پیمایش
ق بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ ق ۚ وَالْقُرْآنِ الْمَجِيدِ ﴿1 بَلْ عَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقَالَ الْكَافِرُونَ هَٰذَا شَيْءٌ عَجِيبٌ ﴿2 أَإِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا ۖ ذَٰلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ ﴿3 قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ ۖ وَعِنْدَنَا كِتَابٌ حَفِيظٌ ﴿4 بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ فَهُمْ فِي أَمْرٍ مَرِيجٍ ﴿5 أَفَلَمْ يَنْظُرُوا إِلَى السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْفَ بَنَيْنَاهَا وَزَيَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِنْ فُرُوجٍ ﴿6 وَالْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ ﴿7 تَبْصِرَةً وَذِكْرَىٰ لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ ﴿8 وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُبَارَكًا فَأَنْبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِيدِ ﴿9 وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَضِيدٌ ﴿10 رِزْقًا لِلْعِبَادِ ۖ وَأَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتًا ۚ كَذَٰلِكَ الْخُرُوجُ ﴿11 كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَأَصْحَابُ الرَّسِّ وَثَمُودُ ﴿12 وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ وَإِخْوَانُ لُوطٍ ﴿13 وَأَصْحَابُ الْأَيْكَةِ وَقَوْمُ تُبَّعٍ ۚ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وَعِيدِ ﴿14 أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ ﴿15

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

ق، سوگند به قرآن مجید [که محمّد، فرستاده ماست و وقوع قیامت حق است.] ﴿1 [کفر پیشگان نه تنها ایمان نیاوردند] بلکه از اینکه بیم دهنده ای از خودشان به سوی آنان آمد تعجب کردند و در نتیجه کافران گفتند: این چیزی عجیب است. ﴿2 آیا هنگامی که مردیم و خاک شدیم [زنده می شویم و به حیات دوباره باز می گردیم؟] این بازگشتی دور [از عقل] است. ﴿3 بی تردید ما آنچه را که زمین از اجسادشان می کاهد، می دانیم و نزد ما کتابی ضبط کننده [همه امور چون لوح محفوظ] است. ﴿4 [اینان نه اینکه زنده شدن پس از مرگ را باور نکردند] بلکه حق را هم هنگامی که به سویشان آمد، تکذیب کردند پس در حالتی آشفته و سردرگم اند. ﴿5 آیا با تأمل به آسمان بالای سرشان ننگریستند که چگونه آن را بنا کرده و بیاراستیم و آن را هیچ شکاف [و ناموزونی] نیست؟ ﴿6 و زمین را گستردیم و کوه هایی استوار در آن افکندیم و در آن از هر نوع گیاه خوش منظر و دل انگیزی رویاندیم، ﴿7 تا برای هر بنده ای که [با اندیشیدن در نظام هستی] به سوی خدا باز می گردد، مایه بینایی و یادآوری باشد؛ ﴿8 و از آسمان آبی بسیار پربرکت و سودمند نازل کردیم، پس به وسیله آن باغ ها و دانه های دروکردنی را رویاندیم. ﴿9 و [نیز] درختان بلندقامت خرما را که خوشه های متراکم و روی هم چیده دارند [رویاندیم.] ﴿10 برای آنکه رزق و روزی بندگان باشد، و نیز به وسیله آن آب سرزمین مرده را زنده کردیم؛ و بیرون آمدنشان [پس از مرگ از خاک گور برای ورود به قیامت] این گونه است. ﴿11 پیش از اینان [که تو را تکذیب می کنند] قوم نوح و اصحاب رس و [قوم] ثمود [پیامبرانشان] را تکذیب کردند. ﴿12 و نیز قوم عاد و فرعون و برادران لوط، ﴿13 و اصحاب ایکه و قوم تُبّع همگی پیامبران را تکذیب کردند، پس تهدیدم [به نزول عذاب] بر آنان محقق و ثابت شد. ﴿14 آیا ما از آفرینش نخستین عاجز و درمانده شدیم [تا از دوباره آفریدن عاجز و درمانده شویم؟ چنین نیست] بلکه آنان [با این همه دلایل روشن و استوار] باز در آفرینش جدید در تردیدند. ﴿15

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره ق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده ، و داراى 45 آيه است محتواى سوره ((ق )) محور بحثهاى اين سوره مساءله ((معاد)) است و تقريبا تمام آيات بر همين محور دور مى زند، و مسائل ديگر در آن شكل جنبى دارد. در مسائل مربوط به معاد انگشت روى امور زير مى گذارد. 1 - انكار و تعجب كافران از مساءله معاد (معاد جسمانى ). 2 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به نظام آفرينش ، و مخصوصا احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران . 3 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به خلقت نخستين . 4 - اشاره به مساءله ثبت اعمال و اقوال براى يوم الحساب . 5 - مسائل مربوط به مرگ و انتقال از اين جهان به سراى ديگرى . 6 - گوشه اى از حوادث روز قيامت و اوصاف بهشت و دوزخ . 7 - اشاره به حوادث تكان دهنده پايان جهان كه سر آغازى است بر جهان ديگر. در اين ميان اشاراتى كوتاه و مؤ ثر به وضع اقوام طغيانگر پيشين و سرنوشت دردناك و شوم آنها (مانند قوم فرعون ، و عاد، و لوط، و شعيب ، و تبع ) و نيز دستوراتى براى توجه به خدا و ذكر او به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) داده شده است . و اشاره كوتاهى به عظمت قرآن در آغاز و پايان سوره به چشم مى خورد. فضيلت تلاوت سوره ((ق )) از روايات اسلامى استفاده مى شود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اهميت فراوانى براى اين سوره قائل بود، تا آنجا كه هر روز جمعه آن را در خطبه نماز جمعه قرائت مى فرمود. <1> در حديث ديگرى آمده است كه در هر روز ((عيد)) و ((جمعه )) آن را تلاوت مى فرمود. <2> اين به خاطر آن است كه روز جمعه و عيد روز بيدارى و آگاهى انسانها، روز بازگشت به فطرت نخستين ، و روز توجه به خدا و يوم الحساب است ، و از آنجا كه آيات اين سوره به نحو بسيار مؤ ثرى مساءله معاد و مرگ و حوادث قيامت را بازگو مى كند و تفكر در آن تاءثير عميقى در بيدارى و تربيت انسانها دارد، مورد توجه خاص آن حضرت قرار داشت . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) چنين نقل شده : من قراء سورة ((ق )) هون الله عليه تارات الموت و سكراته : ((كسى كه سوره ((ق )) را بخواند خداوند مشكلات و سكرات مرگ را بر او آسان مى سازد. <3> و نيز در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : من ادمن فى فرائضه و نوافله سورة ق وسع الله فى رزقه ، و اعطاه كتابه بيمينه و حاسبه حسابا يسيرا: ((كسى كه پيوسته در نمازهاى فريضه و نافله سوره ق را بخواند خداوند روزى او را گسترده مى كند، و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد، و حساب او را در قيامت آسان مى سازد)). <4> نياز به ياد آورى ندارد كه اينهمه افتخار و فضيلت تنها با خواندن الفاظ حاصل نمى شود، بلكه خواندن الفاظ سر آغازى است براى بيدارى انديشه ها و آن نيز وسيله اى است براى عمل صالح و هماهنگى با محتواى سوره . تفسير : منكران لجوج در كار خود سرگردانند! در اين جا بار ديگر در آغاز اين سوره به بعضى از ((حروف مقطعه )) برخورد مى كنيم و آن حرف ((ق )) است ، و چنانكه قبلا نيز گفته ايم يكى از تفسيرهاى قابل توجه ((حروف مقطعه )) اين است كه قرآن با آنهمه عظمت از ماده سادهاى همچون حروف ((الفبا)) تشكيل يافته ، و اين نشان مى دهد كه ابداعگر و نازل كننده قرآن مجيد علم و قدرت بى پايان داشته كه از چنين ابزار ساده اى چنان تركيب عالى آفريده است . البته تفسيرهاى ديگرى براى ((حروف مقطعه )) نيز وجود دارد كه مى توانيد در آغاز سوره هاى ((بقره ،)) ((آل عمران ))، ((اعراف )) و سوره هاى ((حم )) مطالعه فرمائيد. برخى از مفسران نيز ((ق )) را اشاره به بعضى از اسماء الله (مانند قادر و ((قيوم )) ) دانسته اند. در بسيارى از تفاسير نيز آمده كه ((ق )) نام كوهى است عظيم كه محيط به كره زمين است ، در اينكه اين كدام كوه است كه بر كره زمين يا مجموعه جهان احاطه دارد؟ و منظور از آن چيست ؟ اينجا جاى بحث آن نيست ، آنچه لازم مى دانيم در اينجا اشاره كنيم اين است كه بسيار بعيد به نظر مى رسد كه ((ق )) در اين سوره اشاره به ((كوه قاف )) باشد، چرا كه نه تنها تناسبى با بحثهاى سوره ندارد، حرف ق در اينجا همانند سائر حروف مقطعه اى است كه در آغاز سوره هاى قرآن آمده ، بعلاوه اگر منظور از آن كوه قاف بود مى بايست با ((واو)) قسم همراه باشد مانند ((و الطورو)) امثال آن ، و ذكر يك كلمه بدون مبتدا و خبر يا واو قسم مفهومى ندارد. از همه اينها گذشته رسم الخط تمام قرآنها اين است كه ق به صورت مفرد نوشته ، در حالى كه ((كوه قاف )) را به صورت ((قاف )) مى نويسند. از جمله امورى كه گواهى مى دهد ذكر اين حرف از حروف مقطعه براى بيان عظمت قرآن است اينكه بلافاصله بعد از آن سوگند به قرآن مجيد ياد كرده ، مى فرمايد: ((قسم به قرآن مجيد)) (و القرآن المجيد). ((مجيد)) از ماده ((مجد)) به معنى شرافت گسترده است ، و از آنجا كه قرآن عظمت و شرافتى بى پايان دارد كلمه ((مجيد)) از هر نظر سزاوار آن است ، ظاهرش زيبا، محتوايش عظيم ، دستوراتش عالى ، و برنامه هايش آموزنده و حياتبخش است . در اينكه اين قسم به چه منظور ذكر شده ، و به اصطلاح ((مقسم له )) چيست ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، ولى با توجه به آيات بعد به نظر مى رسد كه جواب قسم همان مساءله ((نبوت )) پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) يا ((رستاخيز)) انسانها بعد از مرگ است . <5> سپس به بيان پاره اى از ايرادهاى بى اساس كفار و مشركان عرب پرداخته ، از ميان آنها به دو ايراد اشاره مى كند: نخست مى گويد: ((بلكه آنها تعجب كردند كه پيامبرى انذارگر، از خود آنها آمده ، و كافران گفتند: اين چيز عجيبى است ))؟! (بل عجبوا ان جائهم منذر منهم فقال الكافرون هذا شى ء عجيب ). اين ايرادى است كه قرآن بارها به آن و پاسخ آن اشاره كرده ، و تكرار آن نشان مى دهد كه از ايرادهاى اصلى كفار بوده كه همواره آن را تكرار مى كردند. نه تنها به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كه به ساير پيامبران نيز همين ايراد را مى گرفتند، گاه مى گفتند: ان انتم الا بشر مثلنا تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤ نا: ((شما تنها انسانهائى مثل ما هستيد كه مى خواهيد ما را از آنچه نياكانمان مى پرستيدند باز داريد))! (ابراهيم - 10). و گاه مى گفتند: ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون : ((اين انسانى همانند شما است ، از آنچه مى خوريد، مى خورد و از آنچه شما مى نوشيد مى نوشد))! (مؤ منون - 33). و گاه مى افزودند: لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا: ((چرا فرشته اى همراه او نازل نشده تا همراه او انذار كند))؟! (فرقان - 7). ولى همه اينها بهانه هائى بود براى عدم تسليم در برابر حق . قرآن در آيات مورد بحث پاسخى از اين ايراد نمى گويد، چرا كه بارها به آن پاسخ گفته است ، كه اگر فرضا فرشته اى مى فرستاديم آن را به صورت بشر قرار مى داديم ، يعنى رهبر و راهنماى انسان تنها مى تواند انسان باشد، تا از تمام دردها، نيازها، تمايلات ، خواستها و مسائل زندگى او با خبر باشد، و از سوى ديگر بتواند در جنبه هاى عملى الگوئى براى آنها گردد، و نگويند اگر او هم از جنس ما بود، هرگز پاك و پاكيزه نمى ماند چرا كه : قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را! بنابراين برنامه هايش تنها به درد خودش مى خورد نه به درد بشر!. بعد از اين ايراد به رسالت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و اينكه چگونه از جنس بشر است ؟ ايراد ديگرى به محتواى دعوت او داشتند و انگشت روى مساله اى مى گذارند كه براى آنها از هر نظر عجيب و غريب بود، آنها مى گفتند: ((آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك شديم دو باره به زندگى باز مى گرديم ، آنچنان كه او مى گويد؟ اين بازگشتى است بعيد))! (اءاذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد). <6> به هر حال آنها بازگشت مجدد به زندگى را مساله اى دور از عقل مى پنداشتند، بلكه گاه آن را محال دانسته ، و ادعاى آن را دليل بر جنون گوينده اش مى گرفتند! چنانكه در آيه 7 و 8 سبا مى خوانيم : قال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد افترى على الله كذبا ام به جنة : ((كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر مى دهد هنگامى كه كاملا از هم متلاشى شديد بار ديگر به خلقت تازهاى بر مى گرديد، آيا افترا بر خدا بسته ؟ يا جنون دارد))؟! تنها در اينجا نيست كه اين ايراد را به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كردند، بارها گفتند، و بارها پاسخ شنيدند و باز هم از روى لجاجت تكرار كردند. به هر حال قرآن مجيد در اينجا از چند راه به آنها پاسخ مى گويد: نخست : به علم بى پايان خدا اشاره كرده ، مى فرمايد: ((ما مى دانيم آنچه را زمين از بدن آنها مى كاهد و كم مى كند؟ و نزد ما كتابى است كه همه چيز در آن محفوظ است )) (قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ). اگر اشكال و ايراد شما به خاطر اين است كه استخوانهاى آدمى مى پوسد، و گوشت او خاك مى شود، و جزء زمين مى گردد و ذراتى از آن نيز تبديل به بخار و گازهاى پراكنده در هوا مى گردد، چه كسى مى تواند آنها را جمع آورى كند؟ و اصلا چه كسى از آنها با خبر است ؟ پاسخش معلوم است : خداوندى كه علم او به تمام اشياء احاطه دارد تمام اين ذرات را مى شناسد، و به هنگام لزوم همه را جمع آورى مى كند، همانگونه كه ذرات پراكنده آهن را در ميان تلى از غبار با يك قطعه آهنربا ميتوان جمع - آورى كرد، جمع آورى ذرات پراكنده هر انسان براى خدا از اينهم آسان تر است . و اگر ايراد آنها اين است كه حساب اعمال انسان را چه كسى براى معاد و رستاخيز نگهميدارد؟ پاسخش اين است كه همه اينها در لوح محفوظ ثبت است ، و اصولا چيزى در اين عالم گم نمى شود، حتى اعمال شما باقى مى ماند، هر چند تغيير شكل مى دهد. ((كتاب حفيظ)) به معنى كتابى است كه حافظ اعمال تمام انسانها و غير آن است ، و اشاره به ((لوح محفوظ)) است كه شرح آن را ذيل آيه 39 سوره رعد داده ايم (جلد دهم صفحه 241). سپس به پاسخ ديگرى مى پردازد كه بيشتر جنبه روانى دارد، مى گويد: ((ولى آنها حق را هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند)) (بل كذبوا بالحق لما جائهم ). يعنى آنها آگاهانه منكر حق شده اند، و گرنه گرد و غبارى بر چهره حق نيست ، و چنانكه در آيات بعد مى آيد آنها صحنه معاد را با چشم خود مكرر در اين دنيا مى بينند و جاى شك و ترديد ندارد. لذا در پايان آيه مى افزايد: ((چون آنها در مقام تكذيب بر آمده اند پيوسته ضد و نقيض مى گويند، در كار خود متحيرند و در امور مختلط گرفتارند)) (فهم فى امر مريج ). گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را مجنون مى خوانند، گاه كاهن ، و گاه شاعر. گاه مى گويند: سخنان او ((اساطير الاولين )) است . گاه مى گويند: ((بشرى به او تعليم مى دهد))! گاه نفوذ كلماتش را نوعى ((سحر)) مى دانند. و گاه مدعى مى شوند ما هم مثل آن مى توانيم بياوريم ! اين پراكنده گوئيها نشان مى دهد كه حق را دريافته اند، و به دنبال بهانه جوئى هستند و لذا هرگز روى يك حرف نمى ايستند. ((مريج )) از ماده ((مرج )) (بر وزن حرج ) به معنى امر ((مختلط و مشوش و مشتبه )) است ، و لذا به زمينى كه گياهان مختلف و فراوان در آن روئيده ((مرج )) (مرتع ) گفته مى شود. ﴿1 سوره ق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده ، و داراى 45 آيه است محتواى سوره ((ق )) محور بحثهاى اين سوره مساءله ((معاد)) است و تقريبا تمام آيات بر همين محور دور مى زند، و مسائل ديگر در آن شكل جنبى دارد. در مسائل مربوط به معاد انگشت روى امور زير مى گذارد. 1 - انكار و تعجب كافران از مساءله معاد (معاد جسمانى ). 2 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به نظام آفرينش ، و مخصوصا احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران . 3 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به خلقت نخستين . 4 - اشاره به مساءله ثبت اعمال و اقوال براى يوم الحساب . 5 - مسائل مربوط به مرگ و انتقال از اين جهان به سراى ديگرى . 6 - گوشه اى از حوادث روز قيامت و اوصاف بهشت و دوزخ . 7 - اشاره به حوادث تكان دهنده پايان جهان كه سر آغازى است بر جهان ديگر. در اين ميان اشاراتى كوتاه و مؤ ثر به وضع اقوام طغيانگر پيشين و سرنوشت دردناك و شوم آنها (مانند قوم فرعون ، و عاد، و لوط، و شعيب ، و تبع ) و نيز دستوراتى براى توجه به خدا و ذكر او به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) داده شده است . و اشاره كوتاهى به عظمت قرآن در آغاز و پايان سوره به چشم مى خورد. فضيلت تلاوت سوره ((ق )) از روايات اسلامى استفاده مى شود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اهميت فراوانى براى اين سوره قائل بود، تا آنجا كه هر روز جمعه آن را در خطبه نماز جمعه قرائت مى فرمود. در حديث ديگرى آمده است كه در هر روز ((عيد)) و ((جمعه )) آن را تلاوت مى فرمود. اين به خاطر آن است كه روز جمعه و عيد روز بيدارى و آگاهى انسانها، روز بازگشت به فطرت نخستين ، و روز توجه به خدا و يوم الحساب است ، و از آنجا كه آيات اين سوره به نحو بسيار مؤ ثرى مساءله معاد و مرگ و حوادث قيامت را بازگو مى كند و تفكر در آن تاءثير عميقى در بيدارى و تربيت انسانها دارد، مورد توجه خاص آن حضرت قرار داشت . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) چنين نقل شده : من قراء سورة ((ق )) هون الله عليه تارات الموت و سكراته : ((كسى كه سوره ((ق )) را بخواند خداوند مشكلات و سكرات مرگ را بر او آسان مى سازد. و نيز در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : من ادمن فى فرائضه و نوافله سورة ق وسع الله فى رزقه ، و اعطاه كتابه بيمينه و حاسبه حسابا يسيرا: ((كسى كه پيوسته در نمازهاى فريضه و نافله سوره ق را بخواند خداوند روزى او را گسترده مى كند، و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد، و حساب او را در قيامت آسان مى سازد)). نياز به ياد آورى ندارد كه اينهمه افتخار و فضيلت تنها با خواندن الفاظ حاصل نمى شود، بلكه خواندن الفاظ سر آغازى است براى بيدارى انديشه ها و آن نيز وسيله اى است براى عمل صالح و هماهنگى با محتواى سوره . تفسير : منكران لجوج در كار خود سرگردانند! در اين جا بار ديگر در آغاز اين سوره به بعضى از ((حروف مقطعه )) برخورد مى كنيم و آن حرف ((ق )) است ، و چنانكه قبلا نيز گفته ايم يكى از تفسيرهاى قابل توجه ((حروف مقطعه )) اين است كه قرآن با آنهمه عظمت از ماده سادهاى همچون حروف ((الفبا)) تشكيل يافته ، و اين نشان مى دهد كه ابداعگر و نازل كننده قرآن مجيد علم و قدرت بى پايان داشته كه از چنين ابزار ساده اى چنان تركيب عالى آفريده است . البته تفسيرهاى ديگرى براى ((حروف مقطعه )) نيز وجود دارد كه مى توانيد در آغاز سوره هاى ((بقره ،)) ((آل عمران ))، ((اعراف )) و سوره هاى ((حم )) مطالعه فرمائيد. برخى از مفسران نيز ((ق )) را اشاره به بعضى از اسماء الله (مانند قادر و ((قيوم )) ) دانسته اند. در بسيارى از تفاسير نيز آمده كه ((ق )) نام كوهى است عظيم كه محيط به كره زمين است ، در اينكه اين كدام كوه است كه بر كره زمين يا مجموعه جهان احاطه دارد؟ و منظور از آن چيست ؟ اينجا جاى بحث آن نيست ، آنچه لازم مى دانيم در اينجا اشاره كنيم اين است كه بسيار بعيد به نظر مى رسد كه ((ق )) در اين سوره اشاره به ((كوه قاف )) باشد، چرا كه نه تنها تناسبى با بحثهاى سوره ندارد، حرف ق در اينجا همانند سائر حروف مقطعه اى است كه در آغاز سوره هاى قرآن آمده ، بعلاوه اگر منظور از آن كوه قاف بود مى بايست با ((واو)) قسم همراه باشد مانند ((و الطورو)) امثال آن ، و ذكر يك كلمه بدون مبتدا و خبر يا واو قسم مفهومى ندارد. از همه اينها گذشته رسم الخط تمام قرآنها اين است كه ق به صورت مفرد نوشته ، در حالى كه ((كوه قاف )) را به صورت ((قاف )) مى نويسند. از جمله امورى كه گواهى مى دهد ذكر اين حرف از حروف مقطعه براى بيان عظمت قرآن است اينكه بلافاصله بعد از آن سوگند به قرآن مجيد ياد كرده ، مى فرمايد: ((قسم به قرآن مجيد)) (و القرآن المجيد). ((مجيد)) از ماده ((مجد)) به معنى شرافت گسترده است ، و از آنجا كه قرآن عظمت و شرافتى بى پايان دارد كلمه ((مجيد)) از هر نظر سزاوار آن است ، ظاهرش زيبا، محتوايش عظيم ، دستوراتش عالى ، و برنامه هايش آموزنده و حياتبخش است . در اينكه اين قسم به چه منظور ذكر شده ، و به اصطلاح ((مقسم له )) چيست ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، ولى با توجه به آيات بعد به نظر مى رسد كه جواب قسم همان مساءله ((نبوت )) پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) يا ((رستاخيز)) انسانها بعد از مرگ است . سپس به بيان پاره اى از ايرادهاى بى اساس كفار و مشركان عرب پرداخته ، از ميان آنها به دو ايراد اشاره مى كند: نخست مى گويد: ((بلكه آنها تعجب كردند كه پيامبرى انذارگر، از خود آنها آمده ، و كافران گفتند: اين چيز عجيبى است ))؟! (بل عجبوا ان جائهم منذر منهم فقال الكافرون هذا شى ء عجيب ). اين ايرادى است كه قرآن بارها به آن و پاسخ آن اشاره كرده ، و تكرار آن نشان مى دهد كه از ايرادهاى اصلى كفار بوده كه همواره آن را تكرار مى كردند. نه تنها به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كه به ساير پيامبران نيز همين ايراد را مى گرفتند، گاه مى گفتند: ان انتم الا بشر مثلنا تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤ نا: ((شما تنها انسانهائى مثل ما هستيد كه مى خواهيد ما را از آنچه نياكانمان مى پرستيدند باز داريد))! (ابراهيم - 10). و گاه مى گفتند: ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون : ((اين انسانى همانند شما است ، از آنچه مى خوريد، مى خورد و از آنچه شما مى نوشيد مى نوشد))! (مؤ منون - 33). و گاه مى افزودند: لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا: ((چرا فرشته اى همراه او نازل نشده تا همراه او انذار كند))؟! (فرقان - 7). ولى همه اينها بهانه هائى بود براى عدم تسليم در برابر حق . قرآن در آيات مورد بحث پاسخى از اين ايراد نمى گويد، چرا كه بارها به آن پاسخ گفته است ، كه اگر فرضا فرشته اى مى فرستاديم آن را به صورت بشر قرار مى داديم ، يعنى رهبر و راهنماى انسان تنها مى تواند انسان باشد، تا از تمام دردها، نيازها، تمايلات ، خواستها و مسائل زندگى او با خبر باشد، و از سوى ديگر بتواند در جنبه هاى عملى الگوئى براى آنها گردد، و نگويند اگر او هم از جنس ما بود، هرگز پاك و پاكيزه نمى ماند چرا كه : قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را! بنابراين برنامه هايش تنها به درد خودش مى خورد نه به درد بشر!. بعد از اين ايراد به رسالت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و اينكه چگونه از جنس بشر است ؟ ايراد ديگرى به محتواى دعوت او داشتند و انگشت روى مساله اى مى گذارند كه براى آنها از هر نظر عجيب و غريب بود، آنها مى گفتند: ((آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك شديم دو باره به زندگى باز مى گرديم ، آنچنان كه او مى گويد؟ اين بازگشتى است بعيد))! (اءاذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد). به هر حال آنها بازگشت مجدد به زندگى را مساله اى دور از عقل مى پنداشتند، بلكه گاه آن را محال دانسته ، و ادعاى آن را دليل بر جنون گوينده اش مى گرفتند! چنانكه در آيه 7 و 8 سبا مى خوانيم : قال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد افترى على الله كذبا ام به جنة : ((كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر مى دهد هنگامى كه كاملا از هم متلاشى شديد بار ديگر به خلقت تازهاى بر مى گرديد، آيا افترا بر خدا بسته ؟ يا جنون دارد))؟! تنها در اينجا نيست كه اين ايراد را به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كردند، بارها گفتند، و بارها پاسخ شنيدند و باز هم از روى لجاجت تكرار كردند. به هر حال قرآن مجيد در اينجا از چند راه به آنها پاسخ مى گويد: نخست : به علم بى پايان خدا اشاره كرده ، مى فرمايد: ((ما مى دانيم آنچه را زمين از بدن آنها مى كاهد و كم مى كند؟ و نزد ما كتابى است كه همه چيز در آن محفوظ است )) (قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ). اگر اشكال و ايراد شما به خاطر اين است كه استخوانهاى آدمى مى پوسد، و گوشت او خاك مى شود، و جزء زمين مى گردد و ذراتى از آن نيز تبديل به بخار و گازهاى پراكنده در هوا مى گردد، چه كسى مى تواند آنها را جمع آورى كند؟ و اصلا چه كسى از آنها با خبر است ؟ پاسخش معلوم است : خداوندى كه علم او به تمام اشياء احاطه دارد تمام اين ذرات را مى شناسد، و به هنگام لزوم همه را جمع آورى مى كند، همانگونه كه ذرات پراكنده آهن را در ميان تلى از غبار با يك قطعه آهنربا ميتوان جمع - آورى كرد، جمع آورى ذرات پراكنده هر انسان براى خدا از اينهم آسان تر است . و اگر ايراد آنها اين است كه حساب اعمال انسان را چه كسى براى معاد و رستاخيز نگهميدارد؟ پاسخش اين است كه همه اينها در لوح محفوظ ثبت است ، و اصولا چيزى در اين عالم گم نمى شود، حتى اعمال شما باقى مى ماند، هر چند تغيير شكل مى دهد. ((كتاب حفيظ)) به معنى كتابى است كه حافظ اعمال تمام انسانها و غير آن است ، و اشاره به ((لوح محفوظ)) است كه شرح آن را ذيل آيه 39 سوره رعد داده ايم (جلد دهم صفحه 241). سپس به پاسخ ديگرى مى پردازد كه بيشتر جنبه روانى دارد، مى گويد: ((ولى آنها حق را هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند)) (بل كذبوا بالحق لما جائهم ). يعنى آنها آگاهانه منكر حق شده اند، و گرنه گرد و غبارى بر چهره حق نيست ، و چنانكه در آيات بعد مى آيد آنها صحنه معاد را با چشم خود مكرر در اين دنيا مى بينند و جاى شك و ترديد ندارد. لذا در پايان آيه مى افزايد: ((چون آنها در مقام تكذيب بر آمده اند پيوسته ضد و نقيض مى گويند، در كار خود متحيرند و در امور مختلط گرفتارند)) (فهم فى امر مريج ). گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را مجنون مى خوانند، گاه كاهن ، و گاه شاعر. گاه مى گويند: سخنان او ((اساطير الاولين )) است . گاه مى گويند: ((بشرى به او تعليم مى دهد))! گاه نفوذ كلماتش را نوعى ((سحر)) مى دانند. و گاه مدعى مى شوند ما هم مثل آن مى توانيم بياوريم ! اين پراكنده گوئيها نشان مى دهد كه حق را دريافته اند، و به دنبال بهانه جوئى هستند و لذا هرگز روى يك حرف نمى ايستند. ((مريج )) از ماده ((مرج )) (بر وزن حرج ) به معنى امر ((مختلط و مشوش و مشتبه )) است ، و لذا به زمينى كه گياهان مختلف و فراوان در آن روئيده ((مرج )) (مرتع ) گفته مى شود. ﴿2 سوره ق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده ، و داراى 45 آيه است محتواى سوره ((ق )) محور بحثهاى اين سوره مساءله ((معاد)) است و تقريبا تمام آيات بر همين محور دور مى زند، و مسائل ديگر در آن شكل جنبى دارد. در مسائل مربوط به معاد انگشت روى امور زير مى گذارد. 1 - انكار و تعجب كافران از مساءله معاد (معاد جسمانى ). 2 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به نظام آفرينش ، و مخصوصا احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران . 3 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به خلقت نخستين . 4 - اشاره به مساءله ثبت اعمال و اقوال براى يوم الحساب . 5 - مسائل مربوط به مرگ و انتقال از اين جهان به سراى ديگرى . 6 - گوشه اى از حوادث روز قيامت و اوصاف بهشت و دوزخ . 7 - اشاره به حوادث تكان دهنده پايان جهان كه سر آغازى است بر جهان ديگر. در اين ميان اشاراتى كوتاه و مؤ ثر به وضع اقوام طغيانگر پيشين و سرنوشت دردناك و شوم آنها (مانند قوم فرعون ، و عاد، و لوط، و شعيب ، و تبع ) و نيز دستوراتى براى توجه به خدا و ذكر او به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) داده شده است . و اشاره كوتاهى به عظمت قرآن در آغاز و پايان سوره به چشم مى خورد. فضيلت تلاوت سوره ((ق )) از روايات اسلامى استفاده مى شود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اهميت فراوانى براى اين سوره قائل بود، تا آنجا كه هر روز جمعه آن را در خطبه نماز جمعه قرائت مى فرمود. در حديث ديگرى آمده است كه در هر روز ((عيد)) و ((جمعه )) آن را تلاوت مى فرمود. اين به خاطر آن است كه روز جمعه و عيد روز بيدارى و آگاهى انسانها، روز بازگشت به فطرت نخستين ، و روز توجه به خدا و يوم الحساب است ، و از آنجا كه آيات اين سوره به نحو بسيار مؤ ثرى مساءله معاد و مرگ و حوادث قيامت را بازگو مى كند و تفكر در آن تاءثير عميقى در بيدارى و تربيت انسانها دارد، مورد توجه خاص آن حضرت قرار داشت . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) چنين نقل شده : من قراء سورة ((ق )) هون الله عليه تارات الموت و سكراته : ((كسى كه سوره ((ق )) را بخواند خداوند مشكلات و سكرات مرگ را بر او آسان مى سازد. و نيز در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : من ادمن فى فرائضه و نوافله سورة ق وسع الله فى رزقه ، و اعطاه كتابه بيمينه و حاسبه حسابا يسيرا: ((كسى كه پيوسته در نمازهاى فريضه و نافله سوره ق را بخواند خداوند روزى او را گسترده مى كند، و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد، و حساب او را در قيامت آسان مى سازد)). نياز به ياد آورى ندارد كه اينهمه افتخار و فضيلت تنها با خواندن الفاظ حاصل نمى شود، بلكه خواندن الفاظ سر آغازى است براى بيدارى انديشه ها و آن نيز وسيله اى است براى عمل صالح و هماهنگى با محتواى سوره . تفسير : منكران لجوج در كار خود سرگردانند! در اين جا بار ديگر در آغاز اين سوره به بعضى از ((حروف مقطعه )) برخورد مى كنيم و آن حرف ((ق )) است ، و چنانكه قبلا نيز گفته ايم يكى از تفسيرهاى قابل توجه ((حروف مقطعه )) اين است كه قرآن با آنهمه عظمت از ماده سادهاى همچون حروف ((الفبا)) تشكيل يافته ، و اين نشان مى دهد كه ابداعگر و نازل كننده قرآن مجيد علم و قدرت بى پايان داشته كه از چنين ابزار ساده اى چنان تركيب عالى آفريده است . البته تفسيرهاى ديگرى براى ((حروف مقطعه )) نيز وجود دارد كه مى توانيد در آغاز سوره هاى ((بقره ،)) ((آل عمران ))، ((اعراف )) و سوره هاى ((حم )) مطالعه فرمائيد. برخى از مفسران نيز ((ق )) را اشاره به بعضى از اسماء الله (مانند قادر و ((قيوم )) ) دانسته اند. در بسيارى از تفاسير نيز آمده كه ((ق )) نام كوهى است عظيم كه محيط به كره زمين است ، در اينكه اين كدام كوه است كه بر كره زمين يا مجموعه جهان احاطه دارد؟ و منظور از آن چيست ؟ اينجا جاى بحث آن نيست ، آنچه لازم مى دانيم در اينجا اشاره كنيم اين است كه بسيار بعيد به نظر مى رسد كه ((ق )) در اين سوره اشاره به ((كوه قاف )) باشد، چرا كه نه تنها تناسبى با بحثهاى سوره ندارد، حرف ق در اينجا همانند سائر حروف مقطعه اى است كه در آغاز سوره هاى قرآن آمده ، بعلاوه اگر منظور از آن كوه قاف بود مى بايست با ((واو)) قسم همراه باشد مانند ((و الطورو)) امثال آن ، و ذكر يك كلمه بدون مبتدا و خبر يا واو قسم مفهومى ندارد. از همه اينها گذشته رسم الخط تمام قرآنها اين است كه ق به صورت مفرد نوشته ، در حالى كه ((كوه قاف )) را به صورت ((قاف )) مى نويسند. از جمله امورى كه گواهى مى دهد ذكر اين حرف از حروف مقطعه براى بيان عظمت قرآن است اينكه بلافاصله بعد از آن سوگند به قرآن مجيد ياد كرده ، مى فرمايد: ((قسم به قرآن مجيد)) (و القرآن المجيد). ((مجيد)) از ماده ((مجد)) به معنى شرافت گسترده است ، و از آنجا كه قرآن عظمت و شرافتى بى پايان دارد كلمه ((مجيد)) از هر نظر سزاوار آن است ، ظاهرش زيبا، محتوايش عظيم ، دستوراتش عالى ، و برنامه هايش آموزنده و حياتبخش است . در اينكه اين قسم به چه منظور ذكر شده ، و به اصطلاح ((مقسم له )) چيست ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، ولى با توجه به آيات بعد به نظر مى رسد كه جواب قسم همان مساءله ((نبوت )) پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) يا ((رستاخيز)) انسانها بعد از مرگ است . سپس به بيان پاره اى از ايرادهاى بى اساس كفار و مشركان عرب پرداخته ، از ميان آنها به دو ايراد اشاره مى كند: نخست مى گويد: ((بلكه آنها تعجب كردند كه پيامبرى انذارگر، از خود آنها آمده ، و كافران گفتند: اين چيز عجيبى است ))؟! (بل عجبوا ان جائهم منذر منهم فقال الكافرون هذا شى ء عجيب ). اين ايرادى است كه قرآن بارها به آن و پاسخ آن اشاره كرده ، و تكرار آن نشان مى دهد كه از ايرادهاى اصلى كفار بوده كه همواره آن را تكرار مى كردند. نه تنها به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كه به ساير پيامبران نيز همين ايراد را مى گرفتند، گاه مى گفتند: ان انتم الا بشر مثلنا تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤ نا: ((شما تنها انسانهائى مثل ما هستيد كه مى خواهيد ما را از آنچه نياكانمان مى پرستيدند باز داريد))! (ابراهيم - 10). و گاه مى گفتند: ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون : ((اين انسانى همانند شما است ، از آنچه مى خوريد، مى خورد و از آنچه شما مى نوشيد مى نوشد))! (مؤ منون - 33). و گاه مى افزودند: لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا: ((چرا فرشته اى همراه او نازل نشده تا همراه او انذار كند))؟! (فرقان - 7). ولى همه اينها بهانه هائى بود براى عدم تسليم در برابر حق . قرآن در آيات مورد بحث پاسخى از اين ايراد نمى گويد، چرا كه بارها به آن پاسخ گفته است ، كه اگر فرضا فرشته اى مى فرستاديم آن را به صورت بشر قرار مى داديم ، يعنى رهبر و راهنماى انسان تنها مى تواند انسان باشد، تا از تمام دردها، نيازها، تمايلات ، خواستها و مسائل زندگى او با خبر باشد، و از سوى ديگر بتواند در جنبه هاى عملى الگوئى براى آنها گردد، و نگويند اگر او هم از جنس ما بود، هرگز پاك و پاكيزه نمى ماند چرا كه : قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را! بنابراين برنامه هايش تنها به درد خودش مى خورد نه به درد بشر!. بعد از اين ايراد به رسالت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و اينكه چگونه از جنس بشر است ؟ ايراد ديگرى به محتواى دعوت او داشتند و انگشت روى مساله اى مى گذارند كه براى آنها از هر نظر عجيب و غريب بود، آنها مى گفتند: ((آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك شديم دو باره به زندگى باز مى گرديم ، آنچنان كه او مى گويد؟ اين بازگشتى است بعيد))! (اءاذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد). به هر حال آنها بازگشت مجدد به زندگى را مساله اى دور از عقل مى پنداشتند، بلكه گاه آن را محال دانسته ، و ادعاى آن را دليل بر جنون گوينده اش مى گرفتند! چنانكه در آيه 7 و 8 سبا مى خوانيم : قال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد افترى على الله كذبا ام به جنة : ((كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر مى دهد هنگامى كه كاملا از هم متلاشى شديد بار ديگر به خلقت تازهاى بر مى گرديد، آيا افترا بر خدا بسته ؟ يا جنون دارد))؟! تنها در اينجا نيست كه اين ايراد را به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كردند، بارها گفتند، و بارها پاسخ شنيدند و باز هم از روى لجاجت تكرار كردند. به هر حال قرآن مجيد در اينجا از چند راه به آنها پاسخ مى گويد: نخست : به علم بى پايان خدا اشاره كرده ، مى فرمايد: ((ما مى دانيم آنچه را زمين از بدن آنها مى كاهد و كم مى كند؟ و نزد ما كتابى است كه همه چيز در آن محفوظ است )) (قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ). اگر اشكال و ايراد شما به خاطر اين است كه استخوانهاى آدمى مى پوسد، و گوشت او خاك مى شود، و جزء زمين مى گردد و ذراتى از آن نيز تبديل به بخار و گازهاى پراكنده در هوا مى گردد، چه كسى مى تواند آنها را جمع آورى كند؟ و اصلا چه كسى از آنها با خبر است ؟ پاسخش معلوم است : خداوندى كه علم او به تمام اشياء احاطه دارد تمام اين ذرات را مى شناسد، و به هنگام لزوم همه را جمع آورى مى كند، همانگونه كه ذرات پراكنده آهن را در ميان تلى از غبار با يك قطعه آهنربا ميتوان جمع - آورى كرد، جمع آورى ذرات پراكنده هر انسان براى خدا از اينهم آسان تر است . و اگر ايراد آنها اين است كه حساب اعمال انسان را چه كسى براى معاد و رستاخيز نگهميدارد؟ پاسخش اين است كه همه اينها در لوح محفوظ ثبت است ، و اصولا چيزى در اين عالم گم نمى شود، حتى اعمال شما باقى مى ماند، هر چند تغيير شكل مى دهد. ((كتاب حفيظ)) به معنى كتابى است كه حافظ اعمال تمام انسانها و غير آن است ، و اشاره به ((لوح محفوظ)) است كه شرح آن را ذيل آيه 39 سوره رعد داده ايم (جلد دهم صفحه 241). سپس به پاسخ ديگرى مى پردازد كه بيشتر جنبه روانى دارد، مى گويد: ((ولى آنها حق را هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند)) (بل كذبوا بالحق لما جائهم ). يعنى آنها آگاهانه منكر حق شده اند، و گرنه گرد و غبارى بر چهره حق نيست ، و چنانكه در آيات بعد مى آيد آنها صحنه معاد را با چشم خود مكرر در اين دنيا مى بينند و جاى شك و ترديد ندارد. لذا در پايان آيه مى افزايد: ((چون آنها در مقام تكذيب بر آمده اند پيوسته ضد و نقيض مى گويند، در كار خود متحيرند و در امور مختلط گرفتارند)) (فهم فى امر مريج ). گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را مجنون مى خوانند، گاه كاهن ، و گاه شاعر. گاه مى گويند: سخنان او ((اساطير الاولين )) است . گاه مى گويند: ((بشرى به او تعليم مى دهد))! گاه نفوذ كلماتش را نوعى ((سحر)) مى دانند. و گاه مدعى مى شوند ما هم مثل آن مى توانيم بياوريم ! اين پراكنده گوئيها نشان مى دهد كه حق را دريافته اند، و به دنبال بهانه جوئى هستند و لذا هرگز روى يك حرف نمى ايستند. ((مريج )) از ماده ((مرج )) (بر وزن حرج ) به معنى امر ((مختلط و مشوش و مشتبه )) است ، و لذا به زمينى كه گياهان مختلف و فراوان در آن روئيده ((مرج )) (مرتع ) گفته مى شود. ﴿3 سوره ق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده ، و داراى 45 آيه است محتواى سوره ((ق )) محور بحثهاى اين سوره مساءله ((معاد)) است و تقريبا تمام آيات بر همين محور دور مى زند، و مسائل ديگر در آن شكل جنبى دارد. در مسائل مربوط به معاد انگشت روى امور زير مى گذارد. 1 - انكار و تعجب كافران از مساءله معاد (معاد جسمانى ). 2 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به نظام آفرينش ، و مخصوصا احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران . 3 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به خلقت نخستين . 4 - اشاره به مساءله ثبت اعمال و اقوال براى يوم الحساب . 5 - مسائل مربوط به مرگ و انتقال از اين جهان به سراى ديگرى . 6 - گوشه اى از حوادث روز قيامت و اوصاف بهشت و دوزخ . 7 - اشاره به حوادث تكان دهنده پايان جهان كه سر آغازى است بر جهان ديگر. در اين ميان اشاراتى كوتاه و مؤ ثر به وضع اقوام طغيانگر پيشين و سرنوشت دردناك و شوم آنها (مانند قوم فرعون ، و عاد، و لوط، و شعيب ، و تبع ) و نيز دستوراتى براى توجه به خدا و ذكر او به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) داده شده است . و اشاره كوتاهى به عظمت قرآن در آغاز و پايان سوره به چشم مى خورد. فضيلت تلاوت سوره ((ق )) از روايات اسلامى استفاده مى شود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اهميت فراوانى براى اين سوره قائل بود، تا آنجا كه هر روز جمعه آن را در خطبه نماز جمعه قرائت مى فرمود. در حديث ديگرى آمده است كه در هر روز ((عيد)) و ((جمعه )) آن را تلاوت مى فرمود. اين به خاطر آن است كه روز جمعه و عيد روز بيدارى و آگاهى انسانها، روز بازگشت به فطرت نخستين ، و روز توجه به خدا و يوم الحساب است ، و از آنجا كه آيات اين سوره به نحو بسيار مؤ ثرى مساءله معاد و مرگ و حوادث قيامت را بازگو مى كند و تفكر در آن تاءثير عميقى در بيدارى و تربيت انسانها دارد، مورد توجه خاص آن حضرت قرار داشت . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) چنين نقل شده : من قراء سورة ((ق )) هون الله عليه تارات الموت و سكراته : ((كسى كه سوره ((ق )) را بخواند خداوند مشكلات و سكرات مرگ را بر او آسان مى سازد. و نيز در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : من ادمن فى فرائضه و نوافله سورة ق وسع الله فى رزقه ، و اعطاه كتابه بيمينه و حاسبه حسابا يسيرا: ((كسى كه پيوسته در نمازهاى فريضه و نافله سوره ق را بخواند خداوند روزى او را گسترده مى كند، و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد، و حساب او را در قيامت آسان مى سازد)). نياز به ياد آورى ندارد كه اينهمه افتخار و فضيلت تنها با خواندن الفاظ حاصل نمى شود، بلكه خواندن الفاظ سر آغازى است براى بيدارى انديشه ها و آن نيز وسيله اى است براى عمل صالح و هماهنگى با محتواى سوره . تفسير : منكران لجوج در كار خود سرگردانند! در اين جا بار ديگر در آغاز اين سوره به بعضى از ((حروف مقطعه )) برخورد مى كنيم و آن حرف ((ق )) است ، و چنانكه قبلا نيز گفته ايم يكى از تفسيرهاى قابل توجه ((حروف مقطعه )) اين است كه قرآن با آنهمه عظمت از ماده سادهاى همچون حروف ((الفبا)) تشكيل يافته ، و اين نشان مى دهد كه ابداعگر و نازل كننده قرآن مجيد علم و قدرت بى پايان داشته كه از چنين ابزار ساده اى چنان تركيب عالى آفريده است . البته تفسيرهاى ديگرى براى ((حروف مقطعه )) نيز وجود دارد كه مى توانيد در آغاز سوره هاى ((بقره ،)) ((آل عمران ))، ((اعراف )) و سوره هاى ((حم )) مطالعه فرمائيد. برخى از مفسران نيز ((ق )) را اشاره به بعضى از اسماء الله (مانند قادر و ((قيوم )) ) دانسته اند. در بسيارى از تفاسير نيز آمده كه ((ق )) نام كوهى است عظيم كه محيط به كره زمين است ، در اينكه اين كدام كوه است كه بر كره زمين يا مجموعه جهان احاطه دارد؟ و منظور از آن چيست ؟ اينجا جاى بحث آن نيست ، آنچه لازم مى دانيم در اينجا اشاره كنيم اين است كه بسيار بعيد به نظر مى رسد كه ((ق )) در اين سوره اشاره به ((كوه قاف )) باشد، چرا كه نه تنها تناسبى با بحثهاى سوره ندارد، حرف ق در اينجا همانند سائر حروف مقطعه اى است كه در آغاز سوره هاى قرآن آمده ، بعلاوه اگر منظور از آن كوه قاف بود مى بايست با ((واو)) قسم همراه باشد مانند ((و الطورو)) امثال آن ، و ذكر يك كلمه بدون مبتدا و خبر يا واو قسم مفهومى ندارد. از همه اينها گذشته رسم الخط تمام قرآنها اين است كه ق به صورت مفرد نوشته ، در حالى كه ((كوه قاف )) را به صورت ((قاف )) مى نويسند. از جمله امورى كه گواهى مى دهد ذكر اين حرف از حروف مقطعه براى بيان عظمت قرآن است اينكه بلافاصله بعد از آن سوگند به قرآن مجيد ياد كرده ، مى فرمايد: ((قسم به قرآن مجيد)) (و القرآن المجيد). ((مجيد)) از ماده ((مجد)) به معنى شرافت گسترده است ، و از آنجا كه قرآن عظمت و شرافتى بى پايان دارد كلمه ((مجيد)) از هر نظر سزاوار آن است ، ظاهرش زيبا، محتوايش عظيم ، دستوراتش عالى ، و برنامه هايش آموزنده و حياتبخش است . در اينكه اين قسم به چه منظور ذكر شده ، و به اصطلاح ((مقسم له )) چيست ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، ولى با توجه به آيات بعد به نظر مى رسد كه جواب قسم همان مساءله ((نبوت )) پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) يا ((رستاخيز)) انسانها بعد از مرگ است . سپس به بيان پاره اى از ايرادهاى بى اساس كفار و مشركان عرب پرداخته ، از ميان آنها به دو ايراد اشاره مى كند: نخست مى گويد: ((بلكه آنها تعجب كردند كه پيامبرى انذارگر، از خود آنها آمده ، و كافران گفتند: اين چيز عجيبى است ))؟! (بل عجبوا ان جائهم منذر منهم فقال الكافرون هذا شى ء عجيب ). اين ايرادى است كه قرآن بارها به آن و پاسخ آن اشاره كرده ، و تكرار آن نشان مى دهد كه از ايرادهاى اصلى كفار بوده كه همواره آن را تكرار مى كردند. نه تنها به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كه به ساير پيامبران نيز همين ايراد را مى گرفتند، گاه مى گفتند: ان انتم الا بشر مثلنا تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤ نا: ((شما تنها انسانهائى مثل ما هستيد كه مى خواهيد ما را از آنچه نياكانمان مى پرستيدند باز داريد))! (ابراهيم - 10). و گاه مى گفتند: ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون : ((اين انسانى همانند شما است ، از آنچه مى خوريد، مى خورد و از آنچه شما مى نوشيد مى نوشد))! (مؤ منون - 33). و گاه مى افزودند: لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا: ((چرا فرشته اى همراه او نازل نشده تا همراه او انذار كند))؟! (فرقان - 7). ولى همه اينها بهانه هائى بود براى عدم تسليم در برابر حق . قرآن در آيات مورد بحث پاسخى از اين ايراد نمى گويد، چرا كه بارها به آن پاسخ گفته است ، كه اگر فرضا فرشته اى مى فرستاديم آن را به صورت بشر قرار مى داديم ، يعنى رهبر و راهنماى انسان تنها مى تواند انسان باشد، تا از تمام دردها، نيازها، تمايلات ، خواستها و مسائل زندگى او با خبر باشد، و از سوى ديگر بتواند در جنبه هاى عملى الگوئى براى آنها گردد، و نگويند اگر او هم از جنس ما بود، هرگز پاك و پاكيزه نمى ماند چرا كه : قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را! بنابراين برنامه هايش تنها به درد خودش مى خورد نه به درد بشر!. بعد از اين ايراد به رسالت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و اينكه چگونه از جنس بشر است ؟ ايراد ديگرى به محتواى دعوت او داشتند و انگشت روى مساله اى مى گذارند كه براى آنها از هر نظر عجيب و غريب بود، آنها مى گفتند: ((آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك شديم دو باره به زندگى باز مى گرديم ، آنچنان كه او مى گويد؟ اين بازگشتى است بعيد))! (اءاذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد). به هر حال آنها بازگشت مجدد به زندگى را مساله اى دور از عقل مى پنداشتند، بلكه گاه آن را محال دانسته ، و ادعاى آن را دليل بر جنون گوينده اش مى گرفتند! چنانكه در آيه 7 و 8 سبا مى خوانيم : قال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد افترى على الله كذبا ام به جنة : ((كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر مى دهد هنگامى كه كاملا از هم متلاشى شديد بار ديگر به خلقت تازهاى بر مى گرديد، آيا افترا بر خدا بسته ؟ يا جنون دارد))؟! تنها در اينجا نيست كه اين ايراد را به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كردند، بارها گفتند، و بارها پاسخ شنيدند و باز هم از روى لجاجت تكرار كردند. به هر حال قرآن مجيد در اينجا از چند راه به آنها پاسخ مى گويد: نخست : به علم بى پايان خدا اشاره كرده ، مى فرمايد: ((ما مى دانيم آنچه را زمين از بدن آنها مى كاهد و كم مى كند؟ و نزد ما كتابى است كه همه چيز در آن محفوظ است )) (قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ). اگر اشكال و ايراد شما به خاطر اين است كه استخوانهاى آدمى مى پوسد، و گوشت او خاك مى شود، و جزء زمين مى گردد و ذراتى از آن نيز تبديل به بخار و گازهاى پراكنده در هوا مى گردد، چه كسى مى تواند آنها را جمع آورى كند؟ و اصلا چه كسى از آنها با خبر است ؟ پاسخش معلوم است : خداوندى كه علم او به تمام اشياء احاطه دارد تمام اين ذرات را مى شناسد، و به هنگام لزوم همه را جمع آورى مى كند، همانگونه كه ذرات پراكنده آهن را در ميان تلى از غبار با يك قطعه آهنربا ميتوان جمع - آورى كرد، جمع آورى ذرات پراكنده هر انسان براى خدا از اينهم آسان تر است . و اگر ايراد آنها اين است كه حساب اعمال انسان را چه كسى براى معاد و رستاخيز نگهميدارد؟ پاسخش اين است كه همه اينها در لوح محفوظ ثبت است ، و اصولا چيزى در اين عالم گم نمى شود، حتى اعمال شما باقى مى ماند، هر چند تغيير شكل مى دهد. ((كتاب حفيظ)) به معنى كتابى است كه حافظ اعمال تمام انسانها و غير آن است ، و اشاره به ((لوح محفوظ)) است كه شرح آن را ذيل آيه 39 سوره رعد داده ايم (جلد دهم صفحه 241). سپس به پاسخ ديگرى مى پردازد كه بيشتر جنبه روانى دارد، مى گويد: ((ولى آنها حق را هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند)) (بل كذبوا بالحق لما جائهم ). يعنى آنها آگاهانه منكر حق شده اند، و گرنه گرد و غبارى بر چهره حق نيست ، و چنانكه در آيات بعد مى آيد آنها صحنه معاد را با چشم خود مكرر در اين دنيا مى بينند و جاى شك و ترديد ندارد. لذا در پايان آيه مى افزايد: ((چون آنها در مقام تكذيب بر آمده اند پيوسته ضد و نقيض مى گويند، در كار خود متحيرند و در امور مختلط گرفتارند)) (فهم فى امر مريج ). گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را مجنون مى خوانند، گاه كاهن ، و گاه شاعر. گاه مى گويند: سخنان او ((اساطير الاولين )) است . گاه مى گويند: ((بشرى به او تعليم مى دهد))! گاه نفوذ كلماتش را نوعى ((سحر)) مى دانند. و گاه مدعى مى شوند ما هم مثل آن مى توانيم بياوريم ! اين پراكنده گوئيها نشان مى دهد كه حق را دريافته اند، و به دنبال بهانه جوئى هستند و لذا هرگز روى يك حرف نمى ايستند. ((مريج )) از ماده ((مرج )) (بر وزن حرج ) به معنى امر ((مختلط و مشوش و مشتبه )) است ، و لذا به زمينى كه گياهان مختلف و فراوان در آن روئيده ((مرج )) (مرتع ) گفته مى شود. ﴿4 سوره ق مقدمه اين سوره در مكه نازل شده ، و داراى 45 آيه است محتواى سوره ((ق )) محور بحثهاى اين سوره مساءله ((معاد)) است و تقريبا تمام آيات بر همين محور دور مى زند، و مسائل ديگر در آن شكل جنبى دارد. در مسائل مربوط به معاد انگشت روى امور زير مى گذارد. 1 - انكار و تعجب كافران از مساءله معاد (معاد جسمانى ). 2 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به نظام آفرينش ، و مخصوصا احياى زمينهاى مرده به وسيله نزول باران . 3 - استدلال بر مساءله معاد از طريق توجه به خلقت نخستين . 4 - اشاره به مساءله ثبت اعمال و اقوال براى يوم الحساب . 5 - مسائل مربوط به مرگ و انتقال از اين جهان به سراى ديگرى . 6 - گوشه اى از حوادث روز قيامت و اوصاف بهشت و دوزخ . 7 - اشاره به حوادث تكان دهنده پايان جهان كه سر آغازى است بر جهان ديگر. در اين ميان اشاراتى كوتاه و مؤ ثر به وضع اقوام طغيانگر پيشين و سرنوشت دردناك و شوم آنها (مانند قوم فرعون ، و عاد، و لوط، و شعيب ، و تبع ) و نيز دستوراتى براى توجه به خدا و ذكر او به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) داده شده است . و اشاره كوتاهى به عظمت قرآن در آغاز و پايان سوره به چشم مى خورد. فضيلت تلاوت سوره ((ق )) از روايات اسلامى استفاده مى شود كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) اهميت فراوانى براى اين سوره قائل بود، تا آنجا كه هر روز جمعه آن را در خطبه نماز جمعه قرائت مى فرمود. در حديث ديگرى آمده است كه در هر روز ((عيد)) و ((جمعه )) آن را تلاوت مى فرمود. اين به خاطر آن است كه روز جمعه و عيد روز بيدارى و آگاهى انسانها، روز بازگشت به فطرت نخستين ، و روز توجه به خدا و يوم الحساب است ، و از آنجا كه آيات اين سوره به نحو بسيار مؤ ثرى مساءله معاد و مرگ و حوادث قيامت را بازگو مى كند و تفكر در آن تاءثير عميقى در بيدارى و تربيت انسانها دارد، مورد توجه خاص آن حضرت قرار داشت . در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله ) چنين نقل شده : من قراء سورة ((ق )) هون الله عليه تارات الموت و سكراته : ((كسى كه سوره ((ق )) را بخواند خداوند مشكلات و سكرات مرگ را بر او آسان مى سازد. و نيز در حديثى از امام باقر (عليه السلام ) آمده است : من ادمن فى فرائضه و نوافله سورة ق وسع الله فى رزقه ، و اعطاه كتابه بيمينه و حاسبه حسابا يسيرا: ((كسى كه پيوسته در نمازهاى فريضه و نافله سوره ق را بخواند خداوند روزى او را گسترده مى كند، و نامه اعمالش را به دست راستش مى دهد، و حساب او را در قيامت آسان مى سازد)). نياز به ياد آورى ندارد كه اينهمه افتخار و فضيلت تنها با خواندن الفاظ حاصل نمى شود، بلكه خواندن الفاظ سر آغازى است براى بيدارى انديشه ها و آن نيز وسيله اى است براى عمل صالح و هماهنگى با محتواى سوره . تفسير : منكران لجوج در كار خود سرگردانند! در اين جا بار ديگر در آغاز اين سوره به بعضى از ((حروف مقطعه )) برخورد مى كنيم و آن حرف ((ق )) است ، و چنانكه قبلا نيز گفته ايم يكى از تفسيرهاى قابل توجه ((حروف مقطعه )) اين است كه قرآن با آنهمه عظمت از ماده سادهاى همچون حروف ((الفبا)) تشكيل يافته ، و اين نشان مى دهد كه ابداعگر و نازل كننده قرآن مجيد علم و قدرت بى پايان داشته كه از چنين ابزار ساده اى چنان تركيب عالى آفريده است . البته تفسيرهاى ديگرى براى ((حروف مقطعه )) نيز وجود دارد كه مى توانيد در آغاز سوره هاى ((بقره ،)) ((آل عمران ))، ((اعراف )) و سوره هاى ((حم )) مطالعه فرمائيد. برخى از مفسران نيز ((ق )) را اشاره به بعضى از اسماء الله (مانند قادر و ((قيوم )) ) دانسته اند. در بسيارى از تفاسير نيز آمده كه ((ق )) نام كوهى است عظيم كه محيط به كره زمين است ، در اينكه اين كدام كوه است كه بر كره زمين يا مجموعه جهان احاطه دارد؟ و منظور از آن چيست ؟ اينجا جاى بحث آن نيست ، آنچه لازم مى دانيم در اينجا اشاره كنيم اين است كه بسيار بعيد به نظر مى رسد كه ((ق )) در اين سوره اشاره به ((كوه قاف )) باشد، چرا كه نه تنها تناسبى با بحثهاى سوره ندارد، حرف ق در اينجا همانند سائر حروف مقطعه اى است كه در آغاز سوره هاى قرآن آمده ، بعلاوه اگر منظور از آن كوه قاف بود مى بايست با ((واو)) قسم همراه باشد مانند ((و الطورو)) امثال آن ، و ذكر يك كلمه بدون مبتدا و خبر يا واو قسم مفهومى ندارد. از همه اينها گذشته رسم الخط تمام قرآنها اين است كه ق به صورت مفرد نوشته ، در حالى كه ((كوه قاف )) را به صورت ((قاف )) مى نويسند. از جمله امورى كه گواهى مى دهد ذكر اين حرف از حروف مقطعه براى بيان عظمت قرآن است اينكه بلافاصله بعد از آن سوگند به قرآن مجيد ياد كرده ، مى فرمايد: ((قسم به قرآن مجيد)) (و القرآن المجيد). ((مجيد)) از ماده ((مجد)) به معنى شرافت گسترده است ، و از آنجا كه قرآن عظمت و شرافتى بى پايان دارد كلمه ((مجيد)) از هر نظر سزاوار آن است ، ظاهرش زيبا، محتوايش عظيم ، دستوراتش عالى ، و برنامه هايش آموزنده و حياتبخش است . در اينكه اين قسم به چه منظور ذكر شده ، و به اصطلاح ((مقسم له )) چيست ؟ مفسران احتمالات زيادى داده اند، ولى با توجه به آيات بعد به نظر مى رسد كه جواب قسم همان مساءله ((نبوت )) پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) يا ((رستاخيز)) انسانها بعد از مرگ است . سپس به بيان پاره اى از ايرادهاى بى اساس كفار و مشركان عرب پرداخته ، از ميان آنها به دو ايراد اشاره مى كند: نخست مى گويد: ((بلكه آنها تعجب كردند كه پيامبرى انذارگر، از خود آنها آمده ، و كافران گفتند: اين چيز عجيبى است ))؟! (بل عجبوا ان جائهم منذر منهم فقال الكافرون هذا شى ء عجيب ). اين ايرادى است كه قرآن بارها به آن و پاسخ آن اشاره كرده ، و تكرار آن نشان مى دهد كه از ايرادهاى اصلى كفار بوده كه همواره آن را تكرار مى كردند. نه تنها به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كه به ساير پيامبران نيز همين ايراد را مى گرفتند، گاه مى گفتند: ان انتم الا بشر مثلنا تريدون ان تصدونا عما كان يعبد آباؤ نا: ((شما تنها انسانهائى مثل ما هستيد كه مى خواهيد ما را از آنچه نياكانمان مى پرستيدند باز داريد))! (ابراهيم - 10). و گاه مى گفتند: ما هذا الا بشر مثلكم ياكل مما تاكلون منه و يشرب مما تشربون : ((اين انسانى همانند شما است ، از آنچه مى خوريد، مى خورد و از آنچه شما مى نوشيد مى نوشد))! (مؤ منون - 33). و گاه مى افزودند: لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا: ((چرا فرشته اى همراه او نازل نشده تا همراه او انذار كند))؟! (فرقان - 7). ولى همه اينها بهانه هائى بود براى عدم تسليم در برابر حق . قرآن در آيات مورد بحث پاسخى از اين ايراد نمى گويد، چرا كه بارها به آن پاسخ گفته است ، كه اگر فرضا فرشته اى مى فرستاديم آن را به صورت بشر قرار مى داديم ، يعنى رهبر و راهنماى انسان تنها مى تواند انسان باشد، تا از تمام دردها، نيازها، تمايلات ، خواستها و مسائل زندگى او با خبر باشد، و از سوى ديگر بتواند در جنبه هاى عملى الگوئى براى آنها گردد، و نگويند اگر او هم از جنس ما بود، هرگز پاك و پاكيزه نمى ماند چرا كه : قاضى ار با ما نشيند برفشاند دست را محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را! بنابراين برنامه هايش تنها به درد خودش مى خورد نه به درد بشر!. بعد از اين ايراد به رسالت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) و اينكه چگونه از جنس بشر است ؟ ايراد ديگرى به محتواى دعوت او داشتند و انگشت روى مساله اى مى گذارند كه براى آنها از هر نظر عجيب و غريب بود، آنها مى گفتند: ((آيا هنگامى كه ما مرديم و خاك شديم دو باره به زندگى باز مى گرديم ، آنچنان كه او مى گويد؟ اين بازگشتى است بعيد))! (اءاذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد). به هر حال آنها بازگشت مجدد به زندگى را مساله اى دور از عقل مى پنداشتند، بلكه گاه آن را محال دانسته ، و ادعاى آن را دليل بر جنون گوينده اش مى گرفتند! چنانكه در آيه 7 و 8 سبا مى خوانيم : قال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد افترى على الله كذبا ام به جنة : ((كافران گفتند: آيا مردى را به شما نشان دهيم كه خبر مى دهد هنگامى كه كاملا از هم متلاشى شديد بار ديگر به خلقت تازهاى بر مى گرديد، آيا افترا بر خدا بسته ؟ يا جنون دارد))؟! تنها در اينجا نيست كه اين ايراد را به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله ) كردند، بارها گفتند، و بارها پاسخ شنيدند و باز هم از روى لجاجت تكرار كردند. به هر حال قرآن مجيد در اينجا از چند راه به آنها پاسخ مى گويد: نخست : به علم بى پايان خدا اشاره كرده ، مى فرمايد: ((ما مى دانيم آنچه را زمين از بدن آنها مى كاهد و كم مى كند؟ و نزد ما كتابى است كه همه چيز در آن محفوظ است )) (قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ). اگر اشكال و ايراد شما به خاطر اين است كه استخوانهاى آدمى مى پوسد، و گوشت او خاك مى شود، و جزء زمين مى گردد و ذراتى از آن نيز تبديل به بخار و گازهاى پراكنده در هوا مى گردد، چه كسى مى تواند آنها را جمع آورى كند؟ و اصلا چه كسى از آنها با خبر است ؟ پاسخش معلوم است : خداوندى كه علم او به تمام اشياء احاطه دارد تمام اين ذرات را مى شناسد، و به هنگام لزوم همه را جمع آورى مى كند، همانگونه كه ذرات پراكنده آهن را در ميان تلى از غبار با يك قطعه آهنربا ميتوان جمع - آورى كرد، جمع آورى ذرات پراكنده هر انسان براى خدا از اينهم آسان تر است . و اگر ايراد آنها اين است كه حساب اعمال انسان را چه كسى براى معاد و رستاخيز نگهميدارد؟ پاسخش اين است كه همه اينها در لوح محفوظ ثبت است ، و اصولا چيزى در اين عالم گم نمى شود، حتى اعمال شما باقى مى ماند، هر چند تغيير شكل مى دهد. ((كتاب حفيظ)) به معنى كتابى است كه حافظ اعمال تمام انسانها و غير آن است ، و اشاره به ((لوح محفوظ)) است كه شرح آن را ذيل آيه 39 سوره رعد داده ايم (جلد دهم صفحه 241). سپس به پاسخ ديگرى مى پردازد كه بيشتر جنبه روانى دارد، مى گويد: ((ولى آنها حق را هنگامى كه به سراغشان آمد تكذيب كردند)) (بل كذبوا بالحق لما جائهم ). يعنى آنها آگاهانه منكر حق شده اند، و گرنه گرد و غبارى بر چهره حق نيست ، و چنانكه در آيات بعد مى آيد آنها صحنه معاد را با چشم خود مكرر در اين دنيا مى بينند و جاى شك و ترديد ندارد. لذا در پايان آيه مى افزايد: ((چون آنها در مقام تكذيب بر آمده اند پيوسته ضد و نقيض مى گويند، در كار خود متحيرند و در امور مختلط گرفتارند)) (فهم فى امر مريج ). گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) را مجنون مى خوانند، گاه كاهن ، و گاه شاعر. گاه مى گويند: سخنان او ((اساطير الاولين )) است . گاه مى گويند: ((بشرى به او تعليم مى دهد))! گاه نفوذ كلماتش را نوعى ((سحر)) مى دانند. و گاه مدعى مى شوند ما هم مثل آن مى توانيم بياوريم ! اين پراكنده گوئيها نشان مى دهد كه حق را دريافته اند، و به دنبال بهانه جوئى هستند و لذا هرگز روى يك حرف نمى ايستند. ((مريج )) از ماده ((مرج )) (بر وزن حرج ) به معنى امر ((مختلط و مشوش و مشتبه )) است ، و لذا به زمينى كه گياهان مختلف و فراوان در آن روئيده ((مرج )) (مرتع ) گفته مى شود. ﴿5 لحظهاى به آسمان بنگريد! اين آيات همچنان بحث ((دلائل معاد)) را دنبال مى كند، گاه از طريق ((قدرت بى انتهاى حق )) و گاه از ((وجود صحنه هاى معاد در همين دنيا)) كمك مى گيرد. نخست توجه منكران را به آفرينش آسمانها جلب كرده ، مى گويد: آيا به آسمان در بالاى سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم بى آنكه ستون و پايهاى داشته باشد؟! ((و چگونه آن را به وسيله ستارگان زينت بخشيده ايم در حالى كه هيچ شكاف و ناموزونى در آن وجود ندارد))؟! (ا فلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و ما لها من فروج ). منظور از نگاه كردن در اينجا نگاهى تواءم با انديشه و تفكر است كه انسان را به قدرت عظيم خالق اين آسمان پهناور و شگفتيهايش آشنا سازد كه هم عظمت خيره كننده اى دارد، و هم زيبائيهاى فراوان و هم استحكام و نظم و حساب . جمله و ما لها من فروج (هيچ شكافى در آن نيست ) يا به معنى عدم وجود نقص و عيب و ناموزونى است ، چنانكه بعضى از مفسران گفته اند، و يا به معنى عدم وجود شكاف در خصوص آسمانى است كه اطراف زمين را احاطه كرده ، و جو زمين ناميده مى شود، و به گفته قرآن ((سقف محفوظى )) است (انبياء - 32) كه راه را بر سنگهاى آسمانى كه به طور مداوم با سرعت سر سام آورى به سوى زمين مى آيد مى بندد، و قبل از وصول به سطح زمين آنها را آتش مى زند و خاكستر مى كند، و همچنين از اشعه هاى كيهانى زيانبخش ممانعت به عمل مى آورد. و گرنه آسمان به معنى محل ستارگان يك فضاى خالى است كه اين كرات در آن شناورند. در اينجا احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اينكه جمله بالا اشاره به نظريه وجود ((اتر)) (اثير) باشد، مطابق اين نظريه تمام عالم هستى و فواصل ستارگان پر است از مادهاى بى رنگ و بى وزن به نام ((اتر)) كه حامل امواج نور است و آن را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى كند، طبق اين نظريه هيچ شكاف و فرجه اى در تمام عالم آفرينش نيست ، و سيارات و ثوابت در ((اتر)) غوطه ورند. البته اين سه تفسير با هم منافاتى ندارند، هر چند تفسير سوم كه متكى به فرضيه اتر مى باشد قابل اعتماد نيست ، چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است . سپس به عظمت آفرينش زمين پرداخته مى افزايد: ((و زمين را گسترش داديم و در آن كوه هاى عظيمى افكنديم ، و در آن از هر نوع و از هر جفت گياه بهجتانگيز رويانديم )) (و الارض مددناها و القينا فيها رواسى و انبتنا فيها من كل زوج بهيج ). آرى آفرينش زمين از يكسو، گسترش آن (بيرون آمدن از زير آب ) از سوى ديگر، پيدايش كوهها كه ريشه هاى آن به هم پيوسته و همچون زرهى زمين را در برابر فشارهاى درونى و برونى و جزر و مدهاى حاصل از جاذبه ماه و خورشيد حفظ مى كند، از سوى سوم ، و پيدايش انواع گياهان با آنهمه عجائب و زيبائيها از سوى چهارم همگى دليل بر قدرت بى پايان او است . <7> تعبير به من كل زوج اشاره به مساءله زوجيت در عالم گياهان است كه در موقع نزول اين آيات هرگز به عنوان يك اصل كلى كشف نشده بود و بعد از قرنها علم و دانش بشر پرده از روى آن برداشت ، و يا به معنى اصناف و انواع مختلف گياهان است ، چرا كه تنوع در عالم گياهان فوق العاده زياد و حيرتانگيز است . در آيه بعد نتيجه گيرى كرده ، مى گويد: ((همه اينها را به منظور بينائى و بيدارى بندگانى آفريديم كه مى خواهند به سوى ما باز گردند)) و حق را دريابند (تبصرة و ذكرى لكل عبد منيب ). <8> آرى كسى كه قدرت بر آفرينش آسمانها با آنهمه عظمت و زيبائى ، و زمين با اينهمه نعمت و جمال و نظم و حساب دارد، چگونه نمى تواند مردگان را بار ديگر لباس حيات بپوشاند، و قيامتى بر پا كند؟ آيا اين قدرت عظيم خيره كننده دليل روشنى بر امكان معاد نيست ! در آيه بعد پايه استدلال ديگرى را مى نهد و مى گويد: ((و از آسمان ، آبى پر بركت فرستاديم ، و به وسيله آن باغها و دانه هائى را كه درو مى كنند رويانديم )) (و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد). ((جنات )) در اينجا اشاره به باغهاى ميوه است ، و ((حب الحصيد)) (دانه هاى قابل درو) اشاره به حبوباتى همچون جو، گندم و مانند آن است كه مواد اصلى غذاى انسانها را تشكيل مى دهد. سپس مى افزايد: و همچنين نخلهاى بلندقامتى كه ميوه هاى متراكم دارند (و النخل باسقات لها طلع نضيد). ((باسقات )) جمع ((باسقه )) به معنى مرتفع و بلند است و ((طلع )) به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته مى شود و ((نضيد)) به معنى متراكم است ، مخصوصا خوشه درخت خرما هنگامى كه در درون غلاف قرار دارد كاملا روى يكديگر سوار و متراكم است ، و زمانى كه از غلاف بيرون مى آيد بسيار اعجابانگيز است . در پايان مى گويد: ((همه اينها را به منظور بخشيدن روزى به بندگان آفريديم ، و با اين قطره هاى حياتبخش باران زمين مرده را زنده كرديم ، آرى زنده شدن مردگان و خروج آنها از قبرها نيز همين گونه است ))! (رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج ). <9> و به اين ترتيب ضمن ياد آورى نعمتهاى عظيمش به بندگان ، و تحريك حس شكرگزارى آنها در مسير شناخت او، به آنها ياد آور مى شود كه شما نمونه معاد را همه سال در برابر چشمان خود در همين جهان مى بينيد، زمينهاى مرده و خشك و خالى از هر گونه آثار زندگى بر اثر نزول قطرات باران به حركت در مى آيند، و غوغاى رستاخيز را سر مى دهند، از هر گوشه گياهى مى رويد و ((وحده لاشريك له )) مى گويد! اين جنبش عظيم و حركت به سوى حيات و زندگى در عالم گياهان بيانگر اين واقعيت است كه آفريدگار عالم مى تواند موجودات مرده را بار ديگر حيات بخشد چرا كه وقوع چيزى اقوى دليل بر امكان آن است . ﴿6 لحظهاى به آسمان بنگريد! اين آيات همچنان بحث ((دلائل معاد)) را دنبال مى كند، گاه از طريق ((قدرت بى انتهاى حق )) و گاه از ((وجود صحنه هاى معاد در همين دنيا)) كمك مى گيرد. نخست توجه منكران را به آفرينش آسمانها جلب كرده ، مى گويد: آيا به آسمان در بالاى سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم بى آنكه ستون و پايهاى داشته باشد؟! ((و چگونه آن را به وسيله ستارگان زينت بخشيده ايم در حالى كه هيچ شكاف و ناموزونى در آن وجود ندارد))؟! (ا فلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و ما لها من فروج ). منظور از نگاه كردن در اينجا نگاهى تواءم با انديشه و تفكر است كه انسان را به قدرت عظيم خالق اين آسمان پهناور و شگفتيهايش آشنا سازد كه هم عظمت خيره كننده اى دارد، و هم زيبائيهاى فراوان و هم استحكام و نظم و حساب . جمله و ما لها من فروج (هيچ شكافى در آن نيست ) يا به معنى عدم وجود نقص و عيب و ناموزونى است ، چنانكه بعضى از مفسران گفته اند، و يا به معنى عدم وجود شكاف در خصوص آسمانى است كه اطراف زمين را احاطه كرده ، و جو زمين ناميده مى شود، و به گفته قرآن ((سقف محفوظى )) است (انبياء - 32) كه راه را بر سنگهاى آسمانى كه به طور مداوم با سرعت سر سام آورى به سوى زمين مى آيد مى بندد، و قبل از وصول به سطح زمين آنها را آتش مى زند و خاكستر مى كند، و همچنين از اشعه هاى كيهانى زيانبخش ممانعت به عمل مى آورد. و گرنه آسمان به معنى محل ستارگان يك فضاى خالى است كه اين كرات در آن شناورند. در اينجا احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اينكه جمله بالا اشاره به نظريه وجود ((اتر)) (اثير) باشد، مطابق اين نظريه تمام عالم هستى و فواصل ستارگان پر است از مادهاى بى رنگ و بى وزن به نام ((اتر)) كه حامل امواج نور است و آن را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى كند، طبق اين نظريه هيچ شكاف و فرجه اى در تمام عالم آفرينش نيست ، و سيارات و ثوابت در ((اتر)) غوطه ورند. البته اين سه تفسير با هم منافاتى ندارند، هر چند تفسير سوم كه متكى به فرضيه اتر مى باشد قابل اعتماد نيست ، چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است . سپس به عظمت آفرينش زمين پرداخته مى افزايد: ((و زمين را گسترش داديم و در آن كوه هاى عظيمى افكنديم ، و در آن از هر نوع و از هر جفت گياه بهجتانگيز رويانديم )) (و الارض مددناها و القينا فيها رواسى و انبتنا فيها من كل زوج بهيج ). آرى آفرينش زمين از يكسو، گسترش آن (بيرون آمدن از زير آب ) از سوى ديگر، پيدايش كوهها كه ريشه هاى آن به هم پيوسته و همچون زرهى زمين را در برابر فشارهاى درونى و برونى و جزر و مدهاى حاصل از جاذبه ماه و خورشيد حفظ مى كند، از سوى سوم ، و پيدايش انواع گياهان با آنهمه عجائب و زيبائيها از سوى چهارم همگى دليل بر قدرت بى پايان او است . تعبير به من كل زوج اشاره به مساءله زوجيت در عالم گياهان است كه در موقع نزول اين آيات هرگز به عنوان يك اصل كلى كشف نشده بود و بعد از قرنها علم و دانش بشر پرده از روى آن برداشت ، و يا به معنى اصناف و انواع مختلف گياهان است ، چرا كه تنوع در عالم گياهان فوق العاده زياد و حيرتانگيز است . در آيه بعد نتيجه گيرى كرده ، مى گويد: ((همه اينها را به منظور بينائى و بيدارى بندگانى آفريديم كه مى خواهند به سوى ما باز گردند)) و حق را دريابند (تبصرة و ذكرى لكل عبد منيب ). آرى كسى كه قدرت بر آفرينش آسمانها با آنهمه عظمت و زيبائى ، و زمين با اينهمه نعمت و جمال و نظم و حساب دارد، چگونه نمى تواند مردگان را بار ديگر لباس حيات بپوشاند، و قيامتى بر پا كند؟ آيا اين قدرت عظيم خيره كننده دليل روشنى بر امكان معاد نيست ! در آيه بعد پايه استدلال ديگرى را مى نهد و مى گويد: ((و از آسمان ، آبى پر بركت فرستاديم ، و به وسيله آن باغها و دانه هائى را كه درو مى كنند رويانديم )) (و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد). ((جنات )) در اينجا اشاره به باغهاى ميوه است ، و ((حب الحصيد)) (دانه هاى قابل درو) اشاره به حبوباتى همچون جو، گندم و مانند آن است كه مواد اصلى غذاى انسانها را تشكيل مى دهد. سپس مى افزايد: و همچنين نخلهاى بلندقامتى كه ميوه هاى متراكم دارند (و النخل باسقات لها طلع نضيد). ((باسقات )) جمع ((باسقه )) به معنى مرتفع و بلند است و ((طلع )) به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته مى شود و ((نضيد)) به معنى متراكم است ، مخصوصا خوشه درخت خرما هنگامى كه در درون غلاف قرار دارد كاملا روى يكديگر سوار و متراكم است ، و زمانى كه از غلاف بيرون مى آيد بسيار اعجابانگيز است . در پايان مى گويد: ((همه اينها را به منظور بخشيدن روزى به بندگان آفريديم ، و با اين قطره هاى حياتبخش باران زمين مرده را زنده كرديم ، آرى زنده شدن مردگان و خروج آنها از قبرها نيز همين گونه است ))! (رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج ). و به اين ترتيب ضمن ياد آورى نعمتهاى عظيمش به بندگان ، و تحريك حس شكرگزارى آنها در مسير شناخت او، به آنها ياد آور مى شود كه شما نمونه معاد را همه سال در برابر چشمان خود در همين جهان مى بينيد، زمينهاى مرده و خشك و خالى از هر گونه آثار زندگى بر اثر نزول قطرات باران به حركت در مى آيند، و غوغاى رستاخيز را سر مى دهند، از هر گوشه گياهى مى رويد و ((وحده لاشريك له )) مى گويد! اين جنبش عظيم و حركت به سوى حيات و زندگى در عالم گياهان بيانگر اين واقعيت است كه آفريدگار عالم مى تواند موجودات مرده را بار ديگر حيات بخشد چرا كه وقوع چيزى اقوى دليل بر امكان آن است . ﴿7 لحظهاى به آسمان بنگريد! اين آيات همچنان بحث ((دلائل معاد)) را دنبال مى كند، گاه از طريق ((قدرت بى انتهاى حق )) و گاه از ((وجود صحنه هاى معاد در همين دنيا)) كمك مى گيرد. نخست توجه منكران را به آفرينش آسمانها جلب كرده ، مى گويد: آيا به آسمان در بالاى سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم بى آنكه ستون و پايهاى داشته باشد؟! ((و چگونه آن را به وسيله ستارگان زينت بخشيده ايم در حالى كه هيچ شكاف و ناموزونى در آن وجود ندارد))؟! (ا فلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و ما لها من فروج ). منظور از نگاه كردن در اينجا نگاهى تواءم با انديشه و تفكر است كه انسان را به قدرت عظيم خالق اين آسمان پهناور و شگفتيهايش آشنا سازد كه هم عظمت خيره كننده اى دارد، و هم زيبائيهاى فراوان و هم استحكام و نظم و حساب . جمله و ما لها من فروج (هيچ شكافى در آن نيست ) يا به معنى عدم وجود نقص و عيب و ناموزونى است ، چنانكه بعضى از مفسران گفته اند، و يا به معنى عدم وجود شكاف در خصوص آسمانى است كه اطراف زمين را احاطه كرده ، و جو زمين ناميده مى شود، و به گفته قرآن ((سقف محفوظى )) است (انبياء - 32) كه راه را بر سنگهاى آسمانى كه به طور مداوم با سرعت سر سام آورى به سوى زمين مى آيد مى بندد، و قبل از وصول به سطح زمين آنها را آتش مى زند و خاكستر مى كند، و همچنين از اشعه هاى كيهانى زيانبخش ممانعت به عمل مى آورد. و گرنه آسمان به معنى محل ستارگان يك فضاى خالى است كه اين كرات در آن شناورند. در اينجا احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اينكه جمله بالا اشاره به نظريه وجود ((اتر)) (اثير) باشد، مطابق اين نظريه تمام عالم هستى و فواصل ستارگان پر است از مادهاى بى رنگ و بى وزن به نام ((اتر)) كه حامل امواج نور است و آن را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى كند، طبق اين نظريه هيچ شكاف و فرجه اى در تمام عالم آفرينش نيست ، و سيارات و ثوابت در ((اتر)) غوطه ورند. البته اين سه تفسير با هم منافاتى ندارند، هر چند تفسير سوم كه متكى به فرضيه اتر مى باشد قابل اعتماد نيست ، چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است . سپس به عظمت آفرينش زمين پرداخته مى افزايد: ((و زمين را گسترش داديم و در آن كوه هاى عظيمى افكنديم ، و در آن از هر نوع و از هر جفت گياه بهجتانگيز رويانديم )) (و الارض مددناها و القينا فيها رواسى و انبتنا فيها من كل زوج بهيج ). آرى آفرينش زمين از يكسو، گسترش آن (بيرون آمدن از زير آب ) از سوى ديگر، پيدايش كوهها كه ريشه هاى آن به هم پيوسته و همچون زرهى زمين را در برابر فشارهاى درونى و برونى و جزر و مدهاى حاصل از جاذبه ماه و خورشيد حفظ مى كند، از سوى سوم ، و پيدايش انواع گياهان با آنهمه عجائب و زيبائيها از سوى چهارم همگى دليل بر قدرت بى پايان او است . تعبير به من كل زوج اشاره به مساءله زوجيت در عالم گياهان است كه در موقع نزول اين آيات هرگز به عنوان يك اصل كلى كشف نشده بود و بعد از قرنها علم و دانش بشر پرده از روى آن برداشت ، و يا به معنى اصناف و انواع مختلف گياهان است ، چرا كه تنوع در عالم گياهان فوق العاده زياد و حيرتانگيز است . در آيه بعد نتيجه گيرى كرده ، مى گويد: ((همه اينها را به منظور بينائى و بيدارى بندگانى آفريديم كه مى خواهند به سوى ما باز گردند)) و حق را دريابند (تبصرة و ذكرى لكل عبد منيب ). آرى كسى كه قدرت بر آفرينش آسمانها با آنهمه عظمت و زيبائى ، و زمين با اينهمه نعمت و جمال و نظم و حساب دارد، چگونه نمى تواند مردگان را بار ديگر لباس حيات بپوشاند، و قيامتى بر پا كند؟ آيا اين قدرت عظيم خيره كننده دليل روشنى بر امكان معاد نيست ! در آيه بعد پايه استدلال ديگرى را مى نهد و مى گويد: ((و از آسمان ، آبى پر بركت فرستاديم ، و به وسيله آن باغها و دانه هائى را كه درو مى كنند رويانديم )) (و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد). ((جنات )) در اينجا اشاره به باغهاى ميوه است ، و ((حب الحصيد)) (دانه هاى قابل درو) اشاره به حبوباتى همچون جو، گندم و مانند آن است كه مواد اصلى غذاى انسانها را تشكيل مى دهد. سپس مى افزايد: و همچنين نخلهاى بلندقامتى كه ميوه هاى متراكم دارند (و النخل باسقات لها طلع نضيد). ((باسقات )) جمع ((باسقه )) به معنى مرتفع و بلند است و ((طلع )) به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته مى شود و ((نضيد)) به معنى متراكم است ، مخصوصا خوشه درخت خرما هنگامى كه در درون غلاف قرار دارد كاملا روى يكديگر سوار و متراكم است ، و زمانى كه از غلاف بيرون مى آيد بسيار اعجابانگيز است . در پايان مى گويد: ((همه اينها را به منظور بخشيدن روزى به بندگان آفريديم ، و با اين قطره هاى حياتبخش باران زمين مرده را زنده كرديم ، آرى زنده شدن مردگان و خروج آنها از قبرها نيز همين گونه است ))! (رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج ). و به اين ترتيب ضمن ياد آورى نعمتهاى عظيمش به بندگان ، و تحريك حس شكرگزارى آنها در مسير شناخت او، به آنها ياد آور مى شود كه شما نمونه معاد را همه سال در برابر چشمان خود در همين جهان مى بينيد، زمينهاى مرده و خشك و خالى از هر گونه آثار زندگى بر اثر نزول قطرات باران به حركت در مى آيند، و غوغاى رستاخيز را سر مى دهند، از هر گوشه گياهى مى رويد و ((وحده لاشريك له )) مى گويد! اين جنبش عظيم و حركت به سوى حيات و زندگى در عالم گياهان بيانگر اين واقعيت است كه آفريدگار عالم مى تواند موجودات مرده را بار ديگر حيات بخشد چرا كه وقوع چيزى اقوى دليل بر امكان آن است . ﴿8 لحظهاى به آسمان بنگريد! اين آيات همچنان بحث ((دلائل معاد)) را دنبال مى كند، گاه از طريق ((قدرت بى انتهاى حق )) و گاه از ((وجود صحنه هاى معاد در همين دنيا)) كمك مى گيرد. نخست توجه منكران را به آفرينش آسمانها جلب كرده ، مى گويد: آيا به آسمان در بالاى سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم بى آنكه ستون و پايهاى داشته باشد؟! ((و چگونه آن را به وسيله ستارگان زينت بخشيده ايم در حالى كه هيچ شكاف و ناموزونى در آن وجود ندارد))؟! (ا فلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و ما لها من فروج ). منظور از نگاه كردن در اينجا نگاهى تواءم با انديشه و تفكر است كه انسان را به قدرت عظيم خالق اين آسمان پهناور و شگفتيهايش آشنا سازد كه هم عظمت خيره كننده اى دارد، و هم زيبائيهاى فراوان و هم استحكام و نظم و حساب . جمله و ما لها من فروج (هيچ شكافى در آن نيست ) يا به معنى عدم وجود نقص و عيب و ناموزونى است ، چنانكه بعضى از مفسران گفته اند، و يا به معنى عدم وجود شكاف در خصوص آسمانى است كه اطراف زمين را احاطه كرده ، و جو زمين ناميده مى شود، و به گفته قرآن ((سقف محفوظى )) است (انبياء - 32) كه راه را بر سنگهاى آسمانى كه به طور مداوم با سرعت سر سام آورى به سوى زمين مى آيد مى بندد، و قبل از وصول به سطح زمين آنها را آتش مى زند و خاكستر مى كند، و همچنين از اشعه هاى كيهانى زيانبخش ممانعت به عمل مى آورد. و گرنه آسمان به معنى محل ستارگان يك فضاى خالى است كه اين كرات در آن شناورند. در اينجا احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اينكه جمله بالا اشاره به نظريه وجود ((اتر)) (اثير) باشد، مطابق اين نظريه تمام عالم هستى و فواصل ستارگان پر است از مادهاى بى رنگ و بى وزن به نام ((اتر)) كه حامل امواج نور است و آن را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى كند، طبق اين نظريه هيچ شكاف و فرجه اى در تمام عالم آفرينش نيست ، و سيارات و ثوابت در ((اتر)) غوطه ورند. البته اين سه تفسير با هم منافاتى ندارند، هر چند تفسير سوم كه متكى به فرضيه اتر مى باشد قابل اعتماد نيست ، چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است . سپس به عظمت آفرينش زمين پرداخته مى افزايد: ((و زمين را گسترش داديم و در آن كوه هاى عظيمى افكنديم ، و در آن از هر نوع و از هر جفت گياه بهجتانگيز رويانديم )) (و الارض مددناها و القينا فيها رواسى و انبتنا فيها من كل زوج بهيج ). آرى آفرينش زمين از يكسو، گسترش آن (بيرون آمدن از زير آب ) از سوى ديگر، پيدايش كوهها كه ريشه هاى آن به هم پيوسته و همچون زرهى زمين را در برابر فشارهاى درونى و برونى و جزر و مدهاى حاصل از جاذبه ماه و خورشيد حفظ مى كند، از سوى سوم ، و پيدايش انواع گياهان با آنهمه عجائب و زيبائيها از سوى چهارم همگى دليل بر قدرت بى پايان او است . تعبير به من كل زوج اشاره به مساءله زوجيت در عالم گياهان است كه در موقع نزول اين آيات هرگز به عنوان يك اصل كلى كشف نشده بود و بعد از قرنها علم و دانش بشر پرده از روى آن برداشت ، و يا به معنى اصناف و انواع مختلف گياهان است ، چرا كه تنوع در عالم گياهان فوق العاده زياد و حيرتانگيز است . در آيه بعد نتيجه گيرى كرده ، مى گويد: ((همه اينها را به منظور بينائى و بيدارى بندگانى آفريديم كه مى خواهند به سوى ما باز گردند)) و حق را دريابند (تبصرة و ذكرى لكل عبد منيب ). آرى كسى كه قدرت بر آفرينش آسمانها با آنهمه عظمت و زيبائى ، و زمين با اينهمه نعمت و جمال و نظم و حساب دارد، چگونه نمى تواند مردگان را بار ديگر لباس حيات بپوشاند، و قيامتى بر پا كند؟ آيا اين قدرت عظيم خيره كننده دليل روشنى بر امكان معاد نيست ! در آيه بعد پايه استدلال ديگرى را مى نهد و مى گويد: ((و از آسمان ، آبى پر بركت فرستاديم ، و به وسيله آن باغها و دانه هائى را كه درو مى كنند رويانديم )) (و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد). ((جنات )) در اينجا اشاره به باغهاى ميوه است ، و ((حب الحصيد)) (دانه هاى قابل درو) اشاره به حبوباتى همچون جو، گندم و مانند آن است كه مواد اصلى غذاى انسانها را تشكيل مى دهد. سپس مى افزايد: و همچنين نخلهاى بلندقامتى كه ميوه هاى متراكم دارند (و النخل باسقات لها طلع نضيد). ((باسقات )) جمع ((باسقه )) به معنى مرتفع و بلند است و ((طلع )) به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته مى شود و ((نضيد)) به معنى متراكم است ، مخصوصا خوشه درخت خرما هنگامى كه در درون غلاف قرار دارد كاملا روى يكديگر سوار و متراكم است ، و زمانى كه از غلاف بيرون مى آيد بسيار اعجابانگيز است . در پايان مى گويد: ((همه اينها را به منظور بخشيدن روزى به بندگان آفريديم ، و با اين قطره هاى حياتبخش باران زمين مرده را زنده كرديم ، آرى زنده شدن مردگان و خروج آنها از قبرها نيز همين گونه است ))! (رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج ). و به اين ترتيب ضمن ياد آورى نعمتهاى عظيمش به بندگان ، و تحريك حس شكرگزارى آنها در مسير شناخت او، به آنها ياد آور مى شود كه شما نمونه معاد را همه سال در برابر چشمان خود در همين جهان مى بينيد، زمينهاى مرده و خشك و خالى از هر گونه آثار زندگى بر اثر نزول قطرات باران به حركت در مى آيند، و غوغاى رستاخيز را سر مى دهند، از هر گوشه گياهى مى رويد و ((وحده لاشريك له )) مى گويد! اين جنبش عظيم و حركت به سوى حيات و زندگى در عالم گياهان بيانگر اين واقعيت است كه آفريدگار عالم مى تواند موجودات مرده را بار ديگر حيات بخشد چرا كه وقوع چيزى اقوى دليل بر امكان آن است . ﴿9 لحظهاى به آسمان بنگريد! اين آيات همچنان بحث ((دلائل معاد)) را دنبال مى كند، گاه از طريق ((قدرت بى انتهاى حق )) و گاه از ((وجود صحنه هاى معاد در همين دنيا)) كمك مى گيرد. نخست توجه منكران را به آفرينش آسمانها جلب كرده ، مى گويد: آيا به آسمان در بالاى سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم بى آنكه ستون و پايهاى داشته باشد؟! ((و چگونه آن را به وسيله ستارگان زينت بخشيده ايم در حالى كه هيچ شكاف و ناموزونى در آن وجود ندارد))؟! (ا فلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و ما لها من فروج ). منظور از نگاه كردن در اينجا نگاهى تواءم با انديشه و تفكر است كه انسان را به قدرت عظيم خالق اين آسمان پهناور و شگفتيهايش آشنا سازد كه هم عظمت خيره كننده اى دارد، و هم زيبائيهاى فراوان و هم استحكام و نظم و حساب . جمله و ما لها من فروج (هيچ شكافى در آن نيست ) يا به معنى عدم وجود نقص و عيب و ناموزونى است ، چنانكه بعضى از مفسران گفته اند، و يا به معنى عدم وجود شكاف در خصوص آسمانى است كه اطراف زمين را احاطه كرده ، و جو زمين ناميده مى شود، و به گفته قرآن ((سقف محفوظى )) است (انبياء - 32) كه راه را بر سنگهاى آسمانى كه به طور مداوم با سرعت سر سام آورى به سوى زمين مى آيد مى بندد، و قبل از وصول به سطح زمين آنها را آتش مى زند و خاكستر مى كند، و همچنين از اشعه هاى كيهانى زيانبخش ممانعت به عمل مى آورد. و گرنه آسمان به معنى محل ستارگان يك فضاى خالى است كه اين كرات در آن شناورند. در اينجا احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اينكه جمله بالا اشاره به نظريه وجود ((اتر)) (اثير) باشد، مطابق اين نظريه تمام عالم هستى و فواصل ستارگان پر است از مادهاى بى رنگ و بى وزن به نام ((اتر)) كه حامل امواج نور است و آن را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى كند، طبق اين نظريه هيچ شكاف و فرجه اى در تمام عالم آفرينش نيست ، و سيارات و ثوابت در ((اتر)) غوطه ورند. البته اين سه تفسير با هم منافاتى ندارند، هر چند تفسير سوم كه متكى به فرضيه اتر مى باشد قابل اعتماد نيست ، چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است . سپس به عظمت آفرينش زمين پرداخته مى افزايد: ((و زمين را گسترش داديم و در آن كوه هاى عظيمى افكنديم ، و در آن از هر نوع و از هر جفت گياه بهجتانگيز رويانديم )) (و الارض مددناها و القينا فيها رواسى و انبتنا فيها من كل زوج بهيج ). آرى آفرينش زمين از يكسو، گسترش آن (بيرون آمدن از زير آب ) از سوى ديگر، پيدايش كوهها كه ريشه هاى آن به هم پيوسته و همچون زرهى زمين را در برابر فشارهاى درونى و برونى و جزر و مدهاى حاصل از جاذبه ماه و خورشيد حفظ مى كند، از سوى سوم ، و پيدايش انواع گياهان با آنهمه عجائب و زيبائيها از سوى چهارم همگى دليل بر قدرت بى پايان او است . تعبير به من كل زوج اشاره به مساءله زوجيت در عالم گياهان است كه در موقع نزول اين آيات هرگز به عنوان يك اصل كلى كشف نشده بود و بعد از قرنها علم و دانش بشر پرده از روى آن برداشت ، و يا به معنى اصناف و انواع مختلف گياهان است ، چرا كه تنوع در عالم گياهان فوق العاده زياد و حيرتانگيز است . در آيه بعد نتيجه گيرى كرده ، مى گويد: ((همه اينها را به منظور بينائى و بيدارى بندگانى آفريديم كه مى خواهند به سوى ما باز گردند)) و حق را دريابند (تبصرة و ذكرى لكل عبد منيب ). آرى كسى كه قدرت بر آفرينش آسمانها با آنهمه عظمت و زيبائى ، و زمين با اينهمه نعمت و جمال و نظم و حساب دارد، چگونه نمى تواند مردگان را بار ديگر لباس حيات بپوشاند، و قيامتى بر پا كند؟ آيا اين قدرت عظيم خيره كننده دليل روشنى بر امكان معاد نيست ! در آيه بعد پايه استدلال ديگرى را مى نهد و مى گويد: ((و از آسمان ، آبى پر بركت فرستاديم ، و به وسيله آن باغها و دانه هائى را كه درو مى كنند رويانديم )) (و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد). ((جنات )) در اينجا اشاره به باغهاى ميوه است ، و ((حب الحصيد)) (دانه هاى قابل درو) اشاره به حبوباتى همچون جو، گندم و مانند آن است كه مواد اصلى غذاى انسانها را تشكيل مى دهد. سپس مى افزايد: و همچنين نخلهاى بلندقامتى كه ميوه هاى متراكم دارند (و النخل باسقات لها طلع نضيد). ((باسقات )) جمع ((باسقه )) به معنى مرتفع و بلند است و ((طلع )) به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته مى شود و ((نضيد)) به معنى متراكم است ، مخصوصا خوشه درخت خرما هنگامى كه در درون غلاف قرار دارد كاملا روى يكديگر سوار و متراكم است ، و زمانى كه از غلاف بيرون مى آيد بسيار اعجابانگيز است . در پايان مى گويد: ((همه اينها را به منظور بخشيدن روزى به بندگان آفريديم ، و با اين قطره هاى حياتبخش باران زمين مرده را زنده كرديم ، آرى زنده شدن مردگان و خروج آنها از قبرها نيز همين گونه است ))! (رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج ). و به اين ترتيب ضمن ياد آورى نعمتهاى عظيمش به بندگان ، و تحريك حس شكرگزارى آنها در مسير شناخت او، به آنها ياد آور مى شود كه شما نمونه معاد را همه سال در برابر چشمان خود در همين جهان مى بينيد، زمينهاى مرده و خشك و خالى از هر گونه آثار زندگى بر اثر نزول قطرات باران به حركت در مى آيند، و غوغاى رستاخيز را سر مى دهند، از هر گوشه گياهى مى رويد و ((وحده لاشريك له )) مى گويد! اين جنبش عظيم و حركت به سوى حيات و زندگى در عالم گياهان بيانگر اين واقعيت است كه آفريدگار عالم مى تواند موجودات مرده را بار ديگر حيات بخشد چرا كه وقوع چيزى اقوى دليل بر امكان آن است . ﴿10 لحظهاى به آسمان بنگريد! اين آيات همچنان بحث ((دلائل معاد)) را دنبال مى كند، گاه از طريق ((قدرت بى انتهاى حق )) و گاه از ((وجود صحنه هاى معاد در همين دنيا)) كمك مى گيرد. نخست توجه منكران را به آفرينش آسمانها جلب كرده ، مى گويد: آيا به آسمان در بالاى سرشان نگاه نكردند كه چگونه ما آن را بنا كرده ايم بى آنكه ستون و پايهاى داشته باشد؟! ((و چگونه آن را به وسيله ستارگان زينت بخشيده ايم در حالى كه هيچ شكاف و ناموزونى در آن وجود ندارد))؟! (ا فلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و ما لها من فروج ). منظور از نگاه كردن در اينجا نگاهى تواءم با انديشه و تفكر است كه انسان را به قدرت عظيم خالق اين آسمان پهناور و شگفتيهايش آشنا سازد كه هم عظمت خيره كننده اى دارد، و هم زيبائيهاى فراوان و هم استحكام و نظم و حساب . جمله و ما لها من فروج (هيچ شكافى در آن نيست ) يا به معنى عدم وجود نقص و عيب و ناموزونى است ، چنانكه بعضى از مفسران گفته اند، و يا به معنى عدم وجود شكاف در خصوص آسمانى است كه اطراف زمين را احاطه كرده ، و جو زمين ناميده مى شود، و به گفته قرآن ((سقف محفوظى )) است (انبياء - 32) كه راه را بر سنگهاى آسمانى كه به طور مداوم با سرعت سر سام آورى به سوى زمين مى آيد مى بندد، و قبل از وصول به سطح زمين آنها را آتش مى زند و خاكستر مى كند، و همچنين از اشعه هاى كيهانى زيانبخش ممانعت به عمل مى آورد. و گرنه آسمان به معنى محل ستارگان يك فضاى خالى است كه اين كرات در آن شناورند. در اينجا احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اينكه جمله بالا اشاره به نظريه وجود ((اتر)) (اثير) باشد، مطابق اين نظريه تمام عالم هستى و فواصل ستارگان پر است از مادهاى بى رنگ و بى وزن به نام ((اتر)) كه حامل امواج نور است و آن را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى كند، طبق اين نظريه هيچ شكاف و فرجه اى در تمام عالم آفرينش نيست ، و سيارات و ثوابت در ((اتر)) غوطه ورند. البته اين سه تفسير با هم منافاتى ندارند، هر چند تفسير سوم كه متكى به فرضيه اتر مى باشد قابل اعتماد نيست ، چون موضوع اتر از نظر دانشمندان هنوز به طور قطع ثابت نشده است . سپس به عظمت آفرينش زمين پرداخته مى افزايد: ((و زمين را گسترش داديم و در آن كوه هاى عظيمى افكنديم ، و در آن از هر نوع و از هر جفت گياه بهجتانگيز رويانديم )) (و الارض مددناها و القينا فيها رواسى و انبتنا فيها من كل زوج بهيج ). آرى آفرينش زمين از يكسو، گسترش آن (بيرون آمدن از زير آب ) از سوى ديگر، پيدايش كوهها كه ريشه هاى آن به هم پيوسته و همچون زرهى زمين را در برابر فشارهاى درونى و برونى و جزر و مدهاى حاصل از جاذبه ماه و خورشيد حفظ مى كند، از سوى سوم ، و پيدايش انواع گياهان با آنهمه عجائب و زيبائيها از سوى چهارم همگى دليل بر قدرت بى پايان او است . تعبير به من كل زوج اشاره به مساءله زوجيت در عالم گياهان است كه در موقع نزول اين آيات هرگز به عنوان يك اصل كلى كشف نشده بود و بعد از قرنها علم و دانش بشر پرده از روى آن برداشت ، و يا به معنى اصناف و انواع مختلف گياهان است ، چرا كه تنوع در عالم گياهان فوق العاده زياد و حيرتانگيز است . در آيه بعد نتيجه گيرى كرده ، مى گويد: ((همه اينها را به منظور بينائى و بيدارى بندگانى آفريديم كه مى خواهند به سوى ما باز گردند)) و حق را دريابند (تبصرة و ذكرى لكل عبد منيب ). آرى كسى كه قدرت بر آفرينش آسمانها با آنهمه عظمت و زيبائى ، و زمين با اينهمه نعمت و جمال و نظم و حساب دارد، چگونه نمى تواند مردگان را بار ديگر لباس حيات بپوشاند، و قيامتى بر پا كند؟ آيا اين قدرت عظيم خيره كننده دليل روشنى بر امكان معاد نيست ! در آيه بعد پايه استدلال ديگرى را مى نهد و مى گويد: ((و از آسمان ، آبى پر بركت فرستاديم ، و به وسيله آن باغها و دانه هائى را كه درو مى كنند رويانديم )) (و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا به جنات و حب الحصيد). ((جنات )) در اينجا اشاره به باغهاى ميوه است ، و ((حب الحصيد)) (دانه هاى قابل درو) اشاره به حبوباتى همچون جو، گندم و مانند آن است كه مواد اصلى غذاى انسانها را تشكيل مى دهد. سپس مى افزايد: و همچنين نخلهاى بلندقامتى كه ميوه هاى متراكم دارند (و النخل باسقات لها طلع نضيد). ((باسقات )) جمع ((باسقه )) به معنى مرتفع و بلند است و ((طلع )) به ثمره درخت خرما در آغاز ظهورش گفته مى شود و ((نضيد)) به معنى متراكم است ، مخصوصا خوشه درخت خرما هنگامى كه در درون غلاف قرار دارد كاملا روى يكديگر سوار و متراكم است ، و زمانى كه از غلاف بيرون مى آيد بسيار اعجابانگيز است . در پايان مى گويد: ((همه اينها را به منظور بخشيدن روزى به بندگان آفريديم ، و با اين قطره هاى حياتبخش باران زمين مرده را زنده كرديم ، آرى زنده شدن مردگان و خروج آنها از قبرها نيز همين گونه است ))! (رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج ). و به اين ترتيب ضمن ياد آورى نعمتهاى عظيمش به بندگان ، و تحريك حس شكرگزارى آنها در مسير شناخت او، به آنها ياد آور مى شود كه شما نمونه معاد را همه سال در برابر چشمان خود در همين جهان مى بينيد، زمينهاى مرده و خشك و خالى از هر گونه آثار زندگى بر اثر نزول قطرات باران به حركت در مى آيند، و غوغاى رستاخيز را سر مى دهند، از هر گوشه گياهى مى رويد و ((وحده لاشريك له )) مى گويد! اين جنبش عظيم و حركت به سوى حيات و زندگى در عالم گياهان بيانگر اين واقعيت است كه آفريدگار عالم مى تواند موجودات مرده را بار ديگر حيات بخشد چرا كه وقوع چيزى اقوى دليل بر امكان آن است . ﴿11 تنها تو نيستى كه گرفتار دشمنى ! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى مربوط به معاد از دريچه هاى مختلف است نخست براى دلدارى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) مى فرمايد: فقط تو نيستى كه اين گروه كافر تكذيبت كردند، و هم محتواى دعوتت را خصوصا درباره معاد قبل از آنها قوم نوح و اصحاب الرس و قوم ثمود نيز پيامبرانشان را تكذيب كردند (كذبت قبلهم قوم نوح و اصحاب الرس و ثمود). ((قوم ثمود)) همان قوم صالح پيامبر بزرگ خدا است ، كه در سرزمين ((حجر)) در شمال حجاز زندگى داشتند، و در مورد ((اصحاب الرس ))، ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى عقيده دارند كه آنها طائفهاى بودند كه در سرزمين ((يمامه )) مى زيستند و پيامبرى به نام ((حنظله )) داشتند كه او را تكذيب كردند و سرانجام در چاهش افكندند (توجه داشته باشيد يكى از معانى ((رس )) چاه است ، و معنى ديگرش اثر مختصرى است كه از چيزى باقى مى ماند، زيرا خاطرات كمى از اين قوم در تاريخ باقيمانده ). بعضى ديگر آنها را قوم شعيب مى دانند، زيرا آنها چاه هاى آب فراوان داشتند، اما با توجه به اينكه اصحاب الايكه كه در آيات بعد آمده اشاره به همين قوم شعيب است اين احتمال منتفى است . بعضى نيز آنها را از بقاياى قوم ثمود مى دانند، و با توجه به اينكه ثمود جداگانه در آيات مورد بحث آمده اين معنى نيز بعيد به نظر ميرسد. بنابراين مناسب همان تفسير اول است كه در ميان مفسران از شهرت برخوردار است . سپس مى افزايد: ((همين طايفه عاد و قوم فرعون و برادران لوط)) (و عاد و فرعون و اخوان لوط). منظور از برادران لوط همان قوم ((لوط)) است چرا كه قرآن از اين پيامبران بزرگ به عنوان برادر ياد كرده . ((و نيز اصحاب الايكه و قوم تبع )) (و اصحاب الايكه و قوم تبع ). ((ايكه )) به معنى درختان فراوان و در هم پيچيده ، و يا به تعبير ديگر بيشه مانند است ، و اصحاب الايكه گروهى از قوم شعيب هستند كه در غير شهر مدين زندگى مى كردند، شهرى كه داراى درختان بسيار بود. <10> و منظور از ((قوم تبع )) گروهى از مردم يمن است زيرا ((تبع )) لقبى است براى پادشاهان يمن به اعتبار اينكه مردم از آنها تبعيت مى كردند، و ظاهر تعبير قرآن در اينجا و در يك آيه ديگر (37 - دخان ) خصوص يكى از پادشاهان يمن است كه در بعضى از روايات نام او ((اسعد ابو كرب )) ذكر شده ، و جمعى معتقدند كه او مرد مؤ منى بود، و مردم را به پيروى از دعوت انبياء فرا مى خواند، هر چند با او مخالفت كردند. <11> سپس به تمام اين اقوام هشتگانه اشاره كرده ، مى گويد: ((هر يك از آنها فرستادگان الهى را تكذيب كردند، و وعده عذاب خداوند درباره آنها تحقق يافت )) (كل كذب الرسل فحق وعيد). اينكه مى گويد: آنها ((رسولان الهى )) را تكذيب كردند، در حالى كه هر يك از آنها فقط پيامبر خود را تكذيب نمودند، به خاطر آن است كه فعلى كه از مجموع آنها سر زد رويهمرفته تكذيب همه انبياء بود، هر چند هر كدام يك پيامبر را تكذيب كردند. و يا از اين جهت است كه تكذيب يكى از پيامبران تكذيب بقيه نيز محسوب مى شود چرا كه محتواى دعوت همه يكى است . به هر حال اين اقوام هم پيامبرانشان را تكذيب كردند، و هم مساءله توحيد و معاد را، و سرانجام به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند، بعضى گرفتار طوفان شدند، بعضى سيلاب ، و بعضى ديگر صاعقه ، و بعضى زلزله ، و يا غير آن و سرانجام ميوه تلخ تكذيب را چشيدند. مطمئن باش اگر اين قوم كافر كه در برابر تو قرار دارند به اين وضع ادامه دهند، اينها نيز سرنوشتى بهتر از آنان ندارند. بعد به ذكر يكى ديگر از دلائل امكان رستاخيز پرداخته ، مى گويد: ((آيا ما از آفرينش نخستين عاجز و ناتوان مانديم كه قادر بر آفرينش دوم و رستاخيز نباشيم ))؟! (ا فعيينا بالخلق الاول ). <12> سپس مى افزايد: آنها در آفرينش نخستين ترديد ندارند، زيرا خالق انسانها را خدا مى دانند ((ولى آنها با اين دلائل روشن از خلق جديد و رستاخيز ترديد دارند)) (بل هم فى لبس من خلق جديد). در حقيقت آنها بر اثر هواى نفس و تعصب و لجاجت گرفتار تناقضند، از يكسو خالق انسانها را در آغاز خداوند مى دانند كه همه را از خاك آفريده ، اما از سوى ديگر وقتى به مساءله آفرينش مجدد انسانها از خاك مى رسند آن را مطلبى عجيب و باورناكردنى مى شمرند، در حالى كه هر دو مثل يكديگرند ((و حكم الامثال فى ما يجوز و فى ما لايجوز واحد)). و به اين ترتيب در اين آيات و آيات گذشته از چهار راه مختلف براى مساءله معاد استدلال مى كند: از طريق علم خدا، و از طريق قدرت او، و سپس از طريق تكرار صحنه هاى معاد در جهان گياهان ، و سرانجام از طريق توجه به آفرينش نخستين . و هر گاه به آيات ديگر قرآن در زمينه معاد مراجعه كنيم مى بينيم همين دلائل به اضافه دلائل ديگر به صورت جداگانه در آيات مختلف آمده است ، و قرآن با منطق نيرومند و تعبيرات ساده و قاطع و جذابش مساءله معاد جسمانى را در برابر منكران به بهترين وجهى اثبات كرده است كه اگر خود را از پيشداوريها و تعصب و لجاج و تقليدهاى كوركورانه تهى مى كردند بسيار زود در برابر اين واقعيت تسليم مى شدند، و مى دانستند رستاخيز چيز پيچيدهاى نيست . ﴿12 تنها تو نيستى كه گرفتار دشمنى ! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى مربوط به معاد از دريچه هاى مختلف است نخست براى دلدارى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) مى فرمايد: فقط تو نيستى كه اين گروه كافر تكذيبت كردند، و هم محتواى دعوتت را خصوصا درباره معاد قبل از آنها قوم نوح و اصحاب الرس و قوم ثمود نيز پيامبرانشان را تكذيب كردند (كذبت قبلهم قوم نوح و اصحاب الرس و ثمود). ((قوم ثمود)) همان قوم صالح پيامبر بزرگ خدا است ، كه در سرزمين ((حجر)) در شمال حجاز زندگى داشتند، و در مورد ((اصحاب الرس ))، ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى عقيده دارند كه آنها طائفهاى بودند كه در سرزمين ((يمامه )) مى زيستند و پيامبرى به نام ((حنظله )) داشتند كه او را تكذيب كردند و سرانجام در چاهش افكندند (توجه داشته باشيد يكى از معانى ((رس )) چاه است ، و معنى ديگرش اثر مختصرى است كه از چيزى باقى مى ماند، زيرا خاطرات كمى از اين قوم در تاريخ باقيمانده ). بعضى ديگر آنها را قوم شعيب مى دانند، زيرا آنها چاه هاى آب فراوان داشتند، اما با توجه به اينكه اصحاب الايكه كه در آيات بعد آمده اشاره به همين قوم شعيب است اين احتمال منتفى است . بعضى نيز آنها را از بقاياى قوم ثمود مى دانند، و با توجه به اينكه ثمود جداگانه در آيات مورد بحث آمده اين معنى نيز بعيد به نظر ميرسد. بنابراين مناسب همان تفسير اول است كه در ميان مفسران از شهرت برخوردار است . سپس مى افزايد: ((همين طايفه عاد و قوم فرعون و برادران لوط)) (و عاد و فرعون و اخوان لوط). منظور از برادران لوط همان قوم ((لوط)) است چرا كه قرآن از اين پيامبران بزرگ به عنوان برادر ياد كرده . ((و نيز اصحاب الايكه و قوم تبع )) (و اصحاب الايكه و قوم تبع ). ((ايكه )) به معنى درختان فراوان و در هم پيچيده ، و يا به تعبير ديگر بيشه مانند است ، و اصحاب الايكه گروهى از قوم شعيب هستند كه در غير شهر مدين زندگى مى كردند، شهرى كه داراى درختان بسيار بود. و منظور از ((قوم تبع )) گروهى از مردم يمن است زيرا ((تبع )) لقبى است براى پادشاهان يمن به اعتبار اينكه مردم از آنها تبعيت مى كردند، و ظاهر تعبير قرآن در اينجا و در يك آيه ديگر (37 - دخان ) خصوص يكى از پادشاهان يمن است كه در بعضى از روايات نام او ((اسعد ابو كرب )) ذكر شده ، و جمعى معتقدند كه او مرد مؤ منى بود، و مردم را به پيروى از دعوت انبياء فرا مى خواند، هر چند با او مخالفت كردند. سپس به تمام اين اقوام هشتگانه اشاره كرده ، مى گويد: ((هر يك از آنها فرستادگان الهى را تكذيب كردند، و وعده عذاب خداوند درباره آنها تحقق يافت )) (كل كذب الرسل فحق وعيد). اينكه مى گويد: آنها ((رسولان الهى )) را تكذيب كردند، در حالى كه هر يك از آنها فقط پيامبر خود را تكذيب نمودند، به خاطر آن است كه فعلى كه از مجموع آنها سر زد رويهمرفته تكذيب همه انبياء بود، هر چند هر كدام يك پيامبر را تكذيب كردند. و يا از اين جهت است كه تكذيب يكى از پيامبران تكذيب بقيه نيز محسوب مى شود چرا كه محتواى دعوت همه يكى است . به هر حال اين اقوام هم پيامبرانشان را تكذيب كردند، و هم مساءله توحيد و معاد را، و سرانجام به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند، بعضى گرفتار طوفان شدند، بعضى سيلاب ، و بعضى ديگر صاعقه ، و بعضى زلزله ، و يا غير آن و سرانجام ميوه تلخ تكذيب را چشيدند. مطمئن باش اگر اين قوم كافر كه در برابر تو قرار دارند به اين وضع ادامه دهند، اينها نيز سرنوشتى بهتر از آنان ندارند. بعد به ذكر يكى ديگر از دلائل امكان رستاخيز پرداخته ، مى گويد: ((آيا ما از آفرينش نخستين عاجز و ناتوان مانديم كه قادر بر آفرينش دوم و رستاخيز نباشيم ))؟! (ا فعيينا بالخلق الاول ). سپس مى افزايد: آنها در آفرينش نخستين ترديد ندارند، زيرا خالق انسانها را خدا مى دانند ((ولى آنها با اين دلائل روشن از خلق جديد و رستاخيز ترديد دارند)) (بل هم فى لبس من خلق جديد). در حقيقت آنها بر اثر هواى نفس و تعصب و لجاجت گرفتار تناقضند، از يكسو خالق انسانها را در آغاز خداوند مى دانند كه همه را از خاك آفريده ، اما از سوى ديگر وقتى به مساءله آفرينش مجدد انسانها از خاك مى رسند آن را مطلبى عجيب و باورناكردنى مى شمرند، در حالى كه هر دو مثل يكديگرند ((و حكم الامثال فى ما يجوز و فى ما لايجوز واحد)). و به اين ترتيب در اين آيات و آيات گذشته از چهار راه مختلف براى مساءله معاد استدلال مى كند: از طريق علم خدا، و از طريق قدرت او، و سپس از طريق تكرار صحنه هاى معاد در جهان گياهان ، و سرانجام از طريق توجه به آفرينش نخستين . و هر گاه به آيات ديگر قرآن در زمينه معاد مراجعه كنيم مى بينيم همين دلائل به اضافه دلائل ديگر به صورت جداگانه در آيات مختلف آمده است ، و قرآن با منطق نيرومند و تعبيرات ساده و قاطع و جذابش مساءله معاد جسمانى را در برابر منكران به بهترين وجهى اثبات كرده است كه اگر خود را از پيشداوريها و تعصب و لجاج و تقليدهاى كوركورانه تهى مى كردند بسيار زود در برابر اين واقعيت تسليم مى شدند، و مى دانستند رستاخيز چيز پيچيدهاى نيست . ﴿13 تنها تو نيستى كه گرفتار دشمنى ! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى مربوط به معاد از دريچه هاى مختلف است نخست براى دلدارى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) مى فرمايد: فقط تو نيستى كه اين گروه كافر تكذيبت كردند، و هم محتواى دعوتت را خصوصا درباره معاد قبل از آنها قوم نوح و اصحاب الرس و قوم ثمود نيز پيامبرانشان را تكذيب كردند (كذبت قبلهم قوم نوح و اصحاب الرس و ثمود). ((قوم ثمود)) همان قوم صالح پيامبر بزرگ خدا است ، كه در سرزمين ((حجر)) در شمال حجاز زندگى داشتند، و در مورد ((اصحاب الرس ))، ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى عقيده دارند كه آنها طائفهاى بودند كه در سرزمين ((يمامه )) مى زيستند و پيامبرى به نام ((حنظله )) داشتند كه او را تكذيب كردند و سرانجام در چاهش افكندند (توجه داشته باشيد يكى از معانى ((رس )) چاه است ، و معنى ديگرش اثر مختصرى است كه از چيزى باقى مى ماند، زيرا خاطرات كمى از اين قوم در تاريخ باقيمانده ). بعضى ديگر آنها را قوم شعيب مى دانند، زيرا آنها چاه هاى آب فراوان داشتند، اما با توجه به اينكه اصحاب الايكه كه در آيات بعد آمده اشاره به همين قوم شعيب است اين احتمال منتفى است . بعضى نيز آنها را از بقاياى قوم ثمود مى دانند، و با توجه به اينكه ثمود جداگانه در آيات مورد بحث آمده اين معنى نيز بعيد به نظر ميرسد. بنابراين مناسب همان تفسير اول است كه در ميان مفسران از شهرت برخوردار است . سپس مى افزايد: ((همين طايفه عاد و قوم فرعون و برادران لوط)) (و عاد و فرعون و اخوان لوط). منظور از برادران لوط همان قوم ((لوط)) است چرا كه قرآن از اين پيامبران بزرگ به عنوان برادر ياد كرده . ((و نيز اصحاب الايكه و قوم تبع )) (و اصحاب الايكه و قوم تبع ). ((ايكه )) به معنى درختان فراوان و در هم پيچيده ، و يا به تعبير ديگر بيشه مانند است ، و اصحاب الايكه گروهى از قوم شعيب هستند كه در غير شهر مدين زندگى مى كردند، شهرى كه داراى درختان بسيار بود. و منظور از ((قوم تبع )) گروهى از مردم يمن است زيرا ((تبع )) لقبى است براى پادشاهان يمن به اعتبار اينكه مردم از آنها تبعيت مى كردند، و ظاهر تعبير قرآن در اينجا و در يك آيه ديگر (37 - دخان ) خصوص يكى از پادشاهان يمن است كه در بعضى از روايات نام او ((اسعد ابو كرب )) ذكر شده ، و جمعى معتقدند كه او مرد مؤ منى بود، و مردم را به پيروى از دعوت انبياء فرا مى خواند، هر چند با او مخالفت كردند. سپس به تمام اين اقوام هشتگانه اشاره كرده ، مى گويد: ((هر يك از آنها فرستادگان الهى را تكذيب كردند، و وعده عذاب خداوند درباره آنها تحقق يافت )) (كل كذب الرسل فحق وعيد). اينكه مى گويد: آنها ((رسولان الهى )) را تكذيب كردند، در حالى كه هر يك از آنها فقط پيامبر خود را تكذيب نمودند، به خاطر آن است كه فعلى كه از مجموع آنها سر زد رويهمرفته تكذيب همه انبياء بود، هر چند هر كدام يك پيامبر را تكذيب كردند. و يا از اين جهت است كه تكذيب يكى از پيامبران تكذيب بقيه نيز محسوب مى شود چرا كه محتواى دعوت همه يكى است . به هر حال اين اقوام هم پيامبرانشان را تكذيب كردند، و هم مساءله توحيد و معاد را، و سرانجام به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند، بعضى گرفتار طوفان شدند، بعضى سيلاب ، و بعضى ديگر صاعقه ، و بعضى زلزله ، و يا غير آن و سرانجام ميوه تلخ تكذيب را چشيدند. مطمئن باش اگر اين قوم كافر كه در برابر تو قرار دارند به اين وضع ادامه دهند، اينها نيز سرنوشتى بهتر از آنان ندارند. بعد به ذكر يكى ديگر از دلائل امكان رستاخيز پرداخته ، مى گويد: ((آيا ما از آفرينش نخستين عاجز و ناتوان مانديم كه قادر بر آفرينش دوم و رستاخيز نباشيم ))؟! (ا فعيينا بالخلق الاول ). سپس مى افزايد: آنها در آفرينش نخستين ترديد ندارند، زيرا خالق انسانها را خدا مى دانند ((ولى آنها با اين دلائل روشن از خلق جديد و رستاخيز ترديد دارند)) (بل هم فى لبس من خلق جديد). در حقيقت آنها بر اثر هواى نفس و تعصب و لجاجت گرفتار تناقضند، از يكسو خالق انسانها را در آغاز خداوند مى دانند كه همه را از خاك آفريده ، اما از سوى ديگر وقتى به مساءله آفرينش مجدد انسانها از خاك مى رسند آن را مطلبى عجيب و باورناكردنى مى شمرند، در حالى كه هر دو مثل يكديگرند ((و حكم الامثال فى ما يجوز و فى ما لايجوز واحد)). و به اين ترتيب در اين آيات و آيات گذشته از چهار راه مختلف براى مساءله معاد استدلال مى كند: از طريق علم خدا، و از طريق قدرت او، و سپس از طريق تكرار صحنه هاى معاد در جهان گياهان ، و سرانجام از طريق توجه به آفرينش نخستين . و هر گاه به آيات ديگر قرآن در زمينه معاد مراجعه كنيم مى بينيم همين دلائل به اضافه دلائل ديگر به صورت جداگانه در آيات مختلف آمده است ، و قرآن با منطق نيرومند و تعبيرات ساده و قاطع و جذابش مساءله معاد جسمانى را در برابر منكران به بهترين وجهى اثبات كرده است كه اگر خود را از پيشداوريها و تعصب و لجاج و تقليدهاى كوركورانه تهى مى كردند بسيار زود در برابر اين واقعيت تسليم مى شدند، و مى دانستند رستاخيز چيز پيچيدهاى نيست . ﴿14 تنها تو نيستى كه گرفتار دشمنى ! اين آيات همچنان ادامه بحثهاى مربوط به معاد از دريچه هاى مختلف است نخست براى دلدارى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) مى فرمايد: فقط تو نيستى كه اين گروه كافر تكذيبت كردند، و هم محتواى دعوتت را خصوصا درباره معاد قبل از آنها قوم نوح و اصحاب الرس و قوم ثمود نيز پيامبرانشان را تكذيب كردند (كذبت قبلهم قوم نوح و اصحاب الرس و ثمود). ((قوم ثمود)) همان قوم صالح پيامبر بزرگ خدا است ، كه در سرزمين ((حجر)) در شمال حجاز زندگى داشتند، و در مورد ((اصحاب الرس ))، ميان مفسران گفتگو است ، بسيارى عقيده دارند كه آنها طائفهاى بودند كه در سرزمين ((يمامه )) مى زيستند و پيامبرى به نام ((حنظله )) داشتند كه او را تكذيب كردند و سرانجام در چاهش افكندند (توجه داشته باشيد يكى از معانى ((رس )) چاه است ، و معنى ديگرش اثر مختصرى است كه از چيزى باقى مى ماند، زيرا خاطرات كمى از اين قوم در تاريخ باقيمانده ). بعضى ديگر آنها را قوم شعيب مى دانند، زيرا آنها چاه هاى آب فراوان داشتند، اما با توجه به اينكه اصحاب الايكه كه در آيات بعد آمده اشاره به همين قوم شعيب است اين احتمال منتفى است . بعضى نيز آنها را از بقاياى قوم ثمود مى دانند، و با توجه به اينكه ثمود جداگانه در آيات مورد بحث آمده اين معنى نيز بعيد به نظر ميرسد. بنابراين مناسب همان تفسير اول است كه در ميان مفسران از شهرت برخوردار است . سپس مى افزايد: ((همين طايفه عاد و قوم فرعون و برادران لوط)) (و عاد و فرعون و اخوان لوط). منظور از برادران لوط همان قوم ((لوط)) است چرا كه قرآن از اين پيامبران بزرگ به عنوان برادر ياد كرده . ((و نيز اصحاب الايكه و قوم تبع )) (و اصحاب الايكه و قوم تبع ). ((ايكه )) به معنى درختان فراوان و در هم پيچيده ، و يا به تعبير ديگر بيشه مانند است ، و اصحاب الايكه گروهى از قوم شعيب هستند كه در غير شهر مدين زندگى مى كردند، شهرى كه داراى درختان بسيار بود. و منظور از ((قوم تبع )) گروهى از مردم يمن است زيرا ((تبع )) لقبى است براى پادشاهان يمن به اعتبار اينكه مردم از آنها تبعيت مى كردند، و ظاهر تعبير قرآن در اينجا و در يك آيه ديگر (37 - دخان ) خصوص يكى از پادشاهان يمن است كه در بعضى از روايات نام او ((اسعد ابو كرب )) ذكر شده ، و جمعى معتقدند كه او مرد مؤ منى بود، و مردم را به پيروى از دعوت انبياء فرا مى خواند، هر چند با او مخالفت كردند. سپس به تمام اين اقوام هشتگانه اشاره كرده ، مى گويد: ((هر يك از آنها فرستادگان الهى را تكذيب كردند، و وعده عذاب خداوند درباره آنها تحقق يافت )) (كل كذب الرسل فحق وعيد). اينكه مى گويد: آنها ((رسولان الهى )) را تكذيب كردند، در حالى كه هر يك از آنها فقط پيامبر خود را تكذيب نمودند، به خاطر آن است كه فعلى كه از مجموع آنها سر زد رويهمرفته تكذيب همه انبياء بود، هر چند هر كدام يك پيامبر را تكذيب كردند. و يا از اين جهت است كه تكذيب يكى از پيامبران تكذيب بقيه نيز محسوب مى شود چرا كه محتواى دعوت همه يكى است . به هر حال اين اقوام هم پيامبرانشان را تكذيب كردند، و هم مساءله توحيد و معاد را، و سرانجام به سرنوشت دردناكى گرفتار شدند، بعضى گرفتار طوفان شدند، بعضى سيلاب ، و بعضى ديگر صاعقه ، و بعضى زلزله ، و يا غير آن و سرانجام ميوه تلخ تكذيب را چشيدند. مطمئن باش اگر اين قوم كافر كه در برابر تو قرار دارند به اين وضع ادامه دهند، اينها نيز سرنوشتى بهتر از آنان ندارند. بعد به ذكر يكى ديگر از دلائل امكان رستاخيز پرداخته ، مى گويد: ((آيا ما از آفرينش نخستين عاجز و ناتوان مانديم كه قادر بر آفرينش دوم و رستاخيز نباشيم ))؟! (ا فعيينا بالخلق الاول ). سپس مى افزايد: آنها در آفرينش نخستين ترديد ندارند، زيرا خالق انسانها را خدا مى دانند ((ولى آنها با اين دلائل روشن از خلق جديد و رستاخيز ترديد دارند)) (بل هم فى لبس من خلق جديد). در حقيقت آنها بر اثر هواى نفس و تعصب و لجاجت گرفتار تناقضند، از يكسو خالق انسانها را در آغاز خداوند مى دانند كه همه را از خاك آفريده ، اما از سوى ديگر وقتى به مساءله آفرينش مجدد انسانها از خاك مى رسند آن را مطلبى عجيب و باورناكردنى مى شمرند، در حالى كه هر دو مثل يكديگرند ((و حكم الامثال فى ما يجوز و فى ما لايجوز واحد)). و به اين ترتيب در اين آيات و آيات گذشته از چهار راه مختلف براى مساءله معاد استدلال مى كند: از طريق علم خدا، و از طريق قدرت او، و سپس از طريق تكرار صحنه هاى معاد در جهان گياهان ، و سرانجام از طريق توجه به آفرينش نخستين . و هر گاه به آيات ديگر قرآن در زمينه معاد مراجعه كنيم مى بينيم همين دلائل به اضافه دلائل ديگر به صورت جداگانه در آيات مختلف آمده است ، و قرآن با منطق نيرومند و تعبيرات ساده و قاطع و جذابش مساءله معاد جسمانى را در برابر منكران به بهترين وجهى اثبات كرده است كه اگر خود را از پيشداوريها و تعصب و لجاج و تقليدهاى كوركورانه تهى مى كردند بسيار زود در برابر اين واقعيت تسليم مى شدند، و مى دانستند رستاخيز چيز پيچيدهاى نيست . ﴿15