پیمایش
وَمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ ۚ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ ﴿64 فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ ﴿65 لِيَكْفُرُوا بِمَا آتَيْنَاهُمْ وَلِيَتَمَتَّعُوا ۖ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿66 أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آمِنًا وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ۚ أَفَبِالْبَاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ ﴿67 وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُ ۚ أَلَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوًى لِلْكَافِرِينَ ﴿68 وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ ﴿69 الروم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الم ﴿1 غُلِبَتِ الرُّومُ ﴿2 فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ﴿3 فِي بِضْعِ سِنِينَ ۗ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ ۚ وَيَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ﴿4 بِنَصْرِ اللَّهِ ۚ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ ۖ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ ﴿5

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

و این زندگی دنیا جز سرگرمی و بازی نیست و بی تردید سرای آخرت، همان زندگی [واقعی و ابدی] است؛ اگر اینان معرفت و دانش داشتند [دنیا را به قیمت از دست دادن آخرت برنمی گزیدند.] ﴿64 [مشرکان تا در امنیت و آسایشند، بر آیین شرک تعصّب دارند،] پس زمانی که در کشتی سوار می شوند [و در وسط دریا امواج خطرناک آنان را محاصره می کند] خدا را در حالی که ایمان و عبادت را برای او [از هرگونه شرکی] خالص می کنند، می خوانند، و چون به سوی خشکی نجاتشان می دهیم به ناگاه به آیین شرک روی می آورند، ﴿65 سرانجام به آنچه [از نعمت] به آنان عطا کردیم، ناسپاسی ورزند، و [از زندگی شرک آلودشان] برخوردار شوند؛ سپس [نتیجه این ناسپاسی و زندگی شرک آلود را] خواهند دانست. ﴿66 آیا ندانسته اند که ما [شهرشان مکه را] حرم امنی قرار داده ایم [که در آن با آسایش و آرامش و محفوظ از قتل و غارت زندگی می کنند] در حالی که مردم از اطراف آنان [به وسیله دزدان و غارتگران عرب] ربوده می شوند؟ پس آیا [با دارا بودن این نعمت باارزش الهی] به باطل می گروند و به نعمت خدا کفران می ورزند؟! ﴿67 و کیست ستمکارتر از کسی که دروغی را بر خدا ببندد [که خدا بتان را شریک خود گرفته؟] یا حق را زمانی که به سویش آمد تکذیب کند؟ آیا در دوزخ جایگاهی برای کافران نیست؟ ﴿68 و کسانی که برای [به دست آوردن خشنودی] ما [با جان و مال] کوشیدند، بی تردید آنان را به راه های خود [راه رشد، سعادت، کمال، کرامت، بهشت و مقام قرب] راهنمایی می کنیم؛ و یقیناً خدا با نیکوکاران است. ﴿69 الم ﴿1 رومیان مغلوب شدند، ﴿2 در نزدیک ترین سرزمین [خود به حجاز که نواحی شام است]، و آنان پس از مغلوب شدنشان به زودی پیروز خواهند شد، ﴿3 [البته] در ظرف چند سال. عاقبت و نتیجه کار پیش [از مغلوب شدن رومیان] و پس [از پیروزی رومیان] فقط در سیطره اراده و فرمان خداست، و آن روز [که رومیان پیروز شوند] مؤمنان شادمان و خوشحال خواهند شد، ﴿4 به سبب نصرت و یاری خدا، [آری او] هرکس را بخواهد یاری می دهد، و تنها او توانای شکست ناپذیر و مهربان است. ﴿5

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

در دل خدا مى گويند و با زبان بت ! در آيات گذشته روى سخن با مشركانى بود كه حقانيت اسلام را درك كرده بودند اما بخاطر ترس از قطع روزى خود حاضر به قبول ايمان و هجرت نبودند در آيات مورد بحث روى سخن را به پيامبر اسلام - و در واقع به همه مؤ منان كرده - دلائل توحيد را از طريق ((خلقت )) و ((ربوبيت )) و ((فطرت )) - يعنى از سه طريق متفاوت - بيان مى كند، و به آنها خاطر نشان مى سازد كه سرنوشت آنها به دست خدائى است كه در ((آفاق )) و ((انفس )) آثار او را مى يابند، نه به دست بتها كه بتها هيچ نقشى در اين ميان ندارند. نخست به مسئله خلقت آسمان و زمين اشاره كرده و از اعتقادات باطنى آنها كمك گرفته ، مى گويد: ((اگر از آنها سؤ ال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده ؟ و چه كسى خورشيد و ماه را مسخر فرمان خويش در طريق منافع بندگان كرده ؟ همه يك زبان پاسخ مى گويند ((الله )) (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله ). زيرا مسلم است نه بت پرستان و نه غير آنها هيچكس نمى گويد خالق زمين و آسمان و تسخير كننده خورشيد و ماه يك مشت سنگ و چوبى است كه به دست انسان ساخته و پرداخته شده است . به تعبير ديگر: حتى بت پرستان در ((توحيد خالق )) شك نداشتند، آنها در عبادت مشرك بودند، مى گفتند ما بتها را براى اين مى پرستيم كه واسطه ميان ما و خدا شوند، چنانكه در آيه 18 سوره يونس مى خوانيم : ((و يقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله )). ما لايق اين نيستيم كه مستقيما با خدا ارتباط گيريم ، بايد از طريق بتها رابطه خود را برقرار كنيم !: ((ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى )): ((ما آنها را پرستش نمى كنيم مگر به اين جهت كه مقام ما را به خدا نزديك كند))! (زمر آيه 3). غافل از اينكه هيچ فاصله اى ميان خالق و خلق وجود ندارد، و او بما از رگ گردن ما نزديكتر است ، بعلاوه اگر انسان كه گل سرسبد موجودات است نتواند با خدا رابطه برقرار سازد چه چيزى مى تواند واسطه او شود. به هر حال در پايان آيه ، بعد از ذكر اين دليل روشن مى گويد: ((با اين حال چگونه آنها از عبادت خداوند خالق متعال به عبادت يك مشت بتهاى سنگى و چوبى بازگردانده مى شوند))؟ (فانى يؤ فكون ). ((يؤ فكون )) از ماده ((افك )) (بر وزن فكر) به معنى بازگرداندن چيزى از صورت واقعى و حقيقى آن است ، و به همين تناسب بر دروغ ، و نيز بادهاى مخالف اطلاق مى شود. تعبير ((يؤ فكون )) به صيغه مجهول اشاره به اين است كه آنها قدرت بر تصميم گيرى ندارند، گوئى بى اراده به سوى بت پرستى كشيده مى شوند! ضمنا منظور از تسخير خورشيد و ماه نظاماتى است كه خداوند براى آنها قرار داده و آنها را با اين نظامات در طريق منافع انسانها به راه انداخته است . سپس براى تاءكيد همين معنى كه هم خالق او است و هم رازق او است ، اضافه مى كند: ((خداوند روزى براى هر كس از بندگانش بخواهد گسترده مى كند و براى هر كس بخواهد محدود و تنگ مى سازد)) (الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر له ). كليد روزى به دست او است نه به دست انسانها، و نه بتها. و اينكه در آيات قبل گفته شد مؤ منان راستين تنها بر او توكل مى كنند بخاطر همين است كه اختيار همه چيز به دست او است ، پس چرا از اظهار ايمان بترسند و زندگى خويش را از ناحيه دشمنان در خطر ببينند؟! و اگر چنين تصور كنند كه خدا قدرت دارد، ولى از حال آنها آگاه نيست اين اشتباه بزرگى است ، چرا كه ((خداوند به همه چيز عالم است )) (ان الله بكل شى ء عليم ). مگر ممكن است كسى خالق و مدبر باشد و لحظه به لحظه فيض او به موجودات برسد و در عين حال از وضع آنها آگاه نباشد؟ اين قابل تصور نيست . در مرحله دوم سخن از ((توحيد ربوبى )) و نزول سرچشمه اصلى ارزاق از ناحيه خدا است ، مى فرمايد: ((اگر از آنها سؤ ال كنى چه كسى از آسمان آبى نازل كرد و زمين را بعد از مردن به وسيله آن زنده كرد همه يك زبان مى گويند: الله ))! (و لئن سالتهم من نزل من السماء ماء فاحيا به الارض من بعد موتها ليقولن الله ). اين اعتقاد باطنى بت پرستان است كه حتى از اظهار آن با زبان ابا نداشتند، زيرا آنها هم ((خالق )) را خدا مى دانستند و هم ((رب و مدبر جهان )) را خدا معرفى مى كردند. بعد مى افزايد: ((بگو حمد و ستايش مخصوص خدا است )) (قل الحمد لله ). حمد و سپاس براى كسى است كه همه نعمتها از ناحيه او است ، زيرا هنگامى كه آب كه سرچشمه اصلى حيات و مايه زندگى همه جانداران است از ناحيه او باشد پيدا است ساير ارزاق نيز از ناحيه او است . بنابراين حمد و ستايش نيز بايد مخصوص به او باشد كه معبودهاى ديگر سهمى در اين ميان ندارند. بگو شكر خدا را كه آنها خودشان به اين حقايق نيز معترفند. و بگو شكر خدا را كه منطق ما آن قدر زنده و كوبنده است كه هيچكس قدرت بر ابطال آن ندارد. و از آنجا كه گفتگوهاى مشركان از يكسو، و گفتارها و اعمالشان از سوى ديگر با هم تناقض داشت ، در پايان آيه مى افزايد: ((بلكه اكثر آنها درك نمى كنند)) (بل اكثرهم لا يعقلون ). و گرنه انسان عاقل و فهميده چگونه ممكن است اين قدر پراكنده گوئى كند؟ از يك طرف خالق و رازق و مدبر جهان را خدا بداند، و از سوى ديگر در برابر بتها كه هيچ تاءثيرى در سرنوشت آنان ندارند سجده كند. از يك سو معتقد به توحيد ((خالق )) و ((رب )) باشند و از سوى ديگر دم از شرك در عبادت زنند. جالب اينكه نمى گويد آنها عقل ندارند مى گويد تعقل نمى كنند، يعنى دارند و به كار نمى گيرند! و براى اينكه انديشه آنها را از افق اين زندگى محدود فراتر برد و جهانهاى وسيعترى در برابر ديد عقل آنها بگشايد در آيه بعد چگونگى زندگى دنيا را در مقايسه با زندگى جاويدان سراى ديگر در يك عبارت كوتاه و بسيار پر معنى چنين بيان مى كند: ((اين زندگى دنيا جز لهو و لعب چيزى نيست جز سرگرمى و بازى مطلبى در آن يافت نمى شود)) (و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب ). ((و سراى آخرت زندگى واقعى است اگر آنها مى دانستند)) (و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون ). چه تعبير جالب و رسائى ؟ چرا كه ((لهو)) به معنى سرگرمى است و هر كارى كه انسان را به خود مشغول مى دارد و از مسائل اصولى زندگى منحرف مى كند و ((لعب )) به كارهائى مى گويند كه داراى يك نوع نظم خيالى براى يك هدف خيالى است (بازى ). در لعب و بازى يكى شاه مى شود، و ديگرى وزير، ديگرى فرمانده لشكر و ديگرى قافله ، يا دزد، و بعد از درگيرى ها وقتى بازى به پايان مى رسد مى بينيم همه نقشها خواب و خيال بوده است . قرآن مى گويد: زندگى دنيا يكنوع سرگرمى و بازى است ، مردمى جمع مى شوند و به پندارهائى دل مى بندند، بعد از چند روزى پراكنده مى شوند، و در زير خاك پنهان مى گردند، سپس همه چيز به دست فراموشى سپرده مى شود. اما حيات حقيقى كه فنائى در آن نيست ، نه درد و رنج و ناراحتى و نه ترس و دلهره در آن وجود دارد و نه تضاد و تزاحم ، تنها حيات آخرت است ، ولى اگر انسان بداند و اهل دقت و تحقيق باشد. و آنها كه دل به اين زندگى مى بندند و به زرق و برق آن مفتون و دلخوش مى شوند كودكانى بيش نيستند، هر چند ساليان دراز از عمر آنها مى گذرد. ضمنا بايد توجه داشت كه ((حيوان )) (بر وزن ضربان ) به اعتقاد جمعى از مفسران و ارباب لغت به معنى حيات است (معنى مصدرى دارد). اشاره به اينكه ((سراى آخرت )) عين زندگى و حيات است ، گوئى حيات از همه ابعاد آن مى جوشد، و چيزى جز ((زندگى )) در آن نيست !. بديهى است قرآن هرگز نمى خواهد با اين تعبير ارزش مواهب الهى را در اين جهان نفى كند، بلكه مى خواهد با يك مقايسه صريح و روشن ارزش اين زندگى را در برابر آن زندگى مجسم سازد، علاوه بر اين به انسان هشدار دهد كه اسير اين مواهب نباشد، بلكه ((امير)) بر آنها گردد، و هرگز ارزشهاى اصيل وجود خود را با آنها معاوضه نكند. در مرحله سوم به سراغ فطرت و سرشت انسانى و تجلى نور توحيد در بحرانى ترين حالات ، در درون جان انسانها مى رود و ضمن مثال بسيار گويائى مى فرمايد: ((هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند خدا را با اخلاص كامل مى خوانند و غير او از نظرشان محو مى شود، اما هنگامى كه آنها را از طوفان و گرداب رهائى مى بخشد و به خشكى مى رساند باز مشرك مى شوند))! (فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الى البر اذا هم يشركون ). آرى شدائد و طوفانها زمينه ساز شكوفائى فطرت آدمى است ، چرا كه نور توحيد در درون جان همه انسانها نهفته است ، آداب و رسوم خرافى ، تربيتهاى غلط، تلقينهاى سوء، پرده هائى بر آن مى افكند، ولى هنگامى كه طوفانها از هر سو مى وزد و گردابهاى مشكلات در برابر انسان نمايان مى گردد و دست خود را از همه اسباب ظاهرى كوتاه مى بيند بى اختيار به سراغ عالم ماوراء طبيعت مى رود و هرگونه فكر شرك آلود را از دل زدوده و در كوره اين حوادث - به مصداق ((مخلصين له الدين )) - از هر ناخالصى خالص مى گردد. كوتاه سخن اينكه : هميشه يك نقطه نورانى در درون قلب انسان وجود دارد كه خط ارتباطى او با جهان ماوراء طبيعت ، و نزديكترين راه به سوى خدا است . تعليمات غلط و غفلت و غرور، مخصوصا به هنگام سلامت و وفور نعمت ، پرده هائى بر آن مى افكند، اما طوفانهاى حوادث اين پرده ها را مى درد و خاكسترها را كنار مى زند، و آن نقطه نورانى آشكار مى شود. به همين دليل پيشوايان بزرگ اسلام كسانى را كه در مساءله خداشناسى سخت در ترديد فرو مى رفتند از همين طريق ارشاد مى نمودند. داستان مرد سرگردانى را كه در امر خداشناسى گرفتار شك و ترديد شده بود، و امام صادق (عليه السلام ) از همين راه فطرى و درونى او را ارشاد فرمود، همه شنيده ايم . عرض كرد: يا بن رسول الله دلنى على الله ما هو؟ فقد اكثر على المجادلون و حيرونى ! فقال له الامام (عليه السلام ): يا عبدالله ! هل ركبت سفينة قط؟ قال نعم ، قال فهل كسر بك حيث لا سفينة تنجيك و لا سباحة تغنيك ؟ قال نعم . قال فهل تعلق قلبك هنالك ان شيئا من الاشياء قادر على ان يخلصك من ورطتك ؟ قال : نعم . قال الصادق (عليه السلام ) فذلك الشى ء هو الله القادر على الانجاء حيث لا منجى ، و على الاغاثة حيث لا مغيث : ((اى فرزند رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مرا به خدا راهنمائى كن او كيست ؟ زيرا وسوسه گران مرا حيران ساخته اند، امام فرمود اى بنده خدا! آيا هرگز سوار بر كشتى شده اى ؟ عرض كرد آرى ، فرمود: هرگز كشتى تو شكسته است در آنجا كه هيچ كشتى ديگرى براى نجات تو نبوده ، و قدرت بر شناگرى نداشته اى ؟ عرض كرد: آرى ، فرمود در آن حالت آيا قلب تو به اين امر تعلق گرفت كه وجودى هست كه مى تواند تو را از آن مهلكه نجات دهد؟ عرض كرد آرى . امام صادق فرمود او خداوندى است كه قادر بر نجات است در آنجا كه هيچ نجات دهنده و فريادرسى نيست )). در آخرين آيه مورد بحث بعد از ذكر اينهمه استدلالات بر توحيد و خداپرستى مخالفان را با تهديدى شديد و كوبنده مواجه ساخته ، مى گويد: ((آنها آيات ما را انكار كنند، و نعمتهاى ما را ناديده بگيرند، و چند روزى از لذات زودگذر بهره ببرند، اما به زودى خواهند فهميد)) كه عاقبت كفر و شرك آنها به كجا خواهد رسيد؟ و آنها را به چه سرنوشت شومى گرفتار خواهد ساخت ؟ (ليكفروا بما آتيناهم و ليتمتعوا فسوف يعلمون ). گرچه ظاهر آيه در اينجا امر به كفر و انكار آيات الهى است ، اما بديهى است منظور از آن تهديد است ، درست مثل اينكه به يك شخص جنايتكار ستمگر مى گوئيم : هر جنايتى از دستت مى آيد بكن ، اما به زودى نتيجه تلخ اعمالت را يكجا خواهى چشيد!. در اينگونه عبارات گرچه صيغه امر به كار مى رود اما هدف از آن تهديد است ، نه طلب . جالب اينكه جمله فسوف يعلمون به صورت مطلق آمده نمى گويد چه چيز را مى دادند، بلكه مى گويد ((به زودى خواهند دانست )) اين اطلاق كلام براى آن است كه مفهومش هر چه وسيعتر باشد و ذهن شنونده در هيچ حدى محدود نگردد، نتيجه اعمال ، عذاب الهى ، رسوائى در دو جهان و هرگونه بدبختى ديگر. ﴿64 در دل خدا مى گويند و با زبان بت ! در آيات گذشته روى سخن با مشركانى بود كه حقانيت اسلام را درك كرده بودند اما بخاطر ترس از قطع روزى خود حاضر به قبول ايمان و هجرت نبودند در آيات مورد بحث روى سخن را به پيامبر اسلام - و در واقع به همه مؤ منان كرده - دلائل توحيد را از طريق ((خلقت )) و ((ربوبيت )) و ((فطرت )) - يعنى از سه طريق متفاوت - بيان مى كند، و به آنها خاطر نشان مى سازد كه سرنوشت آنها به دست خدائى است كه در ((آفاق )) و ((انفس )) آثار او را مى يابند، نه به دست بتها كه بتها هيچ نقشى در اين ميان ندارند. نخست به مسئله خلقت آسمان و زمين اشاره كرده و از اعتقادات باطنى آنها كمك گرفته ، مى گويد: ((اگر از آنها سؤ ال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده ؟ و چه كسى خورشيد و ماه را مسخر فرمان خويش در طريق منافع بندگان كرده ؟ همه يك زبان پاسخ مى گويند ((الله )) (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله ). زيرا مسلم است نه بت پرستان و نه غير آنها هيچكس نمى گويد خالق زمين و آسمان و تسخير كننده خورشيد و ماه يك مشت سنگ و چوبى است كه به دست انسان ساخته و پرداخته شده است . به تعبير ديگر: حتى بت پرستان در ((توحيد خالق )) شك نداشتند، آنها در عبادت مشرك بودند، مى گفتند ما بتها را براى اين مى پرستيم كه واسطه ميان ما و خدا شوند، چنانكه در آيه 18 سوره يونس مى خوانيم : ((و يقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله )). ما لايق اين نيستيم كه مستقيما با خدا ارتباط گيريم ، بايد از طريق بتها رابطه خود را برقرار كنيم !: ((ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى )): ((ما آنها را پرستش نمى كنيم مگر به اين جهت كه مقام ما را به خدا نزديك كند))! (زمر آيه 3). غافل از اينكه هيچ فاصله اى ميان خالق و خلق وجود ندارد، و او بما از رگ گردن ما نزديكتر است ، بعلاوه اگر انسان كه گل سرسبد موجودات است نتواند با خدا رابطه برقرار سازد چه چيزى مى تواند واسطه او شود. به هر حال در پايان آيه ، بعد از ذكر اين دليل روشن مى گويد: ((با اين حال چگونه آنها از عبادت خداوند خالق متعال به عبادت يك مشت بتهاى سنگى و چوبى بازگردانده مى شوند))؟ (فانى يؤ فكون ). ((يؤ فكون )) از ماده ((افك )) (بر وزن فكر) به معنى بازگرداندن چيزى از صورت واقعى و حقيقى آن است ، و به همين تناسب بر دروغ ، و نيز بادهاى مخالف اطلاق مى شود. تعبير ((يؤ فكون )) به صيغه مجهول اشاره به اين است كه آنها قدرت بر تصميم گيرى ندارند، گوئى بى اراده به سوى بت پرستى كشيده مى شوند! ضمنا منظور از تسخير خورشيد و ماه نظاماتى است كه خداوند براى آنها قرار داده و آنها را با اين نظامات در طريق منافع انسانها به راه انداخته است . سپس براى تاءكيد همين معنى كه هم خالق او است و هم رازق او است ، اضافه مى كند: ((خداوند روزى براى هر كس از بندگانش بخواهد گسترده مى كند و براى هر كس بخواهد محدود و تنگ مى سازد)) (الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر له ). كليد روزى به دست او است نه به دست انسانها، و نه بتها. و اينكه در آيات قبل گفته شد مؤ منان راستين تنها بر او توكل مى كنند بخاطر همين است كه اختيار همه چيز به دست او است ، پس چرا از اظهار ايمان بترسند و زندگى خويش را از ناحيه دشمنان در خطر ببينند؟! و اگر چنين تصور كنند كه خدا قدرت دارد، ولى از حال آنها آگاه نيست اين اشتباه بزرگى است ، چرا كه ((خداوند به همه چيز عالم است )) (ان الله بكل شى ء عليم ). مگر ممكن است كسى خالق و مدبر باشد و لحظه به لحظه فيض او به موجودات برسد و در عين حال از وضع آنها آگاه نباشد؟ اين قابل تصور نيست . در مرحله دوم سخن از ((توحيد ربوبى )) و نزول سرچشمه اصلى ارزاق از ناحيه خدا است ، مى فرمايد: ((اگر از آنها سؤ ال كنى چه كسى از آسمان آبى نازل كرد و زمين را بعد از مردن به وسيله آن زنده كرد همه يك زبان مى گويند: الله ))! (و لئن سالتهم من نزل من السماء ماء فاحيا به الارض من بعد موتها ليقولن الله ). اين اعتقاد باطنى بت پرستان است كه حتى از اظهار آن با زبان ابا نداشتند، زيرا آنها هم ((خالق )) را خدا مى دانستند و هم ((رب و مدبر جهان )) را خدا معرفى مى كردند. بعد مى افزايد: ((بگو حمد و ستايش مخصوص خدا است )) (قل الحمد لله ). حمد و سپاس براى كسى است كه همه نعمتها از ناحيه او است ، زيرا هنگامى كه آب كه سرچشمه اصلى حيات و مايه زندگى همه جانداران است از ناحيه او باشد پيدا است ساير ارزاق نيز از ناحيه او است . بنابراين حمد و ستايش نيز بايد مخصوص به او باشد كه معبودهاى ديگر سهمى در اين ميان ندارند. بگو شكر خدا را كه آنها خودشان به اين حقايق نيز معترفند. و بگو شكر خدا را كه منطق ما آن قدر زنده و كوبنده است كه هيچكس قدرت بر ابطال آن ندارد. و از آنجا كه گفتگوهاى مشركان از يكسو، و گفتارها و اعمالشان از سوى ديگر با هم تناقض داشت ، در پايان آيه مى افزايد: ((بلكه اكثر آنها درك نمى كنند)) (بل اكثرهم لا يعقلون ). و گرنه انسان عاقل و فهميده چگونه ممكن است اين قدر پراكنده گوئى كند؟ از يك طرف خالق و رازق و مدبر جهان را خدا بداند، و از سوى ديگر در برابر بتها كه هيچ تاءثيرى در سرنوشت آنان ندارند سجده كند. از يك سو معتقد به توحيد ((خالق )) و ((رب )) باشند و از سوى ديگر دم از شرك در عبادت زنند. جالب اينكه نمى گويد آنها عقل ندارند مى گويد تعقل نمى كنند، يعنى دارند و به كار نمى گيرند! و براى اينكه انديشه آنها را از افق اين زندگى محدود فراتر برد و جهانهاى وسيعترى در برابر ديد عقل آنها بگشايد در آيه بعد چگونگى زندگى دنيا را در مقايسه با زندگى جاويدان سراى ديگر در يك عبارت كوتاه و بسيار پر معنى چنين بيان مى كند: ((اين زندگى دنيا جز لهو و لعب چيزى نيست جز سرگرمى و بازى مطلبى در آن يافت نمى شود)) (و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب ). ((و سراى آخرت زندگى واقعى است اگر آنها مى دانستند)) (و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون ). چه تعبير جالب و رسائى ؟ چرا كه ((لهو)) به معنى سرگرمى است و هر كارى كه انسان را به خود مشغول مى دارد و از مسائل اصولى زندگى منحرف مى كند و ((لعب )) به كارهائى مى گويند كه داراى يك نوع نظم خيالى براى يك هدف خيالى است (بازى ). در لعب و بازى يكى شاه مى شود، و ديگرى وزير، ديگرى فرمانده لشكر و ديگرى قافله ، يا دزد، و بعد از درگيرى ها وقتى بازى به پايان مى رسد مى بينيم همه نقشها خواب و خيال بوده است . قرآن مى گويد: زندگى دنيا يكنوع سرگرمى و بازى است ، مردمى جمع مى شوند و به پندارهائى دل مى بندند، بعد از چند روزى پراكنده مى شوند، و در زير خاك پنهان مى گردند، سپس همه چيز به دست فراموشى سپرده مى شود. اما حيات حقيقى كه فنائى در آن نيست ، نه درد و رنج و ناراحتى و نه ترس و دلهره در آن وجود دارد و نه تضاد و تزاحم ، تنها حيات آخرت است ، ولى اگر انسان بداند و اهل دقت و تحقيق باشد. و آنها كه دل به اين زندگى مى بندند و به زرق و برق آن مفتون و دلخوش مى شوند كودكانى بيش نيستند، هر چند ساليان دراز از عمر آنها مى گذرد. ضمنا بايد توجه داشت كه ((حيوان )) (بر وزن ضربان ) به اعتقاد جمعى از مفسران و ارباب لغت به معنى حيات است (معنى مصدرى دارد). اشاره به اينكه ((سراى آخرت )) عين زندگى و حيات است ، گوئى حيات از همه ابعاد آن مى جوشد، و چيزى جز ((زندگى )) در آن نيست !. بديهى است قرآن هرگز نمى خواهد با اين تعبير ارزش مواهب الهى را در اين جهان نفى كند، بلكه مى خواهد با يك مقايسه صريح و روشن ارزش اين زندگى را در برابر آن زندگى مجسم سازد، علاوه بر اين به انسان هشدار دهد كه اسير اين مواهب نباشد، بلكه ((امير)) بر آنها گردد، و هرگز ارزشهاى اصيل وجود خود را با آنها معاوضه نكند. در مرحله سوم به سراغ فطرت و سرشت انسانى و تجلى نور توحيد در بحرانى ترين حالات ، در درون جان انسانها مى رود و ضمن مثال بسيار گويائى مى فرمايد: ((هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند خدا را با اخلاص كامل مى خوانند و غير او از نظرشان محو مى شود، اما هنگامى كه آنها را از طوفان و گرداب رهائى مى بخشد و به خشكى مى رساند باز مشرك مى شوند))! (فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الى البر اذا هم يشركون ). آرى شدائد و طوفانها زمينه ساز شكوفائى فطرت آدمى است ، چرا كه نور توحيد در درون جان همه انسانها نهفته است ، آداب و رسوم خرافى ، تربيتهاى غلط، تلقينهاى سوء، پرده هائى بر آن مى افكند، ولى هنگامى كه طوفانها از هر سو مى وزد و گردابهاى مشكلات در برابر انسان نمايان مى گردد و دست خود را از همه اسباب ظاهرى كوتاه مى بيند بى اختيار به سراغ عالم ماوراء طبيعت مى رود و هرگونه فكر شرك آلود را از دل زدوده و در كوره اين حوادث - به مصداق ((مخلصين له الدين )) - از هر ناخالصى خالص مى گردد. كوتاه سخن اينكه : هميشه يك نقطه نورانى در درون قلب انسان وجود دارد كه خط ارتباطى او با جهان ماوراء طبيعت ، و نزديكترين راه به سوى خدا است . تعليمات غلط و غفلت و غرور، مخصوصا به هنگام سلامت و وفور نعمت ، پرده هائى بر آن مى افكند، اما طوفانهاى حوادث اين پرده ها را مى درد و خاكسترها را كنار مى زند، و آن نقطه نورانى آشكار مى شود. به همين دليل پيشوايان بزرگ اسلام كسانى را كه در مساءله خداشناسى سخت در ترديد فرو مى رفتند از همين طريق ارشاد مى نمودند. داستان مرد سرگردانى را كه در امر خداشناسى گرفتار شك و ترديد شده بود، و امام صادق (عليه السلام ) از همين راه فطرى و درونى او را ارشاد فرمود، همه شنيده ايم . عرض كرد: يا بن رسول الله دلنى على الله ما هو؟ فقد اكثر على المجادلون و حيرونى ! فقال له الامام (عليه السلام ): يا عبدالله ! هل ركبت سفينة قط؟ قال نعم ، قال فهل كسر بك حيث لا سفينة تنجيك و لا سباحة تغنيك ؟ قال نعم . قال فهل تعلق قلبك هنالك ان شيئا من الاشياء قادر على ان يخلصك من ورطتك ؟ قال : نعم . قال الصادق (عليه السلام ) فذلك الشى ء هو الله القادر على الانجاء حيث لا منجى ، و على الاغاثة حيث لا مغيث : ((اى فرزند رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مرا به خدا راهنمائى كن او كيست ؟ زيرا وسوسه گران مرا حيران ساخته اند، امام فرمود اى بنده خدا! آيا هرگز سوار بر كشتى شده اى ؟ عرض كرد آرى ، فرمود: هرگز كشتى تو شكسته است در آنجا كه هيچ كشتى ديگرى براى نجات تو نبوده ، و قدرت بر شناگرى نداشته اى ؟ عرض كرد: آرى ، فرمود در آن حالت آيا قلب تو به اين امر تعلق گرفت كه وجودى هست كه مى تواند تو را از آن مهلكه نجات دهد؟ عرض كرد آرى . امام صادق فرمود او خداوندى است كه قادر بر نجات است در آنجا كه هيچ نجات دهنده و فريادرسى نيست )). در آخرين آيه مورد بحث بعد از ذكر اينهمه استدلالات بر توحيد و خداپرستى مخالفان را با تهديدى شديد و كوبنده مواجه ساخته ، مى گويد: ((آنها آيات ما را انكار كنند، و نعمتهاى ما را ناديده بگيرند، و چند روزى از لذات زودگذر بهره ببرند، اما به زودى خواهند فهميد)) كه عاقبت كفر و شرك آنها به كجا خواهد رسيد؟ و آنها را به چه سرنوشت شومى گرفتار خواهد ساخت ؟ (ليكفروا بما آتيناهم و ليتمتعوا فسوف يعلمون ). گرچه ظاهر آيه در اينجا امر به كفر و انكار آيات الهى است ، اما بديهى است منظور از آن تهديد است ، درست مثل اينكه به يك شخص جنايتكار ستمگر مى گوئيم : هر جنايتى از دستت مى آيد بكن ، اما به زودى نتيجه تلخ اعمالت را يكجا خواهى چشيد!. در اينگونه عبارات گرچه صيغه امر به كار مى رود اما هدف از آن تهديد است ، نه طلب . جالب اينكه جمله فسوف يعلمون به صورت مطلق آمده نمى گويد چه چيز را مى دادند، بلكه مى گويد ((به زودى خواهند دانست )) اين اطلاق كلام براى آن است كه مفهومش هر چه وسيعتر باشد و ذهن شنونده در هيچ حدى محدود نگردد، نتيجه اعمال ، عذاب الهى ، رسوائى در دو جهان و هرگونه بدبختى ديگر. ﴿65 در دل خدا مى گويند و با زبان بت ! در آيات گذشته روى سخن با مشركانى بود كه حقانيت اسلام را درك كرده بودند اما بخاطر ترس از قطع روزى خود حاضر به قبول ايمان و هجرت نبودند در آيات مورد بحث روى سخن را به پيامبر اسلام - و در واقع به همه مؤ منان كرده - دلائل توحيد را از طريق ((خلقت )) و ((ربوبيت )) و ((فطرت )) - يعنى از سه طريق متفاوت - بيان مى كند، و به آنها خاطر نشان مى سازد كه سرنوشت آنها به دست خدائى است كه در ((آفاق )) و ((انفس )) آثار او را مى يابند، نه به دست بتها كه بتها هيچ نقشى در اين ميان ندارند. نخست به مسئله خلقت آسمان و زمين اشاره كرده و از اعتقادات باطنى آنها كمك گرفته ، مى گويد: ((اگر از آنها سؤ ال كنى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده ؟ و چه كسى خورشيد و ماه را مسخر فرمان خويش در طريق منافع بندگان كرده ؟ همه يك زبان پاسخ مى گويند ((الله )) (و لئن سالتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله ). زيرا مسلم است نه بت پرستان و نه غير آنها هيچكس نمى گويد خالق زمين و آسمان و تسخير كننده خورشيد و ماه يك مشت سنگ و چوبى است كه به دست انسان ساخته و پرداخته شده است . به تعبير ديگر: حتى بت پرستان در ((توحيد خالق )) شك نداشتند، آنها در عبادت مشرك بودند، مى گفتند ما بتها را براى اين مى پرستيم كه واسطه ميان ما و خدا شوند، چنانكه در آيه 18 سوره يونس مى خوانيم : ((و يقولون هؤ لاء شفعائنا عند الله )). ما لايق اين نيستيم كه مستقيما با خدا ارتباط گيريم ، بايد از طريق بتها رابطه خود را برقرار كنيم !: ((ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى )): ((ما آنها را پرستش نمى كنيم مگر به اين جهت كه مقام ما را به خدا نزديك كند))! (زمر آيه 3). غافل از اينكه هيچ فاصله اى ميان خالق و خلق وجود ندارد، و او بما از رگ گردن ما نزديكتر است ، بعلاوه اگر انسان كه گل سرسبد موجودات است نتواند با خدا رابطه برقرار سازد چه چيزى مى تواند واسطه او شود. به هر حال در پايان آيه ، بعد از ذكر اين دليل روشن مى گويد: ((با اين حال چگونه آنها از عبادت خداوند خالق متعال به عبادت يك مشت بتهاى سنگى و چوبى بازگردانده مى شوند))؟ (فانى يؤ فكون ). ((يؤ فكون )) از ماده ((افك )) (بر وزن فكر) به معنى بازگرداندن چيزى از صورت واقعى و حقيقى آن است ، و به همين تناسب بر دروغ ، و نيز بادهاى مخالف اطلاق مى شود. تعبير ((يؤ فكون )) به صيغه مجهول اشاره به اين است كه آنها قدرت بر تصميم گيرى ندارند، گوئى بى اراده به سوى بت پرستى كشيده مى شوند! ضمنا منظور از تسخير خورشيد و ماه نظاماتى است كه خداوند براى آنها قرار داده و آنها را با اين نظامات در طريق منافع انسانها به راه انداخته است . سپس براى تاءكيد همين معنى كه هم خالق او است و هم رازق او است ، اضافه مى كند: ((خداوند روزى براى هر كس از بندگانش بخواهد گسترده مى كند و براى هر كس بخواهد محدود و تنگ مى سازد)) (الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر له ). كليد روزى به دست او است نه به دست انسانها، و نه بتها. و اينكه در آيات قبل گفته شد مؤ منان راستين تنها بر او توكل مى كنند بخاطر همين است كه اختيار همه چيز به دست او است ، پس چرا از اظهار ايمان بترسند و زندگى خويش را از ناحيه دشمنان در خطر ببينند؟! و اگر چنين تصور كنند كه خدا قدرت دارد، ولى از حال آنها آگاه نيست اين اشتباه بزرگى است ، چرا كه ((خداوند به همه چيز عالم است )) (ان الله بكل شى ء عليم ). مگر ممكن است كسى خالق و مدبر باشد و لحظه به لحظه فيض او به موجودات برسد و در عين حال از وضع آنها آگاه نباشد؟ اين قابل تصور نيست . در مرحله دوم سخن از ((توحيد ربوبى )) و نزول سرچشمه اصلى ارزاق از ناحيه خدا است ، مى فرمايد: ((اگر از آنها سؤ ال كنى چه كسى از آسمان آبى نازل كرد و زمين را بعد از مردن به وسيله آن زنده كرد همه يك زبان مى گويند: الله ))! (و لئن سالتهم من نزل من السماء ماء فاحيا به الارض من بعد موتها ليقولن الله ). اين اعتقاد باطنى بت پرستان است كه حتى از اظهار آن با زبان ابا نداشتند، زيرا آنها هم ((خالق )) را خدا مى دانستند و هم ((رب و مدبر جهان )) را خدا معرفى مى كردند. بعد مى افزايد: ((بگو حمد و ستايش مخصوص خدا است )) (قل الحمد لله ). حمد و سپاس براى كسى است كه همه نعمتها از ناحيه او است ، زيرا هنگامى كه آب كه سرچشمه اصلى حيات و مايه زندگى همه جانداران است از ناحيه او باشد پيدا است ساير ارزاق نيز از ناحيه او است . بنابراين حمد و ستايش نيز بايد مخصوص به او باشد كه معبودهاى ديگر سهمى در اين ميان ندارند. بگو شكر خدا را كه آنها خودشان به اين حقايق نيز معترفند. و بگو شكر خدا را كه منطق ما آن قدر زنده و كوبنده است كه هيچكس قدرت بر ابطال آن ندارد. و از آنجا كه گفتگوهاى مشركان از يكسو، و گفتارها و اعمالشان از سوى ديگر با هم تناقض داشت ، در پايان آيه مى افزايد: ((بلكه اكثر آنها درك نمى كنند)) (بل اكثرهم لا يعقلون ). و گرنه انسان عاقل و فهميده چگونه ممكن است اين قدر پراكنده گوئى كند؟ از يك طرف خالق و رازق و مدبر جهان را خدا بداند، و از سوى ديگر در برابر بتها كه هيچ تاءثيرى در سرنوشت آنان ندارند سجده كند. از يك سو معتقد به توحيد ((خالق )) و ((رب )) باشند و از سوى ديگر دم از شرك در عبادت زنند. جالب اينكه نمى گويد آنها عقل ندارند مى گويد تعقل نمى كنند، يعنى دارند و به كار نمى گيرند! و براى اينكه انديشه آنها را از افق اين زندگى محدود فراتر برد و جهانهاى وسيعترى در برابر ديد عقل آنها بگشايد در آيه بعد چگونگى زندگى دنيا را در مقايسه با زندگى جاويدان سراى ديگر در يك عبارت كوتاه و بسيار پر معنى چنين بيان مى كند: ((اين زندگى دنيا جز لهو و لعب چيزى نيست جز سرگرمى و بازى مطلبى در آن يافت نمى شود)) (و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب ). ((و سراى آخرت زندگى واقعى است اگر آنها مى دانستند)) (و ان الدار الاخرة لهى الحيوان لو كانوا يعلمون ). چه تعبير جالب و رسائى ؟ چرا كه ((لهو)) به معنى سرگرمى است و هر كارى كه انسان را به خود مشغول مى دارد و از مسائل اصولى زندگى منحرف مى كند و ((لعب )) به كارهائى مى گويند كه داراى يك نوع نظم خيالى براى يك هدف خيالى است (بازى ). در لعب و بازى يكى شاه مى شود، و ديگرى وزير، ديگرى فرمانده لشكر و ديگرى قافله ، يا دزد، و بعد از درگيرى ها وقتى بازى به پايان مى رسد مى بينيم همه نقشها خواب و خيال بوده است . قرآن مى گويد: زندگى دنيا يكنوع سرگرمى و بازى است ، مردمى جمع مى شوند و به پندارهائى دل مى بندند، بعد از چند روزى پراكنده مى شوند، و در زير خاك پنهان مى گردند، سپس همه چيز به دست فراموشى سپرده مى شود. اما حيات حقيقى كه فنائى در آن نيست ، نه درد و رنج و ناراحتى و نه ترس و دلهره در آن وجود دارد و نه تضاد و تزاحم ، تنها حيات آخرت است ، ولى اگر انسان بداند و اهل دقت و تحقيق باشد. و آنها كه دل به اين زندگى مى بندند و به زرق و برق آن مفتون و دلخوش مى شوند كودكانى بيش نيستند، هر چند ساليان دراز از عمر آنها مى گذرد. ضمنا بايد توجه داشت كه ((حيوان )) (بر وزن ضربان ) به اعتقاد جمعى از مفسران و ارباب لغت به معنى حيات است (معنى مصدرى دارد). اشاره به اينكه ((سراى آخرت )) عين زندگى و حيات است ، گوئى حيات از همه ابعاد آن مى جوشد، و چيزى جز ((زندگى )) در آن نيست !. بديهى است قرآن هرگز نمى خواهد با اين تعبير ارزش مواهب الهى را در اين جهان نفى كند، بلكه مى خواهد با يك مقايسه صريح و روشن ارزش اين زندگى را در برابر آن زندگى مجسم سازد، علاوه بر اين به انسان هشدار دهد كه اسير اين مواهب نباشد، بلكه ((امير)) بر آنها گردد، و هرگز ارزشهاى اصيل وجود خود را با آنها معاوضه نكند. در مرحله سوم به سراغ فطرت و سرشت انسانى و تجلى نور توحيد در بحرانى ترين حالات ، در درون جان انسانها مى رود و ضمن مثال بسيار گويائى مى فرمايد: ((هنگامى كه بر كشتى سوار مى شوند خدا را با اخلاص كامل مى خوانند و غير او از نظرشان محو مى شود، اما هنگامى كه آنها را از طوفان و گرداب رهائى مى بخشد و به خشكى مى رساند باز مشرك مى شوند))! (فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصين له الدين فلما نجاهم الى البر اذا هم يشركون ). آرى شدائد و طوفانها زمينه ساز شكوفائى فطرت آدمى است ، چرا كه نور توحيد در درون جان همه انسانها نهفته است ، آداب و رسوم خرافى ، تربيتهاى غلط، تلقينهاى سوء، پرده هائى بر آن مى افكند، ولى هنگامى كه طوفانها از هر سو مى وزد و گردابهاى مشكلات در برابر انسان نمايان مى گردد و دست خود را از همه اسباب ظاهرى كوتاه مى بيند بى اختيار به سراغ عالم ماوراء طبيعت مى رود و هرگونه فكر شرك آلود را از دل زدوده و در كوره اين حوادث - به مصداق ((مخلصين له الدين )) - از هر ناخالصى خالص مى گردد. كوتاه سخن اينكه : هميشه يك نقطه نورانى در درون قلب انسان وجود دارد كه خط ارتباطى او با جهان ماوراء طبيعت ، و نزديكترين راه به سوى خدا است . تعليمات غلط و غفلت و غرور، مخصوصا به هنگام سلامت و وفور نعمت ، پرده هائى بر آن مى افكند، اما طوفانهاى حوادث اين پرده ها را مى درد و خاكسترها را كنار مى زند، و آن نقطه نورانى آشكار مى شود. به همين دليل پيشوايان بزرگ اسلام كسانى را كه در مساءله خداشناسى سخت در ترديد فرو مى رفتند از همين طريق ارشاد مى نمودند. داستان مرد سرگردانى را كه در امر خداشناسى گرفتار شك و ترديد شده بود، و امام صادق (عليه السلام ) از همين راه فطرى و درونى او را ارشاد فرمود، همه شنيده ايم . عرض كرد: يا بن رسول الله دلنى على الله ما هو؟ فقد اكثر على المجادلون و حيرونى ! فقال له الامام (عليه السلام ): يا عبدالله ! هل ركبت سفينة قط؟ قال نعم ، قال فهل كسر بك حيث لا سفينة تنجيك و لا سباحة تغنيك ؟ قال نعم . قال فهل تعلق قلبك هنالك ان شيئا من الاشياء قادر على ان يخلصك من ورطتك ؟ قال : نعم . قال الصادق (عليه السلام ) فذلك الشى ء هو الله القادر على الانجاء حيث لا منجى ، و على الاغاثة حيث لا مغيث : ((اى فرزند رسولخدا (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مرا به خدا راهنمائى كن او كيست ؟ زيرا وسوسه گران مرا حيران ساخته اند، امام فرمود اى بنده خدا! آيا هرگز سوار بر كشتى شده اى ؟ عرض كرد آرى ، فرمود: هرگز كشتى تو شكسته است در آنجا كه هيچ كشتى ديگرى براى نجات تو نبوده ، و قدرت بر شناگرى نداشته اى ؟ عرض كرد: آرى ، فرمود در آن حالت آيا قلب تو به اين امر تعلق گرفت كه وجودى هست كه مى تواند تو را از آن مهلكه نجات دهد؟ عرض كرد آرى . امام صادق فرمود او خداوندى است كه قادر بر نجات است در آنجا كه هيچ نجات دهنده و فريادرسى نيست )). در آخرين آيه مورد بحث بعد از ذكر اينهمه استدلالات بر توحيد و خداپرستى مخالفان را با تهديدى شديد و كوبنده مواجه ساخته ، مى گويد: ((آنها آيات ما را انكار كنند، و نعمتهاى ما را ناديده بگيرند، و چند روزى از لذات زودگذر بهره ببرند، اما به زودى خواهند فهميد)) كه عاقبت كفر و شرك آنها به كجا خواهد رسيد؟ و آنها را به چه سرنوشت شومى گرفتار خواهد ساخت ؟ (ليكفروا بما آتيناهم و ليتمتعوا فسوف يعلمون ). گرچه ظاهر آيه در اينجا امر به كفر و انكار آيات الهى است ، اما بديهى است منظور از آن تهديد است ، درست مثل اينكه به يك شخص جنايتكار ستمگر مى گوئيم : هر جنايتى از دستت مى آيد بكن ، اما به زودى نتيجه تلخ اعمالت را يكجا خواهى چشيد!. در اينگونه عبارات گرچه صيغه امر به كار مى رود اما هدف از آن تهديد است ، نه طلب . جالب اينكه جمله فسوف يعلمون به صورت مطلق آمده نمى گويد چه چيز را مى دادند، بلكه مى گويد ((به زودى خواهند دانست )) اين اطلاق كلام براى آن است كه مفهومش هر چه وسيعتر باشد و ذهن شنونده در هيچ حدى محدود نگردد، نتيجه اعمال ، عذاب الهى ، رسوائى در دو جهان و هرگونه بدبختى ديگر. ﴿66 در آيات گذشته نيز به اين بهانه مشركان به صورت ديگرى اشاره شده بود كه ما مى ترسيم اگر اظهار ايمان كنيم و به دنبال آن هجرت نمائيم زندگى ما مختل گردد كه قرآن از طرق مختلف به آنها پاسخ گفت . در آيات مورد بحث قرآن از طريق ديگرى به آنها پاسخ مى گويد و مى فرمايد: ((آيا آنها نديدند كه ما براى آنها حرم امنى قرار داديم )) (سرزمين پاك و مقدس مكه ) (اولم يروا انا جعلنا حرما آمنا). در حالى كه عرب در ناامنى به سر مى برند، و در بيرون اين سرزمين انسانها را مى ربايند، همه جا غارت است و كشتار، اما اين سرزمين همچنان امن و امان باقى مانده است (و يتخطف الناس من حولهم ). خدائى كه قادر است در اين درياى متلاطم و طوفانى سرزمين حجاز حرم مكه را همچون جزيرهاى آرام و امن و امان قرار دهد چگونه قدرت ندارد آنها را در برابر دشمنان حفظ كند؟ و چگونه آنها از اين مردم ضعيف و ناتوان در برابر خداوند بزرگ و قادر متعال وحشت دارند؟! ((آيا با اين حال آنها به باطل ايمان مى آورند و نعمت خدا را كفران مى كنند))؟! (افبالباطل يؤ منون و بنعمة الله يكفرون ). كوتاه سخن اينكه خداوندى كه مى تواند در ميان يك سرزمين گسترده بحرانى ، كه جمعى از مردم نيمه وحشى در آن سكونت دارند يك منطقه كوچك را در امنيت فرو برد چگونه نمى تواند انسانهاى مؤ من را در ميان انبوهى كافر و بى ايمان حفظ كند؟ پس از ذكر اين دليل روشن در آيه بعد چنين نتيجه گيرى و جمع بندى مى كند: ((آيا كسى ظالمتر از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند، يا حق را پس از آن كه به سراغشان آمد انكار مى كنند پيدا مى شود))؟! (و من اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب بالحق لما جائه ). ما دلائل آشكارى براى شما اقامه كرديم كه جز ((الله )) شايسته پرستش نيست اما شما بر خدا دروغ مى بنديد و شريكانى براى او مى تراشيد، و حتى مدعى هستيد كه اين يك برنامه الهى است ! از سوى ديگر قرآنى بر شما نازل كرديم كه نشانه هاى حق در آن لائح است ، اما شما همه اينها را ناديده گرفته و پشت سر افكنديد، آيا ظلم و ستمى از اين برتر تصور مى شود؟ ظلم بر خويشتن ، و ظلم بر همه انسانها، چرا كه شرك و كفر ظلم عظيم است . به تعبير ديگر آيا ظلم به معنى وسيع كلمه جز انحراف و خارج ساختن چيزى از محل شايسته اش مى باشد؟ آيا بدتر از اين پيدا مى شود كه انسان يك مشت سنگ و چوب بيارزش را همرديف خالق آسمانها و زمين قرار دهد؟ بعلاوه شرك خمير مايه همه مفاسد اجتماعى است و ستمهاى ديگر در واقع از آن سرچشمه مى گيرد، هواپرستى ، مقام پرستى ، و دنياپرستى هر كدام نوعى از شرك است . ولى بدانيد عاقبت شومى در انتظار مشركان است ((آيا محل و جايگاه كافران دوزخ نيست ))؟ (اليس فى جهنم مثوى للكافرين ). قابل توجه اينكه در 15 مورد از قرآن مجيد افرادى به عنوان ((ظالمترين مردم )) معرفى شده اند كه همه آنها با جمله استفهاميه ((من اظلم )) (استفهام انكارى ) شروع شده است . دقت در اين آيات نشان مى دهد كه آيات مزبور گرچه مسائل متنوعى ظاهرا در آنها مطرح است ، اما همه آنها به ريشه شرك باز مى گردد، بنابراين هيچ تضادى در ميان آنها نيست (براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 183 - ذيل آيه 21 سوره انعام - مراجعه فرمائيد). آخرين آيه مورد بحث كه در عين حال آخرين آيه سوره عنكبوت است واقعيت مهمى را بيان مى كند كه عصارهاى از تمام اين سوره و هماهنگ با آغاز آن است . مى فرمايد: راه خدا گرچه مشكلات فراوان دارد، مشكل از نظر شناخت حق ، مشكل از نظر وسوسه هاى شياطين جن و انس ، مشكل از نظر مخالفت دشمنان سرسخت و بى رحم ، و مشكل از نظر لغزشهاى احتمالى اما در اينجا يك حقيقت است كه به شما در برابر اين مشكلات نيرو و اطمينان مى دهد و حمايت مى كند و آن اينكه : ((كسانى كه در راه ما جهاد كنند ما آنها را به طرق خويش هدايت مى كنيم ، و خداوند با نيكوكاران است )) (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين ). در اينكه منظور از ((جهاد)) در اينجا چيست ؟ و آيا جهاد با دشمن است ، يا جهاد با نفس ، يا جهاد در راه شناخت خدا از طرق علمى و استدلالى ؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند. و همچنين در مورد تعبير ((فينا)) كه آيا منظور در راه رضاى خدا است ، يا در راه جهاد با نفس ، يا در طريق عبادت ، يا در طريق مبارزه با دشمن ؟ ولى پيدا است كه هم تعبير به ((جهاد)) تعبير وسيع و مطلقى است و هم تعبير ((فينا))، بنابراين هرگونه جهاد و تلاشى را كه در راه خدا و براى او و به منظور وصول به اهداف الهى صورت گيرد شامل مى شود، خواه در طريق كسب معرفت باشد، يا جهاد با نفس ، يا مبارزه با دشمن يا صبر بر طاعت ، يا شكيبائى در برابر وسوسه معصيت ، يا در مسير كمك به افراد مستضعف ، و يا انجام هر كار نيك ديگر. كسانى كه در اين راه ها به هر شكل و هر صورت براى خدا مجاهده كنند مشمول حمايت و هدايت الهى هستند. ضمنا از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از ((سبل )) در اينجا راه هاى مختلفى است كه به سوى خدا منتهى مى شود: راه جهاد با نفس ، راه مبارزه با دشمنان ، راه علم و دانش و فرهنگ ، خلاصه جهاد در هر يك از اين راه ها سبب هدايت به مسيرى است كه به خدا منتهى مى شود. اين وعده اى است كه خداوند مؤ كدا به همه مجاهدان راهش داده ، و با انواع تاءكيدات (لام تاءكيد و نون تاءكيد ثقيله ) آن را مؤ كد ساخته و پيروزى و ترقى و موفقيت را در گرو دو چيز شمرده ، ((جهاد)) و ((خلوص نيت )). جمعى از فلاسفه معتقدند كه انديشه و مطالعه و تفكر ايجاد علم و دانش نمى كند، بلكه روح انسانى را براى پذيرش صور معقولات آماده مى سازد و هنگامى كه روح انسانى آماده پذيرش شد فيض علم از خالق متعال و واهب الصور بر روح انسان پاشيده مى شود. بنابراين انسان بايد در اين راه جهاد كند ولى هدايت به دست خدا است . و اينكه در حديث وارد شده است كه علم به كثرت تعليم و تعلم نيست بلكه نورى است كه خداوند به قلب هر كس بخواهد و شايسته بداند مى افكند نيز ممكن است اشاره به همين معنى باشد. ﴿67 در آيات گذشته نيز به اين بهانه مشركان به صورت ديگرى اشاره شده بود كه ما مى ترسيم اگر اظهار ايمان كنيم و به دنبال آن هجرت نمائيم زندگى ما مختل گردد كه قرآن از طرق مختلف به آنها پاسخ گفت . در آيات مورد بحث قرآن از طريق ديگرى به آنها پاسخ مى گويد و مى فرمايد: ((آيا آنها نديدند كه ما براى آنها حرم امنى قرار داديم )) (سرزمين پاك و مقدس مكه ) (اولم يروا انا جعلنا حرما آمنا). در حالى كه عرب در ناامنى به سر مى برند، و در بيرون اين سرزمين انسانها را مى ربايند، همه جا غارت است و كشتار، اما اين سرزمين همچنان امن و امان باقى مانده است (و يتخطف الناس من حولهم ). خدائى كه قادر است در اين درياى متلاطم و طوفانى سرزمين حجاز حرم مكه را همچون جزيرهاى آرام و امن و امان قرار دهد چگونه قدرت ندارد آنها را در برابر دشمنان حفظ كند؟ و چگونه آنها از اين مردم ضعيف و ناتوان در برابر خداوند بزرگ و قادر متعال وحشت دارند؟! ((آيا با اين حال آنها به باطل ايمان مى آورند و نعمت خدا را كفران مى كنند))؟! (افبالباطل يؤ منون و بنعمة الله يكفرون ). كوتاه سخن اينكه خداوندى كه مى تواند در ميان يك سرزمين گسترده بحرانى ، كه جمعى از مردم نيمه وحشى در آن سكونت دارند يك منطقه كوچك را در امنيت فرو برد چگونه نمى تواند انسانهاى مؤ من را در ميان انبوهى كافر و بى ايمان حفظ كند؟ پس از ذكر اين دليل روشن در آيه بعد چنين نتيجه گيرى و جمع بندى مى كند: ((آيا كسى ظالمتر از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند، يا حق را پس از آن كه به سراغشان آمد انكار مى كنند پيدا مى شود))؟! (و من اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب بالحق لما جائه ). ما دلائل آشكارى براى شما اقامه كرديم كه جز ((الله )) شايسته پرستش نيست اما شما بر خدا دروغ مى بنديد و شريكانى براى او مى تراشيد، و حتى مدعى هستيد كه اين يك برنامه الهى است ! از سوى ديگر قرآنى بر شما نازل كرديم كه نشانه هاى حق در آن لائح است ، اما شما همه اينها را ناديده گرفته و پشت سر افكنديد، آيا ظلم و ستمى از اين برتر تصور مى شود؟ ظلم بر خويشتن ، و ظلم بر همه انسانها، چرا كه شرك و كفر ظلم عظيم است . به تعبير ديگر آيا ظلم به معنى وسيع كلمه جز انحراف و خارج ساختن چيزى از محل شايسته اش مى باشد؟ آيا بدتر از اين پيدا مى شود كه انسان يك مشت سنگ و چوب بيارزش را همرديف خالق آسمانها و زمين قرار دهد؟ بعلاوه شرك خمير مايه همه مفاسد اجتماعى است و ستمهاى ديگر در واقع از آن سرچشمه مى گيرد، هواپرستى ، مقام پرستى ، و دنياپرستى هر كدام نوعى از شرك است . ولى بدانيد عاقبت شومى در انتظار مشركان است ((آيا محل و جايگاه كافران دوزخ نيست ))؟ (اليس فى جهنم مثوى للكافرين ). قابل توجه اينكه در 15 مورد از قرآن مجيد افرادى به عنوان ((ظالمترين مردم )) معرفى شده اند كه همه آنها با جمله استفهاميه ((من اظلم )) (استفهام انكارى ) شروع شده است . دقت در اين آيات نشان مى دهد كه آيات مزبور گرچه مسائل متنوعى ظاهرا در آنها مطرح است ، اما همه آنها به ريشه شرك باز مى گردد، بنابراين هيچ تضادى در ميان آنها نيست (براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 183 - ذيل آيه 21 سوره انعام - مراجعه فرمائيد). آخرين آيه مورد بحث كه در عين حال آخرين آيه سوره عنكبوت است واقعيت مهمى را بيان مى كند كه عصارهاى از تمام اين سوره و هماهنگ با آغاز آن است . مى فرمايد: راه خدا گرچه مشكلات فراوان دارد، مشكل از نظر شناخت حق ، مشكل از نظر وسوسه هاى شياطين جن و انس ، مشكل از نظر مخالفت دشمنان سرسخت و بى رحم ، و مشكل از نظر لغزشهاى احتمالى اما در اينجا يك حقيقت است كه به شما در برابر اين مشكلات نيرو و اطمينان مى دهد و حمايت مى كند و آن اينكه : ((كسانى كه در راه ما جهاد كنند ما آنها را به طرق خويش هدايت مى كنيم ، و خداوند با نيكوكاران است )) (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين ). در اينكه منظور از ((جهاد)) در اينجا چيست ؟ و آيا جهاد با دشمن است ، يا جهاد با نفس ، يا جهاد در راه شناخت خدا از طرق علمى و استدلالى ؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند. و همچنين در مورد تعبير ((فينا)) كه آيا منظور در راه رضاى خدا است ، يا در راه جهاد با نفس ، يا در طريق عبادت ، يا در طريق مبارزه با دشمن ؟ ولى پيدا است كه هم تعبير به ((جهاد)) تعبير وسيع و مطلقى است و هم تعبير ((فينا))، بنابراين هرگونه جهاد و تلاشى را كه در راه خدا و براى او و به منظور وصول به اهداف الهى صورت گيرد شامل مى شود، خواه در طريق كسب معرفت باشد، يا جهاد با نفس ، يا مبارزه با دشمن يا صبر بر طاعت ، يا شكيبائى در برابر وسوسه معصيت ، يا در مسير كمك به افراد مستضعف ، و يا انجام هر كار نيك ديگر. كسانى كه در اين راه ها به هر شكل و هر صورت براى خدا مجاهده كنند مشمول حمايت و هدايت الهى هستند. ضمنا از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از ((سبل )) در اينجا راه هاى مختلفى است كه به سوى خدا منتهى مى شود: راه جهاد با نفس ، راه مبارزه با دشمنان ، راه علم و دانش و فرهنگ ، خلاصه جهاد در هر يك از اين راه ها سبب هدايت به مسيرى است كه به خدا منتهى مى شود. اين وعده اى است كه خداوند مؤ كدا به همه مجاهدان راهش داده ، و با انواع تاءكيدات (لام تاءكيد و نون تاءكيد ثقيله ) آن را مؤ كد ساخته و پيروزى و ترقى و موفقيت را در گرو دو چيز شمرده ، ((جهاد)) و ((خلوص نيت )). جمعى از فلاسفه معتقدند كه انديشه و مطالعه و تفكر ايجاد علم و دانش نمى كند، بلكه روح انسانى را براى پذيرش صور معقولات آماده مى سازد و هنگامى كه روح انسانى آماده پذيرش شد فيض علم از خالق متعال و واهب الصور بر روح انسان پاشيده مى شود. بنابراين انسان بايد در اين راه جهاد كند ولى هدايت به دست خدا است . و اينكه در حديث وارد شده است كه علم به كثرت تعليم و تعلم نيست بلكه نورى است كه خداوند به قلب هر كس بخواهد و شايسته بداند مى افكند نيز ممكن است اشاره به همين معنى باشد. ﴿68 در آيات گذشته نيز به اين بهانه مشركان به صورت ديگرى اشاره شده بود كه ما مى ترسيم اگر اظهار ايمان كنيم و به دنبال آن هجرت نمائيم زندگى ما مختل گردد كه قرآن از طرق مختلف به آنها پاسخ گفت . در آيات مورد بحث قرآن از طريق ديگرى به آنها پاسخ مى گويد و مى فرمايد: ((آيا آنها نديدند كه ما براى آنها حرم امنى قرار داديم )) (سرزمين پاك و مقدس مكه ) (اولم يروا انا جعلنا حرما آمنا). در حالى كه عرب در ناامنى به سر مى برند، و در بيرون اين سرزمين انسانها را مى ربايند، همه جا غارت است و كشتار، اما اين سرزمين همچنان امن و امان باقى مانده است (و يتخطف الناس من حولهم ). خدائى كه قادر است در اين درياى متلاطم و طوفانى سرزمين حجاز حرم مكه را همچون جزيرهاى آرام و امن و امان قرار دهد چگونه قدرت ندارد آنها را در برابر دشمنان حفظ كند؟ و چگونه آنها از اين مردم ضعيف و ناتوان در برابر خداوند بزرگ و قادر متعال وحشت دارند؟! ((آيا با اين حال آنها به باطل ايمان مى آورند و نعمت خدا را كفران مى كنند))؟! (افبالباطل يؤ منون و بنعمة الله يكفرون ). كوتاه سخن اينكه خداوندى كه مى تواند در ميان يك سرزمين گسترده بحرانى ، كه جمعى از مردم نيمه وحشى در آن سكونت دارند يك منطقه كوچك را در امنيت فرو برد چگونه نمى تواند انسانهاى مؤ من را در ميان انبوهى كافر و بى ايمان حفظ كند؟ پس از ذكر اين دليل روشن در آيه بعد چنين نتيجه گيرى و جمع بندى مى كند: ((آيا كسى ظالمتر از آنها كه بر خدا دروغ مى بندند، يا حق را پس از آن كه به سراغشان آمد انكار مى كنند پيدا مى شود))؟! (و من اظلم ممن افترى على الله كذبا او كذب بالحق لما جائه ). ما دلائل آشكارى براى شما اقامه كرديم كه جز ((الله )) شايسته پرستش نيست اما شما بر خدا دروغ مى بنديد و شريكانى براى او مى تراشيد، و حتى مدعى هستيد كه اين يك برنامه الهى است ! از سوى ديگر قرآنى بر شما نازل كرديم كه نشانه هاى حق در آن لائح است ، اما شما همه اينها را ناديده گرفته و پشت سر افكنديد، آيا ظلم و ستمى از اين برتر تصور مى شود؟ ظلم بر خويشتن ، و ظلم بر همه انسانها، چرا كه شرك و كفر ظلم عظيم است . به تعبير ديگر آيا ظلم به معنى وسيع كلمه جز انحراف و خارج ساختن چيزى از محل شايسته اش مى باشد؟ آيا بدتر از اين پيدا مى شود كه انسان يك مشت سنگ و چوب بيارزش را همرديف خالق آسمانها و زمين قرار دهد؟ بعلاوه شرك خمير مايه همه مفاسد اجتماعى است و ستمهاى ديگر در واقع از آن سرچشمه مى گيرد، هواپرستى ، مقام پرستى ، و دنياپرستى هر كدام نوعى از شرك است . ولى بدانيد عاقبت شومى در انتظار مشركان است ((آيا محل و جايگاه كافران دوزخ نيست ))؟ (اليس فى جهنم مثوى للكافرين ). قابل توجه اينكه در 15 مورد از قرآن مجيد افرادى به عنوان ((ظالمترين مردم )) معرفى شده اند كه همه آنها با جمله استفهاميه ((من اظلم )) (استفهام انكارى ) شروع شده است . دقت در اين آيات نشان مى دهد كه آيات مزبور گرچه مسائل متنوعى ظاهرا در آنها مطرح است ، اما همه آنها به ريشه شرك باز مى گردد، بنابراين هيچ تضادى در ميان آنها نيست (براى توضيح بيشتر به جلد پنجم صفحه 183 - ذيل آيه 21 سوره انعام - مراجعه فرمائيد). آخرين آيه مورد بحث كه در عين حال آخرين آيه سوره عنكبوت است واقعيت مهمى را بيان مى كند كه عصارهاى از تمام اين سوره و هماهنگ با آغاز آن است . مى فرمايد: راه خدا گرچه مشكلات فراوان دارد، مشكل از نظر شناخت حق ، مشكل از نظر وسوسه هاى شياطين جن و انس ، مشكل از نظر مخالفت دشمنان سرسخت و بى رحم ، و مشكل از نظر لغزشهاى احتمالى اما در اينجا يك حقيقت است كه به شما در برابر اين مشكلات نيرو و اطمينان مى دهد و حمايت مى كند و آن اينكه : ((كسانى كه در راه ما جهاد كنند ما آنها را به طرق خويش هدايت مى كنيم ، و خداوند با نيكوكاران است )) (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ان الله لمع المحسنين ). در اينكه منظور از ((جهاد)) در اينجا چيست ؟ و آيا جهاد با دشمن است ، يا جهاد با نفس ، يا جهاد در راه شناخت خدا از طرق علمى و استدلالى ؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند. و همچنين در مورد تعبير ((فينا)) كه آيا منظور در راه رضاى خدا است ، يا در راه جهاد با نفس ، يا در طريق عبادت ، يا در طريق مبارزه با دشمن ؟ ولى پيدا است كه هم تعبير به ((جهاد)) تعبير وسيع و مطلقى است و هم تعبير ((فينا))، بنابراين هرگونه جهاد و تلاشى را كه در راه خدا و براى او و به منظور وصول به اهداف الهى صورت گيرد شامل مى شود، خواه در طريق كسب معرفت باشد، يا جهاد با نفس ، يا مبارزه با دشمن يا صبر بر طاعت ، يا شكيبائى در برابر وسوسه معصيت ، يا در مسير كمك به افراد مستضعف ، و يا انجام هر كار نيك ديگر. كسانى كه در اين راه ها به هر شكل و هر صورت براى خدا مجاهده كنند مشمول حمايت و هدايت الهى هستند. ضمنا از آنچه گفتيم روشن شد كه منظور از ((سبل )) در اينجا راه هاى مختلفى است كه به سوى خدا منتهى مى شود: راه جهاد با نفس ، راه مبارزه با دشمنان ، راه علم و دانش و فرهنگ ، خلاصه جهاد در هر يك از اين راه ها سبب هدايت به مسيرى است كه به خدا منتهى مى شود. اين وعده اى است كه خداوند مؤ كدا به همه مجاهدان راهش داده ، و با انواع تاءكيدات (لام تاءكيد و نون تاءكيد ثقيله ) آن را مؤ كد ساخته و پيروزى و ترقى و موفقيت را در گرو دو چيز شمرده ، ((جهاد)) و ((خلوص نيت )). جمعى از فلاسفه معتقدند كه انديشه و مطالعه و تفكر ايجاد علم و دانش نمى كند، بلكه روح انسانى را براى پذيرش صور معقولات آماده مى سازد و هنگامى كه روح انسانى آماده پذيرش شد فيض علم از خالق متعال و واهب الصور بر روح انسان پاشيده مى شود. بنابراين انسان بايد در اين راه جهاد كند ولى هدايت به دست خدا است . و اينكه در حديث وارد شده است كه علم به كثرت تعليم و تعلم نيست بلكه نورى است كه خداوند به قلب هر كس بخواهد و شايسته بداند مى افكند نيز ممكن است اشاره به همين معنى باشد. ﴿69 سوره روم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 60 آيه است محتواى سوره روم از آنجا كه اين سوره مطابق مشهور تماما در مكه نازل شده است ، محتوا و روح سوره هاى مكى در آن منعكس مى باشد، يعنى بيش از همه چيز بحث از مساءله ((مبدء)) و ((معاد)) مى كند، چرا كه دوران مكه دوران آموزشى اعتقادات اصيل اسلامى ، توحيد و مبارزه با شرك ، و توجه به معاد و دادگاه رستاخيز بود، و در لابلاى اين مباحث مطالب ديگرى در ارتباط با آنها نيز مطرح شده است . در حقيقت مطالب اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد. 1 - پيشگوئى از پيروزى روميان بر ايرانيان در جنگى كه در آينده درگير مى شد، به مناسبت گفتگوئى كه ميان مسلمانان و مشركان در اين زمينه روى داده بود كه مشروح آن به خواست خدا خواهد آمد. 2 - گوشه اى از طرز فكر و چگونگى حالات افراد بى ايمان ، و سپس تهديدهائى نسبت به آنها در مورد عذاب و كيفر الهى در رستاخيز. 3 - بخش مهمى از آيات عظمت خداوند در آسمان و زمين و در وجود انسانها از قبيل خروج حيات از مرگ ، و مرگ از حيات ، خلقت انسان از خاك ، نظام زوجيت و آفرينش ‍ همسران براى انسانها و رابطه مودت در ميان آنها، آفرينش آسمان و زمين ، اختلاف زبانها، نعمت خواب در شب و جنبش در روز، ظهور رعد و برق و باران ، و حيات زمين بعد از مرگ ، و تدبير امر آسمان و زمين به امر خدا. 4 - سخن از توحيد فطرى بعد از بيان دلائل آفاقى و انفسى براى شناخت خدا. 5 - بازگشت به شرح و تبيين حالات افراد بى ايمان و گنهكار، و ظهور فساد در زمين بر اثر گناهان آنها. 6 - اشاره اى به مساءله مالكيت و حق ذى القربى و نكوهش از رباخوارى . 7 - بازگشت مجددى به دلائل توحيد و نشانه هاى حق و مسائل مربوط به معاد. روى هم رفته در اين سوره همچون سوره هاى ديگر قرآن مسائل استدلالى و عاطفى و خطابى چنان بهم آميخته شده است كه معجون كاملى براى هدايت و تربيت نفوس فراهم ساخته است . فضيلت سوره روم در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) كه قبلا نيز به آن اشاره كرديم چنين آمده است : ((هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان در شب بيست و سوم بخواند بخدا سوگند اهل بهشت است و هيچ در اين سخن استثنا نمى كنم … و اين دو سوره موقعيت مهمى نزد پروردگار دارند)). <1> و در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده : ((من قرئها كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل ملك سبح الله بين السماء و الارض و ادرك ما ضيع فى يومه و ليلته )): ((هر كس سوره روم را بخواند پاداشى معادل ده حسنه به تعداد هر فرشته اى كه در ميان آسمان و زمين تسبيح خدا مى گويد خواهد داشت و آنچه را در روز و شب از دست داده جبران خواهد كرد)) <2> بديهى است كسى كه محتواى اين سوره را كه سراسر درس توحيد خدا و دادگاه بزرگ قيامت است در روح و جان خود جاى دهد و مراقبت پروردگار را در هر لحظه در خود ببيند و روز جزا و محكمه عدل الهى را مسلم بداند، تقواى الهى چنان قلبش را پر مى كند كه شايسته چنين پاداش بزرگى است . تفسير: يك پيشگوئى عجيب ! اين سوره جزء 29 سوره اى است كه با حروف مقطعه آغاز مى شود (الم ). كرارا در تفسير اين حروف مقطعه (مخصوصا در آغاز سوره بقره ، آل عمران و اعراف ) بحث كرده ايم . تنها چيزى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه برخلاف بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود و پشت سر آن سخن از عظمت قرآن است در اينجا بحثى از عظمت قرآن نمى يابيم ، بلكه سخن از شكست روميان و پيروزى مجدد آنها در آينده است ، ولى با دقت روشن مى شود كه اين بحث نيز بيان عظمت قرآن است ، چرا كه اين خبر غيبى مربوط به آينده از نشانه هاى اعجاز و عظمت اين كتاب آسمانى محسوب مى شود. بعد از ذكر حروف مقطعه مى فرمايد: ((روميان مغلوب شدند)) (غلبت الروم ). ((و اين شكست در سرزمين نزديكى واقع شد)) (فى ادنى الارض ). نزديك به شما مردم مكه ، در شمال جزيره عرب ، در اراضى شام ، در منطقه اى ميان ((بصرى )) و ((اذرعات )). و از اينجا معلوم مى شود كه منظور از ((روم )) روم شرقى است نه روم غربى . بعضى از مفسران مانند مرحوم شيخ طوسى در تبيان احتمال داده اند كه منظور نقطه نزديكى به سرزمين ايرانيان بوده است يعنى در محلى واقع شد كه نزديكترين نقطه ميان ايران و روم بود. <4> درست است كه تفسير اول با الف و لام عهد در كلمه ((الارض )) مناسبتر است ولى به طورى كه خواهيم گفت از جهاتى تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد. در اينجا تفسير سومى نيز وجود دارد كه شايد تفاوت زيادى از نظر نتيجه با تفسير دوم نداشته باشد، و آن اينكه منظور از اين زمين ، زمين روم است يعنى آنها در نزديكترين سرحداتشان با ايران گرفتار شكست شدند. و اين اشاره به اهميت و عمق اين شكست است چرا كه شكست در نقطه هاى دور دست و مرزهاى بعيد، چندان مهم نيست ، مهم آن است كه كشورى در نزديكترين مرزهايش به دشمن كه از همه جا قويتر و نيرومندتر است گرفتار شكست شود. بنابراين ذكر جمله ((فى ادنى الارض )) اشاره اى خواهد بود به اهميت اين شكست ، و طبعا پيشگوئى از پيروزى طرف مغلوب ظرف چند سال آينده واجد اهميت بيشترى خواهد بود كه جز از طريق اعجاز قابل پيش بينى نيست ! سپس اضافه مى كند: ((آنها (روميان ) بعد از مغلوبيت به زودى غلبه خواهند كرد)) (و هم من بعد غلبهم سيغلبون ). با اينكه جمله ((سيغلبون )) (به زودى غالب مى شوند) براى بيان مقصود كافى بود، ولى مخصوصا تعبير ((من بعد غلبهم )) (بعد از مغلوبيتشان ) بر آن افزوده شده است ، تا اهميت اين پيروزى آشكارتر گردد، چرا كه غالب شدن يك جمعيت مغلوب آنهم در نزديكترين و نيرومندترين مرزهايش ، در يك مدت كوتاه غير منتظره است و قرآن صريحا از اين حادثه غير منتظره خبر مى دهد. سپس حدود سالهاى آن را با اين عبارت بيان مى كند: ((در چند سال ))! (فى بضع سنين ). و مى دانيم مفهوم تعبير ((بضع )) حداقل سه و حداكثر آن نه مى باشد. <5> و اگر مى بينيد خداوند از آينده خبر مى دهد، به خاطر آن است كه همه چيز و همه كار به دست او است چه قبل از پيروزى و چه بعد از پيروزى اين قوم شكست خورده )) (لله الامر من قبل و من بعد). بديهى است بودن همه چيز به دست خدا و به فرمان و اراده او، مانع از اختيار و آزادى اراده ما، و تلاش و كوشش و جهاد در مسير اهداف مورد نظر نيست به تعبير ديگر اين عبارت نمى خواهد اختيار را از ديگران سلب كند، بلكه مى خواهد اين نكته را روشن سازد كه قادر بالذات و مالك على الاطلاق او است و هر كس هر چيزى دارد از او دارد. سپس مى افزايد اگر امروز كه روميان شكست خوردند مشركان خوشحال شدند ((در آن روز كه روميان غالب شدند مؤ منان خوشحال خواهند شد))! (و يومئذ يفرح المؤ منون ). آرى ((خوشحال مى شوند به نصرت الهى )) (بنصر الله ). ((خداوند هر كه را بخواهد يارى مى كند، و او شكست ناپذير و مهربان است )) (ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم ). در اينكه منظور از خوشحالى مسلمانان در آن روز چيست ؟ جمعى گفته اند منظور خوشحالى از پيروزى روميان است هر چند آنها نيز در صف كفار بودند، اما چون داراى كتاب آسمانى بودند پيروزى آنها بر مجوسيان مشرك يك مرحله از پيروزى ((توحيد)) بر ((شرك )) بود. و بعضى افزوده اند: مؤ منان از اين خوشحال شدند كه اين حادثه را به فال نيك گرفتند و دليلى بر پيروزى آنها بر مشركان . يا اينكه شادى آنان از اين بود كه عظمت قرآن و صدق پيشگوئى قاطع آن كه خود يك پيروزى مهم معنوى براى مسلمين محسوب مى شد در آن روز ظاهر گشت . اين احتمال نيز بعيد به نظر نمى رسد كه پيروزى روميان مقارن بود با يكى از پيروزيهاى مسلمين بر مشركان بخصوص اينكه در بعضى از كلمات مفسران بزرگ آمده كه اين پيروزى مقارن پيروزى ((بدر))، و يا مقارن ((صلح حديبيه )) بود كه آن نيز در نوع خود يك پيروزى بزرگ محسوب مى شد. مخصوصا تعبير بنصر الله نيز تناسب با اين معنى دارد. خلاصه ، مسلمانان در آن روز از جهات مختلفى خوشحال شدند: از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود. از پيروزى معنوى به خاطر ظهور اعجاز قرآن . و از پيروزى مقارن آن كه احتمالا ((صلح حديبيه )) يا يكى ديگر از فتوحات مسلمين بود. باز هم براى تاءكيد بيشتر مى فرمايد: ((اين وعده اى است كه خدا داده است )) (وعد الله ). <6> ((و خداوند هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد، هر چند اكثر مردم نمى دانند)) (لا يخلف الله وعده و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). و علت عدم آگاهى مردم عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت او است آنها خدا را به درستى نشناختند، و لذا از اين حقيقت كه او محال است از وعده اش تخلف كند درست آگاه نيستند، چرا كه تخلف از وعده يا بخاطر جهل است كه مطلبى مكتوم بوده سپس آشكار گرديده و مايه تغيير عقيده شده است ، و يا به خاطر ضعف و ناتوانى است كه وعده دهنده از عقيده خود باز نگشته ولى توانائى بر انجام وعده خود ندارد. اما خدائى كه هم از عواقب امور آگاه است و هم قدرتش مافوق همه قدرتها است هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد. سپس مى افزايد ((اين مردم كوتاه بين تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى بينند و از آخرت و پايان كارها بيخبرند))! (يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ). آنها تنها از زندگى دنيا آگاهند، و تازه از اين زندگى نيز به ظاهرى قناعت كرده اند، مجموعه اى از سرگرميها و لذات زودگذر و خوابها و خيالها برداشت آنها را از زندگى دنيا تشكيل مى دهد، غرور و غفلتى كه در اين برداشت نهفته است بر كسى پوشيده نيست . اگر آنها باطن و درون اين زندگى دنيا را نيز مى دانستند براى شناخت آخرت كافى بود، چرا كه دقت كافى در اين زندگى زودگذر نشان مى دهد كه حلقه اى است از يك سلسله طولانى ، و مرحله اى است از يك مسير بزرگ ، همانگونه كه دقت در زندگى دوران جنينى نشان مى دهد كه هدف نهائى خود اين زندگى نيست ، بلكه اين يك مرحله مقدماتى براى زندگى گسترده اى است . آرى آنها تنها ظاهرى از اين زندگى را مى بينند و از محتوا و مفاهيم و مكنون آن غافلند. جالب اينكه با تكرار ضمير ((هم )) به اين حقيقت اشاره مى كند كه علت اين غفلت و بيخبرى خود آنها هستند، درست مثل اينكه كسى به ما بگويد: مرا از اين امر تو غافل كردى ، و در جواب بگوئيم : تو خودت غافل شدى ، يعنى سبب غفلت خودت بودى . ﴿1 سوره روم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 60 آيه است محتواى سوره روم از آنجا كه اين سوره مطابق مشهور تماما در مكه نازل شده است ، محتوا و روح سوره هاى مكى در آن منعكس مى باشد، يعنى بيش از همه چيز بحث از مساءله ((مبدء)) و ((معاد)) مى كند، چرا كه دوران مكه دوران آموزشى اعتقادات اصيل اسلامى ، توحيد و مبارزه با شرك ، و توجه به معاد و دادگاه رستاخيز بود، و در لابلاى اين مباحث مطالب ديگرى در ارتباط با آنها نيز مطرح شده است . در حقيقت مطالب اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد. 1 - پيشگوئى از پيروزى روميان بر ايرانيان در جنگى كه در آينده درگير مى شد، به مناسبت گفتگوئى كه ميان مسلمانان و مشركان در اين زمينه روى داده بود كه مشروح آن به خواست خدا خواهد آمد. 2 - گوشه اى از طرز فكر و چگونگى حالات افراد بى ايمان ، و سپس تهديدهائى نسبت به آنها در مورد عذاب و كيفر الهى در رستاخيز. 3 - بخش مهمى از آيات عظمت خداوند در آسمان و زمين و در وجود انسانها از قبيل خروج حيات از مرگ ، و مرگ از حيات ، خلقت انسان از خاك ، نظام زوجيت و آفرينش ‍ همسران براى انسانها و رابطه مودت در ميان آنها، آفرينش آسمان و زمين ، اختلاف زبانها، نعمت خواب در شب و جنبش در روز، ظهور رعد و برق و باران ، و حيات زمين بعد از مرگ ، و تدبير امر آسمان و زمين به امر خدا. 4 - سخن از توحيد فطرى بعد از بيان دلائل آفاقى و انفسى براى شناخت خدا. 5 - بازگشت به شرح و تبيين حالات افراد بى ايمان و گنهكار، و ظهور فساد در زمين بر اثر گناهان آنها. 6 - اشاره اى به مساءله مالكيت و حق ذى القربى و نكوهش از رباخوارى . 7 - بازگشت مجددى به دلائل توحيد و نشانه هاى حق و مسائل مربوط به معاد. روى هم رفته در اين سوره همچون سوره هاى ديگر قرآن مسائل استدلالى و عاطفى و خطابى چنان بهم آميخته شده است كه معجون كاملى براى هدايت و تربيت نفوس فراهم ساخته است . فضيلت سوره روم در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) كه قبلا نيز به آن اشاره كرديم چنين آمده است : ((هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان در شب بيست و سوم بخواند بخدا سوگند اهل بهشت است و هيچ در اين سخن استثنا نمى كنم ... و اين دو سوره موقعيت مهمى نزد پروردگار دارند)). و در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده : ((من قرئها كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل ملك سبح الله بين السماء و الارض و ادرك ما ضيع فى يومه و ليلته )): ((هر كس سوره روم را بخواند پاداشى معادل ده حسنه به تعداد هر فرشته اى كه در ميان آسمان و زمين تسبيح خدا مى گويد خواهد داشت و آنچه را در روز و شب از دست داده جبران خواهد كرد)) بديهى است كسى كه محتواى اين سوره را كه سراسر درس توحيد خدا و دادگاه بزرگ قيامت است در روح و جان خود جاى دهد و مراقبت پروردگار را در هر لحظه در خود ببيند و روز جزا و محكمه عدل الهى را مسلم بداند، تقواى الهى چنان قلبش را پر مى كند كه شايسته چنين پاداش بزرگى است . تفسير: يك پيشگوئى عجيب ! اين سوره جزء 29 سوره اى است كه با حروف مقطعه آغاز مى شود (الم ). كرارا در تفسير اين حروف مقطعه (مخصوصا در آغاز سوره بقره ، آل عمران و اعراف ) بحث كرده ايم . تنها چيزى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه برخلاف بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود و پشت سر آن سخن از عظمت قرآن است در اينجا بحثى از عظمت قرآن نمى يابيم ، بلكه سخن از شكست روميان و پيروزى مجدد آنها در آينده است ، ولى با دقت روشن مى شود كه اين بحث نيز بيان عظمت قرآن است ، چرا كه اين خبر غيبى مربوط به آينده از نشانه هاى اعجاز و عظمت اين كتاب آسمانى محسوب مى شود. بعد از ذكر حروف مقطعه مى فرمايد: ((روميان مغلوب شدند)) (غلبت الروم ). ((و اين شكست در سرزمين نزديكى واقع شد)) (فى ادنى الارض ). نزديك به شما مردم مكه ، در شمال جزيره عرب ، در اراضى شام ، در منطقه اى ميان ((بصرى )) و ((اذرعات )). و از اينجا معلوم مى شود كه منظور از ((روم )) روم شرقى است نه روم غربى . بعضى از مفسران مانند مرحوم شيخ طوسى در تبيان احتمال داده اند كه منظور نقطه نزديكى به سرزمين ايرانيان بوده است يعنى در محلى واقع شد كه نزديكترين نقطه ميان ايران و روم بود. درست است كه تفسير اول با الف و لام عهد در كلمه ((الارض )) مناسبتر است ولى به طورى كه خواهيم گفت از جهاتى تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد. در اينجا تفسير سومى نيز وجود دارد كه شايد تفاوت زيادى از نظر نتيجه با تفسير دوم نداشته باشد، و آن اينكه منظور از اين زمين ، زمين روم است يعنى آنها در نزديكترين سرحداتشان با ايران گرفتار شكست شدند. و اين اشاره به اهميت و عمق اين شكست است چرا كه شكست در نقطه هاى دور دست و مرزهاى بعيد، چندان مهم نيست ، مهم آن است كه كشورى در نزديكترين مرزهايش به دشمن كه از همه جا قويتر و نيرومندتر است گرفتار شكست شود. بنابراين ذكر جمله ((فى ادنى الارض )) اشاره اى خواهد بود به اهميت اين شكست ، و طبعا پيشگوئى از پيروزى طرف مغلوب ظرف چند سال آينده واجد اهميت بيشترى خواهد بود كه جز از طريق اعجاز قابل پيش بينى نيست ! سپس اضافه مى كند: ((آنها (روميان ) بعد از مغلوبيت به زودى غلبه خواهند كرد)) (و هم من بعد غلبهم سيغلبون ). با اينكه جمله ((سيغلبون )) (به زودى غالب مى شوند) براى بيان مقصود كافى بود، ولى مخصوصا تعبير ((من بعد غلبهم )) (بعد از مغلوبيتشان ) بر آن افزوده شده است ، تا اهميت اين پيروزى آشكارتر گردد، چرا كه غالب شدن يك جمعيت مغلوب آنهم در نزديكترين و نيرومندترين مرزهايش ، در يك مدت كوتاه غير منتظره است و قرآن صريحا از اين حادثه غير منتظره خبر مى دهد. سپس حدود سالهاى آن را با اين عبارت بيان مى كند: ((در چند سال ))! (فى بضع سنين ). و مى دانيم مفهوم تعبير ((بضع )) حداقل سه و حداكثر آن نه مى باشد. و اگر مى بينيد خداوند از آينده خبر مى دهد، به خاطر آن است كه همه چيز و همه كار به دست او است چه قبل از پيروزى و چه بعد از پيروزى اين قوم شكست خورده )) (لله الامر من قبل و من بعد). بديهى است بودن همه چيز به دست خدا و به فرمان و اراده او، مانع از اختيار و آزادى اراده ما، و تلاش و كوشش و جهاد در مسير اهداف مورد نظر نيست به تعبير ديگر اين عبارت نمى خواهد اختيار را از ديگران سلب كند، بلكه مى خواهد اين نكته را روشن سازد كه قادر بالذات و مالك على الاطلاق او است و هر كس هر چيزى دارد از او دارد. سپس مى افزايد اگر امروز كه روميان شكست خوردند مشركان خوشحال شدند ((در آن روز كه روميان غالب شدند مؤ منان خوشحال خواهند شد))! (و يومئذ يفرح المؤ منون ). آرى ((خوشحال مى شوند به نصرت الهى )) (بنصر الله ). ((خداوند هر كه را بخواهد يارى مى كند، و او شكست ناپذير و مهربان است )) (ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم ). در اينكه منظور از خوشحالى مسلمانان در آن روز چيست ؟ جمعى گفته اند منظور خوشحالى از پيروزى روميان است هر چند آنها نيز در صف كفار بودند، اما چون داراى كتاب آسمانى بودند پيروزى آنها بر مجوسيان مشرك يك مرحله از پيروزى ((توحيد)) بر ((شرك )) بود. و بعضى افزوده اند: مؤ منان از اين خوشحال شدند كه اين حادثه را به فال نيك گرفتند و دليلى بر پيروزى آنها بر مشركان . يا اينكه شادى آنان از اين بود كه عظمت قرآن و صدق پيشگوئى قاطع آن كه خود يك پيروزى مهم معنوى براى مسلمين محسوب مى شد در آن روز ظاهر گشت . اين احتمال نيز بعيد به نظر نمى رسد كه پيروزى روميان مقارن بود با يكى از پيروزيهاى مسلمين بر مشركان بخصوص اينكه در بعضى از كلمات مفسران بزرگ آمده كه اين پيروزى مقارن پيروزى ((بدر))، و يا مقارن ((صلح حديبيه )) بود كه آن نيز در نوع خود يك پيروزى بزرگ محسوب مى شد. مخصوصا تعبير بنصر الله نيز تناسب با اين معنى دارد. خلاصه ، مسلمانان در آن روز از جهات مختلفى خوشحال شدند: از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود. از پيروزى معنوى به خاطر ظهور اعجاز قرآن . و از پيروزى مقارن آن كه احتمالا ((صلح حديبيه )) يا يكى ديگر از فتوحات مسلمين بود. باز هم براى تاءكيد بيشتر مى فرمايد: ((اين وعده اى است كه خدا داده است )) (وعد الله ). ((و خداوند هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد، هر چند اكثر مردم نمى دانند)) (لا يخلف الله وعده و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). و علت عدم آگاهى مردم عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت او است آنها خدا را به درستى نشناختند، و لذا از اين حقيقت كه او محال است از وعده اش تخلف كند درست آگاه نيستند، چرا كه تخلف از وعده يا بخاطر جهل است كه مطلبى مكتوم بوده سپس آشكار گرديده و مايه تغيير عقيده شده است ، و يا به خاطر ضعف و ناتوانى است كه وعده دهنده از عقيده خود باز نگشته ولى توانائى بر انجام وعده خود ندارد. اما خدائى كه هم از عواقب امور آگاه است و هم قدرتش مافوق همه قدرتها است هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد. سپس مى افزايد ((اين مردم كوتاه بين تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى بينند و از آخرت و پايان كارها بيخبرند))! (يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ). آنها تنها از زندگى دنيا آگاهند، و تازه از اين زندگى نيز به ظاهرى قناعت كرده اند، مجموعه اى از سرگرميها و لذات زودگذر و خوابها و خيالها برداشت آنها را از زندگى دنيا تشكيل مى دهد، غرور و غفلتى كه در اين برداشت نهفته است بر كسى پوشيده نيست . اگر آنها باطن و درون اين زندگى دنيا را نيز مى دانستند براى شناخت آخرت كافى بود، چرا كه دقت كافى در اين زندگى زودگذر نشان مى دهد كه حلقه اى است از يك سلسله طولانى ، و مرحله اى است از يك مسير بزرگ ، همانگونه كه دقت در زندگى دوران جنينى نشان مى دهد كه هدف نهائى خود اين زندگى نيست ، بلكه اين يك مرحله مقدماتى براى زندگى گسترده اى است . آرى آنها تنها ظاهرى از اين زندگى را مى بينند و از محتوا و مفاهيم و مكنون آن غافلند. جالب اينكه با تكرار ضمير ((هم )) به اين حقيقت اشاره مى كند كه علت اين غفلت و بيخبرى خود آنها هستند، درست مثل اينكه كسى به ما بگويد: مرا از اين امر تو غافل كردى ، و در جواب بگوئيم : تو خودت غافل شدى ، يعنى سبب غفلت خودت بودى . ﴿2 سوره روم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 60 آيه است محتواى سوره روم از آنجا كه اين سوره مطابق مشهور تماما در مكه نازل شده است ، محتوا و روح سوره هاى مكى در آن منعكس مى باشد، يعنى بيش از همه چيز بحث از مساءله ((مبدء)) و ((معاد)) مى كند، چرا كه دوران مكه دوران آموزشى اعتقادات اصيل اسلامى ، توحيد و مبارزه با شرك ، و توجه به معاد و دادگاه رستاخيز بود، و در لابلاى اين مباحث مطالب ديگرى در ارتباط با آنها نيز مطرح شده است . در حقيقت مطالب اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد. 1 - پيشگوئى از پيروزى روميان بر ايرانيان در جنگى كه در آينده درگير مى شد، به مناسبت گفتگوئى كه ميان مسلمانان و مشركان در اين زمينه روى داده بود كه مشروح آن به خواست خدا خواهد آمد. 2 - گوشه اى از طرز فكر و چگونگى حالات افراد بى ايمان ، و سپس تهديدهائى نسبت به آنها در مورد عذاب و كيفر الهى در رستاخيز. 3 - بخش مهمى از آيات عظمت خداوند در آسمان و زمين و در وجود انسانها از قبيل خروج حيات از مرگ ، و مرگ از حيات ، خلقت انسان از خاك ، نظام زوجيت و آفرينش ‍ همسران براى انسانها و رابطه مودت در ميان آنها، آفرينش آسمان و زمين ، اختلاف زبانها، نعمت خواب در شب و جنبش در روز، ظهور رعد و برق و باران ، و حيات زمين بعد از مرگ ، و تدبير امر آسمان و زمين به امر خدا. 4 - سخن از توحيد فطرى بعد از بيان دلائل آفاقى و انفسى براى شناخت خدا. 5 - بازگشت به شرح و تبيين حالات افراد بى ايمان و گنهكار، و ظهور فساد در زمين بر اثر گناهان آنها. 6 - اشاره اى به مساءله مالكيت و حق ذى القربى و نكوهش از رباخوارى . 7 - بازگشت مجددى به دلائل توحيد و نشانه هاى حق و مسائل مربوط به معاد. روى هم رفته در اين سوره همچون سوره هاى ديگر قرآن مسائل استدلالى و عاطفى و خطابى چنان بهم آميخته شده است كه معجون كاملى براى هدايت و تربيت نفوس فراهم ساخته است . فضيلت سوره روم در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) كه قبلا نيز به آن اشاره كرديم چنين آمده است : ((هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان در شب بيست و سوم بخواند بخدا سوگند اهل بهشت است و هيچ در اين سخن استثنا نمى كنم ... و اين دو سوره موقعيت مهمى نزد پروردگار دارند)). و در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده : ((من قرئها كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل ملك سبح الله بين السماء و الارض و ادرك ما ضيع فى يومه و ليلته )): ((هر كس سوره روم را بخواند پاداشى معادل ده حسنه به تعداد هر فرشته اى كه در ميان آسمان و زمين تسبيح خدا مى گويد خواهد داشت و آنچه را در روز و شب از دست داده جبران خواهد كرد)) بديهى است كسى كه محتواى اين سوره را كه سراسر درس توحيد خدا و دادگاه بزرگ قيامت است در روح و جان خود جاى دهد و مراقبت پروردگار را در هر لحظه در خود ببيند و روز جزا و محكمه عدل الهى را مسلم بداند، تقواى الهى چنان قلبش را پر مى كند كه شايسته چنين پاداش بزرگى است . تفسير: يك پيشگوئى عجيب ! اين سوره جزء 29 سوره اى است كه با حروف مقطعه آغاز مى شود (الم ). كرارا در تفسير اين حروف مقطعه (مخصوصا در آغاز سوره بقره ، آل عمران و اعراف ) بحث كرده ايم . تنها چيزى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه برخلاف بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود و پشت سر آن سخن از عظمت قرآن است در اينجا بحثى از عظمت قرآن نمى يابيم ، بلكه سخن از شكست روميان و پيروزى مجدد آنها در آينده است ، ولى با دقت روشن مى شود كه اين بحث نيز بيان عظمت قرآن است ، چرا كه اين خبر غيبى مربوط به آينده از نشانه هاى اعجاز و عظمت اين كتاب آسمانى محسوب مى شود. بعد از ذكر حروف مقطعه مى فرمايد: ((روميان مغلوب شدند)) (غلبت الروم ). ((و اين شكست در سرزمين نزديكى واقع شد)) (فى ادنى الارض ). نزديك به شما مردم مكه ، در شمال جزيره عرب ، در اراضى شام ، در منطقه اى ميان ((بصرى )) و ((اذرعات )). و از اينجا معلوم مى شود كه منظور از ((روم )) روم شرقى است نه روم غربى . بعضى از مفسران مانند مرحوم شيخ طوسى در تبيان احتمال داده اند كه منظور نقطه نزديكى به سرزمين ايرانيان بوده است يعنى در محلى واقع شد كه نزديكترين نقطه ميان ايران و روم بود. درست است كه تفسير اول با الف و لام عهد در كلمه ((الارض )) مناسبتر است ولى به طورى كه خواهيم گفت از جهاتى تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد. در اينجا تفسير سومى نيز وجود دارد كه شايد تفاوت زيادى از نظر نتيجه با تفسير دوم نداشته باشد، و آن اينكه منظور از اين زمين ، زمين روم است يعنى آنها در نزديكترين سرحداتشان با ايران گرفتار شكست شدند. و اين اشاره به اهميت و عمق اين شكست است چرا كه شكست در نقطه هاى دور دست و مرزهاى بعيد، چندان مهم نيست ، مهم آن است كه كشورى در نزديكترين مرزهايش به دشمن كه از همه جا قويتر و نيرومندتر است گرفتار شكست شود. بنابراين ذكر جمله ((فى ادنى الارض )) اشاره اى خواهد بود به اهميت اين شكست ، و طبعا پيشگوئى از پيروزى طرف مغلوب ظرف چند سال آينده واجد اهميت بيشترى خواهد بود كه جز از طريق اعجاز قابل پيش بينى نيست ! سپس اضافه مى كند: ((آنها (روميان ) بعد از مغلوبيت به زودى غلبه خواهند كرد)) (و هم من بعد غلبهم سيغلبون ). با اينكه جمله ((سيغلبون )) (به زودى غالب مى شوند) براى بيان مقصود كافى بود، ولى مخصوصا تعبير ((من بعد غلبهم )) (بعد از مغلوبيتشان ) بر آن افزوده شده است ، تا اهميت اين پيروزى آشكارتر گردد، چرا كه غالب شدن يك جمعيت مغلوب آنهم در نزديكترين و نيرومندترين مرزهايش ، در يك مدت كوتاه غير منتظره است و قرآن صريحا از اين حادثه غير منتظره خبر مى دهد. سپس حدود سالهاى آن را با اين عبارت بيان مى كند: ((در چند سال ))! (فى بضع سنين ). و مى دانيم مفهوم تعبير ((بضع )) حداقل سه و حداكثر آن نه مى باشد. و اگر مى بينيد خداوند از آينده خبر مى دهد، به خاطر آن است كه همه چيز و همه كار به دست او است چه قبل از پيروزى و چه بعد از پيروزى اين قوم شكست خورده )) (لله الامر من قبل و من بعد). بديهى است بودن همه چيز به دست خدا و به فرمان و اراده او، مانع از اختيار و آزادى اراده ما، و تلاش و كوشش و جهاد در مسير اهداف مورد نظر نيست به تعبير ديگر اين عبارت نمى خواهد اختيار را از ديگران سلب كند، بلكه مى خواهد اين نكته را روشن سازد كه قادر بالذات و مالك على الاطلاق او است و هر كس هر چيزى دارد از او دارد. سپس مى افزايد اگر امروز كه روميان شكست خوردند مشركان خوشحال شدند ((در آن روز كه روميان غالب شدند مؤ منان خوشحال خواهند شد))! (و يومئذ يفرح المؤ منون ). آرى ((خوشحال مى شوند به نصرت الهى )) (بنصر الله ). ((خداوند هر كه را بخواهد يارى مى كند، و او شكست ناپذير و مهربان است )) (ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم ). در اينكه منظور از خوشحالى مسلمانان در آن روز چيست ؟ جمعى گفته اند منظور خوشحالى از پيروزى روميان است هر چند آنها نيز در صف كفار بودند، اما چون داراى كتاب آسمانى بودند پيروزى آنها بر مجوسيان مشرك يك مرحله از پيروزى ((توحيد)) بر ((شرك )) بود. و بعضى افزوده اند: مؤ منان از اين خوشحال شدند كه اين حادثه را به فال نيك گرفتند و دليلى بر پيروزى آنها بر مشركان . يا اينكه شادى آنان از اين بود كه عظمت قرآن و صدق پيشگوئى قاطع آن كه خود يك پيروزى مهم معنوى براى مسلمين محسوب مى شد در آن روز ظاهر گشت . اين احتمال نيز بعيد به نظر نمى رسد كه پيروزى روميان مقارن بود با يكى از پيروزيهاى مسلمين بر مشركان بخصوص اينكه در بعضى از كلمات مفسران بزرگ آمده كه اين پيروزى مقارن پيروزى ((بدر))، و يا مقارن ((صلح حديبيه )) بود كه آن نيز در نوع خود يك پيروزى بزرگ محسوب مى شد. مخصوصا تعبير بنصر الله نيز تناسب با اين معنى دارد. خلاصه ، مسلمانان در آن روز از جهات مختلفى خوشحال شدند: از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود. از پيروزى معنوى به خاطر ظهور اعجاز قرآن . و از پيروزى مقارن آن كه احتمالا ((صلح حديبيه )) يا يكى ديگر از فتوحات مسلمين بود. باز هم براى تاءكيد بيشتر مى فرمايد: ((اين وعده اى است كه خدا داده است )) (وعد الله ). ((و خداوند هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد، هر چند اكثر مردم نمى دانند)) (لا يخلف الله وعده و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). و علت عدم آگاهى مردم عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت او است آنها خدا را به درستى نشناختند، و لذا از اين حقيقت كه او محال است از وعده اش تخلف كند درست آگاه نيستند، چرا كه تخلف از وعده يا بخاطر جهل است كه مطلبى مكتوم بوده سپس آشكار گرديده و مايه تغيير عقيده شده است ، و يا به خاطر ضعف و ناتوانى است كه وعده دهنده از عقيده خود باز نگشته ولى توانائى بر انجام وعده خود ندارد. اما خدائى كه هم از عواقب امور آگاه است و هم قدرتش مافوق همه قدرتها است هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد. سپس مى افزايد ((اين مردم كوتاه بين تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى بينند و از آخرت و پايان كارها بيخبرند))! (يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ). آنها تنها از زندگى دنيا آگاهند، و تازه از اين زندگى نيز به ظاهرى قناعت كرده اند، مجموعه اى از سرگرميها و لذات زودگذر و خوابها و خيالها برداشت آنها را از زندگى دنيا تشكيل مى دهد، غرور و غفلتى كه در اين برداشت نهفته است بر كسى پوشيده نيست . اگر آنها باطن و درون اين زندگى دنيا را نيز مى دانستند براى شناخت آخرت كافى بود، چرا كه دقت كافى در اين زندگى زودگذر نشان مى دهد كه حلقه اى است از يك سلسله طولانى ، و مرحله اى است از يك مسير بزرگ ، همانگونه كه دقت در زندگى دوران جنينى نشان مى دهد كه هدف نهائى خود اين زندگى نيست ، بلكه اين يك مرحله مقدماتى براى زندگى گسترده اى است . آرى آنها تنها ظاهرى از اين زندگى را مى بينند و از محتوا و مفاهيم و مكنون آن غافلند. جالب اينكه با تكرار ضمير ((هم )) به اين حقيقت اشاره مى كند كه علت اين غفلت و بيخبرى خود آنها هستند، درست مثل اينكه كسى به ما بگويد: مرا از اين امر تو غافل كردى ، و در جواب بگوئيم : تو خودت غافل شدى ، يعنى سبب غفلت خودت بودى . ﴿3 سوره روم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 60 آيه است محتواى سوره روم از آنجا كه اين سوره مطابق مشهور تماما در مكه نازل شده است ، محتوا و روح سوره هاى مكى در آن منعكس مى باشد، يعنى بيش از همه چيز بحث از مساءله ((مبدء)) و ((معاد)) مى كند، چرا كه دوران مكه دوران آموزشى اعتقادات اصيل اسلامى ، توحيد و مبارزه با شرك ، و توجه به معاد و دادگاه رستاخيز بود، و در لابلاى اين مباحث مطالب ديگرى در ارتباط با آنها نيز مطرح شده است . در حقيقت مطالب اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد. 1 - پيشگوئى از پيروزى روميان بر ايرانيان در جنگى كه در آينده درگير مى شد، به مناسبت گفتگوئى كه ميان مسلمانان و مشركان در اين زمينه روى داده بود كه مشروح آن به خواست خدا خواهد آمد. 2 - گوشه اى از طرز فكر و چگونگى حالات افراد بى ايمان ، و سپس تهديدهائى نسبت به آنها در مورد عذاب و كيفر الهى در رستاخيز. 3 - بخش مهمى از آيات عظمت خداوند در آسمان و زمين و در وجود انسانها از قبيل خروج حيات از مرگ ، و مرگ از حيات ، خلقت انسان از خاك ، نظام زوجيت و آفرينش ‍ همسران براى انسانها و رابطه مودت در ميان آنها، آفرينش آسمان و زمين ، اختلاف زبانها، نعمت خواب در شب و جنبش در روز، ظهور رعد و برق و باران ، و حيات زمين بعد از مرگ ، و تدبير امر آسمان و زمين به امر خدا. 4 - سخن از توحيد فطرى بعد از بيان دلائل آفاقى و انفسى براى شناخت خدا. 5 - بازگشت به شرح و تبيين حالات افراد بى ايمان و گنهكار، و ظهور فساد در زمين بر اثر گناهان آنها. 6 - اشاره اى به مساءله مالكيت و حق ذى القربى و نكوهش از رباخوارى . 7 - بازگشت مجددى به دلائل توحيد و نشانه هاى حق و مسائل مربوط به معاد. روى هم رفته در اين سوره همچون سوره هاى ديگر قرآن مسائل استدلالى و عاطفى و خطابى چنان بهم آميخته شده است كه معجون كاملى براى هدايت و تربيت نفوس فراهم ساخته است . فضيلت سوره روم در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) كه قبلا نيز به آن اشاره كرديم چنين آمده است : ((هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان در شب بيست و سوم بخواند بخدا سوگند اهل بهشت است و هيچ در اين سخن استثنا نمى كنم ... و اين دو سوره موقعيت مهمى نزد پروردگار دارند)). و در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده : ((من قرئها كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل ملك سبح الله بين السماء و الارض و ادرك ما ضيع فى يومه و ليلته )): ((هر كس سوره روم را بخواند پاداشى معادل ده حسنه به تعداد هر فرشته اى كه در ميان آسمان و زمين تسبيح خدا مى گويد خواهد داشت و آنچه را در روز و شب از دست داده جبران خواهد كرد)) بديهى است كسى كه محتواى اين سوره را كه سراسر درس توحيد خدا و دادگاه بزرگ قيامت است در روح و جان خود جاى دهد و مراقبت پروردگار را در هر لحظه در خود ببيند و روز جزا و محكمه عدل الهى را مسلم بداند، تقواى الهى چنان قلبش را پر مى كند كه شايسته چنين پاداش بزرگى است . تفسير: يك پيشگوئى عجيب ! اين سوره جزء 29 سوره اى است كه با حروف مقطعه آغاز مى شود (الم ). كرارا در تفسير اين حروف مقطعه (مخصوصا در آغاز سوره بقره ، آل عمران و اعراف ) بحث كرده ايم . تنها چيزى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه برخلاف بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود و پشت سر آن سخن از عظمت قرآن است در اينجا بحثى از عظمت قرآن نمى يابيم ، بلكه سخن از شكست روميان و پيروزى مجدد آنها در آينده است ، ولى با دقت روشن مى شود كه اين بحث نيز بيان عظمت قرآن است ، چرا كه اين خبر غيبى مربوط به آينده از نشانه هاى اعجاز و عظمت اين كتاب آسمانى محسوب مى شود. بعد از ذكر حروف مقطعه مى فرمايد: ((روميان مغلوب شدند)) (غلبت الروم ). ((و اين شكست در سرزمين نزديكى واقع شد)) (فى ادنى الارض ). نزديك به شما مردم مكه ، در شمال جزيره عرب ، در اراضى شام ، در منطقه اى ميان ((بصرى )) و ((اذرعات )). و از اينجا معلوم مى شود كه منظور از ((روم )) روم شرقى است نه روم غربى . بعضى از مفسران مانند مرحوم شيخ طوسى در تبيان احتمال داده اند كه منظور نقطه نزديكى به سرزمين ايرانيان بوده است يعنى در محلى واقع شد كه نزديكترين نقطه ميان ايران و روم بود. درست است كه تفسير اول با الف و لام عهد در كلمه ((الارض )) مناسبتر است ولى به طورى كه خواهيم گفت از جهاتى تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد. در اينجا تفسير سومى نيز وجود دارد كه شايد تفاوت زيادى از نظر نتيجه با تفسير دوم نداشته باشد، و آن اينكه منظور از اين زمين ، زمين روم است يعنى آنها در نزديكترين سرحداتشان با ايران گرفتار شكست شدند. و اين اشاره به اهميت و عمق اين شكست است چرا كه شكست در نقطه هاى دور دست و مرزهاى بعيد، چندان مهم نيست ، مهم آن است كه كشورى در نزديكترين مرزهايش به دشمن كه از همه جا قويتر و نيرومندتر است گرفتار شكست شود. بنابراين ذكر جمله ((فى ادنى الارض )) اشاره اى خواهد بود به اهميت اين شكست ، و طبعا پيشگوئى از پيروزى طرف مغلوب ظرف چند سال آينده واجد اهميت بيشترى خواهد بود كه جز از طريق اعجاز قابل پيش بينى نيست ! سپس اضافه مى كند: ((آنها (روميان ) بعد از مغلوبيت به زودى غلبه خواهند كرد)) (و هم من بعد غلبهم سيغلبون ). با اينكه جمله ((سيغلبون )) (به زودى غالب مى شوند) براى بيان مقصود كافى بود، ولى مخصوصا تعبير ((من بعد غلبهم )) (بعد از مغلوبيتشان ) بر آن افزوده شده است ، تا اهميت اين پيروزى آشكارتر گردد، چرا كه غالب شدن يك جمعيت مغلوب آنهم در نزديكترين و نيرومندترين مرزهايش ، در يك مدت كوتاه غير منتظره است و قرآن صريحا از اين حادثه غير منتظره خبر مى دهد. سپس حدود سالهاى آن را با اين عبارت بيان مى كند: ((در چند سال ))! (فى بضع سنين ). و مى دانيم مفهوم تعبير ((بضع )) حداقل سه و حداكثر آن نه مى باشد. و اگر مى بينيد خداوند از آينده خبر مى دهد، به خاطر آن است كه همه چيز و همه كار به دست او است چه قبل از پيروزى و چه بعد از پيروزى اين قوم شكست خورده )) (لله الامر من قبل و من بعد). بديهى است بودن همه چيز به دست خدا و به فرمان و اراده او، مانع از اختيار و آزادى اراده ما، و تلاش و كوشش و جهاد در مسير اهداف مورد نظر نيست به تعبير ديگر اين عبارت نمى خواهد اختيار را از ديگران سلب كند، بلكه مى خواهد اين نكته را روشن سازد كه قادر بالذات و مالك على الاطلاق او است و هر كس هر چيزى دارد از او دارد. سپس مى افزايد اگر امروز كه روميان شكست خوردند مشركان خوشحال شدند ((در آن روز كه روميان غالب شدند مؤ منان خوشحال خواهند شد))! (و يومئذ يفرح المؤ منون ). آرى ((خوشحال مى شوند به نصرت الهى )) (بنصر الله ). ((خداوند هر كه را بخواهد يارى مى كند، و او شكست ناپذير و مهربان است )) (ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم ). در اينكه منظور از خوشحالى مسلمانان در آن روز چيست ؟ جمعى گفته اند منظور خوشحالى از پيروزى روميان است هر چند آنها نيز در صف كفار بودند، اما چون داراى كتاب آسمانى بودند پيروزى آنها بر مجوسيان مشرك يك مرحله از پيروزى ((توحيد)) بر ((شرك )) بود. و بعضى افزوده اند: مؤ منان از اين خوشحال شدند كه اين حادثه را به فال نيك گرفتند و دليلى بر پيروزى آنها بر مشركان . يا اينكه شادى آنان از اين بود كه عظمت قرآن و صدق پيشگوئى قاطع آن كه خود يك پيروزى مهم معنوى براى مسلمين محسوب مى شد در آن روز ظاهر گشت . اين احتمال نيز بعيد به نظر نمى رسد كه پيروزى روميان مقارن بود با يكى از پيروزيهاى مسلمين بر مشركان بخصوص اينكه در بعضى از كلمات مفسران بزرگ آمده كه اين پيروزى مقارن پيروزى ((بدر))، و يا مقارن ((صلح حديبيه )) بود كه آن نيز در نوع خود يك پيروزى بزرگ محسوب مى شد. مخصوصا تعبير بنصر الله نيز تناسب با اين معنى دارد. خلاصه ، مسلمانان در آن روز از جهات مختلفى خوشحال شدند: از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود. از پيروزى معنوى به خاطر ظهور اعجاز قرآن . و از پيروزى مقارن آن كه احتمالا ((صلح حديبيه )) يا يكى ديگر از فتوحات مسلمين بود. باز هم براى تاءكيد بيشتر مى فرمايد: ((اين وعده اى است كه خدا داده است )) (وعد الله ). ((و خداوند هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد، هر چند اكثر مردم نمى دانند)) (لا يخلف الله وعده و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). و علت عدم آگاهى مردم عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت او است آنها خدا را به درستى نشناختند، و لذا از اين حقيقت كه او محال است از وعده اش تخلف كند درست آگاه نيستند، چرا كه تخلف از وعده يا بخاطر جهل است كه مطلبى مكتوم بوده سپس آشكار گرديده و مايه تغيير عقيده شده است ، و يا به خاطر ضعف و ناتوانى است كه وعده دهنده از عقيده خود باز نگشته ولى توانائى بر انجام وعده خود ندارد. اما خدائى كه هم از عواقب امور آگاه است و هم قدرتش مافوق همه قدرتها است هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد. سپس مى افزايد ((اين مردم كوتاه بين تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى بينند و از آخرت و پايان كارها بيخبرند))! (يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ). آنها تنها از زندگى دنيا آگاهند، و تازه از اين زندگى نيز به ظاهرى قناعت كرده اند، مجموعه اى از سرگرميها و لذات زودگذر و خوابها و خيالها برداشت آنها را از زندگى دنيا تشكيل مى دهد، غرور و غفلتى كه در اين برداشت نهفته است بر كسى پوشيده نيست . اگر آنها باطن و درون اين زندگى دنيا را نيز مى دانستند براى شناخت آخرت كافى بود، چرا كه دقت كافى در اين زندگى زودگذر نشان مى دهد كه حلقه اى است از يك سلسله طولانى ، و مرحله اى است از يك مسير بزرگ ، همانگونه كه دقت در زندگى دوران جنينى نشان مى دهد كه هدف نهائى خود اين زندگى نيست ، بلكه اين يك مرحله مقدماتى براى زندگى گسترده اى است . آرى آنها تنها ظاهرى از اين زندگى را مى بينند و از محتوا و مفاهيم و مكنون آن غافلند. جالب اينكه با تكرار ضمير ((هم )) به اين حقيقت اشاره مى كند كه علت اين غفلت و بيخبرى خود آنها هستند، درست مثل اينكه كسى به ما بگويد: مرا از اين امر تو غافل كردى ، و در جواب بگوئيم : تو خودت غافل شدى ، يعنى سبب غفلت خودت بودى . ﴿4 سوره روم مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و داراى 60 آيه است محتواى سوره روم از آنجا كه اين سوره مطابق مشهور تماما در مكه نازل شده است ، محتوا و روح سوره هاى مكى در آن منعكس مى باشد، يعنى بيش از همه چيز بحث از مساءله ((مبدء)) و ((معاد)) مى كند، چرا كه دوران مكه دوران آموزشى اعتقادات اصيل اسلامى ، توحيد و مبارزه با شرك ، و توجه به معاد و دادگاه رستاخيز بود، و در لابلاى اين مباحث مطالب ديگرى در ارتباط با آنها نيز مطرح شده است . در حقيقت مطالب اين سوره را در هفت بخش مى توان خلاصه كرد. 1 - پيشگوئى از پيروزى روميان بر ايرانيان در جنگى كه در آينده درگير مى شد، به مناسبت گفتگوئى كه ميان مسلمانان و مشركان در اين زمينه روى داده بود كه مشروح آن به خواست خدا خواهد آمد. 2 - گوشه اى از طرز فكر و چگونگى حالات افراد بى ايمان ، و سپس تهديدهائى نسبت به آنها در مورد عذاب و كيفر الهى در رستاخيز. 3 - بخش مهمى از آيات عظمت خداوند در آسمان و زمين و در وجود انسانها از قبيل خروج حيات از مرگ ، و مرگ از حيات ، خلقت انسان از خاك ، نظام زوجيت و آفرينش ‍ همسران براى انسانها و رابطه مودت در ميان آنها، آفرينش آسمان و زمين ، اختلاف زبانها، نعمت خواب در شب و جنبش در روز، ظهور رعد و برق و باران ، و حيات زمين بعد از مرگ ، و تدبير امر آسمان و زمين به امر خدا. 4 - سخن از توحيد فطرى بعد از بيان دلائل آفاقى و انفسى براى شناخت خدا. 5 - بازگشت به شرح و تبيين حالات افراد بى ايمان و گنهكار، و ظهور فساد در زمين بر اثر گناهان آنها. 6 - اشاره اى به مساءله مالكيت و حق ذى القربى و نكوهش از رباخوارى . 7 - بازگشت مجددى به دلائل توحيد و نشانه هاى حق و مسائل مربوط به معاد. روى هم رفته در اين سوره همچون سوره هاى ديگر قرآن مسائل استدلالى و عاطفى و خطابى چنان بهم آميخته شده است كه معجون كاملى براى هدايت و تربيت نفوس فراهم ساخته است . فضيلت سوره روم در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) كه قبلا نيز به آن اشاره كرديم چنين آمده است : ((هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان در شب بيست و سوم بخواند بخدا سوگند اهل بهشت است و هيچ در اين سخن استثنا نمى كنم ... و اين دو سوره موقعيت مهمى نزد پروردگار دارند)). و در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده : ((من قرئها كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل ملك سبح الله بين السماء و الارض و ادرك ما ضيع فى يومه و ليلته )): ((هر كس سوره روم را بخواند پاداشى معادل ده حسنه به تعداد هر فرشته اى كه در ميان آسمان و زمين تسبيح خدا مى گويد خواهد داشت و آنچه را در روز و شب از دست داده جبران خواهد كرد)) بديهى است كسى كه محتواى اين سوره را كه سراسر درس توحيد خدا و دادگاه بزرگ قيامت است در روح و جان خود جاى دهد و مراقبت پروردگار را در هر لحظه در خود ببيند و روز جزا و محكمه عدل الهى را مسلم بداند، تقواى الهى چنان قلبش را پر مى كند كه شايسته چنين پاداش بزرگى است . تفسير: يك پيشگوئى عجيب ! اين سوره جزء 29 سوره اى است كه با حروف مقطعه آغاز مى شود (الم ). كرارا در تفسير اين حروف مقطعه (مخصوصا در آغاز سوره بقره ، آل عمران و اعراف ) بحث كرده ايم . تنها چيزى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه برخلاف بسيارى از سوره هائى كه با حروف مقطعه آغاز مى شود و پشت سر آن سخن از عظمت قرآن است در اينجا بحثى از عظمت قرآن نمى يابيم ، بلكه سخن از شكست روميان و پيروزى مجدد آنها در آينده است ، ولى با دقت روشن مى شود كه اين بحث نيز بيان عظمت قرآن است ، چرا كه اين خبر غيبى مربوط به آينده از نشانه هاى اعجاز و عظمت اين كتاب آسمانى محسوب مى شود. بعد از ذكر حروف مقطعه مى فرمايد: ((روميان مغلوب شدند)) (غلبت الروم ). ((و اين شكست در سرزمين نزديكى واقع شد)) (فى ادنى الارض ). نزديك به شما مردم مكه ، در شمال جزيره عرب ، در اراضى شام ، در منطقه اى ميان ((بصرى )) و ((اذرعات )). و از اينجا معلوم مى شود كه منظور از ((روم )) روم شرقى است نه روم غربى . بعضى از مفسران مانند مرحوم شيخ طوسى در تبيان احتمال داده اند كه منظور نقطه نزديكى به سرزمين ايرانيان بوده است يعنى در محلى واقع شد كه نزديكترين نقطه ميان ايران و روم بود. درست است كه تفسير اول با الف و لام عهد در كلمه ((الارض )) مناسبتر است ولى به طورى كه خواهيم گفت از جهاتى تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد. در اينجا تفسير سومى نيز وجود دارد كه شايد تفاوت زيادى از نظر نتيجه با تفسير دوم نداشته باشد، و آن اينكه منظور از اين زمين ، زمين روم است يعنى آنها در نزديكترين سرحداتشان با ايران گرفتار شكست شدند. و اين اشاره به اهميت و عمق اين شكست است چرا كه شكست در نقطه هاى دور دست و مرزهاى بعيد، چندان مهم نيست ، مهم آن است كه كشورى در نزديكترين مرزهايش به دشمن كه از همه جا قويتر و نيرومندتر است گرفتار شكست شود. بنابراين ذكر جمله ((فى ادنى الارض )) اشاره اى خواهد بود به اهميت اين شكست ، و طبعا پيشگوئى از پيروزى طرف مغلوب ظرف چند سال آينده واجد اهميت بيشترى خواهد بود كه جز از طريق اعجاز قابل پيش بينى نيست ! سپس اضافه مى كند: ((آنها (روميان ) بعد از مغلوبيت به زودى غلبه خواهند كرد)) (و هم من بعد غلبهم سيغلبون ). با اينكه جمله ((سيغلبون )) (به زودى غالب مى شوند) براى بيان مقصود كافى بود، ولى مخصوصا تعبير ((من بعد غلبهم )) (بعد از مغلوبيتشان ) بر آن افزوده شده است ، تا اهميت اين پيروزى آشكارتر گردد، چرا كه غالب شدن يك جمعيت مغلوب آنهم در نزديكترين و نيرومندترين مرزهايش ، در يك مدت كوتاه غير منتظره است و قرآن صريحا از اين حادثه غير منتظره خبر مى دهد. سپس حدود سالهاى آن را با اين عبارت بيان مى كند: ((در چند سال ))! (فى بضع سنين ). و مى دانيم مفهوم تعبير ((بضع )) حداقل سه و حداكثر آن نه مى باشد. و اگر مى بينيد خداوند از آينده خبر مى دهد، به خاطر آن است كه همه چيز و همه كار به دست او است چه قبل از پيروزى و چه بعد از پيروزى اين قوم شكست خورده )) (لله الامر من قبل و من بعد). بديهى است بودن همه چيز به دست خدا و به فرمان و اراده او، مانع از اختيار و آزادى اراده ما، و تلاش و كوشش و جهاد در مسير اهداف مورد نظر نيست به تعبير ديگر اين عبارت نمى خواهد اختيار را از ديگران سلب كند، بلكه مى خواهد اين نكته را روشن سازد كه قادر بالذات و مالك على الاطلاق او است و هر كس هر چيزى دارد از او دارد. سپس مى افزايد اگر امروز كه روميان شكست خوردند مشركان خوشحال شدند ((در آن روز كه روميان غالب شدند مؤ منان خوشحال خواهند شد))! (و يومئذ يفرح المؤ منون ). آرى ((خوشحال مى شوند به نصرت الهى )) (بنصر الله ). ((خداوند هر كه را بخواهد يارى مى كند، و او شكست ناپذير و مهربان است )) (ينصر من يشاء و هو العزيز الرحيم ). در اينكه منظور از خوشحالى مسلمانان در آن روز چيست ؟ جمعى گفته اند منظور خوشحالى از پيروزى روميان است هر چند آنها نيز در صف كفار بودند، اما چون داراى كتاب آسمانى بودند پيروزى آنها بر مجوسيان مشرك يك مرحله از پيروزى ((توحيد)) بر ((شرك )) بود. و بعضى افزوده اند: مؤ منان از اين خوشحال شدند كه اين حادثه را به فال نيك گرفتند و دليلى بر پيروزى آنها بر مشركان . يا اينكه شادى آنان از اين بود كه عظمت قرآن و صدق پيشگوئى قاطع آن كه خود يك پيروزى مهم معنوى براى مسلمين محسوب مى شد در آن روز ظاهر گشت . اين احتمال نيز بعيد به نظر نمى رسد كه پيروزى روميان مقارن بود با يكى از پيروزيهاى مسلمين بر مشركان بخصوص اينكه در بعضى از كلمات مفسران بزرگ آمده كه اين پيروزى مقارن پيروزى ((بدر))، و يا مقارن ((صلح حديبيه )) بود كه آن نيز در نوع خود يك پيروزى بزرگ محسوب مى شد. مخصوصا تعبير بنصر الله نيز تناسب با اين معنى دارد. خلاصه ، مسلمانان در آن روز از جهات مختلفى خوشحال شدند: از پيروزى اهل كتاب بر مجوسيان كه صحنه اى از غلبه خداپرستى بر شرك بود. از پيروزى معنوى به خاطر ظهور اعجاز قرآن . و از پيروزى مقارن آن كه احتمالا ((صلح حديبيه )) يا يكى ديگر از فتوحات مسلمين بود. باز هم براى تاءكيد بيشتر مى فرمايد: ((اين وعده اى است كه خدا داده است )) (وعد الله ). ((و خداوند هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد، هر چند اكثر مردم نمى دانند)) (لا يخلف الله وعده و لكن اكثر الناس لا يعلمون ). و علت عدم آگاهى مردم عدم معرفتشان نسبت به خدا و علم و قدرت او است آنها خدا را به درستى نشناختند، و لذا از اين حقيقت كه او محال است از وعده اش تخلف كند درست آگاه نيستند، چرا كه تخلف از وعده يا بخاطر جهل است كه مطلبى مكتوم بوده سپس آشكار گرديده و مايه تغيير عقيده شده است ، و يا به خاطر ضعف و ناتوانى است كه وعده دهنده از عقيده خود باز نگشته ولى توانائى بر انجام وعده خود ندارد. اما خدائى كه هم از عواقب امور آگاه است و هم قدرتش مافوق همه قدرتها است هرگز از وعده اش تخلف نخواهد كرد. سپس مى افزايد ((اين مردم كوتاه بين تنها ظاهرى از زندگى دنيا را مى بينند و از آخرت و پايان كارها بيخبرند))! (يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون ). آنها تنها از زندگى دنيا آگاهند، و تازه از اين زندگى نيز به ظاهرى قناعت كرده اند، مجموعه اى از سرگرميها و لذات زودگذر و خوابها و خيالها برداشت آنها را از زندگى دنيا تشكيل مى دهد، غرور و غفلتى كه در اين برداشت نهفته است بر كسى پوشيده نيست . اگر آنها باطن و درون اين زندگى دنيا را نيز مى دانستند براى شناخت آخرت كافى بود، چرا كه دقت كافى در اين زندگى زودگذر نشان مى دهد كه حلقه اى است از يك سلسله طولانى ، و مرحله اى است از يك مسير بزرگ ، همانگونه كه دقت در زندگى دوران جنينى نشان مى دهد كه هدف نهائى خود اين زندگى نيست ، بلكه اين يك مرحله مقدماتى براى زندگى گسترده اى است . آرى آنها تنها ظاهرى از اين زندگى را مى بينند و از محتوا و مفاهيم و مكنون آن غافلند. جالب اينكه با تكرار ضمير ((هم )) به اين حقيقت اشاره مى كند كه علت اين غفلت و بيخبرى خود آنها هستند، درست مثل اينكه كسى به ما بگويد: مرا از اين امر تو غافل كردى ، و در جواب بگوئيم : تو خودت غافل شدى ، يعنى سبب غفلت خودت بودى . ﴿5