پیمایش
فَكَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِي النَّارِ خَالِدَيْنِ فِيهَا ۚ وَذَٰلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ ﴿17 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ لِغَدٍ ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴿18 وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿19 لَا يَسْتَوِي أَصْحَابُ النَّارِ وَأَصْحَابُ الْجَنَّةِ ۚ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ ﴿20 لَوْ أَنْزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ۚ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ﴿21 هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ ۖ هُوَ الرَّحْمَٰنُ الرَّحِيمُ ﴿22 هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ ﴿23 هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ﴿24

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سرانجامشان این شد که هر دو در آتش اند؛ و در آن جاودانه اند و این است کیفر ستمکاران. ﴿17 ای اهل ایمان! از خدا پروا کنید؛ و هر کسی باید با تأمل بنگرد که برای فردای خود چه چیزی پیش فرستاده است، و از خدا پروا کنید؛ یقیناً خدا به آنچه انجام می دهید، آگاه است. ﴿18 و مانند کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم آنان را دچار خودفراموشی کرد؛ اینان همان فاسقانند. ﴿19 دوزخیان و بهشتیان یکسان نیستند، بهشتیان همان رستگارانند. ﴿20 اگر این قرآن را بر کوهی نازل می کردیم، قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده می دیدی. و این مثل ها را برای مردم می زنیم تا بیندیشند. ﴿21 اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، دانای نهان و آشکار است، او رحمان و رحیم است. ﴿22 اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده، شایسته بزرگی و عظمت است. خدا از آنچه شریک او قرار می دهند، منزّه است. ﴿23 اوست خدا، آفریننده، نوساز، صورتگر، همه نام های نیکو ویژه اوست. آنچه در آسمان ها و زمین است همواره برای او تسبیح می گویند، و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است. ﴿24

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

با طناب پوسيده شيطان به چاه نرويد! اين آيات همچنان ادامه بحث پيرامون داستان يهود بنى نضير و منافقان است و با دو تشبيه جالب ، موقعيت هر كدام از اين دو گروه را مشخص ‍ مى سازد: نخست مى فرمايد: ((داستان يهود بنى نضير همچون كسانى است كه در گذشته نزديك پيش از آنها بودند همانها كه در اين دنيا نتيجه تلخ كار خود را چشيدند و در قيامت عذاب دردناك دارند)) (كمثل الذين من قبلهم قريبا ذاقوا وبال امرهم و لهم عذاب اليم ). اما اين گروه چه كسانى بودند كه سرگذشت عبرت انگيزى قبل از ماجراى بنى نضير داشتند بطورى كه فاصله زيادى ميان اين دو حادثه نبود؟ جمعى آنها را همان مشركان مكه مى دادند كه در غزوه بدر، طعم تلخ شكست را با تمام وجودشان چشيدند، و ضربات سربازان اسلام ، آنها را از پاى در آورد، زيرا حادثه ((بدر)) فاصله زيادى با ماجراى ((بنى نضير)) نداشت چون ماجراى بنى نضير - چنانكه قبلا اشاره كرديم - بعد از جنگ احد رخ داد، و ماجراى بدر قبل از ((احد)) به فاصله يكسال واقع شد، بنابراين در ميان اين دو حادثه ، فاصله زيادى نبود. در حالى كه بسيارى از مفسران آن را اشاره به ماجراى يهود ((بنى قينقاع )) مى دادند كه بعد از ماجراى بدر واقع شد، و منجر به بيرون راندن اين گروه از يهود از مدينه گرديد، البته اين تفسير مناسبتر به نظر مى رسد، چرا كه تناسب بيشترى با يهود بنى نضير دارد، زيرا يهود ((بنى قينقاع )) نيز مانند يهود ((بنى نضير)) افرادى ثروتمند و مغرور و در ميان خود جنگجو بودند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و مسلمانان را - چنانكه در نكات مشروحا به خواست خدا خواهيم گفت - با نيرو و قدرت خود تهديد مى كردند، ولى سرانجام چيزى جز بدبختى و دربدرى در دنيا و عذاب اليم آخرت عائدشان نشد. ((وبال )) به معنى عاقبت شوم و تلخ است ، و در اصل از ((وابل )) به معنى باران سنگين گرفته شده زيرا بارانهاى سنگين معمولا خوفناك است ، و انسان از عاقبت تلخ آن هراسان مى باشد، چرا كه غالبا سيلهاى خطرناكى به دنبال دارد. سپس به تشبيهى درباره منافقان پرداخته ، مى گويد: ((داستان آنها نيز همانند داستان شيطان است كه به انسان گفت كافر شو تا مشكلات تو را حل كنم ، اما هنگامى كه كافر شد گفت من از تو بيزارم ، من از خداوندى كه پروردگار عالميان است بيم دارم )) (كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر فلما كفر قال انى برى ء منك انى اخاف الله رب العالمين ). در اينكه منظور از ((انسان )) در اين آيه كيست ؟ آيا مطلق انسانهائى است كه تحت تاثير شيطان قرار گرفته ، فريب وعده هاى دروغين او را مى خورند و راه كفر مى پويند، و سرانجام شيطان آنها را تنها گذاشته و از آنان بيزارى مى جويد؟ يا منظور انسان خاصى است همانند ((ابوجهل )) و پيروان او كه در جنگ بدر به وعده هاى فريبنده شيطان دلگرم شدند، و عاقبت طعم تلخ شكست را چشيدند، چنانكه در آيه 48 سوره انفال مى خوانيم : و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جار لكم فلما ترائت الفئتان نكص على عقبيه و قال انى برى ء منكم انى ارى ما لاترون انى اخاف الله و الله شديد العقاب : ((و به ياد آوريد هنگامى كه شيطان اعمال مشركان را در نظرشان جلوه داد، و گفت هيچكس امروز بر شما پيروز نمى گردد، و من همسايه و پناه دهنده شما هستم ، ولى هنگامى كه مجاهدان اسلام و فرشتگان حامى آنها را ديد به عقب برگشت ، و گفت من از شما بيزارم ، من چيزى را مى بينم كه شما نمى بينيد، من از خدا مى ترسم !، و خداوند شديد العقاب است ! و يا اينكه منظور از ((انسان )) همان ((برصيصا)) عابد بنى اسرائيل است كه فريب شيطان را خورد و كافر شد، و در لحظات حساس شيطان از او بيزارى جست و از او جدا شد كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد. ولى تفسير اول با مفهوم آيه سازگارتر است و تفسير دوم و سوم مى تواند بيان مصداقى از آن مفهوم گسترده باشد، و به هر حال عذابى را كه شيطان از آن اظهار وحشت مى كند ظاهرا عذاب دنيا است ، و بنابراين ترس او جدى است نه شوخى و استهزا، و بسيارند كسانى كه از مجازاتهاى نزديك مى ترسند ولى نسبت به مجازاتهاى دراز مدت بى اعتنا هستند. آرى چنين است حال منافقان كه دوستان خود را با وعده هاى دروغين و نيرنگ به وسط معركه مى فرستند، سپس آنها را تنها گذارده فرار مى كنند چرا كه در نفاق وفادارى نيست . در آيه بعد سرانجام كار اين دو گروه :((شيطان و اتباعش ))، و ((منافقان و دوستانشان از اهل كفر)) را روشن ساخته ، مى افزايد: سرانجام كار آنها اين شد كه هر دو در آتش دوزخند، جاودانه در آن مى مانند، و اين است كيفر ظالمان ! (فكان عاقبتهما انهما فى النار خالدين فيها و ذلك جزاء الظالمين ). اين يك اصل كلى است كه عاقبت همكارى كفر و نفاق ، و شيطان و يارانش ، شكست و ناكامى و عذاب دنيا و آخرت است ، در حالى كه همكارى مؤ منان و دوستانشان همكارى مستمر و جاودانى و سرانجامش پيروزى و برخوردارى از رحمت واسعه الهى در هر دو جهان است . در آيه بعد روى سخن را به مؤ منان كرده ، به عنوان يك نتيجه گيرى از ماجراى شوم و دردناك ((بنى نضير)) و منافقان و شيطان ، مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از مخالفت خدا بپرهيزيد، و هر انسانى بايد بنگرد تا چه چيز را براى فرداى قيامت از پيش فرستاده است ))؟ (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد). سپس بار ديگر براى تاءكيد مى افزايد: ((از خدا بپرهيزيد كه خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است (و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون ). آرى تقوى و ترس از خداوند سبب مى شود كه انسان براى فرداى قيامت بينديشد، و اعمال خود را پاك و پاكيزه و خالص كند. تكرار امر به تقوى ، چنانكه گفتيم ، براى تاءكيد است ، چرا كه انگيزه تمام اعمال صالح و پرهيز از گناه همين تقوى و خدا ترسى است . ولى بعضى احتمال داده اند كه امر اول به تقوى ناظر به اصل انجام اعمال است و امر دوم به كيفيت خلوص آنها، يا اينكه اولى ناظر به انجام كارهاى خير است (به قرينه جمله ما قدمت لغد) و دومى ناظر به پرهيز از گناهان و معاصى است ، يا اينكه اولى اشاره به توبه از گناهان گذشته است و دومى تقوى براى آينده ولى در آيات قرينه اى بر اين تفسيرها وجود ندارد، و تاءكيد مناسبتر به نظر مى رسد. تعبير به ((غد)) (فردا) اشاره به قيامت است چرا كه با توجه به مقياس عمر دنيا به سرعت فرامى رسد، و ذكر آن به صورت نكره براى اهميت آن است . تعبير به ((نفس )) (يكنفر) ممكن است در اينجا به معنى هر يكنفر بوده باشد، يعنى هر انسانى بايد به فكر فرداى خويش باشد، و بدون آنكه از ديگران انتظارى داشته باشد كه براى او كارى انجام دهند خودش تا در اين دنيا است آنچه را مى تواند از پيش بفرستد. اين تفسير نيز در مورد تعبير فوق گفته شده كه اشاره به كم بودن افرادى است كه به فكر فرداى قيامتند، مثل اينكه مى گوئيم يكنفر پيدا شود كه به فكر نجات خويش باشد، ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، و خطاب ((يا ايها الذين آمنوا)) و عموميت امر به تقوى دليل بر عموميت مفهوم آيه است . آيه بعد به دنبال دستور به تقوى و توجه به معاد، تاءكيد بر ياد خدا كرده ، چنين مى فرمايد: ((همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، و خدا نيز آنها را به خود فراموشى گرفتار كرد)) (و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم ). اصولا خمير مايه تقوى دو چيز است : ياد خدا يعنى توجه به مراقبت دائمى الله و حضور او در همه جا و همه حال ، و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامه اعمالى كه هيچ كار صغير و كبيرى وجود ندارد مگر اينكه در آن ثبت مى شود، و به همين دليل توجه به اين دو اصل (مبداء و معاد) در سر لوحه برنامه هاى تربيتى انبياء و اولياء قرار داشته ، و تاثير آن در پاكسازى فرد و اجتماع كاملا چشمگير است . قابل توجه اينكه قرآن در اينجا صريحا مى گويد: فراموش كردن خدا سبب ((خود فراموشى )) مى شود، دليل آن نيز روشن است ، زيرا از يكسو فراموشى پروردگار سبب مى شود كه انسان در لذات مادى و شهوات حيوانى فرورود، و هدف آفرينش خود را به دست فراموشى بسپارد و در نتيجه از ذخيره لازم براى فرداى قيامت غافل بماند. از سوى ديگر فراموش كردن خدا همراه با فراموش كردن صفات پاك او است كه هستى مطلق و علم بى پايان و غناى بى انتها از آن او است و هر چه غير او است وابسته به او و نيازمند به ذات پاكش مى باشد، و همين امر سبب مى شود كه انسان خود را مستقل و غنى و بى نياز بشمرد، و به اين ترتيب واقعيت و هويت انسانى خويش را فراموش كند. اصولا يكى از بزرگترين بدبختيها و مصائب انسان خود فراموشى است ، چرا كه ارزشها و استعدادها و لياقتهاى ذاتى خود را كه خدا در او نهفته و از بقيه مخلوقات ممتازش ساخته ، به دست فراموشى مى سپرد، و اين مساوى با فراموش كردن انسانيت خويش است ، و چنين انسانى تا سرحد يك حيوان درنده سقوط مى كند، و همتش چيزى جز خواب و خور و شهوت نخواهد بود! و اينها همه عامل اصلى فسق و فجور بلكه اين خود فراموشى بدترين مصداق فسق و خروج از طاعت خدا است ، و به همين دليل در پايان آيه مى گويد: ((چنين افراد فراموشكار فاسقند)) (اولئك هم الفاسقون ). اين نكته نيز قابل توجه است كه نمى گويد خدا را فراموش نكنيد، بلكه مى گويد: مانند كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا آنها را به خود فراموشى گرفتار ساخت نباشيد، و اين در حقيقت يك مصداق روشن حسى را نشان مى دهد كه مى توانند عاقبت فراموش كردن خدا را در آن ببينند. اين آيه ظاهرا نظر به منافقان دارد كه در آيات قبل به آنها اشاره شده بود، يا يهود بنى نضير، و يا هر دو. نظير همين معنى در آيه 67 توبه در مورد خصوص منافقان آمده است ، آنجا كه مى فرمايدالمنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم نسوا الله فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون : ((مردان و زنان منافق همه از يك گروهند، آنها امر به منكر، و نهى از معروف مى كنند، و دستها را از انفاق و بخشش ‍ مى بندند، خدا را فراموش كردند، خدا نيز آنها را (از رحمتش ) فراموش كرده ، منافقان قطعا فاسقند)). با اين تفاوت كه در آنجا فراموش كردن خدا سبب قطع رحمت او ذكر شده ، و در اينجا سبب خود فراموشى كه هر دو به يك نقطه منتهى مى شود (دقت كنيد). در آخرين آيه مورد بحث به مقايسه اين دو گروه (گروه مؤ منان با تقوى ، و متوجه به مبداء و معاد، و گروه فراموشكاران خدا كه گرفتار خود فراموشى شده اند) پرداخته ، مى گويد: اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت يكسان نيستند (لايستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة ). نه در اين دنيا، نه در معارف ، نه در نحوه تفكر، نه در طرز زندگى فردى و جمعى و هدف آن ، و نه در آخرت و پاداشهاى الهى ، خط اين دو گروه در همه جا، و همه چيز، از هم جدا است ، يكى به ياد خدا و قيامت و احياى ارزشهاى والاى انسانى ، و اندوختن ذخائر براى زندگى جاويدان است ، و ديگرى غرق شهوات و لذات مادى و گرفتار فراموشى همه چيز و اسير بند هوا و هوس . و به اين ترتيب انسان بر سر دو راهى قرار دارد يا بايد به گروه اول بپيوندد يا به گروه دوم و راه سومى در پيش ‍ نيست . و در پايان آيه به صورت يك حكم قاطع مى فرمايد: ((فقط اصحاب بهشت رستگار و پيروزند)) (اصحاب الجنة هم الفائزون ). نه تنها در قيامت رستگار و پيروزند كه در اين دنيا نيز پيروزى و آرامش و نجات از آن آنها است ، و شكست در هر دو جهان نصيب فراموشكاران است . در حديثى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم كه ((اصحاب الجنه )) را به كسانى تفسير فرمود كه از او اطاعت كردند و ولايت على (عليه السلام ) را پذيرا شدند، و ((اصحاب النار)) را به كسانى كه ولايت على (عليه السلام ) را ناخوش داشتند و نقض عهد كردند و با او پيكار نمودند. و البته اين يكى از مصاديق روشن مفهوم آيه است و از عموميت مفهوم آيه نمى كاهد. ﴿17 با طناب پوسيده شيطان به چاه نرويد! اين آيات همچنان ادامه بحث پيرامون داستان يهود بنى نضير و منافقان است و با دو تشبيه جالب ، موقعيت هر كدام از اين دو گروه را مشخص ‍ مى سازد: نخست مى فرمايد: ((داستان يهود بنى نضير همچون كسانى است كه در گذشته نزديك پيش از آنها بودند همانها كه در اين دنيا نتيجه تلخ كار خود را چشيدند و در قيامت عذاب دردناك دارند)) (كمثل الذين من قبلهم قريبا ذاقوا وبال امرهم و لهم عذاب اليم ). اما اين گروه چه كسانى بودند كه سرگذشت عبرت انگيزى قبل از ماجراى بنى نضير داشتند بطورى كه فاصله زيادى ميان اين دو حادثه نبود؟ جمعى آنها را همان مشركان مكه مى دادند كه در غزوه بدر، طعم تلخ شكست را با تمام وجودشان چشيدند، و ضربات سربازان اسلام ، آنها را از پاى در آورد، زيرا حادثه ((بدر)) فاصله زيادى با ماجراى ((بنى نضير)) نداشت چون ماجراى بنى نضير - چنانكه قبلا اشاره كرديم - بعد از جنگ احد رخ داد، و ماجراى بدر قبل از ((احد)) به فاصله يكسال واقع شد، بنابراين در ميان اين دو حادثه ، فاصله زيادى نبود. در حالى كه بسيارى از مفسران آن را اشاره به ماجراى يهود ((بنى قينقاع )) مى دادند كه بعد از ماجراى بدر واقع شد، و منجر به بيرون راندن اين گروه از يهود از مدينه گرديد، البته اين تفسير مناسبتر به نظر مى رسد، چرا كه تناسب بيشترى با يهود بنى نضير دارد، زيرا يهود ((بنى قينقاع )) نيز مانند يهود ((بنى نضير)) افرادى ثروتمند و مغرور و در ميان خود جنگجو بودند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و مسلمانان را - چنانكه در نكات مشروحا به خواست خدا خواهيم گفت - با نيرو و قدرت خود تهديد مى كردند، ولى سرانجام چيزى جز بدبختى و دربدرى در دنيا و عذاب اليم آخرت عائدشان نشد. ((وبال )) به معنى عاقبت شوم و تلخ است ، و در اصل از ((وابل )) به معنى باران سنگين گرفته شده زيرا بارانهاى سنگين معمولا خوفناك است ، و انسان از عاقبت تلخ آن هراسان مى باشد، چرا كه غالبا سيلهاى خطرناكى به دنبال دارد. سپس به تشبيهى درباره منافقان پرداخته ، مى گويد: ((داستان آنها نيز همانند داستان شيطان است كه به انسان گفت كافر شو تا مشكلات تو را حل كنم ، اما هنگامى كه كافر شد گفت من از تو بيزارم ، من از خداوندى كه پروردگار عالميان است بيم دارم )) (كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر فلما كفر قال انى برى ء منك انى اخاف الله رب العالمين ). در اينكه منظور از ((انسان )) در اين آيه كيست ؟ آيا مطلق انسانهائى است كه تحت تاثير شيطان قرار گرفته ، فريب وعده هاى دروغين او را مى خورند و راه كفر مى پويند، و سرانجام شيطان آنها را تنها گذاشته و از آنان بيزارى مى جويد؟ يا منظور انسان خاصى است همانند ((ابوجهل )) و پيروان او كه در جنگ بدر به وعده هاى فريبنده شيطان دلگرم شدند، و عاقبت طعم تلخ شكست را چشيدند، چنانكه در آيه 48 سوره انفال مى خوانيم : و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جار لكم فلما ترائت الفئتان نكص على عقبيه و قال انى برى ء منكم انى ارى ما لاترون انى اخاف الله و الله شديد العقاب : ((و به ياد آوريد هنگامى كه شيطان اعمال مشركان را در نظرشان جلوه داد، و گفت هيچكس امروز بر شما پيروز نمى گردد، و من همسايه و پناه دهنده شما هستم ، ولى هنگامى كه مجاهدان اسلام و فرشتگان حامى آنها را ديد به عقب برگشت ، و گفت من از شما بيزارم ، من چيزى را مى بينم كه شما نمى بينيد، من از خدا مى ترسم !، و خداوند شديد العقاب است ! و يا اينكه منظور از ((انسان )) همان ((برصيصا)) عابد بنى اسرائيل است كه فريب شيطان را خورد و كافر شد، و در لحظات حساس شيطان از او بيزارى جست و از او جدا شد كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد. ولى تفسير اول با مفهوم آيه سازگارتر است و تفسير دوم و سوم مى تواند بيان مصداقى از آن مفهوم گسترده باشد، و به هر حال عذابى را كه شيطان از آن اظهار وحشت مى كند ظاهرا عذاب دنيا است ، و بنابراين ترس او جدى است نه شوخى و استهزا، و بسيارند كسانى كه از مجازاتهاى نزديك مى ترسند ولى نسبت به مجازاتهاى دراز مدت بى اعتنا هستند. آرى چنين است حال منافقان كه دوستان خود را با وعده هاى دروغين و نيرنگ به وسط معركه مى فرستند، سپس آنها را تنها گذارده فرار مى كنند چرا كه در نفاق وفادارى نيست . در آيه بعد سرانجام كار اين دو گروه :((شيطان و اتباعش ))، و ((منافقان و دوستانشان از اهل كفر)) را روشن ساخته ، مى افزايد: سرانجام كار آنها اين شد كه هر دو در آتش دوزخند، جاودانه در آن مى مانند، و اين است كيفر ظالمان ! (فكان عاقبتهما انهما فى النار خالدين فيها و ذلك جزاء الظالمين ). اين يك اصل كلى است كه عاقبت همكارى كفر و نفاق ، و شيطان و يارانش ، شكست و ناكامى و عذاب دنيا و آخرت است ، در حالى كه همكارى مؤ منان و دوستانشان همكارى مستمر و جاودانى و سرانجامش پيروزى و برخوردارى از رحمت واسعه الهى در هر دو جهان است . در آيه بعد روى سخن را به مؤ منان كرده ، به عنوان يك نتيجه گيرى از ماجراى شوم و دردناك ((بنى نضير)) و منافقان و شيطان ، مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از مخالفت خدا بپرهيزيد، و هر انسانى بايد بنگرد تا چه چيز را براى فرداى قيامت از پيش فرستاده است ))؟ (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد). سپس بار ديگر براى تاءكيد مى افزايد: ((از خدا بپرهيزيد كه خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است (و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون ). آرى تقوى و ترس از خداوند سبب مى شود كه انسان براى فرداى قيامت بينديشد، و اعمال خود را پاك و پاكيزه و خالص كند. تكرار امر به تقوى ، چنانكه گفتيم ، براى تاءكيد است ، چرا كه انگيزه تمام اعمال صالح و پرهيز از گناه همين تقوى و خدا ترسى است . ولى بعضى احتمال داده اند كه امر اول به تقوى ناظر به اصل انجام اعمال است و امر دوم به كيفيت خلوص آنها، يا اينكه اولى ناظر به انجام كارهاى خير است (به قرينه جمله ما قدمت لغد) و دومى ناظر به پرهيز از گناهان و معاصى است ، يا اينكه اولى اشاره به توبه از گناهان گذشته است و دومى تقوى براى آينده ولى در آيات قرينه اى بر اين تفسيرها وجود ندارد، و تاءكيد مناسبتر به نظر مى رسد. تعبير به ((غد)) (فردا) اشاره به قيامت است چرا كه با توجه به مقياس عمر دنيا به سرعت فرامى رسد، و ذكر آن به صورت نكره براى اهميت آن است . تعبير به ((نفس )) (يكنفر) ممكن است در اينجا به معنى هر يكنفر بوده باشد، يعنى هر انسانى بايد به فكر فرداى خويش باشد، و بدون آنكه از ديگران انتظارى داشته باشد كه براى او كارى انجام دهند خودش تا در اين دنيا است آنچه را مى تواند از پيش بفرستد. اين تفسير نيز در مورد تعبير فوق گفته شده كه اشاره به كم بودن افرادى است كه به فكر فرداى قيامتند، مثل اينكه مى گوئيم يكنفر پيدا شود كه به فكر نجات خويش باشد، ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، و خطاب ((يا ايها الذين آمنوا)) و عموميت امر به تقوى دليل بر عموميت مفهوم آيه است . آيه بعد به دنبال دستور به تقوى و توجه به معاد، تاءكيد بر ياد خدا كرده ، چنين مى فرمايد: ((همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، و خدا نيز آنها را به خود فراموشى گرفتار كرد)) (و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم ). اصولا خمير مايه تقوى دو چيز است : ياد خدا يعنى توجه به مراقبت دائمى الله و حضور او در همه جا و همه حال ، و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامه اعمالى كه هيچ كار صغير و كبيرى وجود ندارد مگر اينكه در آن ثبت مى شود، و به همين دليل توجه به اين دو اصل (مبداء و معاد) در سر لوحه برنامه هاى تربيتى انبياء و اولياء قرار داشته ، و تاثير آن در پاكسازى فرد و اجتماع كاملا چشمگير است . قابل توجه اينكه قرآن در اينجا صريحا مى گويد: فراموش كردن خدا سبب ((خود فراموشى )) مى شود، دليل آن نيز روشن است ، زيرا از يكسو فراموشى پروردگار سبب مى شود كه انسان در لذات مادى و شهوات حيوانى فرورود، و هدف آفرينش خود را به دست فراموشى بسپارد و در نتيجه از ذخيره لازم براى فرداى قيامت غافل بماند. از سوى ديگر فراموش كردن خدا همراه با فراموش كردن صفات پاك او است كه هستى مطلق و علم بى پايان و غناى بى انتها از آن او است و هر چه غير او است وابسته به او و نيازمند به ذات پاكش مى باشد، و همين امر سبب مى شود كه انسان خود را مستقل و غنى و بى نياز بشمرد، و به اين ترتيب واقعيت و هويت انسانى خويش را فراموش كند. اصولا يكى از بزرگترين بدبختيها و مصائب انسان خود فراموشى است ، چرا كه ارزشها و استعدادها و لياقتهاى ذاتى خود را كه خدا در او نهفته و از بقيه مخلوقات ممتازش ساخته ، به دست فراموشى مى سپرد، و اين مساوى با فراموش كردن انسانيت خويش است ، و چنين انسانى تا سرحد يك حيوان درنده سقوط مى كند، و همتش چيزى جز خواب و خور و شهوت نخواهد بود! و اينها همه عامل اصلى فسق و فجور بلكه اين خود فراموشى بدترين مصداق فسق و خروج از طاعت خدا است ، و به همين دليل در پايان آيه مى گويد: ((چنين افراد فراموشكار فاسقند)) (اولئك هم الفاسقون ). اين نكته نيز قابل توجه است كه نمى گويد خدا را فراموش نكنيد، بلكه مى گويد: مانند كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا آنها را به خود فراموشى گرفتار ساخت نباشيد، و اين در حقيقت يك مصداق روشن حسى را نشان مى دهد كه مى توانند عاقبت فراموش كردن خدا را در آن ببينند. اين آيه ظاهرا نظر به منافقان دارد كه در آيات قبل به آنها اشاره شده بود، يا يهود بنى نضير، و يا هر دو. نظير همين معنى در آيه 67 توبه در مورد خصوص منافقان آمده است ، آنجا كه مى فرمايدالمنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم نسوا الله فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون : ((مردان و زنان منافق همه از يك گروهند، آنها امر به منكر، و نهى از معروف مى كنند، و دستها را از انفاق و بخشش ‍ مى بندند، خدا را فراموش كردند، خدا نيز آنها را (از رحمتش ) فراموش كرده ، منافقان قطعا فاسقند)). با اين تفاوت كه در آنجا فراموش كردن خدا سبب قطع رحمت او ذكر شده ، و در اينجا سبب خود فراموشى كه هر دو به يك نقطه منتهى مى شود (دقت كنيد). در آخرين آيه مورد بحث به مقايسه اين دو گروه (گروه مؤ منان با تقوى ، و متوجه به مبداء و معاد، و گروه فراموشكاران خدا كه گرفتار خود فراموشى شده اند) پرداخته ، مى گويد: اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت يكسان نيستند (لايستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة ). نه در اين دنيا، نه در معارف ، نه در نحوه تفكر، نه در طرز زندگى فردى و جمعى و هدف آن ، و نه در آخرت و پاداشهاى الهى ، خط اين دو گروه در همه جا، و همه چيز، از هم جدا است ، يكى به ياد خدا و قيامت و احياى ارزشهاى والاى انسانى ، و اندوختن ذخائر براى زندگى جاويدان است ، و ديگرى غرق شهوات و لذات مادى و گرفتار فراموشى همه چيز و اسير بند هوا و هوس . و به اين ترتيب انسان بر سر دو راهى قرار دارد يا بايد به گروه اول بپيوندد يا به گروه دوم و راه سومى در پيش ‍ نيست . و در پايان آيه به صورت يك حكم قاطع مى فرمايد: ((فقط اصحاب بهشت رستگار و پيروزند)) (اصحاب الجنة هم الفائزون ). نه تنها در قيامت رستگار و پيروزند كه در اين دنيا نيز پيروزى و آرامش و نجات از آن آنها است ، و شكست در هر دو جهان نصيب فراموشكاران است . در حديثى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم كه ((اصحاب الجنه )) را به كسانى تفسير فرمود كه از او اطاعت كردند و ولايت على (عليه السلام ) را پذيرا شدند، و ((اصحاب النار)) را به كسانى كه ولايت على (عليه السلام ) را ناخوش داشتند و نقض عهد كردند و با او پيكار نمودند. و البته اين يكى از مصاديق روشن مفهوم آيه است و از عموميت مفهوم آيه نمى كاهد. ﴿18 با طناب پوسيده شيطان به چاه نرويد! اين آيات همچنان ادامه بحث پيرامون داستان يهود بنى نضير و منافقان است و با دو تشبيه جالب ، موقعيت هر كدام از اين دو گروه را مشخص ‍ مى سازد: نخست مى فرمايد: ((داستان يهود بنى نضير همچون كسانى است كه در گذشته نزديك پيش از آنها بودند همانها كه در اين دنيا نتيجه تلخ كار خود را چشيدند و در قيامت عذاب دردناك دارند)) (كمثل الذين من قبلهم قريبا ذاقوا وبال امرهم و لهم عذاب اليم ). اما اين گروه چه كسانى بودند كه سرگذشت عبرت انگيزى قبل از ماجراى بنى نضير داشتند بطورى كه فاصله زيادى ميان اين دو حادثه نبود؟ جمعى آنها را همان مشركان مكه مى دادند كه در غزوه بدر، طعم تلخ شكست را با تمام وجودشان چشيدند، و ضربات سربازان اسلام ، آنها را از پاى در آورد، زيرا حادثه ((بدر)) فاصله زيادى با ماجراى ((بنى نضير)) نداشت چون ماجراى بنى نضير - چنانكه قبلا اشاره كرديم - بعد از جنگ احد رخ داد، و ماجراى بدر قبل از ((احد)) به فاصله يكسال واقع شد، بنابراين در ميان اين دو حادثه ، فاصله زيادى نبود. در حالى كه بسيارى از مفسران آن را اشاره به ماجراى يهود ((بنى قينقاع )) مى دادند كه بعد از ماجراى بدر واقع شد، و منجر به بيرون راندن اين گروه از يهود از مدينه گرديد، البته اين تفسير مناسبتر به نظر مى رسد، چرا كه تناسب بيشترى با يهود بنى نضير دارد، زيرا يهود ((بنى قينقاع )) نيز مانند يهود ((بنى نضير)) افرادى ثروتمند و مغرور و در ميان خود جنگجو بودند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و مسلمانان را - چنانكه در نكات مشروحا به خواست خدا خواهيم گفت - با نيرو و قدرت خود تهديد مى كردند، ولى سرانجام چيزى جز بدبختى و دربدرى در دنيا و عذاب اليم آخرت عائدشان نشد. ((وبال )) به معنى عاقبت شوم و تلخ است ، و در اصل از ((وابل )) به معنى باران سنگين گرفته شده زيرا بارانهاى سنگين معمولا خوفناك است ، و انسان از عاقبت تلخ آن هراسان مى باشد، چرا كه غالبا سيلهاى خطرناكى به دنبال دارد. سپس به تشبيهى درباره منافقان پرداخته ، مى گويد: ((داستان آنها نيز همانند داستان شيطان است كه به انسان گفت كافر شو تا مشكلات تو را حل كنم ، اما هنگامى كه كافر شد گفت من از تو بيزارم ، من از خداوندى كه پروردگار عالميان است بيم دارم )) (كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر فلما كفر قال انى برى ء منك انى اخاف الله رب العالمين ). در اينكه منظور از ((انسان )) در اين آيه كيست ؟ آيا مطلق انسانهائى است كه تحت تاثير شيطان قرار گرفته ، فريب وعده هاى دروغين او را مى خورند و راه كفر مى پويند، و سرانجام شيطان آنها را تنها گذاشته و از آنان بيزارى مى جويد؟ يا منظور انسان خاصى است همانند ((ابوجهل )) و پيروان او كه در جنگ بدر به وعده هاى فريبنده شيطان دلگرم شدند، و عاقبت طعم تلخ شكست را چشيدند، چنانكه در آيه 48 سوره انفال مى خوانيم : و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جار لكم فلما ترائت الفئتان نكص على عقبيه و قال انى برى ء منكم انى ارى ما لاترون انى اخاف الله و الله شديد العقاب : ((و به ياد آوريد هنگامى كه شيطان اعمال مشركان را در نظرشان جلوه داد، و گفت هيچكس امروز بر شما پيروز نمى گردد، و من همسايه و پناه دهنده شما هستم ، ولى هنگامى كه مجاهدان اسلام و فرشتگان حامى آنها را ديد به عقب برگشت ، و گفت من از شما بيزارم ، من چيزى را مى بينم كه شما نمى بينيد، من از خدا مى ترسم !، و خداوند شديد العقاب است ! و يا اينكه منظور از ((انسان )) همان ((برصيصا)) عابد بنى اسرائيل است كه فريب شيطان را خورد و كافر شد، و در لحظات حساس شيطان از او بيزارى جست و از او جدا شد كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد. ولى تفسير اول با مفهوم آيه سازگارتر است و تفسير دوم و سوم مى تواند بيان مصداقى از آن مفهوم گسترده باشد، و به هر حال عذابى را كه شيطان از آن اظهار وحشت مى كند ظاهرا عذاب دنيا است ، و بنابراين ترس او جدى است نه شوخى و استهزا، و بسيارند كسانى كه از مجازاتهاى نزديك مى ترسند ولى نسبت به مجازاتهاى دراز مدت بى اعتنا هستند. آرى چنين است حال منافقان كه دوستان خود را با وعده هاى دروغين و نيرنگ به وسط معركه مى فرستند، سپس آنها را تنها گذارده فرار مى كنند چرا كه در نفاق وفادارى نيست . در آيه بعد سرانجام كار اين دو گروه :((شيطان و اتباعش ))، و ((منافقان و دوستانشان از اهل كفر)) را روشن ساخته ، مى افزايد: سرانجام كار آنها اين شد كه هر دو در آتش دوزخند، جاودانه در آن مى مانند، و اين است كيفر ظالمان ! (فكان عاقبتهما انهما فى النار خالدين فيها و ذلك جزاء الظالمين ). اين يك اصل كلى است كه عاقبت همكارى كفر و نفاق ، و شيطان و يارانش ، شكست و ناكامى و عذاب دنيا و آخرت است ، در حالى كه همكارى مؤ منان و دوستانشان همكارى مستمر و جاودانى و سرانجامش پيروزى و برخوردارى از رحمت واسعه الهى در هر دو جهان است . در آيه بعد روى سخن را به مؤ منان كرده ، به عنوان يك نتيجه گيرى از ماجراى شوم و دردناك ((بنى نضير)) و منافقان و شيطان ، مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از مخالفت خدا بپرهيزيد، و هر انسانى بايد بنگرد تا چه چيز را براى فرداى قيامت از پيش فرستاده است ))؟ (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد). سپس بار ديگر براى تاءكيد مى افزايد: ((از خدا بپرهيزيد كه خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است (و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون ). آرى تقوى و ترس از خداوند سبب مى شود كه انسان براى فرداى قيامت بينديشد، و اعمال خود را پاك و پاكيزه و خالص كند. تكرار امر به تقوى ، چنانكه گفتيم ، براى تاءكيد است ، چرا كه انگيزه تمام اعمال صالح و پرهيز از گناه همين تقوى و خدا ترسى است . ولى بعضى احتمال داده اند كه امر اول به تقوى ناظر به اصل انجام اعمال است و امر دوم به كيفيت خلوص آنها، يا اينكه اولى ناظر به انجام كارهاى خير است (به قرينه جمله ما قدمت لغد) و دومى ناظر به پرهيز از گناهان و معاصى است ، يا اينكه اولى اشاره به توبه از گناهان گذشته است و دومى تقوى براى آينده ولى در آيات قرينه اى بر اين تفسيرها وجود ندارد، و تاءكيد مناسبتر به نظر مى رسد. تعبير به ((غد)) (فردا) اشاره به قيامت است چرا كه با توجه به مقياس عمر دنيا به سرعت فرامى رسد، و ذكر آن به صورت نكره براى اهميت آن است . تعبير به ((نفس )) (يكنفر) ممكن است در اينجا به معنى هر يكنفر بوده باشد، يعنى هر انسانى بايد به فكر فرداى خويش باشد، و بدون آنكه از ديگران انتظارى داشته باشد كه براى او كارى انجام دهند خودش تا در اين دنيا است آنچه را مى تواند از پيش بفرستد. اين تفسير نيز در مورد تعبير فوق گفته شده كه اشاره به كم بودن افرادى است كه به فكر فرداى قيامتند، مثل اينكه مى گوئيم يكنفر پيدا شود كه به فكر نجات خويش باشد، ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، و خطاب ((يا ايها الذين آمنوا)) و عموميت امر به تقوى دليل بر عموميت مفهوم آيه است . آيه بعد به دنبال دستور به تقوى و توجه به معاد، تاءكيد بر ياد خدا كرده ، چنين مى فرمايد: ((همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، و خدا نيز آنها را به خود فراموشى گرفتار كرد)) (و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم ). اصولا خمير مايه تقوى دو چيز است : ياد خدا يعنى توجه به مراقبت دائمى الله و حضور او در همه جا و همه حال ، و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامه اعمالى كه هيچ كار صغير و كبيرى وجود ندارد مگر اينكه در آن ثبت مى شود، و به همين دليل توجه به اين دو اصل (مبداء و معاد) در سر لوحه برنامه هاى تربيتى انبياء و اولياء قرار داشته ، و تاثير آن در پاكسازى فرد و اجتماع كاملا چشمگير است . قابل توجه اينكه قرآن در اينجا صريحا مى گويد: فراموش كردن خدا سبب ((خود فراموشى )) مى شود، دليل آن نيز روشن است ، زيرا از يكسو فراموشى پروردگار سبب مى شود كه انسان در لذات مادى و شهوات حيوانى فرورود، و هدف آفرينش خود را به دست فراموشى بسپارد و در نتيجه از ذخيره لازم براى فرداى قيامت غافل بماند. از سوى ديگر فراموش كردن خدا همراه با فراموش كردن صفات پاك او است كه هستى مطلق و علم بى پايان و غناى بى انتها از آن او است و هر چه غير او است وابسته به او و نيازمند به ذات پاكش مى باشد، و همين امر سبب مى شود كه انسان خود را مستقل و غنى و بى نياز بشمرد، و به اين ترتيب واقعيت و هويت انسانى خويش را فراموش كند. اصولا يكى از بزرگترين بدبختيها و مصائب انسان خود فراموشى است ، چرا كه ارزشها و استعدادها و لياقتهاى ذاتى خود را كه خدا در او نهفته و از بقيه مخلوقات ممتازش ساخته ، به دست فراموشى مى سپرد، و اين مساوى با فراموش كردن انسانيت خويش است ، و چنين انسانى تا سرحد يك حيوان درنده سقوط مى كند، و همتش چيزى جز خواب و خور و شهوت نخواهد بود! و اينها همه عامل اصلى فسق و فجور بلكه اين خود فراموشى بدترين مصداق فسق و خروج از طاعت خدا است ، و به همين دليل در پايان آيه مى گويد: ((چنين افراد فراموشكار فاسقند)) (اولئك هم الفاسقون ). اين نكته نيز قابل توجه است كه نمى گويد خدا را فراموش نكنيد، بلكه مى گويد: مانند كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا آنها را به خود فراموشى گرفتار ساخت نباشيد، و اين در حقيقت يك مصداق روشن حسى را نشان مى دهد كه مى توانند عاقبت فراموش كردن خدا را در آن ببينند. اين آيه ظاهرا نظر به منافقان دارد كه در آيات قبل به آنها اشاره شده بود، يا يهود بنى نضير، و يا هر دو. نظير همين معنى در آيه 67 توبه در مورد خصوص منافقان آمده است ، آنجا كه مى فرمايدالمنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم نسوا الله فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون : ((مردان و زنان منافق همه از يك گروهند، آنها امر به منكر، و نهى از معروف مى كنند، و دستها را از انفاق و بخشش ‍ مى بندند، خدا را فراموش كردند، خدا نيز آنها را (از رحمتش ) فراموش كرده ، منافقان قطعا فاسقند)). با اين تفاوت كه در آنجا فراموش كردن خدا سبب قطع رحمت او ذكر شده ، و در اينجا سبب خود فراموشى كه هر دو به يك نقطه منتهى مى شود (دقت كنيد). در آخرين آيه مورد بحث به مقايسه اين دو گروه (گروه مؤ منان با تقوى ، و متوجه به مبداء و معاد، و گروه فراموشكاران خدا كه گرفتار خود فراموشى شده اند) پرداخته ، مى گويد: اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت يكسان نيستند (لايستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة ). نه در اين دنيا، نه در معارف ، نه در نحوه تفكر، نه در طرز زندگى فردى و جمعى و هدف آن ، و نه در آخرت و پاداشهاى الهى ، خط اين دو گروه در همه جا، و همه چيز، از هم جدا است ، يكى به ياد خدا و قيامت و احياى ارزشهاى والاى انسانى ، و اندوختن ذخائر براى زندگى جاويدان است ، و ديگرى غرق شهوات و لذات مادى و گرفتار فراموشى همه چيز و اسير بند هوا و هوس . و به اين ترتيب انسان بر سر دو راهى قرار دارد يا بايد به گروه اول بپيوندد يا به گروه دوم و راه سومى در پيش ‍ نيست . و در پايان آيه به صورت يك حكم قاطع مى فرمايد: ((فقط اصحاب بهشت رستگار و پيروزند)) (اصحاب الجنة هم الفائزون ). نه تنها در قيامت رستگار و پيروزند كه در اين دنيا نيز پيروزى و آرامش و نجات از آن آنها است ، و شكست در هر دو جهان نصيب فراموشكاران است . در حديثى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم كه ((اصحاب الجنه )) را به كسانى تفسير فرمود كه از او اطاعت كردند و ولايت على (عليه السلام ) را پذيرا شدند، و ((اصحاب النار)) را به كسانى كه ولايت على (عليه السلام ) را ناخوش داشتند و نقض عهد كردند و با او پيكار نمودند. و البته اين يكى از مصاديق روشن مفهوم آيه است و از عموميت مفهوم آيه نمى كاهد. ﴿19 با طناب پوسيده شيطان به چاه نرويد! اين آيات همچنان ادامه بحث پيرامون داستان يهود بنى نضير و منافقان است و با دو تشبيه جالب ، موقعيت هر كدام از اين دو گروه را مشخص ‍ مى سازد: نخست مى فرمايد: ((داستان يهود بنى نضير همچون كسانى است كه در گذشته نزديك پيش از آنها بودند همانها كه در اين دنيا نتيجه تلخ كار خود را چشيدند و در قيامت عذاب دردناك دارند)) (كمثل الذين من قبلهم قريبا ذاقوا وبال امرهم و لهم عذاب اليم ). اما اين گروه چه كسانى بودند كه سرگذشت عبرت انگيزى قبل از ماجراى بنى نضير داشتند بطورى كه فاصله زيادى ميان اين دو حادثه نبود؟ جمعى آنها را همان مشركان مكه مى دادند كه در غزوه بدر، طعم تلخ شكست را با تمام وجودشان چشيدند، و ضربات سربازان اسلام ، آنها را از پاى در آورد، زيرا حادثه ((بدر)) فاصله زيادى با ماجراى ((بنى نضير)) نداشت چون ماجراى بنى نضير - چنانكه قبلا اشاره كرديم - بعد از جنگ احد رخ داد، و ماجراى بدر قبل از ((احد)) به فاصله يكسال واقع شد، بنابراين در ميان اين دو حادثه ، فاصله زيادى نبود. در حالى كه بسيارى از مفسران آن را اشاره به ماجراى يهود ((بنى قينقاع )) مى دادند كه بعد از ماجراى بدر واقع شد، و منجر به بيرون راندن اين گروه از يهود از مدينه گرديد، البته اين تفسير مناسبتر به نظر مى رسد، چرا كه تناسب بيشترى با يهود بنى نضير دارد، زيرا يهود ((بنى قينقاع )) نيز مانند يهود ((بنى نضير)) افرادى ثروتمند و مغرور و در ميان خود جنگجو بودند، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و مسلمانان را - چنانكه در نكات مشروحا به خواست خدا خواهيم گفت - با نيرو و قدرت خود تهديد مى كردند، ولى سرانجام چيزى جز بدبختى و دربدرى در دنيا و عذاب اليم آخرت عائدشان نشد. ((وبال )) به معنى عاقبت شوم و تلخ است ، و در اصل از ((وابل )) به معنى باران سنگين گرفته شده زيرا بارانهاى سنگين معمولا خوفناك است ، و انسان از عاقبت تلخ آن هراسان مى باشد، چرا كه غالبا سيلهاى خطرناكى به دنبال دارد. سپس به تشبيهى درباره منافقان پرداخته ، مى گويد: ((داستان آنها نيز همانند داستان شيطان است كه به انسان گفت كافر شو تا مشكلات تو را حل كنم ، اما هنگامى كه كافر شد گفت من از تو بيزارم ، من از خداوندى كه پروردگار عالميان است بيم دارم )) (كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر فلما كفر قال انى برى ء منك انى اخاف الله رب العالمين ). در اينكه منظور از ((انسان )) در اين آيه كيست ؟ آيا مطلق انسانهائى است كه تحت تاثير شيطان قرار گرفته ، فريب وعده هاى دروغين او را مى خورند و راه كفر مى پويند، و سرانجام شيطان آنها را تنها گذاشته و از آنان بيزارى مى جويد؟ يا منظور انسان خاصى است همانند ((ابوجهل )) و پيروان او كه در جنگ بدر به وعده هاى فريبنده شيطان دلگرم شدند، و عاقبت طعم تلخ شكست را چشيدند، چنانكه در آيه 48 سوره انفال مى خوانيم : و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و انى جار لكم فلما ترائت الفئتان نكص على عقبيه و قال انى برى ء منكم انى ارى ما لاترون انى اخاف الله و الله شديد العقاب : ((و به ياد آوريد هنگامى كه شيطان اعمال مشركان را در نظرشان جلوه داد، و گفت هيچكس امروز بر شما پيروز نمى گردد، و من همسايه و پناه دهنده شما هستم ، ولى هنگامى كه مجاهدان اسلام و فرشتگان حامى آنها را ديد به عقب برگشت ، و گفت من از شما بيزارم ، من چيزى را مى بينم كه شما نمى بينيد، من از خدا مى ترسم !، و خداوند شديد العقاب است ! و يا اينكه منظور از ((انسان )) همان ((برصيصا)) عابد بنى اسرائيل است كه فريب شيطان را خورد و كافر شد، و در لحظات حساس شيطان از او بيزارى جست و از او جدا شد كه شرح آن به خواست خدا خواهد آمد. ولى تفسير اول با مفهوم آيه سازگارتر است و تفسير دوم و سوم مى تواند بيان مصداقى از آن مفهوم گسترده باشد، و به هر حال عذابى را كه شيطان از آن اظهار وحشت مى كند ظاهرا عذاب دنيا است ، و بنابراين ترس او جدى است نه شوخى و استهزا، و بسيارند كسانى كه از مجازاتهاى نزديك مى ترسند ولى نسبت به مجازاتهاى دراز مدت بى اعتنا هستند. آرى چنين است حال منافقان كه دوستان خود را با وعده هاى دروغين و نيرنگ به وسط معركه مى فرستند، سپس آنها را تنها گذارده فرار مى كنند چرا كه در نفاق وفادارى نيست . در آيه بعد سرانجام كار اين دو گروه :((شيطان و اتباعش ))، و ((منافقان و دوستانشان از اهل كفر)) را روشن ساخته ، مى افزايد: سرانجام كار آنها اين شد كه هر دو در آتش دوزخند، جاودانه در آن مى مانند، و اين است كيفر ظالمان ! (فكان عاقبتهما انهما فى النار خالدين فيها و ذلك جزاء الظالمين ). اين يك اصل كلى است كه عاقبت همكارى كفر و نفاق ، و شيطان و يارانش ، شكست و ناكامى و عذاب دنيا و آخرت است ، در حالى كه همكارى مؤ منان و دوستانشان همكارى مستمر و جاودانى و سرانجامش پيروزى و برخوردارى از رحمت واسعه الهى در هر دو جهان است . در آيه بعد روى سخن را به مؤ منان كرده ، به عنوان يك نتيجه گيرى از ماجراى شوم و دردناك ((بنى نضير)) و منافقان و شيطان ، مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از مخالفت خدا بپرهيزيد، و هر انسانى بايد بنگرد تا چه چيز را براى فرداى قيامت از پيش فرستاده است ))؟ (يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد). سپس بار ديگر براى تاءكيد مى افزايد: ((از خدا بپرهيزيد كه خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است (و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون ). آرى تقوى و ترس از خداوند سبب مى شود كه انسان براى فرداى قيامت بينديشد، و اعمال خود را پاك و پاكيزه و خالص كند. تكرار امر به تقوى ، چنانكه گفتيم ، براى تاءكيد است ، چرا كه انگيزه تمام اعمال صالح و پرهيز از گناه همين تقوى و خدا ترسى است . ولى بعضى احتمال داده اند كه امر اول به تقوى ناظر به اصل انجام اعمال است و امر دوم به كيفيت خلوص آنها، يا اينكه اولى ناظر به انجام كارهاى خير است (به قرينه جمله ما قدمت لغد) و دومى ناظر به پرهيز از گناهان و معاصى است ، يا اينكه اولى اشاره به توبه از گناهان گذشته است و دومى تقوى براى آينده ولى در آيات قرينه اى بر اين تفسيرها وجود ندارد، و تاءكيد مناسبتر به نظر مى رسد. تعبير به ((غد)) (فردا) اشاره به قيامت است چرا كه با توجه به مقياس عمر دنيا به سرعت فرامى رسد، و ذكر آن به صورت نكره براى اهميت آن است . تعبير به ((نفس )) (يكنفر) ممكن است در اينجا به معنى هر يكنفر بوده باشد، يعنى هر انسانى بايد به فكر فرداى خويش باشد، و بدون آنكه از ديگران انتظارى داشته باشد كه براى او كارى انجام دهند خودش تا در اين دنيا است آنچه را مى تواند از پيش بفرستد. اين تفسير نيز در مورد تعبير فوق گفته شده كه اشاره به كم بودن افرادى است كه به فكر فرداى قيامتند، مثل اينكه مى گوئيم يكنفر پيدا شود كه به فكر نجات خويش باشد، ولى تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد، و خطاب ((يا ايها الذين آمنوا)) و عموميت امر به تقوى دليل بر عموميت مفهوم آيه است . آيه بعد به دنبال دستور به تقوى و توجه به معاد، تاءكيد بر ياد خدا كرده ، چنين مى فرمايد: ((همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، و خدا نيز آنها را به خود فراموشى گرفتار كرد)) (و لاتكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم ). اصولا خمير مايه تقوى دو چيز است : ياد خدا يعنى توجه به مراقبت دائمى الله و حضور او در همه جا و همه حال ، و توجه به دادگاه عدل خداوند و نامه اعمالى كه هيچ كار صغير و كبيرى وجود ندارد مگر اينكه در آن ثبت مى شود، و به همين دليل توجه به اين دو اصل (مبداء و معاد) در سر لوحه برنامه هاى تربيتى انبياء و اولياء قرار داشته ، و تاثير آن در پاكسازى فرد و اجتماع كاملا چشمگير است . قابل توجه اينكه قرآن در اينجا صريحا مى گويد: فراموش كردن خدا سبب ((خود فراموشى )) مى شود، دليل آن نيز روشن است ، زيرا از يكسو فراموشى پروردگار سبب مى شود كه انسان در لذات مادى و شهوات حيوانى فرورود، و هدف آفرينش خود را به دست فراموشى بسپارد و در نتيجه از ذخيره لازم براى فرداى قيامت غافل بماند. از سوى ديگر فراموش كردن خدا همراه با فراموش كردن صفات پاك او است كه هستى مطلق و علم بى پايان و غناى بى انتها از آن او است و هر چه غير او است وابسته به او و نيازمند به ذات پاكش مى باشد، و همين امر سبب مى شود كه انسان خود را مستقل و غنى و بى نياز بشمرد، و به اين ترتيب واقعيت و هويت انسانى خويش را فراموش كند. اصولا يكى از بزرگترين بدبختيها و مصائب انسان خود فراموشى است ، چرا كه ارزشها و استعدادها و لياقتهاى ذاتى خود را كه خدا در او نهفته و از بقيه مخلوقات ممتازش ساخته ، به دست فراموشى مى سپرد، و اين مساوى با فراموش كردن انسانيت خويش است ، و چنين انسانى تا سرحد يك حيوان درنده سقوط مى كند، و همتش چيزى جز خواب و خور و شهوت نخواهد بود! و اينها همه عامل اصلى فسق و فجور بلكه اين خود فراموشى بدترين مصداق فسق و خروج از طاعت خدا است ، و به همين دليل در پايان آيه مى گويد: ((چنين افراد فراموشكار فاسقند)) (اولئك هم الفاسقون ). اين نكته نيز قابل توجه است كه نمى گويد خدا را فراموش نكنيد، بلكه مى گويد: مانند كسانى كه خدا را فراموش كردند و خدا آنها را به خود فراموشى گرفتار ساخت نباشيد، و اين در حقيقت يك مصداق روشن حسى را نشان مى دهد كه مى توانند عاقبت فراموش كردن خدا را در آن ببينند. اين آيه ظاهرا نظر به منافقان دارد كه در آيات قبل به آنها اشاره شده بود، يا يهود بنى نضير، و يا هر دو. نظير همين معنى در آيه 67 توبه در مورد خصوص منافقان آمده است ، آنجا كه مى فرمايدالمنافقون و المنافقات بعضهم من بعض يامرون بالمنكر و ينهون عن المعروف و يقبضون ايديهم نسوا الله فنسيهم ان المنافقين هم الفاسقون : ((مردان و زنان منافق همه از يك گروهند، آنها امر به منكر، و نهى از معروف مى كنند، و دستها را از انفاق و بخشش ‍ مى بندند، خدا را فراموش كردند، خدا نيز آنها را (از رحمتش ) فراموش كرده ، منافقان قطعا فاسقند)). با اين تفاوت كه در آنجا فراموش كردن خدا سبب قطع رحمت او ذكر شده ، و در اينجا سبب خود فراموشى كه هر دو به يك نقطه منتهى مى شود (دقت كنيد). در آخرين آيه مورد بحث به مقايسه اين دو گروه (گروه مؤ منان با تقوى ، و متوجه به مبداء و معاد، و گروه فراموشكاران خدا كه گرفتار خود فراموشى شده اند) پرداخته ، مى گويد: اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت يكسان نيستند (لايستوى اصحاب النار و اصحاب الجنة ). نه در اين دنيا، نه در معارف ، نه در نحوه تفكر، نه در طرز زندگى فردى و جمعى و هدف آن ، و نه در آخرت و پاداشهاى الهى ، خط اين دو گروه در همه جا، و همه چيز، از هم جدا است ، يكى به ياد خدا و قيامت و احياى ارزشهاى والاى انسانى ، و اندوختن ذخائر براى زندگى جاويدان است ، و ديگرى غرق شهوات و لذات مادى و گرفتار فراموشى همه چيز و اسير بند هوا و هوس . و به اين ترتيب انسان بر سر دو راهى قرار دارد يا بايد به گروه اول بپيوندد يا به گروه دوم و راه سومى در پيش ‍ نيست . و در پايان آيه به صورت يك حكم قاطع مى فرمايد: ((فقط اصحاب بهشت رستگار و پيروزند)) (اصحاب الجنة هم الفائزون ). نه تنها در قيامت رستگار و پيروزند كه در اين دنيا نيز پيروزى و آرامش و نجات از آن آنها است ، و شكست در هر دو جهان نصيب فراموشكاران است . در حديثى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم كه ((اصحاب الجنه )) را به كسانى تفسير فرمود كه از او اطاعت كردند و ولايت على (عليه السلام ) را پذيرا شدند، و ((اصحاب النار)) را به كسانى كه ولايت على (عليه السلام ) را ناخوش داشتند و نقض عهد كردند و با او پيكار نمودند. و البته اين يكى از مصاديق روشن مفهوم آيه است و از عموميت مفهوم آيه نمى كاهد. ﴿20 اگر قرآن بر كوهها نازل مى شد از هم مى شكافتند! در تعقيب آيات گذشته كه از طرق مختلف براى نفوذ در قلوب انسانها استفاده مى كرد، و مسائل سرنوشت ساز انسانها را در زنده ترين صورتش بيان نمود در اين آيات كه آخرين آيات سوره حشر و ناظر به همه آيات قرآن مجيد است پرده از روى اين حقيقت بر مى دارد كه نفوذ قرآن به قدرى عميق است كه اگر بر كوهها نازل مى شد آنها را تكان مى داد، اما عجب از اين انسان سنگدل كه گاه مى شنود و تكان نمى خورد! نخست مى فرمايد: ((اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم مشاهده مى كردى كه در برابر آن خشوع مى كند، و از خوف خدا مى شكافد)) (لو انزلنا هذا القرآن على جبل لراءيته خاشعا متصدعا من خشية الله ). ((و اينها مثالهائى است كه براى مردم مى زنيم تا در آن بينديشند)) (و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ). بسيارى از مفسران اين آيه را به صورت تشبيه تفسير كرده اند و گفته اند هدف اين است كه اين كوهها با همه صلابت و استحكامى كه دارند اگر عقل و احساس مى داشتند و اين آيات بجاى قلب انسانها بر آنها نازل مى شد چنان به لرزه در مى آمدند كه از هم مى شكافتند، اما گروهى از انسانهاى قساوتمند و سنگدل مى شنوند و كمتر تغييرى در آنها رخ نمى دهد (جمله و تلك الامثال نضربها للناس را گواه بر اين تفسير گرفته اند). بعضى ديگر آن را بر ظاهرش حمل كرده اند و گفته اند: تمام موجودات اين جهان ، از جمله كوهها، براى خود نوعى درك و شعور دارند و اگر اين آيات بر آنها نازل مى شد به راستى از هم متلاشى مى شدند، گواه اين معنى را آيه 74 سوره بقره مى دادند كه در توصيف گروهى از يهود مى گويد: ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجارة او اشد قسوة و ان من الحجارة لما يتفجر منه الانهار و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء و ان منها لما يهبط من خشية الله : ((سپس دلهاى شما بعد از اين ماجرا سخت شد، همچون سنگ ! و يا سختتر! چرا كه پاره اى از سنگها مى شكافد و از آنها نهرها جارى مى شود، و پاره اى از آنها شكاف بر مى دارد و آب از آن تراوش مى كند و پاره اى از خوف خدا به زير مى افتد))! تعبير به ((مثل )) ممكن است به معنى ((توصيف )) باشد، چنانكه اين كلمه در قرآن مجيد كرارا به اين معنى آمده است ، بنابراين تعبير مزبور منافاتى با اين تفسير ندارد. قابل توجه اينكه نخست مى گويد: كوهها خاشع و خاضع در مقابل قرآن مى گشتند، و سپس مى افزايد: از هم شكافته مى شدند، اشاره به اينكه قرآن تدريجا در آنها نفوذ مى كرد، و هر زمان آثار تازه اى از تاثير قرآن در آنها نمايان مى گشت ، تا آنجا كه تاب و توان را از دست مى دادند، و همچون عاشق بيقرارى واله و شيدا مى شدند و سپس از هم مى شكافتند. در آيات بعد ذكر قسمت مهمى از اوصاف جمال و جلال خدا كه توجه به هر يك در تربيت نفوس و تهذيب قلوب تاثير عميق دارد مى پردازد، و ضمن سه آيه 15 صفت و به تعبير ديگر 18 صفت از اوصاف عظيم او را ضمن سه آيه بر مى شمرد و هر آيه با بيان توحيد الهى و نام مقدس الله شروع مى شود و انسان را به عالم نورانى اسماء و صفات حق رهنمون مى گردد. مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست ، از غيب و شهود آگاه است و او رحمان و رحيم است )) (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم ). در اينجا قبل از هر چيز روى مساءله توحيد كه خمير مايه همه اوصاف جمال و جلال و ريشه اصلى معرفت الهى است تكيه مى كند، و بعد از آن روى علم و دانش او نسبت به غيب و شهود. ((شهادت )) و ((شهود)) - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - حضور تواءم با مشاهده است ، خواه با چشم ظاهر باشد يا با چشم دل . بنابراين هر جا قلمرو احاطه حسى و علمى انسان است عالم شهود است ، و آنچه از اين قلمرو بيرون است عالم غيب محسوب مى گردد، ولى همه اينها در برابر علم خدا يكسان است چرا كه وجود بى پايان او همه جا حاضر و ناظر است ، و بنابراين جائى از قلمرو علم و حضور او بيرون نيست . و لذا در آيه 59 سوره انعام مى خوانيم : و عنده مفاتيح الغيب لايعلمها الاهو: ((كليدهاى غيب تنها نزد او است و جز او كسى آنرا نمى داند.)) توجه به اين نام الهى سبب مى شود كه انسان او را همه جا حاضر و ناظر بداند و تقواى الهى پيشه كند. سپس روى رحمت عامه او كه همه خلايق را شامل مى شود (رحمن ) و رحمت خاصه اش كه ويژه مؤ منان است (رحيم ) تكيه شده ، تا به انسان اميد بخشد. و او را در راه طولانى تكامل و سير الى الله كه در پيش دارد يارى دهد كه قطع اين مرحله بى همراهى لطف او نمى شود و ظلمات است و خطر گمراهى دارد. و به اين ترتيب علاوه بر صفت توحيد، سه وصف از اوصاف عظيمش ‍ در اين آيه بيان شده كه هر كدام به نوعى الهام بخش است . در آيه بعد علاوه بر تاءكيد روى مساءله توحيد هشت وصف ديگر ذكر كرده ، مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست )) (هو الله الذى لا اله الا هو). ((حاكم و مالك اصلى او است )) (الملك ). ((از هر عيب و نقص پاك و مبرا است )) (القدوس ). ((هيچگونه ظلم و ستم بر كسى روا نمى دارد، و همه از ناحيه او در سلامتند)) (السلام ). اصولا دعوت او به سوى سلامت است ((و الله يدعو الى دار السلام )) (يونس 25) و هدايت او نيز متوجه به سلامت مى باشد: ((يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام )) (مائده 16) و قرارگاهى را كه براى مؤ منان فراهم ساخته نيز خانه سلامت است : ((لهم دار السلام عند ربهم )) درود و تحيت بهشتيان نيز چيزى جز سلام نيست : ((الا قليلا سلاما سلاما)) (واقعه 26). سپس مى افزايد: ((او دوستانش را امنيت مى بخشد، و ايمان مرحمت مى كند)) ((المؤ من )). ((او حافظ و نگاهدارنده و مراقب همه چيز است )) (المهيمن ). ((او قدرتمندى است كه هرگز مغلوب نمى شود)) (العزيز). ((او با اراده نافذ خود به اصلاح هر امر مى پردازد)) (الجبار). اين واژه كه از ماده ((جبر)) گرفته شده ، گاه به معنى قهر و غلبه و نفوذ اراده مى آيد، و گاه به معنى جبران و اصلاح ، و راغب در مفردات هر دو معنى را به هم آميخته ، مى گويد: اصل جبر اصلاح كردن چيزى است با غلبه و قدرت اين واژه هنگامى كه در مورد خداوند به كار رود بيانگر يكى از صفات بزرگ او است كه با نفوذ اراده و كمال قدرت به اصلاح هر فسادى مى پردازد، و هرگاه در مورد غير او به كار رود معنى مذمت را دارد، و به گفته راغب به كسى گفته مى شود كه مى خواهد نقصان و كمبود خود را با ادعاى مقاماتى كه شايسته آن نيست جبران كند، اين واژه در قرآن مجيد در ده مورد به كار رفته كه نه مورد آن درباره افراد ظالم و گردنكش و مفسد است ، و تنها يك مورد آن درباره خداوند قادر متعال (آيه مورد بحث ) مى باشد. سپس مى افزايد: ((او شايسته بزرگى است و چيزى برتر و بالاتر از او نيست )) (المتكبر). ((متكبر)) از ماده ((تكبر)) به دو معنى آمده است : يكى ممدوح كه در مورد خداوند به كار مى رود، و آن دارا بودن بزرگى و كارهاى نيك و صفات پسنديده فراوان است ، و ديگرى نكوهيده و مذموم كه در مورد غير خدا به كار مى رود و آن اين است كه افراد كوچك و كم مقدار ادعاى بزرگى كنند، و صفاتى را كه ندارند به خود نسبت دهند، و از آنجا كه عظمت و بزرگى تنها شايسته مقام خدا است اين واژه به معنى ممدوحش تنها درباره او به كار مى رود و هرگاه در غير مورد او به كار رود به معنى مذموم است . و در پايان آيه ، بار ديگر روى مساءله توحيد كه سخن با آن آغاز شده بود تكيه كرده ، مى فرمايد:((خداوند منزه است از آنچه شريك براى او قرار مى دهند)) (سبحان الله عما يشركون ). با توضيحى كه داده شد روشن مى شود كه هيچ موجودى نمى تواند در صفاتى كه در اينجا آمده است شريك و شبيه و نظير او باشد. و در آخرين آيه مورد بحث در تكميل اين صفات به شش وصف ديگر اشاره كرده چنين مى فرمايد: ((او خداوندى است آفريننده )) (هو الله الخالق ). ((خداوندى كه مخلوقات را بى كم و كاست ، و بدون شبيهى از قبل ، ايجاد كرد)) (البارى ). ((آفريدگارى كه به هر موجودى صورت خاصى بخشيد)) (المصور). و سپس از آنجا كه اوصاف خداوند منحصر به اين اوصاف نيست ، بلكه اوصافش همچون ذاتش بى پايان است ، مى افزايد: ((براى او نامه اى نيك است )) (له الاسماء الحسنى ). و به همين دليل از هر گونه عيب و نقص ، منزه و مبرى است ، ((و تمام موجوداتى كه در آسمان و زمين هستند براى او تسبيح مى گويند)) و او را از هر عيب و نقصى پاك مى شمرند (يسبح له ما فى السماوات و الارض ). و سرانجام براى تاءكيد بيشتر، روى موضوع نظام آفرينش به دو وصف ديگر از اوصافش كه يكى از آنها قبلا آمد، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((او عزيز و حكيم است )) (و هو العزيز الحكيم ). اولى نشانه كمال قدرت او بر همه چيز، و غلبه بر هر مانع است ، و دومى اشاره به علم و آگاهى از نظام آفرينش و تنظيم برنامه دقيق در امر خلقت و تدبير است . و به اين ترتيب در مجموع اين آيات سه گانه علاوه بر مساءله توحيد كه دو بار تكرار شده هفده وصف از اوصاف خدا آمده است به اين ترتيب : 1 - عالم الغيب و الشهاده . 2 - رحمان . 3 - رحيم . 4 - ملك . 5 - قدوس . 6 - سلام . 7 - مؤ من . 8 - مهيمن . 9 - عزيز. 10 - جبار. 11 - متكبر. 12 - خالق . 13 - بارى ء. 14 - مصور. 15 - حكيم . 16 - داراى اسماء الحسنى . 17 - كسى كه همه موجودات عالم تسبيح او مى گويند. كه با وصف توحيد او، مجموعا هيجده صفت مى شود (توجه داشته باشيد، توحيد دو بار و عزيز نيز دو مرتبه ذكر شده است ). در ميان مجموع اين صفات ، يكنوع نظم بندى خاصى در سه آيه ديده مى شود: در آيه نخست از عمومى ترين اوصاف ذات (علم ) و عمومى ترين اوصاف فعل (رحمت ) كه ريشه همه افعال خداوندى است بحث مى كند. در آيه دوم ، سخن از حاكميت او و شئون اين حاكميت است ، و صفاتى همچون ((قدوس )) و ((سلام )) و ((مؤ من )) و ((جبار)) و ((متكبر))، با توجه به معانى آنها كه در بالا ذكر كرديم همه از ويژگيهاى اين حاكميت مطلقه الهى است . و در آخرين آيه از مساءله خلقت و آنچه مربوط به آن است ، مانند نظم بندى و صورت بندى و قدرت و حكمت بحث مى كند. و به اين ترتيب ، اين آيات دست پويندگان راه معرفت الله را گرفته منزل به منزل پيش مى برد، از ذات پاك او شروع مى كند، و بعد به عالم خلقت مى آورد، و باز در اين سير الى الله از مخلوق نيز به سوى خالق مى برد، قلب را مطهر اسماء و صفات الهى و مركز انواع ربانى مى كند و در لابلاى اين معارف و انوار، او را مى سازد و تربيت مى نمايد شكوفه هاى تقوا را بر شاخسار وجودش ظاهر ساخته و لايق قرب جوارش مى كند، تا با تمام ذرات جهان همصدا شود، و تسبيحگويان نغمه سبوح و قدوسى سر دهد. لذا جاى تعجب نيست كه در روايات اسلامى اهميت فوق العاده اى به اين آيات داده شده كه در نكات به خواست خدا به آن اشاره مى شود. ﴿21 اگر قرآن بر كوهها نازل مى شد از هم مى شكافتند! در تعقيب آيات گذشته كه از طرق مختلف براى نفوذ در قلوب انسانها استفاده مى كرد، و مسائل سرنوشت ساز انسانها را در زنده ترين صورتش بيان نمود در اين آيات كه آخرين آيات سوره حشر و ناظر به همه آيات قرآن مجيد است پرده از روى اين حقيقت بر مى دارد كه نفوذ قرآن به قدرى عميق است كه اگر بر كوهها نازل مى شد آنها را تكان مى داد، اما عجب از اين انسان سنگدل كه گاه مى شنود و تكان نمى خورد! نخست مى فرمايد: ((اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم مشاهده مى كردى كه در برابر آن خشوع مى كند، و از خوف خدا مى شكافد)) (لو انزلنا هذا القرآن على جبل لراءيته خاشعا متصدعا من خشية الله ). ((و اينها مثالهائى است كه براى مردم مى زنيم تا در آن بينديشند)) (و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ). بسيارى از مفسران اين آيه را به صورت تشبيه تفسير كرده اند و گفته اند هدف اين است كه اين كوهها با همه صلابت و استحكامى كه دارند اگر عقل و احساس مى داشتند و اين آيات بجاى قلب انسانها بر آنها نازل مى شد چنان به لرزه در مى آمدند كه از هم مى شكافتند، اما گروهى از انسانهاى قساوتمند و سنگدل مى شنوند و كمتر تغييرى در آنها رخ نمى دهد (جمله و تلك الامثال نضربها للناس را گواه بر اين تفسير گرفته اند). بعضى ديگر آن را بر ظاهرش حمل كرده اند و گفته اند: تمام موجودات اين جهان ، از جمله كوهها، براى خود نوعى درك و شعور دارند و اگر اين آيات بر آنها نازل مى شد به راستى از هم متلاشى مى شدند، گواه اين معنى را آيه 74 سوره بقره مى دادند كه در توصيف گروهى از يهود مى گويد: ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجارة او اشد قسوة و ان من الحجارة لما يتفجر منه الانهار و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء و ان منها لما يهبط من خشية الله : ((سپس دلهاى شما بعد از اين ماجرا سخت شد، همچون سنگ ! و يا سختتر! چرا كه پاره اى از سنگها مى شكافد و از آنها نهرها جارى مى شود، و پاره اى از آنها شكاف بر مى دارد و آب از آن تراوش مى كند و پاره اى از خوف خدا به زير مى افتد))! تعبير به ((مثل )) ممكن است به معنى ((توصيف )) باشد، چنانكه اين كلمه در قرآن مجيد كرارا به اين معنى آمده است ، بنابراين تعبير مزبور منافاتى با اين تفسير ندارد. قابل توجه اينكه نخست مى گويد: كوهها خاشع و خاضع در مقابل قرآن مى گشتند، و سپس مى افزايد: از هم شكافته مى شدند، اشاره به اينكه قرآن تدريجا در آنها نفوذ مى كرد، و هر زمان آثار تازه اى از تاثير قرآن در آنها نمايان مى گشت ، تا آنجا كه تاب و توان را از دست مى دادند، و همچون عاشق بيقرارى واله و شيدا مى شدند و سپس از هم مى شكافتند. در آيات بعد ذكر قسمت مهمى از اوصاف جمال و جلال خدا كه توجه به هر يك در تربيت نفوس و تهذيب قلوب تاثير عميق دارد مى پردازد، و ضمن سه آيه 15 صفت و به تعبير ديگر 18 صفت از اوصاف عظيم او را ضمن سه آيه بر مى شمرد و هر آيه با بيان توحيد الهى و نام مقدس الله شروع مى شود و انسان را به عالم نورانى اسماء و صفات حق رهنمون مى گردد. مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست ، از غيب و شهود آگاه است و او رحمان و رحيم است )) (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم ). در اينجا قبل از هر چيز روى مساءله توحيد كه خمير مايه همه اوصاف جمال و جلال و ريشه اصلى معرفت الهى است تكيه مى كند، و بعد از آن روى علم و دانش او نسبت به غيب و شهود. ((شهادت )) و ((شهود)) - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - حضور تواءم با مشاهده است ، خواه با چشم ظاهر باشد يا با چشم دل . بنابراين هر جا قلمرو احاطه حسى و علمى انسان است عالم شهود است ، و آنچه از اين قلمرو بيرون است عالم غيب محسوب مى گردد، ولى همه اينها در برابر علم خدا يكسان است چرا كه وجود بى پايان او همه جا حاضر و ناظر است ، و بنابراين جائى از قلمرو علم و حضور او بيرون نيست . و لذا در آيه 59 سوره انعام مى خوانيم : و عنده مفاتيح الغيب لايعلمها الاهو: ((كليدهاى غيب تنها نزد او است و جز او كسى آنرا نمى داند.)) توجه به اين نام الهى سبب مى شود كه انسان او را همه جا حاضر و ناظر بداند و تقواى الهى پيشه كند. سپس روى رحمت عامه او كه همه خلايق را شامل مى شود (رحمن ) و رحمت خاصه اش كه ويژه مؤ منان است (رحيم ) تكيه شده ، تا به انسان اميد بخشد. و او را در راه طولانى تكامل و سير الى الله كه در پيش دارد يارى دهد كه قطع اين مرحله بى همراهى لطف او نمى شود و ظلمات است و خطر گمراهى دارد. و به اين ترتيب علاوه بر صفت توحيد، سه وصف از اوصاف عظيمش ‍ در اين آيه بيان شده كه هر كدام به نوعى الهام بخش است . در آيه بعد علاوه بر تاءكيد روى مساءله توحيد هشت وصف ديگر ذكر كرده ، مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست )) (هو الله الذى لا اله الا هو). ((حاكم و مالك اصلى او است )) (الملك ). ((از هر عيب و نقص پاك و مبرا است )) (القدوس ). ((هيچگونه ظلم و ستم بر كسى روا نمى دارد، و همه از ناحيه او در سلامتند)) (السلام ). اصولا دعوت او به سوى سلامت است ((و الله يدعو الى دار السلام )) (يونس 25) و هدايت او نيز متوجه به سلامت مى باشد: ((يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام )) (مائده 16) و قرارگاهى را كه براى مؤ منان فراهم ساخته نيز خانه سلامت است : ((لهم دار السلام عند ربهم )) درود و تحيت بهشتيان نيز چيزى جز سلام نيست : ((الا قليلا سلاما سلاما)) (واقعه 26). سپس مى افزايد: ((او دوستانش را امنيت مى بخشد، و ايمان مرحمت مى كند)) ((المؤ من )). ((او حافظ و نگاهدارنده و مراقب همه چيز است )) (المهيمن ). ((او قدرتمندى است كه هرگز مغلوب نمى شود)) (العزيز). ((او با اراده نافذ خود به اصلاح هر امر مى پردازد)) (الجبار). اين واژه كه از ماده ((جبر)) گرفته شده ، گاه به معنى قهر و غلبه و نفوذ اراده مى آيد، و گاه به معنى جبران و اصلاح ، و راغب در مفردات هر دو معنى را به هم آميخته ، مى گويد: اصل جبر اصلاح كردن چيزى است با غلبه و قدرت اين واژه هنگامى كه در مورد خداوند به كار رود بيانگر يكى از صفات بزرگ او است كه با نفوذ اراده و كمال قدرت به اصلاح هر فسادى مى پردازد، و هرگاه در مورد غير او به كار رود معنى مذمت را دارد، و به گفته راغب به كسى گفته مى شود كه مى خواهد نقصان و كمبود خود را با ادعاى مقاماتى كه شايسته آن نيست جبران كند، اين واژه در قرآن مجيد در ده مورد به كار رفته كه نه مورد آن درباره افراد ظالم و گردنكش و مفسد است ، و تنها يك مورد آن درباره خداوند قادر متعال (آيه مورد بحث ) مى باشد. سپس مى افزايد: ((او شايسته بزرگى است و چيزى برتر و بالاتر از او نيست )) (المتكبر). ((متكبر)) از ماده ((تكبر)) به دو معنى آمده است : يكى ممدوح كه در مورد خداوند به كار مى رود، و آن دارا بودن بزرگى و كارهاى نيك و صفات پسنديده فراوان است ، و ديگرى نكوهيده و مذموم كه در مورد غير خدا به كار مى رود و آن اين است كه افراد كوچك و كم مقدار ادعاى بزرگى كنند، و صفاتى را كه ندارند به خود نسبت دهند، و از آنجا كه عظمت و بزرگى تنها شايسته مقام خدا است اين واژه به معنى ممدوحش تنها درباره او به كار مى رود و هرگاه در غير مورد او به كار رود به معنى مذموم است . و در پايان آيه ، بار ديگر روى مساءله توحيد كه سخن با آن آغاز شده بود تكيه كرده ، مى فرمايد:((خداوند منزه است از آنچه شريك براى او قرار مى دهند)) (سبحان الله عما يشركون ). با توضيحى كه داده شد روشن مى شود كه هيچ موجودى نمى تواند در صفاتى كه در اينجا آمده است شريك و شبيه و نظير او باشد. و در آخرين آيه مورد بحث در تكميل اين صفات به شش وصف ديگر اشاره كرده چنين مى فرمايد: ((او خداوندى است آفريننده )) (هو الله الخالق ). ((خداوندى كه مخلوقات را بى كم و كاست ، و بدون شبيهى از قبل ، ايجاد كرد)) (البارى ). ((آفريدگارى كه به هر موجودى صورت خاصى بخشيد)) (المصور). و سپس از آنجا كه اوصاف خداوند منحصر به اين اوصاف نيست ، بلكه اوصافش همچون ذاتش بى پايان است ، مى افزايد: ((براى او نامه اى نيك است )) (له الاسماء الحسنى ). و به همين دليل از هر گونه عيب و نقص ، منزه و مبرى است ، ((و تمام موجوداتى كه در آسمان و زمين هستند براى او تسبيح مى گويند)) و او را از هر عيب و نقصى پاك مى شمرند (يسبح له ما فى السماوات و الارض ). و سرانجام براى تاءكيد بيشتر، روى موضوع نظام آفرينش به دو وصف ديگر از اوصافش كه يكى از آنها قبلا آمد، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((او عزيز و حكيم است )) (و هو العزيز الحكيم ). اولى نشانه كمال قدرت او بر همه چيز، و غلبه بر هر مانع است ، و دومى اشاره به علم و آگاهى از نظام آفرينش و تنظيم برنامه دقيق در امر خلقت و تدبير است . و به اين ترتيب در مجموع اين آيات سه گانه علاوه بر مساءله توحيد كه دو بار تكرار شده هفده وصف از اوصاف خدا آمده است به اين ترتيب : 1 - عالم الغيب و الشهاده . 2 - رحمان . 3 - رحيم . 4 - ملك . 5 - قدوس . 6 - سلام . 7 - مؤ من . 8 - مهيمن . 9 - عزيز. 10 - جبار. 11 - متكبر. 12 - خالق . 13 - بارى ء. 14 - مصور. 15 - حكيم . 16 - داراى اسماء الحسنى . 17 - كسى كه همه موجودات عالم تسبيح او مى گويند. كه با وصف توحيد او، مجموعا هيجده صفت مى شود (توجه داشته باشيد، توحيد دو بار و عزيز نيز دو مرتبه ذكر شده است ). در ميان مجموع اين صفات ، يكنوع نظم بندى خاصى در سه آيه ديده مى شود: در آيه نخست از عمومى ترين اوصاف ذات (علم ) و عمومى ترين اوصاف فعل (رحمت ) كه ريشه همه افعال خداوندى است بحث مى كند. در آيه دوم ، سخن از حاكميت او و شئون اين حاكميت است ، و صفاتى همچون ((قدوس )) و ((سلام )) و ((مؤ من )) و ((جبار)) و ((متكبر))، با توجه به معانى آنها كه در بالا ذكر كرديم همه از ويژگيهاى اين حاكميت مطلقه الهى است . و در آخرين آيه از مساءله خلقت و آنچه مربوط به آن است ، مانند نظم بندى و صورت بندى و قدرت و حكمت بحث مى كند. و به اين ترتيب ، اين آيات دست پويندگان راه معرفت الله را گرفته منزل به منزل پيش مى برد، از ذات پاك او شروع مى كند، و بعد به عالم خلقت مى آورد، و باز در اين سير الى الله از مخلوق نيز به سوى خالق مى برد، قلب را مطهر اسماء و صفات الهى و مركز انواع ربانى مى كند و در لابلاى اين معارف و انوار، او را مى سازد و تربيت مى نمايد شكوفه هاى تقوا را بر شاخسار وجودش ظاهر ساخته و لايق قرب جوارش مى كند، تا با تمام ذرات جهان همصدا شود، و تسبيحگويان نغمه سبوح و قدوسى سر دهد. لذا جاى تعجب نيست كه در روايات اسلامى اهميت فوق العاده اى به اين آيات داده شده كه در نكات به خواست خدا به آن اشاره مى شود. ﴿22 اگر قرآن بر كوهها نازل مى شد از هم مى شكافتند! در تعقيب آيات گذشته كه از طرق مختلف براى نفوذ در قلوب انسانها استفاده مى كرد، و مسائل سرنوشت ساز انسانها را در زنده ترين صورتش بيان نمود در اين آيات كه آخرين آيات سوره حشر و ناظر به همه آيات قرآن مجيد است پرده از روى اين حقيقت بر مى دارد كه نفوذ قرآن به قدرى عميق است كه اگر بر كوهها نازل مى شد آنها را تكان مى داد، اما عجب از اين انسان سنگدل كه گاه مى شنود و تكان نمى خورد! نخست مى فرمايد: ((اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم مشاهده مى كردى كه در برابر آن خشوع مى كند، و از خوف خدا مى شكافد)) (لو انزلنا هذا القرآن على جبل لراءيته خاشعا متصدعا من خشية الله ). ((و اينها مثالهائى است كه براى مردم مى زنيم تا در آن بينديشند)) (و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ). بسيارى از مفسران اين آيه را به صورت تشبيه تفسير كرده اند و گفته اند هدف اين است كه اين كوهها با همه صلابت و استحكامى كه دارند اگر عقل و احساس مى داشتند و اين آيات بجاى قلب انسانها بر آنها نازل مى شد چنان به لرزه در مى آمدند كه از هم مى شكافتند، اما گروهى از انسانهاى قساوتمند و سنگدل مى شنوند و كمتر تغييرى در آنها رخ نمى دهد (جمله و تلك الامثال نضربها للناس را گواه بر اين تفسير گرفته اند). بعضى ديگر آن را بر ظاهرش حمل كرده اند و گفته اند: تمام موجودات اين جهان ، از جمله كوهها، براى خود نوعى درك و شعور دارند و اگر اين آيات بر آنها نازل مى شد به راستى از هم متلاشى مى شدند، گواه اين معنى را آيه 74 سوره بقره مى دادند كه در توصيف گروهى از يهود مى گويد: ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجارة او اشد قسوة و ان من الحجارة لما يتفجر منه الانهار و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء و ان منها لما يهبط من خشية الله : ((سپس دلهاى شما بعد از اين ماجرا سخت شد، همچون سنگ ! و يا سختتر! چرا كه پاره اى از سنگها مى شكافد و از آنها نهرها جارى مى شود، و پاره اى از آنها شكاف بر مى دارد و آب از آن تراوش مى كند و پاره اى از خوف خدا به زير مى افتد))! تعبير به ((مثل )) ممكن است به معنى ((توصيف )) باشد، چنانكه اين كلمه در قرآن مجيد كرارا به اين معنى آمده است ، بنابراين تعبير مزبور منافاتى با اين تفسير ندارد. قابل توجه اينكه نخست مى گويد: كوهها خاشع و خاضع در مقابل قرآن مى گشتند، و سپس مى افزايد: از هم شكافته مى شدند، اشاره به اينكه قرآن تدريجا در آنها نفوذ مى كرد، و هر زمان آثار تازه اى از تاثير قرآن در آنها نمايان مى گشت ، تا آنجا كه تاب و توان را از دست مى دادند، و همچون عاشق بيقرارى واله و شيدا مى شدند و سپس از هم مى شكافتند. در آيات بعد ذكر قسمت مهمى از اوصاف جمال و جلال خدا كه توجه به هر يك در تربيت نفوس و تهذيب قلوب تاثير عميق دارد مى پردازد، و ضمن سه آيه 15 صفت و به تعبير ديگر 18 صفت از اوصاف عظيم او را ضمن سه آيه بر مى شمرد و هر آيه با بيان توحيد الهى و نام مقدس الله شروع مى شود و انسان را به عالم نورانى اسماء و صفات حق رهنمون مى گردد. مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست ، از غيب و شهود آگاه است و او رحمان و رحيم است )) (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم ). در اينجا قبل از هر چيز روى مساءله توحيد كه خمير مايه همه اوصاف جمال و جلال و ريشه اصلى معرفت الهى است تكيه مى كند، و بعد از آن روى علم و دانش او نسبت به غيب و شهود. ((شهادت )) و ((شهود)) - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - حضور تواءم با مشاهده است ، خواه با چشم ظاهر باشد يا با چشم دل . بنابراين هر جا قلمرو احاطه حسى و علمى انسان است عالم شهود است ، و آنچه از اين قلمرو بيرون است عالم غيب محسوب مى گردد، ولى همه اينها در برابر علم خدا يكسان است چرا كه وجود بى پايان او همه جا حاضر و ناظر است ، و بنابراين جائى از قلمرو علم و حضور او بيرون نيست . و لذا در آيه 59 سوره انعام مى خوانيم : و عنده مفاتيح الغيب لايعلمها الاهو: ((كليدهاى غيب تنها نزد او است و جز او كسى آنرا نمى داند.)) توجه به اين نام الهى سبب مى شود كه انسان او را همه جا حاضر و ناظر بداند و تقواى الهى پيشه كند. سپس روى رحمت عامه او كه همه خلايق را شامل مى شود (رحمن ) و رحمت خاصه اش كه ويژه مؤ منان است (رحيم ) تكيه شده ، تا به انسان اميد بخشد. و او را در راه طولانى تكامل و سير الى الله كه در پيش دارد يارى دهد كه قطع اين مرحله بى همراهى لطف او نمى شود و ظلمات است و خطر گمراهى دارد. و به اين ترتيب علاوه بر صفت توحيد، سه وصف از اوصاف عظيمش ‍ در اين آيه بيان شده كه هر كدام به نوعى الهام بخش است . در آيه بعد علاوه بر تاءكيد روى مساءله توحيد هشت وصف ديگر ذكر كرده ، مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست )) (هو الله الذى لا اله الا هو). ((حاكم و مالك اصلى او است )) (الملك ). ((از هر عيب و نقص پاك و مبرا است )) (القدوس ). ((هيچگونه ظلم و ستم بر كسى روا نمى دارد، و همه از ناحيه او در سلامتند)) (السلام ). اصولا دعوت او به سوى سلامت است ((و الله يدعو الى دار السلام )) (يونس 25) و هدايت او نيز متوجه به سلامت مى باشد: ((يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام )) (مائده 16) و قرارگاهى را كه براى مؤ منان فراهم ساخته نيز خانه سلامت است : ((لهم دار السلام عند ربهم )) درود و تحيت بهشتيان نيز چيزى جز سلام نيست : ((الا قليلا سلاما سلاما)) (واقعه 26). سپس مى افزايد: ((او دوستانش را امنيت مى بخشد، و ايمان مرحمت مى كند)) ((المؤ من )). ((او حافظ و نگاهدارنده و مراقب همه چيز است )) (المهيمن ). ((او قدرتمندى است كه هرگز مغلوب نمى شود)) (العزيز). ((او با اراده نافذ خود به اصلاح هر امر مى پردازد)) (الجبار). اين واژه كه از ماده ((جبر)) گرفته شده ، گاه به معنى قهر و غلبه و نفوذ اراده مى آيد، و گاه به معنى جبران و اصلاح ، و راغب در مفردات هر دو معنى را به هم آميخته ، مى گويد: اصل جبر اصلاح كردن چيزى است با غلبه و قدرت اين واژه هنگامى كه در مورد خداوند به كار رود بيانگر يكى از صفات بزرگ او است كه با نفوذ اراده و كمال قدرت به اصلاح هر فسادى مى پردازد، و هرگاه در مورد غير او به كار رود معنى مذمت را دارد، و به گفته راغب به كسى گفته مى شود كه مى خواهد نقصان و كمبود خود را با ادعاى مقاماتى كه شايسته آن نيست جبران كند، اين واژه در قرآن مجيد در ده مورد به كار رفته كه نه مورد آن درباره افراد ظالم و گردنكش و مفسد است ، و تنها يك مورد آن درباره خداوند قادر متعال (آيه مورد بحث ) مى باشد. سپس مى افزايد: ((او شايسته بزرگى است و چيزى برتر و بالاتر از او نيست )) (المتكبر). ((متكبر)) از ماده ((تكبر)) به دو معنى آمده است : يكى ممدوح كه در مورد خداوند به كار مى رود، و آن دارا بودن بزرگى و كارهاى نيك و صفات پسنديده فراوان است ، و ديگرى نكوهيده و مذموم كه در مورد غير خدا به كار مى رود و آن اين است كه افراد كوچك و كم مقدار ادعاى بزرگى كنند، و صفاتى را كه ندارند به خود نسبت دهند، و از آنجا كه عظمت و بزرگى تنها شايسته مقام خدا است اين واژه به معنى ممدوحش تنها درباره او به كار مى رود و هرگاه در غير مورد او به كار رود به معنى مذموم است . و در پايان آيه ، بار ديگر روى مساءله توحيد كه سخن با آن آغاز شده بود تكيه كرده ، مى فرمايد:((خداوند منزه است از آنچه شريك براى او قرار مى دهند)) (سبحان الله عما يشركون ). با توضيحى كه داده شد روشن مى شود كه هيچ موجودى نمى تواند در صفاتى كه در اينجا آمده است شريك و شبيه و نظير او باشد. و در آخرين آيه مورد بحث در تكميل اين صفات به شش وصف ديگر اشاره كرده چنين مى فرمايد: ((او خداوندى است آفريننده )) (هو الله الخالق ). ((خداوندى كه مخلوقات را بى كم و كاست ، و بدون شبيهى از قبل ، ايجاد كرد)) (البارى ). ((آفريدگارى كه به هر موجودى صورت خاصى بخشيد)) (المصور). و سپس از آنجا كه اوصاف خداوند منحصر به اين اوصاف نيست ، بلكه اوصافش همچون ذاتش بى پايان است ، مى افزايد: ((براى او نامه اى نيك است )) (له الاسماء الحسنى ). و به همين دليل از هر گونه عيب و نقص ، منزه و مبرى است ، ((و تمام موجوداتى كه در آسمان و زمين هستند براى او تسبيح مى گويند)) و او را از هر عيب و نقصى پاك مى شمرند (يسبح له ما فى السماوات و الارض ). و سرانجام براى تاءكيد بيشتر، روى موضوع نظام آفرينش به دو وصف ديگر از اوصافش كه يكى از آنها قبلا آمد، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((او عزيز و حكيم است )) (و هو العزيز الحكيم ). اولى نشانه كمال قدرت او بر همه چيز، و غلبه بر هر مانع است ، و دومى اشاره به علم و آگاهى از نظام آفرينش و تنظيم برنامه دقيق در امر خلقت و تدبير است . و به اين ترتيب در مجموع اين آيات سه گانه علاوه بر مساءله توحيد كه دو بار تكرار شده هفده وصف از اوصاف خدا آمده است به اين ترتيب : 1 - عالم الغيب و الشهاده . 2 - رحمان . 3 - رحيم . 4 - ملك . 5 - قدوس . 6 - سلام . 7 - مؤ من . 8 - مهيمن . 9 - عزيز. 10 - جبار. 11 - متكبر. 12 - خالق . 13 - بارى ء. 14 - مصور. 15 - حكيم . 16 - داراى اسماء الحسنى . 17 - كسى كه همه موجودات عالم تسبيح او مى گويند. كه با وصف توحيد او، مجموعا هيجده صفت مى شود (توجه داشته باشيد، توحيد دو بار و عزيز نيز دو مرتبه ذكر شده است ). در ميان مجموع اين صفات ، يكنوع نظم بندى خاصى در سه آيه ديده مى شود: در آيه نخست از عمومى ترين اوصاف ذات (علم ) و عمومى ترين اوصاف فعل (رحمت ) كه ريشه همه افعال خداوندى است بحث مى كند. در آيه دوم ، سخن از حاكميت او و شئون اين حاكميت است ، و صفاتى همچون ((قدوس )) و ((سلام )) و ((مؤ من )) و ((جبار)) و ((متكبر))، با توجه به معانى آنها كه در بالا ذكر كرديم همه از ويژگيهاى اين حاكميت مطلقه الهى است . و در آخرين آيه از مساءله خلقت و آنچه مربوط به آن است ، مانند نظم بندى و صورت بندى و قدرت و حكمت بحث مى كند. و به اين ترتيب ، اين آيات دست پويندگان راه معرفت الله را گرفته منزل به منزل پيش مى برد، از ذات پاك او شروع مى كند، و بعد به عالم خلقت مى آورد، و باز در اين سير الى الله از مخلوق نيز به سوى خالق مى برد، قلب را مطهر اسماء و صفات الهى و مركز انواع ربانى مى كند و در لابلاى اين معارف و انوار، او را مى سازد و تربيت مى نمايد شكوفه هاى تقوا را بر شاخسار وجودش ظاهر ساخته و لايق قرب جوارش مى كند، تا با تمام ذرات جهان همصدا شود، و تسبيحگويان نغمه سبوح و قدوسى سر دهد. لذا جاى تعجب نيست كه در روايات اسلامى اهميت فوق العاده اى به اين آيات داده شده كه در نكات به خواست خدا به آن اشاره مى شود. ﴿23 اگر قرآن بر كوهها نازل مى شد از هم مى شكافتند! در تعقيب آيات گذشته كه از طرق مختلف براى نفوذ در قلوب انسانها استفاده مى كرد، و مسائل سرنوشت ساز انسانها را در زنده ترين صورتش بيان نمود در اين آيات كه آخرين آيات سوره حشر و ناظر به همه آيات قرآن مجيد است پرده از روى اين حقيقت بر مى دارد كه نفوذ قرآن به قدرى عميق است كه اگر بر كوهها نازل مى شد آنها را تكان مى داد، اما عجب از اين انسان سنگدل كه گاه مى شنود و تكان نمى خورد! نخست مى فرمايد: ((اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم مشاهده مى كردى كه در برابر آن خشوع مى كند، و از خوف خدا مى شكافد)) (لو انزلنا هذا القرآن على جبل لراءيته خاشعا متصدعا من خشية الله ). ((و اينها مثالهائى است كه براى مردم مى زنيم تا در آن بينديشند)) (و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون ). بسيارى از مفسران اين آيه را به صورت تشبيه تفسير كرده اند و گفته اند هدف اين است كه اين كوهها با همه صلابت و استحكامى كه دارند اگر عقل و احساس مى داشتند و اين آيات بجاى قلب انسانها بر آنها نازل مى شد چنان به لرزه در مى آمدند كه از هم مى شكافتند، اما گروهى از انسانهاى قساوتمند و سنگدل مى شنوند و كمتر تغييرى در آنها رخ نمى دهد (جمله و تلك الامثال نضربها للناس را گواه بر اين تفسير گرفته اند). بعضى ديگر آن را بر ظاهرش حمل كرده اند و گفته اند: تمام موجودات اين جهان ، از جمله كوهها، براى خود نوعى درك و شعور دارند و اگر اين آيات بر آنها نازل مى شد به راستى از هم متلاشى مى شدند، گواه اين معنى را آيه 74 سوره بقره مى دادند كه در توصيف گروهى از يهود مى گويد: ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجارة او اشد قسوة و ان من الحجارة لما يتفجر منه الانهار و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء و ان منها لما يهبط من خشية الله : ((سپس دلهاى شما بعد از اين ماجرا سخت شد، همچون سنگ ! و يا سختتر! چرا كه پاره اى از سنگها مى شكافد و از آنها نهرها جارى مى شود، و پاره اى از آنها شكاف بر مى دارد و آب از آن تراوش مى كند و پاره اى از خوف خدا به زير مى افتد))! تعبير به ((مثل )) ممكن است به معنى ((توصيف )) باشد، چنانكه اين كلمه در قرآن مجيد كرارا به اين معنى آمده است ، بنابراين تعبير مزبور منافاتى با اين تفسير ندارد. قابل توجه اينكه نخست مى گويد: كوهها خاشع و خاضع در مقابل قرآن مى گشتند، و سپس مى افزايد: از هم شكافته مى شدند، اشاره به اينكه قرآن تدريجا در آنها نفوذ مى كرد، و هر زمان آثار تازه اى از تاثير قرآن در آنها نمايان مى گشت ، تا آنجا كه تاب و توان را از دست مى دادند، و همچون عاشق بيقرارى واله و شيدا مى شدند و سپس از هم مى شكافتند. در آيات بعد ذكر قسمت مهمى از اوصاف جمال و جلال خدا كه توجه به هر يك در تربيت نفوس و تهذيب قلوب تاثير عميق دارد مى پردازد، و ضمن سه آيه 15 صفت و به تعبير ديگر 18 صفت از اوصاف عظيم او را ضمن سه آيه بر مى شمرد و هر آيه با بيان توحيد الهى و نام مقدس الله شروع مى شود و انسان را به عالم نورانى اسماء و صفات حق رهنمون مى گردد. مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست ، از غيب و شهود آگاه است و او رحمان و رحيم است )) (هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم ). در اينجا قبل از هر چيز روى مساءله توحيد كه خمير مايه همه اوصاف جمال و جلال و ريشه اصلى معرفت الهى است تكيه مى كند، و بعد از آن روى علم و دانش او نسبت به غيب و شهود. ((شهادت )) و ((شهود)) - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - حضور تواءم با مشاهده است ، خواه با چشم ظاهر باشد يا با چشم دل . بنابراين هر جا قلمرو احاطه حسى و علمى انسان است عالم شهود است ، و آنچه از اين قلمرو بيرون است عالم غيب محسوب مى گردد، ولى همه اينها در برابر علم خدا يكسان است چرا كه وجود بى پايان او همه جا حاضر و ناظر است ، و بنابراين جائى از قلمرو علم و حضور او بيرون نيست . و لذا در آيه 59 سوره انعام مى خوانيم : و عنده مفاتيح الغيب لايعلمها الاهو: ((كليدهاى غيب تنها نزد او است و جز او كسى آنرا نمى داند.)) توجه به اين نام الهى سبب مى شود كه انسان او را همه جا حاضر و ناظر بداند و تقواى الهى پيشه كند. سپس روى رحمت عامه او كه همه خلايق را شامل مى شود (رحمن ) و رحمت خاصه اش كه ويژه مؤ منان است (رحيم ) تكيه شده ، تا به انسان اميد بخشد. و او را در راه طولانى تكامل و سير الى الله كه در پيش دارد يارى دهد كه قطع اين مرحله بى همراهى لطف او نمى شود و ظلمات است و خطر گمراهى دارد. و به اين ترتيب علاوه بر صفت توحيد، سه وصف از اوصاف عظيمش ‍ در اين آيه بيان شده كه هر كدام به نوعى الهام بخش است . در آيه بعد علاوه بر تاءكيد روى مساءله توحيد هشت وصف ديگر ذكر كرده ، مى فرمايد: ((او خدائى است كه معبودى جز او نيست )) (هو الله الذى لا اله الا هو). ((حاكم و مالك اصلى او است )) (الملك ). ((از هر عيب و نقص پاك و مبرا است )) (القدوس ). ((هيچگونه ظلم و ستم بر كسى روا نمى دارد، و همه از ناحيه او در سلامتند)) (السلام ). اصولا دعوت او به سوى سلامت است ((و الله يدعو الى دار السلام )) (يونس 25) و هدايت او نيز متوجه به سلامت مى باشد: ((يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام )) (مائده 16) و قرارگاهى را كه براى مؤ منان فراهم ساخته نيز خانه سلامت است : ((لهم دار السلام عند ربهم )) درود و تحيت بهشتيان نيز چيزى جز سلام نيست : ((الا قليلا سلاما سلاما)) (واقعه 26). سپس مى افزايد: ((او دوستانش را امنيت مى بخشد، و ايمان مرحمت مى كند)) ((المؤ من )). ((او حافظ و نگاهدارنده و مراقب همه چيز است )) (المهيمن ). ((او قدرتمندى است كه هرگز مغلوب نمى شود)) (العزيز). ((او با اراده نافذ خود به اصلاح هر امر مى پردازد)) (الجبار). اين واژه كه از ماده ((جبر)) گرفته شده ، گاه به معنى قهر و غلبه و نفوذ اراده مى آيد، و گاه به معنى جبران و اصلاح ، و راغب در مفردات هر دو معنى را به هم آميخته ، مى گويد: اصل جبر اصلاح كردن چيزى است با غلبه و قدرت اين واژه هنگامى كه در مورد خداوند به كار رود بيانگر يكى از صفات بزرگ او است كه با نفوذ اراده و كمال قدرت به اصلاح هر فسادى مى پردازد، و هرگاه در مورد غير او به كار رود معنى مذمت را دارد، و به گفته راغب به كسى گفته مى شود كه مى خواهد نقصان و كمبود خود را با ادعاى مقاماتى كه شايسته آن نيست جبران كند، اين واژه در قرآن مجيد در ده مورد به كار رفته كه نه مورد آن درباره افراد ظالم و گردنكش و مفسد است ، و تنها يك مورد آن درباره خداوند قادر متعال (آيه مورد بحث ) مى باشد. سپس مى افزايد: ((او شايسته بزرگى است و چيزى برتر و بالاتر از او نيست )) (المتكبر). ((متكبر)) از ماده ((تكبر)) به دو معنى آمده است : يكى ممدوح كه در مورد خداوند به كار مى رود، و آن دارا بودن بزرگى و كارهاى نيك و صفات پسنديده فراوان است ، و ديگرى نكوهيده و مذموم كه در مورد غير خدا به كار مى رود و آن اين است كه افراد كوچك و كم مقدار ادعاى بزرگى كنند، و صفاتى را كه ندارند به خود نسبت دهند، و از آنجا كه عظمت و بزرگى تنها شايسته مقام خدا است اين واژه به معنى ممدوحش تنها درباره او به كار مى رود و هرگاه در غير مورد او به كار رود به معنى مذموم است . و در پايان آيه ، بار ديگر روى مساءله توحيد كه سخن با آن آغاز شده بود تكيه كرده ، مى فرمايد:((خداوند منزه است از آنچه شريك براى او قرار مى دهند)) (سبحان الله عما يشركون ). با توضيحى كه داده شد روشن مى شود كه هيچ موجودى نمى تواند در صفاتى كه در اينجا آمده است شريك و شبيه و نظير او باشد. و در آخرين آيه مورد بحث در تكميل اين صفات به شش وصف ديگر اشاره كرده چنين مى فرمايد: ((او خداوندى است آفريننده )) (هو الله الخالق ). ((خداوندى كه مخلوقات را بى كم و كاست ، و بدون شبيهى از قبل ، ايجاد كرد)) (البارى ). ((آفريدگارى كه به هر موجودى صورت خاصى بخشيد)) (المصور). و سپس از آنجا كه اوصاف خداوند منحصر به اين اوصاف نيست ، بلكه اوصافش همچون ذاتش بى پايان است ، مى افزايد: ((براى او نامه اى نيك است )) (له الاسماء الحسنى ). و به همين دليل از هر گونه عيب و نقص ، منزه و مبرى است ، ((و تمام موجوداتى كه در آسمان و زمين هستند براى او تسبيح مى گويند)) و او را از هر عيب و نقصى پاك مى شمرند (يسبح له ما فى السماوات و الارض ). و سرانجام براى تاءكيد بيشتر، روى موضوع نظام آفرينش به دو وصف ديگر از اوصافش كه يكى از آنها قبلا آمد، اشاره كرده ، مى فرمايد: ((او عزيز و حكيم است )) (و هو العزيز الحكيم ). اولى نشانه كمال قدرت او بر همه چيز، و غلبه بر هر مانع است ، و دومى اشاره به علم و آگاهى از نظام آفرينش و تنظيم برنامه دقيق در امر خلقت و تدبير است . و به اين ترتيب در مجموع اين آيات سه گانه علاوه بر مساءله توحيد كه دو بار تكرار شده هفده وصف از اوصاف خدا آمده است به اين ترتيب : 1 - عالم الغيب و الشهاده . 2 - رحمان . 3 - رحيم . 4 - ملك . 5 - قدوس . 6 - سلام . 7 - مؤ من . 8 - مهيمن . 9 - عزيز. 10 - جبار. 11 - متكبر. 12 - خالق . 13 - بارى ء. 14 - مصور. 15 - حكيم . 16 - داراى اسماء الحسنى . 17 - كسى كه همه موجودات عالم تسبيح او مى گويند. كه با وصف توحيد او، مجموعا هيجده صفت مى شود (توجه داشته باشيد، توحيد دو بار و عزيز نيز دو مرتبه ذكر شده است ). در ميان مجموع اين صفات ، يكنوع نظم بندى خاصى در سه آيه ديده مى شود: در آيه نخست از عمومى ترين اوصاف ذات (علم ) و عمومى ترين اوصاف فعل (رحمت ) كه ريشه همه افعال خداوندى است بحث مى كند. در آيه دوم ، سخن از حاكميت او و شئون اين حاكميت است ، و صفاتى همچون ((قدوس )) و ((سلام )) و ((مؤ من )) و ((جبار)) و ((متكبر))، با توجه به معانى آنها كه در بالا ذكر كرديم همه از ويژگيهاى اين حاكميت مطلقه الهى است . و در آخرين آيه از مساءله خلقت و آنچه مربوط به آن است ، مانند نظم بندى و صورت بندى و قدرت و حكمت بحث مى كند. و به اين ترتيب ، اين آيات دست پويندگان راه معرفت الله را گرفته منزل به منزل پيش مى برد، از ذات پاك او شروع مى كند، و بعد به عالم خلقت مى آورد، و باز در اين سير الى الله از مخلوق نيز به سوى خالق مى برد، قلب را مطهر اسماء و صفات الهى و مركز انواع ربانى مى كند و در لابلاى اين معارف و انوار، او را مى سازد و تربيت مى نمايد شكوفه هاى تقوا را بر شاخسار وجودش ظاهر ساخته و لايق قرب جوارش مى كند، تا با تمام ذرات جهان همصدا شود، و تسبيحگويان نغمه سبوح و قدوسى سر دهد. لذا جاى تعجب نيست كه در روايات اسلامى اهميت فوق العاده اى به اين آيات داده شده كه در نكات به خواست خدا به آن اشاره مى شود. ﴿24