پیمایش
الأحزاب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ ۗ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا ﴿1 وَاتَّبِعْ مَا يُوحَىٰ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ۚ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا ﴿2 وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ وَكِيلًا ﴿3 مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ۚ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَكُمُ اللَّائِي تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِكُمْ ۚ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ۚ ذَٰلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ ۖ وَاللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ ﴿4 ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ ۚ فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آبَاءَهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ ۚ وَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَلَٰكِنْ مَا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ ۚ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا ﴿5 النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ۖ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ ۗ وَأُولُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ إِلَّا أَنْ تَفْعَلُوا إِلَىٰ أَوْلِيَائِكُمْ مَعْرُوفًا ۚ كَانَ ذَٰلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا ﴿6

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

ای پیامبر! بر تقوای الهی ثابت قدم و استوار باش، و از کافران و منافقان اطاعت مکن که خدا همواره دانا و حکیم است. ﴿1 و آنچه را که از سوی پروردگارت به تو وحی می شود پیروی کن؛ قطعاً خدا به آنچه انجام می دهید، آگاه است. ﴿2 و بر خدا توکل کن؛ و کافی است که خدا نگهبان و کارساز [همه امور بندگان] باشد. ﴿3 خدا برای هیچ مردی در درونش دو قلب قرار نداده، و همسرانتان را که همواره با آنان «ظهار» می کنید [یعنی بر پایه فرهنگ جاهلی با خواندن صیغه ای خاص آنان را به منزله مادرانتان به شمار آورده بر خود حرام می نمایید] مادران شما نگردانیده، و پسر خواندگانتان را پسران [واقعی] شما ننموده است. این سخن [باطل و بی پایه] شماست که به زبان شما [جاری] است، و خدا همواره حق را می گوید، و همواره راه پسر [درست و راست که شما را به سعادت می رساند] می نمایاند. ﴿4 پسر خواندگانتان را به نام پدرانشان بخوانید که این نزد خدا عادلانه تر است؛ و اگر پدرانشان را نمی شناسید، پس برادران و دوستان دینی شمایند. و بر شما در آنچه [از انتساب هایی] که به خطا انجام داده اید، گناهی نیست؛ ولی آنچه را که دل هایتان تعمد و قصد جدی داشته است [گناه است]؛ و خدا همواره بسیار آمرزنده و مهربان است. ﴿5 پیامبر، نسبت به مؤمنان از خودشان اولی و سزاوارتر است، و همسرانش [حرمت ازدواج به منزله] مادران آنانند، و بر طبق کتاب خدا دارندگان قرابت نسبی [در میراث بردنِ] از یکدیگر از مؤمنان و مهاجران [که پیش از این بر پایه ایمان و هجرت میراث می بردند] سزاوارترند، مگر اینکه بخواهید [در وصیت کردن به پرداخت ارث] درباره دوستانتان احسان کنید که این امری ثبت شده در کتاب [خدا] ست. ﴿6

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره احزاب مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و داراى 73 آيه است نامگذارى و فضيلت سوره احزاب اين سوره به اتفاق دانشمندان اسلام در ((مدينه )) نازل شده ، و چنانكه گفتيم مجموع آيات آن 73 آيه است ، و از آنجا كه بخش مهمى از اين سوره به ماجراى ((جنگ احزاب )) (خندق ) مى پردازد اين نام براى آن انتخاب شده است . در فضيلت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرء سورة الاحزاب و علمها اهله … اعطى الامان من عذاب القبر: ((كسى كه سوره احزاب را تلاوت كند و به خانواده خود تعليم دهد از عذاب قبر در امان خواهد بود)). <1> و از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : من كان كثير القرائة لسورة الاحزاب كان يوم القيامة فى جوار محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آله و ازواجه : ((كسى كه سوره احزاب را بسيار تلاوت كند در قيامت در جوار پيامبر و خاندان او خواهد بود)). <2> كرارا گفته ايم اين گونه فضائل و افتخارات ، تنها به تلاوت بى روح و عارى از هر نوع انديشه و عمل به دست نمى آيد، تلاوتى لازم است كه مبدء انديشه گردد و انديشه اى كه افق فكر انسان را چنان روشن سازد كه پرتوش در اعمال او ظاهر گردد. محتواى سوره احزاب اين سوره يكى از پربارترين سوره هاى قرآن مجيد است ، و مسائل متنوع و بسيار مهمى را در زمينه اصول و فروع اسلام تعقيب مى كند. بحثهائى را كه در اين سوره آمده است مى توان به هفت بخش تقسيم كرد: بخش اول - سرآغاز سوره است كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به اطاعت خداوند و ترك تبعيت از كافران و پيشنهادهاى منافقان دعوت مى كند، و به او اطمينان مى دهد كه در برابر كارشكنيهاى آنها از وى حمايت خواهد فرمود. بخش دوم - به پاره اى از خرافات زمان جاهليت مانند مساله ((ظهار)) كه آن را وسيله طلاق و جدائى زن و مرد از هم مى دانستند، و همچنين مساله پسرخواندگى (تبنى ) اشاره كرده و قلم بطلان بر آنها مى كشد، و پيوندهاى خويشاوندى را در پيوندهاى واقعى و طبيعى منحصر مى سازد. بخش سوم - كه مهمترين بخش اين سوره است مربوط به جنگ احزاب و حوادث تكان دهنده آن ، و پيروزى اعجاز آميز مسلمين بر كفار، و كارشكنيها و بهانه جوئيهاى گوناگون منافقان و پيمانشكنى آنان مى باشد، و در اين زمينه دستورهاى جامع و جالبى بيان شده است بخش چهارم - مربوط به همسران پيامبر است كه بايد در همه چيز الگو و اسوه براى زنان مسلمان باشند، و در اين زمينه دستورات مهمى به آنها مى دهد. بخش پنجم - به داستان ((زينب )) دختر ((جحش )) كه روزى همسر پسر خوانده پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ((زيد)) بود و از او جدا شد، به فرمان خدا با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ازدواج كرد و دستاويزى براى منافقان گشت قرآن در اين زمينه پاسخ كافى به بهانهجويان مى دهد. بخش ششم - از مساله حجاب سخن مى گويد كه با بخشهاى گذشته نيز رابطه نزديك دارد و همه زنان با ايمان را به رعايت اين دستور اسلامى توصيه مى كند. بخش هفتم - كه آخرين بخش را تشكيل مى دهد، اشاره اى به مساله مهم ((معاد)) دارد، و راه نجات در آن عرصه عظيم و همچنين مساله امانت دارى بزرگ انسان يعنى مساله تعهد و تعهد و تكليف و مسئوليت او را شرح مى دهد. تفسير: تنها از وحى الهى پيروى كن از خطرناكترين پرتگاههائى كه بر سر راه رهبران بزرگ قرار دارد مساله پيشنهادهاى سازشكارانه اى است كه از ناحيه مخالفان مطرح مى گردد، و در اينجا است كه خطوط انحرافى بر سر راه رهبران ايجاد مى شود و سعى دارد آنها را از مسير اصلى بيرون برد، و اين آزمون بزرگى براى آنها است . مشركان ((مكه )) و منافقان ((مدينه )) بارها كوشيدند كه با طرح پيشنهادهاى سازشكارانه پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را از خط توحيد منحرف سازند، از جمله همان بود كه در شان نزول فوق خوانديم . اما نخستين آيات سوره احزاب نازل شد و به توطئه آنها پايان داد و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به ادامه روش قاطعانه اش در خط توحيد بدون كمترين سازش دعوت نمود. اين آيات مجموعا چهار دستور مهم به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دهد: دستور اول در زمينه تقوى و پرهيزكارى است كه زمينه ساز هر برنامه ديگرى مى باشد مى فرمايد: ((اى پيامبر تقواى الهى پيشه كن )) (يا ايها النبى اتق الله ) حقيقت ((تقوى )) همان احساس مسئوليت درونى است و تا اين احساس ‍ مسئوليت نباشد انسان به دنبال هيچ برنامه سازنده اى حركت نمى كند. تقوى انگيزه هدايت ، و بهره گيرى از آيات الهى است ، چنانكه در آيه دوم سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) ((اين قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است )). درست است كه مرحله نهائى تقوى بعد از ايمان و عمل به دستورات خدا حاصل مى شود ولى مرحله ابتدائى آن قبل از همه اين مسائل قرار داد. چرا كه انسان اگر احساس مسئوليتى در خود نكند به دنبال تحقيق از دعوت پيامبران نمى رود، و نه گوش به سخنان آنها فرا مى دهد، حتى مساله ((دفع ضرر محتمل )) را كه علماى كلام و عقائد آن را پايه تلاش براى معرفة الله ذكر كرده اند در حقيقت شاخه اى از تقوى است . دستور دوم نفى اطاعت كافران و منافقان است ، مى فرمايد: ((از كافران و منافقان اطاعت مكن ))! (و لا تطع الكافرين و المنافقين ). و در پايان اين آيه براى تاكيد اين موضوع مى گويد: ((خداوند عالم و حكيم است )) (ان الله كان عليما حكيما). اگر فرمان ترك پيروى آنها را به تو مى دهد روى علم و حكمت بى پايان او است ، زيرا مى داند در اين تبعيت و سازشكارى چه مصائب دردناك و مفاسد بى شمارى نهفته است . به هر حال ، بعد از تقوا و احساس مسؤ ليت ، نخستين وظيفه شستشوى صفحه دل از اغيار و ريشه كن نمودن خارهاى مزاحم از اين سرزمين است . در سومين دستور مساله بذر افشانى توحيد و تبعيت از وحى الهى را مطرح مى كند مى گويد: ((از آنچه از طرف پروردگارت به تو وحى مى شود پيروى كن )) (و اتبع ما يوحى اليك من ربك ). و مراقب باش و بدان كه ((خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (ان الله كان بما تعملون خبيرا). بنابر اين نخست بايد ديو را از درون جان بيرون راند تا فرشته در آيد. خارها را بر چيد تا بذر گلها برويد. بايد طاغوتزدائى كرد تا حكومت الله و نظام الهى جانشين آن گردد. و از آنجا كه در ادامه اين راه مشكلات فراوان است و تهديد و توطئه و كار شكنى بسيار زياد، چهارمين دستور را به اين صورت صادر مى كند: ((بر خدا توكل كن و از توطئه هاشان نترس ))! (و توكل على الله ). ((و همين بس كه خداوند ولى و حافظ و مدافع انسان باشد)) (و كفى بالله وكيلا). اگر هزار دشمن قصد هلاكت تو را دارند، چون من دوست و ياور تواءم از دشمنان باكى نداشته باش . گر چه مخاطب در اين آيات شخص پيامبر است ، ولى پيدا است كه دستورى است براى همه مؤ منان ، و همه مسلمانان جهان ، نسخه اى است نجاتبخش و معجونى است حيات آفرين براى هر عصر و هر زمان . بعضى از مفسران گفته اند خطاب ((يا ايها)) مخصوص مواردى است كه هدف جلب توجه عموم به مطلب است ، هر چند مخاطب يك نفر باشد بخلاف خطاب به ((يا)) كه معمولا در مواردى گفته مى شود كه منظور شخص مخاطب است . <4> و چون در آيات مورد بحث خطاب با ((يا ايها)) شروع شده عموميت هدف اين آيات را تاكيد مى كند. شاهد ديگر براى تعميم اين است كه جمله ((ان الله كان بما تعملون خبيرا)) به صورت جمع آمده ، مى گويد: ((خدا به اعمال همه شما آگاه است ، و اگر تنها پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مخاطب بود ميبايست گفته شود خدا به عمل تو آگاه است )) (دقت كنيد). ناگفته پيدا است ، مفهوم اين دستورات به پيامبر اين نيست كه او در مساله تقوا و ترك اطاعت كافران و منافقان كوتاهى داشته ، بلكه اين بيانات از يكسو جنبه تاكيد در مورد وظائف پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دارد، و از سوى ديگر درسى است براى همه مؤ منان . ﴿1 سوره احزاب مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و داراى 73 آيه است نامگذارى و فضيلت سوره احزاب اين سوره به اتفاق دانشمندان اسلام در ((مدينه )) نازل شده ، و چنانكه گفتيم مجموع آيات آن 73 آيه است ، و از آنجا كه بخش مهمى از اين سوره به ماجراى ((جنگ احزاب )) (خندق ) مى پردازد اين نام براى آن انتخاب شده است . در فضيلت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرء سورة الاحزاب و علمها اهله ... اعطى الامان من عذاب القبر: ((كسى كه سوره احزاب را تلاوت كند و به خانواده خود تعليم دهد از عذاب قبر در امان خواهد بود)). و از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : من كان كثير القرائة لسورة الاحزاب كان يوم القيامة فى جوار محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آله و ازواجه : ((كسى كه سوره احزاب را بسيار تلاوت كند در قيامت در جوار پيامبر و خاندان او خواهد بود)). كرارا گفته ايم اين گونه فضائل و افتخارات ، تنها به تلاوت بى روح و عارى از هر نوع انديشه و عمل به دست نمى آيد، تلاوتى لازم است كه مبدء انديشه گردد و انديشه اى كه افق فكر انسان را چنان روشن سازد كه پرتوش در اعمال او ظاهر گردد. محتواى سوره احزاب اين سوره يكى از پربارترين سوره هاى قرآن مجيد است ، و مسائل متنوع و بسيار مهمى را در زمينه اصول و فروع اسلام تعقيب مى كند. بحثهائى را كه در اين سوره آمده است مى توان به هفت بخش تقسيم كرد: بخش اول - سرآغاز سوره است كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به اطاعت خداوند و ترك تبعيت از كافران و پيشنهادهاى منافقان دعوت مى كند، و به او اطمينان مى دهد كه در برابر كارشكنيهاى آنها از وى حمايت خواهد فرمود. بخش دوم - به پاره اى از خرافات زمان جاهليت مانند مساله ((ظهار)) كه آن را وسيله طلاق و جدائى زن و مرد از هم مى دانستند، و همچنين مساله پسرخواندگى (تبنى ) اشاره كرده و قلم بطلان بر آنها مى كشد، و پيوندهاى خويشاوندى را در پيوندهاى واقعى و طبيعى منحصر مى سازد. بخش سوم - كه مهمترين بخش اين سوره است مربوط به جنگ احزاب و حوادث تكان دهنده آن ، و پيروزى اعجاز آميز مسلمين بر كفار، و كارشكنيها و بهانه جوئيهاى گوناگون منافقان و پيمانشكنى آنان مى باشد، و در اين زمينه دستورهاى جامع و جالبى بيان شده است بخش چهارم - مربوط به همسران پيامبر است كه بايد در همه چيز الگو و اسوه براى زنان مسلمان باشند، و در اين زمينه دستورات مهمى به آنها مى دهد. بخش پنجم - به داستان ((زينب )) دختر ((جحش )) كه روزى همسر پسر خوانده پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ((زيد)) بود و از او جدا شد، به فرمان خدا با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ازدواج كرد و دستاويزى براى منافقان گشت قرآن در اين زمينه پاسخ كافى به بهانهجويان مى دهد. بخش ششم - از مساله حجاب سخن مى گويد كه با بخشهاى گذشته نيز رابطه نزديك دارد و همه زنان با ايمان را به رعايت اين دستور اسلامى توصيه مى كند. بخش هفتم - كه آخرين بخش را تشكيل مى دهد، اشاره اى به مساله مهم ((معاد)) دارد، و راه نجات در آن عرصه عظيم و همچنين مساله امانت دارى بزرگ انسان يعنى مساله تعهد و تعهد و تكليف و مسئوليت او را شرح مى دهد. تفسير: تنها از وحى الهى پيروى كن از خطرناكترين پرتگاههائى كه بر سر راه رهبران بزرگ قرار دارد مساله پيشنهادهاى سازشكارانه اى است كه از ناحيه مخالفان مطرح مى گردد، و در اينجا است كه خطوط انحرافى بر سر راه رهبران ايجاد مى شود و سعى دارد آنها را از مسير اصلى بيرون برد، و اين آزمون بزرگى براى آنها است . مشركان ((مكه )) و منافقان ((مدينه )) بارها كوشيدند كه با طرح پيشنهادهاى سازشكارانه پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را از خط توحيد منحرف سازند، از جمله همان بود كه در شان نزول فوق خوانديم . اما نخستين آيات سوره احزاب نازل شد و به توطئه آنها پايان داد و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به ادامه روش قاطعانه اش در خط توحيد بدون كمترين سازش دعوت نمود. اين آيات مجموعا چهار دستور مهم به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دهد: دستور اول در زمينه تقوى و پرهيزكارى است كه زمينه ساز هر برنامه ديگرى مى باشد مى فرمايد: ((اى پيامبر تقواى الهى پيشه كن )) (يا ايها النبى اتق الله ) حقيقت ((تقوى )) همان احساس مسئوليت درونى است و تا اين احساس ‍ مسئوليت نباشد انسان به دنبال هيچ برنامه سازنده اى حركت نمى كند. تقوى انگيزه هدايت ، و بهره گيرى از آيات الهى است ، چنانكه در آيه دوم سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) ((اين قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است )). درست است كه مرحله نهائى تقوى بعد از ايمان و عمل به دستورات خدا حاصل مى شود ولى مرحله ابتدائى آن قبل از همه اين مسائل قرار داد. چرا كه انسان اگر احساس مسئوليتى در خود نكند به دنبال تحقيق از دعوت پيامبران نمى رود، و نه گوش به سخنان آنها فرا مى دهد، حتى مساله ((دفع ضرر محتمل )) را كه علماى كلام و عقائد آن را پايه تلاش براى معرفة الله ذكر كرده اند در حقيقت شاخه اى از تقوى است . دستور دوم نفى اطاعت كافران و منافقان است ، مى فرمايد: ((از كافران و منافقان اطاعت مكن ))! (و لا تطع الكافرين و المنافقين ). و در پايان اين آيه براى تاكيد اين موضوع مى گويد: ((خداوند عالم و حكيم است )) (ان الله كان عليما حكيما). اگر فرمان ترك پيروى آنها را به تو مى دهد روى علم و حكمت بى پايان او است ، زيرا مى داند در اين تبعيت و سازشكارى چه مصائب دردناك و مفاسد بى شمارى نهفته است . به هر حال ، بعد از تقوا و احساس مسؤ ليت ، نخستين وظيفه شستشوى صفحه دل از اغيار و ريشه كن نمودن خارهاى مزاحم از اين سرزمين است . در سومين دستور مساله بذر افشانى توحيد و تبعيت از وحى الهى را مطرح مى كند مى گويد: ((از آنچه از طرف پروردگارت به تو وحى مى شود پيروى كن )) (و اتبع ما يوحى اليك من ربك ). و مراقب باش و بدان كه ((خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (ان الله كان بما تعملون خبيرا). بنابر اين نخست بايد ديو را از درون جان بيرون راند تا فرشته در آيد. خارها را بر چيد تا بذر گلها برويد. بايد طاغوتزدائى كرد تا حكومت الله و نظام الهى جانشين آن گردد. و از آنجا كه در ادامه اين راه مشكلات فراوان است و تهديد و توطئه و كار شكنى بسيار زياد، چهارمين دستور را به اين صورت صادر مى كند: ((بر خدا توكل كن و از توطئه هاشان نترس ))! (و توكل على الله ). ((و همين بس كه خداوند ولى و حافظ و مدافع انسان باشد)) (و كفى بالله وكيلا). اگر هزار دشمن قصد هلاكت تو را دارند، چون من دوست و ياور تواءم از دشمنان باكى نداشته باش . گر چه مخاطب در اين آيات شخص پيامبر است ، ولى پيدا است كه دستورى است براى همه مؤ منان ، و همه مسلمانان جهان ، نسخه اى است نجاتبخش و معجونى است حيات آفرين براى هر عصر و هر زمان . بعضى از مفسران گفته اند خطاب ((يا ايها)) مخصوص مواردى است كه هدف جلب توجه عموم به مطلب است ، هر چند مخاطب يك نفر باشد بخلاف خطاب به ((يا)) كه معمولا در مواردى گفته مى شود كه منظور شخص مخاطب است . و چون در آيات مورد بحث خطاب با ((يا ايها)) شروع شده عموميت هدف اين آيات را تاكيد مى كند. شاهد ديگر براى تعميم اين است كه جمله ((ان الله كان بما تعملون خبيرا)) به صورت جمع آمده ، مى گويد: ((خدا به اعمال همه شما آگاه است ، و اگر تنها پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مخاطب بود ميبايست گفته شود خدا به عمل تو آگاه است )) (دقت كنيد). ناگفته پيدا است ، مفهوم اين دستورات به پيامبر اين نيست كه او در مساله تقوا و ترك اطاعت كافران و منافقان كوتاهى داشته ، بلكه اين بيانات از يكسو جنبه تاكيد در مورد وظائف پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دارد، و از سوى ديگر درسى است براى همه مؤ منان . ﴿2 سوره احزاب مقدمه اين سوره در مدينه نازل شده و داراى 73 آيه است نامگذارى و فضيلت سوره احزاب اين سوره به اتفاق دانشمندان اسلام در ((مدينه )) نازل شده ، و چنانكه گفتيم مجموع آيات آن 73 آيه است ، و از آنجا كه بخش مهمى از اين سوره به ماجراى ((جنگ احزاب )) (خندق ) مى پردازد اين نام براى آن انتخاب شده است . در فضيلت اين سوره همين بس كه در حديثى از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من قرء سورة الاحزاب و علمها اهله ... اعطى الامان من عذاب القبر: ((كسى كه سوره احزاب را تلاوت كند و به خانواده خود تعليم دهد از عذاب قبر در امان خواهد بود)). و از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده : من كان كثير القرائة لسورة الاحزاب كان يوم القيامة فى جوار محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و آله و ازواجه : ((كسى كه سوره احزاب را بسيار تلاوت كند در قيامت در جوار پيامبر و خاندان او خواهد بود)). كرارا گفته ايم اين گونه فضائل و افتخارات ، تنها به تلاوت بى روح و عارى از هر نوع انديشه و عمل به دست نمى آيد، تلاوتى لازم است كه مبدء انديشه گردد و انديشه اى كه افق فكر انسان را چنان روشن سازد كه پرتوش در اعمال او ظاهر گردد. محتواى سوره احزاب اين سوره يكى از پربارترين سوره هاى قرآن مجيد است ، و مسائل متنوع و بسيار مهمى را در زمينه اصول و فروع اسلام تعقيب مى كند. بحثهائى را كه در اين سوره آمده است مى توان به هفت بخش تقسيم كرد: بخش اول - سرآغاز سوره است كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به اطاعت خداوند و ترك تبعيت از كافران و پيشنهادهاى منافقان دعوت مى كند، و به او اطمينان مى دهد كه در برابر كارشكنيهاى آنها از وى حمايت خواهد فرمود. بخش دوم - به پاره اى از خرافات زمان جاهليت مانند مساله ((ظهار)) كه آن را وسيله طلاق و جدائى زن و مرد از هم مى دانستند، و همچنين مساله پسرخواندگى (تبنى ) اشاره كرده و قلم بطلان بر آنها مى كشد، و پيوندهاى خويشاوندى را در پيوندهاى واقعى و طبيعى منحصر مى سازد. بخش سوم - كه مهمترين بخش اين سوره است مربوط به جنگ احزاب و حوادث تكان دهنده آن ، و پيروزى اعجاز آميز مسلمين بر كفار، و كارشكنيها و بهانه جوئيهاى گوناگون منافقان و پيمانشكنى آنان مى باشد، و در اين زمينه دستورهاى جامع و جالبى بيان شده است بخش چهارم - مربوط به همسران پيامبر است كه بايد در همه چيز الگو و اسوه براى زنان مسلمان باشند، و در اين زمينه دستورات مهمى به آنها مى دهد. بخش پنجم - به داستان ((زينب )) دختر ((جحش )) كه روزى همسر پسر خوانده پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ((زيد)) بود و از او جدا شد، به فرمان خدا با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ازدواج كرد و دستاويزى براى منافقان گشت قرآن در اين زمينه پاسخ كافى به بهانهجويان مى دهد. بخش ششم - از مساله حجاب سخن مى گويد كه با بخشهاى گذشته نيز رابطه نزديك دارد و همه زنان با ايمان را به رعايت اين دستور اسلامى توصيه مى كند. بخش هفتم - كه آخرين بخش را تشكيل مى دهد، اشاره اى به مساله مهم ((معاد)) دارد، و راه نجات در آن عرصه عظيم و همچنين مساله امانت دارى بزرگ انسان يعنى مساله تعهد و تعهد و تكليف و مسئوليت او را شرح مى دهد. تفسير: تنها از وحى الهى پيروى كن از خطرناكترين پرتگاههائى كه بر سر راه رهبران بزرگ قرار دارد مساله پيشنهادهاى سازشكارانه اى است كه از ناحيه مخالفان مطرح مى گردد، و در اينجا است كه خطوط انحرافى بر سر راه رهبران ايجاد مى شود و سعى دارد آنها را از مسير اصلى بيرون برد، و اين آزمون بزرگى براى آنها است . مشركان ((مكه )) و منافقان ((مدينه )) بارها كوشيدند كه با طرح پيشنهادهاى سازشكارانه پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را از خط توحيد منحرف سازند، از جمله همان بود كه در شان نزول فوق خوانديم . اما نخستين آيات سوره احزاب نازل شد و به توطئه آنها پايان داد و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را به ادامه روش قاطعانه اش در خط توحيد بدون كمترين سازش دعوت نمود. اين آيات مجموعا چهار دستور مهم به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى دهد: دستور اول در زمينه تقوى و پرهيزكارى است كه زمينه ساز هر برنامه ديگرى مى باشد مى فرمايد: ((اى پيامبر تقواى الهى پيشه كن )) (يا ايها النبى اتق الله ) حقيقت ((تقوى )) همان احساس مسئوليت درونى است و تا اين احساس ‍ مسئوليت نباشد انسان به دنبال هيچ برنامه سازنده اى حركت نمى كند. تقوى انگيزه هدايت ، و بهره گيرى از آيات الهى است ، چنانكه در آيه دوم سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) ((اين قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است )). درست است كه مرحله نهائى تقوى بعد از ايمان و عمل به دستورات خدا حاصل مى شود ولى مرحله ابتدائى آن قبل از همه اين مسائل قرار داد. چرا كه انسان اگر احساس مسئوليتى در خود نكند به دنبال تحقيق از دعوت پيامبران نمى رود، و نه گوش به سخنان آنها فرا مى دهد، حتى مساله ((دفع ضرر محتمل )) را كه علماى كلام و عقائد آن را پايه تلاش براى معرفة الله ذكر كرده اند در حقيقت شاخه اى از تقوى است . دستور دوم نفى اطاعت كافران و منافقان است ، مى فرمايد: ((از كافران و منافقان اطاعت مكن ))! (و لا تطع الكافرين و المنافقين ). و در پايان اين آيه براى تاكيد اين موضوع مى گويد: ((خداوند عالم و حكيم است )) (ان الله كان عليما حكيما). اگر فرمان ترك پيروى آنها را به تو مى دهد روى علم و حكمت بى پايان او است ، زيرا مى داند در اين تبعيت و سازشكارى چه مصائب دردناك و مفاسد بى شمارى نهفته است . به هر حال ، بعد از تقوا و احساس مسؤ ليت ، نخستين وظيفه شستشوى صفحه دل از اغيار و ريشه كن نمودن خارهاى مزاحم از اين سرزمين است . در سومين دستور مساله بذر افشانى توحيد و تبعيت از وحى الهى را مطرح مى كند مى گويد: ((از آنچه از طرف پروردگارت به تو وحى مى شود پيروى كن )) (و اتبع ما يوحى اليك من ربك ). و مراقب باش و بدان كه ((خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (ان الله كان بما تعملون خبيرا). بنابر اين نخست بايد ديو را از درون جان بيرون راند تا فرشته در آيد. خارها را بر چيد تا بذر گلها برويد. بايد طاغوتزدائى كرد تا حكومت الله و نظام الهى جانشين آن گردد. و از آنجا كه در ادامه اين راه مشكلات فراوان است و تهديد و توطئه و كار شكنى بسيار زياد، چهارمين دستور را به اين صورت صادر مى كند: ((بر خدا توكل كن و از توطئه هاشان نترس ))! (و توكل على الله ). ((و همين بس كه خداوند ولى و حافظ و مدافع انسان باشد)) (و كفى بالله وكيلا). اگر هزار دشمن قصد هلاكت تو را دارند، چون من دوست و ياور تواءم از دشمنان باكى نداشته باش . گر چه مخاطب در اين آيات شخص پيامبر است ، ولى پيدا است كه دستورى است براى همه مؤ منان ، و همه مسلمانان جهان ، نسخه اى است نجاتبخش و معجونى است حيات آفرين براى هر عصر و هر زمان . بعضى از مفسران گفته اند خطاب ((يا ايها)) مخصوص مواردى است كه هدف جلب توجه عموم به مطلب است ، هر چند مخاطب يك نفر باشد بخلاف خطاب به ((يا)) كه معمولا در مواردى گفته مى شود كه منظور شخص مخاطب است . و چون در آيات مورد بحث خطاب با ((يا ايها)) شروع شده عموميت هدف اين آيات را تاكيد مى كند. شاهد ديگر براى تعميم اين است كه جمله ((ان الله كان بما تعملون خبيرا)) به صورت جمع آمده ، مى گويد: ((خدا به اعمال همه شما آگاه است ، و اگر تنها پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مخاطب بود ميبايست گفته شود خدا به عمل تو آگاه است )) (دقت كنيد). ناگفته پيدا است ، مفهوم اين دستورات به پيامبر اين نيست كه او در مساله تقوا و ترك اطاعت كافران و منافقان كوتاهى داشته ، بلكه اين بيانات از يكسو جنبه تاكيد در مورد وظائف پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دارد، و از سوى ديگر درسى است براى همه مؤ منان . ﴿3 ادعاهاى بيهوده در تعقيب آيات گذشته كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى داد تنها از وحى الهى تبعيت كند نه از كافران و منافقان ، در آيات مورد بحث نتيجه تبعيت از آنها را منعكس مى كند كه پيروى از آنان انسان را به يك مشت خرافات و اباطيل و انحرافات دعوت مى نمايد كه سه مورد آن در نخستين آيه مورد بحث بيان شده است : نخست مى فرمايد: ((خداوند براى هيچكس دو قلب در درون وجودش ‍ قرار نداده است ))! (ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه ). جمعى از مفسران در شان نزول اين قسمت از آيه نوشته اند، كه در زمان جاهليت مردى بود بنام ((جميل بن معمر)) داراى حافظه بسيار قوى ، او ادعا مى كرد كه در درون وجود من ((دو قلب ))! است كه با هر كدام از آنها بهتر از محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى فهمد! لذا مشركان قريش او را ((ذو القلبين ))! (صاحب دو قلب ) مى ناميدند. در روز جنگ بدر كه مشركان فرار كردند، جميل بن معمر نيز در ميان آنها بود، ابو سفيان او را در حالى ديد كه يك لنگه كفشش در پايش بود و لنگه ديگر را به دست گرفته بود و فرار مى كرد، ابو سفيان به او گفت : چه خبر؟! گفت : لشكر فرار كرد، گفت : پس چرا لنگه كفشى را در دست دارى و ديگرى را در پا؟! جميل بن معمر گفت : به راستى متوجه نبودم ، گمان مى كردم هر دو لنگه در پاى من است (معلوم شد با آنهمه ادعا چنان دست و پاى خود را گم كرده كه به اندازه يك قلب هم چيزى نمى فهمد - البته منظور از قلب در اين موارد عقل است ). <5> به هر حال پيروى از كفار و منافقان و ترك تبعيت از وحى الهى ، انسان را به اين گونه مطالب خرافى دعوت مى كند. ولى گذشته از اينها، اين جمله معنى عميقترى نيز دارد و آن اينكه انسان يك قلب بيشتر ندارد و اين قلب جز عشق يك معبود نمى گنجد، آنها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى كنند، بايد قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر يك را كانون عشق معبودى سازند! اصولا شخصيت انسان ، يك انسان سالم شخصيت واحد، و خط فكرى او خط واحدى است ، در تنهائى و اجتماع ، در ظاهر و باطن ، در درون و برون ، در فكر و عمل ، همه بايد يكى باشد، هر گونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحميلى و بر خلاف اقتضاى طبيعت او. انسان به حكم اينكه يك قلب بيشتر ندارد بايد داراى يك كانون عاطفى و تسليم در برابر يك قانون باشد. مهر يك معشوق در دل بگيرد. يك مسير معين را در زندگى تعقيب كند. با يك گروه و يك جمعيت هماهنگ گردد، و گر نه تشتت و تعدد و راههاى مختلف و اهداف پراكنده او را به بيهودگى و انحراف از مسير توحيدى فطرى مى كشاند. لذا در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در تفسير اين آيه مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع حبنا و حب عدونا فى جوف انسان ، ان الله لم يجعل لرجل قلبين فى جوفه ، فيحب بهذا و يبغض بهذا فاما محبنا فيخلص الحب لنا كما يخلص الذهب بالنار لا كدر فيه فمن اراد ان يعلم فليمتحن قلبه فان شارك فى حبنا حب عدونا فليس منا و لسنا منه : ((دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يكى دوست بدارد و با ديگرى دشمن ، دوستان ما در دوستى ما خالصند همانگونه كه طلا در كوره خالص ‍ مى شود هر كس مى خواهد اين حقيقت را بداند، قلب خود را آزمايش كند اگر چيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم )). <6> بنابر اين قلب واحد كانون اعتقاد واحدى است و آنهم برنامه عملى واحدى را اجراء مى كند چرا كه انسان نمى تواند حقيقتا معتقد به چيزى باشد اما در عمل از آن جدا شود و اينكه بعضى در عصر ما براى خود شخصيتهاى متعددى قائل هستند و مى گويند فلان عمل را از جنبه سياسى انجام دادم و فلان كار را از جنبه دينى و كار ديگر را از نظر جنبه اجتماعى و به اين ترتيب اعمال متضاد خود را توجيه مى كنند منافقان زشت سيرتى هستند كه مى خواهند قانون آفرينش را با اين سخن زيرا پا بگذارند. درست است كه جنبه هاى زندگى انسان مختلف است ولى بايد خط واحدى بر همه آنها حاكم باشد. قرآن سپس به خرافه ديگرى از عصر جاهليت مى پردازد و آن خرافه ((ظهار)) است ، آنها هنگامى كه از همسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند نسبت به او اظهار تنفر كنند به او مى گفتند: ((انت على كظهر امى )): ((تو نسبت به من مانند پشت مادر منى ))! و با اين گفته او را به منزله مادر خود مى پنداشتند و اين سخن را به منزله طلاق ! قرآن در دنباله اين آيه مى گويد: ((خداوند هرگز همسرانتان را كه مورد ظهار قرار مى دهيد مادران شما قرار نداده است ، و احكام مادر، در مورد آنان مقرر نكرده است (و ما جعل ازواجكم اللائى تظاهرون منهن امهاتكم ). اسلام اين برنامه جاهلى را امضاء نكرد، بلكه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اينكه : شخصى كه اين سخن را مى گويد حق ندارد با همسرش نزديكى كند تا اينكه كفاره لازم را بپردازد، و اگر كفاره نداد و به سراغ همسر خود نيز نيامد همسر مى تواند با توسل به حاكم شرع او را وادار به يكى از دو كار كند يا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود، و يا كفاره دهد و به زندگى زناشوئى همچون سابق ادامه دهد. <7> آخر اين چه سخنى است كه انسان با گفتن اين جمله به همسرش كه تو همچون مادر منى ، به حكم مادر او در آيد، ارتباط مادر و فرزند يك ارتباط طبيعى است و با لفظ هرگز درست نمى شود، و لذا در سوره مجادله آيه 2 صريحا مى گويد: ان امهاتم الا اللائى ولدنهم و انهم ليقولون منكرا من القول و زورا: ((مادران آنها كسانى هستند كه آنها را متولد ساخته اند و آنها سخنى زشت و باطل مى گويند))!. و اگر هدف آنها از گفتن اين سخن جدا شدن از زن بوده است - كه در عصر جاهليت چنين بوده ، و از آن به جاى طلاق استفاده مى كردند - جدا شدن از زن نيازى به اين حرف زشت و زننده ندارد، آيا نمى توان با تعبير درستى مساله جدائى را بازگو كرد؟ بعضى از مفسران گفته اند كه ظهار در جاهليت باعث جدائى زن و مرد از يكديگر نمى شد، بلكه زن را در يك حال بلا تكليفى مطلق قرار مى داد، اگر مساله چنين باشد، جنايت بار بودن اين عمل روشنتر مى شود، زيرا با گفتن يك لفظ بى معنى رابطه زناشوئى را با همسر خود به كلى بر خود تحريم مى كرد بى آنكه زن مطلقه شده باشد. <8> سپس به سومين خرافه جاهلى پرداخته مى گويد: ((خداوند فرزندخوانده هاى شما را، فرزند حقيقى شما قرار نداده است )) (و ما جعل ادعيائكم ابنائكم ). توضيح اينكه : در عصر جاهليت معمول بوده كه بعضى از كودكان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى كردند و آن را پسر خود مى خواندند و به دنبال اين نامگذارى تمام حقوقى را كه يك پسر از پدر داشت براى او قائل مى شدند از پدرخوانده اش ارث مى برد و پدر خوانده نيز وارث او مى شد، و تحريم زن پدر يا همسر فرزند در مورد آنها حاكم بود. اسلام ، اين مقررات غير منطقى و خرافى را به شدت نفى كرد، و حتى چنانكه خواهيم ديد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى كوبيدن اين سنت غلط، همسر پسرخوانده اش زيد بن حارثه را بعد از آن كه از ((زيد)) طلاق گرفت به ازدواج خود در آورد تا روشن شود اين الفاظ تو خالى نمى تواند واقعيتها را دگرگون سازد، چرا كه رابطه پدرى و فرزندى يك رابطه طبيعى است و با الفاظ و قرار دادها و شعارها هرگز حاصل نمى شود. گر چه بعدا خواهيم گفت كه ازدواج پيامبر با همسر مطلقه زيد جنجال بزرگى در ميان دشمنان اسلام بر پا كرد، و دستاويزى براى تبليغات سوء آنها شد ولى اين جنجالها به كوبيدن اين سنت جاهلى ارزش داشت . لذا قرآن بعد از اين جمله مى افزايد: ((اين سخنى است كه شما به زبان مى گوئيد)) (ذلكم قولكم بافواهكم ). مى گوئيد فلانكس پسر من است ، در حالى كه در دل مى دانيد قطعا چنين نيست ، اين امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى پيچد و خارج مى شود، و هرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى گيرد. اينها سخنان باطلى بيش نيست ((اما خداوند حق مى گويد و به راه راست هدايت مى كند)) (و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل ). سخن حق به سخنى گفته مى شود كه با واقعيت عينى تطبيق كند، يا اگر يك مطلب قراردادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضيه باشد، و ميدانيم مساله ناپسند ((ظهار)) در عصر جاهليت ، و يا ((پسرخواندگى )) كه حقوق فرزندان ديگر را تا حد زيادى پايمال مى كرد نه واقعيت عينى داشت و نه قرار دادى حافظ مصلحت عموم بود. سپس قرآن براى تاكيد بيشتر و روشن ساختن خط صحيح و منطقى اسلام چنين مى افزايد: ((آنها را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانه تر است )) (ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله ). تعبير به ((اقسط)) (عادلانه تر) مفهومش اين نيست كه اگر آنها را به نام پدرخوانده ها صدا بزنند عادلانه است و به نام پدران واقعى عادلانه تر، بلكه همانگونه كه بارها گفته ايم صيغه ((افعل تفضيل )) گاه در مواردى به كار مى رود كه وصف در طرف مقابل به هيچوجه وجود ندارد، مثلا گفته مى شود ((انسان احتياط كند و جان خود را به خطر نيندازد بهتر است )) مفهوم اين سخن آن نيست كه به خطر انداختن جان خوب است ولى احتياط كردن از آن بهتر مى باشد، بلكه منظور مقايسه ((خوب )) و ((بد)) با يكديگر است . و براى رفع بهانه ها اضافه مى كند: ((اگر پدران آنها را نمى شناسيد آنها برادران دينى و موالى شما هستند)) (فان لم تعلموا آبائهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم ). يعنى عدم شناخت پدران آنها دليل بر اين نمى شود كه نام شخص ديگرى را به عنوان ((پدر)) بر آنها بگذاريد، بلكه مى توانيد آنها را به عنوان برادر دينى يا دوست و هم پيمان خطاب كنيد. ((موالى )) جمع ((مولا)) است ، و مفسران براى آن معانى متعددى ذكر كرده اند، بعضى آن را در اينجا به معنى دوست ، و بعضى به معنى غلام آزاد شده دانسته اند (زيرا بعضى از پسرخوانده ها بردگانى بودند كه خريدارى مى شدند، سپس آزاد مى گشتند و چون مورد توجه صاحبانشان بودند آنها را به عنوان پسر خويش مى خواندند. توجه به اين نكته نيز لازم است كه تعبير ((مولا)) در اينگونه موارد كه طرف برده آزاد شده اى بود از اين جهت بود كه آنها بعد از آزادى رابطه خود را با مالك خود حفظ مى كردند، رابطه اى كه از نظر حقوقى در پارهاى از جهات جانشين خويشاوندى مى شد و از آن تعبير به ((ولاء عتق )) مى نمودند. لذا در روايات اسلامى مى خوانيم كه ((زيد بن حارثه )) بعد از آن كه پيامبر او را آزاد كرد به عنوان ((زيد بن محمد)) خوانده مى شد تا اينكه قرآن نازل شد و دستور فوق را آورد، از آن به بعد پيامبر به او فرمود: تو ((زيد بن حارثه )) اى ، و مردم او را ((مولى رسول الله )) مى خواندند. <9> و نيز گفته اند كه : ((ابو حذيفة )) غلامى به نام ((سالم )) داشت ، او را آزاد كرد، و فرزند خود ناميد. هنگامى كه آيه فوق نازل شد او را به نام ((سالم )) مولى ابى حذيفه ناميدند. <10> ولى از آنجا كه گاه انسان بر اثر عادت گذشته ، يا سبق لسان ، و يا اشتباه در تشخيص نسب افراد، ممكن است كسى را به غير پدرش نسبت دهد و اين از حوزه اختيار انسان بيرون است ، خداوند عادل و حكيم ، چنين كسى را مجازات نخواهد كرد، لذا در ذيل آيه مى افزايد: ((هر گاه خطائى در اين مورد مرتكب شويد گناهى بر شما نيست )) (و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به ). ((ولى آنچه را از روى عمد و اختيار مى گوئيد مورد مجازات قرار خواهد گرفت )) (و لكن ما تعمدت قلوبكم ). <11> ((و هميشه خداوند، غفور و رحيم است )) (و كان الله غفورا رحيما) گذشته ها را بر شما مى بخشد، سهو و نسيان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى دهد، اما هر گاه بعد از نزول اين حكم ، از روى عمد و اختيار مخالفت كنيد و افراد را به غير نام پدرانشان بخوانيد، و رسم نادرست ((پسرخواندگى )) و ((پدرخواندگى )) را ادامه دهيد خداوند بر شما نخواهد بخشيد. بعضى از مفسران گفته اند: موضوع خطا شامل مواردى مى شود كه انسان از روى محبت به كسى مى گويد: پسرم !، يا به خاطر احترام مى گويد پدرم ! البته اين سخن صحيح است كه اين تعبيرات گناه نيست ، اما نه به خاطر عنوان خطا، بلكه به خاطر اينكه اين تعبيرات جنبه كنايه و مجاز دارد و معمولا قرينه آن همراه آن است ، قرآن تعبيرات حقيقى را در اين زمينه نفى مى كند نه مجازى را. آيه بعد به مساله مهم ديگرى يعنى ابطال نظام ((مؤ اخات )) آن مى پردازد. توضيح اينكه : هنگامى كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند و اسلام پيوند و رابطه آنها را با بستگان مشركشان كه در مكه بودند به كلى بريد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به فرمان الهى ، مساله عقد اخوت و پيمان برادرى را در ميان آنها برقرار ساخت . به اين ترتيب كه ميان ((مهاجران )) و ((انصار)) (دو به دو) پيمان اخوت و برادرى منعقد شد، و آنها همچون دو برادر حقيقى از يكديگر ارث مى بردند، ولى اين يك حكم موقت و مخصوص به اين حالت فوق العاده بود، هنگامى كه اسلام گسترش پيدا كرد و ارتباطات گذشته تدريجا بر قرار شد، ديگر ضرورتى براى ادامه اين حكم نبود. آيه فوق نازل شد و ((نظام مواخات )) را به طورى كه جانشين نسب شود ابطال كرد و حكم ارث و مانند آن را مخصوص خويشاوندان حقيقى قرار داد. بنابر اين نظام اخوت و برادرى هر چند يك نظام اسلامى بود، (بر خلاف نظام پسرخواندگى كه يك نظام جاهلى بود) اما مى بايست پس از برطرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنين شد. منتهى در آيه مورد بحث ، قبل از ذكر اين نكته ، به دو حكم ديگر، يعنى ((اولويت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت به مؤ منين ))، و ((بودن زنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به منزله مادر)) به عنوان مقدمه ، ذكر شده است : مى فرمايد: ((پيامبر نسبت به مؤ منان از خود آنها اولى است )) (النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم ). ((و همسران او مادران مؤ منين محسوب مى شوند)) (و ازواجه امهاتهم ). با اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به منزله پدر و همسران او بمنزله مادران مؤ منين هستند، هيچگاه از آنها ارث نمى برند، چگونه مى توان انتظار داشت كه پسر خوانده ها وارث گردند. سپس مى افزايد ((خويشاوندان نسبت به يكديگر، از مؤ منان و مهاجرين ، در آنچه خدا مقرر داشته است اولى هستند)) (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤ منين و المهاجرين ). ولى با اينحال براى اينكه راه را به كلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و كسانى كه مورد علاقه آنها هستند چيزى به ارث بگذارندهر چند از طريق وصيت نسبت به ثلث مال باشد - در پايان آيه اضافه مى كند: ((مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانتان كار نيكى انجام دهيد اين مانعى ندارد)) (الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا). و در آخرين جمله براى تاكيد همه احكام گذشته ، يا حكم اخير، مى فرمايد: ((اين حكم در كتاب الهى (در لوح محفوظ يا در قرآن مجيد) نوشته شده است )) (كان ذلك فى الكتاب مسطورا). اين بود خلاصه تفسير آيه فوق اكنون بايد به شرح هر يك از احكام چهار گانهاى كه در اين آيه آمده است بپردازيم : الف - منظور از اولويت پيامبر نسبت به مؤ منان چيست ؟ قرآن در اين آيه اولويت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نسبت به مسلمانان بطور مطلق ذكر كرده است و مفهومش اين است كه در كليه اختياراتى كه انسان نسبت به خويشتن دارد ((پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از خود او نيز اولى است . گرچه بعضى از مفسران آن را به مساله ((تدبير امور اجتماعى )) و يا اولويت در مساله قضاوت و يا اطاعت فرمان تفسير كرده اند اما در واقع هيچ دليلى بر انحصار در يكى از اين امور سه گانه نداريم . و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اسلامى ، اولويت به مساله ((حكومت )) تفسير شده ، در حقيقت بيان يكى از شاخه هاى اين اولويت است . <12> لذا بايد گفت : پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم در مسائل اجتماعى و هم فردى و خصوصى ، هم در مسائل مربوط به حكومت ، و هم قضاوت و دعوت ، از هر انسانى نسبت به خودش اولى است ، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد. از اين مساله نبايد تعجب كرد چرا كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) معصوم است و نماينده خدا جز خير و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى گيرد، هرگز تابع هوى و هوس نيست ، و هيچگاه منافع خود را بر ديگران مقدم نمى شمرد، بلكه به عكس برنامه او در تضاد منافع همواره ايثارگرى و فداكارى براى امت است . اين اولويت در حقيقت شاخه اى از اولويت مشيت الهى است ، زيرا ما هر چه داريم از خدا است . اضافه بر اين انسان هنگامى مى تواند به اوج ايمان برسد كه نيرومندترين علاقه او يعنى عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد، لذا در حديثى مى خوانيم كه فرمود: لا يؤ من احدكم حتى يكون هواه تبعا لما جئت به : ((هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه خواست او تابع آنچه من از سوى خدا آورده ام باشد))!. <13> و نيز در حديث ديگرى چنين آمده : و الذى نفسى بيده لا يؤ من احدكم حتى اكون احب اليه من نفسه و ماله و ولده و الناس اجمعين : ((قسم به آن كسى كه جانم در دست او است ، هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه من نزد او محبوبتر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم )). <14> و باز از خود آن حضرت نقل شده كه فرمود: ما من مؤ من الا و انا اولى الناس ‍ به فى الدنيا و الاخرة : ((هيچ مؤ منى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او نسبت به خودش اولى هستم )). <15> قرآن نيز در آيه 36 همين سوره (احزاب ) مى گويد: ما كان لمؤ من و لا مؤ منة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم : ((هيچ مرد با ايمان و زن با ايمانى نمى تواند هنگامى كه خدا و پيامبرش حكمى كند در برابر آن از خودشان اختيارى داشته باشند)). باز تاكيد مى كنيم اين سخن مفهومش اين نيست كه خداوند بندگانش را در بست تسليم تمايلات يك فرد كرده باشد، بلكه با توجه به اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داراى مقام عصمت است و به مصداق لا ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى (نجم - 3 و 4) هر چه مى گويد سخن خدا است ، و از ناحيه او است ، و حتى از پدر هم دلسوزتر و مهربانتر است . اين اولويت در حقيقت در مسير منافع مردم ، هم در جنبه هاى حكومت و تدبير جامعه اسلامى ، و هم در مسائل شخصى و فردى است . به همين دليل بسيار مى شود كه اين اولويت ، مسئوليتهاى سنگينى بر دوش ‍ پيامبر مى گذارد، لذا در روايت معروفى كه در منابع شيعه و اهل سنت وارد شده مى خوانيم : پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: انا اولى بكل مؤ من من نفسه ، و من ترك مالا فللوارث و من ترك دينا او ضياعا فالى و على : ((من از هر مؤ منى نسبت به او اولى هستم ، كسى كه مالى از خود بگذارد براى وارث او است ، و كسى كه بدهكار از دنيا برود و يا فرزند و عيالى بگذارد كفالت آنها بر عهده من است )) <16> (بايد توجه داشت كه ((ضياع )) در اينجا به معنى فرزندان و يا عيالى است كه بدون سرپرست مانده اند، و تعبير به دين قبل از آن نيز قرينه روشنى بر اين معنى مى باشد، زيرا منظور داشتن بدهى بدون مال است ). ب - حكم دوم در زمينه همسران پيامبر است كه آنها به منزله مادر براى همه مؤ منان محسوب مى شوند، البته مادر معنوى و روحانى ، همانگونه كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پدر روحانى و معنوى امت است . اين ارتباط و پيوند معنوى ، تنها تاثيرش مساله حفظ احترام و حرمت ازدواج با زنان پيامبر بود، چنانكه در آيات همين سوره ، حكم صريح تحريم ازدواج با آنها بعد از رحلت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است ، و گر نه از نظر مساله ارث و همچنين ساير محرمات ((نسبى )) و ((سببى ))، كمترين اثرى ندارد، يعنى مسلمانان حق داشتند، با دختران پيامبر ازدواج كنند، در حالى كه هيچكس با دختر مادر خود نمى تواند ازدواج كند، و نيز مساله محرميت و نگاه كردن به همسران پيامبر براى هيچكس جز محارم آنها مجاز نبود. در حديثى مى خوانيم كه زنى به عايشه گفت : يا امه !: ((اى مادر))! عايشه پاسخ داد: لست لك بام ، انما انا ام رجالكم !: من مادر تو نيستم مادر مردان شما هستم )). <17> اشاره به اينكه هدف از اين تعبير، حرمت تزويج است ، و اين تنها در مورد مردان امت صادق است . ولى همانگونه كه گفتيم غير از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نيز مطرح است ، و لذا زنان مسلمان نيز مى توانستند به عنوان احترام همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مادر خود خطاب كنند. شاهد اين سخن آنكه قرآن مى گويد: ((النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم )) اولويت پيامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمير جمله بعد نيز به همين عنوان بر مى گردد كه مفهوم گسترده اى دارد، لذا در عبارتى كه از ((ام سلمه )) (يكى ديگر از همسران پيامبر نقل شده ) مى خوانيم كه مى گويد انا ام الرجال منكم و النساء: ((من مادر مردان و زنان شما هستم )). <18> در اينجا سؤ الى مطرح است و آن اينكه آيا تعبير ((ازواجه امهاتهم )): ((همسران پيامبر مادران مؤ منين محسوب مى شوند)) با چيزى كه در چند آيه قبل گذشت تضاد ندارد؟ زيرا در آنجا مى فرمايد: ((كسانى كه گاهى همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار مى دهند، سخن باطلى مى گويند، مادر آنها فقط كسى است كه از او متولد شده اند)) با اين حال چگونه همسران پيامبر كه مسلمانان از آنان متولد نشده اند مادر محسوب مى شوند؟ در پاسخ اين سؤ ال بايد به اين نكته توجه كرد كه خطاب مادر به يك زن يا بايد از نظر جسمانى باشد يا روحانى ، اما از نظر جسمانى تنها در صورتى اين معنى واقعيت دارد كه انسان از او متولد شده باشد، و اين همان است كه در آيات پيشين آمده كه مادر جسمانى انسان تنها كسى است كه از او متولد شده است ، و اما پدر يا مادر روحانى كسى است كه يكنوع حق معنوى بر او داشته باشد، همچون پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه پدر روحانى امت محسوب مى شود، و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند. ايرادى كه به اعراب جاهلى در مورد ((ظهار)) متوجه مى شد اين بود كه وقتى همسران خود را مادر خطاب مى كردند مسلما منظور آنها مادر معنوى نبود، بلكه منظورشان اين بود كه آنها به منزله مادر جسمانى هستند، لذا آنرا يكنوع طلاق مى شمردند، و مى دانيم مادر جسمانى با الفاظ درست نمى شود، بلكه شرط آن تولد جسمانى است ، بنابر اين سخن آنها سخن منكر و زور و باطل بود. ولى در مورد همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اگر چه آنها مادر جسمانى نيستند، ولى به احترام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مادر روحانيند، و احترام يك مادر را دارند. و اگر مى بينيم كه قرآن در آيات آينده ازدواج با همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را تحريم كرده آن نيز يكى از شئون احترام آنها و احترام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، چنانكه توضيح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد. البته نوع سومى از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعى وجود دارد كه در آيه 23 سوره نساء به آن اشاره شده (و امهاتكم اللاتى ارضعنكم …) ولى آن در حقيقت يكى از شاخه هاى مادر جسمانى مى باشد. ج - سومين حكم ، مساله اولويت خويشاوندان در مورد ارث نسبت به ديگران است ، زيرا در آغاز اسلام كه مسلمانان بر اثر هجرت پيوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس هجرت و مؤ اخات تنظيم شد، يعنى مهاجرين از يكديگر، و يا از انصار كه با آنها پيوند برادرى بسته بودند ارث مى بردند، اين يك حكم موقتى بود كه با وسعت يافتن اسلام و بر قرار شدن بسيارى از ارتباطات گذشته خويشاوندى ، بر اثر اسلام آوردن آنها، ديگر ادامه اين حكم ضرورتى نداشت (توجه داشته باشيد سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده ). لذا آيه فوق نازل شد و اولويت اولوا الارحام (خويشاوندان ) را نسبت به ديگران تثبيت كرد البته قرائنى در دست است كه منظور از اولويت در اينجا اولويت الزامى است ، نه استحبابى ، زيرا هم اجماع علماى اسلام بر اين معنى است ، و هم روايات زيادى كه در منابع اسلامى وارد شده اين موضوع را اثبات مى كند. در اينجا به اين نكته نيز بايد دقيقا توجه كرد كه اين آيه در صدد بيان اولويت خويشاوندان در برابر بيگانگان است ، نه بيان اولويت طبقات سه گانه ارث نسبت به يكديگر، و به تعبير ديگر در اينجا ((مفضل عليهم )) مؤ منان و مهاجرانند كه در متن قرآن آمده (من المؤ منين و المهاجرين ). بنابر اين مفهوم آيه چنين مى شود: ((خويشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى ديگر اولى از غير خويشاوندانند، و اما اينكه خويشاوندان چگونه ارث مى برند؟ و بر چه معيار و ضابطه اى است ؟ قرآن در اينجا از اين معنى ساكت است ، هر چند در آيات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است . <19> د - چهارمين حكمى كه به صورت يك استثناء در آيه فوق آمده مساله بهره مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است كه انسان از خود به يادگار مى گذارد، كه با جمله الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا (مگر اينكه بخواهيد به دوستانتان نيكى كنيد) بيان شده است ، و مصداق روشن آن همان حكم وصيت است كه انسان مى تواند در يك سوم از اموالش در باره هر كس مايل باشد انجام دهد. به اين ترتيب هنگامى كه اساس ارث بر پايه خويشاوندى گذارده شد و جانشين پيوندهاى گذشته گرديد باز ارتباط انسان به كلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى شود، منتها از نظر كيفيت و كميت بسته به ميل خود انسان است ، ولى در هر حال مشروط به اين مى باشد كه زائد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصيت كردن صرفنظر كند همه اموال او بين خويشاوندانش طبق قانون ارث تقسيم مى گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد. <20> ﴿4 ادعاهاى بيهوده در تعقيب آيات گذشته كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى داد تنها از وحى الهى تبعيت كند نه از كافران و منافقان ، در آيات مورد بحث نتيجه تبعيت از آنها را منعكس مى كند كه پيروى از آنان انسان را به يك مشت خرافات و اباطيل و انحرافات دعوت مى نمايد كه سه مورد آن در نخستين آيه مورد بحث بيان شده است : نخست مى فرمايد: ((خداوند براى هيچكس دو قلب در درون وجودش ‍ قرار نداده است ))! (ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه ). جمعى از مفسران در شان نزول اين قسمت از آيه نوشته اند، كه در زمان جاهليت مردى بود بنام ((جميل بن معمر)) داراى حافظه بسيار قوى ، او ادعا مى كرد كه در درون وجود من ((دو قلب ))! است كه با هر كدام از آنها بهتر از محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى فهمد! لذا مشركان قريش او را ((ذو القلبين ))! (صاحب دو قلب ) مى ناميدند. در روز جنگ بدر كه مشركان فرار كردند، جميل بن معمر نيز در ميان آنها بود، ابو سفيان او را در حالى ديد كه يك لنگه كفشش در پايش بود و لنگه ديگر را به دست گرفته بود و فرار مى كرد، ابو سفيان به او گفت : چه خبر؟! گفت : لشكر فرار كرد، گفت : پس چرا لنگه كفشى را در دست دارى و ديگرى را در پا؟! جميل بن معمر گفت : به راستى متوجه نبودم ، گمان مى كردم هر دو لنگه در پاى من است (معلوم شد با آنهمه ادعا چنان دست و پاى خود را گم كرده كه به اندازه يك قلب هم چيزى نمى فهمد - البته منظور از قلب در اين موارد عقل است ). به هر حال پيروى از كفار و منافقان و ترك تبعيت از وحى الهى ، انسان را به اين گونه مطالب خرافى دعوت مى كند. ولى گذشته از اينها، اين جمله معنى عميقترى نيز دارد و آن اينكه انسان يك قلب بيشتر ندارد و اين قلب جز عشق يك معبود نمى گنجد، آنها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى كنند، بايد قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر يك را كانون عشق معبودى سازند! اصولا شخصيت انسان ، يك انسان سالم شخصيت واحد، و خط فكرى او خط واحدى است ، در تنهائى و اجتماع ، در ظاهر و باطن ، در درون و برون ، در فكر و عمل ، همه بايد يكى باشد، هر گونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحميلى و بر خلاف اقتضاى طبيعت او. انسان به حكم اينكه يك قلب بيشتر ندارد بايد داراى يك كانون عاطفى و تسليم در برابر يك قانون باشد. مهر يك معشوق در دل بگيرد. يك مسير معين را در زندگى تعقيب كند. با يك گروه و يك جمعيت هماهنگ گردد، و گر نه تشتت و تعدد و راههاى مختلف و اهداف پراكنده او را به بيهودگى و انحراف از مسير توحيدى فطرى مى كشاند. لذا در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در تفسير اين آيه مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع حبنا و حب عدونا فى جوف انسان ، ان الله لم يجعل لرجل قلبين فى جوفه ، فيحب بهذا و يبغض بهذا فاما محبنا فيخلص الحب لنا كما يخلص الذهب بالنار لا كدر فيه فمن اراد ان يعلم فليمتحن قلبه فان شارك فى حبنا حب عدونا فليس منا و لسنا منه : ((دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يكى دوست بدارد و با ديگرى دشمن ، دوستان ما در دوستى ما خالصند همانگونه كه طلا در كوره خالص ‍ مى شود هر كس مى خواهد اين حقيقت را بداند، قلب خود را آزمايش كند اگر چيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم )). بنابر اين قلب واحد كانون اعتقاد واحدى است و آنهم برنامه عملى واحدى را اجراء مى كند چرا كه انسان نمى تواند حقيقتا معتقد به چيزى باشد اما در عمل از آن جدا شود و اينكه بعضى در عصر ما براى خود شخصيتهاى متعددى قائل هستند و مى گويند فلان عمل را از جنبه سياسى انجام دادم و فلان كار را از جنبه دينى و كار ديگر را از نظر جنبه اجتماعى و به اين ترتيب اعمال متضاد خود را توجيه مى كنند منافقان زشت سيرتى هستند كه مى خواهند قانون آفرينش را با اين سخن زيرا پا بگذارند. درست است كه جنبه هاى زندگى انسان مختلف است ولى بايد خط واحدى بر همه آنها حاكم باشد. قرآن سپس به خرافه ديگرى از عصر جاهليت مى پردازد و آن خرافه ((ظهار)) است ، آنها هنگامى كه از همسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند نسبت به او اظهار تنفر كنند به او مى گفتند: ((انت على كظهر امى )): ((تو نسبت به من مانند پشت مادر منى ))! و با اين گفته او را به منزله مادر خود مى پنداشتند و اين سخن را به منزله طلاق ! قرآن در دنباله اين آيه مى گويد: ((خداوند هرگز همسرانتان را كه مورد ظهار قرار مى دهيد مادران شما قرار نداده است ، و احكام مادر، در مورد آنان مقرر نكرده است (و ما جعل ازواجكم اللائى تظاهرون منهن امهاتكم ). اسلام اين برنامه جاهلى را امضاء نكرد، بلكه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اينكه : شخصى كه اين سخن را مى گويد حق ندارد با همسرش نزديكى كند تا اينكه كفاره لازم را بپردازد، و اگر كفاره نداد و به سراغ همسر خود نيز نيامد همسر مى تواند با توسل به حاكم شرع او را وادار به يكى از دو كار كند يا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود، و يا كفاره دهد و به زندگى زناشوئى همچون سابق ادامه دهد. آخر اين چه سخنى است كه انسان با گفتن اين جمله به همسرش كه تو همچون مادر منى ، به حكم مادر او در آيد، ارتباط مادر و فرزند يك ارتباط طبيعى است و با لفظ هرگز درست نمى شود، و لذا در سوره مجادله آيه 2 صريحا مى گويد: ان امهاتم الا اللائى ولدنهم و انهم ليقولون منكرا من القول و زورا: ((مادران آنها كسانى هستند كه آنها را متولد ساخته اند و آنها سخنى زشت و باطل مى گويند))!. و اگر هدف آنها از گفتن اين سخن جدا شدن از زن بوده است - كه در عصر جاهليت چنين بوده ، و از آن به جاى طلاق استفاده مى كردند - جدا شدن از زن نيازى به اين حرف زشت و زننده ندارد، آيا نمى توان با تعبير درستى مساله جدائى را بازگو كرد؟ بعضى از مفسران گفته اند كه ظهار در جاهليت باعث جدائى زن و مرد از يكديگر نمى شد، بلكه زن را در يك حال بلا تكليفى مطلق قرار مى داد، اگر مساله چنين باشد، جنايت بار بودن اين عمل روشنتر مى شود، زيرا با گفتن يك لفظ بى معنى رابطه زناشوئى را با همسر خود به كلى بر خود تحريم مى كرد بى آنكه زن مطلقه شده باشد. سپس به سومين خرافه جاهلى پرداخته مى گويد: ((خداوند فرزندخوانده هاى شما را، فرزند حقيقى شما قرار نداده است )) (و ما جعل ادعيائكم ابنائكم ). توضيح اينكه : در عصر جاهليت معمول بوده كه بعضى از كودكان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى كردند و آن را پسر خود مى خواندند و به دنبال اين نامگذارى تمام حقوقى را كه يك پسر از پدر داشت براى او قائل مى شدند از پدرخوانده اش ارث مى برد و پدر خوانده نيز وارث او مى شد، و تحريم زن پدر يا همسر فرزند در مورد آنها حاكم بود. اسلام ، اين مقررات غير منطقى و خرافى را به شدت نفى كرد، و حتى چنانكه خواهيم ديد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى كوبيدن اين سنت غلط، همسر پسرخوانده اش زيد بن حارثه را بعد از آن كه از ((زيد)) طلاق گرفت به ازدواج خود در آورد تا روشن شود اين الفاظ تو خالى نمى تواند واقعيتها را دگرگون سازد، چرا كه رابطه پدرى و فرزندى يك رابطه طبيعى است و با الفاظ و قرار دادها و شعارها هرگز حاصل نمى شود. گر چه بعدا خواهيم گفت كه ازدواج پيامبر با همسر مطلقه زيد جنجال بزرگى در ميان دشمنان اسلام بر پا كرد، و دستاويزى براى تبليغات سوء آنها شد ولى اين جنجالها به كوبيدن اين سنت جاهلى ارزش داشت . لذا قرآن بعد از اين جمله مى افزايد: ((اين سخنى است كه شما به زبان مى گوئيد)) (ذلكم قولكم بافواهكم ). مى گوئيد فلانكس پسر من است ، در حالى كه در دل مى دانيد قطعا چنين نيست ، اين امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى پيچد و خارج مى شود، و هرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى گيرد. اينها سخنان باطلى بيش نيست ((اما خداوند حق مى گويد و به راه راست هدايت مى كند)) (و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل ). سخن حق به سخنى گفته مى شود كه با واقعيت عينى تطبيق كند، يا اگر يك مطلب قراردادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضيه باشد، و ميدانيم مساله ناپسند ((ظهار)) در عصر جاهليت ، و يا ((پسرخواندگى )) كه حقوق فرزندان ديگر را تا حد زيادى پايمال مى كرد نه واقعيت عينى داشت و نه قرار دادى حافظ مصلحت عموم بود. سپس قرآن براى تاكيد بيشتر و روشن ساختن خط صحيح و منطقى اسلام چنين مى افزايد: ((آنها را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانه تر است )) (ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله ). تعبير به ((اقسط)) (عادلانه تر) مفهومش اين نيست كه اگر آنها را به نام پدرخوانده ها صدا بزنند عادلانه است و به نام پدران واقعى عادلانه تر، بلكه همانگونه كه بارها گفته ايم صيغه ((افعل تفضيل )) گاه در مواردى به كار مى رود كه وصف در طرف مقابل به هيچوجه وجود ندارد، مثلا گفته مى شود ((انسان احتياط كند و جان خود را به خطر نيندازد بهتر است )) مفهوم اين سخن آن نيست كه به خطر انداختن جان خوب است ولى احتياط كردن از آن بهتر مى باشد، بلكه منظور مقايسه ((خوب )) و ((بد)) با يكديگر است . و براى رفع بهانه ها اضافه مى كند: ((اگر پدران آنها را نمى شناسيد آنها برادران دينى و موالى شما هستند)) (فان لم تعلموا آبائهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم ). يعنى عدم شناخت پدران آنها دليل بر اين نمى شود كه نام شخص ديگرى را به عنوان ((پدر)) بر آنها بگذاريد، بلكه مى توانيد آنها را به عنوان برادر دينى يا دوست و هم پيمان خطاب كنيد. ((موالى )) جمع ((مولا)) است ، و مفسران براى آن معانى متعددى ذكر كرده اند، بعضى آن را در اينجا به معنى دوست ، و بعضى به معنى غلام آزاد شده دانسته اند (زيرا بعضى از پسرخوانده ها بردگانى بودند كه خريدارى مى شدند، سپس آزاد مى گشتند و چون مورد توجه صاحبانشان بودند آنها را به عنوان پسر خويش مى خواندند. توجه به اين نكته نيز لازم است كه تعبير ((مولا)) در اينگونه موارد كه طرف برده آزاد شده اى بود از اين جهت بود كه آنها بعد از آزادى رابطه خود را با مالك خود حفظ مى كردند، رابطه اى كه از نظر حقوقى در پارهاى از جهات جانشين خويشاوندى مى شد و از آن تعبير به ((ولاء عتق )) مى نمودند. لذا در روايات اسلامى مى خوانيم كه ((زيد بن حارثه )) بعد از آن كه پيامبر او را آزاد كرد به عنوان ((زيد بن محمد)) خوانده مى شد تا اينكه قرآن نازل شد و دستور فوق را آورد، از آن به بعد پيامبر به او فرمود: تو ((زيد بن حارثه )) اى ، و مردم او را ((مولى رسول الله )) مى خواندند. و نيز گفته اند كه : ((ابو حذيفة )) غلامى به نام ((سالم )) داشت ، او را آزاد كرد، و فرزند خود ناميد. هنگامى كه آيه فوق نازل شد او را به نام ((سالم )) مولى ابى حذيفه ناميدند. ولى از آنجا كه گاه انسان بر اثر عادت گذشته ، يا سبق لسان ، و يا اشتباه در تشخيص نسب افراد، ممكن است كسى را به غير پدرش نسبت دهد و اين از حوزه اختيار انسان بيرون است ، خداوند عادل و حكيم ، چنين كسى را مجازات نخواهد كرد، لذا در ذيل آيه مى افزايد: ((هر گاه خطائى در اين مورد مرتكب شويد گناهى بر شما نيست )) (و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به ). ((ولى آنچه را از روى عمد و اختيار مى گوئيد مورد مجازات قرار خواهد گرفت )) (و لكن ما تعمدت قلوبكم ). ((و هميشه خداوند، غفور و رحيم است )) (و كان الله غفورا رحيما) گذشته ها را بر شما مى بخشد، سهو و نسيان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى دهد، اما هر گاه بعد از نزول اين حكم ، از روى عمد و اختيار مخالفت كنيد و افراد را به غير نام پدرانشان بخوانيد، و رسم نادرست ((پسرخواندگى )) و ((پدرخواندگى )) را ادامه دهيد خداوند بر شما نخواهد بخشيد. بعضى از مفسران گفته اند: موضوع خطا شامل مواردى مى شود كه انسان از روى محبت به كسى مى گويد: پسرم !، يا به خاطر احترام مى گويد پدرم ! البته اين سخن صحيح است كه اين تعبيرات گناه نيست ، اما نه به خاطر عنوان خطا، بلكه به خاطر اينكه اين تعبيرات جنبه كنايه و مجاز دارد و معمولا قرينه آن همراه آن است ، قرآن تعبيرات حقيقى را در اين زمينه نفى مى كند نه مجازى را. آيه بعد به مساله مهم ديگرى يعنى ابطال نظام ((مؤ اخات )) آن مى پردازد. توضيح اينكه : هنگامى كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند و اسلام پيوند و رابطه آنها را با بستگان مشركشان كه در مكه بودند به كلى بريد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به فرمان الهى ، مساله عقد اخوت و پيمان برادرى را در ميان آنها برقرار ساخت . به اين ترتيب كه ميان ((مهاجران )) و ((انصار)) (دو به دو) پيمان اخوت و برادرى منعقد شد، و آنها همچون دو برادر حقيقى از يكديگر ارث مى بردند، ولى اين يك حكم موقت و مخصوص به اين حالت فوق العاده بود، هنگامى كه اسلام گسترش پيدا كرد و ارتباطات گذشته تدريجا بر قرار شد، ديگر ضرورتى براى ادامه اين حكم نبود. آيه فوق نازل شد و ((نظام مواخات )) را به طورى كه جانشين نسب شود ابطال كرد و حكم ارث و مانند آن را مخصوص خويشاوندان حقيقى قرار داد. بنابر اين نظام اخوت و برادرى هر چند يك نظام اسلامى بود، (بر خلاف نظام پسرخواندگى كه يك نظام جاهلى بود) اما مى بايست پس از برطرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنين شد. منتهى در آيه مورد بحث ، قبل از ذكر اين نكته ، به دو حكم ديگر، يعنى ((اولويت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت به مؤ منين ))، و ((بودن زنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به منزله مادر)) به عنوان مقدمه ، ذكر شده است : مى فرمايد: ((پيامبر نسبت به مؤ منان از خود آنها اولى است )) (النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم ). ((و همسران او مادران مؤ منين محسوب مى شوند)) (و ازواجه امهاتهم ). با اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به منزله پدر و همسران او بمنزله مادران مؤ منين هستند، هيچگاه از آنها ارث نمى برند، چگونه مى توان انتظار داشت كه پسر خوانده ها وارث گردند. سپس مى افزايد ((خويشاوندان نسبت به يكديگر، از مؤ منان و مهاجرين ، در آنچه خدا مقرر داشته است اولى هستند)) (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤ منين و المهاجرين ). ولى با اينحال براى اينكه راه را به كلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و كسانى كه مورد علاقه آنها هستند چيزى به ارث بگذارندهر چند از طريق وصيت نسبت به ثلث مال باشد - در پايان آيه اضافه مى كند: ((مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانتان كار نيكى انجام دهيد اين مانعى ندارد)) (الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا). و در آخرين جمله براى تاكيد همه احكام گذشته ، يا حكم اخير، مى فرمايد: ((اين حكم در كتاب الهى (در لوح محفوظ يا در قرآن مجيد) نوشته شده است )) (كان ذلك فى الكتاب مسطورا). اين بود خلاصه تفسير آيه فوق اكنون بايد به شرح هر يك از احكام چهار گانهاى كه در اين آيه آمده است بپردازيم : الف - منظور از اولويت پيامبر نسبت به مؤ منان چيست ؟ قرآن در اين آيه اولويت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نسبت به مسلمانان بطور مطلق ذكر كرده است و مفهومش اين است كه در كليه اختياراتى كه انسان نسبت به خويشتن دارد ((پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از خود او نيز اولى است . گرچه بعضى از مفسران آن را به مساله ((تدبير امور اجتماعى )) و يا اولويت در مساله قضاوت و يا اطاعت فرمان تفسير كرده اند اما در واقع هيچ دليلى بر انحصار در يكى از اين امور سه گانه نداريم . و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اسلامى ، اولويت به مساله ((حكومت )) تفسير شده ، در حقيقت بيان يكى از شاخه هاى اين اولويت است . لذا بايد گفت : پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم در مسائل اجتماعى و هم فردى و خصوصى ، هم در مسائل مربوط به حكومت ، و هم قضاوت و دعوت ، از هر انسانى نسبت به خودش اولى است ، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد. از اين مساله نبايد تعجب كرد چرا كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) معصوم است و نماينده خدا جز خير و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى گيرد، هرگز تابع هوى و هوس نيست ، و هيچگاه منافع خود را بر ديگران مقدم نمى شمرد، بلكه به عكس برنامه او در تضاد منافع همواره ايثارگرى و فداكارى براى امت است . اين اولويت در حقيقت شاخه اى از اولويت مشيت الهى است ، زيرا ما هر چه داريم از خدا است . اضافه بر اين انسان هنگامى مى تواند به اوج ايمان برسد كه نيرومندترين علاقه او يعنى عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد، لذا در حديثى مى خوانيم كه فرمود: لا يؤ من احدكم حتى يكون هواه تبعا لما جئت به : ((هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه خواست او تابع آنچه من از سوى خدا آورده ام باشد))!. و نيز در حديث ديگرى چنين آمده : و الذى نفسى بيده لا يؤ من احدكم حتى اكون احب اليه من نفسه و ماله و ولده و الناس اجمعين : ((قسم به آن كسى كه جانم در دست او است ، هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه من نزد او محبوبتر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم )). و باز از خود آن حضرت نقل شده كه فرمود: ما من مؤ من الا و انا اولى الناس ‍ به فى الدنيا و الاخرة : ((هيچ مؤ منى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او نسبت به خودش اولى هستم )). قرآن نيز در آيه 36 همين سوره (احزاب ) مى گويد: ما كان لمؤ من و لا مؤ منة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم : ((هيچ مرد با ايمان و زن با ايمانى نمى تواند هنگامى كه خدا و پيامبرش حكمى كند در برابر آن از خودشان اختيارى داشته باشند)). باز تاكيد مى كنيم اين سخن مفهومش اين نيست كه خداوند بندگانش را در بست تسليم تمايلات يك فرد كرده باشد، بلكه با توجه به اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داراى مقام عصمت است و به مصداق لا ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى (نجم - 3 و 4) هر چه مى گويد سخن خدا است ، و از ناحيه او است ، و حتى از پدر هم دلسوزتر و مهربانتر است . اين اولويت در حقيقت در مسير منافع مردم ، هم در جنبه هاى حكومت و تدبير جامعه اسلامى ، و هم در مسائل شخصى و فردى است . به همين دليل بسيار مى شود كه اين اولويت ، مسئوليتهاى سنگينى بر دوش ‍ پيامبر مى گذارد، لذا در روايت معروفى كه در منابع شيعه و اهل سنت وارد شده مى خوانيم : پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: انا اولى بكل مؤ من من نفسه ، و من ترك مالا فللوارث و من ترك دينا او ضياعا فالى و على : ((من از هر مؤ منى نسبت به او اولى هستم ، كسى كه مالى از خود بگذارد براى وارث او است ، و كسى كه بدهكار از دنيا برود و يا فرزند و عيالى بگذارد كفالت آنها بر عهده من است )) (بايد توجه داشت كه ((ضياع )) در اينجا به معنى فرزندان و يا عيالى است كه بدون سرپرست مانده اند، و تعبير به دين قبل از آن نيز قرينه روشنى بر اين معنى مى باشد، زيرا منظور داشتن بدهى بدون مال است ). ب - حكم دوم در زمينه همسران پيامبر است كه آنها به منزله مادر براى همه مؤ منان محسوب مى شوند، البته مادر معنوى و روحانى ، همانگونه كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پدر روحانى و معنوى امت است . اين ارتباط و پيوند معنوى ، تنها تاثيرش مساله حفظ احترام و حرمت ازدواج با زنان پيامبر بود، چنانكه در آيات همين سوره ، حكم صريح تحريم ازدواج با آنها بعد از رحلت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است ، و گر نه از نظر مساله ارث و همچنين ساير محرمات ((نسبى )) و ((سببى ))، كمترين اثرى ندارد، يعنى مسلمانان حق داشتند، با دختران پيامبر ازدواج كنند، در حالى كه هيچكس با دختر مادر خود نمى تواند ازدواج كند، و نيز مساله محرميت و نگاه كردن به همسران پيامبر براى هيچكس جز محارم آنها مجاز نبود. در حديثى مى خوانيم كه زنى به عايشه گفت : يا امه !: ((اى مادر))! عايشه پاسخ داد: لست لك بام ، انما انا ام رجالكم !: من مادر تو نيستم مادر مردان شما هستم )). اشاره به اينكه هدف از اين تعبير، حرمت تزويج است ، و اين تنها در مورد مردان امت صادق است . ولى همانگونه كه گفتيم غير از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نيز مطرح است ، و لذا زنان مسلمان نيز مى توانستند به عنوان احترام همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مادر خود خطاب كنند. شاهد اين سخن آنكه قرآن مى گويد: ((النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم )) اولويت پيامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمير جمله بعد نيز به همين عنوان بر مى گردد كه مفهوم گسترده اى دارد، لذا در عبارتى كه از ((ام سلمه )) (يكى ديگر از همسران پيامبر نقل شده ) مى خوانيم كه مى گويد انا ام الرجال منكم و النساء: ((من مادر مردان و زنان شما هستم )). در اينجا سؤ الى مطرح است و آن اينكه آيا تعبير ((ازواجه امهاتهم )): ((همسران پيامبر مادران مؤ منين محسوب مى شوند)) با چيزى كه در چند آيه قبل گذشت تضاد ندارد؟ زيرا در آنجا مى فرمايد: ((كسانى كه گاهى همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار مى دهند، سخن باطلى مى گويند، مادر آنها فقط كسى است كه از او متولد شده اند)) با اين حال چگونه همسران پيامبر كه مسلمانان از آنان متولد نشده اند مادر محسوب مى شوند؟ در پاسخ اين سؤ ال بايد به اين نكته توجه كرد كه خطاب مادر به يك زن يا بايد از نظر جسمانى باشد يا روحانى ، اما از نظر جسمانى تنها در صورتى اين معنى واقعيت دارد كه انسان از او متولد شده باشد، و اين همان است كه در آيات پيشين آمده كه مادر جسمانى انسان تنها كسى است كه از او متولد شده است ، و اما پدر يا مادر روحانى كسى است كه يكنوع حق معنوى بر او داشته باشد، همچون پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه پدر روحانى امت محسوب مى شود، و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند. ايرادى كه به اعراب جاهلى در مورد ((ظهار)) متوجه مى شد اين بود كه وقتى همسران خود را مادر خطاب مى كردند مسلما منظور آنها مادر معنوى نبود، بلكه منظورشان اين بود كه آنها به منزله مادر جسمانى هستند، لذا آنرا يكنوع طلاق مى شمردند، و مى دانيم مادر جسمانى با الفاظ درست نمى شود، بلكه شرط آن تولد جسمانى است ، بنابر اين سخن آنها سخن منكر و زور و باطل بود. ولى در مورد همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اگر چه آنها مادر جسمانى نيستند، ولى به احترام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مادر روحانيند، و احترام يك مادر را دارند. و اگر مى بينيم كه قرآن در آيات آينده ازدواج با همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را تحريم كرده آن نيز يكى از شئون احترام آنها و احترام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، چنانكه توضيح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد. البته نوع سومى از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعى وجود دارد كه در آيه 23 سوره نساء به آن اشاره شده (و امهاتكم اللاتى ارضعنكم ...) ولى آن در حقيقت يكى از شاخه هاى مادر جسمانى مى باشد. ج - سومين حكم ، مساله اولويت خويشاوندان در مورد ارث نسبت به ديگران است ، زيرا در آغاز اسلام كه مسلمانان بر اثر هجرت پيوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس هجرت و مؤ اخات تنظيم شد، يعنى مهاجرين از يكديگر، و يا از انصار كه با آنها پيوند برادرى بسته بودند ارث مى بردند، اين يك حكم موقتى بود كه با وسعت يافتن اسلام و بر قرار شدن بسيارى از ارتباطات گذشته خويشاوندى ، بر اثر اسلام آوردن آنها، ديگر ادامه اين حكم ضرورتى نداشت (توجه داشته باشيد سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده ). لذا آيه فوق نازل شد و اولويت اولوا الارحام (خويشاوندان ) را نسبت به ديگران تثبيت كرد البته قرائنى در دست است كه منظور از اولويت در اينجا اولويت الزامى است ، نه استحبابى ، زيرا هم اجماع علماى اسلام بر اين معنى است ، و هم روايات زيادى كه در منابع اسلامى وارد شده اين موضوع را اثبات مى كند. در اينجا به اين نكته نيز بايد دقيقا توجه كرد كه اين آيه در صدد بيان اولويت خويشاوندان در برابر بيگانگان است ، نه بيان اولويت طبقات سه گانه ارث نسبت به يكديگر، و به تعبير ديگر در اينجا ((مفضل عليهم )) مؤ منان و مهاجرانند كه در متن قرآن آمده (من المؤ منين و المهاجرين ). بنابر اين مفهوم آيه چنين مى شود: ((خويشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى ديگر اولى از غير خويشاوندانند، و اما اينكه خويشاوندان چگونه ارث مى برند؟ و بر چه معيار و ضابطه اى است ؟ قرآن در اينجا از اين معنى ساكت است ، هر چند در آيات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است . د - چهارمين حكمى كه به صورت يك استثناء در آيه فوق آمده مساله بهره مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است كه انسان از خود به يادگار مى گذارد، كه با جمله الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا (مگر اينكه بخواهيد به دوستانتان نيكى كنيد) بيان شده است ، و مصداق روشن آن همان حكم وصيت است كه انسان مى تواند در يك سوم از اموالش در باره هر كس مايل باشد انجام دهد. به اين ترتيب هنگامى كه اساس ارث بر پايه خويشاوندى گذارده شد و جانشين پيوندهاى گذشته گرديد باز ارتباط انسان به كلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى شود، منتها از نظر كيفيت و كميت بسته به ميل خود انسان است ، ولى در هر حال مشروط به اين مى باشد كه زائد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصيت كردن صرفنظر كند همه اموال او بين خويشاوندانش طبق قانون ارث تقسيم مى گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد. ﴿5 ادعاهاى بيهوده در تعقيب آيات گذشته كه به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى داد تنها از وحى الهى تبعيت كند نه از كافران و منافقان ، در آيات مورد بحث نتيجه تبعيت از آنها را منعكس مى كند كه پيروى از آنان انسان را به يك مشت خرافات و اباطيل و انحرافات دعوت مى نمايد كه سه مورد آن در نخستين آيه مورد بحث بيان شده است : نخست مى فرمايد: ((خداوند براى هيچكس دو قلب در درون وجودش ‍ قرار نداده است ))! (ما جعل الله لرجل من قلبين فى جوفه ). جمعى از مفسران در شان نزول اين قسمت از آيه نوشته اند، كه در زمان جاهليت مردى بود بنام ((جميل بن معمر)) داراى حافظه بسيار قوى ، او ادعا مى كرد كه در درون وجود من ((دو قلب ))! است كه با هر كدام از آنها بهتر از محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى فهمد! لذا مشركان قريش او را ((ذو القلبين ))! (صاحب دو قلب ) مى ناميدند. در روز جنگ بدر كه مشركان فرار كردند، جميل بن معمر نيز در ميان آنها بود، ابو سفيان او را در حالى ديد كه يك لنگه كفشش در پايش بود و لنگه ديگر را به دست گرفته بود و فرار مى كرد، ابو سفيان به او گفت : چه خبر؟! گفت : لشكر فرار كرد، گفت : پس چرا لنگه كفشى را در دست دارى و ديگرى را در پا؟! جميل بن معمر گفت : به راستى متوجه نبودم ، گمان مى كردم هر دو لنگه در پاى من است (معلوم شد با آنهمه ادعا چنان دست و پاى خود را گم كرده كه به اندازه يك قلب هم چيزى نمى فهمد - البته منظور از قلب در اين موارد عقل است ). به هر حال پيروى از كفار و منافقان و ترك تبعيت از وحى الهى ، انسان را به اين گونه مطالب خرافى دعوت مى كند. ولى گذشته از اينها، اين جمله معنى عميقترى نيز دارد و آن اينكه انسان يك قلب بيشتر ندارد و اين قلب جز عشق يك معبود نمى گنجد، آنها كه دعوت به شرك و معبودهاى متعدد مى كنند، بايد قلبهاى متعددى داشته باشند تا هر يك را كانون عشق معبودى سازند! اصولا شخصيت انسان ، يك انسان سالم شخصيت واحد، و خط فكرى او خط واحدى است ، در تنهائى و اجتماع ، در ظاهر و باطن ، در درون و برون ، در فكر و عمل ، همه بايد يكى باشد، هر گونه نفاق و دوگانگى در وجود انسان امرى است تحميلى و بر خلاف اقتضاى طبيعت او. انسان به حكم اينكه يك قلب بيشتر ندارد بايد داراى يك كانون عاطفى و تسليم در برابر يك قانون باشد. مهر يك معشوق در دل بگيرد. يك مسير معين را در زندگى تعقيب كند. با يك گروه و يك جمعيت هماهنگ گردد، و گر نه تشتت و تعدد و راههاى مختلف و اهداف پراكنده او را به بيهودگى و انحراف از مسير توحيدى فطرى مى كشاند. لذا در حديثى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) در تفسير اين آيه مى خوانيم : كه فرمود: لا يجتمع حبنا و حب عدونا فى جوف انسان ، ان الله لم يجعل لرجل قلبين فى جوفه ، فيحب بهذا و يبغض بهذا فاما محبنا فيخلص الحب لنا كما يخلص الذهب بالنار لا كدر فيه فمن اراد ان يعلم فليمتحن قلبه فان شارك فى حبنا حب عدونا فليس منا و لسنا منه : ((دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك قلب نمى گنجد چرا كه خدا براى يك انسان دو قلب قرار نداده است كه با يكى دوست بدارد و با ديگرى دشمن ، دوستان ما در دوستى ما خالصند همانگونه كه طلا در كوره خالص ‍ مى شود هر كس مى خواهد اين حقيقت را بداند، قلب خود را آزمايش كند اگر چيزى از محبت دشمنان ما در قلبش با محبت ما آميخته است از ما نيست و ما هم از او نيستيم )). بنابر اين قلب واحد كانون اعتقاد واحدى است و آنهم برنامه عملى واحدى را اجراء مى كند چرا كه انسان نمى تواند حقيقتا معتقد به چيزى باشد اما در عمل از آن جدا شود و اينكه بعضى در عصر ما براى خود شخصيتهاى متعددى قائل هستند و مى گويند فلان عمل را از جنبه سياسى انجام دادم و فلان كار را از جنبه دينى و كار ديگر را از نظر جنبه اجتماعى و به اين ترتيب اعمال متضاد خود را توجيه مى كنند منافقان زشت سيرتى هستند كه مى خواهند قانون آفرينش را با اين سخن زيرا پا بگذارند. درست است كه جنبه هاى زندگى انسان مختلف است ولى بايد خط واحدى بر همه آنها حاكم باشد. قرآن سپس به خرافه ديگرى از عصر جاهليت مى پردازد و آن خرافه ((ظهار)) است ، آنها هنگامى كه از همسر خود ناراحت مى شدند و مى خواستند نسبت به او اظهار تنفر كنند به او مى گفتند: ((انت على كظهر امى )): ((تو نسبت به من مانند پشت مادر منى ))! و با اين گفته او را به منزله مادر خود مى پنداشتند و اين سخن را به منزله طلاق ! قرآن در دنباله اين آيه مى گويد: ((خداوند هرگز همسرانتان را كه مورد ظهار قرار مى دهيد مادران شما قرار نداده است ، و احكام مادر، در مورد آنان مقرر نكرده است (و ما جعل ازواجكم اللائى تظاهرون منهن امهاتكم ). اسلام اين برنامه جاهلى را امضاء نكرد، بلكه براى آن مجازاتى قرار داد و آن اينكه : شخصى كه اين سخن را مى گويد حق ندارد با همسرش نزديكى كند تا اينكه كفاره لازم را بپردازد، و اگر كفاره نداد و به سراغ همسر خود نيز نيامد همسر مى تواند با توسل به حاكم شرع او را وادار به يكى از دو كار كند يا رسما و طبق قانون اسلام او را طلاق دهد و از او جدا شود، و يا كفاره دهد و به زندگى زناشوئى همچون سابق ادامه دهد. آخر اين چه سخنى است كه انسان با گفتن اين جمله به همسرش كه تو همچون مادر منى ، به حكم مادر او در آيد، ارتباط مادر و فرزند يك ارتباط طبيعى است و با لفظ هرگز درست نمى شود، و لذا در سوره مجادله آيه 2 صريحا مى گويد: ان امهاتم الا اللائى ولدنهم و انهم ليقولون منكرا من القول و زورا: ((مادران آنها كسانى هستند كه آنها را متولد ساخته اند و آنها سخنى زشت و باطل مى گويند))!. و اگر هدف آنها از گفتن اين سخن جدا شدن از زن بوده است - كه در عصر جاهليت چنين بوده ، و از آن به جاى طلاق استفاده مى كردند - جدا شدن از زن نيازى به اين حرف زشت و زننده ندارد، آيا نمى توان با تعبير درستى مساله جدائى را بازگو كرد؟ بعضى از مفسران گفته اند كه ظهار در جاهليت باعث جدائى زن و مرد از يكديگر نمى شد، بلكه زن را در يك حال بلا تكليفى مطلق قرار مى داد، اگر مساله چنين باشد، جنايت بار بودن اين عمل روشنتر مى شود، زيرا با گفتن يك لفظ بى معنى رابطه زناشوئى را با همسر خود به كلى بر خود تحريم مى كرد بى آنكه زن مطلقه شده باشد. سپس به سومين خرافه جاهلى پرداخته مى گويد: ((خداوند فرزندخوانده هاى شما را، فرزند حقيقى شما قرار نداده است )) (و ما جعل ادعيائكم ابنائكم ). توضيح اينكه : در عصر جاهليت معمول بوده كه بعضى از كودكان را به عنوان فرزند خود انتخاب مى كردند و آن را پسر خود مى خواندند و به دنبال اين نامگذارى تمام حقوقى را كه يك پسر از پدر داشت براى او قائل مى شدند از پدرخوانده اش ارث مى برد و پدر خوانده نيز وارث او مى شد، و تحريم زن پدر يا همسر فرزند در مورد آنها حاكم بود. اسلام ، اين مقررات غير منطقى و خرافى را به شدت نفى كرد، و حتى چنانكه خواهيم ديد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) براى كوبيدن اين سنت غلط، همسر پسرخوانده اش زيد بن حارثه را بعد از آن كه از ((زيد)) طلاق گرفت به ازدواج خود در آورد تا روشن شود اين الفاظ تو خالى نمى تواند واقعيتها را دگرگون سازد، چرا كه رابطه پدرى و فرزندى يك رابطه طبيعى است و با الفاظ و قرار دادها و شعارها هرگز حاصل نمى شود. گر چه بعدا خواهيم گفت كه ازدواج پيامبر با همسر مطلقه زيد جنجال بزرگى در ميان دشمنان اسلام بر پا كرد، و دستاويزى براى تبليغات سوء آنها شد ولى اين جنجالها به كوبيدن اين سنت جاهلى ارزش داشت . لذا قرآن بعد از اين جمله مى افزايد: ((اين سخنى است كه شما به زبان مى گوئيد)) (ذلكم قولكم بافواهكم ). مى گوئيد فلانكس پسر من است ، در حالى كه در دل مى دانيد قطعا چنين نيست ، اين امواج صوتى فقط در فضاى دهان شما مى پيچد و خارج مى شود، و هرگز از اعتقاد قلبى سرچشمه نمى گيرد. اينها سخنان باطلى بيش نيست ((اما خداوند حق مى گويد و به راه راست هدايت مى كند)) (و الله يقول الحق و هو يهدى السبيل ). سخن حق به سخنى گفته مى شود كه با واقعيت عينى تطبيق كند، يا اگر يك مطلب قراردادى است هماهنگ با مصالح همه اطراف قضيه باشد، و ميدانيم مساله ناپسند ((ظهار)) در عصر جاهليت ، و يا ((پسرخواندگى )) كه حقوق فرزندان ديگر را تا حد زيادى پايمال مى كرد نه واقعيت عينى داشت و نه قرار دادى حافظ مصلحت عموم بود. سپس قرآن براى تاكيد بيشتر و روشن ساختن خط صحيح و منطقى اسلام چنين مى افزايد: ((آنها را به نام پدرانشان بخوانيد كه اين كار نزد خدا عادلانه تر است )) (ادعوهم لابائهم هو اقسط عند الله ). تعبير به ((اقسط)) (عادلانه تر) مفهومش اين نيست كه اگر آنها را به نام پدرخوانده ها صدا بزنند عادلانه است و به نام پدران واقعى عادلانه تر، بلكه همانگونه كه بارها گفته ايم صيغه ((افعل تفضيل )) گاه در مواردى به كار مى رود كه وصف در طرف مقابل به هيچوجه وجود ندارد، مثلا گفته مى شود ((انسان احتياط كند و جان خود را به خطر نيندازد بهتر است )) مفهوم اين سخن آن نيست كه به خطر انداختن جان خوب است ولى احتياط كردن از آن بهتر مى باشد، بلكه منظور مقايسه ((خوب )) و ((بد)) با يكديگر است . و براى رفع بهانه ها اضافه مى كند: ((اگر پدران آنها را نمى شناسيد آنها برادران دينى و موالى شما هستند)) (فان لم تعلموا آبائهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم ). يعنى عدم شناخت پدران آنها دليل بر اين نمى شود كه نام شخص ديگرى را به عنوان ((پدر)) بر آنها بگذاريد، بلكه مى توانيد آنها را به عنوان برادر دينى يا دوست و هم پيمان خطاب كنيد. ((موالى )) جمع ((مولا)) است ، و مفسران براى آن معانى متعددى ذكر كرده اند، بعضى آن را در اينجا به معنى دوست ، و بعضى به معنى غلام آزاد شده دانسته اند (زيرا بعضى از پسرخوانده ها بردگانى بودند كه خريدارى مى شدند، سپس آزاد مى گشتند و چون مورد توجه صاحبانشان بودند آنها را به عنوان پسر خويش مى خواندند. توجه به اين نكته نيز لازم است كه تعبير ((مولا)) در اينگونه موارد كه طرف برده آزاد شده اى بود از اين جهت بود كه آنها بعد از آزادى رابطه خود را با مالك خود حفظ مى كردند، رابطه اى كه از نظر حقوقى در پارهاى از جهات جانشين خويشاوندى مى شد و از آن تعبير به ((ولاء عتق )) مى نمودند. لذا در روايات اسلامى مى خوانيم كه ((زيد بن حارثه )) بعد از آن كه پيامبر او را آزاد كرد به عنوان ((زيد بن محمد)) خوانده مى شد تا اينكه قرآن نازل شد و دستور فوق را آورد، از آن به بعد پيامبر به او فرمود: تو ((زيد بن حارثه )) اى ، و مردم او را ((مولى رسول الله )) مى خواندند. و نيز گفته اند كه : ((ابو حذيفة )) غلامى به نام ((سالم )) داشت ، او را آزاد كرد، و فرزند خود ناميد. هنگامى كه آيه فوق نازل شد او را به نام ((سالم )) مولى ابى حذيفه ناميدند. ولى از آنجا كه گاه انسان بر اثر عادت گذشته ، يا سبق لسان ، و يا اشتباه در تشخيص نسب افراد، ممكن است كسى را به غير پدرش نسبت دهد و اين از حوزه اختيار انسان بيرون است ، خداوند عادل و حكيم ، چنين كسى را مجازات نخواهد كرد، لذا در ذيل آيه مى افزايد: ((هر گاه خطائى در اين مورد مرتكب شويد گناهى بر شما نيست )) (و ليس عليكم جناح فيما اخطاتم به ). ((ولى آنچه را از روى عمد و اختيار مى گوئيد مورد مجازات قرار خواهد گرفت )) (و لكن ما تعمدت قلوبكم ). ((و هميشه خداوند، غفور و رحيم است )) (و كان الله غفورا رحيما) گذشته ها را بر شما مى بخشد، سهو و نسيان و اشتباه و خطا را مورد عفو قرار مى دهد، اما هر گاه بعد از نزول اين حكم ، از روى عمد و اختيار مخالفت كنيد و افراد را به غير نام پدرانشان بخوانيد، و رسم نادرست ((پسرخواندگى )) و ((پدرخواندگى )) را ادامه دهيد خداوند بر شما نخواهد بخشيد. بعضى از مفسران گفته اند: موضوع خطا شامل مواردى مى شود كه انسان از روى محبت به كسى مى گويد: پسرم !، يا به خاطر احترام مى گويد پدرم ! البته اين سخن صحيح است كه اين تعبيرات گناه نيست ، اما نه به خاطر عنوان خطا، بلكه به خاطر اينكه اين تعبيرات جنبه كنايه و مجاز دارد و معمولا قرينه آن همراه آن است ، قرآن تعبيرات حقيقى را در اين زمينه نفى مى كند نه مجازى را. آيه بعد به مساله مهم ديگرى يعنى ابطال نظام ((مؤ اخات )) آن مى پردازد. توضيح اينكه : هنگامى كه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كردند و اسلام پيوند و رابطه آنها را با بستگان مشركشان كه در مكه بودند به كلى بريد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به فرمان الهى ، مساله عقد اخوت و پيمان برادرى را در ميان آنها برقرار ساخت . به اين ترتيب كه ميان ((مهاجران )) و ((انصار)) (دو به دو) پيمان اخوت و برادرى منعقد شد، و آنها همچون دو برادر حقيقى از يكديگر ارث مى بردند، ولى اين يك حكم موقت و مخصوص به اين حالت فوق العاده بود، هنگامى كه اسلام گسترش پيدا كرد و ارتباطات گذشته تدريجا بر قرار شد، ديگر ضرورتى براى ادامه اين حكم نبود. آيه فوق نازل شد و ((نظام مواخات )) را به طورى كه جانشين نسب شود ابطال كرد و حكم ارث و مانند آن را مخصوص خويشاوندان حقيقى قرار داد. بنابر اين نظام اخوت و برادرى هر چند يك نظام اسلامى بود، (بر خلاف نظام پسرخواندگى كه يك نظام جاهلى بود) اما مى بايست پس از برطرف شدن حالت فوق العاده ابطال گردد و چنين شد. منتهى در آيه مورد بحث ، قبل از ذكر اين نكته ، به دو حكم ديگر، يعنى ((اولويت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نسبت به مؤ منين ))، و ((بودن زنان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به منزله مادر)) به عنوان مقدمه ، ذكر شده است : مى فرمايد: ((پيامبر نسبت به مؤ منان از خود آنها اولى است )) (النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم ). ((و همسران او مادران مؤ منين محسوب مى شوند)) (و ازواجه امهاتهم ). با اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به منزله پدر و همسران او بمنزله مادران مؤ منين هستند، هيچگاه از آنها ارث نمى برند، چگونه مى توان انتظار داشت كه پسر خوانده ها وارث گردند. سپس مى افزايد ((خويشاوندان نسبت به يكديگر، از مؤ منان و مهاجرين ، در آنچه خدا مقرر داشته است اولى هستند)) (و اولوا الارحام بعضهم اولى ببعض فى كتاب الله من المؤ منين و المهاجرين ). ولى با اينحال براى اينكه راه را به كلى به روى مسلمانان نبندد و بتوانند براى دوستان و كسانى كه مورد علاقه آنها هستند چيزى به ارث بگذارندهر چند از طريق وصيت نسبت به ثلث مال باشد - در پايان آيه اضافه مى كند: ((مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانتان كار نيكى انجام دهيد اين مانعى ندارد)) (الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا). و در آخرين جمله براى تاكيد همه احكام گذشته ، يا حكم اخير، مى فرمايد: ((اين حكم در كتاب الهى (در لوح محفوظ يا در قرآن مجيد) نوشته شده است )) (كان ذلك فى الكتاب مسطورا). اين بود خلاصه تفسير آيه فوق اكنون بايد به شرح هر يك از احكام چهار گانهاى كه در اين آيه آمده است بپردازيم : الف - منظور از اولويت پيامبر نسبت به مؤ منان چيست ؟ قرآن در اين آيه اولويت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نسبت به مسلمانان بطور مطلق ذكر كرده است و مفهومش اين است كه در كليه اختياراتى كه انسان نسبت به خويشتن دارد ((پيامبر)) (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) از خود او نيز اولى است . گرچه بعضى از مفسران آن را به مساله ((تدبير امور اجتماعى )) و يا اولويت در مساله قضاوت و يا اطاعت فرمان تفسير كرده اند اما در واقع هيچ دليلى بر انحصار در يكى از اين امور سه گانه نداريم . و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اسلامى ، اولويت به مساله ((حكومت )) تفسير شده ، در حقيقت بيان يكى از شاخه هاى اين اولويت است . لذا بايد گفت : پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم در مسائل اجتماعى و هم فردى و خصوصى ، هم در مسائل مربوط به حكومت ، و هم قضاوت و دعوت ، از هر انسانى نسبت به خودش اولى است ، و اراده و خواست او، مقدم بر اراده و خواست وى مى باشد. از اين مساله نبايد تعجب كرد چرا كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) معصوم است و نماينده خدا جز خير و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى گيرد، هرگز تابع هوى و هوس نيست ، و هيچگاه منافع خود را بر ديگران مقدم نمى شمرد، بلكه به عكس برنامه او در تضاد منافع همواره ايثارگرى و فداكارى براى امت است . اين اولويت در حقيقت شاخه اى از اولويت مشيت الهى است ، زيرا ما هر چه داريم از خدا است . اضافه بر اين انسان هنگامى مى تواند به اوج ايمان برسد كه نيرومندترين علاقه او يعنى عشق به ذات خود را تحت الشعاع عشق به ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد، لذا در حديثى مى خوانيم كه فرمود: لا يؤ من احدكم حتى يكون هواه تبعا لما جئت به : ((هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه خواست او تابع آنچه من از سوى خدا آورده ام باشد))!. و نيز در حديث ديگرى چنين آمده : و الذى نفسى بيده لا يؤ من احدكم حتى اكون احب اليه من نفسه و ماله و ولده و الناس اجمعين : ((قسم به آن كسى كه جانم در دست او است ، هيچيك از شما به حقيقت ايمان نمى رسد مگر زمانى كه من نزد او محبوبتر از خودش و مالش و فرزندش و تمام مردم باشم )). و باز از خود آن حضرت نقل شده كه فرمود: ما من مؤ من الا و انا اولى الناس ‍ به فى الدنيا و الاخرة : ((هيچ مؤ منى نيست مگر اينكه من در دنيا و آخرت از او نسبت به خودش اولى هستم )). قرآن نيز در آيه 36 همين سوره (احزاب ) مى گويد: ما كان لمؤ من و لا مؤ منة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم : ((هيچ مرد با ايمان و زن با ايمانى نمى تواند هنگامى كه خدا و پيامبرش حكمى كند در برابر آن از خودشان اختيارى داشته باشند)). باز تاكيد مى كنيم اين سخن مفهومش اين نيست كه خداوند بندگانش را در بست تسليم تمايلات يك فرد كرده باشد، بلكه با توجه به اينكه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داراى مقام عصمت است و به مصداق لا ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى (نجم - 3 و 4) هر چه مى گويد سخن خدا است ، و از ناحيه او است ، و حتى از پدر هم دلسوزتر و مهربانتر است . اين اولويت در حقيقت در مسير منافع مردم ، هم در جنبه هاى حكومت و تدبير جامعه اسلامى ، و هم در مسائل شخصى و فردى است . به همين دليل بسيار مى شود كه اين اولويت ، مسئوليتهاى سنگينى بر دوش ‍ پيامبر مى گذارد، لذا در روايت معروفى كه در منابع شيعه و اهل سنت وارد شده مى خوانيم : پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: انا اولى بكل مؤ من من نفسه ، و من ترك مالا فللوارث و من ترك دينا او ضياعا فالى و على : ((من از هر مؤ منى نسبت به او اولى هستم ، كسى كه مالى از خود بگذارد براى وارث او است ، و كسى كه بدهكار از دنيا برود و يا فرزند و عيالى بگذارد كفالت آنها بر عهده من است )) (بايد توجه داشت كه ((ضياع )) در اينجا به معنى فرزندان و يا عيالى است كه بدون سرپرست مانده اند، و تعبير به دين قبل از آن نيز قرينه روشنى بر اين معنى مى باشد، زيرا منظور داشتن بدهى بدون مال است ). ب - حكم دوم در زمينه همسران پيامبر است كه آنها به منزله مادر براى همه مؤ منان محسوب مى شوند، البته مادر معنوى و روحانى ، همانگونه كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پدر روحانى و معنوى امت است . اين ارتباط و پيوند معنوى ، تنها تاثيرش مساله حفظ احترام و حرمت ازدواج با زنان پيامبر بود، چنانكه در آيات همين سوره ، حكم صريح تحريم ازدواج با آنها بعد از رحلت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است ، و گر نه از نظر مساله ارث و همچنين ساير محرمات ((نسبى )) و ((سببى ))، كمترين اثرى ندارد، يعنى مسلمانان حق داشتند، با دختران پيامبر ازدواج كنند، در حالى كه هيچكس با دختر مادر خود نمى تواند ازدواج كند، و نيز مساله محرميت و نگاه كردن به همسران پيامبر براى هيچكس جز محارم آنها مجاز نبود. در حديثى مى خوانيم كه زنى به عايشه گفت : يا امه !: ((اى مادر))! عايشه پاسخ داد: لست لك بام ، انما انا ام رجالكم !: من مادر تو نيستم مادر مردان شما هستم )). اشاره به اينكه هدف از اين تعبير، حرمت تزويج است ، و اين تنها در مورد مردان امت صادق است . ولى همانگونه كه گفتيم غير از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نيز مطرح است ، و لذا زنان مسلمان نيز مى توانستند به عنوان احترام همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مادر خود خطاب كنند. شاهد اين سخن آنكه قرآن مى گويد: ((النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم )) اولويت پيامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمير جمله بعد نيز به همين عنوان بر مى گردد كه مفهوم گسترده اى دارد، لذا در عبارتى كه از ((ام سلمه )) (يكى ديگر از همسران پيامبر نقل شده ) مى خوانيم كه مى گويد انا ام الرجال منكم و النساء: ((من مادر مردان و زنان شما هستم )). در اينجا سؤ الى مطرح است و آن اينكه آيا تعبير ((ازواجه امهاتهم )): ((همسران پيامبر مادران مؤ منين محسوب مى شوند)) با چيزى كه در چند آيه قبل گذشت تضاد ندارد؟ زيرا در آنجا مى فرمايد: ((كسانى كه گاهى همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار مى دهند، سخن باطلى مى گويند، مادر آنها فقط كسى است كه از او متولد شده اند)) با اين حال چگونه همسران پيامبر كه مسلمانان از آنان متولد نشده اند مادر محسوب مى شوند؟ در پاسخ اين سؤ ال بايد به اين نكته توجه كرد كه خطاب مادر به يك زن يا بايد از نظر جسمانى باشد يا روحانى ، اما از نظر جسمانى تنها در صورتى اين معنى واقعيت دارد كه انسان از او متولد شده باشد، و اين همان است كه در آيات پيشين آمده كه مادر جسمانى انسان تنها كسى است كه از او متولد شده است ، و اما پدر يا مادر روحانى كسى است كه يكنوع حق معنوى بر او داشته باشد، همچون پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه پدر روحانى امت محسوب مى شود، و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند. ايرادى كه به اعراب جاهلى در مورد ((ظهار)) متوجه مى شد اين بود كه وقتى همسران خود را مادر خطاب مى كردند مسلما منظور آنها مادر معنوى نبود، بلكه منظورشان اين بود كه آنها به منزله مادر جسمانى هستند، لذا آنرا يكنوع طلاق مى شمردند، و مى دانيم مادر جسمانى با الفاظ درست نمى شود، بلكه شرط آن تولد جسمانى است ، بنابر اين سخن آنها سخن منكر و زور و باطل بود. ولى در مورد همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اگر چه آنها مادر جسمانى نيستند، ولى به احترام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مادر روحانيند، و احترام يك مادر را دارند. و اگر مى بينيم كه قرآن در آيات آينده ازدواج با همسران پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را تحريم كرده آن نيز يكى از شئون احترام آنها و احترام پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، چنانكه توضيح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد. البته نوع سومى از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعى وجود دارد كه در آيه 23 سوره نساء به آن اشاره شده (و امهاتكم اللاتى ارضعنكم ...) ولى آن در حقيقت يكى از شاخه هاى مادر جسمانى مى باشد. ج - سومين حكم ، مساله اولويت خويشاوندان در مورد ارث نسبت به ديگران است ، زيرا در آغاز اسلام كه مسلمانان بر اثر هجرت پيوند خود را با بستگانشان گسسته بودند قانون ارث بر اساس هجرت و مؤ اخات تنظيم شد، يعنى مهاجرين از يكديگر، و يا از انصار كه با آنها پيوند برادرى بسته بودند ارث مى بردند، اين يك حكم موقتى بود كه با وسعت يافتن اسلام و بر قرار شدن بسيارى از ارتباطات گذشته خويشاوندى ، بر اثر اسلام آوردن آنها، ديگر ادامه اين حكم ضرورتى نداشت (توجه داشته باشيد سوره احزاب در سال پنجم هجرت سال جنگ احزاب نازل شده ). لذا آيه فوق نازل شد و اولويت اولوا الارحام (خويشاوندان ) را نسبت به ديگران تثبيت كرد البته قرائنى در دست است كه منظور از اولويت در اينجا اولويت الزامى است ، نه استحبابى ، زيرا هم اجماع علماى اسلام بر اين معنى است ، و هم روايات زيادى كه در منابع اسلامى وارد شده اين موضوع را اثبات مى كند. در اينجا به اين نكته نيز بايد دقيقا توجه كرد كه اين آيه در صدد بيان اولويت خويشاوندان در برابر بيگانگان است ، نه بيان اولويت طبقات سه گانه ارث نسبت به يكديگر، و به تعبير ديگر در اينجا ((مفضل عليهم )) مؤ منان و مهاجرانند كه در متن قرآن آمده (من المؤ منين و المهاجرين ). بنابر اين مفهوم آيه چنين مى شود: ((خويشاوندان از نظر ارث بردن بعضى از بعضى ديگر اولى از غير خويشاوندانند، و اما اينكه خويشاوندان چگونه ارث مى برند؟ و بر چه معيار و ضابطه اى است ؟ قرآن در اينجا از اين معنى ساكت است ، هر چند در آيات سوره نساء از آن مشروحا بحث نموده است . د - چهارمين حكمى كه به صورت يك استثناء در آيه فوق آمده مساله بهره مند نمودن دوستان و افراد مورد علاقه از اموالى است كه انسان از خود به يادگار مى گذارد، كه با جمله الا ان تفعلوا الى اوليائكم معروفا (مگر اينكه بخواهيد به دوستانتان نيكى كنيد) بيان شده است ، و مصداق روشن آن همان حكم وصيت است كه انسان مى تواند در يك سوم از اموالش در باره هر كس مايل باشد انجام دهد. به اين ترتيب هنگامى كه اساس ارث بر پايه خويشاوندى گذارده شد و جانشين پيوندهاى گذشته گرديد باز ارتباط انسان به كلى از دوستان مورد علاقه و برادران مسلمان او قطع نمى شود، منتها از نظر كيفيت و كميت بسته به ميل خود انسان است ، ولى در هر حال مشروط به اين مى باشد كه زائد بر ثلث مال نگردد و البته اگر انسان از وصيت كردن صرفنظر كند همه اموال او بين خويشاوندانش طبق قانون ارث تقسيم مى گردد و ثلثى براى او منظور نخواهد شد. ﴿6