پیمایش
فَاطِرُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا وَمِنَ الْأَنْعَامِ أَزْوَاجًا ۖ يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ ۚ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ ﴿11 لَهُ مَقَالِيدُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ ۚ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿12 ۞ شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّىٰ بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَىٰ ۖ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ ۚ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ ۚ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ ﴿13 وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ ۚ وَلَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ ۚ وَإِنَّ الَّذِينَ أُورِثُوا الْكِتَابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مُرِيبٍ ﴿14 فَلِذَٰلِكَ فَادْعُ ۖ وَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ ۖ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ ۖ وَقُلْ آمَنْتُ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ كِتَابٍ ۖ وَأُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ ۖ اللَّهُ رَبُّنَا وَرَبُّكُمْ ۖ لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَكُمْ أَعْمَالُكُمْ ۖ لَا حُجَّةَ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ ۖ اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنَا ۖ وَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ ﴿15

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

آفریننده آسمان ها و زمین است. از خودتان برایتان جفت هایی قرار داد، و از چهارپایان هم جفت هایی آفرید. شما را با این [تدبیر حکیمانه] زیاد می کند. هیچ چیزی مانند او نیست و او شنوا و بیناست. ﴿11 کلیدهای آسمان ها و زمین فقط در سیطره مالکیّت اوست. رزق و روزی را برای هر کس که بخواهد وسعت می دهد و یا تنگ می گیرد. یقیناً او به همه چیز داناست. ﴿12 از دین آنچه را به نوح سفارش کرده بود، برای شما تشریع کرد و آنچه را به تو وحی کردیم؛ و آنچه ابراهیم و موسی و عیسی را به آن توصیه نمودیم [این است] که دین را برپا دارید و در آن فرقه فرقه و گروه گروه نشوید. بر مشرکان دینی که آنان را به آن می خوانی گران است. خدا هر کس را بخواهد به سوی [این] دین جلب می کند، و هر کس را که به سوی او بازگردد هدایت می کند، ﴿13 و [جامعه های دینی در طول تاریخ] فرقه فرقه و گروه گروه نشدند، مگر پس از آنکه [نسبت به حقّانیّت دین به وسیله کتاب های آسمانی] دانش و آگاهی به سویشان آمد، [این پراکندگی و تفرقه به سبب] حسد و دشمنی میان خودشان بود، و اگر از سوی پروردگارت فرمانی [بر مهلت یافتنشان] تا زمان معین پیشی نگرفته بود، بی تردید میانشان [به نابودی و هلاکت] حکم شده بود. و یقیناً کسانی که پس از آنان کتاب آسمانی [قرآن] را به میراث یافتند، نسبت به آن در تردیدی سخت هستند. ﴿14 پس آنان را [به سوی همان آیینی که به تو وحی شده] دعوت کن، و همان گونه که مأموری [بر این دعوت] استقامت کن، و از هواهای نفسانی آنان پیروی مکن و بگو: به هر کتابی که خدا نازل کرده، ایمان آوردم، و مأمورم که در میان شما به عدالت رفتار کنم؛ خدا پروردگار ما و شماست؛ اعمال ما برای خود ما و اعمال شما برای خود شماست؛ دیگر میان ما و شما [پس از روشن شدن حقایق] هیچ حجت و برهانی نیست؛ خدا ما و شما را [در عرصه قیامت] جمع می کند، و بازگشت [همه] به سوی اوست. ﴿15

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

ولى مطلق خدا است از آنجا كه در آخرين آيه بحث گذشته اين واقعيت بيان شده كه هيچ ولى و ياورى جز خداوند نيست ، در آيات مورد بحث براى تاءييد اين واقعيت و نفى ولايت غير خدا دلائل زنده اى مطرح مى كند. نخست در لباس تعجب و انكار مى فرمايد: (( آيا آنها غير خدا را ولى خود قرار دادند)) ؟ (ام اتخذوا من دونه اولياء). با اينكه (( ولى تنها اوست )) (فالله هو الولى ). پس اگر مى خواهند براى خود ولى و سرپرستى برگزينند بايد خدا را برگزينند. چرا كه دلائل ولايت او با بيان اوصاف كماليهاش در آيات پيشين روشن شد، خداوندى كه عزيز و حكيم است ، خداوندى كه مالك و على و عظيم است ، پروردگارى كه غفور و رحيم مى باشد اين اوصاف هفتگانه اى كه گذشت خود بهترين دليل براى انحصار ولايت در او است . سپس به دليل ديگرى پرداخته مى گويد: (( او است كه مردگان را حيات مى بخشد)) (و هو يحيى الموتى ). و چون معاد و رستاخيز به دست او است ، و بزرگترين نگرانى انسان چگونگى زندگى او بعد از مرگ است ، بنابراين بايد دست به دامن والاى او زد و نه غير او. سپس به ذكر دليل سومى پرداخته ، مى گويد: (( او است كه بر هر چيزى قادر و توانا است )) (و هو على كل شى ء قدير). اشاره به اينكه شرط اصلى (( ولى )) دارا بودن قدرت است و قادر حقيقى او است . و در آيه بعد چهارمين دليل ولايت او را به اين صورت شرح مى دهد: در هر چيز اختلاف كنيد داورى و حكمش با خدا است و تنها او است كه مى تواند به اختلافات شما پايان دهد (و ما اختلفتم فيه من شى ء فحكمه الى الله ). آرى يكى از شؤ ون ولايت آن است كه بتواند به اختلافات كسانى كه تحت ولايت او هستند با داورى صحيحش پايان دهد، آيا بتها و شياطينى كه معبود واقع شده اند توانائى بر چنين كارى دارند؟ يا اين كار مخصوص خداوندى است كه هم حكيم و آگاه به طرق حل هرگونه اختلاف است ، و هم قادر است حكم و داورى خود را اجرا كند، پس ‍ خداوند عزيز و حكيم بايد حاكم باشد نه غير او. گرچه بعضى از مفسران خواستهاند مفهوم (( ما اختلفتم فيه من شى ء)) را محدود به اختلاف در تاويل آيات متشابه ، يا فقط مخاصمات و اختلافات حقوقى بدانند، ولى مفهوم آيه گسترده است ، و هر گونه اختلافى چه در معارف الهى و عقائد، و چه در احكام تشريعى ، و چه در مسائل حقوقى و قضائى ، و يا غير آن در ميان انسانها روى دهد به حكم آنكه معلوماتشان محدود و ناچيز است بايد از سرچشمه فيض ‍ علم حق و از طريق وحى برطرف گردد. بعد از ذكر اين دلائل مختلف بر انحصار مقام ولايت در ذات پاك خداوند از قول پيامبرش (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد: (( اين است خداوند پروردگار من با اين اوصاف كماليه )) (ذلكم الله ربى ). (( و به همين دليل من او را ولى و ياور خود برگزيدهام ، بر او توكل كردم و به سوى او در مشكلات و گرفتاريها و لغزشها باز مى گردم )) (عليه توكلت و اليه انيب ). قابل توجه اينكه جمله (( ذلكم الله ربى )) اشاره به ربوبيت مطلقه خداوند يعنى مالكيت تواءم با تدبير مى كند، و مى دانيم ربوبيت داراى دو شاخه است : شاخه تكوينى كه به اداره نظام آفرينش باز مى گردد، و شاخه تشريعى كه بيانگر احكام و وضع قوانين و ارشاد مردم وسيله سفيران الهى است . و بر اين اساس به دنبال آن ، دو مساءله (( توكل )) و (( انابه )) مطرح شده است ، كه اولى واگذارى امور خويش در نظام تكوين به خدا است و دومى باز گشت ، در امور تشريعى به او است (دقت كنيد). آيه بعد مى تواند دليل پنجمى بر ولايت مطلقه پروردگار باشد، يا دليلى بر مقام ربوبيت و شايستگى او براى توكل و انابه ، مى فرمايد: (( او است كه آسمانها و زمين را به وجود آورده است )) (فاطر السماوات و الارض ). (( فاطر)) از ماده (( فطر)) (بر وزن سطر) در اصل به معنى شكافتن چيزى است ، در مقابل (( قط)) كه به قول بعضى به معنى قطع عرضى است ، گوئى به هنگام آفرينش موجودات پرده تاريك عدم شكافته مى شود، و هستيها از آن بيرون مى آيند به همين مناسبت هنگامى كه غلاف خوشه خرما شكافته مى شود و خوشه از آن سر بر مى آورد به آن (( فطر)) (بر وزن شتر) مى گويند. البته منظور از آسمانها و زمين در اينجا تمام آسمانها و زمين و موجوداتى است كه در آنها و ميان آنها وجود دارد، چرا كه خالقيت خداوند شامل همه آنها است . سپس به توصيف ديگرى از افعال او پرداخته مى گويد: (( براى شما همسرانى از جنس خودتان قرار داد، و همچنين از چهارپايان جفتهائى آفريد، و شما را بدينوسيله تكثير مى كند)) (جعل لكم من انفسكم ازواجا و من الانعام ازواجا يذرؤ كم فيه ). اين خود يكى از نشانهاى بزرگ تدبير پروردگار و ربوبيت و ولايت او است كه براى انسانها همسرانى از جنس خودشان آفريده ، كه از يكسو مايه آرامش روح و جان او هستند، و از سوى ديگر مايه بقاء نسل و تكثير مثل و تداوم وجود او. گرچه قرآن با توجه به خطاب (( يذرؤ كم )) (شما انسانها را تكثير مى كند) اين معنى را در مورد انسان بيان داشته ، ولى ناگفته پيداست كه اين حكم از نظر تكثير مثل در مورد چهارپايان و موجودات زنده ديگر نيز جارى است ، در واقع خداوند نخواسته است در يك خطاب جمع كند، و از مقام والاى او بكاهد، لذا خطاب را تنها به انسانها كرده ، تا حكم بقيه نيز به تبع انسانها روشن شود. در توصيف سومى كه در اين آيه ذكر شده مى فرمايد: (( هيچ چيزى همانند او نيست )) (ليس كمثله شى ء). اين جمله در حقيقت پايه اصلى شناخت تمام صفات خدا است كه بدون توجه به آن به هيچيك از اوصاف پروردگار نمى توان پى برد، زيرا خطرناكترين پرتگاهى كه بر سر راه پويندگان طريق (( معرفة الله )) قرار دارد همان پرتگاه تشبيه است كه خدا را در وصفى از اوصاف شبيه مخلوقاتش بدانند، اين امر سبب مى شود كه به (( دره شرك )) سقوط كنند. به تعبير ديگر او وجودى است بى پايان و نامحدود از هر نظر و هر چه غير او است محدود و متناهى است از هر نظر، از نظر عمر، قدرت ، علم ، حيات ، اراده ، فعل ، و خلاصه همه چيز، و اين همان خط (( تنزيه )) و پاك شمردن خداوند از نقائص ممكنات است . به همين دليل بسيارى از مفاهيمى كه در مورد غير خداوند ثابت است در مورد ذات پاك او اصلا معنى ندارد، فى المثل بعضى از كارها براى ما (( آسان )) است و بعضى (( سخت )) ، بعضى از اشياء از ما (( دور)) است و بعضى (( نزديك )) بعضى از حوادث در (( گذشته )) واقع شده و بعضى در (( حال )) يا (( آينده )) واقع مى شود، همچنين بعضى (( كوچك )) است و بعضى (( بزرگ )) چرا كه وجود ما محدود است و با مقايسه موجودات ديگر با آن اين مفاهيم پيدا مى شود، اما براى وجودى كه از هر نظر بى نهايت است و ازل و ابد را همه در بر گرفته ، اين معانى تصور نمى شود، دور و نزديكى درباره او نيست ، همه نزديكند، مشكل و آسانى وجود ندارد، همه آسان است ، آينده و گذشته اى نيست ، همه براى او حال است ، و قابل توجه اينكه درك اين معانى نياز به دقت و خالى كردن ذهن از آنچه به آن خو گرفته است مى باشد. به همين دليل مى گوئيم : شناخت اصل وجود خدا آسان است ، اما شناخت صفات او مشكل ! امير مؤ منان على (عليه السلام ) در نهج البلاغه مى فرمايد: و ما الجليل و اللطيف و الثقيل و الخفيف و القوى و الضعيف فى خلقه الا سواء (( موجودات بزرگ و كوچك ، سنگين و سبك ، قوى و ضعيف ، همه در خلقتش يكسانند، و در برابر قدرت او بى تفاوت )) . و در پايان آيه و بيان اوصاف ديگر ذات مقدسش مى گويد: (( او شنوا و بينا است )) (و هو السميع البصير). آرى او هم خالق است ، و هم مدبر، هم شنوا است و هم بينا، و در عين حال شبيه و نظير و مانند ندارد، به همين دليل بايد تنها در سايه ولايت و ربوبيت او قرار گرفت ، و قيد بندگى غير او را از خود برداشت . در آخرين آيه مورد بحث سخن از سه قسمت ديگر از صفات فعل و ذات پروردگار است كه هر كدام مساله ولايت و ربوبيت او را در بعد خاصى نشان مى دهد: نخست مى فرمايد (( كليدهاى آسمانها و زمين در دست او است )) (له مقاليد السماوات و الارض ). بنابراين هر كس هر چه دارد از او است ، و هر چه مى خواهد بايد از او بخواهد، نه تنها (( كليدها)) بلكه (( خزائن )) آسمانها و زمين نيز از آن او است (( و لله خزائن السماوات و الارض )) (منافقون - 7). (( مقاليد)) جمع مقليد (بر وزن اقليد) به معنى كليد است ، و اين كلمه در بسيارى از مواقع به صورت كنايه از تسلط كامل بر چيزى به كار مى رود، گفته مى شود كليد اين كار در دست من است ، يعنى راه و برنامه و شرايط پيروزى آن همه در اختيار من قرار دارد و (درباره ريشه اين لغت و ويژگيهاى آن بحث مشروحترى در ذيل آيه 63 سوره زمر در جلد 19 آورده ايم ). در توصيف بعد كه در حقيقت نتيجه اى است براى توصيف قبل ، مى افزايد: (( روزى را براى هر كس بخواهد گسترش مى دهد و براى هر كس بخواهد تنگ و محدود مى سازد)) (يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر). از آنجا كه خزائن عالم در دست او است تمام رزق و روزيها نيز در قبضه قدرت او قرار دارد، و بر طبق مشيتش كه از حكمت او سرچشمه مى گيرد و مصالح بندگان در آن ملحوظ است آن را تقسيم مى كند. و از آنجا كه بهره مند ساختن همه موجودات زنده از روزيها نياز به علم و آگاهى از مقدار، احتياجات و محل و ساير خصوصيات آنها دارد، در آخرين توصيف اضافه مى كند: (( او به همه چيز دانا است )) (انه بكل شى ء عليم ). درست همانند مطلبى كه در آيه 6 سوره هود آمده است : و ما من دابة فى الارض الا على الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل فى كتاب مبين : (( هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خدا است ، او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى داند، همه اينها در كتاب آشكارى ثبت است )) . و به اين ترتيب در چهار آيه مورد بحث يازده وصف ديگر از اوصاف كماليه پروردگار (اعم از اوصاف ذات و اوصاف فعل ) بيان شده است : وصف ولايت مطلقه او، احياى مردگان ، توانائى بر همه چيز، خالقيت آسمانها و زمين ، آفرينش همسران و تكثير انسانها، عدم وجود مثل و مانند براى او، شنوا بودن ، بينا بودن ، سلطه بر خزائن آسمان و زمين ، رزاقيت ، و علم او به همه چيز. صفاتى كه از نظر بيان مكمل يكديگر، و همه دليلى بر ولايت و ربوبيت او و در نتيجه طريقى است براى اثبات توحيد عبادت . ﴿11 ولى مطلق خدا است از آنجا كه در آخرين آيه بحث گذشته اين واقعيت بيان شده كه هيچ ولى و ياورى جز خداوند نيست ، در آيات مورد بحث براى تاءييد اين واقعيت و نفى ولايت غير خدا دلائل زنده اى مطرح مى كند. نخست در لباس تعجب و انكار مى فرمايد: (( آيا آنها غير خدا را ولى خود قرار دادند)) ؟ (ام اتخذوا من دونه اولياء). با اينكه (( ولى تنها اوست )) (فالله هو الولى ). پس اگر مى خواهند براى خود ولى و سرپرستى برگزينند بايد خدا را برگزينند. چرا كه دلائل ولايت او با بيان اوصاف كماليهاش در آيات پيشين روشن شد، خداوندى كه عزيز و حكيم است ، خداوندى كه مالك و على و عظيم است ، پروردگارى كه غفور و رحيم مى باشد اين اوصاف هفتگانه اى كه گذشت خود بهترين دليل براى انحصار ولايت در او است . سپس به دليل ديگرى پرداخته مى گويد: (( او است كه مردگان را حيات مى بخشد)) (و هو يحيى الموتى ). و چون معاد و رستاخيز به دست او است ، و بزرگترين نگرانى انسان چگونگى زندگى او بعد از مرگ است ، بنابراين بايد دست به دامن والاى او زد و نه غير او. سپس به ذكر دليل سومى پرداخته ، مى گويد: (( او است كه بر هر چيزى قادر و توانا است )) (و هو على كل شى ء قدير). اشاره به اينكه شرط اصلى (( ولى )) دارا بودن قدرت است و قادر حقيقى او است . و در آيه بعد چهارمين دليل ولايت او را به اين صورت شرح مى دهد: در هر چيز اختلاف كنيد داورى و حكمش با خدا است و تنها او است كه مى تواند به اختلافات شما پايان دهد (و ما اختلفتم فيه من شى ء فحكمه الى الله ). آرى يكى از شؤ ون ولايت آن است كه بتواند به اختلافات كسانى كه تحت ولايت او هستند با داورى صحيحش پايان دهد، آيا بتها و شياطينى كه معبود واقع شده اند توانائى بر چنين كارى دارند؟ يا اين كار مخصوص خداوندى است كه هم حكيم و آگاه به طرق حل هرگونه اختلاف است ، و هم قادر است حكم و داورى خود را اجرا كند، پس ‍ خداوند عزيز و حكيم بايد حاكم باشد نه غير او. گرچه بعضى از مفسران خواستهاند مفهوم (( ما اختلفتم فيه من شى ء)) را محدود به اختلاف در تاويل آيات متشابه ، يا فقط مخاصمات و اختلافات حقوقى بدانند، ولى مفهوم آيه گسترده است ، و هر گونه اختلافى چه در معارف الهى و عقائد، و چه در احكام تشريعى ، و چه در مسائل حقوقى و قضائى ، و يا غير آن در ميان انسانها روى دهد به حكم آنكه معلوماتشان محدود و ناچيز است بايد از سرچشمه فيض ‍ علم حق و از طريق وحى برطرف گردد. بعد از ذكر اين دلائل مختلف بر انحصار مقام ولايت در ذات پاك خداوند از قول پيامبرش (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى گويد: (( اين است خداوند پروردگار من با اين اوصاف كماليه )) (ذلكم الله ربى ). (( و به همين دليل من او را ولى و ياور خود برگزيدهام ، بر او توكل كردم و به سوى او در مشكلات و گرفتاريها و لغزشها باز مى گردم )) (عليه توكلت و اليه انيب ). قابل توجه اينكه جمله (( ذلكم الله ربى )) اشاره به ربوبيت مطلقه خداوند يعنى مالكيت تواءم با تدبير مى كند، و مى دانيم ربوبيت داراى دو شاخه است : شاخه تكوينى كه به اداره نظام آفرينش باز مى گردد، و شاخه تشريعى كه بيانگر احكام و وضع قوانين و ارشاد مردم وسيله سفيران الهى است . و بر اين اساس به دنبال آن ، دو مساءله (( توكل )) و (( انابه )) مطرح شده است ، كه اولى واگذارى امور خويش در نظام تكوين به خدا است و دومى باز گشت ، در امور تشريعى به او است (دقت كنيد). آيه بعد مى تواند دليل پنجمى بر ولايت مطلقه پروردگار باشد، يا دليلى بر مقام ربوبيت و شايستگى او براى توكل و انابه ، مى فرمايد: (( او است كه آسمانها و زمين را به وجود آورده است )) (فاطر السماوات و الارض ). (( فاطر)) از ماده (( فطر)) (بر وزن سطر) در اصل به معنى شكافتن چيزى است ، در مقابل (( قط)) كه به قول بعضى به معنى قطع عرضى است ، گوئى به هنگام آفرينش موجودات پرده تاريك عدم شكافته مى شود، و هستيها از آن بيرون مى آيند به همين مناسبت هنگامى كه غلاف خوشه خرما شكافته مى شود و خوشه از آن سر بر مى آورد به آن (( فطر)) (بر وزن شتر) مى گويند. البته منظور از آسمانها و زمين در اينجا تمام آسمانها و زمين و موجوداتى است كه در آنها و ميان آنها وجود دارد، چرا كه خالقيت خداوند شامل همه آنها است . سپس به توصيف ديگرى از افعال او پرداخته مى گويد: (( براى شما همسرانى از جنس خودتان قرار داد، و همچنين از چهارپايان جفتهائى آفريد، و شما را بدينوسيله تكثير مى كند)) (جعل لكم من انفسكم ازواجا و من الانعام ازواجا يذرؤ كم فيه ). اين خود يكى از نشانهاى بزرگ تدبير پروردگار و ربوبيت و ولايت او است كه براى انسانها همسرانى از جنس خودشان آفريده ، كه از يكسو مايه آرامش روح و جان او هستند، و از سوى ديگر مايه بقاء نسل و تكثير مثل و تداوم وجود او. گرچه قرآن با توجه به خطاب (( يذرؤ كم )) (شما انسانها را تكثير مى كند) اين معنى را در مورد انسان بيان داشته ، ولى ناگفته پيداست كه اين حكم از نظر تكثير مثل در مورد چهارپايان و موجودات زنده ديگر نيز جارى است ، در واقع خداوند نخواسته است در يك خطاب جمع كند، و از مقام والاى او بكاهد، لذا خطاب را تنها به انسانها كرده ، تا حكم بقيه نيز به تبع انسانها روشن شود. در توصيف سومى كه در اين آيه ذكر شده مى فرمايد: (( هيچ چيزى همانند او نيست )) (ليس كمثله شى ء). اين جمله در حقيقت پايه اصلى شناخت تمام صفات خدا است كه بدون توجه به آن به هيچيك از اوصاف پروردگار نمى توان پى برد، زيرا خطرناكترين پرتگاهى كه بر سر راه پويندگان طريق (( معرفة الله )) قرار دارد همان پرتگاه تشبيه است كه خدا را در وصفى از اوصاف شبيه مخلوقاتش بدانند، اين امر سبب مى شود كه به (( دره شرك )) سقوط كنند. به تعبير ديگر او وجودى است بى پايان و نامحدود از هر نظر و هر چه غير او است محدود و متناهى است از هر نظر، از نظر عمر، قدرت ، علم ، حيات ، اراده ، فعل ، و خلاصه همه چيز، و اين همان خط (( تنزيه )) و پاك شمردن خداوند از نقائص ممكنات است . به همين دليل بسيارى از مفاهيمى كه در مورد غير خداوند ثابت است در مورد ذات پاك او اصلا معنى ندارد، فى المثل بعضى از كارها براى ما (( آسان )) است و بعضى (( سخت )) ، بعضى از اشياء از ما (( دور)) است و بعضى (( نزديك )) بعضى از حوادث در (( گذشته )) واقع شده و بعضى در (( حال )) يا (( آينده )) واقع مى شود، همچنين بعضى (( كوچك )) است و بعضى (( بزرگ )) چرا كه وجود ما محدود است و با مقايسه موجودات ديگر با آن اين مفاهيم پيدا مى شود، اما براى وجودى كه از هر نظر بى نهايت است و ازل و ابد را همه در بر گرفته ، اين معانى تصور نمى شود، دور و نزديكى درباره او نيست ، همه نزديكند، مشكل و آسانى وجود ندارد، همه آسان است ، آينده و گذشته اى نيست ، همه براى او حال است ، و قابل توجه اينكه درك اين معانى نياز به دقت و خالى كردن ذهن از آنچه به آن خو گرفته است مى باشد. به همين دليل مى گوئيم : شناخت اصل وجود خدا آسان است ، اما شناخت صفات او مشكل ! امير مؤ منان على (عليه السلام ) در نهج البلاغه مى فرمايد: و ما الجليل و اللطيف و الثقيل و الخفيف و القوى و الضعيف فى خلقه الا سواء (( موجودات بزرگ و كوچك ، سنگين و سبك ، قوى و ضعيف ، همه در خلقتش يكسانند، و در برابر قدرت او بى تفاوت )) . و در پايان آيه و بيان اوصاف ديگر ذات مقدسش مى گويد: (( او شنوا و بينا است )) (و هو السميع البصير). آرى او هم خالق است ، و هم مدبر، هم شنوا است و هم بينا، و در عين حال شبيه و نظير و مانند ندارد، به همين دليل بايد تنها در سايه ولايت و ربوبيت او قرار گرفت ، و قيد بندگى غير او را از خود برداشت . در آخرين آيه مورد بحث سخن از سه قسمت ديگر از صفات فعل و ذات پروردگار است كه هر كدام مساله ولايت و ربوبيت او را در بعد خاصى نشان مى دهد: نخست مى فرمايد (( كليدهاى آسمانها و زمين در دست او است )) (له مقاليد السماوات و الارض ). بنابراين هر كس هر چه دارد از او است ، و هر چه مى خواهد بايد از او بخواهد، نه تنها (( كليدها)) بلكه (( خزائن )) آسمانها و زمين نيز از آن او است (( و لله خزائن السماوات و الارض )) (منافقون - 7). (( مقاليد)) جمع مقليد (بر وزن اقليد) به معنى كليد است ، و اين كلمه در بسيارى از مواقع به صورت كنايه از تسلط كامل بر چيزى به كار مى رود، گفته مى شود كليد اين كار در دست من است ، يعنى راه و برنامه و شرايط پيروزى آن همه در اختيار من قرار دارد و (درباره ريشه اين لغت و ويژگيهاى آن بحث مشروحترى در ذيل آيه 63 سوره زمر در جلد 19 آورده ايم ). در توصيف بعد كه در حقيقت نتيجه اى است براى توصيف قبل ، مى افزايد: (( روزى را براى هر كس بخواهد گسترش مى دهد و براى هر كس بخواهد تنگ و محدود مى سازد)) (يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر). از آنجا كه خزائن عالم در دست او است تمام رزق و روزيها نيز در قبضه قدرت او قرار دارد، و بر طبق مشيتش كه از حكمت او سرچشمه مى گيرد و مصالح بندگان در آن ملحوظ است آن را تقسيم مى كند. و از آنجا كه بهره مند ساختن همه موجودات زنده از روزيها نياز به علم و آگاهى از مقدار، احتياجات و محل و ساير خصوصيات آنها دارد، در آخرين توصيف اضافه مى كند: (( او به همه چيز دانا است )) (انه بكل شى ء عليم ). درست همانند مطلبى كه در آيه 6 سوره هود آمده است : و ما من دابة فى الارض الا على الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل فى كتاب مبين : (( هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خدا است ، او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى داند، همه اينها در كتاب آشكارى ثبت است )) . و به اين ترتيب در چهار آيه مورد بحث يازده وصف ديگر از اوصاف كماليه پروردگار (اعم از اوصاف ذات و اوصاف فعل ) بيان شده است : وصف ولايت مطلقه او، احياى مردگان ، توانائى بر همه چيز، خالقيت آسمانها و زمين ، آفرينش همسران و تكثير انسانها، عدم وجود مثل و مانند براى او، شنوا بودن ، بينا بودن ، سلطه بر خزائن آسمان و زمين ، رزاقيت ، و علم او به همه چيز. صفاتى كه از نظر بيان مكمل يكديگر، و همه دليلى بر ولايت و ربوبيت او و در نتيجه طريقى است براى اثبات توحيد عبادت . ﴿12 آئين تو عصاره آئين همه انبياست از آنجا كه بسيارى از بحثهاى اين سوره در برابر مشركان است و در آيات قبل نيز از همين موضوع سخن به ميان آمده ، آيات مورد بحث اين حقيقت را روشن مى سازد كه دعوت اسلام به توحيد دعوت تازه اى نيست ، دعوت تمام پيامبران الوالعزم است ، نه تنها اصل توحيد بلكه تمام اصول دعوت انبيا در مسائل بنيادى در همه اديان آسمانى يكى بوده است . مى فرمايد: (( خداوند آئينى را براى شما تشريع كرد كه به نخستين پيامبر اولوالعزم نوح توصيه كرده بوده )) (شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا). (( همچنين آنچه را بر تو وحى فرستاديم ، و ابراهيم و موسى و عيسى را به آن سفارش كرديم )) (و الذين اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ). و به اين ترتيب آنچه در شرايع همه انبيا بوده و در شريعت تو است و (( آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى )) ! تعبير (( من الدين )) نشان مى دهد كه هماهنگى شرايع آسمانى تنها در مساءله توحيد و يا اصول عقائد نيست ، بلكه مجموعه دين الهى از نظر اساس و ريشه همه جا يكى است ، هر چند تكامل جامعه انسانى ايجاب مى كند كه تشريعات و قوانين فرعى هماهنگ با تكامل انسانها رو به تكامل رود تا به حد نهائى و خاتم اديان رسد. به همين دليل در آيات ديگر قرآن شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مى دهد اصول كلى عقائد و قوانين و وظايف در همه اديان يكسان بوده . مثلا در شرح حال بسيارى از انبيا در قرآن مجيد مى خوانيم كه نخستين دعوتشان اين بود يا قوم اعبدوا الله . <20> و در جاى ديگر مى خوانيم و لقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله : (( ما در هر امتى رسولى را فرستاديم تا به مردم بگويند خداوند يگانه را پرستش كنيد)) . انذار به رستاخيز نيز در دعوت بسيارى از انبيا آمده است (انعام 130، اعراف 59، شعراء 135، طه 15، مريم 31). موسى و عيسى و شعيب (عليه السلام ) از نماز سخن مى گويند (طه 14، مريم 31 هود 87) ابراهيم دعوت به حج مى كند (حج 27). و روزه در همه اقوام پيشين بوده است (بقره 183). لذا در دنباله آيه به عنوان يك دستور كلى به همه اين پيامبران بزرگ مى افزايد: (( به همه آنها توصيه كرديم كه دين را برپا داريد و در آن تفرقه ايجاد نكنيد)) (ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه ). توصيه به دو امر مهم : نخست برپا داشتن آئين خدا در همه زمينه ها (نه تنها عمل كردن بلكه اقامه و احياى آن ). دوم پرهيز از بلاى بزرگ ، يعنى تفرقه و نفاق در دين . و به دنبال آن مى افزايد: (( هر چند اين دعوت شما، بر مشركان سخت گران است )) (كبر على المشركين ما تدعوهم اليه ). آنها بر اثر جهل و تعصب ساليان دراز آنچنان به شرك و بت پرستى خو گرفته اند و در اعماق وجودشان حلول كرده كه دعوت به توحيد مايه وحشت آنها است ، بعلاوه در شرك منافع نامشروع سران مشركان محفوظ است ، در حالى كه توحيد مايه قيام مستضعفان مى گردد و جلو هواپرستيها و مظالم آنها را مى گيرد. ولى با اين حال همانگونه كه گزينش پيامبران به دست خدا است ، هدايت مردم نيز به دست او است (( خداوند هر كس را بخواهد بر مى گزيند، و كسى را كه به سوى او باز گردد هدايت مى كند)) (الله يجتبى اليه من يشاء و يهدى اليه من ينيب ). در اين آيه نكته هائى است كه بايد به آن توجه داشت : 1 - (( شرع )) از ماده (( شرع )) (بر وزن زرع ) در اصل به معنى راه روشن است ، راه ورود به نهرها را نيز (( شريعه )) مى گويند، سپس اين كلمه در مورد اديان الهى و شرايع آسمانى به كار رفته ، چرا كه راه روشن سعادت در آن است ، و طريق وصول به آب حيات ايمان و تقوى و صلح و عدالت است . و از آنجا كه آب مايه پاكيزگى و طهارت و حيات است اين واژه تناسب روشنى با آئين الهى كه از نظر معنوى همين كارها را با روح و جان انسان و جامعه انسانيت مى كند دارد. <21> 2 - در اين آيه تنها به پنج تن از پيامبران خدا اشاره شده (نوح و ابراهيم و موسى عيسى و محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چرا كه پيامبران اولو العزم يعنى صاحبان دين و آئين جديد تنها اين پنج تن هستند، و در حقيقت آيه اشاره اى است به انحصار پيامبران صاحب شريعت در اين پنج نفر. 3 - در آغاز از نوح ياد شده ، چرا كه نخستين شريعت يعنى آئينى كه داراى همه گونه قوانين عبادى و اجتماعى بود از او آغاز گشت و پيامبران پيش از او برنامه و دستورات محدودى داشتند. <22> و به همين دليل در قرآن و روايات اسلامى سخنى از كتب آسمانى قبل از نوح نيامده است . 4 - قابل توجه اينكه در ذكر اين پنج تن نخست از نوح (عليه السلام ) سخن به ميان آمده ، سپس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و بعد از ابراهيم (عليه السلام ) و موسى (عليه السلام ) و عيسى (عليه السلام ) اين ترتيب بندى به خاطر اين است كه نوح به خاطر آغازگر بودنش در آغاز قرار گرفته ، و پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بخاطر عظمتش بلافاصله بعد از او و ديگران به ترتيب زمان ظهور بعد از آنها. 5 - اين نكته نيز قابل توجه است كه در مورد پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تعبير به اوحينا اليك (وحى بر تو فرستاديم ) مى كند، اما درباره سايرين تعبير به (( توصيه )) شده است ، شايد اين تفاوت تعبير براى اهميت اسلام نسبت به ساير اديان آسمانى است . 6 - در پايان آيه ، در مورد چگونگى گزينش پيامبران تعبير به (( من يشاء)) (هر كس را بخواهد) كه اشاره سر بسته اى است به شايستگيهاى وجودى رسولان الهى . اما در مورد امتها تعبير به (( من ينيب )) (كسى كه به سوى خدا بازگردد، و از گناه توبه كند و از در اطاعت در آيد) تا معيار هدايت الهى و شرايط آن براى همگان روشن گردد و راه وصول به درياى رحمتش را بيابند. در حديث قدسى آمده است : من تقرب منى شبرا تقربت منه ذراعا و من اءتانى يمشى ، اتيته هرولة : (( كسى كه يك وجب به سوى من آيد من يك ذراع به سوى او مى روم ، و كسى كه آهسته به سوى من بيايد من شتابان به سوى او مى روم )) !. <23> اين احتمال نيز در تفسير جمله اخير داده شده است كه (( اجتباء)) و گزينش مخصوص انبيا نيست ، بلكه تمام بندگان خالص و مخلص را كه داراى مقام والاى الهى بودند شامل مى گردد. و از آنجا كه يكى از دو ركن دعوت انبياى اولوالعزم عدم تفرقه در دين است و مطمئنا همه آنها روى اين مساءله تبليغ كردند، اين سؤ ال پيش ‍ مى آيد پس سرچشمه اينهمه اختلافات مذهبى از كجا است ؟ آيه بعد به پاسخ اين سؤ ال پرداخته ، سرچشمه اصلى اختلافات دينى را چنين بيان مى كند: (( آنها راه تفرقه را پيش نگرفتند مگر بعد از آنكه اتمام حجت بر آنها شد، و علم و آگاهى كافى به آنها رسيد، و اين تفرقه جوئى به خاطر حب دنيا و رياست و ظلم و حسد و عداوت بود)) (و ما تفرقوا الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم ). آرى دنيا پرستان ستمگر، و حسودان كينه توز، در برابر آئين يكپارچه انبيا قيام كردند، و هر گروهى را به راهى نمودند، تا پايه هاى رياست خود را تقويت كنند، و منافع دنياى خويش را تاءمين نمايند، و حسادتها و عداوتهاى خود را با مؤ منان راستين و مكتب انبيا آشكار سازند، ولى تمام اينها بعد از اتمام حجت بود. به اين ترتيب سرچشمه اختلافهاى مذهبى جهل و بيخبرى نبود، بلكه بغى و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهاى شخصى بود. (( دانشمندان دنيا طلب )) و (( عوامهاى متعصب و كينه توز)) دست به دست هم دادند و اين اختلافات را بنيان نهادند. اين آيه پاسخ روشنى است به آنها كه مى گويند مذهب در ميان بشر ايجاد اختلاف كرده ، و خونريزيهاى فراوانى در طول تاريخ ببار آورده است ، زيرا اگر دقت شود مذهب هميشه عامل وحدت و يكپارچگى در محيط خود بوده (همانگونه كه در مورد اسلام و قبايل حجاز و حتى اقوام خارج از جزيره عرب تحقق يافت و به اختلافات پايان و امت واحدى ساخت ). ولى سياستهاى استعمارى در ميان مردم تفرقه ايجاد كرد، به اختلافات دامن زد، و مايه خونريزى شد، افزودن سليقه هاى شخصى و تحميل آن بر مذاهب آسمانى خود يك عامل بزرگ ديگر تفرقه بود كه آنهم از (( بغى )) مايه مى گرفت . (( بغى )) به گونهاى كه در ريشه اصلى لغوى آن ذكر كرده اند (( درخواست تجاوز و انحراف از خط ميانه و تمايل به افراط و تفريط)) است ، خواه به اين درخواست جامه عمل پوشيده شود يا نه ، گاه در كميت چيزى است ، و گاه در كيفيت ، و به همين مناسبت غالبا به معنى ظلم و ستم به كار مى رود. گاهى نيز به معنى هر گونه (( طلب و تقاضا)) هر چند امر خوب و شايسته اى باشد آمده است . لذا (( راغب )) در (( مفردات )) (( بغى )) را به دو شعبه تقسيم مى كند شعبه (( ممدوح )) و (( مذموم )) كه اولى تجاوز از حد عدالت و رسيدن به احسان و ايثار، و تجاوز از واجبات و رسيدن به مستحبات است ، و دومى تجاوز از حق و تمايل به باطل است . سپس قرآن مى افزايد: (( اگر فرمانى از سوى پروردگار تو صادر نشده بود كه آنها تا سر آمد معينى زنده و آزاد باشند خداوند در ميان آنها داورى مى كرد، طرفداران باطل را نابود مى ساخت و پيروان حق را پيروز)) (و لو لا كلمة سبقت من ربك الى اجل مسمى لقضى بينهم ). آرى دنيا سراى آزمون و پرورش و تكامل است ، و اين بدون آزادى عمل امكان پذير نيست ، اين فرمان تكوينى خداوند است كه از آغاز خلقت انسان بوده و دگرگونى در آن راه ندارد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، ولى از امتيازات سراى آخرت حل تمام اين اختلافات و رسيدن انسانيت به يكپارچگى كامل است لذا از قيامت تعبير به (( يوم الفصل )) شده است . و در آخرين جمله به توضيح حال كسانى مى پردازد كه بعد از اين گروه بر سر كار آمدند، گروهى كه عهد پيامبران را درك نكردند، و زمانى چشم گشودند كه نفاق افكنان و تفرقه اندازان فضاى جامعه بشريت را با اعمال شيطنت آميز خود تيره و تار كرده بودند، و آنها نتوانستند به خوبى حق را دريابند. مى فرمايد: (( كسانى كه بعد از آنها وارثان كتب آسمانى شدند از آن در شك و ترديدند، شكى توام با بدبينى و سوء ظن )) ! (و ان الذين اورثوا الكتاب من بعد هم لفى شك منه مريب ). <25> در حقيقت معنى (( ريب )) اين قيد را نيز ذكر كرده اند: به شكى گفته مى شود كه سرانجام بعد پرده از روى آن برداشته شود و به حقيقت تبديل گردد، شايد اين امر اشاره به ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با دلائل روشن باشد كه آثار شك و ريب را از دلهاى حق طلبان زدود. ﴿13 آئين تو عصاره آئين همه انبياست از آنجا كه بسيارى از بحثهاى اين سوره در برابر مشركان است و در آيات قبل نيز از همين موضوع سخن به ميان آمده ، آيات مورد بحث اين حقيقت را روشن مى سازد كه دعوت اسلام به توحيد دعوت تازه اى نيست ، دعوت تمام پيامبران الوالعزم است ، نه تنها اصل توحيد بلكه تمام اصول دعوت انبيا در مسائل بنيادى در همه اديان آسمانى يكى بوده است . مى فرمايد: (( خداوند آئينى را براى شما تشريع كرد كه به نخستين پيامبر اولوالعزم نوح توصيه كرده بوده )) (شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا). (( همچنين آنچه را بر تو وحى فرستاديم ، و ابراهيم و موسى و عيسى را به آن سفارش كرديم )) (و الذين اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ). و به اين ترتيب آنچه در شرايع همه انبيا بوده و در شريعت تو است و (( آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى )) ! تعبير (( من الدين )) نشان مى دهد كه هماهنگى شرايع آسمانى تنها در مساءله توحيد و يا اصول عقائد نيست ، بلكه مجموعه دين الهى از نظر اساس و ريشه همه جا يكى است ، هر چند تكامل جامعه انسانى ايجاب مى كند كه تشريعات و قوانين فرعى هماهنگ با تكامل انسانها رو به تكامل رود تا به حد نهائى و خاتم اديان رسد. به همين دليل در آيات ديگر قرآن شواهد فراوانى وجود دارد كه نشان مى دهد اصول كلى عقائد و قوانين و وظايف در همه اديان يكسان بوده . مثلا در شرح حال بسيارى از انبيا در قرآن مجيد مى خوانيم كه نخستين دعوتشان اين بود يا قوم اعبدوا الله . و در جاى ديگر مى خوانيم و لقد بعثنا فى كل امة رسولا ان اعبدوا الله : (( ما در هر امتى رسولى را فرستاديم تا به مردم بگويند خداوند يگانه را پرستش كنيد)) . انذار به رستاخيز نيز در دعوت بسيارى از انبيا آمده است (انعام 130، اعراف 59، شعراء 135، طه 15، مريم 31). موسى و عيسى و شعيب (عليه السلام ) از نماز سخن مى گويند (طه 14، مريم 31 هود 87) ابراهيم دعوت به حج مى كند (حج 27). و روزه در همه اقوام پيشين بوده است (بقره 183). لذا در دنباله آيه به عنوان يك دستور كلى به همه اين پيامبران بزرگ مى افزايد: (( به همه آنها توصيه كرديم كه دين را برپا داريد و در آن تفرقه ايجاد نكنيد)) (ان اقيموا الدين و لا تتفرقوا فيه ). توصيه به دو امر مهم : نخست برپا داشتن آئين خدا در همه زمينه ها (نه تنها عمل كردن بلكه اقامه و احياى آن ). دوم پرهيز از بلاى بزرگ ، يعنى تفرقه و نفاق در دين . و به دنبال آن مى افزايد: (( هر چند اين دعوت شما، بر مشركان سخت گران است )) (كبر على المشركين ما تدعوهم اليه ). آنها بر اثر جهل و تعصب ساليان دراز آنچنان به شرك و بت پرستى خو گرفته اند و در اعماق وجودشان حلول كرده كه دعوت به توحيد مايه وحشت آنها است ، بعلاوه در شرك منافع نامشروع سران مشركان محفوظ است ، در حالى كه توحيد مايه قيام مستضعفان مى گردد و جلو هواپرستيها و مظالم آنها را مى گيرد. ولى با اين حال همانگونه كه گزينش پيامبران به دست خدا است ، هدايت مردم نيز به دست او است (( خداوند هر كس را بخواهد بر مى گزيند، و كسى را كه به سوى او باز گردد هدايت مى كند)) (الله يجتبى اليه من يشاء و يهدى اليه من ينيب ). در اين آيه نكته هائى است كه بايد به آن توجه داشت : 1 - (( شرع )) از ماده (( شرع )) (بر وزن زرع ) در اصل به معنى راه روشن است ، راه ورود به نهرها را نيز (( شريعه )) مى گويند، سپس اين كلمه در مورد اديان الهى و شرايع آسمانى به كار رفته ، چرا كه راه روشن سعادت در آن است ، و طريق وصول به آب حيات ايمان و تقوى و صلح و عدالت است . و از آنجا كه آب مايه پاكيزگى و طهارت و حيات است اين واژه تناسب روشنى با آئين الهى كه از نظر معنوى همين كارها را با روح و جان انسان و جامعه انسانيت مى كند دارد. 2 - در اين آيه تنها به پنج تن از پيامبران خدا اشاره شده (نوح و ابراهيم و موسى عيسى و محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چرا كه پيامبران اولو العزم يعنى صاحبان دين و آئين جديد تنها اين پنج تن هستند، و در حقيقت آيه اشاره اى است به انحصار پيامبران صاحب شريعت در اين پنج نفر. 3 - در آغاز از نوح ياد شده ، چرا كه نخستين شريعت يعنى آئينى كه داراى همه گونه قوانين عبادى و اجتماعى بود از او آغاز گشت و پيامبران پيش از او برنامه و دستورات محدودى داشتند. و به همين دليل در قرآن و روايات اسلامى سخنى از كتب آسمانى قبل از نوح نيامده است . 4 - قابل توجه اينكه در ذكر اين پنج تن نخست از نوح (عليه السلام ) سخن به ميان آمده ، سپس از پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و بعد از ابراهيم (عليه السلام ) و موسى (عليه السلام ) و عيسى (عليه السلام ) اين ترتيب بندى به خاطر اين است كه نوح به خاطر آغازگر بودنش در آغاز قرار گرفته ، و پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بخاطر عظمتش بلافاصله بعد از او و ديگران به ترتيب زمان ظهور بعد از آنها. 5 - اين نكته نيز قابل توجه است كه در مورد پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تعبير به اوحينا اليك (وحى بر تو فرستاديم ) مى كند، اما درباره سايرين تعبير به (( توصيه )) شده است ، شايد اين تفاوت تعبير براى اهميت اسلام نسبت به ساير اديان آسمانى است . 6 - در پايان آيه ، در مورد چگونگى گزينش پيامبران تعبير به (( من يشاء)) (هر كس را بخواهد) كه اشاره سر بسته اى است به شايستگيهاى وجودى رسولان الهى . اما در مورد امتها تعبير به (( من ينيب )) (كسى كه به سوى خدا بازگردد، و از گناه توبه كند و از در اطاعت در آيد) تا معيار هدايت الهى و شرايط آن براى همگان روشن گردد و راه وصول به درياى رحمتش را بيابند. در حديث قدسى آمده است : من تقرب منى شبرا تقربت منه ذراعا و من اءتانى يمشى ، اتيته هرولة : (( كسى كه يك وجب به سوى من آيد من يك ذراع به سوى او مى روم ، و كسى كه آهسته به سوى من بيايد من شتابان به سوى او مى روم )) !. اين احتمال نيز در تفسير جمله اخير داده شده است كه (( اجتباء)) و گزينش مخصوص انبيا نيست ، بلكه تمام بندگان خالص و مخلص را كه داراى مقام والاى الهى بودند شامل مى گردد. و از آنجا كه يكى از دو ركن دعوت انبياى اولوالعزم عدم تفرقه در دين است و مطمئنا همه آنها روى اين مساءله تبليغ كردند، اين سؤ ال پيش ‍ مى آيد پس سرچشمه اينهمه اختلافات مذهبى از كجا است ؟ آيه بعد به پاسخ اين سؤ ال پرداخته ، سرچشمه اصلى اختلافات دينى را چنين بيان مى كند: (( آنها راه تفرقه را پيش نگرفتند مگر بعد از آنكه اتمام حجت بر آنها شد، و علم و آگاهى كافى به آنها رسيد، و اين تفرقه جوئى به خاطر حب دنيا و رياست و ظلم و حسد و عداوت بود)) (و ما تفرقوا الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم ). آرى دنيا پرستان ستمگر، و حسودان كينه توز، در برابر آئين يكپارچه انبيا قيام كردند، و هر گروهى را به راهى نمودند، تا پايه هاى رياست خود را تقويت كنند، و منافع دنياى خويش را تاءمين نمايند، و حسادتها و عداوتهاى خود را با مؤ منان راستين و مكتب انبيا آشكار سازند، ولى تمام اينها بعد از اتمام حجت بود. به اين ترتيب سرچشمه اختلافهاى مذهبى جهل و بيخبرى نبود، بلكه بغى و ظلم و انحراف از حق و اعمال نظرهاى شخصى بود. (( دانشمندان دنيا طلب )) و (( عوامهاى متعصب و كينه توز)) دست به دست هم دادند و اين اختلافات را بنيان نهادند. اين آيه پاسخ روشنى است به آنها كه مى گويند مذهب در ميان بشر ايجاد اختلاف كرده ، و خونريزيهاى فراوانى در طول تاريخ ببار آورده است ، زيرا اگر دقت شود مذهب هميشه عامل وحدت و يكپارچگى در محيط خود بوده (همانگونه كه در مورد اسلام و قبايل حجاز و حتى اقوام خارج از جزيره عرب تحقق يافت و به اختلافات پايان و امت واحدى ساخت ). ولى سياستهاى استعمارى در ميان مردم تفرقه ايجاد كرد، به اختلافات دامن زد، و مايه خونريزى شد، افزودن سليقه هاى شخصى و تحميل آن بر مذاهب آسمانى خود يك عامل بزرگ ديگر تفرقه بود كه آنهم از (( بغى )) مايه مى گرفت . (( بغى )) به گونهاى كه در ريشه اصلى لغوى آن ذكر كرده اند (( درخواست تجاوز و انحراف از خط ميانه و تمايل به افراط و تفريط)) است ، خواه به اين درخواست جامه عمل پوشيده شود يا نه ، گاه در كميت چيزى است ، و گاه در كيفيت ، و به همين مناسبت غالبا به معنى ظلم و ستم به كار مى رود. گاهى نيز به معنى هر گونه (( طلب و تقاضا)) هر چند امر خوب و شايسته اى باشد آمده است . لذا (( راغب )) در (( مفردات )) (( بغى )) را به دو شعبه تقسيم مى كند شعبه (( ممدوح )) و (( مذموم )) كه اولى تجاوز از حد عدالت و رسيدن به احسان و ايثار، و تجاوز از واجبات و رسيدن به مستحبات است ، و دومى تجاوز از حق و تمايل به باطل است . سپس قرآن مى افزايد: (( اگر فرمانى از سوى پروردگار تو صادر نشده بود كه آنها تا سر آمد معينى زنده و آزاد باشند خداوند در ميان آنها داورى مى كرد، طرفداران باطل را نابود مى ساخت و پيروان حق را پيروز)) (و لو لا كلمة سبقت من ربك الى اجل مسمى لقضى بينهم ). آرى دنيا سراى آزمون و پرورش و تكامل است ، و اين بدون آزادى عمل امكان پذير نيست ، اين فرمان تكوينى خداوند است كه از آغاز خلقت انسان بوده و دگرگونى در آن راه ندارد، اين طبيعت زندگى دنيا است ، ولى از امتيازات سراى آخرت حل تمام اين اختلافات و رسيدن انسانيت به يكپارچگى كامل است لذا از قيامت تعبير به (( يوم الفصل )) شده است . و در آخرين جمله به توضيح حال كسانى مى پردازد كه بعد از اين گروه بر سر كار آمدند، گروهى كه عهد پيامبران را درك نكردند، و زمانى چشم گشودند كه نفاق افكنان و تفرقه اندازان فضاى جامعه بشريت را با اعمال شيطنت آميز خود تيره و تار كرده بودند، و آنها نتوانستند به خوبى حق را دريابند. مى فرمايد: (( كسانى كه بعد از آنها وارثان كتب آسمانى شدند از آن در شك و ترديدند، شكى توام با بدبينى و سوء ظن )) ! (و ان الذين اورثوا الكتاب من بعد هم لفى شك منه مريب ). در حقيقت معنى (( ريب )) اين قيد را نيز ذكر كرده اند: به شكى گفته مى شود كه سرانجام بعد پرده از روى آن برداشته شود و به حقيقت تبديل گردد، شايد اين امر اشاره به ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با دلائل روشن باشد كه آثار شك و ريب را از دلهاى حق طلبان زدود. ﴿14 آن گونه كه ماءمور شده اى استقامت كن ! از آنجا كه در آيات قبل مساءله تفرقه امتها بر اثر بغى و ظلم و انحراف مطرح شده ، در آيه مورد بحث پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را دستور مى دهد كه براى حل اختلافات و احياى آئين انبيا بكوشد، و در اين راه نهايت استقامت را به خرج دهد. مى فرمايد: (( انسانها را به سوى آئين واحد الهى دعوت كن ، و از اختلافات برهان )) (فلذلك فادع ). <26> سپس دستور به استقامت در اين راه داده ، مى گويد: (( آن گونه كه ماءمور شدهاى ايستادگى كن )) (و استقم كما امرت ). جمله (( كماامرت )) (آنچنانكه مامور شده اى ) ممكن است اشاره به مرحله عالى استقامت و يا اشاره به اينكه استقامت هم از نظر كميت و كيفيت و مدت و خصوصيات ديگر همه بايد منطبق بر دستور و برنامه الهى باشد. و از آنجا كه اهواء و هوسهاى مردم در اين مسير از موانع بزرگ راه است ، در سومين دستور مى افزايد: (( و از هوا و هوسهاى آنها پيروى مكن )) (و لا تتبع اهوائهم ). چرا كه هر گروهى تو را به تمايلات و منافع شخصى خود دعوت مى كنند، همان دعوتى كه سرانجامش تفرقه و پراكندگى و نفاق است ، پا بر سر اين هواها بگذار، و همه را گرد آئين واحد پروردگار جمع كن . و چون هر دعوتى نقطه شروعى دارد، نقطه شروع آن را خود پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) قرار مى دهد، و در چهارمين دستور مى فرمايد: (( بگو من ايمان آورده ام به هر كتابى كه از سوى خدا نازل شده است )) (و قل آمنت بما انزل الله من كتاب ). من در ميان كتب آسمانى فرق نمى نهم ، همه را به رسميت مى شناسم ، و همه را دعوت كننده به توحيد و معارف پاك دينى و تقوى و پاكى و حق و عدالت ، و آئين من در حقيقت جامع همه آنها و مكمل آنها است . من همانند اهل كتاب نيستم كه هر كدام ديگرى را نفى كند، يهود مسيحيان را، و مسيحيان يهود را، و حتى پيروان هر آئين نيز از ميان آيات كتب دينى خود آن را مى پذيرند كه با اميال و خواسته هاشان هماهنگ است ، من همه را بدون استثنا پذيرا شده ام ، چرا كه اصول اساسى همه يكى است . و از آنجا كه براى ايجاد وحدت رعايت (( اصل عدالت )) ضرورت دارد، در پنجمين دستور آن را مطرح كرده ، مى فرمايد: (( بگو من ماءمورم كه در ميان همه شما عدالت كنم )) (و امرت لاعدل بينكم ). چه در قضاوت و داوريها، چه در حقوق اجتماعى و مسائل ديگر. <27> و به اين ترتيب آيه مورد بحث از پنج دستور مهم تشكيل يافته كه از اصل دعوت آغاز مى شود، سپس وسيله پيشرفت آن يعنى استقامت مطرح مى گردد، بعد به موانع راه كه (( هواپرستى )) است ، اشاره شده ، سپس ‍ نقطه شروع كه از خويشتن است بيان گرديده ، و سرانجام هدف نهائى كه گسترش و تعميم عدالت است عنوان شده . بدنبال اين پنج دستور، به جهات مشترك همه اقوام كه آنهم در پنج قسمت خلاصه شده ، اشاره مى كند، مى فرمايد: (( خدا پروردگار ما و شماست )) (الله ربنا و ربكم ). (( اعمال ما از آن ما است و اعمال شما از آن شما، و هر يك در مقابل اعمال خويش مسئوليم )) (لنا اعمالنا و لكم اعمالكم ). در ميان ما و شما خصومتى نيست ، و هيچيك را بر ديگرى امتيازى نمى باشد و ما غرض شخصى با شما نداريم (لا حجة بيننا و بينكم ). اصولا نيازى به احتجاج و استدلال نيست چرا كه حق به قدر كافى واضح شده ، از اين گذشته سرانجام همه ما در يكجا جمع مى شويم و (( خداوند ما و شما را در قيامت جمع مى كند)) (الله يجمع بيننا). <28> و قاضى همه ما در آن روز يكى است آرى (( بازگشت همه به سوى او است )) (و اليه المصير). به اين ترتيب هم خداى ما يكى است ، و هم سرانجام ما يكجاست ، و هم قاضى دادگاه و مرجع امورمان ، و از اين گذشته همه در برابر اعمالمان مسئوليم ، و هيچيك امتيازى بر ديگرى جز به ايمان و عمل پاك نداريم . ين بحث را با ذكر يك حديث جامع پايان مى دهيم : در حديثى از پيغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ثلاث منجيات ، و ثلاث مهلكات ، فالمنجيات : العدل فى الرضا و الغضب ، و القصد فى الغنى و الفقر، و خشية الله فى السر و العلانية ، و المهلكات : شح مطاع ، و هوى متبع ، و اعجاب المرء بنفسه : سه چيز است كه سبب نجات آدمى است ، و سه چيز مايه هلاكت او است : اما سه چيز كه باعث نجات او مى شود: دادگرى و عدالت در حالت خشنودى و غضب است ، و ميانه روى در حالت غنا و فقر، و ترس از خدا در پنهان و آشكار. و اما سه چيز كه مايه هلاك آدمى است : بخلى است كه انسان از آن پيروى كند، و هوا و هوس سركش و حاكم ، و خودپسندى است . <29> ﴿15