پیمایش
أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ ﴿23 وَقَالُوا مَا هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا إِلَّا الدَّهْرُ ۚ وَمَا لَهُمْ بِذَٰلِكَ مِنْ عِلْمٍ ۖ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ ﴿24 وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا بَيِّنَاتٍ مَا كَانَ حُجَّتَهُمْ إِلَّا أَنْ قَالُوا ائْتُوا بِآبَائِنَا إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿25 قُلِ اللَّهُ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا رَيْبَ فِيهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ ﴿26 وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ يَوْمَئِذٍ يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ ﴿27 وَتَرَىٰ كُلَّ أُمَّةٍ جَاثِيَةً ۚ كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعَىٰ إِلَىٰ كِتَابِهَا الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿28 هَٰذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ ۚ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿29 فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِي رَحْمَتِهِ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِينُ ﴿30 وَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا أَفَلَمْ تَكُنْ آيَاتِي تُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ فَاسْتَكْبَرْتُمْ وَكُنْتُمْ قَوْمًا مُجْرِمِينَ ﴿31 وَإِذَا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَالسَّاعَةُ لَا رَيْبَ فِيهَا قُلْتُمْ مَا نَدْرِي مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَمَا نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ ﴿32

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

پس آیا کسی که معبودش را هوای نفسش قرار داده دیدی؟ و خدا او را از روی علم و آگاهی خود [بر اینکه شایسته هدایت نیست] گمراه کرد، و بر گوش و دلش مُهرِ [تیره بختی] نهاد، و بر چشم [دلش] پرده ای قرار داده است، پس چه کسی است که بعد از خدا او را هدایت کند؟ آیا متذکّر [حقایق] نمی شوید؟ ﴿23 گفتند: زندگی و حیاتی جز همین زندگی و حیات دنیای ما نیست که [همواره گروهی از ما] می میریم و [گروهی] زندگی می کنیم، و ما را فقط روزگار هلاک می کند. آنان را نسبت به آنچه می گویند یقینی در کار نیست، آنان فقط حدس و گمان می زنند. ﴿24 چون آیات روشن ما [درباره معاد و زنده شدن مردگان] بر آنان خوانده شود، برهان و دلیلی جز این ندارند که می گویند: اگر شما [در زمینه زنده شدن مردگان] راستگویید [با درخواست از خدا] پدران ما را [زنده کنید و] نزد ما بیاورید [تا به زنده شدن مردگان یقین پیدا کنیم.] ﴿25 بگو: خدا شما را [ابتدا از لابه لای عناصر مرده برای قرار گرفتن در دنیا] حیات می بخشد، سپس می میراند، آن گاه همه شما را به روز قیامت که هیچ شکی در آن نیست گرد می آورد، ولی بیشتر مردم [به این حقایق] معرفت و آگاهی ندارند. ﴿26 و مالکیّت و فرمانروایی آسمان ها و زمین فقط در سیطره خداست، و روزی که قیامت برپا شود، آن روز است که اهل باطل زیان خواهند دید، ﴿27 و هر امتی را در آن روز به زانو درافتاده می بینی، [آن روز] هر امتی به سوی نامه اعمالش خوانده می شود [و به آنان می گویند:] امروز همان اعمالی که همواره انجام می دادید به شما پاداش می دهند. ﴿28 این نوشته ماست که بر پایه حقّ و درستی بر ضد شما سخن می گوید؛ زیرا ما آنچه را همواره انجام می دادید، می نوشتیم. ﴿29 و اما کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، پس پروردگارشان آنان را در رحمت خود درآورد؛ این همان کامیابی آشکار است، ﴿30 و اما کسانی که کفر ورزیدند [به آنان گفته می شود:] مگر آیات من همواره بر شما خوانده نمی شد؟ ولی شما [نسبت به پذیرش آن] تکبّر ورزیدید و قومی گنهکار بودید. ﴿31 وچون می گفتند: یقیناً وعده خدا حق است و در وقوع قیامت هیچ شکی نیست، می گفتید: ما نمی دانیم قیامت چیست [و برپا شدنش را گمان نمی بریم] مگر گمانی ضعیف و غیر قابل اعتماد، و نمی توانیم به آن یقین پیدا کنیم! ﴿32

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

حيات و مرگ اين دو گروه يكسان نيست در تعقيب آيات گذشته كه سخن از دو گروه ((مؤ منان )) و ((كافران ))، يا ((پرهيزگاران )) و ((مجرمان )) در ميان بود در نخستين آيه مورد بحث اين دو را در يك مقايسه اصولى در برابر هم قرار داده مى گويد: ((آيا كسانى كه مرتكب سيئات شدند گمان كردند آنها را همچون كسانى قرار مى دهيم كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند كه حيات و مرگشان يكسان باشد))؟! (ام حسب الذين اجترجوا السيئات ان نجعلهم كالذين آمنوا و عملوا الصالحات سواء محياهم و مماتهم ). ((چه بد داورى مى كنند))! (ساء ما يحكمون ). مگر ممكن است نور و ظلمت ، علم و جهل ، خوب و بد، ايمان و كفر يكسان باشد؟ مگر امكان دارد بازتاب و ثمره و نتيجه اين امور نامساوى ، مساوى گردد؟ هرگز چنين نيست ، مؤ منان صالح العمل از مجرمان بى ايمان در همه چيز جدا هستند، و ايمان و كفر و اعمال نيك و بد سرتاسر زندگى و مرگ هر يك از آنها را به رنگ خود درمى آورد. اين آيه همانند آيه 28 سوره ((ص )) است كه مى فرمايد: ((آيا كسانى را كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند همچون ((مفسدان در ارض )) قرار دهيم ؟ يا پرهيزگاران را همچون فاجران ))؟ (ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ام نجعل المتقين كالفجار). يا همانند آيه 35 و 36 سوره قلم كه مى گويد: ((آيا مسلمانان را همچون مجرمان قرار مى دهيم ؟ چه مى شود شما را چگونه داورى مى كنيد))؟! (افنجعل المسلمين كالمجرمين ما لكم كيف تحكمون ). ((اجترحوا)) از ماده ((جرح )) در اصل به معنى جراحت و اثرى كه بر اثر بيمارى و آسيبهاست كه به بدن انسان مى رسد، و از آنجا كه ارتكاب گناه گوئى روح او را مجروح مى سازد ماده ((اجتراح )) به معنى انجام گناه نيز به كار رفته ، و گاه در معنى وسيعترى ، يعنى هر گونه اكتساب ، استعمال مى شود، و اعضاى بدن را از اين نظر ((جوارح )) گويند كه انسان به وسيله آن مقاصد خود را انجام مى دهد و آنچه مى خواهد به دست مى آورد و كسب مى كند. به هر حال اين آيه مى گويد: اين يك پندار غلط است كه تصور كنند ايمان و عمل صالح ، يا كفر و گناه ، تاءثيرى در زندگى انسان نمى گذارد، چنين نيست زندگى و مرگ اين دو گروه كاملا با هم متفاوت است . مؤ منان در پرتو ايمان و عمل صالح از آرامش خاصى برخوردارند بطورى كه سختترين حوادث زندگى تاءثيرى در روح آنها نمى گذارد، در حالى كه افراد بى ايمان و آلوده دائما در اضطرابند، اگر در نعمتند بيم زوال آن پيوسته آنها را رنج مى دهد، اگر در مصيبت و ناراحتيند قدرت مقابله با آن را ندارند، چنانكه در آيه 82 سوره انعام مى خوانيم : الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون ((آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را به شرك نيالودند امنيت از آن آنها است ، و آنها هدايت يافتگانند)). افراد با ايمان به وعده هاى الهى دلگرمند و مشمول عنايات خاص ‍ اويند، چنانكه در آيه 51 سوره مؤ من مى خوانيم : انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا فى الحياة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد: ((ما رسولان خود و كسانى را كه ايمان آورده اند در حيات دنيا و روز قيامت كه گواهان بپا مى خيزند يارى مى كنيم )). نور هدايت قلب گروه اول را روشن مى سازد و با گامهاى استوار به سوى هدف مقدسشان پيش مى روند الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور: خداوند ولى كسانى است كه ايمان آوردند آنها را از ظلمتها به سوى نور هدايت مى كند (بقره - 257). اما گروه دوم نه هدف مشخصى براى زندگى مى يابند، و نه برنامه روشنى و در ميان امواج ظلمات سرگردانند، و الذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النور الى الظلمات : ((كسانى كه كافر شدند ولى آنها طاغوت و شيطان است ، و آنها را از نور به سوى ظلمتها مى برند)). اين در حيات و زندگى اين جهان است ، و اما به هنگام مرگ كه دريچه اى است به عالم بقا، و دروازه اى است براى آخرت ، چنانكه قرآن در آيه 32 نحل مى گويد: ((پرهيزگاران كسانى هستند كه فرشتگان قبض روح آنها مى كنند در حالى كه پاك و پاكيزه اند، به آنها مى گويند سلام بر شما باد، وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام مى داديد)) (الذين تتوفاهم الملائكة طيبين يقولون سلام عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون ). در حالى كه با مجرمان بى ايمان طور ديگرى سخن مى گويند چنانكه در آيه هاى 27 و 27 همان سوره نحل آمده است : ((كافران كسانى هستند كه فرشتگان قبض روح آنها مى كنند در حالى كه به خود ستم كرده اند، در اين هنگام از روى بيچارگى و اظهار تسليم مى گويند: ما كار بدى انجام نمى داديم ، آرى خداوند به آنچه انجام مى داديد آگاه است - اكنون از درهاى دوزخ وارد شويد و جاودانه در آن خواهيد ماند چه بد جايگاهى است جايگاه متكبران )) ((الذين تتوفاهم الملائكة ظالمى انفسهم فالقوا السلم ما كنا نعمل من سوء بلى ان الله عليم بما كنتم تعملون - فادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها فلبئس مثوى المتكبرين )). خلاصه ، تفاوت در ميان اين دو گروه در تمام شؤ ون زندگى و مرگ و عالم برزخ و قيامت موجود است . آيه بعد در حقيقت تفسير و تعليلى است براى آيه قبل ، مى فرمايد: ((خداوند آسمانها و زمين را به حق آفريده است )) (و خلق الله السموات و الارض بالحق ). ((و هدف آن است كه هر كس در برابر اعمالى كه انجام داده است جزا داده شود، و به آنها ظلم و ستمى نخواهد شد)) (و لتجزى كل نفس بما كسبت و هم لا يظلمون ). سراسر عالم نشان مى دهد كه آفريننده اين جهان آن را بر محور حق قرار داده ، و در همه جا حق و عدالت حاكم است . با اينحال چگونه ممكن است مؤ منان صالح العمل و مجرمان بى ايمان را يكسان قرار دهد، و اين امر به صورت استثنائى در قانون خلقت درآيد؟ طبيعى است آنها كه هماهنگ با اين قانون حق و عدالت حركت مى كنند بايد از بركات عالم هستى و الطاف الهى بهره مند شوند، و آنها كه بر ضد آن گام برمى دارند بايد طعمه آتش سوزان قهر و غضب خدا شوند، و عدالت همين را ايجاب مى كند. و از اينجا روشن مى شود كه ((عدالت )) به معنى ((مساوات و برابرى )) نيست ، بلكه عدالت آن است كه هر كسى بر طبق شايستگيهايش از مواهب بيشترى بهره گيرد. آخرين آيه مورد بحث نيز توضيح و تعليل ديگرى است براى عدم مساوات كافران و مؤ منان ، مى فرمايد: ((آيا مشاهده كردى كسى را كه معبود خود را هوا و هوس خويش قرار داده ))؟! (افراءيت من اتخذ الهه هواه ). ((و چون خدا مى دانسته شايستگى هدايت ندارد او را گمراه ساخته )) (و اضله الله على علم ). ((بر گوش و قلبش مهر زده ، و بر چشمش پرده اى افكنده ))، تا در وادى ضلالت همواره سرگردان بماند (و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة ). ((با اينحال چه كسى مى تواند غير از خدا او را هدايت كند)) (فمن يهديه من بعد الله ). ((آيا با اينهمه متذكر نمى شويد))؟ و تفاوت چنين كسى را با آنها كه در پرتو نور حق راه خود را يافته اند نمى فهميد؟ (افلا تذكرون ). در اينجا اين سؤ ال مطرح است كه چگونه ممكن است انسان هواى نفس خويش را معبود خود سازد؟ ولى روشن است هنگامى كه فرمان خدا را رها كرد، و به دنبال خواست دل و هواى نفس افتاد، و اطاعت آن را بر اطاعت حق مقدم شمرد، اين همان پرستش هواى نفس است ، چرا كه يكى از معانى معروف ((عبادت و پرستش )) اطاعت است . چنانكه بارها در قرآن مجيد، در مورد شيطان ، يا احبار و علماى يهود آمده كه ((گروهى عبادت شيطان مى كنند)) (يس - 60) و درباره يهود مى گويد: ((علماى خود را رب و پروردگار خويش قرار داده اند)) (توبه - 31). در حديث نيز آمده است كه امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) فرمودند: اما و الله ما صاموا لهم ، و لا صلوا، و لكنهم احلوا لهم حراما و حرموا عليهم حلالا، فاتبعوهم و عبدوهم من حيث لا يشعرون : ((به خدا سوگند آنها (يهود و نصارى ) براى پيشوايان خود نماز و روزه بجا نياوردند، ولى پيشوايانشان حرامى را براى آنها حلال ، و حلالى را حرام كردند، و آنها پذيرفتند و پيروى نمودند، و بى آنكه توجه داشته باشند آنها را عبادت و پرستش ‍ كردند))!. ولى بعضى از مفسران اين تعبير را اشاره به بت پرستان قريش ‍ مى دانند كه به هر چيز دل مى بستند از آن بتى مى ساختند و در برابر آن عبادت مى كردند و هر گاه جسم ديگرى را مى يافتند كه جلب توجهشان را مينمود بت اول را كنار گذاشته از دومى بت مى ساختند! و به اين ترتيب معبود آنها چيزى بود كه هواى نفس ‍ آنها بپسندد. ولى تعبير ((من اتخذ الهه هواه )): ((كسى كه معبود خود را هواى نفس خويش قرار دهد)) با تفسير اول هماهنگ تر است . در مورد جمله ((اضله الله على علم )) تفسير معروف همان است كه در بالا گفتيم يعنى خداوند با علم به اينكه استحقاق هدايت ندارند آنها را گمراه كرده است اشاره به اينكه آنها با دست خود تمام چراغهاى هدايت را شكسته ، و راههاى نجات را بروى خود بسته ، و پلهاى بازگشت را پشت سر خود ويران كرده اند، در چنين شرايطى خداوند لطف و رحمتش را از آنها بر مى گيرد و حس تشخيص نيك و بد را از آنها سلب مى كند، گوئى قلب و گوششان را در محفظه اى گذاشته ، و بسته و مهر كرده است و بر چشم آنها پرده سنگينى افكنده . اينها در حقيقت آثار چيزى است كه براى خود برگزيده اند، و نتيجه شوم معبودى است كه براى خود انتخاب كرده اند. راستى چه بت خطرناكى است هواپرستى كه تمام درهاى رحمت و طرق نجات را به روى انسان مى بندد، و چه گويا و پر معنى است حديثى از پيغمبر گرامى اسلام نقل شده : ما عبد تحت السماء اله ابغض الى الله من الهوى !: ((هرگز در زير آسمان معبودى مبغوضتر نزد خدا از هواى نفس پرستش نشده است ))!. ولى بعضى از مفسران گفته اند: اين جمله اشاره به آن است كه اين هواپرستان لجوج با علم و آگاهى از طريق هدايت راه ضلالت را پيش مى گيرند، چرا كه علم و دانش هميشه با هدايت همراه نيست ، و ضلالت نيز هميشه همراه جهل نمى باشد. علمى مايه هدايت است كه انسان به لوازم آن ملتزم باشد، و همراه آن گام بردارد، تا به سرمنزل مقصود برسد، چنانكه قرآن درباره گروهى از كفار لجوج مى گويد: و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم : ((آنها آيات خدا را انكار كردند در حالى كه در دل به حقانيت آن يقين داشتند))! (نمل - 14). ولى تفسير اول با توجه به اينكه مرجع ضميرها در آيه خداوند است مناسبتر است ، زيرا مى فرمايد خدا او را گمراه كرده ، و بر گوش و قلبش مهر زده است . از آنچه گفتيم به خوبى روشن مى شود كه در آيه هيچ نشانه اى از مذهب جبر نيست ، بلكه تاءكيدى است بر اصل اختيار و تعيين سرنوشت انسان به دست خودش . درباره مهر نهادن خداوند بر قلب و گوش انسان ، و پرده افكندن بر دل او، بحثهاى بيشترى در جلد اول ذيل آيه 7 سوره بقره آورده ايم . ﴿23 عقايد دهريين در اين آيات بحث ديگرى پيرامون منكران توحيد است ، منتها در اينجا تنها از گروه خاصى از آنها يعنى ((دهريين )) نام مى برد كه مطلقا وجود صانع حكيم را در عالم هستى انكار مى كردند، در حالى كه اكثر مشركان ظاهرا به خدا ايمان داشتند و بتها را شفيعان درگاه او مى دانستند، مى فرمايد: ((آنها گفتند همين زندگى ما در دنيا در كار نيست ، گروهى از ما مى ميرند و گروهى زنده مى شوند)) و جاى آنها را مى گيرند، و نسل بشر همچنين تداوم مى يابد (و قالوا ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا). ((و چيزى جز دهر و گذشت روزگار ما را هلاك نمى كند)) (و ما يهلكنا الا الدهر). و به اين ترتيب هم ((معاد)) را انكار مى كردند و هم ((مبداء)) را، جمله نخست ناظر به انكار معاد است و جمله بعد ناظر به انكار مبداء. قابل توجه اينكه شبيه اين تعبير در دو آيه ديگر قرآن نيز آمده است ، در سوره انعام آيه 29 مى خوانيم : و قالوا ان هى الا حياتنا الدنيا و ما نحن بمبعوثين و در سوره مؤ منون آيه 37 آمده : ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين ، ولى در هر دو مورد تكيه بر انكار معاد است تنها در آيه مورد بحث هم معاد انكار شده و هم مبداء. روشن است اينكه آنها روى معاد بيشتر تكيه مى كردند به خاطر وحشتى بود كه از آن داشتند، و تاءثيرى كه ممكن بود در تغيير مسير زندگى هوس آلود آنها داشته باشد. مفسران براى جمله ((نموت و نحيا)) (مى ميريم و زنده مى شويم ) چند تفسير ذكر كرده اند: نخست همان كه در بالا گفتيم : بزرگسالان مى روند، و نوزادان قدم به عرصه حيات مى گذارند و جاى آنها را مى گيرند. ديگر اينكه : جمله از قبيل تاخير و تقديم است ، و در معنى چنين است ما زنده مى شويم و سپس مى ميريم و جز اين حيات و مرگ چيز ديگرى در كار نيست ! سوم اينكه : بعضى مى ميرند و بعضى زنده مى مانند (هر چند سرانجام همه خواهند مرد). چهارم اينكه : ما در آغاز مرده و بيجان بوديم ، سپس لباس حيات برم پوشيده شد اما از همه مناسبتر همان تفسير اول است . به هر حال اين اعتقاد كه فاعل حوادث اين عالم دهر و روزگار است ، و يا به تعبير جمعى ديگر گردش افلاك و اوضاع كواكب مى باشد عقيده جمعى از ماديين در اعصار گذشته بود كه سلسله حوادث را منتهى به افلاك مى كردند، و معتقد بودند هر چه در جهان ما رخ مى دهد به سبب آنهاست <28> حتى گروهى از فلاسفه دهرى و مانند آنها معتقد به ثبوت عقل براى افلاك بودند، و تدبير اين جهان را به دست آنها مى دانستند. اين اعتقادات خرافى با گذشت زمان تدريجا از ميان رفت ، مخصوصا با پيشرفت علم هيئت ثابت شد چيزى بنام افلاك (كرات تو بر توى پوست پيازى بلورين ) اصلا وجود خارجى ندارد، و ستارگان عالم بالا نيز كم و بيش ساختمانى مانند كره زمين دارند، منتها بعضى خاموشند و كسب نور از كرات ديگر مى كنند، و بعضى در حال اشتعال و نور افشانى هستند. دهريين گاه در حوادث تلخ و ناگوار به دهر بدگوئى مى كردند و آن را سب و دشنام مى دادند و عجب اينكه بقاياى آن نيز در ادبيات امروز ديده مى شود كه بعضى از شاعران خداپرست به ((دهر غدار)) و ((چرخ كج مدار)) بد مى گويند و بر روزگار نفرين مى فرستند كه چرا چنين و چنان كرده است . در شعر معروف آمده است : فلك به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلى همين گناهت بس ! ديگرى مى گويد: روزگار است اينكه گه عزت دهد گه خار دارد چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد! در مورد دهر نيز گفته اند: دهر چون نيرنگ سازد چرخ چون دستان كند مغز را آشفته سازد عقل را حيران كند! ولى در احاديث اسلامى از پيغمبر گرامى اسلام نقل شده : لا تسبوا الدهر فان الله هو الدهر: ((روزگار را دشنام ندهيد چرا كه خداوند روزگار است )). <29> اشاره به اينكه روزگار لفظى بيش نيست ، كسى كه مدبر اين جهان و گرداننده اين عالم است خدا است ، اگر به مدبر و گرداننده اين جهان بدگوئى كنيد بدون توجه به خداوند قادر متعال بدگوئى كرده ايد! شاهد گوياى اين سخن حديث ديگرى است كه به عنوان حديث قدسى نقل شده است خداوند مى فرمايد: يؤ ذينى ابن آدم يسب الدهر، و انا الدهر! بيدى الامر، اقلب الليل و النهار!: ((اين سخن فرزندان آدم مرا آزار مى دهد كه به دهر دشنام مى گويند، در حالى كه دهر منم ! همه چيز به دست من است و شب و روز را من دگرگون مى سازم )). <30> ولى در بعضى از تعبيرات دهر به معنى ((ابناء روزگار)) و ((مردم زمانه )) به كار رفته كه بزرگان از بى وفائى آنها شكوه كرده اند، شبيه شعر معروفى كه از امام حسين (عليه السلام ) در شب عاشورا نقل شده كه فرمود: يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب و طالب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل اى روزگار اف بر تو باد كه دوست خوبى نبودى چه اندازه صبحگاهان و شامگاهان از دوستان و طالبان ما را به قتل رساندى و روزگار هرگز قانع به گرفتن بدل و عوضى نمى شود و به اين ترتيب براى دهر دو معنى وجود دارد: دهر به معنى ((افلاك و روزگار)) كه مورد توجه دهريين بوده و آنرا حاكم بر نظام هستى و زندگى انسانها مى پنداشتند، و دهر به معنى ((مردم عصر و زمان و ابناء روزگار)). مسلما دهر به معنى اول پندارى بيش نيست ، و اگر باشد اشتباه در تعبير است كه بجاى نام خداوند متعال كه حاكميت بر تمام عالم وجود دارد نام دهر را مى برند، ولى دهر به معنى دوم چيزى است كه بسيارى از پيشوايان و بزرگان آن را مذمت كرده اند، چرا كه مردم عصر خود را فريبكار، بى وفا، و متلون مى دانستند. به هر حال قرآن مجيد در پاسخ اين بيهوده گويان جمله كوتاه و پرمحتوائى بيان كرده كه در مورد ديگرى از قرآن نيز به چشم مى خورد، مى فرمايد: ((آنها به اين سخن كه مى گويند معادى نيست و مبداء جهان نيز دهر است يقين ندارند، بلكه تنها گمان بى پايه اى دارند)) (و ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون ). شبيه اين معنى در آيه 28 سوره نجم در مورد كسانى كه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند آمده است : و ما لهم به من علم ان يتبعون الا الظن و ان الظن لا يغنى من الحق شيئا: ((آنها به اين سخن يقين ندارند آنها تنها از گمان بى اساس خود پيروى مى كنند، و گمان به هيچوجه بى نياز از حق نمى كند)). همين معنى در مورد نسبت قتل به حضرت مسيح (نساء - 157) و اعتقاد مشركان عرب درباره بتها (يونس - 66) نيز آمده است . و اين سهل ترين دليلى است كه در مقابل اينگونه افراد ذكر مى شود كه شما هيچ شاهد و گواه منطقى براى اثبات مدعاى خويشتن نداريد تنها بر گمان و تخمين پندارها تكيه مى كنيد. در آيه بعد به يكى از بهانه جوئيهاى بى اساس اين گروه در مورد معاد اشاره كرده ، مى گويد: هنگامى كه آيات بينات و آشكار ما بر آنها خوانده مى شود تنها دليلى كه در برابر آن دارند اين است كه مى گويند: اگر راست مى گوئيد پدران ما را زنده كنيد و بياوريد تا بر صدق گفتار شما گواهى دهند (و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات ما كان حجتهم الا ان قالوا ائتوا باياتنا ان كنتم صادقين ). <31> آنها مدعى بودند اگر زنده شدن مردگان حق است به عنوان نمونه نياكان ما را زنده كنيد تا ببينيم و باور كنيم ، و از آنها سؤ ال كنيم كه بعد از مرگ چه خبر است ؟ آيا گفته شما را تصديق مى كنند؟! آرى اين تنها دليل آنها بود، دليلى سست و واهى ، چرا كه خداوند قدرت خويش را بر احياى مردگان از طرق مختلف به انسانها نشان داده است : پيدايش نخستين انسان از خاك ، تحولهاى عجيب نطفه در رحم ، آفرينش آسمان و زمين پهناور، زنده شدن زمينهاى مرده بعد از نزول باران كه در آيات قرآن به عنوان اسناد زنده اى بر امكان رستاخيز آمده ، بهترين دليل بر اين معنى است ، چه نيازى به مطلب ديگرى در اين زمينه است ؟ از اين گذشته ، آنها عملا نشان داده بودند كه جز بهانه جوئى هدفى ندارند و به فرض كه چنين صحنه اى مقابل چشمشان انجام مى گرفت بلافاصله مى گفتند اين سحر است ، همانگونه كه در موارد مشابه آن گفتند. تعبير به ((حجت )) (دليل ) در مورد اين گفتار بى اساس آنها در حقيقت كنايه از اين است كه آنها دليلى جز بيدليلى ندارند. ﴿24 عقايد دهريين در اين آيات بحث ديگرى پيرامون منكران توحيد است ، منتها در اينجا تنها از گروه خاصى از آنها يعنى ((دهريين )) نام مى برد كه مطلقا وجود صانع حكيم را در عالم هستى انكار مى كردند، در حالى كه اكثر مشركان ظاهرا به خدا ايمان داشتند و بتها را شفيعان درگاه او مى دانستند، مى فرمايد: ((آنها گفتند همين زندگى ما در دنيا در كار نيست ، گروهى از ما مى ميرند و گروهى زنده مى شوند)) و جاى آنها را مى گيرند، و نسل بشر همچنين تداوم مى يابد (و قالوا ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا). ((و چيزى جز دهر و گذشت روزگار ما را هلاك نمى كند)) (و ما يهلكنا الا الدهر). و به اين ترتيب هم ((معاد)) را انكار مى كردند و هم ((مبداء)) را، جمله نخست ناظر به انكار معاد است و جمله بعد ناظر به انكار مبداء. قابل توجه اينكه شبيه اين تعبير در دو آيه ديگر قرآن نيز آمده است ، در سوره انعام آيه 29 مى خوانيم : و قالوا ان هى الا حياتنا الدنيا و ما نحن بمبعوثين و در سوره مؤ منون آيه 37 آمده : ان هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما نحن بمبعوثين ، ولى در هر دو مورد تكيه بر انكار معاد است تنها در آيه مورد بحث هم معاد انكار شده و هم مبداء. روشن است اينكه آنها روى معاد بيشتر تكيه مى كردند به خاطر وحشتى بود كه از آن داشتند، و تاءثيرى كه ممكن بود در تغيير مسير زندگى هوس آلود آنها داشته باشد. مفسران براى جمله ((نموت و نحيا)) (مى ميريم و زنده مى شويم ) چند تفسير ذكر كرده اند: نخست همان كه در بالا گفتيم : بزرگسالان مى روند، و نوزادان قدم به عرصه حيات مى گذارند و جاى آنها را مى گيرند. ديگر اينكه : جمله از قبيل تاخير و تقديم است ، و در معنى چنين است ما زنده مى شويم و سپس مى ميريم و جز اين حيات و مرگ چيز ديگرى در كار نيست ! سوم اينكه : بعضى مى ميرند و بعضى زنده مى مانند (هر چند سرانجام همه خواهند مرد). چهارم اينكه : ما در آغاز مرده و بيجان بوديم ، سپس لباس حيات برم پوشيده شد اما از همه مناسبتر همان تفسير اول است . به هر حال اين اعتقاد كه فاعل حوادث اين عالم دهر و روزگار است ، و يا به تعبير جمعى ديگر گردش افلاك و اوضاع كواكب مى باشد عقيده جمعى از ماديين در اعصار گذشته بود كه سلسله حوادث را منتهى به افلاك مى كردند، و معتقد بودند هر چه در جهان ما رخ مى دهد به سبب آنهاست حتى گروهى از فلاسفه دهرى و مانند آنها معتقد به ثبوت عقل براى افلاك بودند، و تدبير اين جهان را به دست آنها مى دانستند. اين اعتقادات خرافى با گذشت زمان تدريجا از ميان رفت ، مخصوصا با پيشرفت علم هيئت ثابت شد چيزى بنام افلاك (كرات تو بر توى پوست پيازى بلورين ) اصلا وجود خارجى ندارد، و ستارگان عالم بالا نيز كم و بيش ساختمانى مانند كره زمين دارند، منتها بعضى خاموشند و كسب نور از كرات ديگر مى كنند، و بعضى در حال اشتعال و نور افشانى هستند. دهريين گاه در حوادث تلخ و ناگوار به دهر بدگوئى مى كردند و آن را سب و دشنام مى دادند و عجب اينكه بقاياى آن نيز در ادبيات امروز ديده مى شود كه بعضى از شاعران خداپرست به ((دهر غدار)) و ((چرخ كج مدار)) بد مى گويند و بر روزگار نفرين مى فرستند كه چرا چنين و چنان كرده است . در شعر معروف آمده است : فلك به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل دانش و فضلى همين گناهت بس ! ديگرى مى گويد: روزگار است اينكه گه عزت دهد گه خار دارد چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد! در مورد دهر نيز گفته اند: دهر چون نيرنگ سازد چرخ چون دستان كند مغز را آشفته سازد عقل را حيران كند! ولى در احاديث اسلامى از پيغمبر گرامى اسلام نقل شده : لا تسبوا الدهر فان الله هو الدهر: ((روزگار را دشنام ندهيد چرا كه خداوند روزگار است )). اشاره به اينكه روزگار لفظى بيش نيست ، كسى كه مدبر اين جهان و گرداننده اين عالم است خدا است ، اگر به مدبر و گرداننده اين جهان بدگوئى كنيد بدون توجه به خداوند قادر متعال بدگوئى كرده ايد! شاهد گوياى اين سخن حديث ديگرى است كه به عنوان حديث قدسى نقل شده است خداوند مى فرمايد: يؤ ذينى ابن آدم يسب الدهر، و انا الدهر! بيدى الامر، اقلب الليل و النهار!: ((اين سخن فرزندان آدم مرا آزار مى دهد كه به دهر دشنام مى گويند، در حالى كه دهر منم ! همه چيز به دست من است و شب و روز را من دگرگون مى سازم )). ولى در بعضى از تعبيرات دهر به معنى ((ابناء روزگار)) و ((مردم زمانه )) به كار رفته كه بزرگان از بى وفائى آنها شكوه كرده اند، شبيه شعر معروفى كه از امام حسين (عليه السلام ) در شب عاشورا نقل شده كه فرمود: يا دهر اف لك من خليل كم لك بالاشراق و الاصيل من صاحب و طالب قتيل و الدهر لا يقنع بالبديل اى روزگار اف بر تو باد كه دوست خوبى نبودى چه اندازه صبحگاهان و شامگاهان از دوستان و طالبان ما را به قتل رساندى و روزگار هرگز قانع به گرفتن بدل و عوضى نمى شود و به اين ترتيب براى دهر دو معنى وجود دارد: دهر به معنى ((افلاك و روزگار)) كه مورد توجه دهريين بوده و آنرا حاكم بر نظام هستى و زندگى انسانها مى پنداشتند، و دهر به معنى ((مردم عصر و زمان و ابناء روزگار)). مسلما دهر به معنى اول پندارى بيش نيست ، و اگر باشد اشتباه در تعبير است كه بجاى نام خداوند متعال كه حاكميت بر تمام عالم وجود دارد نام دهر را مى برند، ولى دهر به معنى دوم چيزى است كه بسيارى از پيشوايان و بزرگان آن را مذمت كرده اند، چرا كه مردم عصر خود را فريبكار، بى وفا، و متلون مى دانستند. به هر حال قرآن مجيد در پاسخ اين بيهوده گويان جمله كوتاه و پرمحتوائى بيان كرده كه در مورد ديگرى از قرآن نيز به چشم مى خورد، مى فرمايد: ((آنها به اين سخن كه مى گويند معادى نيست و مبداء جهان نيز دهر است يقين ندارند، بلكه تنها گمان بى پايه اى دارند)) (و ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون ). شبيه اين معنى در آيه 28 سوره نجم در مورد كسانى كه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند آمده است : و ما لهم به من علم ان يتبعون الا الظن و ان الظن لا يغنى من الحق شيئا: ((آنها به اين سخن يقين ندارند آنها تنها از گمان بى اساس خود پيروى مى كنند، و گمان به هيچوجه بى نياز از حق نمى كند)). همين معنى در مورد نسبت قتل به حضرت مسيح (نساء - 157) و اعتقاد مشركان عرب درباره بتها (يونس - 66) نيز آمده است . و اين سهل ترين دليلى است كه در مقابل اينگونه افراد ذكر مى شود كه شما هيچ شاهد و گواه منطقى براى اثبات مدعاى خويشتن نداريد تنها بر گمان و تخمين پندارها تكيه مى كنيد. در آيه بعد به يكى از بهانه جوئيهاى بى اساس اين گروه در مورد معاد اشاره كرده ، مى گويد: هنگامى كه آيات بينات و آشكار ما بر آنها خوانده مى شود تنها دليلى كه در برابر آن دارند اين است كه مى گويند: اگر راست مى گوئيد پدران ما را زنده كنيد و بياوريد تا بر صدق گفتار شما گواهى دهند (و اذا تتلى عليهم آياتنا بينات ما كان حجتهم الا ان قالوا ائتوا باياتنا ان كنتم صادقين ). آنها مدعى بودند اگر زنده شدن مردگان حق است به عنوان نمونه نياكان ما را زنده كنيد تا ببينيم و باور كنيم ، و از آنها سؤ ال كنيم كه بعد از مرگ چه خبر است ؟ آيا گفته شما را تصديق مى كنند؟! آرى اين تنها دليل آنها بود، دليلى سست و واهى ، چرا كه خداوند قدرت خويش را بر احياى مردگان از طرق مختلف به انسانها نشان داده است : پيدايش نخستين انسان از خاك ، تحولهاى عجيب نطفه در رحم ، آفرينش آسمان و زمين پهناور، زنده شدن زمينهاى مرده بعد از نزول باران كه در آيات قرآن به عنوان اسناد زنده اى بر امكان رستاخيز آمده ، بهترين دليل بر اين معنى است ، چه نيازى به مطلب ديگرى در اين زمينه است ؟ از اين گذشته ، آنها عملا نشان داده بودند كه جز بهانه جوئى هدفى ندارند و به فرض كه چنين صحنه اى مقابل چشمشان انجام مى گرفت بلافاصله مى گفتند اين سحر است ، همانگونه كه در موارد مشابه آن گفتند. تعبير به ((حجت )) (دليل ) در مورد اين گفتار بى اساس آنها در حقيقت كنايه از اين است كه آنها دليلى جز بيدليلى ندارند. ﴿25 در آن دادگاه عدل همه به زانو درمى آيند! اين آيات در حقيقت پاسخ ديگرى است به سخن دهريين كه منكر مبداء و معاد بودند و در آيات قبل به گفتار آنها اشاره شد. نخست مى فرمايد: ((بگو: خداوند شما را زنده مى كند، سپس ‍ مى ميراند بار ديگر حيات مى بخشد و براى حساب در روز قيامت ، روزى كه در آن شك و ترديدى نيست جمع آورى مى كند)) (قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الى يوم القيامة لا ريب فيه ). آنها نه خدا را قبول داشتند و نه روز جزا را، و محتواى اين آيه در حقيقت استدلال براى هر دو قسمت است ، چرا كه روى مساءله حيات نخستين تكيه شده ، و به تعبير ديگر: آنها اصل وجود حيات نخستين و پيدايش موجودات زنده را موجودات بى جان را نمى توانستند انكار كنند، و اين از يكسو دليلى است براى وجود عقل و علم كل ، مگر ممكن است مساءله حيات و زندگى با آن نظم شگرف ، و اسرار پيچيده ، و چهره هاى گوناگون كه عقل همه دانشمندان در آن مات و مبهوت مانده ، بدون وجود خداوند قادر و عالم حاصل شود؟ به همين دليل در آيات مختلف قرآن روى مساءله حيات به عنوان يكى از آيات توحيد تكيه شده است . از سوى ديگر، كسى كه قادر بر حيات نخستين است چگونه قادر بر اعاده آن نيست . اما تعبير به ((لا ريب فيه )) (هيچ شكى در آن نيست ) در مورد قيامت كه از وقوع آن خبر مى دهد نه از امكانش ممكن است اشاره اى به قانون عدالت پروردگار باشد، چرا كه بطور قطع در اين جهان همه حقداران به حق خود نمى رسند، و همه متجاوزان و ستمگران كيفر خود را نمى بينند، و اگر دادگاه عدل قيامت نباشد عدالت پروردگار مفهومى نخواهد داشت . و از آنجا كه بسيارى از مردم در اين دلائل تامل و دقت نمى كنند در پايان آيه مى افزايد: ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). يكى از نامهاى قيامت كه در آيه فوق از آن ياد شده ((يوم الجمع )) است چرا كه تمام خلق اولين و آخرين ، و تمام قشرها و اصناف انسانها، همه در آن روز يكجا جمع مى شوند (اين تعبير در چند آيه ديگر قرآن نيز آمده است از جمله شورى - 7 و تغابن - 9 است ). آيه بعد دليل ديگرى بر مساءله معاد است كه شبهه آن را در آيات ديگر قرآن خوانده ايم ، مى فرمايد: ((مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است )) (و لله ملك السموات و الارض ). او كه مالك و حاكم بر تمام پهنه عالم هستى است ، مسلما قدرت بر احياى مردگان را دارد، و چنين كارى در برابر قدرت او هرگز مشكل نيست . او اين جهان را مزرعه اى براى قيامت ، و تجارتخانه پرسودى براى عالم پس از مرگ قرار داده است ، لذا در پايان آيه مى افزايد: ((آن روز كه قيامت برپا مى شود اهل باطل زيان مى بينند)) (و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون ). چرا كه سرمايه عمر را از كف داده ، و تجارتى نكرده ، و ((جز حسرت و اندوه متاعى نخريدند)). حيات و عقل و هوش و مواهب زندگى سرمايه هاى انسان در اين بازار تجارت است ، باطل گرايان آنها را با متاع زودگذرى كه نسبت به آن هيچ ارزشمند نيست مبادله مى كنند، و روز رستاخيز كه تنها قلب سليم و ايمان و عمل صالح به كار مى آيد زيانكار بودن خود را با چشم مشاهده مى كند. ((يخسر)) از ماده ((خسران )) به معنى از دست دادن سرمايه است ، و به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) گاه به خود و انسان نسبت داده مى شود، و مى گويند: ((خسر فلان )): ((فلانكس زيان كرد)) و گاه به تجارت او نسبت مى دهند و مى گويند: ((خسرت تجارته )): ((تجارتش زيان كرد)) گر چه ابناء دنيا اين تعبير را تنها در مورد مال و مقام و مواهب مادى به كار مى برند ولى مهمتر از خسران مادى از دست دادن سرمايه عقل و ايمان و ثواب است . ((مبطل )) از ماده ((ابطال )) در لغت معانى مختلفى دارد باطل كردن چيزى دروغ گفتن ، شوخى و استهزاء نمودن ، و امر باطلى را مطرح كردن ، تمام اين معانى در مورد آيه فوق قابل قبول است . آنها كه حق را باطل كرده اند، و آنها كه مرام و عقيده باطل را رواج داده اند، و آنها كه در برابر پيامبران الهى دروغ گفته اند، و سخنان آنها را به باد استهزا گرفته اند زيان و خسران خود را در آن روز خواهند ديد. آيه بعد صحنه قيامت را به طرز بسيار گويائى ترسيم مى كند، مى گويد: ((در آن روز هر امتى را مى بينى كه بر سر زانو نشسته است )) (و ترى كل امة جاثيه ). از بعضى تعبيرات كه در كلمات مفسران بزرگ آمده است چنين استفاده مى شود كه در گذشته ارباب دعوا در محضر قضات به اين صورت مى نشستند، تا از ديگران مشخص شوند، در قيامت نيز همه در آن دادگاه بزرگ بر سر زانو مى نشينند تا محاكمه آنها صورت پذيرد. و نيز ممكن است اين تعبير نشانه آمادگى آنها براى پذيرش هر فرمان و حكم باشد، چرا كه افرادى كه به حالت آماده باش ‍ نشسته اند بر سر زانو مى نشينند. و يا اينكه اشاره به ضعف و ناتوانى و هراس و وحشتى است كه آنها را فرا مى گيرد (جمع همه اين معانى در مفهوم آيه نيز ممكن است ). ((جاثيه )) معانى ديگرى نيز دارد از جمله ((جمعيت انبوه و متراكم )) يا ((گروه گروه )) و مى تواند اشاره به تراكم انسانها در دادگاه عدل الهى ، و يا نشستن هر امت و گروه به صورت جداگانه باشد، ولى معنى اول مشهورتر و مناسبتر است . سپس دومين صحنه از صحنه هاى قيامت را به اين صورت بيان مى كند كه : ((هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود و به آنها مى گويند: امروز جزاى آنچه را انجام مى داديد به شما مى دهند)) (كل امة تدعى الى كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعملون ). اين كتاب همان نامه اعمالى است كه تمام نيكيها و بديها، زشتيها و زيبائيهاى گفتار و كردار انسانها در آن ثبت است ، و به گفته قرآن : لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها: ((هيچ كار كوچك و بزرگى نيست ، مگر اينكه آن را ثبت كرده و برشمرده است )) (كهف - 49). تعبير ((كل امة تدعى الى كتابها)) نشان مى دهد كه علاوه بر نامه اعمالى كه براى هر انسانى جداگانه موجود است هر امتى نيز نامه اعمالى متعلق به جمع و گروه خود دارد، اين معنى با توجه به اينكه انسان داراى دو نوع اعمال است ((اعمال فردى )) و ((اعمال جمعى و گروهى )) مطلب عجيبى به نظر نمى رسد، و وجود دو گونه نامه اعمال از اين نظر كاملا طبيعى است . <32> تعبير ((تدعى )) نشان مى دهد كه از آنها دعوت مى شود كه بيانيه و نامه اعمال خود را بخوانند، اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره اسراء آمده است : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا: ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى ))! بار ديگر از سوى خداوند به آنها خطاب مى شود و به عنوان تاءكيد مى گويد: ((اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى گويد، و اعمال شما را بازگو مى كند))! (هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ). آن روز كه شما هر چه مى خواستيد انجام مى داديد هرگز باور نمى كرديد كه اعمالتان در جائى ثبت شود، ولى ((ما دستور داده بوديم كه تمام اعمالى را كه انجام مى داديد بنويسند)) (انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ). ((نستنسخ )) از ماده ((استنساخ )) در اصل از ((نسخ )) گرفته شده كه به معنى زائل كردن چيزى به وسيله چيز ديگر است ، مثلا گفته مى شود: ((نسخت الشمس الظل )) (خورشيد سايه را از ميان برد). سپس در مورد نوشتن كتابى از روى كتاب ديگر به كار رفته است بى آنكه كتاب اول نابود شود. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر خدا فرمان داده است اعمال آدمى را ((استنساخ )) كنند بايد قبل از آن كتابى باشد كه از روى آن كتاب ، نامه اعمال نوشته شود، لذا بعضى معتقدند كه نامه اعمال همه انسانها قبلا در لوح محفوظ نوشته شده است ، و فرشتگان حافظ اعمال آدمى ، آن را از روى لوح محفوظ استنساخ مى كنند. اما اين معنى چندان متناسب با آيه مورد بحث نيست ، آنچه مناسب است يكى از دو معنى است يا ((استنساخ )) در اينجا به معنى اصل كتابت است (چنانكه بعضى از مفسران گفته اند) و يا خود اعمال آدمى همچون كتابى است تكوينى كه فرشتگان حافظان اعمال از روى آن نسخه بردارى ، و عكس بردارى مى كنند، لذا در آيات ديگر قرآن نيز به جاى اين تعبير تعبير به ((كتابت )) آمده است ، در آيه 12 سوره يس مى خوانيم : انا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم ((ما مردگان را زنده مى كنيم و تمام آنچه را از پيش فرستاده اند و آثار آنها را مى نويسيم )). <33> درباره انواع كتابهاى ثبت اعمال (نامه اعمال شخصى ، نامه اعمال امتها، كتاب جامع و عمومى همه انسانها) در ذيل آيه 12 سوره يس (جلد 18 صفحه 333) بحث بيشترى آمده است . در آيه بعد مرحله نهائى دادرسى قيامت را بيان مى كند، آنجا كه هر گروهى به نتيجه اعمال خود مى رسند، مى فرمايد: ((اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى كند)) (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم فى رحمته ). ذكر ((فاء تفريع )) در اينجا دليل بر اين است كه نتيجه نگاهدارى حساب اعمال و آن دادگاه عدل الهى همين است كه مؤ منان در رحمت الهى وارد مى شوند. طبق اين آيه ، ايمان به تنهائى كافى نيست كه از اين موهبت عظيم برخوردار شوند بلكه عمل صالح نيز شرط آن است . تعبير به ((ربهم )) (پروردگارشان ) كه از لطف مخصوص ‍ خداوند حكايت مى كند با تعبير به ((رحمت )) بجاى ((بهشت )) تكميل مى شود. و جمله پايان آيه كه مى فرمايد: ((اين پيروزى آشكار است )) (ذلك هو الفوز المبين ) به اوج كمال مى رسد. ((رحمت الهى )) مفهوم وسيعى دارد كه دنيا و آخرت را در برمى گيرد، و در آيات قرآن بر معانى زيادى اطلاق شده است ، گاه بر مساءله هدايت ، گاه نجات از چنگال دشمن ، گاه باران پر بركت ، گاه به نعمتهاى ديگرى همچون نعمت نور و ظلمت ، و در موارد بسيارى نيز به بهشت و مواهب خدا در قيامت اطلاق شده است . جمله ((ذلك الفوز المبين )) يكبار ديگر در سوره انعام آيه 16 تكرار شده است ، منتها در آنجا ((فوز مبين )) (پيروزى آشكار) در مورد كسانى است كه از عذاب الهى رهائى مى يابند: من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين اما در اينجا درباره كسانى است كه در بهشت و رحمت الهى وارد مى شوند، و در واقع هر دو پيروزى بزرگ است : نجات از عذاب ، و دخول در كانون رحمت حق . در اينجا ممكن است اين سؤ ال پيش آيد كه آيا مؤ منانى كه فاقد عمل صالح هستند وارد بهشت نمى شوند؟ پاسخ اين است كه وارد مى شوند اما بعد از آنكه مجازات خود را در دوزخ ببينند و پاك شوند، تنها كسانى بعد از حسابرسى مستقيما به اين كانون رحمت راه مى يابند كه علاوه بر ايمان سرمايه عمل صالح نيز داشته باشند. واژه ((فوز)) به طورى كه راغب در مفردات مى گويد به معنى ((پيروزى تواءم با سلامت )) است ، و در 19 مورد از آيات قرآن به كار رفته ، گاه توصيف به ((مبين )) شده و گاه توصيف به ((كبير)) اما در غالب آيات توصيف به ((عظيم )) شده و معمولا در مورد بهشت است ، ولى بعضا در مورد توفيق اطاعت پروردگار و آمرزش گناهان و مانند آن نيز استعمال شده است . در آيه بعد سرنوشت گروه ديگرى را كه نقطه مقابل اين گروهند يادآور شده ، مى فرمايد: ((اما كسانى كه كافر شدند به آنها گفته مى شود مگر آيات من بر شما خوانده نمى شد و شما استكبار مى كرديد و تسليم حق نمى شديد، و قومى مجرم و گناهكار بوديد)) (و اما الذين كفروا ا فلم تكن آياتى تتلى عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين ). قابل توجه اينكه در اين آيه تنها سخن از كفر است ، و اما اعمال سوء به عنوان يك عامل دخول در عذاب الهى ذكر نشده ، اين به خاطر آن است كه مساءله كفر به تنهائى موجب عذاب است ، و يا به خاطر اينكه تعبير به مجرمين در ذيل آيه براى بيان اين معنى كافى است . نكته ديگر اينكه در اينجا سخنى از مجازات دوزخ به ميان نيامده ، اما سخن از توبيخ و سرزنش پروردگار است كه بزرگترين مجازات محسوب مى شود و دوزخ در برابر آن از اهميت كمترى برخوردار است . اين نكته نيز قابل توجه است كه از اين آيه استفاده مى شود كه بدون بعثت پيامبران و ارسال رسل و نزول آيات الهى (و به اصطلاح تاءكيد احكام عقل به احكام شرع ) مجازاتى از سوى خداوند رحمان انجام نخواهد شد، و اين نهايت لطف و مرحمت او است . آخرين نكته اينكه مشكل بزرگ اين گروه از يك سو مساءله ((استكبار)) در برابر آيات الهى است ، و از سوى ديگر و تداوم جرم و گناه است كه از جمله كنتم قوما مجرمين استفاده مى شود. ﴿26 در آن دادگاه عدل همه به زانو درمى آيند! اين آيات در حقيقت پاسخ ديگرى است به سخن دهريين كه منكر مبداء و معاد بودند و در آيات قبل به گفتار آنها اشاره شد. نخست مى فرمايد: ((بگو: خداوند شما را زنده مى كند، سپس ‍ مى ميراند بار ديگر حيات مى بخشد و براى حساب در روز قيامت ، روزى كه در آن شك و ترديدى نيست جمع آورى مى كند)) (قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الى يوم القيامة لا ريب فيه ). آنها نه خدا را قبول داشتند و نه روز جزا را، و محتواى اين آيه در حقيقت استدلال براى هر دو قسمت است ، چرا كه روى مساءله حيات نخستين تكيه شده ، و به تعبير ديگر: آنها اصل وجود حيات نخستين و پيدايش موجودات زنده را موجودات بى جان را نمى توانستند انكار كنند، و اين از يكسو دليلى است براى وجود عقل و علم كل ، مگر ممكن است مساءله حيات و زندگى با آن نظم شگرف ، و اسرار پيچيده ، و چهره هاى گوناگون كه عقل همه دانشمندان در آن مات و مبهوت مانده ، بدون وجود خداوند قادر و عالم حاصل شود؟ به همين دليل در آيات مختلف قرآن روى مساءله حيات به عنوان يكى از آيات توحيد تكيه شده است . از سوى ديگر، كسى كه قادر بر حيات نخستين است چگونه قادر بر اعاده آن نيست . اما تعبير به ((لا ريب فيه )) (هيچ شكى در آن نيست ) در مورد قيامت كه از وقوع آن خبر مى دهد نه از امكانش ممكن است اشاره اى به قانون عدالت پروردگار باشد، چرا كه بطور قطع در اين جهان همه حقداران به حق خود نمى رسند، و همه متجاوزان و ستمگران كيفر خود را نمى بينند، و اگر دادگاه عدل قيامت نباشد عدالت پروردگار مفهومى نخواهد داشت . و از آنجا كه بسيارى از مردم در اين دلائل تامل و دقت نمى كنند در پايان آيه مى افزايد: ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). يكى از نامهاى قيامت كه در آيه فوق از آن ياد شده ((يوم الجمع )) است چرا كه تمام خلق اولين و آخرين ، و تمام قشرها و اصناف انسانها، همه در آن روز يكجا جمع مى شوند (اين تعبير در چند آيه ديگر قرآن نيز آمده است از جمله شورى - 7 و تغابن - 9 است ). آيه بعد دليل ديگرى بر مساءله معاد است كه شبهه آن را در آيات ديگر قرآن خوانده ايم ، مى فرمايد: ((مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است )) (و لله ملك السموات و الارض ). او كه مالك و حاكم بر تمام پهنه عالم هستى است ، مسلما قدرت بر احياى مردگان را دارد، و چنين كارى در برابر قدرت او هرگز مشكل نيست . او اين جهان را مزرعه اى براى قيامت ، و تجارتخانه پرسودى براى عالم پس از مرگ قرار داده است ، لذا در پايان آيه مى افزايد: ((آن روز كه قيامت برپا مى شود اهل باطل زيان مى بينند)) (و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون ). چرا كه سرمايه عمر را از كف داده ، و تجارتى نكرده ، و ((جز حسرت و اندوه متاعى نخريدند)). حيات و عقل و هوش و مواهب زندگى سرمايه هاى انسان در اين بازار تجارت است ، باطل گرايان آنها را با متاع زودگذرى كه نسبت به آن هيچ ارزشمند نيست مبادله مى كنند، و روز رستاخيز كه تنها قلب سليم و ايمان و عمل صالح به كار مى آيد زيانكار بودن خود را با چشم مشاهده مى كند. ((يخسر)) از ماده ((خسران )) به معنى از دست دادن سرمايه است ، و به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) گاه به خود و انسان نسبت داده مى شود، و مى گويند: ((خسر فلان )): ((فلانكس زيان كرد)) و گاه به تجارت او نسبت مى دهند و مى گويند: ((خسرت تجارته )): ((تجارتش زيان كرد)) گر چه ابناء دنيا اين تعبير را تنها در مورد مال و مقام و مواهب مادى به كار مى برند ولى مهمتر از خسران مادى از دست دادن سرمايه عقل و ايمان و ثواب است . ((مبطل )) از ماده ((ابطال )) در لغت معانى مختلفى دارد باطل كردن چيزى دروغ گفتن ، شوخى و استهزاء نمودن ، و امر باطلى را مطرح كردن ، تمام اين معانى در مورد آيه فوق قابل قبول است . آنها كه حق را باطل كرده اند، و آنها كه مرام و عقيده باطل را رواج داده اند، و آنها كه در برابر پيامبران الهى دروغ گفته اند، و سخنان آنها را به باد استهزا گرفته اند زيان و خسران خود را در آن روز خواهند ديد. آيه بعد صحنه قيامت را به طرز بسيار گويائى ترسيم مى كند، مى گويد: ((در آن روز هر امتى را مى بينى كه بر سر زانو نشسته است )) (و ترى كل امة جاثيه ). از بعضى تعبيرات كه در كلمات مفسران بزرگ آمده است چنين استفاده مى شود كه در گذشته ارباب دعوا در محضر قضات به اين صورت مى نشستند، تا از ديگران مشخص شوند، در قيامت نيز همه در آن دادگاه بزرگ بر سر زانو مى نشينند تا محاكمه آنها صورت پذيرد. و نيز ممكن است اين تعبير نشانه آمادگى آنها براى پذيرش هر فرمان و حكم باشد، چرا كه افرادى كه به حالت آماده باش ‍ نشسته اند بر سر زانو مى نشينند. و يا اينكه اشاره به ضعف و ناتوانى و هراس و وحشتى است كه آنها را فرا مى گيرد (جمع همه اين معانى در مفهوم آيه نيز ممكن است ). ((جاثيه )) معانى ديگرى نيز دارد از جمله ((جمعيت انبوه و متراكم )) يا ((گروه گروه )) و مى تواند اشاره به تراكم انسانها در دادگاه عدل الهى ، و يا نشستن هر امت و گروه به صورت جداگانه باشد، ولى معنى اول مشهورتر و مناسبتر است . سپس دومين صحنه از صحنه هاى قيامت را به اين صورت بيان مى كند كه : ((هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود و به آنها مى گويند: امروز جزاى آنچه را انجام مى داديد به شما مى دهند)) (كل امة تدعى الى كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعملون ). اين كتاب همان نامه اعمالى است كه تمام نيكيها و بديها، زشتيها و زيبائيهاى گفتار و كردار انسانها در آن ثبت است ، و به گفته قرآن : لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها: ((هيچ كار كوچك و بزرگى نيست ، مگر اينكه آن را ثبت كرده و برشمرده است )) (كهف - 49). تعبير ((كل امة تدعى الى كتابها)) نشان مى دهد كه علاوه بر نامه اعمالى كه براى هر انسانى جداگانه موجود است هر امتى نيز نامه اعمالى متعلق به جمع و گروه خود دارد، اين معنى با توجه به اينكه انسان داراى دو نوع اعمال است ((اعمال فردى )) و ((اعمال جمعى و گروهى )) مطلب عجيبى به نظر نمى رسد، و وجود دو گونه نامه اعمال از اين نظر كاملا طبيعى است . تعبير ((تدعى )) نشان مى دهد كه از آنها دعوت مى شود كه بيانيه و نامه اعمال خود را بخوانند، اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره اسراء آمده است : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا: ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى ))! بار ديگر از سوى خداوند به آنها خطاب مى شود و به عنوان تاءكيد مى گويد: ((اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى گويد، و اعمال شما را بازگو مى كند))! (هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ). آن روز كه شما هر چه مى خواستيد انجام مى داديد هرگز باور نمى كرديد كه اعمالتان در جائى ثبت شود، ولى ((ما دستور داده بوديم كه تمام اعمالى را كه انجام مى داديد بنويسند)) (انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ). ((نستنسخ )) از ماده ((استنساخ )) در اصل از ((نسخ )) گرفته شده كه به معنى زائل كردن چيزى به وسيله چيز ديگر است ، مثلا گفته مى شود: ((نسخت الشمس الظل )) (خورشيد سايه را از ميان برد). سپس در مورد نوشتن كتابى از روى كتاب ديگر به كار رفته است بى آنكه كتاب اول نابود شود. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر خدا فرمان داده است اعمال آدمى را ((استنساخ )) كنند بايد قبل از آن كتابى باشد كه از روى آن كتاب ، نامه اعمال نوشته شود، لذا بعضى معتقدند كه نامه اعمال همه انسانها قبلا در لوح محفوظ نوشته شده است ، و فرشتگان حافظ اعمال آدمى ، آن را از روى لوح محفوظ استنساخ مى كنند. اما اين معنى چندان متناسب با آيه مورد بحث نيست ، آنچه مناسب است يكى از دو معنى است يا ((استنساخ )) در اينجا به معنى اصل كتابت است (چنانكه بعضى از مفسران گفته اند) و يا خود اعمال آدمى همچون كتابى است تكوينى كه فرشتگان حافظان اعمال از روى آن نسخه بردارى ، و عكس بردارى مى كنند، لذا در آيات ديگر قرآن نيز به جاى اين تعبير تعبير به ((كتابت )) آمده است ، در آيه 12 سوره يس مى خوانيم : انا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم ((ما مردگان را زنده مى كنيم و تمام آنچه را از پيش فرستاده اند و آثار آنها را مى نويسيم )). درباره انواع كتابهاى ثبت اعمال (نامه اعمال شخصى ، نامه اعمال امتها، كتاب جامع و عمومى همه انسانها) در ذيل آيه 12 سوره يس (جلد 18 صفحه 333) بحث بيشترى آمده است . در آيه بعد مرحله نهائى دادرسى قيامت را بيان مى كند، آنجا كه هر گروهى به نتيجه اعمال خود مى رسند، مى فرمايد: ((اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى كند)) (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم فى رحمته ). ذكر ((فاء تفريع )) در اينجا دليل بر اين است كه نتيجه نگاهدارى حساب اعمال و آن دادگاه عدل الهى همين است كه مؤ منان در رحمت الهى وارد مى شوند. طبق اين آيه ، ايمان به تنهائى كافى نيست كه از اين موهبت عظيم برخوردار شوند بلكه عمل صالح نيز شرط آن است . تعبير به ((ربهم )) (پروردگارشان ) كه از لطف مخصوص ‍ خداوند حكايت مى كند با تعبير به ((رحمت )) بجاى ((بهشت )) تكميل مى شود. و جمله پايان آيه كه مى فرمايد: ((اين پيروزى آشكار است )) (ذلك هو الفوز المبين ) به اوج كمال مى رسد. ((رحمت الهى )) مفهوم وسيعى دارد كه دنيا و آخرت را در برمى گيرد، و در آيات قرآن بر معانى زيادى اطلاق شده است ، گاه بر مساءله هدايت ، گاه نجات از چنگال دشمن ، گاه باران پر بركت ، گاه به نعمتهاى ديگرى همچون نعمت نور و ظلمت ، و در موارد بسيارى نيز به بهشت و مواهب خدا در قيامت اطلاق شده است . جمله ((ذلك الفوز المبين )) يكبار ديگر در سوره انعام آيه 16 تكرار شده است ، منتها در آنجا ((فوز مبين )) (پيروزى آشكار) در مورد كسانى است كه از عذاب الهى رهائى مى يابند: من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين اما در اينجا درباره كسانى است كه در بهشت و رحمت الهى وارد مى شوند، و در واقع هر دو پيروزى بزرگ است : نجات از عذاب ، و دخول در كانون رحمت حق . در اينجا ممكن است اين سؤ ال پيش آيد كه آيا مؤ منانى كه فاقد عمل صالح هستند وارد بهشت نمى شوند؟ پاسخ اين است كه وارد مى شوند اما بعد از آنكه مجازات خود را در دوزخ ببينند و پاك شوند، تنها كسانى بعد از حسابرسى مستقيما به اين كانون رحمت راه مى يابند كه علاوه بر ايمان سرمايه عمل صالح نيز داشته باشند. واژه ((فوز)) به طورى كه راغب در مفردات مى گويد به معنى ((پيروزى تواءم با سلامت )) است ، و در 19 مورد از آيات قرآن به كار رفته ، گاه توصيف به ((مبين )) شده و گاه توصيف به ((كبير)) اما در غالب آيات توصيف به ((عظيم )) شده و معمولا در مورد بهشت است ، ولى بعضا در مورد توفيق اطاعت پروردگار و آمرزش گناهان و مانند آن نيز استعمال شده است . در آيه بعد سرنوشت گروه ديگرى را كه نقطه مقابل اين گروهند يادآور شده ، مى فرمايد: ((اما كسانى كه كافر شدند به آنها گفته مى شود مگر آيات من بر شما خوانده نمى شد و شما استكبار مى كرديد و تسليم حق نمى شديد، و قومى مجرم و گناهكار بوديد)) (و اما الذين كفروا ا فلم تكن آياتى تتلى عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين ). قابل توجه اينكه در اين آيه تنها سخن از كفر است ، و اما اعمال سوء به عنوان يك عامل دخول در عذاب الهى ذكر نشده ، اين به خاطر آن است كه مساءله كفر به تنهائى موجب عذاب است ، و يا به خاطر اينكه تعبير به مجرمين در ذيل آيه براى بيان اين معنى كافى است . نكته ديگر اينكه در اينجا سخنى از مجازات دوزخ به ميان نيامده ، اما سخن از توبيخ و سرزنش پروردگار است كه بزرگترين مجازات محسوب مى شود و دوزخ در برابر آن از اهميت كمترى برخوردار است . اين نكته نيز قابل توجه است كه از اين آيه استفاده مى شود كه بدون بعثت پيامبران و ارسال رسل و نزول آيات الهى (و به اصطلاح تاءكيد احكام عقل به احكام شرع ) مجازاتى از سوى خداوند رحمان انجام نخواهد شد، و اين نهايت لطف و مرحمت او است . آخرين نكته اينكه مشكل بزرگ اين گروه از يك سو مساءله ((استكبار)) در برابر آيات الهى است ، و از سوى ديگر و تداوم جرم و گناه است كه از جمله كنتم قوما مجرمين استفاده مى شود. ﴿27 در آن دادگاه عدل همه به زانو درمى آيند! اين آيات در حقيقت پاسخ ديگرى است به سخن دهريين كه منكر مبداء و معاد بودند و در آيات قبل به گفتار آنها اشاره شد. نخست مى فرمايد: ((بگو: خداوند شما را زنده مى كند، سپس ‍ مى ميراند بار ديگر حيات مى بخشد و براى حساب در روز قيامت ، روزى كه در آن شك و ترديدى نيست جمع آورى مى كند)) (قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الى يوم القيامة لا ريب فيه ). آنها نه خدا را قبول داشتند و نه روز جزا را، و محتواى اين آيه در حقيقت استدلال براى هر دو قسمت است ، چرا كه روى مساءله حيات نخستين تكيه شده ، و به تعبير ديگر: آنها اصل وجود حيات نخستين و پيدايش موجودات زنده را موجودات بى جان را نمى توانستند انكار كنند، و اين از يكسو دليلى است براى وجود عقل و علم كل ، مگر ممكن است مساءله حيات و زندگى با آن نظم شگرف ، و اسرار پيچيده ، و چهره هاى گوناگون كه عقل همه دانشمندان در آن مات و مبهوت مانده ، بدون وجود خداوند قادر و عالم حاصل شود؟ به همين دليل در آيات مختلف قرآن روى مساءله حيات به عنوان يكى از آيات توحيد تكيه شده است . از سوى ديگر، كسى كه قادر بر حيات نخستين است چگونه قادر بر اعاده آن نيست . اما تعبير به ((لا ريب فيه )) (هيچ شكى در آن نيست ) در مورد قيامت كه از وقوع آن خبر مى دهد نه از امكانش ممكن است اشاره اى به قانون عدالت پروردگار باشد، چرا كه بطور قطع در اين جهان همه حقداران به حق خود نمى رسند، و همه متجاوزان و ستمگران كيفر خود را نمى بينند، و اگر دادگاه عدل قيامت نباشد عدالت پروردگار مفهومى نخواهد داشت . و از آنجا كه بسيارى از مردم در اين دلائل تامل و دقت نمى كنند در پايان آيه مى افزايد: ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). يكى از نامهاى قيامت كه در آيه فوق از آن ياد شده ((يوم الجمع )) است چرا كه تمام خلق اولين و آخرين ، و تمام قشرها و اصناف انسانها، همه در آن روز يكجا جمع مى شوند (اين تعبير در چند آيه ديگر قرآن نيز آمده است از جمله شورى - 7 و تغابن - 9 است ). آيه بعد دليل ديگرى بر مساءله معاد است كه شبهه آن را در آيات ديگر قرآن خوانده ايم ، مى فرمايد: ((مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است )) (و لله ملك السموات و الارض ). او كه مالك و حاكم بر تمام پهنه عالم هستى است ، مسلما قدرت بر احياى مردگان را دارد، و چنين كارى در برابر قدرت او هرگز مشكل نيست . او اين جهان را مزرعه اى براى قيامت ، و تجارتخانه پرسودى براى عالم پس از مرگ قرار داده است ، لذا در پايان آيه مى افزايد: ((آن روز كه قيامت برپا مى شود اهل باطل زيان مى بينند)) (و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون ). چرا كه سرمايه عمر را از كف داده ، و تجارتى نكرده ، و ((جز حسرت و اندوه متاعى نخريدند)). حيات و عقل و هوش و مواهب زندگى سرمايه هاى انسان در اين بازار تجارت است ، باطل گرايان آنها را با متاع زودگذرى كه نسبت به آن هيچ ارزشمند نيست مبادله مى كنند، و روز رستاخيز كه تنها قلب سليم و ايمان و عمل صالح به كار مى آيد زيانكار بودن خود را با چشم مشاهده مى كند. ((يخسر)) از ماده ((خسران )) به معنى از دست دادن سرمايه است ، و به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) گاه به خود و انسان نسبت داده مى شود، و مى گويند: ((خسر فلان )): ((فلانكس زيان كرد)) و گاه به تجارت او نسبت مى دهند و مى گويند: ((خسرت تجارته )): ((تجارتش زيان كرد)) گر چه ابناء دنيا اين تعبير را تنها در مورد مال و مقام و مواهب مادى به كار مى برند ولى مهمتر از خسران مادى از دست دادن سرمايه عقل و ايمان و ثواب است . ((مبطل )) از ماده ((ابطال )) در لغت معانى مختلفى دارد باطل كردن چيزى دروغ گفتن ، شوخى و استهزاء نمودن ، و امر باطلى را مطرح كردن ، تمام اين معانى در مورد آيه فوق قابل قبول است . آنها كه حق را باطل كرده اند، و آنها كه مرام و عقيده باطل را رواج داده اند، و آنها كه در برابر پيامبران الهى دروغ گفته اند، و سخنان آنها را به باد استهزا گرفته اند زيان و خسران خود را در آن روز خواهند ديد. آيه بعد صحنه قيامت را به طرز بسيار گويائى ترسيم مى كند، مى گويد: ((در آن روز هر امتى را مى بينى كه بر سر زانو نشسته است )) (و ترى كل امة جاثيه ). از بعضى تعبيرات كه در كلمات مفسران بزرگ آمده است چنين استفاده مى شود كه در گذشته ارباب دعوا در محضر قضات به اين صورت مى نشستند، تا از ديگران مشخص شوند، در قيامت نيز همه در آن دادگاه بزرگ بر سر زانو مى نشينند تا محاكمه آنها صورت پذيرد. و نيز ممكن است اين تعبير نشانه آمادگى آنها براى پذيرش هر فرمان و حكم باشد، چرا كه افرادى كه به حالت آماده باش ‍ نشسته اند بر سر زانو مى نشينند. و يا اينكه اشاره به ضعف و ناتوانى و هراس و وحشتى است كه آنها را فرا مى گيرد (جمع همه اين معانى در مفهوم آيه نيز ممكن است ). ((جاثيه )) معانى ديگرى نيز دارد از جمله ((جمعيت انبوه و متراكم )) يا ((گروه گروه )) و مى تواند اشاره به تراكم انسانها در دادگاه عدل الهى ، و يا نشستن هر امت و گروه به صورت جداگانه باشد، ولى معنى اول مشهورتر و مناسبتر است . سپس دومين صحنه از صحنه هاى قيامت را به اين صورت بيان مى كند كه : ((هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود و به آنها مى گويند: امروز جزاى آنچه را انجام مى داديد به شما مى دهند)) (كل امة تدعى الى كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعملون ). اين كتاب همان نامه اعمالى است كه تمام نيكيها و بديها، زشتيها و زيبائيهاى گفتار و كردار انسانها در آن ثبت است ، و به گفته قرآن : لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها: ((هيچ كار كوچك و بزرگى نيست ، مگر اينكه آن را ثبت كرده و برشمرده است )) (كهف - 49). تعبير ((كل امة تدعى الى كتابها)) نشان مى دهد كه علاوه بر نامه اعمالى كه براى هر انسانى جداگانه موجود است هر امتى نيز نامه اعمالى متعلق به جمع و گروه خود دارد، اين معنى با توجه به اينكه انسان داراى دو نوع اعمال است ((اعمال فردى )) و ((اعمال جمعى و گروهى )) مطلب عجيبى به نظر نمى رسد، و وجود دو گونه نامه اعمال از اين نظر كاملا طبيعى است . تعبير ((تدعى )) نشان مى دهد كه از آنها دعوت مى شود كه بيانيه و نامه اعمال خود را بخوانند، اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره اسراء آمده است : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا: ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى ))! بار ديگر از سوى خداوند به آنها خطاب مى شود و به عنوان تاءكيد مى گويد: ((اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى گويد، و اعمال شما را بازگو مى كند))! (هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ). آن روز كه شما هر چه مى خواستيد انجام مى داديد هرگز باور نمى كرديد كه اعمالتان در جائى ثبت شود، ولى ((ما دستور داده بوديم كه تمام اعمالى را كه انجام مى داديد بنويسند)) (انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ). ((نستنسخ )) از ماده ((استنساخ )) در اصل از ((نسخ )) گرفته شده كه به معنى زائل كردن چيزى به وسيله چيز ديگر است ، مثلا گفته مى شود: ((نسخت الشمس الظل )) (خورشيد سايه را از ميان برد). سپس در مورد نوشتن كتابى از روى كتاب ديگر به كار رفته است بى آنكه كتاب اول نابود شود. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر خدا فرمان داده است اعمال آدمى را ((استنساخ )) كنند بايد قبل از آن كتابى باشد كه از روى آن كتاب ، نامه اعمال نوشته شود، لذا بعضى معتقدند كه نامه اعمال همه انسانها قبلا در لوح محفوظ نوشته شده است ، و فرشتگان حافظ اعمال آدمى ، آن را از روى لوح محفوظ استنساخ مى كنند. اما اين معنى چندان متناسب با آيه مورد بحث نيست ، آنچه مناسب است يكى از دو معنى است يا ((استنساخ )) در اينجا به معنى اصل كتابت است (چنانكه بعضى از مفسران گفته اند) و يا خود اعمال آدمى همچون كتابى است تكوينى كه فرشتگان حافظان اعمال از روى آن نسخه بردارى ، و عكس بردارى مى كنند، لذا در آيات ديگر قرآن نيز به جاى اين تعبير تعبير به ((كتابت )) آمده است ، در آيه 12 سوره يس مى خوانيم : انا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم ((ما مردگان را زنده مى كنيم و تمام آنچه را از پيش فرستاده اند و آثار آنها را مى نويسيم )). درباره انواع كتابهاى ثبت اعمال (نامه اعمال شخصى ، نامه اعمال امتها، كتاب جامع و عمومى همه انسانها) در ذيل آيه 12 سوره يس (جلد 18 صفحه 333) بحث بيشترى آمده است . در آيه بعد مرحله نهائى دادرسى قيامت را بيان مى كند، آنجا كه هر گروهى به نتيجه اعمال خود مى رسند، مى فرمايد: ((اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى كند)) (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم فى رحمته ). ذكر ((فاء تفريع )) در اينجا دليل بر اين است كه نتيجه نگاهدارى حساب اعمال و آن دادگاه عدل الهى همين است كه مؤ منان در رحمت الهى وارد مى شوند. طبق اين آيه ، ايمان به تنهائى كافى نيست كه از اين موهبت عظيم برخوردار شوند بلكه عمل صالح نيز شرط آن است . تعبير به ((ربهم )) (پروردگارشان ) كه از لطف مخصوص ‍ خداوند حكايت مى كند با تعبير به ((رحمت )) بجاى ((بهشت )) تكميل مى شود. و جمله پايان آيه كه مى فرمايد: ((اين پيروزى آشكار است )) (ذلك هو الفوز المبين ) به اوج كمال مى رسد. ((رحمت الهى )) مفهوم وسيعى دارد كه دنيا و آخرت را در برمى گيرد، و در آيات قرآن بر معانى زيادى اطلاق شده است ، گاه بر مساءله هدايت ، گاه نجات از چنگال دشمن ، گاه باران پر بركت ، گاه به نعمتهاى ديگرى همچون نعمت نور و ظلمت ، و در موارد بسيارى نيز به بهشت و مواهب خدا در قيامت اطلاق شده است . جمله ((ذلك الفوز المبين )) يكبار ديگر در سوره انعام آيه 16 تكرار شده است ، منتها در آنجا ((فوز مبين )) (پيروزى آشكار) در مورد كسانى است كه از عذاب الهى رهائى مى يابند: من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين اما در اينجا درباره كسانى است كه در بهشت و رحمت الهى وارد مى شوند، و در واقع هر دو پيروزى بزرگ است : نجات از عذاب ، و دخول در كانون رحمت حق . در اينجا ممكن است اين سؤ ال پيش آيد كه آيا مؤ منانى كه فاقد عمل صالح هستند وارد بهشت نمى شوند؟ پاسخ اين است كه وارد مى شوند اما بعد از آنكه مجازات خود را در دوزخ ببينند و پاك شوند، تنها كسانى بعد از حسابرسى مستقيما به اين كانون رحمت راه مى يابند كه علاوه بر ايمان سرمايه عمل صالح نيز داشته باشند. واژه ((فوز)) به طورى كه راغب در مفردات مى گويد به معنى ((پيروزى تواءم با سلامت )) است ، و در 19 مورد از آيات قرآن به كار رفته ، گاه توصيف به ((مبين )) شده و گاه توصيف به ((كبير)) اما در غالب آيات توصيف به ((عظيم )) شده و معمولا در مورد بهشت است ، ولى بعضا در مورد توفيق اطاعت پروردگار و آمرزش گناهان و مانند آن نيز استعمال شده است . در آيه بعد سرنوشت گروه ديگرى را كه نقطه مقابل اين گروهند يادآور شده ، مى فرمايد: ((اما كسانى كه كافر شدند به آنها گفته مى شود مگر آيات من بر شما خوانده نمى شد و شما استكبار مى كرديد و تسليم حق نمى شديد، و قومى مجرم و گناهكار بوديد)) (و اما الذين كفروا ا فلم تكن آياتى تتلى عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين ). قابل توجه اينكه در اين آيه تنها سخن از كفر است ، و اما اعمال سوء به عنوان يك عامل دخول در عذاب الهى ذكر نشده ، اين به خاطر آن است كه مساءله كفر به تنهائى موجب عذاب است ، و يا به خاطر اينكه تعبير به مجرمين در ذيل آيه براى بيان اين معنى كافى است . نكته ديگر اينكه در اينجا سخنى از مجازات دوزخ به ميان نيامده ، اما سخن از توبيخ و سرزنش پروردگار است كه بزرگترين مجازات محسوب مى شود و دوزخ در برابر آن از اهميت كمترى برخوردار است . اين نكته نيز قابل توجه است كه از اين آيه استفاده مى شود كه بدون بعثت پيامبران و ارسال رسل و نزول آيات الهى (و به اصطلاح تاءكيد احكام عقل به احكام شرع ) مجازاتى از سوى خداوند رحمان انجام نخواهد شد، و اين نهايت لطف و مرحمت او است . آخرين نكته اينكه مشكل بزرگ اين گروه از يك سو مساءله ((استكبار)) در برابر آيات الهى است ، و از سوى ديگر و تداوم جرم و گناه است كه از جمله كنتم قوما مجرمين استفاده مى شود. ﴿28 در آن دادگاه عدل همه به زانو درمى آيند! اين آيات در حقيقت پاسخ ديگرى است به سخن دهريين كه منكر مبداء و معاد بودند و در آيات قبل به گفتار آنها اشاره شد. نخست مى فرمايد: ((بگو: خداوند شما را زنده مى كند، سپس ‍ مى ميراند بار ديگر حيات مى بخشد و براى حساب در روز قيامت ، روزى كه در آن شك و ترديدى نيست جمع آورى مى كند)) (قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الى يوم القيامة لا ريب فيه ). آنها نه خدا را قبول داشتند و نه روز جزا را، و محتواى اين آيه در حقيقت استدلال براى هر دو قسمت است ، چرا كه روى مساءله حيات نخستين تكيه شده ، و به تعبير ديگر: آنها اصل وجود حيات نخستين و پيدايش موجودات زنده را موجودات بى جان را نمى توانستند انكار كنند، و اين از يكسو دليلى است براى وجود عقل و علم كل ، مگر ممكن است مساءله حيات و زندگى با آن نظم شگرف ، و اسرار پيچيده ، و چهره هاى گوناگون كه عقل همه دانشمندان در آن مات و مبهوت مانده ، بدون وجود خداوند قادر و عالم حاصل شود؟ به همين دليل در آيات مختلف قرآن روى مساءله حيات به عنوان يكى از آيات توحيد تكيه شده است . از سوى ديگر، كسى كه قادر بر حيات نخستين است چگونه قادر بر اعاده آن نيست . اما تعبير به ((لا ريب فيه )) (هيچ شكى در آن نيست ) در مورد قيامت كه از وقوع آن خبر مى دهد نه از امكانش ممكن است اشاره اى به قانون عدالت پروردگار باشد، چرا كه بطور قطع در اين جهان همه حقداران به حق خود نمى رسند، و همه متجاوزان و ستمگران كيفر خود را نمى بينند، و اگر دادگاه عدل قيامت نباشد عدالت پروردگار مفهومى نخواهد داشت . و از آنجا كه بسيارى از مردم در اين دلائل تامل و دقت نمى كنند در پايان آيه مى افزايد: ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). يكى از نامهاى قيامت كه در آيه فوق از آن ياد شده ((يوم الجمع )) است چرا كه تمام خلق اولين و آخرين ، و تمام قشرها و اصناف انسانها، همه در آن روز يكجا جمع مى شوند (اين تعبير در چند آيه ديگر قرآن نيز آمده است از جمله شورى - 7 و تغابن - 9 است ). آيه بعد دليل ديگرى بر مساءله معاد است كه شبهه آن را در آيات ديگر قرآن خوانده ايم ، مى فرمايد: ((مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است )) (و لله ملك السموات و الارض ). او كه مالك و حاكم بر تمام پهنه عالم هستى است ، مسلما قدرت بر احياى مردگان را دارد، و چنين كارى در برابر قدرت او هرگز مشكل نيست . او اين جهان را مزرعه اى براى قيامت ، و تجارتخانه پرسودى براى عالم پس از مرگ قرار داده است ، لذا در پايان آيه مى افزايد: ((آن روز كه قيامت برپا مى شود اهل باطل زيان مى بينند)) (و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون ). چرا كه سرمايه عمر را از كف داده ، و تجارتى نكرده ، و ((جز حسرت و اندوه متاعى نخريدند)). حيات و عقل و هوش و مواهب زندگى سرمايه هاى انسان در اين بازار تجارت است ، باطل گرايان آنها را با متاع زودگذرى كه نسبت به آن هيچ ارزشمند نيست مبادله مى كنند، و روز رستاخيز كه تنها قلب سليم و ايمان و عمل صالح به كار مى آيد زيانكار بودن خود را با چشم مشاهده مى كند. ((يخسر)) از ماده ((خسران )) به معنى از دست دادن سرمايه است ، و به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) گاه به خود و انسان نسبت داده مى شود، و مى گويند: ((خسر فلان )): ((فلانكس زيان كرد)) و گاه به تجارت او نسبت مى دهند و مى گويند: ((خسرت تجارته )): ((تجارتش زيان كرد)) گر چه ابناء دنيا اين تعبير را تنها در مورد مال و مقام و مواهب مادى به كار مى برند ولى مهمتر از خسران مادى از دست دادن سرمايه عقل و ايمان و ثواب است . ((مبطل )) از ماده ((ابطال )) در لغت معانى مختلفى دارد باطل كردن چيزى دروغ گفتن ، شوخى و استهزاء نمودن ، و امر باطلى را مطرح كردن ، تمام اين معانى در مورد آيه فوق قابل قبول است . آنها كه حق را باطل كرده اند، و آنها كه مرام و عقيده باطل را رواج داده اند، و آنها كه در برابر پيامبران الهى دروغ گفته اند، و سخنان آنها را به باد استهزا گرفته اند زيان و خسران خود را در آن روز خواهند ديد. آيه بعد صحنه قيامت را به طرز بسيار گويائى ترسيم مى كند، مى گويد: ((در آن روز هر امتى را مى بينى كه بر سر زانو نشسته است )) (و ترى كل امة جاثيه ). از بعضى تعبيرات كه در كلمات مفسران بزرگ آمده است چنين استفاده مى شود كه در گذشته ارباب دعوا در محضر قضات به اين صورت مى نشستند، تا از ديگران مشخص شوند، در قيامت نيز همه در آن دادگاه بزرگ بر سر زانو مى نشينند تا محاكمه آنها صورت پذيرد. و نيز ممكن است اين تعبير نشانه آمادگى آنها براى پذيرش هر فرمان و حكم باشد، چرا كه افرادى كه به حالت آماده باش ‍ نشسته اند بر سر زانو مى نشينند. و يا اينكه اشاره به ضعف و ناتوانى و هراس و وحشتى است كه آنها را فرا مى گيرد (جمع همه اين معانى در مفهوم آيه نيز ممكن است ). ((جاثيه )) معانى ديگرى نيز دارد از جمله ((جمعيت انبوه و متراكم )) يا ((گروه گروه )) و مى تواند اشاره به تراكم انسانها در دادگاه عدل الهى ، و يا نشستن هر امت و گروه به صورت جداگانه باشد، ولى معنى اول مشهورتر و مناسبتر است . سپس دومين صحنه از صحنه هاى قيامت را به اين صورت بيان مى كند كه : ((هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود و به آنها مى گويند: امروز جزاى آنچه را انجام مى داديد به شما مى دهند)) (كل امة تدعى الى كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعملون ). اين كتاب همان نامه اعمالى است كه تمام نيكيها و بديها، زشتيها و زيبائيهاى گفتار و كردار انسانها در آن ثبت است ، و به گفته قرآن : لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها: ((هيچ كار كوچك و بزرگى نيست ، مگر اينكه آن را ثبت كرده و برشمرده است )) (كهف - 49). تعبير ((كل امة تدعى الى كتابها)) نشان مى دهد كه علاوه بر نامه اعمالى كه براى هر انسانى جداگانه موجود است هر امتى نيز نامه اعمالى متعلق به جمع و گروه خود دارد، اين معنى با توجه به اينكه انسان داراى دو نوع اعمال است ((اعمال فردى )) و ((اعمال جمعى و گروهى )) مطلب عجيبى به نظر نمى رسد، و وجود دو گونه نامه اعمال از اين نظر كاملا طبيعى است . تعبير ((تدعى )) نشان مى دهد كه از آنها دعوت مى شود كه بيانيه و نامه اعمال خود را بخوانند، اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره اسراء آمده است : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا: ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى ))! بار ديگر از سوى خداوند به آنها خطاب مى شود و به عنوان تاءكيد مى گويد: ((اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى گويد، و اعمال شما را بازگو مى كند))! (هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ). آن روز كه شما هر چه مى خواستيد انجام مى داديد هرگز باور نمى كرديد كه اعمالتان در جائى ثبت شود، ولى ((ما دستور داده بوديم كه تمام اعمالى را كه انجام مى داديد بنويسند)) (انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ). ((نستنسخ )) از ماده ((استنساخ )) در اصل از ((نسخ )) گرفته شده كه به معنى زائل كردن چيزى به وسيله چيز ديگر است ، مثلا گفته مى شود: ((نسخت الشمس الظل )) (خورشيد سايه را از ميان برد). سپس در مورد نوشتن كتابى از روى كتاب ديگر به كار رفته است بى آنكه كتاب اول نابود شود. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر خدا فرمان داده است اعمال آدمى را ((استنساخ )) كنند بايد قبل از آن كتابى باشد كه از روى آن كتاب ، نامه اعمال نوشته شود، لذا بعضى معتقدند كه نامه اعمال همه انسانها قبلا در لوح محفوظ نوشته شده است ، و فرشتگان حافظ اعمال آدمى ، آن را از روى لوح محفوظ استنساخ مى كنند. اما اين معنى چندان متناسب با آيه مورد بحث نيست ، آنچه مناسب است يكى از دو معنى است يا ((استنساخ )) در اينجا به معنى اصل كتابت است (چنانكه بعضى از مفسران گفته اند) و يا خود اعمال آدمى همچون كتابى است تكوينى كه فرشتگان حافظان اعمال از روى آن نسخه بردارى ، و عكس بردارى مى كنند، لذا در آيات ديگر قرآن نيز به جاى اين تعبير تعبير به ((كتابت )) آمده است ، در آيه 12 سوره يس مى خوانيم : انا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم ((ما مردگان را زنده مى كنيم و تمام آنچه را از پيش فرستاده اند و آثار آنها را مى نويسيم )). درباره انواع كتابهاى ثبت اعمال (نامه اعمال شخصى ، نامه اعمال امتها، كتاب جامع و عمومى همه انسانها) در ذيل آيه 12 سوره يس (جلد 18 صفحه 333) بحث بيشترى آمده است . در آيه بعد مرحله نهائى دادرسى قيامت را بيان مى كند، آنجا كه هر گروهى به نتيجه اعمال خود مى رسند، مى فرمايد: ((اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى كند)) (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم فى رحمته ). ذكر ((فاء تفريع )) در اينجا دليل بر اين است كه نتيجه نگاهدارى حساب اعمال و آن دادگاه عدل الهى همين است كه مؤ منان در رحمت الهى وارد مى شوند. طبق اين آيه ، ايمان به تنهائى كافى نيست كه از اين موهبت عظيم برخوردار شوند بلكه عمل صالح نيز شرط آن است . تعبير به ((ربهم )) (پروردگارشان ) كه از لطف مخصوص ‍ خداوند حكايت مى كند با تعبير به ((رحمت )) بجاى ((بهشت )) تكميل مى شود. و جمله پايان آيه كه مى فرمايد: ((اين پيروزى آشكار است )) (ذلك هو الفوز المبين ) به اوج كمال مى رسد. ((رحمت الهى )) مفهوم وسيعى دارد كه دنيا و آخرت را در برمى گيرد، و در آيات قرآن بر معانى زيادى اطلاق شده است ، گاه بر مساءله هدايت ، گاه نجات از چنگال دشمن ، گاه باران پر بركت ، گاه به نعمتهاى ديگرى همچون نعمت نور و ظلمت ، و در موارد بسيارى نيز به بهشت و مواهب خدا در قيامت اطلاق شده است . جمله ((ذلك الفوز المبين )) يكبار ديگر در سوره انعام آيه 16 تكرار شده است ، منتها در آنجا ((فوز مبين )) (پيروزى آشكار) در مورد كسانى است كه از عذاب الهى رهائى مى يابند: من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين اما در اينجا درباره كسانى است كه در بهشت و رحمت الهى وارد مى شوند، و در واقع هر دو پيروزى بزرگ است : نجات از عذاب ، و دخول در كانون رحمت حق . در اينجا ممكن است اين سؤ ال پيش آيد كه آيا مؤ منانى كه فاقد عمل صالح هستند وارد بهشت نمى شوند؟ پاسخ اين است كه وارد مى شوند اما بعد از آنكه مجازات خود را در دوزخ ببينند و پاك شوند، تنها كسانى بعد از حسابرسى مستقيما به اين كانون رحمت راه مى يابند كه علاوه بر ايمان سرمايه عمل صالح نيز داشته باشند. واژه ((فوز)) به طورى كه راغب در مفردات مى گويد به معنى ((پيروزى تواءم با سلامت )) است ، و در 19 مورد از آيات قرآن به كار رفته ، گاه توصيف به ((مبين )) شده و گاه توصيف به ((كبير)) اما در غالب آيات توصيف به ((عظيم )) شده و معمولا در مورد بهشت است ، ولى بعضا در مورد توفيق اطاعت پروردگار و آمرزش گناهان و مانند آن نيز استعمال شده است . در آيه بعد سرنوشت گروه ديگرى را كه نقطه مقابل اين گروهند يادآور شده ، مى فرمايد: ((اما كسانى كه كافر شدند به آنها گفته مى شود مگر آيات من بر شما خوانده نمى شد و شما استكبار مى كرديد و تسليم حق نمى شديد، و قومى مجرم و گناهكار بوديد)) (و اما الذين كفروا ا فلم تكن آياتى تتلى عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين ). قابل توجه اينكه در اين آيه تنها سخن از كفر است ، و اما اعمال سوء به عنوان يك عامل دخول در عذاب الهى ذكر نشده ، اين به خاطر آن است كه مساءله كفر به تنهائى موجب عذاب است ، و يا به خاطر اينكه تعبير به مجرمين در ذيل آيه براى بيان اين معنى كافى است . نكته ديگر اينكه در اينجا سخنى از مجازات دوزخ به ميان نيامده ، اما سخن از توبيخ و سرزنش پروردگار است كه بزرگترين مجازات محسوب مى شود و دوزخ در برابر آن از اهميت كمترى برخوردار است . اين نكته نيز قابل توجه است كه از اين آيه استفاده مى شود كه بدون بعثت پيامبران و ارسال رسل و نزول آيات الهى (و به اصطلاح تاءكيد احكام عقل به احكام شرع ) مجازاتى از سوى خداوند رحمان انجام نخواهد شد، و اين نهايت لطف و مرحمت او است . آخرين نكته اينكه مشكل بزرگ اين گروه از يك سو مساءله ((استكبار)) در برابر آيات الهى است ، و از سوى ديگر و تداوم جرم و گناه است كه از جمله كنتم قوما مجرمين استفاده مى شود. ﴿29 در آن دادگاه عدل همه به زانو درمى آيند! اين آيات در حقيقت پاسخ ديگرى است به سخن دهريين كه منكر مبداء و معاد بودند و در آيات قبل به گفتار آنها اشاره شد. نخست مى فرمايد: ((بگو: خداوند شما را زنده مى كند، سپس ‍ مى ميراند بار ديگر حيات مى بخشد و براى حساب در روز قيامت ، روزى كه در آن شك و ترديدى نيست جمع آورى مى كند)) (قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الى يوم القيامة لا ريب فيه ). آنها نه خدا را قبول داشتند و نه روز جزا را، و محتواى اين آيه در حقيقت استدلال براى هر دو قسمت است ، چرا كه روى مساءله حيات نخستين تكيه شده ، و به تعبير ديگر: آنها اصل وجود حيات نخستين و پيدايش موجودات زنده را موجودات بى جان را نمى توانستند انكار كنند، و اين از يكسو دليلى است براى وجود عقل و علم كل ، مگر ممكن است مساءله حيات و زندگى با آن نظم شگرف ، و اسرار پيچيده ، و چهره هاى گوناگون كه عقل همه دانشمندان در آن مات و مبهوت مانده ، بدون وجود خداوند قادر و عالم حاصل شود؟ به همين دليل در آيات مختلف قرآن روى مساءله حيات به عنوان يكى از آيات توحيد تكيه شده است . از سوى ديگر، كسى كه قادر بر حيات نخستين است چگونه قادر بر اعاده آن نيست . اما تعبير به ((لا ريب فيه )) (هيچ شكى در آن نيست ) در مورد قيامت كه از وقوع آن خبر مى دهد نه از امكانش ممكن است اشاره اى به قانون عدالت پروردگار باشد، چرا كه بطور قطع در اين جهان همه حقداران به حق خود نمى رسند، و همه متجاوزان و ستمگران كيفر خود را نمى بينند، و اگر دادگاه عدل قيامت نباشد عدالت پروردگار مفهومى نخواهد داشت . و از آنجا كه بسيارى از مردم در اين دلائل تامل و دقت نمى كنند در پايان آيه مى افزايد: ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). يكى از نامهاى قيامت كه در آيه فوق از آن ياد شده ((يوم الجمع )) است چرا كه تمام خلق اولين و آخرين ، و تمام قشرها و اصناف انسانها، همه در آن روز يكجا جمع مى شوند (اين تعبير در چند آيه ديگر قرآن نيز آمده است از جمله شورى - 7 و تغابن - 9 است ). آيه بعد دليل ديگرى بر مساءله معاد است كه شبهه آن را در آيات ديگر قرآن خوانده ايم ، مى فرمايد: ((مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است )) (و لله ملك السموات و الارض ). او كه مالك و حاكم بر تمام پهنه عالم هستى است ، مسلما قدرت بر احياى مردگان را دارد، و چنين كارى در برابر قدرت او هرگز مشكل نيست . او اين جهان را مزرعه اى براى قيامت ، و تجارتخانه پرسودى براى عالم پس از مرگ قرار داده است ، لذا در پايان آيه مى افزايد: ((آن روز كه قيامت برپا مى شود اهل باطل زيان مى بينند)) (و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون ). چرا كه سرمايه عمر را از كف داده ، و تجارتى نكرده ، و ((جز حسرت و اندوه متاعى نخريدند)). حيات و عقل و هوش و مواهب زندگى سرمايه هاى انسان در اين بازار تجارت است ، باطل گرايان آنها را با متاع زودگذرى كه نسبت به آن هيچ ارزشمند نيست مبادله مى كنند، و روز رستاخيز كه تنها قلب سليم و ايمان و عمل صالح به كار مى آيد زيانكار بودن خود را با چشم مشاهده مى كند. ((يخسر)) از ماده ((خسران )) به معنى از دست دادن سرمايه است ، و به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) گاه به خود و انسان نسبت داده مى شود، و مى گويند: ((خسر فلان )): ((فلانكس زيان كرد)) و گاه به تجارت او نسبت مى دهند و مى گويند: ((خسرت تجارته )): ((تجارتش زيان كرد)) گر چه ابناء دنيا اين تعبير را تنها در مورد مال و مقام و مواهب مادى به كار مى برند ولى مهمتر از خسران مادى از دست دادن سرمايه عقل و ايمان و ثواب است . ((مبطل )) از ماده ((ابطال )) در لغت معانى مختلفى دارد باطل كردن چيزى دروغ گفتن ، شوخى و استهزاء نمودن ، و امر باطلى را مطرح كردن ، تمام اين معانى در مورد آيه فوق قابل قبول است . آنها كه حق را باطل كرده اند، و آنها كه مرام و عقيده باطل را رواج داده اند، و آنها كه در برابر پيامبران الهى دروغ گفته اند، و سخنان آنها را به باد استهزا گرفته اند زيان و خسران خود را در آن روز خواهند ديد. آيه بعد صحنه قيامت را به طرز بسيار گويائى ترسيم مى كند، مى گويد: ((در آن روز هر امتى را مى بينى كه بر سر زانو نشسته است )) (و ترى كل امة جاثيه ). از بعضى تعبيرات كه در كلمات مفسران بزرگ آمده است چنين استفاده مى شود كه در گذشته ارباب دعوا در محضر قضات به اين صورت مى نشستند، تا از ديگران مشخص شوند، در قيامت نيز همه در آن دادگاه بزرگ بر سر زانو مى نشينند تا محاكمه آنها صورت پذيرد. و نيز ممكن است اين تعبير نشانه آمادگى آنها براى پذيرش هر فرمان و حكم باشد، چرا كه افرادى كه به حالت آماده باش ‍ نشسته اند بر سر زانو مى نشينند. و يا اينكه اشاره به ضعف و ناتوانى و هراس و وحشتى است كه آنها را فرا مى گيرد (جمع همه اين معانى در مفهوم آيه نيز ممكن است ). ((جاثيه )) معانى ديگرى نيز دارد از جمله ((جمعيت انبوه و متراكم )) يا ((گروه گروه )) و مى تواند اشاره به تراكم انسانها در دادگاه عدل الهى ، و يا نشستن هر امت و گروه به صورت جداگانه باشد، ولى معنى اول مشهورتر و مناسبتر است . سپس دومين صحنه از صحنه هاى قيامت را به اين صورت بيان مى كند كه : ((هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود و به آنها مى گويند: امروز جزاى آنچه را انجام مى داديد به شما مى دهند)) (كل امة تدعى الى كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعملون ). اين كتاب همان نامه اعمالى است كه تمام نيكيها و بديها، زشتيها و زيبائيهاى گفتار و كردار انسانها در آن ثبت است ، و به گفته قرآن : لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها: ((هيچ كار كوچك و بزرگى نيست ، مگر اينكه آن را ثبت كرده و برشمرده است )) (كهف - 49). تعبير ((كل امة تدعى الى كتابها)) نشان مى دهد كه علاوه بر نامه اعمالى كه براى هر انسانى جداگانه موجود است هر امتى نيز نامه اعمالى متعلق به جمع و گروه خود دارد، اين معنى با توجه به اينكه انسان داراى دو نوع اعمال است ((اعمال فردى )) و ((اعمال جمعى و گروهى )) مطلب عجيبى به نظر نمى رسد، و وجود دو گونه نامه اعمال از اين نظر كاملا طبيعى است . تعبير ((تدعى )) نشان مى دهد كه از آنها دعوت مى شود كه بيانيه و نامه اعمال خود را بخوانند، اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره اسراء آمده است : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا: ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى ))! بار ديگر از سوى خداوند به آنها خطاب مى شود و به عنوان تاءكيد مى گويد: ((اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى گويد، و اعمال شما را بازگو مى كند))! (هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ). آن روز كه شما هر چه مى خواستيد انجام مى داديد هرگز باور نمى كرديد كه اعمالتان در جائى ثبت شود، ولى ((ما دستور داده بوديم كه تمام اعمالى را كه انجام مى داديد بنويسند)) (انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ). ((نستنسخ )) از ماده ((استنساخ )) در اصل از ((نسخ )) گرفته شده كه به معنى زائل كردن چيزى به وسيله چيز ديگر است ، مثلا گفته مى شود: ((نسخت الشمس الظل )) (خورشيد سايه را از ميان برد). سپس در مورد نوشتن كتابى از روى كتاب ديگر به كار رفته است بى آنكه كتاب اول نابود شود. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر خدا فرمان داده است اعمال آدمى را ((استنساخ )) كنند بايد قبل از آن كتابى باشد كه از روى آن كتاب ، نامه اعمال نوشته شود، لذا بعضى معتقدند كه نامه اعمال همه انسانها قبلا در لوح محفوظ نوشته شده است ، و فرشتگان حافظ اعمال آدمى ، آن را از روى لوح محفوظ استنساخ مى كنند. اما اين معنى چندان متناسب با آيه مورد بحث نيست ، آنچه مناسب است يكى از دو معنى است يا ((استنساخ )) در اينجا به معنى اصل كتابت است (چنانكه بعضى از مفسران گفته اند) و يا خود اعمال آدمى همچون كتابى است تكوينى كه فرشتگان حافظان اعمال از روى آن نسخه بردارى ، و عكس بردارى مى كنند، لذا در آيات ديگر قرآن نيز به جاى اين تعبير تعبير به ((كتابت )) آمده است ، در آيه 12 سوره يس مى خوانيم : انا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم ((ما مردگان را زنده مى كنيم و تمام آنچه را از پيش فرستاده اند و آثار آنها را مى نويسيم )). درباره انواع كتابهاى ثبت اعمال (نامه اعمال شخصى ، نامه اعمال امتها، كتاب جامع و عمومى همه انسانها) در ذيل آيه 12 سوره يس (جلد 18 صفحه 333) بحث بيشترى آمده است . در آيه بعد مرحله نهائى دادرسى قيامت را بيان مى كند، آنجا كه هر گروهى به نتيجه اعمال خود مى رسند، مى فرمايد: ((اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى كند)) (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم فى رحمته ). ذكر ((فاء تفريع )) در اينجا دليل بر اين است كه نتيجه نگاهدارى حساب اعمال و آن دادگاه عدل الهى همين است كه مؤ منان در رحمت الهى وارد مى شوند. طبق اين آيه ، ايمان به تنهائى كافى نيست كه از اين موهبت عظيم برخوردار شوند بلكه عمل صالح نيز شرط آن است . تعبير به ((ربهم )) (پروردگارشان ) كه از لطف مخصوص ‍ خداوند حكايت مى كند با تعبير به ((رحمت )) بجاى ((بهشت )) تكميل مى شود. و جمله پايان آيه كه مى فرمايد: ((اين پيروزى آشكار است )) (ذلك هو الفوز المبين ) به اوج كمال مى رسد. ((رحمت الهى )) مفهوم وسيعى دارد كه دنيا و آخرت را در برمى گيرد، و در آيات قرآن بر معانى زيادى اطلاق شده است ، گاه بر مساءله هدايت ، گاه نجات از چنگال دشمن ، گاه باران پر بركت ، گاه به نعمتهاى ديگرى همچون نعمت نور و ظلمت ، و در موارد بسيارى نيز به بهشت و مواهب خدا در قيامت اطلاق شده است . جمله ((ذلك الفوز المبين )) يكبار ديگر در سوره انعام آيه 16 تكرار شده است ، منتها در آنجا ((فوز مبين )) (پيروزى آشكار) در مورد كسانى است كه از عذاب الهى رهائى مى يابند: من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين اما در اينجا درباره كسانى است كه در بهشت و رحمت الهى وارد مى شوند، و در واقع هر دو پيروزى بزرگ است : نجات از عذاب ، و دخول در كانون رحمت حق . در اينجا ممكن است اين سؤ ال پيش آيد كه آيا مؤ منانى كه فاقد عمل صالح هستند وارد بهشت نمى شوند؟ پاسخ اين است كه وارد مى شوند اما بعد از آنكه مجازات خود را در دوزخ ببينند و پاك شوند، تنها كسانى بعد از حسابرسى مستقيما به اين كانون رحمت راه مى يابند كه علاوه بر ايمان سرمايه عمل صالح نيز داشته باشند. واژه ((فوز)) به طورى كه راغب در مفردات مى گويد به معنى ((پيروزى تواءم با سلامت )) است ، و در 19 مورد از آيات قرآن به كار رفته ، گاه توصيف به ((مبين )) شده و گاه توصيف به ((كبير)) اما در غالب آيات توصيف به ((عظيم )) شده و معمولا در مورد بهشت است ، ولى بعضا در مورد توفيق اطاعت پروردگار و آمرزش گناهان و مانند آن نيز استعمال شده است . در آيه بعد سرنوشت گروه ديگرى را كه نقطه مقابل اين گروهند يادآور شده ، مى فرمايد: ((اما كسانى كه كافر شدند به آنها گفته مى شود مگر آيات من بر شما خوانده نمى شد و شما استكبار مى كرديد و تسليم حق نمى شديد، و قومى مجرم و گناهكار بوديد)) (و اما الذين كفروا ا فلم تكن آياتى تتلى عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين ). قابل توجه اينكه در اين آيه تنها سخن از كفر است ، و اما اعمال سوء به عنوان يك عامل دخول در عذاب الهى ذكر نشده ، اين به خاطر آن است كه مساءله كفر به تنهائى موجب عذاب است ، و يا به خاطر اينكه تعبير به مجرمين در ذيل آيه براى بيان اين معنى كافى است . نكته ديگر اينكه در اينجا سخنى از مجازات دوزخ به ميان نيامده ، اما سخن از توبيخ و سرزنش پروردگار است كه بزرگترين مجازات محسوب مى شود و دوزخ در برابر آن از اهميت كمترى برخوردار است . اين نكته نيز قابل توجه است كه از اين آيه استفاده مى شود كه بدون بعثت پيامبران و ارسال رسل و نزول آيات الهى (و به اصطلاح تاءكيد احكام عقل به احكام شرع ) مجازاتى از سوى خداوند رحمان انجام نخواهد شد، و اين نهايت لطف و مرحمت او است . آخرين نكته اينكه مشكل بزرگ اين گروه از يك سو مساءله ((استكبار)) در برابر آيات الهى است ، و از سوى ديگر و تداوم جرم و گناه است كه از جمله كنتم قوما مجرمين استفاده مى شود. ﴿30 در آن دادگاه عدل همه به زانو درمى آيند! اين آيات در حقيقت پاسخ ديگرى است به سخن دهريين كه منكر مبداء و معاد بودند و در آيات قبل به گفتار آنها اشاره شد. نخست مى فرمايد: ((بگو: خداوند شما را زنده مى كند، سپس ‍ مى ميراند بار ديگر حيات مى بخشد و براى حساب در روز قيامت ، روزى كه در آن شك و ترديدى نيست جمع آورى مى كند)) (قل الله يحييكم ثم يميتكم ثم يجمعكم الى يوم القيامة لا ريب فيه ). آنها نه خدا را قبول داشتند و نه روز جزا را، و محتواى اين آيه در حقيقت استدلال براى هر دو قسمت است ، چرا كه روى مساءله حيات نخستين تكيه شده ، و به تعبير ديگر: آنها اصل وجود حيات نخستين و پيدايش موجودات زنده را موجودات بى جان را نمى توانستند انكار كنند، و اين از يكسو دليلى است براى وجود عقل و علم كل ، مگر ممكن است مساءله حيات و زندگى با آن نظم شگرف ، و اسرار پيچيده ، و چهره هاى گوناگون كه عقل همه دانشمندان در آن مات و مبهوت مانده ، بدون وجود خداوند قادر و عالم حاصل شود؟ به همين دليل در آيات مختلف قرآن روى مساءله حيات به عنوان يكى از آيات توحيد تكيه شده است . از سوى ديگر، كسى كه قادر بر حيات نخستين است چگونه قادر بر اعاده آن نيست . اما تعبير به ((لا ريب فيه )) (هيچ شكى در آن نيست ) در مورد قيامت كه از وقوع آن خبر مى دهد نه از امكانش ممكن است اشاره اى به قانون عدالت پروردگار باشد، چرا كه بطور قطع در اين جهان همه حقداران به حق خود نمى رسند، و همه متجاوزان و ستمگران كيفر خود را نمى بينند، و اگر دادگاه عدل قيامت نباشد عدالت پروردگار مفهومى نخواهد داشت . و از آنجا كه بسيارى از مردم در اين دلائل تامل و دقت نمى كنند در پايان آيه مى افزايد: ((ولى اكثر مردم نمى دانند)) (و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). يكى از نامهاى قيامت كه در آيه فوق از آن ياد شده ((يوم الجمع )) است چرا كه تمام خلق اولين و آخرين ، و تمام قشرها و اصناف انسانها، همه در آن روز يكجا جمع مى شوند (اين تعبير در چند آيه ديگر قرآن نيز آمده است از جمله شورى - 7 و تغابن - 9 است ). آيه بعد دليل ديگرى بر مساءله معاد است كه شبهه آن را در آيات ديگر قرآن خوانده ايم ، مى فرمايد: ((مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين از آن خدا است )) (و لله ملك السموات و الارض ). او كه مالك و حاكم بر تمام پهنه عالم هستى است ، مسلما قدرت بر احياى مردگان را دارد، و چنين كارى در برابر قدرت او هرگز مشكل نيست . او اين جهان را مزرعه اى براى قيامت ، و تجارتخانه پرسودى براى عالم پس از مرگ قرار داده است ، لذا در پايان آيه مى افزايد: ((آن روز كه قيامت برپا مى شود اهل باطل زيان مى بينند)) (و يوم تقوم الساعة يومئذ يخسر المبطلون ). چرا كه سرمايه عمر را از كف داده ، و تجارتى نكرده ، و ((جز حسرت و اندوه متاعى نخريدند)). حيات و عقل و هوش و مواهب زندگى سرمايه هاى انسان در اين بازار تجارت است ، باطل گرايان آنها را با متاع زودگذرى كه نسبت به آن هيچ ارزشمند نيست مبادله مى كنند، و روز رستاخيز كه تنها قلب سليم و ايمان و عمل صالح به كار مى آيد زيانكار بودن خود را با چشم مشاهده مى كند. ((يخسر)) از ماده ((خسران )) به معنى از دست دادن سرمايه است ، و به گفته ((راغب )) در ((مفردات )) گاه به خود و انسان نسبت داده مى شود، و مى گويند: ((خسر فلان )): ((فلانكس زيان كرد)) و گاه به تجارت او نسبت مى دهند و مى گويند: ((خسرت تجارته )): ((تجارتش زيان كرد)) گر چه ابناء دنيا اين تعبير را تنها در مورد مال و مقام و مواهب مادى به كار مى برند ولى مهمتر از خسران مادى از دست دادن سرمايه عقل و ايمان و ثواب است . ((مبطل )) از ماده ((ابطال )) در لغت معانى مختلفى دارد باطل كردن چيزى دروغ گفتن ، شوخى و استهزاء نمودن ، و امر باطلى را مطرح كردن ، تمام اين معانى در مورد آيه فوق قابل قبول است . آنها كه حق را باطل كرده اند، و آنها كه مرام و عقيده باطل را رواج داده اند، و آنها كه در برابر پيامبران الهى دروغ گفته اند، و سخنان آنها را به باد استهزا گرفته اند زيان و خسران خود را در آن روز خواهند ديد. آيه بعد صحنه قيامت را به طرز بسيار گويائى ترسيم مى كند، مى گويد: ((در آن روز هر امتى را مى بينى كه بر سر زانو نشسته است )) (و ترى كل امة جاثيه ). از بعضى تعبيرات كه در كلمات مفسران بزرگ آمده است چنين استفاده مى شود كه در گذشته ارباب دعوا در محضر قضات به اين صورت مى نشستند، تا از ديگران مشخص شوند، در قيامت نيز همه در آن دادگاه بزرگ بر سر زانو مى نشينند تا محاكمه آنها صورت پذيرد. و نيز ممكن است اين تعبير نشانه آمادگى آنها براى پذيرش هر فرمان و حكم باشد، چرا كه افرادى كه به حالت آماده باش ‍ نشسته اند بر سر زانو مى نشينند. و يا اينكه اشاره به ضعف و ناتوانى و هراس و وحشتى است كه آنها را فرا مى گيرد (جمع همه اين معانى در مفهوم آيه نيز ممكن است ). ((جاثيه )) معانى ديگرى نيز دارد از جمله ((جمعيت انبوه و متراكم )) يا ((گروه گروه )) و مى تواند اشاره به تراكم انسانها در دادگاه عدل الهى ، و يا نشستن هر امت و گروه به صورت جداگانه باشد، ولى معنى اول مشهورتر و مناسبتر است . سپس دومين صحنه از صحنه هاى قيامت را به اين صورت بيان مى كند كه : ((هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود و به آنها مى گويند: امروز جزاى آنچه را انجام مى داديد به شما مى دهند)) (كل امة تدعى الى كتابها اليوم تجزون ما كنتم تعملون ). اين كتاب همان نامه اعمالى است كه تمام نيكيها و بديها، زشتيها و زيبائيهاى گفتار و كردار انسانها در آن ثبت است ، و به گفته قرآن : لا يغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها: ((هيچ كار كوچك و بزرگى نيست ، مگر اينكه آن را ثبت كرده و برشمرده است )) (كهف - 49). تعبير ((كل امة تدعى الى كتابها)) نشان مى دهد كه علاوه بر نامه اعمالى كه براى هر انسانى جداگانه موجود است هر امتى نيز نامه اعمالى متعلق به جمع و گروه خود دارد، اين معنى با توجه به اينكه انسان داراى دو نوع اعمال است ((اعمال فردى )) و ((اعمال جمعى و گروهى )) مطلب عجيبى به نظر نمى رسد، و وجود دو گونه نامه اعمال از اين نظر كاملا طبيعى است . تعبير ((تدعى )) نشان مى دهد كه از آنها دعوت مى شود كه بيانيه و نامه اعمال خود را بخوانند، اين شبيه همان مطلبى است كه در آيه 14 سوره اسراء آمده است : اقراء كتابك كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا: ((نامه اعمالت را بخوان ، كافى است كه خود حسابگر خويش باشى ))! بار ديگر از سوى خداوند به آنها خطاب مى شود و به عنوان تاءكيد مى گويد: ((اين كتاب ما است كه به حق با شما سخن مى گويد، و اعمال شما را بازگو مى كند))! (هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق ). آن روز كه شما هر چه مى خواستيد انجام مى داديد هرگز باور نمى كرديد كه اعمالتان در جائى ثبت شود، ولى ((ما دستور داده بوديم كه تمام اعمالى را كه انجام مى داديد بنويسند)) (انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ). ((نستنسخ )) از ماده ((استنساخ )) در اصل از ((نسخ )) گرفته شده كه به معنى زائل كردن چيزى به وسيله چيز ديگر است ، مثلا گفته مى شود: ((نسخت الشمس الظل )) (خورشيد سايه را از ميان برد). سپس در مورد نوشتن كتابى از روى كتاب ديگر به كار رفته است بى آنكه كتاب اول نابود شود. در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر خدا فرمان داده است اعمال آدمى را ((استنساخ )) كنند بايد قبل از آن كتابى باشد كه از روى آن كتاب ، نامه اعمال نوشته شود، لذا بعضى معتقدند كه نامه اعمال همه انسانها قبلا در لوح محفوظ نوشته شده است ، و فرشتگان حافظ اعمال آدمى ، آن را از روى لوح محفوظ استنساخ مى كنند. اما اين معنى چندان متناسب با آيه مورد بحث نيست ، آنچه مناسب است يكى از دو معنى است يا ((استنساخ )) در اينجا به معنى اصل كتابت است (چنانكه بعضى از مفسران گفته اند) و يا خود اعمال آدمى همچون كتابى است تكوينى كه فرشتگان حافظان اعمال از روى آن نسخه بردارى ، و عكس بردارى مى كنند، لذا در آيات ديگر قرآن نيز به جاى اين تعبير تعبير به ((كتابت )) آمده است ، در آيه 12 سوره يس مى خوانيم : انا نحن نحى الموتى و نكتب ما قدموا و آثارهم ((ما مردگان را زنده مى كنيم و تمام آنچه را از پيش فرستاده اند و آثار آنها را مى نويسيم )). درباره انواع كتابهاى ثبت اعمال (نامه اعمال شخصى ، نامه اعمال امتها، كتاب جامع و عمومى همه انسانها) در ذيل آيه 12 سوره يس (جلد 18 صفحه 333) بحث بيشترى آمده است . در آيه بعد مرحله نهائى دادرسى قيامت را بيان مى كند، آنجا كه هر گروهى به نتيجه اعمال خود مى رسند، مى فرمايد: ((اما كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنها را در رحمت خود وارد مى كند)) (فاما الذين آمنوا و عملوا الصالحات فيدخلهم ربهم فى رحمته ). ذكر ((فاء تفريع )) در اينجا دليل بر اين است كه نتيجه نگاهدارى حساب اعمال و آن دادگاه عدل الهى همين است كه مؤ منان در رحمت الهى وارد مى شوند. طبق اين آيه ، ايمان به تنهائى كافى نيست كه از اين موهبت عظيم برخوردار شوند بلكه عمل صالح نيز شرط آن است . تعبير به ((ربهم )) (پروردگارشان ) كه از لطف مخصوص ‍ خداوند حكايت مى كند با تعبير به ((رحمت )) بجاى ((بهشت )) تكميل مى شود. و جمله پايان آيه كه مى فرمايد: ((اين پيروزى آشكار است )) (ذلك هو الفوز المبين ) به اوج كمال مى رسد. ((رحمت الهى )) مفهوم وسيعى دارد كه دنيا و آخرت را در برمى گيرد، و در آيات قرآن بر معانى زيادى اطلاق شده است ، گاه بر مساءله هدايت ، گاه نجات از چنگال دشمن ، گاه باران پر بركت ، گاه به نعمتهاى ديگرى همچون نعمت نور و ظلمت ، و در موارد بسيارى نيز به بهشت و مواهب خدا در قيامت اطلاق شده است . جمله ((ذلك الفوز المبين )) يكبار ديگر در سوره انعام آيه 16 تكرار شده است ، منتها در آنجا ((فوز مبين )) (پيروزى آشكار) در مورد كسانى است كه از عذاب الهى رهائى مى يابند: من يصرف عنه يومئذ فقد رحمه و ذلك الفوز المبين اما در اينجا درباره كسانى است كه در بهشت و رحمت الهى وارد مى شوند، و در واقع هر دو پيروزى بزرگ است : نجات از عذاب ، و دخول در كانون رحمت حق . در اينجا ممكن است اين سؤ ال پيش آيد كه آيا مؤ منانى كه فاقد عمل صالح هستند وارد بهشت نمى شوند؟ پاسخ اين است كه وارد مى شوند اما بعد از آنكه مجازات خود را در دوزخ ببينند و پاك شوند، تنها كسانى بعد از حسابرسى مستقيما به اين كانون رحمت راه مى يابند كه علاوه بر ايمان سرمايه عمل صالح نيز داشته باشند. واژه ((فوز)) به طورى كه راغب در مفردات مى گويد به معنى ((پيروزى تواءم با سلامت )) است ، و در 19 مورد از آيات قرآن به كار رفته ، گاه توصيف به ((مبين )) شده و گاه توصيف به ((كبير)) اما در غالب آيات توصيف به ((عظيم )) شده و معمولا در مورد بهشت است ، ولى بعضا در مورد توفيق اطاعت پروردگار و آمرزش گناهان و مانند آن نيز استعمال شده است . در آيه بعد سرنوشت گروه ديگرى را كه نقطه مقابل اين گروهند يادآور شده ، مى فرمايد: ((اما كسانى كه كافر شدند به آنها گفته مى شود مگر آيات من بر شما خوانده نمى شد و شما استكبار مى كرديد و تسليم حق نمى شديد، و قومى مجرم و گناهكار بوديد)) (و اما الذين كفروا ا فلم تكن آياتى تتلى عليكم فاستكبرتم و كنتم قوما مجرمين ). قابل توجه اينكه در اين آيه تنها سخن از كفر است ، و اما اعمال سوء به عنوان يك عامل دخول در عذاب الهى ذكر نشده ، اين به خاطر آن است كه مساءله كفر به تنهائى موجب عذاب است ، و يا به خاطر اينكه تعبير به مجرمين در ذيل آيه براى بيان اين معنى كافى است . نكته ديگر اينكه در اينجا سخنى از مجازات دوزخ به ميان نيامده ، اما سخن از توبيخ و سرزنش پروردگار است كه بزرگترين مجازات محسوب مى شود و دوزخ در برابر آن از اهميت كمترى برخوردار است . اين نكته نيز قابل توجه است كه از اين آيه استفاده مى شود كه بدون بعثت پيامبران و ارسال رسل و نزول آيات الهى (و به اصطلاح تاءكيد احكام عقل به احكام شرع ) مجازاتى از سوى خداوند رحمان انجام نخواهد شد، و اين نهايت لطف و مرحمت او است . آخرين نكته اينكه مشكل بزرگ اين گروه از يك سو مساءله ((استكبار)) در برابر آيات الهى است ، و از سوى ديگر و تداوم جرم و گناه است كه از جمله كنتم قوما مجرمين استفاده مى شود. ﴿31 آن روز كه اعمال سوء انسان آشكار مى شود. نخستين آيه مورد بحث در حقيقت توضيحى است براى آنچه در آخرين آيات گذشته به صورت اجمال بيان شده بود، توضيحى است بر مساءله استكبار كافران در برابر آيات الهى و دعوت انبيا، مى فرمايد: ((هنگامى كه گفته مى شد وعده الهى حق است و در قيامت هيچ شكى نيست شما مى گفتيد: ما نمى دانيم قيامت چيست ؟ ما تنها گمانى در اين باره داريم و به هيچوجه يقين نداريم )) (و اذا قيل ان وعد الله حق و الساعة لا ريب فيها قلتم ما ندرى ما الساعة ان نظن الا ظنا و ما نحن بمستيقنين ). تعبير ((ما ندرى ما الساعة 0)): ((نمى دانيم قيامت چيست ))؟ در حالى كه مفهوم قيامت براى آنها پيچيده نبود، و اگر شكى داشتند تنها نسبت به وجود آن بود، نشان مى دهد كه آنها در مقام استكبار و بى اعتنائى بودند، و اگر روح حق طلبى مى داشتند هم ماهيت روز قيامت امر روشنى بود هم دليل بر وجود آن . و از اينجا پاسخ سؤ الى كه در اينجا مطرح شده كه اگر آنها به راستى در شك و ترديد بودند مسئوليت و گناهى ندارند، روشن مى شود، چرا كه اين شك و ترديد نه بخاطر عدم وضوح حق بود، بلكه از مساءله كبر و غرور و لجاجت و عناد ناشى مى شد. اين احتمال نيز وجود دارد كه هدفشان از ضد و نقيض گوئيها سخريه و استهزا بوده است . آيه بعد سخن از مجازات و كيفر آنها مى گويد، كيفرى كه شباهت با مجازاتهاى قراردادى دنياى ما ندارد، مى فرمايد: ((در آنجا سيئات اعمالشان براى آنها آشكار مى شود)) (و بدا لهم سيئات ما عملوا). زشتيها و بديها تجسم مى يابند، جان مى گيرند، و در برابر آنها آشكار مى شوند، و همدم و همنشين آنها هستند، و دائما آزارشان مى دهند! ((و سرانجام آنچه را استهزا مى كردند بر آنها واقع مى شود)) (و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤ ن ). <34> و از همه دردناكتر اينكه از سوى خداوند رحمن و رحيم به آنها خطاب مى گردد: ((و گفته مى شود: امروز شما را فراموش ‍ مى كنيم همانگونه كه شما ديدار امروز را به فراموشى سپرديد))! (و قيل اليوم ننساكم كما نسيتم لقاء يومكم هذا). اين تعبيرى است كه به صورتهاى مختلف در قرآن مجيد كرارا آمده است : در آيه 51 اعراف مى خوانيم : فاليوم ننساهم كما نسوا لقاء يومهم هذا: ((امروز آنها را به فراموشى مى سپريم آنگونه كه آنها لقاى امروز را فراموش كردند)). و در آيه 14 الم سجده نيز همين معنى به شكل ديگرى آمده است . بدون شك فراموشى براى ذات پاك خداوند كه علمش محيط به تمام عالم هستى است مفهومى ندارد، اين كنايه لطيفى است از بى اعتنائى و ناديده گرفتن يك انسان مجرم و گنهكار، حتى در تعبيرات روزمره ما نيز ديده مى شود، مى گوئيم : فلان دوست بى وفا را براى هميشه فراموش كن ، يعنى همچون يك انسان فراموش شده با او رفتار نما، مهر و محبت و ديدار و دلجوئى و احوالپرسى را درباره او ترك كن و هرگز به سراغ او مرو. اين تعبير ضمنا تاءكيد ديگرى است بر مساءله ((تجسم اعمال )) و ((تناسب مجازات و جرم )) چرا كه نسيان قيامت سبب مى شود خدا آنها را در قيامت به فراموشى بسپارد، و چه دردناك و جانكاه است اين مصيبت بزرگ كه خداوند رحيم و مهربان كسى را به فراموشى بسپارد و از تمام الطافش محروم كند. مفسران در اينجا تفسيرهاى مختلفى براى اين نسيان ذكر كرده اند كه تقريبا روح همه آنها همان معنى جامع فوق است لذا نيازى به تكرار آنها نمى بينيم . ضمنا منظور از فراموش كردن لقاى روز قيامت فراموش كردن لقاى كليه مسائل و حوادثى است كه در آن روز تحقق مى يابد، اعم از حساب و كتاب و غير آن كه همواره منكر آن بودند، اين احتمال نيز دارد كه منظور فراموش كردن لقاى خداوند در آن روز است چرا كه روز قيامت به عنوان ((يوم لقاء الله )) در قرآن مجيد معرفى شده كه منظور از آن شهود باطنى است . در دنباله آيه مى افزايد: ((به آنها گفته مى شود: جايگاه شما دوزخ است ))! (و ماواكم النار). و اگر گمان مى كنيد كسى به يارى شما مى شتابد قاطعانه به شما مى گوئيم ((هيچ يار و ياورى براى شما نيست )) (و ما لكم من ناصرين ). اما چرا و به چه دليل شما گرفتار چنين سرنوشتى شديد؟ ((اين به خاطر آن است كه آيات خدا را به سخريه گرفتيد و زندگى دنيا شما را مغرور كرد)) (ذلكم بانكم اتخذتم آيات الله هزوا و غرتكم الحياة الدنيا). اصولا اين دو از يكديگر جدا نيست : ((غرور)) و ((استهزا)) افراد مغرور و خود برتربين كه ديگران را با چشم حقارت نگاه مى كنند غالبا آنها را به باد استهزا و سخريه مى گيرند، سرچشمه اصلى غرور نيز متاع زندگى دنيا و قدرت و ثروت و پيروزيهاى گذرا و موقت آن است كه افراد ((كم ظرفيت )) را چنان غافل مى سازد كه حتى براى دعوت فرستادگان الهى كمترين ارزشى قائل نخواهند شد، و حتى زحمت مطالعه دعوت آنها را به خود نمى دهند. و در پايان آيه بار ديگر آنچه را كه در آيه قبل آمده بود به تعبير ديگرى تكرار و تاءكيد كرده ، مى گويد: ((امروز آنها از آتش ‍ دوزخ خارج نمى شوند، و هيچگونه عذرى از آنها پذيرفته نيست )) (فاليوم لا يخرجون منها و لا هم يستعتبون ). <35> در آنجا سخن از ماوى و جايگاه ثابت آنها بود و در اينجا سخن از عدم خروج آنها از دوزخ است ، در آنجا مى فرمود ياورى ندارند، و در اينجا مى گويد عذرى از آنها پذيرفته نمى شود، و در نتيجه راه نجاتى براى آنها نيست . در پايان اين سوره براى تكميل بحث توحيد و معاد كه بيشترين مباحث اين سوره را در برمى گرفت ، ضمن دو آيه وحدت ربوبيت و عظمت خداوند و قدرت و حكمت او را بيان مى كند، و پنج وصف از صفات خدا را در اين قسمت منعكس مى سازد. نخست مى گويد: ((پس تمام حمد و ستايش مخصوص خدا است )) (فلله الحمد). چرا كه او ((پروردگار همه آسمانها، و پروردگار زمين ، و پروردگار همه جهانيان است )) (رب السموات و رب الارض ‍ رب العالمين ). ((رب )) به معنى مالك و مدبر، و حاكم و مصلح است ، بنابراين هر خير و بركتى است از ناحيه ذات پاك او است و به همين دليل تمام ستايشها به او باز مى گردد، حتى ستايش گل ، و صفاى چمن ، و صفاى نسيم ، و زيبائى ستارگان ستايش او است كه همه از ذات پاكش سرچشمه مى گيرد و با لطف و عنايتش پرورش ‍ مى يابد. جالب اينكه يكبار مى گويد: پروردگار آسمانها، بار ديگر پروردگار زمين ، و سرانجام پروردگار همه جهان هستى و جهانيان ، تا اعتقاد به ارباب انواع و خدايان مختلفى را كه براى موجودات گوناگون قائل بودند درهم بكوبد، و همه را به سوى توحيد ربوبى دعوت كند. بعد از بيان توصيف ذات پاك او به مقام ((حمد)) و ((ربوبيت )) در سومين توصيف مى افزايد: ((و براى او است كبرياء و عظمت و علو و رفعت در آسمانها و زمين )) (و له الكبرياء فى السموات و الارض ). چرا كه آثار عظمتش در پهنه آسمان و سراسر زمين و تمام جهان آشكار است . در آيه قبل سخن از مقام ربوبيت يعنى مالكيت و تدبير او در عالم هستى بود، و در اينجا سخن از عظمت او است كه هر قدر در آفرينش آسمان و زمين دقت كنيم به اين حقيقت آشناتر خواهيم شد. و بالاخره در چهارمين و پنجمين توصيف مى گويد: ((او قادر شكست ناپذير و حكيم على الاطلاق است )) (و هو العزيز الحكيم ). و به اين ترتيب مجموعه ((علم و قدرت و عظمت و ربوبيت و محموديت )) كه مجموعه اى از مهمترين صفات و اسماء حسناى او است تكميل مى گردد. و گوئى اشاره به اين مى كند: له الحمد فاحمدوه ، و هو الرب فاشكروا له ، و له الكبرياء فكبروه ، و هو العزيز الحكيم فاطيعوه : ((حمد از آن او است پس حمدش را بجا آوريد، و پروردگار او است پس شكرش كنيد، و عظمت براى او است پس او را تكبير گوئيد، و او عزيز و حكيم است پس تنها او را اطاعت كنيد)). به اين ترتيب سوره جاثيه كه با توصيف خداوند به ((عزيز و حكيم )) آغاز شده با همين اوصاف پايان مى يابد، و سراسر محتواى آن نيز گواه بر عزت و حكمت بى پايان او است .پروردگارا! به كبريا و عظمتت سوگند، و به مقام ربوبيت و عزت و حكمتت سوگند كه ما را در طريق اطاعت فرمانت ثابت قدم بدار. خداوندا! هر گونه حمد و ستايش از آن تو است و هر موفقيتى نصيب ماست آن هم از بركت الطاف بيكران تو است ، اين نعمتها را بر ما مستدام دار و افزون فرما. بارالها! ما همه غرق احسان توئيم ، توفيق اداى شكرت را مرحمت كن آمين يا رب العالمين . ﴿32