پیمایش
ص بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ ص ۚ وَالْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ ﴿1 بَلِ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي عِزَّةٍ وَشِقَاقٍ ﴿2 كَمْ أَهْلَكْنَا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنَادَوْا وَلَاتَ حِينَ مَنَاصٍ ﴿3 وَعَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ ۖ وَقَالَ الْكَافِرُونَ هَٰذَا سَاحِرٌ كَذَّابٌ ﴿4 أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَٰهًا وَاحِدًا ۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ ﴿5 وَانْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلَىٰ آلِهَتِكُمْ ۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَيْءٌ يُرَادُ ﴿6 مَا سَمِعْنَا بِهَٰذَا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هَٰذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ ﴿7 أَأُنْزِلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ مِنْ بَيْنِنَا ۚ بَلْ هُمْ فِي شَكٍّ مِنْ ذِكْرِي ۖ بَلْ لَمَّا يَذُوقُوا عَذَابِ ﴿8 أَمْ عِنْدَهُمْ خَزَائِنُ رَحْمَةِ رَبِّكَ الْعَزِيزِ الْوَهَّابِ ﴿9 أَمْ لَهُمْ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ۖ فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبَابِ ﴿10 جُنْدٌ مَا هُنَالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزَابِ ﴿11 كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتَادِ ﴿12 وَثَمُودُ وَقَوْمُ لُوطٍ وَأَصْحَابُ الْأَيْكَةِ ۚ أُولَٰئِكَ الْأَحْزَابُ ﴿13 إِنْ كُلٌّ إِلَّا كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقَابِ ﴿14 وَمَا يَنْظُرُ هَٰؤُلَاءِ إِلَّا صَيْحَةً وَاحِدَةً مَا لَهَا مِنْ فَوَاقٍ ﴿15 وَقَالُوا رَبَّنَا عَجِّلْ لَنَا قِطَّنَا قَبْلَ يَوْمِ الْحِسَابِ ﴿16

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

ص، سوگند به قرآن که مشتمل بر ذکر [حقایق، معارف، مطالب اخلاقی و اجتماعی و احکام حلال و حرام] است. ﴿1 [اینکه قرآن را نمی پذیرند، برای این نیست که زمینه ای برای پذیرش آن وجود ندارد] بلکه کافران [غرق] در تکبّر [و سرکشی و عداوت] و دشمنی اند. ﴿2 چه بسیار اقوامی که پیش از آنان هلاک کردیم که [وقت نزول عذاب] فریاد کمک خواهی سر دادند، در حالی که وقت گریز و یافتن پناه گاه نبود؛ ﴿3 و از اینکه بیم دهنده ای از جنس خودشان به سوی آنان آمده است تعجب کردند، و کافران گفتند: این جادوگری بسیار دروغگوست. ﴿4 آیا [محمّد] معبودان [گوناگون] را معبودی یگانه قرار داده است؟ به راستی [که منحصر کردن معبودان در یک معبود] چیزی بسیار شگفت است. ﴿5 سران و اشرافشان روان شدند [و فریاد برداشتند] که بروید و بر پرستش و نگهداری معبودانتان ایستادگی کنید زیرا از این دعوت [به سوی خدای یگانه] ریاست و آقایی بر اراده شده است. ﴿6 ما این [پرستش معبود یگانه] را در آخرین آیین [که پدرانمان بر آن بودند] نشنیده ایم؛ این جز دروغی ساخته شده نیست. ﴿7 آیا از میان ما [که دارای ثروت فراوان و مقام و قدرتیم] قرآن، فقط بر او [که فقیری یتیم بیش نیست] نازل شده است؟! [نه، قرآن دروغی ساخته شده نیست] بلکه اینان درباره قرآن من در شک هستند، بلکه هنوز عذاب را نچشیده اند [تا از بیماری شک درآیند و به حقّانیّت آن اقرار کنند و زبان از گستاخی و جسارت ببندند.] ﴿8 مگر خزانه های رحمت پروردگار توانای شکست ناپذیر و بخشنده ات نزد آنان است [که منصب نبوّت را به هر کس که دلشان خواست ببخشند؟] ﴿9 یا مگر مالکیّت و فرمانروایی آسمان ها و زمین و آنچه میان آنهاست، در اختیار آنان است؟ [اگر چنین است] پس [بیایند] از نردبان ها [ی رساننده به این مالکیّت و فرمانروایی] بالا روند [و امور را به دست گیرند و مانع نزول وحی بر محمّد شوند و خود به هر کس که بخواهند وحی کنند.] ﴿10 اینان لشکری ناچیز و اندک [از احزاب کفر و شرک] اند که در آنجا [که میدان جنگ بدر است] شکست خوردنی هستند. ﴿11 پیش از اینان نیز قوم نوح و عاد و فرعون که از تمام ابزار حاکمیت برخوردار بودند [پیامبران را] انکار کردند؛ ﴿12 و نیز قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب ایکه همان احزاب کفر و شرک اند، ﴿13 که هر یک از اینان پیامبران را انکار کردند، پس عقوبت [من بر آنان] محقق و ثابت شد، ﴿14 و اینان [که تو را انکار می کنند] جز یک فریاد مرگبار را که هیچ تأخیری در آن نیست، انتظار نمی کشند، ﴿15 و [اینان از روی مسخره] گفتند: پروردگارا! پیش از روز حساب، هر چه زودتر سهم ما را از عذاب به ما بده. ﴿16

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره ص مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 88 آيه است محتواى سوره ((ص )) اين سوره در حقيقت مكملى براى سوره صافات است ، و استخوان بندى مطالبش شباهت زيادى با استخوان بندى سوره صافات دارد، و از اين نظر كه سوره مكى است تمام ويژگيهاى اين سوره ها را در زمينه بحث از مبدء و معاد و رسالت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در بر دارد، و آنرا با مطالب حساس ديگرى آميخته ، و در مجموع معجونى شفابخش براى همه جويندگان راه حق فراهم ساخته است . محتواى اين سوره را در پنج بخش مى توان خلاصه كرد: بخش اول از مساءله توحيد و مبارزه با شرك و مساءله نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و سرسختى و لجاجت دشمنان مشرك در برابر اين دو امر سخن مى گويد. بخش دوم گوشه هائى از تاريخ نه نفر از پيامبران خدا را منعكس ساخته ، و بالخصوص از داود و سليمان و ايوب بحث بيشترى دارد، مشكلات آنها را در زندگى و دعوت به سوى خدا منعكس مى سازد تا درسى باشد آموزنده براى مؤ منان نخستين كه در آن موقع تحت فشار شديدى قرار داشتند. بخش سوم سخن از سرنوشت كفار طاغى و ياغى در قيامت و تخاصم و جنگ و جدال آنها در دوزخ مى گويد، و به مشركان و افراد بى ايمان نشان مى دهد كه پايان كار آنها به كجا خواهد رسيد. چهارمين بخش سخن از آفرينش انسان و مقام والاى او و سجده كردن فرشتگان براى آدم مى گويد، و نشان مى دهد كه فاصله قوس صعودى و نزولى انسان تا چه حد عظيم است ، تا اين كوردلان بيخبر به ارزش ‍ وجودى خويش پى برند، و در برنامه هاى انحرافى خود تجديد نظر كنند و از زمره شياطين بدر آيند. پنجمين و آخرين بخش تهديدى است براى همه دشمنان لجوج ، و تسلى خاطرى است براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و بيان اين واقعيت كه او در دعوت خود هيچگونه اجر و مزدى از كسى نمى طلبد، و هيچ درد و رنجى براى كسى نمى خواهد. فضيلت تلاوت اين سوره در فضيلت اين سوره كه به خاطر آغازش به نام سوره ((ص )) ناميده شده ، در روايتى از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرء سورة ص اعطى من الاجر بوزن كل جبل سخره الله لداود حسنات و عصمه الله ان يصر على ذنب صغيرا او كبيرا: كسى كه سوره ((ص )) را بخواند به اندازه هر كوهى كه خدا مسخر داود فرموده بود حسنه به او مى دهد، و از آلوده شدن و اصرار بر گناه صغير و كبير حفظ مى كند. <1> و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) چنين آمده : من قرء سورة ص فى ليلة الجمعة اعطى من خير الدنيا و الاخرة ما لم يعط احد من الناس الا نبى مرسل او ملك مقرب ، و ادخله الله الجنة و كل من احب من اهلبيته حتى خادمه الذى يخدمه : كسى كه سوره ((ص )) را در شب جمعه بخواند از خير دنيا و آخرت آنقدر (از سوى خداوند) به او بخشيده مى شود كه به هيچكس داده نشده ، جز پيامبران مرسل ، و فرشتگان مقرب ، و خدا او و تمام كسانى را كه از خانواده اش مورد علاقه او هستند وارد بهشت مى كند، حتى خدمتگذارى كه به او خدمت مى كرده . <2> هر گاه محتواى اين سوره را در كنار اين پاداشها بچينيم ، پيوند و ارتباط اين اجر و پاداشها با آن تعليمات روشن مى شود، و بار ديگر تاكيدى است بر اين حقيقت كه منظور تلاوت خشك و بى روح نيست ، بلكه تلاوتى است انديشه برانگيز، و تصميم آفرين ، انديشه و تصميمى كه انگيزه عمل گردد، و محتواى سوره را در زندگى انسان پياده كند. تفسير: وقت نجات شما گذشته است باز در نخستين آيه اين سوره به يكى از حروف مقطعه (ص ) برخورد مى كنيم و همان گفتگوهاى پيشين در تفسير اين حروف مقطعه مطرح مى شود كه آيا اينها اشاره به عظمت قرآن مجيد است كه از مواد ساده اى همچون حروف الفبا تشكيل شده با محتوائى كه جهان انسانيت را دگرگون مى سازد؟ و اين قدرت نمائى عجيب خدا است كه از آن مواد ساده چنين تركيب شگرفى به وجود آورده . يا اشاره به اسرار و رموزى است كه ميان خداوند و پيامبرش بوده و پيامى است از آشنا به سوى آشنا. و يا تفسيرهاى ديگر. جمعى از مفسران در اينجا مخصوصا روى علامت اختصارى بودن ((ص )) نسبت به اسماء الله يا غير آن تكيه كرده اند، چرا كه بسيارى از اسماء الله با ص شروع مى شود مانند صادق و صمد و صانع و يا اشاره به جمله صدق الله است كه در يك حرف خلاصه شده است . شرح بيشتر پيرامون تفسير مقطعه را در آغاز سوره هاى بقره ، آل عمران و اعراف (در جلد اول و دوم و ششم ) مطالعه فرمائيد. سپس مى فرمايد: سوگند به قرآنى كه داراى ذكر است كه تو بر حقى و اين كتاب اعجاز الهى است (و القرآن ذى الذكر). <4> قرآن هم خودش ذكر است و هم داراى ذكر ذكر به معنى يادآورى و زدودن زنگار غفلت از صفحه دل ، ياد خدا، ياد نعمتهاى او ياد دادگاه بزرگ رستاخيز، و ياد هدف خلقت انسان . آرى عامل مهم بدبختى انسانها فراموشى و غفلت است ، و قرآن مجيد آنرا زائل مى كند. قرآن درباره منافقان مى گويد: نسوا الله فنسيهم : آنها خدا را فراموش ‍ كردند و خدا نيز آنها را فراموش نمود (و رحمتش را از آنها قطع كرد) (توبه - 67). و در همين سوره (ص ) آيه 26 درباره گمراهان مى خوانيم : ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب : كسانى كه از راه خداوند گمراه مى شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند. آرى بلاى بزرگ گمراهان و گنهكاران همان فراموشى است ، تا آنجا كه حتى خويشتن و ارزشهاى وجودى خويش را فراموش مى كنند، چنانكه قرآن مى گويد: و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون : مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، خداوند خودشان نيز از يادشان برد، آنها فاسقانند! (حشر - 19). و قرآن وسيله اى براى شكافتن اين پرده هاى نسيان ، و نورى براى برطرف ساختن ظلمات غفلت و فراموشكارى است ، آياتش انسان را به ياد خدا و معاد مى اندازد و جمله هايش انسان را به ارزشهاى وجودى خويش آشنا مى سازد. در آيه بعد مى گويد: اگر مى بينى آنها در برابر اين آيات روشنگر و قرآن بيداركننده تسليم نمى شوند نه به خاطر اين است كه پرده اى بر اين كلام حق افتاده بلكه كافران گرفتار تكبر و غرورى هستند كه آنها را از قبول حق باز داشته ، و عداوت و عصيانى كه آنها را از پذيرش دعوت تو مانع مى شود (بل الذين كفروا فى عزة و شقاق ). عزة به گفته راغب در مفردات حالتى است كه مانع مغلوب شدن انسان مى گردد (حالت شكست ناپذيرى ) و در اصل از عزاز به معنى سر زمين صلب و محكم و نفوذناپذير گرفته شده است … و آن بر دو گونه است گاه عزت ممدوح و شايسته است ، چنانكه ذات پاك خدا را به عزيز توصيف مى كنيم ، و گاه عزت مذموم و آن نفوذناپذيرى در مقابل حق و تكبر از پذيرش واقعيات مى باشد، و اين عزت در حقيقت ذلت است ! شقاق از ماده شق در اصل به معنى شكاف است ، سپس به معنى اختلاف نيز به كار رفته ، زيرا اختلاف سبب مى شود كه هر گروهى در شقى قرار گيرد. قرآن در اينجا مساءله نفوذناپذيرى و كبر و غرور و پيمودن راه جدائى و شكاف و تفرقه را عامل بدبختى كفار شمرده ، آرى اينها صفات زشت و شومى است كه روى چشم و گوش انسان پرده مى افكند، و حس ‍ تشخيص را از انسان مى گيرد، و چه دردناك است كه چشم باز باشد و گوش باز اما آدمى كور باشد و كر؟ در آيه 206 سوره بقره مى خوانيم : و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد: هنگامى كه به او (منافق ) گفته مى شود از خدا بترس لجاجت و تعصب و غرور او را مى گيرد و به گناه مى كشاند، آتش دوزخ براى او كافى است و چه جايگاه بدى ؟ سپس براى بيدار ساختن اين مغروران غافل دست آنها را گرفته ، به گذشته تاريخ بشر مى برد، و سرنوشت اقوام مغرور و متكبر و لجوج را به آنها نشان مى دهد، شايد عبرت گيرند، مى گويد: چه بسيار اقوامى كه قبل از آنها بودند و ما آنها را (به خاطر تكذيب پيامبران و انكار آيات الهى و ظلم و گناه ) هلاك كرديم (و كم اهلكنا من قبلهم من قرن ). و به هنگام نزول عذاب فرياد استغاثه آنها بلند شد، اما چه سود كه دير شده بود، و زمان نجات سپرى شده بود (فنادوا و لات حين مناص ). آن روز كه پيامبران الهى و اولياى حق آنها را اندرز دادند و از عاقبت شوم اعمالشان برحذر داشتند نه تنها گوش شنوا نداشتند بلكه به استهزاء و سخريه و آزار مؤ منان و حتى قتل آنها پرداختند، و فرصتها از دست رفت و پلهاى پشت سر ويران گشت ، و در حالى عذاب استيصال براى نابودى آنها نازل شد كه درهاى توبه و بازگشت همه بسته شده بود و فريادهاى استغاثه آنها به جائى نرسيد! واژه لات براى نفى است و در اصل لاء نافيه بوده ، و تاء تانيث براى تاءكيد بر آن افزوده شده است . <5> ((مناص )) از ماده ((نوص )) به معنى پناهگاه و فريادرس است ، مى گويند عرب هنگامى كه حادثه سخت و وحشتناكى رخ مى داده مخصوصا در جنگها اين كلمه را تكرار مى كرد و مى گفت ((مناص ، مناص )) يعنى پناهگاه كجا است ، پناهگاه كجاست ؟ و چون اين مفهوم با فرار مقارن است گاهى به معنى محل فرار نيز آمده است . <6> به هر حال اين غافلان مغرور تا فرصت در دست داشتند كه به آغوش پر مهر لطف خدا پناه برند از آن استفاده نكردند، و به هنگامى كه فرصتها از دست رفت و عذاب استيصال نازل شد اين فريادهاى استغاثه و تلاش براى پيدا كردن راه فرار و پناهگاه به جائى نمى رسد. اين سنت پروردگار در همه اقوام پيشين بوده ، و در آينده نيز ادامه خواهد داشت ، چرا كه براى سنت او تغيير و تبديلى نيست . افسوس كه بسيارى از مردم حاضر نيستند از تجارب ديگران استفاده كنند بايد خودشان بار ديگر تجربه هاى تلخ را بيازمايند، تجربه هائى كه گاه در طول عمر انسان تنها يك بار رخ مى دهد و نوبت به بار دوم نمى رسد، و باصطلاح اول و آخر آن يكى است . ﴿1 سوره ص مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 88 آيه است محتواى سوره ((ص )) اين سوره در حقيقت مكملى براى سوره صافات است ، و استخوان بندى مطالبش شباهت زيادى با استخوان بندى سوره صافات دارد، و از اين نظر كه سوره مكى است تمام ويژگيهاى اين سوره ها را در زمينه بحث از مبدء و معاد و رسالت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در بر دارد، و آنرا با مطالب حساس ديگرى آميخته ، و در مجموع معجونى شفابخش براى همه جويندگان راه حق فراهم ساخته است . محتواى اين سوره را در پنج بخش مى توان خلاصه كرد: بخش اول از مساءله توحيد و مبارزه با شرك و مساءله نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و سرسختى و لجاجت دشمنان مشرك در برابر اين دو امر سخن مى گويد. بخش دوم گوشه هائى از تاريخ نه نفر از پيامبران خدا را منعكس ساخته ، و بالخصوص از داود و سليمان و ايوب بحث بيشترى دارد، مشكلات آنها را در زندگى و دعوت به سوى خدا منعكس مى سازد تا درسى باشد آموزنده براى مؤ منان نخستين كه در آن موقع تحت فشار شديدى قرار داشتند. بخش سوم سخن از سرنوشت كفار طاغى و ياغى در قيامت و تخاصم و جنگ و جدال آنها در دوزخ مى گويد، و به مشركان و افراد بى ايمان نشان مى دهد كه پايان كار آنها به كجا خواهد رسيد. چهارمين بخش سخن از آفرينش انسان و مقام والاى او و سجده كردن فرشتگان براى آدم مى گويد، و نشان مى دهد كه فاصله قوس صعودى و نزولى انسان تا چه حد عظيم است ، تا اين كوردلان بيخبر به ارزش ‍ وجودى خويش پى برند، و در برنامه هاى انحرافى خود تجديد نظر كنند و از زمره شياطين بدر آيند. پنجمين و آخرين بخش تهديدى است براى همه دشمنان لجوج ، و تسلى خاطرى است براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و بيان اين واقعيت كه او در دعوت خود هيچگونه اجر و مزدى از كسى نمى طلبد، و هيچ درد و رنجى براى كسى نمى خواهد. فضيلت تلاوت اين سوره در فضيلت اين سوره كه به خاطر آغازش به نام سوره ((ص )) ناميده شده ، در روايتى از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرء سورة ص اعطى من الاجر بوزن كل جبل سخره الله لداود حسنات و عصمه الله ان يصر على ذنب صغيرا او كبيرا: كسى كه سوره ((ص )) را بخواند به اندازه هر كوهى كه خدا مسخر داود فرموده بود حسنه به او مى دهد، و از آلوده شدن و اصرار بر گناه صغير و كبير حفظ مى كند. و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) چنين آمده : من قرء سورة ص فى ليلة الجمعة اعطى من خير الدنيا و الاخرة ما لم يعط احد من الناس الا نبى مرسل او ملك مقرب ، و ادخله الله الجنة و كل من احب من اهلبيته حتى خادمه الذى يخدمه : كسى كه سوره ((ص )) را در شب جمعه بخواند از خير دنيا و آخرت آنقدر (از سوى خداوند) به او بخشيده مى شود كه به هيچكس داده نشده ، جز پيامبران مرسل ، و فرشتگان مقرب ، و خدا او و تمام كسانى را كه از خانواده اش مورد علاقه او هستند وارد بهشت مى كند، حتى خدمتگذارى كه به او خدمت مى كرده . هر گاه محتواى اين سوره را در كنار اين پاداشها بچينيم ، پيوند و ارتباط اين اجر و پاداشها با آن تعليمات روشن مى شود، و بار ديگر تاكيدى است بر اين حقيقت كه منظور تلاوت خشك و بى روح نيست ، بلكه تلاوتى است انديشه برانگيز، و تصميم آفرين ، انديشه و تصميمى كه انگيزه عمل گردد، و محتواى سوره را در زندگى انسان پياده كند. تفسير: وقت نجات شما گذشته است باز در نخستين آيه اين سوره به يكى از حروف مقطعه (ص ) برخورد مى كنيم و همان گفتگوهاى پيشين در تفسير اين حروف مقطعه مطرح مى شود كه آيا اينها اشاره به عظمت قرآن مجيد است كه از مواد ساده اى همچون حروف الفبا تشكيل شده با محتوائى كه جهان انسانيت را دگرگون مى سازد؟ و اين قدرت نمائى عجيب خدا است كه از آن مواد ساده چنين تركيب شگرفى به وجود آورده . يا اشاره به اسرار و رموزى است كه ميان خداوند و پيامبرش بوده و پيامى است از آشنا به سوى آشنا. و يا تفسيرهاى ديگر. جمعى از مفسران در اينجا مخصوصا روى علامت اختصارى بودن ((ص )) نسبت به اسماء الله يا غير آن تكيه كرده اند، چرا كه بسيارى از اسماء الله با ص شروع مى شود مانند صادق و صمد و صانع و يا اشاره به جمله صدق الله است كه در يك حرف خلاصه شده است . شرح بيشتر پيرامون تفسير مقطعه را در آغاز سوره هاى بقره ، آل عمران و اعراف (در جلد اول و دوم و ششم ) مطالعه فرمائيد. سپس مى فرمايد: سوگند به قرآنى كه داراى ذكر است كه تو بر حقى و اين كتاب اعجاز الهى است (و القرآن ذى الذكر). قرآن هم خودش ذكر است و هم داراى ذكر ذكر به معنى يادآورى و زدودن زنگار غفلت از صفحه دل ، ياد خدا، ياد نعمتهاى او ياد دادگاه بزرگ رستاخيز، و ياد هدف خلقت انسان . آرى عامل مهم بدبختى انسانها فراموشى و غفلت است ، و قرآن مجيد آنرا زائل مى كند. قرآن درباره منافقان مى گويد: نسوا الله فنسيهم : آنها خدا را فراموش ‍ كردند و خدا نيز آنها را فراموش نمود (و رحمتش را از آنها قطع كرد) (توبه - 67). و در همين سوره (ص ) آيه 26 درباره گمراهان مى خوانيم : ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب : كسانى كه از راه خداوند گمراه مى شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند. آرى بلاى بزرگ گمراهان و گنهكاران همان فراموشى است ، تا آنجا كه حتى خويشتن و ارزشهاى وجودى خويش را فراموش مى كنند، چنانكه قرآن مى گويد: و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون : مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، خداوند خودشان نيز از يادشان برد، آنها فاسقانند! (حشر - 19). و قرآن وسيله اى براى شكافتن اين پرده هاى نسيان ، و نورى براى برطرف ساختن ظلمات غفلت و فراموشكارى است ، آياتش انسان را به ياد خدا و معاد مى اندازد و جمله هايش انسان را به ارزشهاى وجودى خويش آشنا مى سازد. در آيه بعد مى گويد: اگر مى بينى آنها در برابر اين آيات روشنگر و قرآن بيداركننده تسليم نمى شوند نه به خاطر اين است كه پرده اى بر اين كلام حق افتاده بلكه كافران گرفتار تكبر و غرورى هستند كه آنها را از قبول حق باز داشته ، و عداوت و عصيانى كه آنها را از پذيرش دعوت تو مانع مى شود (بل الذين كفروا فى عزة و شقاق ). عزة به گفته راغب در مفردات حالتى است كه مانع مغلوب شدن انسان مى گردد (حالت شكست ناپذيرى ) و در اصل از عزاز به معنى سر زمين صلب و محكم و نفوذناپذير گرفته شده است ... و آن بر دو گونه است گاه عزت ممدوح و شايسته است ، چنانكه ذات پاك خدا را به عزيز توصيف مى كنيم ، و گاه عزت مذموم و آن نفوذناپذيرى در مقابل حق و تكبر از پذيرش واقعيات مى باشد، و اين عزت در حقيقت ذلت است ! شقاق از ماده شق در اصل به معنى شكاف است ، سپس به معنى اختلاف نيز به كار رفته ، زيرا اختلاف سبب مى شود كه هر گروهى در شقى قرار گيرد. قرآن در اينجا مساءله نفوذناپذيرى و كبر و غرور و پيمودن راه جدائى و شكاف و تفرقه را عامل بدبختى كفار شمرده ، آرى اينها صفات زشت و شومى است كه روى چشم و گوش انسان پرده مى افكند، و حس ‍ تشخيص را از انسان مى گيرد، و چه دردناك است كه چشم باز باشد و گوش باز اما آدمى كور باشد و كر؟ در آيه 206 سوره بقره مى خوانيم : و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد: هنگامى كه به او (منافق ) گفته مى شود از خدا بترس لجاجت و تعصب و غرور او را مى گيرد و به گناه مى كشاند، آتش دوزخ براى او كافى است و چه جايگاه بدى ؟ سپس براى بيدار ساختن اين مغروران غافل دست آنها را گرفته ، به گذشته تاريخ بشر مى برد، و سرنوشت اقوام مغرور و متكبر و لجوج را به آنها نشان مى دهد، شايد عبرت گيرند، مى گويد: چه بسيار اقوامى كه قبل از آنها بودند و ما آنها را (به خاطر تكذيب پيامبران و انكار آيات الهى و ظلم و گناه ) هلاك كرديم (و كم اهلكنا من قبلهم من قرن ). و به هنگام نزول عذاب فرياد استغاثه آنها بلند شد، اما چه سود كه دير شده بود، و زمان نجات سپرى شده بود (فنادوا و لات حين مناص ). آن روز كه پيامبران الهى و اولياى حق آنها را اندرز دادند و از عاقبت شوم اعمالشان برحذر داشتند نه تنها گوش شنوا نداشتند بلكه به استهزاء و سخريه و آزار مؤ منان و حتى قتل آنها پرداختند، و فرصتها از دست رفت و پلهاى پشت سر ويران گشت ، و در حالى عذاب استيصال براى نابودى آنها نازل شد كه درهاى توبه و بازگشت همه بسته شده بود و فريادهاى استغاثه آنها به جائى نرسيد! واژه لات براى نفى است و در اصل لاء نافيه بوده ، و تاء تانيث براى تاءكيد بر آن افزوده شده است . ((مناص )) از ماده ((نوص )) به معنى پناهگاه و فريادرس است ، مى گويند عرب هنگامى كه حادثه سخت و وحشتناكى رخ مى داده مخصوصا در جنگها اين كلمه را تكرار مى كرد و مى گفت ((مناص ، مناص )) يعنى پناهگاه كجا است ، پناهگاه كجاست ؟ و چون اين مفهوم با فرار مقارن است گاهى به معنى محل فرار نيز آمده است . به هر حال اين غافلان مغرور تا فرصت در دست داشتند كه به آغوش پر مهر لطف خدا پناه برند از آن استفاده نكردند، و به هنگامى كه فرصتها از دست رفت و عذاب استيصال نازل شد اين فريادهاى استغاثه و تلاش براى پيدا كردن راه فرار و پناهگاه به جائى نمى رسد. اين سنت پروردگار در همه اقوام پيشين بوده ، و در آينده نيز ادامه خواهد داشت ، چرا كه براى سنت او تغيير و تبديلى نيست . افسوس كه بسيارى از مردم حاضر نيستند از تجارب ديگران استفاده كنند بايد خودشان بار ديگر تجربه هاى تلخ را بيازمايند، تجربه هائى كه گاه در طول عمر انسان تنها يك بار رخ مى دهد و نوبت به بار دوم نمى رسد، و باصطلاح اول و آخر آن يكى است . ﴿2 سوره ص مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 88 آيه است محتواى سوره ((ص )) اين سوره در حقيقت مكملى براى سوره صافات است ، و استخوان بندى مطالبش شباهت زيادى با استخوان بندى سوره صافات دارد، و از اين نظر كه سوره مكى است تمام ويژگيهاى اين سوره ها را در زمينه بحث از مبدء و معاد و رسالت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در بر دارد، و آنرا با مطالب حساس ديگرى آميخته ، و در مجموع معجونى شفابخش براى همه جويندگان راه حق فراهم ساخته است . محتواى اين سوره را در پنج بخش مى توان خلاصه كرد: بخش اول از مساءله توحيد و مبارزه با شرك و مساءله نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و سرسختى و لجاجت دشمنان مشرك در برابر اين دو امر سخن مى گويد. بخش دوم گوشه هائى از تاريخ نه نفر از پيامبران خدا را منعكس ساخته ، و بالخصوص از داود و سليمان و ايوب بحث بيشترى دارد، مشكلات آنها را در زندگى و دعوت به سوى خدا منعكس مى سازد تا درسى باشد آموزنده براى مؤ منان نخستين كه در آن موقع تحت فشار شديدى قرار داشتند. بخش سوم سخن از سرنوشت كفار طاغى و ياغى در قيامت و تخاصم و جنگ و جدال آنها در دوزخ مى گويد، و به مشركان و افراد بى ايمان نشان مى دهد كه پايان كار آنها به كجا خواهد رسيد. چهارمين بخش سخن از آفرينش انسان و مقام والاى او و سجده كردن فرشتگان براى آدم مى گويد، و نشان مى دهد كه فاصله قوس صعودى و نزولى انسان تا چه حد عظيم است ، تا اين كوردلان بيخبر به ارزش ‍ وجودى خويش پى برند، و در برنامه هاى انحرافى خود تجديد نظر كنند و از زمره شياطين بدر آيند. پنجمين و آخرين بخش تهديدى است براى همه دشمنان لجوج ، و تسلى خاطرى است براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و بيان اين واقعيت كه او در دعوت خود هيچگونه اجر و مزدى از كسى نمى طلبد، و هيچ درد و رنجى براى كسى نمى خواهد. فضيلت تلاوت اين سوره در فضيلت اين سوره كه به خاطر آغازش به نام سوره ((ص )) ناميده شده ، در روايتى از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرء سورة ص اعطى من الاجر بوزن كل جبل سخره الله لداود حسنات و عصمه الله ان يصر على ذنب صغيرا او كبيرا: كسى كه سوره ((ص )) را بخواند به اندازه هر كوهى كه خدا مسخر داود فرموده بود حسنه به او مى دهد، و از آلوده شدن و اصرار بر گناه صغير و كبير حفظ مى كند. و در حديث ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) چنين آمده : من قرء سورة ص فى ليلة الجمعة اعطى من خير الدنيا و الاخرة ما لم يعط احد من الناس الا نبى مرسل او ملك مقرب ، و ادخله الله الجنة و كل من احب من اهلبيته حتى خادمه الذى يخدمه : كسى كه سوره ((ص )) را در شب جمعه بخواند از خير دنيا و آخرت آنقدر (از سوى خداوند) به او بخشيده مى شود كه به هيچكس داده نشده ، جز پيامبران مرسل ، و فرشتگان مقرب ، و خدا او و تمام كسانى را كه از خانواده اش مورد علاقه او هستند وارد بهشت مى كند، حتى خدمتگذارى كه به او خدمت مى كرده . هر گاه محتواى اين سوره را در كنار اين پاداشها بچينيم ، پيوند و ارتباط اين اجر و پاداشها با آن تعليمات روشن مى شود، و بار ديگر تاكيدى است بر اين حقيقت كه منظور تلاوت خشك و بى روح نيست ، بلكه تلاوتى است انديشه برانگيز، و تصميم آفرين ، انديشه و تصميمى كه انگيزه عمل گردد، و محتواى سوره را در زندگى انسان پياده كند. تفسير: وقت نجات شما گذشته است باز در نخستين آيه اين سوره به يكى از حروف مقطعه (ص ) برخورد مى كنيم و همان گفتگوهاى پيشين در تفسير اين حروف مقطعه مطرح مى شود كه آيا اينها اشاره به عظمت قرآن مجيد است كه از مواد ساده اى همچون حروف الفبا تشكيل شده با محتوائى كه جهان انسانيت را دگرگون مى سازد؟ و اين قدرت نمائى عجيب خدا است كه از آن مواد ساده چنين تركيب شگرفى به وجود آورده . يا اشاره به اسرار و رموزى است كه ميان خداوند و پيامبرش بوده و پيامى است از آشنا به سوى آشنا. و يا تفسيرهاى ديگر. جمعى از مفسران در اينجا مخصوصا روى علامت اختصارى بودن ((ص )) نسبت به اسماء الله يا غير آن تكيه كرده اند، چرا كه بسيارى از اسماء الله با ص شروع مى شود مانند صادق و صمد و صانع و يا اشاره به جمله صدق الله است كه در يك حرف خلاصه شده است . شرح بيشتر پيرامون تفسير مقطعه را در آغاز سوره هاى بقره ، آل عمران و اعراف (در جلد اول و دوم و ششم ) مطالعه فرمائيد. سپس مى فرمايد: سوگند به قرآنى كه داراى ذكر است كه تو بر حقى و اين كتاب اعجاز الهى است (و القرآن ذى الذكر). قرآن هم خودش ذكر است و هم داراى ذكر ذكر به معنى يادآورى و زدودن زنگار غفلت از صفحه دل ، ياد خدا، ياد نعمتهاى او ياد دادگاه بزرگ رستاخيز، و ياد هدف خلقت انسان . آرى عامل مهم بدبختى انسانها فراموشى و غفلت است ، و قرآن مجيد آنرا زائل مى كند. قرآن درباره منافقان مى گويد: نسوا الله فنسيهم : آنها خدا را فراموش ‍ كردند و خدا نيز آنها را فراموش نمود (و رحمتش را از آنها قطع كرد) (توبه - 67). و در همين سوره (ص ) آيه 26 درباره گمراهان مى خوانيم : ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب : كسانى كه از راه خداوند گمراه مى شوند عذاب شديدى به خاطر فراموش كردن روز حساب دارند. آرى بلاى بزرگ گمراهان و گنهكاران همان فراموشى است ، تا آنجا كه حتى خويشتن و ارزشهاى وجودى خويش را فراموش مى كنند، چنانكه قرآن مى گويد: و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون : مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند، خداوند خودشان نيز از يادشان برد، آنها فاسقانند! (حشر - 19). و قرآن وسيله اى براى شكافتن اين پرده هاى نسيان ، و نورى براى برطرف ساختن ظلمات غفلت و فراموشكارى است ، آياتش انسان را به ياد خدا و معاد مى اندازد و جمله هايش انسان را به ارزشهاى وجودى خويش آشنا مى سازد. در آيه بعد مى گويد: اگر مى بينى آنها در برابر اين آيات روشنگر و قرآن بيداركننده تسليم نمى شوند نه به خاطر اين است كه پرده اى بر اين كلام حق افتاده بلكه كافران گرفتار تكبر و غرورى هستند كه آنها را از قبول حق باز داشته ، و عداوت و عصيانى كه آنها را از پذيرش دعوت تو مانع مى شود (بل الذين كفروا فى عزة و شقاق ). عزة به گفته راغب در مفردات حالتى است كه مانع مغلوب شدن انسان مى گردد (حالت شكست ناپذيرى ) و در اصل از عزاز به معنى سر زمين صلب و محكم و نفوذناپذير گرفته شده است ... و آن بر دو گونه است گاه عزت ممدوح و شايسته است ، چنانكه ذات پاك خدا را به عزيز توصيف مى كنيم ، و گاه عزت مذموم و آن نفوذناپذيرى در مقابل حق و تكبر از پذيرش واقعيات مى باشد، و اين عزت در حقيقت ذلت است ! شقاق از ماده شق در اصل به معنى شكاف است ، سپس به معنى اختلاف نيز به كار رفته ، زيرا اختلاف سبب مى شود كه هر گروهى در شقى قرار گيرد. قرآن در اينجا مساءله نفوذناپذيرى و كبر و غرور و پيمودن راه جدائى و شكاف و تفرقه را عامل بدبختى كفار شمرده ، آرى اينها صفات زشت و شومى است كه روى چشم و گوش انسان پرده مى افكند، و حس ‍ تشخيص را از انسان مى گيرد، و چه دردناك است كه چشم باز باشد و گوش باز اما آدمى كور باشد و كر؟ در آيه 206 سوره بقره مى خوانيم : و اذا قيل له اتق الله اخذته العزة بالاثم فحسبه جهنم و لبئس المهاد: هنگامى كه به او (منافق ) گفته مى شود از خدا بترس لجاجت و تعصب و غرور او را مى گيرد و به گناه مى كشاند، آتش دوزخ براى او كافى است و چه جايگاه بدى ؟ سپس براى بيدار ساختن اين مغروران غافل دست آنها را گرفته ، به گذشته تاريخ بشر مى برد، و سرنوشت اقوام مغرور و متكبر و لجوج را به آنها نشان مى دهد، شايد عبرت گيرند، مى گويد: چه بسيار اقوامى كه قبل از آنها بودند و ما آنها را (به خاطر تكذيب پيامبران و انكار آيات الهى و ظلم و گناه ) هلاك كرديم (و كم اهلكنا من قبلهم من قرن ). و به هنگام نزول عذاب فرياد استغاثه آنها بلند شد، اما چه سود كه دير شده بود، و زمان نجات سپرى شده بود (فنادوا و لات حين مناص ). آن روز كه پيامبران الهى و اولياى حق آنها را اندرز دادند و از عاقبت شوم اعمالشان برحذر داشتند نه تنها گوش شنوا نداشتند بلكه به استهزاء و سخريه و آزار مؤ منان و حتى قتل آنها پرداختند، و فرصتها از دست رفت و پلهاى پشت سر ويران گشت ، و در حالى عذاب استيصال براى نابودى آنها نازل شد كه درهاى توبه و بازگشت همه بسته شده بود و فريادهاى استغاثه آنها به جائى نرسيد! واژه لات براى نفى است و در اصل لاء نافيه بوده ، و تاء تانيث براى تاءكيد بر آن افزوده شده است . ((مناص )) از ماده ((نوص )) به معنى پناهگاه و فريادرس است ، مى گويند عرب هنگامى كه حادثه سخت و وحشتناكى رخ مى داده مخصوصا در جنگها اين كلمه را تكرار مى كرد و مى گفت ((مناص ، مناص )) يعنى پناهگاه كجا است ، پناهگاه كجاست ؟ و چون اين مفهوم با فرار مقارن است گاهى به معنى محل فرار نيز آمده است . به هر حال اين غافلان مغرور تا فرصت در دست داشتند كه به آغوش پر مهر لطف خدا پناه برند از آن استفاده نكردند، و به هنگامى كه فرصتها از دست رفت و عذاب استيصال نازل شد اين فريادهاى استغاثه و تلاش براى پيدا كردن راه فرار و پناهگاه به جائى نمى رسد. اين سنت پروردگار در همه اقوام پيشين بوده ، و در آينده نيز ادامه خواهد داشت ، چرا كه براى سنت او تغيير و تبديلى نيست . افسوس كه بسيارى از مردم حاضر نيستند از تجارب ديگران استفاده كنند بايد خودشان بار ديگر تجربه هاى تلخ را بيازمايند، تجربه هائى كه گاه در طول عمر انسان تنها يك بار رخ مى دهد و نوبت به بار دوم نمى رسد، و باصطلاح اول و آخر آن يكى است . ﴿3 آيا بجاى اينهمه خدا، يك خدا را بپذيريم ؟! افراد مغرور و خودخواه هم نفوذ ناپذيرند و هم مطلق گرا چيزى را جز آنچه با افكار محدود و ناقصشان درك كرده اند به رسميت نمى شناسند، و معيار سنجش همه ارزشها را همان قرار مى دهند. لذا هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرچم توحيد را در مكه برافراشت و بر ضد بتهاى كوچك و بزرگ كه عدد آنها بالغ بر 360 بت مى شد قيام كرد گاه تعجب مى كردند كه چرا پيامبر انذاركننده اى از ميان آنها برخاسته است ؟ (و عجبوا ان جاءهم منذر منهم ). تعجب آنها از اين بود كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يك نفر از خود آنها است . چرا فرشته اى از آسمان نازل نشده ؟ آنها اين نقطه بزرگ قوت را نقطه ضعف مى پنداشتند كسى كه از ميان توده مردم برخاسته بود، از نيازها و دردهاى آنها با خبر بود، و با مشكلات و مسائل زندگى آنان آشنائى داشت مى توانست در همه چيز الگو و اسوه باشد، آنها اين امتياز بزرگ را به عنوان يك نقطه تاريك در دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تلقى مى كردند و از آن تعجب داشتند. گاه از اين مرحله نيز فراتر رفتند و كافران گفتند اين ساحر دروغگوئى است ! (و قال الكافرون هذا ساحر كذاب ). بارها گفته ايم كه نسبت دادن سحر به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر مشاهده معجزات غير قابل انكار و نفوذ خارق العاده او در افكار بود، و نسبت دادن كذب به او به خاطر اين بود كه بر خلاف سنتهاى خرافى و افكار منحطى كه جزء مسلمات آن محيط محسوب مى شد قيام كرد و بر ضد آن سخن مى گفت و دعوى رسالت از سوى خدا داشت . هنگامى كه پيامبر دعوت توحيدى خود را آشكار نمود نگاه به يكديگر مى كردند و مى گفتند بيائيد چيزهاى ناشنيده بشنويد آيا او بجاى اينهمه خدايان يك خدا قرار داده ؟ اين راستى چيز عجيبى است ! (اجعل الالهة الها واحدا ان هذا لشى ء عجاب ). <9> آرى گاه غرور و خودخواهى و مطلق نگرى و فساد محيط آنچنان بينش و قضاوت انسان را تغيير مى دهد كه از واقعيتهاى روشن تعجب مى كند در حالى كه به خرافات و پندارهاى واهى سخت پاى بند است . واژه ((عجاب )) مانند ((طوال )) (بر وزن تراب ) معنى مبالغه را مى رساند، و به امور بسيار عجيب گفته مى شود. اين سبك مغزان فكر مى كردند هر قدر تعداد معبودهاى آنها بيشتر شود قدرت و اعتبار نفوذ آنها بيشتر خواهد بود، و به همين دليل خداى يكتا چيز كمى به نظر آنها مى رسيد، در حالى كه مى دانيم اشياء متعدد از نظر فلسفى هميشه محدودند، و وجود نامحدود يكى بيشتر نيست ، به همين دليل تمام مطالعات در خداشناسى به خط توحيد منتهى مى شود. سركردگان آنها هنگامى كه از مراجعه به ابوطالب و ميانجيگرى او ماءيوس و نااميد شدند از نزد او بيرون آمدند، و گفتند: برويد و خدايانتان را محكم بچسبيد، و ايستادگى و استقامت به خرج دهيد كه هدف محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين است كه جامعه ما را به فساد و تباهى كشد و نعمتهاى خدا را به خاطر پشت كردن به بتها از ما قطع كند و خود بر ما رياست نمايد! (و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على الهتكم ان هذا لشى ء يراد). ((انطلق )) از ماده ((انطلاق )) به معنى بيرون رفتن با سرعت و توام با رها ساختن كار قبلى است ، و در اينجا اشاره به رها ساختن مجلس ‍ ابوطالب با قهر و خشم است . ملا اشاره به اشراف و سرشناسان قريش است كه به سراغ ابوطالب آمدند كه بعد از بيرون آمدن از آن مجلس به يكديگر و يا به پيروان خود مى گفتند دست از بتها برنداريد و معبودهايتان را محكم بچسبيد. جمله ((لشى ء يراد)) مفهومش اين است كه اين مساءله چيزى است خواسته شده و چون جمله سربسته اى است مفسران تفسيرهاى بسيارى براى آن ذكر كرده اند، از جمله : بعضى گفته اند: اشاره به دعوت پيامبر گرامى اسلام است و منظور اين است كه اين دعوت توطئه اى است كه هدفش مائيم ، ظاهرى دارد دعوت به سوى الله و باطنى كه حكومت كردن بر ما و سيادت و رياست بر عرب است ، و اينها همه بهانه اى است براى اين مطلب ، شما مردم برويد و محكم بر آئين خود بايستيد، و تحليل درباره اين توطئه را به ما سران قوم واگذاريد!. اين چيزى است كه سردمداران باطل هميشه براى خاموش كردن صداى رهروان راه حق مطرح مى كردند، آن را توطئه مى ناميدند، توطئه اى كه بايد سياستمداران آنرا به دقت تحليل كرده ، و براى مبارزه با آن برنامه تنظيم كنند، و اما توده مردم بايد بى اعتنا از كنار آن بگذرند، و به آنچه در دست دارند سخت بچسبند! نظير اين سخن در داستان نوح نيز آمده است كه اشراف و سرجنبانها به توده مردم گفتند: ما هذا لا بشر مثلكم يريد ان يتفضل عليكم : اين مرد فقط انسانى مثل شما است كه مى خواهد بر شما تقدم جويد (مؤ منون - 24). بعضى ديگر در تفسير اين جمله گفته اند: منظور اين است شما بت پرستان محكم در مورد خدايانتان استقامت كنيد، اين همان چيزى است كه از شما خواسته شده است . بعضى نيز گفته اند: منظور اين است محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هدفش مائيم ، او مى خواهد جامعه ما را به فساد بكشد و ما به خدايانمان پشت كنيم ، در نتيجه نعمتها از ما قطع شود، و عذاب بر ما نازل گردد! بعضى نيز احتمال داده اند: منظور اين است كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از كار خود دست بردار نيست ، تصميمى است گرفته شده ، و اراده اى است تخلف ناپذير، بنابراين مذاكره كردن با او بيهوده است برويد و عقائدتان را محكم نگهداريد. و بالاخره احتمال داده شده كه منظور آنها اين بوده كه اين مصيبتى است براى ما پيش آمده ، و به هر حال بايد بسازيم و بسوزيم و آئين خود را محكم نگهداريم . البته با توجه به كلى بودن مفهوم اين جمله غالب اين تفسيرها ممكن است در آن جمع باشد هر چند معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد. به هر حال سران بت پرستان مى خواستند با اين سخن ، روحيه متزلزل پيروان خود را تقويت كنند، و از سقوط هر چه بيشتر اعتقاداتشان جلوگيرى بعمل آورند اما چه تلاش بيهوده اى ؟!. سپس براى اغفال مردم و يا قانع ساختن خويش گفتند: ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نشنيده ايم ، اين فقط يك دروغ و كذب است ! (ما سمعنا بهذا فى الملة الاخرة ان هذا الا اختلاق ). اگر ادعاى توحيد و نفى بتها واقعيتى داشت بايد پدران ما با آن عظمت و شخصيت ! آن را درك كرده باشند، و ما از آنها شنيده باشيم ، اما اين يك گفتار دروغين و بى سابقه است ! تعبير به ((الملة الاخرة )) ممكن است اشاره به جمعيت پدرانشان باشد كه نسبت به آنها آخرين ملت بودند چنانكه در بالا گفتيم ، و ممكن است اشاره به ((اهل كتاب )) مخصوصا ((نصارى )) باشد كه آخرين دين و ملت قبل از ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) محسوب مى شدند، يعنى در كتب نصارا نيز از سخنان محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اثرى نيست ، چرا كه آنها قائل به تثليث (خدايان سه گانه ) هستند، توحيد محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطلب نوظهورى است ! ولى چنانكه لحن قرآن در آيات مختلف ديگر نشان مى دهد عرب جاهلى تكيه بر كتب يهود و نصارى نداشت ، تمام تكيه گاهش سنت و آئين نياكان و پدران بود، و همين شاهد خوبى براى تفسير اول است . ((اختلاق )) از ماده خلق در اصل به معنى ابداء چيزى بدون سابقه است ، سپس اين كلمه به دروغ نيز اطلاق شده ، چرا كه دروغگو در بسيارى از مواقع مطالب بى سابقه اى را مطرح مى كند، بنابراين منظور از اختلاق در آيه مورد بحث اين است كه ادعاى توحيد ادعاى نوظهور و بى سابقه اى است كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آنرا مطرح كرده و در ميان ما و پيشينيانمان كاملا ناشناخته بوده است ، و اين خود دليل بر بطلان آن است ! ﴿4 آيا بجاى اينهمه خدا، يك خدا را بپذيريم ؟! افراد مغرور و خودخواه هم نفوذ ناپذيرند و هم مطلق گرا چيزى را جز آنچه با افكار محدود و ناقصشان درك كرده اند به رسميت نمى شناسند، و معيار سنجش همه ارزشها را همان قرار مى دهند. لذا هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرچم توحيد را در مكه برافراشت و بر ضد بتهاى كوچك و بزرگ كه عدد آنها بالغ بر 360 بت مى شد قيام كرد گاه تعجب مى كردند كه چرا پيامبر انذاركننده اى از ميان آنها برخاسته است ؟ (و عجبوا ان جاءهم منذر منهم ). تعجب آنها از اين بود كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يك نفر از خود آنها است . چرا فرشته اى از آسمان نازل نشده ؟ آنها اين نقطه بزرگ قوت را نقطه ضعف مى پنداشتند كسى كه از ميان توده مردم برخاسته بود، از نيازها و دردهاى آنها با خبر بود، و با مشكلات و مسائل زندگى آنان آشنائى داشت مى توانست در همه چيز الگو و اسوه باشد، آنها اين امتياز بزرگ را به عنوان يك نقطه تاريك در دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تلقى مى كردند و از آن تعجب داشتند. گاه از اين مرحله نيز فراتر رفتند و كافران گفتند اين ساحر دروغگوئى است ! (و قال الكافرون هذا ساحر كذاب ). بارها گفته ايم كه نسبت دادن سحر به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر مشاهده معجزات غير قابل انكار و نفوذ خارق العاده او در افكار بود، و نسبت دادن كذب به او به خاطر اين بود كه بر خلاف سنتهاى خرافى و افكار منحطى كه جزء مسلمات آن محيط محسوب مى شد قيام كرد و بر ضد آن سخن مى گفت و دعوى رسالت از سوى خدا داشت . هنگامى كه پيامبر دعوت توحيدى خود را آشكار نمود نگاه به يكديگر مى كردند و مى گفتند بيائيد چيزهاى ناشنيده بشنويد آيا او بجاى اينهمه خدايان يك خدا قرار داده ؟ اين راستى چيز عجيبى است ! (اجعل الالهة الها واحدا ان هذا لشى ء عجاب ). آرى گاه غرور و خودخواهى و مطلق نگرى و فساد محيط آنچنان بينش و قضاوت انسان را تغيير مى دهد كه از واقعيتهاى روشن تعجب مى كند در حالى كه به خرافات و پندارهاى واهى سخت پاى بند است . واژه ((عجاب )) مانند ((طوال )) (بر وزن تراب ) معنى مبالغه را مى رساند، و به امور بسيار عجيب گفته مى شود. اين سبك مغزان فكر مى كردند هر قدر تعداد معبودهاى آنها بيشتر شود قدرت و اعتبار نفوذ آنها بيشتر خواهد بود، و به همين دليل خداى يكتا چيز كمى به نظر آنها مى رسيد، در حالى كه مى دانيم اشياء متعدد از نظر فلسفى هميشه محدودند، و وجود نامحدود يكى بيشتر نيست ، به همين دليل تمام مطالعات در خداشناسى به خط توحيد منتهى مى شود. سركردگان آنها هنگامى كه از مراجعه به ابوطالب و ميانجيگرى او ماءيوس و نااميد شدند از نزد او بيرون آمدند، و گفتند: برويد و خدايانتان را محكم بچسبيد، و ايستادگى و استقامت به خرج دهيد كه هدف محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين است كه جامعه ما را به فساد و تباهى كشد و نعمتهاى خدا را به خاطر پشت كردن به بتها از ما قطع كند و خود بر ما رياست نمايد! (و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على الهتكم ان هذا لشى ء يراد). ((انطلق )) از ماده ((انطلاق )) به معنى بيرون رفتن با سرعت و توام با رها ساختن كار قبلى است ، و در اينجا اشاره به رها ساختن مجلس ‍ ابوطالب با قهر و خشم است . ملا اشاره به اشراف و سرشناسان قريش است كه به سراغ ابوطالب آمدند كه بعد از بيرون آمدن از آن مجلس به يكديگر و يا به پيروان خود مى گفتند دست از بتها برنداريد و معبودهايتان را محكم بچسبيد. جمله ((لشى ء يراد)) مفهومش اين است كه اين مساءله چيزى است خواسته شده و چون جمله سربسته اى است مفسران تفسيرهاى بسيارى براى آن ذكر كرده اند، از جمله : بعضى گفته اند: اشاره به دعوت پيامبر گرامى اسلام است و منظور اين است كه اين دعوت توطئه اى است كه هدفش مائيم ، ظاهرى دارد دعوت به سوى الله و باطنى كه حكومت كردن بر ما و سيادت و رياست بر عرب است ، و اينها همه بهانه اى است براى اين مطلب ، شما مردم برويد و محكم بر آئين خود بايستيد، و تحليل درباره اين توطئه را به ما سران قوم واگذاريد!. اين چيزى است كه سردمداران باطل هميشه براى خاموش كردن صداى رهروان راه حق مطرح مى كردند، آن را توطئه مى ناميدند، توطئه اى كه بايد سياستمداران آنرا به دقت تحليل كرده ، و براى مبارزه با آن برنامه تنظيم كنند، و اما توده مردم بايد بى اعتنا از كنار آن بگذرند، و به آنچه در دست دارند سخت بچسبند! نظير اين سخن در داستان نوح نيز آمده است كه اشراف و سرجنبانها به توده مردم گفتند: ما هذا لا بشر مثلكم يريد ان يتفضل عليكم : اين مرد فقط انسانى مثل شما است كه مى خواهد بر شما تقدم جويد (مؤ منون - 24). بعضى ديگر در تفسير اين جمله گفته اند: منظور اين است شما بت پرستان محكم در مورد خدايانتان استقامت كنيد، اين همان چيزى است كه از شما خواسته شده است . بعضى نيز گفته اند: منظور اين است محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هدفش مائيم ، او مى خواهد جامعه ما را به فساد بكشد و ما به خدايانمان پشت كنيم ، در نتيجه نعمتها از ما قطع شود، و عذاب بر ما نازل گردد! بعضى نيز احتمال داده اند: منظور اين است كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از كار خود دست بردار نيست ، تصميمى است گرفته شده ، و اراده اى است تخلف ناپذير، بنابراين مذاكره كردن با او بيهوده است برويد و عقائدتان را محكم نگهداريد. و بالاخره احتمال داده شده كه منظور آنها اين بوده كه اين مصيبتى است براى ما پيش آمده ، و به هر حال بايد بسازيم و بسوزيم و آئين خود را محكم نگهداريم . البته با توجه به كلى بودن مفهوم اين جمله غالب اين تفسيرها ممكن است در آن جمع باشد هر چند معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد. به هر حال سران بت پرستان مى خواستند با اين سخن ، روحيه متزلزل پيروان خود را تقويت كنند، و از سقوط هر چه بيشتر اعتقاداتشان جلوگيرى بعمل آورند اما چه تلاش بيهوده اى ؟!. سپس براى اغفال مردم و يا قانع ساختن خويش گفتند: ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نشنيده ايم ، اين فقط يك دروغ و كذب است ! (ما سمعنا بهذا فى الملة الاخرة ان هذا الا اختلاق ). اگر ادعاى توحيد و نفى بتها واقعيتى داشت بايد پدران ما با آن عظمت و شخصيت ! آن را درك كرده باشند، و ما از آنها شنيده باشيم ، اما اين يك گفتار دروغين و بى سابقه است ! تعبير به ((الملة الاخرة )) ممكن است اشاره به جمعيت پدرانشان باشد كه نسبت به آنها آخرين ملت بودند چنانكه در بالا گفتيم ، و ممكن است اشاره به ((اهل كتاب )) مخصوصا ((نصارى )) باشد كه آخرين دين و ملت قبل از ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) محسوب مى شدند، يعنى در كتب نصارا نيز از سخنان محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اثرى نيست ، چرا كه آنها قائل به تثليث (خدايان سه گانه ) هستند، توحيد محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطلب نوظهورى است ! ولى چنانكه لحن قرآن در آيات مختلف ديگر نشان مى دهد عرب جاهلى تكيه بر كتب يهود و نصارى نداشت ، تمام تكيه گاهش سنت و آئين نياكان و پدران بود، و همين شاهد خوبى براى تفسير اول است . ((اختلاق )) از ماده خلق در اصل به معنى ابداء چيزى بدون سابقه است ، سپس اين كلمه به دروغ نيز اطلاق شده ، چرا كه دروغگو در بسيارى از مواقع مطالب بى سابقه اى را مطرح مى كند، بنابراين منظور از اختلاق در آيه مورد بحث اين است كه ادعاى توحيد ادعاى نوظهور و بى سابقه اى است كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آنرا مطرح كرده و در ميان ما و پيشينيانمان كاملا ناشناخته بوده است ، و اين خود دليل بر بطلان آن است ! ﴿5 آيا بجاى اينهمه خدا، يك خدا را بپذيريم ؟! افراد مغرور و خودخواه هم نفوذ ناپذيرند و هم مطلق گرا چيزى را جز آنچه با افكار محدود و ناقصشان درك كرده اند به رسميت نمى شناسند، و معيار سنجش همه ارزشها را همان قرار مى دهند. لذا هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرچم توحيد را در مكه برافراشت و بر ضد بتهاى كوچك و بزرگ كه عدد آنها بالغ بر 360 بت مى شد قيام كرد گاه تعجب مى كردند كه چرا پيامبر انذاركننده اى از ميان آنها برخاسته است ؟ (و عجبوا ان جاءهم منذر منهم ). تعجب آنها از اين بود كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يك نفر از خود آنها است . چرا فرشته اى از آسمان نازل نشده ؟ آنها اين نقطه بزرگ قوت را نقطه ضعف مى پنداشتند كسى كه از ميان توده مردم برخاسته بود، از نيازها و دردهاى آنها با خبر بود، و با مشكلات و مسائل زندگى آنان آشنائى داشت مى توانست در همه چيز الگو و اسوه باشد، آنها اين امتياز بزرگ را به عنوان يك نقطه تاريك در دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تلقى مى كردند و از آن تعجب داشتند. گاه از اين مرحله نيز فراتر رفتند و كافران گفتند اين ساحر دروغگوئى است ! (و قال الكافرون هذا ساحر كذاب ). بارها گفته ايم كه نسبت دادن سحر به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر مشاهده معجزات غير قابل انكار و نفوذ خارق العاده او در افكار بود، و نسبت دادن كذب به او به خاطر اين بود كه بر خلاف سنتهاى خرافى و افكار منحطى كه جزء مسلمات آن محيط محسوب مى شد قيام كرد و بر ضد آن سخن مى گفت و دعوى رسالت از سوى خدا داشت . هنگامى كه پيامبر دعوت توحيدى خود را آشكار نمود نگاه به يكديگر مى كردند و مى گفتند بيائيد چيزهاى ناشنيده بشنويد آيا او بجاى اينهمه خدايان يك خدا قرار داده ؟ اين راستى چيز عجيبى است ! (اجعل الالهة الها واحدا ان هذا لشى ء عجاب ). آرى گاه غرور و خودخواهى و مطلق نگرى و فساد محيط آنچنان بينش و قضاوت انسان را تغيير مى دهد كه از واقعيتهاى روشن تعجب مى كند در حالى كه به خرافات و پندارهاى واهى سخت پاى بند است . واژه ((عجاب )) مانند ((طوال )) (بر وزن تراب ) معنى مبالغه را مى رساند، و به امور بسيار عجيب گفته مى شود. اين سبك مغزان فكر مى كردند هر قدر تعداد معبودهاى آنها بيشتر شود قدرت و اعتبار نفوذ آنها بيشتر خواهد بود، و به همين دليل خداى يكتا چيز كمى به نظر آنها مى رسيد، در حالى كه مى دانيم اشياء متعدد از نظر فلسفى هميشه محدودند، و وجود نامحدود يكى بيشتر نيست ، به همين دليل تمام مطالعات در خداشناسى به خط توحيد منتهى مى شود. سركردگان آنها هنگامى كه از مراجعه به ابوطالب و ميانجيگرى او ماءيوس و نااميد شدند از نزد او بيرون آمدند، و گفتند: برويد و خدايانتان را محكم بچسبيد، و ايستادگى و استقامت به خرج دهيد كه هدف محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين است كه جامعه ما را به فساد و تباهى كشد و نعمتهاى خدا را به خاطر پشت كردن به بتها از ما قطع كند و خود بر ما رياست نمايد! (و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على الهتكم ان هذا لشى ء يراد). ((انطلق )) از ماده ((انطلاق )) به معنى بيرون رفتن با سرعت و توام با رها ساختن كار قبلى است ، و در اينجا اشاره به رها ساختن مجلس ‍ ابوطالب با قهر و خشم است . ملا اشاره به اشراف و سرشناسان قريش است كه به سراغ ابوطالب آمدند كه بعد از بيرون آمدن از آن مجلس به يكديگر و يا به پيروان خود مى گفتند دست از بتها برنداريد و معبودهايتان را محكم بچسبيد. جمله ((لشى ء يراد)) مفهومش اين است كه اين مساءله چيزى است خواسته شده و چون جمله سربسته اى است مفسران تفسيرهاى بسيارى براى آن ذكر كرده اند، از جمله : بعضى گفته اند: اشاره به دعوت پيامبر گرامى اسلام است و منظور اين است كه اين دعوت توطئه اى است كه هدفش مائيم ، ظاهرى دارد دعوت به سوى الله و باطنى كه حكومت كردن بر ما و سيادت و رياست بر عرب است ، و اينها همه بهانه اى است براى اين مطلب ، شما مردم برويد و محكم بر آئين خود بايستيد، و تحليل درباره اين توطئه را به ما سران قوم واگذاريد!. اين چيزى است كه سردمداران باطل هميشه براى خاموش كردن صداى رهروان راه حق مطرح مى كردند، آن را توطئه مى ناميدند، توطئه اى كه بايد سياستمداران آنرا به دقت تحليل كرده ، و براى مبارزه با آن برنامه تنظيم كنند، و اما توده مردم بايد بى اعتنا از كنار آن بگذرند، و به آنچه در دست دارند سخت بچسبند! نظير اين سخن در داستان نوح نيز آمده است كه اشراف و سرجنبانها به توده مردم گفتند: ما هذا لا بشر مثلكم يريد ان يتفضل عليكم : اين مرد فقط انسانى مثل شما است كه مى خواهد بر شما تقدم جويد (مؤ منون - 24). بعضى ديگر در تفسير اين جمله گفته اند: منظور اين است شما بت پرستان محكم در مورد خدايانتان استقامت كنيد، اين همان چيزى است كه از شما خواسته شده است . بعضى نيز گفته اند: منظور اين است محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هدفش مائيم ، او مى خواهد جامعه ما را به فساد بكشد و ما به خدايانمان پشت كنيم ، در نتيجه نعمتها از ما قطع شود، و عذاب بر ما نازل گردد! بعضى نيز احتمال داده اند: منظور اين است كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از كار خود دست بردار نيست ، تصميمى است گرفته شده ، و اراده اى است تخلف ناپذير، بنابراين مذاكره كردن با او بيهوده است برويد و عقائدتان را محكم نگهداريد. و بالاخره احتمال داده شده كه منظور آنها اين بوده كه اين مصيبتى است براى ما پيش آمده ، و به هر حال بايد بسازيم و بسوزيم و آئين خود را محكم نگهداريم . البته با توجه به كلى بودن مفهوم اين جمله غالب اين تفسيرها ممكن است در آن جمع باشد هر چند معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد. به هر حال سران بت پرستان مى خواستند با اين سخن ، روحيه متزلزل پيروان خود را تقويت كنند، و از سقوط هر چه بيشتر اعتقاداتشان جلوگيرى بعمل آورند اما چه تلاش بيهوده اى ؟!. سپس براى اغفال مردم و يا قانع ساختن خويش گفتند: ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نشنيده ايم ، اين فقط يك دروغ و كذب است ! (ما سمعنا بهذا فى الملة الاخرة ان هذا الا اختلاق ). اگر ادعاى توحيد و نفى بتها واقعيتى داشت بايد پدران ما با آن عظمت و شخصيت ! آن را درك كرده باشند، و ما از آنها شنيده باشيم ، اما اين يك گفتار دروغين و بى سابقه است ! تعبير به ((الملة الاخرة )) ممكن است اشاره به جمعيت پدرانشان باشد كه نسبت به آنها آخرين ملت بودند چنانكه در بالا گفتيم ، و ممكن است اشاره به ((اهل كتاب )) مخصوصا ((نصارى )) باشد كه آخرين دين و ملت قبل از ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) محسوب مى شدند، يعنى در كتب نصارا نيز از سخنان محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اثرى نيست ، چرا كه آنها قائل به تثليث (خدايان سه گانه ) هستند، توحيد محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطلب نوظهورى است ! ولى چنانكه لحن قرآن در آيات مختلف ديگر نشان مى دهد عرب جاهلى تكيه بر كتب يهود و نصارى نداشت ، تمام تكيه گاهش سنت و آئين نياكان و پدران بود، و همين شاهد خوبى براى تفسير اول است . ((اختلاق )) از ماده خلق در اصل به معنى ابداء چيزى بدون سابقه است ، سپس اين كلمه به دروغ نيز اطلاق شده ، چرا كه دروغگو در بسيارى از مواقع مطالب بى سابقه اى را مطرح مى كند، بنابراين منظور از اختلاق در آيه مورد بحث اين است كه ادعاى توحيد ادعاى نوظهور و بى سابقه اى است كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آنرا مطرح كرده و در ميان ما و پيشينيانمان كاملا ناشناخته بوده است ، و اين خود دليل بر بطلان آن است ! ﴿6 آيا بجاى اينهمه خدا، يك خدا را بپذيريم ؟! افراد مغرور و خودخواه هم نفوذ ناپذيرند و هم مطلق گرا چيزى را جز آنچه با افكار محدود و ناقصشان درك كرده اند به رسميت نمى شناسند، و معيار سنجش همه ارزشها را همان قرار مى دهند. لذا هنگامى كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرچم توحيد را در مكه برافراشت و بر ضد بتهاى كوچك و بزرگ كه عدد آنها بالغ بر 360 بت مى شد قيام كرد گاه تعجب مى كردند كه چرا پيامبر انذاركننده اى از ميان آنها برخاسته است ؟ (و عجبوا ان جاءهم منذر منهم ). تعجب آنها از اين بود كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) يك نفر از خود آنها است . چرا فرشته اى از آسمان نازل نشده ؟ آنها اين نقطه بزرگ قوت را نقطه ضعف مى پنداشتند كسى كه از ميان توده مردم برخاسته بود، از نيازها و دردهاى آنها با خبر بود، و با مشكلات و مسائل زندگى آنان آشنائى داشت مى توانست در همه چيز الگو و اسوه باشد، آنها اين امتياز بزرگ را به عنوان يك نقطه تاريك در دعوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تلقى مى كردند و از آن تعجب داشتند. گاه از اين مرحله نيز فراتر رفتند و كافران گفتند اين ساحر دروغگوئى است ! (و قال الكافرون هذا ساحر كذاب ). بارها گفته ايم كه نسبت دادن سحر به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به خاطر مشاهده معجزات غير قابل انكار و نفوذ خارق العاده او در افكار بود، و نسبت دادن كذب به او به خاطر اين بود كه بر خلاف سنتهاى خرافى و افكار منحطى كه جزء مسلمات آن محيط محسوب مى شد قيام كرد و بر ضد آن سخن مى گفت و دعوى رسالت از سوى خدا داشت . هنگامى كه پيامبر دعوت توحيدى خود را آشكار نمود نگاه به يكديگر مى كردند و مى گفتند بيائيد چيزهاى ناشنيده بشنويد آيا او بجاى اينهمه خدايان يك خدا قرار داده ؟ اين راستى چيز عجيبى است ! (اجعل الالهة الها واحدا ان هذا لشى ء عجاب ). آرى گاه غرور و خودخواهى و مطلق نگرى و فساد محيط آنچنان بينش و قضاوت انسان را تغيير مى دهد كه از واقعيتهاى روشن تعجب مى كند در حالى كه به خرافات و پندارهاى واهى سخت پاى بند است . واژه ((عجاب )) مانند ((طوال )) (بر وزن تراب ) معنى مبالغه را مى رساند، و به امور بسيار عجيب گفته مى شود. اين سبك مغزان فكر مى كردند هر قدر تعداد معبودهاى آنها بيشتر شود قدرت و اعتبار نفوذ آنها بيشتر خواهد بود، و به همين دليل خداى يكتا چيز كمى به نظر آنها مى رسيد، در حالى كه مى دانيم اشياء متعدد از نظر فلسفى هميشه محدودند، و وجود نامحدود يكى بيشتر نيست ، به همين دليل تمام مطالعات در خداشناسى به خط توحيد منتهى مى شود. سركردگان آنها هنگامى كه از مراجعه به ابوطالب و ميانجيگرى او ماءيوس و نااميد شدند از نزد او بيرون آمدند، و گفتند: برويد و خدايانتان را محكم بچسبيد، و ايستادگى و استقامت به خرج دهيد كه هدف محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اين است كه جامعه ما را به فساد و تباهى كشد و نعمتهاى خدا را به خاطر پشت كردن به بتها از ما قطع كند و خود بر ما رياست نمايد! (و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا على الهتكم ان هذا لشى ء يراد). ((انطلق )) از ماده ((انطلاق )) به معنى بيرون رفتن با سرعت و توام با رها ساختن كار قبلى است ، و در اينجا اشاره به رها ساختن مجلس ‍ ابوطالب با قهر و خشم است . ملا اشاره به اشراف و سرشناسان قريش است كه به سراغ ابوطالب آمدند كه بعد از بيرون آمدن از آن مجلس به يكديگر و يا به پيروان خود مى گفتند دست از بتها برنداريد و معبودهايتان را محكم بچسبيد. جمله ((لشى ء يراد)) مفهومش اين است كه اين مساءله چيزى است خواسته شده و چون جمله سربسته اى است مفسران تفسيرهاى بسيارى براى آن ذكر كرده اند، از جمله : بعضى گفته اند: اشاره به دعوت پيامبر گرامى اسلام است و منظور اين است كه اين دعوت توطئه اى است كه هدفش مائيم ، ظاهرى دارد دعوت به سوى الله و باطنى كه حكومت كردن بر ما و سيادت و رياست بر عرب است ، و اينها همه بهانه اى است براى اين مطلب ، شما مردم برويد و محكم بر آئين خود بايستيد، و تحليل درباره اين توطئه را به ما سران قوم واگذاريد!. اين چيزى است كه سردمداران باطل هميشه براى خاموش كردن صداى رهروان راه حق مطرح مى كردند، آن را توطئه مى ناميدند، توطئه اى كه بايد سياستمداران آنرا به دقت تحليل كرده ، و براى مبارزه با آن برنامه تنظيم كنند، و اما توده مردم بايد بى اعتنا از كنار آن بگذرند، و به آنچه در دست دارند سخت بچسبند! نظير اين سخن در داستان نوح نيز آمده است كه اشراف و سرجنبانها به توده مردم گفتند: ما هذا لا بشر مثلكم يريد ان يتفضل عليكم : اين مرد فقط انسانى مثل شما است كه مى خواهد بر شما تقدم جويد (مؤ منون - 24). بعضى ديگر در تفسير اين جمله گفته اند: منظور اين است شما بت پرستان محكم در مورد خدايانتان استقامت كنيد، اين همان چيزى است كه از شما خواسته شده است . بعضى نيز گفته اند: منظور اين است محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هدفش مائيم ، او مى خواهد جامعه ما را به فساد بكشد و ما به خدايانمان پشت كنيم ، در نتيجه نعمتها از ما قطع شود، و عذاب بر ما نازل گردد! بعضى نيز احتمال داده اند: منظور اين است كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از كار خود دست بردار نيست ، تصميمى است گرفته شده ، و اراده اى است تخلف ناپذير، بنابراين مذاكره كردن با او بيهوده است برويد و عقائدتان را محكم نگهداريد. و بالاخره احتمال داده شده كه منظور آنها اين بوده كه اين مصيبتى است براى ما پيش آمده ، و به هر حال بايد بسازيم و بسوزيم و آئين خود را محكم نگهداريم . البته با توجه به كلى بودن مفهوم اين جمله غالب اين تفسيرها ممكن است در آن جمع باشد هر چند معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد. به هر حال سران بت پرستان مى خواستند با اين سخن ، روحيه متزلزل پيروان خود را تقويت كنند، و از سقوط هر چه بيشتر اعتقاداتشان جلوگيرى بعمل آورند اما چه تلاش بيهوده اى ؟!. سپس براى اغفال مردم و يا قانع ساختن خويش گفتند: ما هرگز چنين چيزى را از پدران خود نشنيده ايم ، اين فقط يك دروغ و كذب است ! (ما سمعنا بهذا فى الملة الاخرة ان هذا الا اختلاق ). اگر ادعاى توحيد و نفى بتها واقعيتى داشت بايد پدران ما با آن عظمت و شخصيت ! آن را درك كرده باشند، و ما از آنها شنيده باشيم ، اما اين يك گفتار دروغين و بى سابقه است ! تعبير به ((الملة الاخرة )) ممكن است اشاره به جمعيت پدرانشان باشد كه نسبت به آنها آخرين ملت بودند چنانكه در بالا گفتيم ، و ممكن است اشاره به ((اهل كتاب )) مخصوصا ((نصارى )) باشد كه آخرين دين و ملت قبل از ظهور پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) محسوب مى شدند، يعنى در كتب نصارا نيز از سخنان محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اثرى نيست ، چرا كه آنها قائل به تثليث (خدايان سه گانه ) هستند، توحيد محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مطلب نوظهورى است ! ولى چنانكه لحن قرآن در آيات مختلف ديگر نشان مى دهد عرب جاهلى تكيه بر كتب يهود و نصارى نداشت ، تمام تكيه گاهش سنت و آئين نياكان و پدران بود، و همين شاهد خوبى براى تفسير اول است . ((اختلاق )) از ماده خلق در اصل به معنى ابداء چيزى بدون سابقه است ، سپس اين كلمه به دروغ نيز اطلاق شده ، چرا كه دروغگو در بسيارى از مواقع مطالب بى سابقه اى را مطرح مى كند، بنابراين منظور از اختلاق در آيه مورد بحث اين است كه ادعاى توحيد ادعاى نوظهور و بى سابقه اى است كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آنرا مطرح كرده و در ميان ما و پيشينيانمان كاملا ناشناخته بوده است ، و اين خود دليل بر بطلان آن است ! ﴿7 اين لشكر كوچك شكست خورده ! در آيات گذشته سخن از موضع گيرى منفى مخالفان در برابر خط توحيد و رسالت پيامبر اسلام بود، در آيات مورد بحث نيز اين سخن ادامه دارد. مشركان مكه هنگامى كه منافع نامشروع خود را در خطر ديدند، و آتش ‍ كينه و حسد در دل آنها شعله ور شد، براى اغفال مردم و قانع كردن خويش در مورد مخالفت با پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )، به منطقه اى سست گوناگونى دست مى زدند، از جمله از روى تعجب و انكار مى گفتند: آيا از ميان همه ما قرآن تنها بر محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ؟! (ءانزل عليه الذكر من بيننا). از ميان اينهمه پيرمردان پر سن و سال ، اينهمه پولداران ثروتمند و سرشناس آيا كسى پيدا نشد كه خدا قرآنش را بر او نازل كند، جز محمد يتيم تهيدست ؟! اين منطق منحصر به آن زمان نبود كه در هر عصر و زمان ما نيز هر گاه مسئوليت مهمى به كسى واگذار شود روح حسادت شعله ور مى گردد، چشمها خيره و گوشها تيز مى شود، و نق زدنها و بهانه گيرى ها آغاز مى گردد، و مى گويند آدم پيدا نمى شد كه اين كار به فلان كس كه از خانواده گمنام و فقيرى است واگذارده شده ؟ آرى دنياپرستى از يك سو، و حسد از سوى ديگر سبب شد كه اهل كتاب (يهود و نصارا) كه قدر مشتركى با مسلمانان داشتند از اسلام و قرآن فاصله گيرند و به سراغ بت پرستان روند و بگويند راه شما بهتر از راه اينها است : الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤ منون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤ لاء اهدى من الذين آمنوا سبيلا: آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب خدا دارند به جبت و طاغوت (بت و بت پرستان ) ايمان مى آورند و به مشركان مى گويند آنها از كسانى كه به محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ايمان آورده اند هدايت يافته ترند (نساء - 51). بديهى است اين تعجبها و انكارها كه علاوه بر حسد و حب دنيا سرچشمه ديگرى يعنى اشتباه در تشخيص ارزشها داشت هرگز نمى توانست معيار منطقى براى قضاوت باشد، مگر شخصيت انسان در اسم و آوازه پول و مقام و سن و سال او است ؟ مگر رحمت الهى بر اين معيارها تقسيم مى شود؟ لذا در دنباله آيه مى فرمايد درد آنها چيز ديگرى است ، آنها در حقيقت در اصل وحى و ذكر من شك و ترديد دارند (بل هم فى شك من ذكرى ). ايراد به شخص محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بهانه اى بيش نيست و اين شك و ترديد آنها در مساءله نه بخاطر وجود ابهام در قرآن مجيد است ، بلكه سرچشمه آن هوى و هوسها و حب دنيا و حسادتها است . و سرانجام آنها را با اين جمله تهديد مى كند: آنها هنوز عذاب الهى را نچشيده اند كه اينگونه جسورانه در برابر فرستاده خدا ايستاده اند، و با اين سخنان واهى به جنگ در برابر وحى الهى برخاسته اند (بل لما يذوقوا عذاب ) آرى هميشه گروهى وجود دارند كه گوششان بدهكار منطق و حرف حساب نيست ، و چيزى جز تازيانه هاى عذاب آنان را از مركب غرورشان پياده نمى كند، بايد مجازات شوند كه درمانشان تنها عذاب الهى است . سپس در پاسخ آنها مى افزايد: راستى مگر خزائن رحمت پروردگار قادر و بخشنده تو نزد آنها است تا هر كه را ميل دارند فرمان نبوت بدهند، و هر كس را مايل نيستند محروم سازند؟ (ام عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب ). خداوند به مقتضاى اينكه ((رب )) است (و پروردگار مالك و مربى عالم هستى و جهان انسانيت است ) كسى را براى رسالتش برمى گزيند كه بتواند مردم را در مسير تكامل و تربيت رهبرى كند، و به مقتضاى عزيز بودنش ، مغلوب خواسته هيچ كس نيست ، تا مقام رسالت را به فرد نالايقى واگذارد، ومقام نبوت مقامى است بس عظيم كه تنها خدا قدرت دارد آن را به كسى بدهد و به مقتضاى ((وهاب )) بودنش هر چه را بخواهد و به هر كس صلاح بداند مى بخشد. قابل توجه اينكه ((وهاب )) صيغه مبالغه و به معنى بسيار بخشنده است ، اشاره به اينكه نبوت تنها يك موهبت نيست ، بلكه موهبتهاى متعددى است كه دست به دست هم مى دهد تا كسى بتواند عهده دار آن منصب گردد، موهبت علم و تقوا و عصمت و شجاعت و شهامت . نظير اين سخن را در سوره زخرف آيه 31 نيز مى خوانيم : اهم يقسمون رحمة ربك : آنها به خاطر نزول قرآن بر تو ايراد مى گيرند مگر رحمت پروردگارت به دست آنها تقسيم مى شود؟ ضمنا از تعبير به رحمت به خوبى استفاده مى شود كه نبوت رحمت و لطف خدا بر جهان انسانيت است ، و به راستى چنين است ، چرا كه اگر انبياء نبودند انسانها هم راه آخرت و معنويت را گم مى كردند و هم راه دنيا را، چنانكه دور افتادگان از مكتب انبياء هر دو راه را گم كرده اند. باز در آيه بعد همين معنى را از طريق ديگرى تعقيب كرده ، مى گويد: آيا مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو است از آن آنها است ؟ اگر چنين است به آسمانها بروند و جلو نزول وحى الهى را بر قلب پاك محمد بگيرند! (ام لهم ملك السموات و الارض و ما بينهما فلير تقوا فى الاسباب ). اين سخن در حقيقت تكميلى است بر بحث گذشته ، در آنجا مى گفت : خزائن رحمت پروردگار در دست شما نيست كه به هر كس كه با تمايلات هوس آلودتان هماهنگ است ببخشيد، حال مى گويد اكنون كه اين خزائن به دست شما نيست و فقط در اختيار خدا است تنها راهى كه در پيش داريد اين است كه به آسمانها برويد، و مانع نزول وحى او شويد، و خود مى دانيد كه از اين كار نيز سخت عاجز و ناتوانيد! بنابراين نه ((مقتضى )) در اختيار شما است و نه قدرت بر ايجاد مانع داريد، با اينحال چه كارى از دست شما ساخته است ؟ از حسد بميريد، و هر كار از دستتان ساخته است انجام دهيد. به اين ترتيب اين دو آيه مطلب واحدى را تكرار نمى كنند - آنچنانكه جمعى از مفسران گفته اند - بلكه هر كدام به يكى از ابعاد مساءله ناظر است . در آخرين آيه مورد بحث در مقام تحقير اين مغروران سبك مغز و فخرفروش مى گويد: اينها لشكر كوچك شكست خورده اى از احزابند! (جند ما هنالك مهزوم من الاحزاب ). <10> ((هنالك )) به معنى آنجا و براى اشاره به بعيد است ، به همين دليل جمعى آن را اشاره به شكست مشركان در جنگ بدر مى دانند كه در نقطه نسبتا دوردستى از مكه واقع شده . تعبير به ((احزاب )) ظاهرا اشاره به تمام گروههائى است كه بر ضد پيامبران قيام كردند و خداوند آنها را در هم كوبيد، اين جمعيت مشركان گروهك كوچكى از آن گروهها هستند كه به سرنوشت آنان گرفتار خواهند شد. (شاهد اين سخن آيات آينده است كه به اين مساءله تصريح كرده ) فراموش نكنيم كه اين سوره از سوره هاى مكى است ، و اين سخن را قرآن زمانى مى گويد كه مسلمانان در اقليت شديدى بودند، آنچنان كه ممكن بود مشركان آنها را همچون يك لقمه بربايند ((تخافون ان يتخطفكم الناس )) (انفال - 26). آن روز هيچ نشانه اى از پيروزى براى مسلمانان به چشم نمى خورد. آن روز پيروزيهاى بدر و احزاب و حنين پيش نيامده بود، ولى قرآن با قاطعيت گفت : اين دشمنان سرسخت لشكر كوچكى هستند كه دچار شكست خواهند شد. امروز هم قرآن همين بشارت را به مسلمانان جهان كه از هر سو در محاصره قدرتهاى متجاوز و ستمگر قرار گرفته اند مى دهد كه اگر همچون مسلمانان نخستين بر سر عهد و پيمان خدا به ايستند او نيز وعده خودش را در زمينه شكست جنود احزاب تحقق خواهد بخشيد. ﴿8 اين لشكر كوچك شكست خورده ! در آيات گذشته سخن از موضع گيرى منفى مخالفان در برابر خط توحيد و رسالت پيامبر اسلام بود، در آيات مورد بحث نيز اين سخن ادامه دارد. مشركان مكه هنگامى كه منافع نامشروع خود را در خطر ديدند، و آتش ‍ كينه و حسد در دل آنها شعله ور شد، براى اغفال مردم و قانع كردن خويش در مورد مخالفت با پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )، به منطقه اى سست گوناگونى دست مى زدند، از جمله از روى تعجب و انكار مى گفتند: آيا از ميان همه ما قرآن تنها بر محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ؟! (ءانزل عليه الذكر من بيننا). از ميان اينهمه پيرمردان پر سن و سال ، اينهمه پولداران ثروتمند و سرشناس آيا كسى پيدا نشد كه خدا قرآنش را بر او نازل كند، جز محمد يتيم تهيدست ؟! اين منطق منحصر به آن زمان نبود كه در هر عصر و زمان ما نيز هر گاه مسئوليت مهمى به كسى واگذار شود روح حسادت شعله ور مى گردد، چشمها خيره و گوشها تيز مى شود، و نق زدنها و بهانه گيرى ها آغاز مى گردد، و مى گويند آدم پيدا نمى شد كه اين كار به فلان كس كه از خانواده گمنام و فقيرى است واگذارده شده ؟ آرى دنياپرستى از يك سو، و حسد از سوى ديگر سبب شد كه اهل كتاب (يهود و نصارا) كه قدر مشتركى با مسلمانان داشتند از اسلام و قرآن فاصله گيرند و به سراغ بت پرستان روند و بگويند راه شما بهتر از راه اينها است : الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤ منون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤ لاء اهدى من الذين آمنوا سبيلا: آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب خدا دارند به جبت و طاغوت (بت و بت پرستان ) ايمان مى آورند و به مشركان مى گويند آنها از كسانى كه به محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ايمان آورده اند هدايت يافته ترند (نساء - 51). بديهى است اين تعجبها و انكارها كه علاوه بر حسد و حب دنيا سرچشمه ديگرى يعنى اشتباه در تشخيص ارزشها داشت هرگز نمى توانست معيار منطقى براى قضاوت باشد، مگر شخصيت انسان در اسم و آوازه پول و مقام و سن و سال او است ؟ مگر رحمت الهى بر اين معيارها تقسيم مى شود؟ لذا در دنباله آيه مى فرمايد درد آنها چيز ديگرى است ، آنها در حقيقت در اصل وحى و ذكر من شك و ترديد دارند (بل هم فى شك من ذكرى ). ايراد به شخص محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بهانه اى بيش نيست و اين شك و ترديد آنها در مساءله نه بخاطر وجود ابهام در قرآن مجيد است ، بلكه سرچشمه آن هوى و هوسها و حب دنيا و حسادتها است . و سرانجام آنها را با اين جمله تهديد مى كند: آنها هنوز عذاب الهى را نچشيده اند كه اينگونه جسورانه در برابر فرستاده خدا ايستاده اند، و با اين سخنان واهى به جنگ در برابر وحى الهى برخاسته اند (بل لما يذوقوا عذاب ) آرى هميشه گروهى وجود دارند كه گوششان بدهكار منطق و حرف حساب نيست ، و چيزى جز تازيانه هاى عذاب آنان را از مركب غرورشان پياده نمى كند، بايد مجازات شوند كه درمانشان تنها عذاب الهى است . سپس در پاسخ آنها مى افزايد: راستى مگر خزائن رحمت پروردگار قادر و بخشنده تو نزد آنها است تا هر كه را ميل دارند فرمان نبوت بدهند، و هر كس را مايل نيستند محروم سازند؟ (ام عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب ). خداوند به مقتضاى اينكه ((رب )) است (و پروردگار مالك و مربى عالم هستى و جهان انسانيت است ) كسى را براى رسالتش برمى گزيند كه بتواند مردم را در مسير تكامل و تربيت رهبرى كند، و به مقتضاى عزيز بودنش ، مغلوب خواسته هيچ كس نيست ، تا مقام رسالت را به فرد نالايقى واگذارد، ومقام نبوت مقامى است بس عظيم كه تنها خدا قدرت دارد آن را به كسى بدهد و به مقتضاى ((وهاب )) بودنش هر چه را بخواهد و به هر كس صلاح بداند مى بخشد. قابل توجه اينكه ((وهاب )) صيغه مبالغه و به معنى بسيار بخشنده است ، اشاره به اينكه نبوت تنها يك موهبت نيست ، بلكه موهبتهاى متعددى است كه دست به دست هم مى دهد تا كسى بتواند عهده دار آن منصب گردد، موهبت علم و تقوا و عصمت و شجاعت و شهامت . نظير اين سخن را در سوره زخرف آيه 31 نيز مى خوانيم : اهم يقسمون رحمة ربك : آنها به خاطر نزول قرآن بر تو ايراد مى گيرند مگر رحمت پروردگارت به دست آنها تقسيم مى شود؟ ضمنا از تعبير به رحمت به خوبى استفاده مى شود كه نبوت رحمت و لطف خدا بر جهان انسانيت است ، و به راستى چنين است ، چرا كه اگر انبياء نبودند انسانها هم راه آخرت و معنويت را گم مى كردند و هم راه دنيا را، چنانكه دور افتادگان از مكتب انبياء هر دو راه را گم كرده اند. باز در آيه بعد همين معنى را از طريق ديگرى تعقيب كرده ، مى گويد: آيا مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو است از آن آنها است ؟ اگر چنين است به آسمانها بروند و جلو نزول وحى الهى را بر قلب پاك محمد بگيرند! (ام لهم ملك السموات و الارض و ما بينهما فلير تقوا فى الاسباب ). اين سخن در حقيقت تكميلى است بر بحث گذشته ، در آنجا مى گفت : خزائن رحمت پروردگار در دست شما نيست كه به هر كس كه با تمايلات هوس آلودتان هماهنگ است ببخشيد، حال مى گويد اكنون كه اين خزائن به دست شما نيست و فقط در اختيار خدا است تنها راهى كه در پيش داريد اين است كه به آسمانها برويد، و مانع نزول وحى او شويد، و خود مى دانيد كه از اين كار نيز سخت عاجز و ناتوانيد! بنابراين نه ((مقتضى )) در اختيار شما است و نه قدرت بر ايجاد مانع داريد، با اينحال چه كارى از دست شما ساخته است ؟ از حسد بميريد، و هر كار از دستتان ساخته است انجام دهيد. به اين ترتيب اين دو آيه مطلب واحدى را تكرار نمى كنند - آنچنانكه جمعى از مفسران گفته اند - بلكه هر كدام به يكى از ابعاد مساءله ناظر است . در آخرين آيه مورد بحث در مقام تحقير اين مغروران سبك مغز و فخرفروش مى گويد: اينها لشكر كوچك شكست خورده اى از احزابند! (جند ما هنالك مهزوم من الاحزاب ). ((هنالك )) به معنى آنجا و براى اشاره به بعيد است ، به همين دليل جمعى آن را اشاره به شكست مشركان در جنگ بدر مى دانند كه در نقطه نسبتا دوردستى از مكه واقع شده . تعبير به ((احزاب )) ظاهرا اشاره به تمام گروههائى است كه بر ضد پيامبران قيام كردند و خداوند آنها را در هم كوبيد، اين جمعيت مشركان گروهك كوچكى از آن گروهها هستند كه به سرنوشت آنان گرفتار خواهند شد. (شاهد اين سخن آيات آينده است كه به اين مساءله تصريح كرده ) فراموش نكنيم كه اين سوره از سوره هاى مكى است ، و اين سخن را قرآن زمانى مى گويد كه مسلمانان در اقليت شديدى بودند، آنچنان كه ممكن بود مشركان آنها را همچون يك لقمه بربايند ((تخافون ان يتخطفكم الناس )) (انفال - 26). آن روز هيچ نشانه اى از پيروزى براى مسلمانان به چشم نمى خورد. آن روز پيروزيهاى بدر و احزاب و حنين پيش نيامده بود، ولى قرآن با قاطعيت گفت : اين دشمنان سرسخت لشكر كوچكى هستند كه دچار شكست خواهند شد. امروز هم قرآن همين بشارت را به مسلمانان جهان كه از هر سو در محاصره قدرتهاى متجاوز و ستمگر قرار گرفته اند مى دهد كه اگر همچون مسلمانان نخستين بر سر عهد و پيمان خدا به ايستند او نيز وعده خودش را در زمينه شكست جنود احزاب تحقق خواهد بخشيد. ﴿9 اين لشكر كوچك شكست خورده ! در آيات گذشته سخن از موضع گيرى منفى مخالفان در برابر خط توحيد و رسالت پيامبر اسلام بود، در آيات مورد بحث نيز اين سخن ادامه دارد. مشركان مكه هنگامى كه منافع نامشروع خود را در خطر ديدند، و آتش ‍ كينه و حسد در دل آنها شعله ور شد، براى اغفال مردم و قانع كردن خويش در مورد مخالفت با پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )، به منطقه اى سست گوناگونى دست مى زدند، از جمله از روى تعجب و انكار مى گفتند: آيا از ميان همه ما قرآن تنها بر محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ؟! (ءانزل عليه الذكر من بيننا). از ميان اينهمه پيرمردان پر سن و سال ، اينهمه پولداران ثروتمند و سرشناس آيا كسى پيدا نشد كه خدا قرآنش را بر او نازل كند، جز محمد يتيم تهيدست ؟! اين منطق منحصر به آن زمان نبود كه در هر عصر و زمان ما نيز هر گاه مسئوليت مهمى به كسى واگذار شود روح حسادت شعله ور مى گردد، چشمها خيره و گوشها تيز مى شود، و نق زدنها و بهانه گيرى ها آغاز مى گردد، و مى گويند آدم پيدا نمى شد كه اين كار به فلان كس كه از خانواده گمنام و فقيرى است واگذارده شده ؟ آرى دنياپرستى از يك سو، و حسد از سوى ديگر سبب شد كه اهل كتاب (يهود و نصارا) كه قدر مشتركى با مسلمانان داشتند از اسلام و قرآن فاصله گيرند و به سراغ بت پرستان روند و بگويند راه شما بهتر از راه اينها است : الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤ منون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤ لاء اهدى من الذين آمنوا سبيلا: آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب خدا دارند به جبت و طاغوت (بت و بت پرستان ) ايمان مى آورند و به مشركان مى گويند آنها از كسانى كه به محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ايمان آورده اند هدايت يافته ترند (نساء - 51). بديهى است اين تعجبها و انكارها كه علاوه بر حسد و حب دنيا سرچشمه ديگرى يعنى اشتباه در تشخيص ارزشها داشت هرگز نمى توانست معيار منطقى براى قضاوت باشد، مگر شخصيت انسان در اسم و آوازه پول و مقام و سن و سال او است ؟ مگر رحمت الهى بر اين معيارها تقسيم مى شود؟ لذا در دنباله آيه مى فرمايد درد آنها چيز ديگرى است ، آنها در حقيقت در اصل وحى و ذكر من شك و ترديد دارند (بل هم فى شك من ذكرى ). ايراد به شخص محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بهانه اى بيش نيست و اين شك و ترديد آنها در مساءله نه بخاطر وجود ابهام در قرآن مجيد است ، بلكه سرچشمه آن هوى و هوسها و حب دنيا و حسادتها است . و سرانجام آنها را با اين جمله تهديد مى كند: آنها هنوز عذاب الهى را نچشيده اند كه اينگونه جسورانه در برابر فرستاده خدا ايستاده اند، و با اين سخنان واهى به جنگ در برابر وحى الهى برخاسته اند (بل لما يذوقوا عذاب ) آرى هميشه گروهى وجود دارند كه گوششان بدهكار منطق و حرف حساب نيست ، و چيزى جز تازيانه هاى عذاب آنان را از مركب غرورشان پياده نمى كند، بايد مجازات شوند كه درمانشان تنها عذاب الهى است . سپس در پاسخ آنها مى افزايد: راستى مگر خزائن رحمت پروردگار قادر و بخشنده تو نزد آنها است تا هر كه را ميل دارند فرمان نبوت بدهند، و هر كس را مايل نيستند محروم سازند؟ (ام عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب ). خداوند به مقتضاى اينكه ((رب )) است (و پروردگار مالك و مربى عالم هستى و جهان انسانيت است ) كسى را براى رسالتش برمى گزيند كه بتواند مردم را در مسير تكامل و تربيت رهبرى كند، و به مقتضاى عزيز بودنش ، مغلوب خواسته هيچ كس نيست ، تا مقام رسالت را به فرد نالايقى واگذارد، ومقام نبوت مقامى است بس عظيم كه تنها خدا قدرت دارد آن را به كسى بدهد و به مقتضاى ((وهاب )) بودنش هر چه را بخواهد و به هر كس صلاح بداند مى بخشد. قابل توجه اينكه ((وهاب )) صيغه مبالغه و به معنى بسيار بخشنده است ، اشاره به اينكه نبوت تنها يك موهبت نيست ، بلكه موهبتهاى متعددى است كه دست به دست هم مى دهد تا كسى بتواند عهده دار آن منصب گردد، موهبت علم و تقوا و عصمت و شجاعت و شهامت . نظير اين سخن را در سوره زخرف آيه 31 نيز مى خوانيم : اهم يقسمون رحمة ربك : آنها به خاطر نزول قرآن بر تو ايراد مى گيرند مگر رحمت پروردگارت به دست آنها تقسيم مى شود؟ ضمنا از تعبير به رحمت به خوبى استفاده مى شود كه نبوت رحمت و لطف خدا بر جهان انسانيت است ، و به راستى چنين است ، چرا كه اگر انبياء نبودند انسانها هم راه آخرت و معنويت را گم مى كردند و هم راه دنيا را، چنانكه دور افتادگان از مكتب انبياء هر دو راه را گم كرده اند. باز در آيه بعد همين معنى را از طريق ديگرى تعقيب كرده ، مى گويد: آيا مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو است از آن آنها است ؟ اگر چنين است به آسمانها بروند و جلو نزول وحى الهى را بر قلب پاك محمد بگيرند! (ام لهم ملك السموات و الارض و ما بينهما فلير تقوا فى الاسباب ). اين سخن در حقيقت تكميلى است بر بحث گذشته ، در آنجا مى گفت : خزائن رحمت پروردگار در دست شما نيست كه به هر كس كه با تمايلات هوس آلودتان هماهنگ است ببخشيد، حال مى گويد اكنون كه اين خزائن به دست شما نيست و فقط در اختيار خدا است تنها راهى كه در پيش داريد اين است كه به آسمانها برويد، و مانع نزول وحى او شويد، و خود مى دانيد كه از اين كار نيز سخت عاجز و ناتوانيد! بنابراين نه ((مقتضى )) در اختيار شما است و نه قدرت بر ايجاد مانع داريد، با اينحال چه كارى از دست شما ساخته است ؟ از حسد بميريد، و هر كار از دستتان ساخته است انجام دهيد. به اين ترتيب اين دو آيه مطلب واحدى را تكرار نمى كنند - آنچنانكه جمعى از مفسران گفته اند - بلكه هر كدام به يكى از ابعاد مساءله ناظر است . در آخرين آيه مورد بحث در مقام تحقير اين مغروران سبك مغز و فخرفروش مى گويد: اينها لشكر كوچك شكست خورده اى از احزابند! (جند ما هنالك مهزوم من الاحزاب ). ((هنالك )) به معنى آنجا و براى اشاره به بعيد است ، به همين دليل جمعى آن را اشاره به شكست مشركان در جنگ بدر مى دانند كه در نقطه نسبتا دوردستى از مكه واقع شده . تعبير به ((احزاب )) ظاهرا اشاره به تمام گروههائى است كه بر ضد پيامبران قيام كردند و خداوند آنها را در هم كوبيد، اين جمعيت مشركان گروهك كوچكى از آن گروهها هستند كه به سرنوشت آنان گرفتار خواهند شد. (شاهد اين سخن آيات آينده است كه به اين مساءله تصريح كرده ) فراموش نكنيم كه اين سوره از سوره هاى مكى است ، و اين سخن را قرآن زمانى مى گويد كه مسلمانان در اقليت شديدى بودند، آنچنان كه ممكن بود مشركان آنها را همچون يك لقمه بربايند ((تخافون ان يتخطفكم الناس )) (انفال - 26). آن روز هيچ نشانه اى از پيروزى براى مسلمانان به چشم نمى خورد. آن روز پيروزيهاى بدر و احزاب و حنين پيش نيامده بود، ولى قرآن با قاطعيت گفت : اين دشمنان سرسخت لشكر كوچكى هستند كه دچار شكست خواهند شد. امروز هم قرآن همين بشارت را به مسلمانان جهان كه از هر سو در محاصره قدرتهاى متجاوز و ستمگر قرار گرفته اند مى دهد كه اگر همچون مسلمانان نخستين بر سر عهد و پيمان خدا به ايستند او نيز وعده خودش را در زمينه شكست جنود احزاب تحقق خواهد بخشيد. ﴿10 اين لشكر كوچك شكست خورده ! در آيات گذشته سخن از موضع گيرى منفى مخالفان در برابر خط توحيد و رسالت پيامبر اسلام بود، در آيات مورد بحث نيز اين سخن ادامه دارد. مشركان مكه هنگامى كه منافع نامشروع خود را در خطر ديدند، و آتش ‍ كينه و حسد در دل آنها شعله ور شد، براى اغفال مردم و قانع كردن خويش در مورد مخالفت با پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )، به منطقه اى سست گوناگونى دست مى زدند، از جمله از روى تعجب و انكار مى گفتند: آيا از ميان همه ما قرآن تنها بر محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ؟! (ءانزل عليه الذكر من بيننا). از ميان اينهمه پيرمردان پر سن و سال ، اينهمه پولداران ثروتمند و سرشناس آيا كسى پيدا نشد كه خدا قرآنش را بر او نازل كند، جز محمد يتيم تهيدست ؟! اين منطق منحصر به آن زمان نبود كه در هر عصر و زمان ما نيز هر گاه مسئوليت مهمى به كسى واگذار شود روح حسادت شعله ور مى گردد، چشمها خيره و گوشها تيز مى شود، و نق زدنها و بهانه گيرى ها آغاز مى گردد، و مى گويند آدم پيدا نمى شد كه اين كار به فلان كس كه از خانواده گمنام و فقيرى است واگذارده شده ؟ آرى دنياپرستى از يك سو، و حسد از سوى ديگر سبب شد كه اهل كتاب (يهود و نصارا) كه قدر مشتركى با مسلمانان داشتند از اسلام و قرآن فاصله گيرند و به سراغ بت پرستان روند و بگويند راه شما بهتر از راه اينها است : الم تر الى الذين اوتوا نصيبا من الكتاب يؤ منون بالجبت و الطاغوت و يقولون للذين كفروا هؤ لاء اهدى من الذين آمنوا سبيلا: آيا نديدى كسانى را كه بهره اى از كتاب خدا دارند به جبت و طاغوت (بت و بت پرستان ) ايمان مى آورند و به مشركان مى گويند آنها از كسانى كه به محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ايمان آورده اند هدايت يافته ترند (نساء - 51). بديهى است اين تعجبها و انكارها كه علاوه بر حسد و حب دنيا سرچشمه ديگرى يعنى اشتباه در تشخيص ارزشها داشت هرگز نمى توانست معيار منطقى براى قضاوت باشد، مگر شخصيت انسان در اسم و آوازه پول و مقام و سن و سال او است ؟ مگر رحمت الهى بر اين معيارها تقسيم مى شود؟ لذا در دنباله آيه مى فرمايد درد آنها چيز ديگرى است ، آنها در حقيقت در اصل وحى و ذكر من شك و ترديد دارند (بل هم فى شك من ذكرى ). ايراد به شخص محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بهانه اى بيش نيست و اين شك و ترديد آنها در مساءله نه بخاطر وجود ابهام در قرآن مجيد است ، بلكه سرچشمه آن هوى و هوسها و حب دنيا و حسادتها است . و سرانجام آنها را با اين جمله تهديد مى كند: آنها هنوز عذاب الهى را نچشيده اند كه اينگونه جسورانه در برابر فرستاده خدا ايستاده اند، و با اين سخنان واهى به جنگ در برابر وحى الهى برخاسته اند (بل لما يذوقوا عذاب ) آرى هميشه گروهى وجود دارند كه گوششان بدهكار منطق و حرف حساب نيست ، و چيزى جز تازيانه هاى عذاب آنان را از مركب غرورشان پياده نمى كند، بايد مجازات شوند كه درمانشان تنها عذاب الهى است . سپس در پاسخ آنها مى افزايد: راستى مگر خزائن رحمت پروردگار قادر و بخشنده تو نزد آنها است تا هر كه را ميل دارند فرمان نبوت بدهند، و هر كس را مايل نيستند محروم سازند؟ (ام عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب ). خداوند به مقتضاى اينكه ((رب )) است (و پروردگار مالك و مربى عالم هستى و جهان انسانيت است ) كسى را براى رسالتش برمى گزيند كه بتواند مردم را در مسير تكامل و تربيت رهبرى كند، و به مقتضاى عزيز بودنش ، مغلوب خواسته هيچ كس نيست ، تا مقام رسالت را به فرد نالايقى واگذارد، ومقام نبوت مقامى است بس عظيم كه تنها خدا قدرت دارد آن را به كسى بدهد و به مقتضاى ((وهاب )) بودنش هر چه را بخواهد و به هر كس صلاح بداند مى بخشد. قابل توجه اينكه ((وهاب )) صيغه مبالغه و به معنى بسيار بخشنده است ، اشاره به اينكه نبوت تنها يك موهبت نيست ، بلكه موهبتهاى متعددى است كه دست به دست هم مى دهد تا كسى بتواند عهده دار آن منصب گردد، موهبت علم و تقوا و عصمت و شجاعت و شهامت . نظير اين سخن را در سوره زخرف آيه 31 نيز مى خوانيم : اهم يقسمون رحمة ربك : آنها به خاطر نزول قرآن بر تو ايراد مى گيرند مگر رحمت پروردگارت به دست آنها تقسيم مى شود؟ ضمنا از تعبير به رحمت به خوبى استفاده مى شود كه نبوت رحمت و لطف خدا بر جهان انسانيت است ، و به راستى چنين است ، چرا كه اگر انبياء نبودند انسانها هم راه آخرت و معنويت را گم مى كردند و هم راه دنيا را، چنانكه دور افتادگان از مكتب انبياء هر دو راه را گم كرده اند. باز در آيه بعد همين معنى را از طريق ديگرى تعقيب كرده ، مى گويد: آيا مالكيت و حاكميت آسمانها و زمين و آنچه در ميان اين دو است از آن آنها است ؟ اگر چنين است به آسمانها بروند و جلو نزول وحى الهى را بر قلب پاك محمد بگيرند! (ام لهم ملك السموات و الارض و ما بينهما فلير تقوا فى الاسباب ). اين سخن در حقيقت تكميلى است بر بحث گذشته ، در آنجا مى گفت : خزائن رحمت پروردگار در دست شما نيست كه به هر كس كه با تمايلات هوس آلودتان هماهنگ است ببخشيد، حال مى گويد اكنون كه اين خزائن به دست شما نيست و فقط در اختيار خدا است تنها راهى كه در پيش داريد اين است كه به آسمانها برويد، و مانع نزول وحى او شويد، و خود مى دانيد كه از اين كار نيز سخت عاجز و ناتوانيد! بنابراين نه ((مقتضى )) در اختيار شما است و نه قدرت بر ايجاد مانع داريد، با اينحال چه كارى از دست شما ساخته است ؟ از حسد بميريد، و هر كار از دستتان ساخته است انجام دهيد. به اين ترتيب اين دو آيه مطلب واحدى را تكرار نمى كنند - آنچنانكه جمعى از مفسران گفته اند - بلكه هر كدام به يكى از ابعاد مساءله ناظر است . در آخرين آيه مورد بحث در مقام تحقير اين مغروران سبك مغز و فخرفروش مى گويد: اينها لشكر كوچك شكست خورده اى از احزابند! (جند ما هنالك مهزوم من الاحزاب ). ((هنالك )) به معنى آنجا و براى اشاره به بعيد است ، به همين دليل جمعى آن را اشاره به شكست مشركان در جنگ بدر مى دانند كه در نقطه نسبتا دوردستى از مكه واقع شده . تعبير به ((احزاب )) ظاهرا اشاره به تمام گروههائى است كه بر ضد پيامبران قيام كردند و خداوند آنها را در هم كوبيد، اين جمعيت مشركان گروهك كوچكى از آن گروهها هستند كه به سرنوشت آنان گرفتار خواهند شد. (شاهد اين سخن آيات آينده است كه به اين مساءله تصريح كرده ) فراموش نكنيم كه اين سوره از سوره هاى مكى است ، و اين سخن را قرآن زمانى مى گويد كه مسلمانان در اقليت شديدى بودند، آنچنان كه ممكن بود مشركان آنها را همچون يك لقمه بربايند ((تخافون ان يتخطفكم الناس )) (انفال - 26). آن روز هيچ نشانه اى از پيروزى براى مسلمانان به چشم نمى خورد. آن روز پيروزيهاى بدر و احزاب و حنين پيش نيامده بود، ولى قرآن با قاطعيت گفت : اين دشمنان سرسخت لشكر كوچكى هستند كه دچار شكست خواهند شد. امروز هم قرآن همين بشارت را به مسلمانان جهان كه از هر سو در محاصره قدرتهاى متجاوز و ستمگر قرار گرفته اند مى دهد كه اگر همچون مسلمانان نخستين بر سر عهد و پيمان خدا به ايستند او نيز وعده خودش را در زمينه شكست جنود احزاب تحقق خواهد بخشيد. ﴿11 تنها يك صيحه آسمانى كارشان را يكسره مى كند! در تعقيب آخرين آيه اى كه گذشت و از شكست مشركان در آينده خبر مى داد، و آنها را لشكر كوچكى از احزاب مغلوب معرفى مى كرد، در آيات مورد بحث گروهى از اين احزاب را كه تكذيب پيامبران كردند و به سرنوشت شومى گرفتار شدند معرفى مى كند. مى گويد: قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون و ذوالاوتاد و صاحب قدرت آيات الهى و رسولانش را تكذيب كردند (كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد) همچنين قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه (قوم شعيب ) اينها احزابى بودند كه به تكذيب پيامبران برخاستند (و ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه اولئك الاحزاب ). <11> آرى اينها شش گروه از احزاب جاهلى و بت پرست بودند كه بر ضد پيامبران بزرگى قيام كردند. قوم نوح در برابر اين پيامبر عظيم . قوم عاد در مقابل حضرت هود. فرعون در برابر موسى و هارون . قوم ثمود در برابر صالح . قوم لوط در برابر حضرت لوط. و اصحاب الايكه در برابر شعيب . آنها آنچه در توان داشتند در تكذيب و آزار و ايذاء پيامبران و مؤ منان به كار گرفتند اما سرانجام عذاب الهى دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشك شده آنها را درو كرد. قوم نوح با طوفان و بارانهاى سيلابى نابود شدند. عاد با تندبادى سرسخت و كوبنده . فرعون و فرعونيان با امواج نيل . قوم ثمود با صيحه آسمانى (صاعقه اى عظيم ). قوم لوط با زلزله اى وحشتناك توام با بارانى از سنگهاى آسمانى . قوم شعيب نيز با صاعقه اى مرگبار كه از ابرى بر سر آنها فرود آمد و به اين ترتيب آب و باد و خاك و آتش كه وسائل اصلى زندگى انسان را تشكيل مى دهند مامور مرگ آنها شدند، و چنان طومار عمر اين سركشان ياغى را در هم نورديدند كه اثرى از آنها باقى نماند. اين مشركان مكه بايد بينديشند نسبت به اين اقوام گروه كوچكى بيش ‍ نيستند، چرا از خواب غفلت بيدار نمى شوند؟ توصيف فرعون به ((ذوالاوتاد)) (صاحب ميخهاى محكم ) كه در آيات فوق صريحتر و در آيه 10 سوره فجر آمده است ، كنايه از استحكام قدرت فرعون و فرعونيان است ، اين تعبير در سخنان روزمره نيز به معنى استحكام به كار مى رود گفته مى شود: فلانكس ميخهايش محكم است ، يا ميخهاى اين كار كوبيده شده ، و يا چهارميخه شده است ، چرا كه هميشه براى استحكام بنا يا خيمه ها از انواع ميخها استفاده مى كنند. بعضى نيز آن را اشاره به لشكريان عظيم فرعون دانسته اند، چرا كه لشكر معمولا از خيمه ها استفاده مى كند، و براى نگهداشتن خيمه ها از ميخ استفاده مى نمايند. بعضى ديگر آنرا اشاره به شكنجه هاى وحشتناك فرعونيان نسبت به دشمنانشان دانسته اند كه به اصطلاح آنها را به چهار ميخ مى كشند، هر يك از دست و پاى آنها را با ميخ به زمين ، چوبه دار، و يا ديوارى مى كوبيدند، و مى گذاشتند تا جان دهد! و سرانجام بعضى نيز احتمال داده اند كه اوتاد همان اهرام مصر است كه همچون ميخ بر دل زمين نشسته ، و چون اهرام از ويژگيهاى فراعنه است اين توصيف در قرآن منحصرا در مورد آنان آمده است . در عين حال اين احتمالات با هم منافاتى ندارد و ممكن است در مفهوم اين كلمه جمع باشد. در مورد اصحاب الايكه ، ايكه به معنى درخت و اصحاب الايكه همان قوم حضرت شعيب هستند كه در سرزمينى پر آب و مشجر در ميان حجاز و شام زندگى مى كردند در تفسير سوره حجر ذيل آيه 78 به قدر كافى سخن گفته ايم (جلد 11 صفحه 120). آرى هر يك از اين گروهها رسولان پروردگار را تكذيب كردند و عذاب الهى درباره آنها محقق شد (ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب ). <12> و تاريخ نشان مى دهد كه چگونه هر گروهى از آنها به بلائى جان سپردند و در مدت كوتاهى شهر و ديارشان به ويرانه اى تبديل شد، و نفراتشان به جسدهائى بى روح ! آيا اين مشركان مكه با اين كارهاى خود سرنوشتى بهتر از آنها مى توانند داشته باشند،؟ در حالى كه اعمال آنها همان اعمال است و سنت خداوند همان سنت ؟! لذا در آيه بعد به عنوان يك تهديد قاطع و كوبنده مى گويد: اينها با اين اعمال انتظارى جز اين نمى كشند كه يك صيحه آسمانى فرا رسد صيحه اى كه در آن بازگشت نيست (و ما ينظر هولاء الا صيحة واحدة ما لها من فواق ). اين صيحه ممكن است همانند صيحه هائى باشد كه بر اقوام پيشين فرود آمد، صاعقه اى وحشتناك ، يا زمين لرزه اى پر صدا، و زندگى آنها را در هم كوبيد. و نيز ممكن است اشاره به صيحه عظيم پايان جهان باشد كه از آن تعبير به نفخه صور اول مى شود. بعضى از مفسران تفسير اول را مورد ايراد قرار داده اند و آن را مخالف آيه 33 سوره انفال دانسته اند كه مى فرمايد: و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم : تا تو در ميان آنها هستى خداوند آنان را مجازات نمى كند. اما با توجه به اينكه مشركان اين اعتقاد را درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نداشتند، و اعمالشان همانند اعمال اقوامى بود كه با صيحه هاى آسمانى جان داده بودند، مى بايست هر لحظه در انتظار چنين سرنوشتى باشند، چرا كه آيه سخن از مساءله انتظار مى گويد (دقت كنيد). بعضى به تفسير دوم نيز ايراد كرده اند كه مشركان عرب به هنگام پايان جهان زنده نيستند كه آن صيحه عظيم دامانشان را بگيرد. ولى اين ايراد نيز درست نيست ، به همان دليل كه قبلا گفتيم ، زيرا هيچكس لحظه پايان جهان و قيام قيامت را نمى داند، بنابراين در آن روز مشركان مى بايست هر لحظه در انتظار آن صيحه عظيم و غير قابل بازگشت باشند. <13> به هر حال اين بيخبران با تكذيب و انكار آيات الهى و نسبتهاى ناروا درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصرار و لجاجت بر بت پرستى ظلم و فساد گوئى در انتظار عذاب الهى نشسته اند، عذابى كه خرمن عمر آنها را بسوزاند، و يا صيحه اى كه به عمر جهان پايان دهد و آنها را به راهى غير قابل بازگشت ببرد. ((فواق )) (بر وزن رواق ) به طورى كه بسيارى از اهل لغت و تفسير گفته اند در اصل به معنى فاصله اى است كه در ميان دو مرتبه دوشيدن شير از پستان مى باشد، زيرا هنگامى كه شير به طور كامل دوشيده شود كمى بايد صبر كرد تا مجددا شير در پستان جمع شود. و بعضى آن را به معنى فاصله اى كه ميان باز كردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشيدن شير با انگشت است مى دانند. و از آنجا كه پستان بعد از دوشيدن شير در استراحت فرو مى رود گاه اين كلمه در معنى آرامش و استراحت نيز به كار رفته است . و نيز از آنجا كه اين فاصله براى بازگشت شير به پستان است اين تعبير به معنى بازگشت و رجوع نيز آمده ، و از همين جهت بهبودى مريض را ((افاقه )) مى گويند، چرا كه سلامت و تندرستى به او باز مى گردد، و نيز به هوش آمدن مست ، و عاقل شدن ديوانه را به خاطر بازگشت هوش ‍ و عقل به آنها افاقه مى گويند. <14> به هر حال اين صيحه وحشتناك هيچگونه بازگشت و راحت و آرامش و سكونى در آن نيست ، و هنگامى كه تحقق يافت همه درها به روى انسان بسته مى شود، نه پشيمانى سودى دارد، نه امكان جبران موجود است ، و نه فريادها بجائى مى رسد. آخرين آيه مورد بحث به يكى ديگر از سخنان كفار و منكران كه از روى سخريه و استهزاء مى گفتند اشاره كرده مى گويد: آنها گفتند: پروردگارا! نصيب ما را از عذابت هر چه زودتر قبل از روز حساب به ما ده ! (و قالوا ربنا عجل لنا قطنا قبل يوم الحساب ). اين كوردلان مغرور آنچنان مست باده غرور بودند كه حتى عذاب الهى و دادگاه عدلش را به باد مسخره مى گرفتند، و مى گفتند: چرا سهميه عذاب ما تاخير كرد؟ چرا خدا زودتر سهميه ما را نمى دهد؟! در ميان اقوام پيشين اين چنين سبك مغزان از خود راضى نيز كم نبودند، اما در لحظه گرفتارى در چنگال عذاب الهى مانند حيوانات نعره مى كشيدند، و كسى به فريادشان نمى رسيد. ((قط )) (بر وزن جن ) در اصل به معنى چيزى است كه از عرض ‍ بريده مى شود، و ((قد )) (بر همين وزن ) به معنى چيزى است كه از طول بريده مى شود! و از آنجا كه نصيب و سهميه معين هر كس گوئى چيزى مقطوع و بريده شده است ، اين واژه در معنى سهم نيز بكار رفته است . و گاه به معنى كاغذى است كه چيزى بر آن مى نگارند، و يا نام اشخاص و جوائز آنها را در آن مى نويسند. لذا بعضى از مفسران در تفسير آيه فوق گفته اند منظور اين است خداوندا نامه اعمال ما را پيش از روز جزا به دست ما ده اين سخن را زمانى گفتند كه آيات قرآن خبر داد گروهى در روز قيامت نامه اعمالشان در دست راست و گروهى شده آنها را درو كرد. آنها از روى استهزاء گفتند چه خوب بود الان نامه اعمال ما به ما داده مى شد؟ تا بخوانيم و به بينيم چكاره ايم ؟ به هر حال جهل و غرور دو صفت بسيار زشت و مذموم است كه غالبا از يكديگر جدا نمى شود، جاهلان مغرورند، و مغروران جاهل ، و آثار اين دو در مشركان عصر جاهليت فراوان به چشم مى خورد. ﴿12 تنها يك صيحه آسمانى كارشان را يكسره مى كند! در تعقيب آخرين آيه اى كه گذشت و از شكست مشركان در آينده خبر مى داد، و آنها را لشكر كوچكى از احزاب مغلوب معرفى مى كرد، در آيات مورد بحث گروهى از اين احزاب را كه تكذيب پيامبران كردند و به سرنوشت شومى گرفتار شدند معرفى مى كند. مى گويد: قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون و ذوالاوتاد و صاحب قدرت آيات الهى و رسولانش را تكذيب كردند (كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد) همچنين قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه (قوم شعيب ) اينها احزابى بودند كه به تكذيب پيامبران برخاستند (و ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه اولئك الاحزاب ). آرى اينها شش گروه از احزاب جاهلى و بت پرست بودند كه بر ضد پيامبران بزرگى قيام كردند. قوم نوح در برابر اين پيامبر عظيم . قوم عاد در مقابل حضرت هود. فرعون در برابر موسى و هارون . قوم ثمود در برابر صالح . قوم لوط در برابر حضرت لوط. و اصحاب الايكه در برابر شعيب . آنها آنچه در توان داشتند در تكذيب و آزار و ايذاء پيامبران و مؤ منان به كار گرفتند اما سرانجام عذاب الهى دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشك شده آنها را درو كرد. قوم نوح با طوفان و بارانهاى سيلابى نابود شدند. عاد با تندبادى سرسخت و كوبنده . فرعون و فرعونيان با امواج نيل . قوم ثمود با صيحه آسمانى (صاعقه اى عظيم ). قوم لوط با زلزله اى وحشتناك توام با بارانى از سنگهاى آسمانى . قوم شعيب نيز با صاعقه اى مرگبار كه از ابرى بر سر آنها فرود آمد و به اين ترتيب آب و باد و خاك و آتش كه وسائل اصلى زندگى انسان را تشكيل مى دهند مامور مرگ آنها شدند، و چنان طومار عمر اين سركشان ياغى را در هم نورديدند كه اثرى از آنها باقى نماند. اين مشركان مكه بايد بينديشند نسبت به اين اقوام گروه كوچكى بيش ‍ نيستند، چرا از خواب غفلت بيدار نمى شوند؟ توصيف فرعون به ((ذوالاوتاد)) (صاحب ميخهاى محكم ) كه در آيات فوق صريحتر و در آيه 10 سوره فجر آمده است ، كنايه از استحكام قدرت فرعون و فرعونيان است ، اين تعبير در سخنان روزمره نيز به معنى استحكام به كار مى رود گفته مى شود: فلانكس ميخهايش محكم است ، يا ميخهاى اين كار كوبيده شده ، و يا چهارميخه شده است ، چرا كه هميشه براى استحكام بنا يا خيمه ها از انواع ميخها استفاده مى كنند. بعضى نيز آن را اشاره به لشكريان عظيم فرعون دانسته اند، چرا كه لشكر معمولا از خيمه ها استفاده مى كند، و براى نگهداشتن خيمه ها از ميخ استفاده مى نمايند. بعضى ديگر آنرا اشاره به شكنجه هاى وحشتناك فرعونيان نسبت به دشمنانشان دانسته اند كه به اصطلاح آنها را به چهار ميخ مى كشند، هر يك از دست و پاى آنها را با ميخ به زمين ، چوبه دار، و يا ديوارى مى كوبيدند، و مى گذاشتند تا جان دهد! و سرانجام بعضى نيز احتمال داده اند كه اوتاد همان اهرام مصر است كه همچون ميخ بر دل زمين نشسته ، و چون اهرام از ويژگيهاى فراعنه است اين توصيف در قرآن منحصرا در مورد آنان آمده است . در عين حال اين احتمالات با هم منافاتى ندارد و ممكن است در مفهوم اين كلمه جمع باشد. در مورد اصحاب الايكه ، ايكه به معنى درخت و اصحاب الايكه همان قوم حضرت شعيب هستند كه در سرزمينى پر آب و مشجر در ميان حجاز و شام زندگى مى كردند در تفسير سوره حجر ذيل آيه 78 به قدر كافى سخن گفته ايم (جلد 11 صفحه 120). آرى هر يك از اين گروهها رسولان پروردگار را تكذيب كردند و عذاب الهى درباره آنها محقق شد (ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب ). و تاريخ نشان مى دهد كه چگونه هر گروهى از آنها به بلائى جان سپردند و در مدت كوتاهى شهر و ديارشان به ويرانه اى تبديل شد، و نفراتشان به جسدهائى بى روح ! آيا اين مشركان مكه با اين كارهاى خود سرنوشتى بهتر از آنها مى توانند داشته باشند،؟ در حالى كه اعمال آنها همان اعمال است و سنت خداوند همان سنت ؟! لذا در آيه بعد به عنوان يك تهديد قاطع و كوبنده مى گويد: اينها با اين اعمال انتظارى جز اين نمى كشند كه يك صيحه آسمانى فرا رسد صيحه اى كه در آن بازگشت نيست (و ما ينظر هولاء الا صيحة واحدة ما لها من فواق ). اين صيحه ممكن است همانند صيحه هائى باشد كه بر اقوام پيشين فرود آمد، صاعقه اى وحشتناك ، يا زمين لرزه اى پر صدا، و زندگى آنها را در هم كوبيد. و نيز ممكن است اشاره به صيحه عظيم پايان جهان باشد كه از آن تعبير به نفخه صور اول مى شود. بعضى از مفسران تفسير اول را مورد ايراد قرار داده اند و آن را مخالف آيه 33 سوره انفال دانسته اند كه مى فرمايد: و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم : تا تو در ميان آنها هستى خداوند آنان را مجازات نمى كند. اما با توجه به اينكه مشركان اين اعتقاد را درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نداشتند، و اعمالشان همانند اعمال اقوامى بود كه با صيحه هاى آسمانى جان داده بودند، مى بايست هر لحظه در انتظار چنين سرنوشتى باشند، چرا كه آيه سخن از مساءله انتظار مى گويد (دقت كنيد). بعضى به تفسير دوم نيز ايراد كرده اند كه مشركان عرب به هنگام پايان جهان زنده نيستند كه آن صيحه عظيم دامانشان را بگيرد. ولى اين ايراد نيز درست نيست ، به همان دليل كه قبلا گفتيم ، زيرا هيچكس لحظه پايان جهان و قيام قيامت را نمى داند، بنابراين در آن روز مشركان مى بايست هر لحظه در انتظار آن صيحه عظيم و غير قابل بازگشت باشند. به هر حال اين بيخبران با تكذيب و انكار آيات الهى و نسبتهاى ناروا درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصرار و لجاجت بر بت پرستى ظلم و فساد گوئى در انتظار عذاب الهى نشسته اند، عذابى كه خرمن عمر آنها را بسوزاند، و يا صيحه اى كه به عمر جهان پايان دهد و آنها را به راهى غير قابل بازگشت ببرد. ((فواق )) (بر وزن رواق ) به طورى كه بسيارى از اهل لغت و تفسير گفته اند در اصل به معنى فاصله اى است كه در ميان دو مرتبه دوشيدن شير از پستان مى باشد، زيرا هنگامى كه شير به طور كامل دوشيده شود كمى بايد صبر كرد تا مجددا شير در پستان جمع شود. و بعضى آن را به معنى فاصله اى كه ميان باز كردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشيدن شير با انگشت است مى دانند. و از آنجا كه پستان بعد از دوشيدن شير در استراحت فرو مى رود گاه اين كلمه در معنى آرامش و استراحت نيز به كار رفته است . و نيز از آنجا كه اين فاصله براى بازگشت شير به پستان است اين تعبير به معنى بازگشت و رجوع نيز آمده ، و از همين جهت بهبودى مريض را ((افاقه )) مى گويند، چرا كه سلامت و تندرستى به او باز مى گردد، و نيز به هوش آمدن مست ، و عاقل شدن ديوانه را به خاطر بازگشت هوش ‍ و عقل به آنها افاقه مى گويند. به هر حال اين صيحه وحشتناك هيچگونه بازگشت و راحت و آرامش و سكونى در آن نيست ، و هنگامى كه تحقق يافت همه درها به روى انسان بسته مى شود، نه پشيمانى سودى دارد، نه امكان جبران موجود است ، و نه فريادها بجائى مى رسد. آخرين آيه مورد بحث به يكى ديگر از سخنان كفار و منكران كه از روى سخريه و استهزاء مى گفتند اشاره كرده مى گويد: آنها گفتند: پروردگارا! نصيب ما را از عذابت هر چه زودتر قبل از روز حساب به ما ده ! (و قالوا ربنا عجل لنا قطنا قبل يوم الحساب ). اين كوردلان مغرور آنچنان مست باده غرور بودند كه حتى عذاب الهى و دادگاه عدلش را به باد مسخره مى گرفتند، و مى گفتند: چرا سهميه عذاب ما تاخير كرد؟ چرا خدا زودتر سهميه ما را نمى دهد؟! در ميان اقوام پيشين اين چنين سبك مغزان از خود راضى نيز كم نبودند، اما در لحظه گرفتارى در چنگال عذاب الهى مانند حيوانات نعره مى كشيدند، و كسى به فريادشان نمى رسيد. ((قط )) (بر وزن جن ) در اصل به معنى چيزى است كه از عرض ‍ بريده مى شود، و ((قد )) (بر همين وزن ) به معنى چيزى است كه از طول بريده مى شود! و از آنجا كه نصيب و سهميه معين هر كس گوئى چيزى مقطوع و بريده شده است ، اين واژه در معنى سهم نيز بكار رفته است . و گاه به معنى كاغذى است كه چيزى بر آن مى نگارند، و يا نام اشخاص و جوائز آنها را در آن مى نويسند. لذا بعضى از مفسران در تفسير آيه فوق گفته اند منظور اين است خداوندا نامه اعمال ما را پيش از روز جزا به دست ما ده اين سخن را زمانى گفتند كه آيات قرآن خبر داد گروهى در روز قيامت نامه اعمالشان در دست راست و گروهى شده آنها را درو كرد. آنها از روى استهزاء گفتند چه خوب بود الان نامه اعمال ما به ما داده مى شد؟ تا بخوانيم و به بينيم چكاره ايم ؟ به هر حال جهل و غرور دو صفت بسيار زشت و مذموم است كه غالبا از يكديگر جدا نمى شود، جاهلان مغرورند، و مغروران جاهل ، و آثار اين دو در مشركان عصر جاهليت فراوان به چشم مى خورد. ﴿13 تنها يك صيحه آسمانى كارشان را يكسره مى كند! در تعقيب آخرين آيه اى كه گذشت و از شكست مشركان در آينده خبر مى داد، و آنها را لشكر كوچكى از احزاب مغلوب معرفى مى كرد، در آيات مورد بحث گروهى از اين احزاب را كه تكذيب پيامبران كردند و به سرنوشت شومى گرفتار شدند معرفى مى كند. مى گويد: قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون و ذوالاوتاد و صاحب قدرت آيات الهى و رسولانش را تكذيب كردند (كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد) همچنين قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه (قوم شعيب ) اينها احزابى بودند كه به تكذيب پيامبران برخاستند (و ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه اولئك الاحزاب ). آرى اينها شش گروه از احزاب جاهلى و بت پرست بودند كه بر ضد پيامبران بزرگى قيام كردند. قوم نوح در برابر اين پيامبر عظيم . قوم عاد در مقابل حضرت هود. فرعون در برابر موسى و هارون . قوم ثمود در برابر صالح . قوم لوط در برابر حضرت لوط. و اصحاب الايكه در برابر شعيب . آنها آنچه در توان داشتند در تكذيب و آزار و ايذاء پيامبران و مؤ منان به كار گرفتند اما سرانجام عذاب الهى دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشك شده آنها را درو كرد. قوم نوح با طوفان و بارانهاى سيلابى نابود شدند. عاد با تندبادى سرسخت و كوبنده . فرعون و فرعونيان با امواج نيل . قوم ثمود با صيحه آسمانى (صاعقه اى عظيم ). قوم لوط با زلزله اى وحشتناك توام با بارانى از سنگهاى آسمانى . قوم شعيب نيز با صاعقه اى مرگبار كه از ابرى بر سر آنها فرود آمد و به اين ترتيب آب و باد و خاك و آتش كه وسائل اصلى زندگى انسان را تشكيل مى دهند مامور مرگ آنها شدند، و چنان طومار عمر اين سركشان ياغى را در هم نورديدند كه اثرى از آنها باقى نماند. اين مشركان مكه بايد بينديشند نسبت به اين اقوام گروه كوچكى بيش ‍ نيستند، چرا از خواب غفلت بيدار نمى شوند؟ توصيف فرعون به ((ذوالاوتاد)) (صاحب ميخهاى محكم ) كه در آيات فوق صريحتر و در آيه 10 سوره فجر آمده است ، كنايه از استحكام قدرت فرعون و فرعونيان است ، اين تعبير در سخنان روزمره نيز به معنى استحكام به كار مى رود گفته مى شود: فلانكس ميخهايش محكم است ، يا ميخهاى اين كار كوبيده شده ، و يا چهارميخه شده است ، چرا كه هميشه براى استحكام بنا يا خيمه ها از انواع ميخها استفاده مى كنند. بعضى نيز آن را اشاره به لشكريان عظيم فرعون دانسته اند، چرا كه لشكر معمولا از خيمه ها استفاده مى كند، و براى نگهداشتن خيمه ها از ميخ استفاده مى نمايند. بعضى ديگر آنرا اشاره به شكنجه هاى وحشتناك فرعونيان نسبت به دشمنانشان دانسته اند كه به اصطلاح آنها را به چهار ميخ مى كشند، هر يك از دست و پاى آنها را با ميخ به زمين ، چوبه دار، و يا ديوارى مى كوبيدند، و مى گذاشتند تا جان دهد! و سرانجام بعضى نيز احتمال داده اند كه اوتاد همان اهرام مصر است كه همچون ميخ بر دل زمين نشسته ، و چون اهرام از ويژگيهاى فراعنه است اين توصيف در قرآن منحصرا در مورد آنان آمده است . در عين حال اين احتمالات با هم منافاتى ندارد و ممكن است در مفهوم اين كلمه جمع باشد. در مورد اصحاب الايكه ، ايكه به معنى درخت و اصحاب الايكه همان قوم حضرت شعيب هستند كه در سرزمينى پر آب و مشجر در ميان حجاز و شام زندگى مى كردند در تفسير سوره حجر ذيل آيه 78 به قدر كافى سخن گفته ايم (جلد 11 صفحه 120). آرى هر يك از اين گروهها رسولان پروردگار را تكذيب كردند و عذاب الهى درباره آنها محقق شد (ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب ). و تاريخ نشان مى دهد كه چگونه هر گروهى از آنها به بلائى جان سپردند و در مدت كوتاهى شهر و ديارشان به ويرانه اى تبديل شد، و نفراتشان به جسدهائى بى روح ! آيا اين مشركان مكه با اين كارهاى خود سرنوشتى بهتر از آنها مى توانند داشته باشند،؟ در حالى كه اعمال آنها همان اعمال است و سنت خداوند همان سنت ؟! لذا در آيه بعد به عنوان يك تهديد قاطع و كوبنده مى گويد: اينها با اين اعمال انتظارى جز اين نمى كشند كه يك صيحه آسمانى فرا رسد صيحه اى كه در آن بازگشت نيست (و ما ينظر هولاء الا صيحة واحدة ما لها من فواق ). اين صيحه ممكن است همانند صيحه هائى باشد كه بر اقوام پيشين فرود آمد، صاعقه اى وحشتناك ، يا زمين لرزه اى پر صدا، و زندگى آنها را در هم كوبيد. و نيز ممكن است اشاره به صيحه عظيم پايان جهان باشد كه از آن تعبير به نفخه صور اول مى شود. بعضى از مفسران تفسير اول را مورد ايراد قرار داده اند و آن را مخالف آيه 33 سوره انفال دانسته اند كه مى فرمايد: و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم : تا تو در ميان آنها هستى خداوند آنان را مجازات نمى كند. اما با توجه به اينكه مشركان اين اعتقاد را درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نداشتند، و اعمالشان همانند اعمال اقوامى بود كه با صيحه هاى آسمانى جان داده بودند، مى بايست هر لحظه در انتظار چنين سرنوشتى باشند، چرا كه آيه سخن از مساءله انتظار مى گويد (دقت كنيد). بعضى به تفسير دوم نيز ايراد كرده اند كه مشركان عرب به هنگام پايان جهان زنده نيستند كه آن صيحه عظيم دامانشان را بگيرد. ولى اين ايراد نيز درست نيست ، به همان دليل كه قبلا گفتيم ، زيرا هيچكس لحظه پايان جهان و قيام قيامت را نمى داند، بنابراين در آن روز مشركان مى بايست هر لحظه در انتظار آن صيحه عظيم و غير قابل بازگشت باشند. به هر حال اين بيخبران با تكذيب و انكار آيات الهى و نسبتهاى ناروا درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصرار و لجاجت بر بت پرستى ظلم و فساد گوئى در انتظار عذاب الهى نشسته اند، عذابى كه خرمن عمر آنها را بسوزاند، و يا صيحه اى كه به عمر جهان پايان دهد و آنها را به راهى غير قابل بازگشت ببرد. ((فواق )) (بر وزن رواق ) به طورى كه بسيارى از اهل لغت و تفسير گفته اند در اصل به معنى فاصله اى است كه در ميان دو مرتبه دوشيدن شير از پستان مى باشد، زيرا هنگامى كه شير به طور كامل دوشيده شود كمى بايد صبر كرد تا مجددا شير در پستان جمع شود. و بعضى آن را به معنى فاصله اى كه ميان باز كردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشيدن شير با انگشت است مى دانند. و از آنجا كه پستان بعد از دوشيدن شير در استراحت فرو مى رود گاه اين كلمه در معنى آرامش و استراحت نيز به كار رفته است . و نيز از آنجا كه اين فاصله براى بازگشت شير به پستان است اين تعبير به معنى بازگشت و رجوع نيز آمده ، و از همين جهت بهبودى مريض را ((افاقه )) مى گويند، چرا كه سلامت و تندرستى به او باز مى گردد، و نيز به هوش آمدن مست ، و عاقل شدن ديوانه را به خاطر بازگشت هوش ‍ و عقل به آنها افاقه مى گويند. به هر حال اين صيحه وحشتناك هيچگونه بازگشت و راحت و آرامش و سكونى در آن نيست ، و هنگامى كه تحقق يافت همه درها به روى انسان بسته مى شود، نه پشيمانى سودى دارد، نه امكان جبران موجود است ، و نه فريادها بجائى مى رسد. آخرين آيه مورد بحث به يكى ديگر از سخنان كفار و منكران كه از روى سخريه و استهزاء مى گفتند اشاره كرده مى گويد: آنها گفتند: پروردگارا! نصيب ما را از عذابت هر چه زودتر قبل از روز حساب به ما ده ! (و قالوا ربنا عجل لنا قطنا قبل يوم الحساب ). اين كوردلان مغرور آنچنان مست باده غرور بودند كه حتى عذاب الهى و دادگاه عدلش را به باد مسخره مى گرفتند، و مى گفتند: چرا سهميه عذاب ما تاخير كرد؟ چرا خدا زودتر سهميه ما را نمى دهد؟! در ميان اقوام پيشين اين چنين سبك مغزان از خود راضى نيز كم نبودند، اما در لحظه گرفتارى در چنگال عذاب الهى مانند حيوانات نعره مى كشيدند، و كسى به فريادشان نمى رسيد. ((قط )) (بر وزن جن ) در اصل به معنى چيزى است كه از عرض ‍ بريده مى شود، و ((قد )) (بر همين وزن ) به معنى چيزى است كه از طول بريده مى شود! و از آنجا كه نصيب و سهميه معين هر كس گوئى چيزى مقطوع و بريده شده است ، اين واژه در معنى سهم نيز بكار رفته است . و گاه به معنى كاغذى است كه چيزى بر آن مى نگارند، و يا نام اشخاص و جوائز آنها را در آن مى نويسند. لذا بعضى از مفسران در تفسير آيه فوق گفته اند منظور اين است خداوندا نامه اعمال ما را پيش از روز جزا به دست ما ده اين سخن را زمانى گفتند كه آيات قرآن خبر داد گروهى در روز قيامت نامه اعمالشان در دست راست و گروهى شده آنها را درو كرد. آنها از روى استهزاء گفتند چه خوب بود الان نامه اعمال ما به ما داده مى شد؟ تا بخوانيم و به بينيم چكاره ايم ؟ به هر حال جهل و غرور دو صفت بسيار زشت و مذموم است كه غالبا از يكديگر جدا نمى شود، جاهلان مغرورند، و مغروران جاهل ، و آثار اين دو در مشركان عصر جاهليت فراوان به چشم مى خورد. ﴿14 تنها يك صيحه آسمانى كارشان را يكسره مى كند! در تعقيب آخرين آيه اى كه گذشت و از شكست مشركان در آينده خبر مى داد، و آنها را لشكر كوچكى از احزاب مغلوب معرفى مى كرد، در آيات مورد بحث گروهى از اين احزاب را كه تكذيب پيامبران كردند و به سرنوشت شومى گرفتار شدند معرفى مى كند. مى گويد: قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون و ذوالاوتاد و صاحب قدرت آيات الهى و رسولانش را تكذيب كردند (كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد) همچنين قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه (قوم شعيب ) اينها احزابى بودند كه به تكذيب پيامبران برخاستند (و ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه اولئك الاحزاب ). آرى اينها شش گروه از احزاب جاهلى و بت پرست بودند كه بر ضد پيامبران بزرگى قيام كردند. قوم نوح در برابر اين پيامبر عظيم . قوم عاد در مقابل حضرت هود. فرعون در برابر موسى و هارون . قوم ثمود در برابر صالح . قوم لوط در برابر حضرت لوط. و اصحاب الايكه در برابر شعيب . آنها آنچه در توان داشتند در تكذيب و آزار و ايذاء پيامبران و مؤ منان به كار گرفتند اما سرانجام عذاب الهى دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشك شده آنها را درو كرد. قوم نوح با طوفان و بارانهاى سيلابى نابود شدند. عاد با تندبادى سرسخت و كوبنده . فرعون و فرعونيان با امواج نيل . قوم ثمود با صيحه آسمانى (صاعقه اى عظيم ). قوم لوط با زلزله اى وحشتناك توام با بارانى از سنگهاى آسمانى . قوم شعيب نيز با صاعقه اى مرگبار كه از ابرى بر سر آنها فرود آمد و به اين ترتيب آب و باد و خاك و آتش كه وسائل اصلى زندگى انسان را تشكيل مى دهند مامور مرگ آنها شدند، و چنان طومار عمر اين سركشان ياغى را در هم نورديدند كه اثرى از آنها باقى نماند. اين مشركان مكه بايد بينديشند نسبت به اين اقوام گروه كوچكى بيش ‍ نيستند، چرا از خواب غفلت بيدار نمى شوند؟ توصيف فرعون به ((ذوالاوتاد)) (صاحب ميخهاى محكم ) كه در آيات فوق صريحتر و در آيه 10 سوره فجر آمده است ، كنايه از استحكام قدرت فرعون و فرعونيان است ، اين تعبير در سخنان روزمره نيز به معنى استحكام به كار مى رود گفته مى شود: فلانكس ميخهايش محكم است ، يا ميخهاى اين كار كوبيده شده ، و يا چهارميخه شده است ، چرا كه هميشه براى استحكام بنا يا خيمه ها از انواع ميخها استفاده مى كنند. بعضى نيز آن را اشاره به لشكريان عظيم فرعون دانسته اند، چرا كه لشكر معمولا از خيمه ها استفاده مى كند، و براى نگهداشتن خيمه ها از ميخ استفاده مى نمايند. بعضى ديگر آنرا اشاره به شكنجه هاى وحشتناك فرعونيان نسبت به دشمنانشان دانسته اند كه به اصطلاح آنها را به چهار ميخ مى كشند، هر يك از دست و پاى آنها را با ميخ به زمين ، چوبه دار، و يا ديوارى مى كوبيدند، و مى گذاشتند تا جان دهد! و سرانجام بعضى نيز احتمال داده اند كه اوتاد همان اهرام مصر است كه همچون ميخ بر دل زمين نشسته ، و چون اهرام از ويژگيهاى فراعنه است اين توصيف در قرآن منحصرا در مورد آنان آمده است . در عين حال اين احتمالات با هم منافاتى ندارد و ممكن است در مفهوم اين كلمه جمع باشد. در مورد اصحاب الايكه ، ايكه به معنى درخت و اصحاب الايكه همان قوم حضرت شعيب هستند كه در سرزمينى پر آب و مشجر در ميان حجاز و شام زندگى مى كردند در تفسير سوره حجر ذيل آيه 78 به قدر كافى سخن گفته ايم (جلد 11 صفحه 120). آرى هر يك از اين گروهها رسولان پروردگار را تكذيب كردند و عذاب الهى درباره آنها محقق شد (ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب ). و تاريخ نشان مى دهد كه چگونه هر گروهى از آنها به بلائى جان سپردند و در مدت كوتاهى شهر و ديارشان به ويرانه اى تبديل شد، و نفراتشان به جسدهائى بى روح ! آيا اين مشركان مكه با اين كارهاى خود سرنوشتى بهتر از آنها مى توانند داشته باشند،؟ در حالى كه اعمال آنها همان اعمال است و سنت خداوند همان سنت ؟! لذا در آيه بعد به عنوان يك تهديد قاطع و كوبنده مى گويد: اينها با اين اعمال انتظارى جز اين نمى كشند كه يك صيحه آسمانى فرا رسد صيحه اى كه در آن بازگشت نيست (و ما ينظر هولاء الا صيحة واحدة ما لها من فواق ). اين صيحه ممكن است همانند صيحه هائى باشد كه بر اقوام پيشين فرود آمد، صاعقه اى وحشتناك ، يا زمين لرزه اى پر صدا، و زندگى آنها را در هم كوبيد. و نيز ممكن است اشاره به صيحه عظيم پايان جهان باشد كه از آن تعبير به نفخه صور اول مى شود. بعضى از مفسران تفسير اول را مورد ايراد قرار داده اند و آن را مخالف آيه 33 سوره انفال دانسته اند كه مى فرمايد: و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم : تا تو در ميان آنها هستى خداوند آنان را مجازات نمى كند. اما با توجه به اينكه مشركان اين اعتقاد را درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نداشتند، و اعمالشان همانند اعمال اقوامى بود كه با صيحه هاى آسمانى جان داده بودند، مى بايست هر لحظه در انتظار چنين سرنوشتى باشند، چرا كه آيه سخن از مساءله انتظار مى گويد (دقت كنيد). بعضى به تفسير دوم نيز ايراد كرده اند كه مشركان عرب به هنگام پايان جهان زنده نيستند كه آن صيحه عظيم دامانشان را بگيرد. ولى اين ايراد نيز درست نيست ، به همان دليل كه قبلا گفتيم ، زيرا هيچكس لحظه پايان جهان و قيام قيامت را نمى داند، بنابراين در آن روز مشركان مى بايست هر لحظه در انتظار آن صيحه عظيم و غير قابل بازگشت باشند. به هر حال اين بيخبران با تكذيب و انكار آيات الهى و نسبتهاى ناروا درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصرار و لجاجت بر بت پرستى ظلم و فساد گوئى در انتظار عذاب الهى نشسته اند، عذابى كه خرمن عمر آنها را بسوزاند، و يا صيحه اى كه به عمر جهان پايان دهد و آنها را به راهى غير قابل بازگشت ببرد. ((فواق )) (بر وزن رواق ) به طورى كه بسيارى از اهل لغت و تفسير گفته اند در اصل به معنى فاصله اى است كه در ميان دو مرتبه دوشيدن شير از پستان مى باشد، زيرا هنگامى كه شير به طور كامل دوشيده شود كمى بايد صبر كرد تا مجددا شير در پستان جمع شود. و بعضى آن را به معنى فاصله اى كه ميان باز كردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشيدن شير با انگشت است مى دانند. و از آنجا كه پستان بعد از دوشيدن شير در استراحت فرو مى رود گاه اين كلمه در معنى آرامش و استراحت نيز به كار رفته است . و نيز از آنجا كه اين فاصله براى بازگشت شير به پستان است اين تعبير به معنى بازگشت و رجوع نيز آمده ، و از همين جهت بهبودى مريض را ((افاقه )) مى گويند، چرا كه سلامت و تندرستى به او باز مى گردد، و نيز به هوش آمدن مست ، و عاقل شدن ديوانه را به خاطر بازگشت هوش ‍ و عقل به آنها افاقه مى گويند. به هر حال اين صيحه وحشتناك هيچگونه بازگشت و راحت و آرامش و سكونى در آن نيست ، و هنگامى كه تحقق يافت همه درها به روى انسان بسته مى شود، نه پشيمانى سودى دارد، نه امكان جبران موجود است ، و نه فريادها بجائى مى رسد. آخرين آيه مورد بحث به يكى ديگر از سخنان كفار و منكران كه از روى سخريه و استهزاء مى گفتند اشاره كرده مى گويد: آنها گفتند: پروردگارا! نصيب ما را از عذابت هر چه زودتر قبل از روز حساب به ما ده ! (و قالوا ربنا عجل لنا قطنا قبل يوم الحساب ). اين كوردلان مغرور آنچنان مست باده غرور بودند كه حتى عذاب الهى و دادگاه عدلش را به باد مسخره مى گرفتند، و مى گفتند: چرا سهميه عذاب ما تاخير كرد؟ چرا خدا زودتر سهميه ما را نمى دهد؟! در ميان اقوام پيشين اين چنين سبك مغزان از خود راضى نيز كم نبودند، اما در لحظه گرفتارى در چنگال عذاب الهى مانند حيوانات نعره مى كشيدند، و كسى به فريادشان نمى رسيد. ((قط )) (بر وزن جن ) در اصل به معنى چيزى است كه از عرض ‍ بريده مى شود، و ((قد )) (بر همين وزن ) به معنى چيزى است كه از طول بريده مى شود! و از آنجا كه نصيب و سهميه معين هر كس گوئى چيزى مقطوع و بريده شده است ، اين واژه در معنى سهم نيز بكار رفته است . و گاه به معنى كاغذى است كه چيزى بر آن مى نگارند، و يا نام اشخاص و جوائز آنها را در آن مى نويسند. لذا بعضى از مفسران در تفسير آيه فوق گفته اند منظور اين است خداوندا نامه اعمال ما را پيش از روز جزا به دست ما ده اين سخن را زمانى گفتند كه آيات قرآن خبر داد گروهى در روز قيامت نامه اعمالشان در دست راست و گروهى شده آنها را درو كرد. آنها از روى استهزاء گفتند چه خوب بود الان نامه اعمال ما به ما داده مى شد؟ تا بخوانيم و به بينيم چكاره ايم ؟ به هر حال جهل و غرور دو صفت بسيار زشت و مذموم است كه غالبا از يكديگر جدا نمى شود، جاهلان مغرورند، و مغروران جاهل ، و آثار اين دو در مشركان عصر جاهليت فراوان به چشم مى خورد. ﴿15 تنها يك صيحه آسمانى كارشان را يكسره مى كند! در تعقيب آخرين آيه اى كه گذشت و از شكست مشركان در آينده خبر مى داد، و آنها را لشكر كوچكى از احزاب مغلوب معرفى مى كرد، در آيات مورد بحث گروهى از اين احزاب را كه تكذيب پيامبران كردند و به سرنوشت شومى گرفتار شدند معرفى مى كند. مى گويد: قبل از آنها قوم نوح و عاد و فرعون و ذوالاوتاد و صاحب قدرت آيات الهى و رسولانش را تكذيب كردند (كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد) همچنين قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه (قوم شعيب ) اينها احزابى بودند كه به تكذيب پيامبران برخاستند (و ثمود و قوم لوط و اصحاب الايكه اولئك الاحزاب ). آرى اينها شش گروه از احزاب جاهلى و بت پرست بودند كه بر ضد پيامبران بزرگى قيام كردند. قوم نوح در برابر اين پيامبر عظيم . قوم عاد در مقابل حضرت هود. فرعون در برابر موسى و هارون . قوم ثمود در برابر صالح . قوم لوط در برابر حضرت لوط. و اصحاب الايكه در برابر شعيب . آنها آنچه در توان داشتند در تكذيب و آزار و ايذاء پيامبران و مؤ منان به كار گرفتند اما سرانجام عذاب الهى دامانشان را گرفت و همچون مزرعه خشك شده آنها را درو كرد. قوم نوح با طوفان و بارانهاى سيلابى نابود شدند. عاد با تندبادى سرسخت و كوبنده . فرعون و فرعونيان با امواج نيل . قوم ثمود با صيحه آسمانى (صاعقه اى عظيم ). قوم لوط با زلزله اى وحشتناك توام با بارانى از سنگهاى آسمانى . قوم شعيب نيز با صاعقه اى مرگبار كه از ابرى بر سر آنها فرود آمد و به اين ترتيب آب و باد و خاك و آتش كه وسائل اصلى زندگى انسان را تشكيل مى دهند مامور مرگ آنها شدند، و چنان طومار عمر اين سركشان ياغى را در هم نورديدند كه اثرى از آنها باقى نماند. اين مشركان مكه بايد بينديشند نسبت به اين اقوام گروه كوچكى بيش ‍ نيستند، چرا از خواب غفلت بيدار نمى شوند؟ توصيف فرعون به ((ذوالاوتاد)) (صاحب ميخهاى محكم ) كه در آيات فوق صريحتر و در آيه 10 سوره فجر آمده است ، كنايه از استحكام قدرت فرعون و فرعونيان است ، اين تعبير در سخنان روزمره نيز به معنى استحكام به كار مى رود گفته مى شود: فلانكس ميخهايش محكم است ، يا ميخهاى اين كار كوبيده شده ، و يا چهارميخه شده است ، چرا كه هميشه براى استحكام بنا يا خيمه ها از انواع ميخها استفاده مى كنند. بعضى نيز آن را اشاره به لشكريان عظيم فرعون دانسته اند، چرا كه لشكر معمولا از خيمه ها استفاده مى كند، و براى نگهداشتن خيمه ها از ميخ استفاده مى نمايند. بعضى ديگر آنرا اشاره به شكنجه هاى وحشتناك فرعونيان نسبت به دشمنانشان دانسته اند كه به اصطلاح آنها را به چهار ميخ مى كشند، هر يك از دست و پاى آنها را با ميخ به زمين ، چوبه دار، و يا ديوارى مى كوبيدند، و مى گذاشتند تا جان دهد! و سرانجام بعضى نيز احتمال داده اند كه اوتاد همان اهرام مصر است كه همچون ميخ بر دل زمين نشسته ، و چون اهرام از ويژگيهاى فراعنه است اين توصيف در قرآن منحصرا در مورد آنان آمده است . در عين حال اين احتمالات با هم منافاتى ندارد و ممكن است در مفهوم اين كلمه جمع باشد. در مورد اصحاب الايكه ، ايكه به معنى درخت و اصحاب الايكه همان قوم حضرت شعيب هستند كه در سرزمينى پر آب و مشجر در ميان حجاز و شام زندگى مى كردند در تفسير سوره حجر ذيل آيه 78 به قدر كافى سخن گفته ايم (جلد 11 صفحه 120). آرى هر يك از اين گروهها رسولان پروردگار را تكذيب كردند و عذاب الهى درباره آنها محقق شد (ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب ). و تاريخ نشان مى دهد كه چگونه هر گروهى از آنها به بلائى جان سپردند و در مدت كوتاهى شهر و ديارشان به ويرانه اى تبديل شد، و نفراتشان به جسدهائى بى روح ! آيا اين مشركان مكه با اين كارهاى خود سرنوشتى بهتر از آنها مى توانند داشته باشند،؟ در حالى كه اعمال آنها همان اعمال است و سنت خداوند همان سنت ؟! لذا در آيه بعد به عنوان يك تهديد قاطع و كوبنده مى گويد: اينها با اين اعمال انتظارى جز اين نمى كشند كه يك صيحه آسمانى فرا رسد صيحه اى كه در آن بازگشت نيست (و ما ينظر هولاء الا صيحة واحدة ما لها من فواق ). اين صيحه ممكن است همانند صيحه هائى باشد كه بر اقوام پيشين فرود آمد، صاعقه اى وحشتناك ، يا زمين لرزه اى پر صدا، و زندگى آنها را در هم كوبيد. و نيز ممكن است اشاره به صيحه عظيم پايان جهان باشد كه از آن تعبير به نفخه صور اول مى شود. بعضى از مفسران تفسير اول را مورد ايراد قرار داده اند و آن را مخالف آيه 33 سوره انفال دانسته اند كه مى فرمايد: و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم : تا تو در ميان آنها هستى خداوند آنان را مجازات نمى كند. اما با توجه به اينكه مشركان اين اعتقاد را درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نداشتند، و اعمالشان همانند اعمال اقوامى بود كه با صيحه هاى آسمانى جان داده بودند، مى بايست هر لحظه در انتظار چنين سرنوشتى باشند، چرا كه آيه سخن از مساءله انتظار مى گويد (دقت كنيد). بعضى به تفسير دوم نيز ايراد كرده اند كه مشركان عرب به هنگام پايان جهان زنده نيستند كه آن صيحه عظيم دامانشان را بگيرد. ولى اين ايراد نيز درست نيست ، به همان دليل كه قبلا گفتيم ، زيرا هيچكس لحظه پايان جهان و قيام قيامت را نمى داند، بنابراين در آن روز مشركان مى بايست هر لحظه در انتظار آن صيحه عظيم و غير قابل بازگشت باشند. به هر حال اين بيخبران با تكذيب و انكار آيات الهى و نسبتهاى ناروا درباره پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اصرار و لجاجت بر بت پرستى ظلم و فساد گوئى در انتظار عذاب الهى نشسته اند، عذابى كه خرمن عمر آنها را بسوزاند، و يا صيحه اى كه به عمر جهان پايان دهد و آنها را به راهى غير قابل بازگشت ببرد. ((فواق )) (بر وزن رواق ) به طورى كه بسيارى از اهل لغت و تفسير گفته اند در اصل به معنى فاصله اى است كه در ميان دو مرتبه دوشيدن شير از پستان مى باشد، زيرا هنگامى كه شير به طور كامل دوشيده شود كمى بايد صبر كرد تا مجددا شير در پستان جمع شود. و بعضى آن را به معنى فاصله اى كه ميان باز كردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشيدن شير با انگشت است مى دانند. و از آنجا كه پستان بعد از دوشيدن شير در استراحت فرو مى رود گاه اين كلمه در معنى آرامش و استراحت نيز به كار رفته است . و نيز از آنجا كه اين فاصله براى بازگشت شير به پستان است اين تعبير به معنى بازگشت و رجوع نيز آمده ، و از همين جهت بهبودى مريض را ((افاقه )) مى گويند، چرا كه سلامت و تندرستى به او باز مى گردد، و نيز به هوش آمدن مست ، و عاقل شدن ديوانه را به خاطر بازگشت هوش ‍ و عقل به آنها افاقه مى گويند. به هر حال اين صيحه وحشتناك هيچگونه بازگشت و راحت و آرامش و سكونى در آن نيست ، و هنگامى كه تحقق يافت همه درها به روى انسان بسته مى شود، نه پشيمانى سودى دارد، نه امكان جبران موجود است ، و نه فريادها بجائى مى رسد. آخرين آيه مورد بحث به يكى ديگر از سخنان كفار و منكران كه از روى سخريه و استهزاء مى گفتند اشاره كرده مى گويد: آنها گفتند: پروردگارا! نصيب ما را از عذابت هر چه زودتر قبل از روز حساب به ما ده ! (و قالوا ربنا عجل لنا قطنا قبل يوم الحساب ). اين كوردلان مغرور آنچنان مست باده غرور بودند كه حتى عذاب الهى و دادگاه عدلش را به باد مسخره مى گرفتند، و مى گفتند: چرا سهميه عذاب ما تاخير كرد؟ چرا خدا زودتر سهميه ما را نمى دهد؟! در ميان اقوام پيشين اين چنين سبك مغزان از خود راضى نيز كم نبودند، اما در لحظه گرفتارى در چنگال عذاب الهى مانند حيوانات نعره مى كشيدند، و كسى به فريادشان نمى رسيد. ((قط )) (بر وزن جن ) در اصل به معنى چيزى است كه از عرض ‍ بريده مى شود، و ((قد )) (بر همين وزن ) به معنى چيزى است كه از طول بريده مى شود! و از آنجا كه نصيب و سهميه معين هر كس گوئى چيزى مقطوع و بريده شده است ، اين واژه در معنى سهم نيز بكار رفته است . و گاه به معنى كاغذى است كه چيزى بر آن مى نگارند، و يا نام اشخاص و جوائز آنها را در آن مى نويسند. لذا بعضى از مفسران در تفسير آيه فوق گفته اند منظور اين است خداوندا نامه اعمال ما را پيش از روز جزا به دست ما ده اين سخن را زمانى گفتند كه آيات قرآن خبر داد گروهى در روز قيامت نامه اعمالشان در دست راست و گروهى شده آنها را درو كرد. آنها از روى استهزاء گفتند چه خوب بود الان نامه اعمال ما به ما داده مى شد؟ تا بخوانيم و به بينيم چكاره ايم ؟ به هر حال جهل و غرور دو صفت بسيار زشت و مذموم است كه غالبا از يكديگر جدا نمى شود، جاهلان مغرورند، و مغروران جاهل ، و آثار اين دو در مشركان عصر جاهليت فراوان به چشم مى خورد. ﴿16