پیمایش
وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ كَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَكَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ كَافِرِينَ ﴿6 وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُمْ هَٰذَا سِحْرٌ مُبِينٌ ﴿7 أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ ۖ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَلَا تَمْلِكُونَ لِي مِنَ اللَّهِ شَيْئًا ۖ هُوَ أَعْلَمُ بِمَا تُفِيضُونَ فِيهِ ۖ كَفَىٰ بِهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ ۖ وَهُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ﴿8 قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ ۖ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰ إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ ﴿9 قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كَانَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَكَفَرْتُمْ بِهِ وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَىٰ مِثْلِهِ فَآمَنَ وَاسْتَكْبَرْتُمْ ۖ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ﴿10 وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا لَوْ كَانَ خَيْرًا مَا سَبَقُونَا إِلَيْهِ ۚ وَإِذْ لَمْ يَهْتَدُوا بِهِ فَسَيَقُولُونَ هَٰذَا إِفْكٌ قَدِيمٌ ﴿11 وَمِنْ قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَىٰ إِمَامًا وَرَحْمَةً ۚ وَهَٰذَا كِتَابٌ مُصَدِّقٌ لِسَانًا عَرَبِيًّا لِيُنْذِرَ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَبُشْرَىٰ لِلْمُحْسِنِينَ ﴿12 إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ ﴿13 أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿14

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

و هنگامی که مردم را [در قیامت] گرد آورند [معبودانشان] با آنان دشمن باشند و پرستش آنان را انکار کنند، ﴿6 و چون آیات روشن ما را بر آنان بخوانند، کافران درباره حقّی که به سویشان آمده می گویند: این جادویی آشکار است. ﴿7 بلکه می گویند: این قرآن را از نزد خود ساخته و به خدا نسبت داده است. بگو: اگر آن را از نزد خود ساخته و به خدا نسبت داده باشم [و خدا بخواهد برای این کار مرا به عذابی سخت گرفتار کند] شما نمی توانید برای من چیزی از عذاب خدا را دفع کنید، خدا به باطلی که در آن فرو می روید [و آن طعنه زدن به قرآن و جادو خواندن آن است] داناتر است، و کافی است که خدا میان من و شما گواه باشد، و او بسیار آمرزنده و مهربان است. ﴿8 بگو: از میان فرستادگان خدا فرستاده ای نوظهور نیستم [که گفتار و کردارم مخالف گفتار و کردار آنان باشد، بلکه به من هم چون آنان وحی می شود] و نمی دانم با من و شما [در دنیا و آخرت] چه خواهد شد، من فقط از آنچه به من وحی شده پیروی می کنم، و من جز بیم دهنده ای آشکار نیستم. ﴿9 بگو: به من خبر دهید که اگر این قرآن از ناحیه خدا باشد و شما به آن کفر ورزیده باشید و شاهدی هم از بنی اسرائیل به نظیر آن [که تورات واقعی و تصدیق کننده قرآن است] شهادت داده باشد [که همان طوری که تورات وحی خداست، قرآن هم وحی خداست و] پس [از شهادتش به قرآن] ایمان آورده باشد و شما از ایمان به آن تکبّر ورزیده باشید [آیا گمراه نبوده اید؟] بی تردید خدا گروه ستمکار را هدایت نمی کند. ﴿10 و کافران درباره مؤمنان گفتند: اگر [آیین محمّد] بهتر [از آیین ما] بود [آنان در پذیرفتنش] بر ما نسبت به آن پیشی نمی گرفتند [بلکه خود ما زودتر از آنان به این کتاب ایمان می آوردیم]. و چون [خودشان به خاطر کبر و عنادشان] به وسیله آن هدایت نیافتند، به زودی خواهند گفت: این یک دروغ قدیمی است. ﴿11 [چگونه یک دروغ قدیمی است] در حالی که پیش از آن کتاب موسی پیشوا و رحمت بود [و از نزول آن بر پیامبر اسلام خبر داده]، و این قرآن تصدیق کننده [آن] است در حالی که به زبان عربی [فصیح و گویا] ست تا ستمکاران را بیم دهد، و برای نیکوکاران بشارتی باشد. ﴿12 بی تردید کسانی که گفتند: پروردگار ما الله است، سپس [در میدان عمل بر این حقیقت] استقامت ورزیدند، نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می شوند. ﴿13 اینان اهل بهشت اند که به پاداش اعمال شایسته ای که همواره انجام می دادند، در آن جاودانه اند. …. ﴿14

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

گمراهترين مردم ؟ در آيات گذشته سخن از آفرينش آسمانها و زمين در ميان بود كه همه اينها از خداوند عزيز و حكيم است ، لازمه اين سخن آن است كه جز او معبودى در جهان نيست چرا كه تنها كسى شايسته عبوديت است كه خالق و مدبر عالم باشد، و اين دو در ذات پاك او جمع است . و براى تكميل اين بحث در آيات مورد بحث روى سخن را به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كرده ، مى فرمايد: ((به اين مشركان بگو: به من خبر دهيد معبودهائى را كه غير از خدا پرستش مى كنيد نشان دهيد چه چيز از زمين را آفريده اند))؟! (قل ا رايتم ما تدعون من دون الله ارونى ما ذا خلقوا من الارض ). ((يا اينكه شركتى در آفرينش آسمانها و مالكيت و تدبير آنها دارند)) (ام لهم شرك فى السموات ). هنگامى كه شما قبول داريد بتها هيچگونه دخالتى نه در آفرينش ‍ موجودات زمينى دارند، و نه در آفرينش خورشيد و ماه و ستارگان و موجودات عالم بالا، و خودتان با صراحت مى گوئيد ((خالق همه اينها الله است )). با اينحال چگونه براى حل مشكلات يا جلب بركات دست به دامن ((بتها)) اين موجودات بى خاصيت و فاقد عقل و شعور مى زنيد؟! و اگر فرضا مى گوئيد آنها شركتى در امر خلقت و آفرينش ‍ داشته اند ((كتابى از كتب آسمانى پيشين كه گفتار شما را تصديق كند، يا آثارى علمى از علماى گذشته كه گواهى بر اين معنى دهد براى من بياوريد اگر راست مى گوئيد)) (ايتونى بكتاب من قبل هذا او اثارة من علم ان كنتم صادقين ). كوتاه سخن اينكه : دليل يا جنبه نقلى دارد و از طريق وحى آسمانى است يا عقلى و منطقى ، و يا شهادت و گواهى دانشمندان ، شما كه در ادعاهاى خود در مورد بتها نه متكى به وحى و كتاب آسمانى هستيد، و نه مى توانيد شركت آنها را در آفرينش آسمان و زمين اثبات كنيد، تا از اين دليل عقلى براى الوهيت آنها استفاده نمائيد، و نه اثرى از علوم پيشينيان گفته شما را تاءييد مى كند، پس معلوم مى شود آئين و مسلك شما چيزى جز مشتى از خرافات زشت و پندارهاى دروغين نيست . بنابراين جمله ((ارونى ما ذا خلقوا من الارض ...)) اشاره به دليل عقل و جمله ((ايتونى بكتاب من قبل هذا)) اشاره به وحى آسمانى و تعبير به ((اثارة من علم )) اشاره به سنت انبياى گذشته و اوصياى آنان يا آثار دانشمندان پيشين است . علماى لغت و مفسران براى ((اثارة )) (بر وزن حلاوة ) چند معنى ذكر كرده اند: ((باقيمانده چيزى )) ((روايت )) و ((علامت )) ولى ظاهر اين است كه همه به يك معنى بازمى گردد، و آن اثرى است كه از چيزى باقى مى ماند، و دليل بر وجود آن است . شبيه همين گفتگو و مؤ اخذه و محاكمه بت پرستان در آيه 40 سوره فاطر آمده است ، آنجا كه مى گويد: قل اء راءيتم شركائكم الذين تدعون من دون الله ارونى ما ذا خلقوا من الارض ام لهم شرك فى السموات ام آتيناهم كتابا فهم على بينة منه بل ان يعد الظالمون بعضهم بعضا الا غرورا. قابل توجه اينكه در مورد زمين مى گويد: ما ذا خلقوا من الارض ‍ (چه چيز از زمين را آفريده اند؟) و در مورد آسمانها مى گويد: ام لهم شرك فى السموات (يا اينكه در آفرينش آسمانها شركتى دارند؟) يعنى در هر دو جا سخن از شركت است ، زيرا شرك در عبادت بايد از شرك در خالقيت و تدبير نشات گيرد. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر مشركان معمولا امر خلقت را منحصرا مربوط به الله مى دانستند مطالبه يكى از اين دلائل سه گانه از آنها براى چيست ؟. در پاسخ مى توان گفت كه اين مطالبه از گروه اندكى است كه احتمالا در ميان بتپرستان بوده اند و بتان را سهيم در آفرينش ‍ مى دانستند، يا اينكه مساءله به صورت فرضى مطرح شده ، يعنى اگر فرضا به فكر چنين ادعائى در زمينه شركت بتها در آفرينش ‍ جهان بيفتيد هيچگونه دليل عقلى و نقلى و عقلائى بر ادعاى خود نداريد. سپس براى بيان عمق گمراهى اين مشركان مى افزايد: ((چه كسى گمراه تر است از آنها كه موجودى غير از خدا را پرستش ‍ مى كنند كه اگر تا قيامت هم آنان را بخوانند پاسخشان نمى گويند))؟ (و من اضل ممن يدعوا من دون الله من لا يستجيب له الى يوم القيامة ). نه تنها پاسخ آنها را نمى دهند، اصلا سخنانشان را نمى شنوند ((و از دعا و نداى آنها غافلند))! (و هم عن دعائهم غافلون ). بعضى از مفسران مرجع ضمير را در اين آيه بتهاى بيجان دانسته اند به تناسب اينكه بيشترين معبودهاى مشركان عرب همين بتها بودند، و بعضى اشاره به فرشتگان و انسانهائى كه معبود واقع شدند مى دانند، چرا كه عبادت كنندگان فرشتگان و جن در ميان عرب كم نبودند، تعبيرات مختلف اين آيه كه مناسب ذوى العقول است اين معنى را تاءييد مى كند. ولى هيچ مانعى ندارد كه آيه را به مفهوم گسترده اش تفسير كنيم و تمام اين معبودها اعم از بيجان و جاندار، ذوى العقول و غير ذوى العقول در مفهوم آيه جمع باشد، و تعبيرهاى مناسب ذوى العقول به اصطلاح از باب ((تغليب )) است . اينكه مى گويد تا روز قيامت به سخن آنها پاسخ نمى گويند مفهومش اين نيست كه در قيامت جوابشان را مى دهند - آنچنانكه بعضى پنداشته اند - بلكه اين يك تعبير رائج است كه براى نفى ابد به كار مى رود، فى المثل مى گوئيم : اگر تا روز قيامت هم به فلانكس اصرار كنى به تو وام نمى دهد يعنى هرگز چنين كارى انجام نخواهد شد، نه اينكه در قيامت خواسته تو را عملى مى كند. نكته آن نيز معلوم است ، زيرا هرگونه فعاليت و تلاش و كوشش و اجابت دعوت در اين دنيا مفيد است ، هنگامى كه دنيا پايان مى گيرد زمينه همه اين امور كلا برچيده مى شود. و از آن اسفبارتر اينكه : ((هنگامى كه مردم مشرك در قيامت محشور مى شوند معبودهاى آنها دشمنان آنها خواهند بود حتى عبادت آنها را انكار مى كنند))! (و اذا حشر الناس كانوا لهم اعداء و كانوا بعبادتهم كافرين ). معبودهائى كه عقل دارند رسما به دشمنى برمى خيزند، حضرت مسيح (عليه السلام ) از عابدان خود بيزارى مى جويد، و فرشتگان نيز تبرى مى جويند، حتى شياطين و جن نيز اظهار تنفر مى كنند، و آنها كه بى عقل بودند خداوند حيات و عقل به آنها مى بخشد تا به سخن درآيند و مراتب دشمنى و نفرت خود را از اين عابدان اظهار كنند. نظير اين معنى در آيات ديگر قرآن نيز آمده است ، از جمله در آيه 14 سوره فاطر، خطاب به مشركان ، مى خوانيم : ان تدعوهم لا يسمعوا دعائكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم و يوم القيامة يكفرون بشرككم و لا ينبئك مثل خبير: ((هر گاه آنها را بخوانيد صداى شما را نمى شنوند و اگر بشنوند اجابت نمى كنند و روز قيامت شرك و عبادت شما را انكار مى كنند و هيچكس چون خداوند آگاه ، تو را باخبر نمى سازد))! در اينجا نيز تمام مسائلى كه در آيات مورد بحث آمده با تفاوت مختصرى تكرار شده است . اما چگونه معبودان عبادت عابدان را انكار مى كنند در حالى كه جاى انكار نيست ؟ ممكن است اشاره به اين باشد كه آنها در حقيقت هواى نفس ‍ خويش را مى پرستيدند نه معبودان را چرا كه سرچشمه ((بت پرستى )) ((هوى پرستى )) است . اين نكته نيز قابل توجه است كه عداوت و دشمنى معبودها نسبت به عابدان در قيامت مطلبى نيست كه تنها در اينجا روى آن تكيه شده باشد، در آيه 25 سوره عنكبوت از قول ابراهيم (عليه السلام ) قهرمان بتشكن نيز مى خوانيم : و قال انما اتخذتم من دون الله اوثانا مودة بينكم فى الحياة الدنيا ثم يوم القيامة يكفر بعضكم ببعض و يلعن بعضكم بعضا: ((ابراهيم گفت شما غير از خدا بتهائى براى خود برگزيده ايد كه مايه دوستى ميان شما در زندگى دنيا باشد، اما در قيامت هر يك به ديگرى كافر مى شويد و يكديگر را لعن مى كنيد))!. در آيه 82 سوره مريم نيز آمده است كلا سيكفرون بعبادتهم و يكونون عليهم ضدا: ((به زودى آنها عبادت عابدان را انكار مى كنند و بر ضد آنها خواهند بود)). ﴿6 بگو من پيامبر نوظهورى نيستم اين آيات همچنان از وضع مشركان گفتگو مى كند، و به چگونگى برخورد آنها با آيات الهى اشاره كرده ، مى گويد: ((هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى شود كافران در مورد حقى كه به سوى آنها آمده است مى گويند اين سحر آشكار است )) (و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين كفروا للحق لما جائهم هذا سحر مبين ). آنها از يكسو نمى توانند نفوذ سريع و عميق و جاذبه عجيب قرآن را در اعماق دلها انكار كنند، و از سوى ديگر حاضر نيستند در برابر حقانيت و عظمت آن سر فرود آورند، لذا اين نفوذ را با يك تفسير انحرافى به عنوان ((سحر آشكار)) مطرح مى كنند كه خود اعتراف ضمنى روشنى است به تاءثير فوق العاده قرآن در قلوب انسانها! بنابراين ((حق )) در آيه فوق اشاره به همان ((آيات قرآن )) است ، هر چند بعضى آن را به معنى ((نبوت )) يا ((اسلام )) يا ((معجزات ديگر پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تفسير كرده اند، اما با توجه به آغاز آيه تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. ولى آنها تنها به اين تهمت قناعت نمى كنند، پا را از آن فراتر نهاده ، با صراحت ((مى گويند: اين آيات را بر خدا افترا بسته )) (ام يقولون افتراه ). در اينجا خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه با دليل روشنى به آنها پاسخ گويد مى فرمايد: ((به آنها بگو: اگر مطلب آنطور باشد كه شما مى پنداريد و من اين سخن را افترا بسته ام بر او لازم است كه مرا رسوا كند، و شما نمى توانيد در برابر خداوند از من دفاع كنيد)) (قل ان افتريته فلا تملكون لى من الله شيئا). <5> چگونه ممكن است خداوند اين ((آيات بينات )) و اين معجزه جاودانى را بر دست دروغگوئى ظاهر سازد؟! اين از حكمت و لطف خداوند دور است . همانگونه كه در آيه 44 تا 47 سوره ((حاقه )) آمده است : و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين ((اگر او (پيامبر اسلام ) نسبتهاى ناروائى به ما دهد ما او را با قدرت خود مى گيريم ، و رگ قلب او را قطع مى كنيم ، و احدى از شما نمى تواند مانع اين كار گردد و از او دفاع كند)). بنابراين چگونه ممكن است من به خاطر شما دست به چنين كار خطرناكى بزنم ؟، و چگونه باور مى كنيد من چنين دروغى را بگويم و خدا مرا زنده بگذارد، و معجزات بزرگى در اختيارم قرار دهد؟ سپس به عنوان تهديد مى افزايد: ((اما خداوند بهتر از هر كس ‍ كارهائى را كه شما در آن وارد مى شويد مى داند)) و به موقع شما را سخت كيفر مى دهد (هو اعلم بما تفيضون فيه ). <6> آرى او اين نسبتهاى ناروا را كه به من مى دهيد، و در برابر فرستاده او قيام كرده ايد، و با سمپاشى مردم را از ايمان به حق بازمى داريد، همه را مى داند. و در جمله بعد به عنوان تاءكيد بيشتر تواءم با برخوردى مؤ دبانه مى افزايد: ((همين بس كه خداوند ميان من و شما گواه باشد)) (كفى به شهيدا بينى و بينكم ). او صدق دعوت من ، و تلاش و كوششهايم را در ابلاغ رسالت مى داند، و دروغ و افترا و كارشكنى شما را نيز مى بيند، و همين براى من و شما كافى است . و براى اينكه راه بازگشت را نيز به آنها نشان دهد در پايان آيه مى افزايد: ((او غفور و رحيم است )) (و هو الغفور الرحيم ). توبه كاران را مى بخشد، و آنها را مشمول رحمت واسعه خود مى سازد. در آيه بعد مى افزايد: ((بگو من پيامبر نوظهورى نيستم كه با ساير پيامبران متفاوت باشم )) (قل ما كنت بدعا من الرسل ). ((و نمى دانم خداوند با من چه مى كند، و با شما چه خواهد كرد))؟! (و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم ). ((تنها از آنچه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم )) (ان اتبع الا ما يوحى الى ). ((و جز بيم دهنده آشكارى نيستم )) (و ما انا الا نذير مبين ). اين جمله هاى كوتاه و پرمعنى ، پاسخى است به بسيارى از ايرادات مشركان ، از جمله اينكه گاه از بعثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان اينكه يك بشر چگونه ممكن است با خدا ارتباط پيدا كند تعجب مى كردند. گاه مى گفتند: چرا او غذا مى خورد و در كوچه و بازار راه مى رود؟ گاه تقاضاى معجزات عجيب و غريب داشتند، و هر يك تمنائى مى نمودند. گاه انتظار داشتند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كانونى از علم غيب باشد و همه حوادث آينده را براى آنها بازگو كند. و بالاخره گاه از اينكه او دعوت به توحيد و يگانگى معبود مى كند تعجب مى كردند. اين آيه اشاره اى اجمالى به پاسخ همه اين گفتگوها و بهانه جوئيها است . مى گويد: من نخستين پيامبر نيستم كه دعوت به توحيد كرده ام ، پيش از من پيامبران زيادى آمدند كه همه آنها از جنس بشر بودند، لباس مى پوشيدند و غذا مى خوردند، هيچيك از آنها مدعى علم غيب مطلق نبود، بلكه مى گفتند: ما از حوادث غيب آن مقدار مى دانيم كه خدا به ما تعليم داده است . و هيچيك از آنها در برابر ((معجزات اقتراحى )) و پيشنهادهاى هوس آلود مردم تسليم نشدند. تا همگان بدانند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيز بنده اى است از بندگان خدا، علم و قدرت او نيز محدود است به آنچه خدا مى خواهد، علم و قدرت مطلق تنها از آن پروردگار است ، اينها واقعيتهائى است كه مى بايست مردم بدانند تا به ايرادهاى نابجا پايان دهند. اينها همه به دنبال بحثى است كه در آيات قبل آمد كه گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به سحر متهم مى ساختند، و گاه به افتراء، كه سرچشمه اين نسبتهاى ناروا نيز همان توهماتى بودند كه با اين آيه به آن پاسخ گفته شد. و از اينجا روشن مى شود كه مفاد اين آيه با آيات ديگرى كه نشان مى دهد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از غيب آگاهى دارد، مانند آنچه در سوره فتح درباره فتح مكه ، و ورود در مسجد الحرام آمده (آيه 27 سوره فتح ) و يا آنچه در مورد مسيح (عليه السلام ) آمده كه مى فرمود: انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم : ((من شما را به آنچه مى خوريد و در خانه ها ذخيره مى كنيد خبر مى دهم )) (آل عمران - 44) و امثال اينها منافات ندارد، چرا كه آيه مورد بحث نفى ((علم غيب مطلق )) مى كند، نه ((مطلق علم غيب ))، به تعبير ديگر اين آيه نفى علم غيب استقلالى مى كند، ولى آن آيات از علم غيب به بركت تعليم الهى سخن مى گويد. شاهد اين گفتار آيه 26 و 27 سوره ((جن )) است : عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول : ((خدا عالم الغيب است ، و هيچكس را بر مكنون علم خود آگاه نمى كند مگر رسولانى كه مورد رضايت اويند)). بعضى از مفسران براى آيه مورد بحث شان نزولى آورده اند و گفته اند: هنگامى كه فشار مشكلات بر ياران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مكه زياد شد، حضرت در خواب ديد كه به سرزمينى هجرت مى كند كه داراى نخلستان و درختان و آب فراوان است ، اين را براى ياران خود بازگو كرد، آنها همه خوشحال شدند و فكر كردند، به زودى گشايشى در برابر آزار مشركان پيدا خواهد شد مدتى صبر كردند، اما اثرى از آن نديدند، عرض كردند اى رسول خدا! آنچه را فرمودى نديديم ، كى به آن سرزمينى كه در خواب ديدى مهاجرت خواهيم كرد؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ساكت شد، در اين هنگام آيه فوق نازل گرديد: و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم : ((من نمى دانم خدا با من و شما چه خواهد كرد)). <7> ولى اين شان نزول بعيد به نظر مى رسد زيرا مخاطب در اين آيات دشمنان پيامبرند، نه دوستان او اما ممكن است از قبيل تطبيق باشد يعنى به هنگام مطرح كردن اين سؤ ال از ناحيه دوستانش پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين آيه تمسك جست ، و به آنها پاسخ گفت . در آخرين آيه مورد بحث براى تكميل آنچه در آيات قبل آمده مى افزايد: ((بگو: به من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوى خدا باشد و شما به آن كافر شويد، در حالى كه شاهدى از بنى اسرائيل بر آن شهادت دهد، و او ايمان بياورد و شما تكبر كنيد و تسليم نشويد، چه كسى از شما گمراهتر خواهد بود؟! مسلما خداوند قوم ظالم را هدايت نمى كند)) (قل ا راءيتم ان كان من عند الله و كفرتم به و شهد شاهد من بنى اسرائيل على مثله فامن و استكبرتم ان الله لا يهدى القوم الظالمين ). <8> در اين كه اين شاهد بنى اسرائيلى كه بوده است كه بر حقانيت قرآن مجيد گواهى داده ، در ميان مفسران گفتگو است . بعضى گفته اند منظور موسى بن عمران است كه در عصر خود خبر از ظهور پيامبر اسلام و نشانه هاى او داد. ولى اين احتمال با توجه به جمله فامن و استكبرتم كه نشان مى دهد اين شاهد بنى اسرائيلى به پيامبر اسلام ايمان آورده در حالى كه مشركان استكبار كردند سازگار نيست ، زيرا ظاهر جمله نشان مى دهد كه اين شاهد در عصر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده و به حضرتش ايمان آورده در حالى كه ديگران راه استكبار را پيش گرفتند. بعضى ديگر گفته اند اين مرد يكى از علماى اهل كتاب بوده كه در مكه مى زيسته ، هر چند پيروان مذهب يهود و نصارى در مكه كمتر بودند، ولى چنان نيست كه احدى از آنها در آنجا نبوده ، با اين حال معلوم نيست اين عالم بنى اسرائيلى چه كسى بوده ؟ و نامش ‍ چه بوده است ؟ اين تفسير با توجه به اينكه عالم معروفى از اهل كتاب در مكه در عصر ظهور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) وجود نداشته و تواريخ از آن نامى به ميان نياورده اند نيز چندان مناسب به نظر نمى رسد. <9> البته اين تفسير و تفسير سابق اين امتياز را دارد كه با مكى بودن تمام سوره احقاف سازگار است . تفسير سومى كه از سوى اكثر مفسران پذيرفته شده اين است كه اين شاهد دانشمند معروف يهود ((عبد الله بن سلام )) بود كه در مدينه ايمان آورد و به مسلمين پيوست . در حديثى آمده است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با بعضى از يارانش در مدينه در يكى از اعياد يهود، وارد كنيسه (معبد آنها) شدند، آنها از ورود پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ناخشنود بودند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: اى جمعيت يهود دوازده نفر از خودتان را به من نشان دهيد كه گواهى بر وحدانيت خدا و نبوت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بدهند تا خداوند غضبش را از تمام يهوديان جهان برگيرد. آنها ساكت شدند و احدى پاسخ نگفت ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سه بار اين مطلب را تكرار كرد، و در هر سه بار همه سكوت كردند، سپس فرمود: شما از بيان حق ابا كرديد، ولى به خدا سوگند ((حاشر)) و ((عاقب )) (القابى كه در توراة براى پيامبر آمده بود) منم ، خواه ايمان بياوريد يا تكذيبم كنيد. سپس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بازگشت اما هنوز قدم بيرون نگذاشته بود كه مردى پشت سر او آمد و گفت اى محمد! بايست ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ايستاد، سپس رو به جمعيت يهود كرد و گفت : مرا چگونه آدمى مى دانيد؟ گفتند: به خدا سوگند ما در ميان خود مردى آگاه تر از تو و پدر و جدت نسبت به كتاب آسمانى خود نداريم ، سپس افزود: من خدا را گواه مى گيرم كه او همان پيامبرى است كه در تورات و انجيل آمده است ! يهود هنگامى كه چنين ديدند گفتند: تو دروغ مى گوئى و كلمات زشت و بدى به او نثار كردند. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: شما دروغ مى گوئيد، انكار شما بعد از اقرارتان هرگز پذيرفته نخواهد شد (و اين مرد كسى جز عبد الله بن سلام نبود). و در اينجا آيه فوق (قل اء راءيتم ان كان من عند الله …) نازل گشت . <10> طبق اين تفسير اين آيه در مدينه نازل شده است هر چند سوره سوره مكى است ، و اين منحصر به آيه مورد بحث نيست ، در سوره هاى ديگر از قرآن نيز احيانا آيات مكى در لابلاى سوره هاى مدنى يا بالعكس ديده مى شود كه نشان مى دهد گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى داده آيه اى را كه تناسب با مفاد سوره اى داشته بدون توجه به تاريخ نزول آن در ضمن آيات آن سوره قرار دهند. اين تفسير از جهاتى مناسبتر به نظر مى رسد. ﴿7 بگو من پيامبر نوظهورى نيستم اين آيات همچنان از وضع مشركان گفتگو مى كند، و به چگونگى برخورد آنها با آيات الهى اشاره كرده ، مى گويد: ((هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى شود كافران در مورد حقى كه به سوى آنها آمده است مى گويند اين سحر آشكار است )) (و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين كفروا للحق لما جائهم هذا سحر مبين ). آنها از يكسو نمى توانند نفوذ سريع و عميق و جاذبه عجيب قرآن را در اعماق دلها انكار كنند، و از سوى ديگر حاضر نيستند در برابر حقانيت و عظمت آن سر فرود آورند، لذا اين نفوذ را با يك تفسير انحرافى به عنوان ((سحر آشكار)) مطرح مى كنند كه خود اعتراف ضمنى روشنى است به تاءثير فوق العاده قرآن در قلوب انسانها! بنابراين ((حق )) در آيه فوق اشاره به همان ((آيات قرآن )) است ، هر چند بعضى آن را به معنى ((نبوت )) يا ((اسلام )) يا ((معجزات ديگر پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تفسير كرده اند، اما با توجه به آغاز آيه تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. ولى آنها تنها به اين تهمت قناعت نمى كنند، پا را از آن فراتر نهاده ، با صراحت ((مى گويند: اين آيات را بر خدا افترا بسته )) (ام يقولون افتراه ). در اينجا خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه با دليل روشنى به آنها پاسخ گويد مى فرمايد: ((به آنها بگو: اگر مطلب آنطور باشد كه شما مى پنداريد و من اين سخن را افترا بسته ام بر او لازم است كه مرا رسوا كند، و شما نمى توانيد در برابر خداوند از من دفاع كنيد)) (قل ان افتريته فلا تملكون لى من الله شيئا). چگونه ممكن است خداوند اين ((آيات بينات )) و اين معجزه جاودانى را بر دست دروغگوئى ظاهر سازد؟! اين از حكمت و لطف خداوند دور است . همانگونه كه در آيه 44 تا 47 سوره ((حاقه )) آمده است : و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين ((اگر او (پيامبر اسلام ) نسبتهاى ناروائى به ما دهد ما او را با قدرت خود مى گيريم ، و رگ قلب او را قطع مى كنيم ، و احدى از شما نمى تواند مانع اين كار گردد و از او دفاع كند)). بنابراين چگونه ممكن است من به خاطر شما دست به چنين كار خطرناكى بزنم ؟، و چگونه باور مى كنيد من چنين دروغى را بگويم و خدا مرا زنده بگذارد، و معجزات بزرگى در اختيارم قرار دهد؟ سپس به عنوان تهديد مى افزايد: ((اما خداوند بهتر از هر كس ‍ كارهائى را كه شما در آن وارد مى شويد مى داند)) و به موقع شما را سخت كيفر مى دهد (هو اعلم بما تفيضون فيه ). آرى او اين نسبتهاى ناروا را كه به من مى دهيد، و در برابر فرستاده او قيام كرده ايد، و با سمپاشى مردم را از ايمان به حق بازمى داريد، همه را مى داند. و در جمله بعد به عنوان تاءكيد بيشتر تواءم با برخوردى مؤ دبانه مى افزايد: ((همين بس كه خداوند ميان من و شما گواه باشد)) (كفى به شهيدا بينى و بينكم ). او صدق دعوت من ، و تلاش و كوششهايم را در ابلاغ رسالت مى داند، و دروغ و افترا و كارشكنى شما را نيز مى بيند، و همين براى من و شما كافى است . و براى اينكه راه بازگشت را نيز به آنها نشان دهد در پايان آيه مى افزايد: ((او غفور و رحيم است )) (و هو الغفور الرحيم ). توبه كاران را مى بخشد، و آنها را مشمول رحمت واسعه خود مى سازد. در آيه بعد مى افزايد: ((بگو من پيامبر نوظهورى نيستم كه با ساير پيامبران متفاوت باشم )) (قل ما كنت بدعا من الرسل ). ((و نمى دانم خداوند با من چه مى كند، و با شما چه خواهد كرد))؟! (و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم ). ((تنها از آنچه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم )) (ان اتبع الا ما يوحى الى ). ((و جز بيم دهنده آشكارى نيستم )) (و ما انا الا نذير مبين ). اين جمله هاى كوتاه و پرمعنى ، پاسخى است به بسيارى از ايرادات مشركان ، از جمله اينكه گاه از بعثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان اينكه يك بشر چگونه ممكن است با خدا ارتباط پيدا كند تعجب مى كردند. گاه مى گفتند: چرا او غذا مى خورد و در كوچه و بازار راه مى رود؟ گاه تقاضاى معجزات عجيب و غريب داشتند، و هر يك تمنائى مى نمودند. گاه انتظار داشتند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كانونى از علم غيب باشد و همه حوادث آينده را براى آنها بازگو كند. و بالاخره گاه از اينكه او دعوت به توحيد و يگانگى معبود مى كند تعجب مى كردند. اين آيه اشاره اى اجمالى به پاسخ همه اين گفتگوها و بهانه جوئيها است . مى گويد: من نخستين پيامبر نيستم كه دعوت به توحيد كرده ام ، پيش از من پيامبران زيادى آمدند كه همه آنها از جنس بشر بودند، لباس مى پوشيدند و غذا مى خوردند، هيچيك از آنها مدعى علم غيب مطلق نبود، بلكه مى گفتند: ما از حوادث غيب آن مقدار مى دانيم كه خدا به ما تعليم داده است . و هيچيك از آنها در برابر ((معجزات اقتراحى )) و پيشنهادهاى هوس آلود مردم تسليم نشدند. تا همگان بدانند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيز بنده اى است از بندگان خدا، علم و قدرت او نيز محدود است به آنچه خدا مى خواهد، علم و قدرت مطلق تنها از آن پروردگار است ، اينها واقعيتهائى است كه مى بايست مردم بدانند تا به ايرادهاى نابجا پايان دهند. اينها همه به دنبال بحثى است كه در آيات قبل آمد كه گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به سحر متهم مى ساختند، و گاه به افتراء، كه سرچشمه اين نسبتهاى ناروا نيز همان توهماتى بودند كه با اين آيه به آن پاسخ گفته شد. و از اينجا روشن مى شود كه مفاد اين آيه با آيات ديگرى كه نشان مى دهد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از غيب آگاهى دارد، مانند آنچه در سوره فتح درباره فتح مكه ، و ورود در مسجد الحرام آمده (آيه 27 سوره فتح ) و يا آنچه در مورد مسيح (عليه السلام ) آمده كه مى فرمود: انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم : ((من شما را به آنچه مى خوريد و در خانه ها ذخيره مى كنيد خبر مى دهم )) (آل عمران - 44) و امثال اينها منافات ندارد، چرا كه آيه مورد بحث نفى ((علم غيب مطلق )) مى كند، نه ((مطلق علم غيب ))، به تعبير ديگر اين آيه نفى علم غيب استقلالى مى كند، ولى آن آيات از علم غيب به بركت تعليم الهى سخن مى گويد. شاهد اين گفتار آيه 26 و 27 سوره ((جن )) است : عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول : ((خدا عالم الغيب است ، و هيچكس را بر مكنون علم خود آگاه نمى كند مگر رسولانى كه مورد رضايت اويند)). بعضى از مفسران براى آيه مورد بحث شان نزولى آورده اند و گفته اند: هنگامى كه فشار مشكلات بر ياران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مكه زياد شد، حضرت در خواب ديد كه به سرزمينى هجرت مى كند كه داراى نخلستان و درختان و آب فراوان است ، اين را براى ياران خود بازگو كرد، آنها همه خوشحال شدند و فكر كردند، به زودى گشايشى در برابر آزار مشركان پيدا خواهد شد مدتى صبر كردند، اما اثرى از آن نديدند، عرض كردند اى رسول خدا! آنچه را فرمودى نديديم ، كى به آن سرزمينى كه در خواب ديدى مهاجرت خواهيم كرد؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ساكت شد، در اين هنگام آيه فوق نازل گرديد: و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم : ((من نمى دانم خدا با من و شما چه خواهد كرد)). ولى اين شان نزول بعيد به نظر مى رسد زيرا مخاطب در اين آيات دشمنان پيامبرند، نه دوستان او اما ممكن است از قبيل تطبيق باشد يعنى به هنگام مطرح كردن اين سؤ ال از ناحيه دوستانش پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين آيه تمسك جست ، و به آنها پاسخ گفت . در آخرين آيه مورد بحث براى تكميل آنچه در آيات قبل آمده مى افزايد: ((بگو: به من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوى خدا باشد و شما به آن كافر شويد، در حالى كه شاهدى از بنى اسرائيل بر آن شهادت دهد، و او ايمان بياورد و شما تكبر كنيد و تسليم نشويد، چه كسى از شما گمراهتر خواهد بود؟! مسلما خداوند قوم ظالم را هدايت نمى كند)) (قل ا راءيتم ان كان من عند الله و كفرتم به و شهد شاهد من بنى اسرائيل على مثله فامن و استكبرتم ان الله لا يهدى القوم الظالمين ). در اين كه اين شاهد بنى اسرائيلى كه بوده است كه بر حقانيت قرآن مجيد گواهى داده ، در ميان مفسران گفتگو است . بعضى گفته اند منظور موسى بن عمران است كه در عصر خود خبر از ظهور پيامبر اسلام و نشانه هاى او داد. ولى اين احتمال با توجه به جمله فامن و استكبرتم كه نشان مى دهد اين شاهد بنى اسرائيلى به پيامبر اسلام ايمان آورده در حالى كه مشركان استكبار كردند سازگار نيست ، زيرا ظاهر جمله نشان مى دهد كه اين شاهد در عصر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده و به حضرتش ايمان آورده در حالى كه ديگران راه استكبار را پيش گرفتند. بعضى ديگر گفته اند اين مرد يكى از علماى اهل كتاب بوده كه در مكه مى زيسته ، هر چند پيروان مذهب يهود و نصارى در مكه كمتر بودند، ولى چنان نيست كه احدى از آنها در آنجا نبوده ، با اين حال معلوم نيست اين عالم بنى اسرائيلى چه كسى بوده ؟ و نامش ‍ چه بوده است ؟ اين تفسير با توجه به اينكه عالم معروفى از اهل كتاب در مكه در عصر ظهور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) وجود نداشته و تواريخ از آن نامى به ميان نياورده اند نيز چندان مناسب به نظر نمى رسد. البته اين تفسير و تفسير سابق اين امتياز را دارد كه با مكى بودن تمام سوره احقاف سازگار است . تفسير سومى كه از سوى اكثر مفسران پذيرفته شده اين است كه اين شاهد دانشمند معروف يهود ((عبد الله بن سلام )) بود كه در مدينه ايمان آورد و به مسلمين پيوست . در حديثى آمده است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با بعضى از يارانش در مدينه در يكى از اعياد يهود، وارد كنيسه (معبد آنها) شدند، آنها از ورود پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ناخشنود بودند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: اى جمعيت يهود دوازده نفر از خودتان را به من نشان دهيد كه گواهى بر وحدانيت خدا و نبوت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بدهند تا خداوند غضبش را از تمام يهوديان جهان برگيرد. آنها ساكت شدند و احدى پاسخ نگفت ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سه بار اين مطلب را تكرار كرد، و در هر سه بار همه سكوت كردند، سپس فرمود: شما از بيان حق ابا كرديد، ولى به خدا سوگند ((حاشر)) و ((عاقب )) (القابى كه در توراة براى پيامبر آمده بود) منم ، خواه ايمان بياوريد يا تكذيبم كنيد. سپس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بازگشت اما هنوز قدم بيرون نگذاشته بود كه مردى پشت سر او آمد و گفت اى محمد! بايست ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ايستاد، سپس رو به جمعيت يهود كرد و گفت : مرا چگونه آدمى مى دانيد؟ گفتند: به خدا سوگند ما در ميان خود مردى آگاه تر از تو و پدر و جدت نسبت به كتاب آسمانى خود نداريم ، سپس افزود: من خدا را گواه مى گيرم كه او همان پيامبرى است كه در تورات و انجيل آمده است ! يهود هنگامى كه چنين ديدند گفتند: تو دروغ مى گوئى و كلمات زشت و بدى به او نثار كردند. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: شما دروغ مى گوئيد، انكار شما بعد از اقرارتان هرگز پذيرفته نخواهد شد (و اين مرد كسى جز عبد الله بن سلام نبود). و در اينجا آيه فوق (قل اء راءيتم ان كان من عند الله ...) نازل گشت . طبق اين تفسير اين آيه در مدينه نازل شده است هر چند سوره سوره مكى است ، و اين منحصر به آيه مورد بحث نيست ، در سوره هاى ديگر از قرآن نيز احيانا آيات مكى در لابلاى سوره هاى مدنى يا بالعكس ديده مى شود كه نشان مى دهد گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى داده آيه اى را كه تناسب با مفاد سوره اى داشته بدون توجه به تاريخ نزول آن در ضمن آيات آن سوره قرار دهند. اين تفسير از جهاتى مناسبتر به نظر مى رسد. ﴿8 بگو من پيامبر نوظهورى نيستم اين آيات همچنان از وضع مشركان گفتگو مى كند، و به چگونگى برخورد آنها با آيات الهى اشاره كرده ، مى گويد: ((هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى شود كافران در مورد حقى كه به سوى آنها آمده است مى گويند اين سحر آشكار است )) (و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين كفروا للحق لما جائهم هذا سحر مبين ). آنها از يكسو نمى توانند نفوذ سريع و عميق و جاذبه عجيب قرآن را در اعماق دلها انكار كنند، و از سوى ديگر حاضر نيستند در برابر حقانيت و عظمت آن سر فرود آورند، لذا اين نفوذ را با يك تفسير انحرافى به عنوان ((سحر آشكار)) مطرح مى كنند كه خود اعتراف ضمنى روشنى است به تاءثير فوق العاده قرآن در قلوب انسانها! بنابراين ((حق )) در آيه فوق اشاره به همان ((آيات قرآن )) است ، هر چند بعضى آن را به معنى ((نبوت )) يا ((اسلام )) يا ((معجزات ديگر پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تفسير كرده اند، اما با توجه به آغاز آيه تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. ولى آنها تنها به اين تهمت قناعت نمى كنند، پا را از آن فراتر نهاده ، با صراحت ((مى گويند: اين آيات را بر خدا افترا بسته )) (ام يقولون افتراه ). در اينجا خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه با دليل روشنى به آنها پاسخ گويد مى فرمايد: ((به آنها بگو: اگر مطلب آنطور باشد كه شما مى پنداريد و من اين سخن را افترا بسته ام بر او لازم است كه مرا رسوا كند، و شما نمى توانيد در برابر خداوند از من دفاع كنيد)) (قل ان افتريته فلا تملكون لى من الله شيئا). چگونه ممكن است خداوند اين ((آيات بينات )) و اين معجزه جاودانى را بر دست دروغگوئى ظاهر سازد؟! اين از حكمت و لطف خداوند دور است . همانگونه كه در آيه 44 تا 47 سوره ((حاقه )) آمده است : و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين ((اگر او (پيامبر اسلام ) نسبتهاى ناروائى به ما دهد ما او را با قدرت خود مى گيريم ، و رگ قلب او را قطع مى كنيم ، و احدى از شما نمى تواند مانع اين كار گردد و از او دفاع كند)). بنابراين چگونه ممكن است من به خاطر شما دست به چنين كار خطرناكى بزنم ؟، و چگونه باور مى كنيد من چنين دروغى را بگويم و خدا مرا زنده بگذارد، و معجزات بزرگى در اختيارم قرار دهد؟ سپس به عنوان تهديد مى افزايد: ((اما خداوند بهتر از هر كس ‍ كارهائى را كه شما در آن وارد مى شويد مى داند)) و به موقع شما را سخت كيفر مى دهد (هو اعلم بما تفيضون فيه ). آرى او اين نسبتهاى ناروا را كه به من مى دهيد، و در برابر فرستاده او قيام كرده ايد، و با سمپاشى مردم را از ايمان به حق بازمى داريد، همه را مى داند. و در جمله بعد به عنوان تاءكيد بيشتر تواءم با برخوردى مؤ دبانه مى افزايد: ((همين بس كه خداوند ميان من و شما گواه باشد)) (كفى به شهيدا بينى و بينكم ). او صدق دعوت من ، و تلاش و كوششهايم را در ابلاغ رسالت مى داند، و دروغ و افترا و كارشكنى شما را نيز مى بيند، و همين براى من و شما كافى است . و براى اينكه راه بازگشت را نيز به آنها نشان دهد در پايان آيه مى افزايد: ((او غفور و رحيم است )) (و هو الغفور الرحيم ). توبه كاران را مى بخشد، و آنها را مشمول رحمت واسعه خود مى سازد. در آيه بعد مى افزايد: ((بگو من پيامبر نوظهورى نيستم كه با ساير پيامبران متفاوت باشم )) (قل ما كنت بدعا من الرسل ). ((و نمى دانم خداوند با من چه مى كند، و با شما چه خواهد كرد))؟! (و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم ). ((تنها از آنچه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم )) (ان اتبع الا ما يوحى الى ). ((و جز بيم دهنده آشكارى نيستم )) (و ما انا الا نذير مبين ). اين جمله هاى كوتاه و پرمعنى ، پاسخى است به بسيارى از ايرادات مشركان ، از جمله اينكه گاه از بعثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان اينكه يك بشر چگونه ممكن است با خدا ارتباط پيدا كند تعجب مى كردند. گاه مى گفتند: چرا او غذا مى خورد و در كوچه و بازار راه مى رود؟ گاه تقاضاى معجزات عجيب و غريب داشتند، و هر يك تمنائى مى نمودند. گاه انتظار داشتند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كانونى از علم غيب باشد و همه حوادث آينده را براى آنها بازگو كند. و بالاخره گاه از اينكه او دعوت به توحيد و يگانگى معبود مى كند تعجب مى كردند. اين آيه اشاره اى اجمالى به پاسخ همه اين گفتگوها و بهانه جوئيها است . مى گويد: من نخستين پيامبر نيستم كه دعوت به توحيد كرده ام ، پيش از من پيامبران زيادى آمدند كه همه آنها از جنس بشر بودند، لباس مى پوشيدند و غذا مى خوردند، هيچيك از آنها مدعى علم غيب مطلق نبود، بلكه مى گفتند: ما از حوادث غيب آن مقدار مى دانيم كه خدا به ما تعليم داده است . و هيچيك از آنها در برابر ((معجزات اقتراحى )) و پيشنهادهاى هوس آلود مردم تسليم نشدند. تا همگان بدانند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيز بنده اى است از بندگان خدا، علم و قدرت او نيز محدود است به آنچه خدا مى خواهد، علم و قدرت مطلق تنها از آن پروردگار است ، اينها واقعيتهائى است كه مى بايست مردم بدانند تا به ايرادهاى نابجا پايان دهند. اينها همه به دنبال بحثى است كه در آيات قبل آمد كه گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به سحر متهم مى ساختند، و گاه به افتراء، كه سرچشمه اين نسبتهاى ناروا نيز همان توهماتى بودند كه با اين آيه به آن پاسخ گفته شد. و از اينجا روشن مى شود كه مفاد اين آيه با آيات ديگرى كه نشان مى دهد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از غيب آگاهى دارد، مانند آنچه در سوره فتح درباره فتح مكه ، و ورود در مسجد الحرام آمده (آيه 27 سوره فتح ) و يا آنچه در مورد مسيح (عليه السلام ) آمده كه مى فرمود: انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم : ((من شما را به آنچه مى خوريد و در خانه ها ذخيره مى كنيد خبر مى دهم )) (آل عمران - 44) و امثال اينها منافات ندارد، چرا كه آيه مورد بحث نفى ((علم غيب مطلق )) مى كند، نه ((مطلق علم غيب ))، به تعبير ديگر اين آيه نفى علم غيب استقلالى مى كند، ولى آن آيات از علم غيب به بركت تعليم الهى سخن مى گويد. شاهد اين گفتار آيه 26 و 27 سوره ((جن )) است : عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول : ((خدا عالم الغيب است ، و هيچكس را بر مكنون علم خود آگاه نمى كند مگر رسولانى كه مورد رضايت اويند)). بعضى از مفسران براى آيه مورد بحث شان نزولى آورده اند و گفته اند: هنگامى كه فشار مشكلات بر ياران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مكه زياد شد، حضرت در خواب ديد كه به سرزمينى هجرت مى كند كه داراى نخلستان و درختان و آب فراوان است ، اين را براى ياران خود بازگو كرد، آنها همه خوشحال شدند و فكر كردند، به زودى گشايشى در برابر آزار مشركان پيدا خواهد شد مدتى صبر كردند، اما اثرى از آن نديدند، عرض كردند اى رسول خدا! آنچه را فرمودى نديديم ، كى به آن سرزمينى كه در خواب ديدى مهاجرت خواهيم كرد؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ساكت شد، در اين هنگام آيه فوق نازل گرديد: و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم : ((من نمى دانم خدا با من و شما چه خواهد كرد)). ولى اين شان نزول بعيد به نظر مى رسد زيرا مخاطب در اين آيات دشمنان پيامبرند، نه دوستان او اما ممكن است از قبيل تطبيق باشد يعنى به هنگام مطرح كردن اين سؤ ال از ناحيه دوستانش پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين آيه تمسك جست ، و به آنها پاسخ گفت . در آخرين آيه مورد بحث براى تكميل آنچه در آيات قبل آمده مى افزايد: ((بگو: به من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوى خدا باشد و شما به آن كافر شويد، در حالى كه شاهدى از بنى اسرائيل بر آن شهادت دهد، و او ايمان بياورد و شما تكبر كنيد و تسليم نشويد، چه كسى از شما گمراهتر خواهد بود؟! مسلما خداوند قوم ظالم را هدايت نمى كند)) (قل ا راءيتم ان كان من عند الله و كفرتم به و شهد شاهد من بنى اسرائيل على مثله فامن و استكبرتم ان الله لا يهدى القوم الظالمين ). در اين كه اين شاهد بنى اسرائيلى كه بوده است كه بر حقانيت قرآن مجيد گواهى داده ، در ميان مفسران گفتگو است . بعضى گفته اند منظور موسى بن عمران است كه در عصر خود خبر از ظهور پيامبر اسلام و نشانه هاى او داد. ولى اين احتمال با توجه به جمله فامن و استكبرتم كه نشان مى دهد اين شاهد بنى اسرائيلى به پيامبر اسلام ايمان آورده در حالى كه مشركان استكبار كردند سازگار نيست ، زيرا ظاهر جمله نشان مى دهد كه اين شاهد در عصر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده و به حضرتش ايمان آورده در حالى كه ديگران راه استكبار را پيش گرفتند. بعضى ديگر گفته اند اين مرد يكى از علماى اهل كتاب بوده كه در مكه مى زيسته ، هر چند پيروان مذهب يهود و نصارى در مكه كمتر بودند، ولى چنان نيست كه احدى از آنها در آنجا نبوده ، با اين حال معلوم نيست اين عالم بنى اسرائيلى چه كسى بوده ؟ و نامش ‍ چه بوده است ؟ اين تفسير با توجه به اينكه عالم معروفى از اهل كتاب در مكه در عصر ظهور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) وجود نداشته و تواريخ از آن نامى به ميان نياورده اند نيز چندان مناسب به نظر نمى رسد. البته اين تفسير و تفسير سابق اين امتياز را دارد كه با مكى بودن تمام سوره احقاف سازگار است . تفسير سومى كه از سوى اكثر مفسران پذيرفته شده اين است كه اين شاهد دانشمند معروف يهود ((عبد الله بن سلام )) بود كه در مدينه ايمان آورد و به مسلمين پيوست . در حديثى آمده است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با بعضى از يارانش در مدينه در يكى از اعياد يهود، وارد كنيسه (معبد آنها) شدند، آنها از ورود پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ناخشنود بودند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: اى جمعيت يهود دوازده نفر از خودتان را به من نشان دهيد كه گواهى بر وحدانيت خدا و نبوت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بدهند تا خداوند غضبش را از تمام يهوديان جهان برگيرد. آنها ساكت شدند و احدى پاسخ نگفت ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سه بار اين مطلب را تكرار كرد، و در هر سه بار همه سكوت كردند، سپس فرمود: شما از بيان حق ابا كرديد، ولى به خدا سوگند ((حاشر)) و ((عاقب )) (القابى كه در توراة براى پيامبر آمده بود) منم ، خواه ايمان بياوريد يا تكذيبم كنيد. سپس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بازگشت اما هنوز قدم بيرون نگذاشته بود كه مردى پشت سر او آمد و گفت اى محمد! بايست ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ايستاد، سپس رو به جمعيت يهود كرد و گفت : مرا چگونه آدمى مى دانيد؟ گفتند: به خدا سوگند ما در ميان خود مردى آگاه تر از تو و پدر و جدت نسبت به كتاب آسمانى خود نداريم ، سپس افزود: من خدا را گواه مى گيرم كه او همان پيامبرى است كه در تورات و انجيل آمده است ! يهود هنگامى كه چنين ديدند گفتند: تو دروغ مى گوئى و كلمات زشت و بدى به او نثار كردند. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: شما دروغ مى گوئيد، انكار شما بعد از اقرارتان هرگز پذيرفته نخواهد شد (و اين مرد كسى جز عبد الله بن سلام نبود). و در اينجا آيه فوق (قل اء راءيتم ان كان من عند الله ...) نازل گشت . طبق اين تفسير اين آيه در مدينه نازل شده است هر چند سوره سوره مكى است ، و اين منحصر به آيه مورد بحث نيست ، در سوره هاى ديگر از قرآن نيز احيانا آيات مكى در لابلاى سوره هاى مدنى يا بالعكس ديده مى شود كه نشان مى دهد گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى داده آيه اى را كه تناسب با مفاد سوره اى داشته بدون توجه به تاريخ نزول آن در ضمن آيات آن سوره قرار دهند. اين تفسير از جهاتى مناسبتر به نظر مى رسد. ﴿9 بگو من پيامبر نوظهورى نيستم اين آيات همچنان از وضع مشركان گفتگو مى كند، و به چگونگى برخورد آنها با آيات الهى اشاره كرده ، مى گويد: ((هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى شود كافران در مورد حقى كه به سوى آنها آمده است مى گويند اين سحر آشكار است )) (و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات قال الذين كفروا للحق لما جائهم هذا سحر مبين ). آنها از يكسو نمى توانند نفوذ سريع و عميق و جاذبه عجيب قرآن را در اعماق دلها انكار كنند، و از سوى ديگر حاضر نيستند در برابر حقانيت و عظمت آن سر فرود آورند، لذا اين نفوذ را با يك تفسير انحرافى به عنوان ((سحر آشكار)) مطرح مى كنند كه خود اعتراف ضمنى روشنى است به تاءثير فوق العاده قرآن در قلوب انسانها! بنابراين ((حق )) در آيه فوق اشاره به همان ((آيات قرآن )) است ، هر چند بعضى آن را به معنى ((نبوت )) يا ((اسلام )) يا ((معجزات ديگر پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تفسير كرده اند، اما با توجه به آغاز آيه تفسير اول مناسبتر به نظر مى رسد. ولى آنها تنها به اين تهمت قناعت نمى كنند، پا را از آن فراتر نهاده ، با صراحت ((مى گويند: اين آيات را بر خدا افترا بسته )) (ام يقولون افتراه ). در اينجا خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه با دليل روشنى به آنها پاسخ گويد مى فرمايد: ((به آنها بگو: اگر مطلب آنطور باشد كه شما مى پنداريد و من اين سخن را افترا بسته ام بر او لازم است كه مرا رسوا كند، و شما نمى توانيد در برابر خداوند از من دفاع كنيد)) (قل ان افتريته فلا تملكون لى من الله شيئا). چگونه ممكن است خداوند اين ((آيات بينات )) و اين معجزه جاودانى را بر دست دروغگوئى ظاهر سازد؟! اين از حكمت و لطف خداوند دور است . همانگونه كه در آيه 44 تا 47 سوره ((حاقه )) آمده است : و لو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من احد عنه حاجزين ((اگر او (پيامبر اسلام ) نسبتهاى ناروائى به ما دهد ما او را با قدرت خود مى گيريم ، و رگ قلب او را قطع مى كنيم ، و احدى از شما نمى تواند مانع اين كار گردد و از او دفاع كند)). بنابراين چگونه ممكن است من به خاطر شما دست به چنين كار خطرناكى بزنم ؟، و چگونه باور مى كنيد من چنين دروغى را بگويم و خدا مرا زنده بگذارد، و معجزات بزرگى در اختيارم قرار دهد؟ سپس به عنوان تهديد مى افزايد: ((اما خداوند بهتر از هر كس ‍ كارهائى را كه شما در آن وارد مى شويد مى داند)) و به موقع شما را سخت كيفر مى دهد (هو اعلم بما تفيضون فيه ). آرى او اين نسبتهاى ناروا را كه به من مى دهيد، و در برابر فرستاده او قيام كرده ايد، و با سمپاشى مردم را از ايمان به حق بازمى داريد، همه را مى داند. و در جمله بعد به عنوان تاءكيد بيشتر تواءم با برخوردى مؤ دبانه مى افزايد: ((همين بس كه خداوند ميان من و شما گواه باشد)) (كفى به شهيدا بينى و بينكم ). او صدق دعوت من ، و تلاش و كوششهايم را در ابلاغ رسالت مى داند، و دروغ و افترا و كارشكنى شما را نيز مى بيند، و همين براى من و شما كافى است . و براى اينكه راه بازگشت را نيز به آنها نشان دهد در پايان آيه مى افزايد: ((او غفور و رحيم است )) (و هو الغفور الرحيم ). توبه كاران را مى بخشد، و آنها را مشمول رحمت واسعه خود مى سازد. در آيه بعد مى افزايد: ((بگو من پيامبر نوظهورى نيستم كه با ساير پيامبران متفاوت باشم )) (قل ما كنت بدعا من الرسل ). ((و نمى دانم خداوند با من چه مى كند، و با شما چه خواهد كرد))؟! (و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم ). ((تنها از آنچه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم )) (ان اتبع الا ما يوحى الى ). ((و جز بيم دهنده آشكارى نيستم )) (و ما انا الا نذير مبين ). اين جمله هاى كوتاه و پرمعنى ، پاسخى است به بسيارى از ايرادات مشركان ، از جمله اينكه گاه از بعثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به عنوان اينكه يك بشر چگونه ممكن است با خدا ارتباط پيدا كند تعجب مى كردند. گاه مى گفتند: چرا او غذا مى خورد و در كوچه و بازار راه مى رود؟ گاه تقاضاى معجزات عجيب و غريب داشتند، و هر يك تمنائى مى نمودند. گاه انتظار داشتند كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كانونى از علم غيب باشد و همه حوادث آينده را براى آنها بازگو كند. و بالاخره گاه از اينكه او دعوت به توحيد و يگانگى معبود مى كند تعجب مى كردند. اين آيه اشاره اى اجمالى به پاسخ همه اين گفتگوها و بهانه جوئيها است . مى گويد: من نخستين پيامبر نيستم كه دعوت به توحيد كرده ام ، پيش از من پيامبران زيادى آمدند كه همه آنها از جنس بشر بودند، لباس مى پوشيدند و غذا مى خوردند، هيچيك از آنها مدعى علم غيب مطلق نبود، بلكه مى گفتند: ما از حوادث غيب آن مقدار مى دانيم كه خدا به ما تعليم داده است . و هيچيك از آنها در برابر ((معجزات اقتراحى )) و پيشنهادهاى هوس آلود مردم تسليم نشدند. تا همگان بدانند پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيز بنده اى است از بندگان خدا، علم و قدرت او نيز محدود است به آنچه خدا مى خواهد، علم و قدرت مطلق تنها از آن پروردگار است ، اينها واقعيتهائى است كه مى بايست مردم بدانند تا به ايرادهاى نابجا پايان دهند. اينها همه به دنبال بحثى است كه در آيات قبل آمد كه گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به سحر متهم مى ساختند، و گاه به افتراء، كه سرچشمه اين نسبتهاى ناروا نيز همان توهماتى بودند كه با اين آيه به آن پاسخ گفته شد. و از اينجا روشن مى شود كه مفاد اين آيه با آيات ديگرى كه نشان مى دهد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از غيب آگاهى دارد، مانند آنچه در سوره فتح درباره فتح مكه ، و ورود در مسجد الحرام آمده (آيه 27 سوره فتح ) و يا آنچه در مورد مسيح (عليه السلام ) آمده كه مى فرمود: انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم : ((من شما را به آنچه مى خوريد و در خانه ها ذخيره مى كنيد خبر مى دهم )) (آل عمران - 44) و امثال اينها منافات ندارد، چرا كه آيه مورد بحث نفى ((علم غيب مطلق )) مى كند، نه ((مطلق علم غيب ))، به تعبير ديگر اين آيه نفى علم غيب استقلالى مى كند، ولى آن آيات از علم غيب به بركت تعليم الهى سخن مى گويد. شاهد اين گفتار آيه 26 و 27 سوره ((جن )) است : عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول : ((خدا عالم الغيب است ، و هيچكس را بر مكنون علم خود آگاه نمى كند مگر رسولانى كه مورد رضايت اويند)). بعضى از مفسران براى آيه مورد بحث شان نزولى آورده اند و گفته اند: هنگامى كه فشار مشكلات بر ياران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مكه زياد شد، حضرت در خواب ديد كه به سرزمينى هجرت مى كند كه داراى نخلستان و درختان و آب فراوان است ، اين را براى ياران خود بازگو كرد، آنها همه خوشحال شدند و فكر كردند، به زودى گشايشى در برابر آزار مشركان پيدا خواهد شد مدتى صبر كردند، اما اثرى از آن نديدند، عرض كردند اى رسول خدا! آنچه را فرمودى نديديم ، كى به آن سرزمينى كه در خواب ديدى مهاجرت خواهيم كرد؟ پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ساكت شد، در اين هنگام آيه فوق نازل گرديد: و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم : ((من نمى دانم خدا با من و شما چه خواهد كرد)). ولى اين شان نزول بعيد به نظر مى رسد زيرا مخاطب در اين آيات دشمنان پيامبرند، نه دوستان او اما ممكن است از قبيل تطبيق باشد يعنى به هنگام مطرح كردن اين سؤ ال از ناحيه دوستانش پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به اين آيه تمسك جست ، و به آنها پاسخ گفت . در آخرين آيه مورد بحث براى تكميل آنچه در آيات قبل آمده مى افزايد: ((بگو: به من خبر دهيد اگر اين قرآن از سوى خدا باشد و شما به آن كافر شويد، در حالى كه شاهدى از بنى اسرائيل بر آن شهادت دهد، و او ايمان بياورد و شما تكبر كنيد و تسليم نشويد، چه كسى از شما گمراهتر خواهد بود؟! مسلما خداوند قوم ظالم را هدايت نمى كند)) (قل ا راءيتم ان كان من عند الله و كفرتم به و شهد شاهد من بنى اسرائيل على مثله فامن و استكبرتم ان الله لا يهدى القوم الظالمين ). در اين كه اين شاهد بنى اسرائيلى كه بوده است كه بر حقانيت قرآن مجيد گواهى داده ، در ميان مفسران گفتگو است . بعضى گفته اند منظور موسى بن عمران است كه در عصر خود خبر از ظهور پيامبر اسلام و نشانه هاى او داد. ولى اين احتمال با توجه به جمله فامن و استكبرتم كه نشان مى دهد اين شاهد بنى اسرائيلى به پيامبر اسلام ايمان آورده در حالى كه مشركان استكبار كردند سازگار نيست ، زيرا ظاهر جمله نشان مى دهد كه اين شاهد در عصر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده و به حضرتش ايمان آورده در حالى كه ديگران راه استكبار را پيش گرفتند. بعضى ديگر گفته اند اين مرد يكى از علماى اهل كتاب بوده كه در مكه مى زيسته ، هر چند پيروان مذهب يهود و نصارى در مكه كمتر بودند، ولى چنان نيست كه احدى از آنها در آنجا نبوده ، با اين حال معلوم نيست اين عالم بنى اسرائيلى چه كسى بوده ؟ و نامش ‍ چه بوده است ؟ اين تفسير با توجه به اينكه عالم معروفى از اهل كتاب در مكه در عصر ظهور پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) وجود نداشته و تواريخ از آن نامى به ميان نياورده اند نيز چندان مناسب به نظر نمى رسد. البته اين تفسير و تفسير سابق اين امتياز را دارد كه با مكى بودن تمام سوره احقاف سازگار است . تفسير سومى كه از سوى اكثر مفسران پذيرفته شده اين است كه اين شاهد دانشمند معروف يهود ((عبد الله بن سلام )) بود كه در مدينه ايمان آورد و به مسلمين پيوست . در حديثى آمده است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با بعضى از يارانش در مدينه در يكى از اعياد يهود، وارد كنيسه (معبد آنها) شدند، آنها از ورود پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ناخشنود بودند، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: اى جمعيت يهود دوازده نفر از خودتان را به من نشان دهيد كه گواهى بر وحدانيت خدا و نبوت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بدهند تا خداوند غضبش را از تمام يهوديان جهان برگيرد. آنها ساكت شدند و احدى پاسخ نگفت ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سه بار اين مطلب را تكرار كرد، و در هر سه بار همه سكوت كردند، سپس فرمود: شما از بيان حق ابا كرديد، ولى به خدا سوگند ((حاشر)) و ((عاقب )) (القابى كه در توراة براى پيامبر آمده بود) منم ، خواه ايمان بياوريد يا تكذيبم كنيد. سپس پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بازگشت اما هنوز قدم بيرون نگذاشته بود كه مردى پشت سر او آمد و گفت اى محمد! بايست ، پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ايستاد، سپس رو به جمعيت يهود كرد و گفت : مرا چگونه آدمى مى دانيد؟ گفتند: به خدا سوگند ما در ميان خود مردى آگاه تر از تو و پدر و جدت نسبت به كتاب آسمانى خود نداريم ، سپس افزود: من خدا را گواه مى گيرم كه او همان پيامبرى است كه در تورات و انجيل آمده است ! يهود هنگامى كه چنين ديدند گفتند: تو دروغ مى گوئى و كلمات زشت و بدى به او نثار كردند. رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: شما دروغ مى گوئيد، انكار شما بعد از اقرارتان هرگز پذيرفته نخواهد شد (و اين مرد كسى جز عبد الله بن سلام نبود). و در اينجا آيه فوق (قل اء راءيتم ان كان من عند الله ...) نازل گشت . طبق اين تفسير اين آيه در مدينه نازل شده است هر چند سوره سوره مكى است ، و اين منحصر به آيه مورد بحث نيست ، در سوره هاى ديگر از قرآن نيز احيانا آيات مكى در لابلاى سوره هاى مدنى يا بالعكس ديده مى شود كه نشان مى دهد گاه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى داده آيه اى را كه تناسب با مفاد سوره اى داشته بدون توجه به تاريخ نزول آن در ضمن آيات آن سوره قرار دهند. اين تفسير از جهاتى مناسبتر به نظر مى رسد. ﴿10 شرط پيروزى ايمان و استقامت است اين آيات همچنان اعمال و گفتار كافران و انحرافات آنها را مورد بحث و بررسى و نكوهش قرار مى دهد، نخست به اين گفتار غرورآميز و دور از منطق آنها اشاره كرده مى گويد: ((كافران درباره مؤ منان چنين گفتند: اگر ايمان و اسلام چيز خوبى بود هرگز آنها بر ما پيشى نمى گرفتند))! (و قال الذين كفروا للذين آمنوا لو كان خيرا ما سبقونا اليه ). <13> اينها يك مشت افراد فقير و بيسر و پا، روستائى و برده و كم معرفتند! چگونه ممكن است آنها حق را بفهمند و به آن اقبال كنند، ولى ما چشم و چراغهاى اين جامعه از آن غافل و بيخبر بمانيم ؟! غافل از اينكه عيب در خود آنها بوده است نه در آئين اسلام ، اگر پرده هاى كبر و غرور بر قلب آنها نيفتاده بود، اگر مست مال و مقام و شهوت نبودند، اگر خود برتربينى و خود محورى اجازه تحقيق حق به آنها مى داد، و همانند تهيدستان پاكدل ، حقجو و حق طلب بودند، آنها نيز به سرعت جذب اسلام مى شدند. لذا در پايان آيه با اين تعبير لطيف به آنها پاسخ مى گويد: ((چون خود آنها به وسيله قرآن هدايت نشدند به زودى مى گويند اين يك دروغ قديمى است ))! (و اذ لم يهتدوا به فسيقولون هذا افك قديم ). <14> يعنى آنها نخواستند به وسيله قرآن هدايت شوند نه اينكه هدايت قرآن كمبودى داشت . تعبير به ((افك قديم )) شبيه تهمت ديگرى است كه از زبان آنها در آيات قرآن نقل شده كه مى گفتند: اينها اساطير الاولين (افسانه هاى پيشينيان ) است (فرقان - 5). و نيز تعبير به ((سيقولون )) به صورت فعل مضارع دليل بر اين است كه آنها به طور مستمر اين تهمت را به قرآن مى بستند، و آن را پوششى براى عدم ايمان خود قرار مى دادند. سپس به دليل ديگرى براى اثبات حقانيت قرآن و نفى تهمت مشركان كه مى گفتند اين يك دروغ قديمى است پرداخته مى گويد: ((از نشانه هاى صدق اين كتاب بزرگ اين است كه قبل از آن كتاب موسى در حالى كه پيشواى مردم بود و رحمتى از سوى خدا نازل گرديد و خبر از اوصاف پيامبر بعد از خود داد، و اين قرآن نيز كتابى است هماهنگ با نشانه هائى كه در تورات آمده )) (و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة و هذا كتاب مصدق ). با اين حال چگونه ميگوئيد اين يك دروغ قديمى است ؟! كرارا در آيات قرآن روى اين نكته تكيه شده است كه قرآن تصديق كننده تورات و انجيل است ، يعنى هماهنگ با نشانه هائى است كه در اين دو كتاب آسمانى درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كتاب آسمانى او آمده است ، به قدرى اين نشانه ها دقيق بوده كه قرآن مى گويد: الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنائهم : ((اهل كتاب او را به خوبى مى شناسند همانگونه كه فرزندان خود را مى شناسند)) (بقره - 146). نظير همين معنى كه در آيه مورد بحث است در سوره هود آيه 17 نيز آمده است : ا فمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة اولئك يؤ منون به : ((آيا آنكس ‍ كه دليل آشكارى از پروردگارش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او مى آيد، و پيش از آن كتاب موسى كه پيشوا و رحمت بود گواهى بر آن مى دهد همانند كسى است كه چنين نباشد))؟! (هود - 17). تعبير به ((اماما و رحمة )) ممكن است از اين جهت باشد كه بعد از ذكر امام و پيشوا احيانا مساءله تكليف شاق و خشونت بار به ذهن تداعى مى كند به واسطه خاطره اى كه از پيشوايان خود داشتند، ولى ذكر ((رحمت )) اين تداعى را اصلاح كرده ، مى گويد: امامت اين امام تواءم با رحمت است ، حتى اگر تكاليفى آورده آن هم رحمت است ، و چه رحمتى برتر از تربيت نفوس ‍ آنهاست . و به دنبال آن مى افزايد: ((اين در حالتى است كه اين كتاب آسمانى به زبان عربى فصيح و گوياست )) كه همگان از آن بهره مند شوند (لسانا عربيا). و در پايان آيه هدف نهائى از نزول قرآن را در دو جمله كوتاه به اين صورت شرح مى دهد: ((هدف اين بوده كه ظالمان را انذار و نيكوكاران را بشارت دهد)) (لينذر الذين ظلموا و بشرى للمحسنين ). و با توجه به جمله ((ينذر)) كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد روشن مى شود كه انذار قرآن همچون بشارت آن دائمى و مستمر است ، ظالمان و ستمگران را در سراسر تاريخ بيم مى دهد و انذار مى كند، و به نيكوكاران همواره بشارت مى دهد. قابل توجه اينكه نقطه مقابل ((ظالمان )) را ((نيكوكاران )) قرار داده ، چرا كه ((ظلم )) در اينجا معنى وسيعى دارد كه هرگونه بدكارى و خلافكارى را شامل مى شود كه طبعا يا ظلم به ديگران است يا ظلم بر نفس . آيه بعد در حقيقت تفسيرى است براى ((محسنين )) (نيكوكاران ) كه در آيه قبل آمده بود مى فرمايد: ((كسانى كه گفتند: پروردگار ما الله است ، سپس استقامت به خرج دادند، نه ترسى براى آنهاست و نه غمى دارند)) (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ). <15> در واقع تمام مراتب ايمان و همه اعمال صالح در اين دو جمله جمع است چرا كه ((توحيد)) اساس همه اعتقادات صحيح است ، و تمام اصول عقائد به ريشه توحيد بازمى گردد، و ((استقامت )) و صبر و شكيبائى نيز ريشه همه اعمال صالح است ، زيرا مى دانيم تمام اعمال نيك را مى توان در سه عنوان ((صبر بر اطاعت ))، ((صبر بر معصيت )) و ((صبر بر مصيبت )) خلاصه كرد. بنابراين ((محسنين )) كسانى هستند كه از نظر اعتقادى در خط توحيد، و از نظر عمل در خط استقامت و صبرند. بديهى است اينگونه افراد نه ترسى از حوادث آينده دارند، و نه غمى از گذشته . نظير همين مطلب در آيه 30 سوره فصلت (با توضيح بيشترى ) آمده است . آنجا كه مى گويد: ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون . اين آيه دو چيز اضافه دارد يكى اينكه بشارت عدم خوف و حزن از سوى فرشتگان به آنها داده مى شود، در حالى كه در آيه مورد بحث اين مطلب مسكوت گذارده شده ، ديگر اينكه علاوه بر نفى ترس و غم بشارت به بهشت موعود نيز در آيه سوره فصلت آمده در حالى كه در محل كلام در آيه بعد به آن اشاره مى شود. به هر حال اين دو آيه يك مطلب را تعقيب مى كند يكى فشرده تر و ديگرى مشروحتر. در تفسير على بن ابراهيم مى خوانيم كه در تفسير جمله ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فرمود: استقاموا على ولاية على امير المؤ منين (عليه السلام ) ((منظور استقامت بر ولايت امير مؤ منان على (عليه السلام ))) است . اين به خاطر آن است كه ادامه خط امير مؤ منان (عليه السلام ) در جهت علم و عمل و عدالت و تقوى مخصوصا در عصرهاى تاريك و ظلمانى كار مشكلى است كه بدون استقامت امكان پذير نيست ، بنابراين يكى از مصداقهاى روشن آيه مورد بحث محسوب مى شود، نه اينكه مفهوم آن منحصر به همين معنى باشد و استقامت در جهاد و اطاعت پروردگار و مبارزه با هواى نفس و شيطان را شامل نشود. در ذيل آيه 30 سوره فصلت شرح مبسوطى پيرامون مساءله ((استقامت )) داده ايم . <16> و در آخرين آيه مورد بحث مهمترين بشارت را به موحدان نيكوكار مى دهد و مى فرمايد: ((آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن مى مانند)) (اولئك اصحاب الجنة خالدين فيها). ((اين به پاداش اعمالى است كه انجام مى دادند)) (جزاء بما كانوا يعملون ). ظاهر آيه چنانكه بعضى استفاده كرده اند مفهوم حصر را مى رساند، يعنى بهشتيان تنها كسانى هستند كه در خط توحيد و استقامت گام برمى دارند، طبيعى است افراد ديگر كه آلوده به گناهانى شده اند گر چه سرانجام به خاطر ايمانشان بهشتى مى شوند ولى در آغاز ((اصحاب جنت )) نيستند. تعبير به ((اصحاب )) (ياران ) اشاره به همنشينى دائم آنها با نعمتهاى بهشتى است . و تعبير جزاء بما كانوا يعملون از يكسو دليل بر اين است كه ((بهشت را به بها مى دهند، و به بهانه نمى دهند)) و از سوى ديگر اشاره به اصل آزادى اراده و اختيار انسان است . ﴿11 شرط پيروزى ايمان و استقامت است اين آيات همچنان اعمال و گفتار كافران و انحرافات آنها را مورد بحث و بررسى و نكوهش قرار مى دهد، نخست به اين گفتار غرورآميز و دور از منطق آنها اشاره كرده مى گويد: ((كافران درباره مؤ منان چنين گفتند: اگر ايمان و اسلام چيز خوبى بود هرگز آنها بر ما پيشى نمى گرفتند))! (و قال الذين كفروا للذين آمنوا لو كان خيرا ما سبقونا اليه ). اينها يك مشت افراد فقير و بيسر و پا، روستائى و برده و كم معرفتند! چگونه ممكن است آنها حق را بفهمند و به آن اقبال كنند، ولى ما چشم و چراغهاى اين جامعه از آن غافل و بيخبر بمانيم ؟! غافل از اينكه عيب در خود آنها بوده است نه در آئين اسلام ، اگر پرده هاى كبر و غرور بر قلب آنها نيفتاده بود، اگر مست مال و مقام و شهوت نبودند، اگر خود برتربينى و خود محورى اجازه تحقيق حق به آنها مى داد، و همانند تهيدستان پاكدل ، حقجو و حق طلب بودند، آنها نيز به سرعت جذب اسلام مى شدند. لذا در پايان آيه با اين تعبير لطيف به آنها پاسخ مى گويد: ((چون خود آنها به وسيله قرآن هدايت نشدند به زودى مى گويند اين يك دروغ قديمى است ))! (و اذ لم يهتدوا به فسيقولون هذا افك قديم ). يعنى آنها نخواستند به وسيله قرآن هدايت شوند نه اينكه هدايت قرآن كمبودى داشت . تعبير به ((افك قديم )) شبيه تهمت ديگرى است كه از زبان آنها در آيات قرآن نقل شده كه مى گفتند: اينها اساطير الاولين (افسانه هاى پيشينيان ) است (فرقان - 5). و نيز تعبير به ((سيقولون )) به صورت فعل مضارع دليل بر اين است كه آنها به طور مستمر اين تهمت را به قرآن مى بستند، و آن را پوششى براى عدم ايمان خود قرار مى دادند. سپس به دليل ديگرى براى اثبات حقانيت قرآن و نفى تهمت مشركان كه مى گفتند اين يك دروغ قديمى است پرداخته مى گويد: ((از نشانه هاى صدق اين كتاب بزرگ اين است كه قبل از آن كتاب موسى در حالى كه پيشواى مردم بود و رحمتى از سوى خدا نازل گرديد و خبر از اوصاف پيامبر بعد از خود داد، و اين قرآن نيز كتابى است هماهنگ با نشانه هائى كه در تورات آمده )) (و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة و هذا كتاب مصدق ). با اين حال چگونه ميگوئيد اين يك دروغ قديمى است ؟! كرارا در آيات قرآن روى اين نكته تكيه شده است كه قرآن تصديق كننده تورات و انجيل است ، يعنى هماهنگ با نشانه هائى است كه در اين دو كتاب آسمانى درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كتاب آسمانى او آمده است ، به قدرى اين نشانه ها دقيق بوده كه قرآن مى گويد: الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنائهم : ((اهل كتاب او را به خوبى مى شناسند همانگونه كه فرزندان خود را مى شناسند)) (بقره - 146). نظير همين معنى كه در آيه مورد بحث است در سوره هود آيه 17 نيز آمده است : ا فمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة اولئك يؤ منون به : ((آيا آنكس ‍ كه دليل آشكارى از پروردگارش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او مى آيد، و پيش از آن كتاب موسى كه پيشوا و رحمت بود گواهى بر آن مى دهد همانند كسى است كه چنين نباشد))؟! (هود - 17). تعبير به ((اماما و رحمة )) ممكن است از اين جهت باشد كه بعد از ذكر امام و پيشوا احيانا مساءله تكليف شاق و خشونت بار به ذهن تداعى مى كند به واسطه خاطره اى كه از پيشوايان خود داشتند، ولى ذكر ((رحمت )) اين تداعى را اصلاح كرده ، مى گويد: امامت اين امام تواءم با رحمت است ، حتى اگر تكاليفى آورده آن هم رحمت است ، و چه رحمتى برتر از تربيت نفوس ‍ آنهاست . و به دنبال آن مى افزايد: ((اين در حالتى است كه اين كتاب آسمانى به زبان عربى فصيح و گوياست )) كه همگان از آن بهره مند شوند (لسانا عربيا). و در پايان آيه هدف نهائى از نزول قرآن را در دو جمله كوتاه به اين صورت شرح مى دهد: ((هدف اين بوده كه ظالمان را انذار و نيكوكاران را بشارت دهد)) (لينذر الذين ظلموا و بشرى للمحسنين ). و با توجه به جمله ((ينذر)) كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد روشن مى شود كه انذار قرآن همچون بشارت آن دائمى و مستمر است ، ظالمان و ستمگران را در سراسر تاريخ بيم مى دهد و انذار مى كند، و به نيكوكاران همواره بشارت مى دهد. قابل توجه اينكه نقطه مقابل ((ظالمان )) را ((نيكوكاران )) قرار داده ، چرا كه ((ظلم )) در اينجا معنى وسيعى دارد كه هرگونه بدكارى و خلافكارى را شامل مى شود كه طبعا يا ظلم به ديگران است يا ظلم بر نفس . آيه بعد در حقيقت تفسيرى است براى ((محسنين )) (نيكوكاران ) كه در آيه قبل آمده بود مى فرمايد: ((كسانى كه گفتند: پروردگار ما الله است ، سپس استقامت به خرج دادند، نه ترسى براى آنهاست و نه غمى دارند)) (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ). در واقع تمام مراتب ايمان و همه اعمال صالح در اين دو جمله جمع است چرا كه ((توحيد)) اساس همه اعتقادات صحيح است ، و تمام اصول عقائد به ريشه توحيد بازمى گردد، و ((استقامت )) و صبر و شكيبائى نيز ريشه همه اعمال صالح است ، زيرا مى دانيم تمام اعمال نيك را مى توان در سه عنوان ((صبر بر اطاعت ))، ((صبر بر معصيت )) و ((صبر بر مصيبت )) خلاصه كرد. بنابراين ((محسنين )) كسانى هستند كه از نظر اعتقادى در خط توحيد، و از نظر عمل در خط استقامت و صبرند. بديهى است اينگونه افراد نه ترسى از حوادث آينده دارند، و نه غمى از گذشته . نظير همين مطلب در آيه 30 سوره فصلت (با توضيح بيشترى ) آمده است . آنجا كه مى گويد: ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون . اين آيه دو چيز اضافه دارد يكى اينكه بشارت عدم خوف و حزن از سوى فرشتگان به آنها داده مى شود، در حالى كه در آيه مورد بحث اين مطلب مسكوت گذارده شده ، ديگر اينكه علاوه بر نفى ترس و غم بشارت به بهشت موعود نيز در آيه سوره فصلت آمده در حالى كه در محل كلام در آيه بعد به آن اشاره مى شود. به هر حال اين دو آيه يك مطلب را تعقيب مى كند يكى فشرده تر و ديگرى مشروحتر. در تفسير على بن ابراهيم مى خوانيم كه در تفسير جمله ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فرمود: استقاموا على ولاية على امير المؤ منين (عليه السلام ) ((منظور استقامت بر ولايت امير مؤ منان على (عليه السلام ))) است . اين به خاطر آن است كه ادامه خط امير مؤ منان (عليه السلام ) در جهت علم و عمل و عدالت و تقوى مخصوصا در عصرهاى تاريك و ظلمانى كار مشكلى است كه بدون استقامت امكان پذير نيست ، بنابراين يكى از مصداقهاى روشن آيه مورد بحث محسوب مى شود، نه اينكه مفهوم آن منحصر به همين معنى باشد و استقامت در جهاد و اطاعت پروردگار و مبارزه با هواى نفس و شيطان را شامل نشود. در ذيل آيه 30 سوره فصلت شرح مبسوطى پيرامون مساءله ((استقامت )) داده ايم . و در آخرين آيه مورد بحث مهمترين بشارت را به موحدان نيكوكار مى دهد و مى فرمايد: ((آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن مى مانند)) (اولئك اصحاب الجنة خالدين فيها). ((اين به پاداش اعمالى است كه انجام مى دادند)) (جزاء بما كانوا يعملون ). ظاهر آيه چنانكه بعضى استفاده كرده اند مفهوم حصر را مى رساند، يعنى بهشتيان تنها كسانى هستند كه در خط توحيد و استقامت گام برمى دارند، طبيعى است افراد ديگر كه آلوده به گناهانى شده اند گر چه سرانجام به خاطر ايمانشان بهشتى مى شوند ولى در آغاز ((اصحاب جنت )) نيستند. تعبير به ((اصحاب )) (ياران ) اشاره به همنشينى دائم آنها با نعمتهاى بهشتى است . و تعبير جزاء بما كانوا يعملون از يكسو دليل بر اين است كه ((بهشت را به بها مى دهند، و به بهانه نمى دهند)) و از سوى ديگر اشاره به اصل آزادى اراده و اختيار انسان است . ﴿12 شرط پيروزى ايمان و استقامت است اين آيات همچنان اعمال و گفتار كافران و انحرافات آنها را مورد بحث و بررسى و نكوهش قرار مى دهد، نخست به اين گفتار غرورآميز و دور از منطق آنها اشاره كرده مى گويد: ((كافران درباره مؤ منان چنين گفتند: اگر ايمان و اسلام چيز خوبى بود هرگز آنها بر ما پيشى نمى گرفتند))! (و قال الذين كفروا للذين آمنوا لو كان خيرا ما سبقونا اليه ). اينها يك مشت افراد فقير و بيسر و پا، روستائى و برده و كم معرفتند! چگونه ممكن است آنها حق را بفهمند و به آن اقبال كنند، ولى ما چشم و چراغهاى اين جامعه از آن غافل و بيخبر بمانيم ؟! غافل از اينكه عيب در خود آنها بوده است نه در آئين اسلام ، اگر پرده هاى كبر و غرور بر قلب آنها نيفتاده بود، اگر مست مال و مقام و شهوت نبودند، اگر خود برتربينى و خود محورى اجازه تحقيق حق به آنها مى داد، و همانند تهيدستان پاكدل ، حقجو و حق طلب بودند، آنها نيز به سرعت جذب اسلام مى شدند. لذا در پايان آيه با اين تعبير لطيف به آنها پاسخ مى گويد: ((چون خود آنها به وسيله قرآن هدايت نشدند به زودى مى گويند اين يك دروغ قديمى است ))! (و اذ لم يهتدوا به فسيقولون هذا افك قديم ). يعنى آنها نخواستند به وسيله قرآن هدايت شوند نه اينكه هدايت قرآن كمبودى داشت . تعبير به ((افك قديم )) شبيه تهمت ديگرى است كه از زبان آنها در آيات قرآن نقل شده كه مى گفتند: اينها اساطير الاولين (افسانه هاى پيشينيان ) است (فرقان - 5). و نيز تعبير به ((سيقولون )) به صورت فعل مضارع دليل بر اين است كه آنها به طور مستمر اين تهمت را به قرآن مى بستند، و آن را پوششى براى عدم ايمان خود قرار مى دادند. سپس به دليل ديگرى براى اثبات حقانيت قرآن و نفى تهمت مشركان كه مى گفتند اين يك دروغ قديمى است پرداخته مى گويد: ((از نشانه هاى صدق اين كتاب بزرگ اين است كه قبل از آن كتاب موسى در حالى كه پيشواى مردم بود و رحمتى از سوى خدا نازل گرديد و خبر از اوصاف پيامبر بعد از خود داد، و اين قرآن نيز كتابى است هماهنگ با نشانه هائى كه در تورات آمده )) (و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة و هذا كتاب مصدق ). با اين حال چگونه ميگوئيد اين يك دروغ قديمى است ؟! كرارا در آيات قرآن روى اين نكته تكيه شده است كه قرآن تصديق كننده تورات و انجيل است ، يعنى هماهنگ با نشانه هائى است كه در اين دو كتاب آسمانى درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كتاب آسمانى او آمده است ، به قدرى اين نشانه ها دقيق بوده كه قرآن مى گويد: الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنائهم : ((اهل كتاب او را به خوبى مى شناسند همانگونه كه فرزندان خود را مى شناسند)) (بقره - 146). نظير همين معنى كه در آيه مورد بحث است در سوره هود آيه 17 نيز آمده است : ا فمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة اولئك يؤ منون به : ((آيا آنكس ‍ كه دليل آشكارى از پروردگارش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او مى آيد، و پيش از آن كتاب موسى كه پيشوا و رحمت بود گواهى بر آن مى دهد همانند كسى است كه چنين نباشد))؟! (هود - 17). تعبير به ((اماما و رحمة )) ممكن است از اين جهت باشد كه بعد از ذكر امام و پيشوا احيانا مساءله تكليف شاق و خشونت بار به ذهن تداعى مى كند به واسطه خاطره اى كه از پيشوايان خود داشتند، ولى ذكر ((رحمت )) اين تداعى را اصلاح كرده ، مى گويد: امامت اين امام تواءم با رحمت است ، حتى اگر تكاليفى آورده آن هم رحمت است ، و چه رحمتى برتر از تربيت نفوس ‍ آنهاست . و به دنبال آن مى افزايد: ((اين در حالتى است كه اين كتاب آسمانى به زبان عربى فصيح و گوياست )) كه همگان از آن بهره مند شوند (لسانا عربيا). و در پايان آيه هدف نهائى از نزول قرآن را در دو جمله كوتاه به اين صورت شرح مى دهد: ((هدف اين بوده كه ظالمان را انذار و نيكوكاران را بشارت دهد)) (لينذر الذين ظلموا و بشرى للمحسنين ). و با توجه به جمله ((ينذر)) كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد روشن مى شود كه انذار قرآن همچون بشارت آن دائمى و مستمر است ، ظالمان و ستمگران را در سراسر تاريخ بيم مى دهد و انذار مى كند، و به نيكوكاران همواره بشارت مى دهد. قابل توجه اينكه نقطه مقابل ((ظالمان )) را ((نيكوكاران )) قرار داده ، چرا كه ((ظلم )) در اينجا معنى وسيعى دارد كه هرگونه بدكارى و خلافكارى را شامل مى شود كه طبعا يا ظلم به ديگران است يا ظلم بر نفس . آيه بعد در حقيقت تفسيرى است براى ((محسنين )) (نيكوكاران ) كه در آيه قبل آمده بود مى فرمايد: ((كسانى كه گفتند: پروردگار ما الله است ، سپس استقامت به خرج دادند، نه ترسى براى آنهاست و نه غمى دارند)) (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ). در واقع تمام مراتب ايمان و همه اعمال صالح در اين دو جمله جمع است چرا كه ((توحيد)) اساس همه اعتقادات صحيح است ، و تمام اصول عقائد به ريشه توحيد بازمى گردد، و ((استقامت )) و صبر و شكيبائى نيز ريشه همه اعمال صالح است ، زيرا مى دانيم تمام اعمال نيك را مى توان در سه عنوان ((صبر بر اطاعت ))، ((صبر بر معصيت )) و ((صبر بر مصيبت )) خلاصه كرد. بنابراين ((محسنين )) كسانى هستند كه از نظر اعتقادى در خط توحيد، و از نظر عمل در خط استقامت و صبرند. بديهى است اينگونه افراد نه ترسى از حوادث آينده دارند، و نه غمى از گذشته . نظير همين مطلب در آيه 30 سوره فصلت (با توضيح بيشترى ) آمده است . آنجا كه مى گويد: ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون . اين آيه دو چيز اضافه دارد يكى اينكه بشارت عدم خوف و حزن از سوى فرشتگان به آنها داده مى شود، در حالى كه در آيه مورد بحث اين مطلب مسكوت گذارده شده ، ديگر اينكه علاوه بر نفى ترس و غم بشارت به بهشت موعود نيز در آيه سوره فصلت آمده در حالى كه در محل كلام در آيه بعد به آن اشاره مى شود. به هر حال اين دو آيه يك مطلب را تعقيب مى كند يكى فشرده تر و ديگرى مشروحتر. در تفسير على بن ابراهيم مى خوانيم كه در تفسير جمله ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فرمود: استقاموا على ولاية على امير المؤ منين (عليه السلام ) ((منظور استقامت بر ولايت امير مؤ منان على (عليه السلام ))) است . اين به خاطر آن است كه ادامه خط امير مؤ منان (عليه السلام ) در جهت علم و عمل و عدالت و تقوى مخصوصا در عصرهاى تاريك و ظلمانى كار مشكلى است كه بدون استقامت امكان پذير نيست ، بنابراين يكى از مصداقهاى روشن آيه مورد بحث محسوب مى شود، نه اينكه مفهوم آن منحصر به همين معنى باشد و استقامت در جهاد و اطاعت پروردگار و مبارزه با هواى نفس و شيطان را شامل نشود. در ذيل آيه 30 سوره فصلت شرح مبسوطى پيرامون مساءله ((استقامت )) داده ايم . و در آخرين آيه مورد بحث مهمترين بشارت را به موحدان نيكوكار مى دهد و مى فرمايد: ((آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن مى مانند)) (اولئك اصحاب الجنة خالدين فيها). ((اين به پاداش اعمالى است كه انجام مى دادند)) (جزاء بما كانوا يعملون ). ظاهر آيه چنانكه بعضى استفاده كرده اند مفهوم حصر را مى رساند، يعنى بهشتيان تنها كسانى هستند كه در خط توحيد و استقامت گام برمى دارند، طبيعى است افراد ديگر كه آلوده به گناهانى شده اند گر چه سرانجام به خاطر ايمانشان بهشتى مى شوند ولى در آغاز ((اصحاب جنت )) نيستند. تعبير به ((اصحاب )) (ياران ) اشاره به همنشينى دائم آنها با نعمتهاى بهشتى است . و تعبير جزاء بما كانوا يعملون از يكسو دليل بر اين است كه ((بهشت را به بها مى دهند، و به بهانه نمى دهند)) و از سوى ديگر اشاره به اصل آزادى اراده و اختيار انسان است . ﴿13 شرط پيروزى ايمان و استقامت است اين آيات همچنان اعمال و گفتار كافران و انحرافات آنها را مورد بحث و بررسى و نكوهش قرار مى دهد، نخست به اين گفتار غرورآميز و دور از منطق آنها اشاره كرده مى گويد: ((كافران درباره مؤ منان چنين گفتند: اگر ايمان و اسلام چيز خوبى بود هرگز آنها بر ما پيشى نمى گرفتند))! (و قال الذين كفروا للذين آمنوا لو كان خيرا ما سبقونا اليه ). اينها يك مشت افراد فقير و بيسر و پا، روستائى و برده و كم معرفتند! چگونه ممكن است آنها حق را بفهمند و به آن اقبال كنند، ولى ما چشم و چراغهاى اين جامعه از آن غافل و بيخبر بمانيم ؟! غافل از اينكه عيب در خود آنها بوده است نه در آئين اسلام ، اگر پرده هاى كبر و غرور بر قلب آنها نيفتاده بود، اگر مست مال و مقام و شهوت نبودند، اگر خود برتربينى و خود محورى اجازه تحقيق حق به آنها مى داد، و همانند تهيدستان پاكدل ، حقجو و حق طلب بودند، آنها نيز به سرعت جذب اسلام مى شدند. لذا در پايان آيه با اين تعبير لطيف به آنها پاسخ مى گويد: ((چون خود آنها به وسيله قرآن هدايت نشدند به زودى مى گويند اين يك دروغ قديمى است ))! (و اذ لم يهتدوا به فسيقولون هذا افك قديم ). يعنى آنها نخواستند به وسيله قرآن هدايت شوند نه اينكه هدايت قرآن كمبودى داشت . تعبير به ((افك قديم )) شبيه تهمت ديگرى است كه از زبان آنها در آيات قرآن نقل شده كه مى گفتند: اينها اساطير الاولين (افسانه هاى پيشينيان ) است (فرقان - 5). و نيز تعبير به ((سيقولون )) به صورت فعل مضارع دليل بر اين است كه آنها به طور مستمر اين تهمت را به قرآن مى بستند، و آن را پوششى براى عدم ايمان خود قرار مى دادند. سپس به دليل ديگرى براى اثبات حقانيت قرآن و نفى تهمت مشركان كه مى گفتند اين يك دروغ قديمى است پرداخته مى گويد: ((از نشانه هاى صدق اين كتاب بزرگ اين است كه قبل از آن كتاب موسى در حالى كه پيشواى مردم بود و رحمتى از سوى خدا نازل گرديد و خبر از اوصاف پيامبر بعد از خود داد، و اين قرآن نيز كتابى است هماهنگ با نشانه هائى كه در تورات آمده )) (و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة و هذا كتاب مصدق ). با اين حال چگونه ميگوئيد اين يك دروغ قديمى است ؟! كرارا در آيات قرآن روى اين نكته تكيه شده است كه قرآن تصديق كننده تورات و انجيل است ، يعنى هماهنگ با نشانه هائى است كه در اين دو كتاب آسمانى درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و كتاب آسمانى او آمده است ، به قدرى اين نشانه ها دقيق بوده كه قرآن مى گويد: الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابنائهم : ((اهل كتاب او را به خوبى مى شناسند همانگونه كه فرزندان خود را مى شناسند)) (بقره - 146). نظير همين معنى كه در آيه مورد بحث است در سوره هود آيه 17 نيز آمده است : ا فمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة اولئك يؤ منون به : ((آيا آنكس ‍ كه دليل آشكارى از پروردگارش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او مى آيد، و پيش از آن كتاب موسى كه پيشوا و رحمت بود گواهى بر آن مى دهد همانند كسى است كه چنين نباشد))؟! (هود - 17). تعبير به ((اماما و رحمة )) ممكن است از اين جهت باشد كه بعد از ذكر امام و پيشوا احيانا مساءله تكليف شاق و خشونت بار به ذهن تداعى مى كند به واسطه خاطره اى كه از پيشوايان خود داشتند، ولى ذكر ((رحمت )) اين تداعى را اصلاح كرده ، مى گويد: امامت اين امام تواءم با رحمت است ، حتى اگر تكاليفى آورده آن هم رحمت است ، و چه رحمتى برتر از تربيت نفوس ‍ آنهاست . و به دنبال آن مى افزايد: ((اين در حالتى است كه اين كتاب آسمانى به زبان عربى فصيح و گوياست )) كه همگان از آن بهره مند شوند (لسانا عربيا). و در پايان آيه هدف نهائى از نزول قرآن را در دو جمله كوتاه به اين صورت شرح مى دهد: ((هدف اين بوده كه ظالمان را انذار و نيكوكاران را بشارت دهد)) (لينذر الذين ظلموا و بشرى للمحسنين ). و با توجه به جمله ((ينذر)) كه فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد روشن مى شود كه انذار قرآن همچون بشارت آن دائمى و مستمر است ، ظالمان و ستمگران را در سراسر تاريخ بيم مى دهد و انذار مى كند، و به نيكوكاران همواره بشارت مى دهد. قابل توجه اينكه نقطه مقابل ((ظالمان )) را ((نيكوكاران )) قرار داده ، چرا كه ((ظلم )) در اينجا معنى وسيعى دارد كه هرگونه بدكارى و خلافكارى را شامل مى شود كه طبعا يا ظلم به ديگران است يا ظلم بر نفس . آيه بعد در حقيقت تفسيرى است براى ((محسنين )) (نيكوكاران ) كه در آيه قبل آمده بود مى فرمايد: ((كسانى كه گفتند: پروردگار ما الله است ، سپس استقامت به خرج دادند، نه ترسى براى آنهاست و نه غمى دارند)) (ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون ). در واقع تمام مراتب ايمان و همه اعمال صالح در اين دو جمله جمع است چرا كه ((توحيد)) اساس همه اعتقادات صحيح است ، و تمام اصول عقائد به ريشه توحيد بازمى گردد، و ((استقامت )) و صبر و شكيبائى نيز ريشه همه اعمال صالح است ، زيرا مى دانيم تمام اعمال نيك را مى توان در سه عنوان ((صبر بر اطاعت ))، ((صبر بر معصيت )) و ((صبر بر مصيبت )) خلاصه كرد. بنابراين ((محسنين )) كسانى هستند كه از نظر اعتقادى در خط توحيد، و از نظر عمل در خط استقامت و صبرند. بديهى است اينگونه افراد نه ترسى از حوادث آينده دارند، و نه غمى از گذشته . نظير همين مطلب در آيه 30 سوره فصلت (با توضيح بيشترى ) آمده است . آنجا كه مى گويد: ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم توعدون . اين آيه دو چيز اضافه دارد يكى اينكه بشارت عدم خوف و حزن از سوى فرشتگان به آنها داده مى شود، در حالى كه در آيه مورد بحث اين مطلب مسكوت گذارده شده ، ديگر اينكه علاوه بر نفى ترس و غم بشارت به بهشت موعود نيز در آيه سوره فصلت آمده در حالى كه در محل كلام در آيه بعد به آن اشاره مى شود. به هر حال اين دو آيه يك مطلب را تعقيب مى كند يكى فشرده تر و ديگرى مشروحتر. در تفسير على بن ابراهيم مى خوانيم كه در تفسير جمله ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فرمود: استقاموا على ولاية على امير المؤ منين (عليه السلام ) ((منظور استقامت بر ولايت امير مؤ منان على (عليه السلام ))) است . اين به خاطر آن است كه ادامه خط امير مؤ منان (عليه السلام ) در جهت علم و عمل و عدالت و تقوى مخصوصا در عصرهاى تاريك و ظلمانى كار مشكلى است كه بدون استقامت امكان پذير نيست ، بنابراين يكى از مصداقهاى روشن آيه مورد بحث محسوب مى شود، نه اينكه مفهوم آن منحصر به همين معنى باشد و استقامت در جهاد و اطاعت پروردگار و مبارزه با هواى نفس و شيطان را شامل نشود. در ذيل آيه 30 سوره فصلت شرح مبسوطى پيرامون مساءله ((استقامت )) داده ايم . و در آخرين آيه مورد بحث مهمترين بشارت را به موحدان نيكوكار مى دهد و مى فرمايد: ((آنها اهل بهشتند و جاودانه در آن مى مانند)) (اولئك اصحاب الجنة خالدين فيها). ((اين به پاداش اعمالى است كه انجام مى دادند)) (جزاء بما كانوا يعملون ). ظاهر آيه چنانكه بعضى استفاده كرده اند مفهوم حصر را مى رساند، يعنى بهشتيان تنها كسانى هستند كه در خط توحيد و استقامت گام برمى دارند، طبيعى است افراد ديگر كه آلوده به گناهانى شده اند گر چه سرانجام به خاطر ايمانشان بهشتى مى شوند ولى در آغاز ((اصحاب جنت )) نيستند. تعبير به ((اصحاب )) (ياران ) اشاره به همنشينى دائم آنها با نعمتهاى بهشتى است . و تعبير جزاء بما كانوا يعملون از يكسو دليل بر اين است كه ((بهشت را به بها مى دهند، و به بهانه نمى دهند)) و از سوى ديگر اشاره به اصل آزادى اراده و اختيار انسان است . ﴿14