پیمایش
وَبِالْحَقِّ أَنْزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ ۗ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا مُبَشِّرًا وَنَذِيرًا ﴿105 وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَىٰ مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلًا ﴿106 قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لَا تُؤْمِنُوا ۚ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّدًا ﴿107 وَيَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنْ كَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولًا ﴿108 وَيَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا ۩ ﴿109 قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَٰنَ ۖ أَيًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ وَلَا تَجْهَرْ بِصَلَاتِكَ وَلَا تُخَافِتْ بِهَا وَابْتَغِ بَيْنَ ذَٰلِكَ سَبِيلًا ﴿110 وَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ ۖ وَكَبِّرْهُ تَكْبِيرًا ﴿111 الکهف بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجًا ۜ ﴿1 قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا ﴿2 مَاكِثِينَ فِيهِ أَبَدًا ﴿3 وَيُنْذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا ﴿4

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

و قرآن را به حق نازل کردیم و به حق نازل شد، و تو را جز مژده رسان و بیم دهنده نفرستادیم. ﴿105 و قرآن را [جدا جدا و] بخش بخش قرار دادیم تا آن را با درنگ و تأمل بر مردم بخوانی و آن را به تدریج [برپایه حوادث، پیش آمدها و نیازها] نازل کردیم. ﴿106 بگو: به آن ایمان بیاورید یا نیاورید [برای آن یکسان است]، همانا کسانی که پیش از [نزول] آن معرفت و دانش یافته اند، زمانی که بر آنان می خوانند، سجده کنان به رو در می افتند. ﴿107 و می گویند: منزّه و پاک است پروردگارمان بی تردید وعده پروردگارمان [به پاداش مؤمنان و کیفر مجرمان] قطعاً انجام شدنی است. ﴿108 و گریه کنان به رو در می افتند و [شنیدن قرآن] بر فروتنی و خشوعشان می افزاید. ﴿109 بگو: خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید، هر کدام را بخوانید [ذات یکتای او را خوانده اید] نیکوترین نام ها [که این دو نام هم از آنهاست] فقط ویژه اوست. و نماز خود را با صدای بلند و نیز با صدای آهسته مخوان و میان این دو [صدا] راهی میانه بجوی. ﴿110 و بگو: همه ستایش ها ویژه خداست که نه فرزندی گرفته و نه در فرمانروایی شریکی دارد و نه او را به سبب ناتوانی و ذلت یار و یاوری است. و او را بسیار بزرگ شمار. ﴿111 همه ستایش ها ویژه خداست که این کتاب را بر بنده اش نازل کرد و برای آن هیچ گونه انحراف و کژی قرار نداد. ﴿1 [کتابی] است درست و استوار [و برپادارنده مصالح حیات انسان] تا از سوی خود [ستمکاران را] به عذابی سخت بیم دهد، و مؤمنانی را که کارهای شایسته انجام می دهند، مژده دهد که برای آنان پاداشی نیکوست. ﴿2 که در آن پاداش نیکو، جاودانه ماندگارند. ﴿3 و [نیز] کسانی را که گفتند: خدا [برای خود] فرزندی گرفته است، [به آتش دوزخ] بیم دهد. ﴿4

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

عاشقان حق ! بار ديگر قرآن به سراغ اهميت و عظمت اين كتاب آسمانى ميرود و به پاسخ بعضى از ايرادات و يا بهانه جوئيهاى مخالفان مى پردازد. نخست مى گويد: ما قرآن را به حق نازل كرديم (و بالحق انزلناه ) بلافاصله اضافه ميكند و به حق نازل شد (و بالحق نزل ). و ما تو را جز براى بشارت و بيم دادن نفرستاديم و حق هيچگونه تغيير در محتواى قرآن ندارى (و ما ارسلناك الا مبشرا و نذيرا) در اينكه فرق ميان جمله اول (و بالحق انزلناه ) و جمله دوم (و بالحق نزل ) چيست ؟ مفسران بيانات گوناگونى دارند از جمله : 1 - منظور از جمله اول اين است كه ما مقدر ساختيم قرآن به حق نازل شود و جمله دوم اضافه ميكند اين تقدير تحقق يافت ، بنا بر اين يكى اشاره به تقدير است ، و ديگرى به مرحله فعليت . <160> 2 - منظور از جمله اول اين است كه ماده و محتواى قرآن حق است ، و جمله دوم اشاره به اين است كه نتيجه و ثمره آن نيز حق ميباشد. <161> 3 - منظور از جمله اول اين است كه ما قرآن را به حق نازل كرديم ، و جمله دوم مى گويد چون پيامبر از خود حق دخل و تصرفى نداشت به حق نازل شد. ولى احتمال ديگرى در اينجا نيز وجود دارد كه از تفاسير گذشته روشنتر مى باشد و آن اينكه گاه انسان شروع به كارى ميكند اما چون قدرتش محدود است نمى تواند آن را تا به آخر بطور صحيح پياده كند، اما كسى كه از همه چيز آگاه است ، و بر همه چيز تواناست ، هم آغاز را صحيح شروع ميكند و هم انجام را بطور كامل تحقق مى بخشد، فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها ميكند، اما چون نمى تواند در مسير راه آن را از آلودگيها حفظ كند پاك و زلال بدست مصرف كننده نمى رسد، ولى آن كس كه از هر نظر بر كار خود مسلط است ، هم آن را پاك و زلال از چشمه بيرون مى آورد، و هم آنرا پاك و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان وارد مى سازد. قرآن نيز درست چنين كتابى است كه به حق از ناحيه خداوند نازل شده است و در تمام مسير ابلاغ چه در آن مرحله كه واسطه جبرئيل بوده ، و چه در آن مرحله كه گيرنده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود، در همه حال آنرا از هر نظر حفظ و حراست فرمود، و حتى با گذشت زمان به مقتضاى (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) دست هيچگونه تحريف بدامانش دراز نشده و نخواهد شد، چرا كه خدا پاسداريش را بر عهده گرفته است . بنابر اين ، اين آب زلال وحى الهى از عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تا پايان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى يابد. در آيه بعد به پاسخ يكى از بهانه گيريهاى مخالفان كه مى گفتند چرا قرآن يكجا بر پيامبر نازل نشده ، و روش نزول آن حتما تدريجى است (همانگونه كه آيه 32 فرقان به آن اشاره مى كندپرداخته مى گويد: ما قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آيات جدا از هم مى باشد، تا با آرامش و بطور تدريج بر مردم بخوانى و به خوبى جذب دلها و فكرها گردد، و در عمل نيز كاملا پياده شود (و قرآنا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مكث ). <162> و باز براى تاكيد بيشتر مى گويد تمامى اين قرآن را بطور قطع ما نازل كرديم (و نزلناه تنزيلا). بدون شك براى افراد سطحى مخصوصا اگر بهانه جو باشند اين اشكال در كيفيت نزول قرآن پيدا خواهد شد كه چرا اين كتاب آسمانى بزرگ كه پايه و مايه اسلام است ، و رهنماى كل بشر، و محور همه قوانين حقوقى اجتماعى و سياسى و عبادى مسلمانان محسوب ميشود، به صورت كامل يكجا بر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل نگرديد، تا مردم پيوسته آنرا از آغاز بخوانند و تا انجامش با خبر باشند؟! ولى كمى دقت براى حل اين ايراد كافى است زيرا: اولا قرآن گر چه نامش كتاب است ، ولى همچون كتابهاى تاليفى انسانها نمى باشد كه بنشينند و موضوعى را در نظر بگيرند، و فصول و ابوابش را تنظيم كنند، و برشته تحرير در آورند، بلكه كتابى است كه با حوادث عصر خود يعنى با بيست و سه سال دوران نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با رويدادهايش پيوند و ارتباط ناگسستنى دارد. چگونه ممكن است كتابى كه با حوادث بيست و سه سال در ارتباط بوده يكجا و در يكروز نازل شود؟! مگر ممكن است همه حوادث 23 سال را در يكروز جمع آورى كرد، تا مسائل مربوط به آن يكجا در قرآن نازل شود؟! فى المثل قسمتهاى زيادى در قرآن در رابطه با غزوات اسلامى است ، و بخشهائى در باره عملكردهاى منافقان . و مسائلى در مورد هيئتهائى كه از اقوام مختلف نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى آمدند و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به فرمان الهى در برابر آنها اقدامهائى به عمل مى آورد مى باشد. آيا ممكن است همه اينها روز اول نوشته شود؟ ثانيا - قرآن كتابى است كه تنها جنبه تعليمى ندارد، بلكه حتما مى بايست هر آيه آن پس از نزول اجرا گردد، اگر همه قرآن يكجا نازل ميشد بايد يكجا هم اجرا بشود، و ميدانيم كه يكجا اجرا شدن امرى محال بوده است ، چرا كه اصلاح يك جامعه سر تا پا فاسد را در يك روز نمى توان انجام داد، و كودك بيسوادى را نميتوان يك روزه از كلاس اول به دوران دكترا كشاند، به همين دليل قرآن تدريجا نازل شد تا بخوبى اجرا گردد، و به اصطلاح كاملا جا بيفتددچار هيچگونه تزلزل نگردد و جامعه نيز قدرت جذب و پذيرش و حفظ آنرا داشته باشد. ثالثا - خود پيامبر كه رهبر اين انقلاب بزرگ بود بدون شك اگر مى خواست فكر خود را در اجراى كل قرآن پخش كند تا در اجراى جزء جزء، دومى براى او قدرت و آمادگى بيشترى ايجاد ميكرد، درست است كه او فرستاده خدا و صاحب عقل و توانائى بى نظيرى بود، ولى با همه اينها پذيرش تدريجى قرآن و اجراى تدريجى آن به صورت كاملترى انجام مى گرفت . رابعا - نزول تدريجى مفهومش ارتباط دائمى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با مبدأ وحى بود ولى نزول دفعى ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بيش از يكبار تضمين نمى كرد. ذيل آيه 32 سوره فرقان كه مى گويد كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلناه ترتيلا ما اينچنين قرآنرا نازل كرديم تا قلب تو را تثبيت كنيم و آنرا تدريجا و آرام بر تو خوانديم اشاره به سومين فلسفه مى كند در حالى كه آيه مورد بحث ما بيشتر به دومين فلسفه اشاره دارد: ولى به هر حال مجموعه اين عوامل دليل زنده و روشنى است بر نزول تدريجى قرآن و فلسفه آن . آيه بعد براى درهم شكستن غرور مخالفان نادان مى گويد: مى خواهيد ايمان بياوريد، مى خواهيد نياوريد، آنها كه پيش از اين علم و دانش به آنها داده شده است هنگامى كه قرآن بر آنان خوانده مى شود با تمام صورت بخاك مى افتند و سر تسليم در برابر آن فرود مى آورند (قل آمنوا به او لا تؤ منوا ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان سجدا). در اين آيه به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - مفسران معمولا معتقدند كه جمله (آمنوا به او لا تؤ منوا) ايمان بياوريد يا نياوريد دنباله محذوفى دارد كه از قرينه كلام روشن ميشود، اين دنباله را به گونه هاى مختلفى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند منظور اين است كه شما چه ايمان بياوريد و چه نياوريد اعجاز قرآن و استنادش به خدا روشن است . بعضى ديگر گفته اند: مكمل جمله اين بوده كه شما ايمان بياوريد، يا نياوريد، نفع و ضررش متوجه خودتان است . ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله بعد از آن خود مكمل جمله قبل است ، چنانكه نظير آن را در زبان فارسى نيز داريم مى گوئيم تو ميخواهى سخن مرا بپذير يا نپذيرآنها كه اهل دانش و فهمند مى پذيرند، كنايه از اينكه علت عدم پذيرش تو، عدم آگاهى و دانش تو است ، اگر دانشى مى داشتى مى پذيرفتى . و به تعبير ديگر اگر تو ايمان نياورى افراد آگاه و دانشمند ايمان مى آورند. 2 - منظور از الذين اوتوا العلم من قبله جمعى از دانشمندان يهود و نصارا است كه پس از شنيدن آيات قرآن و مشاهده نشانه هائى كه در تورات و انجيل خوانده بودند ايمان آوردند، و در صف مؤ منان راستين قرار گرفتند، و جزء دانشمندان اسلام شدند. در آيات ديگرى از قرآن نيز اشاره به اين موضوع شده است ، مانند: ليسوا سواء من اهل الكتاب امة قائمة يتلون آيات الله آناء الليل و هم يسجدون همه آنها يكسان نيستند، از اهل كتاب جمعيتى هستند كه قيام (بحق و ايمان ) مى كنند، و پيوسته در اوقات شب آيات خدا را مى خوانند و سجده مى كنند (آيه 113 آل عمران ). 3 - يخرون يعنى بى اختيار به زمين مى افتند، بكار بردن اين تعبير بجاى يسجدون (سجده مى كننداشاره به نكته لطيفى دارد، و آن اينكه آگاهان بيداردل به هنگام شنيدن آيات قرآن آنچنان مجذوب و شيفته سخنان الهى ميشوند كه بى اختيار به سجده مى افتند و دل و جان را در راه آن از دست مى دهند. <163> 4 - اذقان جمع ذقن به معنى چانه است ، و ميدانيم بهنگام سجده كردن كسى چانه بر زمين نميگذارد، اما تعبير آيه اشاره به اين است كه آنها با تمام صورت در پيشگاه خدا بر زمين مى افتند، حتى چانه آنها كه آخرين عضوى است كه بهنگام سجده ممكن است به زمين برسد در پيشگاه با عظمتش بر زمين قرار مى گيرد. بعضى از مفسران اين احتمال را نيز دادهاند كه در سجده معمولى انسان نخست پيشانى بر خاك مى نهد ولى كسى كه همچون مدهوشان بر خاك مى افتد اول چانه او بر زمين قرار مى گيرد، بكار بردن اين تعبير در آيه تاكيدى است بر معنى ((يخرون )). <164> آيه بعد گفتارشان را به هنگامى كه به سجده مى افتند بازگو مى كند: ((آنها مى گويند پاك و منزه است پروردگار ما، مسلما وعده هاى پروردگارمان انجام شدنى است )) (و يقولون سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا). <165> آنها با اين سخن نهايت ايمان و اعتماد خود را به ربوبيت پروردگار و صفات پاك او و هم به وعده هائى كه داده است ، اظهار مى دارند، سخنى كه در آن هم ايمان به توحيد و صفات حق و عدالت او درج است و هم نبوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و معاد، و به اين ترتيب اصول دين را در يك جمله جمع مى كنند. باز براى تاكيد بيشتر در تاثير آن آيات الهى و اين سجده عاشقانه در آيه بعد مى گويد: ((آنها با تمام صورت بر خاك مى افتند، اشكشان جارى مى شود، و خشوعشان در برابر پروردگار افزون مى گردد)) (و يخرون للاءذقان يبكون و يزيدهم خشوعا) تكرار جمله ((يخرون للاذقان )) هم دليل بر تاءكيد است ، هم استمرار. همچنين استفاده از فعل مضارع ((يبكون )) دليل بر ادامه گريه هاى عاشقانه آنها است . و نيز به كار بردن فعل مضارع در ((يزيدهم خشوعا)) (خشوع آنها افزون مى شود) دليل ديگرى بر اين است كه هرگز در يك حال متوقف نمى مانند و هميشه به سوى قله تكامل پيش مى روند، و هر زمان خشوع آنها افزون مى گردد (خشوع حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه انسان در مقابل شخص و يا حقيقتى داشته باشد). ﴿105 عاشقان حق ! بار ديگر قرآن به سراغ اهميت و عظمت اين كتاب آسمانى ميرود و به پاسخ بعضى از ايرادات و يا بهانه جوئيهاى مخالفان مى پردازد. نخست مى گويد: ما قرآن را به حق نازل كرديم (و بالحق انزلناه ) بلافاصله اضافه ميكند و به حق نازل شد (و بالحق نزل ). و ما تو را جز براى بشارت و بيم دادن نفرستاديم و حق هيچگونه تغيير در محتواى قرآن ندارى (و ما ارسلناك الا مبشرا و نذيرا) در اينكه فرق ميان جمله اول (و بالحق انزلناه ) و جمله دوم (و بالحق نزل ) چيست ؟ مفسران بيانات گوناگونى دارند از جمله : 1 - منظور از جمله اول اين است كه ما مقدر ساختيم قرآن به حق نازل شود و جمله دوم اضافه ميكند اين تقدير تحقق يافت ، بنا بر اين يكى اشاره به تقدير است ، و ديگرى به مرحله فعليت . 2 - منظور از جمله اول اين است كه ماده و محتواى قرآن حق است ، و جمله دوم اشاره به اين است كه نتيجه و ثمره آن نيز حق ميباشد. 3 - منظور از جمله اول اين است كه ما قرآن را به حق نازل كرديم ، و جمله دوم مى گويد چون پيامبر از خود حق دخل و تصرفى نداشت به حق نازل شد. ولى احتمال ديگرى در اينجا نيز وجود دارد كه از تفاسير گذشته روشنتر مى باشد و آن اينكه گاه انسان شروع به كارى ميكند اما چون قدرتش محدود است نمى تواند آن را تا به آخر بطور صحيح پياده كند، اما كسى كه از همه چيز آگاه است ، و بر همه چيز تواناست ، هم آغاز را صحيح شروع ميكند و هم انجام را بطور كامل تحقق مى بخشد، فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها ميكند، اما چون نمى تواند در مسير راه آن را از آلودگيها حفظ كند پاك و زلال بدست مصرف كننده نمى رسد، ولى آن كس كه از هر نظر بر كار خود مسلط است ، هم آن را پاك و زلال از چشمه بيرون مى آورد، و هم آنرا پاك و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان وارد مى سازد. قرآن نيز درست چنين كتابى است كه به حق از ناحيه خداوند نازل شده است و در تمام مسير ابلاغ چه در آن مرحله كه واسطه جبرئيل بوده ، و چه در آن مرحله كه گيرنده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود، در همه حال آنرا از هر نظر حفظ و حراست فرمود، و حتى با گذشت زمان به مقتضاى (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) دست هيچگونه تحريف بدامانش دراز نشده و نخواهد شد، چرا كه خدا پاسداريش را بر عهده گرفته است . بنابر اين ، اين آب زلال وحى الهى از عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تا پايان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى يابد. در آيه بعد به پاسخ يكى از بهانه گيريهاى مخالفان كه مى گفتند چرا قرآن يكجا بر پيامبر نازل نشده ، و روش نزول آن حتما تدريجى است (همانگونه كه آيه 32 فرقان به آن اشاره مى كندپرداخته مى گويد: ما قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آيات جدا از هم مى باشد، تا با آرامش و بطور تدريج بر مردم بخوانى و به خوبى جذب دلها و فكرها گردد، و در عمل نيز كاملا پياده شود (و قرآنا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مكث ). و باز براى تاكيد بيشتر مى گويد تمامى اين قرآن را بطور قطع ما نازل كرديم (و نزلناه تنزيلا). بدون شك براى افراد سطحى مخصوصا اگر بهانه جو باشند اين اشكال در كيفيت نزول قرآن پيدا خواهد شد كه چرا اين كتاب آسمانى بزرگ كه پايه و مايه اسلام است ، و رهنماى كل بشر، و محور همه قوانين حقوقى اجتماعى و سياسى و عبادى مسلمانان محسوب ميشود، به صورت كامل يكجا بر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل نگرديد، تا مردم پيوسته آنرا از آغاز بخوانند و تا انجامش با خبر باشند؟! ولى كمى دقت براى حل اين ايراد كافى است زيرا: اولا قرآن گر چه نامش كتاب است ، ولى همچون كتابهاى تاليفى انسانها نمى باشد كه بنشينند و موضوعى را در نظر بگيرند، و فصول و ابوابش را تنظيم كنند، و برشته تحرير در آورند، بلكه كتابى است كه با حوادث عصر خود يعنى با بيست و سه سال دوران نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با رويدادهايش پيوند و ارتباط ناگسستنى دارد. چگونه ممكن است كتابى كه با حوادث بيست و سه سال در ارتباط بوده يكجا و در يكروز نازل شود؟! مگر ممكن است همه حوادث 23 سال را در يكروز جمع آورى كرد، تا مسائل مربوط به آن يكجا در قرآن نازل شود؟! فى المثل قسمتهاى زيادى در قرآن در رابطه با غزوات اسلامى است ، و بخشهائى در باره عملكردهاى منافقان . و مسائلى در مورد هيئتهائى كه از اقوام مختلف نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى آمدند و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به فرمان الهى در برابر آنها اقدامهائى به عمل مى آورد مى باشد. آيا ممكن است همه اينها روز اول نوشته شود؟ ثانيا - قرآن كتابى است كه تنها جنبه تعليمى ندارد، بلكه حتما مى بايست هر آيه آن پس از نزول اجرا گردد، اگر همه قرآن يكجا نازل ميشد بايد يكجا هم اجرا بشود، و ميدانيم كه يكجا اجرا شدن امرى محال بوده است ، چرا كه اصلاح يك جامعه سر تا پا فاسد را در يك روز نمى توان انجام داد، و كودك بيسوادى را نميتوان يك روزه از كلاس اول به دوران دكترا كشاند، به همين دليل قرآن تدريجا نازل شد تا بخوبى اجرا گردد، و به اصطلاح كاملا جا بيفتددچار هيچگونه تزلزل نگردد و جامعه نيز قدرت جذب و پذيرش و حفظ آنرا داشته باشد. ثالثا - خود پيامبر كه رهبر اين انقلاب بزرگ بود بدون شك اگر مى خواست فكر خود را در اجراى كل قرآن پخش كند تا در اجراى جزء جزء، دومى براى او قدرت و آمادگى بيشترى ايجاد ميكرد، درست است كه او فرستاده خدا و صاحب عقل و توانائى بى نظيرى بود، ولى با همه اينها پذيرش تدريجى قرآن و اجراى تدريجى آن به صورت كاملترى انجام مى گرفت . رابعا - نزول تدريجى مفهومش ارتباط دائمى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با مبدأ وحى بود ولى نزول دفعى ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بيش از يكبار تضمين نمى كرد. ذيل آيه 32 سوره فرقان كه مى گويد كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلناه ترتيلا ما اينچنين قرآنرا نازل كرديم تا قلب تو را تثبيت كنيم و آنرا تدريجا و آرام بر تو خوانديم اشاره به سومين فلسفه مى كند در حالى كه آيه مورد بحث ما بيشتر به دومين فلسفه اشاره دارد: ولى به هر حال مجموعه اين عوامل دليل زنده و روشنى است بر نزول تدريجى قرآن و فلسفه آن . آيه بعد براى درهم شكستن غرور مخالفان نادان مى گويد: مى خواهيد ايمان بياوريد، مى خواهيد نياوريد، آنها كه پيش از اين علم و دانش به آنها داده شده است هنگامى كه قرآن بر آنان خوانده مى شود با تمام صورت بخاك مى افتند و سر تسليم در برابر آن فرود مى آورند (قل آمنوا به او لا تؤ منوا ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان سجدا). در اين آيه به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - مفسران معمولا معتقدند كه جمله (آمنوا به او لا تؤ منوا) ايمان بياوريد يا نياوريد دنباله محذوفى دارد كه از قرينه كلام روشن ميشود، اين دنباله را به گونه هاى مختلفى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند منظور اين است كه شما چه ايمان بياوريد و چه نياوريد اعجاز قرآن و استنادش به خدا روشن است . بعضى ديگر گفته اند: مكمل جمله اين بوده كه شما ايمان بياوريد، يا نياوريد، نفع و ضررش متوجه خودتان است . ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله بعد از آن خود مكمل جمله قبل است ، چنانكه نظير آن را در زبان فارسى نيز داريم مى گوئيم تو ميخواهى سخن مرا بپذير يا نپذيرآنها كه اهل دانش و فهمند مى پذيرند، كنايه از اينكه علت عدم پذيرش تو، عدم آگاهى و دانش تو است ، اگر دانشى مى داشتى مى پذيرفتى . و به تعبير ديگر اگر تو ايمان نياورى افراد آگاه و دانشمند ايمان مى آورند. 2 - منظور از الذين اوتوا العلم من قبله جمعى از دانشمندان يهود و نصارا است كه پس از شنيدن آيات قرآن و مشاهده نشانه هائى كه در تورات و انجيل خوانده بودند ايمان آوردند، و در صف مؤ منان راستين قرار گرفتند، و جزء دانشمندان اسلام شدند. در آيات ديگرى از قرآن نيز اشاره به اين موضوع شده است ، مانند: ليسوا سواء من اهل الكتاب امة قائمة يتلون آيات الله آناء الليل و هم يسجدون همه آنها يكسان نيستند، از اهل كتاب جمعيتى هستند كه قيام (بحق و ايمان ) مى كنند، و پيوسته در اوقات شب آيات خدا را مى خوانند و سجده مى كنند (آيه 113 آل عمران ). 3 - يخرون يعنى بى اختيار به زمين مى افتند، بكار بردن اين تعبير بجاى يسجدون (سجده مى كننداشاره به نكته لطيفى دارد، و آن اينكه آگاهان بيداردل به هنگام شنيدن آيات قرآن آنچنان مجذوب و شيفته سخنان الهى ميشوند كه بى اختيار به سجده مى افتند و دل و جان را در راه آن از دست مى دهند. 4 - اذقان جمع ذقن به معنى چانه است ، و ميدانيم بهنگام سجده كردن كسى چانه بر زمين نميگذارد، اما تعبير آيه اشاره به اين است كه آنها با تمام صورت در پيشگاه خدا بر زمين مى افتند، حتى چانه آنها كه آخرين عضوى است كه بهنگام سجده ممكن است به زمين برسد در پيشگاه با عظمتش بر زمين قرار مى گيرد. بعضى از مفسران اين احتمال را نيز دادهاند كه در سجده معمولى انسان نخست پيشانى بر خاك مى نهد ولى كسى كه همچون مدهوشان بر خاك مى افتد اول چانه او بر زمين قرار مى گيرد، بكار بردن اين تعبير در آيه تاكيدى است بر معنى ((يخرون )). آيه بعد گفتارشان را به هنگامى كه به سجده مى افتند بازگو مى كند: ((آنها مى گويند پاك و منزه است پروردگار ما، مسلما وعده هاى پروردگارمان انجام شدنى است )) (و يقولون سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا). آنها با اين سخن نهايت ايمان و اعتماد خود را به ربوبيت پروردگار و صفات پاك او و هم به وعده هائى كه داده است ، اظهار مى دارند، سخنى كه در آن هم ايمان به توحيد و صفات حق و عدالت او درج است و هم نبوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و معاد، و به اين ترتيب اصول دين را در يك جمله جمع مى كنند. باز براى تاكيد بيشتر در تاثير آن آيات الهى و اين سجده عاشقانه در آيه بعد مى گويد: ((آنها با تمام صورت بر خاك مى افتند، اشكشان جارى مى شود، و خشوعشان در برابر پروردگار افزون مى گردد)) (و يخرون للاءذقان يبكون و يزيدهم خشوعا) تكرار جمله ((يخرون للاذقان )) هم دليل بر تاءكيد است ، هم استمرار. همچنين استفاده از فعل مضارع ((يبكون )) دليل بر ادامه گريه هاى عاشقانه آنها است . و نيز به كار بردن فعل مضارع در ((يزيدهم خشوعا)) (خشوع آنها افزون مى شود) دليل ديگرى بر اين است كه هرگز در يك حال متوقف نمى مانند و هميشه به سوى قله تكامل پيش مى روند، و هر زمان خشوع آنها افزون مى گردد (خشوع حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه انسان در مقابل شخص و يا حقيقتى داشته باشد). ﴿106 عاشقان حق ! بار ديگر قرآن به سراغ اهميت و عظمت اين كتاب آسمانى ميرود و به پاسخ بعضى از ايرادات و يا بهانه جوئيهاى مخالفان مى پردازد. نخست مى گويد: ما قرآن را به حق نازل كرديم (و بالحق انزلناه ) بلافاصله اضافه ميكند و به حق نازل شد (و بالحق نزل ). و ما تو را جز براى بشارت و بيم دادن نفرستاديم و حق هيچگونه تغيير در محتواى قرآن ندارى (و ما ارسلناك الا مبشرا و نذيرا) در اينكه فرق ميان جمله اول (و بالحق انزلناه ) و جمله دوم (و بالحق نزل ) چيست ؟ مفسران بيانات گوناگونى دارند از جمله : 1 - منظور از جمله اول اين است كه ما مقدر ساختيم قرآن به حق نازل شود و جمله دوم اضافه ميكند اين تقدير تحقق يافت ، بنا بر اين يكى اشاره به تقدير است ، و ديگرى به مرحله فعليت . 2 - منظور از جمله اول اين است كه ماده و محتواى قرآن حق است ، و جمله دوم اشاره به اين است كه نتيجه و ثمره آن نيز حق ميباشد. 3 - منظور از جمله اول اين است كه ما قرآن را به حق نازل كرديم ، و جمله دوم مى گويد چون پيامبر از خود حق دخل و تصرفى نداشت به حق نازل شد. ولى احتمال ديگرى در اينجا نيز وجود دارد كه از تفاسير گذشته روشنتر مى باشد و آن اينكه گاه انسان شروع به كارى ميكند اما چون قدرتش محدود است نمى تواند آن را تا به آخر بطور صحيح پياده كند، اما كسى كه از همه چيز آگاه است ، و بر همه چيز تواناست ، هم آغاز را صحيح شروع ميكند و هم انجام را بطور كامل تحقق مى بخشد، فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها ميكند، اما چون نمى تواند در مسير راه آن را از آلودگيها حفظ كند پاك و زلال بدست مصرف كننده نمى رسد، ولى آن كس كه از هر نظر بر كار خود مسلط است ، هم آن را پاك و زلال از چشمه بيرون مى آورد، و هم آنرا پاك و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان وارد مى سازد. قرآن نيز درست چنين كتابى است كه به حق از ناحيه خداوند نازل شده است و در تمام مسير ابلاغ چه در آن مرحله كه واسطه جبرئيل بوده ، و چه در آن مرحله كه گيرنده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود، در همه حال آنرا از هر نظر حفظ و حراست فرمود، و حتى با گذشت زمان به مقتضاى (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) دست هيچگونه تحريف بدامانش دراز نشده و نخواهد شد، چرا كه خدا پاسداريش را بر عهده گرفته است . بنابر اين ، اين آب زلال وحى الهى از عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تا پايان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى يابد. در آيه بعد به پاسخ يكى از بهانه گيريهاى مخالفان كه مى گفتند چرا قرآن يكجا بر پيامبر نازل نشده ، و روش نزول آن حتما تدريجى است (همانگونه كه آيه 32 فرقان به آن اشاره مى كندپرداخته مى گويد: ما قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آيات جدا از هم مى باشد، تا با آرامش و بطور تدريج بر مردم بخوانى و به خوبى جذب دلها و فكرها گردد، و در عمل نيز كاملا پياده شود (و قرآنا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مكث ). و باز براى تاكيد بيشتر مى گويد تمامى اين قرآن را بطور قطع ما نازل كرديم (و نزلناه تنزيلا). بدون شك براى افراد سطحى مخصوصا اگر بهانه جو باشند اين اشكال در كيفيت نزول قرآن پيدا خواهد شد كه چرا اين كتاب آسمانى بزرگ كه پايه و مايه اسلام است ، و رهنماى كل بشر، و محور همه قوانين حقوقى اجتماعى و سياسى و عبادى مسلمانان محسوب ميشود، به صورت كامل يكجا بر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل نگرديد، تا مردم پيوسته آنرا از آغاز بخوانند و تا انجامش با خبر باشند؟! ولى كمى دقت براى حل اين ايراد كافى است زيرا: اولا قرآن گر چه نامش كتاب است ، ولى همچون كتابهاى تاليفى انسانها نمى باشد كه بنشينند و موضوعى را در نظر بگيرند، و فصول و ابوابش را تنظيم كنند، و برشته تحرير در آورند، بلكه كتابى است كه با حوادث عصر خود يعنى با بيست و سه سال دوران نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با رويدادهايش پيوند و ارتباط ناگسستنى دارد. چگونه ممكن است كتابى كه با حوادث بيست و سه سال در ارتباط بوده يكجا و در يكروز نازل شود؟! مگر ممكن است همه حوادث 23 سال را در يكروز جمع آورى كرد، تا مسائل مربوط به آن يكجا در قرآن نازل شود؟! فى المثل قسمتهاى زيادى در قرآن در رابطه با غزوات اسلامى است ، و بخشهائى در باره عملكردهاى منافقان . و مسائلى در مورد هيئتهائى كه از اقوام مختلف نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى آمدند و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به فرمان الهى در برابر آنها اقدامهائى به عمل مى آورد مى باشد. آيا ممكن است همه اينها روز اول نوشته شود؟ ثانيا - قرآن كتابى است كه تنها جنبه تعليمى ندارد، بلكه حتما مى بايست هر آيه آن پس از نزول اجرا گردد، اگر همه قرآن يكجا نازل ميشد بايد يكجا هم اجرا بشود، و ميدانيم كه يكجا اجرا شدن امرى محال بوده است ، چرا كه اصلاح يك جامعه سر تا پا فاسد را در يك روز نمى توان انجام داد، و كودك بيسوادى را نميتوان يك روزه از كلاس اول به دوران دكترا كشاند، به همين دليل قرآن تدريجا نازل شد تا بخوبى اجرا گردد، و به اصطلاح كاملا جا بيفتددچار هيچگونه تزلزل نگردد و جامعه نيز قدرت جذب و پذيرش و حفظ آنرا داشته باشد. ثالثا - خود پيامبر كه رهبر اين انقلاب بزرگ بود بدون شك اگر مى خواست فكر خود را در اجراى كل قرآن پخش كند تا در اجراى جزء جزء، دومى براى او قدرت و آمادگى بيشترى ايجاد ميكرد، درست است كه او فرستاده خدا و صاحب عقل و توانائى بى نظيرى بود، ولى با همه اينها پذيرش تدريجى قرآن و اجراى تدريجى آن به صورت كاملترى انجام مى گرفت . رابعا - نزول تدريجى مفهومش ارتباط دائمى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با مبدأ وحى بود ولى نزول دفعى ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بيش از يكبار تضمين نمى كرد. ذيل آيه 32 سوره فرقان كه مى گويد كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلناه ترتيلا ما اينچنين قرآنرا نازل كرديم تا قلب تو را تثبيت كنيم و آنرا تدريجا و آرام بر تو خوانديم اشاره به سومين فلسفه مى كند در حالى كه آيه مورد بحث ما بيشتر به دومين فلسفه اشاره دارد: ولى به هر حال مجموعه اين عوامل دليل زنده و روشنى است بر نزول تدريجى قرآن و فلسفه آن . آيه بعد براى درهم شكستن غرور مخالفان نادان مى گويد: مى خواهيد ايمان بياوريد، مى خواهيد نياوريد، آنها كه پيش از اين علم و دانش به آنها داده شده است هنگامى كه قرآن بر آنان خوانده مى شود با تمام صورت بخاك مى افتند و سر تسليم در برابر آن فرود مى آورند (قل آمنوا به او لا تؤ منوا ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان سجدا). در اين آيه به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - مفسران معمولا معتقدند كه جمله (آمنوا به او لا تؤ منوا) ايمان بياوريد يا نياوريد دنباله محذوفى دارد كه از قرينه كلام روشن ميشود، اين دنباله را به گونه هاى مختلفى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند منظور اين است كه شما چه ايمان بياوريد و چه نياوريد اعجاز قرآن و استنادش به خدا روشن است . بعضى ديگر گفته اند: مكمل جمله اين بوده كه شما ايمان بياوريد، يا نياوريد، نفع و ضررش متوجه خودتان است . ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله بعد از آن خود مكمل جمله قبل است ، چنانكه نظير آن را در زبان فارسى نيز داريم مى گوئيم تو ميخواهى سخن مرا بپذير يا نپذيرآنها كه اهل دانش و فهمند مى پذيرند، كنايه از اينكه علت عدم پذيرش تو، عدم آگاهى و دانش تو است ، اگر دانشى مى داشتى مى پذيرفتى . و به تعبير ديگر اگر تو ايمان نياورى افراد آگاه و دانشمند ايمان مى آورند. 2 - منظور از الذين اوتوا العلم من قبله جمعى از دانشمندان يهود و نصارا است كه پس از شنيدن آيات قرآن و مشاهده نشانه هائى كه در تورات و انجيل خوانده بودند ايمان آوردند، و در صف مؤ منان راستين قرار گرفتند، و جزء دانشمندان اسلام شدند. در آيات ديگرى از قرآن نيز اشاره به اين موضوع شده است ، مانند: ليسوا سواء من اهل الكتاب امة قائمة يتلون آيات الله آناء الليل و هم يسجدون همه آنها يكسان نيستند، از اهل كتاب جمعيتى هستند كه قيام (بحق و ايمان ) مى كنند، و پيوسته در اوقات شب آيات خدا را مى خوانند و سجده مى كنند (آيه 113 آل عمران ). 3 - يخرون يعنى بى اختيار به زمين مى افتند، بكار بردن اين تعبير بجاى يسجدون (سجده مى كننداشاره به نكته لطيفى دارد، و آن اينكه آگاهان بيداردل به هنگام شنيدن آيات قرآن آنچنان مجذوب و شيفته سخنان الهى ميشوند كه بى اختيار به سجده مى افتند و دل و جان را در راه آن از دست مى دهند. 4 - اذقان جمع ذقن به معنى چانه است ، و ميدانيم بهنگام سجده كردن كسى چانه بر زمين نميگذارد، اما تعبير آيه اشاره به اين است كه آنها با تمام صورت در پيشگاه خدا بر زمين مى افتند، حتى چانه آنها كه آخرين عضوى است كه بهنگام سجده ممكن است به زمين برسد در پيشگاه با عظمتش بر زمين قرار مى گيرد. بعضى از مفسران اين احتمال را نيز دادهاند كه در سجده معمولى انسان نخست پيشانى بر خاك مى نهد ولى كسى كه همچون مدهوشان بر خاك مى افتد اول چانه او بر زمين قرار مى گيرد، بكار بردن اين تعبير در آيه تاكيدى است بر معنى ((يخرون )). آيه بعد گفتارشان را به هنگامى كه به سجده مى افتند بازگو مى كند: ((آنها مى گويند پاك و منزه است پروردگار ما، مسلما وعده هاى پروردگارمان انجام شدنى است )) (و يقولون سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا). آنها با اين سخن نهايت ايمان و اعتماد خود را به ربوبيت پروردگار و صفات پاك او و هم به وعده هائى كه داده است ، اظهار مى دارند، سخنى كه در آن هم ايمان به توحيد و صفات حق و عدالت او درج است و هم نبوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و معاد، و به اين ترتيب اصول دين را در يك جمله جمع مى كنند. باز براى تاكيد بيشتر در تاثير آن آيات الهى و اين سجده عاشقانه در آيه بعد مى گويد: ((آنها با تمام صورت بر خاك مى افتند، اشكشان جارى مى شود، و خشوعشان در برابر پروردگار افزون مى گردد)) (و يخرون للاءذقان يبكون و يزيدهم خشوعا) تكرار جمله ((يخرون للاذقان )) هم دليل بر تاءكيد است ، هم استمرار. همچنين استفاده از فعل مضارع ((يبكون )) دليل بر ادامه گريه هاى عاشقانه آنها است . و نيز به كار بردن فعل مضارع در ((يزيدهم خشوعا)) (خشوع آنها افزون مى شود) دليل ديگرى بر اين است كه هرگز در يك حال متوقف نمى مانند و هميشه به سوى قله تكامل پيش مى روند، و هر زمان خشوع آنها افزون مى گردد (خشوع حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه انسان در مقابل شخص و يا حقيقتى داشته باشد). ﴿107 عاشقان حق ! بار ديگر قرآن به سراغ اهميت و عظمت اين كتاب آسمانى ميرود و به پاسخ بعضى از ايرادات و يا بهانه جوئيهاى مخالفان مى پردازد. نخست مى گويد: ما قرآن را به حق نازل كرديم (و بالحق انزلناه ) بلافاصله اضافه ميكند و به حق نازل شد (و بالحق نزل ). و ما تو را جز براى بشارت و بيم دادن نفرستاديم و حق هيچگونه تغيير در محتواى قرآن ندارى (و ما ارسلناك الا مبشرا و نذيرا) در اينكه فرق ميان جمله اول (و بالحق انزلناه ) و جمله دوم (و بالحق نزل ) چيست ؟ مفسران بيانات گوناگونى دارند از جمله : 1 - منظور از جمله اول اين است كه ما مقدر ساختيم قرآن به حق نازل شود و جمله دوم اضافه ميكند اين تقدير تحقق يافت ، بنا بر اين يكى اشاره به تقدير است ، و ديگرى به مرحله فعليت . 2 - منظور از جمله اول اين است كه ماده و محتواى قرآن حق است ، و جمله دوم اشاره به اين است كه نتيجه و ثمره آن نيز حق ميباشد. 3 - منظور از جمله اول اين است كه ما قرآن را به حق نازل كرديم ، و جمله دوم مى گويد چون پيامبر از خود حق دخل و تصرفى نداشت به حق نازل شد. ولى احتمال ديگرى در اينجا نيز وجود دارد كه از تفاسير گذشته روشنتر مى باشد و آن اينكه گاه انسان شروع به كارى ميكند اما چون قدرتش محدود است نمى تواند آن را تا به آخر بطور صحيح پياده كند، اما كسى كه از همه چيز آگاه است ، و بر همه چيز تواناست ، هم آغاز را صحيح شروع ميكند و هم انجام را بطور كامل تحقق مى بخشد، فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها ميكند، اما چون نمى تواند در مسير راه آن را از آلودگيها حفظ كند پاك و زلال بدست مصرف كننده نمى رسد، ولى آن كس كه از هر نظر بر كار خود مسلط است ، هم آن را پاك و زلال از چشمه بيرون مى آورد، و هم آنرا پاك و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان وارد مى سازد. قرآن نيز درست چنين كتابى است كه به حق از ناحيه خداوند نازل شده است و در تمام مسير ابلاغ چه در آن مرحله كه واسطه جبرئيل بوده ، و چه در آن مرحله كه گيرنده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود، در همه حال آنرا از هر نظر حفظ و حراست فرمود، و حتى با گذشت زمان به مقتضاى (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) دست هيچگونه تحريف بدامانش دراز نشده و نخواهد شد، چرا كه خدا پاسداريش را بر عهده گرفته است . بنابر اين ، اين آب زلال وحى الهى از عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تا پايان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى يابد. در آيه بعد به پاسخ يكى از بهانه گيريهاى مخالفان كه مى گفتند چرا قرآن يكجا بر پيامبر نازل نشده ، و روش نزول آن حتما تدريجى است (همانگونه كه آيه 32 فرقان به آن اشاره مى كندپرداخته مى گويد: ما قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آيات جدا از هم مى باشد، تا با آرامش و بطور تدريج بر مردم بخوانى و به خوبى جذب دلها و فكرها گردد، و در عمل نيز كاملا پياده شود (و قرآنا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مكث ). و باز براى تاكيد بيشتر مى گويد تمامى اين قرآن را بطور قطع ما نازل كرديم (و نزلناه تنزيلا). بدون شك براى افراد سطحى مخصوصا اگر بهانه جو باشند اين اشكال در كيفيت نزول قرآن پيدا خواهد شد كه چرا اين كتاب آسمانى بزرگ كه پايه و مايه اسلام است ، و رهنماى كل بشر، و محور همه قوانين حقوقى اجتماعى و سياسى و عبادى مسلمانان محسوب ميشود، به صورت كامل يكجا بر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل نگرديد، تا مردم پيوسته آنرا از آغاز بخوانند و تا انجامش با خبر باشند؟! ولى كمى دقت براى حل اين ايراد كافى است زيرا: اولا قرآن گر چه نامش كتاب است ، ولى همچون كتابهاى تاليفى انسانها نمى باشد كه بنشينند و موضوعى را در نظر بگيرند، و فصول و ابوابش را تنظيم كنند، و برشته تحرير در آورند، بلكه كتابى است كه با حوادث عصر خود يعنى با بيست و سه سال دوران نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با رويدادهايش پيوند و ارتباط ناگسستنى دارد. چگونه ممكن است كتابى كه با حوادث بيست و سه سال در ارتباط بوده يكجا و در يكروز نازل شود؟! مگر ممكن است همه حوادث 23 سال را در يكروز جمع آورى كرد، تا مسائل مربوط به آن يكجا در قرآن نازل شود؟! فى المثل قسمتهاى زيادى در قرآن در رابطه با غزوات اسلامى است ، و بخشهائى در باره عملكردهاى منافقان . و مسائلى در مورد هيئتهائى كه از اقوام مختلف نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى آمدند و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به فرمان الهى در برابر آنها اقدامهائى به عمل مى آورد مى باشد. آيا ممكن است همه اينها روز اول نوشته شود؟ ثانيا - قرآن كتابى است كه تنها جنبه تعليمى ندارد، بلكه حتما مى بايست هر آيه آن پس از نزول اجرا گردد، اگر همه قرآن يكجا نازل ميشد بايد يكجا هم اجرا بشود، و ميدانيم كه يكجا اجرا شدن امرى محال بوده است ، چرا كه اصلاح يك جامعه سر تا پا فاسد را در يك روز نمى توان انجام داد، و كودك بيسوادى را نميتوان يك روزه از كلاس اول به دوران دكترا كشاند، به همين دليل قرآن تدريجا نازل شد تا بخوبى اجرا گردد، و به اصطلاح كاملا جا بيفتددچار هيچگونه تزلزل نگردد و جامعه نيز قدرت جذب و پذيرش و حفظ آنرا داشته باشد. ثالثا - خود پيامبر كه رهبر اين انقلاب بزرگ بود بدون شك اگر مى خواست فكر خود را در اجراى كل قرآن پخش كند تا در اجراى جزء جزء، دومى براى او قدرت و آمادگى بيشترى ايجاد ميكرد، درست است كه او فرستاده خدا و صاحب عقل و توانائى بى نظيرى بود، ولى با همه اينها پذيرش تدريجى قرآن و اجراى تدريجى آن به صورت كاملترى انجام مى گرفت . رابعا - نزول تدريجى مفهومش ارتباط دائمى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با مبدأ وحى بود ولى نزول دفعى ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بيش از يكبار تضمين نمى كرد. ذيل آيه 32 سوره فرقان كه مى گويد كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلناه ترتيلا ما اينچنين قرآنرا نازل كرديم تا قلب تو را تثبيت كنيم و آنرا تدريجا و آرام بر تو خوانديم اشاره به سومين فلسفه مى كند در حالى كه آيه مورد بحث ما بيشتر به دومين فلسفه اشاره دارد: ولى به هر حال مجموعه اين عوامل دليل زنده و روشنى است بر نزول تدريجى قرآن و فلسفه آن . آيه بعد براى درهم شكستن غرور مخالفان نادان مى گويد: مى خواهيد ايمان بياوريد، مى خواهيد نياوريد، آنها كه پيش از اين علم و دانش به آنها داده شده است هنگامى كه قرآن بر آنان خوانده مى شود با تمام صورت بخاك مى افتند و سر تسليم در برابر آن فرود مى آورند (قل آمنوا به او لا تؤ منوا ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان سجدا). در اين آيه به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - مفسران معمولا معتقدند كه جمله (آمنوا به او لا تؤ منوا) ايمان بياوريد يا نياوريد دنباله محذوفى دارد كه از قرينه كلام روشن ميشود، اين دنباله را به گونه هاى مختلفى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند منظور اين است كه شما چه ايمان بياوريد و چه نياوريد اعجاز قرآن و استنادش به خدا روشن است . بعضى ديگر گفته اند: مكمل جمله اين بوده كه شما ايمان بياوريد، يا نياوريد، نفع و ضررش متوجه خودتان است . ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله بعد از آن خود مكمل جمله قبل است ، چنانكه نظير آن را در زبان فارسى نيز داريم مى گوئيم تو ميخواهى سخن مرا بپذير يا نپذيرآنها كه اهل دانش و فهمند مى پذيرند، كنايه از اينكه علت عدم پذيرش تو، عدم آگاهى و دانش تو است ، اگر دانشى مى داشتى مى پذيرفتى . و به تعبير ديگر اگر تو ايمان نياورى افراد آگاه و دانشمند ايمان مى آورند. 2 - منظور از الذين اوتوا العلم من قبله جمعى از دانشمندان يهود و نصارا است كه پس از شنيدن آيات قرآن و مشاهده نشانه هائى كه در تورات و انجيل خوانده بودند ايمان آوردند، و در صف مؤ منان راستين قرار گرفتند، و جزء دانشمندان اسلام شدند. در آيات ديگرى از قرآن نيز اشاره به اين موضوع شده است ، مانند: ليسوا سواء من اهل الكتاب امة قائمة يتلون آيات الله آناء الليل و هم يسجدون همه آنها يكسان نيستند، از اهل كتاب جمعيتى هستند كه قيام (بحق و ايمان ) مى كنند، و پيوسته در اوقات شب آيات خدا را مى خوانند و سجده مى كنند (آيه 113 آل عمران ). 3 - يخرون يعنى بى اختيار به زمين مى افتند، بكار بردن اين تعبير بجاى يسجدون (سجده مى كننداشاره به نكته لطيفى دارد، و آن اينكه آگاهان بيداردل به هنگام شنيدن آيات قرآن آنچنان مجذوب و شيفته سخنان الهى ميشوند كه بى اختيار به سجده مى افتند و دل و جان را در راه آن از دست مى دهند. 4 - اذقان جمع ذقن به معنى چانه است ، و ميدانيم بهنگام سجده كردن كسى چانه بر زمين نميگذارد، اما تعبير آيه اشاره به اين است كه آنها با تمام صورت در پيشگاه خدا بر زمين مى افتند، حتى چانه آنها كه آخرين عضوى است كه بهنگام سجده ممكن است به زمين برسد در پيشگاه با عظمتش بر زمين قرار مى گيرد. بعضى از مفسران اين احتمال را نيز دادهاند كه در سجده معمولى انسان نخست پيشانى بر خاك مى نهد ولى كسى كه همچون مدهوشان بر خاك مى افتد اول چانه او بر زمين قرار مى گيرد، بكار بردن اين تعبير در آيه تاكيدى است بر معنى ((يخرون )). آيه بعد گفتارشان را به هنگامى كه به سجده مى افتند بازگو مى كند: ((آنها مى گويند پاك و منزه است پروردگار ما، مسلما وعده هاى پروردگارمان انجام شدنى است )) (و يقولون سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا). آنها با اين سخن نهايت ايمان و اعتماد خود را به ربوبيت پروردگار و صفات پاك او و هم به وعده هائى كه داده است ، اظهار مى دارند، سخنى كه در آن هم ايمان به توحيد و صفات حق و عدالت او درج است و هم نبوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و معاد، و به اين ترتيب اصول دين را در يك جمله جمع مى كنند. باز براى تاكيد بيشتر در تاثير آن آيات الهى و اين سجده عاشقانه در آيه بعد مى گويد: ((آنها با تمام صورت بر خاك مى افتند، اشكشان جارى مى شود، و خشوعشان در برابر پروردگار افزون مى گردد)) (و يخرون للاءذقان يبكون و يزيدهم خشوعا) تكرار جمله ((يخرون للاذقان )) هم دليل بر تاءكيد است ، هم استمرار. همچنين استفاده از فعل مضارع ((يبكون )) دليل بر ادامه گريه هاى عاشقانه آنها است . و نيز به كار بردن فعل مضارع در ((يزيدهم خشوعا)) (خشوع آنها افزون مى شود) دليل ديگرى بر اين است كه هرگز در يك حال متوقف نمى مانند و هميشه به سوى قله تكامل پيش مى روند، و هر زمان خشوع آنها افزون مى گردد (خشوع حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه انسان در مقابل شخص و يا حقيقتى داشته باشد). ﴿108 عاشقان حق ! بار ديگر قرآن به سراغ اهميت و عظمت اين كتاب آسمانى ميرود و به پاسخ بعضى از ايرادات و يا بهانه جوئيهاى مخالفان مى پردازد. نخست مى گويد: ما قرآن را به حق نازل كرديم (و بالحق انزلناه ) بلافاصله اضافه ميكند و به حق نازل شد (و بالحق نزل ). و ما تو را جز براى بشارت و بيم دادن نفرستاديم و حق هيچگونه تغيير در محتواى قرآن ندارى (و ما ارسلناك الا مبشرا و نذيرا) در اينكه فرق ميان جمله اول (و بالحق انزلناه ) و جمله دوم (و بالحق نزل ) چيست ؟ مفسران بيانات گوناگونى دارند از جمله : 1 - منظور از جمله اول اين است كه ما مقدر ساختيم قرآن به حق نازل شود و جمله دوم اضافه ميكند اين تقدير تحقق يافت ، بنا بر اين يكى اشاره به تقدير است ، و ديگرى به مرحله فعليت . 2 - منظور از جمله اول اين است كه ماده و محتواى قرآن حق است ، و جمله دوم اشاره به اين است كه نتيجه و ثمره آن نيز حق ميباشد. 3 - منظور از جمله اول اين است كه ما قرآن را به حق نازل كرديم ، و جمله دوم مى گويد چون پيامبر از خود حق دخل و تصرفى نداشت به حق نازل شد. ولى احتمال ديگرى در اينجا نيز وجود دارد كه از تفاسير گذشته روشنتر مى باشد و آن اينكه گاه انسان شروع به كارى ميكند اما چون قدرتش محدود است نمى تواند آن را تا به آخر بطور صحيح پياده كند، اما كسى كه از همه چيز آگاه است ، و بر همه چيز تواناست ، هم آغاز را صحيح شروع ميكند و هم انجام را بطور كامل تحقق مى بخشد، فى المثل گاهى انسان آب زلالى را از سرچشمه رها ميكند، اما چون نمى تواند در مسير راه آن را از آلودگيها حفظ كند پاك و زلال بدست مصرف كننده نمى رسد، ولى آن كس كه از هر نظر بر كار خود مسلط است ، هم آن را پاك و زلال از چشمه بيرون مى آورد، و هم آنرا پاك و زلال در ظرفهاى تشنگان و نوشندگان وارد مى سازد. قرآن نيز درست چنين كتابى است كه به حق از ناحيه خداوند نازل شده است و در تمام مسير ابلاغ چه در آن مرحله كه واسطه جبرئيل بوده ، و چه در آن مرحله كه گيرنده پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بود، در همه حال آنرا از هر نظر حفظ و حراست فرمود، و حتى با گذشت زمان به مقتضاى (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) دست هيچگونه تحريف بدامانش دراز نشده و نخواهد شد، چرا كه خدا پاسداريش را بر عهده گرفته است . بنابر اين ، اين آب زلال وحى الهى از عصر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تا پايان جهان دست نخورده به همه دلها راه مى يابد. در آيه بعد به پاسخ يكى از بهانه گيريهاى مخالفان كه مى گفتند چرا قرآن يكجا بر پيامبر نازل نشده ، و روش نزول آن حتما تدريجى است (همانگونه كه آيه 32 فرقان به آن اشاره مى كندپرداخته مى گويد: ما قرآنى بر تو نازل كرديم كه به صورت آيات جدا از هم مى باشد، تا با آرامش و بطور تدريج بر مردم بخوانى و به خوبى جذب دلها و فكرها گردد، و در عمل نيز كاملا پياده شود (و قرآنا فرقناه لتقرأ ه على الناس على مكث ). و باز براى تاكيد بيشتر مى گويد تمامى اين قرآن را بطور قطع ما نازل كرديم (و نزلناه تنزيلا). بدون شك براى افراد سطحى مخصوصا اگر بهانه جو باشند اين اشكال در كيفيت نزول قرآن پيدا خواهد شد كه چرا اين كتاب آسمانى بزرگ كه پايه و مايه اسلام است ، و رهنماى كل بشر، و محور همه قوانين حقوقى اجتماعى و سياسى و عبادى مسلمانان محسوب ميشود، به صورت كامل يكجا بر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل نگرديد، تا مردم پيوسته آنرا از آغاز بخوانند و تا انجامش با خبر باشند؟! ولى كمى دقت براى حل اين ايراد كافى است زيرا: اولا قرآن گر چه نامش كتاب است ، ولى همچون كتابهاى تاليفى انسانها نمى باشد كه بنشينند و موضوعى را در نظر بگيرند، و فصول و ابوابش را تنظيم كنند، و برشته تحرير در آورند، بلكه كتابى است كه با حوادث عصر خود يعنى با بيست و سه سال دوران نبوت پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با رويدادهايش پيوند و ارتباط ناگسستنى دارد. چگونه ممكن است كتابى كه با حوادث بيست و سه سال در ارتباط بوده يكجا و در يكروز نازل شود؟! مگر ممكن است همه حوادث 23 سال را در يكروز جمع آورى كرد، تا مسائل مربوط به آن يكجا در قرآن نازل شود؟! فى المثل قسمتهاى زيادى در قرآن در رابطه با غزوات اسلامى است ، و بخشهائى در باره عملكردهاى منافقان . و مسائلى در مورد هيئتهائى كه از اقوام مختلف نزد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى آمدند و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) به فرمان الهى در برابر آنها اقدامهائى به عمل مى آورد مى باشد. آيا ممكن است همه اينها روز اول نوشته شود؟ ثانيا - قرآن كتابى است كه تنها جنبه تعليمى ندارد، بلكه حتما مى بايست هر آيه آن پس از نزول اجرا گردد، اگر همه قرآن يكجا نازل ميشد بايد يكجا هم اجرا بشود، و ميدانيم كه يكجا اجرا شدن امرى محال بوده است ، چرا كه اصلاح يك جامعه سر تا پا فاسد را در يك روز نمى توان انجام داد، و كودك بيسوادى را نميتوان يك روزه از كلاس اول به دوران دكترا كشاند، به همين دليل قرآن تدريجا نازل شد تا بخوبى اجرا گردد، و به اصطلاح كاملا جا بيفتددچار هيچگونه تزلزل نگردد و جامعه نيز قدرت جذب و پذيرش و حفظ آنرا داشته باشد. ثالثا - خود پيامبر كه رهبر اين انقلاب بزرگ بود بدون شك اگر مى خواست فكر خود را در اجراى كل قرآن پخش كند تا در اجراى جزء جزء، دومى براى او قدرت و آمادگى بيشترى ايجاد ميكرد، درست است كه او فرستاده خدا و صاحب عقل و توانائى بى نظيرى بود، ولى با همه اينها پذيرش تدريجى قرآن و اجراى تدريجى آن به صورت كاملترى انجام مى گرفت . رابعا - نزول تدريجى مفهومش ارتباط دائمى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با مبدأ وحى بود ولى نزول دفعى ارتباط پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را بيش از يكبار تضمين نمى كرد. ذيل آيه 32 سوره فرقان كه مى گويد كذلك لنثبت به فؤ ادك و رتلناه ترتيلا ما اينچنين قرآنرا نازل كرديم تا قلب تو را تثبيت كنيم و آنرا تدريجا و آرام بر تو خوانديم اشاره به سومين فلسفه مى كند در حالى كه آيه مورد بحث ما بيشتر به دومين فلسفه اشاره دارد: ولى به هر حال مجموعه اين عوامل دليل زنده و روشنى است بر نزول تدريجى قرآن و فلسفه آن . آيه بعد براى درهم شكستن غرور مخالفان نادان مى گويد: مى خواهيد ايمان بياوريد، مى خواهيد نياوريد، آنها كه پيش از اين علم و دانش به آنها داده شده است هنگامى كه قرآن بر آنان خوانده مى شود با تمام صورت بخاك مى افتند و سر تسليم در برابر آن فرود مى آورند (قل آمنوا به او لا تؤ منوا ان الذين اوتوا العلم من قبله اذا يتلى عليهم يخرون للاذقان سجدا). در اين آيه به چند نكته بايد توجه داشت : 1 - مفسران معمولا معتقدند كه جمله (آمنوا به او لا تؤ منوا) ايمان بياوريد يا نياوريد دنباله محذوفى دارد كه از قرينه كلام روشن ميشود، اين دنباله را به گونه هاى مختلفى ذكر كرده اند: بعضى گفته اند منظور اين است كه شما چه ايمان بياوريد و چه نياوريد اعجاز قرآن و استنادش به خدا روشن است . بعضى ديگر گفته اند: مكمل جمله اين بوده كه شما ايمان بياوريد، يا نياوريد، نفع و ضررش متوجه خودتان است . ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه جمله بعد از آن خود مكمل جمله قبل است ، چنانكه نظير آن را در زبان فارسى نيز داريم مى گوئيم تو ميخواهى سخن مرا بپذير يا نپذيرآنها كه اهل دانش و فهمند مى پذيرند، كنايه از اينكه علت عدم پذيرش تو، عدم آگاهى و دانش تو است ، اگر دانشى مى داشتى مى پذيرفتى . و به تعبير ديگر اگر تو ايمان نياورى افراد آگاه و دانشمند ايمان مى آورند. 2 - منظور از الذين اوتوا العلم من قبله جمعى از دانشمندان يهود و نصارا است كه پس از شنيدن آيات قرآن و مشاهده نشانه هائى كه در تورات و انجيل خوانده بودند ايمان آوردند، و در صف مؤ منان راستين قرار گرفتند، و جزء دانشمندان اسلام شدند. در آيات ديگرى از قرآن نيز اشاره به اين موضوع شده است ، مانند: ليسوا سواء من اهل الكتاب امة قائمة يتلون آيات الله آناء الليل و هم يسجدون همه آنها يكسان نيستند، از اهل كتاب جمعيتى هستند كه قيام (بحق و ايمان ) مى كنند، و پيوسته در اوقات شب آيات خدا را مى خوانند و سجده مى كنند (آيه 113 آل عمران ). 3 - يخرون يعنى بى اختيار به زمين مى افتند، بكار بردن اين تعبير بجاى يسجدون (سجده مى كننداشاره به نكته لطيفى دارد، و آن اينكه آگاهان بيداردل به هنگام شنيدن آيات قرآن آنچنان مجذوب و شيفته سخنان الهى ميشوند كه بى اختيار به سجده مى افتند و دل و جان را در راه آن از دست مى دهند. 4 - اذقان جمع ذقن به معنى چانه است ، و ميدانيم بهنگام سجده كردن كسى چانه بر زمين نميگذارد، اما تعبير آيه اشاره به اين است كه آنها با تمام صورت در پيشگاه خدا بر زمين مى افتند، حتى چانه آنها كه آخرين عضوى است كه بهنگام سجده ممكن است به زمين برسد در پيشگاه با عظمتش بر زمين قرار مى گيرد. بعضى از مفسران اين احتمال را نيز دادهاند كه در سجده معمولى انسان نخست پيشانى بر خاك مى نهد ولى كسى كه همچون مدهوشان بر خاك مى افتد اول چانه او بر زمين قرار مى گيرد، بكار بردن اين تعبير در آيه تاكيدى است بر معنى ((يخرون )). آيه بعد گفتارشان را به هنگامى كه به سجده مى افتند بازگو مى كند: ((آنها مى گويند پاك و منزه است پروردگار ما، مسلما وعده هاى پروردگارمان انجام شدنى است )) (و يقولون سبحان ربنا ان كان وعد ربنا لمفعولا). آنها با اين سخن نهايت ايمان و اعتماد خود را به ربوبيت پروردگار و صفات پاك او و هم به وعده هائى كه داده است ، اظهار مى دارند، سخنى كه در آن هم ايمان به توحيد و صفات حق و عدالت او درج است و هم نبوت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و معاد، و به اين ترتيب اصول دين را در يك جمله جمع مى كنند. باز براى تاكيد بيشتر در تاثير آن آيات الهى و اين سجده عاشقانه در آيه بعد مى گويد: ((آنها با تمام صورت بر خاك مى افتند، اشكشان جارى مى شود، و خشوعشان در برابر پروردگار افزون مى گردد)) (و يخرون للاءذقان يبكون و يزيدهم خشوعا) تكرار جمله ((يخرون للاذقان )) هم دليل بر تاءكيد است ، هم استمرار. همچنين استفاده از فعل مضارع ((يبكون )) دليل بر ادامه گريه هاى عاشقانه آنها است . و نيز به كار بردن فعل مضارع در ((يزيدهم خشوعا)) (خشوع آنها افزون مى شود) دليل ديگرى بر اين است كه هرگز در يك حال متوقف نمى مانند و هميشه به سوى قله تكامل پيش مى روند، و هر زمان خشوع آنها افزون مى گردد (خشوع حالت تواضع و ادب جسمى و روحى است كه انسان در مقابل شخص و يا حقيقتى داشته باشد). ﴿109 آخرين بهانه ها به دنبال ايرادهاى سست و بى اساسى كه در آيات گذشته از زبان مشركان مطرح و پاسخ داده شد، در اين سلسله آيات به آخرين بهانه هاى آنها مى رسيم ، و آن اينكه : آنها مى گفتند چرا پيامبر، خدا را به نامهاى متعددى مى خواند با اينكه مدعى توحيد است قرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((بگو شما او را به نام ((الله )) بخوانيد و يا به نام رحمان هر كدام را بخوانيد فرق نمى كند براى او نامهاى متعدد نيك است )) (قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن اياما تدعوا فله الاسماء الحسنى ). اين كوردلان حتى از زندگى روزمره خود غافل بودند كه گاه براى يك شخص ، يا يك مكان و مانند آن اسمهاى مختلفى مى گذارند كه هر كدام معرف از زواياى وجود او بود. آيا با اين حال تعجب دارد خدائى كه وجودش از هر نظر بى نهايت است و منبع و سرچشمه همه كمالات ، همه نعمتها و تمام نيكيها است و گرداننده اصلى همه چرخهاى اين جهان مى باشد به تناسب هر كارى كه انجام مى دهد و هر كمالى كه ذات مقدسش دارد نام مخصوص داشته باشد؟!. اصولا خدا را با يك نام نمى توان خواند، و نمى توان شناخت ، بلكه نامهاى او بايد همچون صفاتش بى پايان باشد، تا بتواند بيانگر آن ذات شود، ولى از آنجا كه الفاظ ما، مانند همه چيزمان ، محدود است نمى توانيم جز نامهاى محدودى براى او پيدا كنيم و لذا معرفت و شناخت ما هم هر چه باشد محدود است ، حتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با آن وسعت روح مى فرمايد: ((ما عرفناك حق معرفتك )). ولى اين دليل بر آن نيست كه به اندازه عقل و درايت خويش او را نشناسيم ، به خصوص كه او خودش در شناخت ذاتش به ما كمك بسيار فرموده و با نامهاى گوناگون در كتابش از خود ياد كرده است ، و در بيانات اولياء دينش به نامهاى بيشترى كه به هزار نام بالغ مى شود برخورد مى كنيم . بديهى است همه اينها اسم است ، و يك معنى اسم ، علامت و نشانه است ، همه اينها نشانه هائى از ذات پاك او مى باشد، و تمام اين خطوط به يك نقطه منتهى مى گردد، و بهيچوجه از توحيد ذات و صفات او نمى كاهد. از ميان اينهمه اسماء قسمتى اهميت و عظمت بيشترى دارد، زيرا معرفت و آگاهى فزونترى به ما مى دهد كه از آن به اسماء حسنى در قرآن و روايات اسلامى تعبير شده است ، و طبق روايت معروفى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ((خداوند نود و نه اسم دارد هر كس آنها را شماره كند داخل بهشت خواهد شد))! درباره معنى اسماء حسنى و اين 99 اسم به طور مشروح در جلد هفتم صفحه 25 به بعد ذيل آيه 180 سوره اعراف (و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها) بحث مشروحى آورده ايم . اما مهم آن است كه بدانيم معنى شمارش اين اسماء اين نيست كه تنها اين نامها را بر زبان جارى كنيم و خدا را به آن بخوانيم تا بهشتى شويم يا مستجاب الدعوة . بلكه هدف ((تخلق )) به اين اسماء و پياده كردن پرتوى از نامهاى عالم و رحمان و رحيم و جواد و كريم … در وجودمان مى باشد تا هم بهشتى مان كند و هم دعايمان در همه حال مستجاب ! در حديثى كه مرحوم صدوق در كتاب ((توحيد)) از ((هشام بن حكم )) نقل كرده چنين مى خوانيم : هشام مى گويد: از امام (عليه السلام ) پيرامون نامهاى خدا و مبداء اشتقاق اين نامها (يعنى اصلى كه اين نام از آن گرفته شده ) سؤ ال كردم ، و گفتم آيا ((الله )) از چه چيز مشتق است ؟. امام (عليه السلام ) فرمود: اى هشام ! از ((اله )) (كه به معنى تحير است ) گرفته شده و اله مفهومش اين است كه ماءلوهى داشته باشد (كسى كه حيران و سرگردان در شناخت عمق ذات او است ). ولى اى هشام ! اين را بايد بدانى كه ((اسم )) غير از ((مسمى )) است ، كسى كه تنها اسم را پرستش كند بدون معنى و محتوا كافر است ، و در حقيقت چيزى را نپرستيده ، و كسى كه اسم و مسمى را هر دو پرستش كند او هم كافر است زيرا دوگانه پرست است !. اما كسى كه تنها مسمى را بپرستد نه اسم را (بلكه اسم را نشانه و علامتى براى رسيدن به آن معنى بداند) اين حقيقت توحيد راستين است - فهميدى اى هشام ؟! او مى گويد: عرض كردم كمى بيشتر برايم توضيح دهيد. فرمود: خداوند بزرگ 99 اسم ، دارد اگر هر اسمى مسمائى داشت بايد 99 خدا داشته باشيم ، ولى ((الله )) نامى است كه به همه اين صفات اشاره مى كند، و به هر حال همه نامهاى او غير از ذات او است . اى هشام ! نان نام خوردنى است ، و آب نام نوشيدنى ، و لباس نام پوشيدنى است ، و آتش نام آن ماده سوزنده است (اما همه اينها نام است ، آنچه را ما مى خوريم ، مى نوشيم ، مى پوشيم و از سوزش آن مى هراسيم نام نيست ، بلكه همان عينيت خارجى است ). <167> از اين بحث بگذريم : در ذيل آيه مورد بحث نظر به گفتگوى مشركان در مكه در رابطه با نماز پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اينكه مى گفتند: او نماز خود را بلند مى خواند و ما را ناراحت مى كند، اين چه عبادتى است ؟ اين چه برنامه اى است ؟ به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى دهد: ((نمازت را زياد بلند مخوان ، زياد هم آهسته مخوان ، بلكه ميان اين دو راه اعتدال را انتخاب كن )) (و لا تجهر بصلاتك و لا تخافت بها و ابتغ بين ذلك سبيلا). بنابراين آيه فوق كارى به مساله نمازهاى ((جهريه )) و ((اخفاتيه )) به اصطلاح معروف فقهى ندارد، بلكه ناظر به افراط و تفريط در بلند خواندن و آهسته خواندن است ، مى گويد نه بيش از حد بلند بخوان و فرياد بزن ، و نه بيش از حد آهسته كه تنها حركت لبها مشخص شود و صدائى به گوش نرسد. شاءن نزولى را كه بسيارى از مفسران از ابن عباس نقل كرده اند نيز مويد همين معنى است . روايات متعددى كه از طرق اهلبيت از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در ذيل اين آيه آمده است نيز اشاره به همين تفسير مى كند. <168> بنابراين تفسيرهاى ديگرى كه براى اين آيه ذكر شده است همگى بيگانه از مطلب به نظر مى رسد. اما اينكه حد اعتدال در اينجا چگونه است ، و جهر و اخفاتى كه از آن نهى شده چه مى باشد؟ ظاهر اين است كه ((جهر)) به معنى فرياد كشيدن ، و ((اخفات )) به معنى آهسته خواندن آنچنان كه خود انسان هم نشنود مى باشد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) از امام صادق (عليه السلام ) چنين نقل شد كه در تفسير آيه فرمود: الجهر بها رفع الصوت ، و التخافت بها مالم تسمع نفسك ، و اقراء بين ذلك : ((جهر اين است كه زياد صدا را بلند كنى ، و اخفات آن است كه حتى خودت نشنوى ، هيچيك از اين دو را انجام نده ، بلكه حد وسط ميان آن دو را انتخاب كن )). <169> و اما ((اخفات )) و ((جهر)) در نمازهاى روزانه ، و شبانه - همانگونه كه در بالا اشاره كرديم - حكم ديگرى است ، با مفهوم ديگر، كه دلائل جداگانه دارد، و فقهاى ما (رضوان الله عليهم ) مدارك آن را در ((كتاب الصلوة )) آورده اند. نكته : اين حكم اسلامى يعنى اعتدال در جهر و اخفات از دو نظر به ما ديد و درك مى بخشد: نخست از اين نظر كه مى گويد: عبادات خود را آنچنان انجام ندهيد كه بهانه به دست دشمنان بدهد، آنها را به استهزاء و ايرادگيرى وادارد، چه بهتر كه توام با متانت و آرامش و ادب باشد كه نه تنها نتوانند بر آن خرده گيرى كنند بلكه نمونه اى از شكوه و ادب اسلامى و ابهت و عظمت عبادات گردد. آنها كه سعى دارند در مواقعى كه مردم استراحت كرده اند با صداهاى گوشخراشى كه از بلندگوهاى پرغوغا راه مى اندازند موجوديت جلسات خود را نشان دهند و به پندار خود با اين عمل صداى اسلام را به گوش ديگران برسانند، اين نه تنها صداى اسلام نيست ، بلكه باعث پراكندگى مردم از اسلام و در نتيجه ضربه اى است به تبليغات دينى . ديگر اينكه : اين بايد الگوئى باشد براى همه اعمال ما و تمام برنامه هاى اجتماعى و سياسى و اقتصادى ، بايد همه اينها دور از افراط كاريها و تندرويها، و تفريطكارى و مسامحه و سهل انگارى باشد، و اصل اساسى ((و ابتغ بين ذلك سبيلا)) كه در آيه فوق آمده همه جا رعايت گردد. سرانجام به آخرين آيه اين سوره (سوره اسراء) مى رسيم آيه اى كه با حمد خداوند سوره را پايان مى دهد همانگونه كه با تسبيح ذات پاك او سوره آغاز شده بود، و در حقيقت اين آيه نتيجه اى است بر كل بحثهاى توحيدى اين سوره و محتواى همه آن مفاهيم توحيدى . روى سخن را به پيامبر كرده ، چنين مى گويد: ((بگو حمد و سپاس ‍ مخصوص خداوندى است كه نه فرزندى براى خود انتخاب كرده و نه شريكى در حكومت و مالكيت جهان دارد، و نه سرپرستى براى حمايت در برابر ذلت و ناتوانى )) (و قل الحمد لله الذى لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل ). و چنين خدائى با چنان صفات از هر چه فكر كنى برتر و بالاتر است ((بنابراين او را بزرگ دار و به عظمت بى انتهايش آشنا شو)) (و كبره تكبيرا). ﴿110 آخرين بهانه ها به دنبال ايرادهاى سست و بى اساسى كه در آيات گذشته از زبان مشركان مطرح و پاسخ داده شد، در اين سلسله آيات به آخرين بهانه هاى آنها مى رسيم ، و آن اينكه : آنها مى گفتند چرا پيامبر، خدا را به نامهاى متعددى مى خواند با اينكه مدعى توحيد است قرآن در پاسخ آنها مى گويد: ((بگو شما او را به نام ((الله )) بخوانيد و يا به نام رحمان هر كدام را بخوانيد فرق نمى كند براى او نامهاى متعدد نيك است )) (قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن اياما تدعوا فله الاسماء الحسنى ). اين كوردلان حتى از زندگى روزمره خود غافل بودند كه گاه براى يك شخص ، يا يك مكان و مانند آن اسمهاى مختلفى مى گذارند كه هر كدام معرف از زواياى وجود او بود. آيا با اين حال تعجب دارد خدائى كه وجودش از هر نظر بى نهايت است و منبع و سرچشمه همه كمالات ، همه نعمتها و تمام نيكيها است و گرداننده اصلى همه چرخهاى اين جهان مى باشد به تناسب هر كارى كه انجام مى دهد و هر كمالى كه ذات مقدسش دارد نام مخصوص داشته باشد؟!. اصولا خدا را با يك نام نمى توان خواند، و نمى توان شناخت ، بلكه نامهاى او بايد همچون صفاتش بى پايان باشد، تا بتواند بيانگر آن ذات شود، ولى از آنجا كه الفاظ ما، مانند همه چيزمان ، محدود است نمى توانيم جز نامهاى محدودى براى او پيدا كنيم و لذا معرفت و شناخت ما هم هر چه باشد محدود است ، حتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) با آن وسعت روح مى فرمايد: ((ما عرفناك حق معرفتك )). ولى اين دليل بر آن نيست كه به اندازه عقل و درايت خويش او را نشناسيم ، به خصوص كه او خودش در شناخت ذاتش به ما كمك بسيار فرموده و با نامهاى گوناگون در كتابش از خود ياد كرده است ، و در بيانات اولياء دينش به نامهاى بيشترى كه به هزار نام بالغ مى شود برخورد مى كنيم . بديهى است همه اينها اسم است ، و يك معنى اسم ، علامت و نشانه است ، همه اينها نشانه هائى از ذات پاك او مى باشد، و تمام اين خطوط به يك نقطه منتهى مى گردد، و بهيچوجه از توحيد ذات و صفات او نمى كاهد. از ميان اينهمه اسماء قسمتى اهميت و عظمت بيشترى دارد، زيرا معرفت و آگاهى فزونترى به ما مى دهد كه از آن به اسماء حسنى در قرآن و روايات اسلامى تعبير شده است ، و طبق روايت معروفى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ((خداوند نود و نه اسم دارد هر كس آنها را شماره كند داخل بهشت خواهد شد))! درباره معنى اسماء حسنى و اين 99 اسم به طور مشروح در جلد هفتم صفحه 25 به بعد ذيل آيه 180 سوره اعراف (و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها) بحث مشروحى آورده ايم . اما مهم آن است كه بدانيم معنى شمارش اين اسماء اين نيست كه تنها اين نامها را بر زبان جارى كنيم و خدا را به آن بخوانيم تا بهشتى شويم يا مستجاب الدعوة . بلكه هدف ((تخلق )) به اين اسماء و پياده كردن پرتوى از نامهاى عالم و رحمان و رحيم و جواد و كريم ... در وجودمان مى باشد تا هم بهشتى مان كند و هم دعايمان در همه حال مستجاب ! در حديثى كه مرحوم صدوق در كتاب ((توحيد)) از ((هشام بن حكم )) نقل كرده چنين مى خوانيم : هشام مى گويد: از امام (عليه السلام ) پيرامون نامهاى خدا و مبداء اشتقاق اين نامها (يعنى اصلى كه اين نام از آن گرفته شده ) سؤ ال كردم ، و گفتم آيا ((الله )) از چه چيز مشتق است ؟. امام (عليه السلام ) فرمود: اى هشام ! از ((اله )) (كه به معنى تحير است ) گرفته شده و اله مفهومش اين است كه ماءلوهى داشته باشد (كسى كه حيران و سرگردان در شناخت عمق ذات او است ). ولى اى هشام ! اين را بايد بدانى كه ((اسم )) غير از ((مسمى )) است ، كسى كه تنها اسم را پرستش كند بدون معنى و محتوا كافر است ، و در حقيقت چيزى را نپرستيده ، و كسى كه اسم و مسمى را هر دو پرستش كند او هم كافر است زيرا دوگانه پرست است !. اما كسى كه تنها مسمى را بپرستد نه اسم را (بلكه اسم را نشانه و علامتى براى رسيدن به آن معنى بداند) اين حقيقت توحيد راستين است - فهميدى اى هشام ؟! او مى گويد: عرض كردم كمى بيشتر برايم توضيح دهيد. فرمود: خداوند بزرگ 99 اسم ، دارد اگر هر اسمى مسمائى داشت بايد 99 خدا داشته باشيم ، ولى ((الله )) نامى است كه به همه اين صفات اشاره مى كند، و به هر حال همه نامهاى او غير از ذات او است . اى هشام ! نان نام خوردنى است ، و آب نام نوشيدنى ، و لباس نام پوشيدنى است ، و آتش نام آن ماده سوزنده است (اما همه اينها نام است ، آنچه را ما مى خوريم ، مى نوشيم ، مى پوشيم و از سوزش آن مى هراسيم نام نيست ، بلكه همان عينيت خارجى است ). از اين بحث بگذريم : در ذيل آيه مورد بحث نظر به گفتگوى مشركان در مكه در رابطه با نماز پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اينكه مى گفتند: او نماز خود را بلند مى خواند و ما را ناراحت مى كند، اين چه عبادتى است ؟ اين چه برنامه اى است ؟ به پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) دستور مى دهد: ((نمازت را زياد بلند مخوان ، زياد هم آهسته مخوان ، بلكه ميان اين دو راه اعتدال را انتخاب كن )) (و لا تجهر بصلاتك و لا تخافت بها و ابتغ بين ذلك سبيلا). بنابراين آيه فوق كارى به مساله نمازهاى ((جهريه )) و ((اخفاتيه )) به اصطلاح معروف فقهى ندارد، بلكه ناظر به افراط و تفريط در بلند خواندن و آهسته خواندن است ، مى گويد نه بيش از حد بلند بخوان و فرياد بزن ، و نه بيش از حد آهسته كه تنها حركت لبها مشخص شود و صدائى به گوش نرسد. شاءن نزولى را كه بسيارى از مفسران از ابن عباس نقل كرده اند نيز مويد همين معنى است . روايات متعددى كه از طرق اهلبيت از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) در ذيل اين آيه آمده است نيز اشاره به همين تفسير مى كند. بنابراين تفسيرهاى ديگرى كه براى اين آيه ذكر شده است همگى بيگانه از مطلب به نظر مى رسد. اما اينكه حد اعتدال در اينجا چگونه است ، و جهر و اخفاتى كه از آن نهى شده چه مى باشد؟ ظاهر اين است كه ((جهر)) به معنى فرياد كشيدن ، و ((اخفات )) به معنى آهسته خواندن آنچنان كه خود انسان هم نشنود مى باشد. در تفسير ((على بن ابراهيم )) از امام صادق (عليه السلام ) چنين نقل شد كه در تفسير آيه فرمود: الجهر بها رفع الصوت ، و التخافت بها مالم تسمع نفسك ، و اقراء بين ذلك : ((جهر اين است كه زياد صدا را بلند كنى ، و اخفات آن است كه حتى خودت نشنوى ، هيچيك از اين دو را انجام نده ، بلكه حد وسط ميان آن دو را انتخاب كن )). و اما ((اخفات )) و ((جهر)) در نمازهاى روزانه ، و شبانه - همانگونه كه در بالا اشاره كرديم - حكم ديگرى است ، با مفهوم ديگر، كه دلائل جداگانه دارد، و فقهاى ما (رضوان الله عليهم ) مدارك آن را در ((كتاب الصلوة )) آورده اند. نكته : اين حكم اسلامى يعنى اعتدال در جهر و اخفات از دو نظر به ما ديد و درك مى بخشد: نخست از اين نظر كه مى گويد: عبادات خود را آنچنان انجام ندهيد كه بهانه به دست دشمنان بدهد، آنها را به استهزاء و ايرادگيرى وادارد، چه بهتر كه توام با متانت و آرامش و ادب باشد كه نه تنها نتوانند بر آن خرده گيرى كنند بلكه نمونه اى از شكوه و ادب اسلامى و ابهت و عظمت عبادات گردد. آنها كه سعى دارند در مواقعى كه مردم استراحت كرده اند با صداهاى گوشخراشى كه از بلندگوهاى پرغوغا راه مى اندازند موجوديت جلسات خود را نشان دهند و به پندار خود با اين عمل صداى اسلام را به گوش ديگران برسانند، اين نه تنها صداى اسلام نيست ، بلكه باعث پراكندگى مردم از اسلام و در نتيجه ضربه اى است به تبليغات دينى . ديگر اينكه : اين بايد الگوئى باشد براى همه اعمال ما و تمام برنامه هاى اجتماعى و سياسى و اقتصادى ، بايد همه اينها دور از افراط كاريها و تندرويها، و تفريطكارى و مسامحه و سهل انگارى باشد، و اصل اساسى ((و ابتغ بين ذلك سبيلا)) كه در آيه فوق آمده همه جا رعايت گردد. سرانجام به آخرين آيه اين سوره (سوره اسراء) مى رسيم آيه اى كه با حمد خداوند سوره را پايان مى دهد همانگونه كه با تسبيح ذات پاك او سوره آغاز شده بود، و در حقيقت اين آيه نتيجه اى است بر كل بحثهاى توحيدى اين سوره و محتواى همه آن مفاهيم توحيدى . روى سخن را به پيامبر كرده ، چنين مى گويد: ((بگو حمد و سپاس ‍ مخصوص خداوندى است كه نه فرزندى براى خود انتخاب كرده و نه شريكى در حكومت و مالكيت جهان دارد، و نه سرپرستى براى حمايت در برابر ذلت و ناتوانى )) (و قل الحمد لله الذى لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل ). و چنين خدائى با چنان صفات از هر چه فكر كنى برتر و بالاتر است ((بنابراين او را بزرگ دار و به عظمت بى انتهايش آشنا شو)) (و كبره تكبيرا). ﴿111 سوره كهف مقدمه اين سوره 110 آيه است كه تمام آن - بجز يك آيه - (آيه 28) در مكه نازل شده است فضيلت سوره كهف در فضيلت اين سوره روايات بسيارى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبيت نقل شده كه اهميت فوق العاده محتواى آن را بيان مى كند از جمله : 1 - پيامبر فرمود: آيا سوره اى را به شما معرفى كنم كه هفتاد هزار فرشته بهنگام نزولش آنرا بدرقه كردند و عظمتش آسمان و زمين را پر كرد ياران عرض كردند آرى ؟ فرمود: آن سوره كهف است هر كس آنرا روز جمعه بخواند خداوند تا جمعه ديگر او را مى آمرزد (و طبق روايتى او را از گناه حفظ مى كند)… و به او نورى مى بخشد كه به آسمان مى تابد و از فتنه دجال محفوظ خواهد ماند. <1> 2 - در حديث ديگرى از پيامبر مى خوانيم : هر كس 10 آيه از اول سوره كهف را حفظ كند ((دجال )) به او زيانى نمى رساند و كسى كه آيات آخر سوره را حفظ كند نور و روشنائى براى او در قيامت خواهد بود. <2> 3 - از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در هر شب جمعه سوره كهف را بخواند شهيد از دنيا مى رود، و با شهداء مبعوث مى شود و در روز قيامت در صف شهداء قرار مى گيرد. <3> بارها گفته ايم عظمت سوره هاى قرآن و آثار معنوى و بركات اخلاقيش بخاطر محتواى آن يعنى ايمان و عمل به آن است . و از آنجا كه يكى از مهمترين بخشهاى اين سوره داستان قيام جمعى از جوانان با شخصيت ، بر ضد طاغوت و دجال زمان خود بود، قيامى كه جان آنها را بخطر افكند و تا سر حد مرگ پيش رفتند، اما خدا آنها را حفظ كرد، توجه به اين واقعيت مى تواند نور ايمان را در دلهاى آماده شعله ور سازد و او را در برابر گناهان و وسوسه دجالان و حل شدن در محيط فاسد حفظ كند. توصيفهاى تكان دهنده اى كه از مجازاتهاى دوزخ در آيات اين سوره بچشم مى خورد، و همچنين سرنوشت شومى كه در انتظار مستكبران است . و در آيات اين سوره انعكاس وسيع يافته ، و توجه به علم بى پايان خدا كه در ضمن مثال جالبى در اين سوره منعكس ‍ است همگى مى تواند اين اثر را تكميل نمايد. انسان را از فتنه هاى شياطين حفظ كند، نور پاكى و عصمت در قلب او بيفشاند و سرانجام با شهدايش محشور كند. محتواى سوره كهف اين سوره با حمد و ستايش خداوند آغاز مى شود، و با توحيد و ايمان و عمل صالح پايان مى يابد. محتواى اين سوره همچون ساير سوره هاى ((مكى )) بيشتر بيان مبدء و معاد و بشارت و انذار است ، و نيز به مساله مهمى كه مسلمانان در آن روزها سخت به آن نياز داشتند اشاره مى كند، و آن اينكه يك اقليت هر چند كوچك باشد، در برابر يك اكثريت هر چند ظاهرا قوى و نيرومند باشند نبايد تسليم گردد، و در فساد محيط حل شود، بلكه همچون گروه كوچك اصحاب كهف بايد حساب خودشان را از محيط فاسد جدا كنند، و بر ضد آن قيام نمايند. آن روز كه توانائى دارند به مبارزه ادامه دهند و در صورت عدم توانائى ، هجرت نمايند. همچنين از جمله داستانهاى اين سوره ، داستان دو نفر است كه يكى بسيار ثروتمند و مرفه اما بى ايمان و ديگرى فقير و تهيدست اما مومن بود، ولى او هرگز عزت و شرف خود را در برابر آن فرد بى ايمان از دست نداد، و تا آنجا كه مى توانست او را نصيحت و ارشاد كرد و سرانجام اعلام بيزارى نمود و پيروزى هم با او بود. تا مؤ منان در شرائطى همچون آغاز دعوت پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بدانند اگر ثروتمندان بى ايمان جنب و جوشى دارند موقت است و خاموش شدنى همانند فقر و تنگدستى افراد باايمان . بخش ديگرى از اين سوره به داستان موسى و خضر (هر چند نام خضر در اين سوره نيامده است ) اشاره مى كند كه چگونه موسى (عليه السلام ) در برابر كارهائى كه ظاهر آن زننده بود اما باطنش پر مصلحت نتوانست صبر و حوصله بخرج دهد، ولى پس از توضيحات خضر به عمق مسائل كاملا آگاه شد و از بيتابى خود پشيمان گشت . اين نيز درسى است براى همه ، تا به ظواهر حوادث و رويدادها ننگرند، و بدانند در زير اين ظواهر باطنى است بسيار عميق و پر معنى . بخش ديگرى از اين سوره ماجراى ذوالقرنين را شرح مى دهد كه چگونه شرق و غرب عالم را پيمود، و با اقوام گوناگونى كه سنن و آداب بسيار متفاوتى داشتند روبرو شد، و سرانجام با كمك گروهى از مردم به مقابله با توطئه ((ياجوج )) و ((ماجوج )) برخاست و سدى آهنين بر سر راه آنها كشيد، و نفوذشان را قطع كرد (شرح كامل همه اينها به خواست خدا بعدا خواهد آمد) تا مسلمانان با بينش وسيعتر خود را براى نفوذ در شرق و غرب جهان آماده سازند و براى مبارزه با ((ياءجوجها)) و ((ماءجوجها)) دست اتحاد بهم دهند!. جالب اينكه در اين سوره به سه داستان اشاره شده (داستان اصحاب كهف داستان موسى و خضر و داستان ذوالقرنين ) كه بر خلاف غالب داستانهاى قرآن در هيچ جاى ديگر از قرآن سخنى از اينها به ميان نيامده است (تنها در سوره انبياء آيه 96 به مسئله ياجوج و ماجوج بدون ذكر نام ذوالقرنين اشاره شده است ) و اين يكى از ويژگيهاى اين سوره است . و به هر حال محتوايش از هر نظر پر بار، و تربيت كننده مى باشد. تفسير: آغاز با نام خدا و قرآن سوره كهف همچون بعضى ديگر از سوره هاى قرآن با حمد و ستايش خداوند آغاز شده است ، و از آنجا كه حمد و ستايش بخاطر كار يا صفت مهم و شايسته اى است در اينجا ستايش را در برابر نزول قرآن كه خالى از هر گونه اعوجاج و كژى است بيان مى كند، و مى گويد: ((حمد خدائيرا كه اين كتاب آسمانى را بر بنده اش نازل كرد، و هيچگونه اعوجاج و كژى در آن قرار نداد)) (الحمد لله الذى انزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا). ((كتابى كه ثابت و پابرجا، معتدل و مستقيم ، و هم برپا دارنده جامعه انسانى و پاسدار ساير كتب آسمانى است )) (قيما). ((تا بدكاران و تيره دلان را از عذاب شديدى كه از ناحيه خدا است بترساند)) (لينذر باءسا شديدا من لدنه ). و مؤ منان راستين را كه پيوسته عمل صالح انجام مى دهند بشارت دهد كه پاداش بزرگ و نيكوئى در انتظار آنها است (و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا حسنا). اجر و پاداشى كه جاودانى است و تا ابد در آن خواهند ماند (ماكثين فيه ابدا). سپس بيكى از انحرافات عمومى مخالفان ، اعم از نصارا و يهود و مشركان ، اشاره كرده مى گويد: ديگر از هدفهاى اين كتاب آسمانى آن است كه پيامبر بوسيله آن كسانى را كه براى خدا فرزند قائل شدند انذار كند (و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولدا). هم مسيحيان را بخاطر اعتقاد به اينكه مسيح فرزند خدا است ، و هم يهود را بخاطر اعتقاد به فرزندى عزير و هم مشركان را بخاطر اينكه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند هشدار دهد. سپس به يك اصل اساسى براى ابطال اينگونه ادعاهاى پوچ و بى اساس پرداخته مى گويد: آنها هيچگونه علم و يقين به اين سخن ندارند، و اگر از پدرانشان تقليد مى كنند آنها نيز چنين بودند (ما لهم به من علم و لا لابائهم ) اما سخن بسيار بزرگ و وحشتناكى از دهان آنها خارج ميشود. (كبرت كلمة تخرج من افواههم ). خدا و جسم بودن؟ خدا و فرزند داشتن؟ خدا و نیازهای مادی؟ و بالاخره خدا و محدود بودن؟ چه سخنان وحشتناکی؟ ﴿1 سوره كهف مقدمه اين سوره 110 آيه است كه تمام آن - بجز يك آيه - (آيه 28) در مكه نازل شده است فضيلت سوره كهف در فضيلت اين سوره روايات بسيارى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبيت نقل شده كه اهميت فوق العاده محتواى آن را بيان مى كند از جمله : 1 - پيامبر فرمود: آيا سوره اى را به شما معرفى كنم كه هفتاد هزار فرشته بهنگام نزولش آنرا بدرقه كردند و عظمتش آسمان و زمين را پر كرد ياران عرض كردند آرى ؟ فرمود: آن سوره كهف است هر كس آنرا روز جمعه بخواند خداوند تا جمعه ديگر او را مى آمرزد (و طبق روايتى او را از گناه حفظ مى كند)... و به او نورى مى بخشد كه به آسمان مى تابد و از فتنه دجال محفوظ خواهد ماند. 2 - در حديث ديگرى از پيامبر مى خوانيم : هر كس 10 آيه از اول سوره كهف را حفظ كند ((دجال )) به او زيانى نمى رساند و كسى كه آيات آخر سوره را حفظ كند نور و روشنائى براى او در قيامت خواهد بود. 3 - از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در هر شب جمعه سوره كهف را بخواند شهيد از دنيا مى رود، و با شهداء مبعوث مى شود و در روز قيامت در صف شهداء قرار مى گيرد. بارها گفته ايم عظمت سوره هاى قرآن و آثار معنوى و بركات اخلاقيش بخاطر محتواى آن يعنى ايمان و عمل به آن است . و از آنجا كه يكى از مهمترين بخشهاى اين سوره داستان قيام جمعى از جوانان با شخصيت ، بر ضد طاغوت و دجال زمان خود بود، قيامى كه جان آنها را بخطر افكند و تا سر حد مرگ پيش رفتند، اما خدا آنها را حفظ كرد، توجه به اين واقعيت مى تواند نور ايمان را در دلهاى آماده شعله ور سازد و او را در برابر گناهان و وسوسه دجالان و حل شدن در محيط فاسد حفظ كند. توصيفهاى تكان دهنده اى كه از مجازاتهاى دوزخ در آيات اين سوره بچشم مى خورد، و همچنين سرنوشت شومى كه در انتظار مستكبران است . و در آيات اين سوره انعكاس وسيع يافته ، و توجه به علم بى پايان خدا كه در ضمن مثال جالبى در اين سوره منعكس ‍ است همگى مى تواند اين اثر را تكميل نمايد. انسان را از فتنه هاى شياطين حفظ كند، نور پاكى و عصمت در قلب او بيفشاند و سرانجام با شهدايش محشور كند. محتواى سوره كهف اين سوره با حمد و ستايش خداوند آغاز مى شود، و با توحيد و ايمان و عمل صالح پايان مى يابد. محتواى اين سوره همچون ساير سوره هاى ((مكى )) بيشتر بيان مبدء و معاد و بشارت و انذار است ، و نيز به مساله مهمى كه مسلمانان در آن روزها سخت به آن نياز داشتند اشاره مى كند، و آن اينكه يك اقليت هر چند كوچك باشد، در برابر يك اكثريت هر چند ظاهرا قوى و نيرومند باشند نبايد تسليم گردد، و در فساد محيط حل شود، بلكه همچون گروه كوچك اصحاب كهف بايد حساب خودشان را از محيط فاسد جدا كنند، و بر ضد آن قيام نمايند. آن روز كه توانائى دارند به مبارزه ادامه دهند و در صورت عدم توانائى ، هجرت نمايند. همچنين از جمله داستانهاى اين سوره ، داستان دو نفر است كه يكى بسيار ثروتمند و مرفه اما بى ايمان و ديگرى فقير و تهيدست اما مومن بود، ولى او هرگز عزت و شرف خود را در برابر آن فرد بى ايمان از دست نداد، و تا آنجا كه مى توانست او را نصيحت و ارشاد كرد و سرانجام اعلام بيزارى نمود و پيروزى هم با او بود. تا مؤ منان در شرائطى همچون آغاز دعوت پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بدانند اگر ثروتمندان بى ايمان جنب و جوشى دارند موقت است و خاموش شدنى همانند فقر و تنگدستى افراد باايمان . بخش ديگرى از اين سوره به داستان موسى و خضر (هر چند نام خضر در اين سوره نيامده است ) اشاره مى كند كه چگونه موسى (عليه السلام ) در برابر كارهائى كه ظاهر آن زننده بود اما باطنش پر مصلحت نتوانست صبر و حوصله بخرج دهد، ولى پس از توضيحات خضر به عمق مسائل كاملا آگاه شد و از بيتابى خود پشيمان گشت . اين نيز درسى است براى همه ، تا به ظواهر حوادث و رويدادها ننگرند، و بدانند در زير اين ظواهر باطنى است بسيار عميق و پر معنى . بخش ديگرى از اين سوره ماجراى ذوالقرنين را شرح مى دهد كه چگونه شرق و غرب عالم را پيمود، و با اقوام گوناگونى كه سنن و آداب بسيار متفاوتى داشتند روبرو شد، و سرانجام با كمك گروهى از مردم به مقابله با توطئه ((ياجوج )) و ((ماجوج )) برخاست و سدى آهنين بر سر راه آنها كشيد، و نفوذشان را قطع كرد (شرح كامل همه اينها به خواست خدا بعدا خواهد آمد) تا مسلمانان با بينش وسيعتر خود را براى نفوذ در شرق و غرب جهان آماده سازند و براى مبارزه با ((ياءجوجها)) و ((ماءجوجها)) دست اتحاد بهم دهند!. جالب اينكه در اين سوره به سه داستان اشاره شده (داستان اصحاب كهف داستان موسى و خضر و داستان ذوالقرنين ) كه بر خلاف غالب داستانهاى قرآن در هيچ جاى ديگر از قرآن سخنى از اينها به ميان نيامده است (تنها در سوره انبياء آيه 96 به مسئله ياجوج و ماجوج بدون ذكر نام ذوالقرنين اشاره شده است ) و اين يكى از ويژگيهاى اين سوره است . و به هر حال محتوايش از هر نظر پر بار، و تربيت كننده مى باشد. تفسير: آغاز با نام خدا و قرآن سوره كهف همچون بعضى ديگر از سوره هاى قرآن با حمد و ستايش خداوند آغاز شده است ، و از آنجا كه حمد و ستايش بخاطر كار يا صفت مهم و شايسته اى است در اينجا ستايش را در برابر نزول قرآن كه خالى از هر گونه اعوجاج و كژى است بيان مى كند، و مى گويد: ((حمد خدائيرا كه اين كتاب آسمانى را بر بنده اش نازل كرد، و هيچگونه اعوجاج و كژى در آن قرار نداد)) (الحمد لله الذى انزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا). ((كتابى كه ثابت و پابرجا، معتدل و مستقيم ، و هم برپا دارنده جامعه انسانى و پاسدار ساير كتب آسمانى است )) (قيما). ((تا بدكاران و تيره دلان را از عذاب شديدى كه از ناحيه خدا است بترساند)) (لينذر باءسا شديدا من لدنه ). و مؤ منان راستين را كه پيوسته عمل صالح انجام مى دهند بشارت دهد كه پاداش بزرگ و نيكوئى در انتظار آنها است (و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا حسنا). اجر و پاداشى كه جاودانى است و تا ابد در آن خواهند ماند (ماكثين فيه ابدا). سپس بيكى از انحرافات عمومى مخالفان ، اعم از نصارا و يهود و مشركان ، اشاره كرده مى گويد: ديگر از هدفهاى اين كتاب آسمانى آن است كه پيامبر بوسيله آن كسانى را كه براى خدا فرزند قائل شدند انذار كند (و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولدا). هم مسيحيان را بخاطر اعتقاد به اينكه مسيح فرزند خدا است ، و هم يهود را بخاطر اعتقاد به فرزندى عزير و هم مشركان را بخاطر اينكه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند هشدار دهد. سپس به يك اصل اساسى براى ابطال اينگونه ادعاهاى پوچ و بى اساس پرداخته مى گويد: آنها هيچگونه علم و يقين به اين سخن ندارند، و اگر از پدرانشان تقليد مى كنند آنها نيز چنين بودند (ما لهم به من علم و لا لابائهم ) اما سخن بسيار بزرگ و وحشتناكى از دهان آنها خارج ميشود. (كبرت كلمة تخرج من افواههم ). خدا و جسم بودن؟ خدا و فرزند داشتن؟ خدا و نیازهای مادی؟ و بالاخره خدا و محدود بودن؟ چه سخنان وحشتناکی؟ ﴿2 سوره كهف مقدمه اين سوره 110 آيه است كه تمام آن - بجز يك آيه - (آيه 28) در مكه نازل شده است فضيلت سوره كهف در فضيلت اين سوره روايات بسيارى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبيت نقل شده كه اهميت فوق العاده محتواى آن را بيان مى كند از جمله : 1 - پيامبر فرمود: آيا سوره اى را به شما معرفى كنم كه هفتاد هزار فرشته بهنگام نزولش آنرا بدرقه كردند و عظمتش آسمان و زمين را پر كرد ياران عرض كردند آرى ؟ فرمود: آن سوره كهف است هر كس آنرا روز جمعه بخواند خداوند تا جمعه ديگر او را مى آمرزد (و طبق روايتى او را از گناه حفظ مى كند)... و به او نورى مى بخشد كه به آسمان مى تابد و از فتنه دجال محفوظ خواهد ماند. 2 - در حديث ديگرى از پيامبر مى خوانيم : هر كس 10 آيه از اول سوره كهف را حفظ كند ((دجال )) به او زيانى نمى رساند و كسى كه آيات آخر سوره را حفظ كند نور و روشنائى براى او در قيامت خواهد بود. 3 - از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در هر شب جمعه سوره كهف را بخواند شهيد از دنيا مى رود، و با شهداء مبعوث مى شود و در روز قيامت در صف شهداء قرار مى گيرد. بارها گفته ايم عظمت سوره هاى قرآن و آثار معنوى و بركات اخلاقيش بخاطر محتواى آن يعنى ايمان و عمل به آن است . و از آنجا كه يكى از مهمترين بخشهاى اين سوره داستان قيام جمعى از جوانان با شخصيت ، بر ضد طاغوت و دجال زمان خود بود، قيامى كه جان آنها را بخطر افكند و تا سر حد مرگ پيش رفتند، اما خدا آنها را حفظ كرد، توجه به اين واقعيت مى تواند نور ايمان را در دلهاى آماده شعله ور سازد و او را در برابر گناهان و وسوسه دجالان و حل شدن در محيط فاسد حفظ كند. توصيفهاى تكان دهنده اى كه از مجازاتهاى دوزخ در آيات اين سوره بچشم مى خورد، و همچنين سرنوشت شومى كه در انتظار مستكبران است . و در آيات اين سوره انعكاس وسيع يافته ، و توجه به علم بى پايان خدا كه در ضمن مثال جالبى در اين سوره منعكس ‍ است همگى مى تواند اين اثر را تكميل نمايد. انسان را از فتنه هاى شياطين حفظ كند، نور پاكى و عصمت در قلب او بيفشاند و سرانجام با شهدايش محشور كند. محتواى سوره كهف اين سوره با حمد و ستايش خداوند آغاز مى شود، و با توحيد و ايمان و عمل صالح پايان مى يابد. محتواى اين سوره همچون ساير سوره هاى ((مكى )) بيشتر بيان مبدء و معاد و بشارت و انذار است ، و نيز به مساله مهمى كه مسلمانان در آن روزها سخت به آن نياز داشتند اشاره مى كند، و آن اينكه يك اقليت هر چند كوچك باشد، در برابر يك اكثريت هر چند ظاهرا قوى و نيرومند باشند نبايد تسليم گردد، و در فساد محيط حل شود، بلكه همچون گروه كوچك اصحاب كهف بايد حساب خودشان را از محيط فاسد جدا كنند، و بر ضد آن قيام نمايند. آن روز كه توانائى دارند به مبارزه ادامه دهند و در صورت عدم توانائى ، هجرت نمايند. همچنين از جمله داستانهاى اين سوره ، داستان دو نفر است كه يكى بسيار ثروتمند و مرفه اما بى ايمان و ديگرى فقير و تهيدست اما مومن بود، ولى او هرگز عزت و شرف خود را در برابر آن فرد بى ايمان از دست نداد، و تا آنجا كه مى توانست او را نصيحت و ارشاد كرد و سرانجام اعلام بيزارى نمود و پيروزى هم با او بود. تا مؤ منان در شرائطى همچون آغاز دعوت پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بدانند اگر ثروتمندان بى ايمان جنب و جوشى دارند موقت است و خاموش شدنى همانند فقر و تنگدستى افراد باايمان . بخش ديگرى از اين سوره به داستان موسى و خضر (هر چند نام خضر در اين سوره نيامده است ) اشاره مى كند كه چگونه موسى (عليه السلام ) در برابر كارهائى كه ظاهر آن زننده بود اما باطنش پر مصلحت نتوانست صبر و حوصله بخرج دهد، ولى پس از توضيحات خضر به عمق مسائل كاملا آگاه شد و از بيتابى خود پشيمان گشت . اين نيز درسى است براى همه ، تا به ظواهر حوادث و رويدادها ننگرند، و بدانند در زير اين ظواهر باطنى است بسيار عميق و پر معنى . بخش ديگرى از اين سوره ماجراى ذوالقرنين را شرح مى دهد كه چگونه شرق و غرب عالم را پيمود، و با اقوام گوناگونى كه سنن و آداب بسيار متفاوتى داشتند روبرو شد، و سرانجام با كمك گروهى از مردم به مقابله با توطئه ((ياجوج )) و ((ماجوج )) برخاست و سدى آهنين بر سر راه آنها كشيد، و نفوذشان را قطع كرد (شرح كامل همه اينها به خواست خدا بعدا خواهد آمد) تا مسلمانان با بينش وسيعتر خود را براى نفوذ در شرق و غرب جهان آماده سازند و براى مبارزه با ((ياءجوجها)) و ((ماءجوجها)) دست اتحاد بهم دهند!. جالب اينكه در اين سوره به سه داستان اشاره شده (داستان اصحاب كهف داستان موسى و خضر و داستان ذوالقرنين ) كه بر خلاف غالب داستانهاى قرآن در هيچ جاى ديگر از قرآن سخنى از اينها به ميان نيامده است (تنها در سوره انبياء آيه 96 به مسئله ياجوج و ماجوج بدون ذكر نام ذوالقرنين اشاره شده است ) و اين يكى از ويژگيهاى اين سوره است . و به هر حال محتوايش از هر نظر پر بار، و تربيت كننده مى باشد. تفسير: آغاز با نام خدا و قرآن سوره كهف همچون بعضى ديگر از سوره هاى قرآن با حمد و ستايش خداوند آغاز شده است ، و از آنجا كه حمد و ستايش بخاطر كار يا صفت مهم و شايسته اى است در اينجا ستايش را در برابر نزول قرآن كه خالى از هر گونه اعوجاج و كژى است بيان مى كند، و مى گويد: ((حمد خدائيرا كه اين كتاب آسمانى را بر بنده اش نازل كرد، و هيچگونه اعوجاج و كژى در آن قرار نداد)) (الحمد لله الذى انزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا). ((كتابى كه ثابت و پابرجا، معتدل و مستقيم ، و هم برپا دارنده جامعه انسانى و پاسدار ساير كتب آسمانى است )) (قيما). ((تا بدكاران و تيره دلان را از عذاب شديدى كه از ناحيه خدا است بترساند)) (لينذر باءسا شديدا من لدنه ). و مؤ منان راستين را كه پيوسته عمل صالح انجام مى دهند بشارت دهد كه پاداش بزرگ و نيكوئى در انتظار آنها است (و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا حسنا). اجر و پاداشى كه جاودانى است و تا ابد در آن خواهند ماند (ماكثين فيه ابدا). سپس بيكى از انحرافات عمومى مخالفان ، اعم از نصارا و يهود و مشركان ، اشاره كرده مى گويد: ديگر از هدفهاى اين كتاب آسمانى آن است كه پيامبر بوسيله آن كسانى را كه براى خدا فرزند قائل شدند انذار كند (و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولدا). هم مسيحيان را بخاطر اعتقاد به اينكه مسيح فرزند خدا است ، و هم يهود را بخاطر اعتقاد به فرزندى عزير و هم مشركان را بخاطر اينكه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند هشدار دهد. سپس به يك اصل اساسى براى ابطال اينگونه ادعاهاى پوچ و بى اساس پرداخته مى گويد: آنها هيچگونه علم و يقين به اين سخن ندارند، و اگر از پدرانشان تقليد مى كنند آنها نيز چنين بودند (ما لهم به من علم و لا لابائهم ) اما سخن بسيار بزرگ و وحشتناكى از دهان آنها خارج ميشود. (كبرت كلمة تخرج من افواههم ). خدا و جسم بودن؟ خدا و فرزند داشتن؟ خدا و نیازهای مادی؟ و بالاخره خدا و محدود بودن؟ چه سخنان وحشتناکی؟ ﴿3 سوره كهف مقدمه اين سوره 110 آيه است كه تمام آن - بجز يك آيه - (آيه 28) در مكه نازل شده است فضيلت سوره كهف در فضيلت اين سوره روايات بسيارى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و ائمه اهلبيت نقل شده كه اهميت فوق العاده محتواى آن را بيان مى كند از جمله : 1 - پيامبر فرمود: آيا سوره اى را به شما معرفى كنم كه هفتاد هزار فرشته بهنگام نزولش آنرا بدرقه كردند و عظمتش آسمان و زمين را پر كرد ياران عرض كردند آرى ؟ فرمود: آن سوره كهف است هر كس آنرا روز جمعه بخواند خداوند تا جمعه ديگر او را مى آمرزد (و طبق روايتى او را از گناه حفظ مى كند)... و به او نورى مى بخشد كه به آسمان مى تابد و از فتنه دجال محفوظ خواهد ماند. 2 - در حديث ديگرى از پيامبر مى خوانيم : هر كس 10 آيه از اول سوره كهف را حفظ كند ((دجال )) به او زيانى نمى رساند و كسى كه آيات آخر سوره را حفظ كند نور و روشنائى براى او در قيامت خواهد بود. 3 - از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : كسى كه در هر شب جمعه سوره كهف را بخواند شهيد از دنيا مى رود، و با شهداء مبعوث مى شود و در روز قيامت در صف شهداء قرار مى گيرد. بارها گفته ايم عظمت سوره هاى قرآن و آثار معنوى و بركات اخلاقيش بخاطر محتواى آن يعنى ايمان و عمل به آن است . و از آنجا كه يكى از مهمترين بخشهاى اين سوره داستان قيام جمعى از جوانان با شخصيت ، بر ضد طاغوت و دجال زمان خود بود، قيامى كه جان آنها را بخطر افكند و تا سر حد مرگ پيش رفتند، اما خدا آنها را حفظ كرد، توجه به اين واقعيت مى تواند نور ايمان را در دلهاى آماده شعله ور سازد و او را در برابر گناهان و وسوسه دجالان و حل شدن در محيط فاسد حفظ كند. توصيفهاى تكان دهنده اى كه از مجازاتهاى دوزخ در آيات اين سوره بچشم مى خورد، و همچنين سرنوشت شومى كه در انتظار مستكبران است . و در آيات اين سوره انعكاس وسيع يافته ، و توجه به علم بى پايان خدا كه در ضمن مثال جالبى در اين سوره منعكس ‍ است همگى مى تواند اين اثر را تكميل نمايد. انسان را از فتنه هاى شياطين حفظ كند، نور پاكى و عصمت در قلب او بيفشاند و سرانجام با شهدايش محشور كند. محتواى سوره كهف اين سوره با حمد و ستايش خداوند آغاز مى شود، و با توحيد و ايمان و عمل صالح پايان مى يابد. محتواى اين سوره همچون ساير سوره هاى ((مكى )) بيشتر بيان مبدء و معاد و بشارت و انذار است ، و نيز به مساله مهمى كه مسلمانان در آن روزها سخت به آن نياز داشتند اشاره مى كند، و آن اينكه يك اقليت هر چند كوچك باشد، در برابر يك اكثريت هر چند ظاهرا قوى و نيرومند باشند نبايد تسليم گردد، و در فساد محيط حل شود، بلكه همچون گروه كوچك اصحاب كهف بايد حساب خودشان را از محيط فاسد جدا كنند، و بر ضد آن قيام نمايند. آن روز كه توانائى دارند به مبارزه ادامه دهند و در صورت عدم توانائى ، هجرت نمايند. همچنين از جمله داستانهاى اين سوره ، داستان دو نفر است كه يكى بسيار ثروتمند و مرفه اما بى ايمان و ديگرى فقير و تهيدست اما مومن بود، ولى او هرگز عزت و شرف خود را در برابر آن فرد بى ايمان از دست نداد، و تا آنجا كه مى توانست او را نصيحت و ارشاد كرد و سرانجام اعلام بيزارى نمود و پيروزى هم با او بود. تا مؤ منان در شرائطى همچون آغاز دعوت پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بدانند اگر ثروتمندان بى ايمان جنب و جوشى دارند موقت است و خاموش شدنى همانند فقر و تنگدستى افراد باايمان . بخش ديگرى از اين سوره به داستان موسى و خضر (هر چند نام خضر در اين سوره نيامده است ) اشاره مى كند كه چگونه موسى (عليه السلام ) در برابر كارهائى كه ظاهر آن زننده بود اما باطنش پر مصلحت نتوانست صبر و حوصله بخرج دهد، ولى پس از توضيحات خضر به عمق مسائل كاملا آگاه شد و از بيتابى خود پشيمان گشت . اين نيز درسى است براى همه ، تا به ظواهر حوادث و رويدادها ننگرند، و بدانند در زير اين ظواهر باطنى است بسيار عميق و پر معنى . بخش ديگرى از اين سوره ماجراى ذوالقرنين را شرح مى دهد كه چگونه شرق و غرب عالم را پيمود، و با اقوام گوناگونى كه سنن و آداب بسيار متفاوتى داشتند روبرو شد، و سرانجام با كمك گروهى از مردم به مقابله با توطئه ((ياجوج )) و ((ماجوج )) برخاست و سدى آهنين بر سر راه آنها كشيد، و نفوذشان را قطع كرد (شرح كامل همه اينها به خواست خدا بعدا خواهد آمد) تا مسلمانان با بينش وسيعتر خود را براى نفوذ در شرق و غرب جهان آماده سازند و براى مبارزه با ((ياءجوجها)) و ((ماءجوجها)) دست اتحاد بهم دهند!. جالب اينكه در اين سوره به سه داستان اشاره شده (داستان اصحاب كهف داستان موسى و خضر و داستان ذوالقرنين ) كه بر خلاف غالب داستانهاى قرآن در هيچ جاى ديگر از قرآن سخنى از اينها به ميان نيامده است (تنها در سوره انبياء آيه 96 به مسئله ياجوج و ماجوج بدون ذكر نام ذوالقرنين اشاره شده است ) و اين يكى از ويژگيهاى اين سوره است . و به هر حال محتوايش از هر نظر پر بار، و تربيت كننده مى باشد. تفسير: آغاز با نام خدا و قرآن سوره كهف همچون بعضى ديگر از سوره هاى قرآن با حمد و ستايش خداوند آغاز شده است ، و از آنجا كه حمد و ستايش بخاطر كار يا صفت مهم و شايسته اى است در اينجا ستايش را در برابر نزول قرآن كه خالى از هر گونه اعوجاج و كژى است بيان مى كند، و مى گويد: ((حمد خدائيرا كه اين كتاب آسمانى را بر بنده اش نازل كرد، و هيچگونه اعوجاج و كژى در آن قرار نداد)) (الحمد لله الذى انزل على عبده الكتاب و لم يجعل له عوجا). ((كتابى كه ثابت و پابرجا، معتدل و مستقيم ، و هم برپا دارنده جامعه انسانى و پاسدار ساير كتب آسمانى است )) (قيما). ((تا بدكاران و تيره دلان را از عذاب شديدى كه از ناحيه خدا است بترساند)) (لينذر باءسا شديدا من لدنه ). و مؤ منان راستين را كه پيوسته عمل صالح انجام مى دهند بشارت دهد كه پاداش بزرگ و نيكوئى در انتظار آنها است (و يبشر المؤ منين الذين يعملون الصالحات ان لهم اجرا حسنا). اجر و پاداشى كه جاودانى است و تا ابد در آن خواهند ماند (ماكثين فيه ابدا). سپس بيكى از انحرافات عمومى مخالفان ، اعم از نصارا و يهود و مشركان ، اشاره كرده مى گويد: ديگر از هدفهاى اين كتاب آسمانى آن است كه پيامبر بوسيله آن كسانى را كه براى خدا فرزند قائل شدند انذار كند (و ينذر الذين قالوا اتخذ الله ولدا). هم مسيحيان را بخاطر اعتقاد به اينكه مسيح فرزند خدا است ، و هم يهود را بخاطر اعتقاد به فرزندى عزير و هم مشركان را بخاطر اينكه فرشتگان را دختران خدا مى پنداشتند هشدار دهد. سپس به يك اصل اساسى براى ابطال اينگونه ادعاهاى پوچ و بى اساس پرداخته مى گويد: آنها هيچگونه علم و يقين به اين سخن ندارند، و اگر از پدرانشان تقليد مى كنند آنها نيز چنين بودند (ما لهم به من علم و لا لابائهم ) اما سخن بسيار بزرگ و وحشتناكى از دهان آنها خارج ميشود. (كبرت كلمة تخرج من افواههم ). خدا و جسم بودن؟ خدا و فرزند داشتن؟ خدا و نیازهای مادی؟ و بالاخره خدا و محدود بودن؟ چه سخنان وحشتناکی؟ ﴿4