پیمایش
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَٰنُ وُدًّا ﴿96 فَإِنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقِينَ وَتُنْذِرَ بِهِ قَوْمًا لُدًّا ﴿97 وَكَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ أَحَدٍ أَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزًا ﴿98 طه بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ طه ﴿1 مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَىٰ ﴿2 إِلَّا تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشَىٰ ﴿3 تَنْزِيلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى ﴿4 الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ ﴿5 لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَّرَىٰ ﴿6 وَإِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى ﴿7 اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ﴿8 وَهَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ مُوسَىٰ ﴿9 إِذْ رَأَىٰ نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ نَارًا لَعَلِّي آتِيكُمْ مِنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى ﴿10 فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ يَا مُوسَىٰ ﴿11 إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ ۖ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى ﴿12

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

قطعاً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، به زودی [خدای] رحمان برای آنان [در دل ها] محبتی قرار خواهد داد. ﴿96 جز این نیست که ما این [قرآن] را بر زبان تو آسان ساختیم تا به وسیله آن پرهیزکاران را مژده دهی و مردم ستیزه جو را بترسانی. ﴿97 و چه بسیار ملت ها را پیش از آنان [به سبب طغیانشان] هلاک کردیم. آیا کسی از آنان را می یابی، یا هیچ زمزمه و صدایی آهسته از آنان می شنوی؟ ﴿98 طه ﴿1 ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به مشقت و زحمت افتی؛ ﴿2 [بلکه آن را نازل کردیم] تا برای کسی که [از خدا] می ترسد، زمینه توجه و یادآوری باشد. ﴿3 در حالی که به تدریج از سوی کسی نازل شده که زمین و آسمان های بلند را آفریده است. ﴿4 [خدای] رحمان بر تخت فرمانروایی و تدبیر امور آفرینش چیره و مسلّط است. ﴿5 آنچه در آسمان ها و زمین و آنچه میان آن دو و آنچه زیر زمین است، فقط در سیطره مالکیّت و فرمانروایی اوست. ﴿6 و اگر سخن خود را با صدای بلند آشکار کنی [یا پنهان بداری، برای خدا یکسان است]؛ زیرا او پنهان وپنهان تر را می داند. ﴿7 خدای یکتاست که جز او هیچ معبودی نیست، نیکوترین نام ها فقط ویژه اوست. ﴿8 و آیا سرگذشت موسی به تو رسیده است؟ ﴿9 هنگامی که آتشی دید، پس به خانواده اش گفت: درنگ کنید؛ بی تردید من آتشی دیدم [می روم] شاید شعله ای از آن را برایتان بیاورم یا نزد آتش [برای پیدا کردن راه] راهنمایی بیابم. ﴿10 پس چون به آن آتش رسید، ندا داده شد: ای موسی! ﴿11 به یقین این منم پروردگار تو، پس کفش خود را از پایت بیفکن؛ زیرا تو در وادی مقدس طوی هستی. ﴿12

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

ايمان سرچشمه محبوبيت ! در سه آيه فوق كه پايانگر سوره مريم است باز هم سخن از مؤ منان با ايمان و نيز ظالمان و ستمگران بيايمان ، و سخن از قرآن و بشارتها و انذارهاى آنست ، و در حقيقت عصارهاى است از بحثهاى پيشين با نكته هاى تازه . نخست ميفرمايد: ((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان محبت آنان را در دلها مى افكند)) (ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا). بعضى از مفسران اين آيه را مخصوص امير مؤ منان على ( عليه السلام ) و بعضى شامل همه مؤ منان دانسته اند. بعضى گفته اند منظور اين است كه خداوند محبت آنانرا در دلهاى دشمنانشان ميافكند، و اين محبت رشتهاى مى شود در گردنشان كه آنها را به سوى ايمان ميكشاند. بعضى ديگر آن را به معنى محبت مؤ منان نسبت به يكديگر كه باعث قدرت و قوت و وحدت كلمه مى شود دانسته اند. بعضى آن را اشاره به دوستى مومنان نسبت به يكديگر در آخرت دانسته ، و ميگويند آنها آنچنان به يكديگر علاقه پيدا ميكنند كه از ديدار هم برترين شادى و سرور به آنان دست مى دهد. ولى اگر با وسعت نظر به مفاهيم وسيع آيه بينديشيم خواهيم ديد كه همه اين تفسيرها در مفهوم آيه جمع است بى آنكه با هم تضادى داشته باشند. و نكته اصلى آن اين است كه : ((ايمان و عمل صالح )) جاذبه و كشش ‍ فوق - العادهاى دارد، اعتقاد به يگانگى خدا و دعوت پيامبران كه بازتابش در روح و فكر و گفتار و كردار انسان به صورت اخلاق عاليه انسانى ، تقوا و پاكى و درستى و امانت و شجاعت و ايثار و گذشت ، تجلى كند، همچون نيروهاى عظيم مغناطيس كشيده و رباينده است . حتى افراد ناپاك و آلوده از پاكان لذت ميبرند، و از ناپاكانى همچون خود متنفرند، به همين دليل هنگامى كه فى المثل ميخواهند همسر يا شريكى انتخاب كنند تاكيد دارند كه طرف آنها پاك و نجيب و امين و درستكار باشد. اين طبيعى است و در حقيقت نخستين پاداشى است كه خدا به مؤ منان و صالحان مى دهد كه دامنه اش از دنيا به سراى ديگر نيز كشيده مى شود. با چشم خود بسيار ديدهايم اينگونه افراد پاك هنگامى كه چشم از جهان ميبندند، ديدهها براى آنها گريان مى شود، هر چند ظاهرا پست و مقام اجتماعى نداشته باشند، همه مردم جاى آنها را خالى مى بينند، همه خود را در عزاى آنها شريك محسوب ميدارند. اما اينكه بعضى آن را در باره امير مؤ منان على ( عليه السلام ) دانسته و در روايات بسيارى به آن اشاره شده بدون شك درجه عالى و مرحله بالاى آن ، ويژه آن امام متقين است ، (و در نكته ها از اين روايات مشروحا بحث خواهيم كرد) ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه در مراحل ديگر همه مؤ منان و صالحان از طعم اين محبت و محبوبيت در افكار عمومى بچشند، و از اين مودت الهى سهمى ببرند، و نيز مانع از آن نخواهد بود كه دشمنان نيز در دل خود احساس محبت و احترام نسبت به آنها كنند. جالب اينكه در حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : ان الله اذا احب عبدا دعا جبرئيل ، فقال يا جبرئيل انى احب فلانا فاحبه ، قال فيحبه جبرئيل ثم ينادى فى اهل السماء ان الله يحب فلانا فاحبوه ، قال فيحبه اهل السماء ثم يوضع له القبول فى الارض ! و ان الله اذا ابغض عبدا دعا جبرئيل ، فقال يا جبرئيل انى ابغض فلانا فابغضه ، قال فيبغضه جبرئيل ، ثم ينادى فى اهل السماء ان الله يبغض فلانا فابغضوه ، قال فيبغضه اهل السماء ثم يوضع له البغضاء فى الارض ! ((هنگامى كه خداوند كسى از بندگانش را دوست دارد به فرشته بزرگش جبرئيل مى گويد من فلانكس را دوست دارم او را دوست بدار، جبرئيل او را دوست خواهد داشت ، سپس در آسمانها ندا مى دهد كه اى اهل آسمان ! خداوند فلانكس را دوست دارد او را دوست داريد، و به دنبال آن همه اهل آسمان او را دوست ميدارند، سپس پذيرش اين محبت در زمين منعكس مى شود. و هنگامى كه خداوند كسى را دشمن بدارد به جبرئيل مى گويد من از او متنفرم ، او را دشمن بدار، جبرئيل او را دشمن ميدارد، سپس در ميان اهل آسمانها ندا مى دهد كه خداوند از او متنفر است او را دشمن داريد، همه اهل آسمانها از او متنفر ميشوند، سپس انعكاس اين تنفر در زمين خواهد بود. <88> اين حديث پر معنى نشان مى دهد كه ايمان و عمل صالح بازتابى دارد به وسعت عالم هستى ، و شعاع محبوبيت حاصل از آن تمام پهنه آفرينش ‍ را فرا ميگيرد، ذات پاك خداوند چنين كسانى را دوست دارد، نزد همه اهل آسمان محبوبند، و اين محبت در قلوب انسانهائى كه در زمين هستند پرتوافكن مى شود. راستى چه لذتى از اين بالاتر كه انسان احساس كند محبوب همه پاكان و نيكان عالم هستى است ؟ و چه دردناك است كه انسان احساس كند زمين و آسمان فرشته ها و انسانهاى با ايمان همه از او متنفر و بيزارند. سپس به ((قرآن )) كه سرچشمه پرورش ايمان و عمل صالح است اشاره كرده مى گويد ما قرآن را بر زبان تو آسان ساختيم ، تا پرهيزگاران را بوسيله آن بشارت دهى ، و دشمنان سرسخت و لجوج را انذار كنى )) (فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين و تنذر به قوما لدا). ((لد)) (با ضم لام و تشديد دال ) جمع ((الد)) (بر وزن عدد) به معنى دشمنى است كه خصومت شديد دارد، و به كسانى گفته مى شود كه در دشمنى كردن متعصب ، لجوج و بى منطقند. آخرين آيه به عنوان دلدارى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان (مخصوصا با توجه به اين نكته كه اين سوره در مكه نازل شده و در آن روز مسلمانان ، سخت تحت فشار بودند) و نيز به عنوان تهديد و هشدار به همه دشمنان عنود و لجوج مى گويد: چه بسيار اقوام بيايمان و گنهكارى را كه قبل از اينها هلاك و نابود كرديم آنچنان محو و نابود شدند كه اثرى از آنها باقى نماند، آيا تو اى پيامبر! احدى از آنها را احساس ميكنى ؟ يا كمترين صدائى از آنان ميشنوى ))؟ (و كم اهلكنا قبلهم من قرن هل تحس منهم من احد او تسمع لهم ركزا). ((ركز)) به معنى صداى آهسته است ، و به چيزهائى كه در زير زمين پنهان ميكنند ((ركاز)) گفته مى شود، يعنى اين اقوام ستمگر و دشمنان سرسخت حق و حقيقت آنچنان درهم كوبيده شدند كه حتى صداى آهستهاى از آنان به گوش نمى رسد. ﴿96 ايمان سرچشمه محبوبيت ! در سه آيه فوق كه پايانگر سوره مريم است باز هم سخن از مؤ منان با ايمان و نيز ظالمان و ستمگران بيايمان ، و سخن از قرآن و بشارتها و انذارهاى آنست ، و در حقيقت عصارهاى است از بحثهاى پيشين با نكته هاى تازه . نخست ميفرمايد: ((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان محبت آنان را در دلها مى افكند)) (ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا). بعضى از مفسران اين آيه را مخصوص امير مؤ منان على ( عليه السلام ) و بعضى شامل همه مؤ منان دانسته اند. بعضى گفته اند منظور اين است كه خداوند محبت آنانرا در دلهاى دشمنانشان ميافكند، و اين محبت رشتهاى مى شود در گردنشان كه آنها را به سوى ايمان ميكشاند. بعضى ديگر آن را به معنى محبت مؤ منان نسبت به يكديگر كه باعث قدرت و قوت و وحدت كلمه مى شود دانسته اند. بعضى آن را اشاره به دوستى مومنان نسبت به يكديگر در آخرت دانسته ، و ميگويند آنها آنچنان به يكديگر علاقه پيدا ميكنند كه از ديدار هم برترين شادى و سرور به آنان دست مى دهد. ولى اگر با وسعت نظر به مفاهيم وسيع آيه بينديشيم خواهيم ديد كه همه اين تفسيرها در مفهوم آيه جمع است بى آنكه با هم تضادى داشته باشند. و نكته اصلى آن اين است كه : ((ايمان و عمل صالح )) جاذبه و كشش ‍ فوق - العادهاى دارد، اعتقاد به يگانگى خدا و دعوت پيامبران كه بازتابش در روح و فكر و گفتار و كردار انسان به صورت اخلاق عاليه انسانى ، تقوا و پاكى و درستى و امانت و شجاعت و ايثار و گذشت ، تجلى كند، همچون نيروهاى عظيم مغناطيس كشيده و رباينده است . حتى افراد ناپاك و آلوده از پاكان لذت ميبرند، و از ناپاكانى همچون خود متنفرند، به همين دليل هنگامى كه فى المثل ميخواهند همسر يا شريكى انتخاب كنند تاكيد دارند كه طرف آنها پاك و نجيب و امين و درستكار باشد. اين طبيعى است و در حقيقت نخستين پاداشى است كه خدا به مؤ منان و صالحان مى دهد كه دامنه اش از دنيا به سراى ديگر نيز كشيده مى شود. با چشم خود بسيار ديدهايم اينگونه افراد پاك هنگامى كه چشم از جهان ميبندند، ديدهها براى آنها گريان مى شود، هر چند ظاهرا پست و مقام اجتماعى نداشته باشند، همه مردم جاى آنها را خالى مى بينند، همه خود را در عزاى آنها شريك محسوب ميدارند. اما اينكه بعضى آن را در باره امير مؤ منان على ( عليه السلام ) دانسته و در روايات بسيارى به آن اشاره شده بدون شك درجه عالى و مرحله بالاى آن ، ويژه آن امام متقين است ، (و در نكته ها از اين روايات مشروحا بحث خواهيم كرد) ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه در مراحل ديگر همه مؤ منان و صالحان از طعم اين محبت و محبوبيت در افكار عمومى بچشند، و از اين مودت الهى سهمى ببرند، و نيز مانع از آن نخواهد بود كه دشمنان نيز در دل خود احساس محبت و احترام نسبت به آنها كنند. جالب اينكه در حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : ان الله اذا احب عبدا دعا جبرئيل ، فقال يا جبرئيل انى احب فلانا فاحبه ، قال فيحبه جبرئيل ثم ينادى فى اهل السماء ان الله يحب فلانا فاحبوه ، قال فيحبه اهل السماء ثم يوضع له القبول فى الارض ! و ان الله اذا ابغض عبدا دعا جبرئيل ، فقال يا جبرئيل انى ابغض فلانا فابغضه ، قال فيبغضه جبرئيل ، ثم ينادى فى اهل السماء ان الله يبغض فلانا فابغضوه ، قال فيبغضه اهل السماء ثم يوضع له البغضاء فى الارض ! ((هنگامى كه خداوند كسى از بندگانش را دوست دارد به فرشته بزرگش جبرئيل مى گويد من فلانكس را دوست دارم او را دوست بدار، جبرئيل او را دوست خواهد داشت ، سپس در آسمانها ندا مى دهد كه اى اهل آسمان ! خداوند فلانكس را دوست دارد او را دوست داريد، و به دنبال آن همه اهل آسمان او را دوست ميدارند، سپس پذيرش اين محبت در زمين منعكس مى شود. و هنگامى كه خداوند كسى را دشمن بدارد به جبرئيل مى گويد من از او متنفرم ، او را دشمن بدار، جبرئيل او را دشمن ميدارد، سپس در ميان اهل آسمانها ندا مى دهد كه خداوند از او متنفر است او را دشمن داريد، همه اهل آسمانها از او متنفر ميشوند، سپس انعكاس اين تنفر در زمين خواهد بود. اين حديث پر معنى نشان مى دهد كه ايمان و عمل صالح بازتابى دارد به وسعت عالم هستى ، و شعاع محبوبيت حاصل از آن تمام پهنه آفرينش ‍ را فرا ميگيرد، ذات پاك خداوند چنين كسانى را دوست دارد، نزد همه اهل آسمان محبوبند، و اين محبت در قلوب انسانهائى كه در زمين هستند پرتوافكن مى شود. راستى چه لذتى از اين بالاتر كه انسان احساس كند محبوب همه پاكان و نيكان عالم هستى است ؟ و چه دردناك است كه انسان احساس كند زمين و آسمان فرشته ها و انسانهاى با ايمان همه از او متنفر و بيزارند. سپس به ((قرآن )) كه سرچشمه پرورش ايمان و عمل صالح است اشاره كرده مى گويد ما قرآن را بر زبان تو آسان ساختيم ، تا پرهيزگاران را بوسيله آن بشارت دهى ، و دشمنان سرسخت و لجوج را انذار كنى )) (فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين و تنذر به قوما لدا). ((لد)) (با ضم لام و تشديد دال ) جمع ((الد)) (بر وزن عدد) به معنى دشمنى است كه خصومت شديد دارد، و به كسانى گفته مى شود كه در دشمنى كردن متعصب ، لجوج و بى منطقند. آخرين آيه به عنوان دلدارى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان (مخصوصا با توجه به اين نكته كه اين سوره در مكه نازل شده و در آن روز مسلمانان ، سخت تحت فشار بودند) و نيز به عنوان تهديد و هشدار به همه دشمنان عنود و لجوج مى گويد: چه بسيار اقوام بيايمان و گنهكارى را كه قبل از اينها هلاك و نابود كرديم آنچنان محو و نابود شدند كه اثرى از آنها باقى نماند، آيا تو اى پيامبر! احدى از آنها را احساس ميكنى ؟ يا كمترين صدائى از آنان ميشنوى ))؟ (و كم اهلكنا قبلهم من قرن هل تحس منهم من احد او تسمع لهم ركزا). ((ركز)) به معنى صداى آهسته است ، و به چيزهائى كه در زير زمين پنهان ميكنند ((ركاز)) گفته مى شود، يعنى اين اقوام ستمگر و دشمنان سرسخت حق و حقيقت آنچنان درهم كوبيده شدند كه حتى صداى آهستهاى از آنان به گوش نمى رسد. ﴿97 ايمان سرچشمه محبوبيت ! در سه آيه فوق كه پايانگر سوره مريم است باز هم سخن از مؤ منان با ايمان و نيز ظالمان و ستمگران بيايمان ، و سخن از قرآن و بشارتها و انذارهاى آنست ، و در حقيقت عصارهاى است از بحثهاى پيشين با نكته هاى تازه . نخست ميفرمايد: ((كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند رحمان محبت آنان را در دلها مى افكند)) (ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا). بعضى از مفسران اين آيه را مخصوص امير مؤ منان على ( عليه السلام ) و بعضى شامل همه مؤ منان دانسته اند. بعضى گفته اند منظور اين است كه خداوند محبت آنانرا در دلهاى دشمنانشان ميافكند، و اين محبت رشتهاى مى شود در گردنشان كه آنها را به سوى ايمان ميكشاند. بعضى ديگر آن را به معنى محبت مؤ منان نسبت به يكديگر كه باعث قدرت و قوت و وحدت كلمه مى شود دانسته اند. بعضى آن را اشاره به دوستى مومنان نسبت به يكديگر در آخرت دانسته ، و ميگويند آنها آنچنان به يكديگر علاقه پيدا ميكنند كه از ديدار هم برترين شادى و سرور به آنان دست مى دهد. ولى اگر با وسعت نظر به مفاهيم وسيع آيه بينديشيم خواهيم ديد كه همه اين تفسيرها در مفهوم آيه جمع است بى آنكه با هم تضادى داشته باشند. و نكته اصلى آن اين است كه : ((ايمان و عمل صالح )) جاذبه و كشش ‍ فوق - العادهاى دارد، اعتقاد به يگانگى خدا و دعوت پيامبران كه بازتابش در روح و فكر و گفتار و كردار انسان به صورت اخلاق عاليه انسانى ، تقوا و پاكى و درستى و امانت و شجاعت و ايثار و گذشت ، تجلى كند، همچون نيروهاى عظيم مغناطيس كشيده و رباينده است . حتى افراد ناپاك و آلوده از پاكان لذت ميبرند، و از ناپاكانى همچون خود متنفرند، به همين دليل هنگامى كه فى المثل ميخواهند همسر يا شريكى انتخاب كنند تاكيد دارند كه طرف آنها پاك و نجيب و امين و درستكار باشد. اين طبيعى است و در حقيقت نخستين پاداشى است كه خدا به مؤ منان و صالحان مى دهد كه دامنه اش از دنيا به سراى ديگر نيز كشيده مى شود. با چشم خود بسيار ديدهايم اينگونه افراد پاك هنگامى كه چشم از جهان ميبندند، ديدهها براى آنها گريان مى شود، هر چند ظاهرا پست و مقام اجتماعى نداشته باشند، همه مردم جاى آنها را خالى مى بينند، همه خود را در عزاى آنها شريك محسوب ميدارند. اما اينكه بعضى آن را در باره امير مؤ منان على ( عليه السلام ) دانسته و در روايات بسيارى به آن اشاره شده بدون شك درجه عالى و مرحله بالاى آن ، ويژه آن امام متقين است ، (و در نكته ها از اين روايات مشروحا بحث خواهيم كرد) ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه در مراحل ديگر همه مؤ منان و صالحان از طعم اين محبت و محبوبيت در افكار عمومى بچشند، و از اين مودت الهى سهمى ببرند، و نيز مانع از آن نخواهد بود كه دشمنان نيز در دل خود احساس محبت و احترام نسبت به آنها كنند. جالب اينكه در حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : ان الله اذا احب عبدا دعا جبرئيل ، فقال يا جبرئيل انى احب فلانا فاحبه ، قال فيحبه جبرئيل ثم ينادى فى اهل السماء ان الله يحب فلانا فاحبوه ، قال فيحبه اهل السماء ثم يوضع له القبول فى الارض ! و ان الله اذا ابغض عبدا دعا جبرئيل ، فقال يا جبرئيل انى ابغض فلانا فابغضه ، قال فيبغضه جبرئيل ، ثم ينادى فى اهل السماء ان الله يبغض فلانا فابغضوه ، قال فيبغضه اهل السماء ثم يوضع له البغضاء فى الارض ! ((هنگامى كه خداوند كسى از بندگانش را دوست دارد به فرشته بزرگش جبرئيل مى گويد من فلانكس را دوست دارم او را دوست بدار، جبرئيل او را دوست خواهد داشت ، سپس در آسمانها ندا مى دهد كه اى اهل آسمان ! خداوند فلانكس را دوست دارد او را دوست داريد، و به دنبال آن همه اهل آسمان او را دوست ميدارند، سپس پذيرش اين محبت در زمين منعكس مى شود. و هنگامى كه خداوند كسى را دشمن بدارد به جبرئيل مى گويد من از او متنفرم ، او را دشمن بدار، جبرئيل او را دشمن ميدارد، سپس در ميان اهل آسمانها ندا مى دهد كه خداوند از او متنفر است او را دشمن داريد، همه اهل آسمانها از او متنفر ميشوند، سپس انعكاس اين تنفر در زمين خواهد بود. اين حديث پر معنى نشان مى دهد كه ايمان و عمل صالح بازتابى دارد به وسعت عالم هستى ، و شعاع محبوبيت حاصل از آن تمام پهنه آفرينش ‍ را فرا ميگيرد، ذات پاك خداوند چنين كسانى را دوست دارد، نزد همه اهل آسمان محبوبند، و اين محبت در قلوب انسانهائى كه در زمين هستند پرتوافكن مى شود. راستى چه لذتى از اين بالاتر كه انسان احساس كند محبوب همه پاكان و نيكان عالم هستى است ؟ و چه دردناك است كه انسان احساس كند زمين و آسمان فرشته ها و انسانهاى با ايمان همه از او متنفر و بيزارند. سپس به ((قرآن )) كه سرچشمه پرورش ايمان و عمل صالح است اشاره كرده مى گويد ما قرآن را بر زبان تو آسان ساختيم ، تا پرهيزگاران را بوسيله آن بشارت دهى ، و دشمنان سرسخت و لجوج را انذار كنى )) (فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين و تنذر به قوما لدا). ((لد)) (با ضم لام و تشديد دال ) جمع ((الد)) (بر وزن عدد) به معنى دشمنى است كه خصومت شديد دارد، و به كسانى گفته مى شود كه در دشمنى كردن متعصب ، لجوج و بى منطقند. آخرين آيه به عنوان دلدارى به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان (مخصوصا با توجه به اين نكته كه اين سوره در مكه نازل شده و در آن روز مسلمانان ، سخت تحت فشار بودند) و نيز به عنوان تهديد و هشدار به همه دشمنان عنود و لجوج مى گويد: چه بسيار اقوام بيايمان و گنهكارى را كه قبل از اينها هلاك و نابود كرديم آنچنان محو و نابود شدند كه اثرى از آنها باقى نماند، آيا تو اى پيامبر! احدى از آنها را احساس ميكنى ؟ يا كمترين صدائى از آنان ميشنوى ))؟ (و كم اهلكنا قبلهم من قرن هل تحس منهم من احد او تسمع لهم ركزا). ((ركز)) به معنى صداى آهسته است ، و به چيزهائى كه در زير زمين پنهان ميكنند ((ركاز)) گفته مى شود، يعنى اين اقوام ستمگر و دشمنان سرسخت حق و حقيقت آنچنان درهم كوبيده شدند كه حتى صداى آهستهاى از آنان به گوش نمى رسد. ﴿98 سوره طه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 135 آيه است جزء 16 قرآن مجيد فضيلت سوره طه روايات متعددى در باره عظمت و اهميت اين سوره در منابع اسلامى وارد شده است . از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم خداوند سوره طه و يس را قبل از آفرينش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو كرده هنگامى كه فرشتگان اين بخش از قرآن را شنيدند گفتند: طوبى لامة ينزل هذا عليها، و طوبى لاجواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تكلم بهذا: ((خوشا به حال امتى كه اين سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى كه اين آيات را در خود پذيرا مى شود، و خوشا به زبانهائى كه اين آيات بر آن جارى مى گردد)). <1> در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم : لا تدعوا قرائة سورة طه ، فان الله يحبها و يحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله يوم القيامة كتابه بيمينه ، و لم يحاسبه بما عمل فى الاسلام ، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى يرضى : ((تلاوت سوره طه را ترك نكنيد، چرا كه خدا آن را دوست ميدارد و دوست ميدارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند، هر كس تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قيامت نامه اعمالش را به دست راستش ميسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد كه راضى شود)). <2> در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : من قراءها اعطى يوم القيامة ثواب المهاجرين و الانصار: ((هر كس آنرا بخواند در روز رستاخيز ثواب مهاجران و انصار نصيبش خواهد شد)) <3> باز لازم ميدانيم اين حقيقت را تكرار كنيم كه اين همه پاداشهاى عظيم كه براى تلاوت سوره هاى قرآن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده ، هرگز مفهومش اين نيست كه تنها با تلاوت ، اين همه نتيجه ، عائد انسان مى شود، بلكه منظور تلاوتى است كه مقدمه انديشه باشد انديشهاى كه آثارش در تمام اعمال و گفتار انسان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى اين سوره را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه روايات فوق تناسب كاملى با محتواى اين سوره دارد. محتواى سوره ((سوره طه )) به گفته همه مفسران در مكه نازل شده است ، محتواى آن نيز همانند ساير سوره هاى مكى است كه بيشتر سخن از ((مبدء)) و ((معاد)) مى گويد، و نتائج توحيد و بدبختيهاى شرك را برمى شمرد. در بخش اول : اين سوره اشاره كوتاهى به عظمت قرآن و بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است . بخش دوم : كه بيش از هشتاد آيه را در برميگيرد از داستان موسى ( عليه السلام ) سخن مى گويد، از آن زمان كه به نبوت مبعوث گرديد و سپس با فرعون جبار به مبارزه برخاست ، و پس از درگيريهاى فراوان او با دستگاه فرعونيان و مبارزه با ساحران و ايمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآميز فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشيد. بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائيل و درگيرى هارون و موسى را با آنها بيان مى كند. در سومين بخش : بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصيات رستاخيز آمده است . در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است . و در بخش پنجم : سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين ، توصيف مى كند. و بالاخره در آخرين قسمت ، نصيحت و اندرزهاى بيدار كنندهاى ، براى همه مؤ منان بيان ميدارد كه روى سخن در بسيارى از آن به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . تفسير: اين قدر خود را به زحمت نيفكن باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ، روبرو ميشويم ، كه حس ‍ كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ). البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم . <5> ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم : كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد. اتفاقا در بسيارى از روايات و كلمات مفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مطلبى برخورد ميكنيم كه : ((طه )) به معنى يا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه ((طه )) برخورد ميكنيم كه مفهومى شبيه ((يا رجل )) و يا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد. <6> و بطورى كه يكى از آگاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مسائل اسلامى مطالعه ميكنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره ، كلمهاى است ، داراى معنى خاص كه بعضى با گذشت زمان متروك مانده ، و بعضى به ما رسيده است ، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء برنخيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس ‍ العملى كرده باشند. البته اين نظر را به طور كلى و درباره همه حروف مقطعه قرآن ، مشكل بتوان پذيرفت ، ولى در باره بعضى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است . اين موضوع نيز جالب توجه است كه در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم ((طه )) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق ، الهادى اليه : اى كسى كه طالب حقى ، و هدايت كننده به سوى آنى )). از اين حديث چنين برمى آيد كه ((طه )) مركب از دو حرف رمزى است ((طا)) اشاره به ((طالب الحق )) و ((ها)) اشاره به ((هادى اليه )) ميباشد، ميدانيم استفاده از حروف رمزى و علائم اختصارى در زمان گذشته و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است . آخرين سخن در اين زمينه اينكه كلمه ((طه )) مانند ((يس )) بر اثر گذشت زمان ، تدريجا به صورت ((اسم خاص )) براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درآمده است ، تا آنجا كه آل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نيز ((آل طه )) ميگويند، و از حضرت مهدى ( عليه السلام ) در دعاى ندبه ((يا بن طه )) تعبير شده است . سپس مى گويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ). درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است ، ولى هر كار حسابى دارد، عبادت هم حساب دارد، نبايد آنقدر بر خود تحميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود . بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گويد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق ، منظور همين معنى است همانگونه كه شان نزولها نيز حكايت از آن مى كند. در آيه بعد هدف نزول قرآن را چنين شرح مى دهد: ((ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم )) (الا تذكرة لمن يخشى ). تعبير به ((تذكرة )) از يكسو ((و من يخشى )) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه همه تعليمات الهى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند. نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در اين جهان نقش يادآورى است (آنچنانكه از افلاطون نقل مى كنند) بلكه مى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس ‍ مسئوليت كه قرآن نام آن را ((خشيت و ترس )) گذاشته در آدمى نباشد، پذيراى حقايق نخواهد شد چرا كه قابليت قابل هم در بارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى است كه در آغاز سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ). سپس به معرفى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عظمت قرآن آشكارتر شود، مى گويد: ((اين قرآن از سوى كسى نازل شده است كه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است )) (تنزيلا ممن خلق الارض و السماوات العلى ). <7> در حقيقت اين توصيف ، اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مى كند، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه ، و اگر در اينجا كلمه ((و ما بينهما)) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده ، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است . به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته ، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است . باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: ((او خداوندى است رحمان كه فيض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است )) (الرحمن على العرش استوى ). همانگونه كه قبلا در تفسير آيه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گفته ايم ((عرش )) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سقف و يا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش ‍ اطلاق مى شود. در داستان ((سليمان ))، مى خوانيم : ايكم ياتينى بعرشها: ((كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد)) (نمل - 38). بديهى است خداوند نه تختى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از ((عرش خدا)) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود. بنابراين ((استوى على العرش ))، كنايه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش در سراسر عالم است . اصولا كلمه ((عرش )) در لغت عرب و ((تخت )) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مثلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم : ثل عرشه (تختش فرو ريخت ). <8> به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند. به دنبال ((حاكميت )) خدا بر عالم هستى از ((مالكيت )) او سخن مى گويد: ((آنچه در آسمانها، و در زمين ، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست )) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ). ((ثرى )) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش باد مى خشكد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه ، ((ثرى )) گفته مى شود و به اين ترتيب ((ما تحت الثرى )) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است . تا به اينجا سه ركن از اركان صفات پروردگار بيان شده بود، ركن اول ((خالقيت ))، ركن دوم ((حاكميت )) ركن سوم ((مالكيت )) او است . در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى ((عالميت )) او اشاره كرده مى گويد: ((او آنقدر احاطه علمى دارد كه اگر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مخفى تر از مخفى را نيز آگاه است )) (و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ). در اينكه منظور از ((اخفى )) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . - بعضى گفته اند: ((سر)) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و ((اخفى )) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد. - بعضى گفته اند ((سر)) آنست كه انسان در دل دارد، و ((اخفى )) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است . بعضى ديگر گفته اند ((سر)) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و ((اخفى )) نيتى است كه به دل دارد. - بعضى گفته اند ((سر)) به معنى اسرار مردم است ، و ((اخفى )) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است . - در حديثى از امام باقر ( عليه السلام ) و صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : ((سر آنست كه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى . <9> اين حديث ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان ، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سپرده مى شود منتها گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حالت نسيان باو دست مى دهد لذا اگر با وسيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده ، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش ‍ موقتا يا براى هميشه قطع شده است . ولى به هر حال مانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد. به اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه ((خلقت )) و ((حكومت )) و ((مالكيت )) و علم حاصل مى گردد. و شايد به همين جهت است كه در آيه بعد مى گويد: ((او الله است همان خداوندى كه معبودى جز او نيست براى او نامها و صفات نيك است )) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ). چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم ، تعبير به ((اسماء حسنى )) هم در آيات قرآن و هم در كتب حديث كرارا آمده است ، اين تعبير در اصل به معنى نامهاى نيك است ، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است ، به عنوان ((اسماء حسنى )) ناميده شده است . در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسم است ، هر كس او را به اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنها را احصا كند اهل بهشت است ، اين مضمون در منابع معروف حديث اهل تسنن نيز ديده مى شود. به نظر مى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان ((تخلق )) به اين صفات است ، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غفور و امثال اينها، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بتابد هم بهشتى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد). ﴿1 سوره طه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 135 آيه است جزء 16 قرآن مجيد فضيلت سوره طه روايات متعددى در باره عظمت و اهميت اين سوره در منابع اسلامى وارد شده است . از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم خداوند سوره طه و يس را قبل از آفرينش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو كرده هنگامى كه فرشتگان اين بخش از قرآن را شنيدند گفتند: طوبى لامة ينزل هذا عليها، و طوبى لاجواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تكلم بهذا: ((خوشا به حال امتى كه اين سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى كه اين آيات را در خود پذيرا مى شود، و خوشا به زبانهائى كه اين آيات بر آن جارى مى گردد)). در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم : لا تدعوا قرائة سورة طه ، فان الله يحبها و يحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله يوم القيامة كتابه بيمينه ، و لم يحاسبه بما عمل فى الاسلام ، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى يرضى : ((تلاوت سوره طه را ترك نكنيد، چرا كه خدا آن را دوست ميدارد و دوست ميدارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند، هر كس تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قيامت نامه اعمالش را به دست راستش ميسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد كه راضى شود)). در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : من قراءها اعطى يوم القيامة ثواب المهاجرين و الانصار: ((هر كس آنرا بخواند در روز رستاخيز ثواب مهاجران و انصار نصيبش خواهد شد)) باز لازم ميدانيم اين حقيقت را تكرار كنيم كه اين همه پاداشهاى عظيم كه براى تلاوت سوره هاى قرآن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده ، هرگز مفهومش اين نيست كه تنها با تلاوت ، اين همه نتيجه ، عائد انسان مى شود، بلكه منظور تلاوتى است كه مقدمه انديشه باشد انديشهاى كه آثارش در تمام اعمال و گفتار انسان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى اين سوره را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه روايات فوق تناسب كاملى با محتواى اين سوره دارد. محتواى سوره ((سوره طه )) به گفته همه مفسران در مكه نازل شده است ، محتواى آن نيز همانند ساير سوره هاى مكى است كه بيشتر سخن از ((مبدء)) و ((معاد)) مى گويد، و نتائج توحيد و بدبختيهاى شرك را برمى شمرد. در بخش اول : اين سوره اشاره كوتاهى به عظمت قرآن و بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است . بخش دوم : كه بيش از هشتاد آيه را در برميگيرد از داستان موسى ( عليه السلام ) سخن مى گويد، از آن زمان كه به نبوت مبعوث گرديد و سپس با فرعون جبار به مبارزه برخاست ، و پس از درگيريهاى فراوان او با دستگاه فرعونيان و مبارزه با ساحران و ايمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآميز فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشيد. بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائيل و درگيرى هارون و موسى را با آنها بيان مى كند. در سومين بخش : بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصيات رستاخيز آمده است . در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است . و در بخش پنجم : سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين ، توصيف مى كند. و بالاخره در آخرين قسمت ، نصيحت و اندرزهاى بيدار كنندهاى ، براى همه مؤ منان بيان ميدارد كه روى سخن در بسيارى از آن به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . تفسير: اين قدر خود را به زحمت نيفكن باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ، روبرو ميشويم ، كه حس ‍ كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ). البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم . ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم : كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد. اتفاقا در بسيارى از روايات و كلمات مفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مطلبى برخورد ميكنيم كه : ((طه )) به معنى يا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه ((طه )) برخورد ميكنيم كه مفهومى شبيه ((يا رجل )) و يا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد. و بطورى كه يكى از آگاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مسائل اسلامى مطالعه ميكنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره ، كلمهاى است ، داراى معنى خاص كه بعضى با گذشت زمان متروك مانده ، و بعضى به ما رسيده است ، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء برنخيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس ‍ العملى كرده باشند. البته اين نظر را به طور كلى و درباره همه حروف مقطعه قرآن ، مشكل بتوان پذيرفت ، ولى در باره بعضى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است . اين موضوع نيز جالب توجه است كه در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم ((طه )) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق ، الهادى اليه : اى كسى كه طالب حقى ، و هدايت كننده به سوى آنى )). از اين حديث چنين برمى آيد كه ((طه )) مركب از دو حرف رمزى است ((طا)) اشاره به ((طالب الحق )) و ((ها)) اشاره به ((هادى اليه )) ميباشد، ميدانيم استفاده از حروف رمزى و علائم اختصارى در زمان گذشته و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است . آخرين سخن در اين زمينه اينكه كلمه ((طه )) مانند ((يس )) بر اثر گذشت زمان ، تدريجا به صورت ((اسم خاص )) براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درآمده است ، تا آنجا كه آل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نيز ((آل طه )) ميگويند، و از حضرت مهدى ( عليه السلام ) در دعاى ندبه ((يا بن طه )) تعبير شده است . سپس مى گويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ). درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است ، ولى هر كار حسابى دارد، عبادت هم حساب دارد، نبايد آنقدر بر خود تحميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود . بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گويد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق ، منظور همين معنى است همانگونه كه شان نزولها نيز حكايت از آن مى كند. در آيه بعد هدف نزول قرآن را چنين شرح مى دهد: ((ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم )) (الا تذكرة لمن يخشى ). تعبير به ((تذكرة )) از يكسو ((و من يخشى )) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه همه تعليمات الهى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند. نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در اين جهان نقش يادآورى است (آنچنانكه از افلاطون نقل مى كنند) بلكه مى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس ‍ مسئوليت كه قرآن نام آن را ((خشيت و ترس )) گذاشته در آدمى نباشد، پذيراى حقايق نخواهد شد چرا كه قابليت قابل هم در بارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى است كه در آغاز سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ). سپس به معرفى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عظمت قرآن آشكارتر شود، مى گويد: ((اين قرآن از سوى كسى نازل شده است كه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است )) (تنزيلا ممن خلق الارض و السماوات العلى ). در حقيقت اين توصيف ، اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مى كند، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه ، و اگر در اينجا كلمه ((و ما بينهما)) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده ، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است . به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته ، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است . باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: ((او خداوندى است رحمان كه فيض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است )) (الرحمن على العرش استوى ). همانگونه كه قبلا در تفسير آيه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گفته ايم ((عرش )) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سقف و يا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش ‍ اطلاق مى شود. در داستان ((سليمان ))، مى خوانيم : ايكم ياتينى بعرشها: ((كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد)) (نمل - 38). بديهى است خداوند نه تختى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از ((عرش خدا)) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود. بنابراين ((استوى على العرش ))، كنايه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش در سراسر عالم است . اصولا كلمه ((عرش )) در لغت عرب و ((تخت )) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مثلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم : ثل عرشه (تختش فرو ريخت ). به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند. به دنبال ((حاكميت )) خدا بر عالم هستى از ((مالكيت )) او سخن مى گويد: ((آنچه در آسمانها، و در زمين ، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست )) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ). ((ثرى )) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش باد مى خشكد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه ، ((ثرى )) گفته مى شود و به اين ترتيب ((ما تحت الثرى )) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است . تا به اينجا سه ركن از اركان صفات پروردگار بيان شده بود، ركن اول ((خالقيت ))، ركن دوم ((حاكميت )) ركن سوم ((مالكيت )) او است . در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى ((عالميت )) او اشاره كرده مى گويد: ((او آنقدر احاطه علمى دارد كه اگر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مخفى تر از مخفى را نيز آگاه است )) (و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ). در اينكه منظور از ((اخفى )) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . - بعضى گفته اند: ((سر)) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و ((اخفى )) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد. - بعضى گفته اند ((سر)) آنست كه انسان در دل دارد، و ((اخفى )) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است . بعضى ديگر گفته اند ((سر)) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و ((اخفى )) نيتى است كه به دل دارد. - بعضى گفته اند ((سر)) به معنى اسرار مردم است ، و ((اخفى )) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است . - در حديثى از امام باقر ( عليه السلام ) و صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : ((سر آنست كه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى . اين حديث ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان ، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سپرده مى شود منتها گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حالت نسيان باو دست مى دهد لذا اگر با وسيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده ، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش ‍ موقتا يا براى هميشه قطع شده است . ولى به هر حال مانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد. به اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه ((خلقت )) و ((حكومت )) و ((مالكيت )) و علم حاصل مى گردد. و شايد به همين جهت است كه در آيه بعد مى گويد: ((او الله است همان خداوندى كه معبودى جز او نيست براى او نامها و صفات نيك است )) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ). چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم ، تعبير به ((اسماء حسنى )) هم در آيات قرآن و هم در كتب حديث كرارا آمده است ، اين تعبير در اصل به معنى نامهاى نيك است ، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است ، به عنوان ((اسماء حسنى )) ناميده شده است . در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسم است ، هر كس او را به اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنها را احصا كند اهل بهشت است ، اين مضمون در منابع معروف حديث اهل تسنن نيز ديده مى شود. به نظر مى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان ((تخلق )) به اين صفات است ، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غفور و امثال اينها، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بتابد هم بهشتى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد). ﴿2 سوره طه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 135 آيه است جزء 16 قرآن مجيد فضيلت سوره طه روايات متعددى در باره عظمت و اهميت اين سوره در منابع اسلامى وارد شده است . از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم خداوند سوره طه و يس را قبل از آفرينش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو كرده هنگامى كه فرشتگان اين بخش از قرآن را شنيدند گفتند: طوبى لامة ينزل هذا عليها، و طوبى لاجواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تكلم بهذا: ((خوشا به حال امتى كه اين سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى كه اين آيات را در خود پذيرا مى شود، و خوشا به زبانهائى كه اين آيات بر آن جارى مى گردد)). در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم : لا تدعوا قرائة سورة طه ، فان الله يحبها و يحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله يوم القيامة كتابه بيمينه ، و لم يحاسبه بما عمل فى الاسلام ، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى يرضى : ((تلاوت سوره طه را ترك نكنيد، چرا كه خدا آن را دوست ميدارد و دوست ميدارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند، هر كس تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قيامت نامه اعمالش را به دست راستش ميسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد كه راضى شود)). در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : من قراءها اعطى يوم القيامة ثواب المهاجرين و الانصار: ((هر كس آنرا بخواند در روز رستاخيز ثواب مهاجران و انصار نصيبش خواهد شد)) باز لازم ميدانيم اين حقيقت را تكرار كنيم كه اين همه پاداشهاى عظيم كه براى تلاوت سوره هاى قرآن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده ، هرگز مفهومش اين نيست كه تنها با تلاوت ، اين همه نتيجه ، عائد انسان مى شود، بلكه منظور تلاوتى است كه مقدمه انديشه باشد انديشهاى كه آثارش در تمام اعمال و گفتار انسان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى اين سوره را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه روايات فوق تناسب كاملى با محتواى اين سوره دارد. محتواى سوره ((سوره طه )) به گفته همه مفسران در مكه نازل شده است ، محتواى آن نيز همانند ساير سوره هاى مكى است كه بيشتر سخن از ((مبدء)) و ((معاد)) مى گويد، و نتائج توحيد و بدبختيهاى شرك را برمى شمرد. در بخش اول : اين سوره اشاره كوتاهى به عظمت قرآن و بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است . بخش دوم : كه بيش از هشتاد آيه را در برميگيرد از داستان موسى ( عليه السلام ) سخن مى گويد، از آن زمان كه به نبوت مبعوث گرديد و سپس با فرعون جبار به مبارزه برخاست ، و پس از درگيريهاى فراوان او با دستگاه فرعونيان و مبارزه با ساحران و ايمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآميز فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشيد. بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائيل و درگيرى هارون و موسى را با آنها بيان مى كند. در سومين بخش : بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصيات رستاخيز آمده است . در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است . و در بخش پنجم : سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين ، توصيف مى كند. و بالاخره در آخرين قسمت ، نصيحت و اندرزهاى بيدار كنندهاى ، براى همه مؤ منان بيان ميدارد كه روى سخن در بسيارى از آن به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . تفسير: اين قدر خود را به زحمت نيفكن باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ، روبرو ميشويم ، كه حس ‍ كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ). البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم . ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم : كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد. اتفاقا در بسيارى از روايات و كلمات مفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مطلبى برخورد ميكنيم كه : ((طه )) به معنى يا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه ((طه )) برخورد ميكنيم كه مفهومى شبيه ((يا رجل )) و يا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد. و بطورى كه يكى از آگاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مسائل اسلامى مطالعه ميكنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره ، كلمهاى است ، داراى معنى خاص كه بعضى با گذشت زمان متروك مانده ، و بعضى به ما رسيده است ، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء برنخيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس ‍ العملى كرده باشند. البته اين نظر را به طور كلى و درباره همه حروف مقطعه قرآن ، مشكل بتوان پذيرفت ، ولى در باره بعضى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است . اين موضوع نيز جالب توجه است كه در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم ((طه )) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق ، الهادى اليه : اى كسى كه طالب حقى ، و هدايت كننده به سوى آنى )). از اين حديث چنين برمى آيد كه ((طه )) مركب از دو حرف رمزى است ((طا)) اشاره به ((طالب الحق )) و ((ها)) اشاره به ((هادى اليه )) ميباشد، ميدانيم استفاده از حروف رمزى و علائم اختصارى در زمان گذشته و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است . آخرين سخن در اين زمينه اينكه كلمه ((طه )) مانند ((يس )) بر اثر گذشت زمان ، تدريجا به صورت ((اسم خاص )) براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درآمده است ، تا آنجا كه آل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نيز ((آل طه )) ميگويند، و از حضرت مهدى ( عليه السلام ) در دعاى ندبه ((يا بن طه )) تعبير شده است . سپس مى گويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ). درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است ، ولى هر كار حسابى دارد، عبادت هم حساب دارد، نبايد آنقدر بر خود تحميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود . بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گويد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق ، منظور همين معنى است همانگونه كه شان نزولها نيز حكايت از آن مى كند. در آيه بعد هدف نزول قرآن را چنين شرح مى دهد: ((ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم )) (الا تذكرة لمن يخشى ). تعبير به ((تذكرة )) از يكسو ((و من يخشى )) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه همه تعليمات الهى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند. نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در اين جهان نقش يادآورى است (آنچنانكه از افلاطون نقل مى كنند) بلكه مى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس ‍ مسئوليت كه قرآن نام آن را ((خشيت و ترس )) گذاشته در آدمى نباشد، پذيراى حقايق نخواهد شد چرا كه قابليت قابل هم در بارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى است كه در آغاز سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ). سپس به معرفى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عظمت قرآن آشكارتر شود، مى گويد: ((اين قرآن از سوى كسى نازل شده است كه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است )) (تنزيلا ممن خلق الارض و السماوات العلى ). در حقيقت اين توصيف ، اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مى كند، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه ، و اگر در اينجا كلمه ((و ما بينهما)) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده ، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است . به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته ، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است . باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: ((او خداوندى است رحمان كه فيض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است )) (الرحمن على العرش استوى ). همانگونه كه قبلا در تفسير آيه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گفته ايم ((عرش )) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سقف و يا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش ‍ اطلاق مى شود. در داستان ((سليمان ))، مى خوانيم : ايكم ياتينى بعرشها: ((كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد)) (نمل - 38). بديهى است خداوند نه تختى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از ((عرش خدا)) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود. بنابراين ((استوى على العرش ))، كنايه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش در سراسر عالم است . اصولا كلمه ((عرش )) در لغت عرب و ((تخت )) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مثلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم : ثل عرشه (تختش فرو ريخت ). به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند. به دنبال ((حاكميت )) خدا بر عالم هستى از ((مالكيت )) او سخن مى گويد: ((آنچه در آسمانها، و در زمين ، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست )) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ). ((ثرى )) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش باد مى خشكد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه ، ((ثرى )) گفته مى شود و به اين ترتيب ((ما تحت الثرى )) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است . تا به اينجا سه ركن از اركان صفات پروردگار بيان شده بود، ركن اول ((خالقيت ))، ركن دوم ((حاكميت )) ركن سوم ((مالكيت )) او است . در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى ((عالميت )) او اشاره كرده مى گويد: ((او آنقدر احاطه علمى دارد كه اگر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مخفى تر از مخفى را نيز آگاه است )) (و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ). در اينكه منظور از ((اخفى )) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . - بعضى گفته اند: ((سر)) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و ((اخفى )) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد. - بعضى گفته اند ((سر)) آنست كه انسان در دل دارد، و ((اخفى )) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است . بعضى ديگر گفته اند ((سر)) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و ((اخفى )) نيتى است كه به دل دارد. - بعضى گفته اند ((سر)) به معنى اسرار مردم است ، و ((اخفى )) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است . - در حديثى از امام باقر ( عليه السلام ) و صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : ((سر آنست كه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى . اين حديث ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان ، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سپرده مى شود منتها گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حالت نسيان باو دست مى دهد لذا اگر با وسيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده ، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش ‍ موقتا يا براى هميشه قطع شده است . ولى به هر حال مانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد. به اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه ((خلقت )) و ((حكومت )) و ((مالكيت )) و علم حاصل مى گردد. و شايد به همين جهت است كه در آيه بعد مى گويد: ((او الله است همان خداوندى كه معبودى جز او نيست براى او نامها و صفات نيك است )) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ). چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم ، تعبير به ((اسماء حسنى )) هم در آيات قرآن و هم در كتب حديث كرارا آمده است ، اين تعبير در اصل به معنى نامهاى نيك است ، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است ، به عنوان ((اسماء حسنى )) ناميده شده است . در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسم است ، هر كس او را به اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنها را احصا كند اهل بهشت است ، اين مضمون در منابع معروف حديث اهل تسنن نيز ديده مى شود. به نظر مى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان ((تخلق )) به اين صفات است ، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غفور و امثال اينها، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بتابد هم بهشتى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد). ﴿3 سوره طه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 135 آيه است جزء 16 قرآن مجيد فضيلت سوره طه روايات متعددى در باره عظمت و اهميت اين سوره در منابع اسلامى وارد شده است . از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم خداوند سوره طه و يس را قبل از آفرينش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو كرده هنگامى كه فرشتگان اين بخش از قرآن را شنيدند گفتند: طوبى لامة ينزل هذا عليها، و طوبى لاجواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تكلم بهذا: ((خوشا به حال امتى كه اين سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى كه اين آيات را در خود پذيرا مى شود، و خوشا به زبانهائى كه اين آيات بر آن جارى مى گردد)). در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم : لا تدعوا قرائة سورة طه ، فان الله يحبها و يحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله يوم القيامة كتابه بيمينه ، و لم يحاسبه بما عمل فى الاسلام ، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى يرضى : ((تلاوت سوره طه را ترك نكنيد، چرا كه خدا آن را دوست ميدارد و دوست ميدارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند، هر كس تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قيامت نامه اعمالش را به دست راستش ميسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد كه راضى شود)). در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : من قراءها اعطى يوم القيامة ثواب المهاجرين و الانصار: ((هر كس آنرا بخواند در روز رستاخيز ثواب مهاجران و انصار نصيبش خواهد شد)) باز لازم ميدانيم اين حقيقت را تكرار كنيم كه اين همه پاداشهاى عظيم كه براى تلاوت سوره هاى قرآن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده ، هرگز مفهومش اين نيست كه تنها با تلاوت ، اين همه نتيجه ، عائد انسان مى شود، بلكه منظور تلاوتى است كه مقدمه انديشه باشد انديشهاى كه آثارش در تمام اعمال و گفتار انسان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى اين سوره را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه روايات فوق تناسب كاملى با محتواى اين سوره دارد. محتواى سوره ((سوره طه )) به گفته همه مفسران در مكه نازل شده است ، محتواى آن نيز همانند ساير سوره هاى مكى است كه بيشتر سخن از ((مبدء)) و ((معاد)) مى گويد، و نتائج توحيد و بدبختيهاى شرك را برمى شمرد. در بخش اول : اين سوره اشاره كوتاهى به عظمت قرآن و بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است . بخش دوم : كه بيش از هشتاد آيه را در برميگيرد از داستان موسى ( عليه السلام ) سخن مى گويد، از آن زمان كه به نبوت مبعوث گرديد و سپس با فرعون جبار به مبارزه برخاست ، و پس از درگيريهاى فراوان او با دستگاه فرعونيان و مبارزه با ساحران و ايمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآميز فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشيد. بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائيل و درگيرى هارون و موسى را با آنها بيان مى كند. در سومين بخش : بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصيات رستاخيز آمده است . در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است . و در بخش پنجم : سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين ، توصيف مى كند. و بالاخره در آخرين قسمت ، نصيحت و اندرزهاى بيدار كنندهاى ، براى همه مؤ منان بيان ميدارد كه روى سخن در بسيارى از آن به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . تفسير: اين قدر خود را به زحمت نيفكن باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ، روبرو ميشويم ، كه حس ‍ كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ). البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم . ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم : كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد. اتفاقا در بسيارى از روايات و كلمات مفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مطلبى برخورد ميكنيم كه : ((طه )) به معنى يا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه ((طه )) برخورد ميكنيم كه مفهومى شبيه ((يا رجل )) و يا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد. و بطورى كه يكى از آگاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مسائل اسلامى مطالعه ميكنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره ، كلمهاى است ، داراى معنى خاص كه بعضى با گذشت زمان متروك مانده ، و بعضى به ما رسيده است ، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء برنخيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس ‍ العملى كرده باشند. البته اين نظر را به طور كلى و درباره همه حروف مقطعه قرآن ، مشكل بتوان پذيرفت ، ولى در باره بعضى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است . اين موضوع نيز جالب توجه است كه در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم ((طه )) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق ، الهادى اليه : اى كسى كه طالب حقى ، و هدايت كننده به سوى آنى )). از اين حديث چنين برمى آيد كه ((طه )) مركب از دو حرف رمزى است ((طا)) اشاره به ((طالب الحق )) و ((ها)) اشاره به ((هادى اليه )) ميباشد، ميدانيم استفاده از حروف رمزى و علائم اختصارى در زمان گذشته و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است . آخرين سخن در اين زمينه اينكه كلمه ((طه )) مانند ((يس )) بر اثر گذشت زمان ، تدريجا به صورت ((اسم خاص )) براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درآمده است ، تا آنجا كه آل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نيز ((آل طه )) ميگويند، و از حضرت مهدى ( عليه السلام ) در دعاى ندبه ((يا بن طه )) تعبير شده است . سپس مى گويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ). درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است ، ولى هر كار حسابى دارد، عبادت هم حساب دارد، نبايد آنقدر بر خود تحميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود . بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گويد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق ، منظور همين معنى است همانگونه كه شان نزولها نيز حكايت از آن مى كند. در آيه بعد هدف نزول قرآن را چنين شرح مى دهد: ((ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم )) (الا تذكرة لمن يخشى ). تعبير به ((تذكرة )) از يكسو ((و من يخشى )) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه همه تعليمات الهى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند. نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در اين جهان نقش يادآورى است (آنچنانكه از افلاطون نقل مى كنند) بلكه مى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس ‍ مسئوليت كه قرآن نام آن را ((خشيت و ترس )) گذاشته در آدمى نباشد، پذيراى حقايق نخواهد شد چرا كه قابليت قابل هم در بارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى است كه در آغاز سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ). سپس به معرفى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عظمت قرآن آشكارتر شود، مى گويد: ((اين قرآن از سوى كسى نازل شده است كه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است )) (تنزيلا ممن خلق الارض و السماوات العلى ). در حقيقت اين توصيف ، اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مى كند، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه ، و اگر در اينجا كلمه ((و ما بينهما)) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده ، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است . به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته ، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است . باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: ((او خداوندى است رحمان كه فيض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است )) (الرحمن على العرش استوى ). همانگونه كه قبلا در تفسير آيه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گفته ايم ((عرش )) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سقف و يا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش ‍ اطلاق مى شود. در داستان ((سليمان ))، مى خوانيم : ايكم ياتينى بعرشها: ((كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد)) (نمل - 38). بديهى است خداوند نه تختى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از ((عرش خدا)) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود. بنابراين ((استوى على العرش ))، كنايه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش در سراسر عالم است . اصولا كلمه ((عرش )) در لغت عرب و ((تخت )) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مثلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم : ثل عرشه (تختش فرو ريخت ). به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند. به دنبال ((حاكميت )) خدا بر عالم هستى از ((مالكيت )) او سخن مى گويد: ((آنچه در آسمانها، و در زمين ، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست )) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ). ((ثرى )) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش باد مى خشكد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه ، ((ثرى )) گفته مى شود و به اين ترتيب ((ما تحت الثرى )) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است . تا به اينجا سه ركن از اركان صفات پروردگار بيان شده بود، ركن اول ((خالقيت ))، ركن دوم ((حاكميت )) ركن سوم ((مالكيت )) او است . در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى ((عالميت )) او اشاره كرده مى گويد: ((او آنقدر احاطه علمى دارد كه اگر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مخفى تر از مخفى را نيز آگاه است )) (و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ). در اينكه منظور از ((اخفى )) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . - بعضى گفته اند: ((سر)) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و ((اخفى )) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد. - بعضى گفته اند ((سر)) آنست كه انسان در دل دارد، و ((اخفى )) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است . بعضى ديگر گفته اند ((سر)) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و ((اخفى )) نيتى است كه به دل دارد. - بعضى گفته اند ((سر)) به معنى اسرار مردم است ، و ((اخفى )) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است . - در حديثى از امام باقر ( عليه السلام ) و صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : ((سر آنست كه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى . اين حديث ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان ، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سپرده مى شود منتها گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حالت نسيان باو دست مى دهد لذا اگر با وسيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده ، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش ‍ موقتا يا براى هميشه قطع شده است . ولى به هر حال مانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد. به اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه ((خلقت )) و ((حكومت )) و ((مالكيت )) و علم حاصل مى گردد. و شايد به همين جهت است كه در آيه بعد مى گويد: ((او الله است همان خداوندى كه معبودى جز او نيست براى او نامها و صفات نيك است )) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ). چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم ، تعبير به ((اسماء حسنى )) هم در آيات قرآن و هم در كتب حديث كرارا آمده است ، اين تعبير در اصل به معنى نامهاى نيك است ، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است ، به عنوان ((اسماء حسنى )) ناميده شده است . در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسم است ، هر كس او را به اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنها را احصا كند اهل بهشت است ، اين مضمون در منابع معروف حديث اهل تسنن نيز ديده مى شود. به نظر مى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان ((تخلق )) به اين صفات است ، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غفور و امثال اينها، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بتابد هم بهشتى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد). ﴿4 سوره طه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 135 آيه است جزء 16 قرآن مجيد فضيلت سوره طه روايات متعددى در باره عظمت و اهميت اين سوره در منابع اسلامى وارد شده است . از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم خداوند سوره طه و يس را قبل از آفرينش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو كرده هنگامى كه فرشتگان اين بخش از قرآن را شنيدند گفتند: طوبى لامة ينزل هذا عليها، و طوبى لاجواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تكلم بهذا: ((خوشا به حال امتى كه اين سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى كه اين آيات را در خود پذيرا مى شود، و خوشا به زبانهائى كه اين آيات بر آن جارى مى گردد)). در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم : لا تدعوا قرائة سورة طه ، فان الله يحبها و يحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله يوم القيامة كتابه بيمينه ، و لم يحاسبه بما عمل فى الاسلام ، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى يرضى : ((تلاوت سوره طه را ترك نكنيد، چرا كه خدا آن را دوست ميدارد و دوست ميدارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند، هر كس تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قيامت نامه اعمالش را به دست راستش ميسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد كه راضى شود)). در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : من قراءها اعطى يوم القيامة ثواب المهاجرين و الانصار: ((هر كس آنرا بخواند در روز رستاخيز ثواب مهاجران و انصار نصيبش خواهد شد)) باز لازم ميدانيم اين حقيقت را تكرار كنيم كه اين همه پاداشهاى عظيم كه براى تلاوت سوره هاى قرآن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده ، هرگز مفهومش اين نيست كه تنها با تلاوت ، اين همه نتيجه ، عائد انسان مى شود، بلكه منظور تلاوتى است كه مقدمه انديشه باشد انديشهاى كه آثارش در تمام اعمال و گفتار انسان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى اين سوره را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه روايات فوق تناسب كاملى با محتواى اين سوره دارد. محتواى سوره ((سوره طه )) به گفته همه مفسران در مكه نازل شده است ، محتواى آن نيز همانند ساير سوره هاى مكى است كه بيشتر سخن از ((مبدء)) و ((معاد)) مى گويد، و نتائج توحيد و بدبختيهاى شرك را برمى شمرد. در بخش اول : اين سوره اشاره كوتاهى به عظمت قرآن و بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است . بخش دوم : كه بيش از هشتاد آيه را در برميگيرد از داستان موسى ( عليه السلام ) سخن مى گويد، از آن زمان كه به نبوت مبعوث گرديد و سپس با فرعون جبار به مبارزه برخاست ، و پس از درگيريهاى فراوان او با دستگاه فرعونيان و مبارزه با ساحران و ايمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآميز فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشيد. بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائيل و درگيرى هارون و موسى را با آنها بيان مى كند. در سومين بخش : بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصيات رستاخيز آمده است . در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است . و در بخش پنجم : سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين ، توصيف مى كند. و بالاخره در آخرين قسمت ، نصيحت و اندرزهاى بيدار كنندهاى ، براى همه مؤ منان بيان ميدارد كه روى سخن در بسيارى از آن به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . تفسير: اين قدر خود را به زحمت نيفكن باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ، روبرو ميشويم ، كه حس ‍ كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ). البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم . ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم : كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد. اتفاقا در بسيارى از روايات و كلمات مفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مطلبى برخورد ميكنيم كه : ((طه )) به معنى يا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه ((طه )) برخورد ميكنيم كه مفهومى شبيه ((يا رجل )) و يا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد. و بطورى كه يكى از آگاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مسائل اسلامى مطالعه ميكنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره ، كلمهاى است ، داراى معنى خاص كه بعضى با گذشت زمان متروك مانده ، و بعضى به ما رسيده است ، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء برنخيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس ‍ العملى كرده باشند. البته اين نظر را به طور كلى و درباره همه حروف مقطعه قرآن ، مشكل بتوان پذيرفت ، ولى در باره بعضى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است . اين موضوع نيز جالب توجه است كه در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم ((طه )) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق ، الهادى اليه : اى كسى كه طالب حقى ، و هدايت كننده به سوى آنى )). از اين حديث چنين برمى آيد كه ((طه )) مركب از دو حرف رمزى است ((طا)) اشاره به ((طالب الحق )) و ((ها)) اشاره به ((هادى اليه )) ميباشد، ميدانيم استفاده از حروف رمزى و علائم اختصارى در زمان گذشته و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است . آخرين سخن در اين زمينه اينكه كلمه ((طه )) مانند ((يس )) بر اثر گذشت زمان ، تدريجا به صورت ((اسم خاص )) براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درآمده است ، تا آنجا كه آل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نيز ((آل طه )) ميگويند، و از حضرت مهدى ( عليه السلام ) در دعاى ندبه ((يا بن طه )) تعبير شده است . سپس مى گويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ). درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است ، ولى هر كار حسابى دارد، عبادت هم حساب دارد، نبايد آنقدر بر خود تحميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود . بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گويد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق ، منظور همين معنى است همانگونه كه شان نزولها نيز حكايت از آن مى كند. در آيه بعد هدف نزول قرآن را چنين شرح مى دهد: ((ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم )) (الا تذكرة لمن يخشى ). تعبير به ((تذكرة )) از يكسو ((و من يخشى )) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه همه تعليمات الهى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند. نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در اين جهان نقش يادآورى است (آنچنانكه از افلاطون نقل مى كنند) بلكه مى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس ‍ مسئوليت كه قرآن نام آن را ((خشيت و ترس )) گذاشته در آدمى نباشد، پذيراى حقايق نخواهد شد چرا كه قابليت قابل هم در بارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى است كه در آغاز سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ). سپس به معرفى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عظمت قرآن آشكارتر شود، مى گويد: ((اين قرآن از سوى كسى نازل شده است كه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است )) (تنزيلا ممن خلق الارض و السماوات العلى ). در حقيقت اين توصيف ، اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مى كند، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه ، و اگر در اينجا كلمه ((و ما بينهما)) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده ، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است . به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته ، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است . باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: ((او خداوندى است رحمان كه فيض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است )) (الرحمن على العرش استوى ). همانگونه كه قبلا در تفسير آيه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گفته ايم ((عرش )) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سقف و يا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش ‍ اطلاق مى شود. در داستان ((سليمان ))، مى خوانيم : ايكم ياتينى بعرشها: ((كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد)) (نمل - 38). بديهى است خداوند نه تختى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از ((عرش خدا)) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود. بنابراين ((استوى على العرش ))، كنايه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش در سراسر عالم است . اصولا كلمه ((عرش )) در لغت عرب و ((تخت )) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مثلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم : ثل عرشه (تختش فرو ريخت ). به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند. به دنبال ((حاكميت )) خدا بر عالم هستى از ((مالكيت )) او سخن مى گويد: ((آنچه در آسمانها، و در زمين ، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست )) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ). ((ثرى )) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش باد مى خشكد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه ، ((ثرى )) گفته مى شود و به اين ترتيب ((ما تحت الثرى )) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است . تا به اينجا سه ركن از اركان صفات پروردگار بيان شده بود، ركن اول ((خالقيت ))، ركن دوم ((حاكميت )) ركن سوم ((مالكيت )) او است . در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى ((عالميت )) او اشاره كرده مى گويد: ((او آنقدر احاطه علمى دارد كه اگر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مخفى تر از مخفى را نيز آگاه است )) (و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ). در اينكه منظور از ((اخفى )) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . - بعضى گفته اند: ((سر)) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و ((اخفى )) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد. - بعضى گفته اند ((سر)) آنست كه انسان در دل دارد، و ((اخفى )) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است . بعضى ديگر گفته اند ((سر)) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و ((اخفى )) نيتى است كه به دل دارد. - بعضى گفته اند ((سر)) به معنى اسرار مردم است ، و ((اخفى )) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است . - در حديثى از امام باقر ( عليه السلام ) و صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : ((سر آنست كه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى . اين حديث ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان ، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سپرده مى شود منتها گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حالت نسيان باو دست مى دهد لذا اگر با وسيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده ، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش ‍ موقتا يا براى هميشه قطع شده است . ولى به هر حال مانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد. به اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه ((خلقت )) و ((حكومت )) و ((مالكيت )) و علم حاصل مى گردد. و شايد به همين جهت است كه در آيه بعد مى گويد: ((او الله است همان خداوندى كه معبودى جز او نيست براى او نامها و صفات نيك است )) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ). چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم ، تعبير به ((اسماء حسنى )) هم در آيات قرآن و هم در كتب حديث كرارا آمده است ، اين تعبير در اصل به معنى نامهاى نيك است ، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است ، به عنوان ((اسماء حسنى )) ناميده شده است . در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسم است ، هر كس او را به اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنها را احصا كند اهل بهشت است ، اين مضمون در منابع معروف حديث اهل تسنن نيز ديده مى شود. به نظر مى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان ((تخلق )) به اين صفات است ، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غفور و امثال اينها، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بتابد هم بهشتى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد). ﴿5 سوره طه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 135 آيه است جزء 16 قرآن مجيد فضيلت سوره طه روايات متعددى در باره عظمت و اهميت اين سوره در منابع اسلامى وارد شده است . از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم خداوند سوره طه و يس را قبل از آفرينش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو كرده هنگامى كه فرشتگان اين بخش از قرآن را شنيدند گفتند: طوبى لامة ينزل هذا عليها، و طوبى لاجواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تكلم بهذا: ((خوشا به حال امتى كه اين سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى كه اين آيات را در خود پذيرا مى شود، و خوشا به زبانهائى كه اين آيات بر آن جارى مى گردد)). در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم : لا تدعوا قرائة سورة طه ، فان الله يحبها و يحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله يوم القيامة كتابه بيمينه ، و لم يحاسبه بما عمل فى الاسلام ، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى يرضى : ((تلاوت سوره طه را ترك نكنيد، چرا كه خدا آن را دوست ميدارد و دوست ميدارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند، هر كس تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قيامت نامه اعمالش را به دست راستش ميسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد كه راضى شود)). در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : من قراءها اعطى يوم القيامة ثواب المهاجرين و الانصار: ((هر كس آنرا بخواند در روز رستاخيز ثواب مهاجران و انصار نصيبش خواهد شد)) باز لازم ميدانيم اين حقيقت را تكرار كنيم كه اين همه پاداشهاى عظيم كه براى تلاوت سوره هاى قرآن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده ، هرگز مفهومش اين نيست كه تنها با تلاوت ، اين همه نتيجه ، عائد انسان مى شود، بلكه منظور تلاوتى است كه مقدمه انديشه باشد انديشهاى كه آثارش در تمام اعمال و گفتار انسان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى اين سوره را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه روايات فوق تناسب كاملى با محتواى اين سوره دارد. محتواى سوره ((سوره طه )) به گفته همه مفسران در مكه نازل شده است ، محتواى آن نيز همانند ساير سوره هاى مكى است كه بيشتر سخن از ((مبدء)) و ((معاد)) مى گويد، و نتائج توحيد و بدبختيهاى شرك را برمى شمرد. در بخش اول : اين سوره اشاره كوتاهى به عظمت قرآن و بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است . بخش دوم : كه بيش از هشتاد آيه را در برميگيرد از داستان موسى ( عليه السلام ) سخن مى گويد، از آن زمان كه به نبوت مبعوث گرديد و سپس با فرعون جبار به مبارزه برخاست ، و پس از درگيريهاى فراوان او با دستگاه فرعونيان و مبارزه با ساحران و ايمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآميز فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشيد. بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائيل و درگيرى هارون و موسى را با آنها بيان مى كند. در سومين بخش : بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصيات رستاخيز آمده است . در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است . و در بخش پنجم : سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين ، توصيف مى كند. و بالاخره در آخرين قسمت ، نصيحت و اندرزهاى بيدار كنندهاى ، براى همه مؤ منان بيان ميدارد كه روى سخن در بسيارى از آن به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . تفسير: اين قدر خود را به زحمت نيفكن باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ، روبرو ميشويم ، كه حس ‍ كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ). البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم . ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم : كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد. اتفاقا در بسيارى از روايات و كلمات مفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مطلبى برخورد ميكنيم كه : ((طه )) به معنى يا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه ((طه )) برخورد ميكنيم كه مفهومى شبيه ((يا رجل )) و يا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد. و بطورى كه يكى از آگاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مسائل اسلامى مطالعه ميكنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره ، كلمهاى است ، داراى معنى خاص كه بعضى با گذشت زمان متروك مانده ، و بعضى به ما رسيده است ، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء برنخيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس ‍ العملى كرده باشند. البته اين نظر را به طور كلى و درباره همه حروف مقطعه قرآن ، مشكل بتوان پذيرفت ، ولى در باره بعضى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است . اين موضوع نيز جالب توجه است كه در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم ((طه )) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق ، الهادى اليه : اى كسى كه طالب حقى ، و هدايت كننده به سوى آنى )). از اين حديث چنين برمى آيد كه ((طه )) مركب از دو حرف رمزى است ((طا)) اشاره به ((طالب الحق )) و ((ها)) اشاره به ((هادى اليه )) ميباشد، ميدانيم استفاده از حروف رمزى و علائم اختصارى در زمان گذشته و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است . آخرين سخن در اين زمينه اينكه كلمه ((طه )) مانند ((يس )) بر اثر گذشت زمان ، تدريجا به صورت ((اسم خاص )) براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درآمده است ، تا آنجا كه آل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نيز ((آل طه )) ميگويند، و از حضرت مهدى ( عليه السلام ) در دعاى ندبه ((يا بن طه )) تعبير شده است . سپس مى گويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ). درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است ، ولى هر كار حسابى دارد، عبادت هم حساب دارد، نبايد آنقدر بر خود تحميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود . بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گويد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق ، منظور همين معنى است همانگونه كه شان نزولها نيز حكايت از آن مى كند. در آيه بعد هدف نزول قرآن را چنين شرح مى دهد: ((ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم )) (الا تذكرة لمن يخشى ). تعبير به ((تذكرة )) از يكسو ((و من يخشى )) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه همه تعليمات الهى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند. نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در اين جهان نقش يادآورى است (آنچنانكه از افلاطون نقل مى كنند) بلكه مى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس ‍ مسئوليت كه قرآن نام آن را ((خشيت و ترس )) گذاشته در آدمى نباشد، پذيراى حقايق نخواهد شد چرا كه قابليت قابل هم در بارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى است كه در آغاز سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ). سپس به معرفى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عظمت قرآن آشكارتر شود، مى گويد: ((اين قرآن از سوى كسى نازل شده است كه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است )) (تنزيلا ممن خلق الارض و السماوات العلى ). در حقيقت اين توصيف ، اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مى كند، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه ، و اگر در اينجا كلمه ((و ما بينهما)) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده ، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است . به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته ، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است . باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: ((او خداوندى است رحمان كه فيض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است )) (الرحمن على العرش استوى ). همانگونه كه قبلا در تفسير آيه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گفته ايم ((عرش )) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سقف و يا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش ‍ اطلاق مى شود. در داستان ((سليمان ))، مى خوانيم : ايكم ياتينى بعرشها: ((كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد)) (نمل - 38). بديهى است خداوند نه تختى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از ((عرش خدا)) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود. بنابراين ((استوى على العرش ))، كنايه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش در سراسر عالم است . اصولا كلمه ((عرش )) در لغت عرب و ((تخت )) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مثلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم : ثل عرشه (تختش فرو ريخت ). به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند. به دنبال ((حاكميت )) خدا بر عالم هستى از ((مالكيت )) او سخن مى گويد: ((آنچه در آسمانها، و در زمين ، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست )) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ). ((ثرى )) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش باد مى خشكد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه ، ((ثرى )) گفته مى شود و به اين ترتيب ((ما تحت الثرى )) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است . تا به اينجا سه ركن از اركان صفات پروردگار بيان شده بود، ركن اول ((خالقيت ))، ركن دوم ((حاكميت )) ركن سوم ((مالكيت )) او است . در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى ((عالميت )) او اشاره كرده مى گويد: ((او آنقدر احاطه علمى دارد كه اگر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مخفى تر از مخفى را نيز آگاه است )) (و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ). در اينكه منظور از ((اخفى )) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . - بعضى گفته اند: ((سر)) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و ((اخفى )) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد. - بعضى گفته اند ((سر)) آنست كه انسان در دل دارد، و ((اخفى )) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است . بعضى ديگر گفته اند ((سر)) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و ((اخفى )) نيتى است كه به دل دارد. - بعضى گفته اند ((سر)) به معنى اسرار مردم است ، و ((اخفى )) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است . - در حديثى از امام باقر ( عليه السلام ) و صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : ((سر آنست كه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى . اين حديث ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان ، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سپرده مى شود منتها گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حالت نسيان باو دست مى دهد لذا اگر با وسيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده ، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش ‍ موقتا يا براى هميشه قطع شده است . ولى به هر حال مانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد. به اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه ((خلقت )) و ((حكومت )) و ((مالكيت )) و علم حاصل مى گردد. و شايد به همين جهت است كه در آيه بعد مى گويد: ((او الله است همان خداوندى كه معبودى جز او نيست براى او نامها و صفات نيك است )) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ). چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم ، تعبير به ((اسماء حسنى )) هم در آيات قرآن و هم در كتب حديث كرارا آمده است ، اين تعبير در اصل به معنى نامهاى نيك است ، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است ، به عنوان ((اسماء حسنى )) ناميده شده است . در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسم است ، هر كس او را به اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنها را احصا كند اهل بهشت است ، اين مضمون در منابع معروف حديث اهل تسنن نيز ديده مى شود. به نظر مى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان ((تخلق )) به اين صفات است ، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غفور و امثال اينها، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بتابد هم بهشتى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد). ﴿6 سوره طه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 135 آيه است جزء 16 قرآن مجيد فضيلت سوره طه روايات متعددى در باره عظمت و اهميت اين سوره در منابع اسلامى وارد شده است . از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم خداوند سوره طه و يس را قبل از آفرينش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو كرده هنگامى كه فرشتگان اين بخش از قرآن را شنيدند گفتند: طوبى لامة ينزل هذا عليها، و طوبى لاجواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تكلم بهذا: ((خوشا به حال امتى كه اين سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى كه اين آيات را در خود پذيرا مى شود، و خوشا به زبانهائى كه اين آيات بر آن جارى مى گردد)). در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم : لا تدعوا قرائة سورة طه ، فان الله يحبها و يحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله يوم القيامة كتابه بيمينه ، و لم يحاسبه بما عمل فى الاسلام ، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى يرضى : ((تلاوت سوره طه را ترك نكنيد، چرا كه خدا آن را دوست ميدارد و دوست ميدارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند، هر كس تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قيامت نامه اعمالش را به دست راستش ميسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد كه راضى شود)). در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : من قراءها اعطى يوم القيامة ثواب المهاجرين و الانصار: ((هر كس آنرا بخواند در روز رستاخيز ثواب مهاجران و انصار نصيبش خواهد شد)) باز لازم ميدانيم اين حقيقت را تكرار كنيم كه اين همه پاداشهاى عظيم كه براى تلاوت سوره هاى قرآن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده ، هرگز مفهومش اين نيست كه تنها با تلاوت ، اين همه نتيجه ، عائد انسان مى شود، بلكه منظور تلاوتى است كه مقدمه انديشه باشد انديشهاى كه آثارش در تمام اعمال و گفتار انسان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى اين سوره را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه روايات فوق تناسب كاملى با محتواى اين سوره دارد. محتواى سوره ((سوره طه )) به گفته همه مفسران در مكه نازل شده است ، محتواى آن نيز همانند ساير سوره هاى مكى است كه بيشتر سخن از ((مبدء)) و ((معاد)) مى گويد، و نتائج توحيد و بدبختيهاى شرك را برمى شمرد. در بخش اول : اين سوره اشاره كوتاهى به عظمت قرآن و بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است . بخش دوم : كه بيش از هشتاد آيه را در برميگيرد از داستان موسى ( عليه السلام ) سخن مى گويد، از آن زمان كه به نبوت مبعوث گرديد و سپس با فرعون جبار به مبارزه برخاست ، و پس از درگيريهاى فراوان او با دستگاه فرعونيان و مبارزه با ساحران و ايمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآميز فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشيد. بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائيل و درگيرى هارون و موسى را با آنها بيان مى كند. در سومين بخش : بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصيات رستاخيز آمده است . در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است . و در بخش پنجم : سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين ، توصيف مى كند. و بالاخره در آخرين قسمت ، نصيحت و اندرزهاى بيدار كنندهاى ، براى همه مؤ منان بيان ميدارد كه روى سخن در بسيارى از آن به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . تفسير: اين قدر خود را به زحمت نيفكن باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ، روبرو ميشويم ، كه حس ‍ كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ). البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم . ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم : كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد. اتفاقا در بسيارى از روايات و كلمات مفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مطلبى برخورد ميكنيم كه : ((طه )) به معنى يا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه ((طه )) برخورد ميكنيم كه مفهومى شبيه ((يا رجل )) و يا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد. و بطورى كه يكى از آگاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مسائل اسلامى مطالعه ميكنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره ، كلمهاى است ، داراى معنى خاص كه بعضى با گذشت زمان متروك مانده ، و بعضى به ما رسيده است ، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء برنخيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس ‍ العملى كرده باشند. البته اين نظر را به طور كلى و درباره همه حروف مقطعه قرآن ، مشكل بتوان پذيرفت ، ولى در باره بعضى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است . اين موضوع نيز جالب توجه است كه در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم ((طه )) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق ، الهادى اليه : اى كسى كه طالب حقى ، و هدايت كننده به سوى آنى )). از اين حديث چنين برمى آيد كه ((طه )) مركب از دو حرف رمزى است ((طا)) اشاره به ((طالب الحق )) و ((ها)) اشاره به ((هادى اليه )) ميباشد، ميدانيم استفاده از حروف رمزى و علائم اختصارى در زمان گذشته و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است . آخرين سخن در اين زمينه اينكه كلمه ((طه )) مانند ((يس )) بر اثر گذشت زمان ، تدريجا به صورت ((اسم خاص )) براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درآمده است ، تا آنجا كه آل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نيز ((آل طه )) ميگويند، و از حضرت مهدى ( عليه السلام ) در دعاى ندبه ((يا بن طه )) تعبير شده است . سپس مى گويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ). درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است ، ولى هر كار حسابى دارد، عبادت هم حساب دارد، نبايد آنقدر بر خود تحميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود . بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گويد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق ، منظور همين معنى است همانگونه كه شان نزولها نيز حكايت از آن مى كند. در آيه بعد هدف نزول قرآن را چنين شرح مى دهد: ((ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم )) (الا تذكرة لمن يخشى ). تعبير به ((تذكرة )) از يكسو ((و من يخشى )) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه همه تعليمات الهى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند. نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در اين جهان نقش يادآورى است (آنچنانكه از افلاطون نقل مى كنند) بلكه مى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس ‍ مسئوليت كه قرآن نام آن را ((خشيت و ترس )) گذاشته در آدمى نباشد، پذيراى حقايق نخواهد شد چرا كه قابليت قابل هم در بارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى است كه در آغاز سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ). سپس به معرفى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عظمت قرآن آشكارتر شود، مى گويد: ((اين قرآن از سوى كسى نازل شده است كه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است )) (تنزيلا ممن خلق الارض و السماوات العلى ). در حقيقت اين توصيف ، اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مى كند، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه ، و اگر در اينجا كلمه ((و ما بينهما)) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده ، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است . به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته ، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است . باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: ((او خداوندى است رحمان كه فيض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است )) (الرحمن على العرش استوى ). همانگونه كه قبلا در تفسير آيه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گفته ايم ((عرش )) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سقف و يا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش ‍ اطلاق مى شود. در داستان ((سليمان ))، مى خوانيم : ايكم ياتينى بعرشها: ((كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد)) (نمل - 38). بديهى است خداوند نه تختى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از ((عرش خدا)) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود. بنابراين ((استوى على العرش ))، كنايه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش در سراسر عالم است . اصولا كلمه ((عرش )) در لغت عرب و ((تخت )) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مثلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم : ثل عرشه (تختش فرو ريخت ). به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند. به دنبال ((حاكميت )) خدا بر عالم هستى از ((مالكيت )) او سخن مى گويد: ((آنچه در آسمانها، و در زمين ، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست )) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ). ((ثرى )) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش باد مى خشكد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه ، ((ثرى )) گفته مى شود و به اين ترتيب ((ما تحت الثرى )) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است . تا به اينجا سه ركن از اركان صفات پروردگار بيان شده بود، ركن اول ((خالقيت ))، ركن دوم ((حاكميت )) ركن سوم ((مالكيت )) او است . در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى ((عالميت )) او اشاره كرده مى گويد: ((او آنقدر احاطه علمى دارد كه اگر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مخفى تر از مخفى را نيز آگاه است )) (و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ). در اينكه منظور از ((اخفى )) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . - بعضى گفته اند: ((سر)) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و ((اخفى )) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد. - بعضى گفته اند ((سر)) آنست كه انسان در دل دارد، و ((اخفى )) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است . بعضى ديگر گفته اند ((سر)) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و ((اخفى )) نيتى است كه به دل دارد. - بعضى گفته اند ((سر)) به معنى اسرار مردم است ، و ((اخفى )) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است . - در حديثى از امام باقر ( عليه السلام ) و صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : ((سر آنست كه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى . اين حديث ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان ، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سپرده مى شود منتها گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حالت نسيان باو دست مى دهد لذا اگر با وسيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده ، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش ‍ موقتا يا براى هميشه قطع شده است . ولى به هر حال مانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد. به اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه ((خلقت )) و ((حكومت )) و ((مالكيت )) و علم حاصل مى گردد. و شايد به همين جهت است كه در آيه بعد مى گويد: ((او الله است همان خداوندى كه معبودى جز او نيست براى او نامها و صفات نيك است )) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ). چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم ، تعبير به ((اسماء حسنى )) هم در آيات قرآن و هم در كتب حديث كرارا آمده است ، اين تعبير در اصل به معنى نامهاى نيك است ، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است ، به عنوان ((اسماء حسنى )) ناميده شده است . در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسم است ، هر كس او را به اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنها را احصا كند اهل بهشت است ، اين مضمون در منابع معروف حديث اهل تسنن نيز ديده مى شود. به نظر مى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان ((تخلق )) به اين صفات است ، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غفور و امثال اينها، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بتابد هم بهشتى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد). ﴿7 سوره طه مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 135 آيه است جزء 16 قرآن مجيد فضيلت سوره طه روايات متعددى در باره عظمت و اهميت اين سوره در منابع اسلامى وارد شده است . از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم خداوند سوره طه و يس را قبل از آفرينش آدم به دو هزار سال براى فرشتگان بازگو كرده هنگامى كه فرشتگان اين بخش از قرآن را شنيدند گفتند: طوبى لامة ينزل هذا عليها، و طوبى لاجواف تحمل هذا، و طوبى لالسن تكلم بهذا: ((خوشا به حال امتى كه اين سورهها بر آنها نازل مى گردد، خوشا به دلهائى كه اين آيات را در خود پذيرا مى شود، و خوشا به زبانهائى كه اين آيات بر آن جارى مى گردد)). در حديث ديگرى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم : لا تدعوا قرائة سورة طه ، فان الله يحبها و يحب من قراءها، و من ادمن قرائتها اعطاه الله يوم القيامة كتابه بيمينه ، و لم يحاسبه بما عمل فى الاسلام ، و اعطى فى الاخرة من الاجر حتى يرضى : ((تلاوت سوره طه را ترك نكنيد، چرا كه خدا آن را دوست ميدارد و دوست ميدارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند، هر كس تلاوت آنرا ادامه دهد خداوند در روز قيامت نامه اعمالش را به دست راستش ميسپارد و بدون حساب به بهشت مى رود، و در آخرت آنقدر پاداش به او مى دهد كه راضى شود)). در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ميخوانيم : من قراءها اعطى يوم القيامة ثواب المهاجرين و الانصار: ((هر كس آنرا بخواند در روز رستاخيز ثواب مهاجران و انصار نصيبش خواهد شد)) باز لازم ميدانيم اين حقيقت را تكرار كنيم كه اين همه پاداشهاى عظيم كه براى تلاوت سوره هاى قرآن از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده ، هرگز مفهومش اين نيست كه تنها با تلاوت ، اين همه نتيجه ، عائد انسان مى شود، بلكه منظور تلاوتى است كه مقدمه انديشه باشد انديشهاى كه آثارش در تمام اعمال و گفتار انسان متجلى شود، و اگر محتواى اجمالى اين سوره را در نظر بگيريم خواهيم ديد كه روايات فوق تناسب كاملى با محتواى اين سوره دارد. محتواى سوره ((سوره طه )) به گفته همه مفسران در مكه نازل شده است ، محتواى آن نيز همانند ساير سوره هاى مكى است كه بيشتر سخن از ((مبدء)) و ((معاد)) مى گويد، و نتائج توحيد و بدبختيهاى شرك را برمى شمرد. در بخش اول : اين سوره اشاره كوتاهى به عظمت قرآن و بخشى از صفات جلال و جمال پروردگار است . بخش دوم : كه بيش از هشتاد آيه را در برميگيرد از داستان موسى ( عليه السلام ) سخن مى گويد، از آن زمان كه به نبوت مبعوث گرديد و سپس با فرعون جبار به مبارزه برخاست ، و پس از درگيريهاى فراوان او با دستگاه فرعونيان و مبارزه با ساحران و ايمان آوردن آنها خداوند به صورت اعجازآميز فرعون و فرعونيان را در دريا غرق كرد، و موسى و مومنان را رهائى بخشيد. بعد ماجراى گوسالهپرستى بنى اسرائيل و درگيرى هارون و موسى را با آنها بيان مى كند. در سومين بخش : بخشهائى در باره معاد و قسمتى از خصوصيات رستاخيز آمده است . در بخش چهارم : سخن از قرآن و عظمت آن است . و در بخش پنجم : سرگذشت آدم و حوا را در بهشت و سپس ماجراى وسوسه ابليس و سرانجام هبوط آنها را در زمين ، توصيف مى كند. و بالاخره در آخرين قسمت ، نصيحت و اندرزهاى بيدار كنندهاى ، براى همه مؤ منان بيان ميدارد كه روى سخن در بسيارى از آن به پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است . تفسير: اين قدر خود را به زحمت نيفكن باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ، روبرو ميشويم ، كه حس ‍ كنجكاوى انسان را برميانگيزد (طه ). البته ما در باره تفسير حروف مقطعه قرآن در آغاز سه سوره بحث كافى كرده ايم . ولى در اينجا لازم ميدانيم اين مطلب را اضافه كنيم : كه ممكن است همه يا حداقل قسمتى از اين حروف مقطعه ، داراى معانى و مفاهيم خاصى باشد، درست همانند يك كلمه كه محتوائى در بردارد. اتفاقا در بسيارى از روايات و كلمات مفسران در آغاز اين سوره و سوره يس به چنين مطلبى برخورد ميكنيم كه : ((طه )) به معنى يا رجل (اى مرد) است ، و در پاره اى از اشعار عرب نيز به كلمه ((طه )) برخورد ميكنيم كه مفهومى شبيه ((يا رجل )) و يا نزديك به آن دارد كه بعضى از اين اشعار ممكن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد. و بطورى كه يكى از آگاهان براى ما نقل كرد بعضى از دانشمندان غرب كه پيرامون مسائل اسلامى مطالعه ميكنند اين مطلب را به همه حروف مقطعه قرآن تعميم داده اند و معتقدند حروف مقطعه در آغاز هر سوره ، كلمهاى است ، داراى معنى خاص كه بعضى با گذشت زمان متروك مانده ، و بعضى به ما رسيده است ، و الا بعيد به نظر ميرسد كه مشركان عرب ، حروف مقطعه را بشنوند و مفهومى از آن درك نكنند و به سخريه و استهزاء برنخيزند، در حالى كه در هيچيك از تواريخ ديده نشده كه اين بهانه جويان سبك مغز، حروف مقطعه را دستاويز براى چنين عكس ‍ العملى كرده باشند. البته اين نظر را به طور كلى و درباره همه حروف مقطعه قرآن ، مشكل بتوان پذيرفت ، ولى در باره بعضى قابل قبول است و در منابع اسلامى نيز از آن بحث شده است . اين موضوع نيز جالب توجه است كه در حديثى از امام صادق ( عليه السلام ) ميخوانيم ((طه )) از اسامى پيامبر است و معنى آن يا طالب الحق ، الهادى اليه : اى كسى كه طالب حقى ، و هدايت كننده به سوى آنى )). از اين حديث چنين برمى آيد كه ((طه )) مركب از دو حرف رمزى است ((طا)) اشاره به ((طالب الحق )) و ((ها)) اشاره به ((هادى اليه )) ميباشد، ميدانيم استفاده از حروف رمزى و علائم اختصارى در زمان گذشته و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصا در عصر ما بسيار مورد استفاده است . آخرين سخن در اين زمينه اينكه كلمه ((طه )) مانند ((يس )) بر اثر گذشت زمان ، تدريجا به صورت ((اسم خاص )) براى پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) درآمده است ، تا آنجا كه آل پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را نيز ((آل طه )) ميگويند، و از حضرت مهدى ( عليه السلام ) در دعاى ندبه ((يا بن طه )) تعبير شده است . سپس مى گويد ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى (ما انزلنا عليك القرآن لتشقى ). درست است كه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طريق نيايش او، از بهترين كارها است ، ولى هر كار حسابى دارد، عبادت هم حساب دارد، نبايد آنقدر بر خود تحميل كنى كه پاهايت متورم گردد و نيرويت براى تبليغ و جهاد كم شود . بايد توجه داشت كه تشقى از ماده شقاوت بر ضد سعادت است ، ولى همانگونه كه راغب در مفردات مى گويد: گاه مى شود كه اين ماده به معنى رنج و تعب مى آيد و در آيه فوق ، منظور همين معنى است همانگونه كه شان نزولها نيز حكايت از آن مى كند. در آيه بعد هدف نزول قرآن را چنين شرح مى دهد: ((ما قرآن را جز براى يادآورى كسانى كه از خدا مى ترسند نازل نكرديم )) (الا تذكرة لمن يخشى ). تعبير به ((تذكرة )) از يكسو ((و من يخشى )) از سوى ديگر، اشاره به واقعيت انكارناپذيرى دارد: تذكره و يادآورى نشان مى دهد كه خمير مايه همه تعليمات الهى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد، و تعليمات انبياء آن را بارور مى سازد آنچنان كه گوئى مطلبى را يادآورى مى كند. نمى گوئيم تمام علوم و دانشها را انسان قبلا مى دانسته و از خاطر برده و نقش تعليم در اين جهان نقش يادآورى است (آنچنانكه از افلاطون نقل مى كنند) بلكه مى گوئيم مايه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است (دقت كنيد). تعبير من يخشى نشان مى دهد كه تا يك نوع احساس ‍ مسئوليت كه قرآن نام آن را ((خشيت و ترس )) گذاشته در آدمى نباشد، پذيراى حقايق نخواهد شد چرا كه قابليت قابل هم در بارور شدن هر بذر و دانه اى شرط است ، و در حقيقت اين تعبير شبيه چيزى است كه در آغاز سوره بقره مى خوانيم ((هدى للمتقين )) (قرآن مايه هدايت پرهيزكاران است ). سپس به معرفى خداوندى كه نازل كننده قرآن است مى پردازد، تا از طريق شناخت او، عظمت قرآن آشكارتر شود، مى گويد: ((اين قرآن از سوى كسى نازل شده است كه خالق زمين و آسمانهاى بلند و برافراشته است )) (تنزيلا ممن خلق الارض و السماوات العلى ). در حقيقت اين توصيف ، اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مى كند، انتهاى آن زمين و ابتدايش آسمانها به معنى وسيع كلمه ، و اگر در اينجا كلمه ((و ما بينهما)) - مانند بعضى ديگر از آيات قرآن - اضافه نشده ، شايد به خاطر همين است كه هدف بيان ابتدا و انتها بوده است . به هر حال خداوندى كه قدرت و تدبير و حكمتش پهنه آسمان و زمين را فرا گرفته ، پيدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پر بار است . باز به معرفى پروردگار نازل كننده قرآن ادامه مى دهد و مى گويد: ((او خداوندى است رحمان كه فيض رحمتش همه جا را فرا گرفته ، و بر عرش مسلط است )) (الرحمن على العرش استوى ). همانگونه كه قبلا در تفسير آيه ثم استوى على العرش (اعراف - 54) گفته ايم ((عرش )) در لغت به چيزى مى گويند كه داراى سقف است و گاهى به خود سقف و يا تختهاى پايه بلند مانند تختهاى سلاطين نيز عرش ‍ اطلاق مى شود. در داستان ((سليمان ))، مى خوانيم : ايكم ياتينى بعرشها: ((كداميك از شما مى توانيد تخت او (بلقيس ) را براى من حاضر كنيد)) (نمل - 38). بديهى است خداوند نه تختى دارد و نه حكومتى همانند حاكمان بشر، بلكه منظور از ((عرش خدا)) مجموعه جهان هستى است كه تخت حكومت او محسوب مى شود. بنابراين ((استوى على العرش ))، كنايه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت به جهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبيرش در سراسر عالم است . اصولا كلمه ((عرش )) در لغت عرب و ((تخت )) در فارسى غالبا كنايه از قدرت مى باشد، مثلا مى گوئيم فلانكس را از تخت فرو كشيدند، يعنى به قدرت و حكومتش پايان دادند، يا در عربى مى گوئيم : ثل عرشه (تختش فرو ريخت ). به هر حال بسيار كودكانه است اگر كسانى بخواهند از اين تعبير توهم جسميت خداوند را بكنند. به دنبال ((حاكميت )) خدا بر عالم هستى از ((مالكيت )) او سخن مى گويد: ((آنچه در آسمانها، و در زمين ، و در ميان اين دو، و در زير خاكها و اعماق زمين وجود دارد همه از آن اوست )) (له ما فى السماوات و ما فى الارض و ما بينهما و ما تحت الثرى ). ((ثرى )) در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمين بر اثر تابش آفتاب و وزش باد مى خشكد ولى طبقه زيرين غالبا مرطوب است به اين طبقه ، ((ثرى )) گفته مى شود و به اين ترتيب ((ما تحت الثرى )) به معنى اعماق زمين و جوف آنست كه همه آنها مملوك مالك الملوك و خالق عالم هستى است . تا به اينجا سه ركن از اركان صفات پروردگار بيان شده بود، ركن اول ((خالقيت ))، ركن دوم ((حاكميت )) ركن سوم ((مالكيت )) او است . در آيه بعد به چهارمين ركن يعنى ((عالميت )) او اشاره كرده مى گويد: ((او آنقدر احاطه علمى دارد كه اگر سخن آشكارا بگوئى مى داند، و اگر مخفى كنى نيز مى داند، و حتى مخفى تر از مخفى را نيز آگاه است )) (و ان تجهر بالقول فانه يعلم السر و اخفى ). در اينكه منظور از ((اخفى )) (مخفى تر از سر) در اينجا چيست ؟ در ميان مفسران گفتگو بسيار است . - بعضى گفته اند: ((سر)) آنست كه انسان با ديگرى به طور پنهانى بازگو مى كند و ((اخفى )) آنست كه در دل نگهداشته و به كسى نمى گويد. - بعضى گفته اند ((سر)) آنست كه انسان در دل دارد، و ((اخفى )) آنست به فكر كسى نرسيده است اما خدا از آن آگاه است . بعضى ديگر گفته اند ((سر)) عملى است كه مخفيانه انجام مى دهد، و ((اخفى )) نيتى است كه به دل دارد. - بعضى گفته اند ((سر)) به معنى اسرار مردم است ، و ((اخفى )) اسرارى است كه در ذات پاك خدا است . - در حديثى از امام باقر ( عليه السلام ) و صادق ( عليه السلام ) مى خوانيم : ((سر آنست كه در دل پنهان نموده اى و اخفى آنست كه به خاطرت آمده اما فراموش كرده اى . اين حديث ممكن است اشاره به اين نكته باشد كه آنچه را انسان ، ياد مى گيرد به مخزن حافظه سپرده مى شود منتها گاهى ارتباط انسان با گوشهاى از اين مخزن قطع مى گردد و حالت نسيان باو دست مى دهد لذا اگر با وسيله اى يادآورى بشود كاملا آن را مطلب آشنائى مى بيند، بنابراين آنچه را انسان فراموش كرده ، مخفى ترين اسرار او است كه در زواياى حافظه پنهان گشته و ارتباطش ‍ موقتا يا براى هميشه قطع شده است . ولى به هر حال مانعى ندارد كه تمام تفسيرهائى كه در بالا گفته شد در مفهوم وسيع كلمه سر و اخفى جمع باشد. به اين ترتيب ترسيم روشنى از علم بى يپايان پروردگار شده است و از مجموع آيات فوق شناخت اجمالى نسبت به نازل كننده قرآن در ابعاد چهارگانه ((خلقت )) و ((حكومت )) و ((مالكيت )) و علم حاصل مى گردد. و شايد به همين جهت است كه در آيه بعد مى گويد: ((او الله است همان خداوندى كه معبودى جز او نيست براى او نامها و صفات نيك است )) (الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنى ). چنانكه در تفسير (آيه 180 سوره اعراف ) گفته ايم ، تعبير به ((اسماء حسنى )) هم در آيات قرآن و هم در كتب حديث كرارا آمده است ، اين تعبير در اصل به معنى نامهاى نيك است ، بديهى است كه همه نامهاى پروردگار نيك است ، ولى از آنجا كه در ميان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهميت بيشترى است ، به عنوان ((اسماء حسنى )) ناميده شده است . در بسيارى از روايات كه از پيامبر و ائمه (عليهمالسلام ) به ما رسيده مى خوانيم خداوند داراى 99 اسم است ، هر كس او را به اين نامها بخواند دعايش مستجاب مى شود و هر كس آنها را احصا كند اهل بهشت است ، اين مضمون در منابع معروف حديث اهل تسنن نيز ديده مى شود. به نظر مى رسد كه منظور از احصاء و شماره كردن اين نامها همان ((تخلق )) به اين صفات است ، نه تنها ذكر الفاظ آنها، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحيم و غفور و امثال اينها، تخلق پيدا كند و اشعه اى از اين صفات بزرگ الهى در وجود او بتابد هم بهشتى است و هم دعايش مستجاب (براى توضيح بيشتر به جلد هفتم تفسير نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمائيد). ﴿8 آتشى در آن سوى بيابان ! از اينجا داستان موسى ، پيامبر بزرگ خدا شروع مى شود و در بيش از هشتاد آيه بخشهاى مهمى از سرگذشت پرماجراى او تشريح مى گردد، تا دلدارى و تسليت خاطرى باشد براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان كه در آن ايام در مكه ، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند. تا بدانند اين قدرتهاى شيطانى در برابر قدرت خدا تاب مقاومت ندارند و اين نقشه ها همگى نقش بر آب است . و نيز از اين سرگذشت پر محتوا با درسهاى آموزنده اش ، مسير خود را در مساله توحيد و خداپرستى و مبارزه با فراعنه و ساحران هر عصر و زمان ، و همچنين مبارزه با انحرافهاى داخلى و گرايشهاى انحرافى ، بيابند، درسهائى كه مى تواند در سراسر دوران انقلاب اسلام ، راهنما و راهگشاى آنها باشد. مجموعه آياتى را كه در اين سوره از موسى و بنى اسرائيل و فرعونيان سخن مى گويد مى توان به چهار بخش تقسيم كرد: بخش اول : از آغاز نبوت و بعثت موسى و اولين جرقه هاى وحى سخن گفته و به تعبير ديگر بحث از مدرسه اى است كوتاه مدت و پر محتوا كه موسى در آن ((وادى مقدس )) در آن بيابان تاريك و خلوت ، دوره آن را گذراند. بخش دوم : از دعوت موسى و برادرش هارون نسبت به فرعون و فرعونيان به آئين يكتاپرستى و سپس درگيريهاى آنها با دشمنان سخن مى گويد. بخش سوم : از خروج موسى و بنى اسرائيل از مصر و چگونگى نجات آنها از چنگال فرعون و فرعونيان و غرق شدن و هلاكت آنها بحث مى كند . بخش چهارم : پيرامون گرايش تند انحرافى بنى اسرائيل از آئين توحيد به شرك و پذيرش وسوسه هاى سامرى و مبارزه قاطع و شديد موسى با اين انحراف سخن مى گويد. اكنون به آيات مورد بحث كه مربوط به بخش نخست است باز مى گرديم : اين آيات با تعبير لطيف و جذابى اين چنين مى گويد: ((آيا خبر موسى به تو رسيده است ))؟! (و هل اتاك حديث موسى ). بديهى است اين استفهام براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است ، بلكه به تعبير معروف اين ((استفهام تقريرى )) و يا به تعبير ديگر استفهامى است كه مقدمه بيان يك خبر مهم است همانگونه كه در زبان روزمره نيز هنگام شروع به يك خبر مهم مى گوئيم : آيا اين خبر را شنيده اى كه …؟ سپس مى گويد: ((در آن زمان كه آتشى (از دور) مشاهده كرد و به خانواده خود گفت اندكى مكث كنيد كه من آتشى ديدم ، من به سراغ آن بروم شايد شعله اى از آن براى شما بياورم و يا به وسيله اين آتش راهى پيدا كنم )) (اذ راءى نارا فقال لاهله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى ). با توجه به اينكه ((قبس )) (بر وزن قفس ) به معنى مختصرى از آتش ‍ است كه از مجموعه اى جدا مى كنند، و با توجه به اينكه معمولا مشاهده آتش در بيابانها نشان مى دهد كه جمعيتى گرد آن جمعند، و يا اينكه شعله اى را بر بلندى روشن ساخته اند كه كاروانيان در شب راه را گم نكنند، و نيز با توجه به اينكه ((امكثوا)) از ماده مكث به معنى توقف كوتاه است ، از مجموع اين تعبيرات چنين استفاده مى شود كه موسى با همسر و فرزند خود در شبى تاريك از بيابان عبور مى كرده ، شبى بود سرد و ظلمانى كه راه را در آن گم كرده بود، شعله آتشى از دور نظر او را به خود جلب كرد، به محض ديدن اين شعله به خانواده اش گفت توقف كوتاهى كنيد كه من آتشى ديدم ، بروم اندكى از آن براى شما بياورم و يا راه را بوسيله آتش يا كسانى كه آنجا هستند پيدا كنم . در تواريخ نيز مى خوانيم كه موسى ( عليه السلام ) هنگامى كه مدت قراردادش با ((شعيب )) در ((مدين )) پايان يافت ، همسر و فرزند و همچنين گوسفندان خود را برداشت و از مدين به سوى مصر رهسپار شد، راه را گم كرد، شبى تاريك و ظلمانى بود، گوسفندان او در بيابان متفرق شدند، مى خواست آتشى بيفروزد تا در آن شب سرد، خود و فرزندانش گرم شوند، اما بوسيله آتشزنه آتش روشن نشد در اين اثناء همسر باردارش دچار درد وضع حمل شد. طوفانى از حوادث سخت ، او را محاصره كرد در اين هنگام بود كه شعله اى از دور به چشمش خورد، ولى اين آتش نبود بلكه نور الهى بود، موسى به گمان اينكه آتش است براى پيدا كردن راه و يا برگرفتن شعله اى ، به سوى آتش حركت كرد <10> اكنون دنباله ماجرا را از زبان قرآن مى شنويم : ((هنگامى كه موسى ( عليه السلام ) نزد آتش آمد، صدائى شنيد كه او را مخاطب ساخته مى گويد: اى موسى ))! (فلما اتاها نودى يا موسى ). ((من پروردگار توام ، كفشهايت بيرون آر، كه تو در سرزمين مقدس ‍ ((طوى )) هستى )) (انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس ‍ طوى ). از آيه 30 سوره قصص استفاده مى شود كه موسى اين ندا را از سوى درختى كه در آنجا بود شنيد (نودى من شاطى ء الوادى الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انى انا الله رب العالمين ) از مجموع اين دو تعبير استفاده مى شود كه موسى هنگامى كه نزديك شد آتش را در درون درخت (مفسران مى گويند درخت عنابى بوده ) مشاهده كرد، و اين خود قرينه روشنى بود كه اين آتش يك آتش معمولى نيست ، بلكه اين نور الهى است كه نه تنها درخت را نمى سوزاند بلكه با آن هماهنگ و آشنا است ، نور حيات است و زندگى !. موسى با شنيدن اين نداى روحپرور: ((من پروردگار توام )) هيجان زده شد و لذت غير قابل توصيفى سرتاپايش را احاطه كرد، اين كيست كه با من سخن مى گويد؟ اين پروردگار من است ، كه با كلمه ((ربك )) مرا مفتخر ساخته ، تا به من نشان دهد كه در آغوش رحمتش از آغاز طفوليت تاكنون پرورش يافته ام و آماده رسالت عظيمى شده ام . او مامور شد تا كفش خود را از پاى در آورد، چرا كه در سرزمين مقدسى گام نهاده ، سرزمينى كه نور الهى بر آن جلوه گر است ، پيام خدا را در آن مى شنود و پذيراى مسئوليت رسالت مى شود، بايد با نهايت خضوع و تواضع در اين سرزمين گام نهد، اين است دليل بيرون آوردن كفش از پا. بنابراين ، بحث مشروحى كه بعضى از مفسران در باره بيرون آوردن كفش از پا كرده اند، و اقوالى از مفسران نقل نموده اند زائد به نظر مى رسد (البته رواياتى در زمينه تاويل اين آيه نقل شده كه هنگام ذكر نكات از آن بحث خواهيم كرد). تعبير به ((طوى )) يا به خاطر آنست كه نام آن سرزمين ، سرزمين طوى بوده است ، همانگونه كه غالب مفسران گفته اند، و يا اينكه ((طوى )) كه در اصل به معنى پيچيدن است در اينجا كنايه از آنست كه اين سرزمين را بركات معنوى از هر سو احاطه كرده بود، به همين جهت در آيه 30 سوره قصص از آن به عنوان ((البقعة المباركة )) تعبير شده است . سپس از همان گوينده اين سخن را نيز شنيد: ((و من تو را براى مقام رسالت برگزيده ام ، اكنون به آنچه به تو وحى مى شود گوش فرا ده ))! (و انا اخترتك فاستمع لما يوحى ). و به دنبال آن نخستين جمله وحى را موسى به اين صورت دريافت كرد ((من الله هستم ، معبودى جز من نيست )) (اننى انا الله لا اله الا انا). ((اكنون كه چنين است تنها مرا عبادت كن ، عبادتى خالص از هرگونه شرك )) (فاعبدنى ). ((و نماز را برپاى دار، تا هميشه به ياد من باشى )) (و اقم الصلوة لذكرى ). در اين آيه پس از بيان مهمترين اصل دعوت انبياء كه مساله توحيد است موضوع عبادت خداوند يگانه به عنوان يك ثمره براى درخت ايمان و توحيد بيان شده ، و به دنبال آن دستور به نماز، يعنى بزرگترين عبادت و مهمترين پيوند خلق با خالق و مؤ ثرترين راه براى فراموش نكردن ذات پاك او داده شده . اين سه دستور با فرمان رسالت كه در آيه قبل بود، و مساله معاد كه در آيه بعد است يك مجموعه كامل و فشرده از اصول و فروع دين را بازگو مى كند كه با دستور به استقامت كه در آخرين آيات مورد بحث خواهد آمد از هر نظر تكميل مى گردد. و از آنجا كه بعد از ذكر ((توحيد)) و شاخ و برگهاى آن ، دومين اصل اساسى مساله ((معاد)) است در آيه بعد اضافه مى كند: ((رستاخيز به طور قطع خواهد آمد، من مى خواهم آن را پنهان كنم ، تا هر كس در برابر سعى و كوششهايش جزا ببيند)) (ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى ). در اين جمله دو نكته است كه بايد به آن توجه داشت : نخست اينكه جمله ((اكاد اخفيها)) مفهومش آنست كه ((نزديك )) است من تاريخ قيام قيامت را مخفى دارم ، و لازمه اين تعبير آنست كه مخفى نداشته ام ، در حالى كه مى دانيم طبق صريح بسيارى از آيات قرآن ، احدى از تاريخ قيامت آگاه نيست ، چنانكه در آيه 187 سوره اعراف مى خوانيم يسئلونك عن الساعة ايام مرسيها قل انما علمها عند ربى : ((در باره قيامت از تو سؤ ال مى كنند، بگو همانا علم آن مخصوص خدا است )). مفسران ، براى پاسخ اين سؤ ال به گفتگو پرداخته اند، بسيارى عقيده دارند تعبير فوق ، يكنوع مبالغه است و مفهومش اين است كه تاريخ شروع رستاخيز آنقدر مخفى و پنهان است كه حتى نزديك است من نيز از خودم پنهان دارم ، در اين زمينه روايتى هم وارد شده است و احتمالا اين دسته از مفسران مطلب خود را از آن روايت اقتباس كرده اند. تفسير ديگر اين است كه مشتقات ((كاد)) همواره به معنى نزديك شدن نيست ، بلكه گاهى به معنى تاكيد مى آيد، بى آنكه معنى نزديك شدن را داشته باشد. و لذا بعضى از مفسران ((اكاد)) را به معنى ((اريد)) (مى خواهم ) تفسير كرده اند، و در بعضى از متون لغت نيز همين معنى صريحا آمده است . <11> نكته ديگر اينكه : علت مخفى نگاه داشتن تاريخ قيامت ، طبق آيه فوق آنست كه ((خداوند مى خواهد هر كسى را به تلاش و كوششهايش ‍ پاداش دهد)) و به تعبير ديگر: با مخفى بودن آن يكنوع آزادى عمل براى همگان پيدا مى شود و از سوى ديگر چون وقت آن دقيقا معلوم نيست و در هر زمانى محتمل است نتيجه اش حالت آماده باش دائمى و يا پذيرش سريع برنامه هاى تربيتى است ، همانگونه كه در باره فلسفه اخفاء ((شب قدر)) گفته اند منظور اين است كه مردم همه شبهاى سال ، يا همه شبهاى ماه مبارك رمضان را گرامى دارند و به درگاه خدا بروند. در آخرين آيه مورد بحث به يك اصل اساسى كه ضامن اجراى همه برنامه هاى عقيدتى و تربيتى فوق است اشاره كرده مى فرمايد: ((هرگز نبايد افرادى كه ايمان به رستاخيز ندارند و از هوسهاى خويش پيروى كرده اند تو را مانع از آن شوند كه اگر چنين شود هلاك خواهى شد))! (فلا يصدنك عنها من لا يؤ من بها و اتبع هواه فتردى ). در برابر افراد بى ايمان و وسوسه ها و كارشكنى هاى آنان محكم بايست ، نه از انبوه آنها وحشت كن ، و نه از توطئه هاى آنها ترسى به دل راه ده ، و نه هرگز در حقانيت دعوت و اصالت مكتبت از اين هياهوها شك و ترديدى داشته باش . جالب اينكه در اينجا جمله ((لا يؤ من )) به صورت صيغه مضارع و جمله ((و اتبع هواه )) به صورت صيغه ماضى است ، و در حقيقت اشاره به اين نكته است كه عدم ايمان منكران قيامت از پيروى هواى نفس سرچشمه مى گيرد، گوئى مى خواهند آزاد باشند و هر چه دلشان خواست انجام دهند پس چه بهتر كه انكار قيامت كنندتا بر آزادى هوسهايشان خدشه اى وارد نشود! ﴿9 آتشى در آن سوى بيابان ! از اينجا داستان موسى ، پيامبر بزرگ خدا شروع مى شود و در بيش از هشتاد آيه بخشهاى مهمى از سرگذشت پرماجراى او تشريح مى گردد، تا دلدارى و تسليت خاطرى باشد براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان كه در آن ايام در مكه ، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند. تا بدانند اين قدرتهاى شيطانى در برابر قدرت خدا تاب مقاومت ندارند و اين نقشه ها همگى نقش بر آب است . و نيز از اين سرگذشت پر محتوا با درسهاى آموزنده اش ، مسير خود را در مساله توحيد و خداپرستى و مبارزه با فراعنه و ساحران هر عصر و زمان ، و همچنين مبارزه با انحرافهاى داخلى و گرايشهاى انحرافى ، بيابند، درسهائى كه مى تواند در سراسر دوران انقلاب اسلام ، راهنما و راهگشاى آنها باشد. مجموعه آياتى را كه در اين سوره از موسى و بنى اسرائيل و فرعونيان سخن مى گويد مى توان به چهار بخش تقسيم كرد: بخش اول : از آغاز نبوت و بعثت موسى و اولين جرقه هاى وحى سخن گفته و به تعبير ديگر بحث از مدرسه اى است كوتاه مدت و پر محتوا كه موسى در آن ((وادى مقدس )) در آن بيابان تاريك و خلوت ، دوره آن را گذراند. بخش دوم : از دعوت موسى و برادرش هارون نسبت به فرعون و فرعونيان به آئين يكتاپرستى و سپس درگيريهاى آنها با دشمنان سخن مى گويد. بخش سوم : از خروج موسى و بنى اسرائيل از مصر و چگونگى نجات آنها از چنگال فرعون و فرعونيان و غرق شدن و هلاكت آنها بحث مى كند . بخش چهارم : پيرامون گرايش تند انحرافى بنى اسرائيل از آئين توحيد به شرك و پذيرش وسوسه هاى سامرى و مبارزه قاطع و شديد موسى با اين انحراف سخن مى گويد. اكنون به آيات مورد بحث كه مربوط به بخش نخست است باز مى گرديم : اين آيات با تعبير لطيف و جذابى اين چنين مى گويد: ((آيا خبر موسى به تو رسيده است ))؟! (و هل اتاك حديث موسى ). بديهى است اين استفهام براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است ، بلكه به تعبير معروف اين ((استفهام تقريرى )) و يا به تعبير ديگر استفهامى است كه مقدمه بيان يك خبر مهم است همانگونه كه در زبان روزمره نيز هنگام شروع به يك خبر مهم مى گوئيم : آيا اين خبر را شنيده اى كه ...؟ سپس مى گويد: ((در آن زمان كه آتشى (از دور) مشاهده كرد و به خانواده خود گفت اندكى مكث كنيد كه من آتشى ديدم ، من به سراغ آن بروم شايد شعله اى از آن براى شما بياورم و يا به وسيله اين آتش راهى پيدا كنم )) (اذ راءى نارا فقال لاهله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى ). با توجه به اينكه ((قبس )) (بر وزن قفس ) به معنى مختصرى از آتش ‍ است كه از مجموعه اى جدا مى كنند، و با توجه به اينكه معمولا مشاهده آتش در بيابانها نشان مى دهد كه جمعيتى گرد آن جمعند، و يا اينكه شعله اى را بر بلندى روشن ساخته اند كه كاروانيان در شب راه را گم نكنند، و نيز با توجه به اينكه ((امكثوا)) از ماده مكث به معنى توقف كوتاه است ، از مجموع اين تعبيرات چنين استفاده مى شود كه موسى با همسر و فرزند خود در شبى تاريك از بيابان عبور مى كرده ، شبى بود سرد و ظلمانى كه راه را در آن گم كرده بود، شعله آتشى از دور نظر او را به خود جلب كرد، به محض ديدن اين شعله به خانواده اش گفت توقف كوتاهى كنيد كه من آتشى ديدم ، بروم اندكى از آن براى شما بياورم و يا راه را بوسيله آتش يا كسانى كه آنجا هستند پيدا كنم . در تواريخ نيز مى خوانيم كه موسى ( عليه السلام ) هنگامى كه مدت قراردادش با ((شعيب )) در ((مدين )) پايان يافت ، همسر و فرزند و همچنين گوسفندان خود را برداشت و از مدين به سوى مصر رهسپار شد، راه را گم كرد، شبى تاريك و ظلمانى بود، گوسفندان او در بيابان متفرق شدند، مى خواست آتشى بيفروزد تا در آن شب سرد، خود و فرزندانش گرم شوند، اما بوسيله آتشزنه آتش روشن نشد در اين اثناء همسر باردارش دچار درد وضع حمل شد. طوفانى از حوادث سخت ، او را محاصره كرد در اين هنگام بود كه شعله اى از دور به چشمش خورد، ولى اين آتش نبود بلكه نور الهى بود، موسى به گمان اينكه آتش است براى پيدا كردن راه و يا برگرفتن شعله اى ، به سوى آتش حركت كرد اكنون دنباله ماجرا را از زبان قرآن مى شنويم : ((هنگامى كه موسى ( عليه السلام ) نزد آتش آمد، صدائى شنيد كه او را مخاطب ساخته مى گويد: اى موسى ))! (فلما اتاها نودى يا موسى ). ((من پروردگار توام ، كفشهايت بيرون آر، كه تو در سرزمين مقدس ‍ ((طوى )) هستى )) (انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس ‍ طوى ). از آيه 30 سوره قصص استفاده مى شود كه موسى اين ندا را از سوى درختى كه در آنجا بود شنيد (نودى من شاطى ء الوادى الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انى انا الله رب العالمين ) از مجموع اين دو تعبير استفاده مى شود كه موسى هنگامى كه نزديك شد آتش را در درون درخت (مفسران مى گويند درخت عنابى بوده ) مشاهده كرد، و اين خود قرينه روشنى بود كه اين آتش يك آتش معمولى نيست ، بلكه اين نور الهى است كه نه تنها درخت را نمى سوزاند بلكه با آن هماهنگ و آشنا است ، نور حيات است و زندگى !. موسى با شنيدن اين نداى روحپرور: ((من پروردگار توام )) هيجان زده شد و لذت غير قابل توصيفى سرتاپايش را احاطه كرد، اين كيست كه با من سخن مى گويد؟ اين پروردگار من است ، كه با كلمه ((ربك )) مرا مفتخر ساخته ، تا به من نشان دهد كه در آغوش رحمتش از آغاز طفوليت تاكنون پرورش يافته ام و آماده رسالت عظيمى شده ام . او مامور شد تا كفش خود را از پاى در آورد، چرا كه در سرزمين مقدسى گام نهاده ، سرزمينى كه نور الهى بر آن جلوه گر است ، پيام خدا را در آن مى شنود و پذيراى مسئوليت رسالت مى شود، بايد با نهايت خضوع و تواضع در اين سرزمين گام نهد، اين است دليل بيرون آوردن كفش از پا. بنابراين ، بحث مشروحى كه بعضى از مفسران در باره بيرون آوردن كفش از پا كرده اند، و اقوالى از مفسران نقل نموده اند زائد به نظر مى رسد (البته رواياتى در زمينه تاويل اين آيه نقل شده كه هنگام ذكر نكات از آن بحث خواهيم كرد). تعبير به ((طوى )) يا به خاطر آنست كه نام آن سرزمين ، سرزمين طوى بوده است ، همانگونه كه غالب مفسران گفته اند، و يا اينكه ((طوى )) كه در اصل به معنى پيچيدن است در اينجا كنايه از آنست كه اين سرزمين را بركات معنوى از هر سو احاطه كرده بود، به همين جهت در آيه 30 سوره قصص از آن به عنوان ((البقعة المباركة )) تعبير شده است . سپس از همان گوينده اين سخن را نيز شنيد: ((و من تو را براى مقام رسالت برگزيده ام ، اكنون به آنچه به تو وحى مى شود گوش فرا ده ))! (و انا اخترتك فاستمع لما يوحى ). و به دنبال آن نخستين جمله وحى را موسى به اين صورت دريافت كرد ((من الله هستم ، معبودى جز من نيست )) (اننى انا الله لا اله الا انا). ((اكنون كه چنين است تنها مرا عبادت كن ، عبادتى خالص از هرگونه شرك )) (فاعبدنى ). ((و نماز را برپاى دار، تا هميشه به ياد من باشى )) (و اقم الصلوة لذكرى ). در اين آيه پس از بيان مهمترين اصل دعوت انبياء كه مساله توحيد است موضوع عبادت خداوند يگانه به عنوان يك ثمره براى درخت ايمان و توحيد بيان شده ، و به دنبال آن دستور به نماز، يعنى بزرگترين عبادت و مهمترين پيوند خلق با خالق و مؤ ثرترين راه براى فراموش نكردن ذات پاك او داده شده . اين سه دستور با فرمان رسالت كه در آيه قبل بود، و مساله معاد كه در آيه بعد است يك مجموعه كامل و فشرده از اصول و فروع دين را بازگو مى كند كه با دستور به استقامت كه در آخرين آيات مورد بحث خواهد آمد از هر نظر تكميل مى گردد. و از آنجا كه بعد از ذكر ((توحيد)) و شاخ و برگهاى آن ، دومين اصل اساسى مساله ((معاد)) است در آيه بعد اضافه مى كند: ((رستاخيز به طور قطع خواهد آمد، من مى خواهم آن را پنهان كنم ، تا هر كس در برابر سعى و كوششهايش جزا ببيند)) (ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى ). در اين جمله دو نكته است كه بايد به آن توجه داشت : نخست اينكه جمله ((اكاد اخفيها)) مفهومش آنست كه ((نزديك )) است من تاريخ قيام قيامت را مخفى دارم ، و لازمه اين تعبير آنست كه مخفى نداشته ام ، در حالى كه مى دانيم طبق صريح بسيارى از آيات قرآن ، احدى از تاريخ قيامت آگاه نيست ، چنانكه در آيه 187 سوره اعراف مى خوانيم يسئلونك عن الساعة ايام مرسيها قل انما علمها عند ربى : ((در باره قيامت از تو سؤ ال مى كنند، بگو همانا علم آن مخصوص خدا است )). مفسران ، براى پاسخ اين سؤ ال به گفتگو پرداخته اند، بسيارى عقيده دارند تعبير فوق ، يكنوع مبالغه است و مفهومش اين است كه تاريخ شروع رستاخيز آنقدر مخفى و پنهان است كه حتى نزديك است من نيز از خودم پنهان دارم ، در اين زمينه روايتى هم وارد شده است و احتمالا اين دسته از مفسران مطلب خود را از آن روايت اقتباس كرده اند. تفسير ديگر اين است كه مشتقات ((كاد)) همواره به معنى نزديك شدن نيست ، بلكه گاهى به معنى تاكيد مى آيد، بى آنكه معنى نزديك شدن را داشته باشد. و لذا بعضى از مفسران ((اكاد)) را به معنى ((اريد)) (مى خواهم ) تفسير كرده اند، و در بعضى از متون لغت نيز همين معنى صريحا آمده است . نكته ديگر اينكه : علت مخفى نگاه داشتن تاريخ قيامت ، طبق آيه فوق آنست كه ((خداوند مى خواهد هر كسى را به تلاش و كوششهايش ‍ پاداش دهد)) و به تعبير ديگر: با مخفى بودن آن يكنوع آزادى عمل براى همگان پيدا مى شود و از سوى ديگر چون وقت آن دقيقا معلوم نيست و در هر زمانى محتمل است نتيجه اش حالت آماده باش دائمى و يا پذيرش سريع برنامه هاى تربيتى است ، همانگونه كه در باره فلسفه اخفاء ((شب قدر)) گفته اند منظور اين است كه مردم همه شبهاى سال ، يا همه شبهاى ماه مبارك رمضان را گرامى دارند و به درگاه خدا بروند. در آخرين آيه مورد بحث به يك اصل اساسى كه ضامن اجراى همه برنامه هاى عقيدتى و تربيتى فوق است اشاره كرده مى فرمايد: ((هرگز نبايد افرادى كه ايمان به رستاخيز ندارند و از هوسهاى خويش پيروى كرده اند تو را مانع از آن شوند كه اگر چنين شود هلاك خواهى شد))! (فلا يصدنك عنها من لا يؤ من بها و اتبع هواه فتردى ). در برابر افراد بى ايمان و وسوسه ها و كارشكنى هاى آنان محكم بايست ، نه از انبوه آنها وحشت كن ، و نه از توطئه هاى آنها ترسى به دل راه ده ، و نه هرگز در حقانيت دعوت و اصالت مكتبت از اين هياهوها شك و ترديدى داشته باش . جالب اينكه در اينجا جمله ((لا يؤ من )) به صورت صيغه مضارع و جمله ((و اتبع هواه )) به صورت صيغه ماضى است ، و در حقيقت اشاره به اين نكته است كه عدم ايمان منكران قيامت از پيروى هواى نفس سرچشمه مى گيرد، گوئى مى خواهند آزاد باشند و هر چه دلشان خواست انجام دهند پس چه بهتر كه انكار قيامت كنندتا بر آزادى هوسهايشان خدشه اى وارد نشود! ﴿10 آتشى در آن سوى بيابان ! از اينجا داستان موسى ، پيامبر بزرگ خدا شروع مى شود و در بيش از هشتاد آيه بخشهاى مهمى از سرگذشت پرماجراى او تشريح مى گردد، تا دلدارى و تسليت خاطرى باشد براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان كه در آن ايام در مكه ، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند. تا بدانند اين قدرتهاى شيطانى در برابر قدرت خدا تاب مقاومت ندارند و اين نقشه ها همگى نقش بر آب است . و نيز از اين سرگذشت پر محتوا با درسهاى آموزنده اش ، مسير خود را در مساله توحيد و خداپرستى و مبارزه با فراعنه و ساحران هر عصر و زمان ، و همچنين مبارزه با انحرافهاى داخلى و گرايشهاى انحرافى ، بيابند، درسهائى كه مى تواند در سراسر دوران انقلاب اسلام ، راهنما و راهگشاى آنها باشد. مجموعه آياتى را كه در اين سوره از موسى و بنى اسرائيل و فرعونيان سخن مى گويد مى توان به چهار بخش تقسيم كرد: بخش اول : از آغاز نبوت و بعثت موسى و اولين جرقه هاى وحى سخن گفته و به تعبير ديگر بحث از مدرسه اى است كوتاه مدت و پر محتوا كه موسى در آن ((وادى مقدس )) در آن بيابان تاريك و خلوت ، دوره آن را گذراند. بخش دوم : از دعوت موسى و برادرش هارون نسبت به فرعون و فرعونيان به آئين يكتاپرستى و سپس درگيريهاى آنها با دشمنان سخن مى گويد. بخش سوم : از خروج موسى و بنى اسرائيل از مصر و چگونگى نجات آنها از چنگال فرعون و فرعونيان و غرق شدن و هلاكت آنها بحث مى كند . بخش چهارم : پيرامون گرايش تند انحرافى بنى اسرائيل از آئين توحيد به شرك و پذيرش وسوسه هاى سامرى و مبارزه قاطع و شديد موسى با اين انحراف سخن مى گويد. اكنون به آيات مورد بحث كه مربوط به بخش نخست است باز مى گرديم : اين آيات با تعبير لطيف و جذابى اين چنين مى گويد: ((آيا خبر موسى به تو رسيده است ))؟! (و هل اتاك حديث موسى ). بديهى است اين استفهام براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است ، بلكه به تعبير معروف اين ((استفهام تقريرى )) و يا به تعبير ديگر استفهامى است كه مقدمه بيان يك خبر مهم است همانگونه كه در زبان روزمره نيز هنگام شروع به يك خبر مهم مى گوئيم : آيا اين خبر را شنيده اى كه ...؟ سپس مى گويد: ((در آن زمان كه آتشى (از دور) مشاهده كرد و به خانواده خود گفت اندكى مكث كنيد كه من آتشى ديدم ، من به سراغ آن بروم شايد شعله اى از آن براى شما بياورم و يا به وسيله اين آتش راهى پيدا كنم )) (اذ راءى نارا فقال لاهله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى ). با توجه به اينكه ((قبس )) (بر وزن قفس ) به معنى مختصرى از آتش ‍ است كه از مجموعه اى جدا مى كنند، و با توجه به اينكه معمولا مشاهده آتش در بيابانها نشان مى دهد كه جمعيتى گرد آن جمعند، و يا اينكه شعله اى را بر بلندى روشن ساخته اند كه كاروانيان در شب راه را گم نكنند، و نيز با توجه به اينكه ((امكثوا)) از ماده مكث به معنى توقف كوتاه است ، از مجموع اين تعبيرات چنين استفاده مى شود كه موسى با همسر و فرزند خود در شبى تاريك از بيابان عبور مى كرده ، شبى بود سرد و ظلمانى كه راه را در آن گم كرده بود، شعله آتشى از دور نظر او را به خود جلب كرد، به محض ديدن اين شعله به خانواده اش گفت توقف كوتاهى كنيد كه من آتشى ديدم ، بروم اندكى از آن براى شما بياورم و يا راه را بوسيله آتش يا كسانى كه آنجا هستند پيدا كنم . در تواريخ نيز مى خوانيم كه موسى ( عليه السلام ) هنگامى كه مدت قراردادش با ((شعيب )) در ((مدين )) پايان يافت ، همسر و فرزند و همچنين گوسفندان خود را برداشت و از مدين به سوى مصر رهسپار شد، راه را گم كرد، شبى تاريك و ظلمانى بود، گوسفندان او در بيابان متفرق شدند، مى خواست آتشى بيفروزد تا در آن شب سرد، خود و فرزندانش گرم شوند، اما بوسيله آتشزنه آتش روشن نشد در اين اثناء همسر باردارش دچار درد وضع حمل شد. طوفانى از حوادث سخت ، او را محاصره كرد در اين هنگام بود كه شعله اى از دور به چشمش خورد، ولى اين آتش نبود بلكه نور الهى بود، موسى به گمان اينكه آتش است براى پيدا كردن راه و يا برگرفتن شعله اى ، به سوى آتش حركت كرد اكنون دنباله ماجرا را از زبان قرآن مى شنويم : ((هنگامى كه موسى ( عليه السلام ) نزد آتش آمد، صدائى شنيد كه او را مخاطب ساخته مى گويد: اى موسى ))! (فلما اتاها نودى يا موسى ). ((من پروردگار توام ، كفشهايت بيرون آر، كه تو در سرزمين مقدس ‍ ((طوى )) هستى )) (انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس ‍ طوى ). از آيه 30 سوره قصص استفاده مى شود كه موسى اين ندا را از سوى درختى كه در آنجا بود شنيد (نودى من شاطى ء الوادى الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انى انا الله رب العالمين ) از مجموع اين دو تعبير استفاده مى شود كه موسى هنگامى كه نزديك شد آتش را در درون درخت (مفسران مى گويند درخت عنابى بوده ) مشاهده كرد، و اين خود قرينه روشنى بود كه اين آتش يك آتش معمولى نيست ، بلكه اين نور الهى است كه نه تنها درخت را نمى سوزاند بلكه با آن هماهنگ و آشنا است ، نور حيات است و زندگى !. موسى با شنيدن اين نداى روحپرور: ((من پروردگار توام )) هيجان زده شد و لذت غير قابل توصيفى سرتاپايش را احاطه كرد، اين كيست كه با من سخن مى گويد؟ اين پروردگار من است ، كه با كلمه ((ربك )) مرا مفتخر ساخته ، تا به من نشان دهد كه در آغوش رحمتش از آغاز طفوليت تاكنون پرورش يافته ام و آماده رسالت عظيمى شده ام . او مامور شد تا كفش خود را از پاى در آورد، چرا كه در سرزمين مقدسى گام نهاده ، سرزمينى كه نور الهى بر آن جلوه گر است ، پيام خدا را در آن مى شنود و پذيراى مسئوليت رسالت مى شود، بايد با نهايت خضوع و تواضع در اين سرزمين گام نهد، اين است دليل بيرون آوردن كفش از پا. بنابراين ، بحث مشروحى كه بعضى از مفسران در باره بيرون آوردن كفش از پا كرده اند، و اقوالى از مفسران نقل نموده اند زائد به نظر مى رسد (البته رواياتى در زمينه تاويل اين آيه نقل شده كه هنگام ذكر نكات از آن بحث خواهيم كرد). تعبير به ((طوى )) يا به خاطر آنست كه نام آن سرزمين ، سرزمين طوى بوده است ، همانگونه كه غالب مفسران گفته اند، و يا اينكه ((طوى )) كه در اصل به معنى پيچيدن است در اينجا كنايه از آنست كه اين سرزمين را بركات معنوى از هر سو احاطه كرده بود، به همين جهت در آيه 30 سوره قصص از آن به عنوان ((البقعة المباركة )) تعبير شده است . سپس از همان گوينده اين سخن را نيز شنيد: ((و من تو را براى مقام رسالت برگزيده ام ، اكنون به آنچه به تو وحى مى شود گوش فرا ده ))! (و انا اخترتك فاستمع لما يوحى ). و به دنبال آن نخستين جمله وحى را موسى به اين صورت دريافت كرد ((من الله هستم ، معبودى جز من نيست )) (اننى انا الله لا اله الا انا). ((اكنون كه چنين است تنها مرا عبادت كن ، عبادتى خالص از هرگونه شرك )) (فاعبدنى ). ((و نماز را برپاى دار، تا هميشه به ياد من باشى )) (و اقم الصلوة لذكرى ). در اين آيه پس از بيان مهمترين اصل دعوت انبياء كه مساله توحيد است موضوع عبادت خداوند يگانه به عنوان يك ثمره براى درخت ايمان و توحيد بيان شده ، و به دنبال آن دستور به نماز، يعنى بزرگترين عبادت و مهمترين پيوند خلق با خالق و مؤ ثرترين راه براى فراموش نكردن ذات پاك او داده شده . اين سه دستور با فرمان رسالت كه در آيه قبل بود، و مساله معاد كه در آيه بعد است يك مجموعه كامل و فشرده از اصول و فروع دين را بازگو مى كند كه با دستور به استقامت كه در آخرين آيات مورد بحث خواهد آمد از هر نظر تكميل مى گردد. و از آنجا كه بعد از ذكر ((توحيد)) و شاخ و برگهاى آن ، دومين اصل اساسى مساله ((معاد)) است در آيه بعد اضافه مى كند: ((رستاخيز به طور قطع خواهد آمد، من مى خواهم آن را پنهان كنم ، تا هر كس در برابر سعى و كوششهايش جزا ببيند)) (ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى ). در اين جمله دو نكته است كه بايد به آن توجه داشت : نخست اينكه جمله ((اكاد اخفيها)) مفهومش آنست كه ((نزديك )) است من تاريخ قيام قيامت را مخفى دارم ، و لازمه اين تعبير آنست كه مخفى نداشته ام ، در حالى كه مى دانيم طبق صريح بسيارى از آيات قرآن ، احدى از تاريخ قيامت آگاه نيست ، چنانكه در آيه 187 سوره اعراف مى خوانيم يسئلونك عن الساعة ايام مرسيها قل انما علمها عند ربى : ((در باره قيامت از تو سؤ ال مى كنند، بگو همانا علم آن مخصوص خدا است )). مفسران ، براى پاسخ اين سؤ ال به گفتگو پرداخته اند، بسيارى عقيده دارند تعبير فوق ، يكنوع مبالغه است و مفهومش اين است كه تاريخ شروع رستاخيز آنقدر مخفى و پنهان است كه حتى نزديك است من نيز از خودم پنهان دارم ، در اين زمينه روايتى هم وارد شده است و احتمالا اين دسته از مفسران مطلب خود را از آن روايت اقتباس كرده اند. تفسير ديگر اين است كه مشتقات ((كاد)) همواره به معنى نزديك شدن نيست ، بلكه گاهى به معنى تاكيد مى آيد، بى آنكه معنى نزديك شدن را داشته باشد. و لذا بعضى از مفسران ((اكاد)) را به معنى ((اريد)) (مى خواهم ) تفسير كرده اند، و در بعضى از متون لغت نيز همين معنى صريحا آمده است . نكته ديگر اينكه : علت مخفى نگاه داشتن تاريخ قيامت ، طبق آيه فوق آنست كه ((خداوند مى خواهد هر كسى را به تلاش و كوششهايش ‍ پاداش دهد)) و به تعبير ديگر: با مخفى بودن آن يكنوع آزادى عمل براى همگان پيدا مى شود و از سوى ديگر چون وقت آن دقيقا معلوم نيست و در هر زمانى محتمل است نتيجه اش حالت آماده باش دائمى و يا پذيرش سريع برنامه هاى تربيتى است ، همانگونه كه در باره فلسفه اخفاء ((شب قدر)) گفته اند منظور اين است كه مردم همه شبهاى سال ، يا همه شبهاى ماه مبارك رمضان را گرامى دارند و به درگاه خدا بروند. در آخرين آيه مورد بحث به يك اصل اساسى كه ضامن اجراى همه برنامه هاى عقيدتى و تربيتى فوق است اشاره كرده مى فرمايد: ((هرگز نبايد افرادى كه ايمان به رستاخيز ندارند و از هوسهاى خويش پيروى كرده اند تو را مانع از آن شوند كه اگر چنين شود هلاك خواهى شد))! (فلا يصدنك عنها من لا يؤ من بها و اتبع هواه فتردى ). در برابر افراد بى ايمان و وسوسه ها و كارشكنى هاى آنان محكم بايست ، نه از انبوه آنها وحشت كن ، و نه از توطئه هاى آنها ترسى به دل راه ده ، و نه هرگز در حقانيت دعوت و اصالت مكتبت از اين هياهوها شك و ترديدى داشته باش . جالب اينكه در اينجا جمله ((لا يؤ من )) به صورت صيغه مضارع و جمله ((و اتبع هواه )) به صورت صيغه ماضى است ، و در حقيقت اشاره به اين نكته است كه عدم ايمان منكران قيامت از پيروى هواى نفس سرچشمه مى گيرد، گوئى مى خواهند آزاد باشند و هر چه دلشان خواست انجام دهند پس چه بهتر كه انكار قيامت كنندتا بر آزادى هوسهايشان خدشه اى وارد نشود! ﴿11 آتشى در آن سوى بيابان ! از اينجا داستان موسى ، پيامبر بزرگ خدا شروع مى شود و در بيش از هشتاد آيه بخشهاى مهمى از سرگذشت پرماجراى او تشريح مى گردد، تا دلدارى و تسليت خاطرى باشد براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و مؤ منان كه در آن ايام در مكه ، سخت از سوى دشمنان در فشار بودند. تا بدانند اين قدرتهاى شيطانى در برابر قدرت خدا تاب مقاومت ندارند و اين نقشه ها همگى نقش بر آب است . و نيز از اين سرگذشت پر محتوا با درسهاى آموزنده اش ، مسير خود را در مساله توحيد و خداپرستى و مبارزه با فراعنه و ساحران هر عصر و زمان ، و همچنين مبارزه با انحرافهاى داخلى و گرايشهاى انحرافى ، بيابند، درسهائى كه مى تواند در سراسر دوران انقلاب اسلام ، راهنما و راهگشاى آنها باشد. مجموعه آياتى را كه در اين سوره از موسى و بنى اسرائيل و فرعونيان سخن مى گويد مى توان به چهار بخش تقسيم كرد: بخش اول : از آغاز نبوت و بعثت موسى و اولين جرقه هاى وحى سخن گفته و به تعبير ديگر بحث از مدرسه اى است كوتاه مدت و پر محتوا كه موسى در آن ((وادى مقدس )) در آن بيابان تاريك و خلوت ، دوره آن را گذراند. بخش دوم : از دعوت موسى و برادرش هارون نسبت به فرعون و فرعونيان به آئين يكتاپرستى و سپس درگيريهاى آنها با دشمنان سخن مى گويد. بخش سوم : از خروج موسى و بنى اسرائيل از مصر و چگونگى نجات آنها از چنگال فرعون و فرعونيان و غرق شدن و هلاكت آنها بحث مى كند . بخش چهارم : پيرامون گرايش تند انحرافى بنى اسرائيل از آئين توحيد به شرك و پذيرش وسوسه هاى سامرى و مبارزه قاطع و شديد موسى با اين انحراف سخن مى گويد. اكنون به آيات مورد بحث كه مربوط به بخش نخست است باز مى گرديم : اين آيات با تعبير لطيف و جذابى اين چنين مى گويد: ((آيا خبر موسى به تو رسيده است ))؟! (و هل اتاك حديث موسى ). بديهى است اين استفهام براى كسب خبر نيست كه او از همه اسرار آگاه است ، بلكه به تعبير معروف اين ((استفهام تقريرى )) و يا به تعبير ديگر استفهامى است كه مقدمه بيان يك خبر مهم است همانگونه كه در زبان روزمره نيز هنگام شروع به يك خبر مهم مى گوئيم : آيا اين خبر را شنيده اى كه ...؟ سپس مى گويد: ((در آن زمان كه آتشى (از دور) مشاهده كرد و به خانواده خود گفت اندكى مكث كنيد كه من آتشى ديدم ، من به سراغ آن بروم شايد شعله اى از آن براى شما بياورم و يا به وسيله اين آتش راهى پيدا كنم )) (اذ راءى نارا فقال لاهله امكثوا انى آنست نارا لعلى آتيكم منها بقبس او اجد على النار هدى ). با توجه به اينكه ((قبس )) (بر وزن قفس ) به معنى مختصرى از آتش ‍ است كه از مجموعه اى جدا مى كنند، و با توجه به اينكه معمولا مشاهده آتش در بيابانها نشان مى دهد كه جمعيتى گرد آن جمعند، و يا اينكه شعله اى را بر بلندى روشن ساخته اند كه كاروانيان در شب راه را گم نكنند، و نيز با توجه به اينكه ((امكثوا)) از ماده مكث به معنى توقف كوتاه است ، از مجموع اين تعبيرات چنين استفاده مى شود كه موسى با همسر و فرزند خود در شبى تاريك از بيابان عبور مى كرده ، شبى بود سرد و ظلمانى كه راه را در آن گم كرده بود، شعله آتشى از دور نظر او را به خود جلب كرد، به محض ديدن اين شعله به خانواده اش گفت توقف كوتاهى كنيد كه من آتشى ديدم ، بروم اندكى از آن براى شما بياورم و يا راه را بوسيله آتش يا كسانى كه آنجا هستند پيدا كنم . در تواريخ نيز مى خوانيم كه موسى ( عليه السلام ) هنگامى كه مدت قراردادش با ((شعيب )) در ((مدين )) پايان يافت ، همسر و فرزند و همچنين گوسفندان خود را برداشت و از مدين به سوى مصر رهسپار شد، راه را گم كرد، شبى تاريك و ظلمانى بود، گوسفندان او در بيابان متفرق شدند، مى خواست آتشى بيفروزد تا در آن شب سرد، خود و فرزندانش گرم شوند، اما بوسيله آتشزنه آتش روشن نشد در اين اثناء همسر باردارش دچار درد وضع حمل شد. طوفانى از حوادث سخت ، او را محاصره كرد در اين هنگام بود كه شعله اى از دور به چشمش خورد، ولى اين آتش نبود بلكه نور الهى بود، موسى به گمان اينكه آتش است براى پيدا كردن راه و يا برگرفتن شعله اى ، به سوى آتش حركت كرد اكنون دنباله ماجرا را از زبان قرآن مى شنويم : ((هنگامى كه موسى ( عليه السلام ) نزد آتش آمد، صدائى شنيد كه او را مخاطب ساخته مى گويد: اى موسى ))! (فلما اتاها نودى يا موسى ). ((من پروردگار توام ، كفشهايت بيرون آر، كه تو در سرزمين مقدس ‍ ((طوى )) هستى )) (انى انا ربك فاخلع نعليك انك بالواد المقدس ‍ طوى ). از آيه 30 سوره قصص استفاده مى شود كه موسى اين ندا را از سوى درختى كه در آنجا بود شنيد (نودى من شاطى ء الوادى الايمن فى البقعة المباركة من الشجرة ان يا موسى انى انا الله رب العالمين ) از مجموع اين دو تعبير استفاده مى شود كه موسى هنگامى كه نزديك شد آتش را در درون درخت (مفسران مى گويند درخت عنابى بوده ) مشاهده كرد، و اين خود قرينه روشنى بود كه اين آتش يك آتش معمولى نيست ، بلكه اين نور الهى است كه نه تنها درخت را نمى سوزاند بلكه با آن هماهنگ و آشنا است ، نور حيات است و زندگى !. موسى با شنيدن اين نداى روحپرور: ((من پروردگار توام )) هيجان زده شد و لذت غير قابل توصيفى سرتاپايش را احاطه كرد، اين كيست كه با من سخن مى گويد؟ اين پروردگار من است ، كه با كلمه ((ربك )) مرا مفتخر ساخته ، تا به من نشان دهد كه در آغوش رحمتش از آغاز طفوليت تاكنون پرورش يافته ام و آماده رسالت عظيمى شده ام . او مامور شد تا كفش خود را از پاى در آورد، چرا كه در سرزمين مقدسى گام نهاده ، سرزمينى كه نور الهى بر آن جلوه گر است ، پيام خدا را در آن مى شنود و پذيراى مسئوليت رسالت مى شود، بايد با نهايت خضوع و تواضع در اين سرزمين گام نهد، اين است دليل بيرون آوردن كفش از پا. بنابراين ، بحث مشروحى كه بعضى از مفسران در باره بيرون آوردن كفش از پا كرده اند، و اقوالى از مفسران نقل نموده اند زائد به نظر مى رسد (البته رواياتى در زمينه تاويل اين آيه نقل شده كه هنگام ذكر نكات از آن بحث خواهيم كرد). تعبير به ((طوى )) يا به خاطر آنست كه نام آن سرزمين ، سرزمين طوى بوده است ، همانگونه كه غالب مفسران گفته اند، و يا اينكه ((طوى )) كه در اصل به معنى پيچيدن است در اينجا كنايه از آنست كه اين سرزمين را بركات معنوى از هر سو احاطه كرده بود، به همين جهت در آيه 30 سوره قصص از آن به عنوان ((البقعة المباركة )) تعبير شده است . سپس از همان گوينده اين سخن را نيز شنيد: ((و من تو را براى مقام رسالت برگزيده ام ، اكنون به آنچه به تو وحى مى شود گوش فرا ده ))! (و انا اخترتك فاستمع لما يوحى ). و به دنبال آن نخستين جمله وحى را موسى به اين صورت دريافت كرد ((من الله هستم ، معبودى جز من نيست )) (اننى انا الله لا اله الا انا). ((اكنون كه چنين است تنها مرا عبادت كن ، عبادتى خالص از هرگونه شرك )) (فاعبدنى ). ((و نماز را برپاى دار، تا هميشه به ياد من باشى )) (و اقم الصلوة لذكرى ). در اين آيه پس از بيان مهمترين اصل دعوت انبياء كه مساله توحيد است موضوع عبادت خداوند يگانه به عنوان يك ثمره براى درخت ايمان و توحيد بيان شده ، و به دنبال آن دستور به نماز، يعنى بزرگترين عبادت و مهمترين پيوند خلق با خالق و مؤ ثرترين راه براى فراموش نكردن ذات پاك او داده شده . اين سه دستور با فرمان رسالت كه در آيه قبل بود، و مساله معاد كه در آيه بعد است يك مجموعه كامل و فشرده از اصول و فروع دين را بازگو مى كند كه با دستور به استقامت كه در آخرين آيات مورد بحث خواهد آمد از هر نظر تكميل مى گردد. و از آنجا كه بعد از ذكر ((توحيد)) و شاخ و برگهاى آن ، دومين اصل اساسى مساله ((معاد)) است در آيه بعد اضافه مى كند: ((رستاخيز به طور قطع خواهد آمد، من مى خواهم آن را پنهان كنم ، تا هر كس در برابر سعى و كوششهايش جزا ببيند)) (ان الساعة آتية اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى ). در اين جمله دو نكته است كه بايد به آن توجه داشت : نخست اينكه جمله ((اكاد اخفيها)) مفهومش آنست كه ((نزديك )) است من تاريخ قيام قيامت را مخفى دارم ، و لازمه اين تعبير آنست كه مخفى نداشته ام ، در حالى كه مى دانيم طبق صريح بسيارى از آيات قرآن ، احدى از تاريخ قيامت آگاه نيست ، چنانكه در آيه 187 سوره اعراف مى خوانيم يسئلونك عن الساعة ايام مرسيها قل انما علمها عند ربى : ((در باره قيامت از تو سؤ ال مى كنند، بگو همانا علم آن مخصوص خدا است )). مفسران ، براى پاسخ اين سؤ ال به گفتگو پرداخته اند، بسيارى عقيده دارند تعبير فوق ، يكنوع مبالغه است و مفهومش اين است كه تاريخ شروع رستاخيز آنقدر مخفى و پنهان است كه حتى نزديك است من نيز از خودم پنهان دارم ، در اين زمينه روايتى هم وارد شده است و احتمالا اين دسته از مفسران مطلب خود را از آن روايت اقتباس كرده اند. تفسير ديگر اين است كه مشتقات ((كاد)) همواره به معنى نزديك شدن نيست ، بلكه گاهى به معنى تاكيد مى آيد، بى آنكه معنى نزديك شدن را داشته باشد. و لذا بعضى از مفسران ((اكاد)) را به معنى ((اريد)) (مى خواهم ) تفسير كرده اند، و در بعضى از متون لغت نيز همين معنى صريحا آمده است . نكته ديگر اينكه : علت مخفى نگاه داشتن تاريخ قيامت ، طبق آيه فوق آنست كه ((خداوند مى خواهد هر كسى را به تلاش و كوششهايش ‍ پاداش دهد)) و به تعبير ديگر: با مخفى بودن آن يكنوع آزادى عمل براى همگان پيدا مى شود و از سوى ديگر چون وقت آن دقيقا معلوم نيست و در هر زمانى محتمل است نتيجه اش حالت آماده باش دائمى و يا پذيرش سريع برنامه هاى تربيتى است ، همانگونه كه در باره فلسفه اخفاء ((شب قدر)) گفته اند منظور اين است كه مردم همه شبهاى سال ، يا همه شبهاى ماه مبارك رمضان را گرامى دارند و به درگاه خدا بروند. در آخرين آيه مورد بحث به يك اصل اساسى كه ضامن اجراى همه برنامه هاى عقيدتى و تربيتى فوق است اشاره كرده مى فرمايد: ((هرگز نبايد افرادى كه ايمان به رستاخيز ندارند و از هوسهاى خويش پيروى كرده اند تو را مانع از آن شوند كه اگر چنين شود هلاك خواهى شد))! (فلا يصدنك عنها من لا يؤ من بها و اتبع هواه فتردى ). در برابر افراد بى ايمان و وسوسه ها و كارشكنى هاى آنان محكم بايست ، نه از انبوه آنها وحشت كن ، و نه از توطئه هاى آنها ترسى به دل راه ده ، و نه هرگز در حقانيت دعوت و اصالت مكتبت از اين هياهوها شك و ترديدى داشته باش . جالب اينكه در اينجا جمله ((لا يؤ من )) به صورت صيغه مضارع و جمله ((و اتبع هواه )) به صورت صيغه ماضى است ، و در حقيقت اشاره به اين نكته است كه عدم ايمان منكران قيامت از پيروى هواى نفس سرچشمه مى گيرد، گوئى مى خواهند آزاد باشند و هر چه دلشان خواست انجام دهند پس چه بهتر كه انكار قيامت كنندتا بر آزادى هوسهايشان خدشه اى وارد نشود! ﴿12