پیمایش
وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا كَسَبُوا مَا تَرَكَ عَلَىٰ ظَهْرِهَا مِنْ دَابَّةٍ وَلَٰكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى ۖ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ بِعِبَادِهِ بَصِيرًا ﴿45 يس بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ يس ﴿1 وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ ﴿2 إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ﴿3 عَلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ﴿4 تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ ﴿5 لِتُنْذِرَ قَوْمًا مَا أُنْذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ ﴿6 لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلَىٰ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿7 إِنَّا جَعَلْنَا فِي أَعْنَاقِهِمْ أَغْلَالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقَانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ ﴿8 وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ ﴿9 وَسَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ ﴿10 إِنَّمَا تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَخَشِيَ الرَّحْمَٰنَ بِالْغَيْبِ ۖ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَأَجْرٍ كَرِيمٍ ﴿11 إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي الْمَوْتَىٰ وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ ۚ وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُبِينٍ ﴿12

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

اگر خدا مردم را به کیفر گناهانشان مجازات می کرد، هیچ جنبنده ای را بر پشت زمین وا نمی گذاشت؛ ولی آنان را تا سرآمدی معین مهلت می دهد، پس هنگامی که اجلشان فرا رسد [آنان را در قیامت مجازات خواهد کرد]؛ بی تردید خدا [به احوال] بندگانش بیناست. ﴿45 یس ﴿1 سوگند به قرآن کریم، ﴿2 که بی تردید تو از فرستادگانی، ﴿3 بر راهی راست [قرار داری.] ﴿4 [قرآن] نازل شده توانای شکست ناپذیر و مهربان است. ﴿5 تا مردمی را بیم دهی که پدرانشان را بیم نداده اند و به این علت [از حقایق] بی خبرند. ﴿6 یقیناً فرمان عذاب بر بیشترشان محقق و ثابت شده است، به این سبب ایمان نمی آورند. ﴿7 مسلماً ما غل هایی بر گردنشان نهاده ایم که تا چانه هایشان قرار دارد به طوری که سرهایشان بالا مانده است، ﴿8 و از پیش رویشان حایلی و از پشت سرشان [نیز] حایلی قرار داده ایم، و به صورت فراگیر دیدگانشان را فرو پوشانده ایم، به این خاطر حقایق را نمی بینند، ﴿9 و برای آنان یکسان است چه بیمشان دهی یا بیمشان ندهی، ایمان نمی آورند، ﴿10 بیم دادنت فقط برای کسی ثمربخش است که از قرآن پیروی کند و در نهان از خدای رحمان بترسد، پس او را به آمرزش و پاداشی نیکو و باارزش مژده ده. ﴿11 بی تردید ما مردگان را زنده می کنیم و آنچه را پیش فرستاده اند و [خوبی ها و بدی های] بر جا مانده از ایشان را ثبت می کنیم و همه چیز را در کتابی روشن [که اصل همه کتاب هاست و آن لوح محفوظ است] برشمرده ایم. ﴿12

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

اگر لطف او نبود جنبنده اى بر پشت زمين نبود! آيه فوق كه آخرين آيه سوره فاطر است بحثهاى تند و تهديدهاى شديد گذشته اين سوره را با بيان لطف و رحمت پروردگار بر مردم روى زمين پايان ميدهد، همانگونه كه اين سوره را با گشايش رحمت خدا بر مردم آغاز كرد. به اين ترتيب آغاز و انجام آن در بيان رحمت الهى متفق و هماهنگ است . افزون بر اين آيه گذشته كه مجرمان بى ايمان را تهديد به سرنوشت پيشينيان ميكرد اين سوال را براى بسيارى از آنها و ديگران مطرح مى سازد كه اگر سنت الهى در باره همه گردنكشان چنين است پس چرا اين قوم مشرك و سركش مكه را مجازات نميكند؟! در پاسخ اين سؤ ال ميفرمايد: ((اگر خداوند همه مردم را به خاطر اعمال كه انجام داده اند مجازات كند (و هيچ مهلتى براى اصلاح و تجديد نظر و خودسازى به آنان ندهد) جنبنده اى را بر پشت زمين باقى نخواهد گذاشت )) (و لو يؤ اخذ الله الناس بما كسبوا ما ترك علمى ظهرها من دابة ). آنچنان مجازاتهاى پيدرپى نازل ميشود و صاعقه ها و زلزله ها و طوفانها گنهكاران ظالم را در هم ميكوبد كه زمين جاى زندگى براى كسى نخواهد بود. ولى خداوند به لطف و كرمش آنها را تا زمان معينى به تاخير مى اندازد، و به آنها فرصت براى توبه و اصلاح مى دهد (و لكن يوخرهم الى اجل مسمى ). اما اين حلم و فرصت الهى حسابى دارد، تا زمانى است كه اجل آنها فرا نرسيده باشد، اما هنگامى كه اجل آنها فرا رسد هر كس را به مقتضاى عملش جزا ميدهد چرا كه خداوند نسبت به بندگانش بصير و بيناست هم اعمال آنها را مى بيند و هم از نيات آنها با خبر است (فاذا جاء اجلهم فان الله كان بعباده بصيرا). در اينجا دو سوال مطرح ميشود كه پاسخ آن از آنچه گفتيم روشن مى شود: نخست اينكه اين حكم عام (اگر خداوند مردم را به اعمالشان مجازات كند كسى را بر صفحه زمين باقى نخواهد گذاشت ) شامل انبيا و اوليا و صالحان نيز مى شود؟! پاسخ اين سوال روشن است ، زيرا اينگونه احكام نظر به توده انسانها و اكثريت قاطع آنها دارد، و پيامبران و امامان و صالحان كه در اقليتند مسلما از آن خارج مى باشند، خلاصه هر حكمى استثنائى دارد و آنها از اين حكم مستثنى هستند. اين درست به آن ميماند كه ميگوئيم اهل جهان غافلند، حريصند، و مغرورند، و منظور اكثريت آنها است ، در آيه 41 سوره روم ميخوانيم : ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون : ((فساد در خشكى و دريا به خاطر اعمال مردم آشكار شد، خدا ميخواهد بعضى از نتائج اعمال آنها را به آنها بچشاند، شايد باز گردند))! بديهى است فساد نتيجه اعمال همه مردم نيست ، بلكه نظر به اكثريت است . آيه 32 همين سوره كه انسانها را به سه گروه ((ظالم )) و ((ميانه رو)) و ((سابق بالخيرات )) (نيكان و پاكان ) تقسيم ميكند شاهد ديگرى بر اين معنى است . بنا بر اين آيه فوق هيچگونه منافاتى با مساله عصمت انبياء ندارد. ديگر اينكه : آيا تعبير به ((دابة )) (جنبنده ) در آيه فوق شامل غير انسانها نيز ميشود، يعنى آنان هم به خاطر مجازات انسانها از ميان خواهند رفت ؟! پاسخ اين سوال با توجه به اين نكته كه فلسفه وجود جنبندگان ديگر بهره گيرى انسانها از آنان است و هنگامى كه نسل بشر بر چيده شود ضرورتى براى وجود آنها نيست ، روشن است . سرانجام اين بحث را با حديثى كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در تفسير آيه اخير وارد شده پايان مى دهيم : طبق اين حديث پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى گويد: خداوند عز و جل فرموده : اى فرزند آدم به وسيله اراده و خواست من است كه تو مختار آفريده شده اى ، و مى توانى هر چه را بخواهى براى خودت بخواهى ، و به اراده من تو صاحب اراده شده اى كه مى توانى هر چه را بخواهى براى خويشتن اراده نمائى ، با نعمتهائى كه به تو دادم نيرو پيدا كرده اى و مرتكب معصيت من شدى ، و با قدرت و عافيت من توانستى فرايض مرا انجام دهى ، بنا بر اين من نسبت به حسنات تو از خودت اولى هستم ، و تو نسبت به گناهانت از من اولى هستى ، پيوسته خيرات از سوى من به وسيله نعمتهائى كه به تو داده ام واصل ميشود و همواره شر و بدى از سوى تو به خودت به خاطر جناياتت مى رسد... من هرگز از انذار و اندرز تو فروگذار نكردم ، و به هنگام غرور و غفلت تو را فورا مورد مجازات قرار ندادم (بلكه فرصت كافى براى توبه و اصلاح در اختيار تو گذاردم ) سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود اين همانست كه خدا مى فرمايد و لو يؤ اخذ الله بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة . پروردگارا! ما را از كسانى قرار ده كه قبل از فوت فرصتها بيدار مى شوند و به سوى تو باز مى گردند، و گذشته تاريك خود را با نور حسنات و جلب رضاى تو روشن مى سازند. بارالها! اگر رحمتت شامل حال ما نبود آتشى كه از درون اعمال سوء ما زبانه مى كشد ما را در كام خود فرو برده بود، و اگر نور و تابش غفرانت بر قلب ما پاشيده نميشد لشكر شيطان آن را اشغال كرده بود. خداوندا! ما را از هر گونه شرك بركنار دار، و چراغ ايمان و توحيد خالص را در دل ما بيفروز، و فروغ تقوى را در گفتار و اعمال ما افزون گردان . ﴿45 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. <1> در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند…)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. <2> باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة … ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند…)). <3> روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . <4> ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . <5> ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). <6> سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). <7> تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . <8> بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). <9> مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . <10> به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. <11> در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. <12> به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. <13> ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿1 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة ... ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...)). روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿2 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة ... ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...)). روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿3 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة ... ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...)). روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿4 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة ... ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...)). روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿5 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة ... ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...)). روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿6 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة ... ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...)). روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿7 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة ... ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...)). روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿8 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة ... ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...)). روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿9 سوره يس مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 83 آيه دارد. بسم الله الرحمن الرحيم محتواى سوره ((يس )) چنانكه مى دانيم اين سوره در ((مكه )) نازل شده است ، بنا بر اين محتواى آن از نظر كلى همان محتواى عمومى سوره هاى مكى است كه از توحيد و معاد و وحى و قرآن و انذار و بشارت سخن مى گويد، در اين سوره چهار بخش عمده مخصوصا ديده مى شود: 1 - نخست سخن از رسالت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن مجيد و هدف از نزول اين كتاب بزرگ آسمانى و گروندگان به آن است و تا آيه يازده آن را ادامه مى دهد. 2 - بخش ديگرى از اين سوره از رسالت سه نفر از پيامبران الهى ، و چگونگى دعوت آنها به سوى توحيد و مبارزه پيگير و طاقت فرساى آنها با شرك سخن مى گويد كه در حقيقت يكنوع تسلى و دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ارائه طريق در انجام رسالت بزرگ او است . 3 - بخشى از اين سوره كه از آيه 33 شروع مى شود و تا آيه 44 ادامه دارد مملو از نكات جالب توحيدى ، و بيان گويا از آيات و نشانه هاى عظمت پروردگار در عالم هستى است ، در قسمتهاى اخير سوره نيز مجددا به همين بحث توحيدى و آيات الهى باز مى گردد. 4 - بخش مهم ديگرى از اين سوره در مسائل مربوط به ((معاد)) و دلائل گوناگون آن و چگونگى حشر و نشر، و سؤ ال و جواب در روز قيامت ، و پايان جهان ، و بهشت و دوزخ سخن مى گويد، كه در اين قسمت نكته هاى بسيار مهم و دقيقى نهفته شده است . و در لابلاى اين بحثهاى چهارگانه آياتى تكان دهنده براى بيدارى و هشيارى غافلان و بيخبران آمده است كه اثرى نيرومند در دلها و جانها دارد. خلاصه اينكه : در اين سوره انسان با صحنه هاى مختلفى از آفرينش و قيامت و زندگى و مرگ و انذار و بشارت روبرو مى شود كه مجموعه اى بيدار كننده و نسخه اى شفابخش را تشكيل مى دهد. فضيلت سوره يس سوره ((يس )) سوره ((يس )) به گواهى احاديث متعددى كه در اين زمينه وارد شده يكى از مهمترين سوره هاى قرآنى است ، به گونه اى كه در احاديث به عنوان قلب قرآن ناميده شده است . در حديثى از پيامبر اسلام مى خوانيم : ان لكل شى ء قلبا و قلب القرآن يس : ((هر چيز قلبى دارد و قلب قرآن يس است ))!. در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) نيز همين معنى آمده است و در ذيل آن مى افزايد: فمن قرء يس فى نهاره قبل ان يمسى كان فى نهاره من المحفوظين و المرزوقين حتى يمسى ، و من قراءها فى ليله قبل ان ينام و كل به الف ملك يحفظونه من كل شيطان رجيم و من كل آفة : ((هر كس ‍ آن را در روز پيش از آنكه غروب شود بخواند در تمام طول روز محفوظ و پر روزى خواهد بود، و هر كس آن را در شب پيش از خفتن بخواند خداوند هزار فرشته را بر او مامور مى كند كه او را از هر شيطان رجيم و هر آفتى حفظ كنند...)) و به دنبال آن فضائل مهم ديگرى نيز بيان مى فرمايد. باز در حديثى از پيامبر ميخوانيم كه فرمود: سورة يس تدعى فى التوراة المعمة ! قيل و ما المعمة ؟ قال تعم صاحبها خير الدنيا و الاخرة ... ((سوره يس در تورات به عنوان عموميت آفرين ناميده شده ، سؤ ال شد از چه رو به آن عموميت آفرين گفته مى شود؟ فرمود: به خاطر اينكه كسى كه همدم و همنشين اين سوره باشد او را مشمول تمام خير دنيا و آخرت مى كند...)). روايات ديگرى نيز در اين زمينه در كتب شيعه و اهل سنت آمده است كه اگر بخواهيم همه آنها را نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. به اين ترتيب بايد اعتراف كرد كه شايد كمتر سوره اى در قرآن مجيد داراى اينهمه فضيلت بوده باشد. و همانگونه كه بارها گفته ايم اين فضيلت براى كسانى نيست كه تنها الفاظ آن را بخوانند، و مفاهيم آن را به طاق نسيان زنند، بلكه اين عظمت به خاطر محتواى عظيم اين سوره است . محتوائى بيدارگر ايمان بخش و مسئوليت آفرين و تقوازا كه وقتى انسان در آن انديشه كند و اين انديشه در اعمال او پرتوافكن گردد خير دنيا و آخرت را براى او به ارمغان مى آورد. فى المثل در آيه 60 اين سوره سخن از پيمانى به ميان مى آورد كه خداوند از تمام فرزندان آدم گرفته كه شيطان را پرستش نكنند كه شيطان دشمن آشكارى است ((الم اعهد اليكم يا بنى آدم الا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين )). روشن است هرگاه انسان به اين پيمان الهى پايبند باشد، همانگونه كه در احاديث فوق آمده ، از هر شيطان رجيمى در امان خواهد بود ولى اگر اين آيه را سرسرى مى خواند و در عمل از دوستان مخلص و ياران وفادار شيطان است ، نمى تواند به اين افتخار بزرگ نائل گردد، همچنين درباره فرد فرد آيات و كلمات اين سوره بايد اين محاسبه را انجام داد. تفسير: سر آغاز ((قلب قرآن )) اين سوره همانند 28 سوره ديگر قرآن مجيد با حروف مقطعه آغاز مى شود (يا و سين ). در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سوره هاى ((بقره )) و ((آل عمران )) و ((اعراف )) بحثهاى فراوانى داشته ايم . ولى در خصوص سوره يس تفسيرهاى ديگرى نيز براى اين حروف مقطعه وجود دارد: از جمله اينكه : اين كلمه مركب از ((يا)) (حرف ندا) و ((سين )) يعنى شخص پيامبر اسلام است ، و به اين ترتيب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را براى بيان مطالب بعد مخاطب مى سازد. در احاديث مختلفى نيز آمده است كه اين كلمه يكى از نامهاى پيغمبر گرامى اسلام است . ديگر اينكه مخاطب در اينجا انسان است ((سين )) اشاره به او است ، ولى اين احتمال با آيات بعد سازگار نيست ، زيرا در اين آيات روى سخن تنها به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . لذا در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه فرمود: يس ‍ اسم رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و الدليل على ذلك قوله تعالى انك لمن المرسلين على صراط مستقيم : ((يس نام رسول خداست و دليل بر آن اين است كه بعد از آن مى فرمايد تو از مرسلين و بر صراط مستقيم هستى (نور الثقلين جلد 4 صفحه 375). به دنبال اين حروف مقطعه - همانند بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز شده - سخن از قرآن مجيد به ميان مى آورد، منتها در اينجا به آن سوگند ياد كرده و مى گويد ((سوگند به قرآن حكيم )) (و القرآن الحكيم ). جالب اينكه ((قرآن )) را به ((حكيم )) توصيف مى كند، در حالى كه حكمت معمولا صفت شخص زنده و عاقل است ، گوئى قرآن را موجودى زنده و عاقل و رهبر و پيشوا معرفى مى كند كه مى تواند درهاى حكمت را به روى انسانها بگشايد، و به صراط مستقيمى كه در آيات بعد به آن اشاره كرده راهنمائى كند. البته خداوند نيازى به سوگند ندارد، ولى سوگندهاى قرآن همواره داراى دو فايده مهم است : نخست تاكيد روى مطلب ، و ديگر بيان عظمت چيزى كه به آن سوگند ياد مى شود، زيرا هيچكس به موجودات كم ارزش سوگند ياد نمى كند. آيه بعد چيزى را كه سوگند آيه قبل به خاطر آن بوده است بازگو مى كند، مى فرمايد: ((مسلما تو از رسولان خداوند هستى )) (انك لمن المرسلين ). ((رسالتى كه تواءم با حقيقت است و بودن تو بر صراط مستقيم )) (على صراط مستقيم ). سپس مى افزايد: اين قرآنى است كه از ناحيه خداوند عزيز و رحيم نازل شده (تنزيل العزيز الرحيم ). تكيه روى ((عزيز بودن )) خداوند براى بيان قدرت او بر چنين كتاب بزرگ شكست ناپذيرى است كه در تمام طول اعصار و قرون به صورت يك معجزه جاويدان باقى مى ماند، و هيچ قدرتى نمى تواند عظمت آن را از صفحه دلها محو كند. و تكيه روى ((رحيميت )) خداوند براى بيان اين حقيقت است كه رحمت او ايجاب كرده كه چنين نعمت بزرگى را در اختيار انسانها بگذارد. بعضى از مفسران اين دو توصيف را براى بيان دو نوع عكس العمل متفاوت ميدانند كه ممكن است مردم در برابر نزول اين كتاب آسمانى و فرستادن اين رسول نشان دهند: اگر به انكار و تكذيب بر خيزند خداوند با عزت و قدرتش آنها را تهديد كرده ، و اگر از در تسليم و قبول در آيند خدا با رحمتش آنها را بشارت داده . بنا بر اين عزت و رحمتش كه يكى مظهر ((انذار)) و ديگرى مظهر ((بشارت )) است با هم آميخته و اين كتاب بزرگ آسمانى را در اختيار انسانها گذارده است . در اينجا سؤ الى مطرح است كه مگر مى توان حقانيت يك پيامبر يا كتاب آسمانى را با سوگند و تاكيد اثبات كرد؟ ولى پاسخ اين سؤ ال در دل آيات فوق نهفته است ، زيرا از يكسو قرآن را توصيف به حكيم بودن ميكند، اشاره به اينكه حكمتش بر كسى پوشيده نيست ، و خود دليل بر حقانيت خويش است . ديگر اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به ره سپردن بر صراط مستقيم توصيف كرده ، يعنى محتواى دعوت او خود بيان ميكند كه مسير او مسير مستقيمى است ، سوابق زندگى او نيز نشان ميدهد كه او طريقى جز طريق مستقيم ندارد. و ما در بحثهاى دلائل حقانيت پيامبران اين مطلب را اشاره كرده ايم كه يكى از بهترين طرق براى پى بردن به حقانيت آنها اين است كه محتواى دعوت آنان دقيقا بررسى شود، هرگاه هماهنگ با فطرت و عقل و وجدان بود و در سطحى قرار داشت كه از انسان با نيروى بشرى امكان پذير نيست ، بعلاوه سوابق زندگى شخص پيامبر چنان بود كه نشان ميداد مرد امانت و صداقت است ، نه دروغ و مكر و تزوير، اين امور قرائن زنده اى ميشود بر اينكه او فرستاده خدا است ، و آيات فوق در حقيقت اشاره اى به هر دو مطلب است ، بنابر اين سوگند و ادعاى فوق هرگز بيدليل نيست . از اين گذشته از نظر فن مناظره ، براى نفوذ در دلهاى منكران لجوج هر قدر عبارات محكمتر و قاطعتر و تواءم با تاكيد بيشتر مطرح شود اين افراد را بيشتر تحت تاثير قرار ميدهد. باز سؤ ال ديگرى مطرح ميشود كه چرا مخاطب را در اين جمله شخص ‍ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار داده است نه مشركان ، و نه عموم مردم ؟ پاسخ اينكه هدف اين بوده كه تاكيد كند تو بر حقى و بر صراط مستقيمى خواه آنها بپذيرند و خواه نپذيرند، به همين دليل در رسالت سنگين خود كوشا باش ، و از عدم قبول مخالفان كمترين سستى به خود راه مده . آيه بعد هدف اصلى نزول قرآن را به اينگونه شرح مى دهد: قرآن را بر تو نازل كرديم تا قومى را انذار كنى كه پدران آنها انذار نشدند و به همين دليل آنها در غفلت فرو رفته اند (لتنذر قوما ما انذر آبائهم فهم غافلون ). مسلما منظور از اين قوم همان مشركان عرب مى باشد و اگر گفته شود به اعتقاد ما هيچ امتى بدون انذار كننده نبوده ، و زمين هرگز از حجت خدا خالى نخواهد شد، بعلاوه در آيه 24 سوره فاطر خوانديم و ان من امة الا خلا فيها نذير: هيچ امتى نبود مگر اينكه بيم دهنده اى در آنها وجود داشت . در پاسخ ميگوئيم منظور از آيه مورد بحث انذار كننده آشكار و پيامبر بزرگى است كه آوازه او همه جا بپيچد، و گرنه در هر زمانى حجت الهى براى مشتاقان و طالبان وجود دارد، و اگر مى بينيم دوران ميان حضرت مسيح (عليهالسلام ) و قيام پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را دوران فترت شمرده اند نه به اين معنى است كه مطلقا حجت الهى براى آنها وجود نداشته ، بلكه فترت از نظر قيام پيامبران بزرگ و اولو العزم است . اءمير مؤ منان على (عليهالسلام ) در اين زمينه ميفرمايد: ان الله بعث محمدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ليس احد من العرب يقراء كتابا و لا يدعى نبوة !: خداوند هنگامى محمد را مبعوث ساخت كه احدى از عرب كتاب آسمانى نميخواند و ادعاى نبوت نمى كرد (نهج البلاغه خطبه 33 و 104). به هر حال هدف از نزول قرآن اين بود كه مردم غافل را هشيار، و خوابزدگان را بيدار سازد، و خطراتى كه آنها را احاطه كرده و گناهانى كه در آن فرو رفته اند و شرك و فسادى كه به آن آلوده شده اند به آنها يادآورى كند، آرى قرآن كه پايه آگاهى و بيدارى ، و كتاب پاكسازى دل و جان است . سپس قرآن به عنوان يكى پيشگوئى درباره سران كفر و سردمداران شرك مى گويد: فرمان و وعده الهى بر اكثر آنها تحقق يافته و به همين دليل ايمان نمى آورند (لقد حق القول على اكثرهم فهم لا يؤ منون ). در اينكه منظور از ((قول )) در اينجا چيست مفسران احتمالاتى داده اند، ولى ظاهرا منظور همان وعده عذاب جهنم براى پيروان شياطين است ، چنانكه در آيه 13 سوره سجده آمده است ((و لكن حق القول منى لاملئن جهنم من الجنة و الناس اجمعين )): ((ولى سخن من در باره آنها تحقق يافته كه دوزخ را از جن و انس پر مى كنم ))، و در آيه 71 سوره زمر مى خوانيم و لكن حقت كلمة العذاب على الكافرين : ((ولى حكم و وعده عذاب در باره كافران محقق شده است )). به هر حال اين در مورد كسانى است كه تمام خطوط ارتباطى خود را با خدا قطع كرده بودند، پيوندها را گسسته ، و تمام دريچه هاى هدايت را به روى خود بسته بودند، و لجاجت و عناد و خيره سرى را به حد اعلى رسانده اند آرى اينها هرگز ايمان نخواهند آورد و راه بازگشتى ندارند چرا كه تمام پلها را در پشت سر خود ويران كرده اند. حقيقت اين است كه انسان در صورتى اصلاحپذير و قابل هدايت است كه فطرت توحيدى خود را با اعمال زشت و اخلاق آلوده اش به كلى پايمال نكرده باشد و گرنه تاريكى مطلق بر قلب او چيره خواهد شد و تمام روزنه هاى اميد براى او بسته مى شود. ضمنا از اين سخن روشن شد كه منظور از اين اكثريتى كه هرگز ايمان نمى آورند سران شرك و كفرند و همينگونه شد كه گروهى در جنگهاى اسلامى در حال شرك و بت پرستى كشته شدند، و بعضى كه باقيماندند تا پايان كار در دل ايمان نداشتند، و گرنه اكثريت مشركان عرب بعد از فتح مكه به مفاد يدخلون فى دين الله افواحا (سوره نصر آيه 2) گروه گروه وارد اسلام شدند. آيات بعد از آن كه سخن از وجود سدى پيش رو و پشت سر آنها مى گويد، و چشمهاى آنها را نابينا مى شمرد، و تصريح ميكند كه انذار كردن و ناكردن براى آنها يكسان است ، شاهد همين معنى است . به هر حال آيه بعد ادامه توصيف اين گروه نفوذ ناپذير است ، در نخستين توصيف آنها مى گويد: ما در گردنهاى آنها غلهائى قرار داديم كه تا چانه هاى آنها ادامه دارد، و سرهاى آنها را به بالا نگاه داشته است (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ). ((اغلال )) جمع ((غل )) در اصل از ماده ((غلل )) به معنى چيزى است كه در وسط اشيائى قرار گرفته ، مثلا به آب جارى كه از لابلاى درختان عبور مى كند غلل مى گويند (بر وزن عمل ) و ((غل )) حلقه اى بود كه بر گردن يا دستها قرار ميدادند، سپس آن را با زنجير مى بستند، و از آنجا كه گردن يا دست در ميان آن قرار گرفته اين كلمه در مورد آن به كار رفته است ، گاه غلهائى كه بر گردن بوده جداگانه به زنجير بسته مى شد، و غلهاى بر دست جدا بوده ، اما گاهى دستها را در غل مى كردند و به حلقه اى كه بر گردن بود مى بستند و شخص زندانى و اسير را شديدا در محدوديت فشار و شكنجه قرار مى دادند. و اگر به حالت عطش يا شدت اندوه و خشم غله (بر وزن قله ) گفته مى شود آن نيز به خاطر نفوذ اين حالت در درون قلب و جسم انسان است ، اصولا ماده (غل بر وزن جد) هم به معنى داخل شدن و هم داخل كردن آمده ، لذا در آمد خانه يا زراعت و مانند آن را ((غله )) مى گويند. در هر صورت گاهى طوق غل كه بر گردن گذارده مى شد تا چانه ادامه پيدا مى كرد و سر را به بالا نگه مى داشت و در حالى كه اسير و زندانى فوق العاده از اين جهت شكنجه مى ديد از مشاهده اطراف خود باز مى ماند. و چه جالب است تشبيهى كه از حال بت پرستان لجوج به چنين انسانهائى شده ، آنها طوق تقليد و زنجير عادات و رسوم خرافى را بر گردن و دست و پاى خود بسته اند و غلهاى آنها آن قدر پهن و گسترده است كه سر آنها را بالا نگاهداشته و از ديدن حقايق محروم ساخته ، آنها اسيرانى هستند كه نه قدرت فعاليت و حركت دارند و نه قدرت ديد!. به هر حال آيه فوق هم مى تواند ترسيمى از حال اين گروه بى ايمان در دنيا باشد، و هم بيان حال آنها در آخرت كه تجسمى است از مسائل اين جهان ، و اگر اين جمله به صورت ماضى ذكر شده مشكلى ايجاد نمى كند، زيرا در بسيارى از آيات قرآن مجيد حوادث مسلم آينده يا صيغه فعل ماضى بيان شده است ، و اين همانست كه در زبان ادباء معروف است كه مضارع متحقق الوقوع به شكل ماضى در مى آيد و نيز ميتواند اشاره به هر دو معنى باشد، هم حال آنها در اين جهان و هم حالشان در جهان ديگر. جمعى از مفسران شان نزولهائى براى آيه فوق ، و آيه بعد از آن ذكر كرده اند كه در باره ابو جهل يا مردى از طايفه بنى مخزوم يا قبيله قريش ‍ نازل شده ، آنها كرارا تصميم بر قتل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرفتند، ولى خداوند از طريق اعجاز آنها را از اين كار بازداشت ، و در آن لحظه حساس كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند و مى خواستند ضربه كارى بزنند چشمانشان از كار افتاد، يا قدرت حركت از آنها سلب شد. ولى اين شاءن نزولها مانع از عموميت مفهوم آيه و گستردگى معنى آن در باره همه سردمداران كفر و متعصبان لجوج نخواهد بود، ضمنا تاييدى است بر آنچه در بالا در تفسير جمله فهم لا يومنون بيان كرديم كه منظور از آن اكثريت مشركان نيست ، بلكه اكثريت سردمداران شرك و كفر و نفاق است . آيه بعد توصيف ديگرى از همين افراد است ، و ترسيم گويائى از عوامل نفوذناپذيرى آنها، مى فرمايد: ما در پيش روى آنها سدى قرار داديم و در پشت سرشان سدى (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا). آنها در ميان اين دو سد چنان محاصره شده اند كه نه راه پيش دارند و نه راه بازگشت ! و در همين حال ((چشمان آنها را پوشانديم لذا چيزى را نمى بينند)) (فاغشيناهم فهم لا يبصرون ). عجب ترسيم گويائى ؟ از يكسو همچون اسيرانى هستند كه در غل و زنجيرند. از سوى ديگر حلقه غل چنان پهن و گسترده است كه سرهاى آنها را به آسمان متوجه ساخته و مطلقا از اطراف خود چيزى نمى بينند! از سوى سوم سدى از پيش رو و پشت سر آنها را در محاصره خود قرار داده و راه پيش و پس را بر آنها بسته است . از سوى چهارم چشمان آنها بسته شده ، و قدرت ديد و باصره آنها به كلى از كار افتاده است . خوب فكر كنيد كسى كه داراى چنين اوصافى است چه كارى از او ساخته است ؟ چه چيزى مى فهمد؟ چه چيزى ميتواند ببيند؟ و چگونه ميتواند گام بردارد؟ و چنين است حال مستكبران خود خواه و خودبين ، و مقلدان كور و كر، و متعصبان لجوج در برابر چهره حقايق ! به همين دليل در آخرين آيه مورد بحث صريحا مى گويد: براى آنها يكسان است ، چه آنها را انذار كنى ، يا نكنى ، ايمان نمى آورند! (و سواء عليهم اءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). گفتار تو هر قدر نافذ، و وحى آسمانى هر قدر مؤ ثر باشد، تا در زمينه آماده وارد نشود تاثير نخواهد گذاشت ، اگر هزاران سال آفتاب عالمتاب بر شوره زار بتابد، و بارانهاى پر بركت بر آن نازل شود و نسيم بهارى مرتبا از آن بگذرد محصولى جز خس و خاشاك نخواهد داشت كه قابليت قابل در كنار فاعليت فاعل شرط است . ﴿10 چه كسانى انذار تو را مى پذيرند؟ در آيات گذشته سخن از گروهى در ميان بود كه به هيچوجه آمادگى پذيرش انذارهاى الهى را ندارند و انذار و عدم انذار در برابر آنها يكسان است ، اما آيات مورد بحث از گروه ديگرى كه درست در نقطه مقابل آنها قرار گرفته اند سخن مى گويد، تا با مقايسه با يكديگر - همانگونه كه روش قرآن در بحث است - مساله روشنتر شود. مى فرمايد ((تو تنها كسى را انذار ميكنى كه از ((ذكر)) پيروى كند، و از خداوند رحمن در پنهان بترسد)) (انما تنذر من اتبع الذكر وخشى الرحمن بالغيب ). ((و كسى كه چنين است او را بشارت به مغفرت و پاداش پر ارزش ‍ ده )) (فبشره بمغفرة و اجر كريم ). در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - در اين آيه دو وصف براى كسانى كه انذار و اندرز پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آنها موثر است ذكر شده : پيروى از ذكر، و خشيت از خداوند در پنهان ، البته منظور از بيان اين دو وصف همان آمادگى و جنبه بالقوه آن است ، يعنى انذار تنها در كسانى موثر واقع ميشود كه گوش شنوا و قلب آماده دارند، انذار در آنها دو اثر ميگذارد: نخست پيروى از ذكر و قرآن ، و ديگر احساس ترس در برابر پروردگار و مسئوليتها. و به تعبير ديگر اين دو حالت بالقوه در آنها وجود دارد، اما بعد از انذار به فعليت ميرسد بر خلاف كوردلان لجوج و غافل كه هرگز نه گوش شنوا دارند نه آماده خشيت اند. اين آيه درست مانند آيات نخستين سوره بقره است كه مى گويد: ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((اين كتاب آسمانى شكى در آن نيست و مايه هدايت پرهيزكاران است )). 2 - منظور از ((ذكر)) به عقيده بسيارى از مفسران قرآن مجيد است ، زيرا اين كلمه به همين صورت كرارا در قرآن در همين معنى به كار رفته است . <16> ولى مانعى ندارد كه منظور معنى لغوى آن يعنى هر گونه يادآورى بوده باشد، كه شامل آيات قرآن و ساير انذارهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و رهبران الهى مى شود. 3 - ((خشيت ))، چنانكه در گذشته نيز گفته ايم ، به معنى ترسى است كه آميخته با احساس عظمت باشد، و تعبير به ((رحمان )) كه مظهر رحمت عامه خداوند است در اينجا نكته لطيفى در بر دارد، و آن اينكه : در عين ترس از عظمت خداوند بايد اميد به رحمت او نيز داشته باشند، تا دو كفه خوف و رجا كه عامل حركت مستمر تكاملى است متوازن گردد. جالب اين است كه در بعضى از آيات قرآن در مورد ((رجا و اميد)) نام ((الله )) ذكر شده كه مظهر هيبت و عظمت است (لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر - احزاب - 21) اشاره به اينكه هم رجا بايد با خوف آميخته شود و هم خوف با رجا (دقت كنيد). 4 - تعبير ((بالغيب )) در اينجا اشاره به شناخت خداوند از طريق استدلال و برهان است ، چرا كه ذات پاك او از حواس انسان پنهان مى باشد، تنها با چشم دل و از لابلاى آثارش مى توان جمال و جلال او را مشاهده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه ((غيب )) در اينجا به معنى پنهان از چشم مردم است ، يعنى مقام ((خشيت )) و ترس او جنبه ريائى و در حضور مردم نداشته باشد، بلكه در نهان نيز داراى خشيت باشد. بعضى نيز آن را به معنى ((قيامت )) تفسير كرده اند، چرا كه از مصداقهاى روشن امورى است كه از حس ما پنهان است ، ولى معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد. 5 - جمله ((فبشره )) در حقيقت تكميل انذار است ، زيرا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آغاز انذار ميكند، و هنگامى كه پيروى از فرمان خدا و ترس آميخته با عظمت نسبت به او پيدا شد و اثراتش در قول و فعل انسان ظاهر گشت بشارت مى دهد. به چه چيز بشارت ميدهد؟ نخست به چيزى كه بيشتر از هر موضوع ديگر فكر انسان را به خود مشغول ميدارد، و آن لغزشهائى است كه احيانا از او سر زده ، به او بشارت ميدهد كه خداى بزرگ همه آنها را بخشوده است ، سپس به اجر كريم و پاداش پر ارزش كه هيچكس جز خداوند ابعاد آن را نمى داند. جالب اينكه هم ((مغفرت )) به صورت نكره ذكر شده ، همچنين ((اجر كريم )) و مى دانيم نكره آوردن در اينگونه موارد براى بيان عظمت است . 6 - بعضى از مفسران معتقدند كه ((فاء)) در جمله ((فبشره )) كه براى تفريع است اشاره به اين مى باشد كه آن دو عمل (پيروى از ذكر، و خشيت از پروردگار) نتيجه اش اين دو اثر است : مغفرت ، و اجر كريم ، كه اولى از اول سرچشمه ميگيرد، و دومى از دوم . سپس به تناسب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون اجر و پاداش پر ارزش مومنان و پذيرندگان انذارهاى انبياء آمده بود در آيه بعد به مساله معاد و رستاخيز و ثبت و ضبط اعمال براى حساب و جزا اشاره كرده ، مى فرمايد: ما مردگان را زنده مى كنيم (انا نحن نحى الموتى ). تكيه روى عنوان ((نحن )) (ما) اشاره به اين است كه با قدرت عظيمى كه همه در ما سراغ داريد ديگر جاى بحث و گفتگو نيست كه چگونه استخوانهاى پوسيده و عظام رميم از نو جان ميگيرد، و لباس ‍ حيات در تن مى پوشد؟ نه تنها مردگان را زنده ميكنيم بلكه تمام آنچه را از پيش فرستاده اند و تمام آثار آنها را مى نويسيم (و نكتب ما قدموا و آثارهم ). بنا بر اين چيزى فروگذار نخواهد شد مگر اينكه در نامه اعمال براى روز حساب محفوظ خواهد بود. جمله ((ما قدموا)) (آنچه را از پيش فرستادند) اشاره به اعمالى است كه انجام داده اند و اثرى از آن باقى نمانده ، اما تعبير به ((و آثارهم )) اشاره به اعمالى است كه از انسان باقى مى ماند و آثارش در محيط منعكس ميشود، مانند صدقات جاريه (بناها و اوقاف و مراكزى كه بعد از انسان باقى ميماند و مردم از آن منتفع مى شوند). اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه ((ما قدموا)) اشاره به اعمالى است كه جنبه شخصى دارد، ((و آثارهم )) اشاره به كارهائى است كه سنت ميشود و بعد از انسان نيز موجب خير و بركت ، و يا شر و زيان و گناه مى گردد. البته مفهوم آيه گسترده است و ممكن است هر دو تفسير در مفهوم جمع باشد. و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى افزايد ما همه چيز را در كتاب آشكار احصا كرده ايم (و كل شى ء احصيناه فى امام مبين ). غالب مفسران ((امام مبين )) را در اينجا به عنوان لوح محفوظ همان كتابى كه همه اعمال و همه موجودات و حوادث اين جهان در آن ثبت و محفوظ است تفسير كرده اند. و تعبير به ((امام )) ممكن است از اين نظر باشد كه اين كتاب در قيامت رهبر و پيشوا است براى همه ماموران ثواب و عقاب و معيارى است براى سنجش ارزش اعمال انسانها و پاداش و كيفر آنها. جالب اينكه اين تعبير (امام ) در بعضى ديگر از آيات قرآن در مورد ((تورات )) به كار رفته ، آنجا كه مى فرمايد: افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة : ((آيا آنكس كه دليل آشكارى از پروردگار خويش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او ميباشد، و پيش از آن كتاب موسى كه امام و رحمت بود گواهى بر آن ميدهد (همچون كسى است كه چنين نباشد). اطلاق كلمه ((امام )) در اين آيه بر تورات به خاطر معارف و احكام و دستورات آن است ، و همچنين به خاطر نشانه هاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه در آن آمده ، و در تمام اين امور ميتوانست رهبر و پيشواى خلق باشد بنا بر اين كلمه مزبور در هر مورد متناسب با آن مفهومى دارد. ﴿11 چه كسانى انذار تو را مى پذيرند؟ در آيات گذشته سخن از گروهى در ميان بود كه به هيچوجه آمادگى پذيرش انذارهاى الهى را ندارند و انذار و عدم انذار در برابر آنها يكسان است ، اما آيات مورد بحث از گروه ديگرى كه درست در نقطه مقابل آنها قرار گرفته اند سخن مى گويد، تا با مقايسه با يكديگر - همانگونه كه روش قرآن در بحث است - مساله روشنتر شود. مى فرمايد ((تو تنها كسى را انذار ميكنى كه از ((ذكر)) پيروى كند، و از خداوند رحمن در پنهان بترسد)) (انما تنذر من اتبع الذكر وخشى الرحمن بالغيب ). ((و كسى كه چنين است او را بشارت به مغفرت و پاداش پر ارزش ‍ ده )) (فبشره بمغفرة و اجر كريم ). در اينجا به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - در اين آيه دو وصف براى كسانى كه انذار و اندرز پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آنها موثر است ذكر شده : پيروى از ذكر، و خشيت از خداوند در پنهان ، البته منظور از بيان اين دو وصف همان آمادگى و جنبه بالقوه آن است ، يعنى انذار تنها در كسانى موثر واقع ميشود كه گوش شنوا و قلب آماده دارند، انذار در آنها دو اثر ميگذارد: نخست پيروى از ذكر و قرآن ، و ديگر احساس ترس در برابر پروردگار و مسئوليتها. و به تعبير ديگر اين دو حالت بالقوه در آنها وجود دارد، اما بعد از انذار به فعليت ميرسد بر خلاف كوردلان لجوج و غافل كه هرگز نه گوش شنوا دارند نه آماده خشيت اند. اين آيه درست مانند آيات نخستين سوره بقره است كه مى گويد: ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين : ((اين كتاب آسمانى شكى در آن نيست و مايه هدايت پرهيزكاران است )). 2 - منظور از ((ذكر)) به عقيده بسيارى از مفسران قرآن مجيد است ، زيرا اين كلمه به همين صورت كرارا در قرآن در همين معنى به كار رفته است . ولى مانعى ندارد كه منظور معنى لغوى آن يعنى هر گونه يادآورى بوده باشد، كه شامل آيات قرآن و ساير انذارهاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و رهبران الهى مى شود. 3 - ((خشيت ))، چنانكه در گذشته نيز گفته ايم ، به معنى ترسى است كه آميخته با احساس عظمت باشد، و تعبير به ((رحمان )) كه مظهر رحمت عامه خداوند است در اينجا نكته لطيفى در بر دارد، و آن اينكه : در عين ترس از عظمت خداوند بايد اميد به رحمت او نيز داشته باشند، تا دو كفه خوف و رجا كه عامل حركت مستمر تكاملى است متوازن گردد. جالب اين است كه در بعضى از آيات قرآن در مورد ((رجا و اميد)) نام ((الله )) ذكر شده كه مظهر هيبت و عظمت است (لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر - احزاب - 21) اشاره به اينكه هم رجا بايد با خوف آميخته شود و هم خوف با رجا (دقت كنيد). 4 - تعبير ((بالغيب )) در اينجا اشاره به شناخت خداوند از طريق استدلال و برهان است ، چرا كه ذات پاك او از حواس انسان پنهان مى باشد، تنها با چشم دل و از لابلاى آثارش مى توان جمال و جلال او را مشاهده كرد. اين احتمال نيز وجود دارد كه ((غيب )) در اينجا به معنى پنهان از چشم مردم است ، يعنى مقام ((خشيت )) و ترس او جنبه ريائى و در حضور مردم نداشته باشد، بلكه در نهان نيز داراى خشيت باشد. بعضى نيز آن را به معنى ((قيامت )) تفسير كرده اند، چرا كه از مصداقهاى روشن امورى است كه از حس ما پنهان است ، ولى معنى اول از همه مناسبتر به نظر مى رسد. 5 - جمله ((فبشره )) در حقيقت تكميل انذار است ، زيرا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آغاز انذار ميكند، و هنگامى كه پيروى از فرمان خدا و ترس آميخته با عظمت نسبت به او پيدا شد و اثراتش در قول و فعل انسان ظاهر گشت بشارت مى دهد. به چه چيز بشارت ميدهد؟ نخست به چيزى كه بيشتر از هر موضوع ديگر فكر انسان را به خود مشغول ميدارد، و آن لغزشهائى است كه احيانا از او سر زده ، به او بشارت ميدهد كه خداى بزرگ همه آنها را بخشوده است ، سپس به اجر كريم و پاداش پر ارزش كه هيچكس جز خداوند ابعاد آن را نمى داند. جالب اينكه هم ((مغفرت )) به صورت نكره ذكر شده ، همچنين ((اجر كريم )) و مى دانيم نكره آوردن در اينگونه موارد براى بيان عظمت است . 6 - بعضى از مفسران معتقدند كه ((فاء)) در جمله ((فبشره )) كه براى تفريع است اشاره به اين مى باشد كه آن دو عمل (پيروى از ذكر، و خشيت از پروردگار) نتيجه اش اين دو اثر است : مغفرت ، و اجر كريم ، كه اولى از اول سرچشمه ميگيرد، و دومى از دوم . سپس به تناسب بحثى كه در آيات گذشته پيرامون اجر و پاداش پر ارزش مومنان و پذيرندگان انذارهاى انبياء آمده بود در آيه بعد به مساله معاد و رستاخيز و ثبت و ضبط اعمال براى حساب و جزا اشاره كرده ، مى فرمايد: ما مردگان را زنده مى كنيم (انا نحن نحى الموتى ). تكيه روى عنوان ((نحن )) (ما) اشاره به اين است كه با قدرت عظيمى كه همه در ما سراغ داريد ديگر جاى بحث و گفتگو نيست كه چگونه استخوانهاى پوسيده و عظام رميم از نو جان ميگيرد، و لباس ‍ حيات در تن مى پوشد؟ نه تنها مردگان را زنده ميكنيم بلكه تمام آنچه را از پيش فرستاده اند و تمام آثار آنها را مى نويسيم (و نكتب ما قدموا و آثارهم ). بنا بر اين چيزى فروگذار نخواهد شد مگر اينكه در نامه اعمال براى روز حساب محفوظ خواهد بود. جمله ((ما قدموا)) (آنچه را از پيش فرستادند) اشاره به اعمالى است كه انجام داده اند و اثرى از آن باقى نمانده ، اما تعبير به ((و آثارهم )) اشاره به اعمالى است كه از انسان باقى مى ماند و آثارش در محيط منعكس ميشود، مانند صدقات جاريه (بناها و اوقاف و مراكزى كه بعد از انسان باقى ميماند و مردم از آن منتفع مى شوند). اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه ((ما قدموا)) اشاره به اعمالى است كه جنبه شخصى دارد، ((و آثارهم )) اشاره به كارهائى است كه سنت ميشود و بعد از انسان نيز موجب خير و بركت ، و يا شر و زيان و گناه مى گردد. البته مفهوم آيه گسترده است و ممكن است هر دو تفسير در مفهوم جمع باشد. و در پايان آيه براى تاكيد بيشتر مى افزايد ما همه چيز را در كتاب آشكار احصا كرده ايم (و كل شى ء احصيناه فى امام مبين ). غالب مفسران ((امام مبين )) را در اينجا به عنوان لوح محفوظ همان كتابى كه همه اعمال و همه موجودات و حوادث اين جهان در آن ثبت و محفوظ است تفسير كرده اند. و تعبير به ((امام )) ممكن است از اين نظر باشد كه اين كتاب در قيامت رهبر و پيشوا است براى همه ماموران ثواب و عقاب و معيارى است براى سنجش ارزش اعمال انسانها و پاداش و كيفر آنها. جالب اينكه اين تعبير (امام ) در بعضى ديگر از آيات قرآن در مورد ((تورات )) به كار رفته ، آنجا كه مى فرمايد: افمن كان على بينة من ربه و يتلوه شاهد منه و من قبله كتاب موسى اماما و رحمة : ((آيا آنكس كه دليل آشكارى از پروردگار خويش دارد و به دنبال آن شاهدى از سوى او ميباشد، و پيش از آن كتاب موسى كه امام و رحمت بود گواهى بر آن ميدهد (همچون كسى است كه چنين نباشد). اطلاق كلمه ((امام )) در اين آيه بر تورات به خاطر معارف و احكام و دستورات آن است ، و همچنين به خاطر نشانه هاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه در آن آمده ، و در تمام اين امور ميتوانست رهبر و پيشواى خلق باشد بنا بر اين كلمه مزبور در هر مورد متناسب با آن مفهومى دارد. ﴿12