پیمایش
إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَىٰ مَعَادٍ ۚ قُلْ رَبِّي أَعْلَمُ مَنْ جَاءَ بِالْهُدَىٰ وَمَنْ هُوَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ ﴿85 وَمَا كُنْتَ تَرْجُو أَنْ يُلْقَىٰ إِلَيْكَ الْكِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ ۖ فَلَا تَكُونَنَّ ظَهِيرًا لِلْكَافِرِينَ ﴿86 وَلَا يَصُدُّنَّكَ عَنْ آيَاتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَيْكَ ۖ وَادْعُ إِلَىٰ رَبِّكَ ۖ وَلَا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ﴿87 وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۘ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ۚ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ﴿88 العنکبوت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الم ﴿1 أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ ﴿2 وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ ۖ فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ ﴿3 أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئَاتِ أَنْ يَسْبِقُونَا ۚ سَاءَ مَا يَحْكُمُونَ ﴿4 مَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لَآتٍ ۚ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ﴿5 وَمَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ ﴿6

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

یقیناً کسی که [ابلاغ و عمل کردن به] قرآن را بر تو واجب کرده است، حتماً تو را به بازگشت گاه [رفیع و بلند مرتبه ات، شهر مکه] بازمی گرداند. بگو: پروردگارم به کسی که هدایت را آورده است و به کسی که در گمراهی آشکاری است، داناتر است. ﴿85 و تو امید و انتظار نداشتی که این کتاب بر تو القا شود، لکن رحمتی از سوی پروردگارت بود [که بر تو القا شد]؛ پس هرگز پشتیبان کافران مباش، ﴿86 و مبادا [کفر پیشگان لجوج] تو را از [ابلاغ] آیات خدا پس از آنکه به سوی تو نازل شد باز دارند، و به جانب پروردگارت دعوت کن، و هرگز از مشرکان مباش، ﴿87 و با خدا معبودی دیگر مخوان، جز او معبودی نیست، هر چیزی مگر ذات او هلاک شدنی است، فرمانروایی [بر همه جهان هستی] ویژه اوست، و فقط به سوی او بازگردانده می شوید. ﴿88 الم ﴿1 آیا مردم گمان کرده اند، همین که بگویند: ایمان آوردیم، رها می شوند و آنان [به وسیله جان، مال، اولاد و حوادث] مورد آزمایش قرار نمی گیرند؟ ﴿2 در حالی که یقیناً کسانی را که پیش از آنان بودند، آزمایش کرده ایم [پس اینان هم بی تردید آزمایش می شوند]، و بی تردید خدا کسانی را که [در ادعای ایمان] راست گفته اند می شناسد، و قطعاً دروغگویان را نیز می شناسد. ﴿3 آیا آنان که مرتکب زشتی ها می شوند، پنداشته اند که می توانند بر ما پیشی گیرند [تا از مجازات و عذاب زشت کاری هایشان بگریزند؟!] چه بد داوری می کنند. ﴿4 هر که امید دیدار [پاداش و مقام قرب] خدا را دارد [باید در عرصه طاعت و عبادت بکوشد]؛ زیرا زمان معین شده [از سوی] خدا [که روز قیامت است] حتماً آمدنی است؛ و او شنوا و داناست. ﴿5 و کسی که [در راه خدا] بکوشد فقط به سود خودش می کوشد؛ زیرا خدا از جهانیان بی نیاز است. ﴿6

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

وعده بازگشت به حرم امن خدا اين آيات كه آخرين آيات سوره قصص است پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته ، و به دنبال بيان گوشه هائى از زندگى موسى بن عمران (عليه السلام ) و مبارزه او با فرعونيان بشارتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و دستورالعملهاى مؤ كدى به او مى دهد. گفتيم : نخستين آيه از اين آيات طبق مشهور در سرزمين ((جحفه )) در مسير پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به سوى مدينه نازل شد، او مى خواهد به يثرب برود و آن را ((مدينة الرسول )) كند، هسته اصلى حكومت اسلامى را در آنجا تشكيل دهد و استعدادهاى نهفته را شكوفا سازد، و آنجا را پايگاه و سكوئى براى دستيابى به حكومت گسترده الهى و اهدافش قرار دهد، اما با اين حال عشق و دلبستگى او به مكه سخت او را آزار مى دهد و دورى از اين حرم امن الهى براى او بسيار ناگوار است . اينجا است نور وحى به قلب پاكش مى تابد و بشارت بازگشت به سرزمين ماءلوف را به او مى دهد، و مى گويد: ((همان كسى كه قرآن را بر تو فرض كرد تو را به جايگاه و زادگاهت باز مى گرداند)) (ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد). غم مخور همان خدائى كه موسى را در طفوليت به مادرش بازگرداند، همان خدائى كه او را بعد از يك غيبت ده ساله از مصر به زادگاه اصليش بازگردانيد تا چراغ توحيد را برافروزد و حكومت مستضعفان را تشكيل دهد و قدرت فرعونيان طاغوتى را درهم بشكند، همان خدا تو را با قدرت و قوت تمام به مكه باز مى گرداند، و چراغ توحيد را با دست تو در اين سرزمين مقدس برمى افروزد. همان خدائى كه قرآن را بر تو نازل كرد و ابلاغش را فرض نمود و احكامش را واجب گردانيد، آرى خداى قرآن ، خداى با عظمت زمين و آسمان اين امور در برابر قدرتش سهل و آسان است . سپس مى افزايد در برابر خيره سرى مخالفان سرسخت ((بگو: پروردگار من از همه بهتر مى داند چه كسى هدايت را از سوى او آورده ، و چه كسى در ضلال مبين است )) (قل ربى اعلم من جاء بالهدى و من هو فى ضلال مبين ). راه هدايت روشن است و گمراهى آنها آشكار، آنها بيهوده خود را خسته مى كنند، خدا به خوبى مى داند و دلهاى حق طلب نيز از اين واقعيت آگاه است . البته تفسير روشن آيه فوق همان بود كه در بالا گفتيم ، ولى جمعى از مفسرين احتمالات ديگرى در كلمه ((معاد)) داده اند كه منظور از ((معاد)) ((بازگشت به حيات پس از مرگ )) يا ((سرزمين محشر)) يا ((خود مرگ )) يا ((مقام شفاعت كبرى )) يا ((بهشت )) و يا ((بيت المقدس )) است كه معراجگاه نخستين پيامبر بود و مانند آن ، ولى با توجه به محتواى مجموع سوره قصص و آنچه در سرگذشت موسى و بنى اسرائيل آمده ، و شاءن نزولى كه در بالا آورديم همه اين معانى بعيد به نظر مى رسد، جز تفسير ((معاد)) يعنى محل بازگشت ، به سرزمين مكه . بعلاوه معاد روز قيامت چيزى نيست كه مخصوص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد، در حالى كه آيه تنها از پيامبر سخن مى گويد، و قرار گرفتن اين آيه بعد از آيه مربوط به پاداش و كيفر در قيامت نه تنها دليل بر اين مطلب نميشود، بلكه ممكن است دليل بر عكس آن باشد، چرا كه آيه قبل ، از پيروزى در سراى ديگر سخن مى گويد و مناسب اين است كه در آيه مورد بحث از پيروزى در اين جهان سخن بگويد. آيه بعد به يكى ديگر از بزرگترين نعمتهاى پروردگار به پيامبر اكرم مى پردازد و مى گويد: ((تو هرگز اين اميد را نداشتى كه اين كتاب بزرگ آسمانى به تو القاء گردد، لكن رحمت پروردگار تو چنين ايجاب كرد)) (و ما كنت ترجوا ان يلقى اليك الكتاب الا رحمة من ربك ). <101> بسيارى از مردم بشارت ظهور آئين جديد را شنيده بودند و شايد گروهى از اهل كتاب و غير آنها انتظار مى كشيدند كه وحى بر آنان نازل شود و خدا اين مسئوليت را به آنها بسپارد، اما تو گمان نداشتى ولى خدا تو را از همه شايسته تر مى دانست ، و اين آئين بزرگ تنها به دست تو مى بايست در جهان گسترده شود. بعضى از مفسران بزرگ اين جمله را هماهنگ با جمله هائى دانسته اند كه قبلا در باره داستان موسى - خطاب به پيامبر اسلام - آمده بود، آنجا كه مى فرمود: و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر… و ما كنت ثاويا فى اهل مدين … و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا و لكن رحمة من ربك : ((تو هرگز در وادى طور نبودى آنجا كه وحى به موسى فرستاديم … در ميان مردم مدين زندگى نكردى … در آن ساعتى كه فرمان رسالت بر موسى نازل شده حضور نداشتى اينها رحمت خدا است كه شامل حال تو شده و اخبار دقيقش را در اختيارت گذارده است ))، بنابراين منظور از ((كتاب )) در اينجا همان سرگذشت انبياى پيشين است . ولى اين تفسير با تفسير فوق ، منافاتى ندارد و در حقيقت بخشى از آن محسوب مى شود. سپس مى افزايد: اكنون به شكرانه اين نعمت بزرگ ((هرگز از كافران پشتيبانى مكن )) (فلا تكونن ظهيرا للكافرين ). مسلما پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هرگز پشتيبانى از كفار نمى كرد، اين دستور در مورد او تاءكيد است ، و در مورد ديگران بيان يك وظيفه مهم . اين سخن در حقيقت هماهنگ با مطلبى است كه در آيات پيشين در مورد موسى خوانديم كه مى گفت ((پروردگارا به خاطر نعمتى كه به من دادى ، من هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود)) (درباره كمك به ظالمان در ذيل همان آيه 17 سوره قصص مشروحا بحث كرديم ). دو آيه پايان اين سوره ، تاءكيدى است بر مساءله توحيد با تعبيرها و استدلالات گوناگون ، توحيدى كه خمير مايه تمام مسائل دينى است ، توحيدى كه هم اصل است و هم فرع ، هم كل است و هم جزء. در اين دو آيه چهار دستور به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داده شده و چهار توصيف از پروردگار به عمل آمده است ، و مجموع بحثهائى را كه در آيات اين سوره آمده تكميل مى كند. نخست مى گويد: ((نبايد كفار تو را از آيات خداوند بعد از آنكه بر تو نازل شد باز دارند)) (و لا يصدنك عن آيات الله بعد اذ انزلت اليك ). گرچه نهى متوجه كفار است ، اما مفهومش عدم تسليم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در برابر كارشكنيها و توطئه هاى آنها است ، و درست به اين مى ماند كه بگوئيم : نبايد فلان شخص تو را وسوسه كند، يعنى تسليم وسوسه هاى او مباش . و به اين ترتيب به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى دهد هنگامى كه آيات الهى نازل شد بايد با قاطعيت روى آن بايستى ، و هرگونه دو دلى و ترديد را از خود دور سازى ، موانع را هر چه باشد از سر راه بردارى ، و به سوى مقصد با قدمهاى محكم پيش بروى كه خدا همراه تو و پشتيبان تو است . به گفته ((ابن عباس )) مفسر معروف ، مخاطب گرچه شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، اما منظور عموم مردمند، و از قبيل ضرب المثل معروف عرب ((اياك اعنى و اسمعى ياجاره )) مى باشد. به دنبال اين دستور كه جنبه نفى داشت ، دستور دوم را كه جنبه اثبات دارد صادر مى كند و مى گويد ((به سوى پروردگارت دعوت كن )) (و ادع الى ربك ). خداوندى كه مالك تو است ، صاحب اختيار تو است ، و مربى و پرورش دهنده تو مى باشد. سومين دستور بعد از دعوت به سوى الله ، نفى هر گونه شرك و بت پرستى است ، مى گويد: ((قطعا از مشركان مباش )) (و لا تكونن من المشركين ). كه راه توحيد آشكار است و نورانى ، و رهروان آن بر صراط مستقيمند. بالاخره چهارمين دستور، تاءكيد مجددى است بر نفى هرگونه شرك ، مى فرمايد: ((هيچ معبود ديگرى را با خدا مخوان )) (و لا تدع مع الله الها آخر). اين دستورهاى پى در پى كه هر كدام ديگرى را تاءكيد مى كند، اهميت مساءله توحيد را در برنامه هاى اسلامى روشن مى سازد كه بدون آن همه چيز بر باد است . و به دنبال اين دستورات چهارگانه ، توصيفهاى چهارگانه اى از خدا مى كند، كه آنها نيز تاءكيد پى در پى در مساءله توحيد است . نخست مى گويد: ((هيچ معبودى جز او نيست )) (لا اله الا هو). ((همه چيز جز ذات پاك او فانى و نابود مى شود)) (كل شى ء هالك الا وجهه ). ((حكم و حاكميت در جهان تكوين و تشريع مخصوص ذات پاك او است )) (له الحكم ). ((و بازگشت همه شما، سرانجام به سوى او است )) (و اليه ترجعون ). توصيفهاى سه گانه اخير مى تواند دليلى بر اثبات توحيد و ترك هر گونه بت پرستى باشد كه در توصيف اول آمده است . زيرا هنگامى كه ما همه فانى هستيم و بقا منحصر به او است . و هنگامى كه تدبير نظام هستى و حاكميت متعلق به او است . و هنگامى كه بازگشت همه ما در قيامت به سوى او است ، معبودهاى ديگر چه نقشى مى توانند داشته باشند؟ و چه چيز جز او قابل پرستش است ؟ مفسران بزرگ در تفسير جمله ((كل شى ء هالك الا وجهه )) مطالب گوناگونى دارند كه بر محور تفسير ((وجه )) و كلمه ((هالك )) دور مى زند. زيرا ((وجه )) از نظر لغت به صورت و قسمتى از بدن كه روبروى انسان قرار دارد گفته مى شود، اما هنگامى كه در مورد پروردگار به كار رود به معنى ذات پاك او است . واژه ((هالك )) از ماده ((هلاك )) به معنى مرگ و نابودى است . بنابراين جمله فوق اشاره به فناى همه موجودات جز ذات پاك او مى كند، نه تنها فناى بعد از پايان اين جهان ، كه الان هم در برابر او فانى و هالكند! چرا كه موجودات امكانى وابسته به ذات پاك او هستند، و لحظه به لحظه فيض وجود را از او مى گيرند، در ذات خود چيزى ندارند و هر چه دارند از خدا است ، كه اگر ((نازى كند يكدم فرو ريزند قالبها))! گذشته از اين ، موجودات اين جهان همه متغيرند و در معرض دگرگونيها حتى طبق عقيده حركت جوهرى ذات آنها عين تغيير و دگرگونى است ، و مى دانيم حركت و تغيير به معنى فانى شدن و نو گشتن دائمى است ، در هر لحظه اى موجودات جهان ماده مى ميرند و زنده مى شوند. بنابراين اكنون هم هالكند و فانيند، تنها ذاتى كه تغيير و فنا در آن راه ندارد و استقلال محض است ذات مقدس او است . و نيز مى دانيم در پايان اين جهان فنا و نيستى به صورت آشكارترى خودنمائى مى كند و به گفته قرآن كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام : ((تمام كسانى كه بر صفحه زمين هستند فانى مى شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامى خدا باقى مى ماند)) (سوره رحمان آيه 26 و 27). نه تنها زمينيان كه اهل آسمانها نيز فانى مى شوند و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض : ((به هنگام ((نفخ صور)) تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند)) (زمر - 68). اين تفسيرى است هماهنگ با ظاهر آيه و آيات ديگر قرآن . اما بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى نيز براى آن ذكر كرده اند از جمله اينكه : منظور از ((وجه )) عمل صالح است و مفهوم آيه اين است كه تمام اعمال بر باد مى رود جز عملى كه براى ذات پاك خدا انجام شده باشد. بعضى ديگر گفته اند: منظور از ((وجه )) همان جنبه انتساب اشياء به خدا است ، بنابراين مفهوم آيه اين است كه همه چيز ذاتا معدوم است جز از ناحيه انتسابش به پروردگار. بعضى گفته اند: وجه به معنى دين است ، و مفهوم آيه چنين است كه همه آئينها فانى و باطل است جز آئين خدا، و جمله ((له الحكم )) را به معنى حاكميت تشريعى و تاءكيدى بر اين تفسير دانسته اند، همچنين جمله ((و اليه ترجعون )) را به معنى رجوع به خدا در اخذ شريعت تفسير كرده و تاءكيد مجددى بر اين معنى . <102> اين تفاسير با آنچه در بالا گفتيم در حقيقت چندان منافاتى ندارد چرا كه هنگامى كه دانستيم تنها چيزى كه در اين عالم باقى مى ماند ذات پاك خدا است روشن مى شود آنچه نيز به نحوى با ذات پاك او مربوط است ، آن نيز رنگ بقاء و ابديت به خود مى گيرد: آئين خدا كه از ناحيه او است ابدى است ، عمل صالح كه براى او است ابدى است ، رهبران الهى كه به او ارتباط دارند از اين نظر كه به او مربوطند رنگ جاودانى دارند، خلاصه هر چيز به نحوى با ذات پاك او پيوند و ارتباطى داشته باشد از آن نظر فنا و هلاك براى او نيست (دقت كنيد). ﴿85 وعده بازگشت به حرم امن خدا اين آيات كه آخرين آيات سوره قصص است پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته ، و به دنبال بيان گوشه هائى از زندگى موسى بن عمران (عليه السلام ) و مبارزه او با فرعونيان بشارتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و دستورالعملهاى مؤ كدى به او مى دهد. گفتيم : نخستين آيه از اين آيات طبق مشهور در سرزمين ((جحفه )) در مسير پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به سوى مدينه نازل شد، او مى خواهد به يثرب برود و آن را ((مدينة الرسول )) كند، هسته اصلى حكومت اسلامى را در آنجا تشكيل دهد و استعدادهاى نهفته را شكوفا سازد، و آنجا را پايگاه و سكوئى براى دستيابى به حكومت گسترده الهى و اهدافش قرار دهد، اما با اين حال عشق و دلبستگى او به مكه سخت او را آزار مى دهد و دورى از اين حرم امن الهى براى او بسيار ناگوار است . اينجا است نور وحى به قلب پاكش مى تابد و بشارت بازگشت به سرزمين ماءلوف را به او مى دهد، و مى گويد: ((همان كسى كه قرآن را بر تو فرض كرد تو را به جايگاه و زادگاهت باز مى گرداند)) (ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد). غم مخور همان خدائى كه موسى را در طفوليت به مادرش بازگرداند، همان خدائى كه او را بعد از يك غيبت ده ساله از مصر به زادگاه اصليش بازگردانيد تا چراغ توحيد را برافروزد و حكومت مستضعفان را تشكيل دهد و قدرت فرعونيان طاغوتى را درهم بشكند، همان خدا تو را با قدرت و قوت تمام به مكه باز مى گرداند، و چراغ توحيد را با دست تو در اين سرزمين مقدس برمى افروزد. همان خدائى كه قرآن را بر تو نازل كرد و ابلاغش را فرض نمود و احكامش را واجب گردانيد، آرى خداى قرآن ، خداى با عظمت زمين و آسمان اين امور در برابر قدرتش سهل و آسان است . سپس مى افزايد در برابر خيره سرى مخالفان سرسخت ((بگو: پروردگار من از همه بهتر مى داند چه كسى هدايت را از سوى او آورده ، و چه كسى در ضلال مبين است )) (قل ربى اعلم من جاء بالهدى و من هو فى ضلال مبين ). راه هدايت روشن است و گمراهى آنها آشكار، آنها بيهوده خود را خسته مى كنند، خدا به خوبى مى داند و دلهاى حق طلب نيز از اين واقعيت آگاه است . البته تفسير روشن آيه فوق همان بود كه در بالا گفتيم ، ولى جمعى از مفسرين احتمالات ديگرى در كلمه ((معاد)) داده اند كه منظور از ((معاد)) ((بازگشت به حيات پس از مرگ )) يا ((سرزمين محشر)) يا ((خود مرگ )) يا ((مقام شفاعت كبرى )) يا ((بهشت )) و يا ((بيت المقدس )) است كه معراجگاه نخستين پيامبر بود و مانند آن ، ولى با توجه به محتواى مجموع سوره قصص و آنچه در سرگذشت موسى و بنى اسرائيل آمده ، و شاءن نزولى كه در بالا آورديم همه اين معانى بعيد به نظر مى رسد، جز تفسير ((معاد)) يعنى محل بازگشت ، به سرزمين مكه . بعلاوه معاد روز قيامت چيزى نيست كه مخصوص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد، در حالى كه آيه تنها از پيامبر سخن مى گويد، و قرار گرفتن اين آيه بعد از آيه مربوط به پاداش و كيفر در قيامت نه تنها دليل بر اين مطلب نميشود، بلكه ممكن است دليل بر عكس آن باشد، چرا كه آيه قبل ، از پيروزى در سراى ديگر سخن مى گويد و مناسب اين است كه در آيه مورد بحث از پيروزى در اين جهان سخن بگويد. آيه بعد به يكى ديگر از بزرگترين نعمتهاى پروردگار به پيامبر اكرم مى پردازد و مى گويد: ((تو هرگز اين اميد را نداشتى كه اين كتاب بزرگ آسمانى به تو القاء گردد، لكن رحمت پروردگار تو چنين ايجاب كرد)) (و ما كنت ترجوا ان يلقى اليك الكتاب الا رحمة من ربك ). بسيارى از مردم بشارت ظهور آئين جديد را شنيده بودند و شايد گروهى از اهل كتاب و غير آنها انتظار مى كشيدند كه وحى بر آنان نازل شود و خدا اين مسئوليت را به آنها بسپارد، اما تو گمان نداشتى ولى خدا تو را از همه شايسته تر مى دانست ، و اين آئين بزرگ تنها به دست تو مى بايست در جهان گسترده شود. بعضى از مفسران بزرگ اين جمله را هماهنگ با جمله هائى دانسته اند كه قبلا در باره داستان موسى - خطاب به پيامبر اسلام - آمده بود، آنجا كه مى فرمود: و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر... و ما كنت ثاويا فى اهل مدين ... و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا و لكن رحمة من ربك : ((تو هرگز در وادى طور نبودى آنجا كه وحى به موسى فرستاديم ... در ميان مردم مدين زندگى نكردى ... در آن ساعتى كه فرمان رسالت بر موسى نازل شده حضور نداشتى اينها رحمت خدا است كه شامل حال تو شده و اخبار دقيقش را در اختيارت گذارده است ))، بنابراين منظور از ((كتاب )) در اينجا همان سرگذشت انبياى پيشين است . ولى اين تفسير با تفسير فوق ، منافاتى ندارد و در حقيقت بخشى از آن محسوب مى شود. سپس مى افزايد: اكنون به شكرانه اين نعمت بزرگ ((هرگز از كافران پشتيبانى مكن )) (فلا تكونن ظهيرا للكافرين ). مسلما پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هرگز پشتيبانى از كفار نمى كرد، اين دستور در مورد او تاءكيد است ، و در مورد ديگران بيان يك وظيفه مهم . اين سخن در حقيقت هماهنگ با مطلبى است كه در آيات پيشين در مورد موسى خوانديم كه مى گفت ((پروردگارا به خاطر نعمتى كه به من دادى ، من هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود)) (درباره كمك به ظالمان در ذيل همان آيه 17 سوره قصص مشروحا بحث كرديم ). دو آيه پايان اين سوره ، تاءكيدى است بر مساءله توحيد با تعبيرها و استدلالات گوناگون ، توحيدى كه خمير مايه تمام مسائل دينى است ، توحيدى كه هم اصل است و هم فرع ، هم كل است و هم جزء. در اين دو آيه چهار دستور به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داده شده و چهار توصيف از پروردگار به عمل آمده است ، و مجموع بحثهائى را كه در آيات اين سوره آمده تكميل مى كند. نخست مى گويد: ((نبايد كفار تو را از آيات خداوند بعد از آنكه بر تو نازل شد باز دارند)) (و لا يصدنك عن آيات الله بعد اذ انزلت اليك ). گرچه نهى متوجه كفار است ، اما مفهومش عدم تسليم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در برابر كارشكنيها و توطئه هاى آنها است ، و درست به اين مى ماند كه بگوئيم : نبايد فلان شخص تو را وسوسه كند، يعنى تسليم وسوسه هاى او مباش . و به اين ترتيب به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى دهد هنگامى كه آيات الهى نازل شد بايد با قاطعيت روى آن بايستى ، و هرگونه دو دلى و ترديد را از خود دور سازى ، موانع را هر چه باشد از سر راه بردارى ، و به سوى مقصد با قدمهاى محكم پيش بروى كه خدا همراه تو و پشتيبان تو است . به گفته ((ابن عباس )) مفسر معروف ، مخاطب گرچه شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، اما منظور عموم مردمند، و از قبيل ضرب المثل معروف عرب ((اياك اعنى و اسمعى ياجاره )) مى باشد. به دنبال اين دستور كه جنبه نفى داشت ، دستور دوم را كه جنبه اثبات دارد صادر مى كند و مى گويد ((به سوى پروردگارت دعوت كن )) (و ادع الى ربك ). خداوندى كه مالك تو است ، صاحب اختيار تو است ، و مربى و پرورش دهنده تو مى باشد. سومين دستور بعد از دعوت به سوى الله ، نفى هر گونه شرك و بت پرستى است ، مى گويد: ((قطعا از مشركان مباش )) (و لا تكونن من المشركين ). كه راه توحيد آشكار است و نورانى ، و رهروان آن بر صراط مستقيمند. بالاخره چهارمين دستور، تاءكيد مجددى است بر نفى هرگونه شرك ، مى فرمايد: ((هيچ معبود ديگرى را با خدا مخوان )) (و لا تدع مع الله الها آخر). اين دستورهاى پى در پى كه هر كدام ديگرى را تاءكيد مى كند، اهميت مساءله توحيد را در برنامه هاى اسلامى روشن مى سازد كه بدون آن همه چيز بر باد است . و به دنبال اين دستورات چهارگانه ، توصيفهاى چهارگانه اى از خدا مى كند، كه آنها نيز تاءكيد پى در پى در مساءله توحيد است . نخست مى گويد: ((هيچ معبودى جز او نيست )) (لا اله الا هو). ((همه چيز جز ذات پاك او فانى و نابود مى شود)) (كل شى ء هالك الا وجهه ). ((حكم و حاكميت در جهان تكوين و تشريع مخصوص ذات پاك او است )) (له الحكم ). ((و بازگشت همه شما، سرانجام به سوى او است )) (و اليه ترجعون ). توصيفهاى سه گانه اخير مى تواند دليلى بر اثبات توحيد و ترك هر گونه بت پرستى باشد كه در توصيف اول آمده است . زيرا هنگامى كه ما همه فانى هستيم و بقا منحصر به او است . و هنگامى كه تدبير نظام هستى و حاكميت متعلق به او است . و هنگامى كه بازگشت همه ما در قيامت به سوى او است ، معبودهاى ديگر چه نقشى مى توانند داشته باشند؟ و چه چيز جز او قابل پرستش است ؟ مفسران بزرگ در تفسير جمله ((كل شى ء هالك الا وجهه )) مطالب گوناگونى دارند كه بر محور تفسير ((وجه )) و كلمه ((هالك )) دور مى زند. زيرا ((وجه )) از نظر لغت به صورت و قسمتى از بدن كه روبروى انسان قرار دارد گفته مى شود، اما هنگامى كه در مورد پروردگار به كار رود به معنى ذات پاك او است . واژه ((هالك )) از ماده ((هلاك )) به معنى مرگ و نابودى است . بنابراين جمله فوق اشاره به فناى همه موجودات جز ذات پاك او مى كند، نه تنها فناى بعد از پايان اين جهان ، كه الان هم در برابر او فانى و هالكند! چرا كه موجودات امكانى وابسته به ذات پاك او هستند، و لحظه به لحظه فيض وجود را از او مى گيرند، در ذات خود چيزى ندارند و هر چه دارند از خدا است ، كه اگر ((نازى كند يكدم فرو ريزند قالبها))! گذشته از اين ، موجودات اين جهان همه متغيرند و در معرض دگرگونيها حتى طبق عقيده حركت جوهرى ذات آنها عين تغيير و دگرگونى است ، و مى دانيم حركت و تغيير به معنى فانى شدن و نو گشتن دائمى است ، در هر لحظه اى موجودات جهان ماده مى ميرند و زنده مى شوند. بنابراين اكنون هم هالكند و فانيند، تنها ذاتى كه تغيير و فنا در آن راه ندارد و استقلال محض است ذات مقدس او است . و نيز مى دانيم در پايان اين جهان فنا و نيستى به صورت آشكارترى خودنمائى مى كند و به گفته قرآن كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام : ((تمام كسانى كه بر صفحه زمين هستند فانى مى شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامى خدا باقى مى ماند)) (سوره رحمان آيه 26 و 27). نه تنها زمينيان كه اهل آسمانها نيز فانى مى شوند و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض : ((به هنگام ((نفخ صور)) تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند)) (زمر - 68). اين تفسيرى است هماهنگ با ظاهر آيه و آيات ديگر قرآن . اما بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى نيز براى آن ذكر كرده اند از جمله اينكه : منظور از ((وجه )) عمل صالح است و مفهوم آيه اين است كه تمام اعمال بر باد مى رود جز عملى كه براى ذات پاك خدا انجام شده باشد. بعضى ديگر گفته اند: منظور از ((وجه )) همان جنبه انتساب اشياء به خدا است ، بنابراين مفهوم آيه اين است كه همه چيز ذاتا معدوم است جز از ناحيه انتسابش به پروردگار. بعضى گفته اند: وجه به معنى دين است ، و مفهوم آيه چنين است كه همه آئينها فانى و باطل است جز آئين خدا، و جمله ((له الحكم )) را به معنى حاكميت تشريعى و تاءكيدى بر اين تفسير دانسته اند، همچنين جمله ((و اليه ترجعون )) را به معنى رجوع به خدا در اخذ شريعت تفسير كرده و تاءكيد مجددى بر اين معنى . اين تفاسير با آنچه در بالا گفتيم در حقيقت چندان منافاتى ندارد چرا كه هنگامى كه دانستيم تنها چيزى كه در اين عالم باقى مى ماند ذات پاك خدا است روشن مى شود آنچه نيز به نحوى با ذات پاك او مربوط است ، آن نيز رنگ بقاء و ابديت به خود مى گيرد: آئين خدا كه از ناحيه او است ابدى است ، عمل صالح كه براى او است ابدى است ، رهبران الهى كه به او ارتباط دارند از اين نظر كه به او مربوطند رنگ جاودانى دارند، خلاصه هر چيز به نحوى با ذات پاك او پيوند و ارتباطى داشته باشد از آن نظر فنا و هلاك براى او نيست (دقت كنيد). ﴿86 وعده بازگشت به حرم امن خدا اين آيات كه آخرين آيات سوره قصص است پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته ، و به دنبال بيان گوشه هائى از زندگى موسى بن عمران (عليه السلام ) و مبارزه او با فرعونيان بشارتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و دستورالعملهاى مؤ كدى به او مى دهد. گفتيم : نخستين آيه از اين آيات طبق مشهور در سرزمين ((جحفه )) در مسير پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به سوى مدينه نازل شد، او مى خواهد به يثرب برود و آن را ((مدينة الرسول )) كند، هسته اصلى حكومت اسلامى را در آنجا تشكيل دهد و استعدادهاى نهفته را شكوفا سازد، و آنجا را پايگاه و سكوئى براى دستيابى به حكومت گسترده الهى و اهدافش قرار دهد، اما با اين حال عشق و دلبستگى او به مكه سخت او را آزار مى دهد و دورى از اين حرم امن الهى براى او بسيار ناگوار است . اينجا است نور وحى به قلب پاكش مى تابد و بشارت بازگشت به سرزمين ماءلوف را به او مى دهد، و مى گويد: ((همان كسى كه قرآن را بر تو فرض كرد تو را به جايگاه و زادگاهت باز مى گرداند)) (ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد). غم مخور همان خدائى كه موسى را در طفوليت به مادرش بازگرداند، همان خدائى كه او را بعد از يك غيبت ده ساله از مصر به زادگاه اصليش بازگردانيد تا چراغ توحيد را برافروزد و حكومت مستضعفان را تشكيل دهد و قدرت فرعونيان طاغوتى را درهم بشكند، همان خدا تو را با قدرت و قوت تمام به مكه باز مى گرداند، و چراغ توحيد را با دست تو در اين سرزمين مقدس برمى افروزد. همان خدائى كه قرآن را بر تو نازل كرد و ابلاغش را فرض نمود و احكامش را واجب گردانيد، آرى خداى قرآن ، خداى با عظمت زمين و آسمان اين امور در برابر قدرتش سهل و آسان است . سپس مى افزايد در برابر خيره سرى مخالفان سرسخت ((بگو: پروردگار من از همه بهتر مى داند چه كسى هدايت را از سوى او آورده ، و چه كسى در ضلال مبين است )) (قل ربى اعلم من جاء بالهدى و من هو فى ضلال مبين ). راه هدايت روشن است و گمراهى آنها آشكار، آنها بيهوده خود را خسته مى كنند، خدا به خوبى مى داند و دلهاى حق طلب نيز از اين واقعيت آگاه است . البته تفسير روشن آيه فوق همان بود كه در بالا گفتيم ، ولى جمعى از مفسرين احتمالات ديگرى در كلمه ((معاد)) داده اند كه منظور از ((معاد)) ((بازگشت به حيات پس از مرگ )) يا ((سرزمين محشر)) يا ((خود مرگ )) يا ((مقام شفاعت كبرى )) يا ((بهشت )) و يا ((بيت المقدس )) است كه معراجگاه نخستين پيامبر بود و مانند آن ، ولى با توجه به محتواى مجموع سوره قصص و آنچه در سرگذشت موسى و بنى اسرائيل آمده ، و شاءن نزولى كه در بالا آورديم همه اين معانى بعيد به نظر مى رسد، جز تفسير ((معاد)) يعنى محل بازگشت ، به سرزمين مكه . بعلاوه معاد روز قيامت چيزى نيست كه مخصوص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد، در حالى كه آيه تنها از پيامبر سخن مى گويد، و قرار گرفتن اين آيه بعد از آيه مربوط به پاداش و كيفر در قيامت نه تنها دليل بر اين مطلب نميشود، بلكه ممكن است دليل بر عكس آن باشد، چرا كه آيه قبل ، از پيروزى در سراى ديگر سخن مى گويد و مناسب اين است كه در آيه مورد بحث از پيروزى در اين جهان سخن بگويد. آيه بعد به يكى ديگر از بزرگترين نعمتهاى پروردگار به پيامبر اكرم مى پردازد و مى گويد: ((تو هرگز اين اميد را نداشتى كه اين كتاب بزرگ آسمانى به تو القاء گردد، لكن رحمت پروردگار تو چنين ايجاب كرد)) (و ما كنت ترجوا ان يلقى اليك الكتاب الا رحمة من ربك ). بسيارى از مردم بشارت ظهور آئين جديد را شنيده بودند و شايد گروهى از اهل كتاب و غير آنها انتظار مى كشيدند كه وحى بر آنان نازل شود و خدا اين مسئوليت را به آنها بسپارد، اما تو گمان نداشتى ولى خدا تو را از همه شايسته تر مى دانست ، و اين آئين بزرگ تنها به دست تو مى بايست در جهان گسترده شود. بعضى از مفسران بزرگ اين جمله را هماهنگ با جمله هائى دانسته اند كه قبلا در باره داستان موسى - خطاب به پيامبر اسلام - آمده بود، آنجا كه مى فرمود: و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر... و ما كنت ثاويا فى اهل مدين ... و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا و لكن رحمة من ربك : ((تو هرگز در وادى طور نبودى آنجا كه وحى به موسى فرستاديم ... در ميان مردم مدين زندگى نكردى ... در آن ساعتى كه فرمان رسالت بر موسى نازل شده حضور نداشتى اينها رحمت خدا است كه شامل حال تو شده و اخبار دقيقش را در اختيارت گذارده است ))، بنابراين منظور از ((كتاب )) در اينجا همان سرگذشت انبياى پيشين است . ولى اين تفسير با تفسير فوق ، منافاتى ندارد و در حقيقت بخشى از آن محسوب مى شود. سپس مى افزايد: اكنون به شكرانه اين نعمت بزرگ ((هرگز از كافران پشتيبانى مكن )) (فلا تكونن ظهيرا للكافرين ). مسلما پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هرگز پشتيبانى از كفار نمى كرد، اين دستور در مورد او تاءكيد است ، و در مورد ديگران بيان يك وظيفه مهم . اين سخن در حقيقت هماهنگ با مطلبى است كه در آيات پيشين در مورد موسى خوانديم كه مى گفت ((پروردگارا به خاطر نعمتى كه به من دادى ، من هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود)) (درباره كمك به ظالمان در ذيل همان آيه 17 سوره قصص مشروحا بحث كرديم ). دو آيه پايان اين سوره ، تاءكيدى است بر مساءله توحيد با تعبيرها و استدلالات گوناگون ، توحيدى كه خمير مايه تمام مسائل دينى است ، توحيدى كه هم اصل است و هم فرع ، هم كل است و هم جزء. در اين دو آيه چهار دستور به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داده شده و چهار توصيف از پروردگار به عمل آمده است ، و مجموع بحثهائى را كه در آيات اين سوره آمده تكميل مى كند. نخست مى گويد: ((نبايد كفار تو را از آيات خداوند بعد از آنكه بر تو نازل شد باز دارند)) (و لا يصدنك عن آيات الله بعد اذ انزلت اليك ). گرچه نهى متوجه كفار است ، اما مفهومش عدم تسليم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در برابر كارشكنيها و توطئه هاى آنها است ، و درست به اين مى ماند كه بگوئيم : نبايد فلان شخص تو را وسوسه كند، يعنى تسليم وسوسه هاى او مباش . و به اين ترتيب به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى دهد هنگامى كه آيات الهى نازل شد بايد با قاطعيت روى آن بايستى ، و هرگونه دو دلى و ترديد را از خود دور سازى ، موانع را هر چه باشد از سر راه بردارى ، و به سوى مقصد با قدمهاى محكم پيش بروى كه خدا همراه تو و پشتيبان تو است . به گفته ((ابن عباس )) مفسر معروف ، مخاطب گرچه شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، اما منظور عموم مردمند، و از قبيل ضرب المثل معروف عرب ((اياك اعنى و اسمعى ياجاره )) مى باشد. به دنبال اين دستور كه جنبه نفى داشت ، دستور دوم را كه جنبه اثبات دارد صادر مى كند و مى گويد ((به سوى پروردگارت دعوت كن )) (و ادع الى ربك ). خداوندى كه مالك تو است ، صاحب اختيار تو است ، و مربى و پرورش دهنده تو مى باشد. سومين دستور بعد از دعوت به سوى الله ، نفى هر گونه شرك و بت پرستى است ، مى گويد: ((قطعا از مشركان مباش )) (و لا تكونن من المشركين ). كه راه توحيد آشكار است و نورانى ، و رهروان آن بر صراط مستقيمند. بالاخره چهارمين دستور، تاءكيد مجددى است بر نفى هرگونه شرك ، مى فرمايد: ((هيچ معبود ديگرى را با خدا مخوان )) (و لا تدع مع الله الها آخر). اين دستورهاى پى در پى كه هر كدام ديگرى را تاءكيد مى كند، اهميت مساءله توحيد را در برنامه هاى اسلامى روشن مى سازد كه بدون آن همه چيز بر باد است . و به دنبال اين دستورات چهارگانه ، توصيفهاى چهارگانه اى از خدا مى كند، كه آنها نيز تاءكيد پى در پى در مساءله توحيد است . نخست مى گويد: ((هيچ معبودى جز او نيست )) (لا اله الا هو). ((همه چيز جز ذات پاك او فانى و نابود مى شود)) (كل شى ء هالك الا وجهه ). ((حكم و حاكميت در جهان تكوين و تشريع مخصوص ذات پاك او است )) (له الحكم ). ((و بازگشت همه شما، سرانجام به سوى او است )) (و اليه ترجعون ). توصيفهاى سه گانه اخير مى تواند دليلى بر اثبات توحيد و ترك هر گونه بت پرستى باشد كه در توصيف اول آمده است . زيرا هنگامى كه ما همه فانى هستيم و بقا منحصر به او است . و هنگامى كه تدبير نظام هستى و حاكميت متعلق به او است . و هنگامى كه بازگشت همه ما در قيامت به سوى او است ، معبودهاى ديگر چه نقشى مى توانند داشته باشند؟ و چه چيز جز او قابل پرستش است ؟ مفسران بزرگ در تفسير جمله ((كل شى ء هالك الا وجهه )) مطالب گوناگونى دارند كه بر محور تفسير ((وجه )) و كلمه ((هالك )) دور مى زند. زيرا ((وجه )) از نظر لغت به صورت و قسمتى از بدن كه روبروى انسان قرار دارد گفته مى شود، اما هنگامى كه در مورد پروردگار به كار رود به معنى ذات پاك او است . واژه ((هالك )) از ماده ((هلاك )) به معنى مرگ و نابودى است . بنابراين جمله فوق اشاره به فناى همه موجودات جز ذات پاك او مى كند، نه تنها فناى بعد از پايان اين جهان ، كه الان هم در برابر او فانى و هالكند! چرا كه موجودات امكانى وابسته به ذات پاك او هستند، و لحظه به لحظه فيض وجود را از او مى گيرند، در ذات خود چيزى ندارند و هر چه دارند از خدا است ، كه اگر ((نازى كند يكدم فرو ريزند قالبها))! گذشته از اين ، موجودات اين جهان همه متغيرند و در معرض دگرگونيها حتى طبق عقيده حركت جوهرى ذات آنها عين تغيير و دگرگونى است ، و مى دانيم حركت و تغيير به معنى فانى شدن و نو گشتن دائمى است ، در هر لحظه اى موجودات جهان ماده مى ميرند و زنده مى شوند. بنابراين اكنون هم هالكند و فانيند، تنها ذاتى كه تغيير و فنا در آن راه ندارد و استقلال محض است ذات مقدس او است . و نيز مى دانيم در پايان اين جهان فنا و نيستى به صورت آشكارترى خودنمائى مى كند و به گفته قرآن كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام : ((تمام كسانى كه بر صفحه زمين هستند فانى مى شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامى خدا باقى مى ماند)) (سوره رحمان آيه 26 و 27). نه تنها زمينيان كه اهل آسمانها نيز فانى مى شوند و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض : ((به هنگام ((نفخ صور)) تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند)) (زمر - 68). اين تفسيرى است هماهنگ با ظاهر آيه و آيات ديگر قرآن . اما بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى نيز براى آن ذكر كرده اند از جمله اينكه : منظور از ((وجه )) عمل صالح است و مفهوم آيه اين است كه تمام اعمال بر باد مى رود جز عملى كه براى ذات پاك خدا انجام شده باشد. بعضى ديگر گفته اند: منظور از ((وجه )) همان جنبه انتساب اشياء به خدا است ، بنابراين مفهوم آيه اين است كه همه چيز ذاتا معدوم است جز از ناحيه انتسابش به پروردگار. بعضى گفته اند: وجه به معنى دين است ، و مفهوم آيه چنين است كه همه آئينها فانى و باطل است جز آئين خدا، و جمله ((له الحكم )) را به معنى حاكميت تشريعى و تاءكيدى بر اين تفسير دانسته اند، همچنين جمله ((و اليه ترجعون )) را به معنى رجوع به خدا در اخذ شريعت تفسير كرده و تاءكيد مجددى بر اين معنى . اين تفاسير با آنچه در بالا گفتيم در حقيقت چندان منافاتى ندارد چرا كه هنگامى كه دانستيم تنها چيزى كه در اين عالم باقى مى ماند ذات پاك خدا است روشن مى شود آنچه نيز به نحوى با ذات پاك او مربوط است ، آن نيز رنگ بقاء و ابديت به خود مى گيرد: آئين خدا كه از ناحيه او است ابدى است ، عمل صالح كه براى او است ابدى است ، رهبران الهى كه به او ارتباط دارند از اين نظر كه به او مربوطند رنگ جاودانى دارند، خلاصه هر چيز به نحوى با ذات پاك او پيوند و ارتباطى داشته باشد از آن نظر فنا و هلاك براى او نيست (دقت كنيد). ﴿87 وعده بازگشت به حرم امن خدا اين آيات كه آخرين آيات سوره قصص است پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را مخاطب ساخته ، و به دنبال بيان گوشه هائى از زندگى موسى بن عمران (عليه السلام ) و مبارزه او با فرعونيان بشارتى به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و دستورالعملهاى مؤ كدى به او مى دهد. گفتيم : نخستين آيه از اين آيات طبق مشهور در سرزمين ((جحفه )) در مسير پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به سوى مدينه نازل شد، او مى خواهد به يثرب برود و آن را ((مدينة الرسول )) كند، هسته اصلى حكومت اسلامى را در آنجا تشكيل دهد و استعدادهاى نهفته را شكوفا سازد، و آنجا را پايگاه و سكوئى براى دستيابى به حكومت گسترده الهى و اهدافش قرار دهد، اما با اين حال عشق و دلبستگى او به مكه سخت او را آزار مى دهد و دورى از اين حرم امن الهى براى او بسيار ناگوار است . اينجا است نور وحى به قلب پاكش مى تابد و بشارت بازگشت به سرزمين ماءلوف را به او مى دهد، و مى گويد: ((همان كسى كه قرآن را بر تو فرض كرد تو را به جايگاه و زادگاهت باز مى گرداند)) (ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد). غم مخور همان خدائى كه موسى را در طفوليت به مادرش بازگرداند، همان خدائى كه او را بعد از يك غيبت ده ساله از مصر به زادگاه اصليش بازگردانيد تا چراغ توحيد را برافروزد و حكومت مستضعفان را تشكيل دهد و قدرت فرعونيان طاغوتى را درهم بشكند، همان خدا تو را با قدرت و قوت تمام به مكه باز مى گرداند، و چراغ توحيد را با دست تو در اين سرزمين مقدس برمى افروزد. همان خدائى كه قرآن را بر تو نازل كرد و ابلاغش را فرض نمود و احكامش را واجب گردانيد، آرى خداى قرآن ، خداى با عظمت زمين و آسمان اين امور در برابر قدرتش سهل و آسان است . سپس مى افزايد در برابر خيره سرى مخالفان سرسخت ((بگو: پروردگار من از همه بهتر مى داند چه كسى هدايت را از سوى او آورده ، و چه كسى در ضلال مبين است )) (قل ربى اعلم من جاء بالهدى و من هو فى ضلال مبين ). راه هدايت روشن است و گمراهى آنها آشكار، آنها بيهوده خود را خسته مى كنند، خدا به خوبى مى داند و دلهاى حق طلب نيز از اين واقعيت آگاه است . البته تفسير روشن آيه فوق همان بود كه در بالا گفتيم ، ولى جمعى از مفسرين احتمالات ديگرى در كلمه ((معاد)) داده اند كه منظور از ((معاد)) ((بازگشت به حيات پس از مرگ )) يا ((سرزمين محشر)) يا ((خود مرگ )) يا ((مقام شفاعت كبرى )) يا ((بهشت )) و يا ((بيت المقدس )) است كه معراجگاه نخستين پيامبر بود و مانند آن ، ولى با توجه به محتواى مجموع سوره قصص و آنچه در سرگذشت موسى و بنى اسرائيل آمده ، و شاءن نزولى كه در بالا آورديم همه اين معانى بعيد به نظر مى رسد، جز تفسير ((معاد)) يعنى محل بازگشت ، به سرزمين مكه . بعلاوه معاد روز قيامت چيزى نيست كه مخصوص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد، در حالى كه آيه تنها از پيامبر سخن مى گويد، و قرار گرفتن اين آيه بعد از آيه مربوط به پاداش و كيفر در قيامت نه تنها دليل بر اين مطلب نميشود، بلكه ممكن است دليل بر عكس آن باشد، چرا كه آيه قبل ، از پيروزى در سراى ديگر سخن مى گويد و مناسب اين است كه در آيه مورد بحث از پيروزى در اين جهان سخن بگويد. آيه بعد به يكى ديگر از بزرگترين نعمتهاى پروردگار به پيامبر اكرم مى پردازد و مى گويد: ((تو هرگز اين اميد را نداشتى كه اين كتاب بزرگ آسمانى به تو القاء گردد، لكن رحمت پروردگار تو چنين ايجاب كرد)) (و ما كنت ترجوا ان يلقى اليك الكتاب الا رحمة من ربك ). بسيارى از مردم بشارت ظهور آئين جديد را شنيده بودند و شايد گروهى از اهل كتاب و غير آنها انتظار مى كشيدند كه وحى بر آنان نازل شود و خدا اين مسئوليت را به آنها بسپارد، اما تو گمان نداشتى ولى خدا تو را از همه شايسته تر مى دانست ، و اين آئين بزرگ تنها به دست تو مى بايست در جهان گسترده شود. بعضى از مفسران بزرگ اين جمله را هماهنگ با جمله هائى دانسته اند كه قبلا در باره داستان موسى - خطاب به پيامبر اسلام - آمده بود، آنجا كه مى فرمود: و ما كنت بجانب الغربى اذ قضينا الى موسى الامر... و ما كنت ثاويا فى اهل مدين ... و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا و لكن رحمة من ربك : ((تو هرگز در وادى طور نبودى آنجا كه وحى به موسى فرستاديم ... در ميان مردم مدين زندگى نكردى ... در آن ساعتى كه فرمان رسالت بر موسى نازل شده حضور نداشتى اينها رحمت خدا است كه شامل حال تو شده و اخبار دقيقش را در اختيارت گذارده است ))، بنابراين منظور از ((كتاب )) در اينجا همان سرگذشت انبياى پيشين است . ولى اين تفسير با تفسير فوق ، منافاتى ندارد و در حقيقت بخشى از آن محسوب مى شود. سپس مى افزايد: اكنون به شكرانه اين نعمت بزرگ ((هرگز از كافران پشتيبانى مكن )) (فلا تكونن ظهيرا للكافرين ). مسلما پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) هرگز پشتيبانى از كفار نمى كرد، اين دستور در مورد او تاءكيد است ، و در مورد ديگران بيان يك وظيفه مهم . اين سخن در حقيقت هماهنگ با مطلبى است كه در آيات پيشين در مورد موسى خوانديم كه مى گفت ((پروردگارا به خاطر نعمتى كه به من دادى ، من هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود)) (درباره كمك به ظالمان در ذيل همان آيه 17 سوره قصص مشروحا بحث كرديم ). دو آيه پايان اين سوره ، تاءكيدى است بر مساءله توحيد با تعبيرها و استدلالات گوناگون ، توحيدى كه خمير مايه تمام مسائل دينى است ، توحيدى كه هم اصل است و هم فرع ، هم كل است و هم جزء. در اين دو آيه چهار دستور به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داده شده و چهار توصيف از پروردگار به عمل آمده است ، و مجموع بحثهائى را كه در آيات اين سوره آمده تكميل مى كند. نخست مى گويد: ((نبايد كفار تو را از آيات خداوند بعد از آنكه بر تو نازل شد باز دارند)) (و لا يصدنك عن آيات الله بعد اذ انزلت اليك ). گرچه نهى متوجه كفار است ، اما مفهومش عدم تسليم پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در برابر كارشكنيها و توطئه هاى آنها است ، و درست به اين مى ماند كه بگوئيم : نبايد فلان شخص تو را وسوسه كند، يعنى تسليم وسوسه هاى او مباش . و به اين ترتيب به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى دهد هنگامى كه آيات الهى نازل شد بايد با قاطعيت روى آن بايستى ، و هرگونه دو دلى و ترديد را از خود دور سازى ، موانع را هر چه باشد از سر راه بردارى ، و به سوى مقصد با قدمهاى محكم پيش بروى كه خدا همراه تو و پشتيبان تو است . به گفته ((ابن عباس )) مفسر معروف ، مخاطب گرچه شخص پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، اما منظور عموم مردمند، و از قبيل ضرب المثل معروف عرب ((اياك اعنى و اسمعى ياجاره )) مى باشد. به دنبال اين دستور كه جنبه نفى داشت ، دستور دوم را كه جنبه اثبات دارد صادر مى كند و مى گويد ((به سوى پروردگارت دعوت كن )) (و ادع الى ربك ). خداوندى كه مالك تو است ، صاحب اختيار تو است ، و مربى و پرورش دهنده تو مى باشد. سومين دستور بعد از دعوت به سوى الله ، نفى هر گونه شرك و بت پرستى است ، مى گويد: ((قطعا از مشركان مباش )) (و لا تكونن من المشركين ). كه راه توحيد آشكار است و نورانى ، و رهروان آن بر صراط مستقيمند. بالاخره چهارمين دستور، تاءكيد مجددى است بر نفى هرگونه شرك ، مى فرمايد: ((هيچ معبود ديگرى را با خدا مخوان )) (و لا تدع مع الله الها آخر). اين دستورهاى پى در پى كه هر كدام ديگرى را تاءكيد مى كند، اهميت مساءله توحيد را در برنامه هاى اسلامى روشن مى سازد كه بدون آن همه چيز بر باد است . و به دنبال اين دستورات چهارگانه ، توصيفهاى چهارگانه اى از خدا مى كند، كه آنها نيز تاءكيد پى در پى در مساءله توحيد است . نخست مى گويد: ((هيچ معبودى جز او نيست )) (لا اله الا هو). ((همه چيز جز ذات پاك او فانى و نابود مى شود)) (كل شى ء هالك الا وجهه ). ((حكم و حاكميت در جهان تكوين و تشريع مخصوص ذات پاك او است )) (له الحكم ). ((و بازگشت همه شما، سرانجام به سوى او است )) (و اليه ترجعون ). توصيفهاى سه گانه اخير مى تواند دليلى بر اثبات توحيد و ترك هر گونه بت پرستى باشد كه در توصيف اول آمده است . زيرا هنگامى كه ما همه فانى هستيم و بقا منحصر به او است . و هنگامى كه تدبير نظام هستى و حاكميت متعلق به او است . و هنگامى كه بازگشت همه ما در قيامت به سوى او است ، معبودهاى ديگر چه نقشى مى توانند داشته باشند؟ و چه چيز جز او قابل پرستش است ؟ مفسران بزرگ در تفسير جمله ((كل شى ء هالك الا وجهه )) مطالب گوناگونى دارند كه بر محور تفسير ((وجه )) و كلمه ((هالك )) دور مى زند. زيرا ((وجه )) از نظر لغت به صورت و قسمتى از بدن كه روبروى انسان قرار دارد گفته مى شود، اما هنگامى كه در مورد پروردگار به كار رود به معنى ذات پاك او است . واژه ((هالك )) از ماده ((هلاك )) به معنى مرگ و نابودى است . بنابراين جمله فوق اشاره به فناى همه موجودات جز ذات پاك او مى كند، نه تنها فناى بعد از پايان اين جهان ، كه الان هم در برابر او فانى و هالكند! چرا كه موجودات امكانى وابسته به ذات پاك او هستند، و لحظه به لحظه فيض وجود را از او مى گيرند، در ذات خود چيزى ندارند و هر چه دارند از خدا است ، كه اگر ((نازى كند يكدم فرو ريزند قالبها))! گذشته از اين ، موجودات اين جهان همه متغيرند و در معرض دگرگونيها حتى طبق عقيده حركت جوهرى ذات آنها عين تغيير و دگرگونى است ، و مى دانيم حركت و تغيير به معنى فانى شدن و نو گشتن دائمى است ، در هر لحظه اى موجودات جهان ماده مى ميرند و زنده مى شوند. بنابراين اكنون هم هالكند و فانيند، تنها ذاتى كه تغيير و فنا در آن راه ندارد و استقلال محض است ذات مقدس او است . و نيز مى دانيم در پايان اين جهان فنا و نيستى به صورت آشكارترى خودنمائى مى كند و به گفته قرآن كل من عليها فان و يبقى وجه ربك ذو الجلال و الاكرام : ((تمام كسانى كه بر صفحه زمين هستند فانى مى شوند و تنها ذات ذوالجلال و گرامى خدا باقى مى ماند)) (سوره رحمان آيه 26 و 27). نه تنها زمينيان كه اهل آسمانها نيز فانى مى شوند و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض : ((به هنگام ((نفخ صور)) تمام كسانى كه در آسمانها و زمين هستند مى ميرند)) (زمر - 68). اين تفسيرى است هماهنگ با ظاهر آيه و آيات ديگر قرآن . اما بعضى از مفسران تفسيرهاى ديگرى نيز براى آن ذكر كرده اند از جمله اينكه : منظور از ((وجه )) عمل صالح است و مفهوم آيه اين است كه تمام اعمال بر باد مى رود جز عملى كه براى ذات پاك خدا انجام شده باشد. بعضى ديگر گفته اند: منظور از ((وجه )) همان جنبه انتساب اشياء به خدا است ، بنابراين مفهوم آيه اين است كه همه چيز ذاتا معدوم است جز از ناحيه انتسابش به پروردگار. بعضى گفته اند: وجه به معنى دين است ، و مفهوم آيه چنين است كه همه آئينها فانى و باطل است جز آئين خدا، و جمله ((له الحكم )) را به معنى حاكميت تشريعى و تاءكيدى بر اين تفسير دانسته اند، همچنين جمله ((و اليه ترجعون )) را به معنى رجوع به خدا در اخذ شريعت تفسير كرده و تاءكيد مجددى بر اين معنى . اين تفاسير با آنچه در بالا گفتيم در حقيقت چندان منافاتى ندارد چرا كه هنگامى كه دانستيم تنها چيزى كه در اين عالم باقى مى ماند ذات پاك خدا است روشن مى شود آنچه نيز به نحوى با ذات پاك او مربوط است ، آن نيز رنگ بقاء و ابديت به خود مى گيرد: آئين خدا كه از ناحيه او است ابدى است ، عمل صالح كه براى او است ابدى است ، رهبران الهى كه به او ارتباط دارند از اين نظر كه به او مربوطند رنگ جاودانى دارند، خلاصه هر چيز به نحوى با ذات پاك او پيوند و ارتباطى داشته باشد از آن نظر فنا و هلاك براى او نيست (دقت كنيد). ﴿88 سوره عنكبوت مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 69 آيه است محتواى سوره عنكبوت مشهور در ميان جمعى از محققين اين است كه تمام اين سوره در مكه نازل شده است ، و به اين ترتيب محتواى آن هماهنگ با محتواى سوره هاى مكى است سخن از مبدء و معاد است ، سخن از قيام انبياى بزرگ پيشين و مبارزه آنها با مشركان و بت پرستان جبار و ستمگر و پيروزى آنها و نابودى اين گروه ظالم است . سخن از دعوت به سوى حق و آزمايشهاى الهى و بهانه جوئيهاى كفار در زمينه هاى مختلف است . هر چند جمعى يازده آيه آغاز اين سوره را استثناء كرده اند و معتقدند اين يازده آيه در مدينه نازل شده است ، انگيزه آنها بر اين اعتقاد، شايد پاره اى از شاءن نزولهائى است كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد و بحث از جهاد كه در اين آيات وارد شده ، و همچنين اشاره اى كه در بعضى از آنها به مساءله منافقين است ، و اينها متناسب با سوره هاى مدنى است . ولى بعدا خواهيم ديد كه اين امور منافاتى با ((مكى )) بودن سوره ندارد، و به هر حال نامگذارى اين سوره به سوره عنكبوت از آيه 41 آن گرفته شده كه بت پرستان را كه تكيه بر غير خدا مى كنند تشبيه به عنكبوت مى كند كه تكيه گاهش ، تارهاى سست و بى بنياد است . به طور كلى مى توان گفت بحثهاى اين سوره در چهار بخش خلاصه مى شود: 1 - بخش آغاز اين سوره كه پيرامون مساءله ((امتحان )) و ((وضع منافقان )) است و اين دو پيوند ناگسستنى با هم دارند، چرا كه شناخت منافقان جز در طوفانهاى امتحانات و آزمونها ممكن نيست . 2 - بخش ديگرى كه در حقيقت براى دلدارى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان اندك نخستين از طريق بيان گوشه هائى از سرنوشت پيامبران بزرگى همچون نوح و ابراهيم و لوط و شعيب است كه در برابر گردنكشانى همچون نمرود و ثروتمندان خودخواه قرار داشتند، ابزار اين مبارزه ، كيفيت اين مبارزه و پايان آن ، مشخص شده است تا هم دلدارى براى مؤ منان باشد و هم هشدارى براى بت پرستان سنگدل و ستمگر كه در عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بودند. 3 - بخش ديگرى از اين سوره كه مخصوصا در اواخر سوره قرار گرفته از توحيد، و نشانه هاى خدا در عالم آفرينش ، و مبارزه با شرك ، سخن مى گويد، و وجدان و فطرت انسانها را در اينجا به داورى مى طلبد. 4 - قسمت ديگرى از اين سوره مباحث متنوعى پيرامون ضعف و ناتوانى معبودهاى ساختگى ، و عابدان ((عنكبوت صفت )) آنها است و همچنين عظمت قرآن و دلائل حقانيت پيامبر اسلام و لجاجت مخالفان و نيز يك سلسله مسائل تربيتى همچون نماز، نيكى به پدر و مادر، اعمال صالح و طرز بحث و برخورد منطقى با مخالفان دور مى زند. فضيلت اين سوره در تفسير مجمع البيان از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده است : من قرء سورة العنكبوت كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل المؤ منين و المنافقين : ((هر كس سوره عنكبوت را بخواند به تعداد تمام مؤ منان و منافقان ، ده حسنه براى او نوشته مى شود)). مخصوصا در باره تلاوت سوره عنكبوت و روم در ماه رمضان در شب بيست و سوم ، فضيلت فوق العاده اى وارد شده است تا آنجا كه در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من قرء سورة العنكبوت و الروم فى شهر رمضان ليلة ثلاث و عشرين فهو و الله من اهل الجنة ، لا استثنى فيه ابدا، و لا اخاف ان يكتب الله على فى يمينى اثما، و ان لهاتين السورتين من الله مكانا: ((هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان شب بيست و سوم تلاوت كند به خدا سوگند اهل بهشت است ، و من هيچكس را از اين مساءله استثناء نمى كنم ، و نمى ترسم كه خداوند در اين سوگند قاطع من گناهى بر من بنويسد، و مسلما اين دو سوره در پيشگاه خدا بسيار ارج دارد)). <1> بدون شك محتواى پربار اين دو سوره و درسهاى مهم توحيدى آن ، و برنامه هاى سازنده عملى كه در اين دو سوره ارائه شده است كافى است كه هر انسانى را كه اهل انديشه و الهام و عمل باشد به بهشت جاويدان سوق دهد. بلكه شايد تنها اگر از نخستين آيه سوره عنكبوت الهام بگيريم ، مشمول سوگند امام صادق (عليه السلام ) شويم ، همان آيه اى كه مساءله امتحان عمومى انسانها را مطرح مى كند و مى گويد: همه بدون استثناء در بوته آزمايشها قرار مى گيرند تا سيه روى شوند آنها كه غش دارند. چگونه ممكن است انسان اين آزمون عظيم را كاملا باور داشته باشد و خود را براى آن آماده نسازد، و اهل تقوا و پرهيزگارى نگردد؟ تفسير: آزمايش الهى يك سنت جاويدان باز در آغاز اين سوره به حروف مقطعه (الف - لام - ميم ) برخورد مى كنيم كه تاكنون بارها تفسير آن را از ديدگاه هاى مختلف بيان كرده ايم . <2> بعد از ذكر حروف مقطعه به يكى از مهمترين مسائل زندگى بشر كه مساءله شدائد و فشارها و آزمونهاى الهى است اشاره مى كند. نخست مى گويد: ((آيا مردم گمان كردند همين اندازه كه اظهار ايمان كنند و شهادت به توحيد و رسالت پيامبر دهند به حال خود واگذارده خواهند شد و امتحان نمى شوند))؟! (احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ). <3> بعد بلافاصله به ذكر اين حقيقت مى پردازد كه امتحان يك سنت هميشگى و جاودانى الهى است ، امتحان مخصوص شما جمعيت مسلمانان نيست ، سنتى است كه در تمام امتهاى پيشين جارى بوده است . مى فرمايد: ((ما كسانى را كه قبل از آنها بودند آزمايش كرديم )) (ولقد فتنا الذين من قبلهم ). آنها را نيز در كوره هاى سخت امتحان افكنديم ، آنها نيز همچون شما در فشار دشمنان بيرحم و جاهل و بيخبر و متعصب و لجوج قرار داشتند، هميشه ميدان امتحان باز بوده و گروهى در اين ميدان شركت داشته اند. بايد هم چنين باشد چرا كه در مقام ادعا هر كس مى تواند خود را برترين مؤ من ، بالاترين مجاهد، و فداكارترين انسان معرفى كند، بايد وزن و قيمت و ارزش اين ادعاها از طريق آزمون روشن شود، بايد معلوم گردد تا چه اندازه نيات درونى و آمادگيهاى روحى با اين گفته ها هماهنگ يا ناهماهنگ است ؟ آرى ((بايد خدا بداند چه كسانى راست مى گويند، و چه كسانى دروغگو هستند)) (فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين ). بديهى است خدا همه اينها را مى داند، حتى قبل از خلقت انسانها، منظور از علم در اينجا همان تحقق عينى مسائل و وجود خارجى آنها است ، و به تعبير ديگر ظهور آثار و شواهد عملى است ، يعنى بايد علم خدا در باره اين گروه عملا در خارج پياده شود، و تحقق عينى يابد، و هر كس آنچه را در درون دارد بيرون ريزد، اين است معنى علم هنگامى كه در اينگونه موارد در مورد خداوند به كار مى رود. دليل اين مساءله نيز روشن است زيرا نيات درونى و صفات باطنى تا در عمل انسان تحقق و عينيت پيدا نكند ثواب و جزا و كيفر مفهوم ندارد. آزمايش براى تحقق بخشيدن به نيات و صفات درونى است . و به عبارت ديگر اين عالم همچون يك ((دانشگاه )) يا يك ((مزرعه )) است (اين تشبيهات در متون احاديث اسلامى وارد شده ) برنامه اين است كه در دانشگاه استعدادها شكوفا گردد، لياقتها پرورش يابد، و آنچه در مرحله ((قوه )) است به ((فعليت )) برسد. بايد در اين مزرعه نهاد بذرها ظاهر گردد، و از درون آنها جوانه ها بيرون آيد، جوانه ها سر از خاك بردارند، پرورش يابند، نهال كوچكى شوند و سرانجام درختى تنومند و بارور، و اين امور هرگز بدون آزمايش و امتحان ممكن نيست . و از اينجا مى فهميم كه آزمايشهاى الهى نه براى شناخت افراد است ، بلكه براى پرورش و شكوفائى استعدادها است . بنابراين اگر ما آزمايش مى كنيم براى كشف مجهولى است ، اما اگر خداوند آزمايش مى كند براى كشف مجهول نيست كه علمش به همه چيز احاطه دارد بلكه براى پرورش ‍ استعدادها و به فعليت رسانيدن قوه ها است . <4> ﴿1 سوره عنكبوت مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 69 آيه است محتواى سوره عنكبوت مشهور در ميان جمعى از محققين اين است كه تمام اين سوره در مكه نازل شده است ، و به اين ترتيب محتواى آن هماهنگ با محتواى سوره هاى مكى است سخن از مبدء و معاد است ، سخن از قيام انبياى بزرگ پيشين و مبارزه آنها با مشركان و بت پرستان جبار و ستمگر و پيروزى آنها و نابودى اين گروه ظالم است . سخن از دعوت به سوى حق و آزمايشهاى الهى و بهانه جوئيهاى كفار در زمينه هاى مختلف است . هر چند جمعى يازده آيه آغاز اين سوره را استثناء كرده اند و معتقدند اين يازده آيه در مدينه نازل شده است ، انگيزه آنها بر اين اعتقاد، شايد پاره اى از شاءن نزولهائى است كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد و بحث از جهاد كه در اين آيات وارد شده ، و همچنين اشاره اى كه در بعضى از آنها به مساءله منافقين است ، و اينها متناسب با سوره هاى مدنى است . ولى بعدا خواهيم ديد كه اين امور منافاتى با ((مكى )) بودن سوره ندارد، و به هر حال نامگذارى اين سوره به سوره عنكبوت از آيه 41 آن گرفته شده كه بت پرستان را كه تكيه بر غير خدا مى كنند تشبيه به عنكبوت مى كند كه تكيه گاهش ، تارهاى سست و بى بنياد است . به طور كلى مى توان گفت بحثهاى اين سوره در چهار بخش خلاصه مى شود: 1 - بخش آغاز اين سوره كه پيرامون مساءله ((امتحان )) و ((وضع منافقان )) است و اين دو پيوند ناگسستنى با هم دارند، چرا كه شناخت منافقان جز در طوفانهاى امتحانات و آزمونها ممكن نيست . 2 - بخش ديگرى كه در حقيقت براى دلدارى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان اندك نخستين از طريق بيان گوشه هائى از سرنوشت پيامبران بزرگى همچون نوح و ابراهيم و لوط و شعيب است كه در برابر گردنكشانى همچون نمرود و ثروتمندان خودخواه قرار داشتند، ابزار اين مبارزه ، كيفيت اين مبارزه و پايان آن ، مشخص شده است تا هم دلدارى براى مؤ منان باشد و هم هشدارى براى بت پرستان سنگدل و ستمگر كه در عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بودند. 3 - بخش ديگرى از اين سوره كه مخصوصا در اواخر سوره قرار گرفته از توحيد، و نشانه هاى خدا در عالم آفرينش ، و مبارزه با شرك ، سخن مى گويد، و وجدان و فطرت انسانها را در اينجا به داورى مى طلبد. 4 - قسمت ديگرى از اين سوره مباحث متنوعى پيرامون ضعف و ناتوانى معبودهاى ساختگى ، و عابدان ((عنكبوت صفت )) آنها است و همچنين عظمت قرآن و دلائل حقانيت پيامبر اسلام و لجاجت مخالفان و نيز يك سلسله مسائل تربيتى همچون نماز، نيكى به پدر و مادر، اعمال صالح و طرز بحث و برخورد منطقى با مخالفان دور مى زند. فضيلت اين سوره در تفسير مجمع البيان از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده است : من قرء سورة العنكبوت كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل المؤ منين و المنافقين : ((هر كس سوره عنكبوت را بخواند به تعداد تمام مؤ منان و منافقان ، ده حسنه براى او نوشته مى شود)). مخصوصا در باره تلاوت سوره عنكبوت و روم در ماه رمضان در شب بيست و سوم ، فضيلت فوق العاده اى وارد شده است تا آنجا كه در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من قرء سورة العنكبوت و الروم فى شهر رمضان ليلة ثلاث و عشرين فهو و الله من اهل الجنة ، لا استثنى فيه ابدا، و لا اخاف ان يكتب الله على فى يمينى اثما، و ان لهاتين السورتين من الله مكانا: ((هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان شب بيست و سوم تلاوت كند به خدا سوگند اهل بهشت است ، و من هيچكس را از اين مساءله استثناء نمى كنم ، و نمى ترسم كه خداوند در اين سوگند قاطع من گناهى بر من بنويسد، و مسلما اين دو سوره در پيشگاه خدا بسيار ارج دارد)). بدون شك محتواى پربار اين دو سوره و درسهاى مهم توحيدى آن ، و برنامه هاى سازنده عملى كه در اين دو سوره ارائه شده است كافى است كه هر انسانى را كه اهل انديشه و الهام و عمل باشد به بهشت جاويدان سوق دهد. بلكه شايد تنها اگر از نخستين آيه سوره عنكبوت الهام بگيريم ، مشمول سوگند امام صادق (عليه السلام ) شويم ، همان آيه اى كه مساءله امتحان عمومى انسانها را مطرح مى كند و مى گويد: همه بدون استثناء در بوته آزمايشها قرار مى گيرند تا سيه روى شوند آنها كه غش دارند. چگونه ممكن است انسان اين آزمون عظيم را كاملا باور داشته باشد و خود را براى آن آماده نسازد، و اهل تقوا و پرهيزگارى نگردد؟ تفسير: آزمايش الهى يك سنت جاويدان باز در آغاز اين سوره به حروف مقطعه (الف - لام - ميم ) برخورد مى كنيم كه تاكنون بارها تفسير آن را از ديدگاه هاى مختلف بيان كرده ايم . بعد از ذكر حروف مقطعه به يكى از مهمترين مسائل زندگى بشر كه مساءله شدائد و فشارها و آزمونهاى الهى است اشاره مى كند. نخست مى گويد: ((آيا مردم گمان كردند همين اندازه كه اظهار ايمان كنند و شهادت به توحيد و رسالت پيامبر دهند به حال خود واگذارده خواهند شد و امتحان نمى شوند))؟! (احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ). بعد بلافاصله به ذكر اين حقيقت مى پردازد كه امتحان يك سنت هميشگى و جاودانى الهى است ، امتحان مخصوص شما جمعيت مسلمانان نيست ، سنتى است كه در تمام امتهاى پيشين جارى بوده است . مى فرمايد: ((ما كسانى را كه قبل از آنها بودند آزمايش كرديم )) (ولقد فتنا الذين من قبلهم ). آنها را نيز در كوره هاى سخت امتحان افكنديم ، آنها نيز همچون شما در فشار دشمنان بيرحم و جاهل و بيخبر و متعصب و لجوج قرار داشتند، هميشه ميدان امتحان باز بوده و گروهى در اين ميدان شركت داشته اند. بايد هم چنين باشد چرا كه در مقام ادعا هر كس مى تواند خود را برترين مؤ من ، بالاترين مجاهد، و فداكارترين انسان معرفى كند، بايد وزن و قيمت و ارزش اين ادعاها از طريق آزمون روشن شود، بايد معلوم گردد تا چه اندازه نيات درونى و آمادگيهاى روحى با اين گفته ها هماهنگ يا ناهماهنگ است ؟ آرى ((بايد خدا بداند چه كسانى راست مى گويند، و چه كسانى دروغگو هستند)) (فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين ). بديهى است خدا همه اينها را مى داند، حتى قبل از خلقت انسانها، منظور از علم در اينجا همان تحقق عينى مسائل و وجود خارجى آنها است ، و به تعبير ديگر ظهور آثار و شواهد عملى است ، يعنى بايد علم خدا در باره اين گروه عملا در خارج پياده شود، و تحقق عينى يابد، و هر كس آنچه را در درون دارد بيرون ريزد، اين است معنى علم هنگامى كه در اينگونه موارد در مورد خداوند به كار مى رود. دليل اين مساءله نيز روشن است زيرا نيات درونى و صفات باطنى تا در عمل انسان تحقق و عينيت پيدا نكند ثواب و جزا و كيفر مفهوم ندارد. آزمايش براى تحقق بخشيدن به نيات و صفات درونى است . و به عبارت ديگر اين عالم همچون يك ((دانشگاه )) يا يك ((مزرعه )) است (اين تشبيهات در متون احاديث اسلامى وارد شده ) برنامه اين است كه در دانشگاه استعدادها شكوفا گردد، لياقتها پرورش يابد، و آنچه در مرحله ((قوه )) است به ((فعليت )) برسد. بايد در اين مزرعه نهاد بذرها ظاهر گردد، و از درون آنها جوانه ها بيرون آيد، جوانه ها سر از خاك بردارند، پرورش يابند، نهال كوچكى شوند و سرانجام درختى تنومند و بارور، و اين امور هرگز بدون آزمايش و امتحان ممكن نيست . و از اينجا مى فهميم كه آزمايشهاى الهى نه براى شناخت افراد است ، بلكه براى پرورش و شكوفائى استعدادها است . بنابراين اگر ما آزمايش مى كنيم براى كشف مجهولى است ، اما اگر خداوند آزمايش مى كند براى كشف مجهول نيست كه علمش به همه چيز احاطه دارد بلكه براى پرورش ‍ استعدادها و به فعليت رسانيدن قوه ها است . ﴿2 سوره عنكبوت مقدمه اين سوره در ((مكه )) نازل شده و داراى 69 آيه است محتواى سوره عنكبوت مشهور در ميان جمعى از محققين اين است كه تمام اين سوره در مكه نازل شده است ، و به اين ترتيب محتواى آن هماهنگ با محتواى سوره هاى مكى است سخن از مبدء و معاد است ، سخن از قيام انبياى بزرگ پيشين و مبارزه آنها با مشركان و بت پرستان جبار و ستمگر و پيروزى آنها و نابودى اين گروه ظالم است . سخن از دعوت به سوى حق و آزمايشهاى الهى و بهانه جوئيهاى كفار در زمينه هاى مختلف است . هر چند جمعى يازده آيه آغاز اين سوره را استثناء كرده اند و معتقدند اين يازده آيه در مدينه نازل شده است ، انگيزه آنها بر اين اعتقاد، شايد پاره اى از شاءن نزولهائى است كه بعدا به آن اشاره خواهيم كرد و بحث از جهاد كه در اين آيات وارد شده ، و همچنين اشاره اى كه در بعضى از آنها به مساءله منافقين است ، و اينها متناسب با سوره هاى مدنى است . ولى بعدا خواهيم ديد كه اين امور منافاتى با ((مكى )) بودن سوره ندارد، و به هر حال نامگذارى اين سوره به سوره عنكبوت از آيه 41 آن گرفته شده كه بت پرستان را كه تكيه بر غير خدا مى كنند تشبيه به عنكبوت مى كند كه تكيه گاهش ، تارهاى سست و بى بنياد است . به طور كلى مى توان گفت بحثهاى اين سوره در چهار بخش خلاصه مى شود: 1 - بخش آغاز اين سوره كه پيرامون مساءله ((امتحان )) و ((وضع منافقان )) است و اين دو پيوند ناگسستنى با هم دارند، چرا كه شناخت منافقان جز در طوفانهاى امتحانات و آزمونها ممكن نيست . 2 - بخش ديگرى كه در حقيقت براى دلدارى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان اندك نخستين از طريق بيان گوشه هائى از سرنوشت پيامبران بزرگى همچون نوح و ابراهيم و لوط و شعيب است كه در برابر گردنكشانى همچون نمرود و ثروتمندان خودخواه قرار داشتند، ابزار اين مبارزه ، كيفيت اين مبارزه و پايان آن ، مشخص شده است تا هم دلدارى براى مؤ منان باشد و هم هشدارى براى بت پرستان سنگدل و ستمگر كه در عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بودند. 3 - بخش ديگرى از اين سوره كه مخصوصا در اواخر سوره قرار گرفته از توحيد، و نشانه هاى خدا در عالم آفرينش ، و مبارزه با شرك ، سخن مى گويد، و وجدان و فطرت انسانها را در اينجا به داورى مى طلبد. 4 - قسمت ديگرى از اين سوره مباحث متنوعى پيرامون ضعف و ناتوانى معبودهاى ساختگى ، و عابدان ((عنكبوت صفت )) آنها است و همچنين عظمت قرآن و دلائل حقانيت پيامبر اسلام و لجاجت مخالفان و نيز يك سلسله مسائل تربيتى همچون نماز، نيكى به پدر و مادر، اعمال صالح و طرز بحث و برخورد منطقى با مخالفان دور مى زند. فضيلت اين سوره در تفسير مجمع البيان از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين آمده است : من قرء سورة العنكبوت كان له من الاجر عشر حسنات بعدد كل المؤ منين و المنافقين : ((هر كس سوره عنكبوت را بخواند به تعداد تمام مؤ منان و منافقان ، ده حسنه براى او نوشته مى شود)). مخصوصا در باره تلاوت سوره عنكبوت و روم در ماه رمضان در شب بيست و سوم ، فضيلت فوق العاده اى وارد شده است تا آنجا كه در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : من قرء سورة العنكبوت و الروم فى شهر رمضان ليلة ثلاث و عشرين فهو و الله من اهل الجنة ، لا استثنى فيه ابدا، و لا اخاف ان يكتب الله على فى يمينى اثما، و ان لهاتين السورتين من الله مكانا: ((هر كس سوره عنكبوت و روم را در ماه رمضان شب بيست و سوم تلاوت كند به خدا سوگند اهل بهشت است ، و من هيچكس را از اين مساءله استثناء نمى كنم ، و نمى ترسم كه خداوند در اين سوگند قاطع من گناهى بر من بنويسد، و مسلما اين دو سوره در پيشگاه خدا بسيار ارج دارد)). بدون شك محتواى پربار اين دو سوره و درسهاى مهم توحيدى آن ، و برنامه هاى سازنده عملى كه در اين دو سوره ارائه شده است كافى است كه هر انسانى را كه اهل انديشه و الهام و عمل باشد به بهشت جاويدان سوق دهد. بلكه شايد تنها اگر از نخستين آيه سوره عنكبوت الهام بگيريم ، مشمول سوگند امام صادق (عليه السلام ) شويم ، همان آيه اى كه مساءله امتحان عمومى انسانها را مطرح مى كند و مى گويد: همه بدون استثناء در بوته آزمايشها قرار مى گيرند تا سيه روى شوند آنها كه غش دارند. چگونه ممكن است انسان اين آزمون عظيم را كاملا باور داشته باشد و خود را براى آن آماده نسازد، و اهل تقوا و پرهيزگارى نگردد؟ تفسير: آزمايش الهى يك سنت جاويدان باز در آغاز اين سوره به حروف مقطعه (الف - لام - ميم ) برخورد مى كنيم كه تاكنون بارها تفسير آن را از ديدگاه هاى مختلف بيان كرده ايم . بعد از ذكر حروف مقطعه به يكى از مهمترين مسائل زندگى بشر كه مساءله شدائد و فشارها و آزمونهاى الهى است اشاره مى كند. نخست مى گويد: ((آيا مردم گمان كردند همين اندازه كه اظهار ايمان كنند و شهادت به توحيد و رسالت پيامبر دهند به حال خود واگذارده خواهند شد و امتحان نمى شوند))؟! (احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ). بعد بلافاصله به ذكر اين حقيقت مى پردازد كه امتحان يك سنت هميشگى و جاودانى الهى است ، امتحان مخصوص شما جمعيت مسلمانان نيست ، سنتى است كه در تمام امتهاى پيشين جارى بوده است . مى فرمايد: ((ما كسانى را كه قبل از آنها بودند آزمايش كرديم )) (ولقد فتنا الذين من قبلهم ). آنها را نيز در كوره هاى سخت امتحان افكنديم ، آنها نيز همچون شما در فشار دشمنان بيرحم و جاهل و بيخبر و متعصب و لجوج قرار داشتند، هميشه ميدان امتحان باز بوده و گروهى در اين ميدان شركت داشته اند. بايد هم چنين باشد چرا كه در مقام ادعا هر كس مى تواند خود را برترين مؤ من ، بالاترين مجاهد، و فداكارترين انسان معرفى كند، بايد وزن و قيمت و ارزش اين ادعاها از طريق آزمون روشن شود، بايد معلوم گردد تا چه اندازه نيات درونى و آمادگيهاى روحى با اين گفته ها هماهنگ يا ناهماهنگ است ؟ آرى ((بايد خدا بداند چه كسانى راست مى گويند، و چه كسانى دروغگو هستند)) (فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين ). بديهى است خدا همه اينها را مى داند، حتى قبل از خلقت انسانها، منظور از علم در اينجا همان تحقق عينى مسائل و وجود خارجى آنها است ، و به تعبير ديگر ظهور آثار و شواهد عملى است ، يعنى بايد علم خدا در باره اين گروه عملا در خارج پياده شود، و تحقق عينى يابد، و هر كس آنچه را در درون دارد بيرون ريزد، اين است معنى علم هنگامى كه در اينگونه موارد در مورد خداوند به كار مى رود. دليل اين مساءله نيز روشن است زيرا نيات درونى و صفات باطنى تا در عمل انسان تحقق و عينيت پيدا نكند ثواب و جزا و كيفر مفهوم ندارد. آزمايش براى تحقق بخشيدن به نيات و صفات درونى است . و به عبارت ديگر اين عالم همچون يك ((دانشگاه )) يا يك ((مزرعه )) است (اين تشبيهات در متون احاديث اسلامى وارد شده ) برنامه اين است كه در دانشگاه استعدادها شكوفا گردد، لياقتها پرورش يابد، و آنچه در مرحله ((قوه )) است به ((فعليت )) برسد. بايد در اين مزرعه نهاد بذرها ظاهر گردد، و از درون آنها جوانه ها بيرون آيد، جوانه ها سر از خاك بردارند، پرورش يابند، نهال كوچكى شوند و سرانجام درختى تنومند و بارور، و اين امور هرگز بدون آزمايش و امتحان ممكن نيست . و از اينجا مى فهميم كه آزمايشهاى الهى نه براى شناخت افراد است ، بلكه براى پرورش و شكوفائى استعدادها است . بنابراين اگر ما آزمايش مى كنيم براى كشف مجهولى است ، اما اگر خداوند آزمايش مى كند براى كشف مجهول نيست كه علمش به همه چيز احاطه دارد بلكه براى پرورش ‍ استعدادها و به فعليت رسانيدن قوه ها است . ﴿3 فرار از حوزه قدرت خدا ممكن نيست ! در آيات گذشته سخن از آزمايش عمومى مؤ منان بود، و نخستين آيه مورد بحث تهديد شديدى براى كفار و گنهكاران است ، تا گمان نكنند اگر مؤ منان را تحت فشار قرار دادند و مجازاتهاى الهى فورا دامان آنها را فرو نگرفت خدا از آنها غافل است و يا قدرت بر عذاب آنها ندارد. مى فرمايد: ((آيا كسانى كه سيئات را انجام مى دهند گمان كردند بر ما پيشى خواهند گرفت ، و از چنگال كيفر ما رهائى خواهند يافت ؟ چه بد قضاوتى كردند))! (ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون ). مهلت الهى آنها را مغرور نكند كه اين نيز براى آنها آزمونى است و فرصتى براى توبه و بازگشت . اينكه بعضى از مفسران آيه فوق را اشاره به مؤ منين گنهكار دانسته اند به هيچوجه مناسب سياق آيات نيست بلكه قرائن گواهى مى دهد كه منظور مشركان و كفار است . سپس بار ديگر به سراغ برنامه هاى مؤ منان و اندرز به آنها مى رود مى گويد: ((هر كسى اميد لقاء پروردگار دارد بايد آنچه در توان دارد از اطاعت فرمان او مضايقه نكند، زيرا زمانى را كه خداوند تعيين كرده سرانجام فرا مى رسد)) (من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات ). <7> آرى اين وعده الهى تخلف ناپذير است ، و راهى است كه به هر حال بايد پيموده شود. و از اين گذشته خداوند سخنان شما را مى شنود و از اعمال و نيات شما آگاه است كه ((او شنوا و دانا است )) (و هو السميع العليم ). در اينكه منظور از ((لقاء الله )) (ملاقات پروردگار) چيست ؟ بعضى آن را به معنى ملاقات فرشتگان پروردگار، و بعضى به معنى ملاقات حساب و جزاء، و بعضى به ملاقات حكم و فرمان حق تفسير كرده اند، و بعضى آن را كنايه از قيامت و رستاخيز دانسته اند، در حالى كه دليلى ندارد كه آيه را به اين معانى مجازى تفسير كنيم . بايد گفت : لقاى پروردگار در قيامت ، نه يك ملاقات حسى است كه يك لقاى روحانى و يكنوع شهود باطنى است ، چرا كه در آنجا پرده هاى ضخيم عالم ماده از مقابل چشم جان انسان كنار مى رود، و حالت شهود به انسان دست مى دهد. به گفته ((علامه طباطبائى )) در الميزان ، منظور از لقاء الله آنست كه بندگان در موقفى قرار مى گيرند كه حجابى ميان آنها و پروردگارشان نيست ، زيرا طبيعت روز قيامت ظهور حقايق است چنانكه قرآن مى گويد: و يعلمون ان الله هو الحق المبين : ((آن روز خواهند دانست كه خدا حق آشكار است )) (سوره نور آيه 25). <8> آيه بعد در حقيقت تعليلى است براى آنچه در آيه قبل گذشت ، مى گويد: اينكه دستور داده شده مؤ منان به لقاء الله آنچه در توان دارند فروگذار نكنند به خاطر اين است كه ((هر كسى جهادى كند و تلاش و كوششى كند و تحمل مصائب و مشكلاتى نمايد در حقيقت براى خود جهاد كرده است ، چرا كه خدا از همه جهانيان بى نياز است )) (و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين ). برنامه آزمون الهى ، جهاد با هواى نفس ، و مبارزه با دشمنان سرسخت براى حفظ ايمان و پاكى و تقوا، برنامه خود انسان است ، و گرنه خداوند وجودى است نامتناهى از هر نظر و هيچ نيازى ندارد كه به وسيله عبادت يا اطاعت بندگان بر طرف شود، كمبودى ندارد كه ديگران به او بدهند، بلكه ديگران هر چه دارند از او دارند، از خودشان چيزى ندارند. از اين بيان روشن مى شود كه ((جهاد)) در اينجا الزاما به معنى جهاد مسلحانه با دشمن نيست ، بلكه همان معنى اصلى لغوى خود را دارد كه هرگونه تلاش و كوشش را براى حفظ ايمان و تقوى ، و تحمل انواع شدائد و مبارزه هاى موضعى را با دشمن لجوج و كينه توز شامل مى شود. خلاصه اينكه تمام منافع اين جهاد به شخص مجاهد باز مى گردد و او است كه خير دنيا و آخرت را در پرتو جهادش تحصيل مى كند، و حتى اگر جامعه از بركات اين جهاد بهره مند شود در مرحله بعد خواهد بود، بنابراين هرگاه توفيق اين جهاد نصيب كسى شود بايد خدا را بر اين نعمت بزرگ سپاس گويد. آخرين آيه مورد بحث ، توضيح و تكميلى است براى آنچه بطور سربسته در آيه قبل تحت عنوان ((جهاد)) آمده بود، در اينجا حقيقت جهاد را شكافته و چنين بازگو مى كند: ((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را مى پوشانيم )) (و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم ) بنابراين نخستين فايده اين جهاد بزرگ (ايمان و عمل صالح ) تكفير و پوشاندن گناهان است كه عائد خود انسان مى شود، همانگونه كه ثواب آن هم از آن خودشان مى باشد، چنانكه قرآن در پايان همين آيه مى گويد: ((ما به طور قطع آنها را به بهترين اعمالى كه انجام دادند پاداش مى دهيم )) (و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ). ((نكفر)) از ماده ((تكفير)) در اصل به معنى ((پوشاندن )) است ، و منظور از پوشاندن گناهان در اينجا عفو و بخشش الهى است . تعبير به ((احسن الذى كانوا يعملون )) با اينكه خداوند همه اعمال نيك را جزا مى دهد چه ((حسن )) باشد و چه ((احسن )) (چه خوب چه خوبتر) ممكن است اشاره به اين باشد كه ما همه اعمال خوب آنها را به حساب بهترين آنها مى گذاريم ، يعنى اگر بعضى از اعمال آنها عالى و بعضى خوب يا متوسط است همه را به حساب عالى مى گذاريم و اين است معنى تفضل پروردگار كه در آيات ديگر قرآن (مانند آيه 38 نور) نيز به آن اشاره شده است : ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله : ((تا خداوند بهترين اعمال آنها را پاداش دهد و از فضلش بر آن بيفزايد)). ﴿4 فرار از حوزه قدرت خدا ممكن نيست ! در آيات گذشته سخن از آزمايش عمومى مؤ منان بود، و نخستين آيه مورد بحث تهديد شديدى براى كفار و گنهكاران است ، تا گمان نكنند اگر مؤ منان را تحت فشار قرار دادند و مجازاتهاى الهى فورا دامان آنها را فرو نگرفت خدا از آنها غافل است و يا قدرت بر عذاب آنها ندارد. مى فرمايد: ((آيا كسانى كه سيئات را انجام مى دهند گمان كردند بر ما پيشى خواهند گرفت ، و از چنگال كيفر ما رهائى خواهند يافت ؟ چه بد قضاوتى كردند))! (ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون ). مهلت الهى آنها را مغرور نكند كه اين نيز براى آنها آزمونى است و فرصتى براى توبه و بازگشت . اينكه بعضى از مفسران آيه فوق را اشاره به مؤ منين گنهكار دانسته اند به هيچوجه مناسب سياق آيات نيست بلكه قرائن گواهى مى دهد كه منظور مشركان و كفار است . سپس بار ديگر به سراغ برنامه هاى مؤ منان و اندرز به آنها مى رود مى گويد: ((هر كسى اميد لقاء پروردگار دارد بايد آنچه در توان دارد از اطاعت فرمان او مضايقه نكند، زيرا زمانى را كه خداوند تعيين كرده سرانجام فرا مى رسد)) (من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات ). آرى اين وعده الهى تخلف ناپذير است ، و راهى است كه به هر حال بايد پيموده شود. و از اين گذشته خداوند سخنان شما را مى شنود و از اعمال و نيات شما آگاه است كه ((او شنوا و دانا است )) (و هو السميع العليم ). در اينكه منظور از ((لقاء الله )) (ملاقات پروردگار) چيست ؟ بعضى آن را به معنى ملاقات فرشتگان پروردگار، و بعضى به معنى ملاقات حساب و جزاء، و بعضى به ملاقات حكم و فرمان حق تفسير كرده اند، و بعضى آن را كنايه از قيامت و رستاخيز دانسته اند، در حالى كه دليلى ندارد كه آيه را به اين معانى مجازى تفسير كنيم . بايد گفت : لقاى پروردگار در قيامت ، نه يك ملاقات حسى است كه يك لقاى روحانى و يكنوع شهود باطنى است ، چرا كه در آنجا پرده هاى ضخيم عالم ماده از مقابل چشم جان انسان كنار مى رود، و حالت شهود به انسان دست مى دهد. به گفته ((علامه طباطبائى )) در الميزان ، منظور از لقاء الله آنست كه بندگان در موقفى قرار مى گيرند كه حجابى ميان آنها و پروردگارشان نيست ، زيرا طبيعت روز قيامت ظهور حقايق است چنانكه قرآن مى گويد: و يعلمون ان الله هو الحق المبين : ((آن روز خواهند دانست كه خدا حق آشكار است )) (سوره نور آيه 25). آيه بعد در حقيقت تعليلى است براى آنچه در آيه قبل گذشت ، مى گويد: اينكه دستور داده شده مؤ منان به لقاء الله آنچه در توان دارند فروگذار نكنند به خاطر اين است كه ((هر كسى جهادى كند و تلاش و كوششى كند و تحمل مصائب و مشكلاتى نمايد در حقيقت براى خود جهاد كرده است ، چرا كه خدا از همه جهانيان بى نياز است )) (و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين ). برنامه آزمون الهى ، جهاد با هواى نفس ، و مبارزه با دشمنان سرسخت براى حفظ ايمان و پاكى و تقوا، برنامه خود انسان است ، و گرنه خداوند وجودى است نامتناهى از هر نظر و هيچ نيازى ندارد كه به وسيله عبادت يا اطاعت بندگان بر طرف شود، كمبودى ندارد كه ديگران به او بدهند، بلكه ديگران هر چه دارند از او دارند، از خودشان چيزى ندارند. از اين بيان روشن مى شود كه ((جهاد)) در اينجا الزاما به معنى جهاد مسلحانه با دشمن نيست ، بلكه همان معنى اصلى لغوى خود را دارد كه هرگونه تلاش و كوشش را براى حفظ ايمان و تقوى ، و تحمل انواع شدائد و مبارزه هاى موضعى را با دشمن لجوج و كينه توز شامل مى شود. خلاصه اينكه تمام منافع اين جهاد به شخص مجاهد باز مى گردد و او است كه خير دنيا و آخرت را در پرتو جهادش تحصيل مى كند، و حتى اگر جامعه از بركات اين جهاد بهره مند شود در مرحله بعد خواهد بود، بنابراين هرگاه توفيق اين جهاد نصيب كسى شود بايد خدا را بر اين نعمت بزرگ سپاس گويد. آخرين آيه مورد بحث ، توضيح و تكميلى است براى آنچه بطور سربسته در آيه قبل تحت عنوان ((جهاد)) آمده بود، در اينجا حقيقت جهاد را شكافته و چنين بازگو مى كند: ((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را مى پوشانيم )) (و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم ) بنابراين نخستين فايده اين جهاد بزرگ (ايمان و عمل صالح ) تكفير و پوشاندن گناهان است كه عائد خود انسان مى شود، همانگونه كه ثواب آن هم از آن خودشان مى باشد، چنانكه قرآن در پايان همين آيه مى گويد: ((ما به طور قطع آنها را به بهترين اعمالى كه انجام دادند پاداش مى دهيم )) (و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ). ((نكفر)) از ماده ((تكفير)) در اصل به معنى ((پوشاندن )) است ، و منظور از پوشاندن گناهان در اينجا عفو و بخشش الهى است . تعبير به ((احسن الذى كانوا يعملون )) با اينكه خداوند همه اعمال نيك را جزا مى دهد چه ((حسن )) باشد و چه ((احسن )) (چه خوب چه خوبتر) ممكن است اشاره به اين باشد كه ما همه اعمال خوب آنها را به حساب بهترين آنها مى گذاريم ، يعنى اگر بعضى از اعمال آنها عالى و بعضى خوب يا متوسط است همه را به حساب عالى مى گذاريم و اين است معنى تفضل پروردگار كه در آيات ديگر قرآن (مانند آيه 38 نور) نيز به آن اشاره شده است : ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله : ((تا خداوند بهترين اعمال آنها را پاداش دهد و از فضلش بر آن بيفزايد)). ﴿5 فرار از حوزه قدرت خدا ممكن نيست ! در آيات گذشته سخن از آزمايش عمومى مؤ منان بود، و نخستين آيه مورد بحث تهديد شديدى براى كفار و گنهكاران است ، تا گمان نكنند اگر مؤ منان را تحت فشار قرار دادند و مجازاتهاى الهى فورا دامان آنها را فرو نگرفت خدا از آنها غافل است و يا قدرت بر عذاب آنها ندارد. مى فرمايد: ((آيا كسانى كه سيئات را انجام مى دهند گمان كردند بر ما پيشى خواهند گرفت ، و از چنگال كيفر ما رهائى خواهند يافت ؟ چه بد قضاوتى كردند))! (ام حسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا ساء ما يحكمون ). مهلت الهى آنها را مغرور نكند كه اين نيز براى آنها آزمونى است و فرصتى براى توبه و بازگشت . اينكه بعضى از مفسران آيه فوق را اشاره به مؤ منين گنهكار دانسته اند به هيچوجه مناسب سياق آيات نيست بلكه قرائن گواهى مى دهد كه منظور مشركان و كفار است . سپس بار ديگر به سراغ برنامه هاى مؤ منان و اندرز به آنها مى رود مى گويد: ((هر كسى اميد لقاء پروردگار دارد بايد آنچه در توان دارد از اطاعت فرمان او مضايقه نكند، زيرا زمانى را كه خداوند تعيين كرده سرانجام فرا مى رسد)) (من كان يرجوا لقاء الله فان اجل الله لات ). آرى اين وعده الهى تخلف ناپذير است ، و راهى است كه به هر حال بايد پيموده شود. و از اين گذشته خداوند سخنان شما را مى شنود و از اعمال و نيات شما آگاه است كه ((او شنوا و دانا است )) (و هو السميع العليم ). در اينكه منظور از ((لقاء الله )) (ملاقات پروردگار) چيست ؟ بعضى آن را به معنى ملاقات فرشتگان پروردگار، و بعضى به معنى ملاقات حساب و جزاء، و بعضى به ملاقات حكم و فرمان حق تفسير كرده اند، و بعضى آن را كنايه از قيامت و رستاخيز دانسته اند، در حالى كه دليلى ندارد كه آيه را به اين معانى مجازى تفسير كنيم . بايد گفت : لقاى پروردگار در قيامت ، نه يك ملاقات حسى است كه يك لقاى روحانى و يكنوع شهود باطنى است ، چرا كه در آنجا پرده هاى ضخيم عالم ماده از مقابل چشم جان انسان كنار مى رود، و حالت شهود به انسان دست مى دهد. به گفته ((علامه طباطبائى )) در الميزان ، منظور از لقاء الله آنست كه بندگان در موقفى قرار مى گيرند كه حجابى ميان آنها و پروردگارشان نيست ، زيرا طبيعت روز قيامت ظهور حقايق است چنانكه قرآن مى گويد: و يعلمون ان الله هو الحق المبين : ((آن روز خواهند دانست كه خدا حق آشكار است )) (سوره نور آيه 25). آيه بعد در حقيقت تعليلى است براى آنچه در آيه قبل گذشت ، مى گويد: اينكه دستور داده شده مؤ منان به لقاء الله آنچه در توان دارند فروگذار نكنند به خاطر اين است كه ((هر كسى جهادى كند و تلاش و كوششى كند و تحمل مصائب و مشكلاتى نمايد در حقيقت براى خود جهاد كرده است ، چرا كه خدا از همه جهانيان بى نياز است )) (و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ان الله لغنى عن العالمين ). برنامه آزمون الهى ، جهاد با هواى نفس ، و مبارزه با دشمنان سرسخت براى حفظ ايمان و پاكى و تقوا، برنامه خود انسان است ، و گرنه خداوند وجودى است نامتناهى از هر نظر و هيچ نيازى ندارد كه به وسيله عبادت يا اطاعت بندگان بر طرف شود، كمبودى ندارد كه ديگران به او بدهند، بلكه ديگران هر چه دارند از او دارند، از خودشان چيزى ندارند. از اين بيان روشن مى شود كه ((جهاد)) در اينجا الزاما به معنى جهاد مسلحانه با دشمن نيست ، بلكه همان معنى اصلى لغوى خود را دارد كه هرگونه تلاش و كوشش را براى حفظ ايمان و تقوى ، و تحمل انواع شدائد و مبارزه هاى موضعى را با دشمن لجوج و كينه توز شامل مى شود. خلاصه اينكه تمام منافع اين جهاد به شخص مجاهد باز مى گردد و او است كه خير دنيا و آخرت را در پرتو جهادش تحصيل مى كند، و حتى اگر جامعه از بركات اين جهاد بهره مند شود در مرحله بعد خواهد بود، بنابراين هرگاه توفيق اين جهاد نصيب كسى شود بايد خدا را بر اين نعمت بزرگ سپاس گويد. آخرين آيه مورد بحث ، توضيح و تكميلى است براى آنچه بطور سربسته در آيه قبل تحت عنوان ((جهاد)) آمده بود، در اينجا حقيقت جهاد را شكافته و چنين بازگو مى كند: ((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند گناهان آنها را مى پوشانيم )) (و الذين آمنوا و عملوا الصالحات لنكفرن عنهم سيئاتهم ) بنابراين نخستين فايده اين جهاد بزرگ (ايمان و عمل صالح ) تكفير و پوشاندن گناهان است كه عائد خود انسان مى شود، همانگونه كه ثواب آن هم از آن خودشان مى باشد، چنانكه قرآن در پايان همين آيه مى گويد: ((ما به طور قطع آنها را به بهترين اعمالى كه انجام دادند پاداش مى دهيم )) (و لنجزينهم احسن الذى كانوا يعملون ). ((نكفر)) از ماده ((تكفير)) در اصل به معنى ((پوشاندن )) است ، و منظور از پوشاندن گناهان در اينجا عفو و بخشش الهى است . تعبير به ((احسن الذى كانوا يعملون )) با اينكه خداوند همه اعمال نيك را جزا مى دهد چه ((حسن )) باشد و چه ((احسن )) (چه خوب چه خوبتر) ممكن است اشاره به اين باشد كه ما همه اعمال خوب آنها را به حساب بهترين آنها مى گذاريم ، يعنى اگر بعضى از اعمال آنها عالى و بعضى خوب يا متوسط است همه را به حساب عالى مى گذاريم و اين است معنى تفضل پروردگار كه در آيات ديگر قرآن (مانند آيه 38 نور) نيز به آن اشاره شده است : ليجزيهم الله احسن ما عملوا و يزيدهم من فضله : ((تا خداوند بهترين اعمال آنها را پاداش دهد و از فضلش بر آن بيفزايد)). ﴿6