پیمایش
وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ ﴿50 وَلَقَدْ أَهْلَكْنَا أَشْيَاعَكُمْ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ ﴿51 وَكُلُّ شَيْءٍ فَعَلُوهُ فِي الزُّبُرِ ﴿52 وَكُلُّ صَغِيرٍ وَكَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ ﴿53 إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ﴿54 فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ ﴿55 الرحمن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الرَّحْمَٰنُ ﴿1 عَلَّمَ الْقُرْآنَ ﴿2 خَلَقَ الْإِنْسَانَ ﴿3 عَلَّمَهُ الْبَيَانَ ﴿4 الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ ﴿5 وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ يَسْجُدَانِ ﴿6 وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِيزَانَ ﴿7 أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ ﴿8 وَأَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِيزَانَ ﴿9 وَالْأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ ﴿10 فِيهَا فَاكِهَةٌ وَالنَّخْلُ ذَاتُ الْأَكْمَامِ ﴿11 وَالْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَالرَّيْحَانُ ﴿12 فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ﴿13 خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ ﴿14 وَخَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مَارِجٍ مِنْ نَارٍ ﴿15 فَبِأَيِّ آلَاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ ﴿16

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

و فرمان ما جز فرمان واحدی نیست که مانند یک چشم بر هم زدن است. ﴿50 بی تردید ما هم مسلکان شما را [که در گذشته به سر می بردند، به خاطر طغیانشان] هلاک کردیم؛ پس آیا پند گیرنده ای هست؟ ﴿51 و هر عملی را که انجام دادند در نامه های اعمالشان ثبت است. ﴿52 و هر کوچک و بزرگی [از اعمالشان در آن] نوشته شده است. ﴿53 یقیناً پرهیزکاران در بهشت ها و [کنار] نهرها هستند؛ ﴿54 در جایگاهی حق و پسندیده نزد پادشاهی توانا. ﴿55 [خدای] رحمان ﴿1 قرآن را تعلیم داد. ﴿2 انسان را آفرید؛ ﴿3 به او بیان آموخت؛ ﴿4 خورشید و ماه با حسابی [منظم و دقیق] روانند؛ ﴿5 و گیاه و درخت همواره [برای او] سجده می کنند؛ ﴿6 و آسمان را برافراشت و [برای سنجش هر امر معنوی و مادی] ترازو نهاد؛ ﴿7 تا در [سنجیدن با] ترازو طغیان روا مدارید [و از مرز عدالت و انصاف مگذرید.] ﴿8 و ترازو را به عدالت برپا دارید و از ترازو مکاهید؛ ﴿9 و زمین را برای [زندگی] مردم نهاد؛ ﴿10 در آن میوه ها و نخل ها با خوشه های غلاف دار است؛ ﴿11 و دانه های با سبوس و کاه و گیاهان خوشبوست، ﴿12 پس [ای انس و جن!] کدامیک از نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟ ﴿13 انسان را از گلی خشکیده مانند سفال آفرید. ﴿14 و جن را از آمیزه ای [از شعله های مختلف] آتش به وجود آورد. ﴿15 پس کدامیک از نعمت های پروردگارتان را انکار می کنید؟ ﴿16

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

در جايگاه صدق نزد خداوند مقتدر! اين آيات در حقيقت ادامه بحث آيات قبل پيرامون كيفيت حال مشركان و مجرمان در قيامت است ، آخرين آيه از آيات گذشته اين حقيقت را بيان كرد كه روز قيامت ميعاد آنهاست و آن روز مصيبت بار و تلخى است ، تلختر از مصائب و شكستهاى دنيا. در نخستين آيه مورد بحث به بيان علت اين امر پرداخته ، مى گويد: ((مجرمان در گمراهى و شعله هاى آتش دوزخند)) (ان المجرمين فى ضلال و سعر). ((در آن روز در آتش دوزخ به صورتشان كشيده مى شوند، و به آنها گفته مى شود بچشيد و لمس كنيد آتش دوزخ را)) دوزخى كه پيوسته آنرا انكار مى كرديد و دروغ و افسانه مى پنداشتيد (يوم يسحبون فى النار على وجوههم ذوقوا مس سقر). ((سقر)) (بر وزن سفر) در اصل به معنى تغيير رنگ بدن و متاءذى شدن از تابش آفتاب و مانند آن است ، و از آنجا كه جهنم اين دگرگونى و آزار را به نحو شديد دارد يكى از نامهاى آن ((سقر)) است ، و مراد از ((مس )) همان تماس گرفتن و لمس كردن است ، بنابراين به دوزخيان گفته مى شود بچشيد حرارت سوزانى را كه از لمس آتش ‍ دوزخ حاصل مى شود، بچشيد و نگوئيد اينها دروغ و خرافه و اسطوره است . بعضى معتقدند كه ((سقر)) نام تمام دوزخ نيست بلكه بخش خاصى از دوزخ است كه سوزندگى فوق العاده عجيبى دارد، چنانكه در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : ((دره اى است به نام ((سقر)) كه جايگاه متكبران است ، و هر گاه نفس بكشد دوزخ را مى سوزاند))!. و از آنجا كه ممكن است خيال شود كه اين عذابها با آن معاصى هماهنگ نيست ، در آيه بعد مى افزايد: ((ما هر چيزى را به اندازه آفريديم )) (انا كل شى ء خلقناه بقدر). آرى هم عذابهاى دردناك آنها در اين دنيا روى حساب است ، و هم مجازاتهاى شديد آنها در آخرت ، نه تنها مجازاتها كه هر چيزى را خدا آفريده روى حساب و نظام حساب شده اى است ، زمين و آسمان ، موجودات زنده و بيجان ، اعضاى پيكر انسان ، و وسائل و اسباب حيات زندگى هر كدام روى حساب و اندازه لازم است ، و چيزى در اين عالم بى حساب و كتاب نيست ، چرا كه آفريده آفريدگار حكيمى است . سپس مى فرمايد: نه تنها اعمال ما از روى حكمت است ، بلكه تواءم با نهايت قدرت و قاطعيت نيز مى باشد، زيرا ((فرمان ما يك امر بيش ‍ نيست و چنان با سرعت انجام مى گيرد همانند يك چشم بر هم زدن ))! (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر). آرى هر چيز را اراده كنيم مى گوئيم : ((كن )): ((موجود باش )) آن نيز بلافاصله موجود مى شود، (حتى كلمه ((كن هم )) به اصطلاح از باب ضيق بيان است ، و الا اراده و مشيت خداوند همان و تحقق مراد او همان ). بنابراين آن روز كه فرمان برپاشدن قيامت را صادر مى كنيم با يك چشم بر هم زدن همه چيز در مسير رستاخيز قرار مى گيرد، و حيات نوين در كالبدها دميده مى شود. همچنين آن روز كه اراده كنيم كه مجرمان را به وسيله صاعقه ها و صيحه هاى آسمانى يا زمين لرزه ها و طوفانها و تندبادها مجازات كنيم ، و يا اراده عذاب آنها داشته باشيم يك فرمان بيشتر لازم نيست ، بلافاصله همه اينها حاصل مى شود. اينها همه هشدارى است براى گناهكاران تا بدانند خداوند در عين حكيم بودن قاطع است ، و در عين قاطعيت ، حكيم ، و از مخالفت فرمانش بر حذر باشند. آيه بعد بار ديگر مجرمان و كفار را مخاطب ساخته و توجه آنها را به سرنوشت اقوام پيشين معطوف مى دارد، و مى گويد: ((ما افرادى را در گذشته كه شبيه شما بودند هلاك و نابود كرديم ، آيا كسى هست كه متذكر شود و پند گيرد)) (و لقد اهلكنا اشياعكم فهل من مدكر). ((اشياع )) جمع ((شيعه )) به معنى كسانى است كه از سوى فردى به هر طرف مى روند و امور مربوط به او را نشر و شياع مى دهند، و او را تقويت مى كنند و اگر شيعه به معنى پيرو استعمال مى شود نيز از همين جهت است . مسلما اقوام پيشين ، پيرو مشركان مكه و مانند آنها نبودند، بلكه قضيه بر عكس بود، اما از آنجا كه طرفداران يكنفر شبيه او هستند اين واژه در معنى ((شبيه و مانند)) نيز به كار مى رود. اين را نيز نبايد ناديده گرفت كه اين گروه از كفار مكه از برنامه هاى پيشينيان نيرو مى گرفتند، و از خط مكتب آنها استفاده مى كردند، و به همين جهت بر اقوام پيشين اشياع (شيعه ها) اطلاق شده است . به هر حال اين آيه بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه وقتى اعمال و رفتار و اعتقادات شما با آنها يكى است ، دليلى ندارد كه شما سرنوشتى جز سرنوشت آنها داشته باشيد بيدار شويد و پند گيريد. سپس به اين اصل اساسى اشاره مى كند كه با مرگ اقوام پيشين اعمال آنها نابود نشد، بلكه ((هر كارى را انجام دادند در نامه هاى اعمالشان ثبت است )) (و كل شى ء فعلوه فى الزبر). همينگونه اعمال شما نيز ثبت و ضبط مى شود، و براى يوم الحساب محفوظ است . ((زبر)) جمع ((زبور)) به معنى كتاب است ، و در اينجا اشاره به نامه اعمال آدميان مى باشد، بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور از آن ((لوح محفوظ)) باشد، ولى اين معنى با صيغه جمع سازگار نيست . سپس براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((و هر كار صغير و كبيرى بدون استثنا نوشته مى شود)) (و كل صغير و كبير مستطر). بنابراين حساب اعمال در آن روز يك حساب جامع و كامل است ، چنانكه وقتى نامه اعمال مجرمان به دست آنها داده مى شود فرياد برمى آورند: ((كه اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى نيست مگر آنرا شماره كرده ))! ((و يقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها)) (سوره كهف آيه 49). ((مستطر)) از ماده ((سطر)) در اصل به معنى ((صف )) مى باشد، خواه انسانهائى كه در يك صف ايستاده اند، يا درختانى كه در يك صف قرار دارند، يا كلماتى كه بر صفحه كاغذ در يك صف رديف شده اند، و از آنجا كه بيشتر در معنى اخير به كار مى رود معمولا اين معنى از آن به ذهن مى رسد. و به هر حال اين هشدار ديگرى است به اين افراد گنهكار و غافل و بيخبر. و از آنجا كه سنت قرآن مجيد بر اين است كه صالحان و طالحان و نيكان و بدان را در مقايسه با يكديگر معرفى مى كند، چرا كه در مقايسه تفاوتها چشمگيرتر و آشكارتر است در اينجا نيز بعد از ذكر سرنوشت كافران مجرم اشاره كوتاهى به سرنوشت مسرت بخش و روحپرور پرهيزكاران كرده ، مى فرمايد: ((پرهيزكاران در ميان باغها و نهرهاى بهشتى و فضاى گسترده و فيض وسيع خداوند جاى دارند)) (ان المتقين فى جنات و نهر). ((نهر)) (بر وزن قمر) و همچنين ((نهر)) (بر وزن قهر) هر دو به معنى مجراى آب فراوان است و به همين مناسبت گاهى به فضاى گسترده يا فيض ‍ عظيم و نور گسترده ((نهر)) (بر وزن قمر) گفته شده است . اين واژه در آيه مورد بحث (قطع نظر از حديث آينده ) ممكن است به همان معنى اصلى يعنى نهر آب بوده باشد، و مفرد بودن آن مشكلى ايجاد نمى كند، چرا كه معنى جنس و جمع دارد بنابراين هماهنگ ((جنات )) جمع ((جنت )) است . و نيز ممكن است اشاره به وسعت فيض الهى و نور و روشنائى گسترده بهشت و فضاى وسيع آن باشد، و يا به هر دو معنى ، اما در حديثى كه در المنثور از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده مى خوانيم : النهر الفضاء و السعة ليس بنهر جار ((نهر به معنى فضا و گستردگى است نه به معنى نهر جارى )). آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((قمر)) است توضيح بيشترى براى جايگاه متقين داده ، چنين مى گويد: ((آنها در جايگاه صدق و حق و راستى نزد خداوند مالك قادر قرار دارند)) (فى مقعد صدق عند مليك مقتدر). چه توصيف جالبى در اين آيه از جايگاه پرهيزگاران شده است ؟ دو ويژگى دارد كه همه امتيازات در آن جمع است : نخست اينكه آنجا جايگاه صدق است و هيچگونه باطل و بيهودگى در آن راه ندارد، سراسر حق است و تمام وعده هاى خداوند درباره بهشت در آنجا عينيت پيدا مى كند، و صدق آنها آشكار مى شود. ديگر اينكه : در جوار و قرب خدا است ، همان چيزى كه از كلمه ((عند)) (نزد) استفاده مى شود كه اشاره به نهايت قرب و نزديكى و معنوى است نه جسمانى ، آن هم نسبت به خداوندى كه هم مالك است و هم قادر، هر گونه نعمت و موهبتى در قبضه قدرت و در فرمان حكومت و مالكيت او است ، و به همين دليل در پذيرائى اين ميهمانان گرامى فروگذار نخواهد كرد، و تنها خودش مى داند چه مواهبى براى آنها آماده ساخته است . قابل توجه اينكه : در اين دو آيه كه سخن از مواهب و پاداشهاى بهشتيان است نخست از مواهب مادى آنها كه باغهاى وسيع و نهرهاى جارى است سخن مى گويد، سپس از پاداش بزرگ معنوى آنها كه حضور در پيشگاه قرب مليك مقتدر است ، تا انسان را مرحله به مرحله آماده كند، و روح او را به پرواز درآورد و در شور و نشاط فروبرد، به خصوص كه تعبيراتى همچون ((مليك )) و ((مقتدر)) و نيز ((مقعد صدق )) همگى دلالت بر دوام و بقاى اين حضور و قرب معنوى دارد. ﴿50 در جايگاه صدق نزد خداوند مقتدر! اين آيات در حقيقت ادامه بحث آيات قبل پيرامون كيفيت حال مشركان و مجرمان در قيامت است ، آخرين آيه از آيات گذشته اين حقيقت را بيان كرد كه روز قيامت ميعاد آنهاست و آن روز مصيبت بار و تلخى است ، تلختر از مصائب و شكستهاى دنيا. در نخستين آيه مورد بحث به بيان علت اين امر پرداخته ، مى گويد: ((مجرمان در گمراهى و شعله هاى آتش دوزخند)) (ان المجرمين فى ضلال و سعر). ((در آن روز در آتش دوزخ به صورتشان كشيده مى شوند، و به آنها گفته مى شود بچشيد و لمس كنيد آتش دوزخ را)) دوزخى كه پيوسته آنرا انكار مى كرديد و دروغ و افسانه مى پنداشتيد (يوم يسحبون فى النار على وجوههم ذوقوا مس سقر). ((سقر)) (بر وزن سفر) در اصل به معنى تغيير رنگ بدن و متاءذى شدن از تابش آفتاب و مانند آن است ، و از آنجا كه جهنم اين دگرگونى و آزار را به نحو شديد دارد يكى از نامهاى آن ((سقر)) است ، و مراد از ((مس )) همان تماس گرفتن و لمس كردن است ، بنابراين به دوزخيان گفته مى شود بچشيد حرارت سوزانى را كه از لمس آتش ‍ دوزخ حاصل مى شود، بچشيد و نگوئيد اينها دروغ و خرافه و اسطوره است . بعضى معتقدند كه ((سقر)) نام تمام دوزخ نيست بلكه بخش خاصى از دوزخ است كه سوزندگى فوق العاده عجيبى دارد، چنانكه در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : ((دره اى است به نام ((سقر)) كه جايگاه متكبران است ، و هر گاه نفس بكشد دوزخ را مى سوزاند))!. و از آنجا كه ممكن است خيال شود كه اين عذابها با آن معاصى هماهنگ نيست ، در آيه بعد مى افزايد: ((ما هر چيزى را به اندازه آفريديم )) (انا كل شى ء خلقناه بقدر). آرى هم عذابهاى دردناك آنها در اين دنيا روى حساب است ، و هم مجازاتهاى شديد آنها در آخرت ، نه تنها مجازاتها كه هر چيزى را خدا آفريده روى حساب و نظام حساب شده اى است ، زمين و آسمان ، موجودات زنده و بيجان ، اعضاى پيكر انسان ، و وسائل و اسباب حيات زندگى هر كدام روى حساب و اندازه لازم است ، و چيزى در اين عالم بى حساب و كتاب نيست ، چرا كه آفريده آفريدگار حكيمى است . سپس مى فرمايد: نه تنها اعمال ما از روى حكمت است ، بلكه تواءم با نهايت قدرت و قاطعيت نيز مى باشد، زيرا ((فرمان ما يك امر بيش ‍ نيست و چنان با سرعت انجام مى گيرد همانند يك چشم بر هم زدن ))! (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر). آرى هر چيز را اراده كنيم مى گوئيم : ((كن )): ((موجود باش )) آن نيز بلافاصله موجود مى شود، (حتى كلمه ((كن هم )) به اصطلاح از باب ضيق بيان است ، و الا اراده و مشيت خداوند همان و تحقق مراد او همان ). بنابراين آن روز كه فرمان برپاشدن قيامت را صادر مى كنيم با يك چشم بر هم زدن همه چيز در مسير رستاخيز قرار مى گيرد، و حيات نوين در كالبدها دميده مى شود. همچنين آن روز كه اراده كنيم كه مجرمان را به وسيله صاعقه ها و صيحه هاى آسمانى يا زمين لرزه ها و طوفانها و تندبادها مجازات كنيم ، و يا اراده عذاب آنها داشته باشيم يك فرمان بيشتر لازم نيست ، بلافاصله همه اينها حاصل مى شود. اينها همه هشدارى است براى گناهكاران تا بدانند خداوند در عين حكيم بودن قاطع است ، و در عين قاطعيت ، حكيم ، و از مخالفت فرمانش بر حذر باشند. آيه بعد بار ديگر مجرمان و كفار را مخاطب ساخته و توجه آنها را به سرنوشت اقوام پيشين معطوف مى دارد، و مى گويد: ((ما افرادى را در گذشته كه شبيه شما بودند هلاك و نابود كرديم ، آيا كسى هست كه متذكر شود و پند گيرد)) (و لقد اهلكنا اشياعكم فهل من مدكر). ((اشياع )) جمع ((شيعه )) به معنى كسانى است كه از سوى فردى به هر طرف مى روند و امور مربوط به او را نشر و شياع مى دهند، و او را تقويت مى كنند و اگر شيعه به معنى پيرو استعمال مى شود نيز از همين جهت است . مسلما اقوام پيشين ، پيرو مشركان مكه و مانند آنها نبودند، بلكه قضيه بر عكس بود، اما از آنجا كه طرفداران يكنفر شبيه او هستند اين واژه در معنى ((شبيه و مانند)) نيز به كار مى رود. اين را نيز نبايد ناديده گرفت كه اين گروه از كفار مكه از برنامه هاى پيشينيان نيرو مى گرفتند، و از خط مكتب آنها استفاده مى كردند، و به همين جهت بر اقوام پيشين اشياع (شيعه ها) اطلاق شده است . به هر حال اين آيه بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه وقتى اعمال و رفتار و اعتقادات شما با آنها يكى است ، دليلى ندارد كه شما سرنوشتى جز سرنوشت آنها داشته باشيد بيدار شويد و پند گيريد. سپس به اين اصل اساسى اشاره مى كند كه با مرگ اقوام پيشين اعمال آنها نابود نشد، بلكه ((هر كارى را انجام دادند در نامه هاى اعمالشان ثبت است )) (و كل شى ء فعلوه فى الزبر). همينگونه اعمال شما نيز ثبت و ضبط مى شود، و براى يوم الحساب محفوظ است . ((زبر)) جمع ((زبور)) به معنى كتاب است ، و در اينجا اشاره به نامه اعمال آدميان مى باشد، بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور از آن ((لوح محفوظ)) باشد، ولى اين معنى با صيغه جمع سازگار نيست . سپس براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((و هر كار صغير و كبيرى بدون استثنا نوشته مى شود)) (و كل صغير و كبير مستطر). بنابراين حساب اعمال در آن روز يك حساب جامع و كامل است ، چنانكه وقتى نامه اعمال مجرمان به دست آنها داده مى شود فرياد برمى آورند: ((كه اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى نيست مگر آنرا شماره كرده ))! ((و يقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها)) (سوره كهف آيه 49). ((مستطر)) از ماده ((سطر)) در اصل به معنى ((صف )) مى باشد، خواه انسانهائى كه در يك صف ايستاده اند، يا درختانى كه در يك صف قرار دارند، يا كلماتى كه بر صفحه كاغذ در يك صف رديف شده اند، و از آنجا كه بيشتر در معنى اخير به كار مى رود معمولا اين معنى از آن به ذهن مى رسد. و به هر حال اين هشدار ديگرى است به اين افراد گنهكار و غافل و بيخبر. و از آنجا كه سنت قرآن مجيد بر اين است كه صالحان و طالحان و نيكان و بدان را در مقايسه با يكديگر معرفى مى كند، چرا كه در مقايسه تفاوتها چشمگيرتر و آشكارتر است در اينجا نيز بعد از ذكر سرنوشت كافران مجرم اشاره كوتاهى به سرنوشت مسرت بخش و روحپرور پرهيزكاران كرده ، مى فرمايد: ((پرهيزكاران در ميان باغها و نهرهاى بهشتى و فضاى گسترده و فيض وسيع خداوند جاى دارند)) (ان المتقين فى جنات و نهر). ((نهر)) (بر وزن قمر) و همچنين ((نهر)) (بر وزن قهر) هر دو به معنى مجراى آب فراوان است و به همين مناسبت گاهى به فضاى گسترده يا فيض ‍ عظيم و نور گسترده ((نهر)) (بر وزن قمر) گفته شده است . اين واژه در آيه مورد بحث (قطع نظر از حديث آينده ) ممكن است به همان معنى اصلى يعنى نهر آب بوده باشد، و مفرد بودن آن مشكلى ايجاد نمى كند، چرا كه معنى جنس و جمع دارد بنابراين هماهنگ ((جنات )) جمع ((جنت )) است . و نيز ممكن است اشاره به وسعت فيض الهى و نور و روشنائى گسترده بهشت و فضاى وسيع آن باشد، و يا به هر دو معنى ، اما در حديثى كه در المنثور از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده مى خوانيم : النهر الفضاء و السعة ليس بنهر جار ((نهر به معنى فضا و گستردگى است نه به معنى نهر جارى )). آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((قمر)) است توضيح بيشترى براى جايگاه متقين داده ، چنين مى گويد: ((آنها در جايگاه صدق و حق و راستى نزد خداوند مالك قادر قرار دارند)) (فى مقعد صدق عند مليك مقتدر). چه توصيف جالبى در اين آيه از جايگاه پرهيزگاران شده است ؟ دو ويژگى دارد كه همه امتيازات در آن جمع است : نخست اينكه آنجا جايگاه صدق است و هيچگونه باطل و بيهودگى در آن راه ندارد، سراسر حق است و تمام وعده هاى خداوند درباره بهشت در آنجا عينيت پيدا مى كند، و صدق آنها آشكار مى شود. ديگر اينكه : در جوار و قرب خدا است ، همان چيزى كه از كلمه ((عند)) (نزد) استفاده مى شود كه اشاره به نهايت قرب و نزديكى و معنوى است نه جسمانى ، آن هم نسبت به خداوندى كه هم مالك است و هم قادر، هر گونه نعمت و موهبتى در قبضه قدرت و در فرمان حكومت و مالكيت او است ، و به همين دليل در پذيرائى اين ميهمانان گرامى فروگذار نخواهد كرد، و تنها خودش مى داند چه مواهبى براى آنها آماده ساخته است . قابل توجه اينكه : در اين دو آيه كه سخن از مواهب و پاداشهاى بهشتيان است نخست از مواهب مادى آنها كه باغهاى وسيع و نهرهاى جارى است سخن مى گويد، سپس از پاداش بزرگ معنوى آنها كه حضور در پيشگاه قرب مليك مقتدر است ، تا انسان را مرحله به مرحله آماده كند، و روح او را به پرواز درآورد و در شور و نشاط فروبرد، به خصوص كه تعبيراتى همچون ((مليك )) و ((مقتدر)) و نيز ((مقعد صدق )) همگى دلالت بر دوام و بقاى اين حضور و قرب معنوى دارد. ﴿51 در جايگاه صدق نزد خداوند مقتدر! اين آيات در حقيقت ادامه بحث آيات قبل پيرامون كيفيت حال مشركان و مجرمان در قيامت است ، آخرين آيه از آيات گذشته اين حقيقت را بيان كرد كه روز قيامت ميعاد آنهاست و آن روز مصيبت بار و تلخى است ، تلختر از مصائب و شكستهاى دنيا. در نخستين آيه مورد بحث به بيان علت اين امر پرداخته ، مى گويد: ((مجرمان در گمراهى و شعله هاى آتش دوزخند)) (ان المجرمين فى ضلال و سعر). ((در آن روز در آتش دوزخ به صورتشان كشيده مى شوند، و به آنها گفته مى شود بچشيد و لمس كنيد آتش دوزخ را)) دوزخى كه پيوسته آنرا انكار مى كرديد و دروغ و افسانه مى پنداشتيد (يوم يسحبون فى النار على وجوههم ذوقوا مس سقر). ((سقر)) (بر وزن سفر) در اصل به معنى تغيير رنگ بدن و متاءذى شدن از تابش آفتاب و مانند آن است ، و از آنجا كه جهنم اين دگرگونى و آزار را به نحو شديد دارد يكى از نامهاى آن ((سقر)) است ، و مراد از ((مس )) همان تماس گرفتن و لمس كردن است ، بنابراين به دوزخيان گفته مى شود بچشيد حرارت سوزانى را كه از لمس آتش ‍ دوزخ حاصل مى شود، بچشيد و نگوئيد اينها دروغ و خرافه و اسطوره است . بعضى معتقدند كه ((سقر)) نام تمام دوزخ نيست بلكه بخش خاصى از دوزخ است كه سوزندگى فوق العاده عجيبى دارد، چنانكه در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : ((دره اى است به نام ((سقر)) كه جايگاه متكبران است ، و هر گاه نفس بكشد دوزخ را مى سوزاند))!. و از آنجا كه ممكن است خيال شود كه اين عذابها با آن معاصى هماهنگ نيست ، در آيه بعد مى افزايد: ((ما هر چيزى را به اندازه آفريديم )) (انا كل شى ء خلقناه بقدر). آرى هم عذابهاى دردناك آنها در اين دنيا روى حساب است ، و هم مجازاتهاى شديد آنها در آخرت ، نه تنها مجازاتها كه هر چيزى را خدا آفريده روى حساب و نظام حساب شده اى است ، زمين و آسمان ، موجودات زنده و بيجان ، اعضاى پيكر انسان ، و وسائل و اسباب حيات زندگى هر كدام روى حساب و اندازه لازم است ، و چيزى در اين عالم بى حساب و كتاب نيست ، چرا كه آفريده آفريدگار حكيمى است . سپس مى فرمايد: نه تنها اعمال ما از روى حكمت است ، بلكه تواءم با نهايت قدرت و قاطعيت نيز مى باشد، زيرا ((فرمان ما يك امر بيش ‍ نيست و چنان با سرعت انجام مى گيرد همانند يك چشم بر هم زدن ))! (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر). آرى هر چيز را اراده كنيم مى گوئيم : ((كن )): ((موجود باش )) آن نيز بلافاصله موجود مى شود، (حتى كلمه ((كن هم )) به اصطلاح از باب ضيق بيان است ، و الا اراده و مشيت خداوند همان و تحقق مراد او همان ). بنابراين آن روز كه فرمان برپاشدن قيامت را صادر مى كنيم با يك چشم بر هم زدن همه چيز در مسير رستاخيز قرار مى گيرد، و حيات نوين در كالبدها دميده مى شود. همچنين آن روز كه اراده كنيم كه مجرمان را به وسيله صاعقه ها و صيحه هاى آسمانى يا زمين لرزه ها و طوفانها و تندبادها مجازات كنيم ، و يا اراده عذاب آنها داشته باشيم يك فرمان بيشتر لازم نيست ، بلافاصله همه اينها حاصل مى شود. اينها همه هشدارى است براى گناهكاران تا بدانند خداوند در عين حكيم بودن قاطع است ، و در عين قاطعيت ، حكيم ، و از مخالفت فرمانش بر حذر باشند. آيه بعد بار ديگر مجرمان و كفار را مخاطب ساخته و توجه آنها را به سرنوشت اقوام پيشين معطوف مى دارد، و مى گويد: ((ما افرادى را در گذشته كه شبيه شما بودند هلاك و نابود كرديم ، آيا كسى هست كه متذكر شود و پند گيرد)) (و لقد اهلكنا اشياعكم فهل من مدكر). ((اشياع )) جمع ((شيعه )) به معنى كسانى است كه از سوى فردى به هر طرف مى روند و امور مربوط به او را نشر و شياع مى دهند، و او را تقويت مى كنند و اگر شيعه به معنى پيرو استعمال مى شود نيز از همين جهت است . مسلما اقوام پيشين ، پيرو مشركان مكه و مانند آنها نبودند، بلكه قضيه بر عكس بود، اما از آنجا كه طرفداران يكنفر شبيه او هستند اين واژه در معنى ((شبيه و مانند)) نيز به كار مى رود. اين را نيز نبايد ناديده گرفت كه اين گروه از كفار مكه از برنامه هاى پيشينيان نيرو مى گرفتند، و از خط مكتب آنها استفاده مى كردند، و به همين جهت بر اقوام پيشين اشياع (شيعه ها) اطلاق شده است . به هر حال اين آيه بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه وقتى اعمال و رفتار و اعتقادات شما با آنها يكى است ، دليلى ندارد كه شما سرنوشتى جز سرنوشت آنها داشته باشيد بيدار شويد و پند گيريد. سپس به اين اصل اساسى اشاره مى كند كه با مرگ اقوام پيشين اعمال آنها نابود نشد، بلكه ((هر كارى را انجام دادند در نامه هاى اعمالشان ثبت است )) (و كل شى ء فعلوه فى الزبر). همينگونه اعمال شما نيز ثبت و ضبط مى شود، و براى يوم الحساب محفوظ است . ((زبر)) جمع ((زبور)) به معنى كتاب است ، و در اينجا اشاره به نامه اعمال آدميان مى باشد، بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور از آن ((لوح محفوظ)) باشد، ولى اين معنى با صيغه جمع سازگار نيست . سپس براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((و هر كار صغير و كبيرى بدون استثنا نوشته مى شود)) (و كل صغير و كبير مستطر). بنابراين حساب اعمال در آن روز يك حساب جامع و كامل است ، چنانكه وقتى نامه اعمال مجرمان به دست آنها داده مى شود فرياد برمى آورند: ((كه اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى نيست مگر آنرا شماره كرده ))! ((و يقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها)) (سوره كهف آيه 49). ((مستطر)) از ماده ((سطر)) در اصل به معنى ((صف )) مى باشد، خواه انسانهائى كه در يك صف ايستاده اند، يا درختانى كه در يك صف قرار دارند، يا كلماتى كه بر صفحه كاغذ در يك صف رديف شده اند، و از آنجا كه بيشتر در معنى اخير به كار مى رود معمولا اين معنى از آن به ذهن مى رسد. و به هر حال اين هشدار ديگرى است به اين افراد گنهكار و غافل و بيخبر. و از آنجا كه سنت قرآن مجيد بر اين است كه صالحان و طالحان و نيكان و بدان را در مقايسه با يكديگر معرفى مى كند، چرا كه در مقايسه تفاوتها چشمگيرتر و آشكارتر است در اينجا نيز بعد از ذكر سرنوشت كافران مجرم اشاره كوتاهى به سرنوشت مسرت بخش و روحپرور پرهيزكاران كرده ، مى فرمايد: ((پرهيزكاران در ميان باغها و نهرهاى بهشتى و فضاى گسترده و فيض وسيع خداوند جاى دارند)) (ان المتقين فى جنات و نهر). ((نهر)) (بر وزن قمر) و همچنين ((نهر)) (بر وزن قهر) هر دو به معنى مجراى آب فراوان است و به همين مناسبت گاهى به فضاى گسترده يا فيض ‍ عظيم و نور گسترده ((نهر)) (بر وزن قمر) گفته شده است . اين واژه در آيه مورد بحث (قطع نظر از حديث آينده ) ممكن است به همان معنى اصلى يعنى نهر آب بوده باشد، و مفرد بودن آن مشكلى ايجاد نمى كند، چرا كه معنى جنس و جمع دارد بنابراين هماهنگ ((جنات )) جمع ((جنت )) است . و نيز ممكن است اشاره به وسعت فيض الهى و نور و روشنائى گسترده بهشت و فضاى وسيع آن باشد، و يا به هر دو معنى ، اما در حديثى كه در المنثور از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده مى خوانيم : النهر الفضاء و السعة ليس بنهر جار ((نهر به معنى فضا و گستردگى است نه به معنى نهر جارى )). آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((قمر)) است توضيح بيشترى براى جايگاه متقين داده ، چنين مى گويد: ((آنها در جايگاه صدق و حق و راستى نزد خداوند مالك قادر قرار دارند)) (فى مقعد صدق عند مليك مقتدر). چه توصيف جالبى در اين آيه از جايگاه پرهيزگاران شده است ؟ دو ويژگى دارد كه همه امتيازات در آن جمع است : نخست اينكه آنجا جايگاه صدق است و هيچگونه باطل و بيهودگى در آن راه ندارد، سراسر حق است و تمام وعده هاى خداوند درباره بهشت در آنجا عينيت پيدا مى كند، و صدق آنها آشكار مى شود. ديگر اينكه : در جوار و قرب خدا است ، همان چيزى كه از كلمه ((عند)) (نزد) استفاده مى شود كه اشاره به نهايت قرب و نزديكى و معنوى است نه جسمانى ، آن هم نسبت به خداوندى كه هم مالك است و هم قادر، هر گونه نعمت و موهبتى در قبضه قدرت و در فرمان حكومت و مالكيت او است ، و به همين دليل در پذيرائى اين ميهمانان گرامى فروگذار نخواهد كرد، و تنها خودش مى داند چه مواهبى براى آنها آماده ساخته است . قابل توجه اينكه : در اين دو آيه كه سخن از مواهب و پاداشهاى بهشتيان است نخست از مواهب مادى آنها كه باغهاى وسيع و نهرهاى جارى است سخن مى گويد، سپس از پاداش بزرگ معنوى آنها كه حضور در پيشگاه قرب مليك مقتدر است ، تا انسان را مرحله به مرحله آماده كند، و روح او را به پرواز درآورد و در شور و نشاط فروبرد، به خصوص كه تعبيراتى همچون ((مليك )) و ((مقتدر)) و نيز ((مقعد صدق )) همگى دلالت بر دوام و بقاى اين حضور و قرب معنوى دارد. ﴿52 در جايگاه صدق نزد خداوند مقتدر! اين آيات در حقيقت ادامه بحث آيات قبل پيرامون كيفيت حال مشركان و مجرمان در قيامت است ، آخرين آيه از آيات گذشته اين حقيقت را بيان كرد كه روز قيامت ميعاد آنهاست و آن روز مصيبت بار و تلخى است ، تلختر از مصائب و شكستهاى دنيا. در نخستين آيه مورد بحث به بيان علت اين امر پرداخته ، مى گويد: ((مجرمان در گمراهى و شعله هاى آتش دوزخند)) (ان المجرمين فى ضلال و سعر). ((در آن روز در آتش دوزخ به صورتشان كشيده مى شوند، و به آنها گفته مى شود بچشيد و لمس كنيد آتش دوزخ را)) دوزخى كه پيوسته آنرا انكار مى كرديد و دروغ و افسانه مى پنداشتيد (يوم يسحبون فى النار على وجوههم ذوقوا مس سقر). ((سقر)) (بر وزن سفر) در اصل به معنى تغيير رنگ بدن و متاءذى شدن از تابش آفتاب و مانند آن است ، و از آنجا كه جهنم اين دگرگونى و آزار را به نحو شديد دارد يكى از نامهاى آن ((سقر)) است ، و مراد از ((مس )) همان تماس گرفتن و لمس كردن است ، بنابراين به دوزخيان گفته مى شود بچشيد حرارت سوزانى را كه از لمس آتش ‍ دوزخ حاصل مى شود، بچشيد و نگوئيد اينها دروغ و خرافه و اسطوره است . بعضى معتقدند كه ((سقر)) نام تمام دوزخ نيست بلكه بخش خاصى از دوزخ است كه سوزندگى فوق العاده عجيبى دارد، چنانكه در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : ((دره اى است به نام ((سقر)) كه جايگاه متكبران است ، و هر گاه نفس بكشد دوزخ را مى سوزاند))!. و از آنجا كه ممكن است خيال شود كه اين عذابها با آن معاصى هماهنگ نيست ، در آيه بعد مى افزايد: ((ما هر چيزى را به اندازه آفريديم )) (انا كل شى ء خلقناه بقدر). آرى هم عذابهاى دردناك آنها در اين دنيا روى حساب است ، و هم مجازاتهاى شديد آنها در آخرت ، نه تنها مجازاتها كه هر چيزى را خدا آفريده روى حساب و نظام حساب شده اى است ، زمين و آسمان ، موجودات زنده و بيجان ، اعضاى پيكر انسان ، و وسائل و اسباب حيات زندگى هر كدام روى حساب و اندازه لازم است ، و چيزى در اين عالم بى حساب و كتاب نيست ، چرا كه آفريده آفريدگار حكيمى است . سپس مى فرمايد: نه تنها اعمال ما از روى حكمت است ، بلكه تواءم با نهايت قدرت و قاطعيت نيز مى باشد، زيرا ((فرمان ما يك امر بيش ‍ نيست و چنان با سرعت انجام مى گيرد همانند يك چشم بر هم زدن ))! (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر). آرى هر چيز را اراده كنيم مى گوئيم : ((كن )): ((موجود باش )) آن نيز بلافاصله موجود مى شود، (حتى كلمه ((كن هم )) به اصطلاح از باب ضيق بيان است ، و الا اراده و مشيت خداوند همان و تحقق مراد او همان ). بنابراين آن روز كه فرمان برپاشدن قيامت را صادر مى كنيم با يك چشم بر هم زدن همه چيز در مسير رستاخيز قرار مى گيرد، و حيات نوين در كالبدها دميده مى شود. همچنين آن روز كه اراده كنيم كه مجرمان را به وسيله صاعقه ها و صيحه هاى آسمانى يا زمين لرزه ها و طوفانها و تندبادها مجازات كنيم ، و يا اراده عذاب آنها داشته باشيم يك فرمان بيشتر لازم نيست ، بلافاصله همه اينها حاصل مى شود. اينها همه هشدارى است براى گناهكاران تا بدانند خداوند در عين حكيم بودن قاطع است ، و در عين قاطعيت ، حكيم ، و از مخالفت فرمانش بر حذر باشند. آيه بعد بار ديگر مجرمان و كفار را مخاطب ساخته و توجه آنها را به سرنوشت اقوام پيشين معطوف مى دارد، و مى گويد: ((ما افرادى را در گذشته كه شبيه شما بودند هلاك و نابود كرديم ، آيا كسى هست كه متذكر شود و پند گيرد)) (و لقد اهلكنا اشياعكم فهل من مدكر). ((اشياع )) جمع ((شيعه )) به معنى كسانى است كه از سوى فردى به هر طرف مى روند و امور مربوط به او را نشر و شياع مى دهند، و او را تقويت مى كنند و اگر شيعه به معنى پيرو استعمال مى شود نيز از همين جهت است . مسلما اقوام پيشين ، پيرو مشركان مكه و مانند آنها نبودند، بلكه قضيه بر عكس بود، اما از آنجا كه طرفداران يكنفر شبيه او هستند اين واژه در معنى ((شبيه و مانند)) نيز به كار مى رود. اين را نيز نبايد ناديده گرفت كه اين گروه از كفار مكه از برنامه هاى پيشينيان نيرو مى گرفتند، و از خط مكتب آنها استفاده مى كردند، و به همين جهت بر اقوام پيشين اشياع (شيعه ها) اطلاق شده است . به هر حال اين آيه بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه وقتى اعمال و رفتار و اعتقادات شما با آنها يكى است ، دليلى ندارد كه شما سرنوشتى جز سرنوشت آنها داشته باشيد بيدار شويد و پند گيريد. سپس به اين اصل اساسى اشاره مى كند كه با مرگ اقوام پيشين اعمال آنها نابود نشد، بلكه ((هر كارى را انجام دادند در نامه هاى اعمالشان ثبت است )) (و كل شى ء فعلوه فى الزبر). همينگونه اعمال شما نيز ثبت و ضبط مى شود، و براى يوم الحساب محفوظ است . ((زبر)) جمع ((زبور)) به معنى كتاب است ، و در اينجا اشاره به نامه اعمال آدميان مى باشد، بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور از آن ((لوح محفوظ)) باشد، ولى اين معنى با صيغه جمع سازگار نيست . سپس براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((و هر كار صغير و كبيرى بدون استثنا نوشته مى شود)) (و كل صغير و كبير مستطر). بنابراين حساب اعمال در آن روز يك حساب جامع و كامل است ، چنانكه وقتى نامه اعمال مجرمان به دست آنها داده مى شود فرياد برمى آورند: ((كه اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى نيست مگر آنرا شماره كرده ))! ((و يقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها)) (سوره كهف آيه 49). ((مستطر)) از ماده ((سطر)) در اصل به معنى ((صف )) مى باشد، خواه انسانهائى كه در يك صف ايستاده اند، يا درختانى كه در يك صف قرار دارند، يا كلماتى كه بر صفحه كاغذ در يك صف رديف شده اند، و از آنجا كه بيشتر در معنى اخير به كار مى رود معمولا اين معنى از آن به ذهن مى رسد. و به هر حال اين هشدار ديگرى است به اين افراد گنهكار و غافل و بيخبر. و از آنجا كه سنت قرآن مجيد بر اين است كه صالحان و طالحان و نيكان و بدان را در مقايسه با يكديگر معرفى مى كند، چرا كه در مقايسه تفاوتها چشمگيرتر و آشكارتر است در اينجا نيز بعد از ذكر سرنوشت كافران مجرم اشاره كوتاهى به سرنوشت مسرت بخش و روحپرور پرهيزكاران كرده ، مى فرمايد: ((پرهيزكاران در ميان باغها و نهرهاى بهشتى و فضاى گسترده و فيض وسيع خداوند جاى دارند)) (ان المتقين فى جنات و نهر). ((نهر)) (بر وزن قمر) و همچنين ((نهر)) (بر وزن قهر) هر دو به معنى مجراى آب فراوان است و به همين مناسبت گاهى به فضاى گسترده يا فيض ‍ عظيم و نور گسترده ((نهر)) (بر وزن قمر) گفته شده است . اين واژه در آيه مورد بحث (قطع نظر از حديث آينده ) ممكن است به همان معنى اصلى يعنى نهر آب بوده باشد، و مفرد بودن آن مشكلى ايجاد نمى كند، چرا كه معنى جنس و جمع دارد بنابراين هماهنگ ((جنات )) جمع ((جنت )) است . و نيز ممكن است اشاره به وسعت فيض الهى و نور و روشنائى گسترده بهشت و فضاى وسيع آن باشد، و يا به هر دو معنى ، اما در حديثى كه در المنثور از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده مى خوانيم : النهر الفضاء و السعة ليس بنهر جار ((نهر به معنى فضا و گستردگى است نه به معنى نهر جارى )). آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((قمر)) است توضيح بيشترى براى جايگاه متقين داده ، چنين مى گويد: ((آنها در جايگاه صدق و حق و راستى نزد خداوند مالك قادر قرار دارند)) (فى مقعد صدق عند مليك مقتدر). چه توصيف جالبى در اين آيه از جايگاه پرهيزگاران شده است ؟ دو ويژگى دارد كه همه امتيازات در آن جمع است : نخست اينكه آنجا جايگاه صدق است و هيچگونه باطل و بيهودگى در آن راه ندارد، سراسر حق است و تمام وعده هاى خداوند درباره بهشت در آنجا عينيت پيدا مى كند، و صدق آنها آشكار مى شود. ديگر اينكه : در جوار و قرب خدا است ، همان چيزى كه از كلمه ((عند)) (نزد) استفاده مى شود كه اشاره به نهايت قرب و نزديكى و معنوى است نه جسمانى ، آن هم نسبت به خداوندى كه هم مالك است و هم قادر، هر گونه نعمت و موهبتى در قبضه قدرت و در فرمان حكومت و مالكيت او است ، و به همين دليل در پذيرائى اين ميهمانان گرامى فروگذار نخواهد كرد، و تنها خودش مى داند چه مواهبى براى آنها آماده ساخته است . قابل توجه اينكه : در اين دو آيه كه سخن از مواهب و پاداشهاى بهشتيان است نخست از مواهب مادى آنها كه باغهاى وسيع و نهرهاى جارى است سخن مى گويد، سپس از پاداش بزرگ معنوى آنها كه حضور در پيشگاه قرب مليك مقتدر است ، تا انسان را مرحله به مرحله آماده كند، و روح او را به پرواز درآورد و در شور و نشاط فروبرد، به خصوص كه تعبيراتى همچون ((مليك )) و ((مقتدر)) و نيز ((مقعد صدق )) همگى دلالت بر دوام و بقاى اين حضور و قرب معنوى دارد. ﴿53 در جايگاه صدق نزد خداوند مقتدر! اين آيات در حقيقت ادامه بحث آيات قبل پيرامون كيفيت حال مشركان و مجرمان در قيامت است ، آخرين آيه از آيات گذشته اين حقيقت را بيان كرد كه روز قيامت ميعاد آنهاست و آن روز مصيبت بار و تلخى است ، تلختر از مصائب و شكستهاى دنيا. در نخستين آيه مورد بحث به بيان علت اين امر پرداخته ، مى گويد: ((مجرمان در گمراهى و شعله هاى آتش دوزخند)) (ان المجرمين فى ضلال و سعر). ((در آن روز در آتش دوزخ به صورتشان كشيده مى شوند، و به آنها گفته مى شود بچشيد و لمس كنيد آتش دوزخ را)) دوزخى كه پيوسته آنرا انكار مى كرديد و دروغ و افسانه مى پنداشتيد (يوم يسحبون فى النار على وجوههم ذوقوا مس سقر). ((سقر)) (بر وزن سفر) در اصل به معنى تغيير رنگ بدن و متاءذى شدن از تابش آفتاب و مانند آن است ، و از آنجا كه جهنم اين دگرگونى و آزار را به نحو شديد دارد يكى از نامهاى آن ((سقر)) است ، و مراد از ((مس )) همان تماس گرفتن و لمس كردن است ، بنابراين به دوزخيان گفته مى شود بچشيد حرارت سوزانى را كه از لمس آتش ‍ دوزخ حاصل مى شود، بچشيد و نگوئيد اينها دروغ و خرافه و اسطوره است . بعضى معتقدند كه ((سقر)) نام تمام دوزخ نيست بلكه بخش خاصى از دوزخ است كه سوزندگى فوق العاده عجيبى دارد، چنانكه در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : ((دره اى است به نام ((سقر)) كه جايگاه متكبران است ، و هر گاه نفس بكشد دوزخ را مى سوزاند))!. و از آنجا كه ممكن است خيال شود كه اين عذابها با آن معاصى هماهنگ نيست ، در آيه بعد مى افزايد: ((ما هر چيزى را به اندازه آفريديم )) (انا كل شى ء خلقناه بقدر). آرى هم عذابهاى دردناك آنها در اين دنيا روى حساب است ، و هم مجازاتهاى شديد آنها در آخرت ، نه تنها مجازاتها كه هر چيزى را خدا آفريده روى حساب و نظام حساب شده اى است ، زمين و آسمان ، موجودات زنده و بيجان ، اعضاى پيكر انسان ، و وسائل و اسباب حيات زندگى هر كدام روى حساب و اندازه لازم است ، و چيزى در اين عالم بى حساب و كتاب نيست ، چرا كه آفريده آفريدگار حكيمى است . سپس مى فرمايد: نه تنها اعمال ما از روى حكمت است ، بلكه تواءم با نهايت قدرت و قاطعيت نيز مى باشد، زيرا ((فرمان ما يك امر بيش ‍ نيست و چنان با سرعت انجام مى گيرد همانند يك چشم بر هم زدن ))! (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر). آرى هر چيز را اراده كنيم مى گوئيم : ((كن )): ((موجود باش )) آن نيز بلافاصله موجود مى شود، (حتى كلمه ((كن هم )) به اصطلاح از باب ضيق بيان است ، و الا اراده و مشيت خداوند همان و تحقق مراد او همان ). بنابراين آن روز كه فرمان برپاشدن قيامت را صادر مى كنيم با يك چشم بر هم زدن همه چيز در مسير رستاخيز قرار مى گيرد، و حيات نوين در كالبدها دميده مى شود. همچنين آن روز كه اراده كنيم كه مجرمان را به وسيله صاعقه ها و صيحه هاى آسمانى يا زمين لرزه ها و طوفانها و تندبادها مجازات كنيم ، و يا اراده عذاب آنها داشته باشيم يك فرمان بيشتر لازم نيست ، بلافاصله همه اينها حاصل مى شود. اينها همه هشدارى است براى گناهكاران تا بدانند خداوند در عين حكيم بودن قاطع است ، و در عين قاطعيت ، حكيم ، و از مخالفت فرمانش بر حذر باشند. آيه بعد بار ديگر مجرمان و كفار را مخاطب ساخته و توجه آنها را به سرنوشت اقوام پيشين معطوف مى دارد، و مى گويد: ((ما افرادى را در گذشته كه شبيه شما بودند هلاك و نابود كرديم ، آيا كسى هست كه متذكر شود و پند گيرد)) (و لقد اهلكنا اشياعكم فهل من مدكر). ((اشياع )) جمع ((شيعه )) به معنى كسانى است كه از سوى فردى به هر طرف مى روند و امور مربوط به او را نشر و شياع مى دهند، و او را تقويت مى كنند و اگر شيعه به معنى پيرو استعمال مى شود نيز از همين جهت است . مسلما اقوام پيشين ، پيرو مشركان مكه و مانند آنها نبودند، بلكه قضيه بر عكس بود، اما از آنجا كه طرفداران يكنفر شبيه او هستند اين واژه در معنى ((شبيه و مانند)) نيز به كار مى رود. اين را نيز نبايد ناديده گرفت كه اين گروه از كفار مكه از برنامه هاى پيشينيان نيرو مى گرفتند، و از خط مكتب آنها استفاده مى كردند، و به همين جهت بر اقوام پيشين اشياع (شيعه ها) اطلاق شده است . به هر حال اين آيه بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه وقتى اعمال و رفتار و اعتقادات شما با آنها يكى است ، دليلى ندارد كه شما سرنوشتى جز سرنوشت آنها داشته باشيد بيدار شويد و پند گيريد. سپس به اين اصل اساسى اشاره مى كند كه با مرگ اقوام پيشين اعمال آنها نابود نشد، بلكه ((هر كارى را انجام دادند در نامه هاى اعمالشان ثبت است )) (و كل شى ء فعلوه فى الزبر). همينگونه اعمال شما نيز ثبت و ضبط مى شود، و براى يوم الحساب محفوظ است . ((زبر)) جمع ((زبور)) به معنى كتاب است ، و در اينجا اشاره به نامه اعمال آدميان مى باشد، بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور از آن ((لوح محفوظ)) باشد، ولى اين معنى با صيغه جمع سازگار نيست . سپس براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((و هر كار صغير و كبيرى بدون استثنا نوشته مى شود)) (و كل صغير و كبير مستطر). بنابراين حساب اعمال در آن روز يك حساب جامع و كامل است ، چنانكه وقتى نامه اعمال مجرمان به دست آنها داده مى شود فرياد برمى آورند: ((كه اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى نيست مگر آنرا شماره كرده ))! ((و يقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها)) (سوره كهف آيه 49). ((مستطر)) از ماده ((سطر)) در اصل به معنى ((صف )) مى باشد، خواه انسانهائى كه در يك صف ايستاده اند، يا درختانى كه در يك صف قرار دارند، يا كلماتى كه بر صفحه كاغذ در يك صف رديف شده اند، و از آنجا كه بيشتر در معنى اخير به كار مى رود معمولا اين معنى از آن به ذهن مى رسد. و به هر حال اين هشدار ديگرى است به اين افراد گنهكار و غافل و بيخبر. و از آنجا كه سنت قرآن مجيد بر اين است كه صالحان و طالحان و نيكان و بدان را در مقايسه با يكديگر معرفى مى كند، چرا كه در مقايسه تفاوتها چشمگيرتر و آشكارتر است در اينجا نيز بعد از ذكر سرنوشت كافران مجرم اشاره كوتاهى به سرنوشت مسرت بخش و روحپرور پرهيزكاران كرده ، مى فرمايد: ((پرهيزكاران در ميان باغها و نهرهاى بهشتى و فضاى گسترده و فيض وسيع خداوند جاى دارند)) (ان المتقين فى جنات و نهر). ((نهر)) (بر وزن قمر) و همچنين ((نهر)) (بر وزن قهر) هر دو به معنى مجراى آب فراوان است و به همين مناسبت گاهى به فضاى گسترده يا فيض ‍ عظيم و نور گسترده ((نهر)) (بر وزن قمر) گفته شده است . اين واژه در آيه مورد بحث (قطع نظر از حديث آينده ) ممكن است به همان معنى اصلى يعنى نهر آب بوده باشد، و مفرد بودن آن مشكلى ايجاد نمى كند، چرا كه معنى جنس و جمع دارد بنابراين هماهنگ ((جنات )) جمع ((جنت )) است . و نيز ممكن است اشاره به وسعت فيض الهى و نور و روشنائى گسترده بهشت و فضاى وسيع آن باشد، و يا به هر دو معنى ، اما در حديثى كه در المنثور از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده مى خوانيم : النهر الفضاء و السعة ليس بنهر جار ((نهر به معنى فضا و گستردگى است نه به معنى نهر جارى )). آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((قمر)) است توضيح بيشترى براى جايگاه متقين داده ، چنين مى گويد: ((آنها در جايگاه صدق و حق و راستى نزد خداوند مالك قادر قرار دارند)) (فى مقعد صدق عند مليك مقتدر). چه توصيف جالبى در اين آيه از جايگاه پرهيزگاران شده است ؟ دو ويژگى دارد كه همه امتيازات در آن جمع است : نخست اينكه آنجا جايگاه صدق است و هيچگونه باطل و بيهودگى در آن راه ندارد، سراسر حق است و تمام وعده هاى خداوند درباره بهشت در آنجا عينيت پيدا مى كند، و صدق آنها آشكار مى شود. ديگر اينكه : در جوار و قرب خدا است ، همان چيزى كه از كلمه ((عند)) (نزد) استفاده مى شود كه اشاره به نهايت قرب و نزديكى و معنوى است نه جسمانى ، آن هم نسبت به خداوندى كه هم مالك است و هم قادر، هر گونه نعمت و موهبتى در قبضه قدرت و در فرمان حكومت و مالكيت او است ، و به همين دليل در پذيرائى اين ميهمانان گرامى فروگذار نخواهد كرد، و تنها خودش مى داند چه مواهبى براى آنها آماده ساخته است . قابل توجه اينكه : در اين دو آيه كه سخن از مواهب و پاداشهاى بهشتيان است نخست از مواهب مادى آنها كه باغهاى وسيع و نهرهاى جارى است سخن مى گويد، سپس از پاداش بزرگ معنوى آنها كه حضور در پيشگاه قرب مليك مقتدر است ، تا انسان را مرحله به مرحله آماده كند، و روح او را به پرواز درآورد و در شور و نشاط فروبرد، به خصوص كه تعبيراتى همچون ((مليك )) و ((مقتدر)) و نيز ((مقعد صدق )) همگى دلالت بر دوام و بقاى اين حضور و قرب معنوى دارد. ﴿54 در جايگاه صدق نزد خداوند مقتدر! اين آيات در حقيقت ادامه بحث آيات قبل پيرامون كيفيت حال مشركان و مجرمان در قيامت است ، آخرين آيه از آيات گذشته اين حقيقت را بيان كرد كه روز قيامت ميعاد آنهاست و آن روز مصيبت بار و تلخى است ، تلختر از مصائب و شكستهاى دنيا. در نخستين آيه مورد بحث به بيان علت اين امر پرداخته ، مى گويد: ((مجرمان در گمراهى و شعله هاى آتش دوزخند)) (ان المجرمين فى ضلال و سعر). ((در آن روز در آتش دوزخ به صورتشان كشيده مى شوند، و به آنها گفته مى شود بچشيد و لمس كنيد آتش دوزخ را)) دوزخى كه پيوسته آنرا انكار مى كرديد و دروغ و افسانه مى پنداشتيد (يوم يسحبون فى النار على وجوههم ذوقوا مس سقر). ((سقر)) (بر وزن سفر) در اصل به معنى تغيير رنگ بدن و متاءذى شدن از تابش آفتاب و مانند آن است ، و از آنجا كه جهنم اين دگرگونى و آزار را به نحو شديد دارد يكى از نامهاى آن ((سقر)) است ، و مراد از ((مس )) همان تماس گرفتن و لمس كردن است ، بنابراين به دوزخيان گفته مى شود بچشيد حرارت سوزانى را كه از لمس آتش ‍ دوزخ حاصل مى شود، بچشيد و نگوئيد اينها دروغ و خرافه و اسطوره است . بعضى معتقدند كه ((سقر)) نام تمام دوزخ نيست بلكه بخش خاصى از دوزخ است كه سوزندگى فوق العاده عجيبى دارد، چنانكه در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : ((دره اى است به نام ((سقر)) كه جايگاه متكبران است ، و هر گاه نفس بكشد دوزخ را مى سوزاند))!. و از آنجا كه ممكن است خيال شود كه اين عذابها با آن معاصى هماهنگ نيست ، در آيه بعد مى افزايد: ((ما هر چيزى را به اندازه آفريديم )) (انا كل شى ء خلقناه بقدر). آرى هم عذابهاى دردناك آنها در اين دنيا روى حساب است ، و هم مجازاتهاى شديد آنها در آخرت ، نه تنها مجازاتها كه هر چيزى را خدا آفريده روى حساب و نظام حساب شده اى است ، زمين و آسمان ، موجودات زنده و بيجان ، اعضاى پيكر انسان ، و وسائل و اسباب حيات زندگى هر كدام روى حساب و اندازه لازم است ، و چيزى در اين عالم بى حساب و كتاب نيست ، چرا كه آفريده آفريدگار حكيمى است . سپس مى فرمايد: نه تنها اعمال ما از روى حكمت است ، بلكه تواءم با نهايت قدرت و قاطعيت نيز مى باشد، زيرا ((فرمان ما يك امر بيش ‍ نيست و چنان با سرعت انجام مى گيرد همانند يك چشم بر هم زدن ))! (و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر). آرى هر چيز را اراده كنيم مى گوئيم : ((كن )): ((موجود باش )) آن نيز بلافاصله موجود مى شود، (حتى كلمه ((كن هم )) به اصطلاح از باب ضيق بيان است ، و الا اراده و مشيت خداوند همان و تحقق مراد او همان ). بنابراين آن روز كه فرمان برپاشدن قيامت را صادر مى كنيم با يك چشم بر هم زدن همه چيز در مسير رستاخيز قرار مى گيرد، و حيات نوين در كالبدها دميده مى شود. همچنين آن روز كه اراده كنيم كه مجرمان را به وسيله صاعقه ها و صيحه هاى آسمانى يا زمين لرزه ها و طوفانها و تندبادها مجازات كنيم ، و يا اراده عذاب آنها داشته باشيم يك فرمان بيشتر لازم نيست ، بلافاصله همه اينها حاصل مى شود. اينها همه هشدارى است براى گناهكاران تا بدانند خداوند در عين حكيم بودن قاطع است ، و در عين قاطعيت ، حكيم ، و از مخالفت فرمانش بر حذر باشند. آيه بعد بار ديگر مجرمان و كفار را مخاطب ساخته و توجه آنها را به سرنوشت اقوام پيشين معطوف مى دارد، و مى گويد: ((ما افرادى را در گذشته كه شبيه شما بودند هلاك و نابود كرديم ، آيا كسى هست كه متذكر شود و پند گيرد)) (و لقد اهلكنا اشياعكم فهل من مدكر). ((اشياع )) جمع ((شيعه )) به معنى كسانى است كه از سوى فردى به هر طرف مى روند و امور مربوط به او را نشر و شياع مى دهند، و او را تقويت مى كنند و اگر شيعه به معنى پيرو استعمال مى شود نيز از همين جهت است . مسلما اقوام پيشين ، پيرو مشركان مكه و مانند آنها نبودند، بلكه قضيه بر عكس بود، اما از آنجا كه طرفداران يكنفر شبيه او هستند اين واژه در معنى ((شبيه و مانند)) نيز به كار مى رود. اين را نيز نبايد ناديده گرفت كه اين گروه از كفار مكه از برنامه هاى پيشينيان نيرو مى گرفتند، و از خط مكتب آنها استفاده مى كردند، و به همين جهت بر اقوام پيشين اشياع (شيعه ها) اطلاق شده است . به هر حال اين آيه بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه وقتى اعمال و رفتار و اعتقادات شما با آنها يكى است ، دليلى ندارد كه شما سرنوشتى جز سرنوشت آنها داشته باشيد بيدار شويد و پند گيريد. سپس به اين اصل اساسى اشاره مى كند كه با مرگ اقوام پيشين اعمال آنها نابود نشد، بلكه ((هر كارى را انجام دادند در نامه هاى اعمالشان ثبت است )) (و كل شى ء فعلوه فى الزبر). همينگونه اعمال شما نيز ثبت و ضبط مى شود، و براى يوم الحساب محفوظ است . ((زبر)) جمع ((زبور)) به معنى كتاب است ، و در اينجا اشاره به نامه اعمال آدميان مى باشد، بعضى نيز احتمال داده اند كه منظور از آن ((لوح محفوظ)) باشد، ولى اين معنى با صيغه جمع سازگار نيست . سپس براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((و هر كار صغير و كبيرى بدون استثنا نوشته مى شود)) (و كل صغير و كبير مستطر). بنابراين حساب اعمال در آن روز يك حساب جامع و كامل است ، چنانكه وقتى نامه اعمال مجرمان به دست آنها داده مى شود فرياد برمى آورند: ((كه اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى نيست مگر آنرا شماره كرده ))! ((و يقولون يا ويلتنا مال هذا الكتاب لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها)) (سوره كهف آيه 49). ((مستطر)) از ماده ((سطر)) در اصل به معنى ((صف )) مى باشد، خواه انسانهائى كه در يك صف ايستاده اند، يا درختانى كه در يك صف قرار دارند، يا كلماتى كه بر صفحه كاغذ در يك صف رديف شده اند، و از آنجا كه بيشتر در معنى اخير به كار مى رود معمولا اين معنى از آن به ذهن مى رسد. و به هر حال اين هشدار ديگرى است به اين افراد گنهكار و غافل و بيخبر. و از آنجا كه سنت قرآن مجيد بر اين است كه صالحان و طالحان و نيكان و بدان را در مقايسه با يكديگر معرفى مى كند، چرا كه در مقايسه تفاوتها چشمگيرتر و آشكارتر است در اينجا نيز بعد از ذكر سرنوشت كافران مجرم اشاره كوتاهى به سرنوشت مسرت بخش و روحپرور پرهيزكاران كرده ، مى فرمايد: ((پرهيزكاران در ميان باغها و نهرهاى بهشتى و فضاى گسترده و فيض وسيع خداوند جاى دارند)) (ان المتقين فى جنات و نهر). ((نهر)) (بر وزن قمر) و همچنين ((نهر)) (بر وزن قهر) هر دو به معنى مجراى آب فراوان است و به همين مناسبت گاهى به فضاى گسترده يا فيض ‍ عظيم و نور گسترده ((نهر)) (بر وزن قمر) گفته شده است . اين واژه در آيه مورد بحث (قطع نظر از حديث آينده ) ممكن است به همان معنى اصلى يعنى نهر آب بوده باشد، و مفرد بودن آن مشكلى ايجاد نمى كند، چرا كه معنى جنس و جمع دارد بنابراين هماهنگ ((جنات )) جمع ((جنت )) است . و نيز ممكن است اشاره به وسعت فيض الهى و نور و روشنائى گسترده بهشت و فضاى وسيع آن باشد، و يا به هر دو معنى ، اما در حديثى كه در المنثور از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده مى خوانيم : النهر الفضاء و السعة ليس بنهر جار ((نهر به معنى فضا و گستردگى است نه به معنى نهر جارى )). آخرين آيه مورد بحث كه آخرين آيه سوره ((قمر)) است توضيح بيشترى براى جايگاه متقين داده ، چنين مى گويد: ((آنها در جايگاه صدق و حق و راستى نزد خداوند مالك قادر قرار دارند)) (فى مقعد صدق عند مليك مقتدر). چه توصيف جالبى در اين آيه از جايگاه پرهيزگاران شده است ؟ دو ويژگى دارد كه همه امتيازات در آن جمع است : نخست اينكه آنجا جايگاه صدق است و هيچگونه باطل و بيهودگى در آن راه ندارد، سراسر حق است و تمام وعده هاى خداوند درباره بهشت در آنجا عينيت پيدا مى كند، و صدق آنها آشكار مى شود. ديگر اينكه : در جوار و قرب خدا است ، همان چيزى كه از كلمه ((عند)) (نزد) استفاده مى شود كه اشاره به نهايت قرب و نزديكى و معنوى است نه جسمانى ، آن هم نسبت به خداوندى كه هم مالك است و هم قادر، هر گونه نعمت و موهبتى در قبضه قدرت و در فرمان حكومت و مالكيت او است ، و به همين دليل در پذيرائى اين ميهمانان گرامى فروگذار نخواهد كرد، و تنها خودش مى داند چه مواهبى براى آنها آماده ساخته است . قابل توجه اينكه : در اين دو آيه كه سخن از مواهب و پاداشهاى بهشتيان است نخست از مواهب مادى آنها كه باغهاى وسيع و نهرهاى جارى است سخن مى گويد، سپس از پاداش بزرگ معنوى آنها كه حضور در پيشگاه قرب مليك مقتدر است ، تا انسان را مرحله به مرحله آماده كند، و روح او را به پرواز درآورد و در شور و نشاط فروبرد، به خصوص كه تعبيراتى همچون ((مليك )) و ((مقتدر)) و نيز ((مقعد صدق )) همگى دلالت بر دوام و بقاى اين حضور و قرب معنوى دارد. ﴿55 سوره الرحمن مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 78 آيه است محتواى سوره الرحمن اين سوره به طور كلى بيانگر نعمتهاى مختلف ((معنوى )) و ((مادى )) خداوند است كه بر بندگان خود ارزانى داشته ، و آنها را غرق در آن ساخته است ، به طورى كه مى توان نام اين سوره را ((سوره رحمت )) يا سوره نعمت گذارد، و به همين دليل با نام مبارك ((الرحمن )) كه ((رحمت واسعه الهى )) را بازگو مى كند آغاز شده ، و با جلال و اكرام خداوند پايان گرفته است ، و 31 بار جمله ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) كه به وسيله آن از بندگانش اقرار برنعمتهاى خود مى گيرد در آن ذكر شده . بنابراين از يك نظر مجموع سوره يك بخش به هم پيوسته پيرامون نعمتهاى خداوند منان است ، و اما از نظر ديگر مى توان محتواى آن را به چند بخش تقسيم كرد: ((بخش اول )) كه مقدمه و آغاز سوره است از نعمتهاى بزرگ خلقت ، تعليم و تربيت ، حساب و ميزان ، وسائل رفاهى انسان ، و غذاهاى روحى و جسمى او سخن مى گويد. ((بخش دوم )) توضيحى است بر مساءله چگونگى آفرينش انس و جن . ((بخش سوم )) بيانگر نشانه ها و آيات خداوند در زمين و آسمان است . در بخش چهارم از نعمتهاى دنيوى فراتر رفته ، سخن از نعمتهاى جهان ديگر است كه با دقت و ظرافت خاصى ريزه كاريهاى نعمتهاى بهشتى اعم از باغها، چشمه ها، ميوه ها، همسران زيبا و باوفا، و انواع لباسها، توضيح داده شده است . و بالاخره در ((بخش پنجم )) اين سوره اشاره كوتاهى به سرنوشت مجرمان و قسمتى از مجازاتهاى دردناك آنها آمده است ، ولى از آنجا كه اساس سوره بر بيان رحمت الهى است در اين قسمت توضيح زيادى داده نشده ، به عكس نعمتهاى بهشتى كه به طور مشروح و گسترده آمده است آنچنان كه دلهاى مؤ منان را غرق سرور و اميد كرده ، غبار غم را از دل برمى دارد، و نهال شوق را در خاطر مى نشاند. تكرار آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) آن هم در مقطعهاى كوتاه آهنگ جالب و زيبائى به سوره داده ، و چون با محتواى زيبايش آميخته مى شود و جاذبه خيره كننده اى پيدا مى كند، لذا جاى تعجب نيست كه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: لكل شى ء عروس و عروس القران سورة الرحمن جل ذكره : ((براى هر چيزى عروسى است ، و عروس قرآن سوره الرحمن است )). قابل توجه اينكه واژه ((عروس )) گرچه در زبان فارسى به خصوص ‍ زن اطلاق مى شود، ولى در فرهنگ عرب به مرد و زن هر دو مادام كه در مراسم عروسى هستند اطلاق مى گردد. و از آنجا كه مرد و زن در چنين مراسمى در بهترين و زيباترين حالات و كاملترين احترامات قرار دارند اين واژه به موجودات بسيار زيبا و گرامى اطلاق مى شود. علت انتخاب نام ((الرحمن )) براى اين سوره و نيز تناسبش ناگفته پيداست . فضيلت تلاوت سوره الرحمن از آنجا كه اين سوره حس شكرگزارى را در انسانها به عاليترين وجهى برمى انگيزد، و بيان نعمتهاى مادى و معنوى دنيا و آخرت شوق طاعت و بندگى را در دل او افزايش مى دهد فضيلتهاى فراوانى براى تلاوت آن در روايات آمده است ، البته تلاوتى كه در اعماق روح انسان نفوذ كند و مبداء حركت گردد نه مجرد لقلقه زبان . از جمله در حديثى از رسول خدا مى خوانيم : من قراء سورة الرحمن رحم الله ضعفه و ادى شكر ما انعم الله عليه : ((هر كس سوره الرحمن را بخواند خداوند به ناتوانى او (در اداى شكر نعمتها) رحم مى كند، و حق شكر نعمتهائى را كه به او ارزانى داشته خودش ادا مى كند)). در حديث ديگرى در ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : تلاوت سوره الرحمن ، و قيام به آن را هرگز رها نكنيد، چرا كه اين سوره در قلوب منافقان هرگز استقرار نمى يابد، و خداوند آن را در قيامت در صورت انسانى قرار مى دهد كه زيباترين چهره ، و خشبوترين رائحه را دارد، سپس در جائى قرار مى گيرد كه از همگان به خداوند متعال نزديكتر است ! خداوند از اين سوره مى پرسد: چه كسى در زندگى دنيا به محتواى تو قيام داشت و تلاوت تو را ادامه مى داد؟ در پاسخ مى گويد: خداوندا! فلان و فلان در اينحال صورتهاى آنها سپيد مى شود، خدا به آنها مى فرمايد: اكنون هر كه را مى خواهيد شفاعت كنيد، آنها تا آنجا كه آرزو دارند شفاعت مى كنند، و براى هيچكس ‍ شفاعت نمى كنند مگر اينكه به آنها گفته مى شود وارد بهشت شويد و هر كجا مى خواهيد ساكن گرديد!. و در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است : من قراء سورة الرحمن فقال عند كل ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) لا بشى ء من آلائك رب اكذب ، فان قراءها ليلا ثم مات مات شهيدا، و ان قراءها نهارا فمات مات شهيدا: هر كس سوره الرحمن را بخواند و هنگامى كه به آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) مى رسد بگويد لا بشى ء من الائك رب اكذب : ((خداوندا هيچيك از نعمتهاى تو را انكار نمى كنم )) اگر اين تلاوت در شب باشد و در همان شب بميرد شهيد خواهد بود، و اگر در روز باشد و در همان روز بميرد نيز شهيد خواهد بود))!. تفسير: سرآغاز نعمتهاى الهى از آنجا كه اين سوره - همان گونه كه گفتيم - بيانگر انواع نعمتها و مواهب بزرگ الهى است با نام مقدس ((رحمن )) كه رمزى از رحمت واسعه او است آغاز مى شود، چرا كه اگر صفت ((رحمانيت )) او نبود اينچنين خوان نعمت را براى دوست و دشمن نمى گستراند. لذا مى فرمايد ((خداوند رحمن )) (الرحمن ). ((قرآن را تعليم فرمود)) (علم القرآن ). و به اين ترتيب نخستين و مهمترين نعمت را همان ((تعليم قرآن )) بيان مى كند، چه تعبير جالب و پرمحتوائى ؟ چرا كه اگر درست بينديشيم اين قرآن مجيد سرچشمه همه مواهب ، و وسيله وصول به هر نعمت ، و بهره گيرى از تمام نعمتهاى معنوى و مادى است ، و جالب اينكه بيان نعمت ((تعليم قرآن )) را حتى قبل از مساءله ((خلقت انسان )) و ((تعليم بيان )) ذكر كرده ، در حالى كه از نظر ترتيب طبيعى بايد نخست اشاره به مساءله آفرينش انسان ، و بعد نعمت تعليم بيان ، و سپس نعمت تعليم قرآن شود، اما عظمت قرآن ايجاب كرده كه برخلاف اين ترتيب طبيعى نخست از آن سخن گويد. اين آيه در ضمن پاسخى است به مشركان عرب كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نام رحمن بيان كرد و آنها را دعوت به سجده براى خداوند رحمن نمود آنها به عنوان بهانه جوئى گفتند و ما الرحمن ((رحمن چيست )) (فرقان - 60). قرآن مى گويد خداوند رحمن كسى است كه قرآن را تعليم فرموده ، انسان را آفريده ، و تعليم بيان به او كرده است . به هر حال نام ((رحمن )) بعد از نام ((الله )) گسترده ترين مفهوم را در ميان نامهاى پروردگار دارد، زيرا مى دانيم خداوند داراى دو رحمت است : ((رحمت عام )) و ((رحمت خاص )) نام ((رحمن )) اشاره به رحمت عام او است كه همگان را شامل مى شود، و نام ((رحيم )) اشاره به ((رحمت خاص )) او است كه مخصوص اهل ايمان و طاعت است ، و شايد به همين دليل نام رحمن بر غير خدا هرگز اطلاق نمى شود (مگر اينكه با كلمه ((عبد)) همراه باشد) ولى وصف ((رحيم )) به ديگران نيز گفته مى شود، چرا كه هيچكس ‍ داراى رحمت عام جز او نيست ، اما رحمت خاص هر چند به صورت ضعيف در ميان انسانها و موجودات ديگر نيز وجود دارد. در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : الرحمن اسم خاص ‍ بصفة عامة و الرحيم اسم عام بصفة خاصة : ((رحمن اسم خاص است اما صفت عام دارد)) (يعنى نامى است مخصوص خدا كه رحمتش ‍ همگان را شامل مى شود) ولى رحيم اسمى است عام به صفت خاص ‍ (يعنى توصيفى است كه براى خدا و خلق هر دو به كار مى رود همانگونه كه قرآن مجيد پيغمبر اسلام را به عنوان رؤ ف رحيم معرفى كرده است . (توبه - 128) اما مفهوم آن رحمت ويژه و معينى است . در اينكه خداوند قرآن را به چه كسى تعليم كرده ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: گاه گفته اند به جبرئيل و فرشتگان ، و گاه به شخص پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و گاه به همه انسانها و حتى جن . و از آنجا كه اين سوره بيانگر رحمتهاى الهى به جن و انس است و لذا 31 بار بعد از ذكر بحثهائى از اين نعمتها از آنها سؤ ال مى كند ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) مناسب همان تفسير آخر است كه خدا اين قرآن را به وسيله پيامبر بزرگش محمد (صلى اللّه عليه و آله ) به جن و انس تعليم فرمود. بعد از ذكر نعمت بى مثال قرآن به مهمترين نعمت در سلسله بعد پرداخته ، مى فرمايد: ((انسان را آفريد)) (خلق الانسان ). مسلما منظور از انسان در اينجا نوع انسان است نه حضرت ((آدم ))، چرا كه در چند آيه بعد درباره او جداگانه سخن مى گويد، و نه شخص ‍ پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) هر چند حضرت برترين و والاترين مصداق آن است . گستردگى نعمت بيان كه بعد از آن مى آيد نيز شاهد ديگرى بر عموميت معنى انسان است ، بنابراين تفسيرهاى ديگر جز آنچه گفته شد صحيح به نظر نمى رسد. و به راستى آفرينش انسان اين مجموعه شگرف عالم هستى ، اين خلاصه موجودات ، اين ((عالم صغير)) كه ((عالم كبير)) در آن درج است ، نعمتى است بى نظير و بى مانند چرا كه هر يك از ابعاد وجود او خود نعمت بزرگى است . گرچه آغاز وجودش يك نطفه بى ارزش ، و يا صحيحتر يك موجود ذره بينى كه در آن نطفه بى ارزش شناور است ، بيش نيست ، ولى در سايه ربوبيت پروردگار آنچنان مراحل تكامل را طى مى كند كه به مقام شريفترين موجود عالم خلقت ارتقا مى يابد. ذكر نام انسان بعد از قرآن نيز قابل دقت است ، چرا كه قرآن مجموعه اسرار هستى به صورت تدوين است ، و انسان خلاصه اين اسرار به صورت تكوين است ، و هر كدام نسخه اى است از اين عالم بزرگ و پهناور! آيه بعد به يكى از مهمترين نعمتها بعد از نعمت آفرينش انسان ، اشاره كرده مى افزايد: ((خداوند بيان را به او تعليم كرد)) (علمه البيان ). ((بيان )) از نظر مفهوم لغت معنى گسترده اى دارد، و به هر چيزى گفته مى شود كه مبين و آشكار كننده چيزى باشد، بنابراين نه فقط نطق و سخن را شامل مى شود كه حتى كتابت و خط و انواع استدلالات عقلى و منطقى كه مبين مسائل مختلف و پيچيده است همه در مفهوم بيان جمع است ، هر چند شاخص اين مجموعه همان ((سخن گفتن )) است . گرچه ما به خاطر عادت به سخن گفتن آنرا مساءله ساده اى فكر مى كنيم ، ولى در حقيقت سخن گفتن از پيچيده ترين و ظريف ترين اعمال انسان است ، بلكه مى توان گفت هيچ كارى به اين ظرافت و پيچيدگى نيست ! زيرا از يكسو دستگاه هاى صوتى براى ايجاد اصوات مختلف با يكديگر همكارى مى كنند، ريه هوا را در خود جمع مى كند و آنرا تدريجا از حنجره بيرون مى فرستد، تارهاى صوتى به صدا در مى آيند، و صداهاى كاملا متفاوت كه بعضى نشانه رضا و ديگرى خشم و ديگرى استمداد و ديگرى تكلم و ديگرى محبت يا عداوت است ايجاد مى كنند، سپس اين صداها با كمك زبان و لبها و دندانها و فضاى دهان ، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصى به وجود مى آورند، و به تعبير ديگر آن صداى ممتد و يكنواخت كه از حنجره بيرون مى آيد به اشكال و اندازه هاى مختلف بريده مى شود و حروف از آن تشكيل مى گردد. از سوى ديگر مساءله وضع لغات پيش مى آيد كه انسان بر اثر پيشرفت فكرى لغات گوناگون براى انواع نيازهاى مادى و معنويش وضع مى كند، و عجب اينكه هيچگونه محدوديتى براى انسان در وضع لغات نيست ، و تعداد زبانهاى موجود در دنيا به قدرى زياد است كه دقيقا نمى توان آنها را احصا كرد، و حتى با گذشت زمان لغات و زبانهاى جديدى تدريجا تشكيل مى شود. بعضى تعداد زبانهاى موجود در دنيا را سه هزار زبان ! مى دادند، و بعضى اين عدد را بالاتر از اين ذكر كرده اند ولى به نظر مى رسد كه هدف ، شمارش اصول السنه بوده و گرنه اگر زبانهاى محلى را در نظر بگيريم مطلب از اين هم فراتر خواهد بود تا آنجا كه گاه ديده شده دو روستاى مجاور با دو زبان مختلف محلى صحبت مى كنند. از سوى سوم مساءله تنظيم جمله بنديها و استدلالات يا بيان احساسات از طريق عقل و فكر پيش مى آيد كه روح بيان و نطق است ، و به همين دليل سخن گفتن مخصوص انسانهاست . درست است كه بسيارى از حيوانات براى تفهيم نيازهايشان اصوات مختلفى ايجاد مى كنند، ولى تعداد اين اصوات بسيار محدود و گنگ و مبهم است ، در حالى كه بيان به صورت گسترده و نامحدود در اختيار انسانها قرار دارد، چرا كه خداوند قدرت فكرى لازم را براى سخن گفتن به آنها بخشيده است . از اينها كه بگذريم اگر نقش ((بيان )) را در تكامل و پيشرفت زندگى انسانها، و پيدايش و ترقى تمدنها در نظر بگيريم يقين خواهيم كرد كه اگر اين نعمت بزرگ نبود انسان هرگز نمى توانست تجربيات و علوم خود را به سادگى از نسلى به نسل ديگر منتقل سازد، و باعث پيشرفت علم و دانش و تمدن و دين و اخلاق گردد، و اگر يكروز اين نعمت بزرگ از انسانها گرفته شود جامعه انسانى به سرعت راه قهقرا را پيش خواهد گرفت ، و هرگاه بيان را به معنى وسيع آن كه شامل خط و كتابت و حتى انواع هنرها مى شود تفسير كنيم نقش فوقالعاده مهم آن در زندگى انسانها روشنتر مى گردد. اينجاست كه مى فهميم چرا بعد از نعمت خلقت انسان سخن از تعليم بيان در اين سوره رحمن كه مجموعه اى است از مواهب پروردگار به ميان آمده . سپس به سراغ چهارمين نعمت بزرگ از مواهب خداوند رحمن رفته ، مى گويد: ((خورشيد و ماه بر طبق حساب منظمى جريان دارند)) (الشمس و القمر بحسبان ). اصل وجود خورشيد از بزرگترين نعمتها براى انسان است ، چرا كه بدون نور و حرارت حاصل از آن زندگى در منظومه شمسى غير ممكن است ، و سابقا نيز گفته ايم هر جنبش و حركتى در كره خاكى ما صورت مى گيرد سرچشمه اصلى آن نور و حرارت خورشيد است ، نمو و رشد گياهان و تمام مواد غذائى ، بارش بارانها، وزش بادها، همه ببركت اين موهبت الهى است . ماه نيز به سهم خود نقش مهمى را در حيات انسان ايفا مى كند، علاوه بر اينكه چراغ شبهاى تاريك او است ، جاذبه آن كه سرچشمه جزر و مد در اقيانوسهاست عاملى است براى بقاء حيات در درياها و مشروب ساختن بسيارى از سواحل كه رودخانه ها در مجاورت آن به دريا مى ريزند. و افزون بر همه اينها نظام ثابت حركت اين دو حركت (يا به تعبير ديگر حركت ماه به دور زمين و حركت زمين به دور خورشيد) كه سبب پيدايش منظم شب و روز سال و ماه و فصول مختلف است ، سبب نظم زندگى انسانها و برنامه ريزى براى امور تجارى و صنعتى و كشاورزى است كه اگر اين سير منظم نبود زندگى بشر هرگز نظام نمى يافت . نه تنها حركت اين كرات آسمانى نظام بسيار دقيقى دارد، بلكه مقدار جرم و جاذبه آنها و فاصله اى كه از زمين ، و از يكديگر، دارند همه روى حساب و ((حسبان )) است ، و به طور قطع هر كدام از اين امور به هم بخورد اختلالات عظيمى در منظومه شمسى و به دنبال آن در نظام زندگى بشر رخ مى دهد. و عجب اينكه به هنگامى كه اجزاى اين منظومه از كره خورشيد جدا شد بسيار پريشان و نامنظم به نظر مى رسيد ولى سرانجام در شكل كنونى تثبيت شد يكى از دانشمندان علوم طبيعى در اين زمينه چنين مى گويد: ((منظومه شمسى ما از مخلوط (ظاهرا) درهم برهم مواد و مصالحى كه با حرارت 12 هزار درجه از خورشيد جدا شده ، و با سرعتى غير قابل تصور در فضاى بى پايان پراكنده گشته ، به وجود آمده است )). اما در همين آشفتگى ظاهرى و انقلاب جوى چنان نظم و ترتيب دقيق و منظمى ايجاد شده كه امروز حتى دقايق و لحظات حوادث آينده آنرا مى توانيم پيشبينى كنيم ، و نتيجه اين نظام و ترتيب آن است كه اوضاع فلكى ما هزار ميليون سال است كه به همين حال باقيمانده . اين نكته نيز قابل توجه است كه خورشيد هر چند در وسط منظومه شمسى ظاهرا بدون حركت ثابت مانده است ، ولى نبايد فراموش كرد كه آن هم به اتفاق تمام سيارات و اقمارش در دل كهكشانى كه به آن تعلق دارد به سوى نقطه معينى (ستاره معروف وگا) در حركت و اين حركت نيز نظم و سرعت معينى دارد. در پنجمين موهبت بزرگ از آسمان به زمين نظر مى افكند، و مى فرمايد: ((و گياه و درخت براى او سجده مى كنند)) (و النجم و الشجر يسجدان ). ((نجم )) گاه به معنى ستاره مى آيد، و گاه به معنى گياهان بدون ساقه و در اينجا به قرينه ((شجر)) (درخت ) منظور معنى دوم يعنى گياهان بدون ساقه است . اصولا اين واژه در اصل به معنى طلوع است ، و اگر به اين گياهان ((نجم )) مى گويند به خاطر آن است كه از زمين سر بر مى آورند، و اگر به ستاره ((نجم )) گفته مى شود نيز به خاطر طلوع آن است . مى دانيم تمام مواد غذائى انسانها در اصل از گياهان گرفته مى شود، با اين تفاوت كه قسمتى را انسان مستقيما مصرف مى كند، و قسمت ديگرى صرف تغذيه حيواناتى مى شود كه جزء مواد غذائى انسانها است ، اين معنى حتى در مورد حيوانات دريائى نيز صادق است ، زيرا آنها نيز از گياهان بسيار كوچكى تغذيه مى كنند كه ميليونها ميليون از آن در هر گوشه و كنار دريا در پرتو نور آفتاب مى رويد و در لابلاى امواج در حركت است . به اين ترتيب ((نجم )) انواع گياهان كوچك و خزنده (مانند بوته كدو خيار و امثال آنها) و ((شجر)) و انواع گياهان ساقهدار مانند غلات و درختان ميوه و غير آن را شامل مى شود. و تعبير ((يسجدان )) (اين دو سجده مى كنند) اشاره به تسليم بى قيد و شرط آنها در برابر قوانين آفرينش ، و در مسير منافع انسانهاست مسيرى كه خدا براى آنها تعيين كرده ، و آن را بى كم و كاست مى پيمايند. در ضمن اشاره به اسرار توحيدى آنها نيز هست ، چرا كه در هر برگ و هر دانه گياهى آيات عجيبى از عظمت و علم پروردگار وجود دارد، و ((هر ورقى دفترى است معرفت كردگار))!. البته اين احتمال نيز داده شده كه منظور از نجم در آيه فوق ستارگان آسمان باشد، ولى آنچه در بالا گفتيم با قرائن موجود در آيه متناسبتر و سازگارتر است . ﴿1 سوره الرحمن مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 78 آيه است محتواى سوره الرحمن اين سوره به طور كلى بيانگر نعمتهاى مختلف ((معنوى )) و ((مادى )) خداوند است كه بر بندگان خود ارزانى داشته ، و آنها را غرق در آن ساخته است ، به طورى كه مى توان نام اين سوره را ((سوره رحمت )) يا سوره نعمت گذارد، و به همين دليل با نام مبارك ((الرحمن )) كه ((رحمت واسعه الهى )) را بازگو مى كند آغاز شده ، و با جلال و اكرام خداوند پايان گرفته است ، و 31 بار جمله ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) كه به وسيله آن از بندگانش اقرار برنعمتهاى خود مى گيرد در آن ذكر شده . بنابراين از يك نظر مجموع سوره يك بخش به هم پيوسته پيرامون نعمتهاى خداوند منان است ، و اما از نظر ديگر مى توان محتواى آن را به چند بخش تقسيم كرد: ((بخش اول )) كه مقدمه و آغاز سوره است از نعمتهاى بزرگ خلقت ، تعليم و تربيت ، حساب و ميزان ، وسائل رفاهى انسان ، و غذاهاى روحى و جسمى او سخن مى گويد. ((بخش دوم )) توضيحى است بر مساءله چگونگى آفرينش انس و جن . ((بخش سوم )) بيانگر نشانه ها و آيات خداوند در زمين و آسمان است . در بخش چهارم از نعمتهاى دنيوى فراتر رفته ، سخن از نعمتهاى جهان ديگر است كه با دقت و ظرافت خاصى ريزه كاريهاى نعمتهاى بهشتى اعم از باغها، چشمه ها، ميوه ها، همسران زيبا و باوفا، و انواع لباسها، توضيح داده شده است . و بالاخره در ((بخش پنجم )) اين سوره اشاره كوتاهى به سرنوشت مجرمان و قسمتى از مجازاتهاى دردناك آنها آمده است ، ولى از آنجا كه اساس سوره بر بيان رحمت الهى است در اين قسمت توضيح زيادى داده نشده ، به عكس نعمتهاى بهشتى كه به طور مشروح و گسترده آمده است آنچنان كه دلهاى مؤ منان را غرق سرور و اميد كرده ، غبار غم را از دل برمى دارد، و نهال شوق را در خاطر مى نشاند. تكرار آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) آن هم در مقطعهاى كوتاه آهنگ جالب و زيبائى به سوره داده ، و چون با محتواى زيبايش آميخته مى شود و جاذبه خيره كننده اى پيدا مى كند، لذا جاى تعجب نيست كه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: لكل شى ء عروس و عروس القران سورة الرحمن جل ذكره : ((براى هر چيزى عروسى است ، و عروس قرآن سوره الرحمن است )). قابل توجه اينكه واژه ((عروس )) گرچه در زبان فارسى به خصوص ‍ زن اطلاق مى شود، ولى در فرهنگ عرب به مرد و زن هر دو مادام كه در مراسم عروسى هستند اطلاق مى گردد. و از آنجا كه مرد و زن در چنين مراسمى در بهترين و زيباترين حالات و كاملترين احترامات قرار دارند اين واژه به موجودات بسيار زيبا و گرامى اطلاق مى شود. علت انتخاب نام ((الرحمن )) براى اين سوره و نيز تناسبش ناگفته پيداست . فضيلت تلاوت سوره الرحمن از آنجا كه اين سوره حس شكرگزارى را در انسانها به عاليترين وجهى برمى انگيزد، و بيان نعمتهاى مادى و معنوى دنيا و آخرت شوق طاعت و بندگى را در دل او افزايش مى دهد فضيلتهاى فراوانى براى تلاوت آن در روايات آمده است ، البته تلاوتى كه در اعماق روح انسان نفوذ كند و مبداء حركت گردد نه مجرد لقلقه زبان . از جمله در حديثى از رسول خدا مى خوانيم : من قراء سورة الرحمن رحم الله ضعفه و ادى شكر ما انعم الله عليه : ((هر كس سوره الرحمن را بخواند خداوند به ناتوانى او (در اداى شكر نعمتها) رحم مى كند، و حق شكر نعمتهائى را كه به او ارزانى داشته خودش ادا مى كند)). در حديث ديگرى در ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : تلاوت سوره الرحمن ، و قيام به آن را هرگز رها نكنيد، چرا كه اين سوره در قلوب منافقان هرگز استقرار نمى يابد، و خداوند آن را در قيامت در صورت انسانى قرار مى دهد كه زيباترين چهره ، و خشبوترين رائحه را دارد، سپس در جائى قرار مى گيرد كه از همگان به خداوند متعال نزديكتر است ! خداوند از اين سوره مى پرسد: چه كسى در زندگى دنيا به محتواى تو قيام داشت و تلاوت تو را ادامه مى داد؟ در پاسخ مى گويد: خداوندا! فلان و فلان در اينحال صورتهاى آنها سپيد مى شود، خدا به آنها مى فرمايد: اكنون هر كه را مى خواهيد شفاعت كنيد، آنها تا آنجا كه آرزو دارند شفاعت مى كنند، و براى هيچكس ‍ شفاعت نمى كنند مگر اينكه به آنها گفته مى شود وارد بهشت شويد و هر كجا مى خواهيد ساكن گرديد!. و در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است : من قراء سورة الرحمن فقال عند كل ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) لا بشى ء من آلائك رب اكذب ، فان قراءها ليلا ثم مات مات شهيدا، و ان قراءها نهارا فمات مات شهيدا: هر كس سوره الرحمن را بخواند و هنگامى كه به آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) مى رسد بگويد لا بشى ء من الائك رب اكذب : ((خداوندا هيچيك از نعمتهاى تو را انكار نمى كنم )) اگر اين تلاوت در شب باشد و در همان شب بميرد شهيد خواهد بود، و اگر در روز باشد و در همان روز بميرد نيز شهيد خواهد بود))!. تفسير: سرآغاز نعمتهاى الهى از آنجا كه اين سوره - همان گونه كه گفتيم - بيانگر انواع نعمتها و مواهب بزرگ الهى است با نام مقدس ((رحمن )) كه رمزى از رحمت واسعه او است آغاز مى شود، چرا كه اگر صفت ((رحمانيت )) او نبود اينچنين خوان نعمت را براى دوست و دشمن نمى گستراند. لذا مى فرمايد ((خداوند رحمن )) (الرحمن ). ((قرآن را تعليم فرمود)) (علم القرآن ). و به اين ترتيب نخستين و مهمترين نعمت را همان ((تعليم قرآن )) بيان مى كند، چه تعبير جالب و پرمحتوائى ؟ چرا كه اگر درست بينديشيم اين قرآن مجيد سرچشمه همه مواهب ، و وسيله وصول به هر نعمت ، و بهره گيرى از تمام نعمتهاى معنوى و مادى است ، و جالب اينكه بيان نعمت ((تعليم قرآن )) را حتى قبل از مساءله ((خلقت انسان )) و ((تعليم بيان )) ذكر كرده ، در حالى كه از نظر ترتيب طبيعى بايد نخست اشاره به مساءله آفرينش انسان ، و بعد نعمت تعليم بيان ، و سپس نعمت تعليم قرآن شود، اما عظمت قرآن ايجاب كرده كه برخلاف اين ترتيب طبيعى نخست از آن سخن گويد. اين آيه در ضمن پاسخى است به مشركان عرب كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نام رحمن بيان كرد و آنها را دعوت به سجده براى خداوند رحمن نمود آنها به عنوان بهانه جوئى گفتند و ما الرحمن ((رحمن چيست )) (فرقان - 60). قرآن مى گويد خداوند رحمن كسى است كه قرآن را تعليم فرموده ، انسان را آفريده ، و تعليم بيان به او كرده است . به هر حال نام ((رحمن )) بعد از نام ((الله )) گسترده ترين مفهوم را در ميان نامهاى پروردگار دارد، زيرا مى دانيم خداوند داراى دو رحمت است : ((رحمت عام )) و ((رحمت خاص )) نام ((رحمن )) اشاره به رحمت عام او است كه همگان را شامل مى شود، و نام ((رحيم )) اشاره به ((رحمت خاص )) او است كه مخصوص اهل ايمان و طاعت است ، و شايد به همين دليل نام رحمن بر غير خدا هرگز اطلاق نمى شود (مگر اينكه با كلمه ((عبد)) همراه باشد) ولى وصف ((رحيم )) به ديگران نيز گفته مى شود، چرا كه هيچكس ‍ داراى رحمت عام جز او نيست ، اما رحمت خاص هر چند به صورت ضعيف در ميان انسانها و موجودات ديگر نيز وجود دارد. در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : الرحمن اسم خاص ‍ بصفة عامة و الرحيم اسم عام بصفة خاصة : ((رحمن اسم خاص است اما صفت عام دارد)) (يعنى نامى است مخصوص خدا كه رحمتش ‍ همگان را شامل مى شود) ولى رحيم اسمى است عام به صفت خاص ‍ (يعنى توصيفى است كه براى خدا و خلق هر دو به كار مى رود همانگونه كه قرآن مجيد پيغمبر اسلام را به عنوان رؤ ف رحيم معرفى كرده است . (توبه - 128) اما مفهوم آن رحمت ويژه و معينى است . در اينكه خداوند قرآن را به چه كسى تعليم كرده ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: گاه گفته اند به جبرئيل و فرشتگان ، و گاه به شخص پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و گاه به همه انسانها و حتى جن . و از آنجا كه اين سوره بيانگر رحمتهاى الهى به جن و انس است و لذا 31 بار بعد از ذكر بحثهائى از اين نعمتها از آنها سؤ ال مى كند ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) مناسب همان تفسير آخر است كه خدا اين قرآن را به وسيله پيامبر بزرگش محمد (صلى اللّه عليه و آله ) به جن و انس تعليم فرمود. بعد از ذكر نعمت بى مثال قرآن به مهمترين نعمت در سلسله بعد پرداخته ، مى فرمايد: ((انسان را آفريد)) (خلق الانسان ). مسلما منظور از انسان در اينجا نوع انسان است نه حضرت ((آدم ))، چرا كه در چند آيه بعد درباره او جداگانه سخن مى گويد، و نه شخص ‍ پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) هر چند حضرت برترين و والاترين مصداق آن است . گستردگى نعمت بيان كه بعد از آن مى آيد نيز شاهد ديگرى بر عموميت معنى انسان است ، بنابراين تفسيرهاى ديگر جز آنچه گفته شد صحيح به نظر نمى رسد. و به راستى آفرينش انسان اين مجموعه شگرف عالم هستى ، اين خلاصه موجودات ، اين ((عالم صغير)) كه ((عالم كبير)) در آن درج است ، نعمتى است بى نظير و بى مانند چرا كه هر يك از ابعاد وجود او خود نعمت بزرگى است . گرچه آغاز وجودش يك نطفه بى ارزش ، و يا صحيحتر يك موجود ذره بينى كه در آن نطفه بى ارزش شناور است ، بيش نيست ، ولى در سايه ربوبيت پروردگار آنچنان مراحل تكامل را طى مى كند كه به مقام شريفترين موجود عالم خلقت ارتقا مى يابد. ذكر نام انسان بعد از قرآن نيز قابل دقت است ، چرا كه قرآن مجموعه اسرار هستى به صورت تدوين است ، و انسان خلاصه اين اسرار به صورت تكوين است ، و هر كدام نسخه اى است از اين عالم بزرگ و پهناور! آيه بعد به يكى از مهمترين نعمتها بعد از نعمت آفرينش انسان ، اشاره كرده مى افزايد: ((خداوند بيان را به او تعليم كرد)) (علمه البيان ). ((بيان )) از نظر مفهوم لغت معنى گسترده اى دارد، و به هر چيزى گفته مى شود كه مبين و آشكار كننده چيزى باشد، بنابراين نه فقط نطق و سخن را شامل مى شود كه حتى كتابت و خط و انواع استدلالات عقلى و منطقى كه مبين مسائل مختلف و پيچيده است همه در مفهوم بيان جمع است ، هر چند شاخص اين مجموعه همان ((سخن گفتن )) است . گرچه ما به خاطر عادت به سخن گفتن آنرا مساءله ساده اى فكر مى كنيم ، ولى در حقيقت سخن گفتن از پيچيده ترين و ظريف ترين اعمال انسان است ، بلكه مى توان گفت هيچ كارى به اين ظرافت و پيچيدگى نيست ! زيرا از يكسو دستگاه هاى صوتى براى ايجاد اصوات مختلف با يكديگر همكارى مى كنند، ريه هوا را در خود جمع مى كند و آنرا تدريجا از حنجره بيرون مى فرستد، تارهاى صوتى به صدا در مى آيند، و صداهاى كاملا متفاوت كه بعضى نشانه رضا و ديگرى خشم و ديگرى استمداد و ديگرى تكلم و ديگرى محبت يا عداوت است ايجاد مى كنند، سپس اين صداها با كمك زبان و لبها و دندانها و فضاى دهان ، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصى به وجود مى آورند، و به تعبير ديگر آن صداى ممتد و يكنواخت كه از حنجره بيرون مى آيد به اشكال و اندازه هاى مختلف بريده مى شود و حروف از آن تشكيل مى گردد. از سوى ديگر مساءله وضع لغات پيش مى آيد كه انسان بر اثر پيشرفت فكرى لغات گوناگون براى انواع نيازهاى مادى و معنويش وضع مى كند، و عجب اينكه هيچگونه محدوديتى براى انسان در وضع لغات نيست ، و تعداد زبانهاى موجود در دنيا به قدرى زياد است كه دقيقا نمى توان آنها را احصا كرد، و حتى با گذشت زمان لغات و زبانهاى جديدى تدريجا تشكيل مى شود. بعضى تعداد زبانهاى موجود در دنيا را سه هزار زبان ! مى دادند، و بعضى اين عدد را بالاتر از اين ذكر كرده اند ولى به نظر مى رسد كه هدف ، شمارش اصول السنه بوده و گرنه اگر زبانهاى محلى را در نظر بگيريم مطلب از اين هم فراتر خواهد بود تا آنجا كه گاه ديده شده دو روستاى مجاور با دو زبان مختلف محلى صحبت مى كنند. از سوى سوم مساءله تنظيم جمله بنديها و استدلالات يا بيان احساسات از طريق عقل و فكر پيش مى آيد كه روح بيان و نطق است ، و به همين دليل سخن گفتن مخصوص انسانهاست . درست است كه بسيارى از حيوانات براى تفهيم نيازهايشان اصوات مختلفى ايجاد مى كنند، ولى تعداد اين اصوات بسيار محدود و گنگ و مبهم است ، در حالى كه بيان به صورت گسترده و نامحدود در اختيار انسانها قرار دارد، چرا كه خداوند قدرت فكرى لازم را براى سخن گفتن به آنها بخشيده است . از اينها كه بگذريم اگر نقش ((بيان )) را در تكامل و پيشرفت زندگى انسانها، و پيدايش و ترقى تمدنها در نظر بگيريم يقين خواهيم كرد كه اگر اين نعمت بزرگ نبود انسان هرگز نمى توانست تجربيات و علوم خود را به سادگى از نسلى به نسل ديگر منتقل سازد، و باعث پيشرفت علم و دانش و تمدن و دين و اخلاق گردد، و اگر يكروز اين نعمت بزرگ از انسانها گرفته شود جامعه انسانى به سرعت راه قهقرا را پيش خواهد گرفت ، و هرگاه بيان را به معنى وسيع آن كه شامل خط و كتابت و حتى انواع هنرها مى شود تفسير كنيم نقش فوقالعاده مهم آن در زندگى انسانها روشنتر مى گردد. اينجاست كه مى فهميم چرا بعد از نعمت خلقت انسان سخن از تعليم بيان در اين سوره رحمن كه مجموعه اى است از مواهب پروردگار به ميان آمده . سپس به سراغ چهارمين نعمت بزرگ از مواهب خداوند رحمن رفته ، مى گويد: ((خورشيد و ماه بر طبق حساب منظمى جريان دارند)) (الشمس و القمر بحسبان ). اصل وجود خورشيد از بزرگترين نعمتها براى انسان است ، چرا كه بدون نور و حرارت حاصل از آن زندگى در منظومه شمسى غير ممكن است ، و سابقا نيز گفته ايم هر جنبش و حركتى در كره خاكى ما صورت مى گيرد سرچشمه اصلى آن نور و حرارت خورشيد است ، نمو و رشد گياهان و تمام مواد غذائى ، بارش بارانها، وزش بادها، همه ببركت اين موهبت الهى است . ماه نيز به سهم خود نقش مهمى را در حيات انسان ايفا مى كند، علاوه بر اينكه چراغ شبهاى تاريك او است ، جاذبه آن كه سرچشمه جزر و مد در اقيانوسهاست عاملى است براى بقاء حيات در درياها و مشروب ساختن بسيارى از سواحل كه رودخانه ها در مجاورت آن به دريا مى ريزند. و افزون بر همه اينها نظام ثابت حركت اين دو حركت (يا به تعبير ديگر حركت ماه به دور زمين و حركت زمين به دور خورشيد) كه سبب پيدايش منظم شب و روز سال و ماه و فصول مختلف است ، سبب نظم زندگى انسانها و برنامه ريزى براى امور تجارى و صنعتى و كشاورزى است كه اگر اين سير منظم نبود زندگى بشر هرگز نظام نمى يافت . نه تنها حركت اين كرات آسمانى نظام بسيار دقيقى دارد، بلكه مقدار جرم و جاذبه آنها و فاصله اى كه از زمين ، و از يكديگر، دارند همه روى حساب و ((حسبان )) است ، و به طور قطع هر كدام از اين امور به هم بخورد اختلالات عظيمى در منظومه شمسى و به دنبال آن در نظام زندگى بشر رخ مى دهد. و عجب اينكه به هنگامى كه اجزاى اين منظومه از كره خورشيد جدا شد بسيار پريشان و نامنظم به نظر مى رسيد ولى سرانجام در شكل كنونى تثبيت شد يكى از دانشمندان علوم طبيعى در اين زمينه چنين مى گويد: ((منظومه شمسى ما از مخلوط (ظاهرا) درهم برهم مواد و مصالحى كه با حرارت 12 هزار درجه از خورشيد جدا شده ، و با سرعتى غير قابل تصور در فضاى بى پايان پراكنده گشته ، به وجود آمده است )). اما در همين آشفتگى ظاهرى و انقلاب جوى چنان نظم و ترتيب دقيق و منظمى ايجاد شده كه امروز حتى دقايق و لحظات حوادث آينده آنرا مى توانيم پيشبينى كنيم ، و نتيجه اين نظام و ترتيب آن است كه اوضاع فلكى ما هزار ميليون سال است كه به همين حال باقيمانده . اين نكته نيز قابل توجه است كه خورشيد هر چند در وسط منظومه شمسى ظاهرا بدون حركت ثابت مانده است ، ولى نبايد فراموش كرد كه آن هم به اتفاق تمام سيارات و اقمارش در دل كهكشانى كه به آن تعلق دارد به سوى نقطه معينى (ستاره معروف وگا) در حركت و اين حركت نيز نظم و سرعت معينى دارد. در پنجمين موهبت بزرگ از آسمان به زمين نظر مى افكند، و مى فرمايد: ((و گياه و درخت براى او سجده مى كنند)) (و النجم و الشجر يسجدان ). ((نجم )) گاه به معنى ستاره مى آيد، و گاه به معنى گياهان بدون ساقه و در اينجا به قرينه ((شجر)) (درخت ) منظور معنى دوم يعنى گياهان بدون ساقه است . اصولا اين واژه در اصل به معنى طلوع است ، و اگر به اين گياهان ((نجم )) مى گويند به خاطر آن است كه از زمين سر بر مى آورند، و اگر به ستاره ((نجم )) گفته مى شود نيز به خاطر طلوع آن است . مى دانيم تمام مواد غذائى انسانها در اصل از گياهان گرفته مى شود، با اين تفاوت كه قسمتى را انسان مستقيما مصرف مى كند، و قسمت ديگرى صرف تغذيه حيواناتى مى شود كه جزء مواد غذائى انسانها است ، اين معنى حتى در مورد حيوانات دريائى نيز صادق است ، زيرا آنها نيز از گياهان بسيار كوچكى تغذيه مى كنند كه ميليونها ميليون از آن در هر گوشه و كنار دريا در پرتو نور آفتاب مى رويد و در لابلاى امواج در حركت است . به اين ترتيب ((نجم )) انواع گياهان كوچك و خزنده (مانند بوته كدو خيار و امثال آنها) و ((شجر)) و انواع گياهان ساقهدار مانند غلات و درختان ميوه و غير آن را شامل مى شود. و تعبير ((يسجدان )) (اين دو سجده مى كنند) اشاره به تسليم بى قيد و شرط آنها در برابر قوانين آفرينش ، و در مسير منافع انسانهاست مسيرى كه خدا براى آنها تعيين كرده ، و آن را بى كم و كاست مى پيمايند. در ضمن اشاره به اسرار توحيدى آنها نيز هست ، چرا كه در هر برگ و هر دانه گياهى آيات عجيبى از عظمت و علم پروردگار وجود دارد، و ((هر ورقى دفترى است معرفت كردگار))!. البته اين احتمال نيز داده شده كه منظور از نجم در آيه فوق ستارگان آسمان باشد، ولى آنچه در بالا گفتيم با قرائن موجود در آيه متناسبتر و سازگارتر است . ﴿2 سوره الرحمن مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 78 آيه است محتواى سوره الرحمن اين سوره به طور كلى بيانگر نعمتهاى مختلف ((معنوى )) و ((مادى )) خداوند است كه بر بندگان خود ارزانى داشته ، و آنها را غرق در آن ساخته است ، به طورى كه مى توان نام اين سوره را ((سوره رحمت )) يا سوره نعمت گذارد، و به همين دليل با نام مبارك ((الرحمن )) كه ((رحمت واسعه الهى )) را بازگو مى كند آغاز شده ، و با جلال و اكرام خداوند پايان گرفته است ، و 31 بار جمله ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) كه به وسيله آن از بندگانش اقرار برنعمتهاى خود مى گيرد در آن ذكر شده . بنابراين از يك نظر مجموع سوره يك بخش به هم پيوسته پيرامون نعمتهاى خداوند منان است ، و اما از نظر ديگر مى توان محتواى آن را به چند بخش تقسيم كرد: ((بخش اول )) كه مقدمه و آغاز سوره است از نعمتهاى بزرگ خلقت ، تعليم و تربيت ، حساب و ميزان ، وسائل رفاهى انسان ، و غذاهاى روحى و جسمى او سخن مى گويد. ((بخش دوم )) توضيحى است بر مساءله چگونگى آفرينش انس و جن . ((بخش سوم )) بيانگر نشانه ها و آيات خداوند در زمين و آسمان است . در بخش چهارم از نعمتهاى دنيوى فراتر رفته ، سخن از نعمتهاى جهان ديگر است كه با دقت و ظرافت خاصى ريزه كاريهاى نعمتهاى بهشتى اعم از باغها، چشمه ها، ميوه ها، همسران زيبا و باوفا، و انواع لباسها، توضيح داده شده است . و بالاخره در ((بخش پنجم )) اين سوره اشاره كوتاهى به سرنوشت مجرمان و قسمتى از مجازاتهاى دردناك آنها آمده است ، ولى از آنجا كه اساس سوره بر بيان رحمت الهى است در اين قسمت توضيح زيادى داده نشده ، به عكس نعمتهاى بهشتى كه به طور مشروح و گسترده آمده است آنچنان كه دلهاى مؤ منان را غرق سرور و اميد كرده ، غبار غم را از دل برمى دارد، و نهال شوق را در خاطر مى نشاند. تكرار آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) آن هم در مقطعهاى كوتاه آهنگ جالب و زيبائى به سوره داده ، و چون با محتواى زيبايش آميخته مى شود و جاذبه خيره كننده اى پيدا مى كند، لذا جاى تعجب نيست كه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: لكل شى ء عروس و عروس القران سورة الرحمن جل ذكره : ((براى هر چيزى عروسى است ، و عروس قرآن سوره الرحمن است )). قابل توجه اينكه واژه ((عروس )) گرچه در زبان فارسى به خصوص ‍ زن اطلاق مى شود، ولى در فرهنگ عرب به مرد و زن هر دو مادام كه در مراسم عروسى هستند اطلاق مى گردد. و از آنجا كه مرد و زن در چنين مراسمى در بهترين و زيباترين حالات و كاملترين احترامات قرار دارند اين واژه به موجودات بسيار زيبا و گرامى اطلاق مى شود. علت انتخاب نام ((الرحمن )) براى اين سوره و نيز تناسبش ناگفته پيداست . فضيلت تلاوت سوره الرحمن از آنجا كه اين سوره حس شكرگزارى را در انسانها به عاليترين وجهى برمى انگيزد، و بيان نعمتهاى مادى و معنوى دنيا و آخرت شوق طاعت و بندگى را در دل او افزايش مى دهد فضيلتهاى فراوانى براى تلاوت آن در روايات آمده است ، البته تلاوتى كه در اعماق روح انسان نفوذ كند و مبداء حركت گردد نه مجرد لقلقه زبان . از جمله در حديثى از رسول خدا مى خوانيم : من قراء سورة الرحمن رحم الله ضعفه و ادى شكر ما انعم الله عليه : ((هر كس سوره الرحمن را بخواند خداوند به ناتوانى او (در اداى شكر نعمتها) رحم مى كند، و حق شكر نعمتهائى را كه به او ارزانى داشته خودش ادا مى كند)). در حديث ديگرى در ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : تلاوت سوره الرحمن ، و قيام به آن را هرگز رها نكنيد، چرا كه اين سوره در قلوب منافقان هرگز استقرار نمى يابد، و خداوند آن را در قيامت در صورت انسانى قرار مى دهد كه زيباترين چهره ، و خشبوترين رائحه را دارد، سپس در جائى قرار مى گيرد كه از همگان به خداوند متعال نزديكتر است ! خداوند از اين سوره مى پرسد: چه كسى در زندگى دنيا به محتواى تو قيام داشت و تلاوت تو را ادامه مى داد؟ در پاسخ مى گويد: خداوندا! فلان و فلان در اينحال صورتهاى آنها سپيد مى شود، خدا به آنها مى فرمايد: اكنون هر كه را مى خواهيد شفاعت كنيد، آنها تا آنجا كه آرزو دارند شفاعت مى كنند، و براى هيچكس ‍ شفاعت نمى كنند مگر اينكه به آنها گفته مى شود وارد بهشت شويد و هر كجا مى خواهيد ساكن گرديد!. و در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است : من قراء سورة الرحمن فقال عند كل ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) لا بشى ء من آلائك رب اكذب ، فان قراءها ليلا ثم مات مات شهيدا، و ان قراءها نهارا فمات مات شهيدا: هر كس سوره الرحمن را بخواند و هنگامى كه به آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) مى رسد بگويد لا بشى ء من الائك رب اكذب : ((خداوندا هيچيك از نعمتهاى تو را انكار نمى كنم )) اگر اين تلاوت در شب باشد و در همان شب بميرد شهيد خواهد بود، و اگر در روز باشد و در همان روز بميرد نيز شهيد خواهد بود))!. تفسير: سرآغاز نعمتهاى الهى از آنجا كه اين سوره - همان گونه كه گفتيم - بيانگر انواع نعمتها و مواهب بزرگ الهى است با نام مقدس ((رحمن )) كه رمزى از رحمت واسعه او است آغاز مى شود، چرا كه اگر صفت ((رحمانيت )) او نبود اينچنين خوان نعمت را براى دوست و دشمن نمى گستراند. لذا مى فرمايد ((خداوند رحمن )) (الرحمن ). ((قرآن را تعليم فرمود)) (علم القرآن ). و به اين ترتيب نخستين و مهمترين نعمت را همان ((تعليم قرآن )) بيان مى كند، چه تعبير جالب و پرمحتوائى ؟ چرا كه اگر درست بينديشيم اين قرآن مجيد سرچشمه همه مواهب ، و وسيله وصول به هر نعمت ، و بهره گيرى از تمام نعمتهاى معنوى و مادى است ، و جالب اينكه بيان نعمت ((تعليم قرآن )) را حتى قبل از مساءله ((خلقت انسان )) و ((تعليم بيان )) ذكر كرده ، در حالى كه از نظر ترتيب طبيعى بايد نخست اشاره به مساءله آفرينش انسان ، و بعد نعمت تعليم بيان ، و سپس نعمت تعليم قرآن شود، اما عظمت قرآن ايجاب كرده كه برخلاف اين ترتيب طبيعى نخست از آن سخن گويد. اين آيه در ضمن پاسخى است به مشركان عرب كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نام رحمن بيان كرد و آنها را دعوت به سجده براى خداوند رحمن نمود آنها به عنوان بهانه جوئى گفتند و ما الرحمن ((رحمن چيست )) (فرقان - 60). قرآن مى گويد خداوند رحمن كسى است كه قرآن را تعليم فرموده ، انسان را آفريده ، و تعليم بيان به او كرده است . به هر حال نام ((رحمن )) بعد از نام ((الله )) گسترده ترين مفهوم را در ميان نامهاى پروردگار دارد، زيرا مى دانيم خداوند داراى دو رحمت است : ((رحمت عام )) و ((رحمت خاص )) نام ((رحمن )) اشاره به رحمت عام او است كه همگان را شامل مى شود، و نام ((رحيم )) اشاره به ((رحمت خاص )) او است كه مخصوص اهل ايمان و طاعت است ، و شايد به همين دليل نام رحمن بر غير خدا هرگز اطلاق نمى شود (مگر اينكه با كلمه ((عبد)) همراه باشد) ولى وصف ((رحيم )) به ديگران نيز گفته مى شود، چرا كه هيچكس ‍ داراى رحمت عام جز او نيست ، اما رحمت خاص هر چند به صورت ضعيف در ميان انسانها و موجودات ديگر نيز وجود دارد. در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : الرحمن اسم خاص ‍ بصفة عامة و الرحيم اسم عام بصفة خاصة : ((رحمن اسم خاص است اما صفت عام دارد)) (يعنى نامى است مخصوص خدا كه رحمتش ‍ همگان را شامل مى شود) ولى رحيم اسمى است عام به صفت خاص ‍ (يعنى توصيفى است كه براى خدا و خلق هر دو به كار مى رود همانگونه كه قرآن مجيد پيغمبر اسلام را به عنوان رؤ ف رحيم معرفى كرده است . (توبه - 128) اما مفهوم آن رحمت ويژه و معينى است . در اينكه خداوند قرآن را به چه كسى تعليم كرده ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: گاه گفته اند به جبرئيل و فرشتگان ، و گاه به شخص پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و گاه به همه انسانها و حتى جن . و از آنجا كه اين سوره بيانگر رحمتهاى الهى به جن و انس است و لذا 31 بار بعد از ذكر بحثهائى از اين نعمتها از آنها سؤ ال مى كند ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) مناسب همان تفسير آخر است كه خدا اين قرآن را به وسيله پيامبر بزرگش محمد (صلى اللّه عليه و آله ) به جن و انس تعليم فرمود. بعد از ذكر نعمت بى مثال قرآن به مهمترين نعمت در سلسله بعد پرداخته ، مى فرمايد: ((انسان را آفريد)) (خلق الانسان ). مسلما منظور از انسان در اينجا نوع انسان است نه حضرت ((آدم ))، چرا كه در چند آيه بعد درباره او جداگانه سخن مى گويد، و نه شخص ‍ پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) هر چند حضرت برترين و والاترين مصداق آن است . گستردگى نعمت بيان كه بعد از آن مى آيد نيز شاهد ديگرى بر عموميت معنى انسان است ، بنابراين تفسيرهاى ديگر جز آنچه گفته شد صحيح به نظر نمى رسد. و به راستى آفرينش انسان اين مجموعه شگرف عالم هستى ، اين خلاصه موجودات ، اين ((عالم صغير)) كه ((عالم كبير)) در آن درج است ، نعمتى است بى نظير و بى مانند چرا كه هر يك از ابعاد وجود او خود نعمت بزرگى است . گرچه آغاز وجودش يك نطفه بى ارزش ، و يا صحيحتر يك موجود ذره بينى كه در آن نطفه بى ارزش شناور است ، بيش نيست ، ولى در سايه ربوبيت پروردگار آنچنان مراحل تكامل را طى مى كند كه به مقام شريفترين موجود عالم خلقت ارتقا مى يابد. ذكر نام انسان بعد از قرآن نيز قابل دقت است ، چرا كه قرآن مجموعه اسرار هستى به صورت تدوين است ، و انسان خلاصه اين اسرار به صورت تكوين است ، و هر كدام نسخه اى است از اين عالم بزرگ و پهناور! آيه بعد به يكى از مهمترين نعمتها بعد از نعمت آفرينش انسان ، اشاره كرده مى افزايد: ((خداوند بيان را به او تعليم كرد)) (علمه البيان ). ((بيان )) از نظر مفهوم لغت معنى گسترده اى دارد، و به هر چيزى گفته مى شود كه مبين و آشكار كننده چيزى باشد، بنابراين نه فقط نطق و سخن را شامل مى شود كه حتى كتابت و خط و انواع استدلالات عقلى و منطقى كه مبين مسائل مختلف و پيچيده است همه در مفهوم بيان جمع است ، هر چند شاخص اين مجموعه همان ((سخن گفتن )) است . گرچه ما به خاطر عادت به سخن گفتن آنرا مساءله ساده اى فكر مى كنيم ، ولى در حقيقت سخن گفتن از پيچيده ترين و ظريف ترين اعمال انسان است ، بلكه مى توان گفت هيچ كارى به اين ظرافت و پيچيدگى نيست ! زيرا از يكسو دستگاه هاى صوتى براى ايجاد اصوات مختلف با يكديگر همكارى مى كنند، ريه هوا را در خود جمع مى كند و آنرا تدريجا از حنجره بيرون مى فرستد، تارهاى صوتى به صدا در مى آيند، و صداهاى كاملا متفاوت كه بعضى نشانه رضا و ديگرى خشم و ديگرى استمداد و ديگرى تكلم و ديگرى محبت يا عداوت است ايجاد مى كنند، سپس اين صداها با كمك زبان و لبها و دندانها و فضاى دهان ، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصى به وجود مى آورند، و به تعبير ديگر آن صداى ممتد و يكنواخت كه از حنجره بيرون مى آيد به اشكال و اندازه هاى مختلف بريده مى شود و حروف از آن تشكيل مى گردد. از سوى ديگر مساءله وضع لغات پيش مى آيد كه انسان بر اثر پيشرفت فكرى لغات گوناگون براى انواع نيازهاى مادى و معنويش وضع مى كند، و عجب اينكه هيچگونه محدوديتى براى انسان در وضع لغات نيست ، و تعداد زبانهاى موجود در دنيا به قدرى زياد است كه دقيقا نمى توان آنها را احصا كرد، و حتى با گذشت زمان لغات و زبانهاى جديدى تدريجا تشكيل مى شود. بعضى تعداد زبانهاى موجود در دنيا را سه هزار زبان ! مى دادند، و بعضى اين عدد را بالاتر از اين ذكر كرده اند ولى به نظر مى رسد كه هدف ، شمارش اصول السنه بوده و گرنه اگر زبانهاى محلى را در نظر بگيريم مطلب از اين هم فراتر خواهد بود تا آنجا كه گاه ديده شده دو روستاى مجاور با دو زبان مختلف محلى صحبت مى كنند. از سوى سوم مساءله تنظيم جمله بنديها و استدلالات يا بيان احساسات از طريق عقل و فكر پيش مى آيد كه روح بيان و نطق است ، و به همين دليل سخن گفتن مخصوص انسانهاست . درست است كه بسيارى از حيوانات براى تفهيم نيازهايشان اصوات مختلفى ايجاد مى كنند، ولى تعداد اين اصوات بسيار محدود و گنگ و مبهم است ، در حالى كه بيان به صورت گسترده و نامحدود در اختيار انسانها قرار دارد، چرا كه خداوند قدرت فكرى لازم را براى سخن گفتن به آنها بخشيده است . از اينها كه بگذريم اگر نقش ((بيان )) را در تكامل و پيشرفت زندگى انسانها، و پيدايش و ترقى تمدنها در نظر بگيريم يقين خواهيم كرد كه اگر اين نعمت بزرگ نبود انسان هرگز نمى توانست تجربيات و علوم خود را به سادگى از نسلى به نسل ديگر منتقل سازد، و باعث پيشرفت علم و دانش و تمدن و دين و اخلاق گردد، و اگر يكروز اين نعمت بزرگ از انسانها گرفته شود جامعه انسانى به سرعت راه قهقرا را پيش خواهد گرفت ، و هرگاه بيان را به معنى وسيع آن كه شامل خط و كتابت و حتى انواع هنرها مى شود تفسير كنيم نقش فوقالعاده مهم آن در زندگى انسانها روشنتر مى گردد. اينجاست كه مى فهميم چرا بعد از نعمت خلقت انسان سخن از تعليم بيان در اين سوره رحمن كه مجموعه اى است از مواهب پروردگار به ميان آمده . سپس به سراغ چهارمين نعمت بزرگ از مواهب خداوند رحمن رفته ، مى گويد: ((خورشيد و ماه بر طبق حساب منظمى جريان دارند)) (الشمس و القمر بحسبان ). اصل وجود خورشيد از بزرگترين نعمتها براى انسان است ، چرا كه بدون نور و حرارت حاصل از آن زندگى در منظومه شمسى غير ممكن است ، و سابقا نيز گفته ايم هر جنبش و حركتى در كره خاكى ما صورت مى گيرد سرچشمه اصلى آن نور و حرارت خورشيد است ، نمو و رشد گياهان و تمام مواد غذائى ، بارش بارانها، وزش بادها، همه ببركت اين موهبت الهى است . ماه نيز به سهم خود نقش مهمى را در حيات انسان ايفا مى كند، علاوه بر اينكه چراغ شبهاى تاريك او است ، جاذبه آن كه سرچشمه جزر و مد در اقيانوسهاست عاملى است براى بقاء حيات در درياها و مشروب ساختن بسيارى از سواحل كه رودخانه ها در مجاورت آن به دريا مى ريزند. و افزون بر همه اينها نظام ثابت حركت اين دو حركت (يا به تعبير ديگر حركت ماه به دور زمين و حركت زمين به دور خورشيد) كه سبب پيدايش منظم شب و روز سال و ماه و فصول مختلف است ، سبب نظم زندگى انسانها و برنامه ريزى براى امور تجارى و صنعتى و كشاورزى است كه اگر اين سير منظم نبود زندگى بشر هرگز نظام نمى يافت . نه تنها حركت اين كرات آسمانى نظام بسيار دقيقى دارد، بلكه مقدار جرم و جاذبه آنها و فاصله اى كه از زمين ، و از يكديگر، دارند همه روى حساب و ((حسبان )) است ، و به طور قطع هر كدام از اين امور به هم بخورد اختلالات عظيمى در منظومه شمسى و به دنبال آن در نظام زندگى بشر رخ مى دهد. و عجب اينكه به هنگامى كه اجزاى اين منظومه از كره خورشيد جدا شد بسيار پريشان و نامنظم به نظر مى رسيد ولى سرانجام در شكل كنونى تثبيت شد يكى از دانشمندان علوم طبيعى در اين زمينه چنين مى گويد: ((منظومه شمسى ما از مخلوط (ظاهرا) درهم برهم مواد و مصالحى كه با حرارت 12 هزار درجه از خورشيد جدا شده ، و با سرعتى غير قابل تصور در فضاى بى پايان پراكنده گشته ، به وجود آمده است )). اما در همين آشفتگى ظاهرى و انقلاب جوى چنان نظم و ترتيب دقيق و منظمى ايجاد شده كه امروز حتى دقايق و لحظات حوادث آينده آنرا مى توانيم پيشبينى كنيم ، و نتيجه اين نظام و ترتيب آن است كه اوضاع فلكى ما هزار ميليون سال است كه به همين حال باقيمانده . اين نكته نيز قابل توجه است كه خورشيد هر چند در وسط منظومه شمسى ظاهرا بدون حركت ثابت مانده است ، ولى نبايد فراموش كرد كه آن هم به اتفاق تمام سيارات و اقمارش در دل كهكشانى كه به آن تعلق دارد به سوى نقطه معينى (ستاره معروف وگا) در حركت و اين حركت نيز نظم و سرعت معينى دارد. در پنجمين موهبت بزرگ از آسمان به زمين نظر مى افكند، و مى فرمايد: ((و گياه و درخت براى او سجده مى كنند)) (و النجم و الشجر يسجدان ). ((نجم )) گاه به معنى ستاره مى آيد، و گاه به معنى گياهان بدون ساقه و در اينجا به قرينه ((شجر)) (درخت ) منظور معنى دوم يعنى گياهان بدون ساقه است . اصولا اين واژه در اصل به معنى طلوع است ، و اگر به اين گياهان ((نجم )) مى گويند به خاطر آن است كه از زمين سر بر مى آورند، و اگر به ستاره ((نجم )) گفته مى شود نيز به خاطر طلوع آن است . مى دانيم تمام مواد غذائى انسانها در اصل از گياهان گرفته مى شود، با اين تفاوت كه قسمتى را انسان مستقيما مصرف مى كند، و قسمت ديگرى صرف تغذيه حيواناتى مى شود كه جزء مواد غذائى انسانها است ، اين معنى حتى در مورد حيوانات دريائى نيز صادق است ، زيرا آنها نيز از گياهان بسيار كوچكى تغذيه مى كنند كه ميليونها ميليون از آن در هر گوشه و كنار دريا در پرتو نور آفتاب مى رويد و در لابلاى امواج در حركت است . به اين ترتيب ((نجم )) انواع گياهان كوچك و خزنده (مانند بوته كدو خيار و امثال آنها) و ((شجر)) و انواع گياهان ساقهدار مانند غلات و درختان ميوه و غير آن را شامل مى شود. و تعبير ((يسجدان )) (اين دو سجده مى كنند) اشاره به تسليم بى قيد و شرط آنها در برابر قوانين آفرينش ، و در مسير منافع انسانهاست مسيرى كه خدا براى آنها تعيين كرده ، و آن را بى كم و كاست مى پيمايند. در ضمن اشاره به اسرار توحيدى آنها نيز هست ، چرا كه در هر برگ و هر دانه گياهى آيات عجيبى از عظمت و علم پروردگار وجود دارد، و ((هر ورقى دفترى است معرفت كردگار))!. البته اين احتمال نيز داده شده كه منظور از نجم در آيه فوق ستارگان آسمان باشد، ولى آنچه در بالا گفتيم با قرائن موجود در آيه متناسبتر و سازگارتر است . ﴿3 سوره الرحمن مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 78 آيه است محتواى سوره الرحمن اين سوره به طور كلى بيانگر نعمتهاى مختلف ((معنوى )) و ((مادى )) خداوند است كه بر بندگان خود ارزانى داشته ، و آنها را غرق در آن ساخته است ، به طورى كه مى توان نام اين سوره را ((سوره رحمت )) يا سوره نعمت گذارد، و به همين دليل با نام مبارك ((الرحمن )) كه ((رحمت واسعه الهى )) را بازگو مى كند آغاز شده ، و با جلال و اكرام خداوند پايان گرفته است ، و 31 بار جمله ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) كه به وسيله آن از بندگانش اقرار برنعمتهاى خود مى گيرد در آن ذكر شده . بنابراين از يك نظر مجموع سوره يك بخش به هم پيوسته پيرامون نعمتهاى خداوند منان است ، و اما از نظر ديگر مى توان محتواى آن را به چند بخش تقسيم كرد: ((بخش اول )) كه مقدمه و آغاز سوره است از نعمتهاى بزرگ خلقت ، تعليم و تربيت ، حساب و ميزان ، وسائل رفاهى انسان ، و غذاهاى روحى و جسمى او سخن مى گويد. ((بخش دوم )) توضيحى است بر مساءله چگونگى آفرينش انس و جن . ((بخش سوم )) بيانگر نشانه ها و آيات خداوند در زمين و آسمان است . در بخش چهارم از نعمتهاى دنيوى فراتر رفته ، سخن از نعمتهاى جهان ديگر است كه با دقت و ظرافت خاصى ريزه كاريهاى نعمتهاى بهشتى اعم از باغها، چشمه ها، ميوه ها، همسران زيبا و باوفا، و انواع لباسها، توضيح داده شده است . و بالاخره در ((بخش پنجم )) اين سوره اشاره كوتاهى به سرنوشت مجرمان و قسمتى از مجازاتهاى دردناك آنها آمده است ، ولى از آنجا كه اساس سوره بر بيان رحمت الهى است در اين قسمت توضيح زيادى داده نشده ، به عكس نعمتهاى بهشتى كه به طور مشروح و گسترده آمده است آنچنان كه دلهاى مؤ منان را غرق سرور و اميد كرده ، غبار غم را از دل برمى دارد، و نهال شوق را در خاطر مى نشاند. تكرار آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) آن هم در مقطعهاى كوتاه آهنگ جالب و زيبائى به سوره داده ، و چون با محتواى زيبايش آميخته مى شود و جاذبه خيره كننده اى پيدا مى كند، لذا جاى تعجب نيست كه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: لكل شى ء عروس و عروس القران سورة الرحمن جل ذكره : ((براى هر چيزى عروسى است ، و عروس قرآن سوره الرحمن است )). قابل توجه اينكه واژه ((عروس )) گرچه در زبان فارسى به خصوص ‍ زن اطلاق مى شود، ولى در فرهنگ عرب به مرد و زن هر دو مادام كه در مراسم عروسى هستند اطلاق مى گردد. و از آنجا كه مرد و زن در چنين مراسمى در بهترين و زيباترين حالات و كاملترين احترامات قرار دارند اين واژه به موجودات بسيار زيبا و گرامى اطلاق مى شود. علت انتخاب نام ((الرحمن )) براى اين سوره و نيز تناسبش ناگفته پيداست . فضيلت تلاوت سوره الرحمن از آنجا كه اين سوره حس شكرگزارى را در انسانها به عاليترين وجهى برمى انگيزد، و بيان نعمتهاى مادى و معنوى دنيا و آخرت شوق طاعت و بندگى را در دل او افزايش مى دهد فضيلتهاى فراوانى براى تلاوت آن در روايات آمده است ، البته تلاوتى كه در اعماق روح انسان نفوذ كند و مبداء حركت گردد نه مجرد لقلقه زبان . از جمله در حديثى از رسول خدا مى خوانيم : من قراء سورة الرحمن رحم الله ضعفه و ادى شكر ما انعم الله عليه : ((هر كس سوره الرحمن را بخواند خداوند به ناتوانى او (در اداى شكر نعمتها) رحم مى كند، و حق شكر نعمتهائى را كه به او ارزانى داشته خودش ادا مى كند)). در حديث ديگرى در ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : تلاوت سوره الرحمن ، و قيام به آن را هرگز رها نكنيد، چرا كه اين سوره در قلوب منافقان هرگز استقرار نمى يابد، و خداوند آن را در قيامت در صورت انسانى قرار مى دهد كه زيباترين چهره ، و خشبوترين رائحه را دارد، سپس در جائى قرار مى گيرد كه از همگان به خداوند متعال نزديكتر است ! خداوند از اين سوره مى پرسد: چه كسى در زندگى دنيا به محتواى تو قيام داشت و تلاوت تو را ادامه مى داد؟ در پاسخ مى گويد: خداوندا! فلان و فلان در اينحال صورتهاى آنها سپيد مى شود، خدا به آنها مى فرمايد: اكنون هر كه را مى خواهيد شفاعت كنيد، آنها تا آنجا كه آرزو دارند شفاعت مى كنند، و براى هيچكس ‍ شفاعت نمى كنند مگر اينكه به آنها گفته مى شود وارد بهشت شويد و هر كجا مى خواهيد ساكن گرديد!. و در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است : من قراء سورة الرحمن فقال عند كل ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) لا بشى ء من آلائك رب اكذب ، فان قراءها ليلا ثم مات مات شهيدا، و ان قراءها نهارا فمات مات شهيدا: هر كس سوره الرحمن را بخواند و هنگامى كه به آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) مى رسد بگويد لا بشى ء من الائك رب اكذب : ((خداوندا هيچيك از نعمتهاى تو را انكار نمى كنم )) اگر اين تلاوت در شب باشد و در همان شب بميرد شهيد خواهد بود، و اگر در روز باشد و در همان روز بميرد نيز شهيد خواهد بود))!. تفسير: سرآغاز نعمتهاى الهى از آنجا كه اين سوره - همان گونه كه گفتيم - بيانگر انواع نعمتها و مواهب بزرگ الهى است با نام مقدس ((رحمن )) كه رمزى از رحمت واسعه او است آغاز مى شود، چرا كه اگر صفت ((رحمانيت )) او نبود اينچنين خوان نعمت را براى دوست و دشمن نمى گستراند. لذا مى فرمايد ((خداوند رحمن )) (الرحمن ). ((قرآن را تعليم فرمود)) (علم القرآن ). و به اين ترتيب نخستين و مهمترين نعمت را همان ((تعليم قرآن )) بيان مى كند، چه تعبير جالب و پرمحتوائى ؟ چرا كه اگر درست بينديشيم اين قرآن مجيد سرچشمه همه مواهب ، و وسيله وصول به هر نعمت ، و بهره گيرى از تمام نعمتهاى معنوى و مادى است ، و جالب اينكه بيان نعمت ((تعليم قرآن )) را حتى قبل از مساءله ((خلقت انسان )) و ((تعليم بيان )) ذكر كرده ، در حالى كه از نظر ترتيب طبيعى بايد نخست اشاره به مساءله آفرينش انسان ، و بعد نعمت تعليم بيان ، و سپس نعمت تعليم قرآن شود، اما عظمت قرآن ايجاب كرده كه برخلاف اين ترتيب طبيعى نخست از آن سخن گويد. اين آيه در ضمن پاسخى است به مشركان عرب كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نام رحمن بيان كرد و آنها را دعوت به سجده براى خداوند رحمن نمود آنها به عنوان بهانه جوئى گفتند و ما الرحمن ((رحمن چيست )) (فرقان - 60). قرآن مى گويد خداوند رحمن كسى است كه قرآن را تعليم فرموده ، انسان را آفريده ، و تعليم بيان به او كرده است . به هر حال نام ((رحمن )) بعد از نام ((الله )) گسترده ترين مفهوم را در ميان نامهاى پروردگار دارد، زيرا مى دانيم خداوند داراى دو رحمت است : ((رحمت عام )) و ((رحمت خاص )) نام ((رحمن )) اشاره به رحمت عام او است كه همگان را شامل مى شود، و نام ((رحيم )) اشاره به ((رحمت خاص )) او است كه مخصوص اهل ايمان و طاعت است ، و شايد به همين دليل نام رحمن بر غير خدا هرگز اطلاق نمى شود (مگر اينكه با كلمه ((عبد)) همراه باشد) ولى وصف ((رحيم )) به ديگران نيز گفته مى شود، چرا كه هيچكس ‍ داراى رحمت عام جز او نيست ، اما رحمت خاص هر چند به صورت ضعيف در ميان انسانها و موجودات ديگر نيز وجود دارد. در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : الرحمن اسم خاص ‍ بصفة عامة و الرحيم اسم عام بصفة خاصة : ((رحمن اسم خاص است اما صفت عام دارد)) (يعنى نامى است مخصوص خدا كه رحمتش ‍ همگان را شامل مى شود) ولى رحيم اسمى است عام به صفت خاص ‍ (يعنى توصيفى است كه براى خدا و خلق هر دو به كار مى رود همانگونه كه قرآن مجيد پيغمبر اسلام را به عنوان رؤ ف رحيم معرفى كرده است . (توبه - 128) اما مفهوم آن رحمت ويژه و معينى است . در اينكه خداوند قرآن را به چه كسى تعليم كرده ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: گاه گفته اند به جبرئيل و فرشتگان ، و گاه به شخص پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و گاه به همه انسانها و حتى جن . و از آنجا كه اين سوره بيانگر رحمتهاى الهى به جن و انس است و لذا 31 بار بعد از ذكر بحثهائى از اين نعمتها از آنها سؤ ال مى كند ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) مناسب همان تفسير آخر است كه خدا اين قرآن را به وسيله پيامبر بزرگش محمد (صلى اللّه عليه و آله ) به جن و انس تعليم فرمود. بعد از ذكر نعمت بى مثال قرآن به مهمترين نعمت در سلسله بعد پرداخته ، مى فرمايد: ((انسان را آفريد)) (خلق الانسان ). مسلما منظور از انسان در اينجا نوع انسان است نه حضرت ((آدم ))، چرا كه در چند آيه بعد درباره او جداگانه سخن مى گويد، و نه شخص ‍ پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) هر چند حضرت برترين و والاترين مصداق آن است . گستردگى نعمت بيان كه بعد از آن مى آيد نيز شاهد ديگرى بر عموميت معنى انسان است ، بنابراين تفسيرهاى ديگر جز آنچه گفته شد صحيح به نظر نمى رسد. و به راستى آفرينش انسان اين مجموعه شگرف عالم هستى ، اين خلاصه موجودات ، اين ((عالم صغير)) كه ((عالم كبير)) در آن درج است ، نعمتى است بى نظير و بى مانند چرا كه هر يك از ابعاد وجود او خود نعمت بزرگى است . گرچه آغاز وجودش يك نطفه بى ارزش ، و يا صحيحتر يك موجود ذره بينى كه در آن نطفه بى ارزش شناور است ، بيش نيست ، ولى در سايه ربوبيت پروردگار آنچنان مراحل تكامل را طى مى كند كه به مقام شريفترين موجود عالم خلقت ارتقا مى يابد. ذكر نام انسان بعد از قرآن نيز قابل دقت است ، چرا كه قرآن مجموعه اسرار هستى به صورت تدوين است ، و انسان خلاصه اين اسرار به صورت تكوين است ، و هر كدام نسخه اى است از اين عالم بزرگ و پهناور! آيه بعد به يكى از مهمترين نعمتها بعد از نعمت آفرينش انسان ، اشاره كرده مى افزايد: ((خداوند بيان را به او تعليم كرد)) (علمه البيان ). ((بيان )) از نظر مفهوم لغت معنى گسترده اى دارد، و به هر چيزى گفته مى شود كه مبين و آشكار كننده چيزى باشد، بنابراين نه فقط نطق و سخن را شامل مى شود كه حتى كتابت و خط و انواع استدلالات عقلى و منطقى كه مبين مسائل مختلف و پيچيده است همه در مفهوم بيان جمع است ، هر چند شاخص اين مجموعه همان ((سخن گفتن )) است . گرچه ما به خاطر عادت به سخن گفتن آنرا مساءله ساده اى فكر مى كنيم ، ولى در حقيقت سخن گفتن از پيچيده ترين و ظريف ترين اعمال انسان است ، بلكه مى توان گفت هيچ كارى به اين ظرافت و پيچيدگى نيست ! زيرا از يكسو دستگاه هاى صوتى براى ايجاد اصوات مختلف با يكديگر همكارى مى كنند، ريه هوا را در خود جمع مى كند و آنرا تدريجا از حنجره بيرون مى فرستد، تارهاى صوتى به صدا در مى آيند، و صداهاى كاملا متفاوت كه بعضى نشانه رضا و ديگرى خشم و ديگرى استمداد و ديگرى تكلم و ديگرى محبت يا عداوت است ايجاد مى كنند، سپس اين صداها با كمك زبان و لبها و دندانها و فضاى دهان ، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصى به وجود مى آورند، و به تعبير ديگر آن صداى ممتد و يكنواخت كه از حنجره بيرون مى آيد به اشكال و اندازه هاى مختلف بريده مى شود و حروف از آن تشكيل مى گردد. از سوى ديگر مساءله وضع لغات پيش مى آيد كه انسان بر اثر پيشرفت فكرى لغات گوناگون براى انواع نيازهاى مادى و معنويش وضع مى كند، و عجب اينكه هيچگونه محدوديتى براى انسان در وضع لغات نيست ، و تعداد زبانهاى موجود در دنيا به قدرى زياد است كه دقيقا نمى توان آنها را احصا كرد، و حتى با گذشت زمان لغات و زبانهاى جديدى تدريجا تشكيل مى شود. بعضى تعداد زبانهاى موجود در دنيا را سه هزار زبان ! مى دادند، و بعضى اين عدد را بالاتر از اين ذكر كرده اند ولى به نظر مى رسد كه هدف ، شمارش اصول السنه بوده و گرنه اگر زبانهاى محلى را در نظر بگيريم مطلب از اين هم فراتر خواهد بود تا آنجا كه گاه ديده شده دو روستاى مجاور با دو زبان مختلف محلى صحبت مى كنند. از سوى سوم مساءله تنظيم جمله بنديها و استدلالات يا بيان احساسات از طريق عقل و فكر پيش مى آيد كه روح بيان و نطق است ، و به همين دليل سخن گفتن مخصوص انسانهاست . درست است كه بسيارى از حيوانات براى تفهيم نيازهايشان اصوات مختلفى ايجاد مى كنند، ولى تعداد اين اصوات بسيار محدود و گنگ و مبهم است ، در حالى كه بيان به صورت گسترده و نامحدود در اختيار انسانها قرار دارد، چرا كه خداوند قدرت فكرى لازم را براى سخن گفتن به آنها بخشيده است . از اينها كه بگذريم اگر نقش ((بيان )) را در تكامل و پيشرفت زندگى انسانها، و پيدايش و ترقى تمدنها در نظر بگيريم يقين خواهيم كرد كه اگر اين نعمت بزرگ نبود انسان هرگز نمى توانست تجربيات و علوم خود را به سادگى از نسلى به نسل ديگر منتقل سازد، و باعث پيشرفت علم و دانش و تمدن و دين و اخلاق گردد، و اگر يكروز اين نعمت بزرگ از انسانها گرفته شود جامعه انسانى به سرعت راه قهقرا را پيش خواهد گرفت ، و هرگاه بيان را به معنى وسيع آن كه شامل خط و كتابت و حتى انواع هنرها مى شود تفسير كنيم نقش فوقالعاده مهم آن در زندگى انسانها روشنتر مى گردد. اينجاست كه مى فهميم چرا بعد از نعمت خلقت انسان سخن از تعليم بيان در اين سوره رحمن كه مجموعه اى است از مواهب پروردگار به ميان آمده . سپس به سراغ چهارمين نعمت بزرگ از مواهب خداوند رحمن رفته ، مى گويد: ((خورشيد و ماه بر طبق حساب منظمى جريان دارند)) (الشمس و القمر بحسبان ). اصل وجود خورشيد از بزرگترين نعمتها براى انسان است ، چرا كه بدون نور و حرارت حاصل از آن زندگى در منظومه شمسى غير ممكن است ، و سابقا نيز گفته ايم هر جنبش و حركتى در كره خاكى ما صورت مى گيرد سرچشمه اصلى آن نور و حرارت خورشيد است ، نمو و رشد گياهان و تمام مواد غذائى ، بارش بارانها، وزش بادها، همه ببركت اين موهبت الهى است . ماه نيز به سهم خود نقش مهمى را در حيات انسان ايفا مى كند، علاوه بر اينكه چراغ شبهاى تاريك او است ، جاذبه آن كه سرچشمه جزر و مد در اقيانوسهاست عاملى است براى بقاء حيات در درياها و مشروب ساختن بسيارى از سواحل كه رودخانه ها در مجاورت آن به دريا مى ريزند. و افزون بر همه اينها نظام ثابت حركت اين دو حركت (يا به تعبير ديگر حركت ماه به دور زمين و حركت زمين به دور خورشيد) كه سبب پيدايش منظم شب و روز سال و ماه و فصول مختلف است ، سبب نظم زندگى انسانها و برنامه ريزى براى امور تجارى و صنعتى و كشاورزى است كه اگر اين سير منظم نبود زندگى بشر هرگز نظام نمى يافت . نه تنها حركت اين كرات آسمانى نظام بسيار دقيقى دارد، بلكه مقدار جرم و جاذبه آنها و فاصله اى كه از زمين ، و از يكديگر، دارند همه روى حساب و ((حسبان )) است ، و به طور قطع هر كدام از اين امور به هم بخورد اختلالات عظيمى در منظومه شمسى و به دنبال آن در نظام زندگى بشر رخ مى دهد. و عجب اينكه به هنگامى كه اجزاى اين منظومه از كره خورشيد جدا شد بسيار پريشان و نامنظم به نظر مى رسيد ولى سرانجام در شكل كنونى تثبيت شد يكى از دانشمندان علوم طبيعى در اين زمينه چنين مى گويد: ((منظومه شمسى ما از مخلوط (ظاهرا) درهم برهم مواد و مصالحى كه با حرارت 12 هزار درجه از خورشيد جدا شده ، و با سرعتى غير قابل تصور در فضاى بى پايان پراكنده گشته ، به وجود آمده است )). اما در همين آشفتگى ظاهرى و انقلاب جوى چنان نظم و ترتيب دقيق و منظمى ايجاد شده كه امروز حتى دقايق و لحظات حوادث آينده آنرا مى توانيم پيشبينى كنيم ، و نتيجه اين نظام و ترتيب آن است كه اوضاع فلكى ما هزار ميليون سال است كه به همين حال باقيمانده . اين نكته نيز قابل توجه است كه خورشيد هر چند در وسط منظومه شمسى ظاهرا بدون حركت ثابت مانده است ، ولى نبايد فراموش كرد كه آن هم به اتفاق تمام سيارات و اقمارش در دل كهكشانى كه به آن تعلق دارد به سوى نقطه معينى (ستاره معروف وگا) در حركت و اين حركت نيز نظم و سرعت معينى دارد. در پنجمين موهبت بزرگ از آسمان به زمين نظر مى افكند، و مى فرمايد: ((و گياه و درخت براى او سجده مى كنند)) (و النجم و الشجر يسجدان ). ((نجم )) گاه به معنى ستاره مى آيد، و گاه به معنى گياهان بدون ساقه و در اينجا به قرينه ((شجر)) (درخت ) منظور معنى دوم يعنى گياهان بدون ساقه است . اصولا اين واژه در اصل به معنى طلوع است ، و اگر به اين گياهان ((نجم )) مى گويند به خاطر آن است كه از زمين سر بر مى آورند، و اگر به ستاره ((نجم )) گفته مى شود نيز به خاطر طلوع آن است . مى دانيم تمام مواد غذائى انسانها در اصل از گياهان گرفته مى شود، با اين تفاوت كه قسمتى را انسان مستقيما مصرف مى كند، و قسمت ديگرى صرف تغذيه حيواناتى مى شود كه جزء مواد غذائى انسانها است ، اين معنى حتى در مورد حيوانات دريائى نيز صادق است ، زيرا آنها نيز از گياهان بسيار كوچكى تغذيه مى كنند كه ميليونها ميليون از آن در هر گوشه و كنار دريا در پرتو نور آفتاب مى رويد و در لابلاى امواج در حركت است . به اين ترتيب ((نجم )) انواع گياهان كوچك و خزنده (مانند بوته كدو خيار و امثال آنها) و ((شجر)) و انواع گياهان ساقهدار مانند غلات و درختان ميوه و غير آن را شامل مى شود. و تعبير ((يسجدان )) (اين دو سجده مى كنند) اشاره به تسليم بى قيد و شرط آنها در برابر قوانين آفرينش ، و در مسير منافع انسانهاست مسيرى كه خدا براى آنها تعيين كرده ، و آن را بى كم و كاست مى پيمايند. در ضمن اشاره به اسرار توحيدى آنها نيز هست ، چرا كه در هر برگ و هر دانه گياهى آيات عجيبى از عظمت و علم پروردگار وجود دارد، و ((هر ورقى دفترى است معرفت كردگار))!. البته اين احتمال نيز داده شده كه منظور از نجم در آيه فوق ستارگان آسمان باشد، ولى آنچه در بالا گفتيم با قرائن موجود در آيه متناسبتر و سازگارتر است . ﴿4 سوره الرحمن مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 78 آيه است محتواى سوره الرحمن اين سوره به طور كلى بيانگر نعمتهاى مختلف ((معنوى )) و ((مادى )) خداوند است كه بر بندگان خود ارزانى داشته ، و آنها را غرق در آن ساخته است ، به طورى كه مى توان نام اين سوره را ((سوره رحمت )) يا سوره نعمت گذارد، و به همين دليل با نام مبارك ((الرحمن )) كه ((رحمت واسعه الهى )) را بازگو مى كند آغاز شده ، و با جلال و اكرام خداوند پايان گرفته است ، و 31 بار جمله ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) كه به وسيله آن از بندگانش اقرار برنعمتهاى خود مى گيرد در آن ذكر شده . بنابراين از يك نظر مجموع سوره يك بخش به هم پيوسته پيرامون نعمتهاى خداوند منان است ، و اما از نظر ديگر مى توان محتواى آن را به چند بخش تقسيم كرد: ((بخش اول )) كه مقدمه و آغاز سوره است از نعمتهاى بزرگ خلقت ، تعليم و تربيت ، حساب و ميزان ، وسائل رفاهى انسان ، و غذاهاى روحى و جسمى او سخن مى گويد. ((بخش دوم )) توضيحى است بر مساءله چگونگى آفرينش انس و جن . ((بخش سوم )) بيانگر نشانه ها و آيات خداوند در زمين و آسمان است . در بخش چهارم از نعمتهاى دنيوى فراتر رفته ، سخن از نعمتهاى جهان ديگر است كه با دقت و ظرافت خاصى ريزه كاريهاى نعمتهاى بهشتى اعم از باغها، چشمه ها، ميوه ها، همسران زيبا و باوفا، و انواع لباسها، توضيح داده شده است . و بالاخره در ((بخش پنجم )) اين سوره اشاره كوتاهى به سرنوشت مجرمان و قسمتى از مجازاتهاى دردناك آنها آمده است ، ولى از آنجا كه اساس سوره بر بيان رحمت الهى است در اين قسمت توضيح زيادى داده نشده ، به عكس نعمتهاى بهشتى كه به طور مشروح و گسترده آمده است آنچنان كه دلهاى مؤ منان را غرق سرور و اميد كرده ، غبار غم را از دل برمى دارد، و نهال شوق را در خاطر مى نشاند. تكرار آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) آن هم در مقطعهاى كوتاه آهنگ جالب و زيبائى به سوره داده ، و چون با محتواى زيبايش آميخته مى شود و جاذبه خيره كننده اى پيدا مى كند، لذا جاى تعجب نيست كه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: لكل شى ء عروس و عروس القران سورة الرحمن جل ذكره : ((براى هر چيزى عروسى است ، و عروس قرآن سوره الرحمن است )). قابل توجه اينكه واژه ((عروس )) گرچه در زبان فارسى به خصوص ‍ زن اطلاق مى شود، ولى در فرهنگ عرب به مرد و زن هر دو مادام كه در مراسم عروسى هستند اطلاق مى گردد. و از آنجا كه مرد و زن در چنين مراسمى در بهترين و زيباترين حالات و كاملترين احترامات قرار دارند اين واژه به موجودات بسيار زيبا و گرامى اطلاق مى شود. علت انتخاب نام ((الرحمن )) براى اين سوره و نيز تناسبش ناگفته پيداست . فضيلت تلاوت سوره الرحمن از آنجا كه اين سوره حس شكرگزارى را در انسانها به عاليترين وجهى برمى انگيزد، و بيان نعمتهاى مادى و معنوى دنيا و آخرت شوق طاعت و بندگى را در دل او افزايش مى دهد فضيلتهاى فراوانى براى تلاوت آن در روايات آمده است ، البته تلاوتى كه در اعماق روح انسان نفوذ كند و مبداء حركت گردد نه مجرد لقلقه زبان . از جمله در حديثى از رسول خدا مى خوانيم : من قراء سورة الرحمن رحم الله ضعفه و ادى شكر ما انعم الله عليه : ((هر كس سوره الرحمن را بخواند خداوند به ناتوانى او (در اداى شكر نعمتها) رحم مى كند، و حق شكر نعمتهائى را كه به او ارزانى داشته خودش ادا مى كند)). در حديث ديگرى در ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : تلاوت سوره الرحمن ، و قيام به آن را هرگز رها نكنيد، چرا كه اين سوره در قلوب منافقان هرگز استقرار نمى يابد، و خداوند آن را در قيامت در صورت انسانى قرار مى دهد كه زيباترين چهره ، و خشبوترين رائحه را دارد، سپس در جائى قرار مى گيرد كه از همگان به خداوند متعال نزديكتر است ! خداوند از اين سوره مى پرسد: چه كسى در زندگى دنيا به محتواى تو قيام داشت و تلاوت تو را ادامه مى داد؟ در پاسخ مى گويد: خداوندا! فلان و فلان در اينحال صورتهاى آنها سپيد مى شود، خدا به آنها مى فرمايد: اكنون هر كه را مى خواهيد شفاعت كنيد، آنها تا آنجا كه آرزو دارند شفاعت مى كنند، و براى هيچكس ‍ شفاعت نمى كنند مگر اينكه به آنها گفته مى شود وارد بهشت شويد و هر كجا مى خواهيد ساكن گرديد!. و در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است : من قراء سورة الرحمن فقال عند كل ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) لا بشى ء من آلائك رب اكذب ، فان قراءها ليلا ثم مات مات شهيدا، و ان قراءها نهارا فمات مات شهيدا: هر كس سوره الرحمن را بخواند و هنگامى كه به آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) مى رسد بگويد لا بشى ء من الائك رب اكذب : ((خداوندا هيچيك از نعمتهاى تو را انكار نمى كنم )) اگر اين تلاوت در شب باشد و در همان شب بميرد شهيد خواهد بود، و اگر در روز باشد و در همان روز بميرد نيز شهيد خواهد بود))!. تفسير: سرآغاز نعمتهاى الهى از آنجا كه اين سوره - همان گونه كه گفتيم - بيانگر انواع نعمتها و مواهب بزرگ الهى است با نام مقدس ((رحمن )) كه رمزى از رحمت واسعه او است آغاز مى شود، چرا كه اگر صفت ((رحمانيت )) او نبود اينچنين خوان نعمت را براى دوست و دشمن نمى گستراند. لذا مى فرمايد ((خداوند رحمن )) (الرحمن ). ((قرآن را تعليم فرمود)) (علم القرآن ). و به اين ترتيب نخستين و مهمترين نعمت را همان ((تعليم قرآن )) بيان مى كند، چه تعبير جالب و پرمحتوائى ؟ چرا كه اگر درست بينديشيم اين قرآن مجيد سرچشمه همه مواهب ، و وسيله وصول به هر نعمت ، و بهره گيرى از تمام نعمتهاى معنوى و مادى است ، و جالب اينكه بيان نعمت ((تعليم قرآن )) را حتى قبل از مساءله ((خلقت انسان )) و ((تعليم بيان )) ذكر كرده ، در حالى كه از نظر ترتيب طبيعى بايد نخست اشاره به مساءله آفرينش انسان ، و بعد نعمت تعليم بيان ، و سپس نعمت تعليم قرآن شود، اما عظمت قرآن ايجاب كرده كه برخلاف اين ترتيب طبيعى نخست از آن سخن گويد. اين آيه در ضمن پاسخى است به مشركان عرب كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نام رحمن بيان كرد و آنها را دعوت به سجده براى خداوند رحمن نمود آنها به عنوان بهانه جوئى گفتند و ما الرحمن ((رحمن چيست )) (فرقان - 60). قرآن مى گويد خداوند رحمن كسى است كه قرآن را تعليم فرموده ، انسان را آفريده ، و تعليم بيان به او كرده است . به هر حال نام ((رحمن )) بعد از نام ((الله )) گسترده ترين مفهوم را در ميان نامهاى پروردگار دارد، زيرا مى دانيم خداوند داراى دو رحمت است : ((رحمت عام )) و ((رحمت خاص )) نام ((رحمن )) اشاره به رحمت عام او است كه همگان را شامل مى شود، و نام ((رحيم )) اشاره به ((رحمت خاص )) او است كه مخصوص اهل ايمان و طاعت است ، و شايد به همين دليل نام رحمن بر غير خدا هرگز اطلاق نمى شود (مگر اينكه با كلمه ((عبد)) همراه باشد) ولى وصف ((رحيم )) به ديگران نيز گفته مى شود، چرا كه هيچكس ‍ داراى رحمت عام جز او نيست ، اما رحمت خاص هر چند به صورت ضعيف در ميان انسانها و موجودات ديگر نيز وجود دارد. در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : الرحمن اسم خاص ‍ بصفة عامة و الرحيم اسم عام بصفة خاصة : ((رحمن اسم خاص است اما صفت عام دارد)) (يعنى نامى است مخصوص خدا كه رحمتش ‍ همگان را شامل مى شود) ولى رحيم اسمى است عام به صفت خاص ‍ (يعنى توصيفى است كه براى خدا و خلق هر دو به كار مى رود همانگونه كه قرآن مجيد پيغمبر اسلام را به عنوان رؤ ف رحيم معرفى كرده است . (توبه - 128) اما مفهوم آن رحمت ويژه و معينى است . در اينكه خداوند قرآن را به چه كسى تعليم كرده ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: گاه گفته اند به جبرئيل و فرشتگان ، و گاه به شخص پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و گاه به همه انسانها و حتى جن . و از آنجا كه اين سوره بيانگر رحمتهاى الهى به جن و انس است و لذا 31 بار بعد از ذكر بحثهائى از اين نعمتها از آنها سؤ ال مى كند ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) مناسب همان تفسير آخر است كه خدا اين قرآن را به وسيله پيامبر بزرگش محمد (صلى اللّه عليه و آله ) به جن و انس تعليم فرمود. بعد از ذكر نعمت بى مثال قرآن به مهمترين نعمت در سلسله بعد پرداخته ، مى فرمايد: ((انسان را آفريد)) (خلق الانسان ). مسلما منظور از انسان در اينجا نوع انسان است نه حضرت ((آدم ))، چرا كه در چند آيه بعد درباره او جداگانه سخن مى گويد، و نه شخص ‍ پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) هر چند حضرت برترين و والاترين مصداق آن است . گستردگى نعمت بيان كه بعد از آن مى آيد نيز شاهد ديگرى بر عموميت معنى انسان است ، بنابراين تفسيرهاى ديگر جز آنچه گفته شد صحيح به نظر نمى رسد. و به راستى آفرينش انسان اين مجموعه شگرف عالم هستى ، اين خلاصه موجودات ، اين ((عالم صغير)) كه ((عالم كبير)) در آن درج است ، نعمتى است بى نظير و بى مانند چرا كه هر يك از ابعاد وجود او خود نعمت بزرگى است . گرچه آغاز وجودش يك نطفه بى ارزش ، و يا صحيحتر يك موجود ذره بينى كه در آن نطفه بى ارزش شناور است ، بيش نيست ، ولى در سايه ربوبيت پروردگار آنچنان مراحل تكامل را طى مى كند كه به مقام شريفترين موجود عالم خلقت ارتقا مى يابد. ذكر نام انسان بعد از قرآن نيز قابل دقت است ، چرا كه قرآن مجموعه اسرار هستى به صورت تدوين است ، و انسان خلاصه اين اسرار به صورت تكوين است ، و هر كدام نسخه اى است از اين عالم بزرگ و پهناور! آيه بعد به يكى از مهمترين نعمتها بعد از نعمت آفرينش انسان ، اشاره كرده مى افزايد: ((خداوند بيان را به او تعليم كرد)) (علمه البيان ). ((بيان )) از نظر مفهوم لغت معنى گسترده اى دارد، و به هر چيزى گفته مى شود كه مبين و آشكار كننده چيزى باشد، بنابراين نه فقط نطق و سخن را شامل مى شود كه حتى كتابت و خط و انواع استدلالات عقلى و منطقى كه مبين مسائل مختلف و پيچيده است همه در مفهوم بيان جمع است ، هر چند شاخص اين مجموعه همان ((سخن گفتن )) است . گرچه ما به خاطر عادت به سخن گفتن آنرا مساءله ساده اى فكر مى كنيم ، ولى در حقيقت سخن گفتن از پيچيده ترين و ظريف ترين اعمال انسان است ، بلكه مى توان گفت هيچ كارى به اين ظرافت و پيچيدگى نيست ! زيرا از يكسو دستگاه هاى صوتى براى ايجاد اصوات مختلف با يكديگر همكارى مى كنند، ريه هوا را در خود جمع مى كند و آنرا تدريجا از حنجره بيرون مى فرستد، تارهاى صوتى به صدا در مى آيند، و صداهاى كاملا متفاوت كه بعضى نشانه رضا و ديگرى خشم و ديگرى استمداد و ديگرى تكلم و ديگرى محبت يا عداوت است ايجاد مى كنند، سپس اين صداها با كمك زبان و لبها و دندانها و فضاى دهان ، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصى به وجود مى آورند، و به تعبير ديگر آن صداى ممتد و يكنواخت كه از حنجره بيرون مى آيد به اشكال و اندازه هاى مختلف بريده مى شود و حروف از آن تشكيل مى گردد. از سوى ديگر مساءله وضع لغات پيش مى آيد كه انسان بر اثر پيشرفت فكرى لغات گوناگون براى انواع نيازهاى مادى و معنويش وضع مى كند، و عجب اينكه هيچگونه محدوديتى براى انسان در وضع لغات نيست ، و تعداد زبانهاى موجود در دنيا به قدرى زياد است كه دقيقا نمى توان آنها را احصا كرد، و حتى با گذشت زمان لغات و زبانهاى جديدى تدريجا تشكيل مى شود. بعضى تعداد زبانهاى موجود در دنيا را سه هزار زبان ! مى دادند، و بعضى اين عدد را بالاتر از اين ذكر كرده اند ولى به نظر مى رسد كه هدف ، شمارش اصول السنه بوده و گرنه اگر زبانهاى محلى را در نظر بگيريم مطلب از اين هم فراتر خواهد بود تا آنجا كه گاه ديده شده دو روستاى مجاور با دو زبان مختلف محلى صحبت مى كنند. از سوى سوم مساءله تنظيم جمله بنديها و استدلالات يا بيان احساسات از طريق عقل و فكر پيش مى آيد كه روح بيان و نطق است ، و به همين دليل سخن گفتن مخصوص انسانهاست . درست است كه بسيارى از حيوانات براى تفهيم نيازهايشان اصوات مختلفى ايجاد مى كنند، ولى تعداد اين اصوات بسيار محدود و گنگ و مبهم است ، در حالى كه بيان به صورت گسترده و نامحدود در اختيار انسانها قرار دارد، چرا كه خداوند قدرت فكرى لازم را براى سخن گفتن به آنها بخشيده است . از اينها كه بگذريم اگر نقش ((بيان )) را در تكامل و پيشرفت زندگى انسانها، و پيدايش و ترقى تمدنها در نظر بگيريم يقين خواهيم كرد كه اگر اين نعمت بزرگ نبود انسان هرگز نمى توانست تجربيات و علوم خود را به سادگى از نسلى به نسل ديگر منتقل سازد، و باعث پيشرفت علم و دانش و تمدن و دين و اخلاق گردد، و اگر يكروز اين نعمت بزرگ از انسانها گرفته شود جامعه انسانى به سرعت راه قهقرا را پيش خواهد گرفت ، و هرگاه بيان را به معنى وسيع آن كه شامل خط و كتابت و حتى انواع هنرها مى شود تفسير كنيم نقش فوقالعاده مهم آن در زندگى انسانها روشنتر مى گردد. اينجاست كه مى فهميم چرا بعد از نعمت خلقت انسان سخن از تعليم بيان در اين سوره رحمن كه مجموعه اى است از مواهب پروردگار به ميان آمده . سپس به سراغ چهارمين نعمت بزرگ از مواهب خداوند رحمن رفته ، مى گويد: ((خورشيد و ماه بر طبق حساب منظمى جريان دارند)) (الشمس و القمر بحسبان ). اصل وجود خورشيد از بزرگترين نعمتها براى انسان است ، چرا كه بدون نور و حرارت حاصل از آن زندگى در منظومه شمسى غير ممكن است ، و سابقا نيز گفته ايم هر جنبش و حركتى در كره خاكى ما صورت مى گيرد سرچشمه اصلى آن نور و حرارت خورشيد است ، نمو و رشد گياهان و تمام مواد غذائى ، بارش بارانها، وزش بادها، همه ببركت اين موهبت الهى است . ماه نيز به سهم خود نقش مهمى را در حيات انسان ايفا مى كند، علاوه بر اينكه چراغ شبهاى تاريك او است ، جاذبه آن كه سرچشمه جزر و مد در اقيانوسهاست عاملى است براى بقاء حيات در درياها و مشروب ساختن بسيارى از سواحل كه رودخانه ها در مجاورت آن به دريا مى ريزند. و افزون بر همه اينها نظام ثابت حركت اين دو حركت (يا به تعبير ديگر حركت ماه به دور زمين و حركت زمين به دور خورشيد) كه سبب پيدايش منظم شب و روز سال و ماه و فصول مختلف است ، سبب نظم زندگى انسانها و برنامه ريزى براى امور تجارى و صنعتى و كشاورزى است كه اگر اين سير منظم نبود زندگى بشر هرگز نظام نمى يافت . نه تنها حركت اين كرات آسمانى نظام بسيار دقيقى دارد، بلكه مقدار جرم و جاذبه آنها و فاصله اى كه از زمين ، و از يكديگر، دارند همه روى حساب و ((حسبان )) است ، و به طور قطع هر كدام از اين امور به هم بخورد اختلالات عظيمى در منظومه شمسى و به دنبال آن در نظام زندگى بشر رخ مى دهد. و عجب اينكه به هنگامى كه اجزاى اين منظومه از كره خورشيد جدا شد بسيار پريشان و نامنظم به نظر مى رسيد ولى سرانجام در شكل كنونى تثبيت شد يكى از دانشمندان علوم طبيعى در اين زمينه چنين مى گويد: ((منظومه شمسى ما از مخلوط (ظاهرا) درهم برهم مواد و مصالحى كه با حرارت 12 هزار درجه از خورشيد جدا شده ، و با سرعتى غير قابل تصور در فضاى بى پايان پراكنده گشته ، به وجود آمده است )). اما در همين آشفتگى ظاهرى و انقلاب جوى چنان نظم و ترتيب دقيق و منظمى ايجاد شده كه امروز حتى دقايق و لحظات حوادث آينده آنرا مى توانيم پيشبينى كنيم ، و نتيجه اين نظام و ترتيب آن است كه اوضاع فلكى ما هزار ميليون سال است كه به همين حال باقيمانده . اين نكته نيز قابل توجه است كه خورشيد هر چند در وسط منظومه شمسى ظاهرا بدون حركت ثابت مانده است ، ولى نبايد فراموش كرد كه آن هم به اتفاق تمام سيارات و اقمارش در دل كهكشانى كه به آن تعلق دارد به سوى نقطه معينى (ستاره معروف وگا) در حركت و اين حركت نيز نظم و سرعت معينى دارد. در پنجمين موهبت بزرگ از آسمان به زمين نظر مى افكند، و مى فرمايد: ((و گياه و درخت براى او سجده مى كنند)) (و النجم و الشجر يسجدان ). ((نجم )) گاه به معنى ستاره مى آيد، و گاه به معنى گياهان بدون ساقه و در اينجا به قرينه ((شجر)) (درخت ) منظور معنى دوم يعنى گياهان بدون ساقه است . اصولا اين واژه در اصل به معنى طلوع است ، و اگر به اين گياهان ((نجم )) مى گويند به خاطر آن است كه از زمين سر بر مى آورند، و اگر به ستاره ((نجم )) گفته مى شود نيز به خاطر طلوع آن است . مى دانيم تمام مواد غذائى انسانها در اصل از گياهان گرفته مى شود، با اين تفاوت كه قسمتى را انسان مستقيما مصرف مى كند، و قسمت ديگرى صرف تغذيه حيواناتى مى شود كه جزء مواد غذائى انسانها است ، اين معنى حتى در مورد حيوانات دريائى نيز صادق است ، زيرا آنها نيز از گياهان بسيار كوچكى تغذيه مى كنند كه ميليونها ميليون از آن در هر گوشه و كنار دريا در پرتو نور آفتاب مى رويد و در لابلاى امواج در حركت است . به اين ترتيب ((نجم )) انواع گياهان كوچك و خزنده (مانند بوته كدو خيار و امثال آنها) و ((شجر)) و انواع گياهان ساقهدار مانند غلات و درختان ميوه و غير آن را شامل مى شود. و تعبير ((يسجدان )) (اين دو سجده مى كنند) اشاره به تسليم بى قيد و شرط آنها در برابر قوانين آفرينش ، و در مسير منافع انسانهاست مسيرى كه خدا براى آنها تعيين كرده ، و آن را بى كم و كاست مى پيمايند. در ضمن اشاره به اسرار توحيدى آنها نيز هست ، چرا كه در هر برگ و هر دانه گياهى آيات عجيبى از عظمت و علم پروردگار وجود دارد، و ((هر ورقى دفترى است معرفت كردگار))!. البته اين احتمال نيز داده شده كه منظور از نجم در آيه فوق ستارگان آسمان باشد، ولى آنچه در بالا گفتيم با قرائن موجود در آيه متناسبتر و سازگارتر است . ﴿5 سوره الرحمن مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 78 آيه است محتواى سوره الرحمن اين سوره به طور كلى بيانگر نعمتهاى مختلف ((معنوى )) و ((مادى )) خداوند است كه بر بندگان خود ارزانى داشته ، و آنها را غرق در آن ساخته است ، به طورى كه مى توان نام اين سوره را ((سوره رحمت )) يا سوره نعمت گذارد، و به همين دليل با نام مبارك ((الرحمن )) كه ((رحمت واسعه الهى )) را بازگو مى كند آغاز شده ، و با جلال و اكرام خداوند پايان گرفته است ، و 31 بار جمله ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) كه به وسيله آن از بندگانش اقرار برنعمتهاى خود مى گيرد در آن ذكر شده . بنابراين از يك نظر مجموع سوره يك بخش به هم پيوسته پيرامون نعمتهاى خداوند منان است ، و اما از نظر ديگر مى توان محتواى آن را به چند بخش تقسيم كرد: ((بخش اول )) كه مقدمه و آغاز سوره است از نعمتهاى بزرگ خلقت ، تعليم و تربيت ، حساب و ميزان ، وسائل رفاهى انسان ، و غذاهاى روحى و جسمى او سخن مى گويد. ((بخش دوم )) توضيحى است بر مساءله چگونگى آفرينش انس و جن . ((بخش سوم )) بيانگر نشانه ها و آيات خداوند در زمين و آسمان است . در بخش چهارم از نعمتهاى دنيوى فراتر رفته ، سخن از نعمتهاى جهان ديگر است كه با دقت و ظرافت خاصى ريزه كاريهاى نعمتهاى بهشتى اعم از باغها، چشمه ها، ميوه ها، همسران زيبا و باوفا، و انواع لباسها، توضيح داده شده است . و بالاخره در ((بخش پنجم )) اين سوره اشاره كوتاهى به سرنوشت مجرمان و قسمتى از مجازاتهاى دردناك آنها آمده است ، ولى از آنجا كه اساس سوره بر بيان رحمت الهى است در اين قسمت توضيح زيادى داده نشده ، به عكس نعمتهاى بهشتى كه به طور مشروح و گسترده آمده است آنچنان كه دلهاى مؤ منان را غرق سرور و اميد كرده ، غبار غم را از دل برمى دارد، و نهال شوق را در خاطر مى نشاند. تكرار آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) آن هم در مقطعهاى كوتاه آهنگ جالب و زيبائى به سوره داده ، و چون با محتواى زيبايش آميخته مى شود و جاذبه خيره كننده اى پيدا مى كند، لذا جاى تعجب نيست كه در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: لكل شى ء عروس و عروس القران سورة الرحمن جل ذكره : ((براى هر چيزى عروسى است ، و عروس قرآن سوره الرحمن است )). قابل توجه اينكه واژه ((عروس )) گرچه در زبان فارسى به خصوص ‍ زن اطلاق مى شود، ولى در فرهنگ عرب به مرد و زن هر دو مادام كه در مراسم عروسى هستند اطلاق مى گردد. و از آنجا كه مرد و زن در چنين مراسمى در بهترين و زيباترين حالات و كاملترين احترامات قرار دارند اين واژه به موجودات بسيار زيبا و گرامى اطلاق مى شود. علت انتخاب نام ((الرحمن )) براى اين سوره و نيز تناسبش ناگفته پيداست . فضيلت تلاوت سوره الرحمن از آنجا كه اين سوره حس شكرگزارى را در انسانها به عاليترين وجهى برمى انگيزد، و بيان نعمتهاى مادى و معنوى دنيا و آخرت شوق طاعت و بندگى را در دل او افزايش مى دهد فضيلتهاى فراوانى براى تلاوت آن در روايات آمده است ، البته تلاوتى كه در اعماق روح انسان نفوذ كند و مبداء حركت گردد نه مجرد لقلقه زبان . از جمله در حديثى از رسول خدا مى خوانيم : من قراء سورة الرحمن رحم الله ضعفه و ادى شكر ما انعم الله عليه : ((هر كس سوره الرحمن را بخواند خداوند به ناتوانى او (در اداى شكر نعمتها) رحم مى كند، و حق شكر نعمتهائى را كه به او ارزانى داشته خودش ادا مى كند)). در حديث ديگرى در ((ثواب الاعمال )) از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : تلاوت سوره الرحمن ، و قيام به آن را هرگز رها نكنيد، چرا كه اين سوره در قلوب منافقان هرگز استقرار نمى يابد، و خداوند آن را در قيامت در صورت انسانى قرار مى دهد كه زيباترين چهره ، و خشبوترين رائحه را دارد، سپس در جائى قرار مى گيرد كه از همگان به خداوند متعال نزديكتر است ! خداوند از اين سوره مى پرسد: چه كسى در زندگى دنيا به محتواى تو قيام داشت و تلاوت تو را ادامه مى داد؟ در پاسخ مى گويد: خداوندا! فلان و فلان در اينحال صورتهاى آنها سپيد مى شود، خدا به آنها مى فرمايد: اكنون هر كه را مى خواهيد شفاعت كنيد، آنها تا آنجا كه آرزو دارند شفاعت مى كنند، و براى هيچكس ‍ شفاعت نمى كنند مگر اينكه به آنها گفته مى شود وارد بهشت شويد و هر كجا مى خواهيد ساكن گرديد!. و در حديث ديگرى از آن حضرت آمده است : من قراء سورة الرحمن فقال عند كل ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) لا بشى ء من آلائك رب اكذب ، فان قراءها ليلا ثم مات مات شهيدا، و ان قراءها نهارا فمات مات شهيدا: هر كس سوره الرحمن را بخواند و هنگامى كه به آيه ((فباى آلاء ربكما تكذبان )) مى رسد بگويد لا بشى ء من الائك رب اكذب : ((خداوندا هيچيك از نعمتهاى تو را انكار نمى كنم )) اگر اين تلاوت در شب باشد و در همان شب بميرد شهيد خواهد بود، و اگر در روز باشد و در همان روز بميرد نيز شهيد خواهد بود))!. تفسير: سرآغاز نعمتهاى الهى از آنجا كه اين سوره - همان گونه كه گفتيم - بيانگر انواع نعمتها و مواهب بزرگ الهى است با نام مقدس ((رحمن )) كه رمزى از رحمت واسعه او است آغاز مى شود، چرا كه اگر صفت ((رحمانيت )) او نبود اينچنين خوان نعمت را براى دوست و دشمن نمى گستراند. لذا مى فرمايد ((خداوند رحمن )) (الرحمن ). ((قرآن را تعليم فرمود)) (علم القرآن ). و به اين ترتيب نخستين و مهمترين نعمت را همان ((تعليم قرآن )) بيان مى كند، چه تعبير جالب و پرمحتوائى ؟ چرا كه اگر درست بينديشيم اين قرآن مجيد سرچشمه همه مواهب ، و وسيله وصول به هر نعمت ، و بهره گيرى از تمام نعمتهاى معنوى و مادى است ، و جالب اينكه بيان نعمت ((تعليم قرآن )) را حتى قبل از مساءله ((خلقت انسان )) و ((تعليم بيان )) ذكر كرده ، در حالى كه از نظر ترتيب طبيعى بايد نخست اشاره به مساءله آفرينش انسان ، و بعد نعمت تعليم بيان ، و سپس نعمت تعليم قرآن شود، اما عظمت قرآن ايجاب كرده كه برخلاف اين ترتيب طبيعى نخست از آن سخن گويد. اين آيه در ضمن پاسخى است به مشركان عرب كه وقتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نام رحمن بيان كرد و آنها را دعوت به سجده براى خداوند رحمن نمود آنها به عنوان بهانه جوئى گفتند و ما الرحمن ((رحمن چيست )) (فرقان - 60). قرآن مى گويد خداوند رحمن كسى است كه قرآن را تعليم فرموده ، انسان را آفريده ، و تعليم بيان به او كرده است . به هر حال نام ((رحمن )) بعد از نام ((الله )) گسترده ترين مفهوم را در ميان نامهاى پروردگار دارد، زيرا مى دانيم خداوند داراى دو رحمت است : ((رحمت عام )) و ((رحمت خاص )) نام ((رحمن )) اشاره به رحمت عام او است كه همگان را شامل مى شود، و نام ((رحيم )) اشاره به ((رحمت خاص )) او است كه مخصوص اهل ايمان و طاعت است ، و شايد به همين دليل نام رحمن بر غير خدا هرگز اطلاق نمى شود (مگر اينكه با كلمه ((عبد)) همراه باشد) ولى وصف ((رحيم )) به ديگران نيز گفته مى شود، چرا كه هيچكس ‍ داراى رحمت عام جز او نيست ، اما رحمت خاص هر چند به صورت ضعيف در ميان انسانها و موجودات ديگر نيز وجود دارد. در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : الرحمن اسم خاص ‍ بصفة عامة و الرحيم اسم عام بصفة خاصة : ((رحمن اسم خاص است اما صفت عام دارد)) (يعنى نامى است مخصوص خدا كه رحمتش ‍ همگان را شامل مى شود) ولى رحيم اسمى است عام به صفت خاص ‍ (يعنى توصيفى است كه براى خدا و خلق هر دو به كار مى رود همانگونه كه قرآن مجيد پيغمبر اسلام را به عنوان رؤ ف رحيم معرفى كرده است . (توبه - 128) اما مفهوم آن رحمت ويژه و معينى است . در اينكه خداوند قرآن را به چه كسى تعليم كرده ؟ مفسران تفسيرهاى گوناگونى ذكر كرده اند: گاه گفته اند به جبرئيل و فرشتگان ، و گاه به شخص پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و گاه به همه انسانها و حتى جن . و از آنجا كه اين سوره بيانگر رحمتهاى الهى به جن و انس است و لذا 31 بار بعد از ذكر بحثهائى از اين نعمتها از آنها سؤ ال مى كند ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) مناسب همان تفسير آخر است كه خدا اين قرآن را به وسيله پيامبر بزرگش محمد (صلى اللّه عليه و آله ) به جن و انس تعليم فرمود. بعد از ذكر نعمت بى مثال قرآن به مهمترين نعمت در سلسله بعد پرداخته ، مى فرمايد: ((انسان را آفريد)) (خلق الانسان ). مسلما منظور از انسان در اينجا نوع انسان است نه حضرت ((آدم ))، چرا كه در چند آيه بعد درباره او جداگانه سخن مى گويد، و نه شخص ‍ پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) هر چند حضرت برترين و والاترين مصداق آن است . گستردگى نعمت بيان كه بعد از آن مى آيد نيز شاهد ديگرى بر عموميت معنى انسان است ، بنابراين تفسيرهاى ديگر جز آنچه گفته شد صحيح به نظر نمى رسد. و به راستى آفرينش انسان اين مجموعه شگرف عالم هستى ، اين خلاصه موجودات ، اين ((عالم صغير)) كه ((عالم كبير)) در آن درج است ، نعمتى است بى نظير و بى مانند چرا كه هر يك از ابعاد وجود او خود نعمت بزرگى است . گرچه آغاز وجودش يك نطفه بى ارزش ، و يا صحيحتر يك موجود ذره بينى كه در آن نطفه بى ارزش شناور است ، بيش نيست ، ولى در سايه ربوبيت پروردگار آنچنان مراحل تكامل را طى مى كند كه به مقام شريفترين موجود عالم خلقت ارتقا مى يابد. ذكر نام انسان بعد از قرآن نيز قابل دقت است ، چرا كه قرآن مجموعه اسرار هستى به صورت تدوين است ، و انسان خلاصه اين اسرار به صورت تكوين است ، و هر كدام نسخه اى است از اين عالم بزرگ و پهناور! آيه بعد به يكى از مهمترين نعمتها بعد از نعمت آفرينش انسان ، اشاره كرده مى افزايد: ((خداوند بيان را به او تعليم كرد)) (علمه البيان ). ((بيان )) از نظر مفهوم لغت معنى گسترده اى دارد، و به هر چيزى گفته مى شود كه مبين و آشكار كننده چيزى باشد، بنابراين نه فقط نطق و سخن را شامل مى شود كه حتى كتابت و خط و انواع استدلالات عقلى و منطقى كه مبين مسائل مختلف و پيچيده است همه در مفهوم بيان جمع است ، هر چند شاخص اين مجموعه همان ((سخن گفتن )) است . گرچه ما به خاطر عادت به سخن گفتن آنرا مساءله ساده اى فكر مى كنيم ، ولى در حقيقت سخن گفتن از پيچيده ترين و ظريف ترين اعمال انسان است ، بلكه مى توان گفت هيچ كارى به اين ظرافت و پيچيدگى نيست ! زيرا از يكسو دستگاه هاى صوتى براى ايجاد اصوات مختلف با يكديگر همكارى مى كنند، ريه هوا را در خود جمع مى كند و آنرا تدريجا از حنجره بيرون مى فرستد، تارهاى صوتى به صدا در مى آيند، و صداهاى كاملا متفاوت كه بعضى نشانه رضا و ديگرى خشم و ديگرى استمداد و ديگرى تكلم و ديگرى محبت يا عداوت است ايجاد مى كنند، سپس اين صداها با كمك زبان و لبها و دندانها و فضاى دهان ، حروف الفبا را با سرعت و ظرافت خاصى به وجود مى آورند، و به تعبير ديگر آن صداى ممتد و يكنواخت كه از حنجره بيرون مى آيد به اشكال و اندازه هاى مختلف بريده مى شود و حروف از آن تشكيل مى گردد. از سوى ديگر مساءله وضع لغات پيش مى آيد كه انسان بر اثر پيشرفت فكرى لغات گوناگون براى انواع نيازهاى مادى و معنويش وضع مى كند، و عجب اينكه هيچگونه محدوديتى براى انسان در وضع لغات نيست ، و تعداد زبانهاى موجود در دنيا به قدرى زياد است كه دقيقا نمى توان آنها را احصا كرد، و حتى با گذشت زمان لغات و زبانهاى جديدى تدريجا تشكيل مى شود. بعضى تعداد زبانهاى موجود در دنيا را سه هزار زبان ! مى دادند، و بعضى اين عدد را بالاتر از اين ذكر كرده اند ولى به نظر مى رسد كه هدف ، شمارش اصول السنه بوده و گرنه اگر زبانهاى محلى را در نظر بگيريم مطلب از اين هم فراتر خواهد بود تا آنجا كه گاه ديده شده دو روستاى مجاور با دو زبان مختلف محلى صحبت مى كنند. از سوى سوم مساءله تنظيم جمله بنديها و استدلالات يا بيان احساسات از طريق عقل و فكر پيش مى آيد كه روح بيان و نطق است ، و به همين دليل سخن گفتن مخصوص انسانهاست . درست است كه بسيارى از حيوانات براى تفهيم نيازهايشان اصوات مختلفى ايجاد مى كنند، ولى تعداد اين اصوات بسيار محدود و گنگ و مبهم است ، در حالى كه بيان به صورت گسترده و نامحدود در اختيار انسانها قرار دارد، چرا كه خداوند قدرت فكرى لازم را براى سخن گفتن به آنها بخشيده است . از اينها كه بگذريم اگر نقش ((بيان )) را در تكامل و پيشرفت زندگى انسانها، و پيدايش و ترقى تمدنها در نظر بگيريم يقين خواهيم كرد كه اگر اين نعمت بزرگ نبود انسان هرگز نمى توانست تجربيات و علوم خود را به سادگى از نسلى به نسل ديگر منتقل سازد، و باعث پيشرفت علم و دانش و تمدن و دين و اخلاق گردد، و اگر يكروز اين نعمت بزرگ از انسانها گرفته شود جامعه انسانى به سرعت راه قهقرا را پيش خواهد گرفت ، و هرگاه بيان را به معنى وسيع آن كه شامل خط و كتابت و حتى انواع هنرها مى شود تفسير كنيم نقش فوقالعاده مهم آن در زندگى انسانها روشنتر مى گردد. اينجاست كه مى فهميم چرا بعد از نعمت خلقت انسان سخن از تعليم بيان در اين سوره رحمن كه مجموعه اى است از مواهب پروردگار به ميان آمده . سپس به سراغ چهارمين نعمت بزرگ از مواهب خداوند رحمن رفته ، مى گويد: ((خورشيد و ماه بر طبق حساب منظمى جريان دارند)) (الشمس و القمر بحسبان ). اصل وجود خورشيد از بزرگترين نعمتها براى انسان است ، چرا كه بدون نور و حرارت حاصل از آن زندگى در منظومه شمسى غير ممكن است ، و سابقا نيز گفته ايم هر جنبش و حركتى در كره خاكى ما صورت مى گيرد سرچشمه اصلى آن نور و حرارت خورشيد است ، نمو و رشد گياهان و تمام مواد غذائى ، بارش بارانها، وزش بادها، همه ببركت اين موهبت الهى است . ماه نيز به سهم خود نقش مهمى را در حيات انسان ايفا مى كند، علاوه بر اينكه چراغ شبهاى تاريك او است ، جاذبه آن كه سرچشمه جزر و مد در اقيانوسهاست عاملى است براى بقاء حيات در درياها و مشروب ساختن بسيارى از سواحل كه رودخانه ها در مجاورت آن به دريا مى ريزند. و افزون بر همه اينها نظام ثابت حركت اين دو حركت (يا به تعبير ديگر حركت ماه به دور زمين و حركت زمين به دور خورشيد) كه سبب پيدايش منظم شب و روز سال و ماه و فصول مختلف است ، سبب نظم زندگى انسانها و برنامه ريزى براى امور تجارى و صنعتى و كشاورزى است كه اگر اين سير منظم نبود زندگى بشر هرگز نظام نمى يافت . نه تنها حركت اين كرات آسمانى نظام بسيار دقيقى دارد، بلكه مقدار جرم و جاذبه آنها و فاصله اى كه از زمين ، و از يكديگر، دارند همه روى حساب و ((حسبان )) است ، و به طور قطع هر كدام از اين امور به هم بخورد اختلالات عظيمى در منظومه شمسى و به دنبال آن در نظام زندگى بشر رخ مى دهد. و عجب اينكه به هنگامى كه اجزاى اين منظومه از كره خورشيد جدا شد بسيار پريشان و نامنظم به نظر مى رسيد ولى سرانجام در شكل كنونى تثبيت شد يكى از دانشمندان علوم طبيعى در اين زمينه چنين مى گويد: ((منظومه شمسى ما از مخلوط (ظاهرا) درهم برهم مواد و مصالحى كه با حرارت 12 هزار درجه از خورشيد جدا شده ، و با سرعتى غير قابل تصور در فضاى بى پايان پراكنده گشته ، به وجود آمده است )). اما در همين آشفتگى ظاهرى و انقلاب جوى چنان نظم و ترتيب دقيق و منظمى ايجاد شده كه امروز حتى دقايق و لحظات حوادث آينده آنرا مى توانيم پيشبينى كنيم ، و نتيجه اين نظام و ترتيب آن است كه اوضاع فلكى ما هزار ميليون سال است كه به همين حال باقيمانده . اين نكته نيز قابل توجه است كه خورشيد هر چند در وسط منظومه شمسى ظاهرا بدون حركت ثابت مانده است ، ولى نبايد فراموش كرد كه آن هم به اتفاق تمام سيارات و اقمارش در دل كهكشانى كه به آن تعلق دارد به سوى نقطه معينى (ستاره معروف وگا) در حركت و اين حركت نيز نظم و سرعت معينى دارد. در پنجمين موهبت بزرگ از آسمان به زمين نظر مى افكند، و مى فرمايد: ((و گياه و درخت براى او سجده مى كنند)) (و النجم و الشجر يسجدان ). ((نجم )) گاه به معنى ستاره مى آيد، و گاه به معنى گياهان بدون ساقه و در اينجا به قرينه ((شجر)) (درخت ) منظور معنى دوم يعنى گياهان بدون ساقه است . اصولا اين واژه در اصل به معنى طلوع است ، و اگر به اين گياهان ((نجم )) مى گويند به خاطر آن است كه از زمين سر بر مى آورند، و اگر به ستاره ((نجم )) گفته مى شود نيز به خاطر طلوع آن است . مى دانيم تمام مواد غذائى انسانها در اصل از گياهان گرفته مى شود، با اين تفاوت كه قسمتى را انسان مستقيما مصرف مى كند، و قسمت ديگرى صرف تغذيه حيواناتى مى شود كه جزء مواد غذائى انسانها است ، اين معنى حتى در مورد حيوانات دريائى نيز صادق است ، زيرا آنها نيز از گياهان بسيار كوچكى تغذيه مى كنند كه ميليونها ميليون از آن در هر گوشه و كنار دريا در پرتو نور آفتاب مى رويد و در لابلاى امواج در حركت است . به اين ترتيب ((نجم )) انواع گياهان كوچك و خزنده (مانند بوته كدو خيار و امثال آنها) و ((شجر)) و انواع گياهان ساقهدار مانند غلات و درختان ميوه و غير آن را شامل مى شود. و تعبير ((يسجدان )) (اين دو سجده مى كنند) اشاره به تسليم بى قيد و شرط آنها در برابر قوانين آفرينش ، و در مسير منافع انسانهاست مسيرى كه خدا براى آنها تعيين كرده ، و آن را بى كم و كاست مى پيمايند. در ضمن اشاره به اسرار توحيدى آنها نيز هست ، چرا كه در هر برگ و هر دانه گياهى آيات عجيبى از عظمت و علم پروردگار وجود دارد، و ((هر ورقى دفترى است معرفت كردگار))!. البته اين احتمال نيز داده شده كه منظور از نجم در آيه فوق ستارگان آسمان باشد، ولى آنچه در بالا گفتيم با قرائن موجود در آيه متناسبتر و سازگارتر است . ﴿6 آسمان را برافراشت و براى هر چيز ميزانى قرار داد اين آيات همچنين ادامه بيان نعمتهائى است كه در آيات پيشين آمده بود، و چنانكه گفتيم در آن آيات به پنج نعمت بزرگ كه از مهمترين مواهب الهى است اشاره شده ، بنابراين در نخستين آيه مورد بحث به ششمين نعمت كه نعمت آفرينش آسمان است اشاره كرده ، مى فرمايد: خداوند آسمان را برافراشت (و السماء رفعها). ((آسمان )) در اين آيه خواه به معنى ((جهت بالا)) باشد يا ((كواكب آسمانى )) و يا ((جو زمين )) (يعنى قشر عظيم هوائى كه گرداگرد اين كره را فراگرفته و همچون سپرى از زمين در مقابل اشعه زيانبار كيهانى و سنگهاى آسمانى حفظ مى كند، و نيز گرماى آفتاب و رطوبت برخاسته از دريا را براى تشكيل ابرها و نزول باران در خود نگاه مى دارد) هر كدام باشد موهبتى است بزرگ و نعمتى است بى نظير، چرا كه بدون آن زندگى كردن براى انسان محال است و يا ناقص . آرى نور و روشنائى كه مايه گرما و هدايت و حيات و حركت است از سوى آسمان مى آيد، باران از طريق آسمان مى بارد، و نزول وحى نيز از آسمان است . (در اين صورت آسمان مفهوم اعم از مادى و معنوى دارد). از همه اينها گذشته اين آسمان برافراشته با تمام مفاهيمش آيت عظيمى از آيات خدا است ، و در طريق معرفتش به انسانها بهترين كمك را مى كند، و هنگامى كه ((اولوالالباب )) در آن مى انديشند بى اختيار مى گويند ربنا ما خلقت هذا باطلا: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اى (آل عمران - 191). سپس به سراغ نعمت هفتم مى رود، و مى فرمايد: خداوند ميزان را قرار داد (و وضع الميزان ). ((ميزان )) به معنى هر گونه وسيله سنجش است ، سنجش حق از باطل ، سنجش عدالت از ظلم و ستم ، و سنجش ارزشها و سنجش ‍ حقوق انسانها در مراحل و مسيرهاى مختلف اجتماعى . ((ميزان )) هر قانون تكوينى و دستور تشريعى را شامل مى شود، چرا كه همه وسيله سنجشند. درست است كه ((ميزان )) در لغت به معنى ترازو و وسيله وزن كردن سنگينى اجسام است ، اما مسلما ميزانى كه در اين آيه ، بعد از ذكر آفرينش آسمان به آن اشاره شده مفهوم گسترده اى دارد كه هر وسيله سنجش و همه قوانين تكوين و تشريع را فرامى گيرد، نه فقط وسيله سنجش وزن اجناس . اصولا برافراشته بودن آسمان و نظم دقيقى كه بر مليونها كره آسمانى حاكم است بدون ميزان و قوانين حساب شده اى امكانپذير نيست . و اينكه مى بينيم در بعضى از عبارات ((ميزان )) به معنى ((قرآن )) يا به معنى ((عدل )) يا به معنى ((شريعت )) يا ((ترازو)) تفسير شده است در حقيقت هر كدام اشاره به مصداقى از اين مفهوم كل و گسترده است . در آيه بعد نتيجه گيرى جالبى از اين موضوع كرده مى افزايد: ((هدف از قرار دادن ميزان در عالم هستى اين است كه شما هم ميزان را رعايت كنيد و در آن طغيان ننمائيد)) (الا تطغوا فى الميزان ). شما نيز بخشى از اين عالم عظيم هستيد و هرگز نمى توانيد به صورت يك وصله ناهمرنگ در اين جهان بزرگ زندگى كنيد، عالم نظام و ميزانى دارد، شما هم بايد نظام و ميزان داشته باشيد. اگر ميزان و قانون از عالم بزرگ برچيده شود راه فنا و نابودى پيش مى گيرد، و اگر زندگى شما هم فاقد نظم و ميزان باشد رو به فنا خواهيد رفت . چه تعبير جالبى كه از كل عالم هستى به انسان منتقل مى شود، و قوانين حاكم بر آن عالم كبير را با قوانين حاكم بر زندگى انسان عالم صغير هماهنگ مى شمرد، و اين است حقيقت توحيد كه اصول حاكم همه جا يكى است . بار ديگر روى مساءله عدالت و وزن تكيه كرده مى گويد: ((شما وزن را بر اساس عدالت برپا داريد و در ميزان كم و كسر نگذاريد)) (و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان ). قابل توجه اينكه در اين آيات سه بار ((ميزان )) ذكر شده است ، با اينكه ممكن بود در مرحله دوم و سوم از ضمير استفاده شود، اين نشان مى دهد كه ((ميزان )) در اين سه آيه به سه معنى متفاوت است كه استفاده از ضمير جوابگوى آن نيست ، و تناسب آيات نيز چنين ايجاب مى كنند چرا كه در مرحله اول سخن از ميزان و معيار و قوانينى است كه خداوند در سراسر عالم هستى قرار داده است . و در مرحله دوم سخن از عدم طغيان انسانها در تمام موازين زندگى فردى و اجتماعى است كه طبعا دايره محدودترى دارد. و در مرحله سوم روى مساءله وزن به معنى خاص آن تكيه كرده ، و دستور مى دهد كه در سنجش و وزن اشياء به هنگام معامله چيزى كم و كسر نگذارند، و اين مرحله محدودتر است . به اين ترتيب انسجام جالبى در آيات به صورت سلسله مراتب در مساءله ميزان و سنجش به كار رفته است ، كه از دايره هاى بزرگ به دوائر كوچكتر منتقل مى شود. اهميت ميزان به هر معنى در زندگى و حيات انسان چنان است كه هرگاه همين مصداق محدود و كوچكش يعنى ((ترازو)) را يكروز از زندگى حذف كنيم براى مبادله اشياء گرفتار چه دردسرها و هرج و مرجها دعوا و نزاعها خواهيم شد. به همين نسبت هرگاه مفاهيم گسترده تر آن حذف شود نابسامانى افزونتر و بى حساب است . از آنچه گفتيم روشن مى شود اينكه در بعضى از روايات ((ميزان )) به وجود ((امام )) (عليه السلام ) تفسير شده به خاطر آن است كه وجود مبارك امام معصوم وسيله اى است براى سنجش حق از باطل و معيارى است براى تشخيص حقايق ، و عامل مؤ ثرى است براى هدايت همچنين تفسير ميزان به ((قرآن مجيد)) نيز ناظر به همين معنى است . و به هر حال با توجه به اينكه همه اين آيات در مقام ذكر نعمتهاى الهى است روشن مى شود كه وجود ((ميزان )) چه در كل جهان هستى و چه در جامعه انسانيت و روابط اجتماعى ، و چه در كار و كسب و تجارت همه از نعمتهاى گرانبهاى خداوند است . سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: ((خداوند زمين را براى زندگى انسانها آفريد)) (و الارض وضعها للانام ). ((اءنام )) را بعضى به معنى ((انسانها)) و بعضى به معنى ((انس و جن )) و گاه آنرا به معنى ((هر موجود ذى روح )) تفسير كرده اند. البته جمعى از ارباب لغت و مفسران آنرا به مطلق ((خلق )) نيز تفسير كرده اند ولى قرائن موجود و خطابهاى سوره كه متوجه انس و جن است نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا همان انس و جن است . آرى اين كره خاكى كه در اينجا به عنوان يك موهبت مهم الهى ذكر شده و در آيات ديگر از آن به عنوان ((مهاد)) (گهواره ) ياد كرده ، قرارگاه مطمئن و آرام و آمادهاى است كه براى غالب ما اهميتش در حالت عادى درك نمى شود، اما هنگامى كه يك زمين لرزه كوچك همه چيز را به هم مى ريزد، و يا يك آتشفشان ، شهرى را زير مواد مذاب و دود آتش ‍ دفن مى كند، به اين حقيقت پى ميبريم كه اين زمين آرام چه نعمت و بركتى است ، مخصوصا اگر به آنچه دانشمندان درباره سرعت حركت زمين به دور خود، و به دور آفتاب ، گفته اند بينديشيم اهميت اين آرامش ‍ در عين حركت سريع و سرسام آورش ، نه يك حركت بلكه انواع مختلف حركت ، روشنتر مى شود. تعبير به ((وضع )) در مورد زمين در برابر ((رفع )) در مورد ((آسمان )) علاوه بر لطف خاصى كه در اين مقابله است اشاره پرمعنائى به تسليم بودن زمين و منابع آن در مقابل انسان است ، همانگونه كه در آيه 15 سوره ملك مى خوانيم : هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه : ((او كسى است كه زمين را رام و مسخر شما قرار دارد، در جاده ها و طرق مختلف آن حركت كنيد، و از رزق الهى كه در آن آفريده شده است استفاده كنيد)). و به اين ترتيب هشتمين نعمت بزرگ را در اين سلسله مشخص ‍ مى سازد. در آيه بعد به سراغ نهمين و دهمين نعمت كه بخشى از مواد غذائى انسان را تشكيل مى دهد رفته ، مى گويد: ((در زمين ميوه ها و نخلهاى پرشكوفه است )) (فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام ). ((فاكهة )) به معنى هر گونه ميوه است (چنانكه راغب در مفردات گفته ) و اينكه بعضى آنرا به معنى همه ميوه ها به استثناى خرما و رطب تفسير كرده اند دليلى ندارد جز اينكه ((نخل )) به صورت جداگانه در آيه ذكر شده است ، در حالى كه ممكن است اين تكرار به خاطر اهميتى باشد كه در نخل و خرما است ، در ذيل آيه 11 سوره نحل و آيه 25 سوره مريم بحث مشروحى درباره فوائد خرما از نظر غذائى و مواد مختلف حياتبخش آن داشته ايم ). ((اكمام )) جمع ((كم )) (بر وزن جن ) به غلافى مى گويند كه ميوه را مى پوشاند و كم (بر وزن قم ) به معنى آستين است كه دست را مى پوشاند، و كمه (بر وزن قبه ) به معنى شب كلاهى است كه سر را مى پوشاند. انتخاب اين توصيف در مورد ميوه درخت نخل كه در آغاز در غلافى پنهان است ، و سپس غلاف مى شكافد و خوشه نخل به طرز جالبى بيرون مى ريزد، ممكن است به خاطر زيبائى خيره كننده آن باشد، و يا به خاطر منافعى كه در همان غلاف نهفته است و داراى عصاره اسانس ‍ مخصوصى است كه هم جنبه غذائى دارد و هم داروئى ، و از همه گذشته اين غلاف همچون رحم مادر، فرزندان نخل را تا مدتى در خود پرورش مى دهد، و از آفات حفظ مى كند، و هنگامى كه توانستند راه خود را در برابر هوا و نور آفتاب ادامه دهند غلاف جدا مى شود و كنار مى رود. از همه گذشته وضع خاص ميوه اين درخت كه نخست در غلاف است و بعد به صورت خوشه اى بيرون مى آيد چيدن آنرا سهل و آسان مى سازد، و اگر بنا بود درخت نخل با آن طول قامت ميوه هاى پراكنده فى المثل همچون درخت سيب داشت چيدنش بسيار مشكل بود. و سرانجام از يازدهمين و دوازدهمين مواهبش بدينگونه سخن مى گويد: ((و در زمين دانه هائى است همراه با ساقه و برگهائى كه به صورت كاه درمى آيد و همچنين گياهان خوشبو و معطر)) (و الحب ذو العصف و الريحان ). دانه هاى غذائى خوراك انسان ، و برگهاى تر و خشكش خوراك حيواناتى است كه در خدمت انسان ، و از شير و گوشت و پوست و پشم آنها بهره مى گيرد، و به اين ترتيب چيزى از آن بى فايده و دور ريختنى نيست . و از سوى ديگر گياهان خوشبو و گلها را نيز در زمين آفريده كه مشام جسم و جان را معطر مى كند، و روح را آرامش و نشاط مى بخشد، و به اين وسيله نعمتهايش را بر انسان تمام كرده است . ((حب )) به هر گونه دانه مى گويند و ((عصف )) (بر وزن اسب ) به معنى برگها و اجزائى است كه از گياهان جدا مى شوند و گاه به وسيله بادها به هر سو پراكنده مى گردد، و به ((كاه )) نيز گفته شده است . براى ((ريحان )) معانى زيادى گفته اند، از جمله : گياهان خوشبو، و هر گونه روزى است ، و در اينجا مناسب همان معنى اول است . پس از ذكر اين نعمتهاى گوناگون مادى و معنوى در آخرين آيه مورد بحث جن و انس را مخاطب ساخته ، مى گويد: ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). نعمتهائى كه يكى از ديگرى گرانبهاتر و پرارزشتر است ، نعمتهائى كه سراسر زندگى شما را در برگرفته ، و هر يك نشانه روشنى از قدرت و لطف و مهر پروردگار است ، چگونه ممكن است اينها را تكذيب كرد؟! اين استفهام ، استفهام تقريرى است كه در مقام اقرار گرفتن مى آورند، و لذا در روايتى كه در آغاز سوره خوانديم به ما دستور داده شده است كه بعد از ذكر اين جمله عرضه داريم : پروردگارا! ما هيچيك از نعمتهاى تو را تكذيب نمى كنيم ((لا بشى ء من آلائك رب اكذب )). گرچه در آيات گذشته تنها سخن از انسانها به ميان آمده است و مطلقا سخنى از طايفه جن در ميان نبود، ولى آيات بعد نشان مى دهد كه مخاطب در ضمير ((تثنيه )) (كما) اين دو گروهند. به هر حال خداوند با اين جمله انس و جن را در برابر اين واقعيت قرار مى دهد كه پيرامون اين مسائل بينديشند، و بعد بى آنكه نياز به تعليم ديگرى باشد از عقل خود اين سؤ ال را بكنند كه ((آيا هيچيك از اين نعمتهاى الهى قابل انكار است )) و اگر نيست چرا ولى نعمت خود را نشناسند؟ چرا شكر منعم را وسيله شناخت او قرار ندهند؟ و چرا در آستان مقدسش سر تعظيم فرود نياورند؟! تعبير به ((اى )) اشاره به اين است كه هر يك از اين نعمتها دليل برمقام ربوبيت پروردگار و لطف و احسان او است ، تا چه رسد به مجموع آنها. ﴿7 آسمان را برافراشت و براى هر چيز ميزانى قرار داد اين آيات همچنين ادامه بيان نعمتهائى است كه در آيات پيشين آمده بود، و چنانكه گفتيم در آن آيات به پنج نعمت بزرگ كه از مهمترين مواهب الهى است اشاره شده ، بنابراين در نخستين آيه مورد بحث به ششمين نعمت كه نعمت آفرينش آسمان است اشاره كرده ، مى فرمايد: خداوند آسمان را برافراشت (و السماء رفعها). ((آسمان )) در اين آيه خواه به معنى ((جهت بالا)) باشد يا ((كواكب آسمانى )) و يا ((جو زمين )) (يعنى قشر عظيم هوائى كه گرداگرد اين كره را فراگرفته و همچون سپرى از زمين در مقابل اشعه زيانبار كيهانى و سنگهاى آسمانى حفظ مى كند، و نيز گرماى آفتاب و رطوبت برخاسته از دريا را براى تشكيل ابرها و نزول باران در خود نگاه مى دارد) هر كدام باشد موهبتى است بزرگ و نعمتى است بى نظير، چرا كه بدون آن زندگى كردن براى انسان محال است و يا ناقص . آرى نور و روشنائى كه مايه گرما و هدايت و حيات و حركت است از سوى آسمان مى آيد، باران از طريق آسمان مى بارد، و نزول وحى نيز از آسمان است . (در اين صورت آسمان مفهوم اعم از مادى و معنوى دارد). از همه اينها گذشته اين آسمان برافراشته با تمام مفاهيمش آيت عظيمى از آيات خدا است ، و در طريق معرفتش به انسانها بهترين كمك را مى كند، و هنگامى كه ((اولوالالباب )) در آن مى انديشند بى اختيار مى گويند ربنا ما خلقت هذا باطلا: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اى (آل عمران - 191). سپس به سراغ نعمت هفتم مى رود، و مى فرمايد: خداوند ميزان را قرار داد (و وضع الميزان ). ((ميزان )) به معنى هر گونه وسيله سنجش است ، سنجش حق از باطل ، سنجش عدالت از ظلم و ستم ، و سنجش ارزشها و سنجش ‍ حقوق انسانها در مراحل و مسيرهاى مختلف اجتماعى . ((ميزان )) هر قانون تكوينى و دستور تشريعى را شامل مى شود، چرا كه همه وسيله سنجشند. درست است كه ((ميزان )) در لغت به معنى ترازو و وسيله وزن كردن سنگينى اجسام است ، اما مسلما ميزانى كه در اين آيه ، بعد از ذكر آفرينش آسمان به آن اشاره شده مفهوم گسترده اى دارد كه هر وسيله سنجش و همه قوانين تكوين و تشريع را فرامى گيرد، نه فقط وسيله سنجش وزن اجناس . اصولا برافراشته بودن آسمان و نظم دقيقى كه بر مليونها كره آسمانى حاكم است بدون ميزان و قوانين حساب شده اى امكانپذير نيست . و اينكه مى بينيم در بعضى از عبارات ((ميزان )) به معنى ((قرآن )) يا به معنى ((عدل )) يا به معنى ((شريعت )) يا ((ترازو)) تفسير شده است در حقيقت هر كدام اشاره به مصداقى از اين مفهوم كل و گسترده است . در آيه بعد نتيجه گيرى جالبى از اين موضوع كرده مى افزايد: ((هدف از قرار دادن ميزان در عالم هستى اين است كه شما هم ميزان را رعايت كنيد و در آن طغيان ننمائيد)) (الا تطغوا فى الميزان ). شما نيز بخشى از اين عالم عظيم هستيد و هرگز نمى توانيد به صورت يك وصله ناهمرنگ در اين جهان بزرگ زندگى كنيد، عالم نظام و ميزانى دارد، شما هم بايد نظام و ميزان داشته باشيد. اگر ميزان و قانون از عالم بزرگ برچيده شود راه فنا و نابودى پيش مى گيرد، و اگر زندگى شما هم فاقد نظم و ميزان باشد رو به فنا خواهيد رفت . چه تعبير جالبى كه از كل عالم هستى به انسان منتقل مى شود، و قوانين حاكم بر آن عالم كبير را با قوانين حاكم بر زندگى انسان عالم صغير هماهنگ مى شمرد، و اين است حقيقت توحيد كه اصول حاكم همه جا يكى است . بار ديگر روى مساءله عدالت و وزن تكيه كرده مى گويد: ((شما وزن را بر اساس عدالت برپا داريد و در ميزان كم و كسر نگذاريد)) (و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان ). قابل توجه اينكه در اين آيات سه بار ((ميزان )) ذكر شده است ، با اينكه ممكن بود در مرحله دوم و سوم از ضمير استفاده شود، اين نشان مى دهد كه ((ميزان )) در اين سه آيه به سه معنى متفاوت است كه استفاده از ضمير جوابگوى آن نيست ، و تناسب آيات نيز چنين ايجاب مى كنند چرا كه در مرحله اول سخن از ميزان و معيار و قوانينى است كه خداوند در سراسر عالم هستى قرار داده است . و در مرحله دوم سخن از عدم طغيان انسانها در تمام موازين زندگى فردى و اجتماعى است كه طبعا دايره محدودترى دارد. و در مرحله سوم روى مساءله وزن به معنى خاص آن تكيه كرده ، و دستور مى دهد كه در سنجش و وزن اشياء به هنگام معامله چيزى كم و كسر نگذارند، و اين مرحله محدودتر است . به اين ترتيب انسجام جالبى در آيات به صورت سلسله مراتب در مساءله ميزان و سنجش به كار رفته است ، كه از دايره هاى بزرگ به دوائر كوچكتر منتقل مى شود. اهميت ميزان به هر معنى در زندگى و حيات انسان چنان است كه هرگاه همين مصداق محدود و كوچكش يعنى ((ترازو)) را يكروز از زندگى حذف كنيم براى مبادله اشياء گرفتار چه دردسرها و هرج و مرجها دعوا و نزاعها خواهيم شد. به همين نسبت هرگاه مفاهيم گسترده تر آن حذف شود نابسامانى افزونتر و بى حساب است . از آنچه گفتيم روشن مى شود اينكه در بعضى از روايات ((ميزان )) به وجود ((امام )) (عليه السلام ) تفسير شده به خاطر آن است كه وجود مبارك امام معصوم وسيله اى است براى سنجش حق از باطل و معيارى است براى تشخيص حقايق ، و عامل مؤ ثرى است براى هدايت همچنين تفسير ميزان به ((قرآن مجيد)) نيز ناظر به همين معنى است . و به هر حال با توجه به اينكه همه اين آيات در مقام ذكر نعمتهاى الهى است روشن مى شود كه وجود ((ميزان )) چه در كل جهان هستى و چه در جامعه انسانيت و روابط اجتماعى ، و چه در كار و كسب و تجارت همه از نعمتهاى گرانبهاى خداوند است . سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: ((خداوند زمين را براى زندگى انسانها آفريد)) (و الارض وضعها للانام ). ((اءنام )) را بعضى به معنى ((انسانها)) و بعضى به معنى ((انس و جن )) و گاه آنرا به معنى ((هر موجود ذى روح )) تفسير كرده اند. البته جمعى از ارباب لغت و مفسران آنرا به مطلق ((خلق )) نيز تفسير كرده اند ولى قرائن موجود و خطابهاى سوره كه متوجه انس و جن است نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا همان انس و جن است . آرى اين كره خاكى كه در اينجا به عنوان يك موهبت مهم الهى ذكر شده و در آيات ديگر از آن به عنوان ((مهاد)) (گهواره ) ياد كرده ، قرارگاه مطمئن و آرام و آمادهاى است كه براى غالب ما اهميتش در حالت عادى درك نمى شود، اما هنگامى كه يك زمين لرزه كوچك همه چيز را به هم مى ريزد، و يا يك آتشفشان ، شهرى را زير مواد مذاب و دود آتش ‍ دفن مى كند، به اين حقيقت پى ميبريم كه اين زمين آرام چه نعمت و بركتى است ، مخصوصا اگر به آنچه دانشمندان درباره سرعت حركت زمين به دور خود، و به دور آفتاب ، گفته اند بينديشيم اهميت اين آرامش ‍ در عين حركت سريع و سرسام آورش ، نه يك حركت بلكه انواع مختلف حركت ، روشنتر مى شود. تعبير به ((وضع )) در مورد زمين در برابر ((رفع )) در مورد ((آسمان )) علاوه بر لطف خاصى كه در اين مقابله است اشاره پرمعنائى به تسليم بودن زمين و منابع آن در مقابل انسان است ، همانگونه كه در آيه 15 سوره ملك مى خوانيم : هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه : ((او كسى است كه زمين را رام و مسخر شما قرار دارد، در جاده ها و طرق مختلف آن حركت كنيد، و از رزق الهى كه در آن آفريده شده است استفاده كنيد)). و به اين ترتيب هشتمين نعمت بزرگ را در اين سلسله مشخص ‍ مى سازد. در آيه بعد به سراغ نهمين و دهمين نعمت كه بخشى از مواد غذائى انسان را تشكيل مى دهد رفته ، مى گويد: ((در زمين ميوه ها و نخلهاى پرشكوفه است )) (فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام ). ((فاكهة )) به معنى هر گونه ميوه است (چنانكه راغب در مفردات گفته ) و اينكه بعضى آنرا به معنى همه ميوه ها به استثناى خرما و رطب تفسير كرده اند دليلى ندارد جز اينكه ((نخل )) به صورت جداگانه در آيه ذكر شده است ، در حالى كه ممكن است اين تكرار به خاطر اهميتى باشد كه در نخل و خرما است ، در ذيل آيه 11 سوره نحل و آيه 25 سوره مريم بحث مشروحى درباره فوائد خرما از نظر غذائى و مواد مختلف حياتبخش آن داشته ايم ). ((اكمام )) جمع ((كم )) (بر وزن جن ) به غلافى مى گويند كه ميوه را مى پوشاند و كم (بر وزن قم ) به معنى آستين است كه دست را مى پوشاند، و كمه (بر وزن قبه ) به معنى شب كلاهى است كه سر را مى پوشاند. انتخاب اين توصيف در مورد ميوه درخت نخل كه در آغاز در غلافى پنهان است ، و سپس غلاف مى شكافد و خوشه نخل به طرز جالبى بيرون مى ريزد، ممكن است به خاطر زيبائى خيره كننده آن باشد، و يا به خاطر منافعى كه در همان غلاف نهفته است و داراى عصاره اسانس ‍ مخصوصى است كه هم جنبه غذائى دارد و هم داروئى ، و از همه گذشته اين غلاف همچون رحم مادر، فرزندان نخل را تا مدتى در خود پرورش مى دهد، و از آفات حفظ مى كند، و هنگامى كه توانستند راه خود را در برابر هوا و نور آفتاب ادامه دهند غلاف جدا مى شود و كنار مى رود. از همه گذشته وضع خاص ميوه اين درخت كه نخست در غلاف است و بعد به صورت خوشه اى بيرون مى آيد چيدن آنرا سهل و آسان مى سازد، و اگر بنا بود درخت نخل با آن طول قامت ميوه هاى پراكنده فى المثل همچون درخت سيب داشت چيدنش بسيار مشكل بود. و سرانجام از يازدهمين و دوازدهمين مواهبش بدينگونه سخن مى گويد: ((و در زمين دانه هائى است همراه با ساقه و برگهائى كه به صورت كاه درمى آيد و همچنين گياهان خوشبو و معطر)) (و الحب ذو العصف و الريحان ). دانه هاى غذائى خوراك انسان ، و برگهاى تر و خشكش خوراك حيواناتى است كه در خدمت انسان ، و از شير و گوشت و پوست و پشم آنها بهره مى گيرد، و به اين ترتيب چيزى از آن بى فايده و دور ريختنى نيست . و از سوى ديگر گياهان خوشبو و گلها را نيز در زمين آفريده كه مشام جسم و جان را معطر مى كند، و روح را آرامش و نشاط مى بخشد، و به اين وسيله نعمتهايش را بر انسان تمام كرده است . ((حب )) به هر گونه دانه مى گويند و ((عصف )) (بر وزن اسب ) به معنى برگها و اجزائى است كه از گياهان جدا مى شوند و گاه به وسيله بادها به هر سو پراكنده مى گردد، و به ((كاه )) نيز گفته شده است . براى ((ريحان )) معانى زيادى گفته اند، از جمله : گياهان خوشبو، و هر گونه روزى است ، و در اينجا مناسب همان معنى اول است . پس از ذكر اين نعمتهاى گوناگون مادى و معنوى در آخرين آيه مورد بحث جن و انس را مخاطب ساخته ، مى گويد: ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). نعمتهائى كه يكى از ديگرى گرانبهاتر و پرارزشتر است ، نعمتهائى كه سراسر زندگى شما را در برگرفته ، و هر يك نشانه روشنى از قدرت و لطف و مهر پروردگار است ، چگونه ممكن است اينها را تكذيب كرد؟! اين استفهام ، استفهام تقريرى است كه در مقام اقرار گرفتن مى آورند، و لذا در روايتى كه در آغاز سوره خوانديم به ما دستور داده شده است كه بعد از ذكر اين جمله عرضه داريم : پروردگارا! ما هيچيك از نعمتهاى تو را تكذيب نمى كنيم ((لا بشى ء من آلائك رب اكذب )). گرچه در آيات گذشته تنها سخن از انسانها به ميان آمده است و مطلقا سخنى از طايفه جن در ميان نبود، ولى آيات بعد نشان مى دهد كه مخاطب در ضمير ((تثنيه )) (كما) اين دو گروهند. به هر حال خداوند با اين جمله انس و جن را در برابر اين واقعيت قرار مى دهد كه پيرامون اين مسائل بينديشند، و بعد بى آنكه نياز به تعليم ديگرى باشد از عقل خود اين سؤ ال را بكنند كه ((آيا هيچيك از اين نعمتهاى الهى قابل انكار است )) و اگر نيست چرا ولى نعمت خود را نشناسند؟ چرا شكر منعم را وسيله شناخت او قرار ندهند؟ و چرا در آستان مقدسش سر تعظيم فرود نياورند؟! تعبير به ((اى )) اشاره به اين است كه هر يك از اين نعمتها دليل برمقام ربوبيت پروردگار و لطف و احسان او است ، تا چه رسد به مجموع آنها. ﴿8 آسمان را برافراشت و براى هر چيز ميزانى قرار داد اين آيات همچنين ادامه بيان نعمتهائى است كه در آيات پيشين آمده بود، و چنانكه گفتيم در آن آيات به پنج نعمت بزرگ كه از مهمترين مواهب الهى است اشاره شده ، بنابراين در نخستين آيه مورد بحث به ششمين نعمت كه نعمت آفرينش آسمان است اشاره كرده ، مى فرمايد: خداوند آسمان را برافراشت (و السماء رفعها). ((آسمان )) در اين آيه خواه به معنى ((جهت بالا)) باشد يا ((كواكب آسمانى )) و يا ((جو زمين )) (يعنى قشر عظيم هوائى كه گرداگرد اين كره را فراگرفته و همچون سپرى از زمين در مقابل اشعه زيانبار كيهانى و سنگهاى آسمانى حفظ مى كند، و نيز گرماى آفتاب و رطوبت برخاسته از دريا را براى تشكيل ابرها و نزول باران در خود نگاه مى دارد) هر كدام باشد موهبتى است بزرگ و نعمتى است بى نظير، چرا كه بدون آن زندگى كردن براى انسان محال است و يا ناقص . آرى نور و روشنائى كه مايه گرما و هدايت و حيات و حركت است از سوى آسمان مى آيد، باران از طريق آسمان مى بارد، و نزول وحى نيز از آسمان است . (در اين صورت آسمان مفهوم اعم از مادى و معنوى دارد). از همه اينها گذشته اين آسمان برافراشته با تمام مفاهيمش آيت عظيمى از آيات خدا است ، و در طريق معرفتش به انسانها بهترين كمك را مى كند، و هنگامى كه ((اولوالالباب )) در آن مى انديشند بى اختيار مى گويند ربنا ما خلقت هذا باطلا: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اى (آل عمران - 191). سپس به سراغ نعمت هفتم مى رود، و مى فرمايد: خداوند ميزان را قرار داد (و وضع الميزان ). ((ميزان )) به معنى هر گونه وسيله سنجش است ، سنجش حق از باطل ، سنجش عدالت از ظلم و ستم ، و سنجش ارزشها و سنجش ‍ حقوق انسانها در مراحل و مسيرهاى مختلف اجتماعى . ((ميزان )) هر قانون تكوينى و دستور تشريعى را شامل مى شود، چرا كه همه وسيله سنجشند. درست است كه ((ميزان )) در لغت به معنى ترازو و وسيله وزن كردن سنگينى اجسام است ، اما مسلما ميزانى كه در اين آيه ، بعد از ذكر آفرينش آسمان به آن اشاره شده مفهوم گسترده اى دارد كه هر وسيله سنجش و همه قوانين تكوين و تشريع را فرامى گيرد، نه فقط وسيله سنجش وزن اجناس . اصولا برافراشته بودن آسمان و نظم دقيقى كه بر مليونها كره آسمانى حاكم است بدون ميزان و قوانين حساب شده اى امكانپذير نيست . و اينكه مى بينيم در بعضى از عبارات ((ميزان )) به معنى ((قرآن )) يا به معنى ((عدل )) يا به معنى ((شريعت )) يا ((ترازو)) تفسير شده است در حقيقت هر كدام اشاره به مصداقى از اين مفهوم كل و گسترده است . در آيه بعد نتيجه گيرى جالبى از اين موضوع كرده مى افزايد: ((هدف از قرار دادن ميزان در عالم هستى اين است كه شما هم ميزان را رعايت كنيد و در آن طغيان ننمائيد)) (الا تطغوا فى الميزان ). شما نيز بخشى از اين عالم عظيم هستيد و هرگز نمى توانيد به صورت يك وصله ناهمرنگ در اين جهان بزرگ زندگى كنيد، عالم نظام و ميزانى دارد، شما هم بايد نظام و ميزان داشته باشيد. اگر ميزان و قانون از عالم بزرگ برچيده شود راه فنا و نابودى پيش مى گيرد، و اگر زندگى شما هم فاقد نظم و ميزان باشد رو به فنا خواهيد رفت . چه تعبير جالبى كه از كل عالم هستى به انسان منتقل مى شود، و قوانين حاكم بر آن عالم كبير را با قوانين حاكم بر زندگى انسان عالم صغير هماهنگ مى شمرد، و اين است حقيقت توحيد كه اصول حاكم همه جا يكى است . بار ديگر روى مساءله عدالت و وزن تكيه كرده مى گويد: ((شما وزن را بر اساس عدالت برپا داريد و در ميزان كم و كسر نگذاريد)) (و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان ). قابل توجه اينكه در اين آيات سه بار ((ميزان )) ذكر شده است ، با اينكه ممكن بود در مرحله دوم و سوم از ضمير استفاده شود، اين نشان مى دهد كه ((ميزان )) در اين سه آيه به سه معنى متفاوت است كه استفاده از ضمير جوابگوى آن نيست ، و تناسب آيات نيز چنين ايجاب مى كنند چرا كه در مرحله اول سخن از ميزان و معيار و قوانينى است كه خداوند در سراسر عالم هستى قرار داده است . و در مرحله دوم سخن از عدم طغيان انسانها در تمام موازين زندگى فردى و اجتماعى است كه طبعا دايره محدودترى دارد. و در مرحله سوم روى مساءله وزن به معنى خاص آن تكيه كرده ، و دستور مى دهد كه در سنجش و وزن اشياء به هنگام معامله چيزى كم و كسر نگذارند، و اين مرحله محدودتر است . به اين ترتيب انسجام جالبى در آيات به صورت سلسله مراتب در مساءله ميزان و سنجش به كار رفته است ، كه از دايره هاى بزرگ به دوائر كوچكتر منتقل مى شود. اهميت ميزان به هر معنى در زندگى و حيات انسان چنان است كه هرگاه همين مصداق محدود و كوچكش يعنى ((ترازو)) را يكروز از زندگى حذف كنيم براى مبادله اشياء گرفتار چه دردسرها و هرج و مرجها دعوا و نزاعها خواهيم شد. به همين نسبت هرگاه مفاهيم گسترده تر آن حذف شود نابسامانى افزونتر و بى حساب است . از آنچه گفتيم روشن مى شود اينكه در بعضى از روايات ((ميزان )) به وجود ((امام )) (عليه السلام ) تفسير شده به خاطر آن است كه وجود مبارك امام معصوم وسيله اى است براى سنجش حق از باطل و معيارى است براى تشخيص حقايق ، و عامل مؤ ثرى است براى هدايت همچنين تفسير ميزان به ((قرآن مجيد)) نيز ناظر به همين معنى است . و به هر حال با توجه به اينكه همه اين آيات در مقام ذكر نعمتهاى الهى است روشن مى شود كه وجود ((ميزان )) چه در كل جهان هستى و چه در جامعه انسانيت و روابط اجتماعى ، و چه در كار و كسب و تجارت همه از نعمتهاى گرانبهاى خداوند است . سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: ((خداوند زمين را براى زندگى انسانها آفريد)) (و الارض وضعها للانام ). ((اءنام )) را بعضى به معنى ((انسانها)) و بعضى به معنى ((انس و جن )) و گاه آنرا به معنى ((هر موجود ذى روح )) تفسير كرده اند. البته جمعى از ارباب لغت و مفسران آنرا به مطلق ((خلق )) نيز تفسير كرده اند ولى قرائن موجود و خطابهاى سوره كه متوجه انس و جن است نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا همان انس و جن است . آرى اين كره خاكى كه در اينجا به عنوان يك موهبت مهم الهى ذكر شده و در آيات ديگر از آن به عنوان ((مهاد)) (گهواره ) ياد كرده ، قرارگاه مطمئن و آرام و آمادهاى است كه براى غالب ما اهميتش در حالت عادى درك نمى شود، اما هنگامى كه يك زمين لرزه كوچك همه چيز را به هم مى ريزد، و يا يك آتشفشان ، شهرى را زير مواد مذاب و دود آتش ‍ دفن مى كند، به اين حقيقت پى ميبريم كه اين زمين آرام چه نعمت و بركتى است ، مخصوصا اگر به آنچه دانشمندان درباره سرعت حركت زمين به دور خود، و به دور آفتاب ، گفته اند بينديشيم اهميت اين آرامش ‍ در عين حركت سريع و سرسام آورش ، نه يك حركت بلكه انواع مختلف حركت ، روشنتر مى شود. تعبير به ((وضع )) در مورد زمين در برابر ((رفع )) در مورد ((آسمان )) علاوه بر لطف خاصى كه در اين مقابله است اشاره پرمعنائى به تسليم بودن زمين و منابع آن در مقابل انسان است ، همانگونه كه در آيه 15 سوره ملك مى خوانيم : هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه : ((او كسى است كه زمين را رام و مسخر شما قرار دارد، در جاده ها و طرق مختلف آن حركت كنيد، و از رزق الهى كه در آن آفريده شده است استفاده كنيد)). و به اين ترتيب هشتمين نعمت بزرگ را در اين سلسله مشخص ‍ مى سازد. در آيه بعد به سراغ نهمين و دهمين نعمت كه بخشى از مواد غذائى انسان را تشكيل مى دهد رفته ، مى گويد: ((در زمين ميوه ها و نخلهاى پرشكوفه است )) (فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام ). ((فاكهة )) به معنى هر گونه ميوه است (چنانكه راغب در مفردات گفته ) و اينكه بعضى آنرا به معنى همه ميوه ها به استثناى خرما و رطب تفسير كرده اند دليلى ندارد جز اينكه ((نخل )) به صورت جداگانه در آيه ذكر شده است ، در حالى كه ممكن است اين تكرار به خاطر اهميتى باشد كه در نخل و خرما است ، در ذيل آيه 11 سوره نحل و آيه 25 سوره مريم بحث مشروحى درباره فوائد خرما از نظر غذائى و مواد مختلف حياتبخش آن داشته ايم ). ((اكمام )) جمع ((كم )) (بر وزن جن ) به غلافى مى گويند كه ميوه را مى پوشاند و كم (بر وزن قم ) به معنى آستين است كه دست را مى پوشاند، و كمه (بر وزن قبه ) به معنى شب كلاهى است كه سر را مى پوشاند. انتخاب اين توصيف در مورد ميوه درخت نخل كه در آغاز در غلافى پنهان است ، و سپس غلاف مى شكافد و خوشه نخل به طرز جالبى بيرون مى ريزد، ممكن است به خاطر زيبائى خيره كننده آن باشد، و يا به خاطر منافعى كه در همان غلاف نهفته است و داراى عصاره اسانس ‍ مخصوصى است كه هم جنبه غذائى دارد و هم داروئى ، و از همه گذشته اين غلاف همچون رحم مادر، فرزندان نخل را تا مدتى در خود پرورش مى دهد، و از آفات حفظ مى كند، و هنگامى كه توانستند راه خود را در برابر هوا و نور آفتاب ادامه دهند غلاف جدا مى شود و كنار مى رود. از همه گذشته وضع خاص ميوه اين درخت كه نخست در غلاف است و بعد به صورت خوشه اى بيرون مى آيد چيدن آنرا سهل و آسان مى سازد، و اگر بنا بود درخت نخل با آن طول قامت ميوه هاى پراكنده فى المثل همچون درخت سيب داشت چيدنش بسيار مشكل بود. و سرانجام از يازدهمين و دوازدهمين مواهبش بدينگونه سخن مى گويد: ((و در زمين دانه هائى است همراه با ساقه و برگهائى كه به صورت كاه درمى آيد و همچنين گياهان خوشبو و معطر)) (و الحب ذو العصف و الريحان ). دانه هاى غذائى خوراك انسان ، و برگهاى تر و خشكش خوراك حيواناتى است كه در خدمت انسان ، و از شير و گوشت و پوست و پشم آنها بهره مى گيرد، و به اين ترتيب چيزى از آن بى فايده و دور ريختنى نيست . و از سوى ديگر گياهان خوشبو و گلها را نيز در زمين آفريده كه مشام جسم و جان را معطر مى كند، و روح را آرامش و نشاط مى بخشد، و به اين وسيله نعمتهايش را بر انسان تمام كرده است . ((حب )) به هر گونه دانه مى گويند و ((عصف )) (بر وزن اسب ) به معنى برگها و اجزائى است كه از گياهان جدا مى شوند و گاه به وسيله بادها به هر سو پراكنده مى گردد، و به ((كاه )) نيز گفته شده است . براى ((ريحان )) معانى زيادى گفته اند، از جمله : گياهان خوشبو، و هر گونه روزى است ، و در اينجا مناسب همان معنى اول است . پس از ذكر اين نعمتهاى گوناگون مادى و معنوى در آخرين آيه مورد بحث جن و انس را مخاطب ساخته ، مى گويد: ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). نعمتهائى كه يكى از ديگرى گرانبهاتر و پرارزشتر است ، نعمتهائى كه سراسر زندگى شما را در برگرفته ، و هر يك نشانه روشنى از قدرت و لطف و مهر پروردگار است ، چگونه ممكن است اينها را تكذيب كرد؟! اين استفهام ، استفهام تقريرى است كه در مقام اقرار گرفتن مى آورند، و لذا در روايتى كه در آغاز سوره خوانديم به ما دستور داده شده است كه بعد از ذكر اين جمله عرضه داريم : پروردگارا! ما هيچيك از نعمتهاى تو را تكذيب نمى كنيم ((لا بشى ء من آلائك رب اكذب )). گرچه در آيات گذشته تنها سخن از انسانها به ميان آمده است و مطلقا سخنى از طايفه جن در ميان نبود، ولى آيات بعد نشان مى دهد كه مخاطب در ضمير ((تثنيه )) (كما) اين دو گروهند. به هر حال خداوند با اين جمله انس و جن را در برابر اين واقعيت قرار مى دهد كه پيرامون اين مسائل بينديشند، و بعد بى آنكه نياز به تعليم ديگرى باشد از عقل خود اين سؤ ال را بكنند كه ((آيا هيچيك از اين نعمتهاى الهى قابل انكار است )) و اگر نيست چرا ولى نعمت خود را نشناسند؟ چرا شكر منعم را وسيله شناخت او قرار ندهند؟ و چرا در آستان مقدسش سر تعظيم فرود نياورند؟! تعبير به ((اى )) اشاره به اين است كه هر يك از اين نعمتها دليل برمقام ربوبيت پروردگار و لطف و احسان او است ، تا چه رسد به مجموع آنها. ﴿9 آسمان را برافراشت و براى هر چيز ميزانى قرار داد اين آيات همچنين ادامه بيان نعمتهائى است كه در آيات پيشين آمده بود، و چنانكه گفتيم در آن آيات به پنج نعمت بزرگ كه از مهمترين مواهب الهى است اشاره شده ، بنابراين در نخستين آيه مورد بحث به ششمين نعمت كه نعمت آفرينش آسمان است اشاره كرده ، مى فرمايد: خداوند آسمان را برافراشت (و السماء رفعها). ((آسمان )) در اين آيه خواه به معنى ((جهت بالا)) باشد يا ((كواكب آسمانى )) و يا ((جو زمين )) (يعنى قشر عظيم هوائى كه گرداگرد اين كره را فراگرفته و همچون سپرى از زمين در مقابل اشعه زيانبار كيهانى و سنگهاى آسمانى حفظ مى كند، و نيز گرماى آفتاب و رطوبت برخاسته از دريا را براى تشكيل ابرها و نزول باران در خود نگاه مى دارد) هر كدام باشد موهبتى است بزرگ و نعمتى است بى نظير، چرا كه بدون آن زندگى كردن براى انسان محال است و يا ناقص . آرى نور و روشنائى كه مايه گرما و هدايت و حيات و حركت است از سوى آسمان مى آيد، باران از طريق آسمان مى بارد، و نزول وحى نيز از آسمان است . (در اين صورت آسمان مفهوم اعم از مادى و معنوى دارد). از همه اينها گذشته اين آسمان برافراشته با تمام مفاهيمش آيت عظيمى از آيات خدا است ، و در طريق معرفتش به انسانها بهترين كمك را مى كند، و هنگامى كه ((اولوالالباب )) در آن مى انديشند بى اختيار مى گويند ربنا ما خلقت هذا باطلا: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اى (آل عمران - 191). سپس به سراغ نعمت هفتم مى رود، و مى فرمايد: خداوند ميزان را قرار داد (و وضع الميزان ). ((ميزان )) به معنى هر گونه وسيله سنجش است ، سنجش حق از باطل ، سنجش عدالت از ظلم و ستم ، و سنجش ارزشها و سنجش ‍ حقوق انسانها در مراحل و مسيرهاى مختلف اجتماعى . ((ميزان )) هر قانون تكوينى و دستور تشريعى را شامل مى شود، چرا كه همه وسيله سنجشند. درست است كه ((ميزان )) در لغت به معنى ترازو و وسيله وزن كردن سنگينى اجسام است ، اما مسلما ميزانى كه در اين آيه ، بعد از ذكر آفرينش آسمان به آن اشاره شده مفهوم گسترده اى دارد كه هر وسيله سنجش و همه قوانين تكوين و تشريع را فرامى گيرد، نه فقط وسيله سنجش وزن اجناس . اصولا برافراشته بودن آسمان و نظم دقيقى كه بر مليونها كره آسمانى حاكم است بدون ميزان و قوانين حساب شده اى امكانپذير نيست . و اينكه مى بينيم در بعضى از عبارات ((ميزان )) به معنى ((قرآن )) يا به معنى ((عدل )) يا به معنى ((شريعت )) يا ((ترازو)) تفسير شده است در حقيقت هر كدام اشاره به مصداقى از اين مفهوم كل و گسترده است . در آيه بعد نتيجه گيرى جالبى از اين موضوع كرده مى افزايد: ((هدف از قرار دادن ميزان در عالم هستى اين است كه شما هم ميزان را رعايت كنيد و در آن طغيان ننمائيد)) (الا تطغوا فى الميزان ). شما نيز بخشى از اين عالم عظيم هستيد و هرگز نمى توانيد به صورت يك وصله ناهمرنگ در اين جهان بزرگ زندگى كنيد، عالم نظام و ميزانى دارد، شما هم بايد نظام و ميزان داشته باشيد. اگر ميزان و قانون از عالم بزرگ برچيده شود راه فنا و نابودى پيش مى گيرد، و اگر زندگى شما هم فاقد نظم و ميزان باشد رو به فنا خواهيد رفت . چه تعبير جالبى كه از كل عالم هستى به انسان منتقل مى شود، و قوانين حاكم بر آن عالم كبير را با قوانين حاكم بر زندگى انسان عالم صغير هماهنگ مى شمرد، و اين است حقيقت توحيد كه اصول حاكم همه جا يكى است . بار ديگر روى مساءله عدالت و وزن تكيه كرده مى گويد: ((شما وزن را بر اساس عدالت برپا داريد و در ميزان كم و كسر نگذاريد)) (و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان ). قابل توجه اينكه در اين آيات سه بار ((ميزان )) ذكر شده است ، با اينكه ممكن بود در مرحله دوم و سوم از ضمير استفاده شود، اين نشان مى دهد كه ((ميزان )) در اين سه آيه به سه معنى متفاوت است كه استفاده از ضمير جوابگوى آن نيست ، و تناسب آيات نيز چنين ايجاب مى كنند چرا كه در مرحله اول سخن از ميزان و معيار و قوانينى است كه خداوند در سراسر عالم هستى قرار داده است . و در مرحله دوم سخن از عدم طغيان انسانها در تمام موازين زندگى فردى و اجتماعى است كه طبعا دايره محدودترى دارد. و در مرحله سوم روى مساءله وزن به معنى خاص آن تكيه كرده ، و دستور مى دهد كه در سنجش و وزن اشياء به هنگام معامله چيزى كم و كسر نگذارند، و اين مرحله محدودتر است . به اين ترتيب انسجام جالبى در آيات به صورت سلسله مراتب در مساءله ميزان و سنجش به كار رفته است ، كه از دايره هاى بزرگ به دوائر كوچكتر منتقل مى شود. اهميت ميزان به هر معنى در زندگى و حيات انسان چنان است كه هرگاه همين مصداق محدود و كوچكش يعنى ((ترازو)) را يكروز از زندگى حذف كنيم براى مبادله اشياء گرفتار چه دردسرها و هرج و مرجها دعوا و نزاعها خواهيم شد. به همين نسبت هرگاه مفاهيم گسترده تر آن حذف شود نابسامانى افزونتر و بى حساب است . از آنچه گفتيم روشن مى شود اينكه در بعضى از روايات ((ميزان )) به وجود ((امام )) (عليه السلام ) تفسير شده به خاطر آن است كه وجود مبارك امام معصوم وسيله اى است براى سنجش حق از باطل و معيارى است براى تشخيص حقايق ، و عامل مؤ ثرى است براى هدايت همچنين تفسير ميزان به ((قرآن مجيد)) نيز ناظر به همين معنى است . و به هر حال با توجه به اينكه همه اين آيات در مقام ذكر نعمتهاى الهى است روشن مى شود كه وجود ((ميزان )) چه در كل جهان هستى و چه در جامعه انسانيت و روابط اجتماعى ، و چه در كار و كسب و تجارت همه از نعمتهاى گرانبهاى خداوند است . سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: ((خداوند زمين را براى زندگى انسانها آفريد)) (و الارض وضعها للانام ). ((اءنام )) را بعضى به معنى ((انسانها)) و بعضى به معنى ((انس و جن )) و گاه آنرا به معنى ((هر موجود ذى روح )) تفسير كرده اند. البته جمعى از ارباب لغت و مفسران آنرا به مطلق ((خلق )) نيز تفسير كرده اند ولى قرائن موجود و خطابهاى سوره كه متوجه انس و جن است نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا همان انس و جن است . آرى اين كره خاكى كه در اينجا به عنوان يك موهبت مهم الهى ذكر شده و در آيات ديگر از آن به عنوان ((مهاد)) (گهواره ) ياد كرده ، قرارگاه مطمئن و آرام و آمادهاى است كه براى غالب ما اهميتش در حالت عادى درك نمى شود، اما هنگامى كه يك زمين لرزه كوچك همه چيز را به هم مى ريزد، و يا يك آتشفشان ، شهرى را زير مواد مذاب و دود آتش ‍ دفن مى كند، به اين حقيقت پى ميبريم كه اين زمين آرام چه نعمت و بركتى است ، مخصوصا اگر به آنچه دانشمندان درباره سرعت حركت زمين به دور خود، و به دور آفتاب ، گفته اند بينديشيم اهميت اين آرامش ‍ در عين حركت سريع و سرسام آورش ، نه يك حركت بلكه انواع مختلف حركت ، روشنتر مى شود. تعبير به ((وضع )) در مورد زمين در برابر ((رفع )) در مورد ((آسمان )) علاوه بر لطف خاصى كه در اين مقابله است اشاره پرمعنائى به تسليم بودن زمين و منابع آن در مقابل انسان است ، همانگونه كه در آيه 15 سوره ملك مى خوانيم : هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه : ((او كسى است كه زمين را رام و مسخر شما قرار دارد، در جاده ها و طرق مختلف آن حركت كنيد، و از رزق الهى كه در آن آفريده شده است استفاده كنيد)). و به اين ترتيب هشتمين نعمت بزرگ را در اين سلسله مشخص ‍ مى سازد. در آيه بعد به سراغ نهمين و دهمين نعمت كه بخشى از مواد غذائى انسان را تشكيل مى دهد رفته ، مى گويد: ((در زمين ميوه ها و نخلهاى پرشكوفه است )) (فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام ). ((فاكهة )) به معنى هر گونه ميوه است (چنانكه راغب در مفردات گفته ) و اينكه بعضى آنرا به معنى همه ميوه ها به استثناى خرما و رطب تفسير كرده اند دليلى ندارد جز اينكه ((نخل )) به صورت جداگانه در آيه ذكر شده است ، در حالى كه ممكن است اين تكرار به خاطر اهميتى باشد كه در نخل و خرما است ، در ذيل آيه 11 سوره نحل و آيه 25 سوره مريم بحث مشروحى درباره فوائد خرما از نظر غذائى و مواد مختلف حياتبخش آن داشته ايم ). ((اكمام )) جمع ((كم )) (بر وزن جن ) به غلافى مى گويند كه ميوه را مى پوشاند و كم (بر وزن قم ) به معنى آستين است كه دست را مى پوشاند، و كمه (بر وزن قبه ) به معنى شب كلاهى است كه سر را مى پوشاند. انتخاب اين توصيف در مورد ميوه درخت نخل كه در آغاز در غلافى پنهان است ، و سپس غلاف مى شكافد و خوشه نخل به طرز جالبى بيرون مى ريزد، ممكن است به خاطر زيبائى خيره كننده آن باشد، و يا به خاطر منافعى كه در همان غلاف نهفته است و داراى عصاره اسانس ‍ مخصوصى است كه هم جنبه غذائى دارد و هم داروئى ، و از همه گذشته اين غلاف همچون رحم مادر، فرزندان نخل را تا مدتى در خود پرورش مى دهد، و از آفات حفظ مى كند، و هنگامى كه توانستند راه خود را در برابر هوا و نور آفتاب ادامه دهند غلاف جدا مى شود و كنار مى رود. از همه گذشته وضع خاص ميوه اين درخت كه نخست در غلاف است و بعد به صورت خوشه اى بيرون مى آيد چيدن آنرا سهل و آسان مى سازد، و اگر بنا بود درخت نخل با آن طول قامت ميوه هاى پراكنده فى المثل همچون درخت سيب داشت چيدنش بسيار مشكل بود. و سرانجام از يازدهمين و دوازدهمين مواهبش بدينگونه سخن مى گويد: ((و در زمين دانه هائى است همراه با ساقه و برگهائى كه به صورت كاه درمى آيد و همچنين گياهان خوشبو و معطر)) (و الحب ذو العصف و الريحان ). دانه هاى غذائى خوراك انسان ، و برگهاى تر و خشكش خوراك حيواناتى است كه در خدمت انسان ، و از شير و گوشت و پوست و پشم آنها بهره مى گيرد، و به اين ترتيب چيزى از آن بى فايده و دور ريختنى نيست . و از سوى ديگر گياهان خوشبو و گلها را نيز در زمين آفريده كه مشام جسم و جان را معطر مى كند، و روح را آرامش و نشاط مى بخشد، و به اين وسيله نعمتهايش را بر انسان تمام كرده است . ((حب )) به هر گونه دانه مى گويند و ((عصف )) (بر وزن اسب ) به معنى برگها و اجزائى است كه از گياهان جدا مى شوند و گاه به وسيله بادها به هر سو پراكنده مى گردد، و به ((كاه )) نيز گفته شده است . براى ((ريحان )) معانى زيادى گفته اند، از جمله : گياهان خوشبو، و هر گونه روزى است ، و در اينجا مناسب همان معنى اول است . پس از ذكر اين نعمتهاى گوناگون مادى و معنوى در آخرين آيه مورد بحث جن و انس را مخاطب ساخته ، مى گويد: ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). نعمتهائى كه يكى از ديگرى گرانبهاتر و پرارزشتر است ، نعمتهائى كه سراسر زندگى شما را در برگرفته ، و هر يك نشانه روشنى از قدرت و لطف و مهر پروردگار است ، چگونه ممكن است اينها را تكذيب كرد؟! اين استفهام ، استفهام تقريرى است كه در مقام اقرار گرفتن مى آورند، و لذا در روايتى كه در آغاز سوره خوانديم به ما دستور داده شده است كه بعد از ذكر اين جمله عرضه داريم : پروردگارا! ما هيچيك از نعمتهاى تو را تكذيب نمى كنيم ((لا بشى ء من آلائك رب اكذب )). گرچه در آيات گذشته تنها سخن از انسانها به ميان آمده است و مطلقا سخنى از طايفه جن در ميان نبود، ولى آيات بعد نشان مى دهد كه مخاطب در ضمير ((تثنيه )) (كما) اين دو گروهند. به هر حال خداوند با اين جمله انس و جن را در برابر اين واقعيت قرار مى دهد كه پيرامون اين مسائل بينديشند، و بعد بى آنكه نياز به تعليم ديگرى باشد از عقل خود اين سؤ ال را بكنند كه ((آيا هيچيك از اين نعمتهاى الهى قابل انكار است )) و اگر نيست چرا ولى نعمت خود را نشناسند؟ چرا شكر منعم را وسيله شناخت او قرار ندهند؟ و چرا در آستان مقدسش سر تعظيم فرود نياورند؟! تعبير به ((اى )) اشاره به اين است كه هر يك از اين نعمتها دليل برمقام ربوبيت پروردگار و لطف و احسان او است ، تا چه رسد به مجموع آنها. ﴿10 آسمان را برافراشت و براى هر چيز ميزانى قرار داد اين آيات همچنين ادامه بيان نعمتهائى است كه در آيات پيشين آمده بود، و چنانكه گفتيم در آن آيات به پنج نعمت بزرگ كه از مهمترين مواهب الهى است اشاره شده ، بنابراين در نخستين آيه مورد بحث به ششمين نعمت كه نعمت آفرينش آسمان است اشاره كرده ، مى فرمايد: خداوند آسمان را برافراشت (و السماء رفعها). ((آسمان )) در اين آيه خواه به معنى ((جهت بالا)) باشد يا ((كواكب آسمانى )) و يا ((جو زمين )) (يعنى قشر عظيم هوائى كه گرداگرد اين كره را فراگرفته و همچون سپرى از زمين در مقابل اشعه زيانبار كيهانى و سنگهاى آسمانى حفظ مى كند، و نيز گرماى آفتاب و رطوبت برخاسته از دريا را براى تشكيل ابرها و نزول باران در خود نگاه مى دارد) هر كدام باشد موهبتى است بزرگ و نعمتى است بى نظير، چرا كه بدون آن زندگى كردن براى انسان محال است و يا ناقص . آرى نور و روشنائى كه مايه گرما و هدايت و حيات و حركت است از سوى آسمان مى آيد، باران از طريق آسمان مى بارد، و نزول وحى نيز از آسمان است . (در اين صورت آسمان مفهوم اعم از مادى و معنوى دارد). از همه اينها گذشته اين آسمان برافراشته با تمام مفاهيمش آيت عظيمى از آيات خدا است ، و در طريق معرفتش به انسانها بهترين كمك را مى كند، و هنگامى كه ((اولوالالباب )) در آن مى انديشند بى اختيار مى گويند ربنا ما خلقت هذا باطلا: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اى (آل عمران - 191). سپس به سراغ نعمت هفتم مى رود، و مى فرمايد: خداوند ميزان را قرار داد (و وضع الميزان ). ((ميزان )) به معنى هر گونه وسيله سنجش است ، سنجش حق از باطل ، سنجش عدالت از ظلم و ستم ، و سنجش ارزشها و سنجش ‍ حقوق انسانها در مراحل و مسيرهاى مختلف اجتماعى . ((ميزان )) هر قانون تكوينى و دستور تشريعى را شامل مى شود، چرا كه همه وسيله سنجشند. درست است كه ((ميزان )) در لغت به معنى ترازو و وسيله وزن كردن سنگينى اجسام است ، اما مسلما ميزانى كه در اين آيه ، بعد از ذكر آفرينش آسمان به آن اشاره شده مفهوم گسترده اى دارد كه هر وسيله سنجش و همه قوانين تكوين و تشريع را فرامى گيرد، نه فقط وسيله سنجش وزن اجناس . اصولا برافراشته بودن آسمان و نظم دقيقى كه بر مليونها كره آسمانى حاكم است بدون ميزان و قوانين حساب شده اى امكانپذير نيست . و اينكه مى بينيم در بعضى از عبارات ((ميزان )) به معنى ((قرآن )) يا به معنى ((عدل )) يا به معنى ((شريعت )) يا ((ترازو)) تفسير شده است در حقيقت هر كدام اشاره به مصداقى از اين مفهوم كل و گسترده است . در آيه بعد نتيجه گيرى جالبى از اين موضوع كرده مى افزايد: ((هدف از قرار دادن ميزان در عالم هستى اين است كه شما هم ميزان را رعايت كنيد و در آن طغيان ننمائيد)) (الا تطغوا فى الميزان ). شما نيز بخشى از اين عالم عظيم هستيد و هرگز نمى توانيد به صورت يك وصله ناهمرنگ در اين جهان بزرگ زندگى كنيد، عالم نظام و ميزانى دارد، شما هم بايد نظام و ميزان داشته باشيد. اگر ميزان و قانون از عالم بزرگ برچيده شود راه فنا و نابودى پيش مى گيرد، و اگر زندگى شما هم فاقد نظم و ميزان باشد رو به فنا خواهيد رفت . چه تعبير جالبى كه از كل عالم هستى به انسان منتقل مى شود، و قوانين حاكم بر آن عالم كبير را با قوانين حاكم بر زندگى انسان عالم صغير هماهنگ مى شمرد، و اين است حقيقت توحيد كه اصول حاكم همه جا يكى است . بار ديگر روى مساءله عدالت و وزن تكيه كرده مى گويد: ((شما وزن را بر اساس عدالت برپا داريد و در ميزان كم و كسر نگذاريد)) (و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان ). قابل توجه اينكه در اين آيات سه بار ((ميزان )) ذكر شده است ، با اينكه ممكن بود در مرحله دوم و سوم از ضمير استفاده شود، اين نشان مى دهد كه ((ميزان )) در اين سه آيه به سه معنى متفاوت است كه استفاده از ضمير جوابگوى آن نيست ، و تناسب آيات نيز چنين ايجاب مى كنند چرا كه در مرحله اول سخن از ميزان و معيار و قوانينى است كه خداوند در سراسر عالم هستى قرار داده است . و در مرحله دوم سخن از عدم طغيان انسانها در تمام موازين زندگى فردى و اجتماعى است كه طبعا دايره محدودترى دارد. و در مرحله سوم روى مساءله وزن به معنى خاص آن تكيه كرده ، و دستور مى دهد كه در سنجش و وزن اشياء به هنگام معامله چيزى كم و كسر نگذارند، و اين مرحله محدودتر است . به اين ترتيب انسجام جالبى در آيات به صورت سلسله مراتب در مساءله ميزان و سنجش به كار رفته است ، كه از دايره هاى بزرگ به دوائر كوچكتر منتقل مى شود. اهميت ميزان به هر معنى در زندگى و حيات انسان چنان است كه هرگاه همين مصداق محدود و كوچكش يعنى ((ترازو)) را يكروز از زندگى حذف كنيم براى مبادله اشياء گرفتار چه دردسرها و هرج و مرجها دعوا و نزاعها خواهيم شد. به همين نسبت هرگاه مفاهيم گسترده تر آن حذف شود نابسامانى افزونتر و بى حساب است . از آنچه گفتيم روشن مى شود اينكه در بعضى از روايات ((ميزان )) به وجود ((امام )) (عليه السلام ) تفسير شده به خاطر آن است كه وجود مبارك امام معصوم وسيله اى است براى سنجش حق از باطل و معيارى است براى تشخيص حقايق ، و عامل مؤ ثرى است براى هدايت همچنين تفسير ميزان به ((قرآن مجيد)) نيز ناظر به همين معنى است . و به هر حال با توجه به اينكه همه اين آيات در مقام ذكر نعمتهاى الهى است روشن مى شود كه وجود ((ميزان )) چه در كل جهان هستى و چه در جامعه انسانيت و روابط اجتماعى ، و چه در كار و كسب و تجارت همه از نعمتهاى گرانبهاى خداوند است . سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: ((خداوند زمين را براى زندگى انسانها آفريد)) (و الارض وضعها للانام ). ((اءنام )) را بعضى به معنى ((انسانها)) و بعضى به معنى ((انس و جن )) و گاه آنرا به معنى ((هر موجود ذى روح )) تفسير كرده اند. البته جمعى از ارباب لغت و مفسران آنرا به مطلق ((خلق )) نيز تفسير كرده اند ولى قرائن موجود و خطابهاى سوره كه متوجه انس و جن است نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا همان انس و جن است . آرى اين كره خاكى كه در اينجا به عنوان يك موهبت مهم الهى ذكر شده و در آيات ديگر از آن به عنوان ((مهاد)) (گهواره ) ياد كرده ، قرارگاه مطمئن و آرام و آمادهاى است كه براى غالب ما اهميتش در حالت عادى درك نمى شود، اما هنگامى كه يك زمين لرزه كوچك همه چيز را به هم مى ريزد، و يا يك آتشفشان ، شهرى را زير مواد مذاب و دود آتش ‍ دفن مى كند، به اين حقيقت پى ميبريم كه اين زمين آرام چه نعمت و بركتى است ، مخصوصا اگر به آنچه دانشمندان درباره سرعت حركت زمين به دور خود، و به دور آفتاب ، گفته اند بينديشيم اهميت اين آرامش ‍ در عين حركت سريع و سرسام آورش ، نه يك حركت بلكه انواع مختلف حركت ، روشنتر مى شود. تعبير به ((وضع )) در مورد زمين در برابر ((رفع )) در مورد ((آسمان )) علاوه بر لطف خاصى كه در اين مقابله است اشاره پرمعنائى به تسليم بودن زمين و منابع آن در مقابل انسان است ، همانگونه كه در آيه 15 سوره ملك مى خوانيم : هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه : ((او كسى است كه زمين را رام و مسخر شما قرار دارد، در جاده ها و طرق مختلف آن حركت كنيد، و از رزق الهى كه در آن آفريده شده است استفاده كنيد)). و به اين ترتيب هشتمين نعمت بزرگ را در اين سلسله مشخص ‍ مى سازد. در آيه بعد به سراغ نهمين و دهمين نعمت كه بخشى از مواد غذائى انسان را تشكيل مى دهد رفته ، مى گويد: ((در زمين ميوه ها و نخلهاى پرشكوفه است )) (فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام ). ((فاكهة )) به معنى هر گونه ميوه است (چنانكه راغب در مفردات گفته ) و اينكه بعضى آنرا به معنى همه ميوه ها به استثناى خرما و رطب تفسير كرده اند دليلى ندارد جز اينكه ((نخل )) به صورت جداگانه در آيه ذكر شده است ، در حالى كه ممكن است اين تكرار به خاطر اهميتى باشد كه در نخل و خرما است ، در ذيل آيه 11 سوره نحل و آيه 25 سوره مريم بحث مشروحى درباره فوائد خرما از نظر غذائى و مواد مختلف حياتبخش آن داشته ايم ). ((اكمام )) جمع ((كم )) (بر وزن جن ) به غلافى مى گويند كه ميوه را مى پوشاند و كم (بر وزن قم ) به معنى آستين است كه دست را مى پوشاند، و كمه (بر وزن قبه ) به معنى شب كلاهى است كه سر را مى پوشاند. انتخاب اين توصيف در مورد ميوه درخت نخل كه در آغاز در غلافى پنهان است ، و سپس غلاف مى شكافد و خوشه نخل به طرز جالبى بيرون مى ريزد، ممكن است به خاطر زيبائى خيره كننده آن باشد، و يا به خاطر منافعى كه در همان غلاف نهفته است و داراى عصاره اسانس ‍ مخصوصى است كه هم جنبه غذائى دارد و هم داروئى ، و از همه گذشته اين غلاف همچون رحم مادر، فرزندان نخل را تا مدتى در خود پرورش مى دهد، و از آفات حفظ مى كند، و هنگامى كه توانستند راه خود را در برابر هوا و نور آفتاب ادامه دهند غلاف جدا مى شود و كنار مى رود. از همه گذشته وضع خاص ميوه اين درخت كه نخست در غلاف است و بعد به صورت خوشه اى بيرون مى آيد چيدن آنرا سهل و آسان مى سازد، و اگر بنا بود درخت نخل با آن طول قامت ميوه هاى پراكنده فى المثل همچون درخت سيب داشت چيدنش بسيار مشكل بود. و سرانجام از يازدهمين و دوازدهمين مواهبش بدينگونه سخن مى گويد: ((و در زمين دانه هائى است همراه با ساقه و برگهائى كه به صورت كاه درمى آيد و همچنين گياهان خوشبو و معطر)) (و الحب ذو العصف و الريحان ). دانه هاى غذائى خوراك انسان ، و برگهاى تر و خشكش خوراك حيواناتى است كه در خدمت انسان ، و از شير و گوشت و پوست و پشم آنها بهره مى گيرد، و به اين ترتيب چيزى از آن بى فايده و دور ريختنى نيست . و از سوى ديگر گياهان خوشبو و گلها را نيز در زمين آفريده كه مشام جسم و جان را معطر مى كند، و روح را آرامش و نشاط مى بخشد، و به اين وسيله نعمتهايش را بر انسان تمام كرده است . ((حب )) به هر گونه دانه مى گويند و ((عصف )) (بر وزن اسب ) به معنى برگها و اجزائى است كه از گياهان جدا مى شوند و گاه به وسيله بادها به هر سو پراكنده مى گردد، و به ((كاه )) نيز گفته شده است . براى ((ريحان )) معانى زيادى گفته اند، از جمله : گياهان خوشبو، و هر گونه روزى است ، و در اينجا مناسب همان معنى اول است . پس از ذكر اين نعمتهاى گوناگون مادى و معنوى در آخرين آيه مورد بحث جن و انس را مخاطب ساخته ، مى گويد: ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). نعمتهائى كه يكى از ديگرى گرانبهاتر و پرارزشتر است ، نعمتهائى كه سراسر زندگى شما را در برگرفته ، و هر يك نشانه روشنى از قدرت و لطف و مهر پروردگار است ، چگونه ممكن است اينها را تكذيب كرد؟! اين استفهام ، استفهام تقريرى است كه در مقام اقرار گرفتن مى آورند، و لذا در روايتى كه در آغاز سوره خوانديم به ما دستور داده شده است كه بعد از ذكر اين جمله عرضه داريم : پروردگارا! ما هيچيك از نعمتهاى تو را تكذيب نمى كنيم ((لا بشى ء من آلائك رب اكذب )). گرچه در آيات گذشته تنها سخن از انسانها به ميان آمده است و مطلقا سخنى از طايفه جن در ميان نبود، ولى آيات بعد نشان مى دهد كه مخاطب در ضمير ((تثنيه )) (كما) اين دو گروهند. به هر حال خداوند با اين جمله انس و جن را در برابر اين واقعيت قرار مى دهد كه پيرامون اين مسائل بينديشند، و بعد بى آنكه نياز به تعليم ديگرى باشد از عقل خود اين سؤ ال را بكنند كه ((آيا هيچيك از اين نعمتهاى الهى قابل انكار است )) و اگر نيست چرا ولى نعمت خود را نشناسند؟ چرا شكر منعم را وسيله شناخت او قرار ندهند؟ و چرا در آستان مقدسش سر تعظيم فرود نياورند؟! تعبير به ((اى )) اشاره به اين است كه هر يك از اين نعمتها دليل برمقام ربوبيت پروردگار و لطف و احسان او است ، تا چه رسد به مجموع آنها. ﴿11 آسمان را برافراشت و براى هر چيز ميزانى قرار داد اين آيات همچنين ادامه بيان نعمتهائى است كه در آيات پيشين آمده بود، و چنانكه گفتيم در آن آيات به پنج نعمت بزرگ كه از مهمترين مواهب الهى است اشاره شده ، بنابراين در نخستين آيه مورد بحث به ششمين نعمت كه نعمت آفرينش آسمان است اشاره كرده ، مى فرمايد: خداوند آسمان را برافراشت (و السماء رفعها). ((آسمان )) در اين آيه خواه به معنى ((جهت بالا)) باشد يا ((كواكب آسمانى )) و يا ((جو زمين )) (يعنى قشر عظيم هوائى كه گرداگرد اين كره را فراگرفته و همچون سپرى از زمين در مقابل اشعه زيانبار كيهانى و سنگهاى آسمانى حفظ مى كند، و نيز گرماى آفتاب و رطوبت برخاسته از دريا را براى تشكيل ابرها و نزول باران در خود نگاه مى دارد) هر كدام باشد موهبتى است بزرگ و نعمتى است بى نظير، چرا كه بدون آن زندگى كردن براى انسان محال است و يا ناقص . آرى نور و روشنائى كه مايه گرما و هدايت و حيات و حركت است از سوى آسمان مى آيد، باران از طريق آسمان مى بارد، و نزول وحى نيز از آسمان است . (در اين صورت آسمان مفهوم اعم از مادى و معنوى دارد). از همه اينها گذشته اين آسمان برافراشته با تمام مفاهيمش آيت عظيمى از آيات خدا است ، و در طريق معرفتش به انسانها بهترين كمك را مى كند، و هنگامى كه ((اولوالالباب )) در آن مى انديشند بى اختيار مى گويند ربنا ما خلقت هذا باطلا: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اى (آل عمران - 191). سپس به سراغ نعمت هفتم مى رود، و مى فرمايد: خداوند ميزان را قرار داد (و وضع الميزان ). ((ميزان )) به معنى هر گونه وسيله سنجش است ، سنجش حق از باطل ، سنجش عدالت از ظلم و ستم ، و سنجش ارزشها و سنجش ‍ حقوق انسانها در مراحل و مسيرهاى مختلف اجتماعى . ((ميزان )) هر قانون تكوينى و دستور تشريعى را شامل مى شود، چرا كه همه وسيله سنجشند. درست است كه ((ميزان )) در لغت به معنى ترازو و وسيله وزن كردن سنگينى اجسام است ، اما مسلما ميزانى كه در اين آيه ، بعد از ذكر آفرينش آسمان به آن اشاره شده مفهوم گسترده اى دارد كه هر وسيله سنجش و همه قوانين تكوين و تشريع را فرامى گيرد، نه فقط وسيله سنجش وزن اجناس . اصولا برافراشته بودن آسمان و نظم دقيقى كه بر مليونها كره آسمانى حاكم است بدون ميزان و قوانين حساب شده اى امكانپذير نيست . و اينكه مى بينيم در بعضى از عبارات ((ميزان )) به معنى ((قرآن )) يا به معنى ((عدل )) يا به معنى ((شريعت )) يا ((ترازو)) تفسير شده است در حقيقت هر كدام اشاره به مصداقى از اين مفهوم كل و گسترده است . در آيه بعد نتيجه گيرى جالبى از اين موضوع كرده مى افزايد: ((هدف از قرار دادن ميزان در عالم هستى اين است كه شما هم ميزان را رعايت كنيد و در آن طغيان ننمائيد)) (الا تطغوا فى الميزان ). شما نيز بخشى از اين عالم عظيم هستيد و هرگز نمى توانيد به صورت يك وصله ناهمرنگ در اين جهان بزرگ زندگى كنيد، عالم نظام و ميزانى دارد، شما هم بايد نظام و ميزان داشته باشيد. اگر ميزان و قانون از عالم بزرگ برچيده شود راه فنا و نابودى پيش مى گيرد، و اگر زندگى شما هم فاقد نظم و ميزان باشد رو به فنا خواهيد رفت . چه تعبير جالبى كه از كل عالم هستى به انسان منتقل مى شود، و قوانين حاكم بر آن عالم كبير را با قوانين حاكم بر زندگى انسان عالم صغير هماهنگ مى شمرد، و اين است حقيقت توحيد كه اصول حاكم همه جا يكى است . بار ديگر روى مساءله عدالت و وزن تكيه كرده مى گويد: ((شما وزن را بر اساس عدالت برپا داريد و در ميزان كم و كسر نگذاريد)) (و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان ). قابل توجه اينكه در اين آيات سه بار ((ميزان )) ذكر شده است ، با اينكه ممكن بود در مرحله دوم و سوم از ضمير استفاده شود، اين نشان مى دهد كه ((ميزان )) در اين سه آيه به سه معنى متفاوت است كه استفاده از ضمير جوابگوى آن نيست ، و تناسب آيات نيز چنين ايجاب مى كنند چرا كه در مرحله اول سخن از ميزان و معيار و قوانينى است كه خداوند در سراسر عالم هستى قرار داده است . و در مرحله دوم سخن از عدم طغيان انسانها در تمام موازين زندگى فردى و اجتماعى است كه طبعا دايره محدودترى دارد. و در مرحله سوم روى مساءله وزن به معنى خاص آن تكيه كرده ، و دستور مى دهد كه در سنجش و وزن اشياء به هنگام معامله چيزى كم و كسر نگذارند، و اين مرحله محدودتر است . به اين ترتيب انسجام جالبى در آيات به صورت سلسله مراتب در مساءله ميزان و سنجش به كار رفته است ، كه از دايره هاى بزرگ به دوائر كوچكتر منتقل مى شود. اهميت ميزان به هر معنى در زندگى و حيات انسان چنان است كه هرگاه همين مصداق محدود و كوچكش يعنى ((ترازو)) را يكروز از زندگى حذف كنيم براى مبادله اشياء گرفتار چه دردسرها و هرج و مرجها دعوا و نزاعها خواهيم شد. به همين نسبت هرگاه مفاهيم گسترده تر آن حذف شود نابسامانى افزونتر و بى حساب است . از آنچه گفتيم روشن مى شود اينكه در بعضى از روايات ((ميزان )) به وجود ((امام )) (عليه السلام ) تفسير شده به خاطر آن است كه وجود مبارك امام معصوم وسيله اى است براى سنجش حق از باطل و معيارى است براى تشخيص حقايق ، و عامل مؤ ثرى است براى هدايت همچنين تفسير ميزان به ((قرآن مجيد)) نيز ناظر به همين معنى است . و به هر حال با توجه به اينكه همه اين آيات در مقام ذكر نعمتهاى الهى است روشن مى شود كه وجود ((ميزان )) چه در كل جهان هستى و چه در جامعه انسانيت و روابط اجتماعى ، و چه در كار و كسب و تجارت همه از نعمتهاى گرانبهاى خداوند است . سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: ((خداوند زمين را براى زندگى انسانها آفريد)) (و الارض وضعها للانام ). ((اءنام )) را بعضى به معنى ((انسانها)) و بعضى به معنى ((انس و جن )) و گاه آنرا به معنى ((هر موجود ذى روح )) تفسير كرده اند. البته جمعى از ارباب لغت و مفسران آنرا به مطلق ((خلق )) نيز تفسير كرده اند ولى قرائن موجود و خطابهاى سوره كه متوجه انس و جن است نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا همان انس و جن است . آرى اين كره خاكى كه در اينجا به عنوان يك موهبت مهم الهى ذكر شده و در آيات ديگر از آن به عنوان ((مهاد)) (گهواره ) ياد كرده ، قرارگاه مطمئن و آرام و آمادهاى است كه براى غالب ما اهميتش در حالت عادى درك نمى شود، اما هنگامى كه يك زمين لرزه كوچك همه چيز را به هم مى ريزد، و يا يك آتشفشان ، شهرى را زير مواد مذاب و دود آتش ‍ دفن مى كند، به اين حقيقت پى ميبريم كه اين زمين آرام چه نعمت و بركتى است ، مخصوصا اگر به آنچه دانشمندان درباره سرعت حركت زمين به دور خود، و به دور آفتاب ، گفته اند بينديشيم اهميت اين آرامش ‍ در عين حركت سريع و سرسام آورش ، نه يك حركت بلكه انواع مختلف حركت ، روشنتر مى شود. تعبير به ((وضع )) در مورد زمين در برابر ((رفع )) در مورد ((آسمان )) علاوه بر لطف خاصى كه در اين مقابله است اشاره پرمعنائى به تسليم بودن زمين و منابع آن در مقابل انسان است ، همانگونه كه در آيه 15 سوره ملك مى خوانيم : هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه : ((او كسى است كه زمين را رام و مسخر شما قرار دارد، در جاده ها و طرق مختلف آن حركت كنيد، و از رزق الهى كه در آن آفريده شده است استفاده كنيد)). و به اين ترتيب هشتمين نعمت بزرگ را در اين سلسله مشخص ‍ مى سازد. در آيه بعد به سراغ نهمين و دهمين نعمت كه بخشى از مواد غذائى انسان را تشكيل مى دهد رفته ، مى گويد: ((در زمين ميوه ها و نخلهاى پرشكوفه است )) (فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام ). ((فاكهة )) به معنى هر گونه ميوه است (چنانكه راغب در مفردات گفته ) و اينكه بعضى آنرا به معنى همه ميوه ها به استثناى خرما و رطب تفسير كرده اند دليلى ندارد جز اينكه ((نخل )) به صورت جداگانه در آيه ذكر شده است ، در حالى كه ممكن است اين تكرار به خاطر اهميتى باشد كه در نخل و خرما است ، در ذيل آيه 11 سوره نحل و آيه 25 سوره مريم بحث مشروحى درباره فوائد خرما از نظر غذائى و مواد مختلف حياتبخش آن داشته ايم ). ((اكمام )) جمع ((كم )) (بر وزن جن ) به غلافى مى گويند كه ميوه را مى پوشاند و كم (بر وزن قم ) به معنى آستين است كه دست را مى پوشاند، و كمه (بر وزن قبه ) به معنى شب كلاهى است كه سر را مى پوشاند. انتخاب اين توصيف در مورد ميوه درخت نخل كه در آغاز در غلافى پنهان است ، و سپس غلاف مى شكافد و خوشه نخل به طرز جالبى بيرون مى ريزد، ممكن است به خاطر زيبائى خيره كننده آن باشد، و يا به خاطر منافعى كه در همان غلاف نهفته است و داراى عصاره اسانس ‍ مخصوصى است كه هم جنبه غذائى دارد و هم داروئى ، و از همه گذشته اين غلاف همچون رحم مادر، فرزندان نخل را تا مدتى در خود پرورش مى دهد، و از آفات حفظ مى كند، و هنگامى كه توانستند راه خود را در برابر هوا و نور آفتاب ادامه دهند غلاف جدا مى شود و كنار مى رود. از همه گذشته وضع خاص ميوه اين درخت كه نخست در غلاف است و بعد به صورت خوشه اى بيرون مى آيد چيدن آنرا سهل و آسان مى سازد، و اگر بنا بود درخت نخل با آن طول قامت ميوه هاى پراكنده فى المثل همچون درخت سيب داشت چيدنش بسيار مشكل بود. و سرانجام از يازدهمين و دوازدهمين مواهبش بدينگونه سخن مى گويد: ((و در زمين دانه هائى است همراه با ساقه و برگهائى كه به صورت كاه درمى آيد و همچنين گياهان خوشبو و معطر)) (و الحب ذو العصف و الريحان ). دانه هاى غذائى خوراك انسان ، و برگهاى تر و خشكش خوراك حيواناتى است كه در خدمت انسان ، و از شير و گوشت و پوست و پشم آنها بهره مى گيرد، و به اين ترتيب چيزى از آن بى فايده و دور ريختنى نيست . و از سوى ديگر گياهان خوشبو و گلها را نيز در زمين آفريده كه مشام جسم و جان را معطر مى كند، و روح را آرامش و نشاط مى بخشد، و به اين وسيله نعمتهايش را بر انسان تمام كرده است . ((حب )) به هر گونه دانه مى گويند و ((عصف )) (بر وزن اسب ) به معنى برگها و اجزائى است كه از گياهان جدا مى شوند و گاه به وسيله بادها به هر سو پراكنده مى گردد، و به ((كاه )) نيز گفته شده است . براى ((ريحان )) معانى زيادى گفته اند، از جمله : گياهان خوشبو، و هر گونه روزى است ، و در اينجا مناسب همان معنى اول است . پس از ذكر اين نعمتهاى گوناگون مادى و معنوى در آخرين آيه مورد بحث جن و انس را مخاطب ساخته ، مى گويد: ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). نعمتهائى كه يكى از ديگرى گرانبهاتر و پرارزشتر است ، نعمتهائى كه سراسر زندگى شما را در برگرفته ، و هر يك نشانه روشنى از قدرت و لطف و مهر پروردگار است ، چگونه ممكن است اينها را تكذيب كرد؟! اين استفهام ، استفهام تقريرى است كه در مقام اقرار گرفتن مى آورند، و لذا در روايتى كه در آغاز سوره خوانديم به ما دستور داده شده است كه بعد از ذكر اين جمله عرضه داريم : پروردگارا! ما هيچيك از نعمتهاى تو را تكذيب نمى كنيم ((لا بشى ء من آلائك رب اكذب )). گرچه در آيات گذشته تنها سخن از انسانها به ميان آمده است و مطلقا سخنى از طايفه جن در ميان نبود، ولى آيات بعد نشان مى دهد كه مخاطب در ضمير ((تثنيه )) (كما) اين دو گروهند. به هر حال خداوند با اين جمله انس و جن را در برابر اين واقعيت قرار مى دهد كه پيرامون اين مسائل بينديشند، و بعد بى آنكه نياز به تعليم ديگرى باشد از عقل خود اين سؤ ال را بكنند كه ((آيا هيچيك از اين نعمتهاى الهى قابل انكار است )) و اگر نيست چرا ولى نعمت خود را نشناسند؟ چرا شكر منعم را وسيله شناخت او قرار ندهند؟ و چرا در آستان مقدسش سر تعظيم فرود نياورند؟! تعبير به ((اى )) اشاره به اين است كه هر يك از اين نعمتها دليل برمقام ربوبيت پروردگار و لطف و احسان او است ، تا چه رسد به مجموع آنها. ﴿12 آسمان را برافراشت و براى هر چيز ميزانى قرار داد اين آيات همچنين ادامه بيان نعمتهائى است كه در آيات پيشين آمده بود، و چنانكه گفتيم در آن آيات به پنج نعمت بزرگ كه از مهمترين مواهب الهى است اشاره شده ، بنابراين در نخستين آيه مورد بحث به ششمين نعمت كه نعمت آفرينش آسمان است اشاره كرده ، مى فرمايد: خداوند آسمان را برافراشت (و السماء رفعها). ((آسمان )) در اين آيه خواه به معنى ((جهت بالا)) باشد يا ((كواكب آسمانى )) و يا ((جو زمين )) (يعنى قشر عظيم هوائى كه گرداگرد اين كره را فراگرفته و همچون سپرى از زمين در مقابل اشعه زيانبار كيهانى و سنگهاى آسمانى حفظ مى كند، و نيز گرماى آفتاب و رطوبت برخاسته از دريا را براى تشكيل ابرها و نزول باران در خود نگاه مى دارد) هر كدام باشد موهبتى است بزرگ و نعمتى است بى نظير، چرا كه بدون آن زندگى كردن براى انسان محال است و يا ناقص . آرى نور و روشنائى كه مايه گرما و هدايت و حيات و حركت است از سوى آسمان مى آيد، باران از طريق آسمان مى بارد، و نزول وحى نيز از آسمان است . (در اين صورت آسمان مفهوم اعم از مادى و معنوى دارد). از همه اينها گذشته اين آسمان برافراشته با تمام مفاهيمش آيت عظيمى از آيات خدا است ، و در طريق معرفتش به انسانها بهترين كمك را مى كند، و هنگامى كه ((اولوالالباب )) در آن مى انديشند بى اختيار مى گويند ربنا ما خلقت هذا باطلا: پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اى (آل عمران - 191). سپس به سراغ نعمت هفتم مى رود، و مى فرمايد: خداوند ميزان را قرار داد (و وضع الميزان ). ((ميزان )) به معنى هر گونه وسيله سنجش است ، سنجش حق از باطل ، سنجش عدالت از ظلم و ستم ، و سنجش ارزشها و سنجش ‍ حقوق انسانها در مراحل و مسيرهاى مختلف اجتماعى . ((ميزان )) هر قانون تكوينى و دستور تشريعى را شامل مى شود، چرا كه همه وسيله سنجشند. درست است كه ((ميزان )) در لغت به معنى ترازو و وسيله وزن كردن سنگينى اجسام است ، اما مسلما ميزانى كه در اين آيه ، بعد از ذكر آفرينش آسمان به آن اشاره شده مفهوم گسترده اى دارد كه هر وسيله سنجش و همه قوانين تكوين و تشريع را فرامى گيرد، نه فقط وسيله سنجش وزن اجناس . اصولا برافراشته بودن آسمان و نظم دقيقى كه بر مليونها كره آسمانى حاكم است بدون ميزان و قوانين حساب شده اى امكانپذير نيست . و اينكه مى بينيم در بعضى از عبارات ((ميزان )) به معنى ((قرآن )) يا به معنى ((عدل )) يا به معنى ((شريعت )) يا ((ترازو)) تفسير شده است در حقيقت هر كدام اشاره به مصداقى از اين مفهوم كل و گسترده است . در آيه بعد نتيجه گيرى جالبى از اين موضوع كرده مى افزايد: ((هدف از قرار دادن ميزان در عالم هستى اين است كه شما هم ميزان را رعايت كنيد و در آن طغيان ننمائيد)) (الا تطغوا فى الميزان ). شما نيز بخشى از اين عالم عظيم هستيد و هرگز نمى توانيد به صورت يك وصله ناهمرنگ در اين جهان بزرگ زندگى كنيد، عالم نظام و ميزانى دارد، شما هم بايد نظام و ميزان داشته باشيد. اگر ميزان و قانون از عالم بزرگ برچيده شود راه فنا و نابودى پيش مى گيرد، و اگر زندگى شما هم فاقد نظم و ميزان باشد رو به فنا خواهيد رفت . چه تعبير جالبى كه از كل عالم هستى به انسان منتقل مى شود، و قوانين حاكم بر آن عالم كبير را با قوانين حاكم بر زندگى انسان عالم صغير هماهنگ مى شمرد، و اين است حقيقت توحيد كه اصول حاكم همه جا يكى است . بار ديگر روى مساءله عدالت و وزن تكيه كرده مى گويد: ((شما وزن را بر اساس عدالت برپا داريد و در ميزان كم و كسر نگذاريد)) (و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان ). قابل توجه اينكه در اين آيات سه بار ((ميزان )) ذكر شده است ، با اينكه ممكن بود در مرحله دوم و سوم از ضمير استفاده شود، اين نشان مى دهد كه ((ميزان )) در اين سه آيه به سه معنى متفاوت است كه استفاده از ضمير جوابگوى آن نيست ، و تناسب آيات نيز چنين ايجاب مى كنند چرا كه در مرحله اول سخن از ميزان و معيار و قوانينى است كه خداوند در سراسر عالم هستى قرار داده است . و در مرحله دوم سخن از عدم طغيان انسانها در تمام موازين زندگى فردى و اجتماعى است كه طبعا دايره محدودترى دارد. و در مرحله سوم روى مساءله وزن به معنى خاص آن تكيه كرده ، و دستور مى دهد كه در سنجش و وزن اشياء به هنگام معامله چيزى كم و كسر نگذارند، و اين مرحله محدودتر است . به اين ترتيب انسجام جالبى در آيات به صورت سلسله مراتب در مساءله ميزان و سنجش به كار رفته است ، كه از دايره هاى بزرگ به دوائر كوچكتر منتقل مى شود. اهميت ميزان به هر معنى در زندگى و حيات انسان چنان است كه هرگاه همين مصداق محدود و كوچكش يعنى ((ترازو)) را يكروز از زندگى حذف كنيم براى مبادله اشياء گرفتار چه دردسرها و هرج و مرجها دعوا و نزاعها خواهيم شد. به همين نسبت هرگاه مفاهيم گسترده تر آن حذف شود نابسامانى افزونتر و بى حساب است . از آنچه گفتيم روشن مى شود اينكه در بعضى از روايات ((ميزان )) به وجود ((امام )) (عليه السلام ) تفسير شده به خاطر آن است كه وجود مبارك امام معصوم وسيله اى است براى سنجش حق از باطل و معيارى است براى تشخيص حقايق ، و عامل مؤ ثرى است براى هدايت همچنين تفسير ميزان به ((قرآن مجيد)) نيز ناظر به همين معنى است . و به هر حال با توجه به اينكه همه اين آيات در مقام ذكر نعمتهاى الهى است روشن مى شود كه وجود ((ميزان )) چه در كل جهان هستى و چه در جامعه انسانيت و روابط اجتماعى ، و چه در كار و كسب و تجارت همه از نعمتهاى گرانبهاى خداوند است . سپس از آسمان به زمين مى آيد و مى فرمايد: ((خداوند زمين را براى زندگى انسانها آفريد)) (و الارض وضعها للانام ). ((اءنام )) را بعضى به معنى ((انسانها)) و بعضى به معنى ((انس و جن )) و گاه آنرا به معنى ((هر موجود ذى روح )) تفسير كرده اند. البته جمعى از ارباب لغت و مفسران آنرا به مطلق ((خلق )) نيز تفسير كرده اند ولى قرائن موجود و خطابهاى سوره كه متوجه انس و جن است نشان مى دهد كه منظور از آن در اينجا همان انس و جن است . آرى اين كره خاكى كه در اينجا به عنوان يك موهبت مهم الهى ذكر شده و در آيات ديگر از آن به عنوان ((مهاد)) (گهواره ) ياد كرده ، قرارگاه مطمئن و آرام و آمادهاى است كه براى غالب ما اهميتش در حالت عادى درك نمى شود، اما هنگامى كه يك زمين لرزه كوچك همه چيز را به هم مى ريزد، و يا يك آتشفشان ، شهرى را زير مواد مذاب و دود آتش ‍ دفن مى كند، به اين حقيقت پى ميبريم كه اين زمين آرام چه نعمت و بركتى است ، مخصوصا اگر به آنچه دانشمندان درباره سرعت حركت زمين به دور خود، و به دور آفتاب ، گفته اند بينديشيم اهميت اين آرامش ‍ در عين حركت سريع و سرسام آورش ، نه يك حركت بلكه انواع مختلف حركت ، روشنتر مى شود. تعبير به ((وضع )) در مورد زمين در برابر ((رفع )) در مورد ((آسمان )) علاوه بر لطف خاصى كه در اين مقابله است اشاره پرمعنائى به تسليم بودن زمين و منابع آن در مقابل انسان است ، همانگونه كه در آيه 15 سوره ملك مى خوانيم : هو الذى جعل لكم الارض ذلولا فامشوا فى مناكبها و كلوا من رزقه : ((او كسى است كه زمين را رام و مسخر شما قرار دارد، در جاده ها و طرق مختلف آن حركت كنيد، و از رزق الهى كه در آن آفريده شده است استفاده كنيد)). و به اين ترتيب هشتمين نعمت بزرگ را در اين سلسله مشخص ‍ مى سازد. در آيه بعد به سراغ نهمين و دهمين نعمت كه بخشى از مواد غذائى انسان را تشكيل مى دهد رفته ، مى گويد: ((در زمين ميوه ها و نخلهاى پرشكوفه است )) (فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام ). ((فاكهة )) به معنى هر گونه ميوه است (چنانكه راغب در مفردات گفته ) و اينكه بعضى آنرا به معنى همه ميوه ها به استثناى خرما و رطب تفسير كرده اند دليلى ندارد جز اينكه ((نخل )) به صورت جداگانه در آيه ذكر شده است ، در حالى كه ممكن است اين تكرار به خاطر اهميتى باشد كه در نخل و خرما است ، در ذيل آيه 11 سوره نحل و آيه 25 سوره مريم بحث مشروحى درباره فوائد خرما از نظر غذائى و مواد مختلف حياتبخش آن داشته ايم ). ((اكمام )) جمع ((كم )) (بر وزن جن ) به غلافى مى گويند كه ميوه را مى پوشاند و كم (بر وزن قم ) به معنى آستين است كه دست را مى پوشاند، و كمه (بر وزن قبه ) به معنى شب كلاهى است كه سر را مى پوشاند. انتخاب اين توصيف در مورد ميوه درخت نخل كه در آغاز در غلافى پنهان است ، و سپس غلاف مى شكافد و خوشه نخل به طرز جالبى بيرون مى ريزد، ممكن است به خاطر زيبائى خيره كننده آن باشد، و يا به خاطر منافعى كه در همان غلاف نهفته است و داراى عصاره اسانس ‍ مخصوصى است كه هم جنبه غذائى دارد و هم داروئى ، و از همه گذشته اين غلاف همچون رحم مادر، فرزندان نخل را تا مدتى در خود پرورش مى دهد، و از آفات حفظ مى كند، و هنگامى كه توانستند راه خود را در برابر هوا و نور آفتاب ادامه دهند غلاف جدا مى شود و كنار مى رود. از همه گذشته وضع خاص ميوه اين درخت كه نخست در غلاف است و بعد به صورت خوشه اى بيرون مى آيد چيدن آنرا سهل و آسان مى سازد، و اگر بنا بود درخت نخل با آن طول قامت ميوه هاى پراكنده فى المثل همچون درخت سيب داشت چيدنش بسيار مشكل بود. و سرانجام از يازدهمين و دوازدهمين مواهبش بدينگونه سخن مى گويد: ((و در زمين دانه هائى است همراه با ساقه و برگهائى كه به صورت كاه درمى آيد و همچنين گياهان خوشبو و معطر)) (و الحب ذو العصف و الريحان ). دانه هاى غذائى خوراك انسان ، و برگهاى تر و خشكش خوراك حيواناتى است كه در خدمت انسان ، و از شير و گوشت و پوست و پشم آنها بهره مى گيرد، و به اين ترتيب چيزى از آن بى فايده و دور ريختنى نيست . و از سوى ديگر گياهان خوشبو و گلها را نيز در زمين آفريده كه مشام جسم و جان را معطر مى كند، و روح را آرامش و نشاط مى بخشد، و به اين وسيله نعمتهايش را بر انسان تمام كرده است . ((حب )) به هر گونه دانه مى گويند و ((عصف )) (بر وزن اسب ) به معنى برگها و اجزائى است كه از گياهان جدا مى شوند و گاه به وسيله بادها به هر سو پراكنده مى گردد، و به ((كاه )) نيز گفته شده است . براى ((ريحان )) معانى زيادى گفته اند، از جمله : گياهان خوشبو، و هر گونه روزى است ، و در اينجا مناسب همان معنى اول است . پس از ذكر اين نعمتهاى گوناگون مادى و معنوى در آخرين آيه مورد بحث جن و انس را مخاطب ساخته ، مى گويد: ((كداميك از نعمتهاى پروردگارتان را تكذيب مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). نعمتهائى كه يكى از ديگرى گرانبهاتر و پرارزشتر است ، نعمتهائى كه سراسر زندگى شما را در برگرفته ، و هر يك نشانه روشنى از قدرت و لطف و مهر پروردگار است ، چگونه ممكن است اينها را تكذيب كرد؟! اين استفهام ، استفهام تقريرى است كه در مقام اقرار گرفتن مى آورند، و لذا در روايتى كه در آغاز سوره خوانديم به ما دستور داده شده است كه بعد از ذكر اين جمله عرضه داريم : پروردگارا! ما هيچيك از نعمتهاى تو را تكذيب نمى كنيم ((لا بشى ء من آلائك رب اكذب )). گرچه در آيات گذشته تنها سخن از انسانها به ميان آمده است و مطلقا سخنى از طايفه جن در ميان نبود، ولى آيات بعد نشان مى دهد كه مخاطب در ضمير ((تثنيه )) (كما) اين دو گروهند. به هر حال خداوند با اين جمله انس و جن را در برابر اين واقعيت قرار مى دهد كه پيرامون اين مسائل بينديشند، و بعد بى آنكه نياز به تعليم ديگرى باشد از عقل خود اين سؤ ال را بكنند كه ((آيا هيچيك از اين نعمتهاى الهى قابل انكار است )) و اگر نيست چرا ولى نعمت خود را نشناسند؟ چرا شكر منعم را وسيله شناخت او قرار ندهند؟ و چرا در آستان مقدسش سر تعظيم فرود نياورند؟! تعبير به ((اى )) اشاره به اين است كه هر يك از اين نعمتها دليل برمقام ربوبيت پروردگار و لطف و احسان او است ، تا چه رسد به مجموع آنها. ﴿13 آفرينش انسان از خاكى همچون سفال ! خداوند بعد از ذكر نعمتهاى گذشته از جمله آفرينش انسان به صورت سربسته ، در آيات مورد بحث نخست به شرحى پيرامون آفرينش انس و جن مى پردازد شرحى كه هم نشانه قدرت عظيم او است و هم درسهاى عبرتى براى همگان در بردارد. مى فرمايد: ((او انسان را از گل خشكيده اى كه همچون سفال بود آفريد (خلق الانسان من صلصال كالفخار). ((صلصال )) در اصل به معنى رفت و آمد صدا در ((اجسام خشك )) است ، سپس به خاكهاى خشكيده كه وقتى اشاره به آن مى كنند صدا مى كند ((صلصال )) گفته شده است ، باقيمانده آب در ظرف را نيز ((صلصه )) مى نامند چرا كه به هنگام حركت به اين طرف و آن طرف صدا مى كند. بعضى نيز گفته اند ((صلصال )) به معنى ((گل بدبو)) (لجن ) است ولى معنى اول مشهورتر و معروفتر است . ((فخار)) از ماده ((فخر)) گرفته شده و به معنى كسى است كه بسيار فخر مى كند، و از آنجا كه اينگونه اشخاص آدمهائى توخالى و پرسر و صدا هستند اين كلمه به كوزه و هر گونه ((سفال )) به خاطر سر و صداى زيادى كه دارد اطلاق شده !. از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگونى كه درباره مبداء آفرينش انسان آمده به خوبى استفاده مى شود كه انسان در آغاز خاك بوده (سوره حج آيه 5) سپس با آب آميخته شده ، و به صورت گل در آمده (انعام - 2) و بعد به صورت گل بدبو (لجن ) درآمد (حجر - 28) سپس حالت چسبندگى پيدا كرد (صافات - 11) و بعدا به صورت خشكيده درآمد، و حالت صلصال كالفخار به خود گرفت (آيه مورد بحث ). اين مراحل از نظر بعد زمانى چه اندازه طول كشيد؟ و انسان در هر مرحله اى چقدر توقف كرد؟ و اين حالتهاى انتقالى تحت چه عواملى به وجود آمد؟ اينها مسائلى است كه از علم و دانش ما مخفى است ، و تنها خدا مى داند و بس ، آنچه مسلم است اينكه تعبيرات مزبور بيانگر يك واقعيت است كه با مسائل تربيتى انسان پيوند مهمى دارد، و آن اينكه ماده اوليه انسان بسيار بى ارزش و بى مقدار، و از حقيرترين مواد روى زمين بوده ، اما خداوند بزرگ از چنين ماده بى ارزشى چنان مخلوق پرارزشى ساخت كه گل سرسبد جهان آفرينش شد. و در ضمن اشاره اى است به اين معنى كه ارزش واقعى انسان را همان ((روح الهى )) و نفخه ربانى كه در آيات ديگر قرآن (مانند آيه 25 سوره حجر) آمده تشكيل مى دهد، تا با شناخت اين حقيقت راه تكامل خود را به خوبى دريابد، و بداند از كدامين مسير بايد برود تا ارزش ‍ واقعى خويشتن را در عالم هستى باز يابد. سپس به آفرينش ((جن )) پرداخته ، مى گويد: ((و جن را از شعله هاى مختلط و متحرك آتش آفريد)) (و خلق الجان من مارج من نار). ((مارج )) در اصل از ((مرج )) (بر وزن مرض ) به معنى اختلاط و آميزش است ، و در اينجا منظور اختلاط شعله هاى مختلف آتش ‍ مى باشد، زيرا هنگامى كه آتش شعله ور مى شود گاه به رنگ سرخ ، گاه به رنگ زرد، گاه به رنگ آبى ، گاه به رنگ سفيد درمى آيد. بعضى گفته اند كه معنى ((تحرك )) نيز در آن هست (از امرجت الدابة يعنى ((حيوان را در چراگاه رها كردم )) زيرا يكى از معانى ((مرج ))همان مرتع است ). باز در اينجا دقيقا براى ما روشن نيست كه آفرينش ((جن )) از اين آتشهاى رنگارنگ چگونه بوده است ؟ همانگونه كه خصوصيات ديگر آن نيز از طريق فجر صادق يعنى قرآن مجيد و وحى آسمانى براى ما ثابت شده است ، محدود بودن معلومات ما در برابر مجهولات هرگز به ما اجازه نمى دهد كه اين حقايق را انكار كنيم يا ناديده بگيريم ، بعد از آن كه از طريق وحى اثبات گردد، هر چند علم به آن راهى نيابد. (به خواست خدا شرح بيشتر درباره آفرينش جن و خصوصيات اين مخلوق در تفسير سوره جن خواهد آمد) به هر حال بيشترين موجوداتى كه ما با آن سر و كار داريم آب و خاك و باد و آتش است ، خواه آنها را چون قدماء بسيط و عنصر بدانيم ، و يا همچون دانشمندان امروز مركب از اجزاى گوناگون ، ولى در هر صورت مبداء آفرينش انسان آب و خاك بوده ، در حالى كه مبداء آفرينش ((جن )) باد و آتش است ، و اين دوگانگى مبداء آفرينش سرچشمه تفاوتهاى زيادى ميان اين دو است . باز به دنبال نعمتهائى كه در آغاز آفرينش انسان بوده اين جمله را تكرار مى كند: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) (فباى آلاء ربكما تكذبان ). در آيه بعد به بيان يكى ديگر از نعمتهاى الهى پرداخته ، مى گويد: ((او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است )) (رب المشرقين و رب المغربين ). درست است كه خورشيد در هر روزى از ايام سال از نقطه اى طلوع و در نقطه اى غروب مى كند، و به اين ترتيب به تعداد روزهاى سال مشرق و مغرب دارد، ولى با توجه به حداكثر ((ميل شمالى )) آفتاب ، و ((ميل جنوبى )) آن در حقيقت دو مشرق و دو مغرب دارد، و بقيه در ميان اين دو مى باشد. اين نظام كه مبداء پيدايش فصول چهارگانه سال با بركات فراوانى است در حقيقت تاءكيد و تكميلى است براى آنچه در آيات قبل آمده ، آنجا كه سخن از حساب سير خورشيد و ماه در ميان است ، و همچنين سخن از وجود ميزان در آفرينش آسمانها، و در مجموع هم بيانگر نظام دقيق آفرينش و حركت زمين و ماه و خورشيد مى باشد، و هم اشارهاى است به نعمتها و بركاتى كه از اين رهگذر عائد انسان مى شود. بعضى دو مشرق و دو مغرب را در اينجا به طلوع و غروب ((خورشيد)) و طلوع و غروب ((ماه )) تفسير كرده اند و آنرا مناسب با آيه گذشته ((و الشمس و القمر بحسبان )) مى دادند، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد، به خصوص اينكه در بعضى از روايات اسلامى به آن اشاره شده است . از جمله در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: ان مشرق الشتاء على حده ، و مشرق الصيف على حده ، اما تعرف ذلك من قرب الشمس و بعدها؟: ((مشرق (آغاز) زمستان جداگانه است ، و مشرق (آغاز) تابستان جداگانه است آيا نمى بينى كه خورشيد در اين دو فصل نزديك و دور مى شود (اشاره به بالا آمدن خورشيد در آسمان در فصل تابستان و پائين رفتن در فصل زمستان است ) )). از آنچه گفتيم اين نكته به خوبى روشن شد كه چرا در بعض آيات قرآن آمده است فلا اقسم برب المشارق و المغارب : ((سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها)) (معارج - 40). زيرا در آنجا اشاره به تمام مشرقها و مغربهاى خورشيد در عرض سال است ، در حالى كه در آيه مورد بحث تنها به نهايت قوس صعودى و نزولى آن اشاره مى كند. به هر حال بعد از ذكر اين نعمت باز جن و انس را مخاطب ساخته مى گويد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). ﴿14 آفرينش انسان از خاكى همچون سفال ! خداوند بعد از ذكر نعمتهاى گذشته از جمله آفرينش انسان به صورت سربسته ، در آيات مورد بحث نخست به شرحى پيرامون آفرينش انس و جن مى پردازد شرحى كه هم نشانه قدرت عظيم او است و هم درسهاى عبرتى براى همگان در بردارد. مى فرمايد: ((او انسان را از گل خشكيده اى كه همچون سفال بود آفريد (خلق الانسان من صلصال كالفخار). ((صلصال )) در اصل به معنى رفت و آمد صدا در ((اجسام خشك )) است ، سپس به خاكهاى خشكيده كه وقتى اشاره به آن مى كنند صدا مى كند ((صلصال )) گفته شده است ، باقيمانده آب در ظرف را نيز ((صلصه )) مى نامند چرا كه به هنگام حركت به اين طرف و آن طرف صدا مى كند. بعضى نيز گفته اند ((صلصال )) به معنى ((گل بدبو)) (لجن ) است ولى معنى اول مشهورتر و معروفتر است . ((فخار)) از ماده ((فخر)) گرفته شده و به معنى كسى است كه بسيار فخر مى كند، و از آنجا كه اينگونه اشخاص آدمهائى توخالى و پرسر و صدا هستند اين كلمه به كوزه و هر گونه ((سفال )) به خاطر سر و صداى زيادى كه دارد اطلاق شده !. از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگونى كه درباره مبداء آفرينش انسان آمده به خوبى استفاده مى شود كه انسان در آغاز خاك بوده (سوره حج آيه 5) سپس با آب آميخته شده ، و به صورت گل در آمده (انعام - 2) و بعد به صورت گل بدبو (لجن ) درآمد (حجر - 28) سپس حالت چسبندگى پيدا كرد (صافات - 11) و بعدا به صورت خشكيده درآمد، و حالت صلصال كالفخار به خود گرفت (آيه مورد بحث ). اين مراحل از نظر بعد زمانى چه اندازه طول كشيد؟ و انسان در هر مرحله اى چقدر توقف كرد؟ و اين حالتهاى انتقالى تحت چه عواملى به وجود آمد؟ اينها مسائلى است كه از علم و دانش ما مخفى است ، و تنها خدا مى داند و بس ، آنچه مسلم است اينكه تعبيرات مزبور بيانگر يك واقعيت است كه با مسائل تربيتى انسان پيوند مهمى دارد، و آن اينكه ماده اوليه انسان بسيار بى ارزش و بى مقدار، و از حقيرترين مواد روى زمين بوده ، اما خداوند بزرگ از چنين ماده بى ارزشى چنان مخلوق پرارزشى ساخت كه گل سرسبد جهان آفرينش شد. و در ضمن اشاره اى است به اين معنى كه ارزش واقعى انسان را همان ((روح الهى )) و نفخه ربانى كه در آيات ديگر قرآن (مانند آيه 25 سوره حجر) آمده تشكيل مى دهد، تا با شناخت اين حقيقت راه تكامل خود را به خوبى دريابد، و بداند از كدامين مسير بايد برود تا ارزش ‍ واقعى خويشتن را در عالم هستى باز يابد. سپس به آفرينش ((جن )) پرداخته ، مى گويد: ((و جن را از شعله هاى مختلط و متحرك آتش آفريد)) (و خلق الجان من مارج من نار). ((مارج )) در اصل از ((مرج )) (بر وزن مرض ) به معنى اختلاط و آميزش است ، و در اينجا منظور اختلاط شعله هاى مختلف آتش ‍ مى باشد، زيرا هنگامى كه آتش شعله ور مى شود گاه به رنگ سرخ ، گاه به رنگ زرد، گاه به رنگ آبى ، گاه به رنگ سفيد درمى آيد. بعضى گفته اند كه معنى ((تحرك )) نيز در آن هست (از امرجت الدابة يعنى ((حيوان را در چراگاه رها كردم )) زيرا يكى از معانى ((مرج ))همان مرتع است ). باز در اينجا دقيقا براى ما روشن نيست كه آفرينش ((جن )) از اين آتشهاى رنگارنگ چگونه بوده است ؟ همانگونه كه خصوصيات ديگر آن نيز از طريق فجر صادق يعنى قرآن مجيد و وحى آسمانى براى ما ثابت شده است ، محدود بودن معلومات ما در برابر مجهولات هرگز به ما اجازه نمى دهد كه اين حقايق را انكار كنيم يا ناديده بگيريم ، بعد از آن كه از طريق وحى اثبات گردد، هر چند علم به آن راهى نيابد. (به خواست خدا شرح بيشتر درباره آفرينش جن و خصوصيات اين مخلوق در تفسير سوره جن خواهد آمد) به هر حال بيشترين موجوداتى كه ما با آن سر و كار داريم آب و خاك و باد و آتش است ، خواه آنها را چون قدماء بسيط و عنصر بدانيم ، و يا همچون دانشمندان امروز مركب از اجزاى گوناگون ، ولى در هر صورت مبداء آفرينش انسان آب و خاك بوده ، در حالى كه مبداء آفرينش ((جن )) باد و آتش است ، و اين دوگانگى مبداء آفرينش سرچشمه تفاوتهاى زيادى ميان اين دو است . باز به دنبال نعمتهائى كه در آغاز آفرينش انسان بوده اين جمله را تكرار مى كند: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) (فباى آلاء ربكما تكذبان ). در آيه بعد به بيان يكى ديگر از نعمتهاى الهى پرداخته ، مى گويد: ((او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است )) (رب المشرقين و رب المغربين ). درست است كه خورشيد در هر روزى از ايام سال از نقطه اى طلوع و در نقطه اى غروب مى كند، و به اين ترتيب به تعداد روزهاى سال مشرق و مغرب دارد، ولى با توجه به حداكثر ((ميل شمالى )) آفتاب ، و ((ميل جنوبى )) آن در حقيقت دو مشرق و دو مغرب دارد، و بقيه در ميان اين دو مى باشد. اين نظام كه مبداء پيدايش فصول چهارگانه سال با بركات فراوانى است در حقيقت تاءكيد و تكميلى است براى آنچه در آيات قبل آمده ، آنجا كه سخن از حساب سير خورشيد و ماه در ميان است ، و همچنين سخن از وجود ميزان در آفرينش آسمانها، و در مجموع هم بيانگر نظام دقيق آفرينش و حركت زمين و ماه و خورشيد مى باشد، و هم اشارهاى است به نعمتها و بركاتى كه از اين رهگذر عائد انسان مى شود. بعضى دو مشرق و دو مغرب را در اينجا به طلوع و غروب ((خورشيد)) و طلوع و غروب ((ماه )) تفسير كرده اند و آنرا مناسب با آيه گذشته ((و الشمس و القمر بحسبان )) مى دادند، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد، به خصوص اينكه در بعضى از روايات اسلامى به آن اشاره شده است . از جمله در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: ان مشرق الشتاء على حده ، و مشرق الصيف على حده ، اما تعرف ذلك من قرب الشمس و بعدها؟: ((مشرق (آغاز) زمستان جداگانه است ، و مشرق (آغاز) تابستان جداگانه است آيا نمى بينى كه خورشيد در اين دو فصل نزديك و دور مى شود (اشاره به بالا آمدن خورشيد در آسمان در فصل تابستان و پائين رفتن در فصل زمستان است ) )). از آنچه گفتيم اين نكته به خوبى روشن شد كه چرا در بعض آيات قرآن آمده است فلا اقسم برب المشارق و المغارب : ((سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها)) (معارج - 40). زيرا در آنجا اشاره به تمام مشرقها و مغربهاى خورشيد در عرض سال است ، در حالى كه در آيه مورد بحث تنها به نهايت قوس صعودى و نزولى آن اشاره مى كند. به هر حال بعد از ذكر اين نعمت باز جن و انس را مخاطب ساخته مى گويد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). ﴿15 آفرينش انسان از خاكى همچون سفال ! خداوند بعد از ذكر نعمتهاى گذشته از جمله آفرينش انسان به صورت سربسته ، در آيات مورد بحث نخست به شرحى پيرامون آفرينش انس و جن مى پردازد شرحى كه هم نشانه قدرت عظيم او است و هم درسهاى عبرتى براى همگان در بردارد. مى فرمايد: ((او انسان را از گل خشكيده اى كه همچون سفال بود آفريد (خلق الانسان من صلصال كالفخار). ((صلصال )) در اصل به معنى رفت و آمد صدا در ((اجسام خشك )) است ، سپس به خاكهاى خشكيده كه وقتى اشاره به آن مى كنند صدا مى كند ((صلصال )) گفته شده است ، باقيمانده آب در ظرف را نيز ((صلصه )) مى نامند چرا كه به هنگام حركت به اين طرف و آن طرف صدا مى كند. بعضى نيز گفته اند ((صلصال )) به معنى ((گل بدبو)) (لجن ) است ولى معنى اول مشهورتر و معروفتر است . ((فخار)) از ماده ((فخر)) گرفته شده و به معنى كسى است كه بسيار فخر مى كند، و از آنجا كه اينگونه اشخاص آدمهائى توخالى و پرسر و صدا هستند اين كلمه به كوزه و هر گونه ((سفال )) به خاطر سر و صداى زيادى كه دارد اطلاق شده !. از آيات مختلف قرآن و تعبيرات گوناگونى كه درباره مبداء آفرينش انسان آمده به خوبى استفاده مى شود كه انسان در آغاز خاك بوده (سوره حج آيه 5) سپس با آب آميخته شده ، و به صورت گل در آمده (انعام - 2) و بعد به صورت گل بدبو (لجن ) درآمد (حجر - 28) سپس حالت چسبندگى پيدا كرد (صافات - 11) و بعدا به صورت خشكيده درآمد، و حالت صلصال كالفخار به خود گرفت (آيه مورد بحث ). اين مراحل از نظر بعد زمانى چه اندازه طول كشيد؟ و انسان در هر مرحله اى چقدر توقف كرد؟ و اين حالتهاى انتقالى تحت چه عواملى به وجود آمد؟ اينها مسائلى است كه از علم و دانش ما مخفى است ، و تنها خدا مى داند و بس ، آنچه مسلم است اينكه تعبيرات مزبور بيانگر يك واقعيت است كه با مسائل تربيتى انسان پيوند مهمى دارد، و آن اينكه ماده اوليه انسان بسيار بى ارزش و بى مقدار، و از حقيرترين مواد روى زمين بوده ، اما خداوند بزرگ از چنين ماده بى ارزشى چنان مخلوق پرارزشى ساخت كه گل سرسبد جهان آفرينش شد. و در ضمن اشاره اى است به اين معنى كه ارزش واقعى انسان را همان ((روح الهى )) و نفخه ربانى كه در آيات ديگر قرآن (مانند آيه 25 سوره حجر) آمده تشكيل مى دهد، تا با شناخت اين حقيقت راه تكامل خود را به خوبى دريابد، و بداند از كدامين مسير بايد برود تا ارزش ‍ واقعى خويشتن را در عالم هستى باز يابد. سپس به آفرينش ((جن )) پرداخته ، مى گويد: ((و جن را از شعله هاى مختلط و متحرك آتش آفريد)) (و خلق الجان من مارج من نار). ((مارج )) در اصل از ((مرج )) (بر وزن مرض ) به معنى اختلاط و آميزش است ، و در اينجا منظور اختلاط شعله هاى مختلف آتش ‍ مى باشد، زيرا هنگامى كه آتش شعله ور مى شود گاه به رنگ سرخ ، گاه به رنگ زرد، گاه به رنگ آبى ، گاه به رنگ سفيد درمى آيد. بعضى گفته اند كه معنى ((تحرك )) نيز در آن هست (از امرجت الدابة يعنى ((حيوان را در چراگاه رها كردم )) زيرا يكى از معانى ((مرج ))همان مرتع است ). باز در اينجا دقيقا براى ما روشن نيست كه آفرينش ((جن )) از اين آتشهاى رنگارنگ چگونه بوده است ؟ همانگونه كه خصوصيات ديگر آن نيز از طريق فجر صادق يعنى قرآن مجيد و وحى آسمانى براى ما ثابت شده است ، محدود بودن معلومات ما در برابر مجهولات هرگز به ما اجازه نمى دهد كه اين حقايق را انكار كنيم يا ناديده بگيريم ، بعد از آن كه از طريق وحى اثبات گردد، هر چند علم به آن راهى نيابد. (به خواست خدا شرح بيشتر درباره آفرينش جن و خصوصيات اين مخلوق در تفسير سوره جن خواهد آمد) به هر حال بيشترين موجوداتى كه ما با آن سر و كار داريم آب و خاك و باد و آتش است ، خواه آنها را چون قدماء بسيط و عنصر بدانيم ، و يا همچون دانشمندان امروز مركب از اجزاى گوناگون ، ولى در هر صورت مبداء آفرينش انسان آب و خاك بوده ، در حالى كه مبداء آفرينش ((جن )) باد و آتش است ، و اين دوگانگى مبداء آفرينش سرچشمه تفاوتهاى زيادى ميان اين دو است . باز به دنبال نعمتهائى كه در آغاز آفرينش انسان بوده اين جمله را تكرار مى كند: ((پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد)) (فباى آلاء ربكما تكذبان ). در آيه بعد به بيان يكى ديگر از نعمتهاى الهى پرداخته ، مى گويد: ((او پروردگار دو مشرق و پروردگار دو مغرب است )) (رب المشرقين و رب المغربين ). درست است كه خورشيد در هر روزى از ايام سال از نقطه اى طلوع و در نقطه اى غروب مى كند، و به اين ترتيب به تعداد روزهاى سال مشرق و مغرب دارد، ولى با توجه به حداكثر ((ميل شمالى )) آفتاب ، و ((ميل جنوبى )) آن در حقيقت دو مشرق و دو مغرب دارد، و بقيه در ميان اين دو مى باشد. اين نظام كه مبداء پيدايش فصول چهارگانه سال با بركات فراوانى است در حقيقت تاءكيد و تكميلى است براى آنچه در آيات قبل آمده ، آنجا كه سخن از حساب سير خورشيد و ماه در ميان است ، و همچنين سخن از وجود ميزان در آفرينش آسمانها، و در مجموع هم بيانگر نظام دقيق آفرينش و حركت زمين و ماه و خورشيد مى باشد، و هم اشارهاى است به نعمتها و بركاتى كه از اين رهگذر عائد انسان مى شود. بعضى دو مشرق و دو مغرب را در اينجا به طلوع و غروب ((خورشيد)) و طلوع و غروب ((ماه )) تفسير كرده اند و آنرا مناسب با آيه گذشته ((و الشمس و القمر بحسبان )) مى دادند، ولى معنى اول مناسبتر به نظر مى رسد، به خصوص اينكه در بعضى از روايات اسلامى به آن اشاره شده است . از جمله در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: ان مشرق الشتاء على حده ، و مشرق الصيف على حده ، اما تعرف ذلك من قرب الشمس و بعدها؟: ((مشرق (آغاز) زمستان جداگانه است ، و مشرق (آغاز) تابستان جداگانه است آيا نمى بينى كه خورشيد در اين دو فصل نزديك و دور مى شود (اشاره به بالا آمدن خورشيد در آسمان در فصل تابستان و پائين رفتن در فصل زمستان است ) )). از آنچه گفتيم اين نكته به خوبى روشن شد كه چرا در بعض آيات قرآن آمده است فلا اقسم برب المشارق و المغارب : ((سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها)) (معارج - 40). زيرا در آنجا اشاره به تمام مشرقها و مغربهاى خورشيد در عرض سال است ، در حالى كه در آيه مورد بحث تنها به نهايت قوس صعودى و نزولى آن اشاره مى كند. به هر حال بعد از ذكر اين نعمت باز جن و انس را مخاطب ساخته مى گويد: ((كدامين نعمت از نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى كنيد))؟! (فباى آلاء ربكما تكذبان ). ﴿16