بود كه خدا توبه او را پذيرفته ، و مشمول رحمتش قرار داده بود، و هرگز شايسته مذمت نبود. در سوره صافات آيه 145 و 146 نيز مى خوانيم : فنبذناه بالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين ((ما او را در يك سرزمين خشك و خالى افكنديم در حالى كه بيمار بود و كدوبنى بر او رويانديم )) (تا در سايه برگهاى پهن و مرطوبش بياسايد) و ظاهرا منظور از ((نعمت )) در آيه فوق همان توفيق توبه و مشمول رحمت الهى است . در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد: نخست اينكه : در آيه 143 و 144 صافات آمده است : فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون : ((اگر او از تسبيح كنندگان نبود تا روز قيامت در شكم ماهى باقى مى ماند))، و اين با آنچه در آيه مورد بحث آمده است منافات دارد. در پاسخ اين ايراد مى توان گفت كه دو مجازات مختلف ، يكى شديدتر و ديگرى خفيف تر، در انتظار يونس بوده است ، نخست اينكه : تا پايان دنيا در شكم ماهى بماند، و اين ببركت تسبيح و حمد الهى برطرف شد، و ديگر اينكه : هنگامى كه از شكم ماهى بيرون مى آمد مذموم و دور از لطف خدا باشد آن هم ببركت نعمت پروردگار و رحمت خاص او برطرف گرديد. سؤ ال ديگر اينكه : در آيه 142 صافات آمده است : فالتقمه الحوت و هو مليم : ((ماهى عظيمى او را بلعيد در حالى كه درخور ملامت بود)) ولى از آيه مورد بحث استفاده مى شود كه مذمت و ملامتى بر او نبود. پاسخ اين سؤ ال نيز با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه اين ملامت مربوط به زمانى است كه تازه در شكم ماهى قرار گرفته بود ولى رفع مذمت مربوط به زمانى است كه توبه كرد و خدا توبه او را پذيرفت ، و از شكم ماهى رهائى يافت . لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((پروردگارش او را برگزيد و از صالحان قرار داد)) (فاجتباه ربه فجعله من الصالحين ). و به دنبال آن ماموريت هدايت قومش را مجددا بر عهده او گذارد، و او به سراغ آنها آمد، و همگى ايمان آوردند، و خداوند تا مدت زيادى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساخت . شرح ماجراى ((يونس )) و قومش ، و همچنين مسائل ديگرى در ارتباط با ترك اولاى او و قرار گرفتنش در شكم ماهى ، و سؤ الات مختلفى را كه در اين زمينه مطرح است مشروحا در جلد 19 صفحه 152 تا 168 (ذيل آيات 139 تا 148 سوره صافات ) و همچنين در جلد 13 صفحه 484 تا 489 (ذيل آيه 87 و 88 سوره انبياء) آورده ايم . ﴿46 در تقاضاى مجازات عجله مكن در ادامه بازپرسيهائى كه در آيات گذشته از مشركان و مجرمان شده بود، در اين آيات دو سؤ ال ديگر بر آن مى افزايد: نخست مى گويد: ((يا اينكه تو از آنها مطالبه اجر و مزدى مى كنى كه پرداخت اين غرامت براى آنها سنگين است ))؟ (ام تسالهم اجرا فهم من مغرم مثقلون ). اگر بهانه آنها اين است كه شنيدن دعوت تو خرج دارد و اجر و مزد كلانى بايد در مقابل آن بپردازند و آنها قادر بر آن نيستند كه اين سخن دروغى است ، و تو مطلقا از آنها اجر و پاداشى مطالبه نمى كنى ، و نه هيچ پيامبر ديگرى از پيامبران خدا مزدى مطالبه كردند. ((مغرم )) از ماده ((غرامت )) به معنى ضررى است كه به انسان مى رسد بى آنكه جنايت و خيانتى كرده باشد، و ((مثقل )) از ماده ((ثقل )) به معنى سنگينى است ، و به اين ترتيب بهانه ديگرى از دست بهانه جويان مى گيرد. آيه فوق ، و آيه بعد از آن ، عينا در سوره طور (آيه 40 - 41) آمده است . سپس در ادامه همين گفتگو، مى افزايد: ((يا اينكه اسرار غيب نزد آنها است ، و آنها آن را مى نويسند و به يكديگر منتقل مى كنند، و در اين اسرار آمده است كه آنها با مسلمانان يكسانند))؟ (ام عندهم الغيب فهم يكتبون ). اين در حقيقت يكى از احتمالات بعيدى است كه ممكن است كفار به آن متشبث شوند و قرآن آن را نيز فروگذار نكرده است و آن اينكه ادعا كنند از طريق كاهنان و مانند آنها به عالم غيب مربوطند، و اسرار غيب را بدينوسيله دريافت مى دارند و مى نويسند و به يكديگر مى دهند، و از اين طريق امتياز خود را بر مسلمين و يا لااقل مساواتشان را با آنها دريافته اند. مسلما آنها دليلى بر چنين ادعائى نيز نداشتند، و اين جمله معنى استفهام انكارى را دارد، و اينكه بعضى احتمال داده اند منظور از غيب لوح محفوظ است ، و مراد از نوشتن ، تقدير و قضا بوده باشد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه آنها هرگز ادعا نداشتند كه امر قضا و قدر و لوح محفوظ به دست آنها است . و از آنجا كه سرسختى و بى منطقى مشركان و دشمنان اسلام گاه چنان قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مى فشرد كه امكان داشت در مورد آنها نفرين كند، خداوند در آيه بعد پيامبرش را دلدارى داده ، و امر به صبر و شكيبائى مى كند، مى فرمايد: ((صبر كن و منتظر فرمان پروردگارت باش )) (فاصبر لحكم ربك ). منتظر باش تا خداوند وسائل پيروزى تو و يارانت و شكست دشمنانت را فراهم سازد، هرگز براى عذاب آنها عجله مكن ، و بدان اين مهلتها كه به آنها داده مى شود يك نوع عذاب استدراج است . بنابراين منظور از ((حكم ربك )) فرمان نهائى خدا درباره پيروزى مسلمين است ، ولى بعضى گفته اند: منظور اين است كه در طريق ابلاغ احكام پروردگار صبر و استقامت داشته باش . اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور اين است چون پروردگارت حكم كرده صابر باش . ولى تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و مانند صاحب داستان ماهى (يونس ) نباش كه براى مجازات قومش عجله كرد، و گرفتار مجازات ترك اولى شد)) (و لا تكن كصاحب الحوت ). ((در آن زمان كه خدا را از درون شكم ماهى خواند در حالى كه محبوس بود و سينه اش مملو از غم و اندوه )) (اذ نادى و هو مكظوم ). منظور از اين ((ندا)) همان است كه در آيه 87 سوره انبياء آمده است فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين : ((او در ميان ظلمتها صدا زد كه معبودى جز تو نيست ، منزهى تو من از ستمكاران بودم ))، و به اين ترتيب به ترك اولاى خود اعتراف كرد، و از خدا تقاضاى عفو و بخشش نمود. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((ندا)) همان نفرينى باشد كه براى قومش كرد در حالى كه مملو از خشم و غضب بود، ولى مفسران تفسير اول را برگزيده اند از اين جهت كه تعبير به ((نادى )) در اين آيه هماهنگ است با تعبيرى كه در آيه 87 سوره انبيا آمده ، كه مسلما مربوط به زمانى است كه در شكم ماهى محبوس بود. به هر حال ((مكظوم )) از ماده ((كظم )) (بر وزن هضم ) به معنى گلوگاه است ، و ((كظم سقاء)) به معنى بستن دهان مشك است بعد از پرشدن ، به همين مناسبت به كسانى كه بسيار خشمگين يا غمناك مى شوند و خويشتندارى مى كنند ((كاظم )) گفته مى شود و باز به همين مناسبت اين واژه در معنى ((حبس )) نيز به كار رفته ، بنابراين ((مكظوم )) در آيه فوق دو معنى مى تواند داشته باشد، مملو بودن از خشم و اندوه ، و يا محبوس بودن در شكم ماهى ، ولى معنى اول چنانكه گفتيم مناسبتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((هرگاه نعمت و رحمت پروردگار او به ياريش ‍ نشتافته بود از شكم ماهى به بيرون افكنده مى شد در حالى كه درخور مذمت بود)) (لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم ). مى دانيم سرانجام يونس از شكم ماهى به بيابانى خشك كه قرآن از آن تعبير به ((عراء)) كرده است افكنده شد، ولى اين در حالى بود كه خدا توبه او را پذيرفته ، و مشمول رحمتش قرار داده بود، و هرگز شايسته مذمت نبود. در سوره صافات آيه 145 و 146 نيز مى خوانيم : فنبذناه بالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين ((ما او را در يك سرزمين خشك و خالى افكنديم در حالى كه بيمار بود و كدوبنى بر او رويانديم )) (تا در سايه برگهاى پهن و مرطوبش بياسايد) و ظاهرا منظور از ((نعمت )) در آيه فوق همان توفيق توبه و مشمول رحمت الهى است . در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد: نخست اينكه : در آيه 143 و 144 صافات آمده است : فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون : ((اگر او از تسبيح كنندگان نبود تا روز قيامت در شكم ماهى باقى مى ماند))، و اين با آنچه در آيه مورد بحث آمده است منافات دارد. در پاسخ اين ايراد مى توان گفت كه دو مجازات مختلف ، يكى شديدتر و ديگرى خفيف تر، در انتظار يونس بوده است ، نخست اينكه : تا پايان دنيا در شكم ماهى بماند، و اين ببركت تسبيح و حمد الهى برطرف شد، و ديگر اينكه : هنگامى كه از شكم ماهى بيرون مى آمد مذموم و دور از لطف خدا باشد آن هم ببركت نعمت پروردگار و رحمت خاص او برطرف گرديد. سؤ ال ديگر اينكه : در آيه 142 صافات آمده است : فالتقمه الحوت و هو مليم : ((ماهى عظيمى او را بلعيد در حالى كه درخور ملامت بود)) ولى از آيه مورد بحث استفاده مى شود كه مذمت و ملامتى بر او نبود. پاسخ اين سؤ ال نيز با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه اين ملامت مربوط به زمانى است كه تازه در شكم ماهى قرار گرفته بود ولى رفع مذمت مربوط به زمانى است كه توبه كرد و خدا توبه او را پذيرفت ، و از شكم ماهى رهائى يافت . لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((پروردگارش او را برگزيد و از صالحان قرار داد)) (فاجتباه ربه فجعله من الصالحين ). و به دنبال آن ماموريت هدايت قومش را مجددا بر عهده او گذارد، و او به سراغ آنها آمد، و همگى ايمان آوردند، و خداوند تا مدت زيادى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساخت . شرح ماجراى ((يونس )) و قومش ، و همچنين مسائل ديگرى در ارتباط با ترك اولاى او و قرار گرفتنش در شكم ماهى ، و سؤ الات مختلفى را كه در اين زمينه مطرح است مشروحا در جلد 19 صفحه 152 تا 168 (ذيل آيات 139 تا 148 سوره صافات ) و همچنين در جلد 13 صفحه 484 تا 489 (ذيل آيه 87 و 88 سوره انبياء) آورده ايم . ﴿47 در تقاضاى مجازات عجله مكن در ادامه بازپرسيهائى كه در آيات گذشته از مشركان و مجرمان شده بود، در اين آيات دو سؤ ال ديگر بر آن مى افزايد: نخست مى گويد: ((يا اينكه تو از آنها مطالبه اجر و مزدى مى كنى كه پرداخت اين غرامت براى آنها سنگين است ))؟ (ام تسالهم اجرا فهم من مغرم مثقلون ). اگر بهانه آنها اين است كه شنيدن دعوت تو خرج دارد و اجر و مزد كلانى بايد در مقابل آن بپردازند و آنها قادر بر آن نيستند كه اين سخن دروغى است ، و تو مطلقا از آنها اجر و پاداشى مطالبه نمى كنى ، و نه هيچ پيامبر ديگرى از پيامبران خدا مزدى مطالبه كردند. ((مغرم )) از ماده ((غرامت )) به معنى ضررى است كه به انسان مى رسد بى آنكه جنايت و خيانتى كرده باشد، و ((مثقل )) از ماده ((ثقل )) به معنى سنگينى است ، و به اين ترتيب بهانه ديگرى از دست بهانه جويان مى گيرد. آيه فوق ، و آيه بعد از آن ، عينا در سوره طور (آيه 40 - 41) آمده است . سپس در ادامه همين گفتگو، مى افزايد: ((يا اينكه اسرار غيب نزد آنها است ، و آنها آن را مى نويسند و به يكديگر منتقل مى كنند، و در اين اسرار آمده است كه آنها با مسلمانان يكسانند))؟ (ام عندهم الغيب فهم يكتبون ). اين در حقيقت يكى از احتمالات بعيدى است كه ممكن است كفار به آن متشبث شوند و قرآن آن را نيز فروگذار نكرده است و آن اينكه ادعا كنند از طريق كاهنان و مانند آنها به عالم غيب مربوطند، و اسرار غيب را بدينوسيله دريافت مى دارند و مى نويسند و به يكديگر مى دهند، و از اين طريق امتياز خود را بر مسلمين و يا لااقل مساواتشان را با آنها دريافته اند. مسلما آنها دليلى بر چنين ادعائى نيز نداشتند، و اين جمله معنى استفهام انكارى را دارد، و اينكه بعضى احتمال داده اند منظور از غيب لوح محفوظ است ، و مراد از نوشتن ، تقدير و قضا بوده باشد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه آنها هرگز ادعا نداشتند كه امر قضا و قدر و لوح محفوظ به دست آنها است . و از آنجا كه سرسختى و بى منطقى مشركان و دشمنان اسلام گاه چنان قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مى فشرد كه امكان داشت در مورد آنها نفرين كند، خداوند در آيه بعد پيامبرش را دلدارى داده ، و امر به صبر و شكيبائى مى كند، مى فرمايد: ((صبر كن و منتظر فرمان پروردگارت باش )) (فاصبر لحكم ربك ). منتظر باش تا خداوند وسائل پيروزى تو و يارانت و شكست دشمنانت را فراهم سازد، هرگز براى عذاب آنها عجله مكن ، و بدان اين مهلتها كه به آنها داده مى شود يك نوع عذاب استدراج است . بنابراين منظور از ((حكم ربك )) فرمان نهائى خدا درباره پيروزى مسلمين است ، ولى بعضى گفته اند: منظور اين است كه در طريق ابلاغ احكام پروردگار صبر و استقامت داشته باش . اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور اين است چون پروردگارت حكم كرده صابر باش . ولى تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و مانند صاحب داستان ماهى (يونس ) نباش كه براى مجازات قومش عجله كرد، و گرفتار مجازات ترك اولى شد)) (و لا تكن كصاحب الحوت ). ((در آن زمان كه خدا را از درون شكم ماهى خواند در حالى كه محبوس بود و سينه اش مملو از غم و اندوه )) (اذ نادى و هو مكظوم ). منظور از اين ((ندا)) همان است كه در آيه 87 سوره انبياء آمده است فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين : ((او در ميان ظلمتها صدا زد كه معبودى جز تو نيست ، منزهى تو من از ستمكاران بودم ))، و به اين ترتيب به ترك اولاى خود اعتراف كرد، و از خدا تقاضاى عفو و بخشش نمود. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((ندا)) همان نفرينى باشد كه براى قومش كرد در حالى كه مملو از خشم و غضب بود، ولى مفسران تفسير اول را برگزيده اند از اين جهت كه تعبير به ((نادى )) در اين آيه هماهنگ است با تعبيرى كه در آيه 87 سوره انبيا آمده ، كه مسلما مربوط به زمانى است كه در شكم ماهى محبوس بود. به هر حال ((مكظوم )) از ماده ((كظم )) (بر وزن هضم ) به معنى گلوگاه است ، و ((كظم سقاء)) به معنى بستن دهان مشك است بعد از پرشدن ، به همين مناسبت به كسانى كه بسيار خشمگين يا غمناك مى شوند و خويشتندارى مى كنند ((كاظم )) گفته مى شود و باز به همين مناسبت اين واژه در معنى ((حبس )) نيز به كار رفته ، بنابراين ((مكظوم )) در آيه فوق دو معنى مى تواند داشته باشد، مملو بودن از خشم و اندوه ، و يا محبوس بودن در شكم ماهى ، ولى معنى اول چنانكه گفتيم مناسبتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((هرگاه نعمت و رحمت پروردگار او به ياريش ‍ نشتافته بود از شكم ماهى به بيرون افكنده مى شد در حالى كه درخور مذمت بود)) (لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم ). مى دانيم سرانجام يونس از شكم ماهى به بيابانى خشك كه قرآن از آن تعبير به ((عراء)) كرده است افكنده شد، ولى اين در حالى بود كه خدا توبه او را پذيرفته ، و مشمول رحمتش قرار داده بود، و هرگز شايسته مذمت نبود. در سوره صافات آيه 145 و 146 نيز مى خوانيم : فنبذناه بالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين ((ما او را در يك سرزمين خشك و خالى افكنديم در حالى كه بيمار بود و كدوبنى بر او رويانديم )) (تا در سايه برگهاى پهن و مرطوبش بياسايد) و ظاهرا منظور از ((نعمت )) در آيه فوق همان توفيق توبه و مشمول رحمت الهى است . در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد: نخست اينكه : در آيه 143 و 144 صافات آمده است : فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون : ((اگر او از تسبيح كنندگان نبود تا روز قيامت در شكم ماهى باقى مى ماند))، و اين با آنچه در آيه مورد بحث آمده است منافات دارد. در پاسخ اين ايراد مى توان گفت كه دو مجازات مختلف ، يكى شديدتر و ديگرى خفيف تر، در انتظار يونس بوده است ، نخست اينكه : تا پايان دنيا در شكم ماهى بماند، و اين ببركت تسبيح و حمد الهى برطرف شد، و ديگر اينكه : هنگامى كه از شكم ماهى بيرون مى آمد مذموم و دور از لطف خدا باشد آن هم ببركت نعمت پروردگار و رحمت خاص او برطرف گرديد. سؤ ال ديگر اينكه : در آيه 142 صافات آمده است : فالتقمه الحوت و هو مليم : ((ماهى عظيمى او را بلعيد در حالى كه درخور ملامت بود)) ولى از آيه مورد بحث استفاده مى شود كه مذمت و ملامتى بر او نبود. پاسخ اين سؤ ال نيز با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه اين ملامت مربوط به زمانى است كه تازه در شكم ماهى قرار گرفته بود ولى رفع مذمت مربوط به زمانى است كه توبه كرد و خدا توبه او را پذيرفت ، و از شكم ماهى رهائى يافت . لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((پروردگارش او را برگزيد و از صالحان قرار داد)) (فاجتباه ربه فجعله من الصالحين ). و به دنبال آن ماموريت هدايت قومش را مجددا بر عهده او گذارد، و او به سراغ آنها آمد، و همگى ايمان آوردند، و خداوند تا مدت زيادى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساخت . شرح ماجراى ((يونس )) و قومش ، و همچنين مسائل ديگرى در ارتباط با ترك اولاى او و قرار گرفتنش در شكم ماهى ، و سؤ الات مختلفى را كه در اين زمينه مطرح است مشروحا در جلد 19 صفحه 152 تا 168 (ذيل آيات 139 تا 148 سوره صافات ) و همچنين در جلد 13 صفحه 484 تا 489 (ذيل آيه 87 و 88 سوره انبياء) آورده ايم . ﴿48 در تقاضاى مجازات عجله مكن در ادامه بازپرسيهائى كه در آيات گذشته از مشركان و مجرمان شده بود، در اين آيات دو سؤ ال ديگر بر آن مى افزايد: نخست مى گويد: ((يا اينكه تو از آنها مطالبه اجر و مزدى مى كنى كه پرداخت اين غرامت براى آنها سنگين است ))؟ (ام تسالهم اجرا فهم من مغرم مثقلون ). اگر بهانه آنها اين است كه شنيدن دعوت تو خرج دارد و اجر و مزد كلانى بايد در مقابل آن بپردازند و آنها قادر بر آن نيستند كه اين سخن دروغى است ، و تو مطلقا از آنها اجر و پاداشى مطالبه نمى كنى ، و نه هيچ پيامبر ديگرى از پيامبران خدا مزدى مطالبه كردند. ((مغرم )) از ماده ((غرامت )) به معنى ضررى است كه به انسان مى رسد بى آنكه جنايت و خيانتى كرده باشد، و ((مثقل )) از ماده ((ثقل )) به معنى سنگينى است ، و به اين ترتيب بهانه ديگرى از دست بهانه جويان مى گيرد. آيه فوق ، و آيه بعد از آن ، عينا در سوره طور (آيه 40 - 41) آمده است . سپس در ادامه همين گفتگو، مى افزايد: ((يا اينكه اسرار غيب نزد آنها است ، و آنها آن را مى نويسند و به يكديگر منتقل مى كنند، و در اين اسرار آمده است كه آنها با مسلمانان يكسانند))؟ (ام عندهم الغيب فهم يكتبون ). اين در حقيقت يكى از احتمالات بعيدى است كه ممكن است كفار به آن متشبث شوند و قرآن آن را نيز فروگذار نكرده است و آن اينكه ادعا كنند از طريق كاهنان و مانند آنها به عالم غيب مربوطند، و اسرار غيب را بدينوسيله دريافت مى دارند و مى نويسند و به يكديگر مى دهند، و از اين طريق امتياز خود را بر مسلمين و يا لااقل مساواتشان را با آنها دريافته اند. مسلما آنها دليلى بر چنين ادعائى نيز نداشتند، و اين جمله معنى استفهام انكارى را دارد، و اينكه بعضى احتمال داده اند منظور از غيب لوح محفوظ است ، و مراد از نوشتن ، تقدير و قضا بوده باشد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه آنها هرگز ادعا نداشتند كه امر قضا و قدر و لوح محفوظ به دست آنها است . و از آنجا كه سرسختى و بى منطقى مشركان و دشمنان اسلام گاه چنان قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مى فشرد كه امكان داشت در مورد آنها نفرين كند، خداوند در آيه بعد پيامبرش را دلدارى داده ، و امر به صبر و شكيبائى مى كند، مى فرمايد: ((صبر كن و منتظر فرمان پروردگارت باش )) (فاصبر لحكم ربك ). منتظر باش تا خداوند وسائل پيروزى تو و يارانت و شكست دشمنانت را فراهم سازد، هرگز براى عذاب آنها عجله مكن ، و بدان اين مهلتها كه به آنها داده مى شود يك نوع عذاب استدراج است . بنابراين منظور از ((حكم ربك )) فرمان نهائى خدا درباره پيروزى مسلمين است ، ولى بعضى گفته اند: منظور اين است كه در طريق ابلاغ احكام پروردگار صبر و استقامت داشته باش . اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور اين است چون پروردگارت حكم كرده صابر باش . ولى تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و مانند صاحب داستان ماهى (يونس ) نباش كه براى مجازات قومش عجله كرد، و گرفتار مجازات ترك اولى شد)) (و لا تكن كصاحب الحوت ). ((در آن زمان كه خدا را از درون شكم ماهى خواند در حالى كه محبوس بود و سينه اش مملو از غم و اندوه )) (اذ نادى و هو مكظوم ). منظور از اين ((ندا)) همان است كه در آيه 87 سوره انبياء آمده است فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين : ((او در ميان ظلمتها صدا زد كه معبودى جز تو نيست ، منزهى تو من از ستمكاران بودم ))، و به اين ترتيب به ترك اولاى خود اعتراف كرد، و از خدا تقاضاى عفو و بخشش نمود. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((ندا)) همان نفرينى باشد كه براى قومش كرد در حالى كه مملو از خشم و غضب بود، ولى مفسران تفسير اول را برگزيده اند از اين جهت كه تعبير به ((نادى )) در اين آيه هماهنگ است با تعبيرى كه در آيه 87 سوره انبيا آمده ، كه مسلما مربوط به زمانى است كه در شكم ماهى محبوس بود. به هر حال ((مكظوم )) از ماده ((كظم )) (بر وزن هضم ) به معنى گلوگاه است ، و ((كظم سقاء)) به معنى بستن دهان مشك است بعد از پرشدن ، به همين مناسبت به كسانى كه بسيار خشمگين يا غمناك مى شوند و خويشتندارى مى كنند ((كاظم )) گفته مى شود و باز به همين مناسبت اين واژه در معنى ((حبس )) نيز به كار رفته ، بنابراين ((مكظوم )) در آيه فوق دو معنى مى تواند داشته باشد، مملو بودن از خشم و اندوه ، و يا محبوس بودن در شكم ماهى ، ولى معنى اول چنانكه گفتيم مناسبتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((هرگاه نعمت و رحمت پروردگار او به ياريش ‍ نشتافته بود از شكم ماهى به بيرون افكنده مى شد در حالى كه درخور مذمت بود)) (لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم ). مى دانيم سرانجام يونس از شكم ماهى به بيابانى خشك كه قرآن از آن تعبير به ((عراء)) كرده است افكنده شد، ولى اين در حالى بود كه خدا توبه او را پذيرفته ، و مشمول رحمتش قرار داده بود، و هرگز شايسته مذمت نبود. در سوره صافات آيه 145 و 146 نيز مى خوانيم : فنبذناه بالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين ((ما او را در يك سرزمين خشك و خالى افكنديم در حالى كه بيمار بود و كدوبنى بر او رويانديم )) (تا در سايه برگهاى پهن و مرطوبش بياسايد) و ظاهرا منظور از ((نعمت )) در آيه فوق همان توفيق توبه و مشمول رحمت الهى است . در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد: نخست اينكه : در آيه 143 و 144 صافات آمده است : فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون : ((اگر او از تسبيح كنندگان نبود تا روز قيامت در شكم ماهى باقى مى ماند))، و اين با آنچه در آيه مورد بحث آمده است منافات دارد. در پاسخ اين ايراد مى توان گفت كه دو مجازات مختلف ، يكى شديدتر و ديگرى خفيف تر، در انتظار يونس بوده است ، نخست اينكه : تا پايان دنيا در شكم ماهى بماند، و اين ببركت تسبيح و حمد الهى برطرف شد، و ديگر اينكه : هنگامى كه از شكم ماهى بيرون مى آمد مذموم و دور از لطف خدا باشد آن هم ببركت نعمت پروردگار و رحمت خاص او برطرف گرديد. سؤ ال ديگر اينكه : در آيه 142 صافات آمده است : فالتقمه الحوت و هو مليم : ((ماهى عظيمى او را بلعيد در حالى كه درخور ملامت بود)) ولى از آيه مورد بحث استفاده مى شود كه مذمت و ملامتى بر او نبود. پاسخ اين سؤ ال نيز با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه اين ملامت مربوط به زمانى است كه تازه در شكم ماهى قرار گرفته بود ولى رفع مذمت مربوط به زمانى است كه توبه كرد و خدا توبه او را پذيرفت ، و از شكم ماهى رهائى يافت . لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((پروردگارش او را برگزيد و از صالحان قرار داد)) (فاجتباه ربه فجعله من الصالحين ). و به دنبال آن ماموريت هدايت قومش را مجددا بر عهده او گذارد، و او به سراغ آنها آمد، و همگى ايمان آوردند، و خداوند تا مدت زيادى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساخت . شرح ماجراى ((يونس )) و قومش ، و همچنين مسائل ديگرى در ارتباط با ترك اولاى او و قرار گرفتنش در شكم ماهى ، و سؤ الات مختلفى را كه در اين زمينه مطرح است مشروحا در جلد 19 صفحه 152 تا 168 (ذيل آيات 139 تا 148 سوره صافات ) و همچنين در جلد 13 صفحه 484 تا 489 (ذيل آيه 87 و 88 سوره انبياء) آورده ايم . ﴿49 در تقاضاى مجازات عجله مكن در ادامه بازپرسيهائى كه در آيات گذشته از مشركان و مجرمان شده بود، در اين آيات دو سؤ ال ديگر بر آن مى افزايد: نخست مى گويد: ((يا اينكه تو از آنها مطالبه اجر و مزدى مى كنى كه پرداخت اين غرامت براى آنها سنگين است ))؟ (ام تسالهم اجرا فهم من مغرم مثقلون ). اگر بهانه آنها اين است كه شنيدن دعوت تو خرج دارد و اجر و مزد كلانى بايد در مقابل آن بپردازند و آنها قادر بر آن نيستند كه اين سخن دروغى است ، و تو مطلقا از آنها اجر و پاداشى مطالبه نمى كنى ، و نه هيچ پيامبر ديگرى از پيامبران خدا مزدى مطالبه كردند. ((مغرم )) از ماده ((غرامت )) به معنى ضررى است كه به انسان مى رسد بى آنكه جنايت و خيانتى كرده باشد، و ((مثقل )) از ماده ((ثقل )) به معنى سنگينى است ، و به اين ترتيب بهانه ديگرى از دست بهانه جويان مى گيرد. آيه فوق ، و آيه بعد از آن ، عينا در سوره طور (آيه 40 - 41) آمده است . سپس در ادامه همين گفتگو، مى افزايد: ((يا اينكه اسرار غيب نزد آنها است ، و آنها آن را مى نويسند و به يكديگر منتقل مى كنند، و در اين اسرار آمده است كه آنها با مسلمانان يكسانند))؟ (ام عندهم الغيب فهم يكتبون ). اين در حقيقت يكى از احتمالات بعيدى است كه ممكن است كفار به آن متشبث شوند و قرآن آن را نيز فروگذار نكرده است و آن اينكه ادعا كنند از طريق كاهنان و مانند آنها به عالم غيب مربوطند، و اسرار غيب را بدينوسيله دريافت مى دارند و مى نويسند و به يكديگر مى دهند، و از اين طريق امتياز خود را بر مسلمين و يا لااقل مساواتشان را با آنها دريافته اند. مسلما آنها دليلى بر چنين ادعائى نيز نداشتند، و اين جمله معنى استفهام انكارى را دارد، و اينكه بعضى احتمال داده اند منظور از غيب لوح محفوظ است ، و مراد از نوشتن ، تقدير و قضا بوده باشد، بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه آنها هرگز ادعا نداشتند كه امر قضا و قدر و لوح محفوظ به دست آنها است . و از آنجا كه سرسختى و بى منطقى مشركان و دشمنان اسلام گاه چنان قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مى فشرد كه امكان داشت در مورد آنها نفرين كند، خداوند در آيه بعد پيامبرش را دلدارى داده ، و امر به صبر و شكيبائى مى كند، مى فرمايد: ((صبر كن و منتظر فرمان پروردگارت باش )) (فاصبر لحكم ربك ). منتظر باش تا خداوند وسائل پيروزى تو و يارانت و شكست دشمنانت را فراهم سازد، هرگز براى عذاب آنها عجله مكن ، و بدان اين مهلتها كه به آنها داده مى شود يك نوع عذاب استدراج است . بنابراين منظور از ((حكم ربك )) فرمان نهائى خدا درباره پيروزى مسلمين است ، ولى بعضى گفته اند: منظور اين است كه در طريق ابلاغ احكام پروردگار صبر و استقامت داشته باش . اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور اين است چون پروردگارت حكم كرده صابر باش . ولى تفسير اول مناسبتر است . سپس مى افزايد: ((و مانند صاحب داستان ماهى (يونس ) نباش كه براى مجازات قومش عجله كرد، و گرفتار مجازات ترك اولى شد)) (و لا تكن كصاحب الحوت ). ((در آن زمان كه خدا را از درون شكم ماهى خواند در حالى كه محبوس بود و سينه اش مملو از غم و اندوه )) (اذ نادى و هو مكظوم ). منظور از اين ((ندا)) همان است كه در آيه 87 سوره انبياء آمده است فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين : ((او در ميان ظلمتها صدا زد كه معبودى جز تو نيست ، منزهى تو من از ستمكاران بودم ))، و به اين ترتيب به ترك اولاى خود اعتراف كرد، و از خدا تقاضاى عفو و بخشش نمود. اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از ((ندا)) همان نفرينى باشد كه براى قومش كرد در حالى كه مملو از خشم و غضب بود، ولى مفسران تفسير اول را برگزيده اند از اين جهت كه تعبير به ((نادى )) در اين آيه هماهنگ است با تعبيرى كه در آيه 87 سوره انبيا آمده ، كه مسلما مربوط به زمانى است كه در شكم ماهى محبوس بود. به هر حال ((مكظوم )) از ماده ((كظم )) (بر وزن هضم ) به معنى گلوگاه است ، و ((كظم سقاء)) به معنى بستن دهان مشك است بعد از پرشدن ، به همين مناسبت به كسانى كه بسيار خشمگين يا غمناك مى شوند و خويشتندارى مى كنند ((كاظم )) گفته مى شود و باز به همين مناسبت اين واژه در معنى ((حبس )) نيز به كار رفته ، بنابراين ((مكظوم )) در آيه فوق دو معنى مى تواند داشته باشد، مملو بودن از خشم و اندوه ، و يا محبوس بودن در شكم ماهى ، ولى معنى اول چنانكه گفتيم مناسبتر است . در آيه بعد مى افزايد: ((هرگاه نعمت و رحمت پروردگار او به ياريش ‍ نشتافته بود از شكم ماهى به بيرون افكنده مى شد در حالى كه درخور مذمت بود)) (لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم ). مى دانيم سرانجام يونس از شكم ماهى به بيابانى خشك كه قرآن از آن تعبير به ((عراء)) كرده است افكنده شد، ولى اين در حالى بود كه خدا توبه او را پذيرفته ، و مشمول رحمتش قرار داده بود، و هرگز شايسته مذمت نبود. در سوره صافات آيه 145 و 146 نيز مى خوانيم : فنبذناه بالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين ((ما او را در يك سرزمين خشك و خالى افكنديم در حالى كه بيمار بود و كدوبنى بر او رويانديم )) (تا در سايه برگهاى پهن و مرطوبش بياسايد) و ظاهرا منظور از ((نعمت )) در آيه فوق همان توفيق توبه و مشمول رحمت الهى است . در اينجا دو سؤ ال پيش مى آيد: نخست اينكه : در آيه 143 و 144 صافات آمده است : فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون : ((اگر او از تسبيح كنندگان نبود تا روز قيامت در شكم ماهى باقى مى ماند))، و اين با آنچه در آيه مورد بحث آمده است منافات دارد. در پاسخ اين ايراد مى توان گفت كه دو مجازات مختلف ، يكى شديدتر و ديگرى خفيف تر، در انتظار يونس بوده است ، نخست اينكه : تا پايان دنيا در شكم ماهى بماند، و اين ببركت تسبيح و حمد الهى برطرف شد، و ديگر اينكه : هنگامى كه از شكم ماهى بيرون مى آمد مذموم و دور از لطف خدا باشد آن هم ببركت نعمت پروردگار و رحمت خاص او برطرف گرديد. سؤ ال ديگر اينكه : در آيه 142 صافات آمده است : فالتقمه الحوت و هو مليم : ((ماهى عظيمى او را بلعيد در حالى كه درخور ملامت بود)) ولى از آيه مورد بحث استفاده مى شود كه مذمت و ملامتى بر او نبود. پاسخ اين سؤ ال نيز با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه اين ملامت مربوط به زمانى است كه تازه در شكم ماهى قرار گرفته بود ولى رفع مذمت مربوط به زمانى است كه توبه كرد و خدا توبه او را پذيرفت ، و از شكم ماهى رهائى يافت . لذا در آيه بعد مى فرمايد: ((پروردگارش او را برگزيد و از صالحان قرار داد)) (فاجتباه ربه فجعله من الصالحين ). و به دنبال آن ماموريت هدايت قومش را مجددا بر عهده او گذارد، و او به سراغ آنها آمد، و همگى ايمان آوردند، و خداوند تا مدت زيادى آنان را از مواهب زندگى بهره مند ساخت . شرح ماجراى ((يونس )) و قومش ، و همچنين مسائل ديگرى در ارتباط با ترك اولاى او و قرار گرفتنش در شكم ماهى ، و سؤ الات مختلفى را كه در اين زمينه مطرح است مشروحا در جلد 19 صفحه 152 تا 168 (ذيل آيات 139 تا 148 سوره صافات ) و همچنين در جلد 13 صفحه 484 تا 489 (ذيل آيه 87 و 88 سوره انبياء) آورده ايم . ﴿50 مى خواهند تو را نابود كنند اما نمى توانند دو آيه فوق كه پايان سوره ((قلم )) را تشكيل مى دهد، در حقيقت تعقيب چيزى است كه در آغاز اين سوره درباره نسبت جنون از ناحيه دشمنان به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده . نخست مى فرمايد: ((نزديك است كه كافران هنگامى كه آيات قرآن را از تو مى شنوند تو را با چشمان خود هلاك كنند، و مى گويند او ديوانه است )) (و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون انه لمجنون ). ((ليزلقونك )) از ماده ((زلق )) به معنى لغزيدن و بر زمين افتادن است و كنايه از هلاكت و نابودى مى باشد. در تفسير اين آيه نظرات گوناگونى داده اند: 1 - بسيارى از مفسران گفته اند: منظور اين است كه دشمنان به هنگامى كه آيات با عظمت قرآن را از تو مى شنوند، به قدرى خشمگين و ناراحت مى شوند، و با عداوت به تو نگاه مى كنند كه گوئى مى خواهند تو را با چشمهاى خود بر زمين افكنند و نابود كنند! و در توضيح اين معنى جمعى افزوده اند كه آنها مى خواهند از طريق چشم زدن كه بسيارى از مردم به آن عقيده دارند و مى گويند در بعضى از چشمها اثر مرموزى نهفته است كه با يك نگاه مخصوص ممكن است طرف را بيمار يا هلاك كند، تو را از بين ببرند. 2 - بعضى ديگر گفته اند كه اين كنايه از نگاههاى بسيار غضب آلود است مثل اينكه مى گوئيم فلانكس آنچنان بد به من نگاه كرد كه گوئى مى خواست مرا با نگاهش بخورد يا بكشد! 3 - تفسير ديگرى براى اين آيه به نظر مى رسد كه شايد از تفسيرهاى بالا نزديكتر باشد و آن اينكه قرآن مى خواهد تضاد عجيبى را كه در ميان گفته هاى دشمنان اسلام وجود داشت با اين بيان ظاهر سازد و آن اينكه : آنها وقتى آيات قرآن را مى شنوند آنقدر مجذوب مى شوند و در برابر آن اعجاب مى كنند كه مى خواهند تو را چشم بزنند (زيرا چشم زدن معمولا در برابر امورى است كه بسيار اعجاب انگيز مى باشد) اما در عين حال مى گويند: تو ديوانه اى ، و اين راستى شگفت آور است ، ديوانه و پريشان گوئى كجا و اين آيات اعجاب انگيز جذاب و پرنفوذ كجا؟. اين سبك مغزان نمى دانند چه مى گويند و چه نسبتهاى ضد و نقيضى به تو مى دهند؟ به هر حال در اينكه آيا چشم زخم از نظر اسلامى و از نظر علوم روز واقعيت دارد يا نه ؟ در بحث نكات به خواست خدا سخن خواهيم گفت . و سرانجام در آخرين آيه مى افزايد: ((اين قرآن چيزى جز مايه بيدارى و تذكر براى جهانيان نيست )) (و ما هو الا ذكر للعالمين ). معارفش روشنگر، انذارهايش آگاه كننده ، مثالهايش پرمعنى ، تشويقها و بشارتهايش روح پرور، و در مجموع مايه ، بيدارى خفتگان و يادآورى غافلان است ، با اين حال چگونه مى توان نسبت جنون به آورنده آن داد؟ مطابق اين تفسير ((ذكر)) (بر وزن فكر) در اينجا به معنى ((يادآورى )) است ، ولى بعضى از مفسران آن را به معنى ((شرف )) تفسير كرده اند، و گفته اند اين قرآن شرافتى است براى تمام جهانيان ، شبيه چيزى كه در آيه 44 سوره زخرف آمده كه مى فرمايد: و انه لذكر لك و لقومك ((قرآن مايه شرف و آبرو براى تو و قوم تو است )) ولى همانگونه كه در ذيل آيه مزبور نيز گفتيم ((ذكر)) در آنجا هم به معنى يادآورى و آگاهى بخشى است ، و اصولا يكى از نامهاى قرآن مجيد همان ((ذكر)) است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. ﴿51 مى خواهند تو را نابود كنند اما نمى توانند دو آيه فوق كه پايان سوره ((قلم )) را تشكيل مى دهد، در حقيقت تعقيب چيزى است كه در آغاز اين سوره درباره نسبت جنون از ناحيه دشمنان به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده . نخست مى فرمايد: ((نزديك است كه كافران هنگامى كه آيات قرآن را از تو مى شنوند تو را با چشمان خود هلاك كنند، و مى گويند او ديوانه است )) (و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون انه لمجنون ). ((ليزلقونك )) از ماده ((زلق )) به معنى لغزيدن و بر زمين افتادن است و كنايه از هلاكت و نابودى مى باشد. در تفسير اين آيه نظرات گوناگونى داده اند: 1 - بسيارى از مفسران گفته اند: منظور اين است كه دشمنان به هنگامى كه آيات با عظمت قرآن را از تو مى شنوند، به قدرى خشمگين و ناراحت مى شوند، و با عداوت به تو نگاه مى كنند كه گوئى مى خواهند تو را با چشمهاى خود بر زمين افكنند و نابود كنند! و در توضيح اين معنى جمعى افزوده اند كه آنها مى خواهند از طريق چشم زدن كه بسيارى از مردم به آن عقيده دارند و مى گويند در بعضى از چشمها اثر مرموزى نهفته است كه با يك نگاه مخصوص ممكن است طرف را بيمار يا هلاك كند، تو را از بين ببرند. 2 - بعضى ديگر گفته اند كه اين كنايه از نگاههاى بسيار غضب آلود است مثل اينكه مى گوئيم فلانكس آنچنان بد به من نگاه كرد كه گوئى مى خواست مرا با نگاهش بخورد يا بكشد! 3 - تفسير ديگرى براى اين آيه به نظر مى رسد كه شايد از تفسيرهاى بالا نزديكتر باشد و آن اينكه قرآن مى خواهد تضاد عجيبى را كه در ميان گفته هاى دشمنان اسلام وجود داشت با اين بيان ظاهر سازد و آن اينكه : آنها وقتى آيات قرآن را مى شنوند آنقدر مجذوب مى شوند و در برابر آن اعجاب مى كنند كه مى خواهند تو را چشم بزنند (زيرا چشم زدن معمولا در برابر امورى است كه بسيار اعجاب انگيز مى باشد) اما در عين حال مى گويند: تو ديوانه اى ، و اين راستى شگفت آور است ، ديوانه و پريشان گوئى كجا و اين آيات اعجاب انگيز جذاب و پرنفوذ كجا؟. اين سبك مغزان نمى دانند چه مى گويند و چه نسبتهاى ضد و نقيضى به تو مى دهند؟ به هر حال در اينكه آيا چشم زخم از نظر اسلامى و از نظر علوم روز واقعيت دارد يا نه ؟ در بحث نكات به خواست خدا سخن خواهيم گفت . و سرانجام در آخرين آيه مى افزايد: ((اين قرآن چيزى جز مايه بيدارى و تذكر براى جهانيان نيست )) (و ما هو الا ذكر للعالمين ). معارفش روشنگر، انذارهايش آگاه كننده ، مثالهايش پرمعنى ، تشويقها و بشارتهايش روح پرور، و در مجموع مايه ، بيدارى خفتگان و يادآورى غافلان است ، با اين حال چگونه مى توان نسبت جنون به آورنده آن داد؟ مطابق اين تفسير ((ذكر)) (بر وزن فكر) در اينجا به معنى ((يادآورى )) است ، ولى بعضى از مفسران آن را به معنى ((شرف )) تفسير كرده اند، و گفته اند اين قرآن شرافتى است براى تمام جهانيان ، شبيه چيزى كه در آيه 44 سوره زخرف آمده كه مى فرمايد: و انه لذكر لك و لقومك ((قرآن مايه شرف و آبرو براى تو و قوم تو است )) ولى همانگونه كه در ذيل آيه مزبور نيز گفتيم ((ذكر)) در آنجا هم به معنى يادآورى و آگاهى بخشى است ، و اصولا يكى از نامهاى قرآن مجيد همان ((ذكر)) است ، بنابراين تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد. ﴿52 سوره حاقه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 52 آيه است. محتواى سوره حاقه مباحث اين سوره بر سه محور دور مى زند. ((محور اول )) كه مهمترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى از خصوصيات آن مى باشد، و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى ((حاقه )) و ((قارعه )) و ((واقعه )) در اين سوره آمده است . ((محور دوم )) بحثهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين ، مخصوصا قوم عاد و ثمود و فرعون ، مى باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤ كدى است براى همه كافران و منكران قيامت . ((محور سوم )) بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كيفر تكذيب كنندگان . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : من قراء سورة الحاقه حاسبه الله حسابا يسيرا: ((كسى كه سوره حاقه را بخواند خداوند حساب او را در قيامت آسان مى كند)). <1> و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : اكثروا من قرائة الحاقة ، فان قرائتها فى الفرائض و النوافل من الايمان بالله و رسوله ، و لم يسلب قارئها دينه حتى يلقى الله : ((سوره حاقه را بسيار تلاوت كنيد چرا كه قرائت آنها در فرائض و نوافل نشانه ايمان به خدا و رسول او است ، و كسى كه آن را بخواند دينش محفوظ مى ماند تا به لقاءالله بپيوندد)). <2> تفسير : عذابى سركش براى قوم طغيانگر! اين سوره از مساءله قيامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود، مى فرمايد: ((آن روز تحقق يابنده )) (الحاقة ). ((چه روز تحقق يابنده اى است )) (ما الحاقة ). <3> ((و تو چه ميدانى كه آن روز تحقق يابنده چيست ))؟ (و ما ادريك ما الحاقة ). تقريبا عموم مفسران ((حاقة )) به معنى روز قيامت تفسير كرده اند، به خاطر اينكه روزى است كه قطعا واقع مى شود، همانند تعبير به ((الواقعة )) در سوره ((واقعة ))، و همين تعبير در آيه 16 همين سوره نيز آمده است ، و اينها همه حاكى از يقينى بودن آن روز بزرگ است . تعبير به ((ماالحاقة )) براى بيان عظمت آن روز است ، درست مثل اينكه در تعبيرات روزمره مى گوئيم : فلان كس انسان است ، چه انسانى ؟ يعنى حد و مرزى براى توصيف انسانيت او نيست . تعبير به ((ما ادراك ماالحاقة )) باز هم براى تاءكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن روز عظيم است ، تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن روز چگونه است ؟ و حقيقت همين است كه درك حوادث قيامت براى ما زندانيان زندان دنيا امكان پذير نيست ، همانگونه كه درك مسائل مربوط به دنيا براى جنينى كه در شكم مادر است با هيچ بيانى ميسر نمى باشد. <4> احتمال ديگرى كه در تفسير اين آيات وجود دارد گرچه كمتر كسى از مفسران آن را پذيرفته است اينكه ((الحاقه )) اشاره به عذابهائى است كه در اين دنيا ناگهان دامان مجرمان سركش و طاغيان خودخواه را مى گيرد، همانگونه كه ((القارعة )) در آيه بعد در كلمات بعضى از مفسران به همين معنى تفسير شده است ، و اتفاقا اين تفسير با آيات آينده كه سخن از عذابهاى كوبنده قوم عاد و ثمود و فرعون و قوم لوط مى گويد تناسب بيشترى دارد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) نيز مى خوانيم : ((الحاقة ، الحذر بنزول العذاب )): ((حاقه هشدارى است به نازل شدن عذاب )) نظير آنچه درباره آل فرعون (مؤ من - آيه 45) آمده است كه مى فرمايد و حاق بال فرعون سوء العذاب : ((عذاب بد بر آل فرعون نازل گشت )). <5> سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قيامت (يا نزول عذاب الهى را در دنيا) منكر شدند، و مى افزايد: ((قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار كردند)) (كذبت ثمود و عاد بالقارعة ). ((اما قوم ثمود به وسيله عذابى سركش هلاك شدند)) (فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية ). ((قوم ثمود)) قومى بودند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، حضرت ((صالح )) به سوى آنها مبعوث شد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند و به مبارزه با او برخاستند حتى از او خواستند كه اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى فرود آور! در اين هنگام ((صاعقه اى ويرانگر)) بر آنها مسلط شد، و در چند لحظه لرزه بر قصرها و خانه هاى مستحكمشان افكند، و همه را درهم كوبيد و جسمهاى بى جانشان بر زمين افتاد. قابل توجه اينكه : قرآن عامل نابودى اين قوم سركش را عذابى سركش ‍ مى شمرد ((الطاغية )) و اين عذاب سركش در سوره اعراف آيه 78 به عنوان ((رجفة )) (زلزله ) ذكر شده ، و در آيه 13 فصلت ((صاعقة )) و در 67 هود ((صيحة )) آمده است كه در حقيقت همه به يك معنى بازمى گردد، زيرا صاعقه هميشه با صداى عظيمى همراه است ، و لرزه بر نقطه اى كه فرود مى آيد وارد مى كند و عذابى است طغيانگر <6> سپس به سراغ سرنوشت ((قوم عاد)) مى رود، قومى كه در سرزمين ((احقاف )) (در شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى كردند) قامتهائى طويل ، اندامى قوى ، شهرهائى آباد، زمينهائى خرم و سرسبز، و باغهائى پرطراوت داشتند، پيامبر آنها حضرت ((هود)) بود، آنها نيز طغيان و سركشى را بجائى رساندند كه خداوند با عذابى دردناك كه شرح آن در همين آيات آمده است طومار زندگى آنها را درهم پيچيده ، نخست مى فرمايد: ((اما عاد به وسيله تندبادى سركش و پرسروصدا و سرد و مسموم به هلاكت رسيدند)) (و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتية ). ((صرصر)) (بر وزن دفتر) به بادهاى سرد يا پرسروصدا و يا مسموم گفته مى شود، و مفسران هر سه معنى را در تفسير آن ذكر كرده اند، و جمع ميان آنها نيز ممكن است . ((عاتية )) از ماده ((عتو)) (بر وزن غلو) به معنى سركش است ، منتها نه سركش از فرمان خدا، بلكه سركش در معيار نسيمها و بادهاى معمولى . سپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته ، مى افزايد: ((خداوند آن را بر اين قوم ، مدت هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيان كن مسلط ساخت )) (سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما). ((حسوما)) از ماده ((حسم )) (بر وزن رسم ) به معنى از بين بردن آثار چيزى است ، و اگر به شمشير ((حسام )) (بر وزن غلام ) گفته مى شود به همين مناسبت است ، و گاه به داغ نهادن بر زخم براى سوزاندن ريشه آن نيز ((حسم )) گفته مى شود، و در اينجا منظور اين است كه اين هفت شب و هشت روز پى در پى زندگى گسترده و با رونق اين قوم عظيم را درهم كوبيد و متلاشى كرد و ريشه كن ساخت . <7> نتيجه آن شد كه قرآن مى گويد: ((اگر آنجا بودى مشاهده مى كردى كه آن قوم همگى به روى زمين افتاده ، همچون تنه هاى پوسيده و تو خالى درختان نخل ))! (فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية ). چه تشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى كند، و هم ريشه كن شدن آنها را، و هم تو خالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه اى كه تندباد آنها را به آسانى جابه جا مى كرد. ((خاوية )) از ماده ((خواء)) (بر وزن هواء) در اصل به معنى خالى شدن است ، اين تعبير در مورد شكمهاى گرسنه ، ستارگان خالى از باران (به اعتقاد عرب جاهلى ) و گردوى پوك نيز به كار مى رود. و در آخرين آيه مى افزايد: ((آيا كسى از آنها را باقى مى بينى ))؟! (فهل ترى لهم من باقية ). <8> آرى امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه هاى شهرهاى آباد، و عمارتهاى پرشكوه ، و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است . درباره سرگذشت قوم عاد مشروحا در جلد 9 صفحه 140 تا 148 (ذيل آيات 58 تا 60 سوره هود) بحث كرده ايم ، و همچنين در جلد 20 صفحه 233 تا 241). ﴿1 سوره حاقه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 52 آيه است. محتواى سوره حاقه مباحث اين سوره بر سه محور دور مى زند. ((محور اول )) كه مهمترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى از خصوصيات آن مى باشد، و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى ((حاقه )) و ((قارعه )) و ((واقعه )) در اين سوره آمده است . ((محور دوم )) بحثهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين ، مخصوصا قوم عاد و ثمود و فرعون ، مى باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤ كدى است براى همه كافران و منكران قيامت . ((محور سوم )) بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كيفر تكذيب كنندگان . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : من قراء سورة الحاقه حاسبه الله حسابا يسيرا: ((كسى كه سوره حاقه را بخواند خداوند حساب او را در قيامت آسان مى كند)). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : اكثروا من قرائة الحاقة ، فان قرائتها فى الفرائض و النوافل من الايمان بالله و رسوله ، و لم يسلب قارئها دينه حتى يلقى الله : ((سوره حاقه را بسيار تلاوت كنيد چرا كه قرائت آنها در فرائض و نوافل نشانه ايمان به خدا و رسول او است ، و كسى كه آن را بخواند دينش محفوظ مى ماند تا به لقاءالله بپيوندد)). تفسير : عذابى سركش براى قوم طغيانگر! اين سوره از مساءله قيامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود، مى فرمايد: ((آن روز تحقق يابنده )) (الحاقة ). ((چه روز تحقق يابنده اى است )) (ما الحاقة ). ((و تو چه ميدانى كه آن روز تحقق يابنده چيست ))؟ (و ما ادريك ما الحاقة ). تقريبا عموم مفسران ((حاقة )) به معنى روز قيامت تفسير كرده اند، به خاطر اينكه روزى است كه قطعا واقع مى شود، همانند تعبير به ((الواقعة )) در سوره ((واقعة ))، و همين تعبير در آيه 16 همين سوره نيز آمده است ، و اينها همه حاكى از يقينى بودن آن روز بزرگ است . تعبير به ((ماالحاقة )) براى بيان عظمت آن روز است ، درست مثل اينكه در تعبيرات روزمره مى گوئيم : فلان كس انسان است ، چه انسانى ؟ يعنى حد و مرزى براى توصيف انسانيت او نيست . تعبير به ((ما ادراك ماالحاقة )) باز هم براى تاءكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن روز عظيم است ، تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن روز چگونه است ؟ و حقيقت همين است كه درك حوادث قيامت براى ما زندانيان زندان دنيا امكان پذير نيست ، همانگونه كه درك مسائل مربوط به دنيا براى جنينى كه در شكم مادر است با هيچ بيانى ميسر نمى باشد. احتمال ديگرى كه در تفسير اين آيات وجود دارد گرچه كمتر كسى از مفسران آن را پذيرفته است اينكه ((الحاقه )) اشاره به عذابهائى است كه در اين دنيا ناگهان دامان مجرمان سركش و طاغيان خودخواه را مى گيرد، همانگونه كه ((القارعة )) در آيه بعد در كلمات بعضى از مفسران به همين معنى تفسير شده است ، و اتفاقا اين تفسير با آيات آينده كه سخن از عذابهاى كوبنده قوم عاد و ثمود و فرعون و قوم لوط مى گويد تناسب بيشترى دارد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) نيز مى خوانيم : ((الحاقة ، الحذر بنزول العذاب )): ((حاقه هشدارى است به نازل شدن عذاب )) نظير آنچه درباره آل فرعون (مؤ من - آيه 45) آمده است كه مى فرمايد و حاق بال فرعون سوء العذاب : ((عذاب بد بر آل فرعون نازل گشت )). سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قيامت (يا نزول عذاب الهى را در دنيا) منكر شدند، و مى افزايد: ((قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار كردند)) (كذبت ثمود و عاد بالقارعة ). ((اما قوم ثمود به وسيله عذابى سركش هلاك شدند)) (فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية ). ((قوم ثمود)) قومى بودند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، حضرت ((صالح )) به سوى آنها مبعوث شد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند و به مبارزه با او برخاستند حتى از او خواستند كه اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى فرود آور! در اين هنگام ((صاعقه اى ويرانگر)) بر آنها مسلط شد، و در چند لحظه لرزه بر قصرها و خانه هاى مستحكمشان افكند، و همه را درهم كوبيد و جسمهاى بى جانشان بر زمين افتاد. قابل توجه اينكه : قرآن عامل نابودى اين قوم سركش را عذابى سركش ‍ مى شمرد ((الطاغية )) و اين عذاب سركش در سوره اعراف آيه 78 به عنوان ((رجفة )) (زلزله ) ذكر شده ، و در آيه 13 فصلت ((صاعقة )) و در 67 هود ((صيحة )) آمده است كه در حقيقت همه به يك معنى بازمى گردد، زيرا صاعقه هميشه با صداى عظيمى همراه است ، و لرزه بر نقطه اى كه فرود مى آيد وارد مى كند و عذابى است طغيانگر سپس به سراغ سرنوشت ((قوم عاد)) مى رود، قومى كه در سرزمين ((احقاف )) (در شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى كردند) قامتهائى طويل ، اندامى قوى ، شهرهائى آباد، زمينهائى خرم و سرسبز، و باغهائى پرطراوت داشتند، پيامبر آنها حضرت ((هود)) بود، آنها نيز طغيان و سركشى را بجائى رساندند كه خداوند با عذابى دردناك كه شرح آن در همين آيات آمده است طومار زندگى آنها را درهم پيچيده ، نخست مى فرمايد: ((اما عاد به وسيله تندبادى سركش و پرسروصدا و سرد و مسموم به هلاكت رسيدند)) (و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتية ). ((صرصر)) (بر وزن دفتر) به بادهاى سرد يا پرسروصدا و يا مسموم گفته مى شود، و مفسران هر سه معنى را در تفسير آن ذكر كرده اند، و جمع ميان آنها نيز ممكن است . ((عاتية )) از ماده ((عتو)) (بر وزن غلو) به معنى سركش است ، منتها نه سركش از فرمان خدا، بلكه سركش در معيار نسيمها و بادهاى معمولى . سپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته ، مى افزايد: ((خداوند آن را بر اين قوم ، مدت هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيان كن مسلط ساخت )) (سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما). ((حسوما)) از ماده ((حسم )) (بر وزن رسم ) به معنى از بين بردن آثار چيزى است ، و اگر به شمشير ((حسام )) (بر وزن غلام ) گفته مى شود به همين مناسبت است ، و گاه به داغ نهادن بر زخم براى سوزاندن ريشه آن نيز ((حسم )) گفته مى شود، و در اينجا منظور اين است كه اين هفت شب و هشت روز پى در پى زندگى گسترده و با رونق اين قوم عظيم را درهم كوبيد و متلاشى كرد و ريشه كن ساخت . نتيجه آن شد كه قرآن مى گويد: ((اگر آنجا بودى مشاهده مى كردى كه آن قوم همگى به روى زمين افتاده ، همچون تنه هاى پوسيده و تو خالى درختان نخل ))! (فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية ). چه تشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى كند، و هم ريشه كن شدن آنها را، و هم تو خالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه اى كه تندباد آنها را به آسانى جابه جا مى كرد. ((خاوية )) از ماده ((خواء)) (بر وزن هواء) در اصل به معنى خالى شدن است ، اين تعبير در مورد شكمهاى گرسنه ، ستارگان خالى از باران (به اعتقاد عرب جاهلى ) و گردوى پوك نيز به كار مى رود. و در آخرين آيه مى افزايد: ((آيا كسى از آنها را باقى مى بينى ))؟! (فهل ترى لهم من باقية ). آرى امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه هاى شهرهاى آباد، و عمارتهاى پرشكوه ، و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است . درباره سرگذشت قوم عاد مشروحا در جلد 9 صفحه 140 تا 148 (ذيل آيات 58 تا 60 سوره هود) بحث كرده ايم ، و همچنين در جلد 20 صفحه 233 تا 241). ﴿2 سوره حاقه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 52 آيه است. محتواى سوره حاقه مباحث اين سوره بر سه محور دور مى زند. ((محور اول )) كه مهمترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى از خصوصيات آن مى باشد، و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى ((حاقه )) و ((قارعه )) و ((واقعه )) در اين سوره آمده است . ((محور دوم )) بحثهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين ، مخصوصا قوم عاد و ثمود و فرعون ، مى باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤ كدى است براى همه كافران و منكران قيامت . ((محور سوم )) بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كيفر تكذيب كنندگان . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : من قراء سورة الحاقه حاسبه الله حسابا يسيرا: ((كسى كه سوره حاقه را بخواند خداوند حساب او را در قيامت آسان مى كند)). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : اكثروا من قرائة الحاقة ، فان قرائتها فى الفرائض و النوافل من الايمان بالله و رسوله ، و لم يسلب قارئها دينه حتى يلقى الله : ((سوره حاقه را بسيار تلاوت كنيد چرا كه قرائت آنها در فرائض و نوافل نشانه ايمان به خدا و رسول او است ، و كسى كه آن را بخواند دينش محفوظ مى ماند تا به لقاءالله بپيوندد)). تفسير : عذابى سركش براى قوم طغيانگر! اين سوره از مساءله قيامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود، مى فرمايد: ((آن روز تحقق يابنده )) (الحاقة ). ((چه روز تحقق يابنده اى است )) (ما الحاقة ). ((و تو چه ميدانى كه آن روز تحقق يابنده چيست ))؟ (و ما ادريك ما الحاقة ). تقريبا عموم مفسران ((حاقة )) به معنى روز قيامت تفسير كرده اند، به خاطر اينكه روزى است كه قطعا واقع مى شود، همانند تعبير به ((الواقعة )) در سوره ((واقعة ))، و همين تعبير در آيه 16 همين سوره نيز آمده است ، و اينها همه حاكى از يقينى بودن آن روز بزرگ است . تعبير به ((ماالحاقة )) براى بيان عظمت آن روز است ، درست مثل اينكه در تعبيرات روزمره مى گوئيم : فلان كس انسان است ، چه انسانى ؟ يعنى حد و مرزى براى توصيف انسانيت او نيست . تعبير به ((ما ادراك ماالحاقة )) باز هم براى تاءكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن روز عظيم است ، تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن روز چگونه است ؟ و حقيقت همين است كه درك حوادث قيامت براى ما زندانيان زندان دنيا امكان پذير نيست ، همانگونه كه درك مسائل مربوط به دنيا براى جنينى كه در شكم مادر است با هيچ بيانى ميسر نمى باشد. احتمال ديگرى كه در تفسير اين آيات وجود دارد گرچه كمتر كسى از مفسران آن را پذيرفته است اينكه ((الحاقه )) اشاره به عذابهائى است كه در اين دنيا ناگهان دامان مجرمان سركش و طاغيان خودخواه را مى گيرد، همانگونه كه ((القارعة )) در آيه بعد در كلمات بعضى از مفسران به همين معنى تفسير شده است ، و اتفاقا اين تفسير با آيات آينده كه سخن از عذابهاى كوبنده قوم عاد و ثمود و فرعون و قوم لوط مى گويد تناسب بيشترى دارد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) نيز مى خوانيم : ((الحاقة ، الحذر بنزول العذاب )): ((حاقه هشدارى است به نازل شدن عذاب )) نظير آنچه درباره آل فرعون (مؤ من - آيه 45) آمده است كه مى فرمايد و حاق بال فرعون سوء العذاب : ((عذاب بد بر آل فرعون نازل گشت )). سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قيامت (يا نزول عذاب الهى را در دنيا) منكر شدند، و مى افزايد: ((قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار كردند)) (كذبت ثمود و عاد بالقارعة ). ((اما قوم ثمود به وسيله عذابى سركش هلاك شدند)) (فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية ). ((قوم ثمود)) قومى بودند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، حضرت ((صالح )) به سوى آنها مبعوث شد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند و به مبارزه با او برخاستند حتى از او خواستند كه اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى فرود آور! در اين هنگام ((صاعقه اى ويرانگر)) بر آنها مسلط شد، و در چند لحظه لرزه بر قصرها و خانه هاى مستحكمشان افكند، و همه را درهم كوبيد و جسمهاى بى جانشان بر زمين افتاد. قابل توجه اينكه : قرآن عامل نابودى اين قوم سركش را عذابى سركش ‍ مى شمرد ((الطاغية )) و اين عذاب سركش در سوره اعراف آيه 78 به عنوان ((رجفة )) (زلزله ) ذكر شده ، و در آيه 13 فصلت ((صاعقة )) و در 67 هود ((صيحة )) آمده است كه در حقيقت همه به يك معنى بازمى گردد، زيرا صاعقه هميشه با صداى عظيمى همراه است ، و لرزه بر نقطه اى كه فرود مى آيد وارد مى كند و عذابى است طغيانگر سپس به سراغ سرنوشت ((قوم عاد)) مى رود، قومى كه در سرزمين ((احقاف )) (در شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى كردند) قامتهائى طويل ، اندامى قوى ، شهرهائى آباد، زمينهائى خرم و سرسبز، و باغهائى پرطراوت داشتند، پيامبر آنها حضرت ((هود)) بود، آنها نيز طغيان و سركشى را بجائى رساندند كه خداوند با عذابى دردناك كه شرح آن در همين آيات آمده است طومار زندگى آنها را درهم پيچيده ، نخست مى فرمايد: ((اما عاد به وسيله تندبادى سركش و پرسروصدا و سرد و مسموم به هلاكت رسيدند)) (و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتية ). ((صرصر)) (بر وزن دفتر) به بادهاى سرد يا پرسروصدا و يا مسموم گفته مى شود، و مفسران هر سه معنى را در تفسير آن ذكر كرده اند، و جمع ميان آنها نيز ممكن است . ((عاتية )) از ماده ((عتو)) (بر وزن غلو) به معنى سركش است ، منتها نه سركش از فرمان خدا، بلكه سركش در معيار نسيمها و بادهاى معمولى . سپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته ، مى افزايد: ((خداوند آن را بر اين قوم ، مدت هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيان كن مسلط ساخت )) (سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما). ((حسوما)) از ماده ((حسم )) (بر وزن رسم ) به معنى از بين بردن آثار چيزى است ، و اگر به شمشير ((حسام )) (بر وزن غلام ) گفته مى شود به همين مناسبت است ، و گاه به داغ نهادن بر زخم براى سوزاندن ريشه آن نيز ((حسم )) گفته مى شود، و در اينجا منظور اين است كه اين هفت شب و هشت روز پى در پى زندگى گسترده و با رونق اين قوم عظيم را درهم كوبيد و متلاشى كرد و ريشه كن ساخت . نتيجه آن شد كه قرآن مى گويد: ((اگر آنجا بودى مشاهده مى كردى كه آن قوم همگى به روى زمين افتاده ، همچون تنه هاى پوسيده و تو خالى درختان نخل ))! (فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية ). چه تشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى كند، و هم ريشه كن شدن آنها را، و هم تو خالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه اى كه تندباد آنها را به آسانى جابه جا مى كرد. ((خاوية )) از ماده ((خواء)) (بر وزن هواء) در اصل به معنى خالى شدن است ، اين تعبير در مورد شكمهاى گرسنه ، ستارگان خالى از باران (به اعتقاد عرب جاهلى ) و گردوى پوك نيز به كار مى رود. و در آخرين آيه مى افزايد: ((آيا كسى از آنها را باقى مى بينى ))؟! (فهل ترى لهم من باقية ). آرى امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه هاى شهرهاى آباد، و عمارتهاى پرشكوه ، و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است . درباره سرگذشت قوم عاد مشروحا در جلد 9 صفحه 140 تا 148 (ذيل آيات 58 تا 60 سوره هود) بحث كرده ايم ، و همچنين در جلد 20 صفحه 233 تا 241). ﴿3 سوره حاقه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 52 آيه است. محتواى سوره حاقه مباحث اين سوره بر سه محور دور مى زند. ((محور اول )) كه مهمترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى از خصوصيات آن مى باشد، و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى ((حاقه )) و ((قارعه )) و ((واقعه )) در اين سوره آمده است . ((محور دوم )) بحثهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين ، مخصوصا قوم عاد و ثمود و فرعون ، مى باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤ كدى است براى همه كافران و منكران قيامت . ((محور سوم )) بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كيفر تكذيب كنندگان . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : من قراء سورة الحاقه حاسبه الله حسابا يسيرا: ((كسى كه سوره حاقه را بخواند خداوند حساب او را در قيامت آسان مى كند)). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : اكثروا من قرائة الحاقة ، فان قرائتها فى الفرائض و النوافل من الايمان بالله و رسوله ، و لم يسلب قارئها دينه حتى يلقى الله : ((سوره حاقه را بسيار تلاوت كنيد چرا كه قرائت آنها در فرائض و نوافل نشانه ايمان به خدا و رسول او است ، و كسى كه آن را بخواند دينش محفوظ مى ماند تا به لقاءالله بپيوندد)). تفسير : عذابى سركش براى قوم طغيانگر! اين سوره از مساءله قيامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود، مى فرمايد: ((آن روز تحقق يابنده )) (الحاقة ). ((چه روز تحقق يابنده اى است )) (ما الحاقة ). ((و تو چه ميدانى كه آن روز تحقق يابنده چيست ))؟ (و ما ادريك ما الحاقة ). تقريبا عموم مفسران ((حاقة )) به معنى روز قيامت تفسير كرده اند، به خاطر اينكه روزى است كه قطعا واقع مى شود، همانند تعبير به ((الواقعة )) در سوره ((واقعة ))، و همين تعبير در آيه 16 همين سوره نيز آمده است ، و اينها همه حاكى از يقينى بودن آن روز بزرگ است . تعبير به ((ماالحاقة )) براى بيان عظمت آن روز است ، درست مثل اينكه در تعبيرات روزمره مى گوئيم : فلان كس انسان است ، چه انسانى ؟ يعنى حد و مرزى براى توصيف انسانيت او نيست . تعبير به ((ما ادراك ماالحاقة )) باز هم براى تاءكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن روز عظيم است ، تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن روز چگونه است ؟ و حقيقت همين است كه درك حوادث قيامت براى ما زندانيان زندان دنيا امكان پذير نيست ، همانگونه كه درك مسائل مربوط به دنيا براى جنينى كه در شكم مادر است با هيچ بيانى ميسر نمى باشد. احتمال ديگرى كه در تفسير اين آيات وجود دارد گرچه كمتر كسى از مفسران آن را پذيرفته است اينكه ((الحاقه )) اشاره به عذابهائى است كه در اين دنيا ناگهان دامان مجرمان سركش و طاغيان خودخواه را مى گيرد، همانگونه كه ((القارعة )) در آيه بعد در كلمات بعضى از مفسران به همين معنى تفسير شده است ، و اتفاقا اين تفسير با آيات آينده كه سخن از عذابهاى كوبنده قوم عاد و ثمود و فرعون و قوم لوط مى گويد تناسب بيشترى دارد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) نيز مى خوانيم : ((الحاقة ، الحذر بنزول العذاب )): ((حاقه هشدارى است به نازل شدن عذاب )) نظير آنچه درباره آل فرعون (مؤ من - آيه 45) آمده است كه مى فرمايد و حاق بال فرعون سوء العذاب : ((عذاب بد بر آل فرعون نازل گشت )). سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قيامت (يا نزول عذاب الهى را در دنيا) منكر شدند، و مى افزايد: ((قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار كردند)) (كذبت ثمود و عاد بالقارعة ). ((اما قوم ثمود به وسيله عذابى سركش هلاك شدند)) (فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية ). ((قوم ثمود)) قومى بودند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، حضرت ((صالح )) به سوى آنها مبعوث شد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند و به مبارزه با او برخاستند حتى از او خواستند كه اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى فرود آور! در اين هنگام ((صاعقه اى ويرانگر)) بر آنها مسلط شد، و در چند لحظه لرزه بر قصرها و خانه هاى مستحكمشان افكند، و همه را درهم كوبيد و جسمهاى بى جانشان بر زمين افتاد. قابل توجه اينكه : قرآن عامل نابودى اين قوم سركش را عذابى سركش ‍ مى شمرد ((الطاغية )) و اين عذاب سركش در سوره اعراف آيه 78 به عنوان ((رجفة )) (زلزله ) ذكر شده ، و در آيه 13 فصلت ((صاعقة )) و در 67 هود ((صيحة )) آمده است كه در حقيقت همه به يك معنى بازمى گردد، زيرا صاعقه هميشه با صداى عظيمى همراه است ، و لرزه بر نقطه اى كه فرود مى آيد وارد مى كند و عذابى است طغيانگر سپس به سراغ سرنوشت ((قوم عاد)) مى رود، قومى كه در سرزمين ((احقاف )) (در شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى كردند) قامتهائى طويل ، اندامى قوى ، شهرهائى آباد، زمينهائى خرم و سرسبز، و باغهائى پرطراوت داشتند، پيامبر آنها حضرت ((هود)) بود، آنها نيز طغيان و سركشى را بجائى رساندند كه خداوند با عذابى دردناك كه شرح آن در همين آيات آمده است طومار زندگى آنها را درهم پيچيده ، نخست مى فرمايد: ((اما عاد به وسيله تندبادى سركش و پرسروصدا و سرد و مسموم به هلاكت رسيدند)) (و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتية ). ((صرصر)) (بر وزن دفتر) به بادهاى سرد يا پرسروصدا و يا مسموم گفته مى شود، و مفسران هر سه معنى را در تفسير آن ذكر كرده اند، و جمع ميان آنها نيز ممكن است . ((عاتية )) از ماده ((عتو)) (بر وزن غلو) به معنى سركش است ، منتها نه سركش از فرمان خدا، بلكه سركش در معيار نسيمها و بادهاى معمولى . سپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته ، مى افزايد: ((خداوند آن را بر اين قوم ، مدت هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيان كن مسلط ساخت )) (سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما). ((حسوما)) از ماده ((حسم )) (بر وزن رسم ) به معنى از بين بردن آثار چيزى است ، و اگر به شمشير ((حسام )) (بر وزن غلام ) گفته مى شود به همين مناسبت است ، و گاه به داغ نهادن بر زخم براى سوزاندن ريشه آن نيز ((حسم )) گفته مى شود، و در اينجا منظور اين است كه اين هفت شب و هشت روز پى در پى زندگى گسترده و با رونق اين قوم عظيم را درهم كوبيد و متلاشى كرد و ريشه كن ساخت . نتيجه آن شد كه قرآن مى گويد: ((اگر آنجا بودى مشاهده مى كردى كه آن قوم همگى به روى زمين افتاده ، همچون تنه هاى پوسيده و تو خالى درختان نخل ))! (فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية ). چه تشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى كند، و هم ريشه كن شدن آنها را، و هم تو خالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه اى كه تندباد آنها را به آسانى جابه جا مى كرد. ((خاوية )) از ماده ((خواء)) (بر وزن هواء) در اصل به معنى خالى شدن است ، اين تعبير در مورد شكمهاى گرسنه ، ستارگان خالى از باران (به اعتقاد عرب جاهلى ) و گردوى پوك نيز به كار مى رود. و در آخرين آيه مى افزايد: ((آيا كسى از آنها را باقى مى بينى ))؟! (فهل ترى لهم من باقية ). آرى امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه هاى شهرهاى آباد، و عمارتهاى پرشكوه ، و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است . درباره سرگذشت قوم عاد مشروحا در جلد 9 صفحه 140 تا 148 (ذيل آيات 58 تا 60 سوره هود) بحث كرده ايم ، و همچنين در جلد 20 صفحه 233 تا 241). ﴿4 سوره حاقه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 52 آيه است. محتواى سوره حاقه مباحث اين سوره بر سه محور دور مى زند. ((محور اول )) كه مهمترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى از خصوصيات آن مى باشد، و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى ((حاقه )) و ((قارعه )) و ((واقعه )) در اين سوره آمده است . ((محور دوم )) بحثهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين ، مخصوصا قوم عاد و ثمود و فرعون ، مى باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤ كدى است براى همه كافران و منكران قيامت . ((محور سوم )) بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كيفر تكذيب كنندگان . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : من قراء سورة الحاقه حاسبه الله حسابا يسيرا: ((كسى كه سوره حاقه را بخواند خداوند حساب او را در قيامت آسان مى كند)). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : اكثروا من قرائة الحاقة ، فان قرائتها فى الفرائض و النوافل من الايمان بالله و رسوله ، و لم يسلب قارئها دينه حتى يلقى الله : ((سوره حاقه را بسيار تلاوت كنيد چرا كه قرائت آنها در فرائض و نوافل نشانه ايمان به خدا و رسول او است ، و كسى كه آن را بخواند دينش محفوظ مى ماند تا به لقاءالله بپيوندد)). تفسير : عذابى سركش براى قوم طغيانگر! اين سوره از مساءله قيامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود، مى فرمايد: ((آن روز تحقق يابنده )) (الحاقة ). ((چه روز تحقق يابنده اى است )) (ما الحاقة ). ((و تو چه ميدانى كه آن روز تحقق يابنده چيست ))؟ (و ما ادريك ما الحاقة ). تقريبا عموم مفسران ((حاقة )) به معنى روز قيامت تفسير كرده اند، به خاطر اينكه روزى است كه قطعا واقع مى شود، همانند تعبير به ((الواقعة )) در سوره ((واقعة ))، و همين تعبير در آيه 16 همين سوره نيز آمده است ، و اينها همه حاكى از يقينى بودن آن روز بزرگ است . تعبير به ((ماالحاقة )) براى بيان عظمت آن روز است ، درست مثل اينكه در تعبيرات روزمره مى گوئيم : فلان كس انسان است ، چه انسانى ؟ يعنى حد و مرزى براى توصيف انسانيت او نيست . تعبير به ((ما ادراك ماالحاقة )) باز هم براى تاءكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن روز عظيم است ، تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن روز چگونه است ؟ و حقيقت همين است كه درك حوادث قيامت براى ما زندانيان زندان دنيا امكان پذير نيست ، همانگونه كه درك مسائل مربوط به دنيا براى جنينى كه در شكم مادر است با هيچ بيانى ميسر نمى باشد. احتمال ديگرى كه در تفسير اين آيات وجود دارد گرچه كمتر كسى از مفسران آن را پذيرفته است اينكه ((الحاقه )) اشاره به عذابهائى است كه در اين دنيا ناگهان دامان مجرمان سركش و طاغيان خودخواه را مى گيرد، همانگونه كه ((القارعة )) در آيه بعد در كلمات بعضى از مفسران به همين معنى تفسير شده است ، و اتفاقا اين تفسير با آيات آينده كه سخن از عذابهاى كوبنده قوم عاد و ثمود و فرعون و قوم لوط مى گويد تناسب بيشترى دارد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) نيز مى خوانيم : ((الحاقة ، الحذر بنزول العذاب )): ((حاقه هشدارى است به نازل شدن عذاب )) نظير آنچه درباره آل فرعون (مؤ من - آيه 45) آمده است كه مى فرمايد و حاق بال فرعون سوء العذاب : ((عذاب بد بر آل فرعون نازل گشت )). سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قيامت (يا نزول عذاب الهى را در دنيا) منكر شدند، و مى افزايد: ((قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار كردند)) (كذبت ثمود و عاد بالقارعة ). ((اما قوم ثمود به وسيله عذابى سركش هلاك شدند)) (فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية ). ((قوم ثمود)) قومى بودند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، حضرت ((صالح )) به سوى آنها مبعوث شد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند و به مبارزه با او برخاستند حتى از او خواستند كه اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى فرود آور! در اين هنگام ((صاعقه اى ويرانگر)) بر آنها مسلط شد، و در چند لحظه لرزه بر قصرها و خانه هاى مستحكمشان افكند، و همه را درهم كوبيد و جسمهاى بى جانشان بر زمين افتاد. قابل توجه اينكه : قرآن عامل نابودى اين قوم سركش را عذابى سركش ‍ مى شمرد ((الطاغية )) و اين عذاب سركش در سوره اعراف آيه 78 به عنوان ((رجفة )) (زلزله ) ذكر شده ، و در آيه 13 فصلت ((صاعقة )) و در 67 هود ((صيحة )) آمده است كه در حقيقت همه به يك معنى بازمى گردد، زيرا صاعقه هميشه با صداى عظيمى همراه است ، و لرزه بر نقطه اى كه فرود مى آيد وارد مى كند و عذابى است طغيانگر سپس به سراغ سرنوشت ((قوم عاد)) مى رود، قومى كه در سرزمين ((احقاف )) (در شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى كردند) قامتهائى طويل ، اندامى قوى ، شهرهائى آباد، زمينهائى خرم و سرسبز، و باغهائى پرطراوت داشتند، پيامبر آنها حضرت ((هود)) بود، آنها نيز طغيان و سركشى را بجائى رساندند كه خداوند با عذابى دردناك كه شرح آن در همين آيات آمده است طومار زندگى آنها را درهم پيچيده ، نخست مى فرمايد: ((اما عاد به وسيله تندبادى سركش و پرسروصدا و سرد و مسموم به هلاكت رسيدند)) (و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتية ). ((صرصر)) (بر وزن دفتر) به بادهاى سرد يا پرسروصدا و يا مسموم گفته مى شود، و مفسران هر سه معنى را در تفسير آن ذكر كرده اند، و جمع ميان آنها نيز ممكن است . ((عاتية )) از ماده ((عتو)) (بر وزن غلو) به معنى سركش است ، منتها نه سركش از فرمان خدا، بلكه سركش در معيار نسيمها و بادهاى معمولى . سپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته ، مى افزايد: ((خداوند آن را بر اين قوم ، مدت هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيان كن مسلط ساخت )) (سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما). ((حسوما)) از ماده ((حسم )) (بر وزن رسم ) به معنى از بين بردن آثار چيزى است ، و اگر به شمشير ((حسام )) (بر وزن غلام ) گفته مى شود به همين مناسبت است ، و گاه به داغ نهادن بر زخم براى سوزاندن ريشه آن نيز ((حسم )) گفته مى شود، و در اينجا منظور اين است كه اين هفت شب و هشت روز پى در پى زندگى گسترده و با رونق اين قوم عظيم را درهم كوبيد و متلاشى كرد و ريشه كن ساخت . نتيجه آن شد كه قرآن مى گويد: ((اگر آنجا بودى مشاهده مى كردى كه آن قوم همگى به روى زمين افتاده ، همچون تنه هاى پوسيده و تو خالى درختان نخل ))! (فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية ). چه تشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى كند، و هم ريشه كن شدن آنها را، و هم تو خالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه اى كه تندباد آنها را به آسانى جابه جا مى كرد. ((خاوية )) از ماده ((خواء)) (بر وزن هواء) در اصل به معنى خالى شدن است ، اين تعبير در مورد شكمهاى گرسنه ، ستارگان خالى از باران (به اعتقاد عرب جاهلى ) و گردوى پوك نيز به كار مى رود. و در آخرين آيه مى افزايد: ((آيا كسى از آنها را باقى مى بينى ))؟! (فهل ترى لهم من باقية ). آرى امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه هاى شهرهاى آباد، و عمارتهاى پرشكوه ، و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است . درباره سرگذشت قوم عاد مشروحا در جلد 9 صفحه 140 تا 148 (ذيل آيات 58 تا 60 سوره هود) بحث كرده ايم ، و همچنين در جلد 20 صفحه 233 تا 241). ﴿5 سوره حاقه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 52 آيه است. محتواى سوره حاقه مباحث اين سوره بر سه محور دور مى زند. ((محور اول )) كه مهمترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى از خصوصيات آن مى باشد، و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى ((حاقه )) و ((قارعه )) و ((واقعه )) در اين سوره آمده است . ((محور دوم )) بحثهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين ، مخصوصا قوم عاد و ثمود و فرعون ، مى باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤ كدى است براى همه كافران و منكران قيامت . ((محور سوم )) بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كيفر تكذيب كنندگان . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : من قراء سورة الحاقه حاسبه الله حسابا يسيرا: ((كسى كه سوره حاقه را بخواند خداوند حساب او را در قيامت آسان مى كند)). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : اكثروا من قرائة الحاقة ، فان قرائتها فى الفرائض و النوافل من الايمان بالله و رسوله ، و لم يسلب قارئها دينه حتى يلقى الله : ((سوره حاقه را بسيار تلاوت كنيد چرا كه قرائت آنها در فرائض و نوافل نشانه ايمان به خدا و رسول او است ، و كسى كه آن را بخواند دينش محفوظ مى ماند تا به لقاءالله بپيوندد)). تفسير : عذابى سركش براى قوم طغيانگر! اين سوره از مساءله قيامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود، مى فرمايد: ((آن روز تحقق يابنده )) (الحاقة ). ((چه روز تحقق يابنده اى است )) (ما الحاقة ). ((و تو چه ميدانى كه آن روز تحقق يابنده چيست ))؟ (و ما ادريك ما الحاقة ). تقريبا عموم مفسران ((حاقة )) به معنى روز قيامت تفسير كرده اند، به خاطر اينكه روزى است كه قطعا واقع مى شود، همانند تعبير به ((الواقعة )) در سوره ((واقعة ))، و همين تعبير در آيه 16 همين سوره نيز آمده است ، و اينها همه حاكى از يقينى بودن آن روز بزرگ است . تعبير به ((ماالحاقة )) براى بيان عظمت آن روز است ، درست مثل اينكه در تعبيرات روزمره مى گوئيم : فلان كس انسان است ، چه انسانى ؟ يعنى حد و مرزى براى توصيف انسانيت او نيست . تعبير به ((ما ادراك ماالحاقة )) باز هم براى تاءكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن روز عظيم است ، تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن روز چگونه است ؟ و حقيقت همين است كه درك حوادث قيامت براى ما زندانيان زندان دنيا امكان پذير نيست ، همانگونه كه درك مسائل مربوط به دنيا براى جنينى كه در شكم مادر است با هيچ بيانى ميسر نمى باشد. احتمال ديگرى كه در تفسير اين آيات وجود دارد گرچه كمتر كسى از مفسران آن را پذيرفته است اينكه ((الحاقه )) اشاره به عذابهائى است كه در اين دنيا ناگهان دامان مجرمان سركش و طاغيان خودخواه را مى گيرد، همانگونه كه ((القارعة )) در آيه بعد در كلمات بعضى از مفسران به همين معنى تفسير شده است ، و اتفاقا اين تفسير با آيات آينده كه سخن از عذابهاى كوبنده قوم عاد و ثمود و فرعون و قوم لوط مى گويد تناسب بيشترى دارد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) نيز مى خوانيم : ((الحاقة ، الحذر بنزول العذاب )): ((حاقه هشدارى است به نازل شدن عذاب )) نظير آنچه درباره آل فرعون (مؤ من - آيه 45) آمده است كه مى فرمايد و حاق بال فرعون سوء العذاب : ((عذاب بد بر آل فرعون نازل گشت )). سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قيامت (يا نزول عذاب الهى را در دنيا) منكر شدند، و مى افزايد: ((قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار كردند)) (كذبت ثمود و عاد بالقارعة ). ((اما قوم ثمود به وسيله عذابى سركش هلاك شدند)) (فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية ). ((قوم ثمود)) قومى بودند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، حضرت ((صالح )) به سوى آنها مبعوث شد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند و به مبارزه با او برخاستند حتى از او خواستند كه اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى فرود آور! در اين هنگام ((صاعقه اى ويرانگر)) بر آنها مسلط شد، و در چند لحظه لرزه بر قصرها و خانه هاى مستحكمشان افكند، و همه را درهم كوبيد و جسمهاى بى جانشان بر زمين افتاد. قابل توجه اينكه : قرآن عامل نابودى اين قوم سركش را عذابى سركش ‍ مى شمرد ((الطاغية )) و اين عذاب سركش در سوره اعراف آيه 78 به عنوان ((رجفة )) (زلزله ) ذكر شده ، و در آيه 13 فصلت ((صاعقة )) و در 67 هود ((صيحة )) آمده است كه در حقيقت همه به يك معنى بازمى گردد، زيرا صاعقه هميشه با صداى عظيمى همراه است ، و لرزه بر نقطه اى كه فرود مى آيد وارد مى كند و عذابى است طغيانگر سپس به سراغ سرنوشت ((قوم عاد)) مى رود، قومى كه در سرزمين ((احقاف )) (در شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى كردند) قامتهائى طويل ، اندامى قوى ، شهرهائى آباد، زمينهائى خرم و سرسبز، و باغهائى پرطراوت داشتند، پيامبر آنها حضرت ((هود)) بود، آنها نيز طغيان و سركشى را بجائى رساندند كه خداوند با عذابى دردناك كه شرح آن در همين آيات آمده است طومار زندگى آنها را درهم پيچيده ، نخست مى فرمايد: ((اما عاد به وسيله تندبادى سركش و پرسروصدا و سرد و مسموم به هلاكت رسيدند)) (و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتية ). ((صرصر)) (بر وزن دفتر) به بادهاى سرد يا پرسروصدا و يا مسموم گفته مى شود، و مفسران هر سه معنى را در تفسير آن ذكر كرده اند، و جمع ميان آنها نيز ممكن است . ((عاتية )) از ماده ((عتو)) (بر وزن غلو) به معنى سركش است ، منتها نه سركش از فرمان خدا، بلكه سركش در معيار نسيمها و بادهاى معمولى . سپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته ، مى افزايد: ((خداوند آن را بر اين قوم ، مدت هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيان كن مسلط ساخت )) (سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما). ((حسوما)) از ماده ((حسم )) (بر وزن رسم ) به معنى از بين بردن آثار چيزى است ، و اگر به شمشير ((حسام )) (بر وزن غلام ) گفته مى شود به همين مناسبت است ، و گاه به داغ نهادن بر زخم براى سوزاندن ريشه آن نيز ((حسم )) گفته مى شود، و در اينجا منظور اين است كه اين هفت شب و هشت روز پى در پى زندگى گسترده و با رونق اين قوم عظيم را درهم كوبيد و متلاشى كرد و ريشه كن ساخت . نتيجه آن شد كه قرآن مى گويد: ((اگر آنجا بودى مشاهده مى كردى كه آن قوم همگى به روى زمين افتاده ، همچون تنه هاى پوسيده و تو خالى درختان نخل ))! (فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية ). چه تشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى كند، و هم ريشه كن شدن آنها را، و هم تو خالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه اى كه تندباد آنها را به آسانى جابه جا مى كرد. ((خاوية )) از ماده ((خواء)) (بر وزن هواء) در اصل به معنى خالى شدن است ، اين تعبير در مورد شكمهاى گرسنه ، ستارگان خالى از باران (به اعتقاد عرب جاهلى ) و گردوى پوك نيز به كار مى رود. و در آخرين آيه مى افزايد: ((آيا كسى از آنها را باقى مى بينى ))؟! (فهل ترى لهم من باقية ). آرى امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه هاى شهرهاى آباد، و عمارتهاى پرشكوه ، و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است . درباره سرگذشت قوم عاد مشروحا در جلد 9 صفحه 140 تا 148 (ذيل آيات 58 تا 60 سوره هود) بحث كرده ايم ، و همچنين در جلد 20 صفحه 233 تا 241). ﴿6 سوره حاقه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 52 آيه است. محتواى سوره حاقه مباحث اين سوره بر سه محور دور مى زند. ((محور اول )) كه مهمترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى از خصوصيات آن مى باشد، و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى ((حاقه )) و ((قارعه )) و ((واقعه )) در اين سوره آمده است . ((محور دوم )) بحثهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين ، مخصوصا قوم عاد و ثمود و فرعون ، مى باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤ كدى است براى همه كافران و منكران قيامت . ((محور سوم )) بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كيفر تكذيب كنندگان . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : من قراء سورة الحاقه حاسبه الله حسابا يسيرا: ((كسى كه سوره حاقه را بخواند خداوند حساب او را در قيامت آسان مى كند)). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : اكثروا من قرائة الحاقة ، فان قرائتها فى الفرائض و النوافل من الايمان بالله و رسوله ، و لم يسلب قارئها دينه حتى يلقى الله : ((سوره حاقه را بسيار تلاوت كنيد چرا كه قرائت آنها در فرائض و نوافل نشانه ايمان به خدا و رسول او است ، و كسى كه آن را بخواند دينش محفوظ مى ماند تا به لقاءالله بپيوندد)). تفسير : عذابى سركش براى قوم طغيانگر! اين سوره از مساءله قيامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود، مى فرمايد: ((آن روز تحقق يابنده )) (الحاقة ). ((چه روز تحقق يابنده اى است )) (ما الحاقة ). ((و تو چه ميدانى كه آن روز تحقق يابنده چيست ))؟ (و ما ادريك ما الحاقة ). تقريبا عموم مفسران ((حاقة )) به معنى روز قيامت تفسير كرده اند، به خاطر اينكه روزى است كه قطعا واقع مى شود، همانند تعبير به ((الواقعة )) در سوره ((واقعة ))، و همين تعبير در آيه 16 همين سوره نيز آمده است ، و اينها همه حاكى از يقينى بودن آن روز بزرگ است . تعبير به ((ماالحاقة )) براى بيان عظمت آن روز است ، درست مثل اينكه در تعبيرات روزمره مى گوئيم : فلان كس انسان است ، چه انسانى ؟ يعنى حد و مرزى براى توصيف انسانيت او نيست . تعبير به ((ما ادراك ماالحاقة )) باز هم براى تاءكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن روز عظيم است ، تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن روز چگونه است ؟ و حقيقت همين است كه درك حوادث قيامت براى ما زندانيان زندان دنيا امكان پذير نيست ، همانگونه كه درك مسائل مربوط به دنيا براى جنينى كه در شكم مادر است با هيچ بيانى ميسر نمى باشد. احتمال ديگرى كه در تفسير اين آيات وجود دارد گرچه كمتر كسى از مفسران آن را پذيرفته است اينكه ((الحاقه )) اشاره به عذابهائى است كه در اين دنيا ناگهان دامان مجرمان سركش و طاغيان خودخواه را مى گيرد، همانگونه كه ((القارعة )) در آيه بعد در كلمات بعضى از مفسران به همين معنى تفسير شده است ، و اتفاقا اين تفسير با آيات آينده كه سخن از عذابهاى كوبنده قوم عاد و ثمود و فرعون و قوم لوط مى گويد تناسب بيشترى دارد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) نيز مى خوانيم : ((الحاقة ، الحذر بنزول العذاب )): ((حاقه هشدارى است به نازل شدن عذاب )) نظير آنچه درباره آل فرعون (مؤ من - آيه 45) آمده است كه مى فرمايد و حاق بال فرعون سوء العذاب : ((عذاب بد بر آل فرعون نازل گشت )). سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قيامت (يا نزول عذاب الهى را در دنيا) منكر شدند، و مى افزايد: ((قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار كردند)) (كذبت ثمود و عاد بالقارعة ). ((اما قوم ثمود به وسيله عذابى سركش هلاك شدند)) (فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية ). ((قوم ثمود)) قومى بودند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، حضرت ((صالح )) به سوى آنها مبعوث شد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند و به مبارزه با او برخاستند حتى از او خواستند كه اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى فرود آور! در اين هنگام ((صاعقه اى ويرانگر)) بر آنها مسلط شد، و در چند لحظه لرزه بر قصرها و خانه هاى مستحكمشان افكند، و همه را درهم كوبيد و جسمهاى بى جانشان بر زمين افتاد. قابل توجه اينكه : قرآن عامل نابودى اين قوم سركش را عذابى سركش ‍ مى شمرد ((الطاغية )) و اين عذاب سركش در سوره اعراف آيه 78 به عنوان ((رجفة )) (زلزله ) ذكر شده ، و در آيه 13 فصلت ((صاعقة )) و در 67 هود ((صيحة )) آمده است كه در حقيقت همه به يك معنى بازمى گردد، زيرا صاعقه هميشه با صداى عظيمى همراه است ، و لرزه بر نقطه اى كه فرود مى آيد وارد مى كند و عذابى است طغيانگر سپس به سراغ سرنوشت ((قوم عاد)) مى رود، قومى كه در سرزمين ((احقاف )) (در شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى كردند) قامتهائى طويل ، اندامى قوى ، شهرهائى آباد، زمينهائى خرم و سرسبز، و باغهائى پرطراوت داشتند، پيامبر آنها حضرت ((هود)) بود، آنها نيز طغيان و سركشى را بجائى رساندند كه خداوند با عذابى دردناك كه شرح آن در همين آيات آمده است طومار زندگى آنها را درهم پيچيده ، نخست مى فرمايد: ((اما عاد به وسيله تندبادى سركش و پرسروصدا و سرد و مسموم به هلاكت رسيدند)) (و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتية ). ((صرصر)) (بر وزن دفتر) به بادهاى سرد يا پرسروصدا و يا مسموم گفته مى شود، و مفسران هر سه معنى را در تفسير آن ذكر كرده اند، و جمع ميان آنها نيز ممكن است . ((عاتية )) از ماده ((عتو)) (بر وزن غلو) به معنى سركش است ، منتها نه سركش از فرمان خدا، بلكه سركش در معيار نسيمها و بادهاى معمولى . سپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته ، مى افزايد: ((خداوند آن را بر اين قوم ، مدت هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيان كن مسلط ساخت )) (سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما). ((حسوما)) از ماده ((حسم )) (بر وزن رسم ) به معنى از بين بردن آثار چيزى است ، و اگر به شمشير ((حسام )) (بر وزن غلام ) گفته مى شود به همين مناسبت است ، و گاه به داغ نهادن بر زخم براى سوزاندن ريشه آن نيز ((حسم )) گفته مى شود، و در اينجا منظور اين است كه اين هفت شب و هشت روز پى در پى زندگى گسترده و با رونق اين قوم عظيم را درهم كوبيد و متلاشى كرد و ريشه كن ساخت . نتيجه آن شد كه قرآن مى گويد: ((اگر آنجا بودى مشاهده مى كردى كه آن قوم همگى به روى زمين افتاده ، همچون تنه هاى پوسيده و تو خالى درختان نخل ))! (فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية ). چه تشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى كند، و هم ريشه كن شدن آنها را، و هم تو خالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه اى كه تندباد آنها را به آسانى جابه جا مى كرد. ((خاوية )) از ماده ((خواء)) (بر وزن هواء) در اصل به معنى خالى شدن است ، اين تعبير در مورد شكمهاى گرسنه ، ستارگان خالى از باران (به اعتقاد عرب جاهلى ) و گردوى پوك نيز به كار مى رود. و در آخرين آيه مى افزايد: ((آيا كسى از آنها را باقى مى بينى ))؟! (فهل ترى لهم من باقية ). آرى امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه هاى شهرهاى آباد، و عمارتهاى پرشكوه ، و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است . درباره سرگذشت قوم عاد مشروحا در جلد 9 صفحه 140 تا 148 (ذيل آيات 58 تا 60 سوره هود) بحث كرده ايم ، و همچنين در جلد 20 صفحه 233 تا 241). ﴿7 سوره حاقه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 52 آيه است. محتواى سوره حاقه مباحث اين سوره بر سه محور دور مى زند. ((محور اول )) كه مهمترين محورهاى بحث اين سوره است مسائل مربوط به قيامت و بسيارى از خصوصيات آن مى باشد، و لذا سه نام از نامهاى قيامت يعنى ((حاقه )) و ((قارعه )) و ((واقعه )) در اين سوره آمده است . ((محور دوم )) بحثهائى است كه پيرامون سرنوشت اقوام كافر پيشين ، مخصوصا قوم عاد و ثمود و فرعون ، مى باشد كه مشتمل بر انذارهاى قوى و مؤ كدى است براى همه كافران و منكران قيامت . ((محور سوم )) بحثهائى است پيرامون عظمت قرآن و مقام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كيفر تكذيب كنندگان . فضيلت تلاوت اين سوره در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام مى خوانيم : من قراء سورة الحاقه حاسبه الله حسابا يسيرا: ((كسى كه سوره حاقه را بخواند خداوند حساب او را در قيامت آسان مى كند)). و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : اكثروا من قرائة الحاقة ، فان قرائتها فى الفرائض و النوافل من الايمان بالله و رسوله ، و لم يسلب قارئها دينه حتى يلقى الله : ((سوره حاقه را بسيار تلاوت كنيد چرا كه قرائت آنها در فرائض و نوافل نشانه ايمان به خدا و رسول او است ، و كسى كه آن را بخواند دينش محفوظ مى ماند تا به لقاءالله بپيوندد)). تفسير : عذابى سركش براى قوم طغيانگر! اين سوره از مساءله قيامت و آن هم با عنوان تازه اى شروع مى شود، مى فرمايد: ((آن روز تحقق يابنده )) (الحاقة ). ((چه روز تحقق يابنده اى است )) (ما الحاقة ). ((و تو چه ميدانى كه آن روز تحقق يابنده چيست ))؟ (و ما ادريك ما الحاقة ). تقريبا عموم مفسران ((حاقة )) به معنى روز قيامت تفسير كرده اند، به خاطر اينكه روزى است كه قطعا واقع مى شود، همانند تعبير به ((الواقعة )) در سوره ((واقعة ))، و همين تعبير در آيه 16 همين سوره نيز آمده است ، و اينها همه حاكى از يقينى بودن آن روز بزرگ است . تعبير به ((ماالحاقة )) براى بيان عظمت آن روز است ، درست مثل اينكه در تعبيرات روزمره مى گوئيم : فلان كس انسان است ، چه انسانى ؟ يعنى حد و مرزى براى توصيف انسانيت او نيست . تعبير به ((ما ادراك ماالحاقة )) باز هم براى تاءكيد بيشتر روى عظمت حوادث آن روز عظيم است ، تا آنجا كه حتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) خطاب مى شود كه تو نمى دانى آن روز چگونه است ؟ و حقيقت همين است كه درك حوادث قيامت براى ما زندانيان زندان دنيا امكان پذير نيست ، همانگونه كه درك مسائل مربوط به دنيا براى جنينى كه در شكم مادر است با هيچ بيانى ميسر نمى باشد. احتمال ديگرى كه در تفسير اين آيات وجود دارد گرچه كمتر كسى از مفسران آن را پذيرفته است اينكه ((الحاقه )) اشاره به عذابهائى است كه در اين دنيا ناگهان دامان مجرمان سركش و طاغيان خودخواه را مى گيرد، همانگونه كه ((القارعة )) در آيه بعد در كلمات بعضى از مفسران به همين معنى تفسير شده است ، و اتفاقا اين تفسير با آيات آينده كه سخن از عذابهاى كوبنده قوم عاد و ثمود و فرعون و قوم لوط مى گويد تناسب بيشترى دارد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) نيز مى خوانيم : ((الحاقة ، الحذر بنزول العذاب )): ((حاقه هشدارى است به نازل شدن عذاب )) نظير آنچه درباره آل فرعون (مؤ من - آيه 45) آمده است كه مى فرمايد و حاق بال فرعون سوء العذاب : ((عذاب بد بر آل فرعون نازل گشت )). سپس به سراغ بيان سرنوشت اقوامى مى رود كه روز قيامت (يا نزول عذاب الهى را در دنيا) منكر شدند، و مى افزايد: ((قوم ثمود و عاد عذاب كوبنده الهى را انكار كردند)) (كذبت ثمود و عاد بالقارعة ). ((اما قوم ثمود به وسيله عذابى سركش هلاك شدند)) (فاما ثمود فاهلكوا بالطاغية ). ((قوم ثمود)) قومى بودند كه در يك منطقه كوهستانى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند، حضرت ((صالح )) به سوى آنها مبعوث شد، ولى آنها هرگز ايمان نياوردند و به مبارزه با او برخاستند حتى از او خواستند كه اگر راست مى گوئى عذابى را كه به ما وعده مى دهى فرود آور! در اين هنگام ((صاعقه اى ويرانگر)) بر آنها مسلط شد، و در چند لحظه لرزه بر قصرها و خانه هاى مستحكمشان افكند، و همه را درهم كوبيد و جسمهاى بى جانشان بر زمين افتاد. قابل توجه اينكه : قرآن عامل نابودى اين قوم سركش را عذابى سركش ‍ مى شمرد ((الطاغية )) و اين عذاب سركش در سوره اعراف آيه 78 به عنوان ((رجفة )) (زلزله ) ذكر شده ، و در آيه 13 فصلت ((صاعقة )) و در 67 هود ((صيحة )) آمده است كه در حقيقت همه به يك معنى بازمى گردد، زيرا صاعقه هميشه با صداى عظيمى همراه است ، و لرزه بر نقطه اى كه فرود مى آيد وارد مى كند و عذابى است طغيانگر سپس به سراغ سرنوشت ((قوم عاد)) مى رود، قومى كه در سرزمين ((احقاف )) (در شبه جزيره عرب يا يمن زندگى مى كردند) قامتهائى طويل ، اندامى قوى ، شهرهائى آباد، زمينهائى خرم و سرسبز، و باغهائى پرطراوت داشتند، پيامبر آنها حضرت ((هود)) بود، آنها نيز طغيان و سركشى را بجائى رساندند كه خداوند با عذابى دردناك كه شرح آن در همين آيات آمده است طومار زندگى آنها را درهم پيچيده ، نخست مى فرمايد: ((اما عاد به وسيله تندبادى سركش و پرسروصدا و سرد و مسموم به هلاكت رسيدند)) (و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتية ). ((صرصر)) (بر وزن دفتر) به بادهاى سرد يا پرسروصدا و يا مسموم گفته مى شود، و مفسران هر سه معنى را در تفسير آن ذكر كرده اند، و جمع ميان آنها نيز ممكن است . ((عاتية )) از ماده ((عتو)) (بر وزن غلو) به معنى سركش است ، منتها نه سركش از فرمان خدا، بلكه سركش در معيار نسيمها و بادهاى معمولى . سپس به توصيف ديگرى از اين تندباد كوبنده پرداخته ، مى افزايد: ((خداوند آن را بر اين قوم ، مدت هفت شب و هشت روز پى در پى و بنيان كن مسلط ساخت )) (سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما). ((حسوما)) از ماده ((حسم )) (بر وزن رسم ) به معنى از بين بردن آثار چيزى است ، و اگر به شمشير ((حسام )) (بر وزن غلام ) گفته مى شود به همين مناسبت است ، و گاه به داغ نهادن بر زخم براى سوزاندن ريشه آن نيز ((حسم )) گفته مى شود، و در اينجا منظور اين است كه اين هفت شب و هشت روز پى در پى زندگى گسترده و با رونق اين قوم عظيم را درهم كوبيد و متلاشى كرد و ريشه كن ساخت . نتيجه آن شد كه قرآن مى گويد: ((اگر آنجا بودى مشاهده مى كردى كه آن قوم همگى به روى زمين افتاده ، همچون تنه هاى پوسيده و تو خالى درختان نخل ))! (فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاوية ). چه تشبيه جالبى كه هم بزرگى قامت آنها را مشخص مى كند، و هم ريشه كن شدن آنها را، و هم تو خالى بودن در برابر عذابهاى الهى به گونه اى كه تندباد آنها را به آسانى جابه جا مى كرد. ((خاوية )) از ماده ((خواء)) (بر وزن هواء) در اصل به معنى خالى شدن است ، اين تعبير در مورد شكمهاى گرسنه ، ستارگان خالى از باران (به اعتقاد عرب جاهلى ) و گردوى پوك نيز به كار مى رود. و در آخرين آيه مى افزايد: ((آيا كسى از آنها را باقى مى بينى ))؟! (فهل ترى لهم من باقية ). آرى امروز نه تنها اثرى از قوم عاد نيست كه از ويرانه هاى شهرهاى آباد، و عمارتهاى پرشكوه ، و مزارع سرسبز آنها نيز چيزى باقى نمانده است . درباره سرگذشت قوم عاد مشروحا در جلد 9 صفحه 140 تا 148 (ذيل آيات 58 تا 60 سوره هود) بحث كرده ايم ، و همچنين در جلد 20 صفحه 233 تا 241). ﴿8