پیمایش
الجمعة بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ ﴿1 هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ ﴿2 وَآخَرِينَ مِنْهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بِهِمْ ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿3 ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ ﴿4 مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا ۚ بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ ۚ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ﴿5 قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿6 وَلَا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ۚ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ ﴿7 قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِيكُمْ ۖ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿8

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، خدا را [به پاک بودن از هر عیب و نقصی] می ستایند، خدایی که فرمانروای هستی و بی نهایت پاکیزه و توانای شکست ناپذیر و حکیم است. ﴿1 اوست که در میان مردم بی سواد، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و آنان را [از آلودگی های فکری و روحی] پاکشان کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، و آنان به یقین پیش از این در گمراهی آشکاری بودند. ﴿2 و [نیز پیامبر را] بر مردمی دیگر [از عرب و غیر عرب] که هنوز به آنان نپیوسته اند [برانگیخت]. و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است. ﴿3 این [برانگیختن به پیامبری و مسؤولیت عظیم تعلیم و تربیت،] فضل خداست که آن را به هر کس بخواهد عطا می کند، و خدا صاحب فضل بزرگ است. ﴿4 وصف کسانی که عمل کردن به تورات به آنان تکلیف شده است، آن گاه به آن عمل نکردند، مانند درازگوشی است که کتاب هایی را [که هیچ آگاهی به محتویات آنها ندارد] حمل می کند. چه بد است سرگذشت مردمی که آیات خدا را تکذیب کردند. و خدا مردم ستمکار را هدایت نمی کند. ﴿5 بگو: ای یهودیان! اگر گمان می کنید که فقط شما دوستان خدایید نه مردم دیگر، پس آرزوی مرگ کنید اگر راستگویید [چون دوستان خدا برای رسیدن به لقاء او مشتاق مرگ هستند.] ﴿6 ولی آنان به سبب گناهانی که مرتکب شده اند هرگز آروزی مرگ نمی کنند، و خدا به ستمکاران داناست. ﴿7 بگو: بی تردید مرگی را که از آن می گریزید با شما دیدار خواهد کرد، سپس به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده می شوید، پس شما را به اعمالی که همواره انجام می دادید، آگاه خواهد کرد. ﴿8

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره جمعه مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و 11 آيه است محتواى سوره جمعه اين سوره در حقيقت بر دو محور اصلى اساسى دور مى زند: نخست توجه به توحيد و صفات خدا و هدف از بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مساءله معاد، و ديگرى برنامه سازنده نماز جمعه و بعضى از خصوصيات اين عبادت بزرگ . ولى با نظر ديگر محتواى اين سوره را در چند بخش مى توان خلاصه كرد. 1 - تسبيح عمومى موجودات . 2 - هدف بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از نظر بعد تعليم و تربيت . 3 - هشدار به مؤ منان كه از اصول آئين حق منحرف نشوند آنگونه كه يهود منحرف شدند. 4 - اشاره اى به قانون عمومى مرگ كه دريچه اى است به سوى عالم بقاء. 5 - دستور مؤ كد براى انجام فريضه نماز جمعه و تعطيل كسب و كار براى شركت در آن . فضيلت تلاوت سوره جمعه در فضيلت تلاوت اين سوره روايات بسيارى وارد شده ، چه مستقلا و يا در ضمن نمازهاى يوميه . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قرء سورة الجمعة اعطى عشر حسنات بعدد من اتى الجمعة ، و بعدد من لم ياتها فى امصار المسلمين : ((هر كس سوره جمعه را بخواند خداوند به تعداد كسانى كه در نماز جمعه شركت مى كنند و كسانى كه شركت نمى كنند در تمام بلاد مسلمين به او ده حسنه مى بخشد)). <1> در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه بر هر مؤ منى از شيعيان ما لازم است در شب جمعه ، سوره ((جمعه )) و ((سبح اسم ربك الاعلى )) را بخواند، و در ظهر جمعه ، سوره جمعه و منافقين را، و هر گاه چنين كند گوئى عمل رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را انجام داده ، و پاداش و ثوابش بر خدا بهشت است . <2> مخصوصا تاءكيد زيادى روى اين مطلب شده كه سوره ((جمعه )) و ((منافقين )) را در نماز جمعه بخوانند و در بعضى از اين روايات آمده كه حتى الامكان آن را ترك نكنند <3> و با اين كه عدول از سوره توحيد و ((قل يا ايها الكافرون )) به سوره هاى ديگر در قرائت نماز جائز نيست اين مساءله در خصوص نماز جمعه استثنا شده است و عدول از آنها به سوره ((جمعه )) و ((منافقين )) جايز بلكه مستحب شمرده است . و اينها همه نشانه اهميت فوق العاده اين سوره قرآن مجيد است . تفسير : هدف بعثت پيامبر: اين سوره نيز با تسبيح و تقديس پروردگار شروع مى شود، و به قسمتى از صفات جمال و جلال و اسماء حسناى او اشاره مى كند كه در حقيقت مقدمه اى است براى بحثهاى آينده . مى فرمايد: ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است پيوسته تسبيح خدا مى گويند و با زبان حال و قال او را از تمام نقايص و عيوب پاك مى شمرند)) (يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض ). ((همان خداوندى كه مالك و حاكم است ، و از هر عيب و نقصى مبرا است )) (الملك القدوس ). ((خداوندى كه عزيز و حكيم است )) (العزيز الحكيم ). و به اين ترتيب نخست بر ((مالكيت و حاكميت )) و سپس ((منزه بودن او از هرگونه ظلم و ستم و نقص )) تاءكيد مى كند، زيرا با توجه به مظالم بيحساب ملوك و شاهان واژه ((ملك )) تداعى معانى نامقدسى مى كند كه با كلمه ((قدوس )) همه شستشو مى شود. و از طرفى روى ((قدرت )) و ((علم )) كه دو ركن اصلى حكومت است تكيه نموده ، و چنانكه خواهيم ديد اين صفات ارتباط نزديكى به بحثهاى آينده اين سوره دارد، و نشان مى دهد كه انتخاب اوصاف حق در آيات مختلف قرآن روى حساب و نظم و رابطه خاصى است . درباره تسبيح عمومى موجودات جهان قبلا بحثهاى مشروحى داشته ايم . <4> بعد از اين اشاره كوتاه و پرمعنى به مساءله توحيد و صفات خدا به مساءله بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و هدف از اين رسالت بزرگ كه در ارتباط با عزيز و حكيم و قدوس بودن خداوند است پرداخته چنين مى گويد: ((او كسى است كه در ميان درس نخوانده ها رسولى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند)) (هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ). و در پرتو اين تلاوت ((آنها را از هرگونه شرك و كفر و انحراف و فساد پاك و پاكيزه كند، و كتاب و حكمت بياموزد)) (و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ). ((هر چند پيش از آن در ضلال مبين و گمراهى آشكارى بودند)) (و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين ). جالب اينكه بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را با آن ويژگيهائى كه جز از طريق اعجاز نمى توان تفسير كرد نشانه عظمت خدا و دليل بر وجود او گرفته ، مى گويد: خداوند همان كسى است كه چنين پيامبرى را مبعوث كرد، و چنين شاهكارى را در آفرينش به وجود آورد! ((اميين )) جمع ((امى )) به معنى درس نخوانده است (منسوب به ((ام )) (مادر) يعنى مكتبى جز مكتب دامان مادرش را نديده است ) و بعضى آن را به معنى ((اهل مكه )) دانسته اند، زيرا مكه را ((ام القرى )) (مادر آباديها) مى ناميدند ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد، چرا كه نه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تنها مبعوث به اهل مكه بود، و نه سوره جمعه در مكه نازل شده است . بعضى از مفسران نيز آن را به معنى ((امت عرب )) در مقابل يهود و ديگران تفسير كرده اند، و آيه 75 سوره ((آل عمران )) را شاهد بر اين معنى مى دانند كه مى گويد: قالوا ليس علينا فى الاميين سبيل : ((يهود گفتند ما در برابر اميين (غير يهود) مسؤ ل نيستيم )). اگر اين تفسير را هم بپذيريم به خاطر آن است كه يهود خود را اهل كتاب و با سواد مى دانستند و امت عرب را بيسواد و درس نخوانده . بنابراين تفسير اول از همه مناسبتر است . <5> قابل توجه اينكه مى گويد: پيامبر اسلام از ميان همين گروه و همين قشر درس نخوانده برخاسته تا عظمت رسالت او را روشن سازد، و دليلى باشد بر حقانيت او، چرا كه كتابى مثل قرآن با اين محتواى عميق و عظيم ، و فرهنگى چون فرهنگ اسلام ، محال است زائيده فكر بشر باشد آن هم بشرى كه نه خود درس خوانده ، و نه در محيط علم و دانش ‍ پرورش يافته است ، اين نورى است كه از ظلمت برخاسته ، و باغ سرسبزى است كه از دل كوير سر برآورده ، و اين خود معجزه اى است آشكار و سندى است روشن بر حقانيت او. در آيه فوق هدف اين بعثت را در سه امر خلاصه كرده كه يكى جنبه مقدماتى دارد و آن تلاوت آيات الهى است ، و دو قسمت ديگر يعنى ((تهذيب و تزكيه نفوس )) و ((تعليم كتاب و حكمت )) دو هدف بزرگ نهائى را تشكيل مى دهد. آرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه انسانها را هم در زمينه علم و دانش ، و هم اخلاق و عمل ، پرورش دهد، تا به وسيله اين دو بال بر اوج آسمان سعادت پرواز كنند، و مسير الى الله را پيش گيرند، و به مقام قرب او نائل شوند. اين نكته نيز شايان توجه است كه در بعضى از آيات قرآن ((تزكيه )) مقدم بر ((تعليم )) و در بعضى ((تعليم )) مقدم بر ((تزكيه )) شمرده شده ، يعنى از چهار مورد در سه مورد تربيت بر تعليم مقدم است ، و در يك مورد تعليم بر تربيت مقدم . اين تعبير ضمن اينكه نشان مى دهد اين دو امر در يكديگر تاثير متقابل دارند (اخلاق زائيده علم است همانگونه كه علم زائيده اخلاق است ) اصالت تربيت را مشخص مى سازد، البته منظور علوم حقيقى است نه اصطلاحى در لباس علم . فرق ميان ((كتاب )) و ((حكمت )) ممكن است اين باشد كه اول اشاره به قرآن و دومى به سخنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تعليمات اوست كه ((سنت )) نام دارد. و نيز ممكن است ((كتاب )) اشاره به اصل دستورات اسلام باشد، و ((حكمت )) اشاره به فلسفه و اسرار آن . اين نكته نيز قابل توجه است كه ((حكمت )) در اصل به معنى منع كردن به قصد اصلاح است ، و لجام مركب را از اين جهت ((حكمت )) گويند كه او را منع و مهار كرده ، و در مسير صحيح قرار مى دهد، بنابراين مفهوم آن دلائل عقلى است ، و از اينجا روشن مى شود كه ذكر كتاب و حكمت پشت سر يكديگر مى تواند اشاره به دو سرچشمه بزرگ شناخت يعنى ((وحى )) و ((عقل )) بوده باشد، يا به تعبير ديگر احكام آسمانى و تعليمات اسلام در عين اينكه از وحى الهى سرچشمه مى گيرد با ترازوى عقل قابل سنجش و درك مى باشد (منظور كليات احكام است ). و اما ((ضلال مبين )) (گمراهى آشكار) كه در ذيل آيه به عنوان سابقه قوم عرب بيان شده ، اشاره سربسته و پرمعنائى است به عصر جاهليت كه گمراهى بر سراسر جامعه آنها حكمفرما بود، چه گمراهى از اين بدتر و آشكارتر كه : بتهائى را كه از سنگ و چوب با دست خود مى تراشيدند پرستش مى كردند و در مشكلات خود به اين موجودات بى شعور پناه مى بردند. دختران خود را با دست خويش زنده به گور مى كردند، سهل است به اين عمل فخر و مباهات نيز مى كردند كه نگذارديم ناموسمان دست بيگانگان بيفتد!. مراسم نماز و نيايش آنها كف زدن و سوت كشيدن در كنار خانه كعبه بود، و حتى زنان بصورت برهنه مادرزاد بر گرد خانه خدا طواف مى كردند و آنرا عبادت مى شمردند! انواع خرافات و موهومات بر افكار آنها حاكم بود، و جنگ و خونريزى و غارتگرى مايه مباهاتشان زن در ميان آنها متاع بى ارزشى بود كه حتى روى آن قمار مى زدند! و از ساده ترين حقوق انسانى محروم بود، كينه ها و عداوتها را پدران به ارث به فرزندانشان منتقل مى كردند، و به همين دليل خونريزى و كشت و كشتار يك امر عادى محسوب مى شد. آرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و آنها را از اين ضلال مبين به بركت كتاب و حكمت نجات داد، و تعليم و تربيت نمود، و به راستى نفوذ در چنين جامعه گمراهى خود يكى از دلائل عظمت اسلام و معجزه آشكار پيامبر بزرگ ما است . ولى از آنجا كه پيامبر اسلام تنها مبعوث به اين قوم ((امى )) نبود، بلكه دعوتش همه جهانيان را دربر مى گرفت در آيه بعد مى افزايد: ((او مبعوث به گروه ديگرى از مؤ منان نيز هست كه هنوز ملحق به اينها نشده اند))، (و آخرين منهم لما يلحقوا بهم ). <6> اقوام ديگرى كه بعد از ياران پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پا به عرصه وجود گذاردند، در مكتب تعليم و تربيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرورش يافتند، و از سرچشمه زلال قرآن و سنت محمدى (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سيراب گشتند، آرى آنها نيز مشمول اين دعوت بزرگ بودند. به اين ترتيب آيه فوق تمام اقوامى را كه بعد از صحابه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به وجود آمدند از عرب و عجم شامل مى شود، در حديثى مى خوانيم هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيه را تلاوت فرمود سؤ ال كردند: اينها كيانند؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست خود را بر شانه سلمان گذارد، و فرمود لو كان الايمان فى الثريا لنالته رجال من هؤ لاء: ((اگر ايمان در ثريا (ستاره دوردستى كه در اين زمينه ضرب المثل است ). باشد مردانى از اين گروه (ايرانيان ) به آن دست مى يابند)). <7> و از آنجا كه همه اين امور از قدرت و حكمت خداوند سرچشمه مى گيرد در پايان آيه مى فرمايد: ((او عزيز و حكيم است )) (و هو العزيز الحكيم ). سپس به اين نعمت بزرگ يعنى بعثت پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و برنامه تعليم و تربيت او اشاره كرده . مى افزايد: ((اين فضل خدا است كه به هر كس بخواهد و لايق ببيند مى بخشد، و خداوند صاحب فضل عظيم است )) (ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم ). در حقيقت اين آيه همانند آيه 164 سوره آل عمران است كه مى گويد: لقد من الله على المؤ منين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين و همه چيز آن تقريبا شبيه آيات مورد بحث است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ذلك فضل الله )) (اين فضل الهى است ) اشاره به اصل مقام نبوت باشد كه خداوند اين مقام را به هر كس ‍ كه شايسته بداند مى دهد. ولى تفسير اول ، مناسبتر است ، هر چند جمع ميان هر دو نيز ممكن است ، كه هم رهبرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى امت فضل الهى است و هم مقام نبوت براى شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ). ناگفته پيدا است كه تعبير ((من يشاء)) (هر كس را بخواهد) مفهومش ‍ اين نيست كه خدا بيحساب ، فضل و مرحمت خود را به كسى مى دهد، بلكه مشيت در اينجا تواءم با حكمت است ، همانگونه كه توصيف خداوند را به عزيز و حكيم در نخستين آيه سوره اين مطلب را روشن ساخته . امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز در تشريح اين فضل بزرگ الهى در نهج البلاغه مى فرمايد: فانظروا الهى مواقع نعم الله عليهم ، حين بعث اليهم رسولا، فعقد بملته طاعتهم ، و جمع على دعوته الفتهم ، كيف نشرت النعمة عليهم جناح كرامتها، و اسالت لهم جداول نعيمها، و التفت الملة بهم فى عوائد بركتها فاصبحوا فى نعمتها غرقين ، و فى خضرة عيشها فكهين : ((به نعمتهاى خداوند بر اين امت بنگريد! در آن زمان كه رسولش را به سوى آنها مبعوث كرد، اطاعت آنها را به آئينش جلب كرد، و با دعوتش آنها را متحد ساخت ، بنگريد چگونه اين نعمت بزرگ پر و بال كرامت خود را بر آنها گسترد، و نهرهاى مواهب خويش را به سوى آنان جارى ساخت ، و آئين حق با تمام بركاتش آنها را در برگرفت ، آنها در ميان نعمتهايش ‍ غرقند، و در زندگانى خرمش شادمانند)). <8> ﴿1 سوره جمعه مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و 11 آيه است محتواى سوره جمعه اين سوره در حقيقت بر دو محور اصلى اساسى دور مى زند: نخست توجه به توحيد و صفات خدا و هدف از بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مساءله معاد، و ديگرى برنامه سازنده نماز جمعه و بعضى از خصوصيات اين عبادت بزرگ . ولى با نظر ديگر محتواى اين سوره را در چند بخش مى توان خلاصه كرد. 1 - تسبيح عمومى موجودات . 2 - هدف بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از نظر بعد تعليم و تربيت . 3 - هشدار به مؤ منان كه از اصول آئين حق منحرف نشوند آنگونه كه يهود منحرف شدند. 4 - اشاره اى به قانون عمومى مرگ كه دريچه اى است به سوى عالم بقاء. 5 - دستور مؤ كد براى انجام فريضه نماز جمعه و تعطيل كسب و كار براى شركت در آن . فضيلت تلاوت سوره جمعه در فضيلت تلاوت اين سوره روايات بسيارى وارد شده ، چه مستقلا و يا در ضمن نمازهاى يوميه . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قرء سورة الجمعة اعطى عشر حسنات بعدد من اتى الجمعة ، و بعدد من لم ياتها فى امصار المسلمين : ((هر كس سوره جمعه را بخواند خداوند به تعداد كسانى كه در نماز جمعه شركت مى كنند و كسانى كه شركت نمى كنند در تمام بلاد مسلمين به او ده حسنه مى بخشد)). در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه بر هر مؤ منى از شيعيان ما لازم است در شب جمعه ، سوره ((جمعه )) و ((سبح اسم ربك الاعلى )) را بخواند، و در ظهر جمعه ، سوره جمعه و منافقين را، و هر گاه چنين كند گوئى عمل رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را انجام داده ، و پاداش و ثوابش بر خدا بهشت است . مخصوصا تاءكيد زيادى روى اين مطلب شده كه سوره ((جمعه )) و ((منافقين )) را در نماز جمعه بخوانند و در بعضى از اين روايات آمده كه حتى الامكان آن را ترك نكنند و با اين كه عدول از سوره توحيد و ((قل يا ايها الكافرون )) به سوره هاى ديگر در قرائت نماز جائز نيست اين مساءله در خصوص نماز جمعه استثنا شده است و عدول از آنها به سوره ((جمعه )) و ((منافقين )) جايز بلكه مستحب شمرده است . و اينها همه نشانه اهميت فوق العاده اين سوره قرآن مجيد است . تفسير : هدف بعثت پيامبر: اين سوره نيز با تسبيح و تقديس پروردگار شروع مى شود، و به قسمتى از صفات جمال و جلال و اسماء حسناى او اشاره مى كند كه در حقيقت مقدمه اى است براى بحثهاى آينده . مى فرمايد: ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است پيوسته تسبيح خدا مى گويند و با زبان حال و قال او را از تمام نقايص و عيوب پاك مى شمرند)) (يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض ). ((همان خداوندى كه مالك و حاكم است ، و از هر عيب و نقصى مبرا است )) (الملك القدوس ). ((خداوندى كه عزيز و حكيم است )) (العزيز الحكيم ). و به اين ترتيب نخست بر ((مالكيت و حاكميت )) و سپس ((منزه بودن او از هرگونه ظلم و ستم و نقص )) تاءكيد مى كند، زيرا با توجه به مظالم بيحساب ملوك و شاهان واژه ((ملك )) تداعى معانى نامقدسى مى كند كه با كلمه ((قدوس )) همه شستشو مى شود. و از طرفى روى ((قدرت )) و ((علم )) كه دو ركن اصلى حكومت است تكيه نموده ، و چنانكه خواهيم ديد اين صفات ارتباط نزديكى به بحثهاى آينده اين سوره دارد، و نشان مى دهد كه انتخاب اوصاف حق در آيات مختلف قرآن روى حساب و نظم و رابطه خاصى است . درباره تسبيح عمومى موجودات جهان قبلا بحثهاى مشروحى داشته ايم . بعد از اين اشاره كوتاه و پرمعنى به مساءله توحيد و صفات خدا به مساءله بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و هدف از اين رسالت بزرگ كه در ارتباط با عزيز و حكيم و قدوس بودن خداوند است پرداخته چنين مى گويد: ((او كسى است كه در ميان درس نخوانده ها رسولى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند)) (هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ). و در پرتو اين تلاوت ((آنها را از هرگونه شرك و كفر و انحراف و فساد پاك و پاكيزه كند، و كتاب و حكمت بياموزد)) (و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ). ((هر چند پيش از آن در ضلال مبين و گمراهى آشكارى بودند)) (و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين ). جالب اينكه بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را با آن ويژگيهائى كه جز از طريق اعجاز نمى توان تفسير كرد نشانه عظمت خدا و دليل بر وجود او گرفته ، مى گويد: خداوند همان كسى است كه چنين پيامبرى را مبعوث كرد، و چنين شاهكارى را در آفرينش به وجود آورد! ((اميين )) جمع ((امى )) به معنى درس نخوانده است (منسوب به ((ام )) (مادر) يعنى مكتبى جز مكتب دامان مادرش را نديده است ) و بعضى آن را به معنى ((اهل مكه )) دانسته اند، زيرا مكه را ((ام القرى )) (مادر آباديها) مى ناميدند ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد، چرا كه نه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تنها مبعوث به اهل مكه بود، و نه سوره جمعه در مكه نازل شده است . بعضى از مفسران نيز آن را به معنى ((امت عرب )) در مقابل يهود و ديگران تفسير كرده اند، و آيه 75 سوره ((آل عمران )) را شاهد بر اين معنى مى دانند كه مى گويد: قالوا ليس علينا فى الاميين سبيل : ((يهود گفتند ما در برابر اميين (غير يهود) مسؤ ل نيستيم )). اگر اين تفسير را هم بپذيريم به خاطر آن است كه يهود خود را اهل كتاب و با سواد مى دانستند و امت عرب را بيسواد و درس نخوانده . بنابراين تفسير اول از همه مناسبتر است . قابل توجه اينكه مى گويد: پيامبر اسلام از ميان همين گروه و همين قشر درس نخوانده برخاسته تا عظمت رسالت او را روشن سازد، و دليلى باشد بر حقانيت او، چرا كه كتابى مثل قرآن با اين محتواى عميق و عظيم ، و فرهنگى چون فرهنگ اسلام ، محال است زائيده فكر بشر باشد آن هم بشرى كه نه خود درس خوانده ، و نه در محيط علم و دانش ‍ پرورش يافته است ، اين نورى است كه از ظلمت برخاسته ، و باغ سرسبزى است كه از دل كوير سر برآورده ، و اين خود معجزه اى است آشكار و سندى است روشن بر حقانيت او. در آيه فوق هدف اين بعثت را در سه امر خلاصه كرده كه يكى جنبه مقدماتى دارد و آن تلاوت آيات الهى است ، و دو قسمت ديگر يعنى ((تهذيب و تزكيه نفوس )) و ((تعليم كتاب و حكمت )) دو هدف بزرگ نهائى را تشكيل مى دهد. آرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه انسانها را هم در زمينه علم و دانش ، و هم اخلاق و عمل ، پرورش دهد، تا به وسيله اين دو بال بر اوج آسمان سعادت پرواز كنند، و مسير الى الله را پيش گيرند، و به مقام قرب او نائل شوند. اين نكته نيز شايان توجه است كه در بعضى از آيات قرآن ((تزكيه )) مقدم بر ((تعليم )) و در بعضى ((تعليم )) مقدم بر ((تزكيه )) شمرده شده ، يعنى از چهار مورد در سه مورد تربيت بر تعليم مقدم است ، و در يك مورد تعليم بر تربيت مقدم . اين تعبير ضمن اينكه نشان مى دهد اين دو امر در يكديگر تاثير متقابل دارند (اخلاق زائيده علم است همانگونه كه علم زائيده اخلاق است ) اصالت تربيت را مشخص مى سازد، البته منظور علوم حقيقى است نه اصطلاحى در لباس علم . فرق ميان ((كتاب )) و ((حكمت )) ممكن است اين باشد كه اول اشاره به قرآن و دومى به سخنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تعليمات اوست كه ((سنت )) نام دارد. و نيز ممكن است ((كتاب )) اشاره به اصل دستورات اسلام باشد، و ((حكمت )) اشاره به فلسفه و اسرار آن . اين نكته نيز قابل توجه است كه ((حكمت )) در اصل به معنى منع كردن به قصد اصلاح است ، و لجام مركب را از اين جهت ((حكمت )) گويند كه او را منع و مهار كرده ، و در مسير صحيح قرار مى دهد، بنابراين مفهوم آن دلائل عقلى است ، و از اينجا روشن مى شود كه ذكر كتاب و حكمت پشت سر يكديگر مى تواند اشاره به دو سرچشمه بزرگ شناخت يعنى ((وحى )) و ((عقل )) بوده باشد، يا به تعبير ديگر احكام آسمانى و تعليمات اسلام در عين اينكه از وحى الهى سرچشمه مى گيرد با ترازوى عقل قابل سنجش و درك مى باشد (منظور كليات احكام است ). و اما ((ضلال مبين )) (گمراهى آشكار) كه در ذيل آيه به عنوان سابقه قوم عرب بيان شده ، اشاره سربسته و پرمعنائى است به عصر جاهليت كه گمراهى بر سراسر جامعه آنها حكمفرما بود، چه گمراهى از اين بدتر و آشكارتر كه : بتهائى را كه از سنگ و چوب با دست خود مى تراشيدند پرستش مى كردند و در مشكلات خود به اين موجودات بى شعور پناه مى بردند. دختران خود را با دست خويش زنده به گور مى كردند، سهل است به اين عمل فخر و مباهات نيز مى كردند كه نگذارديم ناموسمان دست بيگانگان بيفتد!. مراسم نماز و نيايش آنها كف زدن و سوت كشيدن در كنار خانه كعبه بود، و حتى زنان بصورت برهنه مادرزاد بر گرد خانه خدا طواف مى كردند و آنرا عبادت مى شمردند! انواع خرافات و موهومات بر افكار آنها حاكم بود، و جنگ و خونريزى و غارتگرى مايه مباهاتشان زن در ميان آنها متاع بى ارزشى بود كه حتى روى آن قمار مى زدند! و از ساده ترين حقوق انسانى محروم بود، كينه ها و عداوتها را پدران به ارث به فرزندانشان منتقل مى كردند، و به همين دليل خونريزى و كشت و كشتار يك امر عادى محسوب مى شد. آرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و آنها را از اين ضلال مبين به بركت كتاب و حكمت نجات داد، و تعليم و تربيت نمود، و به راستى نفوذ در چنين جامعه گمراهى خود يكى از دلائل عظمت اسلام و معجزه آشكار پيامبر بزرگ ما است . ولى از آنجا كه پيامبر اسلام تنها مبعوث به اين قوم ((امى )) نبود، بلكه دعوتش همه جهانيان را دربر مى گرفت در آيه بعد مى افزايد: ((او مبعوث به گروه ديگرى از مؤ منان نيز هست كه هنوز ملحق به اينها نشده اند))، (و آخرين منهم لما يلحقوا بهم ). اقوام ديگرى كه بعد از ياران پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پا به عرصه وجود گذاردند، در مكتب تعليم و تربيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرورش يافتند، و از سرچشمه زلال قرآن و سنت محمدى (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سيراب گشتند، آرى آنها نيز مشمول اين دعوت بزرگ بودند. به اين ترتيب آيه فوق تمام اقوامى را كه بعد از صحابه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به وجود آمدند از عرب و عجم شامل مى شود، در حديثى مى خوانيم هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيه را تلاوت فرمود سؤ ال كردند: اينها كيانند؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست خود را بر شانه سلمان گذارد، و فرمود لو كان الايمان فى الثريا لنالته رجال من هؤ لاء: ((اگر ايمان در ثريا (ستاره دوردستى كه در اين زمينه ضرب المثل است ). باشد مردانى از اين گروه (ايرانيان ) به آن دست مى يابند)). و از آنجا كه همه اين امور از قدرت و حكمت خداوند سرچشمه مى گيرد در پايان آيه مى فرمايد: ((او عزيز و حكيم است )) (و هو العزيز الحكيم ). سپس به اين نعمت بزرگ يعنى بعثت پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و برنامه تعليم و تربيت او اشاره كرده . مى افزايد: ((اين فضل خدا است كه به هر كس بخواهد و لايق ببيند مى بخشد، و خداوند صاحب فضل عظيم است )) (ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم ). در حقيقت اين آيه همانند آيه 164 سوره آل عمران است كه مى گويد: لقد من الله على المؤ منين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين و همه چيز آن تقريبا شبيه آيات مورد بحث است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ذلك فضل الله )) (اين فضل الهى است ) اشاره به اصل مقام نبوت باشد كه خداوند اين مقام را به هر كس ‍ كه شايسته بداند مى دهد. ولى تفسير اول ، مناسبتر است ، هر چند جمع ميان هر دو نيز ممكن است ، كه هم رهبرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى امت فضل الهى است و هم مقام نبوت براى شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ). ناگفته پيدا است كه تعبير ((من يشاء)) (هر كس را بخواهد) مفهومش ‍ اين نيست كه خدا بيحساب ، فضل و مرحمت خود را به كسى مى دهد، بلكه مشيت در اينجا تواءم با حكمت است ، همانگونه كه توصيف خداوند را به عزيز و حكيم در نخستين آيه سوره اين مطلب را روشن ساخته . امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز در تشريح اين فضل بزرگ الهى در نهج البلاغه مى فرمايد: فانظروا الهى مواقع نعم الله عليهم ، حين بعث اليهم رسولا، فعقد بملته طاعتهم ، و جمع على دعوته الفتهم ، كيف نشرت النعمة عليهم جناح كرامتها، و اسالت لهم جداول نعيمها، و التفت الملة بهم فى عوائد بركتها فاصبحوا فى نعمتها غرقين ، و فى خضرة عيشها فكهين : ((به نعمتهاى خداوند بر اين امت بنگريد! در آن زمان كه رسولش را به سوى آنها مبعوث كرد، اطاعت آنها را به آئينش جلب كرد، و با دعوتش آنها را متحد ساخت ، بنگريد چگونه اين نعمت بزرگ پر و بال كرامت خود را بر آنها گسترد، و نهرهاى مواهب خويش را به سوى آنان جارى ساخت ، و آئين حق با تمام بركاتش آنها را در برگرفت ، آنها در ميان نعمتهايش ‍ غرقند، و در زندگانى خرمش شادمانند)). ﴿2 سوره جمعه مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و 11 آيه است محتواى سوره جمعه اين سوره در حقيقت بر دو محور اصلى اساسى دور مى زند: نخست توجه به توحيد و صفات خدا و هدف از بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مساءله معاد، و ديگرى برنامه سازنده نماز جمعه و بعضى از خصوصيات اين عبادت بزرگ . ولى با نظر ديگر محتواى اين سوره را در چند بخش مى توان خلاصه كرد. 1 - تسبيح عمومى موجودات . 2 - هدف بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از نظر بعد تعليم و تربيت . 3 - هشدار به مؤ منان كه از اصول آئين حق منحرف نشوند آنگونه كه يهود منحرف شدند. 4 - اشاره اى به قانون عمومى مرگ كه دريچه اى است به سوى عالم بقاء. 5 - دستور مؤ كد براى انجام فريضه نماز جمعه و تعطيل كسب و كار براى شركت در آن . فضيلت تلاوت سوره جمعه در فضيلت تلاوت اين سوره روايات بسيارى وارد شده ، چه مستقلا و يا در ضمن نمازهاى يوميه . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قرء سورة الجمعة اعطى عشر حسنات بعدد من اتى الجمعة ، و بعدد من لم ياتها فى امصار المسلمين : ((هر كس سوره جمعه را بخواند خداوند به تعداد كسانى كه در نماز جمعه شركت مى كنند و كسانى كه شركت نمى كنند در تمام بلاد مسلمين به او ده حسنه مى بخشد)). در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه بر هر مؤ منى از شيعيان ما لازم است در شب جمعه ، سوره ((جمعه )) و ((سبح اسم ربك الاعلى )) را بخواند، و در ظهر جمعه ، سوره جمعه و منافقين را، و هر گاه چنين كند گوئى عمل رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را انجام داده ، و پاداش و ثوابش بر خدا بهشت است . مخصوصا تاءكيد زيادى روى اين مطلب شده كه سوره ((جمعه )) و ((منافقين )) را در نماز جمعه بخوانند و در بعضى از اين روايات آمده كه حتى الامكان آن را ترك نكنند و با اين كه عدول از سوره توحيد و ((قل يا ايها الكافرون )) به سوره هاى ديگر در قرائت نماز جائز نيست اين مساءله در خصوص نماز جمعه استثنا شده است و عدول از آنها به سوره ((جمعه )) و ((منافقين )) جايز بلكه مستحب شمرده است . و اينها همه نشانه اهميت فوق العاده اين سوره قرآن مجيد است . تفسير : هدف بعثت پيامبر: اين سوره نيز با تسبيح و تقديس پروردگار شروع مى شود، و به قسمتى از صفات جمال و جلال و اسماء حسناى او اشاره مى كند كه در حقيقت مقدمه اى است براى بحثهاى آينده . مى فرمايد: ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است پيوسته تسبيح خدا مى گويند و با زبان حال و قال او را از تمام نقايص و عيوب پاك مى شمرند)) (يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض ). ((همان خداوندى كه مالك و حاكم است ، و از هر عيب و نقصى مبرا است )) (الملك القدوس ). ((خداوندى كه عزيز و حكيم است )) (العزيز الحكيم ). و به اين ترتيب نخست بر ((مالكيت و حاكميت )) و سپس ((منزه بودن او از هرگونه ظلم و ستم و نقص )) تاءكيد مى كند، زيرا با توجه به مظالم بيحساب ملوك و شاهان واژه ((ملك )) تداعى معانى نامقدسى مى كند كه با كلمه ((قدوس )) همه شستشو مى شود. و از طرفى روى ((قدرت )) و ((علم )) كه دو ركن اصلى حكومت است تكيه نموده ، و چنانكه خواهيم ديد اين صفات ارتباط نزديكى به بحثهاى آينده اين سوره دارد، و نشان مى دهد كه انتخاب اوصاف حق در آيات مختلف قرآن روى حساب و نظم و رابطه خاصى است . درباره تسبيح عمومى موجودات جهان قبلا بحثهاى مشروحى داشته ايم . بعد از اين اشاره كوتاه و پرمعنى به مساءله توحيد و صفات خدا به مساءله بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و هدف از اين رسالت بزرگ كه در ارتباط با عزيز و حكيم و قدوس بودن خداوند است پرداخته چنين مى گويد: ((او كسى است كه در ميان درس نخوانده ها رسولى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند)) (هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ). و در پرتو اين تلاوت ((آنها را از هرگونه شرك و كفر و انحراف و فساد پاك و پاكيزه كند، و كتاب و حكمت بياموزد)) (و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ). ((هر چند پيش از آن در ضلال مبين و گمراهى آشكارى بودند)) (و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين ). جالب اينكه بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را با آن ويژگيهائى كه جز از طريق اعجاز نمى توان تفسير كرد نشانه عظمت خدا و دليل بر وجود او گرفته ، مى گويد: خداوند همان كسى است كه چنين پيامبرى را مبعوث كرد، و چنين شاهكارى را در آفرينش به وجود آورد! ((اميين )) جمع ((امى )) به معنى درس نخوانده است (منسوب به ((ام )) (مادر) يعنى مكتبى جز مكتب دامان مادرش را نديده است ) و بعضى آن را به معنى ((اهل مكه )) دانسته اند، زيرا مكه را ((ام القرى )) (مادر آباديها) مى ناميدند ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد، چرا كه نه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تنها مبعوث به اهل مكه بود، و نه سوره جمعه در مكه نازل شده است . بعضى از مفسران نيز آن را به معنى ((امت عرب )) در مقابل يهود و ديگران تفسير كرده اند، و آيه 75 سوره ((آل عمران )) را شاهد بر اين معنى مى دانند كه مى گويد: قالوا ليس علينا فى الاميين سبيل : ((يهود گفتند ما در برابر اميين (غير يهود) مسؤ ل نيستيم )). اگر اين تفسير را هم بپذيريم به خاطر آن است كه يهود خود را اهل كتاب و با سواد مى دانستند و امت عرب را بيسواد و درس نخوانده . بنابراين تفسير اول از همه مناسبتر است . قابل توجه اينكه مى گويد: پيامبر اسلام از ميان همين گروه و همين قشر درس نخوانده برخاسته تا عظمت رسالت او را روشن سازد، و دليلى باشد بر حقانيت او، چرا كه كتابى مثل قرآن با اين محتواى عميق و عظيم ، و فرهنگى چون فرهنگ اسلام ، محال است زائيده فكر بشر باشد آن هم بشرى كه نه خود درس خوانده ، و نه در محيط علم و دانش ‍ پرورش يافته است ، اين نورى است كه از ظلمت برخاسته ، و باغ سرسبزى است كه از دل كوير سر برآورده ، و اين خود معجزه اى است آشكار و سندى است روشن بر حقانيت او. در آيه فوق هدف اين بعثت را در سه امر خلاصه كرده كه يكى جنبه مقدماتى دارد و آن تلاوت آيات الهى است ، و دو قسمت ديگر يعنى ((تهذيب و تزكيه نفوس )) و ((تعليم كتاب و حكمت )) دو هدف بزرگ نهائى را تشكيل مى دهد. آرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه انسانها را هم در زمينه علم و دانش ، و هم اخلاق و عمل ، پرورش دهد، تا به وسيله اين دو بال بر اوج آسمان سعادت پرواز كنند، و مسير الى الله را پيش گيرند، و به مقام قرب او نائل شوند. اين نكته نيز شايان توجه است كه در بعضى از آيات قرآن ((تزكيه )) مقدم بر ((تعليم )) و در بعضى ((تعليم )) مقدم بر ((تزكيه )) شمرده شده ، يعنى از چهار مورد در سه مورد تربيت بر تعليم مقدم است ، و در يك مورد تعليم بر تربيت مقدم . اين تعبير ضمن اينكه نشان مى دهد اين دو امر در يكديگر تاثير متقابل دارند (اخلاق زائيده علم است همانگونه كه علم زائيده اخلاق است ) اصالت تربيت را مشخص مى سازد، البته منظور علوم حقيقى است نه اصطلاحى در لباس علم . فرق ميان ((كتاب )) و ((حكمت )) ممكن است اين باشد كه اول اشاره به قرآن و دومى به سخنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تعليمات اوست كه ((سنت )) نام دارد. و نيز ممكن است ((كتاب )) اشاره به اصل دستورات اسلام باشد، و ((حكمت )) اشاره به فلسفه و اسرار آن . اين نكته نيز قابل توجه است كه ((حكمت )) در اصل به معنى منع كردن به قصد اصلاح است ، و لجام مركب را از اين جهت ((حكمت )) گويند كه او را منع و مهار كرده ، و در مسير صحيح قرار مى دهد، بنابراين مفهوم آن دلائل عقلى است ، و از اينجا روشن مى شود كه ذكر كتاب و حكمت پشت سر يكديگر مى تواند اشاره به دو سرچشمه بزرگ شناخت يعنى ((وحى )) و ((عقل )) بوده باشد، يا به تعبير ديگر احكام آسمانى و تعليمات اسلام در عين اينكه از وحى الهى سرچشمه مى گيرد با ترازوى عقل قابل سنجش و درك مى باشد (منظور كليات احكام است ). و اما ((ضلال مبين )) (گمراهى آشكار) كه در ذيل آيه به عنوان سابقه قوم عرب بيان شده ، اشاره سربسته و پرمعنائى است به عصر جاهليت كه گمراهى بر سراسر جامعه آنها حكمفرما بود، چه گمراهى از اين بدتر و آشكارتر كه : بتهائى را كه از سنگ و چوب با دست خود مى تراشيدند پرستش مى كردند و در مشكلات خود به اين موجودات بى شعور پناه مى بردند. دختران خود را با دست خويش زنده به گور مى كردند، سهل است به اين عمل فخر و مباهات نيز مى كردند كه نگذارديم ناموسمان دست بيگانگان بيفتد!. مراسم نماز و نيايش آنها كف زدن و سوت كشيدن در كنار خانه كعبه بود، و حتى زنان بصورت برهنه مادرزاد بر گرد خانه خدا طواف مى كردند و آنرا عبادت مى شمردند! انواع خرافات و موهومات بر افكار آنها حاكم بود، و جنگ و خونريزى و غارتگرى مايه مباهاتشان زن در ميان آنها متاع بى ارزشى بود كه حتى روى آن قمار مى زدند! و از ساده ترين حقوق انسانى محروم بود، كينه ها و عداوتها را پدران به ارث به فرزندانشان منتقل مى كردند، و به همين دليل خونريزى و كشت و كشتار يك امر عادى محسوب مى شد. آرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و آنها را از اين ضلال مبين به بركت كتاب و حكمت نجات داد، و تعليم و تربيت نمود، و به راستى نفوذ در چنين جامعه گمراهى خود يكى از دلائل عظمت اسلام و معجزه آشكار پيامبر بزرگ ما است . ولى از آنجا كه پيامبر اسلام تنها مبعوث به اين قوم ((امى )) نبود، بلكه دعوتش همه جهانيان را دربر مى گرفت در آيه بعد مى افزايد: ((او مبعوث به گروه ديگرى از مؤ منان نيز هست كه هنوز ملحق به اينها نشده اند))، (و آخرين منهم لما يلحقوا بهم ). اقوام ديگرى كه بعد از ياران پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پا به عرصه وجود گذاردند، در مكتب تعليم و تربيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرورش يافتند، و از سرچشمه زلال قرآن و سنت محمدى (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سيراب گشتند، آرى آنها نيز مشمول اين دعوت بزرگ بودند. به اين ترتيب آيه فوق تمام اقوامى را كه بعد از صحابه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به وجود آمدند از عرب و عجم شامل مى شود، در حديثى مى خوانيم هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيه را تلاوت فرمود سؤ ال كردند: اينها كيانند؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست خود را بر شانه سلمان گذارد، و فرمود لو كان الايمان فى الثريا لنالته رجال من هؤ لاء: ((اگر ايمان در ثريا (ستاره دوردستى كه در اين زمينه ضرب المثل است ). باشد مردانى از اين گروه (ايرانيان ) به آن دست مى يابند)). و از آنجا كه همه اين امور از قدرت و حكمت خداوند سرچشمه مى گيرد در پايان آيه مى فرمايد: ((او عزيز و حكيم است )) (و هو العزيز الحكيم ). سپس به اين نعمت بزرگ يعنى بعثت پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و برنامه تعليم و تربيت او اشاره كرده . مى افزايد: ((اين فضل خدا است كه به هر كس بخواهد و لايق ببيند مى بخشد، و خداوند صاحب فضل عظيم است )) (ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم ). در حقيقت اين آيه همانند آيه 164 سوره آل عمران است كه مى گويد: لقد من الله على المؤ منين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين و همه چيز آن تقريبا شبيه آيات مورد بحث است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ذلك فضل الله )) (اين فضل الهى است ) اشاره به اصل مقام نبوت باشد كه خداوند اين مقام را به هر كس ‍ كه شايسته بداند مى دهد. ولى تفسير اول ، مناسبتر است ، هر چند جمع ميان هر دو نيز ممكن است ، كه هم رهبرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى امت فضل الهى است و هم مقام نبوت براى شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ). ناگفته پيدا است كه تعبير ((من يشاء)) (هر كس را بخواهد) مفهومش ‍ اين نيست كه خدا بيحساب ، فضل و مرحمت خود را به كسى مى دهد، بلكه مشيت در اينجا تواءم با حكمت است ، همانگونه كه توصيف خداوند را به عزيز و حكيم در نخستين آيه سوره اين مطلب را روشن ساخته . امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز در تشريح اين فضل بزرگ الهى در نهج البلاغه مى فرمايد: فانظروا الهى مواقع نعم الله عليهم ، حين بعث اليهم رسولا، فعقد بملته طاعتهم ، و جمع على دعوته الفتهم ، كيف نشرت النعمة عليهم جناح كرامتها، و اسالت لهم جداول نعيمها، و التفت الملة بهم فى عوائد بركتها فاصبحوا فى نعمتها غرقين ، و فى خضرة عيشها فكهين : ((به نعمتهاى خداوند بر اين امت بنگريد! در آن زمان كه رسولش را به سوى آنها مبعوث كرد، اطاعت آنها را به آئينش جلب كرد، و با دعوتش آنها را متحد ساخت ، بنگريد چگونه اين نعمت بزرگ پر و بال كرامت خود را بر آنها گسترد، و نهرهاى مواهب خويش را به سوى آنان جارى ساخت ، و آئين حق با تمام بركاتش آنها را در برگرفت ، آنها در ميان نعمتهايش ‍ غرقند، و در زندگانى خرمش شادمانند)). ﴿3 سوره جمعه مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و 11 آيه است محتواى سوره جمعه اين سوره در حقيقت بر دو محور اصلى اساسى دور مى زند: نخست توجه به توحيد و صفات خدا و هدف از بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مساءله معاد، و ديگرى برنامه سازنده نماز جمعه و بعضى از خصوصيات اين عبادت بزرگ . ولى با نظر ديگر محتواى اين سوره را در چند بخش مى توان خلاصه كرد. 1 - تسبيح عمومى موجودات . 2 - هدف بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از نظر بعد تعليم و تربيت . 3 - هشدار به مؤ منان كه از اصول آئين حق منحرف نشوند آنگونه كه يهود منحرف شدند. 4 - اشاره اى به قانون عمومى مرگ كه دريچه اى است به سوى عالم بقاء. 5 - دستور مؤ كد براى انجام فريضه نماز جمعه و تعطيل كسب و كار براى شركت در آن . فضيلت تلاوت سوره جمعه در فضيلت تلاوت اين سوره روايات بسيارى وارد شده ، چه مستقلا و يا در ضمن نمازهاى يوميه . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : و من قرء سورة الجمعة اعطى عشر حسنات بعدد من اتى الجمعة ، و بعدد من لم ياتها فى امصار المسلمين : ((هر كس سوره جمعه را بخواند خداوند به تعداد كسانى كه در نماز جمعه شركت مى كنند و كسانى كه شركت نمى كنند در تمام بلاد مسلمين به او ده حسنه مى بخشد)). در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه بر هر مؤ منى از شيعيان ما لازم است در شب جمعه ، سوره ((جمعه )) و ((سبح اسم ربك الاعلى )) را بخواند، و در ظهر جمعه ، سوره جمعه و منافقين را، و هر گاه چنين كند گوئى عمل رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را انجام داده ، و پاداش و ثوابش بر خدا بهشت است . مخصوصا تاءكيد زيادى روى اين مطلب شده كه سوره ((جمعه )) و ((منافقين )) را در نماز جمعه بخوانند و در بعضى از اين روايات آمده كه حتى الامكان آن را ترك نكنند و با اين كه عدول از سوره توحيد و ((قل يا ايها الكافرون )) به سوره هاى ديگر در قرائت نماز جائز نيست اين مساءله در خصوص نماز جمعه استثنا شده است و عدول از آنها به سوره ((جمعه )) و ((منافقين )) جايز بلكه مستحب شمرده است . و اينها همه نشانه اهميت فوق العاده اين سوره قرآن مجيد است . تفسير : هدف بعثت پيامبر: اين سوره نيز با تسبيح و تقديس پروردگار شروع مى شود، و به قسمتى از صفات جمال و جلال و اسماء حسناى او اشاره مى كند كه در حقيقت مقدمه اى است براى بحثهاى آينده . مى فرمايد: ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است پيوسته تسبيح خدا مى گويند و با زبان حال و قال او را از تمام نقايص و عيوب پاك مى شمرند)) (يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض ). ((همان خداوندى كه مالك و حاكم است ، و از هر عيب و نقصى مبرا است )) (الملك القدوس ). ((خداوندى كه عزيز و حكيم است )) (العزيز الحكيم ). و به اين ترتيب نخست بر ((مالكيت و حاكميت )) و سپس ((منزه بودن او از هرگونه ظلم و ستم و نقص )) تاءكيد مى كند، زيرا با توجه به مظالم بيحساب ملوك و شاهان واژه ((ملك )) تداعى معانى نامقدسى مى كند كه با كلمه ((قدوس )) همه شستشو مى شود. و از طرفى روى ((قدرت )) و ((علم )) كه دو ركن اصلى حكومت است تكيه نموده ، و چنانكه خواهيم ديد اين صفات ارتباط نزديكى به بحثهاى آينده اين سوره دارد، و نشان مى دهد كه انتخاب اوصاف حق در آيات مختلف قرآن روى حساب و نظم و رابطه خاصى است . درباره تسبيح عمومى موجودات جهان قبلا بحثهاى مشروحى داشته ايم . بعد از اين اشاره كوتاه و پرمعنى به مساءله توحيد و صفات خدا به مساءله بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و هدف از اين رسالت بزرگ كه در ارتباط با عزيز و حكيم و قدوس بودن خداوند است پرداخته چنين مى گويد: ((او كسى است كه در ميان درس نخوانده ها رسولى از خودشان برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند)) (هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته ). و در پرتو اين تلاوت ((آنها را از هرگونه شرك و كفر و انحراف و فساد پاك و پاكيزه كند، و كتاب و حكمت بياموزد)) (و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ). ((هر چند پيش از آن در ضلال مبين و گمراهى آشكارى بودند)) (و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين ). جالب اينكه بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را با آن ويژگيهائى كه جز از طريق اعجاز نمى توان تفسير كرد نشانه عظمت خدا و دليل بر وجود او گرفته ، مى گويد: خداوند همان كسى است كه چنين پيامبرى را مبعوث كرد، و چنين شاهكارى را در آفرينش به وجود آورد! ((اميين )) جمع ((امى )) به معنى درس نخوانده است (منسوب به ((ام )) (مادر) يعنى مكتبى جز مكتب دامان مادرش را نديده است ) و بعضى آن را به معنى ((اهل مكه )) دانسته اند، زيرا مكه را ((ام القرى )) (مادر آباديها) مى ناميدند ولى اين احتمال بعيد به نظر مى رسد، چرا كه نه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تنها مبعوث به اهل مكه بود، و نه سوره جمعه در مكه نازل شده است . بعضى از مفسران نيز آن را به معنى ((امت عرب )) در مقابل يهود و ديگران تفسير كرده اند، و آيه 75 سوره ((آل عمران )) را شاهد بر اين معنى مى دانند كه مى گويد: قالوا ليس علينا فى الاميين سبيل : ((يهود گفتند ما در برابر اميين (غير يهود) مسؤ ل نيستيم )). اگر اين تفسير را هم بپذيريم به خاطر آن است كه يهود خود را اهل كتاب و با سواد مى دانستند و امت عرب را بيسواد و درس نخوانده . بنابراين تفسير اول از همه مناسبتر است . قابل توجه اينكه مى گويد: پيامبر اسلام از ميان همين گروه و همين قشر درس نخوانده برخاسته تا عظمت رسالت او را روشن سازد، و دليلى باشد بر حقانيت او، چرا كه كتابى مثل قرآن با اين محتواى عميق و عظيم ، و فرهنگى چون فرهنگ اسلام ، محال است زائيده فكر بشر باشد آن هم بشرى كه نه خود درس خوانده ، و نه در محيط علم و دانش ‍ پرورش يافته است ، اين نورى است كه از ظلمت برخاسته ، و باغ سرسبزى است كه از دل كوير سر برآورده ، و اين خود معجزه اى است آشكار و سندى است روشن بر حقانيت او. در آيه فوق هدف اين بعثت را در سه امر خلاصه كرده كه يكى جنبه مقدماتى دارد و آن تلاوت آيات الهى است ، و دو قسمت ديگر يعنى ((تهذيب و تزكيه نفوس )) و ((تعليم كتاب و حكمت )) دو هدف بزرگ نهائى را تشكيل مى دهد. آرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه انسانها را هم در زمينه علم و دانش ، و هم اخلاق و عمل ، پرورش دهد، تا به وسيله اين دو بال بر اوج آسمان سعادت پرواز كنند، و مسير الى الله را پيش گيرند، و به مقام قرب او نائل شوند. اين نكته نيز شايان توجه است كه در بعضى از آيات قرآن ((تزكيه )) مقدم بر ((تعليم )) و در بعضى ((تعليم )) مقدم بر ((تزكيه )) شمرده شده ، يعنى از چهار مورد در سه مورد تربيت بر تعليم مقدم است ، و در يك مورد تعليم بر تربيت مقدم . اين تعبير ضمن اينكه نشان مى دهد اين دو امر در يكديگر تاثير متقابل دارند (اخلاق زائيده علم است همانگونه كه علم زائيده اخلاق است ) اصالت تربيت را مشخص مى سازد، البته منظور علوم حقيقى است نه اصطلاحى در لباس علم . فرق ميان ((كتاب )) و ((حكمت )) ممكن است اين باشد كه اول اشاره به قرآن و دومى به سخنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و تعليمات اوست كه ((سنت )) نام دارد. و نيز ممكن است ((كتاب )) اشاره به اصل دستورات اسلام باشد، و ((حكمت )) اشاره به فلسفه و اسرار آن . اين نكته نيز قابل توجه است كه ((حكمت )) در اصل به معنى منع كردن به قصد اصلاح است ، و لجام مركب را از اين جهت ((حكمت )) گويند كه او را منع و مهار كرده ، و در مسير صحيح قرار مى دهد، بنابراين مفهوم آن دلائل عقلى است ، و از اينجا روشن مى شود كه ذكر كتاب و حكمت پشت سر يكديگر مى تواند اشاره به دو سرچشمه بزرگ شناخت يعنى ((وحى )) و ((عقل )) بوده باشد، يا به تعبير ديگر احكام آسمانى و تعليمات اسلام در عين اينكه از وحى الهى سرچشمه مى گيرد با ترازوى عقل قابل سنجش و درك مى باشد (منظور كليات احكام است ). و اما ((ضلال مبين )) (گمراهى آشكار) كه در ذيل آيه به عنوان سابقه قوم عرب بيان شده ، اشاره سربسته و پرمعنائى است به عصر جاهليت كه گمراهى بر سراسر جامعه آنها حكمفرما بود، چه گمراهى از اين بدتر و آشكارتر كه : بتهائى را كه از سنگ و چوب با دست خود مى تراشيدند پرستش مى كردند و در مشكلات خود به اين موجودات بى شعور پناه مى بردند. دختران خود را با دست خويش زنده به گور مى كردند، سهل است به اين عمل فخر و مباهات نيز مى كردند كه نگذارديم ناموسمان دست بيگانگان بيفتد!. مراسم نماز و نيايش آنها كف زدن و سوت كشيدن در كنار خانه كعبه بود، و حتى زنان بصورت برهنه مادرزاد بر گرد خانه خدا طواف مى كردند و آنرا عبادت مى شمردند! انواع خرافات و موهومات بر افكار آنها حاكم بود، و جنگ و خونريزى و غارتگرى مايه مباهاتشان زن در ميان آنها متاع بى ارزشى بود كه حتى روى آن قمار مى زدند! و از ساده ترين حقوق انسانى محروم بود، كينه ها و عداوتها را پدران به ارث به فرزندانشان منتقل مى كردند، و به همين دليل خونريزى و كشت و كشتار يك امر عادى محسوب مى شد. آرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و آنها را از اين ضلال مبين به بركت كتاب و حكمت نجات داد، و تعليم و تربيت نمود، و به راستى نفوذ در چنين جامعه گمراهى خود يكى از دلائل عظمت اسلام و معجزه آشكار پيامبر بزرگ ما است . ولى از آنجا كه پيامبر اسلام تنها مبعوث به اين قوم ((امى )) نبود، بلكه دعوتش همه جهانيان را دربر مى گرفت در آيه بعد مى افزايد: ((او مبعوث به گروه ديگرى از مؤ منان نيز هست كه هنوز ملحق به اينها نشده اند))، (و آخرين منهم لما يلحقوا بهم ). اقوام ديگرى كه بعد از ياران پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پا به عرصه وجود گذاردند، در مكتب تعليم و تربيت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرورش يافتند، و از سرچشمه زلال قرآن و سنت محمدى (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سيراب گشتند، آرى آنها نيز مشمول اين دعوت بزرگ بودند. به اين ترتيب آيه فوق تمام اقوامى را كه بعد از صحابه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به وجود آمدند از عرب و عجم شامل مى شود، در حديثى مى خوانيم هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين آيه را تلاوت فرمود سؤ ال كردند: اينها كيانند؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دست خود را بر شانه سلمان گذارد، و فرمود لو كان الايمان فى الثريا لنالته رجال من هؤ لاء: ((اگر ايمان در ثريا (ستاره دوردستى كه در اين زمينه ضرب المثل است ). باشد مردانى از اين گروه (ايرانيان ) به آن دست مى يابند)). و از آنجا كه همه اين امور از قدرت و حكمت خداوند سرچشمه مى گيرد در پايان آيه مى فرمايد: ((او عزيز و حكيم است )) (و هو العزيز الحكيم ). سپس به اين نعمت بزرگ يعنى بعثت پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و برنامه تعليم و تربيت او اشاره كرده . مى افزايد: ((اين فضل خدا است كه به هر كس بخواهد و لايق ببيند مى بخشد، و خداوند صاحب فضل عظيم است )) (ذلك فضل الله يؤ تيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم ). در حقيقت اين آيه همانند آيه 164 سوره آل عمران است كه مى گويد: لقد من الله على المؤ منين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين و همه چيز آن تقريبا شبيه آيات مورد بحث است . بعضى نيز احتمال داده اند كه ((ذلك فضل الله )) (اين فضل الهى است ) اشاره به اصل مقام نبوت باشد كه خداوند اين مقام را به هر كس ‍ كه شايسته بداند مى دهد. ولى تفسير اول ، مناسبتر است ، هر چند جمع ميان هر دو نيز ممكن است ، كه هم رهبرى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى امت فضل الهى است و هم مقام نبوت براى شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ). ناگفته پيدا است كه تعبير ((من يشاء)) (هر كس را بخواهد) مفهومش ‍ اين نيست كه خدا بيحساب ، فضل و مرحمت خود را به كسى مى دهد، بلكه مشيت در اينجا تواءم با حكمت است ، همانگونه كه توصيف خداوند را به عزيز و حكيم در نخستين آيه سوره اين مطلب را روشن ساخته . امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز در تشريح اين فضل بزرگ الهى در نهج البلاغه مى فرمايد: فانظروا الهى مواقع نعم الله عليهم ، حين بعث اليهم رسولا، فعقد بملته طاعتهم ، و جمع على دعوته الفتهم ، كيف نشرت النعمة عليهم جناح كرامتها، و اسالت لهم جداول نعيمها، و التفت الملة بهم فى عوائد بركتها فاصبحوا فى نعمتها غرقين ، و فى خضرة عيشها فكهين : ((به نعمتهاى خداوند بر اين امت بنگريد! در آن زمان كه رسولش را به سوى آنها مبعوث كرد، اطاعت آنها را به آئينش جلب كرد، و با دعوتش آنها را متحد ساخت ، بنگريد چگونه اين نعمت بزرگ پر و بال كرامت خود را بر آنها گسترد، و نهرهاى مواهب خويش را به سوى آنان جارى ساخت ، و آئين حق با تمام بركاتش آنها را در برگرفت ، آنها در ميان نعمتهايش ‍ غرقند، و در زندگانى خرمش شادمانند)). ﴿4 چارپائى بر او كتابى چند! در بعضى از روايات آمده است كه يهود مى گفتند: اگر محمد به رسالت مبعوث شده رسالتش شامل حال ما نيست ، لذا نخستين آيه مورد بحث به آنها گوشزد مى كند كه اگر كتاب آسمانى خود را دقيقا خوانده و عمل مى كرديد اين سخن را نمى گفتيد، چرا كه بشارت ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در آن آمده است . مى فرمايد: ((كسانى كه تورات بر آنها نازل شد و مكلف به آن گشتند ولى حق آن را اداء ننمودند و به آياتش عمل نكردند همانند درازگوشى هستند كه كتابهائى بر پشت خود حمل مى كند)) (مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا). او از كتاب چيزى جز سنگينى احساس نمى كند، و برايش تفاوت ندارد كه سنگ و چوب بر پشت دارد يا كتابهائى كه دقيقترين اسرار آفرينش و مفيدترين برنامه هاى زندگى در آن است . اين قوم از خود راضى كه تنها به نام تورات يا تلاوت آن قناعت كردند، بى آنكه انديشه در محتواى آن داشته باشند و عمل كنند همانند همين حيوانى هستند كه در حماقت و نادانى ضرب المثل و مشهور خاص و عام است . اين گوياترين مثالى است كه براى عالم بى عمل مى توان بيان كرد كه سنگينى مسؤ ليت علم را بر دوش دارد بى آنكه از بركات آن بهره گيرد، و افرادى كه با الفاظ قرآن سر و كار دارند ولى از محتوا و برنامه عملى آن بيخبرند (و چه بسيارند اين افراد در بين صفوف مسلمين ) مشمول همين آيه اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه يهود با شنيدن آيات نخستين اين سوره و مانند آن كه از موهبت بعثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سخن مى گويد گفته باشند كه ما نيز اهل كتابيم ، و مفتخر به بعثت حضرت موسى كليم هستيم ، قرآن در پاسخ آنها مى گويد: چه فائده ؟ كه دستورهاى تورات را زير پا نهاديد و آن را در زندگى خود هرگز پياده نكرديد. ولى به هر حال هشدارى است به همه مسلمانان كه مراقب باشند سرنوشتى همچون يهود پيدا نكنند، اين فضل عظيم الهى كه شامل حال آنها شده ، و اين قرآن مجيد كه بر آنها نازل گرديده ، براى اين نيست كه تنها در خانه ها خاك بخورد، يا به عنوان ((تعويذ چشم زخم )) حمايل كنند، يا براى حفظ از حوادث به هنگام سفر از زير آن رد شوند، يا براى ميمنت و شگون خانه جديد همراه آئينه و ((جاروب ))! به خانه تازه بفرستند، و تا اين حد آن را تنزل دهند، و يا آخرين همت آنها تلاش و كوشش براى تجويد و تلاوت زيبا و ترتيل و حفظ آن باشد، ولى در زندگى فردى و اجتماعى كمترين انعكاسى نداشته باشد و در عقيده و عمل از آن اثرى به چشم نخورد. سپس در ادامه اين مثل مى افزايد: ((قومى كه آيات الهى را تكذيب كردند مسلما مثال بدى دارند)) (بئس مثل القوم الذين كذبوا بايات الله ). چگونه آنها تشبيه به ((حمار حامل اسفار)) نشوند؟ در حالى كه نه تنها با عمل كه با زبان هم آيات الهى را انكار كردند، چنانكه در آيه 87 سوره بقره درباره همين قوم يهود مى خوانيم : ا فكلما جاءكم رسول بما لا تهوى انفسكم استكبرتم ففريقا كذبتم و فريقا تقتلون : ((آيا هر زمان پيامبرى بر خلاف هواى نفس شما آمد در برابر او تكبر كرديد، گروهى را تكذيب نموديد، و گروهى را به قتل رسانديد))؟! و در پايان آيه در يك جمله كوتاه و پرمعنى مى فرمايد: ((خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند))؟ (و الله لا يهدى القوم الظالمين ). درست است كه هدايت كار خدا است ، اما زمينه لازم دارد، و زمينه آن كه روح حق طلبى و حقجوئى است بايد از ناحيه خود انسانها فراهم شود، و ستمگران از اين مرحله دورند. گفتيم يهود خود را امتى برگزيده ، و به اصطلاح تافته اى جدا بافته مى دانستند، حتى گاهى ادعا مى كردند كه پسران خدا هستند! و گاه خود را دوستان خاص خداوند قلمداد مى كردند، چنانكه در آيه 18 سوره مائده آمده است ، و قالت اليهود و النصارى نحن ابناء الله و احباؤ ه : ((يهود و نصارا گفتند ما پسران خدا و دوستان خاص او هستيم )). (هر چند منظورشان فرزندان مجازى باشد). قرآن در مقابل اين بلندپروازيهاى بيدليل ، آنهم از ناحيه گروهى كه حامل كتاب الهى بودند اما عامل به آن نبودند، مى گويد: ((به آنها بگو اى يهوديان اگر گمان مى كنيد كه شما دوستان خدا غير از مردم هستيد پس ‍ آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى گوئيد)) (قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين ). <10> چرا كه دوست هميشه مشتاق لقاى دوست است ، و مى دانيم كه لقاى معنوى پروردگار در قيامت رخ مى دهد هنگامى كه حجابهاى عالم دنيا كنار رفت ، و غبارهاى شهوات و هوسها فرو نشست ، پرده ها برداشته مى شود، و انسان با چشم دل جمال دل آراى محبوب را مى بيند، و بر بساط قربش گام مى نهد، و به مصداق ((فى مقعد صدق عند مليك مقتدر)) به حريم دوست راه مى يابد. اگر شما راست مى گوئيد و دوست خاص او هستيد پس چرا اين قدر به زندگى دنيا چسبيده ايد؟! چرا اين قدر از مرگ وحشت داريد؟ اين دليل بر اين است كه شما در اين ادعاى خود صادق نيستيد. قرآن همين معنى را به تعبير ديگرى در سوره بقره آيه 96 بازگو كرده است مى گويد: و لتجدنهم احرص الناس على حياة و من الذين اشركوا يود احدهم لو يعمر الف سنة و ما هو بمزحزحه من العذاب ان يعمر و الله بصير بما يعملون : ((آنها را حريصترين مردم بر زندگى اين دنيا مى يابى ، حتى حريصتر از مشركان ، تا آنجا كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند، در حالى كه اين عمر طولانى او را از عذاب الهى باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بينا است ))! سپس به دليل اصلى وحشت آنها از مرگ اشاره كرده مى افزايد: ((آنها هرگز آرزوى مرگ نمى كنند به خاطر اعمالى كه از پيش فرستاده اند)) (و لا يتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم ). ولى ((خداوند ظالمان را به خوبى مى شناسد)) (و الله عليم بالظالمين ). در حقيقت ترس انسان از مرگ به خاطر يكى از دو عامل است : يا به زندگى بعد از مرگ ايمان ندارد، و مرگ را هيولاى فنا و نيستى و ظلمتكده عدم مى پندارد، و طبيعى است كه انسان از نيستى و عدم بگريزد. و يا اينكه به جهان پس از مرگ معتقد است اما پرونده اعمال خود را چنان تاريك و سياه مى بيند كه از حضور در آن دادگاه بزرگ سخت بيمناك است . و از آنجا كه يهود معتقد به معاد و جهان پس از مرگ بودند طبعا علت وحشت آنها از مرگ عامل دوم بود. تعبير به ((ظالمين )) مفهوم وسيعى دارد كه تمام اعمال نارواى يهود از كشتن پيامبران بزرگ الهى گرفته ، تا نسبتهاى ناروا به آنها و غصب حقوق و چپاول اموال و غارت سرمايه هاى مردم ، و آلوده بودن به انواع مفاسد اخلاقى . ولى مسلما اين وحشت و اضطراب مشكلى را حل نمى كند، مرگ شترى است كه بر در خانه همه خوابيده است لذا قرآن مى گويد: ((اى پيامبر! به آنها بگو اين مرگى را كه از آن فرار مى كنيد سرانجام با شما ملاقات خواهد كرد)) (قل ان الموت الذى تفرون منه فانه ملاقيكم ). سپس به سوى كسى كه از پنهان و آشكار با خبر است برده مى شويد و شما را از آنچه انجام مى داديد خبر مى دهد)) (ثم تردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون ). قانون مرگ از عمومى ترين و گسترده ترين قوانين اين عالم است ، انبياء بزرگ الهى و فرشتگان مقربين همه مى مى رند، و جز ذات پاك خداوند در اين جهان باقى نمى ماند، ((كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام )) (سوره رحمان آيه 26 و 27). هم مرگ از قوانين مسلم اين عالم است ، و هم حضور در دادگاه عدل خدا و حسابرسى اعمال و هم خداوند از تمام اعمال بندگان دقيقا آگاه است . بنابراين تنها راه براى پايان دادن به اين وحشت ، پاك سازى اعمال ، و شستشوى دل از آلودگى گناه مى باشد كه هر كس حسابش پاك است از محاسبه اش چه باك است ؟ و تنها در اين صورت است كه على وار مى توان گفت : هيهات بعد اللتيا و اللتى و الله لابن ابى طالب آنس ‍ بالموت من الطفل بثدى امه : ((هيهات بعد از آنهمه جنگها و حوادث به خدا سوگند علاقه فرزند ابو طالب به مرگ از علاقه طفل به پستان مادرش بيشتر است ))! <11> و به هنگامى كه فرق مباركش با ضربه ((اشقى الاخرين )) از هم شكافته شد خروشى برآورد و فرمود، فزت و رب الكعبه : ((به پروردگار كعبه پيروز شدم و نجات يافتم )). ﴿5 چارپائى بر او كتابى چند! در بعضى از روايات آمده است كه يهود مى گفتند: اگر محمد به رسالت مبعوث شده رسالتش شامل حال ما نيست ، لذا نخستين آيه مورد بحث به آنها گوشزد مى كند كه اگر كتاب آسمانى خود را دقيقا خوانده و عمل مى كرديد اين سخن را نمى گفتيد، چرا كه بشارت ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در آن آمده است . مى فرمايد: ((كسانى كه تورات بر آنها نازل شد و مكلف به آن گشتند ولى حق آن را اداء ننمودند و به آياتش عمل نكردند همانند درازگوشى هستند كه كتابهائى بر پشت خود حمل مى كند)) (مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا). او از كتاب چيزى جز سنگينى احساس نمى كند، و برايش تفاوت ندارد كه سنگ و چوب بر پشت دارد يا كتابهائى كه دقيقترين اسرار آفرينش و مفيدترين برنامه هاى زندگى در آن است . اين قوم از خود راضى كه تنها به نام تورات يا تلاوت آن قناعت كردند، بى آنكه انديشه در محتواى آن داشته باشند و عمل كنند همانند همين حيوانى هستند كه در حماقت و نادانى ضرب المثل و مشهور خاص و عام است . اين گوياترين مثالى است كه براى عالم بى عمل مى توان بيان كرد كه سنگينى مسؤ ليت علم را بر دوش دارد بى آنكه از بركات آن بهره گيرد، و افرادى كه با الفاظ قرآن سر و كار دارند ولى از محتوا و برنامه عملى آن بيخبرند (و چه بسيارند اين افراد در بين صفوف مسلمين ) مشمول همين آيه اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه يهود با شنيدن آيات نخستين اين سوره و مانند آن كه از موهبت بعثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سخن مى گويد گفته باشند كه ما نيز اهل كتابيم ، و مفتخر به بعثت حضرت موسى كليم هستيم ، قرآن در پاسخ آنها مى گويد: چه فائده ؟ كه دستورهاى تورات را زير پا نهاديد و آن را در زندگى خود هرگز پياده نكرديد. ولى به هر حال هشدارى است به همه مسلمانان كه مراقب باشند سرنوشتى همچون يهود پيدا نكنند، اين فضل عظيم الهى كه شامل حال آنها شده ، و اين قرآن مجيد كه بر آنها نازل گرديده ، براى اين نيست كه تنها در خانه ها خاك بخورد، يا به عنوان ((تعويذ چشم زخم )) حمايل كنند، يا براى حفظ از حوادث به هنگام سفر از زير آن رد شوند، يا براى ميمنت و شگون خانه جديد همراه آئينه و ((جاروب ))! به خانه تازه بفرستند، و تا اين حد آن را تنزل دهند، و يا آخرين همت آنها تلاش و كوشش براى تجويد و تلاوت زيبا و ترتيل و حفظ آن باشد، ولى در زندگى فردى و اجتماعى كمترين انعكاسى نداشته باشد و در عقيده و عمل از آن اثرى به چشم نخورد. سپس در ادامه اين مثل مى افزايد: ((قومى كه آيات الهى را تكذيب كردند مسلما مثال بدى دارند)) (بئس مثل القوم الذين كذبوا بايات الله ). چگونه آنها تشبيه به ((حمار حامل اسفار)) نشوند؟ در حالى كه نه تنها با عمل كه با زبان هم آيات الهى را انكار كردند، چنانكه در آيه 87 سوره بقره درباره همين قوم يهود مى خوانيم : ا فكلما جاءكم رسول بما لا تهوى انفسكم استكبرتم ففريقا كذبتم و فريقا تقتلون : ((آيا هر زمان پيامبرى بر خلاف هواى نفس شما آمد در برابر او تكبر كرديد، گروهى را تكذيب نموديد، و گروهى را به قتل رسانديد))؟! و در پايان آيه در يك جمله كوتاه و پرمعنى مى فرمايد: ((خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند))؟ (و الله لا يهدى القوم الظالمين ). درست است كه هدايت كار خدا است ، اما زمينه لازم دارد، و زمينه آن كه روح حق طلبى و حقجوئى است بايد از ناحيه خود انسانها فراهم شود، و ستمگران از اين مرحله دورند. گفتيم يهود خود را امتى برگزيده ، و به اصطلاح تافته اى جدا بافته مى دانستند، حتى گاهى ادعا مى كردند كه پسران خدا هستند! و گاه خود را دوستان خاص خداوند قلمداد مى كردند، چنانكه در آيه 18 سوره مائده آمده است ، و قالت اليهود و النصارى نحن ابناء الله و احباؤ ه : ((يهود و نصارا گفتند ما پسران خدا و دوستان خاص او هستيم )). (هر چند منظورشان فرزندان مجازى باشد). قرآن در مقابل اين بلندپروازيهاى بيدليل ، آنهم از ناحيه گروهى كه حامل كتاب الهى بودند اما عامل به آن نبودند، مى گويد: ((به آنها بگو اى يهوديان اگر گمان مى كنيد كه شما دوستان خدا غير از مردم هستيد پس ‍ آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى گوئيد)) (قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين ). چرا كه دوست هميشه مشتاق لقاى دوست است ، و مى دانيم كه لقاى معنوى پروردگار در قيامت رخ مى دهد هنگامى كه حجابهاى عالم دنيا كنار رفت ، و غبارهاى شهوات و هوسها فرو نشست ، پرده ها برداشته مى شود، و انسان با چشم دل جمال دل آراى محبوب را مى بيند، و بر بساط قربش گام مى نهد، و به مصداق ((فى مقعد صدق عند مليك مقتدر)) به حريم دوست راه مى يابد. اگر شما راست مى گوئيد و دوست خاص او هستيد پس چرا اين قدر به زندگى دنيا چسبيده ايد؟! چرا اين قدر از مرگ وحشت داريد؟ اين دليل بر اين است كه شما در اين ادعاى خود صادق نيستيد. قرآن همين معنى را به تعبير ديگرى در سوره بقره آيه 96 بازگو كرده است مى گويد: و لتجدنهم احرص الناس على حياة و من الذين اشركوا يود احدهم لو يعمر الف سنة و ما هو بمزحزحه من العذاب ان يعمر و الله بصير بما يعملون : ((آنها را حريصترين مردم بر زندگى اين دنيا مى يابى ، حتى حريصتر از مشركان ، تا آنجا كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند، در حالى كه اين عمر طولانى او را از عذاب الهى باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بينا است ))! سپس به دليل اصلى وحشت آنها از مرگ اشاره كرده مى افزايد: ((آنها هرگز آرزوى مرگ نمى كنند به خاطر اعمالى كه از پيش فرستاده اند)) (و لا يتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم ). ولى ((خداوند ظالمان را به خوبى مى شناسد)) (و الله عليم بالظالمين ). در حقيقت ترس انسان از مرگ به خاطر يكى از دو عامل است : يا به زندگى بعد از مرگ ايمان ندارد، و مرگ را هيولاى فنا و نيستى و ظلمتكده عدم مى پندارد، و طبيعى است كه انسان از نيستى و عدم بگريزد. و يا اينكه به جهان پس از مرگ معتقد است اما پرونده اعمال خود را چنان تاريك و سياه مى بيند كه از حضور در آن دادگاه بزرگ سخت بيمناك است . و از آنجا كه يهود معتقد به معاد و جهان پس از مرگ بودند طبعا علت وحشت آنها از مرگ عامل دوم بود. تعبير به ((ظالمين )) مفهوم وسيعى دارد كه تمام اعمال نارواى يهود از كشتن پيامبران بزرگ الهى گرفته ، تا نسبتهاى ناروا به آنها و غصب حقوق و چپاول اموال و غارت سرمايه هاى مردم ، و آلوده بودن به انواع مفاسد اخلاقى . ولى مسلما اين وحشت و اضطراب مشكلى را حل نمى كند، مرگ شترى است كه بر در خانه همه خوابيده است لذا قرآن مى گويد: ((اى پيامبر! به آنها بگو اين مرگى را كه از آن فرار مى كنيد سرانجام با شما ملاقات خواهد كرد)) (قل ان الموت الذى تفرون منه فانه ملاقيكم ). سپس به سوى كسى كه از پنهان و آشكار با خبر است برده مى شويد و شما را از آنچه انجام مى داديد خبر مى دهد)) (ثم تردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون ). قانون مرگ از عمومى ترين و گسترده ترين قوانين اين عالم است ، انبياء بزرگ الهى و فرشتگان مقربين همه مى مى رند، و جز ذات پاك خداوند در اين جهان باقى نمى ماند، ((كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام )) (سوره رحمان آيه 26 و 27). هم مرگ از قوانين مسلم اين عالم است ، و هم حضور در دادگاه عدل خدا و حسابرسى اعمال و هم خداوند از تمام اعمال بندگان دقيقا آگاه است . بنابراين تنها راه براى پايان دادن به اين وحشت ، پاك سازى اعمال ، و شستشوى دل از آلودگى گناه مى باشد كه هر كس حسابش پاك است از محاسبه اش چه باك است ؟ و تنها در اين صورت است كه على وار مى توان گفت : هيهات بعد اللتيا و اللتى و الله لابن ابى طالب آنس ‍ بالموت من الطفل بثدى امه : ((هيهات بعد از آنهمه جنگها و حوادث به خدا سوگند علاقه فرزند ابو طالب به مرگ از علاقه طفل به پستان مادرش بيشتر است ))! و به هنگامى كه فرق مباركش با ضربه ((اشقى الاخرين )) از هم شكافته شد خروشى برآورد و فرمود، فزت و رب الكعبه : ((به پروردگار كعبه پيروز شدم و نجات يافتم )). ﴿6 چارپائى بر او كتابى چند! در بعضى از روايات آمده است كه يهود مى گفتند: اگر محمد به رسالت مبعوث شده رسالتش شامل حال ما نيست ، لذا نخستين آيه مورد بحث به آنها گوشزد مى كند كه اگر كتاب آسمانى خود را دقيقا خوانده و عمل مى كرديد اين سخن را نمى گفتيد، چرا كه بشارت ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در آن آمده است . مى فرمايد: ((كسانى كه تورات بر آنها نازل شد و مكلف به آن گشتند ولى حق آن را اداء ننمودند و به آياتش عمل نكردند همانند درازگوشى هستند كه كتابهائى بر پشت خود حمل مى كند)) (مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا). او از كتاب چيزى جز سنگينى احساس نمى كند، و برايش تفاوت ندارد كه سنگ و چوب بر پشت دارد يا كتابهائى كه دقيقترين اسرار آفرينش و مفيدترين برنامه هاى زندگى در آن است . اين قوم از خود راضى كه تنها به نام تورات يا تلاوت آن قناعت كردند، بى آنكه انديشه در محتواى آن داشته باشند و عمل كنند همانند همين حيوانى هستند كه در حماقت و نادانى ضرب المثل و مشهور خاص و عام است . اين گوياترين مثالى است كه براى عالم بى عمل مى توان بيان كرد كه سنگينى مسؤ ليت علم را بر دوش دارد بى آنكه از بركات آن بهره گيرد، و افرادى كه با الفاظ قرآن سر و كار دارند ولى از محتوا و برنامه عملى آن بيخبرند (و چه بسيارند اين افراد در بين صفوف مسلمين ) مشمول همين آيه اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه يهود با شنيدن آيات نخستين اين سوره و مانند آن كه از موهبت بعثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سخن مى گويد گفته باشند كه ما نيز اهل كتابيم ، و مفتخر به بعثت حضرت موسى كليم هستيم ، قرآن در پاسخ آنها مى گويد: چه فائده ؟ كه دستورهاى تورات را زير پا نهاديد و آن را در زندگى خود هرگز پياده نكرديد. ولى به هر حال هشدارى است به همه مسلمانان كه مراقب باشند سرنوشتى همچون يهود پيدا نكنند، اين فضل عظيم الهى كه شامل حال آنها شده ، و اين قرآن مجيد كه بر آنها نازل گرديده ، براى اين نيست كه تنها در خانه ها خاك بخورد، يا به عنوان ((تعويذ چشم زخم )) حمايل كنند، يا براى حفظ از حوادث به هنگام سفر از زير آن رد شوند، يا براى ميمنت و شگون خانه جديد همراه آئينه و ((جاروب ))! به خانه تازه بفرستند، و تا اين حد آن را تنزل دهند، و يا آخرين همت آنها تلاش و كوشش براى تجويد و تلاوت زيبا و ترتيل و حفظ آن باشد، ولى در زندگى فردى و اجتماعى كمترين انعكاسى نداشته باشد و در عقيده و عمل از آن اثرى به چشم نخورد. سپس در ادامه اين مثل مى افزايد: ((قومى كه آيات الهى را تكذيب كردند مسلما مثال بدى دارند)) (بئس مثل القوم الذين كذبوا بايات الله ). چگونه آنها تشبيه به ((حمار حامل اسفار)) نشوند؟ در حالى كه نه تنها با عمل كه با زبان هم آيات الهى را انكار كردند، چنانكه در آيه 87 سوره بقره درباره همين قوم يهود مى خوانيم : ا فكلما جاءكم رسول بما لا تهوى انفسكم استكبرتم ففريقا كذبتم و فريقا تقتلون : ((آيا هر زمان پيامبرى بر خلاف هواى نفس شما آمد در برابر او تكبر كرديد، گروهى را تكذيب نموديد، و گروهى را به قتل رسانديد))؟! و در پايان آيه در يك جمله كوتاه و پرمعنى مى فرمايد: ((خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند))؟ (و الله لا يهدى القوم الظالمين ). درست است كه هدايت كار خدا است ، اما زمينه لازم دارد، و زمينه آن كه روح حق طلبى و حقجوئى است بايد از ناحيه خود انسانها فراهم شود، و ستمگران از اين مرحله دورند. گفتيم يهود خود را امتى برگزيده ، و به اصطلاح تافته اى جدا بافته مى دانستند، حتى گاهى ادعا مى كردند كه پسران خدا هستند! و گاه خود را دوستان خاص خداوند قلمداد مى كردند، چنانكه در آيه 18 سوره مائده آمده است ، و قالت اليهود و النصارى نحن ابناء الله و احباؤ ه : ((يهود و نصارا گفتند ما پسران خدا و دوستان خاص او هستيم )). (هر چند منظورشان فرزندان مجازى باشد). قرآن در مقابل اين بلندپروازيهاى بيدليل ، آنهم از ناحيه گروهى كه حامل كتاب الهى بودند اما عامل به آن نبودند، مى گويد: ((به آنها بگو اى يهوديان اگر گمان مى كنيد كه شما دوستان خدا غير از مردم هستيد پس ‍ آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى گوئيد)) (قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين ). چرا كه دوست هميشه مشتاق لقاى دوست است ، و مى دانيم كه لقاى معنوى پروردگار در قيامت رخ مى دهد هنگامى كه حجابهاى عالم دنيا كنار رفت ، و غبارهاى شهوات و هوسها فرو نشست ، پرده ها برداشته مى شود، و انسان با چشم دل جمال دل آراى محبوب را مى بيند، و بر بساط قربش گام مى نهد، و به مصداق ((فى مقعد صدق عند مليك مقتدر)) به حريم دوست راه مى يابد. اگر شما راست مى گوئيد و دوست خاص او هستيد پس چرا اين قدر به زندگى دنيا چسبيده ايد؟! چرا اين قدر از مرگ وحشت داريد؟ اين دليل بر اين است كه شما در اين ادعاى خود صادق نيستيد. قرآن همين معنى را به تعبير ديگرى در سوره بقره آيه 96 بازگو كرده است مى گويد: و لتجدنهم احرص الناس على حياة و من الذين اشركوا يود احدهم لو يعمر الف سنة و ما هو بمزحزحه من العذاب ان يعمر و الله بصير بما يعملون : ((آنها را حريصترين مردم بر زندگى اين دنيا مى يابى ، حتى حريصتر از مشركان ، تا آنجا كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند، در حالى كه اين عمر طولانى او را از عذاب الهى باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بينا است ))! سپس به دليل اصلى وحشت آنها از مرگ اشاره كرده مى افزايد: ((آنها هرگز آرزوى مرگ نمى كنند به خاطر اعمالى كه از پيش فرستاده اند)) (و لا يتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم ). ولى ((خداوند ظالمان را به خوبى مى شناسد)) (و الله عليم بالظالمين ). در حقيقت ترس انسان از مرگ به خاطر يكى از دو عامل است : يا به زندگى بعد از مرگ ايمان ندارد، و مرگ را هيولاى فنا و نيستى و ظلمتكده عدم مى پندارد، و طبيعى است كه انسان از نيستى و عدم بگريزد. و يا اينكه به جهان پس از مرگ معتقد است اما پرونده اعمال خود را چنان تاريك و سياه مى بيند كه از حضور در آن دادگاه بزرگ سخت بيمناك است . و از آنجا كه يهود معتقد به معاد و جهان پس از مرگ بودند طبعا علت وحشت آنها از مرگ عامل دوم بود. تعبير به ((ظالمين )) مفهوم وسيعى دارد كه تمام اعمال نارواى يهود از كشتن پيامبران بزرگ الهى گرفته ، تا نسبتهاى ناروا به آنها و غصب حقوق و چپاول اموال و غارت سرمايه هاى مردم ، و آلوده بودن به انواع مفاسد اخلاقى . ولى مسلما اين وحشت و اضطراب مشكلى را حل نمى كند، مرگ شترى است كه بر در خانه همه خوابيده است لذا قرآن مى گويد: ((اى پيامبر! به آنها بگو اين مرگى را كه از آن فرار مى كنيد سرانجام با شما ملاقات خواهد كرد)) (قل ان الموت الذى تفرون منه فانه ملاقيكم ). سپس به سوى كسى كه از پنهان و آشكار با خبر است برده مى شويد و شما را از آنچه انجام مى داديد خبر مى دهد)) (ثم تردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون ). قانون مرگ از عمومى ترين و گسترده ترين قوانين اين عالم است ، انبياء بزرگ الهى و فرشتگان مقربين همه مى مى رند، و جز ذات پاك خداوند در اين جهان باقى نمى ماند، ((كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام )) (سوره رحمان آيه 26 و 27). هم مرگ از قوانين مسلم اين عالم است ، و هم حضور در دادگاه عدل خدا و حسابرسى اعمال و هم خداوند از تمام اعمال بندگان دقيقا آگاه است . بنابراين تنها راه براى پايان دادن به اين وحشت ، پاك سازى اعمال ، و شستشوى دل از آلودگى گناه مى باشد كه هر كس حسابش پاك است از محاسبه اش چه باك است ؟ و تنها در اين صورت است كه على وار مى توان گفت : هيهات بعد اللتيا و اللتى و الله لابن ابى طالب آنس ‍ بالموت من الطفل بثدى امه : ((هيهات بعد از آنهمه جنگها و حوادث به خدا سوگند علاقه فرزند ابو طالب به مرگ از علاقه طفل به پستان مادرش بيشتر است ))! و به هنگامى كه فرق مباركش با ضربه ((اشقى الاخرين )) از هم شكافته شد خروشى برآورد و فرمود، فزت و رب الكعبه : ((به پروردگار كعبه پيروز شدم و نجات يافتم )). ﴿7 چارپائى بر او كتابى چند! در بعضى از روايات آمده است كه يهود مى گفتند: اگر محمد به رسالت مبعوث شده رسالتش شامل حال ما نيست ، لذا نخستين آيه مورد بحث به آنها گوشزد مى كند كه اگر كتاب آسمانى خود را دقيقا خوانده و عمل مى كرديد اين سخن را نمى گفتيد، چرا كه بشارت ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در آن آمده است . مى فرمايد: ((كسانى كه تورات بر آنها نازل شد و مكلف به آن گشتند ولى حق آن را اداء ننمودند و به آياتش عمل نكردند همانند درازگوشى هستند كه كتابهائى بر پشت خود حمل مى كند)) (مثل الذين حملوا التوراة ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا). او از كتاب چيزى جز سنگينى احساس نمى كند، و برايش تفاوت ندارد كه سنگ و چوب بر پشت دارد يا كتابهائى كه دقيقترين اسرار آفرينش و مفيدترين برنامه هاى زندگى در آن است . اين قوم از خود راضى كه تنها به نام تورات يا تلاوت آن قناعت كردند، بى آنكه انديشه در محتواى آن داشته باشند و عمل كنند همانند همين حيوانى هستند كه در حماقت و نادانى ضرب المثل و مشهور خاص و عام است . اين گوياترين مثالى است كه براى عالم بى عمل مى توان بيان كرد كه سنگينى مسؤ ليت علم را بر دوش دارد بى آنكه از بركات آن بهره گيرد، و افرادى كه با الفاظ قرآن سر و كار دارند ولى از محتوا و برنامه عملى آن بيخبرند (و چه بسيارند اين افراد در بين صفوف مسلمين ) مشمول همين آيه اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه يهود با شنيدن آيات نخستين اين سوره و مانند آن كه از موهبت بعثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سخن مى گويد گفته باشند كه ما نيز اهل كتابيم ، و مفتخر به بعثت حضرت موسى كليم هستيم ، قرآن در پاسخ آنها مى گويد: چه فائده ؟ كه دستورهاى تورات را زير پا نهاديد و آن را در زندگى خود هرگز پياده نكرديد. ولى به هر حال هشدارى است به همه مسلمانان كه مراقب باشند سرنوشتى همچون يهود پيدا نكنند، اين فضل عظيم الهى كه شامل حال آنها شده ، و اين قرآن مجيد كه بر آنها نازل گرديده ، براى اين نيست كه تنها در خانه ها خاك بخورد، يا به عنوان ((تعويذ چشم زخم )) حمايل كنند، يا براى حفظ از حوادث به هنگام سفر از زير آن رد شوند، يا براى ميمنت و شگون خانه جديد همراه آئينه و ((جاروب ))! به خانه تازه بفرستند، و تا اين حد آن را تنزل دهند، و يا آخرين همت آنها تلاش و كوشش براى تجويد و تلاوت زيبا و ترتيل و حفظ آن باشد، ولى در زندگى فردى و اجتماعى كمترين انعكاسى نداشته باشد و در عقيده و عمل از آن اثرى به چشم نخورد. سپس در ادامه اين مثل مى افزايد: ((قومى كه آيات الهى را تكذيب كردند مسلما مثال بدى دارند)) (بئس مثل القوم الذين كذبوا بايات الله ). چگونه آنها تشبيه به ((حمار حامل اسفار)) نشوند؟ در حالى كه نه تنها با عمل كه با زبان هم آيات الهى را انكار كردند، چنانكه در آيه 87 سوره بقره درباره همين قوم يهود مى خوانيم : ا فكلما جاءكم رسول بما لا تهوى انفسكم استكبرتم ففريقا كذبتم و فريقا تقتلون : ((آيا هر زمان پيامبرى بر خلاف هواى نفس شما آمد در برابر او تكبر كرديد، گروهى را تكذيب نموديد، و گروهى را به قتل رسانديد))؟! و در پايان آيه در يك جمله كوتاه و پرمعنى مى فرمايد: ((خداوند قوم ستمگر را هدايت نمى كند))؟ (و الله لا يهدى القوم الظالمين ). درست است كه هدايت كار خدا است ، اما زمينه لازم دارد، و زمينه آن كه روح حق طلبى و حقجوئى است بايد از ناحيه خود انسانها فراهم شود، و ستمگران از اين مرحله دورند. گفتيم يهود خود را امتى برگزيده ، و به اصطلاح تافته اى جدا بافته مى دانستند، حتى گاهى ادعا مى كردند كه پسران خدا هستند! و گاه خود را دوستان خاص خداوند قلمداد مى كردند، چنانكه در آيه 18 سوره مائده آمده است ، و قالت اليهود و النصارى نحن ابناء الله و احباؤ ه : ((يهود و نصارا گفتند ما پسران خدا و دوستان خاص او هستيم )). (هر چند منظورشان فرزندان مجازى باشد). قرآن در مقابل اين بلندپروازيهاى بيدليل ، آنهم از ناحيه گروهى كه حامل كتاب الهى بودند اما عامل به آن نبودند، مى گويد: ((به آنها بگو اى يهوديان اگر گمان مى كنيد كه شما دوستان خدا غير از مردم هستيد پس ‍ آرزوى مرگ كنيد اگر راست مى گوئيد)) (قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين ). چرا كه دوست هميشه مشتاق لقاى دوست است ، و مى دانيم كه لقاى معنوى پروردگار در قيامت رخ مى دهد هنگامى كه حجابهاى عالم دنيا كنار رفت ، و غبارهاى شهوات و هوسها فرو نشست ، پرده ها برداشته مى شود، و انسان با چشم دل جمال دل آراى محبوب را مى بيند، و بر بساط قربش گام مى نهد، و به مصداق ((فى مقعد صدق عند مليك مقتدر)) به حريم دوست راه مى يابد. اگر شما راست مى گوئيد و دوست خاص او هستيد پس چرا اين قدر به زندگى دنيا چسبيده ايد؟! چرا اين قدر از مرگ وحشت داريد؟ اين دليل بر اين است كه شما در اين ادعاى خود صادق نيستيد. قرآن همين معنى را به تعبير ديگرى در سوره بقره آيه 96 بازگو كرده است مى گويد: و لتجدنهم احرص الناس على حياة و من الذين اشركوا يود احدهم لو يعمر الف سنة و ما هو بمزحزحه من العذاب ان يعمر و الله بصير بما يعملون : ((آنها را حريصترين مردم بر زندگى اين دنيا مى يابى ، حتى حريصتر از مشركان ، تا آنجا كه هر يك از آنها دوست دارد هزار سال عمر كند، در حالى كه اين عمر طولانى او را از عذاب الهى باز نخواهد داشت و خداوند به اعمال آنها بينا است ))! سپس به دليل اصلى وحشت آنها از مرگ اشاره كرده مى افزايد: ((آنها هرگز آرزوى مرگ نمى كنند به خاطر اعمالى كه از پيش فرستاده اند)) (و لا يتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم ). ولى ((خداوند ظالمان را به خوبى مى شناسد)) (و الله عليم بالظالمين ). در حقيقت ترس انسان از مرگ به خاطر يكى از دو عامل است : يا به زندگى بعد از مرگ ايمان ندارد، و مرگ را هيولاى فنا و نيستى و ظلمتكده عدم مى پندارد، و طبيعى است كه انسان از نيستى و عدم بگريزد. و يا اينكه به جهان پس از مرگ معتقد است اما پرونده اعمال خود را چنان تاريك و سياه مى بيند كه از حضور در آن دادگاه بزرگ سخت بيمناك است . و از آنجا كه يهود معتقد به معاد و جهان پس از مرگ بودند طبعا علت وحشت آنها از مرگ عامل دوم بود. تعبير به ((ظالمين )) مفهوم وسيعى دارد كه تمام اعمال نارواى يهود از كشتن پيامبران بزرگ الهى گرفته ، تا نسبتهاى ناروا به آنها و غصب حقوق و چپاول اموال و غارت سرمايه هاى مردم ، و آلوده بودن به انواع مفاسد اخلاقى . ولى مسلما اين وحشت و اضطراب مشكلى را حل نمى كند، مرگ شترى است كه بر در خانه همه خوابيده است لذا قرآن مى گويد: ((اى پيامبر! به آنها بگو اين مرگى را كه از آن فرار مى كنيد سرانجام با شما ملاقات خواهد كرد)) (قل ان الموت الذى تفرون منه فانه ملاقيكم ). سپس به سوى كسى كه از پنهان و آشكار با خبر است برده مى شويد و شما را از آنچه انجام مى داديد خبر مى دهد)) (ثم تردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون ). قانون مرگ از عمومى ترين و گسترده ترين قوانين اين عالم است ، انبياء بزرگ الهى و فرشتگان مقربين همه مى مى رند، و جز ذات پاك خداوند در اين جهان باقى نمى ماند، ((كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام )) (سوره رحمان آيه 26 و 27). هم مرگ از قوانين مسلم اين عالم است ، و هم حضور در دادگاه عدل خدا و حسابرسى اعمال و هم خداوند از تمام اعمال بندگان دقيقا آگاه است . بنابراين تنها راه براى پايان دادن به اين وحشت ، پاك سازى اعمال ، و شستشوى دل از آلودگى گناه مى باشد كه هر كس حسابش پاك است از محاسبه اش چه باك است ؟ و تنها در اين صورت است كه على وار مى توان گفت : هيهات بعد اللتيا و اللتى و الله لابن ابى طالب آنس ‍ بالموت من الطفل بثدى امه : ((هيهات بعد از آنهمه جنگها و حوادث به خدا سوگند علاقه فرزند ابو طالب به مرگ از علاقه طفل به پستان مادرش بيشتر است ))! و به هنگامى كه فرق مباركش با ضربه ((اشقى الاخرين )) از هم شكافته شد خروشى برآورد و فرمود، فزت و رب الكعبه : ((به پروردگار كعبه پيروز شدم و نجات يافتم )). ﴿8