پیمایش
أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَارِ وَيُولِجُ النَّهَارَ فِي اللَّيْلِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى وَأَنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ ﴿29 ذَٰلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ ﴿30 أَلَمْ تَرَ أَنَّ الْفُلْكَ تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِنِعْمَتِ اللَّهِ لِيُرِيَكُمْ مِنْ آيَاتِهِ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ ﴿31 وَإِذَا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ ۚ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلَّا كُلُّ خَتَّارٍ كَفُورٍ ﴿32 يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْمًا لَا يَجْزِي وَالِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلَا مَوْلُودٌ هُوَ جَازٍ عَنْ وَالِدِهِ شَيْئًا ۚ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ ۖ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ ﴿33 إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ ۖ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا ۖ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ﴿34

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

آیا ندانسته ای که خدا شب را در روز فرو می برد و روز را در شب فرو می برد، و خورشید و ماه را مسخّر و رام کرده است که هر کدام تا مدتی معین روانند؛ و یقیناً خدا به آنچه انجام می دهید، آگاه است. ﴿29 این [آفریده های شگفت و این تغییرات و تحولات] دلیل بر این است که خدا فقط حق است و آنچه به جای او می پرستند باطل است، و بی تردید خدا همان والا مرتبه و بزرگ است. ﴿30 آیا ندانسته ای که کشتی ها به سبب نعمت های خدا [چون باد، هوا و دیگر عوامل] در دریا روانند تا خدا برخی از نشانه های قدرت خود را به شما نشان دهد؛ بی تردید در این [واقعیت] برای هر شکیبای سپاس گزاری نشانه هایی [از توحید، قدرت و ربوبیت خدا] ست. ﴿31 و چون آنان را [در دریا] موجی [به دنبال موجی] مانند ابرهای سایه انداز فرو پوشد، خدا را در حالی که ایمان و عبادت را برای او [از هرگونه شرکی] خالص می کنند، می خوانند، و زمانی که آنان را به خشکی می رساند برخی از آنان به راه میانه و معتدل [که راه توحید است] می روند [و برخی پیمان می شکنند] و آیات ما را جز هر پیمان شکن خائن و کفر پیشه ای انکار نمی کند. ﴿32 ای مردم! از پروردگارتان پروا کنید، و بترسید از روزی که هیچ پدری چیزی [از عذاب دوزخ را] از فرزندش دفع نمی کند، و نه هیچ فرزندی دفع کننده چیزی از [عذاب] پدر خویش است. بی تردید وعده خدا حق است، پس زندگی دنیا شما را نفریبد، و مبادا شیطان شما را به [کرم و رحمت] خدا مغرور کند. ﴿33 یقیناً خداست که دانش قیامت فقط نزد اوست، و [تنها او] باران را نازل می کند، و [اوضاع و احوال] آنچه را در رحم هاست می داند؛ و هیچ کس نمی داند فردا چه چیزی [از خیر و شر] به دست می آورد، و هیچ کس نمی داند در چه سرزمینی می میرد؛ بی تردید خدا دانا و آگاه است. ﴿34

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

ده وصف از اوصاف پروردگار در شش آيه فوق مجموعه اى از صفات خداوند بيان شده است كه در حقيقت ده صفت عمده يا ده اسم از اسماء الحسنى را بيان مى كند: ++غنى ، حميد، عزيز، حكيم ، سميع ، بصير، خبير، حق ، على و كبير. اين از يك نظر، و از سوى ديگر در آيه نخست از ((خالقيت )) خداوند سخن مى گويد و در آيه دوم از ((مالكيت مطلقه )) او در آيه سوم از ((علم بى انتهايش )) بحث مى كند و در آيه چهارم و پنجم از ((قدرت نامتناهيش )) و در آخرين آيه نتيجه مى گيرد كسى كه داراى اين صفات است ((حق )) است و غير از او همه باطل و هيچ و پوچند. با توجه به اين بحث اجمالى ، به شرح آيات باز گرديم : نخست مى فرمايد: ((اگر از آنها سؤ ال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است بطور قطع در پاسخ مى گويند ((الله )) (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله ). اين تعبير كه در آيات ديگر قرآن نيز ديده مى شود (سوره عنكبوت آيه 6361، زمر 38، زخرف 9) از يك سو دليل بر اين است كه مشركان هرگز منكر توحيد خالق نبودند، و نمى توانستند خالقيت را براى بتها قائل شوند، تنها به شرك در عبادت و شفاعت بتها معتقد بودند. و از سوى ديگر دليل بر فطرى بودن توحيد و تجلى اين نور الهى در سرشت همه انسانها است . سپس مى گويد حال كه آنها به توحيد خالق معترفند: ((بگو حمد و ستايش ‍ مخصوص الله است كه خالق همه چيز مى باشد نه بتها كه خود مخلوق اويند، ولى اكثر آنها نمى دانند و نمى فهمند كه عبادت بايد منحصر به خالق جهان باشد)) (قل الحمد لله بل اكثرهم لا يعلمون ). سپس به مساله ((مالكيت )) حق مى پردازد چرا كه بعد از ثبوت خالقيت نياز به دليل ديگرى بر مالكيت او نيست ، مى فرمايد: ((از آن خدا است آنچه در آسمان و زمين است )) (لله ما فى السموات و ما فى الارض ). بديهى است آن كس كه ((خالق )) و ((مالك )) است مدبر امور جهان نيز مى باشد و به اين ترتيب بخشهاى سه گانه توحيد (توحيد خالقيت ، توحيد مالكيت و توحيد ربوبيت ) ثابت مى گردد. و كسى كه چنين است از همه چيز بى نياز و شايسته هر گونه ستايش است به همين دليل در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند غنى و حميد است )) (ان الله هو الغنى الحميد). او غنى على الاطلاق ، و حميد از هر نظر است ، چرا كه هر موهبتى در جهان است به او باز مى گردد، و هر كس هر چه دارد از او دارد، و خزائن همه خيرات به دست او است و اين دليل زنده غناى او مى باشد. و از آنجا كه ((حمد)) به معنى ستايش بر كار نيكى است كه به اختيار از كسى سر مى زند و هر نيكى در جهان مى بينيم از سوى پروردگار است پس ‍ همه ستايشها از آن او است ، حتى اگر ما زيبائى گل را مى ستائيم و جاذبه عشقهاى ملكوتى را توصيف مى كنيم و عظمت كار يك ايثارگر جانباز را ارج مى نهيم باز در حقيقت او را مى ستائيم كه اين زيبائى و آن جاذبه و عظمت نيز از او است ، پس او ((حميد على الاطلاق )) است . آيه بعد ترسيمى از علم بى پايان خدا است ، كه با ذكر مثالى بسيار گويا و رسا مجسم شده است : قبلا ذكر اين نكته را لازم مى دانيم كه مطابق آنچه در تفسير على بن ابراهيم آمده است : ((گروهى از يهود، هنگامى كه پيرامون مساله روح از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كردند و قرآن در پاسخ آنها گفت : قل الروح من امر ربى و ما اوتيتم من العلم الا قليلا: ((روح از فرمان پروردگار من است ، و بهره شما از علم جز اندكى بيش نيست )) اين سخن بر آنان گران آمد و از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرسيدند كه آيا اين فقط در باره ما است ، فرمود: نه ، همه را شامل مى شود (حتى ما را). ولى آنها افزودند اى محمد! تو در مورد خود گمان مى كنى بهره كمى از علم دارى در حالى كه قرآن به تو داده شده ، و به ما هم تورات ، در قرآنت آمده است ((كسى كه حكمت به او داده شده خير كثير به او داده شده است )) اين سخنان با هم سازگار نيست ! در اينجا آيه و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام ... (آيه مورد بحث ) نازل شد، و روشن ساخت كه علم انسان هر قدر هم گسترده باشد در برابر علم خداوند ذره بى مقدارى بيش نيست ، و آنچه نزد شما بسيار است نزد خدا بسيار كم است . نظير اين روايت را از طريق ديگرى در ذيل آيه 109 سوره كهف بيان كرديم . به هر حال قرآن مجيد براى ترسيم علم نامتناهى خداوند چنين مى گويد: ((اگر آنچه روى زمين از درختان است قلم شوند، و دريا براى آن مركب گردد، و هفت دريا بر اين دريا افزوده شود، تا علم خدا را بنويسند، اينها همه تمام مى شوند اما كلمات خدا پايان نمى گيرد، خداوند عزيز و حكيم است )) (و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله ان الله عزيز حكيم ). ((يمده )) از ماده ((مداء)) به معنى مركب يا ماده رنگينى است كه با آن مى نويسند، و در اصل از ((مد)) به معنى كشش گرفته شده زيرا خطوط به وسيله كشش قلم بر صفحه كاغذ پيدا مى شود. بعضى از مفسران معنى ديگرى نيز براى آن نقل كرده اند و آن روغنى است كه در چراغ مى ريزند و سبب روشنائى چراغ است ، و هر دو معنى در واقع به يك ريشه باز مى گردد. ((كلمات )) جمع ((كلمه )) است و در اصل به معنى الفاظى است كه انسان با آن سخن مى گويد، سپس به معنى گسترده ترى اطلاق شده ، و آن هر چيزى است كه مى تواند بيانگر مطلبى باشد، و از آنجا كه مخلوقات گوناگون اين جهان هر كدام بيانگر ذات پاك خدا و علم و قدرت اويند، به هر موجودى ((كلمة الله )) اطلاق شده ، مخصوصا در مورد موجودات شريفتر و باعظمت تر، اين تعبير به كار رفته ، چنانكه در باره مسيح (عليه السلام ) در آيه 171 سوره نساء مى خوانيم : انما المسيح عيسى بن مريم رسول الله و كلمته (نظير همين معنى در آيه 45 سوره آل عمران نيز آمده است ). سپس به همين مناسبت ((كلمات الله )) به معنى علم و دانش پروردگار به كار رفته است . اكنون بايد درست بينديشيم كه براى نوشتن تمام معلومات يك انسان ، گاه يك قلم با مقدارى مركب كفايت مى كند، حتى ممكن است با همين يك قلم انسانهاى ديگرى نيز مجموعه معلوماتشان را بر صفحه كاغذ بياورند ولى قرآن مى گويد: اگر تمام درختان روى زمين قلم شوند، مى دانيم گاه از يك درخت تنومند از ساقه و شاخه هايش ، هزاران بلكه ميليونها قلم به وجود مى آيد، و با در نظر گرفتن حجم عظيم درختان روى زمين و جنگلهائى كه بسيارى از كوهها و دشتها را پوشانيده است ، و تعداد قلمهائى كه از آن به وجود مى آيد، و همچنين اگر تمام اقيانوسهاى روى زمين كه تقريبا سه چهارم صفحه كره زمين را با عمق و ژرفاى بسيار پوشانيده است مركب شوند، چه وضع عجيبى را براى نوشتن ايجاد مى كند و چقدر علوم و دانشها را با آن مى توان نوشت . مخصوصا با توجه به افزوده شدن هفت درياى ديگر به آن كه هر كدام از آنها معادل تمام اقيانوسهاى روى زمين باشد، و بالاخص با توجه به اينكه عدد هفت در اينجا به معنى تعداد نيست بلكه براى تكثير است و اشاره به درياهاى بى حساب مى كند، روشن مى شود كه وسعت دامنه علم خداوند تا چه حد گسترده است و تازه همه اينها پايان مى گيرد و باز علوم او پايان نخواهد گرفت . آيا ترسيمى براى بى نهايت از اين جالبتر و زيباتر به نظر مى رسد؟ اين عدد به قدرى زنده و گويا است كه امواج فكر انسان را در افقهاى بيكران و نامحدود با خود همراه مى برد، و غرق در حيرت و ابهت مى كند. با توجه به اين بيان گويا و روشن ، انسان احساس مى كند كه معلوماتش در برابر آنچه در علم خدا است همچون يك صفر در برابر بى نهايت است ، و شايسته است فقط بگويد: ((دانش من به آنجا رسيده كه به نادانى خود پى برده ام )) حتى تشبيه به قطره و دريا براى بيان اين واقعيت نارسا به نظر مى رسد. از جمله نكات لطيفى كه در آيه به چشم مى خورد اين است كه ((شجره )) به صورت مفرد، و ((اقلام )) به صورت جمع آمده ، تا بيانگر تعداد فراوان قلمهائى باشد كه از يك درخت با تمام ساقه و شاخه هايش به وجود مى آيد. و نيز تعبير ((البحر)) به صورت مفرد و ((الف و لام جنس )) براى آن است كه تمام اقيانوسهاى روى زمين را شامل شود، بخصوص اينكه تمام اقيانوسهاى جهان با هم مربوط و متصلند و در واقع در حكم يك درياى پهناورند. و جالب اينكه در باره ((قلمها)) سخن از قلمهاى اضافى و كمكى نمى كند اما در باره اقيانوسها سخن از هفت درياى ديگر به ميان مى آورد، چرا كه به هنگام نوشتن قلم بسيار كم مصرف مى شود آنچه بيشتر مصرف مى گردد مركب است . انتخاب كلمه ((سبع )) (هفت ) در لغت عرب براى تكثير شايد از اين نظر باشد كه پيشينيان عدد كرات منظومه شمسى را هفت مى دانستند (و در واقع آنچه از منظومه شمسى امروز نيز با چشم غير مسلح ديده مى شود هفت كره بيش نيست ) و با توجه به اينكه ((هفته )) به صورت يك دوره كامل زمان هفت روز بيشتر نيست و تمام كره زمين را نيز به هفت منطقه تقسيم مى كردند و نام هفت اقليم بر آن گذارده بودند، روشن مى شود كه چرا هفت به عنوان يك عدد كامل در ميان آحاد و براى بيان كثرت به كار رفته است . بعد از ذكر علم بى پايان پروردگار، سخن از قدرت بى انتهاى او به ميان مى آورد و مى فرمايد: ((آفرينش همه شما و نيز برانگيخته شدن شما بعد از مرگ همانند يك فرد بيش نيست ، خداوند شنوا و بينا است )) (ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة ان الله سميع بصير). بعضى از مفسران گفته اند كه جمعى از كفار قريش از روى تعجب و استبعاد در مساله معاد مى گفتند: خداوند ما را به گونه هاى مختلفى آفريده است و در طى مراحل گوناگون ، روزى نطفه بوديم و سپس علقه شديم ، بعد مضغه گشتيم ، و سپس تدريجا به صورتهاى گوناگون در آمديم ، چگونه خداوند همه ما را در يكساعت آفرينش جديدى مى دهد؟ آيه مورد بحث نازل شد و به سخن آنها پاسخ گفت . در حقيقت آنها از اين نكته غافل بودند كه مفاهيمى همچون ((سخت )) و ((آسان )) و ((كوچك )) و ((بزرگ )) براى موجوداتى همچون ما كه قدرت محدودى داريم ، قابل تصور است ، ولى در برابر قدرت بى پايان حق ، همگى يكسان و برابر مى باشند، آفرينش يك انسان با آفرينش همه انسانها هيچ تفاوتى ندارد، و آفرينش يك موجود در يك لحظه يا در طول ساليان دراز در پيشگاه قدرت او يكسان است . اگر تعجب كفار قريش از اين بوده است كه چگونه اين طبايع مختلف ، و اشكال گوناگون و شخصيتهاى متنوع ، آن هم بعد از آنكه بدن انسان خاك شد و خاكها پراكنده گشتند و به هم آميختند، چگونه ممكن است از هم جدا شوند و هر كدام به جاى خود باز گردند؟ پاسخ آن را علم بى پايان ، و قدرت بى انتهاى خداوند مى دهد. او چنان روابطى در ميان موجودات بر قرار ساخته كه يك واحد همچون يك مجموعه ، و يك مجموعه همانند يك واحد است . اصولا انسجام و به هم پيوستگى اين جهان ، آنچنان است كه هر كثرتى در آن به وحدت باز مى گردد، و خلقت مجموع انسانها از همان اصولى تبعيت مى كند كه خلقت يك انسان تبعيت دارد. و اگر تعجب آنها از كوتاهى زمان بوده كه چگونه مراحلى را كه انسان از حال نطفه تا دوران جوانى طى ساليان دراز طى مى كند ممكن است در لحظات كوتاهى طى شود؟ پاسخ آن را نيز قدرت پروردگار مى دهد، ما در جهان جانداران اطفال انسان را مى بينيم كه بايد مدتها طول بكشد تا راه رفتن را به خوبى ياد بگيرند يا قادر به استفاده از هر نوع غذا شوند، در حالى كه جوجه ها را مى بينيم همينكه سر از تخم بيرون آوردند و متولد شدند برمى خيزند و راه مى روند و حتى بدون نياز به مادر غذا مى خورند، اينها نشان مى دهد كه اين گونه مسائل در برابر قدرت خداوند، تاثيرى ندارد. ذكر ((سميع )) و ((بصير)) بودن خداوند در پايان اين آيه ، ممكن است پاسخ به ايراد ديگرى از ناحيه مشركان باشد كه به فرض همه انسانها با تنوع خلقتى كه دارند و با تمام ويژگيهايشان در ساعت معينى برانگيخته شوند، ولى اعمال آنها و سخنانشان چگونه مورد حساب قرار مى گيرد؟ اعمال و گفتار امورى هستند كه بعد از وجود نابود مى شوند. قرآن پاسخ مى دهد خداوند شنوا و بينا است ، تمام سخنان آنها را شنيده و همه اعمالشان را ديده (بعلاوه فنا و نابودى مطلق در اين جهان مفهوم ندارد، بلكه اعمال و اقوالشان همواره موجود خواهد بود). از اين گذشته جمله فوق تهديدى است نسبت به اين بهانه جويان كه خداوند از گفتگوهاى شما براى سمپاشى در افكار عمومى بى خبر نيست ، و حتى از آنچه در دل داريد و بر زبان جارى نكرده ايد نيز آگاه است . آيه بعد تاءكيد و بيان ديگرى است براى قدرت واسعه خداوند، روى سخن را به پيامبر كرده ، مى گويد: آيا نديدى كه خداوند شب را در روز، و روز را در شب داخل مى كند))؟ (الم تر ان الله يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل ). و نيز آيا نديدى كه ((خداوند خورشيد و ماه را در مسير منافع انسانها مسخر ساخته ))؟ (و سخر الشمس و القمر). و هر كدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مى دهند (كل يجرى لاجل مسمى ) ((و اينكه خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است ))؟ (و ان الله بما تعملون خبير). ((ولوج )) در اصل به معنى ((دخول )) است ، و داخل كردن شب در روز و روز در شب ممكن است اشاره به افزايش تدريجى و كوتاه شدن شب و روز در طول سال باشد كه تدريجا از يكى كاسته ، و به صورت نامحسوسى بر ديگرى مى افزايد، تا فصول چهار گانه سال با ويژگيها و آثار پر بركتش ‍ ظاهر گردد (تنها در دو نقطه از روى زمين است كه اين تغيير تدريجى و فصول چهارگانه نيست يكى نقطه حقيقى قطب شمال و جنوب است كه در طول سال ، ششماه شب ، و ششماه روز مى باشد، و ديگرى خط باريك و دقيق استوا است كه در تمام سال ، شب و روز يكسان است . و يا اشاره به اين باشد كه تبديل شب به روز، و روز به شب به خاطر وجود جو زمين بطور ناگهانى صورت نمى گيرد تا انسان و همه موجودات زنده را در برابر خطرات مختلف قرار دهد، بلكه نخستين اشعه آفتاب از هنگام طلوع فجر در اعماق تاريكى نفوذ كرده ، كم كم نفوذ بيشترى پيدا مى كند، تا تمام صفحه آسمان را بگيرد، درست بعكس چيزى كه به هنگام پايان روز و دخول شب تحقق مى يابد. اين انتقال تدريجى و كاملا منظم و حساب شده از مظاهر قدرت خدا است . البته اين دو تفسير با هم منافاتى ندارند و ممكن است جمعا در معنى آيه منظور باشند. در مورد تسخير ((شمس )) و ((قمر)) و ساير كرات آسمانى براى انسانها - چنانكه قبلا هم گفته ايم - منظور تسخير در راه خدمت به انسان است ، و به تعبير ديگر لام در ((سخر لكم )) لام نفع است ، نه لام اختصاص ، و اين تعبير در قرآن مجيد در مورد خورشيد و ماه و شب و روز و نهرها و درياها و كشتيها آمده است ، و همه اينها بيانگر عظمت شخصيت انسان و گستردگى نعمتهاى خداوند در مورد او است كه تمام موجودات زمين و آسمان به فرمان خدا سرگشته و فرمانبردار او هستند و با اينحال شرط انصاف نيست كه او فرمان نبرد. جمله ((كل يجرى لاجل مسمى )) اشاره به اين است كه اين نظام حساب شده و دقيق تا ابد ادامه نمى يابد، و پايان و سرانجامى دارد كه همراه با پايان گرفتن دنيا است ، همان چيزى كه در سوره ((تكوير)) چنين از آن ياد شده است : اذا الشمس كورت و اذا النجوم انكدرت : ((هنگامى كه خورشيد بى فروغ گردد و ستارگان به تيرگى گرايند...)). ارتباط جمله ((ان الله بما تعملون خبير)) با توجه به آنچه در بالا گفتيم با اين بحث روشن مى شود، چرا كه خداوندى كه خورشيد و ماه با عظمت را با آن حساب دقيق به كار گرفته ، و شب و روز را با آن نظم مخصوص هزاران و ميليونها سال وارد يكديگر مى كند، چنين پروردگارى چگونه ممكن است از اعمال انسانها بى خبر بماند، آرى او هم اعمال را مى داند و هم نيات و انديشه ها را. و در آخرين آيه مورد بحث به صورت يك نتيجه گيرى جامع و كلى مى فرمايد: ((اينها دليل بر آن است كه خداوند حق است ، و آنچه غير از او مى خوانند باطل است ، و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است )) (ذلك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه الباطل و ان الله هو العلى الكبير). مجموع بحثهائى كه در آيات قبل پيرامون خالقيت و مالكيت و علم و قدرت بى انتهاى پروردگار آمده بود، اين امور را اثبات كرد كه ((حق )) تنها او است و غير او زائل و باطل و محدود و نيازمند است ، و ((على و كبير)) كه از هر چيز برتر و از توصيف بالاتر است ذات پاك او مى باشد و به گفته شاعر: الا كل شى ء ما خلا الله باطل و كل نعيم لا محالة زائل : ((آگاه باشيد هر چه جز خدا است باطل است و هر نعمتى سرانجام ، زوال پذير است )). اين سخن را به تعبير فلسفى مى توان چنين بيان كرد: حق اشاره به وجود حقيقى و پايدار است ، و در اين جهان آن وجود حقيقى كه قائم بالذات و ثابت و بر قرار و جاودانى باشد تنها او است ، و بقيه هر چه هست در ذات خود وجودى ندارد و عين بطلان است كه هستى خود را از طريق وابستگى به آن وجود حق پايدار پيدا مى كند، و هر لحظه نظر لطفش ‍ را از آنها بر گيرد در ظلمات فنا و نيستى ، محو و ناپديد مى شود. به اين ترتيب هر قدر ارتباط موجودات ديگر به وجود حقتعالى بيشتر گردد به همان نسبت حقانيت بيشترى كسب مى كند. به هر حال همانگونه كه گفتيم اين آيات مجموعه اى از ده صفت از صفات برجسته خدا، و ده اسم از اسماء حسناى او است ، و مشتمل بر دلائل قوى و انكار ناپذيرى بر بطلان هر گونه شرك و لزوم توحيد در تمام مراحل عبوديت است . ﴿29 ده وصف از اوصاف پروردگار در شش آيه فوق مجموعه اى از صفات خداوند بيان شده است كه در حقيقت ده صفت عمده يا ده اسم از اسماء الحسنى را بيان مى كند: ++غنى ، حميد، عزيز، حكيم ، سميع ، بصير، خبير، حق ، على و كبير. اين از يك نظر، و از سوى ديگر در آيه نخست از ((خالقيت )) خداوند سخن مى گويد و در آيه دوم از ((مالكيت مطلقه )) او در آيه سوم از ((علم بى انتهايش )) بحث مى كند و در آيه چهارم و پنجم از ((قدرت نامتناهيش )) و در آخرين آيه نتيجه مى گيرد كسى كه داراى اين صفات است ((حق )) است و غير از او همه باطل و هيچ و پوچند. با توجه به اين بحث اجمالى ، به شرح آيات باز گرديم : نخست مى فرمايد: ((اگر از آنها سؤ ال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده است بطور قطع در پاسخ مى گويند ((الله )) (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله ). اين تعبير كه در آيات ديگر قرآن نيز ديده مى شود (سوره عنكبوت آيه 6361، زمر 38، زخرف 9) از يك سو دليل بر اين است كه مشركان هرگز منكر توحيد خالق نبودند، و نمى توانستند خالقيت را براى بتها قائل شوند، تنها به شرك در عبادت و شفاعت بتها معتقد بودند. و از سوى ديگر دليل بر فطرى بودن توحيد و تجلى اين نور الهى در سرشت همه انسانها است . سپس مى گويد حال كه آنها به توحيد خالق معترفند: ((بگو حمد و ستايش ‍ مخصوص الله است كه خالق همه چيز مى باشد نه بتها كه خود مخلوق اويند، ولى اكثر آنها نمى دانند و نمى فهمند كه عبادت بايد منحصر به خالق جهان باشد)) (قل الحمد لله بل اكثرهم لا يعلمون ). سپس به مساله ((مالكيت )) حق مى پردازد چرا كه بعد از ثبوت خالقيت نياز به دليل ديگرى بر مالكيت او نيست ، مى فرمايد: ((از آن خدا است آنچه در آسمان و زمين است )) (لله ما فى السموات و ما فى الارض ). بديهى است آن كس كه ((خالق )) و ((مالك )) است مدبر امور جهان نيز مى باشد و به اين ترتيب بخشهاى سه گانه توحيد (توحيد خالقيت ، توحيد مالكيت و توحيد ربوبيت ) ثابت مى گردد. و كسى كه چنين است از همه چيز بى نياز و شايسته هر گونه ستايش است به همين دليل در پايان آيه مى افزايد: ((خداوند غنى و حميد است )) (ان الله هو الغنى الحميد). او غنى على الاطلاق ، و حميد از هر نظر است ، چرا كه هر موهبتى در جهان است به او باز مى گردد، و هر كس هر چه دارد از او دارد، و خزائن همه خيرات به دست او است و اين دليل زنده غناى او مى باشد. و از آنجا كه ((حمد)) به معنى ستايش بر كار نيكى است كه به اختيار از كسى سر مى زند و هر نيكى در جهان مى بينيم از سوى پروردگار است پس ‍ همه ستايشها از آن او است ، حتى اگر ما زيبائى گل را مى ستائيم و جاذبه عشقهاى ملكوتى را توصيف مى كنيم و عظمت كار يك ايثارگر جانباز را ارج مى نهيم باز در حقيقت او را مى ستائيم كه اين زيبائى و آن جاذبه و عظمت نيز از او است ، پس او ((حميد على الاطلاق )) است . آيه بعد ترسيمى از علم بى پايان خدا است ، كه با ذكر مثالى بسيار گويا و رسا مجسم شده است : قبلا ذكر اين نكته را لازم مى دانيم كه مطابق آنچه در تفسير على بن ابراهيم آمده است : ((گروهى از يهود، هنگامى كه پيرامون مساله روح از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) سؤ ال كردند و قرآن در پاسخ آنها گفت : قل الروح من امر ربى و ما اوتيتم من العلم الا قليلا: ((روح از فرمان پروردگار من است ، و بهره شما از علم جز اندكى بيش نيست )) اين سخن بر آنان گران آمد و از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) پرسيدند كه آيا اين فقط در باره ما است ، فرمود: نه ، همه را شامل مى شود (حتى ما را). ولى آنها افزودند اى محمد! تو در مورد خود گمان مى كنى بهره كمى از علم دارى در حالى كه قرآن به تو داده شده ، و به ما هم تورات ، در قرآنت آمده است ((كسى كه حكمت به او داده شده خير كثير به او داده شده است )) اين سخنان با هم سازگار نيست ! در اينجا آيه و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام ... (آيه مورد بحث ) نازل شد، و روشن ساخت كه علم انسان هر قدر هم گسترده باشد در برابر علم خداوند ذره بى مقدارى بيش نيست ، و آنچه نزد شما بسيار است نزد خدا بسيار كم است . نظير اين روايت را از طريق ديگرى در ذيل آيه 109 سوره كهف بيان كرديم . به هر حال قرآن مجيد براى ترسيم علم نامتناهى خداوند چنين مى گويد: ((اگر آنچه روى زمين از درختان است قلم شوند، و دريا براى آن مركب گردد، و هفت دريا بر اين دريا افزوده شود، تا علم خدا را بنويسند، اينها همه تمام مى شوند اما كلمات خدا پايان نمى گيرد، خداوند عزيز و حكيم است )) (و لو ان ما فى الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله ان الله عزيز حكيم ). ((يمده )) از ماده ((مداء)) به معنى مركب يا ماده رنگينى است كه با آن مى نويسند، و در اصل از ((مد)) به معنى كشش گرفته شده زيرا خطوط به وسيله كشش قلم بر صفحه كاغذ پيدا مى شود. بعضى از مفسران معنى ديگرى نيز براى آن نقل كرده اند و آن روغنى است كه در چراغ مى ريزند و سبب روشنائى چراغ است ، و هر دو معنى در واقع به يك ريشه باز مى گردد. ((كلمات )) جمع ((كلمه )) است و در اصل به معنى الفاظى است كه انسان با آن سخن مى گويد، سپس به معنى گسترده ترى اطلاق شده ، و آن هر چيزى است كه مى تواند بيانگر مطلبى باشد، و از آنجا كه مخلوقات گوناگون اين جهان هر كدام بيانگر ذات پاك خدا و علم و قدرت اويند، به هر موجودى ((كلمة الله )) اطلاق شده ، مخصوصا در مورد موجودات شريفتر و باعظمت تر، اين تعبير به كار رفته ، چنانكه در باره مسيح (عليه السلام ) در آيه 171 سوره نساء مى خوانيم : انما المسيح عيسى بن مريم رسول الله و كلمته (نظير همين معنى در آيه 45 سوره آل عمران نيز آمده است ). سپس به همين مناسبت ((كلمات الله )) به معنى علم و دانش پروردگار به كار رفته است . اكنون بايد درست بينديشيم كه براى نوشتن تمام معلومات يك انسان ، گاه يك قلم با مقدارى مركب كفايت مى كند، حتى ممكن است با همين يك قلم انسانهاى ديگرى نيز مجموعه معلوماتشان را بر صفحه كاغذ بياورند ولى قرآن مى گويد: اگر تمام درختان روى زمين قلم شوند، مى دانيم گاه از يك درخت تنومند از ساقه و شاخه هايش ، هزاران بلكه ميليونها قلم به وجود مى آيد، و با در نظر گرفتن حجم عظيم درختان روى زمين و جنگلهائى كه بسيارى از كوهها و دشتها را پوشانيده است ، و تعداد قلمهائى كه از آن به وجود مى آيد، و همچنين اگر تمام اقيانوسهاى روى زمين كه تقريبا سه چهارم صفحه كره زمين را با عمق و ژرفاى بسيار پوشانيده است مركب شوند، چه وضع عجيبى را براى نوشتن ايجاد مى كند و چقدر علوم و دانشها را با آن مى توان نوشت . مخصوصا با توجه به افزوده شدن هفت درياى ديگر به آن كه هر كدام از آنها معادل تمام اقيانوسهاى روى زمين باشد، و بالاخص با توجه به اينكه عدد هفت در اينجا به معنى تعداد نيست بلكه براى تكثير است و اشاره به درياهاى بى حساب مى كند، روشن مى شود كه وسعت دامنه علم خداوند تا چه حد گسترده است و تازه همه اينها پايان مى گيرد و باز علوم او پايان نخواهد گرفت . آيا ترسيمى براى بى نهايت از اين جالبتر و زيباتر به نظر مى رسد؟ اين عدد به قدرى زنده و گويا است كه امواج فكر انسان را در افقهاى بيكران و نامحدود با خود همراه مى برد، و غرق در حيرت و ابهت مى كند. با توجه به اين بيان گويا و روشن ، انسان احساس مى كند كه معلوماتش در برابر آنچه در علم خدا است همچون يك صفر در برابر بى نهايت است ، و شايسته است فقط بگويد: ((دانش من به آنجا رسيده كه به نادانى خود پى برده ام )) حتى تشبيه به قطره و دريا براى بيان اين واقعيت نارسا به نظر مى رسد. از جمله نكات لطيفى كه در آيه به چشم مى خورد اين است كه ((شجره )) به صورت مفرد، و ((اقلام )) به صورت جمع آمده ، تا بيانگر تعداد فراوان قلمهائى باشد كه از يك درخت با تمام ساقه و شاخه هايش به وجود مى آيد. و نيز تعبير ((البحر)) به صورت مفرد و ((الف و لام جنس )) براى آن است كه تمام اقيانوسهاى روى زمين را شامل شود، بخصوص اينكه تمام اقيانوسهاى جهان با هم مربوط و متصلند و در واقع در حكم يك درياى پهناورند. و جالب اينكه در باره ((قلمها)) سخن از قلمهاى اضافى و كمكى نمى كند اما در باره اقيانوسها سخن از هفت درياى ديگر به ميان مى آورد، چرا كه به هنگام نوشتن قلم بسيار كم مصرف مى شود آنچه بيشتر مصرف مى گردد مركب است . انتخاب كلمه ((سبع )) (هفت ) در لغت عرب براى تكثير شايد از اين نظر باشد كه پيشينيان عدد كرات منظومه شمسى را هفت مى دانستند (و در واقع آنچه از منظومه شمسى امروز نيز با چشم غير مسلح ديده مى شود هفت كره بيش نيست ) و با توجه به اينكه ((هفته )) به صورت يك دوره كامل زمان هفت روز بيشتر نيست و تمام كره زمين را نيز به هفت منطقه تقسيم مى كردند و نام هفت اقليم بر آن گذارده بودند، روشن مى شود كه چرا هفت به عنوان يك عدد كامل در ميان آحاد و براى بيان كثرت به كار رفته است . بعد از ذكر علم بى پايان پروردگار، سخن از قدرت بى انتهاى او به ميان مى آورد و مى فرمايد: ((آفرينش همه شما و نيز برانگيخته شدن شما بعد از مرگ همانند يك فرد بيش نيست ، خداوند شنوا و بينا است )) (ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة ان الله سميع بصير). بعضى از مفسران گفته اند كه جمعى از كفار قريش از روى تعجب و استبعاد در مساله معاد مى گفتند: خداوند ما را به گونه هاى مختلفى آفريده است و در طى مراحل گوناگون ، روزى نطفه بوديم و سپس علقه شديم ، بعد مضغه گشتيم ، و سپس تدريجا به صورتهاى گوناگون در آمديم ، چگونه خداوند همه ما را در يكساعت آفرينش جديدى مى دهد؟ آيه مورد بحث نازل شد و به سخن آنها پاسخ گفت . در حقيقت آنها از اين نكته غافل بودند كه مفاهيمى همچون ((سخت )) و ((آسان )) و ((كوچك )) و ((بزرگ )) براى موجوداتى همچون ما كه قدرت محدودى داريم ، قابل تصور است ، ولى در برابر قدرت بى پايان حق ، همگى يكسان و برابر مى باشند، آفرينش يك انسان با آفرينش همه انسانها هيچ تفاوتى ندارد، و آفرينش يك موجود در يك لحظه يا در طول ساليان دراز در پيشگاه قدرت او يكسان است . اگر تعجب كفار قريش از اين بوده است كه چگونه اين طبايع مختلف ، و اشكال گوناگون و شخصيتهاى متنوع ، آن هم بعد از آنكه بدن انسان خاك شد و خاكها پراكنده گشتند و به هم آميختند، چگونه ممكن است از هم جدا شوند و هر كدام به جاى خود باز گردند؟ پاسخ آن را علم بى پايان ، و قدرت بى انتهاى خداوند مى دهد. او چنان روابطى در ميان موجودات بر قرار ساخته كه يك واحد همچون يك مجموعه ، و يك مجموعه همانند يك واحد است . اصولا انسجام و به هم پيوستگى اين جهان ، آنچنان است كه هر كثرتى در آن به وحدت باز مى گردد، و خلقت مجموع انسانها از همان اصولى تبعيت مى كند كه خلقت يك انسان تبعيت دارد. و اگر تعجب آنها از كوتاهى زمان بوده كه چگونه مراحلى را كه انسان از حال نطفه تا دوران جوانى طى ساليان دراز طى مى كند ممكن است در لحظات كوتاهى طى شود؟ پاسخ آن را نيز قدرت پروردگار مى دهد، ما در جهان جانداران اطفال انسان را مى بينيم كه بايد مدتها طول بكشد تا راه رفتن را به خوبى ياد بگيرند يا قادر به استفاده از هر نوع غذا شوند، در حالى كه جوجه ها را مى بينيم همينكه سر از تخم بيرون آوردند و متولد شدند برمى خيزند و راه مى روند و حتى بدون نياز به مادر غذا مى خورند، اينها نشان مى دهد كه اين گونه مسائل در برابر قدرت خداوند، تاثيرى ندارد. ذكر ((سميع )) و ((بصير)) بودن خداوند در پايان اين آيه ، ممكن است پاسخ به ايراد ديگرى از ناحيه مشركان باشد كه به فرض همه انسانها با تنوع خلقتى كه دارند و با تمام ويژگيهايشان در ساعت معينى برانگيخته شوند، ولى اعمال آنها و سخنانشان چگونه مورد حساب قرار مى گيرد؟ اعمال و گفتار امورى هستند كه بعد از وجود نابود مى شوند. قرآن پاسخ مى دهد خداوند شنوا و بينا است ، تمام سخنان آنها را شنيده و همه اعمالشان را ديده (بعلاوه فنا و نابودى مطلق در اين جهان مفهوم ندارد، بلكه اعمال و اقوالشان همواره موجود خواهد بود). از اين گذشته جمله فوق تهديدى است نسبت به اين بهانه جويان كه خداوند از گفتگوهاى شما براى سمپاشى در افكار عمومى بى خبر نيست ، و حتى از آنچه در دل داريد و بر زبان جارى نكرده ايد نيز آگاه است . آيه بعد تاءكيد و بيان ديگرى است براى قدرت واسعه خداوند، روى سخن را به پيامبر كرده ، مى گويد: آيا نديدى كه خداوند شب را در روز، و روز را در شب داخل مى كند))؟ (الم تر ان الله يولج الليل فى النهار و يولج النهار فى الليل ). و نيز آيا نديدى كه ((خداوند خورشيد و ماه را در مسير منافع انسانها مسخر ساخته ))؟ (و سخر الشمس و القمر). و هر كدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مى دهند (كل يجرى لاجل مسمى ) ((و اينكه خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است ))؟ (و ان الله بما تعملون خبير). ((ولوج )) در اصل به معنى ((دخول )) است ، و داخل كردن شب در روز و روز در شب ممكن است اشاره به افزايش تدريجى و كوتاه شدن شب و روز در طول سال باشد كه تدريجا از يكى كاسته ، و به صورت نامحسوسى بر ديگرى مى افزايد، تا فصول چهار گانه سال با ويژگيها و آثار پر بركتش ‍ ظاهر گردد (تنها در دو نقطه از روى زمين است كه اين تغيير تدريجى و فصول چهارگانه نيست يكى نقطه حقيقى قطب شمال و جنوب است كه در طول سال ، ششماه شب ، و ششماه روز مى باشد، و ديگرى خط باريك و دقيق استوا است كه در تمام سال ، شب و روز يكسان است . و يا اشاره به اين باشد كه تبديل شب به روز، و روز به شب به خاطر وجود جو زمين بطور ناگهانى صورت نمى گيرد تا انسان و همه موجودات زنده را در برابر خطرات مختلف قرار دهد، بلكه نخستين اشعه آفتاب از هنگام طلوع فجر در اعماق تاريكى نفوذ كرده ، كم كم نفوذ بيشترى پيدا مى كند، تا تمام صفحه آسمان را بگيرد، درست بعكس چيزى كه به هنگام پايان روز و دخول شب تحقق مى يابد. اين انتقال تدريجى و كاملا منظم و حساب شده از مظاهر قدرت خدا است . البته اين دو تفسير با هم منافاتى ندارند و ممكن است جمعا در معنى آيه منظور باشند. در مورد تسخير ((شمس )) و ((قمر)) و ساير كرات آسمانى براى انسانها - چنانكه قبلا هم گفته ايم - منظور تسخير در راه خدمت به انسان است ، و به تعبير ديگر لام در ((سخر لكم )) لام نفع است ، نه لام اختصاص ، و اين تعبير در قرآن مجيد در مورد خورشيد و ماه و شب و روز و نهرها و درياها و كشتيها آمده است ، و همه اينها بيانگر عظمت شخصيت انسان و گستردگى نعمتهاى خداوند در مورد او است كه تمام موجودات زمين و آسمان به فرمان خدا سرگشته و فرمانبردار او هستند و با اينحال شرط انصاف نيست كه او فرمان نبرد. جمله ((كل يجرى لاجل مسمى )) اشاره به اين است كه اين نظام حساب شده و دقيق تا ابد ادامه نمى يابد، و پايان و سرانجامى دارد كه همراه با پايان گرفتن دنيا است ، همان چيزى كه در سوره ((تكوير)) چنين از آن ياد شده است : اذا الشمس كورت و اذا النجوم انكدرت : ((هنگامى كه خورشيد بى فروغ گردد و ستارگان به تيرگى گرايند...)). ارتباط جمله ((ان الله بما تعملون خبير)) با توجه به آنچه در بالا گفتيم با اين بحث روشن مى شود، چرا كه خداوندى كه خورشيد و ماه با عظمت را با آن حساب دقيق به كار گرفته ، و شب و روز را با آن نظم مخصوص هزاران و ميليونها سال وارد يكديگر مى كند، چنين پروردگارى چگونه ممكن است از اعمال انسانها بى خبر بماند، آرى او هم اعمال را مى داند و هم نيات و انديشه ها را. و در آخرين آيه مورد بحث به صورت يك نتيجه گيرى جامع و كلى مى فرمايد: ((اينها دليل بر آن است كه خداوند حق است ، و آنچه غير از او مى خوانند باطل است ، و خداوند بلند مقام و بزرگ مرتبه است )) (ذلك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه الباطل و ان الله هو العلى الكبير). مجموع بحثهائى كه در آيات قبل پيرامون خالقيت و مالكيت و علم و قدرت بى انتهاى پروردگار آمده بود، اين امور را اثبات كرد كه ((حق )) تنها او است و غير او زائل و باطل و محدود و نيازمند است ، و ((على و كبير)) كه از هر چيز برتر و از توصيف بالاتر است ذات پاك او مى باشد و به گفته شاعر: الا كل شى ء ما خلا الله باطل و كل نعيم لا محالة زائل : ((آگاه باشيد هر چه جز خدا است باطل است و هر نعمتى سرانجام ، زوال پذير است )). اين سخن را به تعبير فلسفى مى توان چنين بيان كرد: حق اشاره به وجود حقيقى و پايدار است ، و در اين جهان آن وجود حقيقى كه قائم بالذات و ثابت و بر قرار و جاودانى باشد تنها او است ، و بقيه هر چه هست در ذات خود وجودى ندارد و عين بطلان است كه هستى خود را از طريق وابستگى به آن وجود حق پايدار پيدا مى كند، و هر لحظه نظر لطفش ‍ را از آنها بر گيرد در ظلمات فنا و نيستى ، محو و ناپديد مى شود. به اين ترتيب هر قدر ارتباط موجودات ديگر به وجود حقتعالى بيشتر گردد به همان نسبت حقانيت بيشترى كسب مى كند. به هر حال همانگونه كه گفتيم اين آيات مجموعه اى از ده صفت از صفات برجسته خدا، و ده اسم از اسماء حسناى او است ، و مشتمل بر دلائل قوى و انكار ناپذيرى بر بطلان هر گونه شرك و لزوم توحيد در تمام مراحل عبوديت است . ﴿30 در گرداب بلا! باز در دو آيه مورد بحث سخن از نعمتهاى خدا و دلائل توحيد در آفاق و انفس است . در نخستين آيه سخن از دليل نظم به ميان مى آيد، و در دومين آيه سخن توحيد فطرى است و مجموعا بحثهائى را كه در آيات قبل آمد تكميل مى كند. مى گويد: ((آيا نديدى كشتيها بر صفحه درياها به فرمان خدا، و به بركت نعمت او حركت مى كنند))؟! (ا لم تر ان الفلك تجرى فى البحر بنعمة الله ). <67> ((هدف اين است كه گوشه اى از آيات عظمتش را به شما نشان دهد)) (ليريكم من آياته ). آرى ((در اينها نشانه هائى است براى كسانى كه بسيار شكيبا و شكرگزارند)) (ان فى ذلك لايات لكل صبار شكور). بدون شك حركت كشتيها بر صفحه اقيانوسها نتيجه مجموعه اى از قوانين آفرينش است : حركت منظم بادها از يكسو. وزن مخصوص چوب يا مواردى كه با آن كشتى را مى سازند از سوى ديگر. ميزان غلظت آب از سوى سوم . و فشارى كه از ناحيه آب بر اجسامى كه در آن شناور مى شوند از سوى چهارم . و هرگاه در يكى از اين امور اختلالى رخ دهد يا كشتى در قعر دريا فرو مى رود، يا واژگون مى شود و يا در وسط دريا سرگردان و حيران مى ماند. اما خداوندى كه اراده كرده است پهنه درياها را بهترين شاهراه براى مسافرت انسانها، و حمل مواد مورد نياز از نقطه اى به نقطه ديگر قرار دهد، اين شرائط را كه هر يك نعمتى از نعمتهاى او است فراهم ساخته . عظمت قدرت خدا در صفحه اقيانوسها و كوچكى انسان در مقابل آن به قدرى است كه در گذشته كه تنها از نيروى باد براى حركت كشتى استفاده مى شد، اگر تمام مردم جهان جمع مى شدند كه يك كشتى را در وسط دريا بر خلاف مسير يك باد سنگين به حركت در آورند قدرت نداشتند. و امروز هم كه قدرت موتورهاى عظيم جانشين باد شده است باز وزش ‍ طوفان آنقدر سخت و سنگين است كه عظيمترين كشتيها را جابجا مى كند، و گاه آنها را در هم مى شكند. و اينكه در آخر آيه روى اوصاف ((صبار)) و ((شكور)) (بسيار صابر و شكيبا و بسيار شكرگزار) تكيه شده ، يا به خاطر اين است كه زندگى دنيا مجموعه اى است از ((بلا)) و ((نعمت )) كه هر دو وسيله آزمايشند، ايستادگى و شكيبائى در برابر حوادث سخت ، و شكرگزارى در برابر نعمتها مجموعه وظيفه انسانها را تشكيل مى دهد. لذا در حديثى كه بسيارى از مفسران از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده اند مى خوانيم : الايمان نصفان نصف صبر و نصف شكر: ((ايمان دو نيمه است ، نيمه اى صبر و نيمه اى شكر. <68> و يا اشاره به اين است كه براى درك آيات با عظمت الهى در پهنه آفرينش ‍ انگيزه اى لازم است ، همچون شكر منعم تواءم با صبر و شكيبائى براى دقت و كنجكاوى هر چه بيشتر. بعد از بيان نعمت حركت كشتيها در درياها كه هم در گذشته و هم امروز، بزرگترين و مفيدترين وسيله حمل و نقل انسانها و كالاها بوده است ، اشاره به يكى از چهره هاى ديگر همين مساءله كرده مى گويد: هنگامى كه آنها بر كشتى سوار شوند، و در وسط دريا قرار گيرند و دريا طوفانى شود، و امواج كوه پيكر، همچون ابرها بالاى سر آنان قرار گيرد، خدا را با اخلاص ‍ مى خوانند)) (و اذا غشيهم موج كالظلل دعوا الله مخلصين له الدين ). ((ظلل )) جمع ((ظله )) (بر وزن قله ) است ، و مفسران براى آن چند معنى ذكر كرده اند: ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((ظله )) به معنى ابرى است كه سايه مى افكند، و غالبا در مواردى به كار مى رود كه موضوع ناخوش آيندى در كار است . بعضى نيز آن را به معنى سايبان از ماده ((ظل )) دانسته اند. بعضى نيز آن را به معنى كوه گرفته اند. گرچه اين معانى - در رابطه با آيه مورد بحث - تفاوت زيادى با هم ندارد ولى با توجه به اينكه در قرآن كرارا اين كلمه به معنى ابرهاى سايه افكن آمده و با توجه به اينكه تعبير غشيهم (آنها را مى پوشاند) تناسب بيشترى با معنى ابر دارد، اين تفسير نزديكتر به نظر مى رسد. يعنى امواج عظيم دريا آنچنان بر مى خيزد، و اطراف آنها را احاطه مى كند كه گوئى ابرى بر سر آنان سايه افكنده است ، سايه اى وحشتناك و هول انگيز. اينجا است كه انسان با تمام قدرتهاى ظاهرى كه براى خويش جلب و جذب كرده ، خود را ضعيف و ناچيز و ناتوان مى بيند، دستش از همه جا بريده مى شود تمام وسائل عادى و مادى از كار مى افتد، هيچ روزنه اميدى براى او باقى نمى ماند جز نورى كه از درون جان او و از عمق فطرتش ‍ مى درخشد. پرده هاى غفلت را كنار مى زند قلب او را روشن مى سازد، و به او مى گويد: كسى هست كه مى تواند تو را رهائى بخشد! همان كس كه امواج دريا فرمان او را مى برند، و آب و باد و خاك سرگردان او هستند. اينجا است كه توحيد خالص همه قلب او را احاطه مى كند، و دين و آئين و پرستش را مخصوص او مى داند. سپس اضافه مى كند: ((هنگامى كه خداوند آنها را از اين مهلكه رهائى بخشيد - امواج فرو نشست ، و او سالم به ساحل نجات رسيد - مردم دو گروه مى شوند بعضى راه اعتدال را پيش مى گيرند و به عهد و پيمانى كه در دل در آن لحظات حساس با خدا كردند پايبند و وفادار مى مانند)) (فلما نجاهم الى البر فمنهم مقتصد). <69> ولى گروهى ديگر همه چيز را به دست فراموشى سپرده و باز لشكر غارتگر شرك و كفر بر كشور قلبشان چيره مى شود. جمعى از مفسرين ، آيه فوق را اشاره اى به اسلام آوردن ((عكرمة بن ابى جهل )) دانسته اند. به هنگام فتح مكه ، چون پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) همه مردم را جز چهار نفر مشمول عفو عمومى قرار داده بود، و تنها در مورد اين چهار نفر كه يكى از آنها عكرمة بن ابى جهل بودحكم اعدام صادر فرموده بود كه هر كجا آنها را بيابيد از بين ببريد، (چرا كه از هيچگونه كارشكنى و كينه توزى و جنايت بر ضد اسلام و مسلمين فروگذار نبودند) عكرمه ناچار از مكه فرار كرد. به كنار درياى احمر آمد و سوار بر كشتى شد در دريا تند بادى خطرناك دامان او را گرفت ، اهل كشتى به يكديگر گفتند: بيائيد با بتها وداع گوئيد و تنها دست به دامان لطف ((الله )) بزنيد كه از اين خدايان ما كارى ساخته نيست ! ((عكرمه )) گفت : اگر جز توحيد ما را در دريا نجات ندهد در خشكى نيز نجات نخواهد داد، بارالها من با تو عهد و پيمان مى بندم كه اگر مرا از اين مهلكه برهانى به سراغ محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى روم و دست در دست او مى گذارم ، چرا كه او را بخشنده و كريم مى دانم . سرانجام او نجات يافت و خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و مسلمان شد. <70> در تواريخ اسلامى آمده است كه ((عكرمه )) بعدا در صف مسلمانان راستين قرار گرفت و در ماجراى جنگ ((يرموك )) يا ((اجنادين )) شربت شهادت نوشيد. و در پايان آيه اضافه مى كند: ((آيات ما را هيچكس جز پيمانشكنان كفران كننده انكار نمى كنند)) (و ما يجحد باياتنا الا كل ختار كفور). ((ختار)) از ماده ((ختر)) (بر وزن چتر) به معنى پيمانشكنى است . اين كلمه صيغه مبالغه است چرا كه مشركان و گنهكاران كرارا در گرفتاريها رو به سوى خدا مى آورند، عهد و پيمانها با خدا مى بندند و نذرها مى كنند، اما هنگامى كه طوفان حوادث فرو نشست پيمانهاى خود را پى در پى مى شكنند، و نعمتهاى الهى را به دست كفران مى سپارند. در حقيقت ((ختار)) و ((كفور)) كه در ذيل اين آيه آمده نقطه مقابل ((صبار)) و ((شكور)) است كه در ذيل آيه قبل آمده است (كفران در مقابل شكرگزارى ، و پيمانشكنى در مقابل شكيبائى و باقيمانده بر سر عهد و پيمان ) چرا كه وفاى به عهد تنها براى شكيبايان امكان پذير است آنها هستند كه به هنگام شعله ور شدن ايمان فطرى در درون جانشان سعى مى كنند اين نور الهى ديگر به خاموشى نگرايد و حجابها و پرده ها روى آن نيفتد. ﴿31 در گرداب بلا! باز در دو آيه مورد بحث سخن از نعمتهاى خدا و دلائل توحيد در آفاق و انفس است . در نخستين آيه سخن از دليل نظم به ميان مى آيد، و در دومين آيه سخن توحيد فطرى است و مجموعا بحثهائى را كه در آيات قبل آمد تكميل مى كند. مى گويد: ((آيا نديدى كشتيها بر صفحه درياها به فرمان خدا، و به بركت نعمت او حركت مى كنند))؟! (ا لم تر ان الفلك تجرى فى البحر بنعمة الله ). ((هدف اين است كه گوشه اى از آيات عظمتش را به شما نشان دهد)) (ليريكم من آياته ). آرى ((در اينها نشانه هائى است براى كسانى كه بسيار شكيبا و شكرگزارند)) (ان فى ذلك لايات لكل صبار شكور). بدون شك حركت كشتيها بر صفحه اقيانوسها نتيجه مجموعه اى از قوانين آفرينش است : حركت منظم بادها از يكسو. وزن مخصوص چوب يا مواردى كه با آن كشتى را مى سازند از سوى ديگر. ميزان غلظت آب از سوى سوم . و فشارى كه از ناحيه آب بر اجسامى كه در آن شناور مى شوند از سوى چهارم . و هرگاه در يكى از اين امور اختلالى رخ دهد يا كشتى در قعر دريا فرو مى رود، يا واژگون مى شود و يا در وسط دريا سرگردان و حيران مى ماند. اما خداوندى كه اراده كرده است پهنه درياها را بهترين شاهراه براى مسافرت انسانها، و حمل مواد مورد نياز از نقطه اى به نقطه ديگر قرار دهد، اين شرائط را كه هر يك نعمتى از نعمتهاى او است فراهم ساخته . عظمت قدرت خدا در صفحه اقيانوسها و كوچكى انسان در مقابل آن به قدرى است كه در گذشته كه تنها از نيروى باد براى حركت كشتى استفاده مى شد، اگر تمام مردم جهان جمع مى شدند كه يك كشتى را در وسط دريا بر خلاف مسير يك باد سنگين به حركت در آورند قدرت نداشتند. و امروز هم كه قدرت موتورهاى عظيم جانشين باد شده است باز وزش ‍ طوفان آنقدر سخت و سنگين است كه عظيمترين كشتيها را جابجا مى كند، و گاه آنها را در هم مى شكند. و اينكه در آخر آيه روى اوصاف ((صبار)) و ((شكور)) (بسيار صابر و شكيبا و بسيار شكرگزار) تكيه شده ، يا به خاطر اين است كه زندگى دنيا مجموعه اى است از ((بلا)) و ((نعمت )) كه هر دو وسيله آزمايشند، ايستادگى و شكيبائى در برابر حوادث سخت ، و شكرگزارى در برابر نعمتها مجموعه وظيفه انسانها را تشكيل مى دهد. لذا در حديثى كه بسيارى از مفسران از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده اند مى خوانيم : الايمان نصفان نصف صبر و نصف شكر: ((ايمان دو نيمه است ، نيمه اى صبر و نيمه اى شكر. و يا اشاره به اين است كه براى درك آيات با عظمت الهى در پهنه آفرينش ‍ انگيزه اى لازم است ، همچون شكر منعم تواءم با صبر و شكيبائى براى دقت و كنجكاوى هر چه بيشتر. بعد از بيان نعمت حركت كشتيها در درياها كه هم در گذشته و هم امروز، بزرگترين و مفيدترين وسيله حمل و نقل انسانها و كالاها بوده است ، اشاره به يكى از چهره هاى ديگر همين مساءله كرده مى گويد: هنگامى كه آنها بر كشتى سوار شوند، و در وسط دريا قرار گيرند و دريا طوفانى شود، و امواج كوه پيكر، همچون ابرها بالاى سر آنان قرار گيرد، خدا را با اخلاص ‍ مى خوانند)) (و اذا غشيهم موج كالظلل دعوا الله مخلصين له الدين ). ((ظلل )) جمع ((ظله )) (بر وزن قله ) است ، و مفسران براى آن چند معنى ذكر كرده اند: ((راغب )) در ((مفردات )) مى گويد: ((ظله )) به معنى ابرى است كه سايه مى افكند، و غالبا در مواردى به كار مى رود كه موضوع ناخوش آيندى در كار است . بعضى نيز آن را به معنى سايبان از ماده ((ظل )) دانسته اند. بعضى نيز آن را به معنى كوه گرفته اند. گرچه اين معانى - در رابطه با آيه مورد بحث - تفاوت زيادى با هم ندارد ولى با توجه به اينكه در قرآن كرارا اين كلمه به معنى ابرهاى سايه افكن آمده و با توجه به اينكه تعبير غشيهم (آنها را مى پوشاند) تناسب بيشترى با معنى ابر دارد، اين تفسير نزديكتر به نظر مى رسد. يعنى امواج عظيم دريا آنچنان بر مى خيزد، و اطراف آنها را احاطه مى كند كه گوئى ابرى بر سر آنان سايه افكنده است ، سايه اى وحشتناك و هول انگيز. اينجا است كه انسان با تمام قدرتهاى ظاهرى كه براى خويش جلب و جذب كرده ، خود را ضعيف و ناچيز و ناتوان مى بيند، دستش از همه جا بريده مى شود تمام وسائل عادى و مادى از كار مى افتد، هيچ روزنه اميدى براى او باقى نمى ماند جز نورى كه از درون جان او و از عمق فطرتش ‍ مى درخشد. پرده هاى غفلت را كنار مى زند قلب او را روشن مى سازد، و به او مى گويد: كسى هست كه مى تواند تو را رهائى بخشد! همان كس كه امواج دريا فرمان او را مى برند، و آب و باد و خاك سرگردان او هستند. اينجا است كه توحيد خالص همه قلب او را احاطه مى كند، و دين و آئين و پرستش را مخصوص او مى داند. سپس اضافه مى كند: ((هنگامى كه خداوند آنها را از اين مهلكه رهائى بخشيد - امواج فرو نشست ، و او سالم به ساحل نجات رسيد - مردم دو گروه مى شوند بعضى راه اعتدال را پيش مى گيرند و به عهد و پيمانى كه در دل در آن لحظات حساس با خدا كردند پايبند و وفادار مى مانند)) (فلما نجاهم الى البر فمنهم مقتصد). ولى گروهى ديگر همه چيز را به دست فراموشى سپرده و باز لشكر غارتگر شرك و كفر بر كشور قلبشان چيره مى شود. جمعى از مفسرين ، آيه فوق را اشاره اى به اسلام آوردن ((عكرمة بن ابى جهل )) دانسته اند. به هنگام فتح مكه ، چون پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) همه مردم را جز چهار نفر مشمول عفو عمومى قرار داده بود، و تنها در مورد اين چهار نفر كه يكى از آنها عكرمة بن ابى جهل بودحكم اعدام صادر فرموده بود كه هر كجا آنها را بيابيد از بين ببريد، (چرا كه از هيچگونه كارشكنى و كينه توزى و جنايت بر ضد اسلام و مسلمين فروگذار نبودند) عكرمه ناچار از مكه فرار كرد. به كنار درياى احمر آمد و سوار بر كشتى شد در دريا تند بادى خطرناك دامان او را گرفت ، اهل كشتى به يكديگر گفتند: بيائيد با بتها وداع گوئيد و تنها دست به دامان لطف ((الله )) بزنيد كه از اين خدايان ما كارى ساخته نيست ! ((عكرمه )) گفت : اگر جز توحيد ما را در دريا نجات ندهد در خشكى نيز نجات نخواهد داد، بارالها من با تو عهد و پيمان مى بندم كه اگر مرا از اين مهلكه برهانى به سراغ محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى روم و دست در دست او مى گذارم ، چرا كه او را بخشنده و كريم مى دانم . سرانجام او نجات يافت و خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و مسلمان شد. در تواريخ اسلامى آمده است كه ((عكرمه )) بعدا در صف مسلمانان راستين قرار گرفت و در ماجراى جنگ ((يرموك )) يا ((اجنادين )) شربت شهادت نوشيد. و در پايان آيه اضافه مى كند: ((آيات ما را هيچكس جز پيمانشكنان كفران كننده انكار نمى كنند)) (و ما يجحد باياتنا الا كل ختار كفور). ((ختار)) از ماده ((ختر)) (بر وزن چتر) به معنى پيمانشكنى است . اين كلمه صيغه مبالغه است چرا كه مشركان و گنهكاران كرارا در گرفتاريها رو به سوى خدا مى آورند، عهد و پيمانها با خدا مى بندند و نذرها مى كنند، اما هنگامى كه طوفان حوادث فرو نشست پيمانهاى خود را پى در پى مى شكنند، و نعمتهاى الهى را به دست كفران مى سپارند. در حقيقت ((ختار)) و ((كفور)) كه در ذيل اين آيه آمده نقطه مقابل ((صبار)) و ((شكور)) است كه در ذيل آيه قبل آمده است (كفران در مقابل شكرگزارى ، و پيمانشكنى در مقابل شكيبائى و باقيمانده بر سر عهد و پيمان ) چرا كه وفاى به عهد تنها براى شكيبايان امكان پذير است آنها هستند كه به هنگام شعله ور شدن ايمان فطرى در درون جانشان سعى مى كنند اين نور الهى ديگر به خاموشى نگرايد و حجابها و پرده ها روى آن نيفتد. ﴿32 وسعت علم خداوند در اين دو آيه كه آخرين آيه سوره لقمان است ، نخست به صورت يك جمع بندى از مواعظ و اندرزهاى گذشته ، و دلائل توحيد و معاد، همه انسانها را به خدا و روز قيامت توجه مى دهد، سپس از غرور ناشى از دنيا و شيطان بر حذر مى دارد و بعد به وسعت دامنه علم خداوند و شمول آن نسبت به همه چيز مى پردازد. مى فرمايد: ((اى مردم از خدا بپرهيزيد)) (يا ايها الناس اتقوا ربكم ). ((و از روزى بترسيد كه نه پدر بار گناه فرزندش را به دوش مى كشد، و نه فرزند چيزى از مسئوليت پدر را تحمل مى كند)) (و اخشوا يوما لا يجزى والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شيئا). در حقيقت دستور اول ، توجه به مبدء است ، و دستور دوم توجه به معاد. دستور اول ، نيروى مراقبت را در انسان زنده مى كند، و دستور دوم احساس ‍ پاداش و كيفر را، و بدون شك كسى كه بداند شخص خبير و آگاهى تمام اعمال او را مى بيند و مى داند و ثبت و ضبط مى كند، و از سوى ديگر محكمه و دادگاه عدلى براى رسيدگى به تمام جزئيات آن تشكيل مى دهد، چنين انسانى كمتر آلوده گناه و فساد مى شود. جمله ((لا يجزى )) از ماده جزا است و ((جزا)) از نظر لغت به دو معنى آمده يكى پاداش و كيفر دادن در برابر چيزى (چنانكه گفته مى شود جزاه الله خيرا: خداوند او را پاداش خير داد). و ديگرى كفايت كردن و جانشين شدن و تحمل نمودن ، چنانكه در آيه مورد بحث آمده است : لا يجزى والد عن ولده : ((هيچ پدرى ، مسؤ ليت اعمال فرزندش را قبول نمى كند و به جاى او نمى نشيند و از او كفايت نمى كند)). ممكن است هر دو به يك ريشه باز گردد، چرا كه پاداش و كيفر نيز جانشين عمل مى شود، و به مقدار آن است (دقت كنيد). به هر حال در آن روز هر كس چنان به خود مشغول است و در پيچ و خم اعمال خويش گرفتار كه به ديگرى نمى پردازد، حتى پدر و فرزند كه نزديكترين رابطه ها را با هم دارند هيچكدام به فكر ديگرى نيستند. اين آيه نظير همان است كه در آغاز سوره حج آمده كه درباره قيامت و زلزله رستاخيز مى گويد: يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما ارضعت : ((روزى كه آن را مشاهده كنيد، مادران شيرده فرزندان شير خوار خود را فراموش ‍ مى كنند.)) قابل توجه اينكه در مورد ((پدر)) تعبير به لا يجزى ، (فعل مضارع مى كند) و در مورد فرزند تعبير به ((جاز)) (اسم فاعل ). اين تفاوت تعبير ممكن است از باب تنوع در سخن باشد، يا اشاره به وظيفه و مسؤ ليت فرزند در مقابل پدر، زيرا اسم فاعل دوام و تكرار بيشترى را مى رساند. به تعبير ديگر از عواطف پدرى انتظار مى رود كه حداقل در پاره اى از موارد تحمل عذاب فرزند را بكند آنچنان كه در دنيا ناملايمات او را به جان مى خريد ولى در مورد فرزند انتظار مى رود كه مقدار بيشترى از ناملايمات پدر را به خاطر حقوق فراوانى كه بر او دارد متحمل شود، در حالى كه هيچيك از اين دو، در آن روز، كمترين مشكلى را از ديگرى نمى گشايند و همه گرفتار اعمال خويشند و سر در گريبان خود. در پايان آيه انسانها را از دو چيز بر حذر مى دارد، مى فرمايد: ((وعده خدا حق است مبادا زندگى دنيا شما را بفريبد، و مبادا شيطان شما را گول زند)) (ان وعد الله حق فلا تغرنكم الحيوة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور). در واقع در برابر دو امر كه در آغاز آيه بود، دو نهى در اينجا ديده مى شود زيرا اگر توجه به خدا و ترس از حساب و جزا در انسان زنده شود ترسى از انحراف و آلودگى در او نيست ، مگر از دو راه : يكى اينكه زرق و برق دنيا، واقعيتها را در نظر او دگرگون سازد، و قدرت تشخيص را از او بگيرد كه حب دنيا ريشه همه گناهان است ، ديگر اينكه وسوسه هاى شيطانى او را فريب دهد، و مغرور سازد و از مبدا و معاد دور كند. اگر اين دو راه نفوذ گناه بسته شود ديگر هيچ خطرى او را تهديد نمى كند، و به اين ترتيب چهار دستور فوق مجموعه كاملى از برنامه نجات آدمى را فراهم مى سازد. در آخرين آيه اين سوره به تناسب بحثى كه پيرامون روز رستاخيز در آيه قبل به ميان آمد، سخن از علومى به ميان مى آورد كه مخصوص پروردگار است مى گويد: ((آگاهى بر زمان قيام قيامت مخصوص خدا است )) (ان الله عنده علم الساعة ). ((و او است كه باران را نازل مى كند و از تمام جزئيات نزول آن آگاه است )) (و ينزل الغيث ). و نيز ((او است كه از فرزندانى كه در رحم مادرانند(با تمام مشخصات آنها) آگاه است )) (و يعلم ما فى الارحام ). و ((هيچكس نمى داند فردا چه مى كند)) (و ما تدرى نفس ما ذا تكسب غدا). ((و هيچكس نمى داند در چه سرزمينى مى ميرد؟)) (و ما تدرى نفس باى ارض تموت ). ((خداوند عالم و آگاه است )) (ان الله عليم خبير). گوئى مجموع اين آيه پاسخ به سؤ الى است كه در زمينه قيامت مطرح مى شود همان سؤ الى كه بارها مشركان قريش از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كردند و گفتند: متى هو: روز قيامت كى خواهد بود (اسراء51). قرآن در پاسخ آنان مى گويد: هيچكس جز خدا، از لحظه قيام قيامت آگاه نيست و طبق صريح آيات ديگر خداوند اين علم را از همه مخفى داشته است ان الساعة آتية اكاد اخفيها: ((قيامت خواهد آمد و من مى خواهم آن را پنهان سازم )) (طه - 15). تا هرگز غرور و غفلت دامان افراد را نگيرد. سپس مى گويد: نه تنها مساله قيامت است كه از شما پنهان است ، در زندگى روزمره شما و در ميان نزديكترين مسائلى كه با مرگ و حياتتان سر و كار دارد مطالب فراوانى وجود دارد كه شما از آن بيخبريد. زمان نزول قطرات حياتبخش باران كه زندگى همه جانداران به آن بستگى دارد بر هيچيك از شما آشكار نيست ، و تنها با حدس و تخمين و گمان از آن بحث مى كنيد. همچنين از زمان پيدايش شما در شكم مادر و خصوصيات جنين ، احدى آگاه نيست . و نيز آينده نزديك يعنى حوادث فرداى شما و نيز محل مرگ و بدرود حياتتان بر همه پوشيده است . شما كه از اين مسائل نزديك به زندگى خود اطلاعى نداريد چه جاى تعجب كه از لحظه قيام قيامت بى خبر باشيد. <71> در تفسير در ((المنثور)) نقل شده كه مردى به نام ((وراث )) از طائفه ((بنى مازن )) خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد گفت : اى محمد! كى قيامت بر پا مى شود؟ بعلاوه شهرهاى ما در خشكسالى فرو رفته ، كى فراوانى نعمت مى شود؟ و نيز هنگامى كه آمدم همسرم باردار بود كى فرزند مى آورد؟ و نيز من مى دانم امروز چه كرده ام فردا چه خواهم كرد؟ و بالاخره من مى دانم در كجا متولد شده ام بگو ببينم در كدام سرزمين مى ميرم ؟! آيه فوق نازل شد و گفت علم همه اين امور نزد خدا است . <72> ﴿33 وسعت علم خداوند در اين دو آيه كه آخرين آيه سوره لقمان است ، نخست به صورت يك جمع بندى از مواعظ و اندرزهاى گذشته ، و دلائل توحيد و معاد، همه انسانها را به خدا و روز قيامت توجه مى دهد، سپس از غرور ناشى از دنيا و شيطان بر حذر مى دارد و بعد به وسعت دامنه علم خداوند و شمول آن نسبت به همه چيز مى پردازد. مى فرمايد: ((اى مردم از خدا بپرهيزيد)) (يا ايها الناس اتقوا ربكم ). ((و از روزى بترسيد كه نه پدر بار گناه فرزندش را به دوش مى كشد، و نه فرزند چيزى از مسئوليت پدر را تحمل مى كند)) (و اخشوا يوما لا يجزى والد عن ولده و لا مولود هو جاز عن والده شيئا). در حقيقت دستور اول ، توجه به مبدء است ، و دستور دوم توجه به معاد. دستور اول ، نيروى مراقبت را در انسان زنده مى كند، و دستور دوم احساس ‍ پاداش و كيفر را، و بدون شك كسى كه بداند شخص خبير و آگاهى تمام اعمال او را مى بيند و مى داند و ثبت و ضبط مى كند، و از سوى ديگر محكمه و دادگاه عدلى براى رسيدگى به تمام جزئيات آن تشكيل مى دهد، چنين انسانى كمتر آلوده گناه و فساد مى شود. جمله ((لا يجزى )) از ماده جزا است و ((جزا)) از نظر لغت به دو معنى آمده يكى پاداش و كيفر دادن در برابر چيزى (چنانكه گفته مى شود جزاه الله خيرا: خداوند او را پاداش خير داد). و ديگرى كفايت كردن و جانشين شدن و تحمل نمودن ، چنانكه در آيه مورد بحث آمده است : لا يجزى والد عن ولده : ((هيچ پدرى ، مسؤ ليت اعمال فرزندش را قبول نمى كند و به جاى او نمى نشيند و از او كفايت نمى كند)). ممكن است هر دو به يك ريشه باز گردد، چرا كه پاداش و كيفر نيز جانشين عمل مى شود، و به مقدار آن است (دقت كنيد). به هر حال در آن روز هر كس چنان به خود مشغول است و در پيچ و خم اعمال خويش گرفتار كه به ديگرى نمى پردازد، حتى پدر و فرزند كه نزديكترين رابطه ها را با هم دارند هيچكدام به فكر ديگرى نيستند. اين آيه نظير همان است كه در آغاز سوره حج آمده كه درباره قيامت و زلزله رستاخيز مى گويد: يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما ارضعت : ((روزى كه آن را مشاهده كنيد، مادران شيرده فرزندان شير خوار خود را فراموش ‍ مى كنند.)) قابل توجه اينكه در مورد ((پدر)) تعبير به لا يجزى ، (فعل مضارع مى كند) و در مورد فرزند تعبير به ((جاز)) (اسم فاعل ). اين تفاوت تعبير ممكن است از باب تنوع در سخن باشد، يا اشاره به وظيفه و مسؤ ليت فرزند در مقابل پدر، زيرا اسم فاعل دوام و تكرار بيشترى را مى رساند. به تعبير ديگر از عواطف پدرى انتظار مى رود كه حداقل در پاره اى از موارد تحمل عذاب فرزند را بكند آنچنان كه در دنيا ناملايمات او را به جان مى خريد ولى در مورد فرزند انتظار مى رود كه مقدار بيشترى از ناملايمات پدر را به خاطر حقوق فراوانى كه بر او دارد متحمل شود، در حالى كه هيچيك از اين دو، در آن روز، كمترين مشكلى را از ديگرى نمى گشايند و همه گرفتار اعمال خويشند و سر در گريبان خود. در پايان آيه انسانها را از دو چيز بر حذر مى دارد، مى فرمايد: ((وعده خدا حق است مبادا زندگى دنيا شما را بفريبد، و مبادا شيطان شما را گول زند)) (ان وعد الله حق فلا تغرنكم الحيوة الدنيا و لا يغرنكم بالله الغرور). در واقع در برابر دو امر كه در آغاز آيه بود، دو نهى در اينجا ديده مى شود زيرا اگر توجه به خدا و ترس از حساب و جزا در انسان زنده شود ترسى از انحراف و آلودگى در او نيست ، مگر از دو راه : يكى اينكه زرق و برق دنيا، واقعيتها را در نظر او دگرگون سازد، و قدرت تشخيص را از او بگيرد كه حب دنيا ريشه همه گناهان است ، ديگر اينكه وسوسه هاى شيطانى او را فريب دهد، و مغرور سازد و از مبدا و معاد دور كند. اگر اين دو راه نفوذ گناه بسته شود ديگر هيچ خطرى او را تهديد نمى كند، و به اين ترتيب چهار دستور فوق مجموعه كاملى از برنامه نجات آدمى را فراهم مى سازد. در آخرين آيه اين سوره به تناسب بحثى كه پيرامون روز رستاخيز در آيه قبل به ميان آمد، سخن از علومى به ميان مى آورد كه مخصوص پروردگار است مى گويد: ((آگاهى بر زمان قيام قيامت مخصوص خدا است )) (ان الله عنده علم الساعة ). ((و او است كه باران را نازل مى كند و از تمام جزئيات نزول آن آگاه است )) (و ينزل الغيث ). و نيز ((او است كه از فرزندانى كه در رحم مادرانند(با تمام مشخصات آنها) آگاه است )) (و يعلم ما فى الارحام ). و ((هيچكس نمى داند فردا چه مى كند)) (و ما تدرى نفس ما ذا تكسب غدا). ((و هيچكس نمى داند در چه سرزمينى مى ميرد؟)) (و ما تدرى نفس باى ارض تموت ). ((خداوند عالم و آگاه است )) (ان الله عليم خبير). گوئى مجموع اين آيه پاسخ به سؤ الى است كه در زمينه قيامت مطرح مى شود همان سؤ الى كه بارها مشركان قريش از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) كردند و گفتند: متى هو: روز قيامت كى خواهد بود (اسراء51). قرآن در پاسخ آنان مى گويد: هيچكس جز خدا، از لحظه قيام قيامت آگاه نيست و طبق صريح آيات ديگر خداوند اين علم را از همه مخفى داشته است ان الساعة آتية اكاد اخفيها: ((قيامت خواهد آمد و من مى خواهم آن را پنهان سازم )) (طه - 15). تا هرگز غرور و غفلت دامان افراد را نگيرد. سپس مى گويد: نه تنها مساله قيامت است كه از شما پنهان است ، در زندگى روزمره شما و در ميان نزديكترين مسائلى كه با مرگ و حياتتان سر و كار دارد مطالب فراوانى وجود دارد كه شما از آن بيخبريد. زمان نزول قطرات حياتبخش باران كه زندگى همه جانداران به آن بستگى دارد بر هيچيك از شما آشكار نيست ، و تنها با حدس و تخمين و گمان از آن بحث مى كنيد. همچنين از زمان پيدايش شما در شكم مادر و خصوصيات جنين ، احدى آگاه نيست . و نيز آينده نزديك يعنى حوادث فرداى شما و نيز محل مرگ و بدرود حياتتان بر همه پوشيده است . شما كه از اين مسائل نزديك به زندگى خود اطلاعى نداريد چه جاى تعجب كه از لحظه قيام قيامت بى خبر باشيد. در تفسير در ((المنثور)) نقل شده كه مردى به نام ((وراث )) از طائفه ((بنى مازن )) خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد گفت : اى محمد! كى قيامت بر پا مى شود؟ بعلاوه شهرهاى ما در خشكسالى فرو رفته ، كى فراوانى نعمت مى شود؟ و نيز هنگامى كه آمدم همسرم باردار بود كى فرزند مى آورد؟ و نيز من مى دانم امروز چه كرده ام فردا چه خواهم كرد؟ و بالاخره من مى دانم در كجا متولد شده ام بگو ببينم در كدام سرزمين مى ميرم ؟! آيه فوق نازل شد و گفت علم همه اين امور نزد خدا است . ﴿34