پیمایش
النجم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَىٰ ﴿1 مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ ﴿2 وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ ﴿3 إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ ﴿4 عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَىٰ ﴿5 ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوَىٰ ﴿6 وَهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىٰ ﴿7 ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ ﴿8 فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ ﴿9 فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِ مَا أَوْحَىٰ ﴿10 مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ ﴿11 أَفَتُمَارُونَهُ عَلَىٰ مَا يَرَىٰ ﴿12 وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ ﴿13 عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَىٰ ﴿14 عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَىٰ ﴿15 إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ ﴿16 مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ ﴿17 لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ آيَاتِ رَبِّهِ الْكُبْرَىٰ ﴿18 أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّىٰ ﴿19 وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَىٰ ﴿20 أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنْثَىٰ ﴿21 تِلْكَ إِذًا قِسْمَةٌ ضِيزَىٰ ﴿22 إِنْ هِيَ إِلَّا أَسْمَاءٌ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ ۚ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ ۖ وَلَقَدْ جَاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدَىٰ ﴿23 أَمْ لِلْإِنْسَانِ مَا تَمَنَّىٰ ﴿24 فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَالْأُولَىٰ ﴿25 ۞ وَكَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنِي شَفَاعَتُهُمْ شَيْئًا إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَرْضَىٰ ﴿26

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوگند به ستاره هنگامی که [برای غروب کردن در کرانه افق] افتد؛ ﴿1 که هرگز دوست شما از راه راست منحرف نشده، و [در ایمان و اعتقادش از راه راست] خطا نرفته؛ …. ﴿2 و از روی هوا و هوس سخن نمی گوید. ﴿3 گفتار او چیزی جز وحی که به او نازل می شود، نیست. ﴿4 [فرشته] بسیار نیرومند به او تعلیم داده است. ﴿5 [همان که] دارای درایت و توانمندی شگفتی است، پس [به آنچه که مأمور انجامش می باشد] مسلط و چیره است. ﴿6 در حالی که در افق اعلا بود. ﴿7 سپس نزدیک رفت و نزدیک تر شد ﴿8 پس [فاصله اش با پیامبر] به اندازه فاصله دو کمان گشت یا نزدیک تر شد. ﴿9 آن گاه به بنده اش آنچه را باید وحی می کرد، وحی کرد. ﴿10 آنچه را دل [پیامبر] دید [به پیامبر] دروغ نگفت [تا او را درباره حقیقت فرشته وحی به وهم و خیال اندازد، بلکه به حضور و شهودش یقین کامل داشت.] ﴿11 آیا در آنچه [به حقیقت] می بینید با او به سختی مجادله و ستیزه می کنید؟ ﴿12 و بی تردید یک بار دیگر هم او را دیده است ﴿13 نزد سدرة المنتهی، ﴿14 در آنجا که جنت الماوی است. ﴿15 آن گاه که سدره را احاطه کرده بود آنچه [از فرشتگان، نور و زیبایی] احاطه کرده بود. ﴿16 دیده [پیامبر آنچه را دید] بر غیر حقیقت و به خطا ندید و از مرز دیدن حقیقت هم درنگذشت. ﴿17 به راستی که بخشی از نشانه های بسیار بزرگ پروردگارش را دید. ﴿18 پس به من از لات و عزّی [دو بت خویش] خبر دهید ﴿19 و منات، سومین [بت] دیگرتان [که شما آنها را تمثال فرشتگانی به عنوان دختران خدا می پندارید،] ﴿20 آیا [به پندار شما] ویژه شما پسر و ویژه او دختر است؟! ﴿21 در این صورت این تقسیمی ظالمانه است. ﴿22 این بتان [که شما آنها را به عنوان شریک خدا گرفته اید] چیزی جز نام ها [ی بی معنا و بی مفهوم] که شما و پدرانتان [بر اساس حدس و گمان] نامگذاری کرده اید نیستند، خدا بر [حقّانیّت] آنها هیچ دلیلی نازل نکرده است. اینان فقط از پندار و گمان [بی پایه] و هواهای نفسانی پیروی می کنند، در حالی که مسلماً از سوی پروردگارشان برای آنان هدایت آمده است. ﴿23 مگر برای انسان آنچه را [چون حاجت بخشی بتان و شفاعت آنان] آرزو می کند، فراهم است؟ …. ﴿24 آخرت و دنیا فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی خداست. ﴿25 و چه بسیار فرشتگانی که در آسمان ها هستند که شفاعتشان هیچ سودی نمی بخشد مگر پس از آنکه خدا برای هر که بخواهد و بپسندد، اجازه دهد. ﴿26

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره النجم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 62 آيه دارد محتواى سوره النجم اين سوره به گفته بعضى نخستين سوره اى است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بعد از علنى كردن دعوت خود آن را آشكارا و با صداى بلند در حرم مكه تلاوت كرد، و مشركان به آن گوش دادند، و همه مؤ منان آن روز و حتى مشركان سجده كردند!. <1> اين سوره به عقيده بعضى از مفسران در ماه مبارك رمضان سال پنجم بعثت نازل گرديد. <2> بعضى گفته اند اين سوره نخستين سوره اى است كه آيه سجده واجب در آن نازل گرديده <3> ولى با توجه به اينكه طبق نقل معروف سوره ((اقراء)) قبل از آن نازل شده و در پايان آن آيه سجده است اين نقل بعيد به نظر مى رسد. به هر حال اين سوره به خاطر ((مكى )) بودنش بحثهائى از اصول اعتقادى مخصوصا ((نبوت )) و ((معاد)) دارد، و با تهديدهاى كوبنده و انذارهاى مكرر به بيدارى كفار مى پردازد. محتواى اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد: 1 - در آغاز سوره بعد از سوگند پرمعنائى ، از حقيقت وحى سخن مى گويد و تماس مستقيم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را با پيك وحى ((جبرئيل )) روشن مى سازد، و ساحت مقدس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را از اينكه چيزى جز وحى الهى بگويد مبرا مى كند. 2 - در بخش ديگرى از اين سوره از معراج پيامبر سخن گفته ، و گوشه هائى از آن را با عباراتى كوتاه و پرمعنى مجسم مى كند كه آن نيز رابطه مستقيمى با وحى دارد. 3 - سپس به خرافات مشركان در زمينه بتها، و عبادت فرشتگان ، و امور ديگرى كه جز از روى هوا و هوس نبود، پرداخته و آنها را سخت در اين رابطه نكوهش مى كند، و از پرستش آنها برحذر مى دارد، و با منطقى نيرومند اين معنى را اثبات مى نمايد. 4 - در بخش ديگرى راه توبه را به روى اين منحرفين و عموم گنهكاران باز مى كند، و آنها را به ((مغفرت واسعه )) حق نويد مى دهد، و تاءكيد مى كند كه هر كس مسؤ ول اعمال خويش است و هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد. 5 - براى تكميل اين اهداف در بخش ديگرى از اين سوره گوشه هائى از مساءله ((معاد)) را منعكس مى سازد، و دليل روشنى براى اين مساءله از آنچه در نشاءه دنيا وجود دارد اقامه مى كند. 6 - مطابق معمول اشاراتى به سرنوشت دردناك اقوام پيشين كه در طريق دشمنى با حق پافشارى و لجاج و عناد داشتند، (همچون اقوام عاد و ثمود و نوح و لوط) مى كند تا غافلان بيخبر را از اين طريق بيدار سازد. 7 - و سرانجام سوره را با امر به سجده و عبادت براى پروردگار پايان مى بخشد. از امتيازات اين سوره آيات كوتاه و آهنگ خاص اين آيات است ، كه به مفاهيم آن نفوذ عميقى مى دهد، و قلب و روح خفتگان را بيدار كرده ، همراه خود به آسمانها مى برد. ضمنا نامگذارى اين سوره به ((النجم )) به خاطر نخستين آيه اين سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در روايات فضائل مهمى براى تلاوت اين سوره بيان شده است : در حديثى از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم : من قراء سورة النجم اعطى من الاجر عشر حسنات ، بعدد من صدق بمحمد (صلى اللّه عليه و آله ) و من جحد به : ((هر كس سوره ((النجم )) را بخواند خداوند به عدد هر يك از كسانى كه به پيامبر ايمان آوردند و كسانى كه او را انكار كردند ده حسنه به او عطا مى كند)). <4> و در حديثى از امام صادق جعفر بن محمد (عليهم السلام ) مى خوانيم : من كان يدمن قرائة و النجم فى كل يوم ، او فى كل ليلة ، عاش محمودا بين الناس ، و كان مغفورا له و كان محببا بين الناس : ((كسى كه پيوسته سوره النجم را در هر روز يا در هر شب تلاوت كند در ميان مردم فردى شايسته شناخته مى شود، خداوند او را مى آمرزد، و محبوبيت در ميان مردم به دست مى آورد)). <5> مسلما چنين پاداشهاى عظيمى از آن كسانى است كه تلاوت اين سوره را وسيله اى براى انديشيدن ، و سپس عمل ، قرار دهند، و تعليمات مختلف اين سوره در زندگى آنها پرتوافكن شود. تفسير : قابل توجه اينكه سوره پيشين (سوره طور) با كلمه ((النجوم )) (ستارگان ) پايان يافت ، و اين سوره با كلمه ((النجم )) (ستاره ) آغاز مى شود كه خداوند به آن سوگند ياد كرده ، مى فرمايد: ((سوگند به ستاره هنگامى كه افول مى كند)) (و النجم اذا هوى ). در اينكه مراد از ((النجم )) در اينجا چيست ؟ مفسران احتمالات بسيار داده ، و هر يك تفسيرى را برگزيده اند. جمعى آن را اشاره به ((قرآن مجيد)) مى دانند، چرا كه متناسب با آيات بعد درباره وحى است ، و تعبير به ((نجم )) به خاطر اين است كه عرب از چيزى كه تدريجا و در فواصل مختلف انجام مى گيرد تعبير به ((نجوما)) مى كنند (در اقساط وامها و امور ديگرى از اين قبيل تعبير ((نجوما)) بسيار به كار مى رود) و از آنجا كه قرآن در طول 23 سال ، و در مقاطع مختلف بر پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) نازل شده است به عنوان ((نجم )) از آن ياد شده ، و منظور از ((اذا هوى )) نزول آن بر قلب پاك رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است . جمعى ديگر آنرا اشاره به يكى از ستارگان آسمان مانند ((ثريا)) <6> يا ((شعرى )) <7> دانسته اند، چرا كه اين ستارگان از اهميت خاصى برخوردار هستند. بعضى نيز گفته اند: منظور از ((النجم )) شهابهائى است كه به وسيله آن شياطين از صحنه آسمان رانده مى شوند، و عرب اين شهابها را ((نجم )) مى نامد. ولى هيچيك از اين چهار تفسير دليل روشنى ندارد بلكه ظاهر آيه آنچنانكه اطلاق واژه ((النجم )) اقتضا مى كند سوگند به همه ستارگان آسمان است كه از نشانه هاى بارز عظمت خداوند، و از اسرار بزرگ جهان آفرينش و از مخلوقات فوق العاده عظيم پروردگار است . اين نخستين بار نيست كه قرآن به موجودات عظيمى از جهان خلقت سوگند ياد مى كند، در آيات ديگر قرآن نيز به خورشيد و ماه و مانند آن سوگند ياد شده است . تكيه بر غروب آنها، در حالى كه طلوع آنها بيشتر جلب توجه مى كند به خاطر آن است كه غروب ستارگان دليل بر حدوث آنها مى باشد و نيز دليلى است بر نفى عقيده ستاره پرستان همانگونه كه در داستان ابراهيم (عليه السلام ) آمده است . ((فلما جن عليه الليل راءى كوكبا قال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلين )): ((هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد، گفت : آيا اين خداى من است ؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت من غروب كنندگان را دوست ندارم ))! (انعام - 76). اين معنى نيز قابل توجه است كه مساءله ((طلوع )) در ريشه لغت ((نجم )) افتاده چرا كه به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) اصل ((نجم )) همان ((كوكب طالع )) است ، و به خاطر همين است كه از ((روئيدن گياه در زمين )) و ((دندان در دهان )) و ((آشكار شدن نظريه اى در ذهن )) تعبير به ((نجم )) مى شود. به اين ترتيب خداوند هم سوگند به طلوع ستارگان ياد كرده و هم غروب آنها چرا كه دليل بر حدوث و اسارتشان در چنگال قوانين خلقت است . <8> اما ببينيم اين سوگند براى چه ياد شده است ؟ آيه بعد چنين توضيح مى دهد: ((هرگز دوست شما (محمد) منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است )) (ما ضل صاحبكم و ما غوى ). او هميشه در مسير حق گام برمى دارد، و در گفتار و كردارش كمترين انحرافى نيست . تعبير به ((صاحب )) كه به معنى دوست و همنشين است ممكن است اشاره به اين باشد كه آنچه او مى گويد از روى محبت و دلسوزى براى شما است . بسيارى از مفسران ميان ((ضل )) و ((غوى )) فرقى نگذاشته اند، و آنها را تاءكيد يكديگر مى دانند، ولى بعضى معتقدند كه ميان اين دو تفاوت است : ((ضلالت )) آن است كه انسان ابدا راهى به مقصد نيابد، ولى ((غوايت )) آن است كه راه او مستقيم و خالى از اشكال نباشد، اولى همچون ((كفر)) است و دومى همچون ((فسق و گناه )). ولى ((راغب )) در ((مفردات )) در معنى ((غى )) مى گويد: ((جهلى است كه تواءم با اعتقاد فاسد باشد)). بنابراين ((ضلالت )) به معنى مطلق جهل و نادانى و بيخبرى است ، ولى ((غوايت )) جهلى است كه با عقيده باطلى تواءم باشد، و به هر حال خداوند مى خواهد در اين عبارت هرگونه انحراف و جهل و گمراهى و اشتباه را از پيامبرش نفى كند، و تهمتهائى را كه در اين زمينه از سوى دشمنان به او زده مى شد خنثى نمايد. سپس براى تاءكيد اين مطلب ، و اثبات اينكه آنچه مى گويد از سوى خدا است ، مى افزايد: ((او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد)) (و ما ينطلق عن الهوى ). اين تعبير شبيه استدلالى است براى آنچه در آيه قبل در زمينه نفى ضلالت و غوايت آمده ، چرا كه سرچشمه گمراهيها غالبا پيروى از هواى نفس است . در سوره ص آيه 26 مى خوانيم : و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از طريق خداوند گمراه مى سازد)). و در حديث معروف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز آمده است : اما اتباع الهوى فيصد عن الحق : ((اما پيروى از هواى نفس انسان را از راه خدا باز مى دارد)). <9> بعضى از مفسران معتقدند كه جمله ((ما ضل صاحبكم )) ناظر به نفى جنون از پيامبر است ، و جمله ((و ما غوى )) ناظر به نفى شاعر بودن ، و يا هرگونه ارتباط به شعر چرا كه در آيه 224 سوره شعرا مى خوانيم : و الشعراء يتبعهم الغاوون : ((شعرا كسانى هستند كه گمراهان از آنها پيروى مى كنند)) (شعراى خيال پرداز و بى هدف ) و جمله ((و ما ينطق عن الهوى )) نفى نسبت كهانت است چرا كه كاهنان افرادى هواپرست و هوسبازند. سپس با صراحت تمام مى گويد ((آنچه را او آورده است تنها وحى است كه از سوى خداوند به او فرستاده شده )) (ان هو الا وحى يوحى ). او از خودش چيزى نمى گويد، و قرآن ساخته و پرداخته فكر او نيست ، همه از ناحيه خدا است ، و دليل اين ادعا در خودش نهفته است ، بررسى آيات قرآن به خوبى گواهى مى دهد كه هرگز يك انسان هر قدر عالم و متفكر باشد، تا چه رسد به انسان درس نخوانده اى كه در محيطى مملو از جهل و خرافات پرورش يافته ، قادر نيست سخنانى چنين پر محتوا بياورد كه بعد از گذشتن قرنها الهام بخش مغزهاى متفكران است ، و مى تواند پايه اى براى ساختن اجتماع صالح ، سالم ، مؤ من و پيشرو گردد. ضمنا بايد توجه داشت اين سخن تنها در مورد آيات قرآن نيست ، بلكه به قرينه آيات گذشته سنت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را نيز شامل مى شود كه آنهم بر طبق وحى الهى است ، چرا كه اين آيه با صراحت مى گويد: او از روى هوى سخن نمى گويد هر چه مى گويد وحى است . حديث جالب زير شاهد ديگرى بر اين مدعا است : ((سيوطى )) كه از دانشمندان معروف اهل سنت است در تفسير ((در المنثور)) چنين نقل مى كند: ((روزى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دستور داد تمام درهاى خانه هائى كه به داخل مسجد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) گشوده مى شد (جز در خانه على (عليه السلام ) بسته شود، اين امر بر مسلمانان گران آمد تا آنجا كه ((حمزه )) عموى پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) از اين كار گله كرد كه چگونه در خانه عمويت و ابوبكر و عمر و عباس را بستى ، اما در خانه پسرعمويت را باز گذاردى ؟ (و او را بر ديگران ترجيح دادى ). هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) متوجه شد كه اين امر بر آنها گران آمده است مردم را به مسجد دعوت فرمود، و خطبه بى نظيرى در تمجيد و توحيد خداوند ايراد كرد، سپس افزود: ايها الناس ما انا سددتها، و لا انا فتحتها، و لا انا اخرجتكم و اسكنته ، ثم قراء ((والنجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى )): ((اى مردم ! من شخصا درها را نبستم و نگشودم ، و من شما را از مسجد بيرون نكردم ، و على را ساكن ننمودم )) (آنچه بود وحى الهى و فرمان خدا بود) سپس اين آيات را تلاوت كرد: ((و النجم اذا هوى … ان هو الا وحى يوحى )). <10> اين حديث كه بيانگر مقام والاى اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در ميان تمام امت اسلامى بعد از شخص پيامبر است ، نشان مى دهد كه نه تنها گفته هاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بر طبق وحى است بلكه اعمال و كردار او نيز چنين است . ﴿1 سوره النجم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 62 آيه دارد محتواى سوره النجم اين سوره به گفته بعضى نخستين سوره اى است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بعد از علنى كردن دعوت خود آن را آشكارا و با صداى بلند در حرم مكه تلاوت كرد، و مشركان به آن گوش دادند، و همه مؤ منان آن روز و حتى مشركان سجده كردند!. اين سوره به عقيده بعضى از مفسران در ماه مبارك رمضان سال پنجم بعثت نازل گرديد. بعضى گفته اند اين سوره نخستين سوره اى است كه آيه سجده واجب در آن نازل گرديده ولى با توجه به اينكه طبق نقل معروف سوره ((اقراء)) قبل از آن نازل شده و در پايان آن آيه سجده است اين نقل بعيد به نظر مى رسد. به هر حال اين سوره به خاطر ((مكى )) بودنش بحثهائى از اصول اعتقادى مخصوصا ((نبوت )) و ((معاد)) دارد، و با تهديدهاى كوبنده و انذارهاى مكرر به بيدارى كفار مى پردازد. محتواى اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد: 1 - در آغاز سوره بعد از سوگند پرمعنائى ، از حقيقت وحى سخن مى گويد و تماس مستقيم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را با پيك وحى ((جبرئيل )) روشن مى سازد، و ساحت مقدس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را از اينكه چيزى جز وحى الهى بگويد مبرا مى كند. 2 - در بخش ديگرى از اين سوره از معراج پيامبر سخن گفته ، و گوشه هائى از آن را با عباراتى كوتاه و پرمعنى مجسم مى كند كه آن نيز رابطه مستقيمى با وحى دارد. 3 - سپس به خرافات مشركان در زمينه بتها، و عبادت فرشتگان ، و امور ديگرى كه جز از روى هوا و هوس نبود، پرداخته و آنها را سخت در اين رابطه نكوهش مى كند، و از پرستش آنها برحذر مى دارد، و با منطقى نيرومند اين معنى را اثبات مى نمايد. 4 - در بخش ديگرى راه توبه را به روى اين منحرفين و عموم گنهكاران باز مى كند، و آنها را به ((مغفرت واسعه )) حق نويد مى دهد، و تاءكيد مى كند كه هر كس مسؤ ول اعمال خويش است و هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد. 5 - براى تكميل اين اهداف در بخش ديگرى از اين سوره گوشه هائى از مساءله ((معاد)) را منعكس مى سازد، و دليل روشنى براى اين مساءله از آنچه در نشاءه دنيا وجود دارد اقامه مى كند. 6 - مطابق معمول اشاراتى به سرنوشت دردناك اقوام پيشين كه در طريق دشمنى با حق پافشارى و لجاج و عناد داشتند، (همچون اقوام عاد و ثمود و نوح و لوط) مى كند تا غافلان بيخبر را از اين طريق بيدار سازد. 7 - و سرانجام سوره را با امر به سجده و عبادت براى پروردگار پايان مى بخشد. از امتيازات اين سوره آيات كوتاه و آهنگ خاص اين آيات است ، كه به مفاهيم آن نفوذ عميقى مى دهد، و قلب و روح خفتگان را بيدار كرده ، همراه خود به آسمانها مى برد. ضمنا نامگذارى اين سوره به ((النجم )) به خاطر نخستين آيه اين سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در روايات فضائل مهمى براى تلاوت اين سوره بيان شده است : در حديثى از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم : من قراء سورة النجم اعطى من الاجر عشر حسنات ، بعدد من صدق بمحمد (صلى اللّه عليه و آله ) و من جحد به : ((هر كس سوره ((النجم )) را بخواند خداوند به عدد هر يك از كسانى كه به پيامبر ايمان آوردند و كسانى كه او را انكار كردند ده حسنه به او عطا مى كند)). و در حديثى از امام صادق جعفر بن محمد (عليهم السلام ) مى خوانيم : من كان يدمن قرائة و النجم فى كل يوم ، او فى كل ليلة ، عاش محمودا بين الناس ، و كان مغفورا له و كان محببا بين الناس : ((كسى كه پيوسته سوره النجم را در هر روز يا در هر شب تلاوت كند در ميان مردم فردى شايسته شناخته مى شود، خداوند او را مى آمرزد، و محبوبيت در ميان مردم به دست مى آورد)). مسلما چنين پاداشهاى عظيمى از آن كسانى است كه تلاوت اين سوره را وسيله اى براى انديشيدن ، و سپس عمل ، قرار دهند، و تعليمات مختلف اين سوره در زندگى آنها پرتوافكن شود. تفسير : قابل توجه اينكه سوره پيشين (سوره طور) با كلمه ((النجوم )) (ستارگان ) پايان يافت ، و اين سوره با كلمه ((النجم )) (ستاره ) آغاز مى شود كه خداوند به آن سوگند ياد كرده ، مى فرمايد: ((سوگند به ستاره هنگامى كه افول مى كند)) (و النجم اذا هوى ). در اينكه مراد از ((النجم )) در اينجا چيست ؟ مفسران احتمالات بسيار داده ، و هر يك تفسيرى را برگزيده اند. جمعى آن را اشاره به ((قرآن مجيد)) مى دانند، چرا كه متناسب با آيات بعد درباره وحى است ، و تعبير به ((نجم )) به خاطر اين است كه عرب از چيزى كه تدريجا و در فواصل مختلف انجام مى گيرد تعبير به ((نجوما)) مى كنند (در اقساط وامها و امور ديگرى از اين قبيل تعبير ((نجوما)) بسيار به كار مى رود) و از آنجا كه قرآن در طول 23 سال ، و در مقاطع مختلف بر پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) نازل شده است به عنوان ((نجم )) از آن ياد شده ، و منظور از ((اذا هوى )) نزول آن بر قلب پاك رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است . جمعى ديگر آنرا اشاره به يكى از ستارگان آسمان مانند ((ثريا)) يا ((شعرى )) دانسته اند، چرا كه اين ستارگان از اهميت خاصى برخوردار هستند. بعضى نيز گفته اند: منظور از ((النجم )) شهابهائى است كه به وسيله آن شياطين از صحنه آسمان رانده مى شوند، و عرب اين شهابها را ((نجم )) مى نامد. ولى هيچيك از اين چهار تفسير دليل روشنى ندارد بلكه ظاهر آيه آنچنانكه اطلاق واژه ((النجم )) اقتضا مى كند سوگند به همه ستارگان آسمان است كه از نشانه هاى بارز عظمت خداوند، و از اسرار بزرگ جهان آفرينش و از مخلوقات فوق العاده عظيم پروردگار است . اين نخستين بار نيست كه قرآن به موجودات عظيمى از جهان خلقت سوگند ياد مى كند، در آيات ديگر قرآن نيز به خورشيد و ماه و مانند آن سوگند ياد شده است . تكيه بر غروب آنها، در حالى كه طلوع آنها بيشتر جلب توجه مى كند به خاطر آن است كه غروب ستارگان دليل بر حدوث آنها مى باشد و نيز دليلى است بر نفى عقيده ستاره پرستان همانگونه كه در داستان ابراهيم (عليه السلام ) آمده است . ((فلما جن عليه الليل راءى كوكبا قال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلين )): ((هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد، گفت : آيا اين خداى من است ؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت من غروب كنندگان را دوست ندارم ))! (انعام - 76). اين معنى نيز قابل توجه است كه مساءله ((طلوع )) در ريشه لغت ((نجم )) افتاده چرا كه به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) اصل ((نجم )) همان ((كوكب طالع )) است ، و به خاطر همين است كه از ((روئيدن گياه در زمين )) و ((دندان در دهان )) و ((آشكار شدن نظريه اى در ذهن )) تعبير به ((نجم )) مى شود. به اين ترتيب خداوند هم سوگند به طلوع ستارگان ياد كرده و هم غروب آنها چرا كه دليل بر حدوث و اسارتشان در چنگال قوانين خلقت است . اما ببينيم اين سوگند براى چه ياد شده است ؟ آيه بعد چنين توضيح مى دهد: ((هرگز دوست شما (محمد) منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است )) (ما ضل صاحبكم و ما غوى ). او هميشه در مسير حق گام برمى دارد، و در گفتار و كردارش كمترين انحرافى نيست . تعبير به ((صاحب )) كه به معنى دوست و همنشين است ممكن است اشاره به اين باشد كه آنچه او مى گويد از روى محبت و دلسوزى براى شما است . بسيارى از مفسران ميان ((ضل )) و ((غوى )) فرقى نگذاشته اند، و آنها را تاءكيد يكديگر مى دانند، ولى بعضى معتقدند كه ميان اين دو تفاوت است : ((ضلالت )) آن است كه انسان ابدا راهى به مقصد نيابد، ولى ((غوايت )) آن است كه راه او مستقيم و خالى از اشكال نباشد، اولى همچون ((كفر)) است و دومى همچون ((فسق و گناه )). ولى ((راغب )) در ((مفردات )) در معنى ((غى )) مى گويد: ((جهلى است كه تواءم با اعتقاد فاسد باشد)). بنابراين ((ضلالت )) به معنى مطلق جهل و نادانى و بيخبرى است ، ولى ((غوايت )) جهلى است كه با عقيده باطلى تواءم باشد، و به هر حال خداوند مى خواهد در اين عبارت هرگونه انحراف و جهل و گمراهى و اشتباه را از پيامبرش نفى كند، و تهمتهائى را كه در اين زمينه از سوى دشمنان به او زده مى شد خنثى نمايد. سپس براى تاءكيد اين مطلب ، و اثبات اينكه آنچه مى گويد از سوى خدا است ، مى افزايد: ((او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد)) (و ما ينطلق عن الهوى ). اين تعبير شبيه استدلالى است براى آنچه در آيه قبل در زمينه نفى ضلالت و غوايت آمده ، چرا كه سرچشمه گمراهيها غالبا پيروى از هواى نفس است . در سوره ص آيه 26 مى خوانيم : و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از طريق خداوند گمراه مى سازد)). و در حديث معروف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز آمده است : اما اتباع الهوى فيصد عن الحق : ((اما پيروى از هواى نفس انسان را از راه خدا باز مى دارد)). بعضى از مفسران معتقدند كه جمله ((ما ضل صاحبكم )) ناظر به نفى جنون از پيامبر است ، و جمله ((و ما غوى )) ناظر به نفى شاعر بودن ، و يا هرگونه ارتباط به شعر چرا كه در آيه 224 سوره شعرا مى خوانيم : و الشعراء يتبعهم الغاوون : ((شعرا كسانى هستند كه گمراهان از آنها پيروى مى كنند)) (شعراى خيال پرداز و بى هدف ) و جمله ((و ما ينطق عن الهوى )) نفى نسبت كهانت است چرا كه كاهنان افرادى هواپرست و هوسبازند. سپس با صراحت تمام مى گويد ((آنچه را او آورده است تنها وحى است كه از سوى خداوند به او فرستاده شده )) (ان هو الا وحى يوحى ). او از خودش چيزى نمى گويد، و قرآن ساخته و پرداخته فكر او نيست ، همه از ناحيه خدا است ، و دليل اين ادعا در خودش نهفته است ، بررسى آيات قرآن به خوبى گواهى مى دهد كه هرگز يك انسان هر قدر عالم و متفكر باشد، تا چه رسد به انسان درس نخوانده اى كه در محيطى مملو از جهل و خرافات پرورش يافته ، قادر نيست سخنانى چنين پر محتوا بياورد كه بعد از گذشتن قرنها الهام بخش مغزهاى متفكران است ، و مى تواند پايه اى براى ساختن اجتماع صالح ، سالم ، مؤ من و پيشرو گردد. ضمنا بايد توجه داشت اين سخن تنها در مورد آيات قرآن نيست ، بلكه به قرينه آيات گذشته سنت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را نيز شامل مى شود كه آنهم بر طبق وحى الهى است ، چرا كه اين آيه با صراحت مى گويد: او از روى هوى سخن نمى گويد هر چه مى گويد وحى است . حديث جالب زير شاهد ديگرى بر اين مدعا است : ((سيوطى )) كه از دانشمندان معروف اهل سنت است در تفسير ((در المنثور)) چنين نقل مى كند: ((روزى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دستور داد تمام درهاى خانه هائى كه به داخل مسجد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) گشوده مى شد (جز در خانه على (عليه السلام ) بسته شود، اين امر بر مسلمانان گران آمد تا آنجا كه ((حمزه )) عموى پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) از اين كار گله كرد كه چگونه در خانه عمويت و ابوبكر و عمر و عباس را بستى ، اما در خانه پسرعمويت را باز گذاردى ؟ (و او را بر ديگران ترجيح دادى ). هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) متوجه شد كه اين امر بر آنها گران آمده است مردم را به مسجد دعوت فرمود، و خطبه بى نظيرى در تمجيد و توحيد خداوند ايراد كرد، سپس افزود: ايها الناس ما انا سددتها، و لا انا فتحتها، و لا انا اخرجتكم و اسكنته ، ثم قراء ((والنجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى )): ((اى مردم ! من شخصا درها را نبستم و نگشودم ، و من شما را از مسجد بيرون نكردم ، و على را ساكن ننمودم )) (آنچه بود وحى الهى و فرمان خدا بود) سپس اين آيات را تلاوت كرد: ((و النجم اذا هوى ... ان هو الا وحى يوحى )). اين حديث كه بيانگر مقام والاى اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در ميان تمام امت اسلامى بعد از شخص پيامبر است ، نشان مى دهد كه نه تنها گفته هاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بر طبق وحى است بلكه اعمال و كردار او نيز چنين است . ﴿2 سوره النجم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 62 آيه دارد محتواى سوره النجم اين سوره به گفته بعضى نخستين سوره اى است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بعد از علنى كردن دعوت خود آن را آشكارا و با صداى بلند در حرم مكه تلاوت كرد، و مشركان به آن گوش دادند، و همه مؤ منان آن روز و حتى مشركان سجده كردند!. اين سوره به عقيده بعضى از مفسران در ماه مبارك رمضان سال پنجم بعثت نازل گرديد. بعضى گفته اند اين سوره نخستين سوره اى است كه آيه سجده واجب در آن نازل گرديده ولى با توجه به اينكه طبق نقل معروف سوره ((اقراء)) قبل از آن نازل شده و در پايان آن آيه سجده است اين نقل بعيد به نظر مى رسد. به هر حال اين سوره به خاطر ((مكى )) بودنش بحثهائى از اصول اعتقادى مخصوصا ((نبوت )) و ((معاد)) دارد، و با تهديدهاى كوبنده و انذارهاى مكرر به بيدارى كفار مى پردازد. محتواى اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد: 1 - در آغاز سوره بعد از سوگند پرمعنائى ، از حقيقت وحى سخن مى گويد و تماس مستقيم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را با پيك وحى ((جبرئيل )) روشن مى سازد، و ساحت مقدس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را از اينكه چيزى جز وحى الهى بگويد مبرا مى كند. 2 - در بخش ديگرى از اين سوره از معراج پيامبر سخن گفته ، و گوشه هائى از آن را با عباراتى كوتاه و پرمعنى مجسم مى كند كه آن نيز رابطه مستقيمى با وحى دارد. 3 - سپس به خرافات مشركان در زمينه بتها، و عبادت فرشتگان ، و امور ديگرى كه جز از روى هوا و هوس نبود، پرداخته و آنها را سخت در اين رابطه نكوهش مى كند، و از پرستش آنها برحذر مى دارد، و با منطقى نيرومند اين معنى را اثبات مى نمايد. 4 - در بخش ديگرى راه توبه را به روى اين منحرفين و عموم گنهكاران باز مى كند، و آنها را به ((مغفرت واسعه )) حق نويد مى دهد، و تاءكيد مى كند كه هر كس مسؤ ول اعمال خويش است و هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد. 5 - براى تكميل اين اهداف در بخش ديگرى از اين سوره گوشه هائى از مساءله ((معاد)) را منعكس مى سازد، و دليل روشنى براى اين مساءله از آنچه در نشاءه دنيا وجود دارد اقامه مى كند. 6 - مطابق معمول اشاراتى به سرنوشت دردناك اقوام پيشين كه در طريق دشمنى با حق پافشارى و لجاج و عناد داشتند، (همچون اقوام عاد و ثمود و نوح و لوط) مى كند تا غافلان بيخبر را از اين طريق بيدار سازد. 7 - و سرانجام سوره را با امر به سجده و عبادت براى پروردگار پايان مى بخشد. از امتيازات اين سوره آيات كوتاه و آهنگ خاص اين آيات است ، كه به مفاهيم آن نفوذ عميقى مى دهد، و قلب و روح خفتگان را بيدار كرده ، همراه خود به آسمانها مى برد. ضمنا نامگذارى اين سوره به ((النجم )) به خاطر نخستين آيه اين سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در روايات فضائل مهمى براى تلاوت اين سوره بيان شده است : در حديثى از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم : من قراء سورة النجم اعطى من الاجر عشر حسنات ، بعدد من صدق بمحمد (صلى اللّه عليه و آله ) و من جحد به : ((هر كس سوره ((النجم )) را بخواند خداوند به عدد هر يك از كسانى كه به پيامبر ايمان آوردند و كسانى كه او را انكار كردند ده حسنه به او عطا مى كند)). و در حديثى از امام صادق جعفر بن محمد (عليهم السلام ) مى خوانيم : من كان يدمن قرائة و النجم فى كل يوم ، او فى كل ليلة ، عاش محمودا بين الناس ، و كان مغفورا له و كان محببا بين الناس : ((كسى كه پيوسته سوره النجم را در هر روز يا در هر شب تلاوت كند در ميان مردم فردى شايسته شناخته مى شود، خداوند او را مى آمرزد، و محبوبيت در ميان مردم به دست مى آورد)). مسلما چنين پاداشهاى عظيمى از آن كسانى است كه تلاوت اين سوره را وسيله اى براى انديشيدن ، و سپس عمل ، قرار دهند، و تعليمات مختلف اين سوره در زندگى آنها پرتوافكن شود. تفسير : قابل توجه اينكه سوره پيشين (سوره طور) با كلمه ((النجوم )) (ستارگان ) پايان يافت ، و اين سوره با كلمه ((النجم )) (ستاره ) آغاز مى شود كه خداوند به آن سوگند ياد كرده ، مى فرمايد: ((سوگند به ستاره هنگامى كه افول مى كند)) (و النجم اذا هوى ). در اينكه مراد از ((النجم )) در اينجا چيست ؟ مفسران احتمالات بسيار داده ، و هر يك تفسيرى را برگزيده اند. جمعى آن را اشاره به ((قرآن مجيد)) مى دانند، چرا كه متناسب با آيات بعد درباره وحى است ، و تعبير به ((نجم )) به خاطر اين است كه عرب از چيزى كه تدريجا و در فواصل مختلف انجام مى گيرد تعبير به ((نجوما)) مى كنند (در اقساط وامها و امور ديگرى از اين قبيل تعبير ((نجوما)) بسيار به كار مى رود) و از آنجا كه قرآن در طول 23 سال ، و در مقاطع مختلف بر پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) نازل شده است به عنوان ((نجم )) از آن ياد شده ، و منظور از ((اذا هوى )) نزول آن بر قلب پاك رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است . جمعى ديگر آنرا اشاره به يكى از ستارگان آسمان مانند ((ثريا)) يا ((شعرى )) دانسته اند، چرا كه اين ستارگان از اهميت خاصى برخوردار هستند. بعضى نيز گفته اند: منظور از ((النجم )) شهابهائى است كه به وسيله آن شياطين از صحنه آسمان رانده مى شوند، و عرب اين شهابها را ((نجم )) مى نامد. ولى هيچيك از اين چهار تفسير دليل روشنى ندارد بلكه ظاهر آيه آنچنانكه اطلاق واژه ((النجم )) اقتضا مى كند سوگند به همه ستارگان آسمان است كه از نشانه هاى بارز عظمت خداوند، و از اسرار بزرگ جهان آفرينش و از مخلوقات فوق العاده عظيم پروردگار است . اين نخستين بار نيست كه قرآن به موجودات عظيمى از جهان خلقت سوگند ياد مى كند، در آيات ديگر قرآن نيز به خورشيد و ماه و مانند آن سوگند ياد شده است . تكيه بر غروب آنها، در حالى كه طلوع آنها بيشتر جلب توجه مى كند به خاطر آن است كه غروب ستارگان دليل بر حدوث آنها مى باشد و نيز دليلى است بر نفى عقيده ستاره پرستان همانگونه كه در داستان ابراهيم (عليه السلام ) آمده است . ((فلما جن عليه الليل راءى كوكبا قال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلين )): ((هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد، گفت : آيا اين خداى من است ؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت من غروب كنندگان را دوست ندارم ))! (انعام - 76). اين معنى نيز قابل توجه است كه مساءله ((طلوع )) در ريشه لغت ((نجم )) افتاده چرا كه به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) اصل ((نجم )) همان ((كوكب طالع )) است ، و به خاطر همين است كه از ((روئيدن گياه در زمين )) و ((دندان در دهان )) و ((آشكار شدن نظريه اى در ذهن )) تعبير به ((نجم )) مى شود. به اين ترتيب خداوند هم سوگند به طلوع ستارگان ياد كرده و هم غروب آنها چرا كه دليل بر حدوث و اسارتشان در چنگال قوانين خلقت است . اما ببينيم اين سوگند براى چه ياد شده است ؟ آيه بعد چنين توضيح مى دهد: ((هرگز دوست شما (محمد) منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است )) (ما ضل صاحبكم و ما غوى ). او هميشه در مسير حق گام برمى دارد، و در گفتار و كردارش كمترين انحرافى نيست . تعبير به ((صاحب )) كه به معنى دوست و همنشين است ممكن است اشاره به اين باشد كه آنچه او مى گويد از روى محبت و دلسوزى براى شما است . بسيارى از مفسران ميان ((ضل )) و ((غوى )) فرقى نگذاشته اند، و آنها را تاءكيد يكديگر مى دانند، ولى بعضى معتقدند كه ميان اين دو تفاوت است : ((ضلالت )) آن است كه انسان ابدا راهى به مقصد نيابد، ولى ((غوايت )) آن است كه راه او مستقيم و خالى از اشكال نباشد، اولى همچون ((كفر)) است و دومى همچون ((فسق و گناه )). ولى ((راغب )) در ((مفردات )) در معنى ((غى )) مى گويد: ((جهلى است كه تواءم با اعتقاد فاسد باشد)). بنابراين ((ضلالت )) به معنى مطلق جهل و نادانى و بيخبرى است ، ولى ((غوايت )) جهلى است كه با عقيده باطلى تواءم باشد، و به هر حال خداوند مى خواهد در اين عبارت هرگونه انحراف و جهل و گمراهى و اشتباه را از پيامبرش نفى كند، و تهمتهائى را كه در اين زمينه از سوى دشمنان به او زده مى شد خنثى نمايد. سپس براى تاءكيد اين مطلب ، و اثبات اينكه آنچه مى گويد از سوى خدا است ، مى افزايد: ((او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد)) (و ما ينطلق عن الهوى ). اين تعبير شبيه استدلالى است براى آنچه در آيه قبل در زمينه نفى ضلالت و غوايت آمده ، چرا كه سرچشمه گمراهيها غالبا پيروى از هواى نفس است . در سوره ص آيه 26 مى خوانيم : و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از طريق خداوند گمراه مى سازد)). و در حديث معروف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز آمده است : اما اتباع الهوى فيصد عن الحق : ((اما پيروى از هواى نفس انسان را از راه خدا باز مى دارد)). بعضى از مفسران معتقدند كه جمله ((ما ضل صاحبكم )) ناظر به نفى جنون از پيامبر است ، و جمله ((و ما غوى )) ناظر به نفى شاعر بودن ، و يا هرگونه ارتباط به شعر چرا كه در آيه 224 سوره شعرا مى خوانيم : و الشعراء يتبعهم الغاوون : ((شعرا كسانى هستند كه گمراهان از آنها پيروى مى كنند)) (شعراى خيال پرداز و بى هدف ) و جمله ((و ما ينطق عن الهوى )) نفى نسبت كهانت است چرا كه كاهنان افرادى هواپرست و هوسبازند. سپس با صراحت تمام مى گويد ((آنچه را او آورده است تنها وحى است كه از سوى خداوند به او فرستاده شده )) (ان هو الا وحى يوحى ). او از خودش چيزى نمى گويد، و قرآن ساخته و پرداخته فكر او نيست ، همه از ناحيه خدا است ، و دليل اين ادعا در خودش نهفته است ، بررسى آيات قرآن به خوبى گواهى مى دهد كه هرگز يك انسان هر قدر عالم و متفكر باشد، تا چه رسد به انسان درس نخوانده اى كه در محيطى مملو از جهل و خرافات پرورش يافته ، قادر نيست سخنانى چنين پر محتوا بياورد كه بعد از گذشتن قرنها الهام بخش مغزهاى متفكران است ، و مى تواند پايه اى براى ساختن اجتماع صالح ، سالم ، مؤ من و پيشرو گردد. ضمنا بايد توجه داشت اين سخن تنها در مورد آيات قرآن نيست ، بلكه به قرينه آيات گذشته سنت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را نيز شامل مى شود كه آنهم بر طبق وحى الهى است ، چرا كه اين آيه با صراحت مى گويد: او از روى هوى سخن نمى گويد هر چه مى گويد وحى است . حديث جالب زير شاهد ديگرى بر اين مدعا است : ((سيوطى )) كه از دانشمندان معروف اهل سنت است در تفسير ((در المنثور)) چنين نقل مى كند: ((روزى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دستور داد تمام درهاى خانه هائى كه به داخل مسجد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) گشوده مى شد (جز در خانه على (عليه السلام ) بسته شود، اين امر بر مسلمانان گران آمد تا آنجا كه ((حمزه )) عموى پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) از اين كار گله كرد كه چگونه در خانه عمويت و ابوبكر و عمر و عباس را بستى ، اما در خانه پسرعمويت را باز گذاردى ؟ (و او را بر ديگران ترجيح دادى ). هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) متوجه شد كه اين امر بر آنها گران آمده است مردم را به مسجد دعوت فرمود، و خطبه بى نظيرى در تمجيد و توحيد خداوند ايراد كرد، سپس افزود: ايها الناس ما انا سددتها، و لا انا فتحتها، و لا انا اخرجتكم و اسكنته ، ثم قراء ((والنجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى )): ((اى مردم ! من شخصا درها را نبستم و نگشودم ، و من شما را از مسجد بيرون نكردم ، و على را ساكن ننمودم )) (آنچه بود وحى الهى و فرمان خدا بود) سپس اين آيات را تلاوت كرد: ((و النجم اذا هوى ... ان هو الا وحى يوحى )). اين حديث كه بيانگر مقام والاى اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در ميان تمام امت اسلامى بعد از شخص پيامبر است ، نشان مى دهد كه نه تنها گفته هاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بر طبق وحى است بلكه اعمال و كردار او نيز چنين است . ﴿3 سوره النجم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 62 آيه دارد محتواى سوره النجم اين سوره به گفته بعضى نخستين سوره اى است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بعد از علنى كردن دعوت خود آن را آشكارا و با صداى بلند در حرم مكه تلاوت كرد، و مشركان به آن گوش دادند، و همه مؤ منان آن روز و حتى مشركان سجده كردند!. اين سوره به عقيده بعضى از مفسران در ماه مبارك رمضان سال پنجم بعثت نازل گرديد. بعضى گفته اند اين سوره نخستين سوره اى است كه آيه سجده واجب در آن نازل گرديده ولى با توجه به اينكه طبق نقل معروف سوره ((اقراء)) قبل از آن نازل شده و در پايان آن آيه سجده است اين نقل بعيد به نظر مى رسد. به هر حال اين سوره به خاطر ((مكى )) بودنش بحثهائى از اصول اعتقادى مخصوصا ((نبوت )) و ((معاد)) دارد، و با تهديدهاى كوبنده و انذارهاى مكرر به بيدارى كفار مى پردازد. محتواى اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد: 1 - در آغاز سوره بعد از سوگند پرمعنائى ، از حقيقت وحى سخن مى گويد و تماس مستقيم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را با پيك وحى ((جبرئيل )) روشن مى سازد، و ساحت مقدس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را از اينكه چيزى جز وحى الهى بگويد مبرا مى كند. 2 - در بخش ديگرى از اين سوره از معراج پيامبر سخن گفته ، و گوشه هائى از آن را با عباراتى كوتاه و پرمعنى مجسم مى كند كه آن نيز رابطه مستقيمى با وحى دارد. 3 - سپس به خرافات مشركان در زمينه بتها، و عبادت فرشتگان ، و امور ديگرى كه جز از روى هوا و هوس نبود، پرداخته و آنها را سخت در اين رابطه نكوهش مى كند، و از پرستش آنها برحذر مى دارد، و با منطقى نيرومند اين معنى را اثبات مى نمايد. 4 - در بخش ديگرى راه توبه را به روى اين منحرفين و عموم گنهكاران باز مى كند، و آنها را به ((مغفرت واسعه )) حق نويد مى دهد، و تاءكيد مى كند كه هر كس مسؤ ول اعمال خويش است و هيچكس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد. 5 - براى تكميل اين اهداف در بخش ديگرى از اين سوره گوشه هائى از مساءله ((معاد)) را منعكس مى سازد، و دليل روشنى براى اين مساءله از آنچه در نشاءه دنيا وجود دارد اقامه مى كند. 6 - مطابق معمول اشاراتى به سرنوشت دردناك اقوام پيشين كه در طريق دشمنى با حق پافشارى و لجاج و عناد داشتند، (همچون اقوام عاد و ثمود و نوح و لوط) مى كند تا غافلان بيخبر را از اين طريق بيدار سازد. 7 - و سرانجام سوره را با امر به سجده و عبادت براى پروردگار پايان مى بخشد. از امتيازات اين سوره آيات كوتاه و آهنگ خاص اين آيات است ، كه به مفاهيم آن نفوذ عميقى مى دهد، و قلب و روح خفتگان را بيدار كرده ، همراه خود به آسمانها مى برد. ضمنا نامگذارى اين سوره به ((النجم )) به خاطر نخستين آيه اين سوره است . فضيلت تلاوت اين سوره در روايات فضائل مهمى براى تلاوت اين سوره بيان شده است : در حديثى از رسول الله (صلى اللّه عليه و آله ) مى خوانيم : من قراء سورة النجم اعطى من الاجر عشر حسنات ، بعدد من صدق بمحمد (صلى اللّه عليه و آله ) و من جحد به : ((هر كس سوره ((النجم )) را بخواند خداوند به عدد هر يك از كسانى كه به پيامبر ايمان آوردند و كسانى كه او را انكار كردند ده حسنه به او عطا مى كند)). و در حديثى از امام صادق جعفر بن محمد (عليهم السلام ) مى خوانيم : من كان يدمن قرائة و النجم فى كل يوم ، او فى كل ليلة ، عاش محمودا بين الناس ، و كان مغفورا له و كان محببا بين الناس : ((كسى كه پيوسته سوره النجم را در هر روز يا در هر شب تلاوت كند در ميان مردم فردى شايسته شناخته مى شود، خداوند او را مى آمرزد، و محبوبيت در ميان مردم به دست مى آورد)). مسلما چنين پاداشهاى عظيمى از آن كسانى است كه تلاوت اين سوره را وسيله اى براى انديشيدن ، و سپس عمل ، قرار دهند، و تعليمات مختلف اين سوره در زندگى آنها پرتوافكن شود. تفسير : قابل توجه اينكه سوره پيشين (سوره طور) با كلمه ((النجوم )) (ستارگان ) پايان يافت ، و اين سوره با كلمه ((النجم )) (ستاره ) آغاز مى شود كه خداوند به آن سوگند ياد كرده ، مى فرمايد: ((سوگند به ستاره هنگامى كه افول مى كند)) (و النجم اذا هوى ). در اينكه مراد از ((النجم )) در اينجا چيست ؟ مفسران احتمالات بسيار داده ، و هر يك تفسيرى را برگزيده اند. جمعى آن را اشاره به ((قرآن مجيد)) مى دانند، چرا كه متناسب با آيات بعد درباره وحى است ، و تعبير به ((نجم )) به خاطر اين است كه عرب از چيزى كه تدريجا و در فواصل مختلف انجام مى گيرد تعبير به ((نجوما)) مى كنند (در اقساط وامها و امور ديگرى از اين قبيل تعبير ((نجوما)) بسيار به كار مى رود) و از آنجا كه قرآن در طول 23 سال ، و در مقاطع مختلف بر پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) نازل شده است به عنوان ((نجم )) از آن ياد شده ، و منظور از ((اذا هوى )) نزول آن بر قلب پاك رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است . جمعى ديگر آنرا اشاره به يكى از ستارگان آسمان مانند ((ثريا)) يا ((شعرى )) دانسته اند، چرا كه اين ستارگان از اهميت خاصى برخوردار هستند. بعضى نيز گفته اند: منظور از ((النجم )) شهابهائى است كه به وسيله آن شياطين از صحنه آسمان رانده مى شوند، و عرب اين شهابها را ((نجم )) مى نامد. ولى هيچيك از اين چهار تفسير دليل روشنى ندارد بلكه ظاهر آيه آنچنانكه اطلاق واژه ((النجم )) اقتضا مى كند سوگند به همه ستارگان آسمان است كه از نشانه هاى بارز عظمت خداوند، و از اسرار بزرگ جهان آفرينش و از مخلوقات فوق العاده عظيم پروردگار است . اين نخستين بار نيست كه قرآن به موجودات عظيمى از جهان خلقت سوگند ياد مى كند، در آيات ديگر قرآن نيز به خورشيد و ماه و مانند آن سوگند ياد شده است . تكيه بر غروب آنها، در حالى كه طلوع آنها بيشتر جلب توجه مى كند به خاطر آن است كه غروب ستارگان دليل بر حدوث آنها مى باشد و نيز دليلى است بر نفى عقيده ستاره پرستان همانگونه كه در داستان ابراهيم (عليه السلام ) آمده است . ((فلما جن عليه الليل راءى كوكبا قال هذا ربى فلما افل قال لا احب الافلين )): ((هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد ستاره اى مشاهده كرد، گفت : آيا اين خداى من است ؟ اما هنگامى كه غروب كرد گفت من غروب كنندگان را دوست ندارم ))! (انعام - 76). اين معنى نيز قابل توجه است كه مساءله ((طلوع )) در ريشه لغت ((نجم )) افتاده چرا كه به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) اصل ((نجم )) همان ((كوكب طالع )) است ، و به خاطر همين است كه از ((روئيدن گياه در زمين )) و ((دندان در دهان )) و ((آشكار شدن نظريه اى در ذهن )) تعبير به ((نجم )) مى شود. به اين ترتيب خداوند هم سوگند به طلوع ستارگان ياد كرده و هم غروب آنها چرا كه دليل بر حدوث و اسارتشان در چنگال قوانين خلقت است . اما ببينيم اين سوگند براى چه ياد شده است ؟ آيه بعد چنين توضيح مى دهد: ((هرگز دوست شما (محمد) منحرف نشده و مقصد را گم نكرده است )) (ما ضل صاحبكم و ما غوى ). او هميشه در مسير حق گام برمى دارد، و در گفتار و كردارش كمترين انحرافى نيست . تعبير به ((صاحب )) كه به معنى دوست و همنشين است ممكن است اشاره به اين باشد كه آنچه او مى گويد از روى محبت و دلسوزى براى شما است . بسيارى از مفسران ميان ((ضل )) و ((غوى )) فرقى نگذاشته اند، و آنها را تاءكيد يكديگر مى دانند، ولى بعضى معتقدند كه ميان اين دو تفاوت است : ((ضلالت )) آن است كه انسان ابدا راهى به مقصد نيابد، ولى ((غوايت )) آن است كه راه او مستقيم و خالى از اشكال نباشد، اولى همچون ((كفر)) است و دومى همچون ((فسق و گناه )). ولى ((راغب )) در ((مفردات )) در معنى ((غى )) مى گويد: ((جهلى است كه تواءم با اعتقاد فاسد باشد)). بنابراين ((ضلالت )) به معنى مطلق جهل و نادانى و بيخبرى است ، ولى ((غوايت )) جهلى است كه با عقيده باطلى تواءم باشد، و به هر حال خداوند مى خواهد در اين عبارت هرگونه انحراف و جهل و گمراهى و اشتباه را از پيامبرش نفى كند، و تهمتهائى را كه در اين زمينه از سوى دشمنان به او زده مى شد خنثى نمايد. سپس براى تاءكيد اين مطلب ، و اثبات اينكه آنچه مى گويد از سوى خدا است ، مى افزايد: ((او هرگز از روى هواى نفس سخن نمى گويد)) (و ما ينطلق عن الهوى ). اين تعبير شبيه استدلالى است براى آنچه در آيه قبل در زمينه نفى ضلالت و غوايت آمده ، چرا كه سرچشمه گمراهيها غالبا پيروى از هواى نفس است . در سوره ص آيه 26 مى خوانيم : و لا تتبع الهوى فيضلك عن سبيل الله از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از طريق خداوند گمراه مى سازد)). و در حديث معروف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز آمده است : اما اتباع الهوى فيصد عن الحق : ((اما پيروى از هواى نفس انسان را از راه خدا باز مى دارد)). بعضى از مفسران معتقدند كه جمله ((ما ضل صاحبكم )) ناظر به نفى جنون از پيامبر است ، و جمله ((و ما غوى )) ناظر به نفى شاعر بودن ، و يا هرگونه ارتباط به شعر چرا كه در آيه 224 سوره شعرا مى خوانيم : و الشعراء يتبعهم الغاوون : ((شعرا كسانى هستند كه گمراهان از آنها پيروى مى كنند)) (شعراى خيال پرداز و بى هدف ) و جمله ((و ما ينطق عن الهوى )) نفى نسبت كهانت است چرا كه كاهنان افرادى هواپرست و هوسبازند. سپس با صراحت تمام مى گويد ((آنچه را او آورده است تنها وحى است كه از سوى خداوند به او فرستاده شده )) (ان هو الا وحى يوحى ). او از خودش چيزى نمى گويد، و قرآن ساخته و پرداخته فكر او نيست ، همه از ناحيه خدا است ، و دليل اين ادعا در خودش نهفته است ، بررسى آيات قرآن به خوبى گواهى مى دهد كه هرگز يك انسان هر قدر عالم و متفكر باشد، تا چه رسد به انسان درس نخوانده اى كه در محيطى مملو از جهل و خرافات پرورش يافته ، قادر نيست سخنانى چنين پر محتوا بياورد كه بعد از گذشتن قرنها الهام بخش مغزهاى متفكران است ، و مى تواند پايه اى براى ساختن اجتماع صالح ، سالم ، مؤ من و پيشرو گردد. ضمنا بايد توجه داشت اين سخن تنها در مورد آيات قرآن نيست ، بلكه به قرينه آيات گذشته سنت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را نيز شامل مى شود كه آنهم بر طبق وحى الهى است ، چرا كه اين آيه با صراحت مى گويد: او از روى هوى سخن نمى گويد هر چه مى گويد وحى است . حديث جالب زير شاهد ديگرى بر اين مدعا است : ((سيوطى )) كه از دانشمندان معروف اهل سنت است در تفسير ((در المنثور)) چنين نقل مى كند: ((روزى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دستور داد تمام درهاى خانه هائى كه به داخل مسجد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) گشوده مى شد (جز در خانه على (عليه السلام ) بسته شود، اين امر بر مسلمانان گران آمد تا آنجا كه ((حمزه )) عموى پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) از اين كار گله كرد كه چگونه در خانه عمويت و ابوبكر و عمر و عباس را بستى ، اما در خانه پسرعمويت را باز گذاردى ؟ (و او را بر ديگران ترجيح دادى ). هنگامى كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) متوجه شد كه اين امر بر آنها گران آمده است مردم را به مسجد دعوت فرمود، و خطبه بى نظيرى در تمجيد و توحيد خداوند ايراد كرد، سپس افزود: ايها الناس ما انا سددتها، و لا انا فتحتها، و لا انا اخرجتكم و اسكنته ، ثم قراء ((والنجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى )): ((اى مردم ! من شخصا درها را نبستم و نگشودم ، و من شما را از مسجد بيرون نكردم ، و على را ساكن ننمودم )) (آنچه بود وحى الهى و فرمان خدا بود) سپس اين آيات را تلاوت كرد: ((و النجم اذا هوى ... ان هو الا وحى يوحى )). اين حديث كه بيانگر مقام والاى اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در ميان تمام امت اسلامى بعد از شخص پيامبر است ، نشان مى دهد كه نه تنها گفته هاى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بر طبق وحى است بلكه اعمال و كردار او نيز چنين است . ﴿4 نخستين ديدار دوست ! در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نزول وحى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اسلام مى گفت در اين آيات سخن از معلم وحى است . ولى قبلا بايد توجه داشت كه اين آيات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته كه بايد آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن اين ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسير اجمالى اين آيات مى پردازيم ، سپس ‍ به بررسى تفصيلى آنها. مى فرمايد: ((آن كس كه قدرت عظيمى دارد پيامبر اسلام را تعليم داده )) (علمه شديد القوى ). باز براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد)) (ذو مرة فاستوى ). اين تعليم را به او داد ((در حالى كه در افق اعلى قرار داشت )) (و هو بالافق الاعلى ). ((سپس نزديكتر، و نزديكتر شد)) (ثم دنى فتدلى ). ((تا آنكه فاصله ميان او و معلمش به اندازه دو كمال يا كمتر بود))! (فكان قاب قوسين او ادنى ). ((و در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود))! (فاوحى الى عبده ما اوحى ). ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آنچه ديد صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت ))! (ما كذب الفؤ اد ما راءى ). ((آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد و باور نداريد))؟ (اءفتمارونه على ما يرى ). در تفسير اين آيات دو نظريه مختلف وجود دارد كه يكى مشهور و ديگرى غير مشهور است ولى قبلا لازم است مفردات و بعضى از لغات آيه معنى شود سپس به بيان اين دو عقيده بپردازيم . ((مرة )) به طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى ((تابيده شده )) است ، و از آنجا كه هر قدر طناب بهتر تابيده شود محكمتر است ، اين كلمه در معنى قدرت و توانائى و استحكام مادى يا معنوى به كار مى رود، و بعضى آنرا از ((مرور)) به معنى ((عبور)) دانسته اند، ولى اين سخن با آنچه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نيست . ((تدلى )) از ماده ((تدلى )) (بر وزن تجلى ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى نزديك شدن است ، بنابراين تاءكيدى است براى جمله ((دنى )) كه قبل از آن آمده ، و هر دو به يك معنى است ، در حالى كه بعضى در ميان اين دو تفاوت قائل شده اند و گفته اند ((تدلى )) به معنى وابستگى و تعلق و آويزان شدن است همچون وابستگى ميوه به درخت ، لذا به ميوه هائى كه از درخت آويزان است ((دوالى )) مى گويند. <11> ((قاب )) به معنى اندازه است و ((قوس )) به معنى كمان ، بنابراين ((قاب قوسين )) يعنى به ((مقدار طول دو كمان )) (كمان يكى از سلاحهاى قديم براى تيراندازى بوده است ). بعضى ((قوس )) را از ماده ((قياس )) و به معنى ((مقياس )) دانسته اند، و چون مقياس عرب اندازه ذراع (فاصله نوك انگشتان تا آرنج ) بوده ، بنابراين قاب قوسين به معنى دو ذراع مى شود. در بعضى از كتب لغت ((قاب )) به معنى ديگرى ذكر شده و آن فاصله ميان محلى از كمان كه به دست مى گرفتند تا نوك برگشته كمان (كمانها به صورت قوسى شكل بود كه دو انتهاى آن برگشته بود). بنابراين ((قاب قوسين )) به معنى مجموعه انحناء كمان مى شود (دقت كنيد). <12> اكنون به ذكر دو تفسير باز مى گرديم : نظريه مشهور مفسران اين است كه معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همان ((جبرئيل امين )) پيك وحى خدا بود، كه قدرت فوق العاده اى داشت . او كه معمولا به صورت ((انسانى خوش چهره )) بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) ظاهر مى گشت ، و پيام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله ) به قيافه و چهره اصليش بر او ظاهر گشت : مرتبه اول همان است كه در آيات فوق مى خوانيم كه در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به هيجان آمد) و هم او بود كه به پيامبر نزديك شد تا آن حد كه فاصله چندانى ميان آنها نبود، و تعبير به ((قاب قوسين )) كنايه از نهايت نزديكى است . مرتبه دوم در جريان معراج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود كه در آيات آينده از آن گفتگو شده است ، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهيم گفت . بعضى از مفسران كه اين نظر را برگزيده اند تصريح كرده اند ديدار اول پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با جبرئيل به صورت اصليش در كنار غار ((حرا)) در ((جبل النور)) واقع شده . <13> ولى اين تفسير با تمام طرفدارانى كه دارد خالى از اشكالات مهمى نيست زيرا: 1 - در آيه ((فاوحى الى عبده ما اوحى )) (آنچه وحى كردنى بود بر بنده اش وحى كرد) مسلما مرجع ضميرها (مخصوصا ضمير عبده ) خدا است ، در حالى كه اگر ((شديدالقوى )) به معنى ((جبرئيل )) باشد تمام ضميرها به او باز مى گردد، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهميد كه حساب اين آيه از بقيه جدا است ولى به هم خوردن يكنواختى آيات و مرجع ضميرها مسلما خلاف ظاهر است . 2 - ((شديدالقوى )) به معنى كسى كه تمام قدرتهايش فوق العاده است تنها مناسب ذات پاك پروردگار است ، درست است كه در آيه 20 سوره ((تكوير)) از جبرئيل به عنوان ((ذى قوة عند ذى العرش ‍ مكين )) ياد شده ، ولى ميان ((شديدالقوى )) كه مفهوم عام و گسترده اى دارد با ((ذى قوة )) كه ((قوة )) در آن به صورت مفرد و نكره ذكر شده تفاوت بسيار است . 3 - در آيات بعد آمده است كه پيامبر او را نزد ((سدرة المنتهى )) (بر فراز آسمانها ديد) اگر منظور جبرئيل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمين با پيامبر همراه بود، و تنها در اوج آسمان او را نديد، مگر اينكه گفته شود در آغاز او را به صورت انسانى مشاهده كرد و در آسمان به صورت اصليش در حالى كه قرينه اى بر اين مطلب در آيات نيست . 4 - تعبير به ((علمه )) يا مانند آن در قرآن مجيد هيچگاه در مورد جبرئيل به كار نرفته ، و اين تعبير در مورد خداوند نسبت به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و پيامبران ديگر بسيار زياد است ، و به عبارت ديگر جبرئيل معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است . 5 - درست است كه جبرئيل فرشته اى است والامقام ولى مسلما پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مقام والاترى دارد، چنانكه در داستان معراج نيز آمده است كه او در سير صعودى معراج در محضر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود به نقطه اى رسيد و از حركت بازماند، و گفت : ((اگر يك سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد))! ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همچنان به سير خود ادامه داد. با اينحال مشاهده كردن جبرئيل در صورت اصليش متناسب آنچنان اهميتى كه در اين آيات به آن داده شده نيست و به تعبير ساده تر براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) زياد مهم نبود كه به چنين ديدارى نائل گردد، با اينكه اين آيات اهميت فوق العاده اى براى اين ديدار قائل شده است . 6 - جمله ((ما كذب الفؤ اد ما راءى )) ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده خلاف نمى گويد)) نيز دليل بر يك شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئيل . 7 - از همه اينها گذشته در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت نقل شده اين آيات تفسير به جبرئيل نشده بلكه روايات موافق تفسير دوم است كه مى گويد منظور از اين آيات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين صحنه روى داد و در معراج بار ديگر تكرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تاءثير جذبه معنوى اين ديدار قرار گرفت . <14> مرحوم شيخ طوسى در ((امالى )) از ابن عباس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل مى كند: لما عرج بى الى السماء دنوت من ربى عزوجل حتى كان بينى و بينه قاب قوسين او ادنى : ((هنگامى كه به آسمان معراج كردم آنچنان به ساحت قدس پروردگارم نزديك شدم كه ميان من و او فاصله قوسين يا كمتر بود))!. <15> مرحوم ((صدوق )) در ((علل الشرايع )) همين مضمون را از هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) نقل كرده است كه در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: فلما اسرى بالنبى (صلى اللّه عليه و آله ) و كان من ربه كقاب قوسين او ادنى رفع له حجاب من حجبه : ((هنگامى كه پيامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس ‍ پروردگارش به اندازه قوسين يا كمتر بود حجابى از حجابها از برابر ديدگان او برداشته شد))!. <16> در ((تفسير على بن ابراهيم )) نيز آمده است : ((ثم دنى يعنى رسول الله من ربه عزوجل : ((سپس نزديك شد، يعنى رسول خدا به پروردگار متعال ))!. <17> اين معنى در روايات متعدد ديگرى نيز آمده است و ناديده گرفتن اينهمه روايات ممكن نيست . در روايات اهل سنت نيز در روايتى در ((درالمنثور)) همين معنى از ابن عباس به دو طريق نقل شده است . <18> مجموع اين قرائن سبب مى شود كه تفسير دوم را كه مى گويد منظور از ((شديدالقوى )) خداوند است و نزديك شدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نيز نسبت به ذات پاك او بوده است برگزينيم . به نظر مى رسد چيزى كه سبب شده غالب مفسران از اين تفسير روى برتابند و به سراغ تفسير اول بروند اين است كه اين تفسير بوى تجسم خداوند و وجود مكان براى او مى دهد، در حالى كه مسلم است او نه مكانى دارد و نه جسمى ، لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند و او همه چشمها را مى بيند)) (انعام - 103) اينما تولوا فثم وجه الله : ((به هر سو نگاه كنيد خداوند آنجا است )) (بقره - 115) و هو معكم اينما كنتم : ((هر كجا باشيد او با شماست )) (حديد - 4). و نيز شايد مجموع اين مسائل سبب شده كه بعضى از مفسران از تفسير اين آيات اظهار عجز و ناتوانى كنند و بگويند اين از اسرار غيب است كه از همه ما پوشيده و پنهان است ! مى گويند: از يكى از دانشمندان تفسير اين آيات را پرسيدند گفت : جائى كه جبرئيل ناتوان گردد من كيم كه قادر بر درك اين معنى باشم !. <19> ولى با توجه به اينكه قرآن كتاب هدايت است و براى تفكر و تدبر و تذكر انسانها نازل شده قبول اين معنى نيز مشكل است . اما اگر آيات را به معنى دوم يعنى يكنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسير كنيم تمام اين مشكلها برطرف خواهد شد. توضيح اينكه : بدون شك رؤ يت حسى در مورد خداوند نه در دنيا و نه در آخرت امكان پذير نيست ، چرا كه لازمه آن جسمانيت و مادى بودن است ، همچنين لازمه آن تغيير و تحول و فسادپذير بودن ، و نياز به زمان و مكان داشتن است ، و ذات واجب الوجود از همه اين امور مبرا است . ولى خدا را از طريق ديد دل و عقل مى توان مشاهده كرد، و اين همان است كه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در پاسخ ((ذعلب يمانى )) به آن اشاره فرمود: ((لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان )): ((چشمها با مشاهده حسى هرگز او را نديده ، ولى دلها با حقيقت ايمان او را دريافته است )). <20> اما بايد توجه داشت كه ((ديد باطنى )) بر دو گونه است : يكى ((ديد عقلانى )) است كه از طريق استدلال حاصل مى شود، و ديگرى مقام ((شهود قلبى )) است كه دركى مافوق درك عقل و ديدى ماوراء ديد آن است . اين مقامى است كه آنرا مقام ((استدلال )) نبايد نام گذاشت ، بلكه مقام ((مشاهده )) است ، اما مشاهده اى با دل ، و از طريق درون ، اين مقامى است كه براى ((اولياءالله )) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زيرا شهود باطنى نيز مراتب و درجات بسيارى دارد البته درك حقيقت آن براى كسانى كه به آن نرسيده اند مشكل است . از آيات فوق با توجه به قرائنى كه ذكر شد مى توان اينچنين استفاده كرد كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) در عين اينكه داراى مقام شهود بود، در طول عمر مباركش دو مرتبه چنان اوج گرفت كه به مقام ((شهود كامل )) نائل گرديد. يكى احتمالا در آغاز بعثت بود و ديگرى به هنگام معراج ، آنچنان به خدا نزديك شد و بر بساط قرب او گام گذاشت كه بسيارى از فاصله ها و حجابها برچيده شد، مقامى كه حتى جبرئيل امين ، يعنى مقرب ترين فرشته الهى ، از وصول به آن عاجز بود. روشن است تعبيراتى مانند ((فكان قاب قوسين او ادنى )) همه به صورت كنايه و بيان شدت قرب است ، و گرنه او با بندگانش فاصله مكانى ندارد، تا با ((قوس )) و ((زراع )) سنجيده شود، و نيز منظور از ((رؤ يت )) در اين آيات رؤ يت با چشم نيست بلكه همان شهود باطنى است . در بحثهاى گذشته در تفسير ((لقاءالله )) (ملاقات پروردگار) كه در آيات مختلف قرآن به عنوان يكى از مشخصات روز قيامت كرارا روى آن تكيه شده است گفته ايم كه اين ملاقات نيز - برخلاف آنچه بعضى از كوته فكران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مادى نيست ، بلكه يكنوع شهود باطنى است هر چند در مراحل پائينتر است و هرگز به مرحله شهود اولياء و انبياء نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود كامل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در ليله معراج . و با توجه به اين توضيح اشكالاتى كه پيرامون اين تفسير به نظر مى رسد برطرف خواهد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حكم تنگى بيان و الفاظ ما از شرح اين مسائل ماوراء مادى در كار باشد در برابر اشكالاتى كه بر تفسير اول است ناچيز به نظر مى رسد. با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آيات مورد بحث مى كنيم و مضمون آيات را از اين ديدگاه بررسى مى نمائيم : طبق اين تفسير قرآن نزول وحى را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) چنين شرح مى دهد: خداوند شديدالقوى و پرقدرت او را تعليم فرمود، در حالى كه او به صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت . <21> سپس نزديك شد، و نزديكتر شد، آنچنان كه ميان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بيشتر نبود، و در همينجا بود كه آنچه وحى كردنى بود خداوند به بنده اش وحى كرد. و از آنجا كه براى جمعى اين شهود باطنى سنگين مى آمد تاءكيد مى كند كه قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده به حق و راستى ديده است و نبايد شما در برابر اين سخن با او به مجادله برخيزيد. همانگونه كه گفتيم تفسير اين آيات به شهود باطنى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نسبت به خداوند صحيحتر و با روايات اسلامى موافق تر، و براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فضيلتى است برتر، و مفهومى است لطيفتر (و الله اعلم بحقائق الامور). <22> اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و حديثى از على (عليه السلام ) پايان مى دهيم . از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيدند هل راءيت ربك ؟: ((آيا پروردگارت را هرگز ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: راءيته بفؤ ادى : ((من او را با چشم دل ديده ام ))!. <23> و در نهج البلاغه در صدر همان خطبه ((ذعلب يمانى )) آمده است كه از آن حضرت سؤ ال كرد: هل راءيت ربك يا اميرالمؤ منين ؟! ((آيا هرگز پروردگارت را اى اميرمؤ منان ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: افاءعبد ما لا اراه ؟!: ((آيا كسى را كه نمى بينم پرستش ‍ كنم ))؟! سپس به شرحى كه قبلا نقل كرده ايم كه اشاره به ((شهود باطنى )) است پرداخت . <24> ﴿5 نخستين ديدار دوست ! در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نزول وحى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اسلام مى گفت در اين آيات سخن از معلم وحى است . ولى قبلا بايد توجه داشت كه اين آيات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته كه بايد آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن اين ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسير اجمالى اين آيات مى پردازيم ، سپس ‍ به بررسى تفصيلى آنها. مى فرمايد: ((آن كس كه قدرت عظيمى دارد پيامبر اسلام را تعليم داده )) (علمه شديد القوى ). باز براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد)) (ذو مرة فاستوى ). اين تعليم را به او داد ((در حالى كه در افق اعلى قرار داشت )) (و هو بالافق الاعلى ). ((سپس نزديكتر، و نزديكتر شد)) (ثم دنى فتدلى ). ((تا آنكه فاصله ميان او و معلمش به اندازه دو كمال يا كمتر بود))! (فكان قاب قوسين او ادنى ). ((و در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود))! (فاوحى الى عبده ما اوحى ). ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آنچه ديد صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت ))! (ما كذب الفؤ اد ما راءى ). ((آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد و باور نداريد))؟ (اءفتمارونه على ما يرى ). در تفسير اين آيات دو نظريه مختلف وجود دارد كه يكى مشهور و ديگرى غير مشهور است ولى قبلا لازم است مفردات و بعضى از لغات آيه معنى شود سپس به بيان اين دو عقيده بپردازيم . ((مرة )) به طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى ((تابيده شده )) است ، و از آنجا كه هر قدر طناب بهتر تابيده شود محكمتر است ، اين كلمه در معنى قدرت و توانائى و استحكام مادى يا معنوى به كار مى رود، و بعضى آنرا از ((مرور)) به معنى ((عبور)) دانسته اند، ولى اين سخن با آنچه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نيست . ((تدلى )) از ماده ((تدلى )) (بر وزن تجلى ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى نزديك شدن است ، بنابراين تاءكيدى است براى جمله ((دنى )) كه قبل از آن آمده ، و هر دو به يك معنى است ، در حالى كه بعضى در ميان اين دو تفاوت قائل شده اند و گفته اند ((تدلى )) به معنى وابستگى و تعلق و آويزان شدن است همچون وابستگى ميوه به درخت ، لذا به ميوه هائى كه از درخت آويزان است ((دوالى )) مى گويند. ((قاب )) به معنى اندازه است و ((قوس )) به معنى كمان ، بنابراين ((قاب قوسين )) يعنى به ((مقدار طول دو كمان )) (كمان يكى از سلاحهاى قديم براى تيراندازى بوده است ). بعضى ((قوس )) را از ماده ((قياس )) و به معنى ((مقياس )) دانسته اند، و چون مقياس عرب اندازه ذراع (فاصله نوك انگشتان تا آرنج ) بوده ، بنابراين قاب قوسين به معنى دو ذراع مى شود. در بعضى از كتب لغت ((قاب )) به معنى ديگرى ذكر شده و آن فاصله ميان محلى از كمان كه به دست مى گرفتند تا نوك برگشته كمان (كمانها به صورت قوسى شكل بود كه دو انتهاى آن برگشته بود). بنابراين ((قاب قوسين )) به معنى مجموعه انحناء كمان مى شود (دقت كنيد). اكنون به ذكر دو تفسير باز مى گرديم : نظريه مشهور مفسران اين است كه معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همان ((جبرئيل امين )) پيك وحى خدا بود، كه قدرت فوق العاده اى داشت . او كه معمولا به صورت ((انسانى خوش چهره )) بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) ظاهر مى گشت ، و پيام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله ) به قيافه و چهره اصليش بر او ظاهر گشت : مرتبه اول همان است كه در آيات فوق مى خوانيم كه در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به هيجان آمد) و هم او بود كه به پيامبر نزديك شد تا آن حد كه فاصله چندانى ميان آنها نبود، و تعبير به ((قاب قوسين )) كنايه از نهايت نزديكى است . مرتبه دوم در جريان معراج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود كه در آيات آينده از آن گفتگو شده است ، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهيم گفت . بعضى از مفسران كه اين نظر را برگزيده اند تصريح كرده اند ديدار اول پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با جبرئيل به صورت اصليش در كنار غار ((حرا)) در ((جبل النور)) واقع شده . ولى اين تفسير با تمام طرفدارانى كه دارد خالى از اشكالات مهمى نيست زيرا: 1 - در آيه ((فاوحى الى عبده ما اوحى )) (آنچه وحى كردنى بود بر بنده اش وحى كرد) مسلما مرجع ضميرها (مخصوصا ضمير عبده ) خدا است ، در حالى كه اگر ((شديدالقوى )) به معنى ((جبرئيل )) باشد تمام ضميرها به او باز مى گردد، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهميد كه حساب اين آيه از بقيه جدا است ولى به هم خوردن يكنواختى آيات و مرجع ضميرها مسلما خلاف ظاهر است . 2 - ((شديدالقوى )) به معنى كسى كه تمام قدرتهايش فوق العاده است تنها مناسب ذات پاك پروردگار است ، درست است كه در آيه 20 سوره ((تكوير)) از جبرئيل به عنوان ((ذى قوة عند ذى العرش ‍ مكين )) ياد شده ، ولى ميان ((شديدالقوى )) كه مفهوم عام و گسترده اى دارد با ((ذى قوة )) كه ((قوة )) در آن به صورت مفرد و نكره ذكر شده تفاوت بسيار است . 3 - در آيات بعد آمده است كه پيامبر او را نزد ((سدرة المنتهى )) (بر فراز آسمانها ديد) اگر منظور جبرئيل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمين با پيامبر همراه بود، و تنها در اوج آسمان او را نديد، مگر اينكه گفته شود در آغاز او را به صورت انسانى مشاهده كرد و در آسمان به صورت اصليش در حالى كه قرينه اى بر اين مطلب در آيات نيست . 4 - تعبير به ((علمه )) يا مانند آن در قرآن مجيد هيچگاه در مورد جبرئيل به كار نرفته ، و اين تعبير در مورد خداوند نسبت به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و پيامبران ديگر بسيار زياد است ، و به عبارت ديگر جبرئيل معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است . 5 - درست است كه جبرئيل فرشته اى است والامقام ولى مسلما پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مقام والاترى دارد، چنانكه در داستان معراج نيز آمده است كه او در سير صعودى معراج در محضر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود به نقطه اى رسيد و از حركت بازماند، و گفت : ((اگر يك سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد))! ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همچنان به سير خود ادامه داد. با اينحال مشاهده كردن جبرئيل در صورت اصليش متناسب آنچنان اهميتى كه در اين آيات به آن داده شده نيست و به تعبير ساده تر براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) زياد مهم نبود كه به چنين ديدارى نائل گردد، با اينكه اين آيات اهميت فوق العاده اى براى اين ديدار قائل شده است . 6 - جمله ((ما كذب الفؤ اد ما راءى )) ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده خلاف نمى گويد)) نيز دليل بر يك شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئيل . 7 - از همه اينها گذشته در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت نقل شده اين آيات تفسير به جبرئيل نشده بلكه روايات موافق تفسير دوم است كه مى گويد منظور از اين آيات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين صحنه روى داد و در معراج بار ديگر تكرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تاءثير جذبه معنوى اين ديدار قرار گرفت . مرحوم شيخ طوسى در ((امالى )) از ابن عباس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل مى كند: لما عرج بى الى السماء دنوت من ربى عزوجل حتى كان بينى و بينه قاب قوسين او ادنى : ((هنگامى كه به آسمان معراج كردم آنچنان به ساحت قدس پروردگارم نزديك شدم كه ميان من و او فاصله قوسين يا كمتر بود))!. مرحوم ((صدوق )) در ((علل الشرايع )) همين مضمون را از هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) نقل كرده است كه در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: فلما اسرى بالنبى (صلى اللّه عليه و آله ) و كان من ربه كقاب قوسين او ادنى رفع له حجاب من حجبه : ((هنگامى كه پيامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس ‍ پروردگارش به اندازه قوسين يا كمتر بود حجابى از حجابها از برابر ديدگان او برداشته شد))!. در ((تفسير على بن ابراهيم )) نيز آمده است : ((ثم دنى يعنى رسول الله من ربه عزوجل : ((سپس نزديك شد، يعنى رسول خدا به پروردگار متعال ))!. اين معنى در روايات متعدد ديگرى نيز آمده است و ناديده گرفتن اينهمه روايات ممكن نيست . در روايات اهل سنت نيز در روايتى در ((درالمنثور)) همين معنى از ابن عباس به دو طريق نقل شده است . مجموع اين قرائن سبب مى شود كه تفسير دوم را كه مى گويد منظور از ((شديدالقوى )) خداوند است و نزديك شدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نيز نسبت به ذات پاك او بوده است برگزينيم . به نظر مى رسد چيزى كه سبب شده غالب مفسران از اين تفسير روى برتابند و به سراغ تفسير اول بروند اين است كه اين تفسير بوى تجسم خداوند و وجود مكان براى او مى دهد، در حالى كه مسلم است او نه مكانى دارد و نه جسمى ، لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند و او همه چشمها را مى بيند)) (انعام - 103) اينما تولوا فثم وجه الله : ((به هر سو نگاه كنيد خداوند آنجا است )) (بقره - 115) و هو معكم اينما كنتم : ((هر كجا باشيد او با شماست )) (حديد - 4). و نيز شايد مجموع اين مسائل سبب شده كه بعضى از مفسران از تفسير اين آيات اظهار عجز و ناتوانى كنند و بگويند اين از اسرار غيب است كه از همه ما پوشيده و پنهان است ! مى گويند: از يكى از دانشمندان تفسير اين آيات را پرسيدند گفت : جائى كه جبرئيل ناتوان گردد من كيم كه قادر بر درك اين معنى باشم !. ولى با توجه به اينكه قرآن كتاب هدايت است و براى تفكر و تدبر و تذكر انسانها نازل شده قبول اين معنى نيز مشكل است . اما اگر آيات را به معنى دوم يعنى يكنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسير كنيم تمام اين مشكلها برطرف خواهد شد. توضيح اينكه : بدون شك رؤ يت حسى در مورد خداوند نه در دنيا و نه در آخرت امكان پذير نيست ، چرا كه لازمه آن جسمانيت و مادى بودن است ، همچنين لازمه آن تغيير و تحول و فسادپذير بودن ، و نياز به زمان و مكان داشتن است ، و ذات واجب الوجود از همه اين امور مبرا است . ولى خدا را از طريق ديد دل و عقل مى توان مشاهده كرد، و اين همان است كه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در پاسخ ((ذعلب يمانى )) به آن اشاره فرمود: ((لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان )): ((چشمها با مشاهده حسى هرگز او را نديده ، ولى دلها با حقيقت ايمان او را دريافته است )). اما بايد توجه داشت كه ((ديد باطنى )) بر دو گونه است : يكى ((ديد عقلانى )) است كه از طريق استدلال حاصل مى شود، و ديگرى مقام ((شهود قلبى )) است كه دركى مافوق درك عقل و ديدى ماوراء ديد آن است . اين مقامى است كه آنرا مقام ((استدلال )) نبايد نام گذاشت ، بلكه مقام ((مشاهده )) است ، اما مشاهده اى با دل ، و از طريق درون ، اين مقامى است كه براى ((اولياءالله )) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زيرا شهود باطنى نيز مراتب و درجات بسيارى دارد البته درك حقيقت آن براى كسانى كه به آن نرسيده اند مشكل است . از آيات فوق با توجه به قرائنى كه ذكر شد مى توان اينچنين استفاده كرد كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) در عين اينكه داراى مقام شهود بود، در طول عمر مباركش دو مرتبه چنان اوج گرفت كه به مقام ((شهود كامل )) نائل گرديد. يكى احتمالا در آغاز بعثت بود و ديگرى به هنگام معراج ، آنچنان به خدا نزديك شد و بر بساط قرب او گام گذاشت كه بسيارى از فاصله ها و حجابها برچيده شد، مقامى كه حتى جبرئيل امين ، يعنى مقرب ترين فرشته الهى ، از وصول به آن عاجز بود. روشن است تعبيراتى مانند ((فكان قاب قوسين او ادنى )) همه به صورت كنايه و بيان شدت قرب است ، و گرنه او با بندگانش فاصله مكانى ندارد، تا با ((قوس )) و ((زراع )) سنجيده شود، و نيز منظور از ((رؤ يت )) در اين آيات رؤ يت با چشم نيست بلكه همان شهود باطنى است . در بحثهاى گذشته در تفسير ((لقاءالله )) (ملاقات پروردگار) كه در آيات مختلف قرآن به عنوان يكى از مشخصات روز قيامت كرارا روى آن تكيه شده است گفته ايم كه اين ملاقات نيز - برخلاف آنچه بعضى از كوته فكران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مادى نيست ، بلكه يكنوع شهود باطنى است هر چند در مراحل پائينتر است و هرگز به مرحله شهود اولياء و انبياء نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود كامل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در ليله معراج . و با توجه به اين توضيح اشكالاتى كه پيرامون اين تفسير به نظر مى رسد برطرف خواهد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حكم تنگى بيان و الفاظ ما از شرح اين مسائل ماوراء مادى در كار باشد در برابر اشكالاتى كه بر تفسير اول است ناچيز به نظر مى رسد. با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آيات مورد بحث مى كنيم و مضمون آيات را از اين ديدگاه بررسى مى نمائيم : طبق اين تفسير قرآن نزول وحى را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) چنين شرح مى دهد: خداوند شديدالقوى و پرقدرت او را تعليم فرمود، در حالى كه او به صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت . سپس نزديك شد، و نزديكتر شد، آنچنان كه ميان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بيشتر نبود، و در همينجا بود كه آنچه وحى كردنى بود خداوند به بنده اش وحى كرد. و از آنجا كه براى جمعى اين شهود باطنى سنگين مى آمد تاءكيد مى كند كه قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده به حق و راستى ديده است و نبايد شما در برابر اين سخن با او به مجادله برخيزيد. همانگونه كه گفتيم تفسير اين آيات به شهود باطنى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نسبت به خداوند صحيحتر و با روايات اسلامى موافق تر، و براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فضيلتى است برتر، و مفهومى است لطيفتر (و الله اعلم بحقائق الامور). اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و حديثى از على (عليه السلام ) پايان مى دهيم . از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيدند هل راءيت ربك ؟: ((آيا پروردگارت را هرگز ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: راءيته بفؤ ادى : ((من او را با چشم دل ديده ام ))!. و در نهج البلاغه در صدر همان خطبه ((ذعلب يمانى )) آمده است كه از آن حضرت سؤ ال كرد: هل راءيت ربك يا اميرالمؤ منين ؟! ((آيا هرگز پروردگارت را اى اميرمؤ منان ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: افاءعبد ما لا اراه ؟!: ((آيا كسى را كه نمى بينم پرستش ‍ كنم ))؟! سپس به شرحى كه قبلا نقل كرده ايم كه اشاره به ((شهود باطنى )) است پرداخت . ﴿6 نخستين ديدار دوست ! در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نزول وحى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اسلام مى گفت در اين آيات سخن از معلم وحى است . ولى قبلا بايد توجه داشت كه اين آيات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته كه بايد آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن اين ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسير اجمالى اين آيات مى پردازيم ، سپس ‍ به بررسى تفصيلى آنها. مى فرمايد: ((آن كس كه قدرت عظيمى دارد پيامبر اسلام را تعليم داده )) (علمه شديد القوى ). باز براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد)) (ذو مرة فاستوى ). اين تعليم را به او داد ((در حالى كه در افق اعلى قرار داشت )) (و هو بالافق الاعلى ). ((سپس نزديكتر، و نزديكتر شد)) (ثم دنى فتدلى ). ((تا آنكه فاصله ميان او و معلمش به اندازه دو كمال يا كمتر بود))! (فكان قاب قوسين او ادنى ). ((و در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود))! (فاوحى الى عبده ما اوحى ). ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آنچه ديد صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت ))! (ما كذب الفؤ اد ما راءى ). ((آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد و باور نداريد))؟ (اءفتمارونه على ما يرى ). در تفسير اين آيات دو نظريه مختلف وجود دارد كه يكى مشهور و ديگرى غير مشهور است ولى قبلا لازم است مفردات و بعضى از لغات آيه معنى شود سپس به بيان اين دو عقيده بپردازيم . ((مرة )) به طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى ((تابيده شده )) است ، و از آنجا كه هر قدر طناب بهتر تابيده شود محكمتر است ، اين كلمه در معنى قدرت و توانائى و استحكام مادى يا معنوى به كار مى رود، و بعضى آنرا از ((مرور)) به معنى ((عبور)) دانسته اند، ولى اين سخن با آنچه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نيست . ((تدلى )) از ماده ((تدلى )) (بر وزن تجلى ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى نزديك شدن است ، بنابراين تاءكيدى است براى جمله ((دنى )) كه قبل از آن آمده ، و هر دو به يك معنى است ، در حالى كه بعضى در ميان اين دو تفاوت قائل شده اند و گفته اند ((تدلى )) به معنى وابستگى و تعلق و آويزان شدن است همچون وابستگى ميوه به درخت ، لذا به ميوه هائى كه از درخت آويزان است ((دوالى )) مى گويند. ((قاب )) به معنى اندازه است و ((قوس )) به معنى كمان ، بنابراين ((قاب قوسين )) يعنى به ((مقدار طول دو كمان )) (كمان يكى از سلاحهاى قديم براى تيراندازى بوده است ). بعضى ((قوس )) را از ماده ((قياس )) و به معنى ((مقياس )) دانسته اند، و چون مقياس عرب اندازه ذراع (فاصله نوك انگشتان تا آرنج ) بوده ، بنابراين قاب قوسين به معنى دو ذراع مى شود. در بعضى از كتب لغت ((قاب )) به معنى ديگرى ذكر شده و آن فاصله ميان محلى از كمان كه به دست مى گرفتند تا نوك برگشته كمان (كمانها به صورت قوسى شكل بود كه دو انتهاى آن برگشته بود). بنابراين ((قاب قوسين )) به معنى مجموعه انحناء كمان مى شود (دقت كنيد). اكنون به ذكر دو تفسير باز مى گرديم : نظريه مشهور مفسران اين است كه معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همان ((جبرئيل امين )) پيك وحى خدا بود، كه قدرت فوق العاده اى داشت . او كه معمولا به صورت ((انسانى خوش چهره )) بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) ظاهر مى گشت ، و پيام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله ) به قيافه و چهره اصليش بر او ظاهر گشت : مرتبه اول همان است كه در آيات فوق مى خوانيم كه در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به هيجان آمد) و هم او بود كه به پيامبر نزديك شد تا آن حد كه فاصله چندانى ميان آنها نبود، و تعبير به ((قاب قوسين )) كنايه از نهايت نزديكى است . مرتبه دوم در جريان معراج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود كه در آيات آينده از آن گفتگو شده است ، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهيم گفت . بعضى از مفسران كه اين نظر را برگزيده اند تصريح كرده اند ديدار اول پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با جبرئيل به صورت اصليش در كنار غار ((حرا)) در ((جبل النور)) واقع شده . ولى اين تفسير با تمام طرفدارانى كه دارد خالى از اشكالات مهمى نيست زيرا: 1 - در آيه ((فاوحى الى عبده ما اوحى )) (آنچه وحى كردنى بود بر بنده اش وحى كرد) مسلما مرجع ضميرها (مخصوصا ضمير عبده ) خدا است ، در حالى كه اگر ((شديدالقوى )) به معنى ((جبرئيل )) باشد تمام ضميرها به او باز مى گردد، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهميد كه حساب اين آيه از بقيه جدا است ولى به هم خوردن يكنواختى آيات و مرجع ضميرها مسلما خلاف ظاهر است . 2 - ((شديدالقوى )) به معنى كسى كه تمام قدرتهايش فوق العاده است تنها مناسب ذات پاك پروردگار است ، درست است كه در آيه 20 سوره ((تكوير)) از جبرئيل به عنوان ((ذى قوة عند ذى العرش ‍ مكين )) ياد شده ، ولى ميان ((شديدالقوى )) كه مفهوم عام و گسترده اى دارد با ((ذى قوة )) كه ((قوة )) در آن به صورت مفرد و نكره ذكر شده تفاوت بسيار است . 3 - در آيات بعد آمده است كه پيامبر او را نزد ((سدرة المنتهى )) (بر فراز آسمانها ديد) اگر منظور جبرئيل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمين با پيامبر همراه بود، و تنها در اوج آسمان او را نديد، مگر اينكه گفته شود در آغاز او را به صورت انسانى مشاهده كرد و در آسمان به صورت اصليش در حالى كه قرينه اى بر اين مطلب در آيات نيست . 4 - تعبير به ((علمه )) يا مانند آن در قرآن مجيد هيچگاه در مورد جبرئيل به كار نرفته ، و اين تعبير در مورد خداوند نسبت به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و پيامبران ديگر بسيار زياد است ، و به عبارت ديگر جبرئيل معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است . 5 - درست است كه جبرئيل فرشته اى است والامقام ولى مسلما پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مقام والاترى دارد، چنانكه در داستان معراج نيز آمده است كه او در سير صعودى معراج در محضر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود به نقطه اى رسيد و از حركت بازماند، و گفت : ((اگر يك سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد))! ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همچنان به سير خود ادامه داد. با اينحال مشاهده كردن جبرئيل در صورت اصليش متناسب آنچنان اهميتى كه در اين آيات به آن داده شده نيست و به تعبير ساده تر براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) زياد مهم نبود كه به چنين ديدارى نائل گردد، با اينكه اين آيات اهميت فوق العاده اى براى اين ديدار قائل شده است . 6 - جمله ((ما كذب الفؤ اد ما راءى )) ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده خلاف نمى گويد)) نيز دليل بر يك شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئيل . 7 - از همه اينها گذشته در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت نقل شده اين آيات تفسير به جبرئيل نشده بلكه روايات موافق تفسير دوم است كه مى گويد منظور از اين آيات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين صحنه روى داد و در معراج بار ديگر تكرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تاءثير جذبه معنوى اين ديدار قرار گرفت . مرحوم شيخ طوسى در ((امالى )) از ابن عباس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل مى كند: لما عرج بى الى السماء دنوت من ربى عزوجل حتى كان بينى و بينه قاب قوسين او ادنى : ((هنگامى كه به آسمان معراج كردم آنچنان به ساحت قدس پروردگارم نزديك شدم كه ميان من و او فاصله قوسين يا كمتر بود))!. مرحوم ((صدوق )) در ((علل الشرايع )) همين مضمون را از هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) نقل كرده است كه در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: فلما اسرى بالنبى (صلى اللّه عليه و آله ) و كان من ربه كقاب قوسين او ادنى رفع له حجاب من حجبه : ((هنگامى كه پيامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس ‍ پروردگارش به اندازه قوسين يا كمتر بود حجابى از حجابها از برابر ديدگان او برداشته شد))!. در ((تفسير على بن ابراهيم )) نيز آمده است : ((ثم دنى يعنى رسول الله من ربه عزوجل : ((سپس نزديك شد، يعنى رسول خدا به پروردگار متعال ))!. اين معنى در روايات متعدد ديگرى نيز آمده است و ناديده گرفتن اينهمه روايات ممكن نيست . در روايات اهل سنت نيز در روايتى در ((درالمنثور)) همين معنى از ابن عباس به دو طريق نقل شده است . مجموع اين قرائن سبب مى شود كه تفسير دوم را كه مى گويد منظور از ((شديدالقوى )) خداوند است و نزديك شدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نيز نسبت به ذات پاك او بوده است برگزينيم . به نظر مى رسد چيزى كه سبب شده غالب مفسران از اين تفسير روى برتابند و به سراغ تفسير اول بروند اين است كه اين تفسير بوى تجسم خداوند و وجود مكان براى او مى دهد، در حالى كه مسلم است او نه مكانى دارد و نه جسمى ، لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند و او همه چشمها را مى بيند)) (انعام - 103) اينما تولوا فثم وجه الله : ((به هر سو نگاه كنيد خداوند آنجا است )) (بقره - 115) و هو معكم اينما كنتم : ((هر كجا باشيد او با شماست )) (حديد - 4). و نيز شايد مجموع اين مسائل سبب شده كه بعضى از مفسران از تفسير اين آيات اظهار عجز و ناتوانى كنند و بگويند اين از اسرار غيب است كه از همه ما پوشيده و پنهان است ! مى گويند: از يكى از دانشمندان تفسير اين آيات را پرسيدند گفت : جائى كه جبرئيل ناتوان گردد من كيم كه قادر بر درك اين معنى باشم !. ولى با توجه به اينكه قرآن كتاب هدايت است و براى تفكر و تدبر و تذكر انسانها نازل شده قبول اين معنى نيز مشكل است . اما اگر آيات را به معنى دوم يعنى يكنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسير كنيم تمام اين مشكلها برطرف خواهد شد. توضيح اينكه : بدون شك رؤ يت حسى در مورد خداوند نه در دنيا و نه در آخرت امكان پذير نيست ، چرا كه لازمه آن جسمانيت و مادى بودن است ، همچنين لازمه آن تغيير و تحول و فسادپذير بودن ، و نياز به زمان و مكان داشتن است ، و ذات واجب الوجود از همه اين امور مبرا است . ولى خدا را از طريق ديد دل و عقل مى توان مشاهده كرد، و اين همان است كه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در پاسخ ((ذعلب يمانى )) به آن اشاره فرمود: ((لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان )): ((چشمها با مشاهده حسى هرگز او را نديده ، ولى دلها با حقيقت ايمان او را دريافته است )). اما بايد توجه داشت كه ((ديد باطنى )) بر دو گونه است : يكى ((ديد عقلانى )) است كه از طريق استدلال حاصل مى شود، و ديگرى مقام ((شهود قلبى )) است كه دركى مافوق درك عقل و ديدى ماوراء ديد آن است . اين مقامى است كه آنرا مقام ((استدلال )) نبايد نام گذاشت ، بلكه مقام ((مشاهده )) است ، اما مشاهده اى با دل ، و از طريق درون ، اين مقامى است كه براى ((اولياءالله )) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زيرا شهود باطنى نيز مراتب و درجات بسيارى دارد البته درك حقيقت آن براى كسانى كه به آن نرسيده اند مشكل است . از آيات فوق با توجه به قرائنى كه ذكر شد مى توان اينچنين استفاده كرد كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) در عين اينكه داراى مقام شهود بود، در طول عمر مباركش دو مرتبه چنان اوج گرفت كه به مقام ((شهود كامل )) نائل گرديد. يكى احتمالا در آغاز بعثت بود و ديگرى به هنگام معراج ، آنچنان به خدا نزديك شد و بر بساط قرب او گام گذاشت كه بسيارى از فاصله ها و حجابها برچيده شد، مقامى كه حتى جبرئيل امين ، يعنى مقرب ترين فرشته الهى ، از وصول به آن عاجز بود. روشن است تعبيراتى مانند ((فكان قاب قوسين او ادنى )) همه به صورت كنايه و بيان شدت قرب است ، و گرنه او با بندگانش فاصله مكانى ندارد، تا با ((قوس )) و ((زراع )) سنجيده شود، و نيز منظور از ((رؤ يت )) در اين آيات رؤ يت با چشم نيست بلكه همان شهود باطنى است . در بحثهاى گذشته در تفسير ((لقاءالله )) (ملاقات پروردگار) كه در آيات مختلف قرآن به عنوان يكى از مشخصات روز قيامت كرارا روى آن تكيه شده است گفته ايم كه اين ملاقات نيز - برخلاف آنچه بعضى از كوته فكران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مادى نيست ، بلكه يكنوع شهود باطنى است هر چند در مراحل پائينتر است و هرگز به مرحله شهود اولياء و انبياء نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود كامل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در ليله معراج . و با توجه به اين توضيح اشكالاتى كه پيرامون اين تفسير به نظر مى رسد برطرف خواهد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حكم تنگى بيان و الفاظ ما از شرح اين مسائل ماوراء مادى در كار باشد در برابر اشكالاتى كه بر تفسير اول است ناچيز به نظر مى رسد. با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آيات مورد بحث مى كنيم و مضمون آيات را از اين ديدگاه بررسى مى نمائيم : طبق اين تفسير قرآن نزول وحى را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) چنين شرح مى دهد: خداوند شديدالقوى و پرقدرت او را تعليم فرمود، در حالى كه او به صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت . سپس نزديك شد، و نزديكتر شد، آنچنان كه ميان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بيشتر نبود، و در همينجا بود كه آنچه وحى كردنى بود خداوند به بنده اش وحى كرد. و از آنجا كه براى جمعى اين شهود باطنى سنگين مى آمد تاءكيد مى كند كه قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده به حق و راستى ديده است و نبايد شما در برابر اين سخن با او به مجادله برخيزيد. همانگونه كه گفتيم تفسير اين آيات به شهود باطنى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نسبت به خداوند صحيحتر و با روايات اسلامى موافق تر، و براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فضيلتى است برتر، و مفهومى است لطيفتر (و الله اعلم بحقائق الامور). اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و حديثى از على (عليه السلام ) پايان مى دهيم . از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيدند هل راءيت ربك ؟: ((آيا پروردگارت را هرگز ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: راءيته بفؤ ادى : ((من او را با چشم دل ديده ام ))!. و در نهج البلاغه در صدر همان خطبه ((ذعلب يمانى )) آمده است كه از آن حضرت سؤ ال كرد: هل راءيت ربك يا اميرالمؤ منين ؟! ((آيا هرگز پروردگارت را اى اميرمؤ منان ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: افاءعبد ما لا اراه ؟!: ((آيا كسى را كه نمى بينم پرستش ‍ كنم ))؟! سپس به شرحى كه قبلا نقل كرده ايم كه اشاره به ((شهود باطنى )) است پرداخت . ﴿7 نخستين ديدار دوست ! در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نزول وحى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اسلام مى گفت در اين آيات سخن از معلم وحى است . ولى قبلا بايد توجه داشت كه اين آيات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته كه بايد آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن اين ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسير اجمالى اين آيات مى پردازيم ، سپس ‍ به بررسى تفصيلى آنها. مى فرمايد: ((آن كس كه قدرت عظيمى دارد پيامبر اسلام را تعليم داده )) (علمه شديد القوى ). باز براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد)) (ذو مرة فاستوى ). اين تعليم را به او داد ((در حالى كه در افق اعلى قرار داشت )) (و هو بالافق الاعلى ). ((سپس نزديكتر، و نزديكتر شد)) (ثم دنى فتدلى ). ((تا آنكه فاصله ميان او و معلمش به اندازه دو كمال يا كمتر بود))! (فكان قاب قوسين او ادنى ). ((و در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود))! (فاوحى الى عبده ما اوحى ). ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آنچه ديد صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت ))! (ما كذب الفؤ اد ما راءى ). ((آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد و باور نداريد))؟ (اءفتمارونه على ما يرى ). در تفسير اين آيات دو نظريه مختلف وجود دارد كه يكى مشهور و ديگرى غير مشهور است ولى قبلا لازم است مفردات و بعضى از لغات آيه معنى شود سپس به بيان اين دو عقيده بپردازيم . ((مرة )) به طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى ((تابيده شده )) است ، و از آنجا كه هر قدر طناب بهتر تابيده شود محكمتر است ، اين كلمه در معنى قدرت و توانائى و استحكام مادى يا معنوى به كار مى رود، و بعضى آنرا از ((مرور)) به معنى ((عبور)) دانسته اند، ولى اين سخن با آنچه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نيست . ((تدلى )) از ماده ((تدلى )) (بر وزن تجلى ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى نزديك شدن است ، بنابراين تاءكيدى است براى جمله ((دنى )) كه قبل از آن آمده ، و هر دو به يك معنى است ، در حالى كه بعضى در ميان اين دو تفاوت قائل شده اند و گفته اند ((تدلى )) به معنى وابستگى و تعلق و آويزان شدن است همچون وابستگى ميوه به درخت ، لذا به ميوه هائى كه از درخت آويزان است ((دوالى )) مى گويند. ((قاب )) به معنى اندازه است و ((قوس )) به معنى كمان ، بنابراين ((قاب قوسين )) يعنى به ((مقدار طول دو كمان )) (كمان يكى از سلاحهاى قديم براى تيراندازى بوده است ). بعضى ((قوس )) را از ماده ((قياس )) و به معنى ((مقياس )) دانسته اند، و چون مقياس عرب اندازه ذراع (فاصله نوك انگشتان تا آرنج ) بوده ، بنابراين قاب قوسين به معنى دو ذراع مى شود. در بعضى از كتب لغت ((قاب )) به معنى ديگرى ذكر شده و آن فاصله ميان محلى از كمان كه به دست مى گرفتند تا نوك برگشته كمان (كمانها به صورت قوسى شكل بود كه دو انتهاى آن برگشته بود). بنابراين ((قاب قوسين )) به معنى مجموعه انحناء كمان مى شود (دقت كنيد). اكنون به ذكر دو تفسير باز مى گرديم : نظريه مشهور مفسران اين است كه معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همان ((جبرئيل امين )) پيك وحى خدا بود، كه قدرت فوق العاده اى داشت . او كه معمولا به صورت ((انسانى خوش چهره )) بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) ظاهر مى گشت ، و پيام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله ) به قيافه و چهره اصليش بر او ظاهر گشت : مرتبه اول همان است كه در آيات فوق مى خوانيم كه در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به هيجان آمد) و هم او بود كه به پيامبر نزديك شد تا آن حد كه فاصله چندانى ميان آنها نبود، و تعبير به ((قاب قوسين )) كنايه از نهايت نزديكى است . مرتبه دوم در جريان معراج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود كه در آيات آينده از آن گفتگو شده است ، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهيم گفت . بعضى از مفسران كه اين نظر را برگزيده اند تصريح كرده اند ديدار اول پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با جبرئيل به صورت اصليش در كنار غار ((حرا)) در ((جبل النور)) واقع شده . ولى اين تفسير با تمام طرفدارانى كه دارد خالى از اشكالات مهمى نيست زيرا: 1 - در آيه ((فاوحى الى عبده ما اوحى )) (آنچه وحى كردنى بود بر بنده اش وحى كرد) مسلما مرجع ضميرها (مخصوصا ضمير عبده ) خدا است ، در حالى كه اگر ((شديدالقوى )) به معنى ((جبرئيل )) باشد تمام ضميرها به او باز مى گردد، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهميد كه حساب اين آيه از بقيه جدا است ولى به هم خوردن يكنواختى آيات و مرجع ضميرها مسلما خلاف ظاهر است . 2 - ((شديدالقوى )) به معنى كسى كه تمام قدرتهايش فوق العاده است تنها مناسب ذات پاك پروردگار است ، درست است كه در آيه 20 سوره ((تكوير)) از جبرئيل به عنوان ((ذى قوة عند ذى العرش ‍ مكين )) ياد شده ، ولى ميان ((شديدالقوى )) كه مفهوم عام و گسترده اى دارد با ((ذى قوة )) كه ((قوة )) در آن به صورت مفرد و نكره ذكر شده تفاوت بسيار است . 3 - در آيات بعد آمده است كه پيامبر او را نزد ((سدرة المنتهى )) (بر فراز آسمانها ديد) اگر منظور جبرئيل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمين با پيامبر همراه بود، و تنها در اوج آسمان او را نديد، مگر اينكه گفته شود در آغاز او را به صورت انسانى مشاهده كرد و در آسمان به صورت اصليش در حالى كه قرينه اى بر اين مطلب در آيات نيست . 4 - تعبير به ((علمه )) يا مانند آن در قرآن مجيد هيچگاه در مورد جبرئيل به كار نرفته ، و اين تعبير در مورد خداوند نسبت به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و پيامبران ديگر بسيار زياد است ، و به عبارت ديگر جبرئيل معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است . 5 - درست است كه جبرئيل فرشته اى است والامقام ولى مسلما پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مقام والاترى دارد، چنانكه در داستان معراج نيز آمده است كه او در سير صعودى معراج در محضر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود به نقطه اى رسيد و از حركت بازماند، و گفت : ((اگر يك سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد))! ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همچنان به سير خود ادامه داد. با اينحال مشاهده كردن جبرئيل در صورت اصليش متناسب آنچنان اهميتى كه در اين آيات به آن داده شده نيست و به تعبير ساده تر براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) زياد مهم نبود كه به چنين ديدارى نائل گردد، با اينكه اين آيات اهميت فوق العاده اى براى اين ديدار قائل شده است . 6 - جمله ((ما كذب الفؤ اد ما راءى )) ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده خلاف نمى گويد)) نيز دليل بر يك شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئيل . 7 - از همه اينها گذشته در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت نقل شده اين آيات تفسير به جبرئيل نشده بلكه روايات موافق تفسير دوم است كه مى گويد منظور از اين آيات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين صحنه روى داد و در معراج بار ديگر تكرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تاءثير جذبه معنوى اين ديدار قرار گرفت . مرحوم شيخ طوسى در ((امالى )) از ابن عباس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل مى كند: لما عرج بى الى السماء دنوت من ربى عزوجل حتى كان بينى و بينه قاب قوسين او ادنى : ((هنگامى كه به آسمان معراج كردم آنچنان به ساحت قدس پروردگارم نزديك شدم كه ميان من و او فاصله قوسين يا كمتر بود))!. مرحوم ((صدوق )) در ((علل الشرايع )) همين مضمون را از هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) نقل كرده است كه در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: فلما اسرى بالنبى (صلى اللّه عليه و آله ) و كان من ربه كقاب قوسين او ادنى رفع له حجاب من حجبه : ((هنگامى كه پيامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس ‍ پروردگارش به اندازه قوسين يا كمتر بود حجابى از حجابها از برابر ديدگان او برداشته شد))!. در ((تفسير على بن ابراهيم )) نيز آمده است : ((ثم دنى يعنى رسول الله من ربه عزوجل : ((سپس نزديك شد، يعنى رسول خدا به پروردگار متعال ))!. اين معنى در روايات متعدد ديگرى نيز آمده است و ناديده گرفتن اينهمه روايات ممكن نيست . در روايات اهل سنت نيز در روايتى در ((درالمنثور)) همين معنى از ابن عباس به دو طريق نقل شده است . مجموع اين قرائن سبب مى شود كه تفسير دوم را كه مى گويد منظور از ((شديدالقوى )) خداوند است و نزديك شدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نيز نسبت به ذات پاك او بوده است برگزينيم . به نظر مى رسد چيزى كه سبب شده غالب مفسران از اين تفسير روى برتابند و به سراغ تفسير اول بروند اين است كه اين تفسير بوى تجسم خداوند و وجود مكان براى او مى دهد، در حالى كه مسلم است او نه مكانى دارد و نه جسمى ، لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند و او همه چشمها را مى بيند)) (انعام - 103) اينما تولوا فثم وجه الله : ((به هر سو نگاه كنيد خداوند آنجا است )) (بقره - 115) و هو معكم اينما كنتم : ((هر كجا باشيد او با شماست )) (حديد - 4). و نيز شايد مجموع اين مسائل سبب شده كه بعضى از مفسران از تفسير اين آيات اظهار عجز و ناتوانى كنند و بگويند اين از اسرار غيب است كه از همه ما پوشيده و پنهان است ! مى گويند: از يكى از دانشمندان تفسير اين آيات را پرسيدند گفت : جائى كه جبرئيل ناتوان گردد من كيم كه قادر بر درك اين معنى باشم !. ولى با توجه به اينكه قرآن كتاب هدايت است و براى تفكر و تدبر و تذكر انسانها نازل شده قبول اين معنى نيز مشكل است . اما اگر آيات را به معنى دوم يعنى يكنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسير كنيم تمام اين مشكلها برطرف خواهد شد. توضيح اينكه : بدون شك رؤ يت حسى در مورد خداوند نه در دنيا و نه در آخرت امكان پذير نيست ، چرا كه لازمه آن جسمانيت و مادى بودن است ، همچنين لازمه آن تغيير و تحول و فسادپذير بودن ، و نياز به زمان و مكان داشتن است ، و ذات واجب الوجود از همه اين امور مبرا است . ولى خدا را از طريق ديد دل و عقل مى توان مشاهده كرد، و اين همان است كه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در پاسخ ((ذعلب يمانى )) به آن اشاره فرمود: ((لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان )): ((چشمها با مشاهده حسى هرگز او را نديده ، ولى دلها با حقيقت ايمان او را دريافته است )). اما بايد توجه داشت كه ((ديد باطنى )) بر دو گونه است : يكى ((ديد عقلانى )) است كه از طريق استدلال حاصل مى شود، و ديگرى مقام ((شهود قلبى )) است كه دركى مافوق درك عقل و ديدى ماوراء ديد آن است . اين مقامى است كه آنرا مقام ((استدلال )) نبايد نام گذاشت ، بلكه مقام ((مشاهده )) است ، اما مشاهده اى با دل ، و از طريق درون ، اين مقامى است كه براى ((اولياءالله )) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زيرا شهود باطنى نيز مراتب و درجات بسيارى دارد البته درك حقيقت آن براى كسانى كه به آن نرسيده اند مشكل است . از آيات فوق با توجه به قرائنى كه ذكر شد مى توان اينچنين استفاده كرد كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) در عين اينكه داراى مقام شهود بود، در طول عمر مباركش دو مرتبه چنان اوج گرفت كه به مقام ((شهود كامل )) نائل گرديد. يكى احتمالا در آغاز بعثت بود و ديگرى به هنگام معراج ، آنچنان به خدا نزديك شد و بر بساط قرب او گام گذاشت كه بسيارى از فاصله ها و حجابها برچيده شد، مقامى كه حتى جبرئيل امين ، يعنى مقرب ترين فرشته الهى ، از وصول به آن عاجز بود. روشن است تعبيراتى مانند ((فكان قاب قوسين او ادنى )) همه به صورت كنايه و بيان شدت قرب است ، و گرنه او با بندگانش فاصله مكانى ندارد، تا با ((قوس )) و ((زراع )) سنجيده شود، و نيز منظور از ((رؤ يت )) در اين آيات رؤ يت با چشم نيست بلكه همان شهود باطنى است . در بحثهاى گذشته در تفسير ((لقاءالله )) (ملاقات پروردگار) كه در آيات مختلف قرآن به عنوان يكى از مشخصات روز قيامت كرارا روى آن تكيه شده است گفته ايم كه اين ملاقات نيز - برخلاف آنچه بعضى از كوته فكران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مادى نيست ، بلكه يكنوع شهود باطنى است هر چند در مراحل پائينتر است و هرگز به مرحله شهود اولياء و انبياء نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود كامل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در ليله معراج . و با توجه به اين توضيح اشكالاتى كه پيرامون اين تفسير به نظر مى رسد برطرف خواهد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حكم تنگى بيان و الفاظ ما از شرح اين مسائل ماوراء مادى در كار باشد در برابر اشكالاتى كه بر تفسير اول است ناچيز به نظر مى رسد. با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آيات مورد بحث مى كنيم و مضمون آيات را از اين ديدگاه بررسى مى نمائيم : طبق اين تفسير قرآن نزول وحى را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) چنين شرح مى دهد: خداوند شديدالقوى و پرقدرت او را تعليم فرمود، در حالى كه او به صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت . سپس نزديك شد، و نزديكتر شد، آنچنان كه ميان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بيشتر نبود، و در همينجا بود كه آنچه وحى كردنى بود خداوند به بنده اش وحى كرد. و از آنجا كه براى جمعى اين شهود باطنى سنگين مى آمد تاءكيد مى كند كه قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده به حق و راستى ديده است و نبايد شما در برابر اين سخن با او به مجادله برخيزيد. همانگونه كه گفتيم تفسير اين آيات به شهود باطنى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نسبت به خداوند صحيحتر و با روايات اسلامى موافق تر، و براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فضيلتى است برتر، و مفهومى است لطيفتر (و الله اعلم بحقائق الامور). اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و حديثى از على (عليه السلام ) پايان مى دهيم . از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيدند هل راءيت ربك ؟: ((آيا پروردگارت را هرگز ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: راءيته بفؤ ادى : ((من او را با چشم دل ديده ام ))!. و در نهج البلاغه در صدر همان خطبه ((ذعلب يمانى )) آمده است كه از آن حضرت سؤ ال كرد: هل راءيت ربك يا اميرالمؤ منين ؟! ((آيا هرگز پروردگارت را اى اميرمؤ منان ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: افاءعبد ما لا اراه ؟!: ((آيا كسى را كه نمى بينم پرستش ‍ كنم ))؟! سپس به شرحى كه قبلا نقل كرده ايم كه اشاره به ((شهود باطنى )) است پرداخت . ﴿8 نخستين ديدار دوست ! در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نزول وحى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اسلام مى گفت در اين آيات سخن از معلم وحى است . ولى قبلا بايد توجه داشت كه اين آيات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته كه بايد آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن اين ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسير اجمالى اين آيات مى پردازيم ، سپس ‍ به بررسى تفصيلى آنها. مى فرمايد: ((آن كس كه قدرت عظيمى دارد پيامبر اسلام را تعليم داده )) (علمه شديد القوى ). باز براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد)) (ذو مرة فاستوى ). اين تعليم را به او داد ((در حالى كه در افق اعلى قرار داشت )) (و هو بالافق الاعلى ). ((سپس نزديكتر، و نزديكتر شد)) (ثم دنى فتدلى ). ((تا آنكه فاصله ميان او و معلمش به اندازه دو كمال يا كمتر بود))! (فكان قاب قوسين او ادنى ). ((و در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود))! (فاوحى الى عبده ما اوحى ). ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آنچه ديد صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت ))! (ما كذب الفؤ اد ما راءى ). ((آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد و باور نداريد))؟ (اءفتمارونه على ما يرى ). در تفسير اين آيات دو نظريه مختلف وجود دارد كه يكى مشهور و ديگرى غير مشهور است ولى قبلا لازم است مفردات و بعضى از لغات آيه معنى شود سپس به بيان اين دو عقيده بپردازيم . ((مرة )) به طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى ((تابيده شده )) است ، و از آنجا كه هر قدر طناب بهتر تابيده شود محكمتر است ، اين كلمه در معنى قدرت و توانائى و استحكام مادى يا معنوى به كار مى رود، و بعضى آنرا از ((مرور)) به معنى ((عبور)) دانسته اند، ولى اين سخن با آنچه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نيست . ((تدلى )) از ماده ((تدلى )) (بر وزن تجلى ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى نزديك شدن است ، بنابراين تاءكيدى است براى جمله ((دنى )) كه قبل از آن آمده ، و هر دو به يك معنى است ، در حالى كه بعضى در ميان اين دو تفاوت قائل شده اند و گفته اند ((تدلى )) به معنى وابستگى و تعلق و آويزان شدن است همچون وابستگى ميوه به درخت ، لذا به ميوه هائى كه از درخت آويزان است ((دوالى )) مى گويند. ((قاب )) به معنى اندازه است و ((قوس )) به معنى كمان ، بنابراين ((قاب قوسين )) يعنى به ((مقدار طول دو كمان )) (كمان يكى از سلاحهاى قديم براى تيراندازى بوده است ). بعضى ((قوس )) را از ماده ((قياس )) و به معنى ((مقياس )) دانسته اند، و چون مقياس عرب اندازه ذراع (فاصله نوك انگشتان تا آرنج ) بوده ، بنابراين قاب قوسين به معنى دو ذراع مى شود. در بعضى از كتب لغت ((قاب )) به معنى ديگرى ذكر شده و آن فاصله ميان محلى از كمان كه به دست مى گرفتند تا نوك برگشته كمان (كمانها به صورت قوسى شكل بود كه دو انتهاى آن برگشته بود). بنابراين ((قاب قوسين )) به معنى مجموعه انحناء كمان مى شود (دقت كنيد). اكنون به ذكر دو تفسير باز مى گرديم : نظريه مشهور مفسران اين است كه معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همان ((جبرئيل امين )) پيك وحى خدا بود، كه قدرت فوق العاده اى داشت . او كه معمولا به صورت ((انسانى خوش چهره )) بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) ظاهر مى گشت ، و پيام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله ) به قيافه و چهره اصليش بر او ظاهر گشت : مرتبه اول همان است كه در آيات فوق مى خوانيم كه در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به هيجان آمد) و هم او بود كه به پيامبر نزديك شد تا آن حد كه فاصله چندانى ميان آنها نبود، و تعبير به ((قاب قوسين )) كنايه از نهايت نزديكى است . مرتبه دوم در جريان معراج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود كه در آيات آينده از آن گفتگو شده است ، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهيم گفت . بعضى از مفسران كه اين نظر را برگزيده اند تصريح كرده اند ديدار اول پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با جبرئيل به صورت اصليش در كنار غار ((حرا)) در ((جبل النور)) واقع شده . ولى اين تفسير با تمام طرفدارانى كه دارد خالى از اشكالات مهمى نيست زيرا: 1 - در آيه ((فاوحى الى عبده ما اوحى )) (آنچه وحى كردنى بود بر بنده اش وحى كرد) مسلما مرجع ضميرها (مخصوصا ضمير عبده ) خدا است ، در حالى كه اگر ((شديدالقوى )) به معنى ((جبرئيل )) باشد تمام ضميرها به او باز مى گردد، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهميد كه حساب اين آيه از بقيه جدا است ولى به هم خوردن يكنواختى آيات و مرجع ضميرها مسلما خلاف ظاهر است . 2 - ((شديدالقوى )) به معنى كسى كه تمام قدرتهايش فوق العاده است تنها مناسب ذات پاك پروردگار است ، درست است كه در آيه 20 سوره ((تكوير)) از جبرئيل به عنوان ((ذى قوة عند ذى العرش ‍ مكين )) ياد شده ، ولى ميان ((شديدالقوى )) كه مفهوم عام و گسترده اى دارد با ((ذى قوة )) كه ((قوة )) در آن به صورت مفرد و نكره ذكر شده تفاوت بسيار است . 3 - در آيات بعد آمده است كه پيامبر او را نزد ((سدرة المنتهى )) (بر فراز آسمانها ديد) اگر منظور جبرئيل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمين با پيامبر همراه بود، و تنها در اوج آسمان او را نديد، مگر اينكه گفته شود در آغاز او را به صورت انسانى مشاهده كرد و در آسمان به صورت اصليش در حالى كه قرينه اى بر اين مطلب در آيات نيست . 4 - تعبير به ((علمه )) يا مانند آن در قرآن مجيد هيچگاه در مورد جبرئيل به كار نرفته ، و اين تعبير در مورد خداوند نسبت به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و پيامبران ديگر بسيار زياد است ، و به عبارت ديگر جبرئيل معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است . 5 - درست است كه جبرئيل فرشته اى است والامقام ولى مسلما پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مقام والاترى دارد، چنانكه در داستان معراج نيز آمده است كه او در سير صعودى معراج در محضر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود به نقطه اى رسيد و از حركت بازماند، و گفت : ((اگر يك سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد))! ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همچنان به سير خود ادامه داد. با اينحال مشاهده كردن جبرئيل در صورت اصليش متناسب آنچنان اهميتى كه در اين آيات به آن داده شده نيست و به تعبير ساده تر براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) زياد مهم نبود كه به چنين ديدارى نائل گردد، با اينكه اين آيات اهميت فوق العاده اى براى اين ديدار قائل شده است . 6 - جمله ((ما كذب الفؤ اد ما راءى )) ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده خلاف نمى گويد)) نيز دليل بر يك شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئيل . 7 - از همه اينها گذشته در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت نقل شده اين آيات تفسير به جبرئيل نشده بلكه روايات موافق تفسير دوم است كه مى گويد منظور از اين آيات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين صحنه روى داد و در معراج بار ديگر تكرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تاءثير جذبه معنوى اين ديدار قرار گرفت . مرحوم شيخ طوسى در ((امالى )) از ابن عباس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل مى كند: لما عرج بى الى السماء دنوت من ربى عزوجل حتى كان بينى و بينه قاب قوسين او ادنى : ((هنگامى كه به آسمان معراج كردم آنچنان به ساحت قدس پروردگارم نزديك شدم كه ميان من و او فاصله قوسين يا كمتر بود))!. مرحوم ((صدوق )) در ((علل الشرايع )) همين مضمون را از هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) نقل كرده است كه در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: فلما اسرى بالنبى (صلى اللّه عليه و آله ) و كان من ربه كقاب قوسين او ادنى رفع له حجاب من حجبه : ((هنگامى كه پيامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس ‍ پروردگارش به اندازه قوسين يا كمتر بود حجابى از حجابها از برابر ديدگان او برداشته شد))!. در ((تفسير على بن ابراهيم )) نيز آمده است : ((ثم دنى يعنى رسول الله من ربه عزوجل : ((سپس نزديك شد، يعنى رسول خدا به پروردگار متعال ))!. اين معنى در روايات متعدد ديگرى نيز آمده است و ناديده گرفتن اينهمه روايات ممكن نيست . در روايات اهل سنت نيز در روايتى در ((درالمنثور)) همين معنى از ابن عباس به دو طريق نقل شده است . مجموع اين قرائن سبب مى شود كه تفسير دوم را كه مى گويد منظور از ((شديدالقوى )) خداوند است و نزديك شدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نيز نسبت به ذات پاك او بوده است برگزينيم . به نظر مى رسد چيزى كه سبب شده غالب مفسران از اين تفسير روى برتابند و به سراغ تفسير اول بروند اين است كه اين تفسير بوى تجسم خداوند و وجود مكان براى او مى دهد، در حالى كه مسلم است او نه مكانى دارد و نه جسمى ، لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند و او همه چشمها را مى بيند)) (انعام - 103) اينما تولوا فثم وجه الله : ((به هر سو نگاه كنيد خداوند آنجا است )) (بقره - 115) و هو معكم اينما كنتم : ((هر كجا باشيد او با شماست )) (حديد - 4). و نيز شايد مجموع اين مسائل سبب شده كه بعضى از مفسران از تفسير اين آيات اظهار عجز و ناتوانى كنند و بگويند اين از اسرار غيب است كه از همه ما پوشيده و پنهان است ! مى گويند: از يكى از دانشمندان تفسير اين آيات را پرسيدند گفت : جائى كه جبرئيل ناتوان گردد من كيم كه قادر بر درك اين معنى باشم !. ولى با توجه به اينكه قرآن كتاب هدايت است و براى تفكر و تدبر و تذكر انسانها نازل شده قبول اين معنى نيز مشكل است . اما اگر آيات را به معنى دوم يعنى يكنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسير كنيم تمام اين مشكلها برطرف خواهد شد. توضيح اينكه : بدون شك رؤ يت حسى در مورد خداوند نه در دنيا و نه در آخرت امكان پذير نيست ، چرا كه لازمه آن جسمانيت و مادى بودن است ، همچنين لازمه آن تغيير و تحول و فسادپذير بودن ، و نياز به زمان و مكان داشتن است ، و ذات واجب الوجود از همه اين امور مبرا است . ولى خدا را از طريق ديد دل و عقل مى توان مشاهده كرد، و اين همان است كه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در پاسخ ((ذعلب يمانى )) به آن اشاره فرمود: ((لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان )): ((چشمها با مشاهده حسى هرگز او را نديده ، ولى دلها با حقيقت ايمان او را دريافته است )). اما بايد توجه داشت كه ((ديد باطنى )) بر دو گونه است : يكى ((ديد عقلانى )) است كه از طريق استدلال حاصل مى شود، و ديگرى مقام ((شهود قلبى )) است كه دركى مافوق درك عقل و ديدى ماوراء ديد آن است . اين مقامى است كه آنرا مقام ((استدلال )) نبايد نام گذاشت ، بلكه مقام ((مشاهده )) است ، اما مشاهده اى با دل ، و از طريق درون ، اين مقامى است كه براى ((اولياءالله )) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زيرا شهود باطنى نيز مراتب و درجات بسيارى دارد البته درك حقيقت آن براى كسانى كه به آن نرسيده اند مشكل است . از آيات فوق با توجه به قرائنى كه ذكر شد مى توان اينچنين استفاده كرد كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) در عين اينكه داراى مقام شهود بود، در طول عمر مباركش دو مرتبه چنان اوج گرفت كه به مقام ((شهود كامل )) نائل گرديد. يكى احتمالا در آغاز بعثت بود و ديگرى به هنگام معراج ، آنچنان به خدا نزديك شد و بر بساط قرب او گام گذاشت كه بسيارى از فاصله ها و حجابها برچيده شد، مقامى كه حتى جبرئيل امين ، يعنى مقرب ترين فرشته الهى ، از وصول به آن عاجز بود. روشن است تعبيراتى مانند ((فكان قاب قوسين او ادنى )) همه به صورت كنايه و بيان شدت قرب است ، و گرنه او با بندگانش فاصله مكانى ندارد، تا با ((قوس )) و ((زراع )) سنجيده شود، و نيز منظور از ((رؤ يت )) در اين آيات رؤ يت با چشم نيست بلكه همان شهود باطنى است . در بحثهاى گذشته در تفسير ((لقاءالله )) (ملاقات پروردگار) كه در آيات مختلف قرآن به عنوان يكى از مشخصات روز قيامت كرارا روى آن تكيه شده است گفته ايم كه اين ملاقات نيز - برخلاف آنچه بعضى از كوته فكران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مادى نيست ، بلكه يكنوع شهود باطنى است هر چند در مراحل پائينتر است و هرگز به مرحله شهود اولياء و انبياء نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود كامل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در ليله معراج . و با توجه به اين توضيح اشكالاتى كه پيرامون اين تفسير به نظر مى رسد برطرف خواهد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حكم تنگى بيان و الفاظ ما از شرح اين مسائل ماوراء مادى در كار باشد در برابر اشكالاتى كه بر تفسير اول است ناچيز به نظر مى رسد. با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آيات مورد بحث مى كنيم و مضمون آيات را از اين ديدگاه بررسى مى نمائيم : طبق اين تفسير قرآن نزول وحى را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) چنين شرح مى دهد: خداوند شديدالقوى و پرقدرت او را تعليم فرمود، در حالى كه او به صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت . سپس نزديك شد، و نزديكتر شد، آنچنان كه ميان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بيشتر نبود، و در همينجا بود كه آنچه وحى كردنى بود خداوند به بنده اش وحى كرد. و از آنجا كه براى جمعى اين شهود باطنى سنگين مى آمد تاءكيد مى كند كه قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده به حق و راستى ديده است و نبايد شما در برابر اين سخن با او به مجادله برخيزيد. همانگونه كه گفتيم تفسير اين آيات به شهود باطنى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نسبت به خداوند صحيحتر و با روايات اسلامى موافق تر، و براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فضيلتى است برتر، و مفهومى است لطيفتر (و الله اعلم بحقائق الامور). اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و حديثى از على (عليه السلام ) پايان مى دهيم . از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيدند هل راءيت ربك ؟: ((آيا پروردگارت را هرگز ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: راءيته بفؤ ادى : ((من او را با چشم دل ديده ام ))!. و در نهج البلاغه در صدر همان خطبه ((ذعلب يمانى )) آمده است كه از آن حضرت سؤ ال كرد: هل راءيت ربك يا اميرالمؤ منين ؟! ((آيا هرگز پروردگارت را اى اميرمؤ منان ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: افاءعبد ما لا اراه ؟!: ((آيا كسى را كه نمى بينم پرستش ‍ كنم ))؟! سپس به شرحى كه قبلا نقل كرده ايم كه اشاره به ((شهود باطنى )) است پرداخت . ﴿9 نخستين ديدار دوست ! در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نزول وحى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اسلام مى گفت در اين آيات سخن از معلم وحى است . ولى قبلا بايد توجه داشت كه اين آيات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته كه بايد آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن اين ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسير اجمالى اين آيات مى پردازيم ، سپس ‍ به بررسى تفصيلى آنها. مى فرمايد: ((آن كس كه قدرت عظيمى دارد پيامبر اسلام را تعليم داده )) (علمه شديد القوى ). باز براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد)) (ذو مرة فاستوى ). اين تعليم را به او داد ((در حالى كه در افق اعلى قرار داشت )) (و هو بالافق الاعلى ). ((سپس نزديكتر، و نزديكتر شد)) (ثم دنى فتدلى ). ((تا آنكه فاصله ميان او و معلمش به اندازه دو كمال يا كمتر بود))! (فكان قاب قوسين او ادنى ). ((و در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود))! (فاوحى الى عبده ما اوحى ). ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آنچه ديد صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت ))! (ما كذب الفؤ اد ما راءى ). ((آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد و باور نداريد))؟ (اءفتمارونه على ما يرى ). در تفسير اين آيات دو نظريه مختلف وجود دارد كه يكى مشهور و ديگرى غير مشهور است ولى قبلا لازم است مفردات و بعضى از لغات آيه معنى شود سپس به بيان اين دو عقيده بپردازيم . ((مرة )) به طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى ((تابيده شده )) است ، و از آنجا كه هر قدر طناب بهتر تابيده شود محكمتر است ، اين كلمه در معنى قدرت و توانائى و استحكام مادى يا معنوى به كار مى رود، و بعضى آنرا از ((مرور)) به معنى ((عبور)) دانسته اند، ولى اين سخن با آنچه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نيست . ((تدلى )) از ماده ((تدلى )) (بر وزن تجلى ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى نزديك شدن است ، بنابراين تاءكيدى است براى جمله ((دنى )) كه قبل از آن آمده ، و هر دو به يك معنى است ، در حالى كه بعضى در ميان اين دو تفاوت قائل شده اند و گفته اند ((تدلى )) به معنى وابستگى و تعلق و آويزان شدن است همچون وابستگى ميوه به درخت ، لذا به ميوه هائى كه از درخت آويزان است ((دوالى )) مى گويند. ((قاب )) به معنى اندازه است و ((قوس )) به معنى كمان ، بنابراين ((قاب قوسين )) يعنى به ((مقدار طول دو كمان )) (كمان يكى از سلاحهاى قديم براى تيراندازى بوده است ). بعضى ((قوس )) را از ماده ((قياس )) و به معنى ((مقياس )) دانسته اند، و چون مقياس عرب اندازه ذراع (فاصله نوك انگشتان تا آرنج ) بوده ، بنابراين قاب قوسين به معنى دو ذراع مى شود. در بعضى از كتب لغت ((قاب )) به معنى ديگرى ذكر شده و آن فاصله ميان محلى از كمان كه به دست مى گرفتند تا نوك برگشته كمان (كمانها به صورت قوسى شكل بود كه دو انتهاى آن برگشته بود). بنابراين ((قاب قوسين )) به معنى مجموعه انحناء كمان مى شود (دقت كنيد). اكنون به ذكر دو تفسير باز مى گرديم : نظريه مشهور مفسران اين است كه معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همان ((جبرئيل امين )) پيك وحى خدا بود، كه قدرت فوق العاده اى داشت . او كه معمولا به صورت ((انسانى خوش چهره )) بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) ظاهر مى گشت ، و پيام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله ) به قيافه و چهره اصليش بر او ظاهر گشت : مرتبه اول همان است كه در آيات فوق مى خوانيم كه در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به هيجان آمد) و هم او بود كه به پيامبر نزديك شد تا آن حد كه فاصله چندانى ميان آنها نبود، و تعبير به ((قاب قوسين )) كنايه از نهايت نزديكى است . مرتبه دوم در جريان معراج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود كه در آيات آينده از آن گفتگو شده است ، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهيم گفت . بعضى از مفسران كه اين نظر را برگزيده اند تصريح كرده اند ديدار اول پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با جبرئيل به صورت اصليش در كنار غار ((حرا)) در ((جبل النور)) واقع شده . ولى اين تفسير با تمام طرفدارانى كه دارد خالى از اشكالات مهمى نيست زيرا: 1 - در آيه ((فاوحى الى عبده ما اوحى )) (آنچه وحى كردنى بود بر بنده اش وحى كرد) مسلما مرجع ضميرها (مخصوصا ضمير عبده ) خدا است ، در حالى كه اگر ((شديدالقوى )) به معنى ((جبرئيل )) باشد تمام ضميرها به او باز مى گردد، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهميد كه حساب اين آيه از بقيه جدا است ولى به هم خوردن يكنواختى آيات و مرجع ضميرها مسلما خلاف ظاهر است . 2 - ((شديدالقوى )) به معنى كسى كه تمام قدرتهايش فوق العاده است تنها مناسب ذات پاك پروردگار است ، درست است كه در آيه 20 سوره ((تكوير)) از جبرئيل به عنوان ((ذى قوة عند ذى العرش ‍ مكين )) ياد شده ، ولى ميان ((شديدالقوى )) كه مفهوم عام و گسترده اى دارد با ((ذى قوة )) كه ((قوة )) در آن به صورت مفرد و نكره ذكر شده تفاوت بسيار است . 3 - در آيات بعد آمده است كه پيامبر او را نزد ((سدرة المنتهى )) (بر فراز آسمانها ديد) اگر منظور جبرئيل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمين با پيامبر همراه بود، و تنها در اوج آسمان او را نديد، مگر اينكه گفته شود در آغاز او را به صورت انسانى مشاهده كرد و در آسمان به صورت اصليش در حالى كه قرينه اى بر اين مطلب در آيات نيست . 4 - تعبير به ((علمه )) يا مانند آن در قرآن مجيد هيچگاه در مورد جبرئيل به كار نرفته ، و اين تعبير در مورد خداوند نسبت به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و پيامبران ديگر بسيار زياد است ، و به عبارت ديگر جبرئيل معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است . 5 - درست است كه جبرئيل فرشته اى است والامقام ولى مسلما پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مقام والاترى دارد، چنانكه در داستان معراج نيز آمده است كه او در سير صعودى معراج در محضر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود به نقطه اى رسيد و از حركت بازماند، و گفت : ((اگر يك سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد))! ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همچنان به سير خود ادامه داد. با اينحال مشاهده كردن جبرئيل در صورت اصليش متناسب آنچنان اهميتى كه در اين آيات به آن داده شده نيست و به تعبير ساده تر براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) زياد مهم نبود كه به چنين ديدارى نائل گردد، با اينكه اين آيات اهميت فوق العاده اى براى اين ديدار قائل شده است . 6 - جمله ((ما كذب الفؤ اد ما راءى )) ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده خلاف نمى گويد)) نيز دليل بر يك شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئيل . 7 - از همه اينها گذشته در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت نقل شده اين آيات تفسير به جبرئيل نشده بلكه روايات موافق تفسير دوم است كه مى گويد منظور از اين آيات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين صحنه روى داد و در معراج بار ديگر تكرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تاءثير جذبه معنوى اين ديدار قرار گرفت . مرحوم شيخ طوسى در ((امالى )) از ابن عباس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل مى كند: لما عرج بى الى السماء دنوت من ربى عزوجل حتى كان بينى و بينه قاب قوسين او ادنى : ((هنگامى كه به آسمان معراج كردم آنچنان به ساحت قدس پروردگارم نزديك شدم كه ميان من و او فاصله قوسين يا كمتر بود))!. مرحوم ((صدوق )) در ((علل الشرايع )) همين مضمون را از هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) نقل كرده است كه در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: فلما اسرى بالنبى (صلى اللّه عليه و آله ) و كان من ربه كقاب قوسين او ادنى رفع له حجاب من حجبه : ((هنگامى كه پيامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس ‍ پروردگارش به اندازه قوسين يا كمتر بود حجابى از حجابها از برابر ديدگان او برداشته شد))!. در ((تفسير على بن ابراهيم )) نيز آمده است : ((ثم دنى يعنى رسول الله من ربه عزوجل : ((سپس نزديك شد، يعنى رسول خدا به پروردگار متعال ))!. اين معنى در روايات متعدد ديگرى نيز آمده است و ناديده گرفتن اينهمه روايات ممكن نيست . در روايات اهل سنت نيز در روايتى در ((درالمنثور)) همين معنى از ابن عباس به دو طريق نقل شده است . مجموع اين قرائن سبب مى شود كه تفسير دوم را كه مى گويد منظور از ((شديدالقوى )) خداوند است و نزديك شدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نيز نسبت به ذات پاك او بوده است برگزينيم . به نظر مى رسد چيزى كه سبب شده غالب مفسران از اين تفسير روى برتابند و به سراغ تفسير اول بروند اين است كه اين تفسير بوى تجسم خداوند و وجود مكان براى او مى دهد، در حالى كه مسلم است او نه مكانى دارد و نه جسمى ، لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند و او همه چشمها را مى بيند)) (انعام - 103) اينما تولوا فثم وجه الله : ((به هر سو نگاه كنيد خداوند آنجا است )) (بقره - 115) و هو معكم اينما كنتم : ((هر كجا باشيد او با شماست )) (حديد - 4). و نيز شايد مجموع اين مسائل سبب شده كه بعضى از مفسران از تفسير اين آيات اظهار عجز و ناتوانى كنند و بگويند اين از اسرار غيب است كه از همه ما پوشيده و پنهان است ! مى گويند: از يكى از دانشمندان تفسير اين آيات را پرسيدند گفت : جائى كه جبرئيل ناتوان گردد من كيم كه قادر بر درك اين معنى باشم !. ولى با توجه به اينكه قرآن كتاب هدايت است و براى تفكر و تدبر و تذكر انسانها نازل شده قبول اين معنى نيز مشكل است . اما اگر آيات را به معنى دوم يعنى يكنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسير كنيم تمام اين مشكلها برطرف خواهد شد. توضيح اينكه : بدون شك رؤ يت حسى در مورد خداوند نه در دنيا و نه در آخرت امكان پذير نيست ، چرا كه لازمه آن جسمانيت و مادى بودن است ، همچنين لازمه آن تغيير و تحول و فسادپذير بودن ، و نياز به زمان و مكان داشتن است ، و ذات واجب الوجود از همه اين امور مبرا است . ولى خدا را از طريق ديد دل و عقل مى توان مشاهده كرد، و اين همان است كه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در پاسخ ((ذعلب يمانى )) به آن اشاره فرمود: ((لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان )): ((چشمها با مشاهده حسى هرگز او را نديده ، ولى دلها با حقيقت ايمان او را دريافته است )). اما بايد توجه داشت كه ((ديد باطنى )) بر دو گونه است : يكى ((ديد عقلانى )) است كه از طريق استدلال حاصل مى شود، و ديگرى مقام ((شهود قلبى )) است كه دركى مافوق درك عقل و ديدى ماوراء ديد آن است . اين مقامى است كه آنرا مقام ((استدلال )) نبايد نام گذاشت ، بلكه مقام ((مشاهده )) است ، اما مشاهده اى با دل ، و از طريق درون ، اين مقامى است كه براى ((اولياءالله )) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زيرا شهود باطنى نيز مراتب و درجات بسيارى دارد البته درك حقيقت آن براى كسانى كه به آن نرسيده اند مشكل است . از آيات فوق با توجه به قرائنى كه ذكر شد مى توان اينچنين استفاده كرد كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) در عين اينكه داراى مقام شهود بود، در طول عمر مباركش دو مرتبه چنان اوج گرفت كه به مقام ((شهود كامل )) نائل گرديد. يكى احتمالا در آغاز بعثت بود و ديگرى به هنگام معراج ، آنچنان به خدا نزديك شد و بر بساط قرب او گام گذاشت كه بسيارى از فاصله ها و حجابها برچيده شد، مقامى كه حتى جبرئيل امين ، يعنى مقرب ترين فرشته الهى ، از وصول به آن عاجز بود. روشن است تعبيراتى مانند ((فكان قاب قوسين او ادنى )) همه به صورت كنايه و بيان شدت قرب است ، و گرنه او با بندگانش فاصله مكانى ندارد، تا با ((قوس )) و ((زراع )) سنجيده شود، و نيز منظور از ((رؤ يت )) در اين آيات رؤ يت با چشم نيست بلكه همان شهود باطنى است . در بحثهاى گذشته در تفسير ((لقاءالله )) (ملاقات پروردگار) كه در آيات مختلف قرآن به عنوان يكى از مشخصات روز قيامت كرارا روى آن تكيه شده است گفته ايم كه اين ملاقات نيز - برخلاف آنچه بعضى از كوته فكران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مادى نيست ، بلكه يكنوع شهود باطنى است هر چند در مراحل پائينتر است و هرگز به مرحله شهود اولياء و انبياء نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود كامل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در ليله معراج . و با توجه به اين توضيح اشكالاتى كه پيرامون اين تفسير به نظر مى رسد برطرف خواهد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حكم تنگى بيان و الفاظ ما از شرح اين مسائل ماوراء مادى در كار باشد در برابر اشكالاتى كه بر تفسير اول است ناچيز به نظر مى رسد. با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آيات مورد بحث مى كنيم و مضمون آيات را از اين ديدگاه بررسى مى نمائيم : طبق اين تفسير قرآن نزول وحى را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) چنين شرح مى دهد: خداوند شديدالقوى و پرقدرت او را تعليم فرمود، در حالى كه او به صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت . سپس نزديك شد، و نزديكتر شد، آنچنان كه ميان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بيشتر نبود، و در همينجا بود كه آنچه وحى كردنى بود خداوند به بنده اش وحى كرد. و از آنجا كه براى جمعى اين شهود باطنى سنگين مى آمد تاءكيد مى كند كه قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده به حق و راستى ديده است و نبايد شما در برابر اين سخن با او به مجادله برخيزيد. همانگونه كه گفتيم تفسير اين آيات به شهود باطنى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نسبت به خداوند صحيحتر و با روايات اسلامى موافق تر، و براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فضيلتى است برتر، و مفهومى است لطيفتر (و الله اعلم بحقائق الامور). اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و حديثى از على (عليه السلام ) پايان مى دهيم . از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيدند هل راءيت ربك ؟: ((آيا پروردگارت را هرگز ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: راءيته بفؤ ادى : ((من او را با چشم دل ديده ام ))!. و در نهج البلاغه در صدر همان خطبه ((ذعلب يمانى )) آمده است كه از آن حضرت سؤ ال كرد: هل راءيت ربك يا اميرالمؤ منين ؟! ((آيا هرگز پروردگارت را اى اميرمؤ منان ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: افاءعبد ما لا اراه ؟!: ((آيا كسى را كه نمى بينم پرستش ‍ كنم ))؟! سپس به شرحى كه قبلا نقل كرده ايم كه اشاره به ((شهود باطنى )) است پرداخت . ﴿10 نخستين ديدار دوست ! در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نزول وحى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اسلام مى گفت در اين آيات سخن از معلم وحى است . ولى قبلا بايد توجه داشت كه اين آيات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته كه بايد آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن اين ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسير اجمالى اين آيات مى پردازيم ، سپس ‍ به بررسى تفصيلى آنها. مى فرمايد: ((آن كس كه قدرت عظيمى دارد پيامبر اسلام را تعليم داده )) (علمه شديد القوى ). باز براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد)) (ذو مرة فاستوى ). اين تعليم را به او داد ((در حالى كه در افق اعلى قرار داشت )) (و هو بالافق الاعلى ). ((سپس نزديكتر، و نزديكتر شد)) (ثم دنى فتدلى ). ((تا آنكه فاصله ميان او و معلمش به اندازه دو كمال يا كمتر بود))! (فكان قاب قوسين او ادنى ). ((و در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود))! (فاوحى الى عبده ما اوحى ). ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آنچه ديد صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت ))! (ما كذب الفؤ اد ما راءى ). ((آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد و باور نداريد))؟ (اءفتمارونه على ما يرى ). در تفسير اين آيات دو نظريه مختلف وجود دارد كه يكى مشهور و ديگرى غير مشهور است ولى قبلا لازم است مفردات و بعضى از لغات آيه معنى شود سپس به بيان اين دو عقيده بپردازيم . ((مرة )) به طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى ((تابيده شده )) است ، و از آنجا كه هر قدر طناب بهتر تابيده شود محكمتر است ، اين كلمه در معنى قدرت و توانائى و استحكام مادى يا معنوى به كار مى رود، و بعضى آنرا از ((مرور)) به معنى ((عبور)) دانسته اند، ولى اين سخن با آنچه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نيست . ((تدلى )) از ماده ((تدلى )) (بر وزن تجلى ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى نزديك شدن است ، بنابراين تاءكيدى است براى جمله ((دنى )) كه قبل از آن آمده ، و هر دو به يك معنى است ، در حالى كه بعضى در ميان اين دو تفاوت قائل شده اند و گفته اند ((تدلى )) به معنى وابستگى و تعلق و آويزان شدن است همچون وابستگى ميوه به درخت ، لذا به ميوه هائى كه از درخت آويزان است ((دوالى )) مى گويند. ((قاب )) به معنى اندازه است و ((قوس )) به معنى كمان ، بنابراين ((قاب قوسين )) يعنى به ((مقدار طول دو كمان )) (كمان يكى از سلاحهاى قديم براى تيراندازى بوده است ). بعضى ((قوس )) را از ماده ((قياس )) و به معنى ((مقياس )) دانسته اند، و چون مقياس عرب اندازه ذراع (فاصله نوك انگشتان تا آرنج ) بوده ، بنابراين قاب قوسين به معنى دو ذراع مى شود. در بعضى از كتب لغت ((قاب )) به معنى ديگرى ذكر شده و آن فاصله ميان محلى از كمان كه به دست مى گرفتند تا نوك برگشته كمان (كمانها به صورت قوسى شكل بود كه دو انتهاى آن برگشته بود). بنابراين ((قاب قوسين )) به معنى مجموعه انحناء كمان مى شود (دقت كنيد). اكنون به ذكر دو تفسير باز مى گرديم : نظريه مشهور مفسران اين است كه معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همان ((جبرئيل امين )) پيك وحى خدا بود، كه قدرت فوق العاده اى داشت . او كه معمولا به صورت ((انسانى خوش چهره )) بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) ظاهر مى گشت ، و پيام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله ) به قيافه و چهره اصليش بر او ظاهر گشت : مرتبه اول همان است كه در آيات فوق مى خوانيم كه در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به هيجان آمد) و هم او بود كه به پيامبر نزديك شد تا آن حد كه فاصله چندانى ميان آنها نبود، و تعبير به ((قاب قوسين )) كنايه از نهايت نزديكى است . مرتبه دوم در جريان معراج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود كه در آيات آينده از آن گفتگو شده است ، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهيم گفت . بعضى از مفسران كه اين نظر را برگزيده اند تصريح كرده اند ديدار اول پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با جبرئيل به صورت اصليش در كنار غار ((حرا)) در ((جبل النور)) واقع شده . ولى اين تفسير با تمام طرفدارانى كه دارد خالى از اشكالات مهمى نيست زيرا: 1 - در آيه ((فاوحى الى عبده ما اوحى )) (آنچه وحى كردنى بود بر بنده اش وحى كرد) مسلما مرجع ضميرها (مخصوصا ضمير عبده ) خدا است ، در حالى كه اگر ((شديدالقوى )) به معنى ((جبرئيل )) باشد تمام ضميرها به او باز مى گردد، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهميد كه حساب اين آيه از بقيه جدا است ولى به هم خوردن يكنواختى آيات و مرجع ضميرها مسلما خلاف ظاهر است . 2 - ((شديدالقوى )) به معنى كسى كه تمام قدرتهايش فوق العاده است تنها مناسب ذات پاك پروردگار است ، درست است كه در آيه 20 سوره ((تكوير)) از جبرئيل به عنوان ((ذى قوة عند ذى العرش ‍ مكين )) ياد شده ، ولى ميان ((شديدالقوى )) كه مفهوم عام و گسترده اى دارد با ((ذى قوة )) كه ((قوة )) در آن به صورت مفرد و نكره ذكر شده تفاوت بسيار است . 3 - در آيات بعد آمده است كه پيامبر او را نزد ((سدرة المنتهى )) (بر فراز آسمانها ديد) اگر منظور جبرئيل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمين با پيامبر همراه بود، و تنها در اوج آسمان او را نديد، مگر اينكه گفته شود در آغاز او را به صورت انسانى مشاهده كرد و در آسمان به صورت اصليش در حالى كه قرينه اى بر اين مطلب در آيات نيست . 4 - تعبير به ((علمه )) يا مانند آن در قرآن مجيد هيچگاه در مورد جبرئيل به كار نرفته ، و اين تعبير در مورد خداوند نسبت به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و پيامبران ديگر بسيار زياد است ، و به عبارت ديگر جبرئيل معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است . 5 - درست است كه جبرئيل فرشته اى است والامقام ولى مسلما پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مقام والاترى دارد، چنانكه در داستان معراج نيز آمده است كه او در سير صعودى معراج در محضر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود به نقطه اى رسيد و از حركت بازماند، و گفت : ((اگر يك سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد))! ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همچنان به سير خود ادامه داد. با اينحال مشاهده كردن جبرئيل در صورت اصليش متناسب آنچنان اهميتى كه در اين آيات به آن داده شده نيست و به تعبير ساده تر براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) زياد مهم نبود كه به چنين ديدارى نائل گردد، با اينكه اين آيات اهميت فوق العاده اى براى اين ديدار قائل شده است . 6 - جمله ((ما كذب الفؤ اد ما راءى )) ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده خلاف نمى گويد)) نيز دليل بر يك شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئيل . 7 - از همه اينها گذشته در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت نقل شده اين آيات تفسير به جبرئيل نشده بلكه روايات موافق تفسير دوم است كه مى گويد منظور از اين آيات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين صحنه روى داد و در معراج بار ديگر تكرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تاءثير جذبه معنوى اين ديدار قرار گرفت . مرحوم شيخ طوسى در ((امالى )) از ابن عباس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل مى كند: لما عرج بى الى السماء دنوت من ربى عزوجل حتى كان بينى و بينه قاب قوسين او ادنى : ((هنگامى كه به آسمان معراج كردم آنچنان به ساحت قدس پروردگارم نزديك شدم كه ميان من و او فاصله قوسين يا كمتر بود))!. مرحوم ((صدوق )) در ((علل الشرايع )) همين مضمون را از هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) نقل كرده است كه در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: فلما اسرى بالنبى (صلى اللّه عليه و آله ) و كان من ربه كقاب قوسين او ادنى رفع له حجاب من حجبه : ((هنگامى كه پيامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس ‍ پروردگارش به اندازه قوسين يا كمتر بود حجابى از حجابها از برابر ديدگان او برداشته شد))!. در ((تفسير على بن ابراهيم )) نيز آمده است : ((ثم دنى يعنى رسول الله من ربه عزوجل : ((سپس نزديك شد، يعنى رسول خدا به پروردگار متعال ))!. اين معنى در روايات متعدد ديگرى نيز آمده است و ناديده گرفتن اينهمه روايات ممكن نيست . در روايات اهل سنت نيز در روايتى در ((درالمنثور)) همين معنى از ابن عباس به دو طريق نقل شده است . مجموع اين قرائن سبب مى شود كه تفسير دوم را كه مى گويد منظور از ((شديدالقوى )) خداوند است و نزديك شدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نيز نسبت به ذات پاك او بوده است برگزينيم . به نظر مى رسد چيزى كه سبب شده غالب مفسران از اين تفسير روى برتابند و به سراغ تفسير اول بروند اين است كه اين تفسير بوى تجسم خداوند و وجود مكان براى او مى دهد، در حالى كه مسلم است او نه مكانى دارد و نه جسمى ، لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند و او همه چشمها را مى بيند)) (انعام - 103) اينما تولوا فثم وجه الله : ((به هر سو نگاه كنيد خداوند آنجا است )) (بقره - 115) و هو معكم اينما كنتم : ((هر كجا باشيد او با شماست )) (حديد - 4). و نيز شايد مجموع اين مسائل سبب شده كه بعضى از مفسران از تفسير اين آيات اظهار عجز و ناتوانى كنند و بگويند اين از اسرار غيب است كه از همه ما پوشيده و پنهان است ! مى گويند: از يكى از دانشمندان تفسير اين آيات را پرسيدند گفت : جائى كه جبرئيل ناتوان گردد من كيم كه قادر بر درك اين معنى باشم !. ولى با توجه به اينكه قرآن كتاب هدايت است و براى تفكر و تدبر و تذكر انسانها نازل شده قبول اين معنى نيز مشكل است . اما اگر آيات را به معنى دوم يعنى يكنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسير كنيم تمام اين مشكلها برطرف خواهد شد. توضيح اينكه : بدون شك رؤ يت حسى در مورد خداوند نه در دنيا و نه در آخرت امكان پذير نيست ، چرا كه لازمه آن جسمانيت و مادى بودن است ، همچنين لازمه آن تغيير و تحول و فسادپذير بودن ، و نياز به زمان و مكان داشتن است ، و ذات واجب الوجود از همه اين امور مبرا است . ولى خدا را از طريق ديد دل و عقل مى توان مشاهده كرد، و اين همان است كه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در پاسخ ((ذعلب يمانى )) به آن اشاره فرمود: ((لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان )): ((چشمها با مشاهده حسى هرگز او را نديده ، ولى دلها با حقيقت ايمان او را دريافته است )). اما بايد توجه داشت كه ((ديد باطنى )) بر دو گونه است : يكى ((ديد عقلانى )) است كه از طريق استدلال حاصل مى شود، و ديگرى مقام ((شهود قلبى )) است كه دركى مافوق درك عقل و ديدى ماوراء ديد آن است . اين مقامى است كه آنرا مقام ((استدلال )) نبايد نام گذاشت ، بلكه مقام ((مشاهده )) است ، اما مشاهده اى با دل ، و از طريق درون ، اين مقامى است كه براى ((اولياءالله )) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زيرا شهود باطنى نيز مراتب و درجات بسيارى دارد البته درك حقيقت آن براى كسانى كه به آن نرسيده اند مشكل است . از آيات فوق با توجه به قرائنى كه ذكر شد مى توان اينچنين استفاده كرد كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) در عين اينكه داراى مقام شهود بود، در طول عمر مباركش دو مرتبه چنان اوج گرفت كه به مقام ((شهود كامل )) نائل گرديد. يكى احتمالا در آغاز بعثت بود و ديگرى به هنگام معراج ، آنچنان به خدا نزديك شد و بر بساط قرب او گام گذاشت كه بسيارى از فاصله ها و حجابها برچيده شد، مقامى كه حتى جبرئيل امين ، يعنى مقرب ترين فرشته الهى ، از وصول به آن عاجز بود. روشن است تعبيراتى مانند ((فكان قاب قوسين او ادنى )) همه به صورت كنايه و بيان شدت قرب است ، و گرنه او با بندگانش فاصله مكانى ندارد، تا با ((قوس )) و ((زراع )) سنجيده شود، و نيز منظور از ((رؤ يت )) در اين آيات رؤ يت با چشم نيست بلكه همان شهود باطنى است . در بحثهاى گذشته در تفسير ((لقاءالله )) (ملاقات پروردگار) كه در آيات مختلف قرآن به عنوان يكى از مشخصات روز قيامت كرارا روى آن تكيه شده است گفته ايم كه اين ملاقات نيز - برخلاف آنچه بعضى از كوته فكران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مادى نيست ، بلكه يكنوع شهود باطنى است هر چند در مراحل پائينتر است و هرگز به مرحله شهود اولياء و انبياء نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود كامل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در ليله معراج . و با توجه به اين توضيح اشكالاتى كه پيرامون اين تفسير به نظر مى رسد برطرف خواهد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حكم تنگى بيان و الفاظ ما از شرح اين مسائل ماوراء مادى در كار باشد در برابر اشكالاتى كه بر تفسير اول است ناچيز به نظر مى رسد. با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آيات مورد بحث مى كنيم و مضمون آيات را از اين ديدگاه بررسى مى نمائيم : طبق اين تفسير قرآن نزول وحى را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) چنين شرح مى دهد: خداوند شديدالقوى و پرقدرت او را تعليم فرمود، در حالى كه او به صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت . سپس نزديك شد، و نزديكتر شد، آنچنان كه ميان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بيشتر نبود، و در همينجا بود كه آنچه وحى كردنى بود خداوند به بنده اش وحى كرد. و از آنجا كه براى جمعى اين شهود باطنى سنگين مى آمد تاءكيد مى كند كه قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده به حق و راستى ديده است و نبايد شما در برابر اين سخن با او به مجادله برخيزيد. همانگونه كه گفتيم تفسير اين آيات به شهود باطنى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نسبت به خداوند صحيحتر و با روايات اسلامى موافق تر، و براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فضيلتى است برتر، و مفهومى است لطيفتر (و الله اعلم بحقائق الامور). اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و حديثى از على (عليه السلام ) پايان مى دهيم . از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيدند هل راءيت ربك ؟: ((آيا پروردگارت را هرگز ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: راءيته بفؤ ادى : ((من او را با چشم دل ديده ام ))!. و در نهج البلاغه در صدر همان خطبه ((ذعلب يمانى )) آمده است كه از آن حضرت سؤ ال كرد: هل راءيت ربك يا اميرالمؤ منين ؟! ((آيا هرگز پروردگارت را اى اميرمؤ منان ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: افاءعبد ما لا اراه ؟!: ((آيا كسى را كه نمى بينم پرستش ‍ كنم ))؟! سپس به شرحى كه قبلا نقل كرده ايم كه اشاره به ((شهود باطنى )) است پرداخت . ﴿11 نخستين ديدار دوست ! در تعقيب آيات گذشته كه سخن از نزول وحى بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اسلام مى گفت در اين آيات سخن از معلم وحى است . ولى قبلا بايد توجه داشت كه اين آيات را در بدو نظر هاله اى از ابهام فرا گرفته كه بايد آنها را با دقت تمام براى برطرف ساختن اين ابهامات مورد بررسى قرار داد، نخست به تفسير اجمالى اين آيات مى پردازيم ، سپس ‍ به بررسى تفصيلى آنها. مى فرمايد: ((آن كس كه قدرت عظيمى دارد پيامبر اسلام را تعليم داده )) (علمه شديد القوى ). باز براى تاءكيد بيشتر مى افزايد: ((همان كس كه توانائى فوق العاده و سلطه بر همه چيز دارد)) (ذو مرة فاستوى ). اين تعليم را به او داد ((در حالى كه در افق اعلى قرار داشت )) (و هو بالافق الاعلى ). ((سپس نزديكتر، و نزديكتر شد)) (ثم دنى فتدلى ). ((تا آنكه فاصله ميان او و معلمش به اندازه دو كمال يا كمتر بود))! (فكان قاب قوسين او ادنى ). ((و در اينجا خداوند آنچه را وحى كردنى بود به بنده اش وحى نمود))! (فاوحى الى عبده ما اوحى ). ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آنچه ديد صادق بود و هرگز دروغ نمى گفت ))! (ما كذب الفؤ اد ما راءى ). ((آيا با او درباره آنچه ديده مجادله مى كنيد و باور نداريد))؟ (اءفتمارونه على ما يرى ). در تفسير اين آيات دو نظريه مختلف وجود دارد كه يكى مشهور و ديگرى غير مشهور است ولى قبلا لازم است مفردات و بعضى از لغات آيه معنى شود سپس به بيان اين دو عقيده بپردازيم . ((مرة )) به طورى كه بسيارى از ارباب لغت و مفسران نوشته اند به معنى ((تابيده شده )) است ، و از آنجا كه هر قدر طناب بهتر تابيده شود محكمتر است ، اين كلمه در معنى قدرت و توانائى و استحكام مادى يا معنوى به كار مى رود، و بعضى آنرا از ((مرور)) به معنى ((عبور)) دانسته اند، ولى اين سخن با آنچه اهل لغت نوشته اند چندان سازگار نيست . ((تدلى )) از ماده ((تدلى )) (بر وزن تجلى ) به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) به معنى نزديك شدن است ، بنابراين تاءكيدى است براى جمله ((دنى )) كه قبل از آن آمده ، و هر دو به يك معنى است ، در حالى كه بعضى در ميان اين دو تفاوت قائل شده اند و گفته اند ((تدلى )) به معنى وابستگى و تعلق و آويزان شدن است همچون وابستگى ميوه به درخت ، لذا به ميوه هائى كه از درخت آويزان است ((دوالى )) مى گويند. ((قاب )) به معنى اندازه است و ((قوس )) به معنى كمان ، بنابراين ((قاب قوسين )) يعنى به ((مقدار طول دو كمان )) (كمان يكى از سلاحهاى قديم براى تيراندازى بوده است ). بعضى ((قوس )) را از ماده ((قياس )) و به معنى ((مقياس )) دانسته اند، و چون مقياس عرب اندازه ذراع (فاصله نوك انگشتان تا آرنج ) بوده ، بنابراين قاب قوسين به معنى دو ذراع مى شود. در بعضى از كتب لغت ((قاب )) به معنى ديگرى ذكر شده و آن فاصله ميان محلى از كمان كه به دست مى گرفتند تا نوك برگشته كمان (كمانها به صورت قوسى شكل بود كه دو انتهاى آن برگشته بود). بنابراين ((قاب قوسين )) به معنى مجموعه انحناء كمان مى شود (دقت كنيد). اكنون به ذكر دو تفسير باز مى گرديم : نظريه مشهور مفسران اين است كه معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همان ((جبرئيل امين )) پيك وحى خدا بود، كه قدرت فوق العاده اى داشت . او كه معمولا به صورت ((انسانى خوش چهره )) بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) ظاهر مى گشت ، و پيام الهى را ابلاغ مى نمود دو بار در تمام عمر آن حضرت (صلى اللّه عليه و آله ) به قيافه و چهره اصليش بر او ظاهر گشت : مرتبه اول همان است كه در آيات فوق مى خوانيم كه در افق بالا ظاهر گشت (و تمامى شرق و غرب را پوشانده بود، و آنچنان با عظمت بود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) به هيجان آمد) و هم او بود كه به پيامبر نزديك شد تا آن حد كه فاصله چندانى ميان آنها نبود، و تعبير به ((قاب قوسين )) كنايه از نهايت نزديكى است . مرتبه دوم در جريان معراج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود كه در آيات آينده از آن گفتگو شده است ، و به خواست خدا درباره آن سخن خواهيم گفت . بعضى از مفسران كه اين نظر را برگزيده اند تصريح كرده اند ديدار اول پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با جبرئيل به صورت اصليش در كنار غار ((حرا)) در ((جبل النور)) واقع شده . ولى اين تفسير با تمام طرفدارانى كه دارد خالى از اشكالات مهمى نيست زيرا: 1 - در آيه ((فاوحى الى عبده ما اوحى )) (آنچه وحى كردنى بود بر بنده اش وحى كرد) مسلما مرجع ضميرها (مخصوصا ضمير عبده ) خدا است ، در حالى كه اگر ((شديدالقوى )) به معنى ((جبرئيل )) باشد تمام ضميرها به او باز مى گردد، درست است كه مى توان از قرائن خارج فهميد كه حساب اين آيه از بقيه جدا است ولى به هم خوردن يكنواختى آيات و مرجع ضميرها مسلما خلاف ظاهر است . 2 - ((شديدالقوى )) به معنى كسى كه تمام قدرتهايش فوق العاده است تنها مناسب ذات پاك پروردگار است ، درست است كه در آيه 20 سوره ((تكوير)) از جبرئيل به عنوان ((ذى قوة عند ذى العرش ‍ مكين )) ياد شده ، ولى ميان ((شديدالقوى )) كه مفهوم عام و گسترده اى دارد با ((ذى قوة )) كه ((قوة )) در آن به صورت مفرد و نكره ذكر شده تفاوت بسيار است . 3 - در آيات بعد آمده است كه پيامبر او را نزد ((سدرة المنتهى )) (بر فراز آسمانها ديد) اگر منظور جبرئيل باشد او در سفر معراج از آغاز و از روى زمين با پيامبر همراه بود، و تنها در اوج آسمان او را نديد، مگر اينكه گفته شود در آغاز او را به صورت انسانى مشاهده كرد و در آسمان به صورت اصليش در حالى كه قرينه اى بر اين مطلب در آيات نيست . 4 - تعبير به ((علمه )) يا مانند آن در قرآن مجيد هيچگاه در مورد جبرئيل به كار نرفته ، و اين تعبير در مورد خداوند نسبت به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) و پيامبران ديگر بسيار زياد است ، و به عبارت ديگر جبرئيل معلم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نبود بلكه واسطه وحى بود و معلمش تنها خدا است . 5 - درست است كه جبرئيل فرشته اى است والامقام ولى مسلما پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) مقام والاترى دارد، چنانكه در داستان معراج نيز آمده است كه او در سير صعودى معراج در محضر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) بود به نقطه اى رسيد و از حركت بازماند، و گفت : ((اگر يك سر انگشت بالاتر روم پر و بالم مى سوزد))! ولى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) همچنان به سير خود ادامه داد. با اينحال مشاهده كردن جبرئيل در صورت اصليش متناسب آنچنان اهميتى كه در اين آيات به آن داده شده نيست و به تعبير ساده تر براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) زياد مهم نبود كه به چنين ديدارى نائل گردد، با اينكه اين آيات اهميت فوق العاده اى براى اين ديدار قائل شده است . 6 - جمله ((ما كذب الفؤ اد ما راءى )) ((قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده خلاف نمى گويد)) نيز دليل بر يك شهود باطنى است نه مشاهده حسى با چشم نسبت به جبرئيل . 7 - از همه اينها گذشته در روايات متعددى كه از منابع اهل بيت نقل شده اين آيات تفسير به جبرئيل نشده بلكه روايات موافق تفسير دوم است كه مى گويد منظور از اين آيات شهود باطنى خاصى نسبت به ذات پاك خدا است كه براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين صحنه روى داد و در معراج بار ديگر تكرار شد و رسول الله فوق العاده تحت تاءثير جذبه معنوى اين ديدار قرار گرفت . مرحوم شيخ طوسى در ((امالى )) از ابن عباس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل مى كند: لما عرج بى الى السماء دنوت من ربى عزوجل حتى كان بينى و بينه قاب قوسين او ادنى : ((هنگامى كه به آسمان معراج كردم آنچنان به ساحت قدس پروردگارم نزديك شدم كه ميان من و او فاصله قوسين يا كمتر بود))!. مرحوم ((صدوق )) در ((علل الشرايع )) همين مضمون را از هشام بن حكم از امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) نقل كرده است كه در ضمن يك حديث طولانى مى فرمايد: فلما اسرى بالنبى (صلى اللّه عليه و آله ) و كان من ربه كقاب قوسين او ادنى رفع له حجاب من حجبه : ((هنگامى كه پيامبر به معراج برده شد و فاصله او از ساحت قدس ‍ پروردگارش به اندازه قوسين يا كمتر بود حجابى از حجابها از برابر ديدگان او برداشته شد))!. در ((تفسير على بن ابراهيم )) نيز آمده است : ((ثم دنى يعنى رسول الله من ربه عزوجل : ((سپس نزديك شد، يعنى رسول خدا به پروردگار متعال ))!. اين معنى در روايات متعدد ديگرى نيز آمده است و ناديده گرفتن اينهمه روايات ممكن نيست . در روايات اهل سنت نيز در روايتى در ((درالمنثور)) همين معنى از ابن عباس به دو طريق نقل شده است . مجموع اين قرائن سبب مى شود كه تفسير دوم را كه مى گويد منظور از ((شديدالقوى )) خداوند است و نزديك شدن پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نيز نسبت به ذات پاك او بوده است برگزينيم . به نظر مى رسد چيزى كه سبب شده غالب مفسران از اين تفسير روى برتابند و به سراغ تفسير اول بروند اين است كه اين تفسير بوى تجسم خداوند و وجود مكان براى او مى دهد، در حالى كه مسلم است او نه مكانى دارد و نه جسمى ، لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار: ((چشمها او را نمى بيند و او همه چشمها را مى بيند)) (انعام - 103) اينما تولوا فثم وجه الله : ((به هر سو نگاه كنيد خداوند آنجا است )) (بقره - 115) و هو معكم اينما كنتم : ((هر كجا باشيد او با شماست )) (حديد - 4). و نيز شايد مجموع اين مسائل سبب شده كه بعضى از مفسران از تفسير اين آيات اظهار عجز و ناتوانى كنند و بگويند اين از اسرار غيب است كه از همه ما پوشيده و پنهان است ! مى گويند: از يكى از دانشمندان تفسير اين آيات را پرسيدند گفت : جائى كه جبرئيل ناتوان گردد من كيم كه قادر بر درك اين معنى باشم !. ولى با توجه به اينكه قرآن كتاب هدايت است و براى تفكر و تدبر و تذكر انسانها نازل شده قبول اين معنى نيز مشكل است . اما اگر آيات را به معنى دوم يعنى يكنوع شهود و قرب خاص معنوى تفسير كنيم تمام اين مشكلها برطرف خواهد شد. توضيح اينكه : بدون شك رؤ يت حسى در مورد خداوند نه در دنيا و نه در آخرت امكان پذير نيست ، چرا كه لازمه آن جسمانيت و مادى بودن است ، همچنين لازمه آن تغيير و تحول و فسادپذير بودن ، و نياز به زمان و مكان داشتن است ، و ذات واجب الوجود از همه اين امور مبرا است . ولى خدا را از طريق ديد دل و عقل مى توان مشاهده كرد، و اين همان است كه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در پاسخ ((ذعلب يمانى )) به آن اشاره فرمود: ((لا تدركه العيون بمشاهدة العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان )): ((چشمها با مشاهده حسى هرگز او را نديده ، ولى دلها با حقيقت ايمان او را دريافته است )). اما بايد توجه داشت كه ((ديد باطنى )) بر دو گونه است : يكى ((ديد عقلانى )) است كه از طريق استدلال حاصل مى شود، و ديگرى مقام ((شهود قلبى )) است كه دركى مافوق درك عقل و ديدى ماوراء ديد آن است . اين مقامى است كه آنرا مقام ((استدلال )) نبايد نام گذاشت ، بلكه مقام ((مشاهده )) است ، اما مشاهده اى با دل ، و از طريق درون ، اين مقامى است كه براى ((اولياءالله )) با تفاوت مراتب و سلسله درجات رخ مى دهد، زيرا شهود باطنى نيز مراتب و درجات بسيارى دارد البته درك حقيقت آن براى كسانى كه به آن نرسيده اند مشكل است . از آيات فوق با توجه به قرائنى كه ذكر شد مى توان اينچنين استفاده كرد كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) در عين اينكه داراى مقام شهود بود، در طول عمر مباركش دو مرتبه چنان اوج گرفت كه به مقام ((شهود كامل )) نائل گرديد. يكى احتمالا در آغاز بعثت بود و ديگرى به هنگام معراج ، آنچنان به خدا نزديك شد و بر بساط قرب او گام گذاشت كه بسيارى از فاصله ها و حجابها برچيده شد، مقامى كه حتى جبرئيل امين ، يعنى مقرب ترين فرشته الهى ، از وصول به آن عاجز بود. روشن است تعبيراتى مانند ((فكان قاب قوسين او ادنى )) همه به صورت كنايه و بيان شدت قرب است ، و گرنه او با بندگانش فاصله مكانى ندارد، تا با ((قوس )) و ((زراع )) سنجيده شود، و نيز منظور از ((رؤ يت )) در اين آيات رؤ يت با چشم نيست بلكه همان شهود باطنى است . در بحثهاى گذشته در تفسير ((لقاءالله )) (ملاقات پروردگار) كه در آيات مختلف قرآن به عنوان يكى از مشخصات روز قيامت كرارا روى آن تكيه شده است گفته ايم كه اين ملاقات نيز - برخلاف آنچه بعضى از كوته فكران پنداشته اند - ملاقات حسى و مشاهده مادى نيست ، بلكه يكنوع شهود باطنى است هر چند در مراحل پائينتر است و هرگز به مرحله شهود اولياء و انبياء نمى رسد، تا چه رسد به مرحله شهود كامل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در ليله معراج . و با توجه به اين توضيح اشكالاتى كه پيرامون اين تفسير به نظر مى رسد برطرف خواهد شد، و اگر پاره اى از خلاف ظاهرها به حكم تنگى بيان و الفاظ ما از شرح اين مسائل ماوراء مادى در كار باشد در برابر اشكالاتى كه بر تفسير اول است ناچيز به نظر مى رسد. با توجه به آنچه گفته شد مجددا مرورى بر آيات مورد بحث مى كنيم و مضمون آيات را از اين ديدگاه بررسى مى نمائيم : طبق اين تفسير قرآن نزول وحى را بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) چنين شرح مى دهد: خداوند شديدالقوى و پرقدرت او را تعليم فرمود، در حالى كه او به صورت كامل و در حد اعتدال درآمد و در افق اعلى قرار گرفت . سپس نزديك شد، و نزديكتر شد، آنچنان كه ميان او و پروردگارش به اندازه دو قوس بيشتر نبود، و در همينجا بود كه آنچه وحى كردنى بود خداوند به بنده اش وحى كرد. و از آنجا كه براى جمعى اين شهود باطنى سنگين مى آمد تاءكيد مى كند كه قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) آنچه را ديده به حق و راستى ديده است و نبايد شما در برابر اين سخن با او به مجادله برخيزيد. همانگونه كه گفتيم تفسير اين آيات به شهود باطنى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) نسبت به خداوند صحيحتر و با روايات اسلامى موافق تر، و براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) فضيلتى است برتر، و مفهومى است لطيفتر (و الله اعلم بحقائق الامور). اين بحث را با حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و حديثى از على (عليه السلام ) پايان مى دهيم . از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيدند هل راءيت ربك ؟: ((آيا پروردگارت را هرگز ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: راءيته بفؤ ادى : ((من او را با چشم دل ديده ام ))!. و در نهج البلاغه در صدر همان خطبه ((ذعلب يمانى )) آمده است كه از آن حضرت سؤ ال كرد: هل راءيت ربك يا اميرالمؤ منين ؟! ((آيا هرگز پروردگارت را اى اميرمؤ منان ديده اى ))؟! در پاسخ فرمود: افاءعبد ما لا اراه ؟!: ((آيا كسى را كه نمى بينم پرستش ‍ كنم ))؟! سپس به شرحى كه قبلا نقل كرده ايم كه اشاره به ((شهود باطنى )) است پرداخت . ﴿12 دومين ديدار! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى آيات گذشته درباره مساءله وحى و ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با خداوند و شهود باطنى او است . مى فرمايد: ((بار ديگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) او را مشاهده كرد)) (و لقد رآه نزلة اخرى ). ((و اين شهود در كنار سدرة المنتهى روى داد)) (عند سدرة المنتهى ). ((همانى كه جنة الماءوى و بهشت برين در كنار آن است )) (عندها جنة الماءوى ). ((در آن هنگام كه چيزى ((سدرة المنتهى )) را فراگرفته ، و پوشانده بود)) (اذ يغشى السدرة ما يغشى ). اينها واقعياتى بود كه پيامبر مشاهده كرده ((و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق نديد)) (ما زاغ البصر و ما طغى ). ((او بخشى از آيات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده كرد)) (لقد راءى من آيات ربه الكبرى ). همانگونه كه مى بينيم همان ابهامى كه در بدو امر آيات گذشته را احاطه كرده بود بر اين آيات كه فراز ديگرى از همان مطالب است سايه افكنده ، و براى روشن شدن مفاد اين آيات باز بايد قبل از هر چيز به سراغ مفردات آن برويم سپس مجموع را در نظر بگيريم : ((نزلة )) به معنى يكبار نازل شدن است ، بنابراين ((نزلة اخرى )) يعنى ((در يك نزول ديگر)). <25> از اين تعبير استفاده مى شود كه دو بار ((نزول )) رخ داده و اين ماجرا مربوط به نزول دوم است . ((سدرة )) (بر وزن حرفة ) مطابق آنچه غالبا مفسران علماى لغت گفته اند درختى است پر برگ و پر سايه ، و تعبير به ((سدرة المنتهى )) اشاره به درخت پر برگ و پر سايه اى است كه در اوج آسمانها، در منتهااليه عروج فرشتگان و ارواح شهداء، و علوم انبياء، و اعمال انسانها قرار گرفته ، جائى كه ملائكه پروردگار از آن فراتر نمى روند، و جبرئيل نيز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسيد متوقف شد. درباره سدرة المنتهى هر چند در قرآن مجيد توضيحى نيامده ، ولى در اخبار و روايات اسلامى توصيفهاى گوناگونى پيرامون آن آمده ، و همه بيانگر اين واقعيت است كه انتخاب اين تعبير به عنوان يك نوع تشبيه ، و به خاطر تنگى و كوتاهى لغات ما از بيان اينگونه واقعيات بزرگ است . در حديثى از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: رايت على كل ورقة من اوراقها ملكا قائما يسبح الله تعالى : ((من بر هر يك از برگهاى آن فرشته اى ديدم كه ايستاده بود و تسبيح خداوند را مى كرد)). <26> در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: انتهيت الى سدرة المنتهى ، و اذا الورقة منها تظل امة من الامم : ((من به سدرة المنتهى رسيدم و ديدم در سايه هر برگى از آن امتى قرار گرفته اند))!. <27> اين تعبيرات نشان مى دهد كه هرگز منظور درختى شبيه آنچه در زمين مى بينيم نبوده ، بلكه اشاره به سايبان عظيمى است در جوار قرب رحمت حق كه فرشتگان بر برگهاى آن تسبيح مى كنند و امتهائى از نيكان و پاكان در سايه آن قرار دارند. ((جنة الماءوى )) به معنى بهشتى است كه محل سكونت است <28> و در اينكه اين كدام بهشت است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا همان بهشت جاويدان (جنة الخلد) مى دانند كه در انتظار تمام اهل ايمان و پرهيزگاران است ، و محل آنرا در آسمان مى دانند، و آيه 19 سوره سجده را شاهد بر آن مى دانند: فلهم جنات الماءوى نزلا بما كانوا يعملون ((براى مؤ منان صالح العمل باغهاى بهشت است كه در آن ساكن مى شوند، و اين وسيله پذيرائى از آنهاست در مقابل اعمالى كه انجام مى دادند چرا كه اين آيه به قرينه آيه بعد از آن مسلما از بهشت جاويدان سخن مى گويد. ولى از آنجا كه در جاى ديگر مى خوانيم و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها السماوات و الارض : ((براى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى كه وسعت آن آسمانها و زمين است بر يكديگر پيشى گيريد)) (آل عمران - 133) بعضى اين معنى را بعيد شمرده اند، زيرا ظاهر آيات مورد بحث نشان مى دهد كه ((جنة الماءوى )) در آسمان است و غير از بهشت جاويدان است كه وسعتش به اندازه تمام آسمانها و زمين مى باشد. لذا گاهى آنرا به جايگاه ويژه اى از بهشت تفسير كرده اند كه در كنار ((سدرة المنتهى )) است ، و محل خاصان و مخلصان است . و گاه گفته اند به معنى بهشت برزخى است كه ارواح شهداء و مؤ منان موقتا به آنجا مى روند. تفسير اخير از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و از امورى كه به روشنى بر آن گواهى مى دهد اين است كه در بسيارى از روايات معراج آمده است كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) عده اى را در اين بهشت متنعم ديد، در حالى كه مى دانيم هيچكس در بهشت جاويدان قبل از روز قيامت وارد نمى شود، زيرا آيات قرآن به خوبى دلالت دارد كه پرهيزگاران در قيامت بعد از محاسبه ، وارد بهشت مى شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ ، و ارواح شهداء نيز در بهشت برزخى قرار دارند، زيرا آنها نيز قبل از قيام قيامت وارد بهشت جاويدان نمى شوند. آيه ((مازاغ البصر و ما طغى )) اشاره به اين معناست كه چشم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در مشاهده خود نه چپ و راست شد، و نه از حد و مقصد تجاوز كرد، و آنچه را ديد عين واقعيت بود (زيرا ((زاغ )) از ماده ((زيغ )) به معنى انحراف به چپ و راست است ، و ((طغى )) از ماده ((طغيان )) به معنى تجاوز از حد است . به تعبير ديگر انسان به هنگام مشاهده چيزى ، وقتى به اشتباه مى افتد كه دقيقا به خود آن توجه نكند يا به چپ و راست ، يا ماوراء آن بنگرد. <29> اكنون كه از تفسير مفردات آيه فراغت يافتيم ، به تفسير جمعى آيات مى پردازيم . در اينجا باز همان دو نظرى كه در تفسير آيات سابق بود تعقيب شده است . جمع كثيرى از مفسران آيات را ناظر به ملاقات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) براى دومين بار با جبرئيل ، در صورت اصليش ، دانسته اند، و مى گويند منظور اين است كه بار ديگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به هنگام نزول از معراج در كنار ((سدرة المنتهى )) جبرئيل را در صورت اصليش ديد، و چشم او در مشاهده اين صحنه هرگز گرفتار اشتباهى نشد. پيامبر در اينجا بعضى از آيات بزرگ حق را مشاهده كرد كه منظور از آن يا همان صورت واقعى جبرئيل است ، و يا بعضى از آيات عظمت آسمانها و عجائب آن ، و يا هر دو. ولى اشكالاتى كه سابقا براى اين تفسير ذكر كرديم همچنان باقى است ، بلكه پاره اى از اشكالات ديگر بر آن افزوده مى شود، از جمله : تعبير به ((نزلة اخرى )) (در يك نزول ديگر) طبق اين تفسير مفهوم روشنى ندارد، و اما بر طبق تفسير دوم پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) در يك ((شهود باطنى ديگر)) به هنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاك خدا را مشاهده كرد، و به تعبير ديگر خداوند بار ديگر بر قلب پاك او نزول فرمود (نزلة اخرى ) و شهود كامل تحقق يافت ، در محلى كه منتهااليه قرب الى الله از سوى بندگان است ، در كنار سدرة المنتهى ، در آنجا كه ((جنة الماوى )) قرار دارد، در حالى كه ((سدرة المنتهى )) را حجابهائى از نور پوشانده بود. ديده قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين شهود هرگز به غير حق نيفتاد، و جز او نديد، و در همانجا بود كه نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نيز مشاهده كرد. مساءله شهود باطنى چنانكه قبلا نيز اشاره كرديم يكنوع درك و ديدى است كه نه شباهت با ((ادراكات عقلى )) دارد، و نه با ((ادراكات حسى )) كه انسان از طريق حواس ظاهر آنرا درك مى كند، و از جهاتى مى توان آنرا شبيه علم انسان به وجود خود و افكار و تصورات خود دانست . توضيح اينكه : ما به وجود خود يقين داريم ، افكار خود را درك مى كنيم ، از اراده و تصميم و تمايلات خود باخبريم ، ولى اين آگاهى نه از طريق استدلال براى ما حاصل شده ، و نه از طريق مشاهده ظاهرى ، بلكه اين يك نوع شهود باطنى براى ما است كه از اين طريق به وجود خود و روحيات خود واقفيم . به همين دليل علمى كه از ناحيه شهود باطنى حاصل مى شود هيچگونه خطا در آن راه ندارد، زيرا نه از طريق استدلال است كه خطائى در مقدمات آن حاصل شود، و نه از طريق حس است كه خطائى از طريق حواس در آن راه يابد. درست است كه ما نمى توانيم حقيقت شهودى را كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آن شب تاريخى معراج نسبت به خداوند پيدا كرد دريابيم ولى مثالى گفتيم براى نزديك كردن راه مناسب است ، و روايات اسلامى نيز در مسير راهگشاى ماست . ﴿13 دومين ديدار! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى آيات گذشته درباره مساءله وحى و ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با خداوند و شهود باطنى او است . مى فرمايد: ((بار ديگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) او را مشاهده كرد)) (و لقد رآه نزلة اخرى ). ((و اين شهود در كنار سدرة المنتهى روى داد)) (عند سدرة المنتهى ). ((همانى كه جنة الماءوى و بهشت برين در كنار آن است )) (عندها جنة الماءوى ). ((در آن هنگام كه چيزى ((سدرة المنتهى )) را فراگرفته ، و پوشانده بود)) (اذ يغشى السدرة ما يغشى ). اينها واقعياتى بود كه پيامبر مشاهده كرده ((و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق نديد)) (ما زاغ البصر و ما طغى ). ((او بخشى از آيات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده كرد)) (لقد راءى من آيات ربه الكبرى ). همانگونه كه مى بينيم همان ابهامى كه در بدو امر آيات گذشته را احاطه كرده بود بر اين آيات كه فراز ديگرى از همان مطالب است سايه افكنده ، و براى روشن شدن مفاد اين آيات باز بايد قبل از هر چيز به سراغ مفردات آن برويم سپس مجموع را در نظر بگيريم : ((نزلة )) به معنى يكبار نازل شدن است ، بنابراين ((نزلة اخرى )) يعنى ((در يك نزول ديگر)). از اين تعبير استفاده مى شود كه دو بار ((نزول )) رخ داده و اين ماجرا مربوط به نزول دوم است . ((سدرة )) (بر وزن حرفة ) مطابق آنچه غالبا مفسران علماى لغت گفته اند درختى است پر برگ و پر سايه ، و تعبير به ((سدرة المنتهى )) اشاره به درخت پر برگ و پر سايه اى است كه در اوج آسمانها، در منتهااليه عروج فرشتگان و ارواح شهداء، و علوم انبياء، و اعمال انسانها قرار گرفته ، جائى كه ملائكه پروردگار از آن فراتر نمى روند، و جبرئيل نيز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسيد متوقف شد. درباره سدرة المنتهى هر چند در قرآن مجيد توضيحى نيامده ، ولى در اخبار و روايات اسلامى توصيفهاى گوناگونى پيرامون آن آمده ، و همه بيانگر اين واقعيت است كه انتخاب اين تعبير به عنوان يك نوع تشبيه ، و به خاطر تنگى و كوتاهى لغات ما از بيان اينگونه واقعيات بزرگ است . در حديثى از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: رايت على كل ورقة من اوراقها ملكا قائما يسبح الله تعالى : ((من بر هر يك از برگهاى آن فرشته اى ديدم كه ايستاده بود و تسبيح خداوند را مى كرد)). در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: انتهيت الى سدرة المنتهى ، و اذا الورقة منها تظل امة من الامم : ((من به سدرة المنتهى رسيدم و ديدم در سايه هر برگى از آن امتى قرار گرفته اند))!. اين تعبيرات نشان مى دهد كه هرگز منظور درختى شبيه آنچه در زمين مى بينيم نبوده ، بلكه اشاره به سايبان عظيمى است در جوار قرب رحمت حق كه فرشتگان بر برگهاى آن تسبيح مى كنند و امتهائى از نيكان و پاكان در سايه آن قرار دارند. ((جنة الماءوى )) به معنى بهشتى است كه محل سكونت است و در اينكه اين كدام بهشت است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا همان بهشت جاويدان (جنة الخلد) مى دانند كه در انتظار تمام اهل ايمان و پرهيزگاران است ، و محل آنرا در آسمان مى دانند، و آيه 19 سوره سجده را شاهد بر آن مى دانند: فلهم جنات الماءوى نزلا بما كانوا يعملون ((براى مؤ منان صالح العمل باغهاى بهشت است كه در آن ساكن مى شوند، و اين وسيله پذيرائى از آنهاست در مقابل اعمالى كه انجام مى دادند چرا كه اين آيه به قرينه آيه بعد از آن مسلما از بهشت جاويدان سخن مى گويد. ولى از آنجا كه در جاى ديگر مى خوانيم و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها السماوات و الارض : ((براى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى كه وسعت آن آسمانها و زمين است بر يكديگر پيشى گيريد)) (آل عمران - 133) بعضى اين معنى را بعيد شمرده اند، زيرا ظاهر آيات مورد بحث نشان مى دهد كه ((جنة الماءوى )) در آسمان است و غير از بهشت جاويدان است كه وسعتش به اندازه تمام آسمانها و زمين مى باشد. لذا گاهى آنرا به جايگاه ويژه اى از بهشت تفسير كرده اند كه در كنار ((سدرة المنتهى )) است ، و محل خاصان و مخلصان است . و گاه گفته اند به معنى بهشت برزخى است كه ارواح شهداء و مؤ منان موقتا به آنجا مى روند. تفسير اخير از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و از امورى كه به روشنى بر آن گواهى مى دهد اين است كه در بسيارى از روايات معراج آمده است كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) عده اى را در اين بهشت متنعم ديد، در حالى كه مى دانيم هيچكس در بهشت جاويدان قبل از روز قيامت وارد نمى شود، زيرا آيات قرآن به خوبى دلالت دارد كه پرهيزگاران در قيامت بعد از محاسبه ، وارد بهشت مى شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ ، و ارواح شهداء نيز در بهشت برزخى قرار دارند، زيرا آنها نيز قبل از قيام قيامت وارد بهشت جاويدان نمى شوند. آيه ((مازاغ البصر و ما طغى )) اشاره به اين معناست كه چشم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در مشاهده خود نه چپ و راست شد، و نه از حد و مقصد تجاوز كرد، و آنچه را ديد عين واقعيت بود (زيرا ((زاغ )) از ماده ((زيغ )) به معنى انحراف به چپ و راست است ، و ((طغى )) از ماده ((طغيان )) به معنى تجاوز از حد است . به تعبير ديگر انسان به هنگام مشاهده چيزى ، وقتى به اشتباه مى افتد كه دقيقا به خود آن توجه نكند يا به چپ و راست ، يا ماوراء آن بنگرد. اكنون كه از تفسير مفردات آيه فراغت يافتيم ، به تفسير جمعى آيات مى پردازيم . در اينجا باز همان دو نظرى كه در تفسير آيات سابق بود تعقيب شده است . جمع كثيرى از مفسران آيات را ناظر به ملاقات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) براى دومين بار با جبرئيل ، در صورت اصليش ، دانسته اند، و مى گويند منظور اين است كه بار ديگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به هنگام نزول از معراج در كنار ((سدرة المنتهى )) جبرئيل را در صورت اصليش ديد، و چشم او در مشاهده اين صحنه هرگز گرفتار اشتباهى نشد. پيامبر در اينجا بعضى از آيات بزرگ حق را مشاهده كرد كه منظور از آن يا همان صورت واقعى جبرئيل است ، و يا بعضى از آيات عظمت آسمانها و عجائب آن ، و يا هر دو. ولى اشكالاتى كه سابقا براى اين تفسير ذكر كرديم همچنان باقى است ، بلكه پاره اى از اشكالات ديگر بر آن افزوده مى شود، از جمله : تعبير به ((نزلة اخرى )) (در يك نزول ديگر) طبق اين تفسير مفهوم روشنى ندارد، و اما بر طبق تفسير دوم پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) در يك ((شهود باطنى ديگر)) به هنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاك خدا را مشاهده كرد، و به تعبير ديگر خداوند بار ديگر بر قلب پاك او نزول فرمود (نزلة اخرى ) و شهود كامل تحقق يافت ، در محلى كه منتهااليه قرب الى الله از سوى بندگان است ، در كنار سدرة المنتهى ، در آنجا كه ((جنة الماوى )) قرار دارد، در حالى كه ((سدرة المنتهى )) را حجابهائى از نور پوشانده بود. ديده قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين شهود هرگز به غير حق نيفتاد، و جز او نديد، و در همانجا بود كه نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نيز مشاهده كرد. مساءله شهود باطنى چنانكه قبلا نيز اشاره كرديم يكنوع درك و ديدى است كه نه شباهت با ((ادراكات عقلى )) دارد، و نه با ((ادراكات حسى )) كه انسان از طريق حواس ظاهر آنرا درك مى كند، و از جهاتى مى توان آنرا شبيه علم انسان به وجود خود و افكار و تصورات خود دانست . توضيح اينكه : ما به وجود خود يقين داريم ، افكار خود را درك مى كنيم ، از اراده و تصميم و تمايلات خود باخبريم ، ولى اين آگاهى نه از طريق استدلال براى ما حاصل شده ، و نه از طريق مشاهده ظاهرى ، بلكه اين يك نوع شهود باطنى براى ما است كه از اين طريق به وجود خود و روحيات خود واقفيم . به همين دليل علمى كه از ناحيه شهود باطنى حاصل مى شود هيچگونه خطا در آن راه ندارد، زيرا نه از طريق استدلال است كه خطائى در مقدمات آن حاصل شود، و نه از طريق حس است كه خطائى از طريق حواس در آن راه يابد. درست است كه ما نمى توانيم حقيقت شهودى را كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آن شب تاريخى معراج نسبت به خداوند پيدا كرد دريابيم ولى مثالى گفتيم براى نزديك كردن راه مناسب است ، و روايات اسلامى نيز در مسير راهگشاى ماست . ﴿14 دومين ديدار! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى آيات گذشته درباره مساءله وحى و ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با خداوند و شهود باطنى او است . مى فرمايد: ((بار ديگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) او را مشاهده كرد)) (و لقد رآه نزلة اخرى ). ((و اين شهود در كنار سدرة المنتهى روى داد)) (عند سدرة المنتهى ). ((همانى كه جنة الماءوى و بهشت برين در كنار آن است )) (عندها جنة الماءوى ). ((در آن هنگام كه چيزى ((سدرة المنتهى )) را فراگرفته ، و پوشانده بود)) (اذ يغشى السدرة ما يغشى ). اينها واقعياتى بود كه پيامبر مشاهده كرده ((و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق نديد)) (ما زاغ البصر و ما طغى ). ((او بخشى از آيات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده كرد)) (لقد راءى من آيات ربه الكبرى ). همانگونه كه مى بينيم همان ابهامى كه در بدو امر آيات گذشته را احاطه كرده بود بر اين آيات كه فراز ديگرى از همان مطالب است سايه افكنده ، و براى روشن شدن مفاد اين آيات باز بايد قبل از هر چيز به سراغ مفردات آن برويم سپس مجموع را در نظر بگيريم : ((نزلة )) به معنى يكبار نازل شدن است ، بنابراين ((نزلة اخرى )) يعنى ((در يك نزول ديگر)). از اين تعبير استفاده مى شود كه دو بار ((نزول )) رخ داده و اين ماجرا مربوط به نزول دوم است . ((سدرة )) (بر وزن حرفة ) مطابق آنچه غالبا مفسران علماى لغت گفته اند درختى است پر برگ و پر سايه ، و تعبير به ((سدرة المنتهى )) اشاره به درخت پر برگ و پر سايه اى است كه در اوج آسمانها، در منتهااليه عروج فرشتگان و ارواح شهداء، و علوم انبياء، و اعمال انسانها قرار گرفته ، جائى كه ملائكه پروردگار از آن فراتر نمى روند، و جبرئيل نيز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسيد متوقف شد. درباره سدرة المنتهى هر چند در قرآن مجيد توضيحى نيامده ، ولى در اخبار و روايات اسلامى توصيفهاى گوناگونى پيرامون آن آمده ، و همه بيانگر اين واقعيت است كه انتخاب اين تعبير به عنوان يك نوع تشبيه ، و به خاطر تنگى و كوتاهى لغات ما از بيان اينگونه واقعيات بزرگ است . در حديثى از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: رايت على كل ورقة من اوراقها ملكا قائما يسبح الله تعالى : ((من بر هر يك از برگهاى آن فرشته اى ديدم كه ايستاده بود و تسبيح خداوند را مى كرد)). در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: انتهيت الى سدرة المنتهى ، و اذا الورقة منها تظل امة من الامم : ((من به سدرة المنتهى رسيدم و ديدم در سايه هر برگى از آن امتى قرار گرفته اند))!. اين تعبيرات نشان مى دهد كه هرگز منظور درختى شبيه آنچه در زمين مى بينيم نبوده ، بلكه اشاره به سايبان عظيمى است در جوار قرب رحمت حق كه فرشتگان بر برگهاى آن تسبيح مى كنند و امتهائى از نيكان و پاكان در سايه آن قرار دارند. ((جنة الماءوى )) به معنى بهشتى است كه محل سكونت است و در اينكه اين كدام بهشت است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا همان بهشت جاويدان (جنة الخلد) مى دانند كه در انتظار تمام اهل ايمان و پرهيزگاران است ، و محل آنرا در آسمان مى دانند، و آيه 19 سوره سجده را شاهد بر آن مى دانند: فلهم جنات الماءوى نزلا بما كانوا يعملون ((براى مؤ منان صالح العمل باغهاى بهشت است كه در آن ساكن مى شوند، و اين وسيله پذيرائى از آنهاست در مقابل اعمالى كه انجام مى دادند چرا كه اين آيه به قرينه آيه بعد از آن مسلما از بهشت جاويدان سخن مى گويد. ولى از آنجا كه در جاى ديگر مى خوانيم و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها السماوات و الارض : ((براى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى كه وسعت آن آسمانها و زمين است بر يكديگر پيشى گيريد)) (آل عمران - 133) بعضى اين معنى را بعيد شمرده اند، زيرا ظاهر آيات مورد بحث نشان مى دهد كه ((جنة الماءوى )) در آسمان است و غير از بهشت جاويدان است كه وسعتش به اندازه تمام آسمانها و زمين مى باشد. لذا گاهى آنرا به جايگاه ويژه اى از بهشت تفسير كرده اند كه در كنار ((سدرة المنتهى )) است ، و محل خاصان و مخلصان است . و گاه گفته اند به معنى بهشت برزخى است كه ارواح شهداء و مؤ منان موقتا به آنجا مى روند. تفسير اخير از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و از امورى كه به روشنى بر آن گواهى مى دهد اين است كه در بسيارى از روايات معراج آمده است كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) عده اى را در اين بهشت متنعم ديد، در حالى كه مى دانيم هيچكس در بهشت جاويدان قبل از روز قيامت وارد نمى شود، زيرا آيات قرآن به خوبى دلالت دارد كه پرهيزگاران در قيامت بعد از محاسبه ، وارد بهشت مى شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ ، و ارواح شهداء نيز در بهشت برزخى قرار دارند، زيرا آنها نيز قبل از قيام قيامت وارد بهشت جاويدان نمى شوند. آيه ((مازاغ البصر و ما طغى )) اشاره به اين معناست كه چشم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در مشاهده خود نه چپ و راست شد، و نه از حد و مقصد تجاوز كرد، و آنچه را ديد عين واقعيت بود (زيرا ((زاغ )) از ماده ((زيغ )) به معنى انحراف به چپ و راست است ، و ((طغى )) از ماده ((طغيان )) به معنى تجاوز از حد است . به تعبير ديگر انسان به هنگام مشاهده چيزى ، وقتى به اشتباه مى افتد كه دقيقا به خود آن توجه نكند يا به چپ و راست ، يا ماوراء آن بنگرد. اكنون كه از تفسير مفردات آيه فراغت يافتيم ، به تفسير جمعى آيات مى پردازيم . در اينجا باز همان دو نظرى كه در تفسير آيات سابق بود تعقيب شده است . جمع كثيرى از مفسران آيات را ناظر به ملاقات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) براى دومين بار با جبرئيل ، در صورت اصليش ، دانسته اند، و مى گويند منظور اين است كه بار ديگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به هنگام نزول از معراج در كنار ((سدرة المنتهى )) جبرئيل را در صورت اصليش ديد، و چشم او در مشاهده اين صحنه هرگز گرفتار اشتباهى نشد. پيامبر در اينجا بعضى از آيات بزرگ حق را مشاهده كرد كه منظور از آن يا همان صورت واقعى جبرئيل است ، و يا بعضى از آيات عظمت آسمانها و عجائب آن ، و يا هر دو. ولى اشكالاتى كه سابقا براى اين تفسير ذكر كرديم همچنان باقى است ، بلكه پاره اى از اشكالات ديگر بر آن افزوده مى شود، از جمله : تعبير به ((نزلة اخرى )) (در يك نزول ديگر) طبق اين تفسير مفهوم روشنى ندارد، و اما بر طبق تفسير دوم پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) در يك ((شهود باطنى ديگر)) به هنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاك خدا را مشاهده كرد، و به تعبير ديگر خداوند بار ديگر بر قلب پاك او نزول فرمود (نزلة اخرى ) و شهود كامل تحقق يافت ، در محلى كه منتهااليه قرب الى الله از سوى بندگان است ، در كنار سدرة المنتهى ، در آنجا كه ((جنة الماوى )) قرار دارد، در حالى كه ((سدرة المنتهى )) را حجابهائى از نور پوشانده بود. ديده قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين شهود هرگز به غير حق نيفتاد، و جز او نديد، و در همانجا بود كه نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نيز مشاهده كرد. مساءله شهود باطنى چنانكه قبلا نيز اشاره كرديم يكنوع درك و ديدى است كه نه شباهت با ((ادراكات عقلى )) دارد، و نه با ((ادراكات حسى )) كه انسان از طريق حواس ظاهر آنرا درك مى كند، و از جهاتى مى توان آنرا شبيه علم انسان به وجود خود و افكار و تصورات خود دانست . توضيح اينكه : ما به وجود خود يقين داريم ، افكار خود را درك مى كنيم ، از اراده و تصميم و تمايلات خود باخبريم ، ولى اين آگاهى نه از طريق استدلال براى ما حاصل شده ، و نه از طريق مشاهده ظاهرى ، بلكه اين يك نوع شهود باطنى براى ما است كه از اين طريق به وجود خود و روحيات خود واقفيم . به همين دليل علمى كه از ناحيه شهود باطنى حاصل مى شود هيچگونه خطا در آن راه ندارد، زيرا نه از طريق استدلال است كه خطائى در مقدمات آن حاصل شود، و نه از طريق حس است كه خطائى از طريق حواس در آن راه يابد. درست است كه ما نمى توانيم حقيقت شهودى را كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آن شب تاريخى معراج نسبت به خداوند پيدا كرد دريابيم ولى مثالى گفتيم براى نزديك كردن راه مناسب است ، و روايات اسلامى نيز در مسير راهگشاى ماست . ﴿15 دومين ديدار! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى آيات گذشته درباره مساءله وحى و ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با خداوند و شهود باطنى او است . مى فرمايد: ((بار ديگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) او را مشاهده كرد)) (و لقد رآه نزلة اخرى ). ((و اين شهود در كنار سدرة المنتهى روى داد)) (عند سدرة المنتهى ). ((همانى كه جنة الماءوى و بهشت برين در كنار آن است )) (عندها جنة الماءوى ). ((در آن هنگام كه چيزى ((سدرة المنتهى )) را فراگرفته ، و پوشانده بود)) (اذ يغشى السدرة ما يغشى ). اينها واقعياتى بود كه پيامبر مشاهده كرده ((و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق نديد)) (ما زاغ البصر و ما طغى ). ((او بخشى از آيات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده كرد)) (لقد راءى من آيات ربه الكبرى ). همانگونه كه مى بينيم همان ابهامى كه در بدو امر آيات گذشته را احاطه كرده بود بر اين آيات كه فراز ديگرى از همان مطالب است سايه افكنده ، و براى روشن شدن مفاد اين آيات باز بايد قبل از هر چيز به سراغ مفردات آن برويم سپس مجموع را در نظر بگيريم : ((نزلة )) به معنى يكبار نازل شدن است ، بنابراين ((نزلة اخرى )) يعنى ((در يك نزول ديگر)). از اين تعبير استفاده مى شود كه دو بار ((نزول )) رخ داده و اين ماجرا مربوط به نزول دوم است . ((سدرة )) (بر وزن حرفة ) مطابق آنچه غالبا مفسران علماى لغت گفته اند درختى است پر برگ و پر سايه ، و تعبير به ((سدرة المنتهى )) اشاره به درخت پر برگ و پر سايه اى است كه در اوج آسمانها، در منتهااليه عروج فرشتگان و ارواح شهداء، و علوم انبياء، و اعمال انسانها قرار گرفته ، جائى كه ملائكه پروردگار از آن فراتر نمى روند، و جبرئيل نيز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسيد متوقف شد. درباره سدرة المنتهى هر چند در قرآن مجيد توضيحى نيامده ، ولى در اخبار و روايات اسلامى توصيفهاى گوناگونى پيرامون آن آمده ، و همه بيانگر اين واقعيت است كه انتخاب اين تعبير به عنوان يك نوع تشبيه ، و به خاطر تنگى و كوتاهى لغات ما از بيان اينگونه واقعيات بزرگ است . در حديثى از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: رايت على كل ورقة من اوراقها ملكا قائما يسبح الله تعالى : ((من بر هر يك از برگهاى آن فرشته اى ديدم كه ايستاده بود و تسبيح خداوند را مى كرد)). در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: انتهيت الى سدرة المنتهى ، و اذا الورقة منها تظل امة من الامم : ((من به سدرة المنتهى رسيدم و ديدم در سايه هر برگى از آن امتى قرار گرفته اند))!. اين تعبيرات نشان مى دهد كه هرگز منظور درختى شبيه آنچه در زمين مى بينيم نبوده ، بلكه اشاره به سايبان عظيمى است در جوار قرب رحمت حق كه فرشتگان بر برگهاى آن تسبيح مى كنند و امتهائى از نيكان و پاكان در سايه آن قرار دارند. ((جنة الماءوى )) به معنى بهشتى است كه محل سكونت است و در اينكه اين كدام بهشت است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا همان بهشت جاويدان (جنة الخلد) مى دانند كه در انتظار تمام اهل ايمان و پرهيزگاران است ، و محل آنرا در آسمان مى دانند، و آيه 19 سوره سجده را شاهد بر آن مى دانند: فلهم جنات الماءوى نزلا بما كانوا يعملون ((براى مؤ منان صالح العمل باغهاى بهشت است كه در آن ساكن مى شوند، و اين وسيله پذيرائى از آنهاست در مقابل اعمالى كه انجام مى دادند چرا كه اين آيه به قرينه آيه بعد از آن مسلما از بهشت جاويدان سخن مى گويد. ولى از آنجا كه در جاى ديگر مى خوانيم و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها السماوات و الارض : ((براى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى كه وسعت آن آسمانها و زمين است بر يكديگر پيشى گيريد)) (آل عمران - 133) بعضى اين معنى را بعيد شمرده اند، زيرا ظاهر آيات مورد بحث نشان مى دهد كه ((جنة الماءوى )) در آسمان است و غير از بهشت جاويدان است كه وسعتش به اندازه تمام آسمانها و زمين مى باشد. لذا گاهى آنرا به جايگاه ويژه اى از بهشت تفسير كرده اند كه در كنار ((سدرة المنتهى )) است ، و محل خاصان و مخلصان است . و گاه گفته اند به معنى بهشت برزخى است كه ارواح شهداء و مؤ منان موقتا به آنجا مى روند. تفسير اخير از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و از امورى كه به روشنى بر آن گواهى مى دهد اين است كه در بسيارى از روايات معراج آمده است كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) عده اى را در اين بهشت متنعم ديد، در حالى كه مى دانيم هيچكس در بهشت جاويدان قبل از روز قيامت وارد نمى شود، زيرا آيات قرآن به خوبى دلالت دارد كه پرهيزگاران در قيامت بعد از محاسبه ، وارد بهشت مى شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ ، و ارواح شهداء نيز در بهشت برزخى قرار دارند، زيرا آنها نيز قبل از قيام قيامت وارد بهشت جاويدان نمى شوند. آيه ((مازاغ البصر و ما طغى )) اشاره به اين معناست كه چشم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در مشاهده خود نه چپ و راست شد، و نه از حد و مقصد تجاوز كرد، و آنچه را ديد عين واقعيت بود (زيرا ((زاغ )) از ماده ((زيغ )) به معنى انحراف به چپ و راست است ، و ((طغى )) از ماده ((طغيان )) به معنى تجاوز از حد است . به تعبير ديگر انسان به هنگام مشاهده چيزى ، وقتى به اشتباه مى افتد كه دقيقا به خود آن توجه نكند يا به چپ و راست ، يا ماوراء آن بنگرد. اكنون كه از تفسير مفردات آيه فراغت يافتيم ، به تفسير جمعى آيات مى پردازيم . در اينجا باز همان دو نظرى كه در تفسير آيات سابق بود تعقيب شده است . جمع كثيرى از مفسران آيات را ناظر به ملاقات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) براى دومين بار با جبرئيل ، در صورت اصليش ، دانسته اند، و مى گويند منظور اين است كه بار ديگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به هنگام نزول از معراج در كنار ((سدرة المنتهى )) جبرئيل را در صورت اصليش ديد، و چشم او در مشاهده اين صحنه هرگز گرفتار اشتباهى نشد. پيامبر در اينجا بعضى از آيات بزرگ حق را مشاهده كرد كه منظور از آن يا همان صورت واقعى جبرئيل است ، و يا بعضى از آيات عظمت آسمانها و عجائب آن ، و يا هر دو. ولى اشكالاتى كه سابقا براى اين تفسير ذكر كرديم همچنان باقى است ، بلكه پاره اى از اشكالات ديگر بر آن افزوده مى شود، از جمله : تعبير به ((نزلة اخرى )) (در يك نزول ديگر) طبق اين تفسير مفهوم روشنى ندارد، و اما بر طبق تفسير دوم پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) در يك ((شهود باطنى ديگر)) به هنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاك خدا را مشاهده كرد، و به تعبير ديگر خداوند بار ديگر بر قلب پاك او نزول فرمود (نزلة اخرى ) و شهود كامل تحقق يافت ، در محلى كه منتهااليه قرب الى الله از سوى بندگان است ، در كنار سدرة المنتهى ، در آنجا كه ((جنة الماوى )) قرار دارد، در حالى كه ((سدرة المنتهى )) را حجابهائى از نور پوشانده بود. ديده قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين شهود هرگز به غير حق نيفتاد، و جز او نديد، و در همانجا بود كه نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نيز مشاهده كرد. مساءله شهود باطنى چنانكه قبلا نيز اشاره كرديم يكنوع درك و ديدى است كه نه شباهت با ((ادراكات عقلى )) دارد، و نه با ((ادراكات حسى )) كه انسان از طريق حواس ظاهر آنرا درك مى كند، و از جهاتى مى توان آنرا شبيه علم انسان به وجود خود و افكار و تصورات خود دانست . توضيح اينكه : ما به وجود خود يقين داريم ، افكار خود را درك مى كنيم ، از اراده و تصميم و تمايلات خود باخبريم ، ولى اين آگاهى نه از طريق استدلال براى ما حاصل شده ، و نه از طريق مشاهده ظاهرى ، بلكه اين يك نوع شهود باطنى براى ما است كه از اين طريق به وجود خود و روحيات خود واقفيم . به همين دليل علمى كه از ناحيه شهود باطنى حاصل مى شود هيچگونه خطا در آن راه ندارد، زيرا نه از طريق استدلال است كه خطائى در مقدمات آن حاصل شود، و نه از طريق حس است كه خطائى از طريق حواس در آن راه يابد. درست است كه ما نمى توانيم حقيقت شهودى را كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آن شب تاريخى معراج نسبت به خداوند پيدا كرد دريابيم ولى مثالى گفتيم براى نزديك كردن راه مناسب است ، و روايات اسلامى نيز در مسير راهگشاى ماست . ﴿16 دومين ديدار! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى آيات گذشته درباره مساءله وحى و ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با خداوند و شهود باطنى او است . مى فرمايد: ((بار ديگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) او را مشاهده كرد)) (و لقد رآه نزلة اخرى ). ((و اين شهود در كنار سدرة المنتهى روى داد)) (عند سدرة المنتهى ). ((همانى كه جنة الماءوى و بهشت برين در كنار آن است )) (عندها جنة الماءوى ). ((در آن هنگام كه چيزى ((سدرة المنتهى )) را فراگرفته ، و پوشانده بود)) (اذ يغشى السدرة ما يغشى ). اينها واقعياتى بود كه پيامبر مشاهده كرده ((و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق نديد)) (ما زاغ البصر و ما طغى ). ((او بخشى از آيات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده كرد)) (لقد راءى من آيات ربه الكبرى ). همانگونه كه مى بينيم همان ابهامى كه در بدو امر آيات گذشته را احاطه كرده بود بر اين آيات كه فراز ديگرى از همان مطالب است سايه افكنده ، و براى روشن شدن مفاد اين آيات باز بايد قبل از هر چيز به سراغ مفردات آن برويم سپس مجموع را در نظر بگيريم : ((نزلة )) به معنى يكبار نازل شدن است ، بنابراين ((نزلة اخرى )) يعنى ((در يك نزول ديگر)). از اين تعبير استفاده مى شود كه دو بار ((نزول )) رخ داده و اين ماجرا مربوط به نزول دوم است . ((سدرة )) (بر وزن حرفة ) مطابق آنچه غالبا مفسران علماى لغت گفته اند درختى است پر برگ و پر سايه ، و تعبير به ((سدرة المنتهى )) اشاره به درخت پر برگ و پر سايه اى است كه در اوج آسمانها، در منتهااليه عروج فرشتگان و ارواح شهداء، و علوم انبياء، و اعمال انسانها قرار گرفته ، جائى كه ملائكه پروردگار از آن فراتر نمى روند، و جبرئيل نيز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسيد متوقف شد. درباره سدرة المنتهى هر چند در قرآن مجيد توضيحى نيامده ، ولى در اخبار و روايات اسلامى توصيفهاى گوناگونى پيرامون آن آمده ، و همه بيانگر اين واقعيت است كه انتخاب اين تعبير به عنوان يك نوع تشبيه ، و به خاطر تنگى و كوتاهى لغات ما از بيان اينگونه واقعيات بزرگ است . در حديثى از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: رايت على كل ورقة من اوراقها ملكا قائما يسبح الله تعالى : ((من بر هر يك از برگهاى آن فرشته اى ديدم كه ايستاده بود و تسبيح خداوند را مى كرد)). در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: انتهيت الى سدرة المنتهى ، و اذا الورقة منها تظل امة من الامم : ((من به سدرة المنتهى رسيدم و ديدم در سايه هر برگى از آن امتى قرار گرفته اند))!. اين تعبيرات نشان مى دهد كه هرگز منظور درختى شبيه آنچه در زمين مى بينيم نبوده ، بلكه اشاره به سايبان عظيمى است در جوار قرب رحمت حق كه فرشتگان بر برگهاى آن تسبيح مى كنند و امتهائى از نيكان و پاكان در سايه آن قرار دارند. ((جنة الماءوى )) به معنى بهشتى است كه محل سكونت است و در اينكه اين كدام بهشت است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا همان بهشت جاويدان (جنة الخلد) مى دانند كه در انتظار تمام اهل ايمان و پرهيزگاران است ، و محل آنرا در آسمان مى دانند، و آيه 19 سوره سجده را شاهد بر آن مى دانند: فلهم جنات الماءوى نزلا بما كانوا يعملون ((براى مؤ منان صالح العمل باغهاى بهشت است كه در آن ساكن مى شوند، و اين وسيله پذيرائى از آنهاست در مقابل اعمالى كه انجام مى دادند چرا كه اين آيه به قرينه آيه بعد از آن مسلما از بهشت جاويدان سخن مى گويد. ولى از آنجا كه در جاى ديگر مى خوانيم و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها السماوات و الارض : ((براى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى كه وسعت آن آسمانها و زمين است بر يكديگر پيشى گيريد)) (آل عمران - 133) بعضى اين معنى را بعيد شمرده اند، زيرا ظاهر آيات مورد بحث نشان مى دهد كه ((جنة الماءوى )) در آسمان است و غير از بهشت جاويدان است كه وسعتش به اندازه تمام آسمانها و زمين مى باشد. لذا گاهى آنرا به جايگاه ويژه اى از بهشت تفسير كرده اند كه در كنار ((سدرة المنتهى )) است ، و محل خاصان و مخلصان است . و گاه گفته اند به معنى بهشت برزخى است كه ارواح شهداء و مؤ منان موقتا به آنجا مى روند. تفسير اخير از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و از امورى كه به روشنى بر آن گواهى مى دهد اين است كه در بسيارى از روايات معراج آمده است كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) عده اى را در اين بهشت متنعم ديد، در حالى كه مى دانيم هيچكس در بهشت جاويدان قبل از روز قيامت وارد نمى شود، زيرا آيات قرآن به خوبى دلالت دارد كه پرهيزگاران در قيامت بعد از محاسبه ، وارد بهشت مى شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ ، و ارواح شهداء نيز در بهشت برزخى قرار دارند، زيرا آنها نيز قبل از قيام قيامت وارد بهشت جاويدان نمى شوند. آيه ((مازاغ البصر و ما طغى )) اشاره به اين معناست كه چشم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در مشاهده خود نه چپ و راست شد، و نه از حد و مقصد تجاوز كرد، و آنچه را ديد عين واقعيت بود (زيرا ((زاغ )) از ماده ((زيغ )) به معنى انحراف به چپ و راست است ، و ((طغى )) از ماده ((طغيان )) به معنى تجاوز از حد است . به تعبير ديگر انسان به هنگام مشاهده چيزى ، وقتى به اشتباه مى افتد كه دقيقا به خود آن توجه نكند يا به چپ و راست ، يا ماوراء آن بنگرد. اكنون كه از تفسير مفردات آيه فراغت يافتيم ، به تفسير جمعى آيات مى پردازيم . در اينجا باز همان دو نظرى كه در تفسير آيات سابق بود تعقيب شده است . جمع كثيرى از مفسران آيات را ناظر به ملاقات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) براى دومين بار با جبرئيل ، در صورت اصليش ، دانسته اند، و مى گويند منظور اين است كه بار ديگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به هنگام نزول از معراج در كنار ((سدرة المنتهى )) جبرئيل را در صورت اصليش ديد، و چشم او در مشاهده اين صحنه هرگز گرفتار اشتباهى نشد. پيامبر در اينجا بعضى از آيات بزرگ حق را مشاهده كرد كه منظور از آن يا همان صورت واقعى جبرئيل است ، و يا بعضى از آيات عظمت آسمانها و عجائب آن ، و يا هر دو. ولى اشكالاتى كه سابقا براى اين تفسير ذكر كرديم همچنان باقى است ، بلكه پاره اى از اشكالات ديگر بر آن افزوده مى شود، از جمله : تعبير به ((نزلة اخرى )) (در يك نزول ديگر) طبق اين تفسير مفهوم روشنى ندارد، و اما بر طبق تفسير دوم پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) در يك ((شهود باطنى ديگر)) به هنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاك خدا را مشاهده كرد، و به تعبير ديگر خداوند بار ديگر بر قلب پاك او نزول فرمود (نزلة اخرى ) و شهود كامل تحقق يافت ، در محلى كه منتهااليه قرب الى الله از سوى بندگان است ، در كنار سدرة المنتهى ، در آنجا كه ((جنة الماوى )) قرار دارد، در حالى كه ((سدرة المنتهى )) را حجابهائى از نور پوشانده بود. ديده قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين شهود هرگز به غير حق نيفتاد، و جز او نديد، و در همانجا بود كه نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نيز مشاهده كرد. مساءله شهود باطنى چنانكه قبلا نيز اشاره كرديم يكنوع درك و ديدى است كه نه شباهت با ((ادراكات عقلى )) دارد، و نه با ((ادراكات حسى )) كه انسان از طريق حواس ظاهر آنرا درك مى كند، و از جهاتى مى توان آنرا شبيه علم انسان به وجود خود و افكار و تصورات خود دانست . توضيح اينكه : ما به وجود خود يقين داريم ، افكار خود را درك مى كنيم ، از اراده و تصميم و تمايلات خود باخبريم ، ولى اين آگاهى نه از طريق استدلال براى ما حاصل شده ، و نه از طريق مشاهده ظاهرى ، بلكه اين يك نوع شهود باطنى براى ما است كه از اين طريق به وجود خود و روحيات خود واقفيم . به همين دليل علمى كه از ناحيه شهود باطنى حاصل مى شود هيچگونه خطا در آن راه ندارد، زيرا نه از طريق استدلال است كه خطائى در مقدمات آن حاصل شود، و نه از طريق حس است كه خطائى از طريق حواس در آن راه يابد. درست است كه ما نمى توانيم حقيقت شهودى را كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آن شب تاريخى معراج نسبت به خداوند پيدا كرد دريابيم ولى مثالى گفتيم براى نزديك كردن راه مناسب است ، و روايات اسلامى نيز در مسير راهگشاى ماست . ﴿17 دومين ديدار! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى آيات گذشته درباره مساءله وحى و ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) با خداوند و شهود باطنى او است . مى فرمايد: ((بار ديگر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) او را مشاهده كرد)) (و لقد رآه نزلة اخرى ). ((و اين شهود در كنار سدرة المنتهى روى داد)) (عند سدرة المنتهى ). ((همانى كه جنة الماءوى و بهشت برين در كنار آن است )) (عندها جنة الماءوى ). ((در آن هنگام كه چيزى ((سدرة المنتهى )) را فراگرفته ، و پوشانده بود)) (اذ يغشى السدرة ما يغشى ). اينها واقعياتى بود كه پيامبر مشاهده كرده ((و چشم او هرگز منحرف نشد و طغيان ننمود و تصورات باطل را در لباس حق نديد)) (ما زاغ البصر و ما طغى ). ((او بخشى از آيات و نشانه هاى بزرگ پروردگارش را در آنجا مشاهده كرد)) (لقد راءى من آيات ربه الكبرى ). همانگونه كه مى بينيم همان ابهامى كه در بدو امر آيات گذشته را احاطه كرده بود بر اين آيات كه فراز ديگرى از همان مطالب است سايه افكنده ، و براى روشن شدن مفاد اين آيات باز بايد قبل از هر چيز به سراغ مفردات آن برويم سپس مجموع را در نظر بگيريم : ((نزلة )) به معنى يكبار نازل شدن است ، بنابراين ((نزلة اخرى )) يعنى ((در يك نزول ديگر)). از اين تعبير استفاده مى شود كه دو بار ((نزول )) رخ داده و اين ماجرا مربوط به نزول دوم است . ((سدرة )) (بر وزن حرفة ) مطابق آنچه غالبا مفسران علماى لغت گفته اند درختى است پر برگ و پر سايه ، و تعبير به ((سدرة المنتهى )) اشاره به درخت پر برگ و پر سايه اى است كه در اوج آسمانها، در منتهااليه عروج فرشتگان و ارواح شهداء، و علوم انبياء، و اعمال انسانها قرار گرفته ، جائى كه ملائكه پروردگار از آن فراتر نمى روند، و جبرئيل نيز در سفر معراج به هنگامى كه به آن رسيد متوقف شد. درباره سدرة المنتهى هر چند در قرآن مجيد توضيحى نيامده ، ولى در اخبار و روايات اسلامى توصيفهاى گوناگونى پيرامون آن آمده ، و همه بيانگر اين واقعيت است كه انتخاب اين تعبير به عنوان يك نوع تشبيه ، و به خاطر تنگى و كوتاهى لغات ما از بيان اينگونه واقعيات بزرگ است . در حديثى از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) نقل شده است كه فرمود: رايت على كل ورقة من اوراقها ملكا قائما يسبح الله تعالى : ((من بر هر يك از برگهاى آن فرشته اى ديدم كه ايستاده بود و تسبيح خداوند را مى كرد)). در حديث ديگرى از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) فرمود: انتهيت الى سدرة المنتهى ، و اذا الورقة منها تظل امة من الامم : ((من به سدرة المنتهى رسيدم و ديدم در سايه هر برگى از آن امتى قرار گرفته اند))!. اين تعبيرات نشان مى دهد كه هرگز منظور درختى شبيه آنچه در زمين مى بينيم نبوده ، بلكه اشاره به سايبان عظيمى است در جوار قرب رحمت حق كه فرشتگان بر برگهاى آن تسبيح مى كنند و امتهائى از نيكان و پاكان در سايه آن قرار دارند. ((جنة الماءوى )) به معنى بهشتى است كه محل سكونت است و در اينكه اين كدام بهشت است ؟ در ميان مفسران گفتگو است ، بعضى آنرا همان بهشت جاويدان (جنة الخلد) مى دانند كه در انتظار تمام اهل ايمان و پرهيزگاران است ، و محل آنرا در آسمان مى دانند، و آيه 19 سوره سجده را شاهد بر آن مى دانند: فلهم جنات الماءوى نزلا بما كانوا يعملون ((براى مؤ منان صالح العمل باغهاى بهشت است كه در آن ساكن مى شوند، و اين وسيله پذيرائى از آنهاست در مقابل اعمالى كه انجام مى دادند چرا كه اين آيه به قرينه آيه بعد از آن مسلما از بهشت جاويدان سخن مى گويد. ولى از آنجا كه در جاى ديگر مى خوانيم و سارعوا الى مغفرة من ربكم و جنة عرضها السماوات و الارض : ((براى رفتن به سوى مغفرت پروردگار و بهشتى كه وسعت آن آسمانها و زمين است بر يكديگر پيشى گيريد)) (آل عمران - 133) بعضى اين معنى را بعيد شمرده اند، زيرا ظاهر آيات مورد بحث نشان مى دهد كه ((جنة الماءوى )) در آسمان است و غير از بهشت جاويدان است كه وسعتش به اندازه تمام آسمانها و زمين مى باشد. لذا گاهى آنرا به جايگاه ويژه اى از بهشت تفسير كرده اند كه در كنار ((سدرة المنتهى )) است ، و محل خاصان و مخلصان است . و گاه گفته اند به معنى بهشت برزخى است كه ارواح شهداء و مؤ منان موقتا به آنجا مى روند. تفسير اخير از همه مناسبتر به نظر مى رسد، و از امورى كه به روشنى بر آن گواهى مى دهد اين است كه در بسيارى از روايات معراج آمده است كه پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله ) عده اى را در اين بهشت متنعم ديد، در حالى كه مى دانيم هيچكس در بهشت جاويدان قبل از روز قيامت وارد نمى شود، زيرا آيات قرآن به خوبى دلالت دارد كه پرهيزگاران در قيامت بعد از محاسبه ، وارد بهشت مى شوند، نه بلافاصله بعد از مرگ ، و ارواح شهداء نيز در بهشت برزخى قرار دارند، زيرا آنها نيز قبل از قيام قيامت وارد بهشت جاويدان نمى شوند. آيه ((مازاغ البصر و ما طغى )) اشاره به اين معناست كه چشم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در مشاهده خود نه چپ و راست شد، و نه از حد و مقصد تجاوز كرد، و آنچه را ديد عين واقعيت بود (زيرا ((زاغ )) از ماده ((زيغ )) به معنى انحراف به چپ و راست است ، و ((طغى )) از ماده ((طغيان )) به معنى تجاوز از حد است . به تعبير ديگر انسان به هنگام مشاهده چيزى ، وقتى به اشتباه مى افتد كه دقيقا به خود آن توجه نكند يا به چپ و راست ، يا ماوراء آن بنگرد. اكنون كه از تفسير مفردات آيه فراغت يافتيم ، به تفسير جمعى آيات مى پردازيم . در اينجا باز همان دو نظرى كه در تفسير آيات سابق بود تعقيب شده است . جمع كثيرى از مفسران آيات را ناظر به ملاقات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) براى دومين بار با جبرئيل ، در صورت اصليش ، دانسته اند، و مى گويند منظور اين است كه بار ديگر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به هنگام نزول از معراج در كنار ((سدرة المنتهى )) جبرئيل را در صورت اصليش ديد، و چشم او در مشاهده اين صحنه هرگز گرفتار اشتباهى نشد. پيامبر در اينجا بعضى از آيات بزرگ حق را مشاهده كرد كه منظور از آن يا همان صورت واقعى جبرئيل است ، و يا بعضى از آيات عظمت آسمانها و عجائب آن ، و يا هر دو. ولى اشكالاتى كه سابقا براى اين تفسير ذكر كرديم همچنان باقى است ، بلكه پاره اى از اشكالات ديگر بر آن افزوده مى شود، از جمله : تعبير به ((نزلة اخرى )) (در يك نزول ديگر) طبق اين تفسير مفهوم روشنى ندارد، و اما بر طبق تفسير دوم پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) در يك ((شهود باطنى ديگر)) به هنگام معراج بر فراز آسمانها ذات پاك خدا را مشاهده كرد، و به تعبير ديگر خداوند بار ديگر بر قلب پاك او نزول فرمود (نزلة اخرى ) و شهود كامل تحقق يافت ، در محلى كه منتهااليه قرب الى الله از سوى بندگان است ، در كنار سدرة المنتهى ، در آنجا كه ((جنة الماوى )) قرار دارد، در حالى كه ((سدرة المنتهى )) را حجابهائى از نور پوشانده بود. ديده قلب پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در اين شهود هرگز به غير حق نيفتاد، و جز او نديد، و در همانجا بود كه نشانه هاى عظمت خداوند را در آفاق و انفس نيز مشاهده كرد. مساءله شهود باطنى چنانكه قبلا نيز اشاره كرديم يكنوع درك و ديدى است كه نه شباهت با ((ادراكات عقلى )) دارد، و نه با ((ادراكات حسى )) كه انسان از طريق حواس ظاهر آنرا درك مى كند، و از جهاتى مى توان آنرا شبيه علم انسان به وجود خود و افكار و تصورات خود دانست . توضيح اينكه : ما به وجود خود يقين داريم ، افكار خود را درك مى كنيم ، از اراده و تصميم و تمايلات خود باخبريم ، ولى اين آگاهى نه از طريق استدلال براى ما حاصل شده ، و نه از طريق مشاهده ظاهرى ، بلكه اين يك نوع شهود باطنى براى ما است كه از اين طريق به وجود خود و روحيات خود واقفيم . به همين دليل علمى كه از ناحيه شهود باطنى حاصل مى شود هيچگونه خطا در آن راه ندارد، زيرا نه از طريق استدلال است كه خطائى در مقدمات آن حاصل شود، و نه از طريق حس است كه خطائى از طريق حواس در آن راه يابد. درست است كه ما نمى توانيم حقيقت شهودى را كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در آن شب تاريخى معراج نسبت به خداوند پيدا كرد دريابيم ولى مثالى گفتيم براى نزديك كردن راه مناسب است ، و روايات اسلامى نيز در مسير راهگشاى ماست . ﴿18 اين بتها زائيده هواى نفس شما است پس از بيان بحثهاى مربوط به ((توحيد)) و ((وحى )) و ((معراج )) و ((آيات عظمت خداوند يگانه در آسمانها)) به بطلان شرك و عقائد خرافى مشركان در زمينه بتها مى پردازد. مى فرمايد: ((بعد از آنكه عظمت خداوند و آيات بزرگ او را دانستيد به من خبر دهيد آيا بتهاى ((لات )) و ((عزى ))…)) (افراءيتم اللات و العزى ). ((و همچنين ((بت مناة )) كه سومين آنهاست ، و به دنبال آنها از آن ياد مى كنيد، آيا اينها تمثال دختران خدا هستند و منشا سود و زيان براى شما مى باشند))؟! (و مناة الثالثة الاخرى ). <37> ((آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر))؟! (ا لكم الذكر و له الانثى ). در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند و حتى هنگامى كه مى شنويد همسر شما دختر آورده از شدت اندوه و خشم سياه مى شويد! ((اگر چنين باشد اين تقسيمى است غير عادلانه كه ميان خود و خدا قائل شديد))! (تلك اذا قسمة ضيزى ). <38> چرا كه سهم خدا را پست تر از سهم خود مى دانيد! به اين ترتيب قرآن افكار منحط و خرافى آنها را به باد استهزاء مى گيرد كه شما از يكسو دختران را زنده به گور مى كنيد و عيب و ننگ مى دانيد، و از سوى ديگر فرشتگان را دختران خدا مى دانيد، نه تنها خودشان را مى پرستيد كه مجسمه هاى بى روح آنها نيز به صورت بتها در نظر شما اين همه احترام دارد، در برابر آن سجده مى كنيد، در مشكلات به آنها پناه مى بريد، و حاجات خود را از آنها مى خواهيد، راستى مسخره است و شرم آور! و از اينجا روشن مى شود كه حداقل بسيارى از بتهاى سنگى و چوبى كه مورد پرستش عرب واقع مى شد به زعم آنها مجسمه هاى فرشتگان بود فرشتگانى كه آنها را رب النوع و مدير و مدبر عالم هستى مى دانستند و نسبت آنها را با خدا نسبت دختر و پدر مى پنداشتند. هنگامى كه اين خرافات در برابر خرافه ديگرى كه درباره دختران داشتند قرار داده مى شود تضاد عجيب آن خود بهترين گواه بر بى پايه بودن عقايد و افكار آنهاست ، و چه جالب است كه در چند جمله كوتاه بر همه آنها خط بطلان كشيده ، و مسخره بودن آنها را آشكار مى سازد. و از اينجا معلوم مى شود كه قرآن هرگز نمى خواهد اعتقاد عرب جاهلى را در مورد تفاوت دختر و پسر بپذيرد، بلكه مى خواهد مسلمات طرف را به رخ او بكشد كه در اصطلاح منطق آنرا جدل مى گويند، و الا نه دختر و پسر در منطق اسلام از نظر ارزش انسانى تفاوتى دارند، و نه فرشتگان دختر و پسر دارند و نه اصلا آنها فرزندان خدا هستند، و نه خدا اصولا فرزندى دارد، اينها فرضياتى است بى پايه بر اساس فرضيه هاى بى پايه ديگر، اما براى اثبات ضعف فكر و منطق اين خرافه پرستان بهترين پاسخ است . در آخرين آيه مورد بحث ، قرآن با قاطعيت مى گويد: ((اينها فقط نامهائى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد (نامهائى بى محتوى و اسمهائى بى مسمى ) و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده است )) (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان ). <39> نه دليلى از عقل بر آن داريد، و نه دليلى از طريق وحى الهى ، و جز يك مشت اوهام و خرافات و الفاظ تو خالى چيزى نيست . و در پايان مى افزايد: ((آنها فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس ‍ پيروى مى كنند و اين موهومات همه زائيده پندار و هوا است )) (ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس ). <40> ((در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است )) (و لقد جائهم من ربهم الهدى ). اما چشم مى بندند و به آن پشت مى كنند، و در ظلمات اين اوهام غوطه ور مى شوند. ﴿19 اين بتها زائيده هواى نفس شما است پس از بيان بحثهاى مربوط به ((توحيد)) و ((وحى )) و ((معراج )) و ((آيات عظمت خداوند يگانه در آسمانها)) به بطلان شرك و عقائد خرافى مشركان در زمينه بتها مى پردازد. مى فرمايد: ((بعد از آنكه عظمت خداوند و آيات بزرگ او را دانستيد به من خبر دهيد آيا بتهاى ((لات )) و ((عزى ))...)) (افراءيتم اللات و العزى ). ((و همچنين ((بت مناة )) كه سومين آنهاست ، و به دنبال آنها از آن ياد مى كنيد، آيا اينها تمثال دختران خدا هستند و منشا سود و زيان براى شما مى باشند))؟! (و مناة الثالثة الاخرى ). ((آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر))؟! (ا لكم الذكر و له الانثى ). در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند و حتى هنگامى كه مى شنويد همسر شما دختر آورده از شدت اندوه و خشم سياه مى شويد! ((اگر چنين باشد اين تقسيمى است غير عادلانه كه ميان خود و خدا قائل شديد))! (تلك اذا قسمة ضيزى ). چرا كه سهم خدا را پست تر از سهم خود مى دانيد! به اين ترتيب قرآن افكار منحط و خرافى آنها را به باد استهزاء مى گيرد كه شما از يكسو دختران را زنده به گور مى كنيد و عيب و ننگ مى دانيد، و از سوى ديگر فرشتگان را دختران خدا مى دانيد، نه تنها خودشان را مى پرستيد كه مجسمه هاى بى روح آنها نيز به صورت بتها در نظر شما اين همه احترام دارد، در برابر آن سجده مى كنيد، در مشكلات به آنها پناه مى بريد، و حاجات خود را از آنها مى خواهيد، راستى مسخره است و شرم آور! و از اينجا روشن مى شود كه حداقل بسيارى از بتهاى سنگى و چوبى كه مورد پرستش عرب واقع مى شد به زعم آنها مجسمه هاى فرشتگان بود فرشتگانى كه آنها را رب النوع و مدير و مدبر عالم هستى مى دانستند و نسبت آنها را با خدا نسبت دختر و پدر مى پنداشتند. هنگامى كه اين خرافات در برابر خرافه ديگرى كه درباره دختران داشتند قرار داده مى شود تضاد عجيب آن خود بهترين گواه بر بى پايه بودن عقايد و افكار آنهاست ، و چه جالب است كه در چند جمله كوتاه بر همه آنها خط بطلان كشيده ، و مسخره بودن آنها را آشكار مى سازد. و از اينجا معلوم مى شود كه قرآن هرگز نمى خواهد اعتقاد عرب جاهلى را در مورد تفاوت دختر و پسر بپذيرد، بلكه مى خواهد مسلمات طرف را به رخ او بكشد كه در اصطلاح منطق آنرا جدل مى گويند، و الا نه دختر و پسر در منطق اسلام از نظر ارزش انسانى تفاوتى دارند، و نه فرشتگان دختر و پسر دارند و نه اصلا آنها فرزندان خدا هستند، و نه خدا اصولا فرزندى دارد، اينها فرضياتى است بى پايه بر اساس فرضيه هاى بى پايه ديگر، اما براى اثبات ضعف فكر و منطق اين خرافه پرستان بهترين پاسخ است . در آخرين آيه مورد بحث ، قرآن با قاطعيت مى گويد: ((اينها فقط نامهائى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد (نامهائى بى محتوى و اسمهائى بى مسمى ) و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده است )) (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان ). نه دليلى از عقل بر آن داريد، و نه دليلى از طريق وحى الهى ، و جز يك مشت اوهام و خرافات و الفاظ تو خالى چيزى نيست . و در پايان مى افزايد: ((آنها فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس ‍ پيروى مى كنند و اين موهومات همه زائيده پندار و هوا است )) (ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس ). ((در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است )) (و لقد جائهم من ربهم الهدى ). اما چشم مى بندند و به آن پشت مى كنند، و در ظلمات اين اوهام غوطه ور مى شوند. ﴿20 اين بتها زائيده هواى نفس شما است پس از بيان بحثهاى مربوط به ((توحيد)) و ((وحى )) و ((معراج )) و ((آيات عظمت خداوند يگانه در آسمانها)) به بطلان شرك و عقائد خرافى مشركان در زمينه بتها مى پردازد. مى فرمايد: ((بعد از آنكه عظمت خداوند و آيات بزرگ او را دانستيد به من خبر دهيد آيا بتهاى ((لات )) و ((عزى ))...)) (افراءيتم اللات و العزى ). ((و همچنين ((بت مناة )) كه سومين آنهاست ، و به دنبال آنها از آن ياد مى كنيد، آيا اينها تمثال دختران خدا هستند و منشا سود و زيان براى شما مى باشند))؟! (و مناة الثالثة الاخرى ). ((آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر))؟! (ا لكم الذكر و له الانثى ). در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند و حتى هنگامى كه مى شنويد همسر شما دختر آورده از شدت اندوه و خشم سياه مى شويد! ((اگر چنين باشد اين تقسيمى است غير عادلانه كه ميان خود و خدا قائل شديد))! (تلك اذا قسمة ضيزى ). چرا كه سهم خدا را پست تر از سهم خود مى دانيد! به اين ترتيب قرآن افكار منحط و خرافى آنها را به باد استهزاء مى گيرد كه شما از يكسو دختران را زنده به گور مى كنيد و عيب و ننگ مى دانيد، و از سوى ديگر فرشتگان را دختران خدا مى دانيد، نه تنها خودشان را مى پرستيد كه مجسمه هاى بى روح آنها نيز به صورت بتها در نظر شما اين همه احترام دارد، در برابر آن سجده مى كنيد، در مشكلات به آنها پناه مى بريد، و حاجات خود را از آنها مى خواهيد، راستى مسخره است و شرم آور! و از اينجا روشن مى شود كه حداقل بسيارى از بتهاى سنگى و چوبى كه مورد پرستش عرب واقع مى شد به زعم آنها مجسمه هاى فرشتگان بود فرشتگانى كه آنها را رب النوع و مدير و مدبر عالم هستى مى دانستند و نسبت آنها را با خدا نسبت دختر و پدر مى پنداشتند. هنگامى كه اين خرافات در برابر خرافه ديگرى كه درباره دختران داشتند قرار داده مى شود تضاد عجيب آن خود بهترين گواه بر بى پايه بودن عقايد و افكار آنهاست ، و چه جالب است كه در چند جمله كوتاه بر همه آنها خط بطلان كشيده ، و مسخره بودن آنها را آشكار مى سازد. و از اينجا معلوم مى شود كه قرآن هرگز نمى خواهد اعتقاد عرب جاهلى را در مورد تفاوت دختر و پسر بپذيرد، بلكه مى خواهد مسلمات طرف را به رخ او بكشد كه در اصطلاح منطق آنرا جدل مى گويند، و الا نه دختر و پسر در منطق اسلام از نظر ارزش انسانى تفاوتى دارند، و نه فرشتگان دختر و پسر دارند و نه اصلا آنها فرزندان خدا هستند، و نه خدا اصولا فرزندى دارد، اينها فرضياتى است بى پايه بر اساس فرضيه هاى بى پايه ديگر، اما براى اثبات ضعف فكر و منطق اين خرافه پرستان بهترين پاسخ است . در آخرين آيه مورد بحث ، قرآن با قاطعيت مى گويد: ((اينها فقط نامهائى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد (نامهائى بى محتوى و اسمهائى بى مسمى ) و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده است )) (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان ). نه دليلى از عقل بر آن داريد، و نه دليلى از طريق وحى الهى ، و جز يك مشت اوهام و خرافات و الفاظ تو خالى چيزى نيست . و در پايان مى افزايد: ((آنها فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس ‍ پيروى مى كنند و اين موهومات همه زائيده پندار و هوا است )) (ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس ). ((در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است )) (و لقد جائهم من ربهم الهدى ). اما چشم مى بندند و به آن پشت مى كنند، و در ظلمات اين اوهام غوطه ور مى شوند. ﴿21 اين بتها زائيده هواى نفس شما است پس از بيان بحثهاى مربوط به ((توحيد)) و ((وحى )) و ((معراج )) و ((آيات عظمت خداوند يگانه در آسمانها)) به بطلان شرك و عقائد خرافى مشركان در زمينه بتها مى پردازد. مى فرمايد: ((بعد از آنكه عظمت خداوند و آيات بزرگ او را دانستيد به من خبر دهيد آيا بتهاى ((لات )) و ((عزى ))...)) (افراءيتم اللات و العزى ). ((و همچنين ((بت مناة )) كه سومين آنهاست ، و به دنبال آنها از آن ياد مى كنيد، آيا اينها تمثال دختران خدا هستند و منشا سود و زيان براى شما مى باشند))؟! (و مناة الثالثة الاخرى ). ((آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر))؟! (ا لكم الذكر و له الانثى ). در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند و حتى هنگامى كه مى شنويد همسر شما دختر آورده از شدت اندوه و خشم سياه مى شويد! ((اگر چنين باشد اين تقسيمى است غير عادلانه كه ميان خود و خدا قائل شديد))! (تلك اذا قسمة ضيزى ). چرا كه سهم خدا را پست تر از سهم خود مى دانيد! به اين ترتيب قرآن افكار منحط و خرافى آنها را به باد استهزاء مى گيرد كه شما از يكسو دختران را زنده به گور مى كنيد و عيب و ننگ مى دانيد، و از سوى ديگر فرشتگان را دختران خدا مى دانيد، نه تنها خودشان را مى پرستيد كه مجسمه هاى بى روح آنها نيز به صورت بتها در نظر شما اين همه احترام دارد، در برابر آن سجده مى كنيد، در مشكلات به آنها پناه مى بريد، و حاجات خود را از آنها مى خواهيد، راستى مسخره است و شرم آور! و از اينجا روشن مى شود كه حداقل بسيارى از بتهاى سنگى و چوبى كه مورد پرستش عرب واقع مى شد به زعم آنها مجسمه هاى فرشتگان بود فرشتگانى كه آنها را رب النوع و مدير و مدبر عالم هستى مى دانستند و نسبت آنها را با خدا نسبت دختر و پدر مى پنداشتند. هنگامى كه اين خرافات در برابر خرافه ديگرى كه درباره دختران داشتند قرار داده مى شود تضاد عجيب آن خود بهترين گواه بر بى پايه بودن عقايد و افكار آنهاست ، و چه جالب است كه در چند جمله كوتاه بر همه آنها خط بطلان كشيده ، و مسخره بودن آنها را آشكار مى سازد. و از اينجا معلوم مى شود كه قرآن هرگز نمى خواهد اعتقاد عرب جاهلى را در مورد تفاوت دختر و پسر بپذيرد، بلكه مى خواهد مسلمات طرف را به رخ او بكشد كه در اصطلاح منطق آنرا جدل مى گويند، و الا نه دختر و پسر در منطق اسلام از نظر ارزش انسانى تفاوتى دارند، و نه فرشتگان دختر و پسر دارند و نه اصلا آنها فرزندان خدا هستند، و نه خدا اصولا فرزندى دارد، اينها فرضياتى است بى پايه بر اساس فرضيه هاى بى پايه ديگر، اما براى اثبات ضعف فكر و منطق اين خرافه پرستان بهترين پاسخ است . در آخرين آيه مورد بحث ، قرآن با قاطعيت مى گويد: ((اينها فقط نامهائى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد (نامهائى بى محتوى و اسمهائى بى مسمى ) و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده است )) (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان ). نه دليلى از عقل بر آن داريد، و نه دليلى از طريق وحى الهى ، و جز يك مشت اوهام و خرافات و الفاظ تو خالى چيزى نيست . و در پايان مى افزايد: ((آنها فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس ‍ پيروى مى كنند و اين موهومات همه زائيده پندار و هوا است )) (ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس ). ((در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است )) (و لقد جائهم من ربهم الهدى ). اما چشم مى بندند و به آن پشت مى كنند، و در ظلمات اين اوهام غوطه ور مى شوند. ﴿22 اين بتها زائيده هواى نفس شما است پس از بيان بحثهاى مربوط به ((توحيد)) و ((وحى )) و ((معراج )) و ((آيات عظمت خداوند يگانه در آسمانها)) به بطلان شرك و عقائد خرافى مشركان در زمينه بتها مى پردازد. مى فرمايد: ((بعد از آنكه عظمت خداوند و آيات بزرگ او را دانستيد به من خبر دهيد آيا بتهاى ((لات )) و ((عزى ))...)) (افراءيتم اللات و العزى ). ((و همچنين ((بت مناة )) كه سومين آنهاست ، و به دنبال آنها از آن ياد مى كنيد، آيا اينها تمثال دختران خدا هستند و منشا سود و زيان براى شما مى باشند))؟! (و مناة الثالثة الاخرى ). ((آيا سهم شما پسر است و سهم او دختر))؟! (ا لكم الذكر و له الانثى ). در حالى كه به زعم شما دختران كم ارزش تر از پسرانند و حتى هنگامى كه مى شنويد همسر شما دختر آورده از شدت اندوه و خشم سياه مى شويد! ((اگر چنين باشد اين تقسيمى است غير عادلانه كه ميان خود و خدا قائل شديد))! (تلك اذا قسمة ضيزى ). چرا كه سهم خدا را پست تر از سهم خود مى دانيد! به اين ترتيب قرآن افكار منحط و خرافى آنها را به باد استهزاء مى گيرد كه شما از يكسو دختران را زنده به گور مى كنيد و عيب و ننگ مى دانيد، و از سوى ديگر فرشتگان را دختران خدا مى دانيد، نه تنها خودشان را مى پرستيد كه مجسمه هاى بى روح آنها نيز به صورت بتها در نظر شما اين همه احترام دارد، در برابر آن سجده مى كنيد، در مشكلات به آنها پناه مى بريد، و حاجات خود را از آنها مى خواهيد، راستى مسخره است و شرم آور! و از اينجا روشن مى شود كه حداقل بسيارى از بتهاى سنگى و چوبى كه مورد پرستش عرب واقع مى شد به زعم آنها مجسمه هاى فرشتگان بود فرشتگانى كه آنها را رب النوع و مدير و مدبر عالم هستى مى دانستند و نسبت آنها را با خدا نسبت دختر و پدر مى پنداشتند. هنگامى كه اين خرافات در برابر خرافه ديگرى كه درباره دختران داشتند قرار داده مى شود تضاد عجيب آن خود بهترين گواه بر بى پايه بودن عقايد و افكار آنهاست ، و چه جالب است كه در چند جمله كوتاه بر همه آنها خط بطلان كشيده ، و مسخره بودن آنها را آشكار مى سازد. و از اينجا معلوم مى شود كه قرآن هرگز نمى خواهد اعتقاد عرب جاهلى را در مورد تفاوت دختر و پسر بپذيرد، بلكه مى خواهد مسلمات طرف را به رخ او بكشد كه در اصطلاح منطق آنرا جدل مى گويند، و الا نه دختر و پسر در منطق اسلام از نظر ارزش انسانى تفاوتى دارند، و نه فرشتگان دختر و پسر دارند و نه اصلا آنها فرزندان خدا هستند، و نه خدا اصولا فرزندى دارد، اينها فرضياتى است بى پايه بر اساس فرضيه هاى بى پايه ديگر، اما براى اثبات ضعف فكر و منطق اين خرافه پرستان بهترين پاسخ است . در آخرين آيه مورد بحث ، قرآن با قاطعيت مى گويد: ((اينها فقط نامهائى است كه شما و پدرانتان بر آنها گذاشته ايد (نامهائى بى محتوى و اسمهائى بى مسمى ) و هرگز خداوند دليل و حجتى بر آن نازل نكرده است )) (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آبائكم ما انزل الله بها من سلطان ). نه دليلى از عقل بر آن داريد، و نه دليلى از طريق وحى الهى ، و جز يك مشت اوهام و خرافات و الفاظ تو خالى چيزى نيست . و در پايان مى افزايد: ((آنها فقط از گمانهاى بى اساس و هواى نفس ‍ پيروى مى كنند و اين موهومات همه زائيده پندار و هوا است )) (ان يتبعون الا الظن و ما تهوى الانفس ). ((در حالى كه هدايت از سوى پروردگارشان براى آنها آمده است )) (و لقد جائهم من ربهم الهدى ). اما چشم مى بندند و به آن پشت مى كنند، و در ظلمات اين اوهام غوطه ور مى شوند. ﴿23 شفاعت هم به اذن او است اين آيات همچنان خرافه بت پرستى را تعقيب و محكوم مى كند، و ادامه اى است براى آيات قبل . نخست به آرزوهاى بى اساس بت پرستان و انتظاراتى كه از بتها داشتند پرداخته مى گويد: ((آيا آنچه انسان آرزو مى كند به آن مى رسد))؟! (ام للانسان ما تمنى ). آيا ممكن است اين اجسام بى روح و بى ارزش به شفاعت او در پيشگاه خدا برخيزند؟ و يا در مشكلات و گرفتاريها در دنيا و آخرت به او پناه بدهند؟ ((در حالى كه آخرت و دنيا تنها از آن خدا است )) (فلله الاخرة و الاولى ). عالم اسباب بر محور اراده او مى چرخد، و هر موجودى هر چه دارد از بركت وجود او است ، شفاعت از ناحيه او و حل مشكلات نيز به دست قدرت او است . قابل توجه اينكه نخست از آخرت سخن مى گويد، و بعد از دنيا، چرا كه بيشترين چيزى كه فكر انسان را به خود مشغول مى دارد نجات در آخرت است و حاكميت خدا در سراى ديگر از اين سرا آشكارتر مى باشد. و به اين ترتيب قرآن مشركان را به كلى از شفاعت بتها و حل مشكلات به وسيله آنها مايوس و نوميد مى كند، و اين بهانه را از دست آنها مى گيرد كه ما به اين علت آنها را پرستش مى كنيم كه شفيعان ما در درگاه خدا باشند: و يقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله (يونس - 18). در تفسير دو آيه فوق احتمال ديگرى نيز وجود دارد و آن توجه دادن به وجود پروردگار، از طريق عدم دسترسى انسان به آرزوها و خواسته هايش ، چرا كه در آيه اول به صورت يك استفهام انكارى مى گويد: ((آيا انسان به همه آرزوهاى خود دست مى يابد))؟! و چون جواب اين سؤ ال قطعا منفى است ، زيرا انسان هرگز به بسيارى از آرزوهايش نائل نمى شود و به اصطلاح آنرا به گور مى برد، اين نشان مى دهد تدبير اين عالم به دست ديگرى است ، و اراده او است كه حاكم بر اين جهان مى باشد، و لذا در آيه دوم مى گويد چون چنين است پس ‍ آخرت و دنيا از آن خدا است . اين معنى شبيه همان چيزى است كه در گفتار معروف على (عليه السلام ) آمده است عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم : ((خدا را از ناكام ماندن تصميمها و شكستن اراده ها شناختم ))! <46> جمع ميان اين تفسير و تفسير سابق نيز بعيد نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد بيشتر روى همين مساءله مى افزايد: چه بسيار فرشتگانى كه در آسمانها هستند و شفاعت آنها هيچگونه سودى نمى بخشد، مگر بعد از آنكه خدا براى هر كس بخواهد و راضى باشد اجازه شفاعت دهد (و كم من ملك فى السموات لاتغنى شفاعتهم شيئا الا من بعد ان ياذن الله لمن يشاء و يرضى ). جائى كه فرشتگان آسمان با آنهمه عظمت ، حتى به صورت جمعى قادر بر شفاعت نيستند، جز به اذن و رضاى پروردگار، از اين بتهاى بى شعور و فاقد هر گونه ارزش چه انتظارى داريد؟ آنجا كه عقابان تيز پرواز پر و بالشان مى ريزد از پشه هاى ناتوان چه كارى ساخته است ؟ آيا شرم آور نيست كه مى گوئيد ما اين بتها را مى پرستيم تا شفيعان ما بر درگاه خدا باشند؟! تعبير به ((كم )) (چه بسيار) در اينجا به معنى عموم است يعنى هيچيك از فرشتگان نمى توانند بى اذن و رضاى او شفاعت كنند، زيرا اين تعبير در لغت عرب گاه در معنى جمعى به كار مى رود، همانگونه كه واژه كثير در آيه 70 سوره اسراء به معنى عموم است : و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا: ((ما بنى آدم را بر عموم مخلوقات خود برترى بخشيديم )) و نيز در آيه 223 سوره شعرا درباره شياطين مى خوانيم : و اكثرهم كاذبون : ((اكثر آنها دروغگو هستند)) در حالى كه مى دانيم همه آنها دروغگو هستند. <47> اما فرق ميان ((اذن )) و ((رضا)) از اين نظر است كه اذن در جائى مى گويند كه شخص رضايت باطنى خويش را آشكار كند، ولى رضايت اعم از آن است ، و به معنى ملايمت طبع با انجام كار يا چيزى است ، و از آنجا كه گاه كسى اذنى مى دهد در حالى كه رضايت قلبى ندارد در آيه فوق براى تاءكيد بعد از اذن مساءله رضا نيز آمده است ، هر چند در مورد خداوند متعال ((اذن )) از ((رضا)) جدا نيست و تقيه درباره او معنى ندارد. ﴿24 شفاعت هم به اذن او است اين آيات همچنان خرافه بت پرستى را تعقيب و محكوم مى كند، و ادامه اى است براى آيات قبل . نخست به آرزوهاى بى اساس بت پرستان و انتظاراتى كه از بتها داشتند پرداخته مى گويد: ((آيا آنچه انسان آرزو مى كند به آن مى رسد))؟! (ام للانسان ما تمنى ). آيا ممكن است اين اجسام بى روح و بى ارزش به شفاعت او در پيشگاه خدا برخيزند؟ و يا در مشكلات و گرفتاريها در دنيا و آخرت به او پناه بدهند؟ ((در حالى كه آخرت و دنيا تنها از آن خدا است )) (فلله الاخرة و الاولى ). عالم اسباب بر محور اراده او مى چرخد، و هر موجودى هر چه دارد از بركت وجود او است ، شفاعت از ناحيه او و حل مشكلات نيز به دست قدرت او است . قابل توجه اينكه نخست از آخرت سخن مى گويد، و بعد از دنيا، چرا كه بيشترين چيزى كه فكر انسان را به خود مشغول مى دارد نجات در آخرت است و حاكميت خدا در سراى ديگر از اين سرا آشكارتر مى باشد. و به اين ترتيب قرآن مشركان را به كلى از شفاعت بتها و حل مشكلات به وسيله آنها مايوس و نوميد مى كند، و اين بهانه را از دست آنها مى گيرد كه ما به اين علت آنها را پرستش مى كنيم كه شفيعان ما در درگاه خدا باشند: و يقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله (يونس - 18). در تفسير دو آيه فوق احتمال ديگرى نيز وجود دارد و آن توجه دادن به وجود پروردگار، از طريق عدم دسترسى انسان به آرزوها و خواسته هايش ، چرا كه در آيه اول به صورت يك استفهام انكارى مى گويد: ((آيا انسان به همه آرزوهاى خود دست مى يابد))؟! و چون جواب اين سؤ ال قطعا منفى است ، زيرا انسان هرگز به بسيارى از آرزوهايش نائل نمى شود و به اصطلاح آنرا به گور مى برد، اين نشان مى دهد تدبير اين عالم به دست ديگرى است ، و اراده او است كه حاكم بر اين جهان مى باشد، و لذا در آيه دوم مى گويد چون چنين است پس ‍ آخرت و دنيا از آن خدا است . اين معنى شبيه همان چيزى است كه در گفتار معروف على (عليه السلام ) آمده است عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم : ((خدا را از ناكام ماندن تصميمها و شكستن اراده ها شناختم ))! جمع ميان اين تفسير و تفسير سابق نيز بعيد نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد بيشتر روى همين مساءله مى افزايد: چه بسيار فرشتگانى كه در آسمانها هستند و شفاعت آنها هيچگونه سودى نمى بخشد، مگر بعد از آنكه خدا براى هر كس بخواهد و راضى باشد اجازه شفاعت دهد (و كم من ملك فى السموات لاتغنى شفاعتهم شيئا الا من بعد ان ياذن الله لمن يشاء و يرضى ). جائى كه فرشتگان آسمان با آنهمه عظمت ، حتى به صورت جمعى قادر بر شفاعت نيستند، جز به اذن و رضاى پروردگار، از اين بتهاى بى شعور و فاقد هر گونه ارزش چه انتظارى داريد؟ آنجا كه عقابان تيز پرواز پر و بالشان مى ريزد از پشه هاى ناتوان چه كارى ساخته است ؟ آيا شرم آور نيست كه مى گوئيد ما اين بتها را مى پرستيم تا شفيعان ما بر درگاه خدا باشند؟! تعبير به ((كم )) (چه بسيار) در اينجا به معنى عموم است يعنى هيچيك از فرشتگان نمى توانند بى اذن و رضاى او شفاعت كنند، زيرا اين تعبير در لغت عرب گاه در معنى جمعى به كار مى رود، همانگونه كه واژه كثير در آيه 70 سوره اسراء به معنى عموم است : و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا: ((ما بنى آدم را بر عموم مخلوقات خود برترى بخشيديم )) و نيز در آيه 223 سوره شعرا درباره شياطين مى خوانيم : و اكثرهم كاذبون : ((اكثر آنها دروغگو هستند)) در حالى كه مى دانيم همه آنها دروغگو هستند. اما فرق ميان ((اذن )) و ((رضا)) از اين نظر است كه اذن در جائى مى گويند كه شخص رضايت باطنى خويش را آشكار كند، ولى رضايت اعم از آن است ، و به معنى ملايمت طبع با انجام كار يا چيزى است ، و از آنجا كه گاه كسى اذنى مى دهد در حالى كه رضايت قلبى ندارد در آيه فوق براى تاءكيد بعد از اذن مساءله رضا نيز آمده است ، هر چند در مورد خداوند متعال ((اذن )) از ((رضا)) جدا نيست و تقيه درباره او معنى ندارد. ﴿25 شفاعت هم به اذن او است اين آيات همچنان خرافه بت پرستى را تعقيب و محكوم مى كند، و ادامه اى است براى آيات قبل . نخست به آرزوهاى بى اساس بت پرستان و انتظاراتى كه از بتها داشتند پرداخته مى گويد: ((آيا آنچه انسان آرزو مى كند به آن مى رسد))؟! (ام للانسان ما تمنى ). آيا ممكن است اين اجسام بى روح و بى ارزش به شفاعت او در پيشگاه خدا برخيزند؟ و يا در مشكلات و گرفتاريها در دنيا و آخرت به او پناه بدهند؟ ((در حالى كه آخرت و دنيا تنها از آن خدا است )) (فلله الاخرة و الاولى ). عالم اسباب بر محور اراده او مى چرخد، و هر موجودى هر چه دارد از بركت وجود او است ، شفاعت از ناحيه او و حل مشكلات نيز به دست قدرت او است . قابل توجه اينكه نخست از آخرت سخن مى گويد، و بعد از دنيا، چرا كه بيشترين چيزى كه فكر انسان را به خود مشغول مى دارد نجات در آخرت است و حاكميت خدا در سراى ديگر از اين سرا آشكارتر مى باشد. و به اين ترتيب قرآن مشركان را به كلى از شفاعت بتها و حل مشكلات به وسيله آنها مايوس و نوميد مى كند، و اين بهانه را از دست آنها مى گيرد كه ما به اين علت آنها را پرستش مى كنيم كه شفيعان ما در درگاه خدا باشند: و يقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله (يونس - 18). در تفسير دو آيه فوق احتمال ديگرى نيز وجود دارد و آن توجه دادن به وجود پروردگار، از طريق عدم دسترسى انسان به آرزوها و خواسته هايش ، چرا كه در آيه اول به صورت يك استفهام انكارى مى گويد: ((آيا انسان به همه آرزوهاى خود دست مى يابد))؟! و چون جواب اين سؤ ال قطعا منفى است ، زيرا انسان هرگز به بسيارى از آرزوهايش نائل نمى شود و به اصطلاح آنرا به گور مى برد، اين نشان مى دهد تدبير اين عالم به دست ديگرى است ، و اراده او است كه حاكم بر اين جهان مى باشد، و لذا در آيه دوم مى گويد چون چنين است پس ‍ آخرت و دنيا از آن خدا است . اين معنى شبيه همان چيزى است كه در گفتار معروف على (عليه السلام ) آمده است عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم : ((خدا را از ناكام ماندن تصميمها و شكستن اراده ها شناختم ))! جمع ميان اين تفسير و تفسير سابق نيز بعيد نيست . در آخرين آيه مورد بحث براى تاءكيد بيشتر روى همين مساءله مى افزايد: چه بسيار فرشتگانى كه در آسمانها هستند و شفاعت آنها هيچگونه سودى نمى بخشد، مگر بعد از آنكه خدا براى هر كس بخواهد و راضى باشد اجازه شفاعت دهد (و كم من ملك فى السموات لاتغنى شفاعتهم شيئا الا من بعد ان ياذن الله لمن يشاء و يرضى ). جائى كه فرشتگان آسمان با آنهمه عظمت ، حتى به صورت جمعى قادر بر شفاعت نيستند، جز به اذن و رضاى پروردگار، از اين بتهاى بى شعور و فاقد هر گونه ارزش چه انتظارى داريد؟ آنجا كه عقابان تيز پرواز پر و بالشان مى ريزد از پشه هاى ناتوان چه كارى ساخته است ؟ آيا شرم آور نيست كه مى گوئيد ما اين بتها را مى پرستيم تا شفيعان ما بر درگاه خدا باشند؟! تعبير به ((كم )) (چه بسيار) در اينجا به معنى عموم است يعنى هيچيك از فرشتگان نمى توانند بى اذن و رضاى او شفاعت كنند، زيرا اين تعبير در لغت عرب گاه در معنى جمعى به كار مى رود، همانگونه كه واژه كثير در آيه 70 سوره اسراء به معنى عموم است : و فضلناهم على كثير ممن خلقنا تفضيلا: ((ما بنى آدم را بر عموم مخلوقات خود برترى بخشيديم )) و نيز در آيه 223 سوره شعرا درباره شياطين مى خوانيم : و اكثرهم كاذبون : ((اكثر آنها دروغگو هستند)) در حالى كه مى دانيم همه آنها دروغگو هستند. اما فرق ميان ((اذن )) و ((رضا)) از اين نظر است كه اذن در جائى مى گويند كه شخص رضايت باطنى خويش را آشكار كند، ولى رضايت اعم از آن است ، و به معنى ملايمت طبع با انجام كار يا چيزى است ، و از آنجا كه گاه كسى اذنى مى دهد در حالى كه رضايت قلبى ندارد در آيه فوق براى تاءكيد بعد از اذن مساءله رضا نيز آمده است ، هر چند در مورد خداوند متعال ((اذن )) از ((رضا)) جدا نيست و تقيه درباره او معنى ندارد. ﴿26