پیمایش
الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ ﴿91 فَوَرَبِّكَ لَنَسْأَلَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ ﴿92 عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ ﴿93 فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ ﴿94 إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ ﴿95 الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۚ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿96 وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِمَا يَقُولُونَ ﴿97 فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ ﴿98 وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ ﴿99 النحل بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ أَتَىٰ أَمْرُ اللَّهِ فَلَا تَسْتَعْجِلُوهُ ۚ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ ﴿1 يُنَزِّلُ الْمَلَائِكَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلَىٰ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنَا فَاتَّقُونِ ﴿2 خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ ۚ تَعَالَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ ﴿3 خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ ﴿4 وَالْأَنْعَامَ خَلَقَهَا ۗ لَكُمْ فِيهَا دِفْءٌ وَمَنَافِعُ وَمِنْهَا تَأْكُلُونَ ﴿5 وَلَكُمْ فِيهَا جَمَالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَحِينَ تَسْرَحُونَ ﴿6

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

همانان که قرآن را بخش بخش کردند [بخشی را پذیرفتند و از پذیرفتن بخشی دیگر روی گرداندند.] ﴿91 به پروردگارت سوگند، قطعاً از همه آنان بازخواست می کنیم. ﴿92 از اعمالی که همواره انجام می داده اند. ﴿93 پس آنچه را به آن مأموری اظهار کن و از مشرکان روی بگردان. ﴿94 که ما [شرّ] استهزا کنندگان را از تو بازداشته ایم. ﴿95 همانان که با خدا معبود دیگری قرار می دهند، پس خواهند دانست [که مرتکب چه خطای بزرگی شده اند و مستحقّ چه عذابی هستند.] ﴿96 ما می دانیم که تو از آنچه [مشرکان] می گویند، دلتنگ می شوی. ﴿97 پس [برای دفع دلتنگی] پروردگارت را همراه با سپاس و ستایش تسبیح گوی و از سجده کنان باش. ﴿98 و پروردگارت را تا هنگامی که تو را مرگ بیاید، بندگی کن. ﴿99 فرمان حتمی خدا [در مورد عذاب کافران ومشرکان] فرا رسیده است، پس خواستار شتاب در آن نباشید؛ او منزّه وبرتر است از آنچه شریک او قرار می دهند. ﴿1 فرشتگان را به فرمان خود همراه با روح به هر کس از بندگانش که بخواهد [برای برگزیدنش به پیامبری] نازل می کند [و به آنان فرمان می دهد] که مردم را هشدار دهید که معبودی جز من نیست؛ بنابراین از من پروا کنید. ﴿2 آسمان ها و زمین را به حق آفرید. از آنچه شریک او قرار می دهند، برتر است. ﴿3 انسان را از آبی اندک و بی ارزش آفرید، پس آن گاه [و به دور از انتظار] ستیزه جویی آشکار است. ﴿4 ودام ها را که برای شما در آنها [وسیله] گرمی و سودهاست آفرید، و از [محصولات لبنی و گوشتی] شان می خورید. ﴿5 و برای شما در آنها زیبایی [و شکوه] است، آن گاه که [آنها را] شبان گاه از چراگاه بر می گردانید و هنگامی که صبح گاهان به چراگاه می برید. ﴿6

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

تجزيه گران و التقاطيها! از آنجا كه گرفتارى هميشگى انسان به خاطر نداشتن يك ايده ئولوژى و عقيده صحيح و خلاصه پاى بند نبودن به مبدء و معاد است ، پس از شرح حالات اقوامى همچون قوم لوط و قوم شعيب و صالح كه گرفتار آنهمه بلا شدند، به مساءله ((توحيد)) و ((معاد)) باز مى گردد و در يك آيه به هر دو اشاره مى كند)) ما آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است جز به حق نيافريديم )) (و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بينهما الا بالحق ). هم نظام حاكم بر آنها حق است و حساب شده ، و هم هدف آفرينش آنها حق است ، و به همين دليل اين نظم شگرف ، و آفرينش دقيق و منظم دليل روشنى است بر آفريدگار دانا و توانائى كه او هم حق است ، بلكه حقيقت حق او است ، و هر حقى تا آنجا حق است كه با وجود بى پايانش ‍ هماهنگ است و هر چه جز او است و با او پيوندى ندارد باطل و بيهوده است . اين در مورد توحيد، سپس در رابطه با معاد مى گويد: ((ساعت موعود سرانجام به طور مسلم خواهد آمد)) (و ان الساعة لاتية ). و اگر دير آيد عاقبت بيايد. بعيد نيست كه جمله اول به منزله دليلى بر جمله دوم بوده باشد چرا كه حق بودن اين جهان پهناور در صورتى خواهد بود كه تنها براى اين چند روز زندگى مملو از ناراحتيها آفريده نشده باشد، بلكه هدفى عاليتر كه بتواند اين آفرينش بزرگ را توجيه كند در نظر باشد، بنابراين حق بودن آفرينش آسمان و زمين و عالم هستى خود دليلى است بر اينكه رستاخيزى در پيش خواهيم داشت وگرنه آفرينش بيهوده بود. (دقت كنيد). و به دنبال آن به پيامبرش دستور مى دهد كه در برابر لجاجت ، نادانيها، تعصبها، كارشكنيها و مخالفتهاى سرسختانه آنان ، ملايمت و محبت نشان ده ، و ((از گناهان آنها صرف نظر كن ، و آنها را ببخش ، بخششى زيبا كه حتى توام با ملامت نباشد)) (فاصفح الصفح الجميل ). زيرا تو با داشتن دليل روشن در راه دعوت و رسالتى كه به آن ماءمورى ، براى تحكيم پايه هاى مبدء و معاد در قلوب مردم ، نيازى به خشونت ندارى ، چرا كه منطق و عقل با تو است ، به علاوه خشونت در برابر جاهلان ، غالبا موجب افزايش خشونت و تعصب آنها است . ((صفح )) به معنى روى هر چيزى است مانند صفحه صورت و به همين جهت ((فاصفح )) به معنى روى بگردان و صرف نظر كن آمده است و از آنجا كه روى گرداندن از چيزى گاهى به خاطر بى اعتنائى و قهر كردن و مانند آنست ، و گاهى به خاطر عفو و گذشت بزرگوارانه ، لذا در آيه فوق بلافاصله آنرا با كلمه جميل (زيبا) توصيف مى كند تا معنى دوم را برساند. در روايتى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: العفو من غير عتاب : ((منظور، عفو كردن خالى از مؤ اخذه و سرزنش است )). نظير اين حديث از امام زين العابدين (عليهالسلام ) نيز نقل شده است . آيه بعد - به طورى كه جمعى از مفسران گفته اند - در واقع به منزله دليلى بر لزوم گذشت و عفو و صفح جميل است ، مى گويد: ((پروردگار، آفريننده و آگاه است )) (ان ربك هو الخلاق العليم ). او مى داند كه همه مردم يكسان نيستند، او از اسرار درون و طبايع و ميزان رشد فكرى و احساسات مختلف آنها با خبر است ، نبايد از همه آنها انتظار داشته باشى كه يكسان باشند بلكه بايد با روحيه عفو و گذشت با آنها برخورد كنى تا تدريجا تربيت شوند، به راه حق آيند. البته اين سخن به آن معنى نيست كه مردم در راه و روش خود و اعمالى كه انجام مى دهند مجبورند بلكه صرفا اشاره به يك دستور تربيتى است كه مربوط به تفاوت تفكر و استعدادها مى باشد. ذكر اين نكته نيز لازم است كه بعضى تصور كرده اند، اين دستور مخصوص دوران زندگى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مكه بوده است ، و پس از آنكه به مدينه هجرت نمود و مسلمانان قدرت يافتند اين دستور نسخ شد و دستور جهاد جاى آنرا گرفت . ولى با توجه به اينكه اين دستور در سوره هاى مدنى نيز آمده (مانند سوره بقره و سوره نور و سوره تغابن و سوره مائده كه در بعضى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور صفح و عفو داده شده و در بعضى به مؤ منان ، روشن مى شود كه اين يك دستور عمومى و ابدى است ، و اتفاقا هيچ منافاتى با دستور جهاد ندارد، زيرا هر يك از اين دو جاى مخصوص به خود دارند، در جائى بايد با عفو و گذشت پيشرفت كرد، و به هنگامى كه عفو و گذشت سبب جرات و جسارت و سوء استفاده طرف گردد چاره اى جز شدت عمل نيست . سپس به پيامبر خود دلدارى مى دهد كه از خشونت دشمنان و انبوه جمعيت آنها و امكانات فراوان مادى كه در اختيار دارند، هرگز نگران نشود، چرا كه خداوند مواهبى در اختيار او گذارده كه هيچ چيز با آن برابرى نمى كند مى گويد: ((ما به تو سوره حمد و قرآن عظيم داديم ))! (و لقد آتيناك سبعا من المثانى و القرآن العظيم ). مى دانيم ((سبع )) در لغت به معنى ((هفت )) و ((مثانى )) به معنى ((دوتاها)) است ، و بيشتر مفسران و روايات ، سبعا من المثانى را كنايه از سوره ((حمد)) گرفته اند، زيرا سوره حمد بنابر معروف ، هفت آيه است و از اين نظر كه به خاطر اهميت اين سوره و عظمت محتوايش دو بار بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل گرديده و يا اينكه از دو بخش تشكيل شده (نيمى از آن حمد و ثناى خدا است و نيمى از آن تقاضاهاى بندگان است ) و يا اينكه دوبار در هر نماز خوانده مى شود، به اين جهات ، كلمه مثانى يعنى دوتاها بر آن اطلاق شده است . بعضى از مفسران نيز اين احتمال را داده اند كه سبع اشاره به هفت سوره بزرگ آغاز قرآن است ، و مثانى كنايه از خود قرآن ،، چرا كه قرآن دو بار بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شد يكبار به طور جمعى ، و يكبار تدريجى و به حسب نيازها و در زمانهاى مختلف ، بنابراين سبعا من المثانى يعنى هفت سوره مهم ، از مجموعه قرآن . ضمنا آيه 23 ((سوره زمر)) را نيز شاهد بر اين معنى گرفته اند الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى : ((خداوند همان كسى است كه بهترين حديث را نازل فرمود، كتابى كه محتوايش هماهنگ و شبيه يكديگر، كتابى كه دوبار بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل گرديد. ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد بخصوص اينكه در رواياتى كه از ائمه اهلبيت (عليهمالسلام ) نقل شده كرارا به همين معنى يعنى سوره حمد تفسير شده است . ((راغب )) در ((مفردات )) اطلاق كلمه مثانى را بر قرآن از اين نظر مى داند كه به طور مكرر آيات آن خوانده مى شود و همين تجديد و تكرار، آن را از دستبرد حوادث ، محفوظ مى دارد (به علاوه حقيقت قرآن در هر زمان ، تكرار و تجلى تازه اى دارد كه همه اينها ايجاب مى كند به آن مثانى گفته شود) و به هر حال ذكر كلمه ((قرآن عظيم )) بعد از ذكر سوره حمد با اينكه همه جزء قرآن است ، دليل بر اهميت و عظمت اين سوره مى باشد، چرا كه بسيار مى شود جزئى از كل را به خاطر اهميتش به طور مستقل ، در برابر كل ذكر مى كنند، و اين تعبير در ادبيات عربى و فارسى و مانند آن فراوان است . خلاصه اينكه خداوند به پيامبرش اين واقعيت را بازگو مى كند كه تو داراى چنين سرمايه عظيمى هستى ، سرمايه اى همچون قرآن به عظمت تمام عالم هستى ، سرمايه اى كه تمامش نور است و بركت ، درس است و برنامه ، راهنماست و راهگشا، مخصوصا سوره حمد كه چنان محتوايش عالى است كه در يك لحظه كوتاه انسان را به خدا پيوند داده و روح او را در آستانش به تعظيم و تسليم و راز و نياز وا مى دارد. و به دنبال بيان اين موهبت بزرگ چهار دستور مهم به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد، نخست مى گويد، ((هرگز چشم خود را به نعمتهاى مادى كه به گروههائى از كفار داده ايم ميفكن )) (لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم ). اين نعمتهاى مادى نه پايدارند، نه خالى از درد سر، حتى در بهترين حالاتش نگاهدارى آن سخت مشكل است ، بنابراين چيزى نيست كه چشم تو را به سوى خود جلب كند و در برابر آن موهبت بزرگ معنوى (قرآن ) كه خدا به تو داده است ، قابل اهميت باشد، سپس اضافه مى كند ((هرگز به خاطر اين مال و ثروت و نعمتهاى مادى كه در دست آنهاست ، غمگين مباش )) (و لا تحزن عليهم ). در حقيقت دستور اول راجع به چشم ندوختن به نعمتهاى مادى است ، و دستور دوم درباره غم نخوردن در برابر محروميت از آنست . اين احتمال نيز در تفسير جمله و لا تحزن عليهم داده شده است كه اگر آنها به تو ايمان نمى آورند غمگين مباش ، زيرا ارزشى ندارند و لياقتى ، ولى تفسير اول با جمله هاى قبل مناسبتر به نظر مى رسد. به هر حال نظير همين مضمون در سوره طه آيه 131 به طور واضحتر آمده است : و لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحياة الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و ابقى : ((چشم خود را به نعمتهائى كه به گروههائى از آنها داده ايم نيفكن ، اينها گلهاى زندگى دنيا است (گلهائى ناپايدار كه زود پژمرده و پرپر مى شوند) اينها به خاطر آن است كه مى خواهيم آنها را با آن بيازمائيم ، آنچه خدا به تو روزى داده است براى تو بهتر و پايدارتر است )). دستور سومى كه به پيامبر مى دهد در زمينه تواضع و فروتنى و نرمش در برابر مؤ منان است مى فرمايد: ((بالهاى خود را براى مؤ منان بگستر و پائين بياور)) (و اخفض جناحك للمؤ منين ). اين تعبير كنايه زيبائى از تواضع و محبت و ملاطفت است همانگونه كه پرندگان به هنگامى كه مى خواهند نسبت به جوجه هاى خود اظهار محبت كنند آنها را زير بال و پر خود مى گيرند، و هيجان انگيزترين صحنه عاطفى را مجسم مى سازند، آنها را در مقابل حوادث و دشمنان حفظ مى كنند و از پراكندگى نگه مى دارند! در حقيقت اين تعبير كنائى فشرده كوتاه مطالب فراوانى را در خود نهفته دارد!. ضمنا ممكن است ذكر اين جمله بعد از دستورات فوق اشاره به اين باشد مبادا در مقابل كفار متنعم به خاطر دارا بودن نعمتهاى مادى ، تواضع و فروتنى كنى بلكه تواضع و فروتنى و محبت و عواطفت را متوجه مؤ منان ساز، هر چند دستشان از مال دنيا تهى باشد. سرانجام دستور چهارم را به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد در برابر اين افراد بى ايمان و ثروتمند محكم بايست ((و صريحا بگو من انذار كننده آشكارم )) (و قل انى انا النذير المبين ). بگو: من به شما اعلام خطر مى كنم كه خدا فرموده عذابى بر شما فرو مى فرستم ((آنگونه كه بر تقسيم كنندگان فرستادم )) (كما انزلنا على المقتسمين ) ((همان تقسيم كنندگانى كه آيات الهى را تجزيه كردند)) (الذين جعلوا القرآن عضين ). آنچه به سودشان بود گرفتند و آنچه به زيانشان بود كنار گذاشتند، در حقيقت بجاى اينكه كتاب الهى و دستوراتش رهبر و راهنماى آنها باشد به صورت آلت دست در آوردند و آنرا وسيله اى براى رسيدن به مقاصد شومشان ساختند، اگر يك كلمه به نفعشان بود به آن چسبيدند و اگر هزاران كلمه به زيانشان بود كنار گذاشتند! ﴿91 مكتبت را آشكارا بگو! در اين آيات كه آخرين آيات سوره ((حجر)) است نخست به سرنوشت ((مقتسمين )) (تجزيه گران ) كه در آيات قبل از آنها سخن به ميان آمده بود مى پردازد و مى گويد: ((سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد)) (فو ربك لنسئلنهم اجمعين )… ((از تمام كارهائى كه انجام مى دادند)) (عما كانوا يعملون ). روشن است كه سؤ ال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ، چرا كه او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمين از علم بى پايان او مخفى نيست ، بنابراين سؤ ال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد، و يا به عنوان يكنوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجوئى از كارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى كه انسان به حقايق نزديكتر و آگاهتر مى شود، دردناك و زجرآور است ، بنابراين ، در حقيقت اين پرسشها بخشى از مجازات آنهاست . ضمنا عموميت ((عما كانوا يعملون )) نشان مى دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و اين خود درسى است براى همه انسانها كه لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اينكه بعضى از مفسران اين سؤ ال را محدود مساءله توحيد و ايمان به انبياء و يا مربوط به معبودهاى مشركان دانسته اند سخنى است بى دليل بلكه مفهوم آيه كاملا تعميم دارد. و اما اين سؤ ال كه چگونه در آيه فوق خداوند تاكيد بر مساءله سؤ ال مى كند در حالى كه در سوره الرحمان آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هيچكس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ايم كه خلاصه آن اين است : در قيامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در كار نيست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و يا اينكه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا كه طبق آيه 65 سوره يس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پيكر و حتى پوست بدن مى شود. <62> سپس فرمان قاطعى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد: در برابر هياهوى مشركان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه ((آشكار آنچه را ماءموريت دارى بيان كن )) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر). ((و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى كن )) (و اعرض عن المشركين ). ((فاصدع )) از ماده ((صدع )) در لغت به معنى شكافتن به طور مطلق ، و يا شكافتن اجسام محكم است ، و از آنجا كه با شكافتن چيزى درونش آشكار مى شود، اين كلمه به معنى اظهار و افشا و آشكار كردن آمده است ، و به درد سر شديد هم ((صداع )) مى گويند، به خاطر اينكه گوئى مى خواهد سر را از هم بشكافد!. به هر حال اعراض از مشركان در اينجا يا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترك مبارزه و پيكار با آنها، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسيده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند. سپس خداوند براى تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اطمينان مى دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد. ((ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم )) (انا كفيناك المستهزئين ). ذكر اين جمله بصورت فعل ماضى با اينكه مربوط به آينده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن اين حمايت است ، يعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهيم كرد، و اين مساءله اى است حتمى و تمام شده . البته بعضى از مفسران ، حديثى نقل كرده اند، كه شش گروه (يا كمتر) هر كدام به نوعى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش ‍ مى كردند كه مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر يك از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند كه پيامبر را فراموش كردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسير آمده است ). سپس ((مستهزئين )) را چنين توصيف مى كند: ((آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتيجه شوم كار خود آگاه خواهند شد)) (الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون ). ممكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تو را استهزاء كنند! بار ديگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه مى كند: ((ما مى دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)) (و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون ). روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اينهمه بدگوئى و سخنان كفر و شرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى . ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان ((به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن )) (فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين )! چرا كه اين تسبيح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفريند، پيوندت را با خدا محكم مى كند، اراده ات را نيرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پيگيرتر و قدم را سختر مى بخشد. لذا در روايات از ابن عباس مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) غمگين مى شد به نماز بر مى خاست و ((آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )) و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار ((و همواره او را بندگى كن تا يقين فرا رسد)) (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين ). معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از ((يقين )) در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى شود، و حالت يقين براى او پيدا مى گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى خوانيم : و كنا نكذب بيوم الدين حتى اءتانا اليقين ((ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد. از اينجا روشن مى شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مى گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنابراين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست ! گفتار بى اساس و بى پايه اى است ، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤ منان و هم براى دوزخيان ، براى همه خواهد بود. ثانيا: مخاطب به اين سخن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است . و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (عليهالسلام ) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان . ﴿92 مكتبت را آشكارا بگو! در اين آيات كه آخرين آيات سوره ((حجر)) است نخست به سرنوشت ((مقتسمين )) (تجزيه گران ) كه در آيات قبل از آنها سخن به ميان آمده بود مى پردازد و مى گويد: ((سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد)) (فو ربك لنسئلنهم اجمعين )... ((از تمام كارهائى كه انجام مى دادند)) (عما كانوا يعملون ). روشن است كه سؤ ال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ، چرا كه او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمين از علم بى پايان او مخفى نيست ، بنابراين سؤ ال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد، و يا به عنوان يكنوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجوئى از كارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى كه انسان به حقايق نزديكتر و آگاهتر مى شود، دردناك و زجرآور است ، بنابراين ، در حقيقت اين پرسشها بخشى از مجازات آنهاست . ضمنا عموميت ((عما كانوا يعملون )) نشان مى دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و اين خود درسى است براى همه انسانها كه لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اينكه بعضى از مفسران اين سؤ ال را محدود مساءله توحيد و ايمان به انبياء و يا مربوط به معبودهاى مشركان دانسته اند سخنى است بى دليل بلكه مفهوم آيه كاملا تعميم دارد. و اما اين سؤ ال كه چگونه در آيه فوق خداوند تاكيد بر مساءله سؤ ال مى كند در حالى كه در سوره الرحمان آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هيچكس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ايم كه خلاصه آن اين است : در قيامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در كار نيست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و يا اينكه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا كه طبق آيه 65 سوره يس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پيكر و حتى پوست بدن مى شود. سپس فرمان قاطعى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد: در برابر هياهوى مشركان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه ((آشكار آنچه را ماءموريت دارى بيان كن )) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر). ((و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى كن )) (و اعرض عن المشركين ). ((فاصدع )) از ماده ((صدع )) در لغت به معنى شكافتن به طور مطلق ، و يا شكافتن اجسام محكم است ، و از آنجا كه با شكافتن چيزى درونش آشكار مى شود، اين كلمه به معنى اظهار و افشا و آشكار كردن آمده است ، و به درد سر شديد هم ((صداع )) مى گويند، به خاطر اينكه گوئى مى خواهد سر را از هم بشكافد!. به هر حال اعراض از مشركان در اينجا يا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترك مبارزه و پيكار با آنها، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسيده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند. سپس خداوند براى تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اطمينان مى دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد. ((ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم )) (انا كفيناك المستهزئين ). ذكر اين جمله بصورت فعل ماضى با اينكه مربوط به آينده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن اين حمايت است ، يعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهيم كرد، و اين مساءله اى است حتمى و تمام شده . البته بعضى از مفسران ، حديثى نقل كرده اند، كه شش گروه (يا كمتر) هر كدام به نوعى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش ‍ مى كردند كه مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر يك از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند كه پيامبر را فراموش كردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسير آمده است ). سپس ((مستهزئين )) را چنين توصيف مى كند: ((آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتيجه شوم كار خود آگاه خواهند شد)) (الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون ). ممكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تو را استهزاء كنند! بار ديگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه مى كند: ((ما مى دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)) (و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون ). روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اينهمه بدگوئى و سخنان كفر و شرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى . ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان ((به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن )) (فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين )! چرا كه اين تسبيح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفريند، پيوندت را با خدا محكم مى كند، اراده ات را نيرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پيگيرتر و قدم را سختر مى بخشد. لذا در روايات از ابن عباس مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) غمگين مى شد به نماز بر مى خاست و ((آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )) و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار ((و همواره او را بندگى كن تا يقين فرا رسد)) (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين ). معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از ((يقين )) در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى شود، و حالت يقين براى او پيدا مى گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى خوانيم : و كنا نكذب بيوم الدين حتى اءتانا اليقين ((ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد. از اينجا روشن مى شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مى گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنابراين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست ! گفتار بى اساس و بى پايه اى است ، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤ منان و هم براى دوزخيان ، براى همه خواهد بود. ثانيا: مخاطب به اين سخن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است . و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (عليهالسلام ) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان . ﴿93 مكتبت را آشكارا بگو! در اين آيات كه آخرين آيات سوره ((حجر)) است نخست به سرنوشت ((مقتسمين )) (تجزيه گران ) كه در آيات قبل از آنها سخن به ميان آمده بود مى پردازد و مى گويد: ((سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد)) (فو ربك لنسئلنهم اجمعين )... ((از تمام كارهائى كه انجام مى دادند)) (عما كانوا يعملون ). روشن است كه سؤ ال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ، چرا كه او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمين از علم بى پايان او مخفى نيست ، بنابراين سؤ ال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد، و يا به عنوان يكنوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجوئى از كارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى كه انسان به حقايق نزديكتر و آگاهتر مى شود، دردناك و زجرآور است ، بنابراين ، در حقيقت اين پرسشها بخشى از مجازات آنهاست . ضمنا عموميت ((عما كانوا يعملون )) نشان مى دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و اين خود درسى است براى همه انسانها كه لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اينكه بعضى از مفسران اين سؤ ال را محدود مساءله توحيد و ايمان به انبياء و يا مربوط به معبودهاى مشركان دانسته اند سخنى است بى دليل بلكه مفهوم آيه كاملا تعميم دارد. و اما اين سؤ ال كه چگونه در آيه فوق خداوند تاكيد بر مساءله سؤ ال مى كند در حالى كه در سوره الرحمان آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هيچكس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ايم كه خلاصه آن اين است : در قيامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در كار نيست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و يا اينكه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا كه طبق آيه 65 سوره يس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پيكر و حتى پوست بدن مى شود. سپس فرمان قاطعى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد: در برابر هياهوى مشركان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه ((آشكار آنچه را ماءموريت دارى بيان كن )) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر). ((و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى كن )) (و اعرض عن المشركين ). ((فاصدع )) از ماده ((صدع )) در لغت به معنى شكافتن به طور مطلق ، و يا شكافتن اجسام محكم است ، و از آنجا كه با شكافتن چيزى درونش آشكار مى شود، اين كلمه به معنى اظهار و افشا و آشكار كردن آمده است ، و به درد سر شديد هم ((صداع )) مى گويند، به خاطر اينكه گوئى مى خواهد سر را از هم بشكافد!. به هر حال اعراض از مشركان در اينجا يا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترك مبارزه و پيكار با آنها، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسيده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند. سپس خداوند براى تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اطمينان مى دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد. ((ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم )) (انا كفيناك المستهزئين ). ذكر اين جمله بصورت فعل ماضى با اينكه مربوط به آينده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن اين حمايت است ، يعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهيم كرد، و اين مساءله اى است حتمى و تمام شده . البته بعضى از مفسران ، حديثى نقل كرده اند، كه شش گروه (يا كمتر) هر كدام به نوعى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش ‍ مى كردند كه مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر يك از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند كه پيامبر را فراموش كردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسير آمده است ). سپس ((مستهزئين )) را چنين توصيف مى كند: ((آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتيجه شوم كار خود آگاه خواهند شد)) (الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون ). ممكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تو را استهزاء كنند! بار ديگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه مى كند: ((ما مى دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)) (و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون ). روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اينهمه بدگوئى و سخنان كفر و شرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى . ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان ((به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن )) (فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين )! چرا كه اين تسبيح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفريند، پيوندت را با خدا محكم مى كند، اراده ات را نيرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پيگيرتر و قدم را سختر مى بخشد. لذا در روايات از ابن عباس مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) غمگين مى شد به نماز بر مى خاست و ((آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )) و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار ((و همواره او را بندگى كن تا يقين فرا رسد)) (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين ). معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از ((يقين )) در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى شود، و حالت يقين براى او پيدا مى گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى خوانيم : و كنا نكذب بيوم الدين حتى اءتانا اليقين ((ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد. از اينجا روشن مى شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مى گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنابراين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست ! گفتار بى اساس و بى پايه اى است ، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤ منان و هم براى دوزخيان ، براى همه خواهد بود. ثانيا: مخاطب به اين سخن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است . و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (عليهالسلام ) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان . ﴿94 مكتبت را آشكارا بگو! در اين آيات كه آخرين آيات سوره ((حجر)) است نخست به سرنوشت ((مقتسمين )) (تجزيه گران ) كه در آيات قبل از آنها سخن به ميان آمده بود مى پردازد و مى گويد: ((سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد)) (فو ربك لنسئلنهم اجمعين )... ((از تمام كارهائى كه انجام مى دادند)) (عما كانوا يعملون ). روشن است كه سؤ ال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ، چرا كه او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمين از علم بى پايان او مخفى نيست ، بنابراين سؤ ال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد، و يا به عنوان يكنوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجوئى از كارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى كه انسان به حقايق نزديكتر و آگاهتر مى شود، دردناك و زجرآور است ، بنابراين ، در حقيقت اين پرسشها بخشى از مجازات آنهاست . ضمنا عموميت ((عما كانوا يعملون )) نشان مى دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و اين خود درسى است براى همه انسانها كه لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اينكه بعضى از مفسران اين سؤ ال را محدود مساءله توحيد و ايمان به انبياء و يا مربوط به معبودهاى مشركان دانسته اند سخنى است بى دليل بلكه مفهوم آيه كاملا تعميم دارد. و اما اين سؤ ال كه چگونه در آيه فوق خداوند تاكيد بر مساءله سؤ ال مى كند در حالى كه در سوره الرحمان آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هيچكس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ايم كه خلاصه آن اين است : در قيامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در كار نيست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و يا اينكه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا كه طبق آيه 65 سوره يس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پيكر و حتى پوست بدن مى شود. سپس فرمان قاطعى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد: در برابر هياهوى مشركان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه ((آشكار آنچه را ماءموريت دارى بيان كن )) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر). ((و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى كن )) (و اعرض عن المشركين ). ((فاصدع )) از ماده ((صدع )) در لغت به معنى شكافتن به طور مطلق ، و يا شكافتن اجسام محكم است ، و از آنجا كه با شكافتن چيزى درونش آشكار مى شود، اين كلمه به معنى اظهار و افشا و آشكار كردن آمده است ، و به درد سر شديد هم ((صداع )) مى گويند، به خاطر اينكه گوئى مى خواهد سر را از هم بشكافد!. به هر حال اعراض از مشركان در اينجا يا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترك مبارزه و پيكار با آنها، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسيده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند. سپس خداوند براى تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اطمينان مى دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد. ((ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم )) (انا كفيناك المستهزئين ). ذكر اين جمله بصورت فعل ماضى با اينكه مربوط به آينده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن اين حمايت است ، يعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهيم كرد، و اين مساءله اى است حتمى و تمام شده . البته بعضى از مفسران ، حديثى نقل كرده اند، كه شش گروه (يا كمتر) هر كدام به نوعى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش ‍ مى كردند كه مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر يك از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند كه پيامبر را فراموش كردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسير آمده است ). سپس ((مستهزئين )) را چنين توصيف مى كند: ((آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتيجه شوم كار خود آگاه خواهند شد)) (الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون ). ممكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تو را استهزاء كنند! بار ديگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه مى كند: ((ما مى دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)) (و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون ). روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اينهمه بدگوئى و سخنان كفر و شرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى . ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان ((به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن )) (فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين )! چرا كه اين تسبيح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفريند، پيوندت را با خدا محكم مى كند، اراده ات را نيرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پيگيرتر و قدم را سختر مى بخشد. لذا در روايات از ابن عباس مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) غمگين مى شد به نماز بر مى خاست و ((آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )) و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار ((و همواره او را بندگى كن تا يقين فرا رسد)) (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين ). معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از ((يقين )) در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى شود، و حالت يقين براى او پيدا مى گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى خوانيم : و كنا نكذب بيوم الدين حتى اءتانا اليقين ((ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد. از اينجا روشن مى شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مى گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنابراين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست ! گفتار بى اساس و بى پايه اى است ، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤ منان و هم براى دوزخيان ، براى همه خواهد بود. ثانيا: مخاطب به اين سخن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است . و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (عليهالسلام ) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان . ﴿95 مكتبت را آشكارا بگو! در اين آيات كه آخرين آيات سوره ((حجر)) است نخست به سرنوشت ((مقتسمين )) (تجزيه گران ) كه در آيات قبل از آنها سخن به ميان آمده بود مى پردازد و مى گويد: ((سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد)) (فو ربك لنسئلنهم اجمعين )... ((از تمام كارهائى كه انجام مى دادند)) (عما كانوا يعملون ). روشن است كه سؤ ال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ، چرا كه او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمين از علم بى پايان او مخفى نيست ، بنابراين سؤ ال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد، و يا به عنوان يكنوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجوئى از كارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى كه انسان به حقايق نزديكتر و آگاهتر مى شود، دردناك و زجرآور است ، بنابراين ، در حقيقت اين پرسشها بخشى از مجازات آنهاست . ضمنا عموميت ((عما كانوا يعملون )) نشان مى دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و اين خود درسى است براى همه انسانها كه لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اينكه بعضى از مفسران اين سؤ ال را محدود مساءله توحيد و ايمان به انبياء و يا مربوط به معبودهاى مشركان دانسته اند سخنى است بى دليل بلكه مفهوم آيه كاملا تعميم دارد. و اما اين سؤ ال كه چگونه در آيه فوق خداوند تاكيد بر مساءله سؤ ال مى كند در حالى كه در سوره الرحمان آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هيچكس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ايم كه خلاصه آن اين است : در قيامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در كار نيست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و يا اينكه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا كه طبق آيه 65 سوره يس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پيكر و حتى پوست بدن مى شود. سپس فرمان قاطعى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد: در برابر هياهوى مشركان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه ((آشكار آنچه را ماءموريت دارى بيان كن )) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر). ((و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى كن )) (و اعرض عن المشركين ). ((فاصدع )) از ماده ((صدع )) در لغت به معنى شكافتن به طور مطلق ، و يا شكافتن اجسام محكم است ، و از آنجا كه با شكافتن چيزى درونش آشكار مى شود، اين كلمه به معنى اظهار و افشا و آشكار كردن آمده است ، و به درد سر شديد هم ((صداع )) مى گويند، به خاطر اينكه گوئى مى خواهد سر را از هم بشكافد!. به هر حال اعراض از مشركان در اينجا يا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترك مبارزه و پيكار با آنها، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسيده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند. سپس خداوند براى تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اطمينان مى دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد. ((ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم )) (انا كفيناك المستهزئين ). ذكر اين جمله بصورت فعل ماضى با اينكه مربوط به آينده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن اين حمايت است ، يعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهيم كرد، و اين مساءله اى است حتمى و تمام شده . البته بعضى از مفسران ، حديثى نقل كرده اند، كه شش گروه (يا كمتر) هر كدام به نوعى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش ‍ مى كردند كه مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر يك از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند كه پيامبر را فراموش كردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسير آمده است ). سپس ((مستهزئين )) را چنين توصيف مى كند: ((آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتيجه شوم كار خود آگاه خواهند شد)) (الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون ). ممكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تو را استهزاء كنند! بار ديگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه مى كند: ((ما مى دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)) (و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون ). روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اينهمه بدگوئى و سخنان كفر و شرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى . ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان ((به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن )) (فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين )! چرا كه اين تسبيح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفريند، پيوندت را با خدا محكم مى كند، اراده ات را نيرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پيگيرتر و قدم را سختر مى بخشد. لذا در روايات از ابن عباس مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) غمگين مى شد به نماز بر مى خاست و ((آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )) و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار ((و همواره او را بندگى كن تا يقين فرا رسد)) (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين ). معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از ((يقين )) در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى شود، و حالت يقين براى او پيدا مى گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى خوانيم : و كنا نكذب بيوم الدين حتى اءتانا اليقين ((ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد. از اينجا روشن مى شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مى گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنابراين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست ! گفتار بى اساس و بى پايه اى است ، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤ منان و هم براى دوزخيان ، براى همه خواهد بود. ثانيا: مخاطب به اين سخن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است . و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (عليهالسلام ) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان . ﴿96 مكتبت را آشكارا بگو! در اين آيات كه آخرين آيات سوره ((حجر)) است نخست به سرنوشت ((مقتسمين )) (تجزيه گران ) كه در آيات قبل از آنها سخن به ميان آمده بود مى پردازد و مى گويد: ((سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد)) (فو ربك لنسئلنهم اجمعين )... ((از تمام كارهائى كه انجام مى دادند)) (عما كانوا يعملون ). روشن است كه سؤ ال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ، چرا كه او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمين از علم بى پايان او مخفى نيست ، بنابراين سؤ ال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد، و يا به عنوان يكنوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجوئى از كارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى كه انسان به حقايق نزديكتر و آگاهتر مى شود، دردناك و زجرآور است ، بنابراين ، در حقيقت اين پرسشها بخشى از مجازات آنهاست . ضمنا عموميت ((عما كانوا يعملون )) نشان مى دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و اين خود درسى است براى همه انسانها كه لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اينكه بعضى از مفسران اين سؤ ال را محدود مساءله توحيد و ايمان به انبياء و يا مربوط به معبودهاى مشركان دانسته اند سخنى است بى دليل بلكه مفهوم آيه كاملا تعميم دارد. و اما اين سؤ ال كه چگونه در آيه فوق خداوند تاكيد بر مساءله سؤ ال مى كند در حالى كه در سوره الرحمان آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هيچكس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ايم كه خلاصه آن اين است : در قيامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در كار نيست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و يا اينكه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا كه طبق آيه 65 سوره يس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پيكر و حتى پوست بدن مى شود. سپس فرمان قاطعى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد: در برابر هياهوى مشركان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه ((آشكار آنچه را ماءموريت دارى بيان كن )) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر). ((و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى كن )) (و اعرض عن المشركين ). ((فاصدع )) از ماده ((صدع )) در لغت به معنى شكافتن به طور مطلق ، و يا شكافتن اجسام محكم است ، و از آنجا كه با شكافتن چيزى درونش آشكار مى شود، اين كلمه به معنى اظهار و افشا و آشكار كردن آمده است ، و به درد سر شديد هم ((صداع )) مى گويند، به خاطر اينكه گوئى مى خواهد سر را از هم بشكافد!. به هر حال اعراض از مشركان در اينجا يا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترك مبارزه و پيكار با آنها، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسيده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند. سپس خداوند براى تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اطمينان مى دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد. ((ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم )) (انا كفيناك المستهزئين ). ذكر اين جمله بصورت فعل ماضى با اينكه مربوط به آينده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن اين حمايت است ، يعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهيم كرد، و اين مساءله اى است حتمى و تمام شده . البته بعضى از مفسران ، حديثى نقل كرده اند، كه شش گروه (يا كمتر) هر كدام به نوعى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش ‍ مى كردند كه مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر يك از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند كه پيامبر را فراموش كردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسير آمده است ). سپس ((مستهزئين )) را چنين توصيف مى كند: ((آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتيجه شوم كار خود آگاه خواهند شد)) (الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون ). ممكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تو را استهزاء كنند! بار ديگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه مى كند: ((ما مى دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)) (و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون ). روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اينهمه بدگوئى و سخنان كفر و شرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى . ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان ((به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن )) (فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين )! چرا كه اين تسبيح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفريند، پيوندت را با خدا محكم مى كند، اراده ات را نيرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پيگيرتر و قدم را سختر مى بخشد. لذا در روايات از ابن عباس مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) غمگين مى شد به نماز بر مى خاست و ((آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )) و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار ((و همواره او را بندگى كن تا يقين فرا رسد)) (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين ). معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از ((يقين )) در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى شود، و حالت يقين براى او پيدا مى گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى خوانيم : و كنا نكذب بيوم الدين حتى اءتانا اليقين ((ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد. از اينجا روشن مى شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مى گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنابراين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست ! گفتار بى اساس و بى پايه اى است ، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤ منان و هم براى دوزخيان ، براى همه خواهد بود. ثانيا: مخاطب به اين سخن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است . و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (عليهالسلام ) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان . ﴿97 مكتبت را آشكارا بگو! در اين آيات كه آخرين آيات سوره ((حجر)) است نخست به سرنوشت ((مقتسمين )) (تجزيه گران ) كه در آيات قبل از آنها سخن به ميان آمده بود مى پردازد و مى گويد: ((سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد)) (فو ربك لنسئلنهم اجمعين )... ((از تمام كارهائى كه انجام مى دادند)) (عما كانوا يعملون ). روشن است كه سؤ ال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ، چرا كه او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمين از علم بى پايان او مخفى نيست ، بنابراين سؤ ال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد، و يا به عنوان يكنوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجوئى از كارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى كه انسان به حقايق نزديكتر و آگاهتر مى شود، دردناك و زجرآور است ، بنابراين ، در حقيقت اين پرسشها بخشى از مجازات آنهاست . ضمنا عموميت ((عما كانوا يعملون )) نشان مى دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و اين خود درسى است براى همه انسانها كه لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اينكه بعضى از مفسران اين سؤ ال را محدود مساءله توحيد و ايمان به انبياء و يا مربوط به معبودهاى مشركان دانسته اند سخنى است بى دليل بلكه مفهوم آيه كاملا تعميم دارد. و اما اين سؤ ال كه چگونه در آيه فوق خداوند تاكيد بر مساءله سؤ ال مى كند در حالى كه در سوره الرحمان آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هيچكس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ايم كه خلاصه آن اين است : در قيامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در كار نيست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و يا اينكه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا كه طبق آيه 65 سوره يس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پيكر و حتى پوست بدن مى شود. سپس فرمان قاطعى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد: در برابر هياهوى مشركان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه ((آشكار آنچه را ماءموريت دارى بيان كن )) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر). ((و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى كن )) (و اعرض عن المشركين ). ((فاصدع )) از ماده ((صدع )) در لغت به معنى شكافتن به طور مطلق ، و يا شكافتن اجسام محكم است ، و از آنجا كه با شكافتن چيزى درونش آشكار مى شود، اين كلمه به معنى اظهار و افشا و آشكار كردن آمده است ، و به درد سر شديد هم ((صداع )) مى گويند، به خاطر اينكه گوئى مى خواهد سر را از هم بشكافد!. به هر حال اعراض از مشركان در اينجا يا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترك مبارزه و پيكار با آنها، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسيده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند. سپس خداوند براى تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اطمينان مى دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد. ((ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم )) (انا كفيناك المستهزئين ). ذكر اين جمله بصورت فعل ماضى با اينكه مربوط به آينده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن اين حمايت است ، يعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهيم كرد، و اين مساءله اى است حتمى و تمام شده . البته بعضى از مفسران ، حديثى نقل كرده اند، كه شش گروه (يا كمتر) هر كدام به نوعى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش ‍ مى كردند كه مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر يك از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند كه پيامبر را فراموش كردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسير آمده است ). سپس ((مستهزئين )) را چنين توصيف مى كند: ((آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتيجه شوم كار خود آگاه خواهند شد)) (الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون ). ممكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تو را استهزاء كنند! بار ديگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه مى كند: ((ما مى دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)) (و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون ). روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اينهمه بدگوئى و سخنان كفر و شرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى . ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان ((به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن )) (فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين )! چرا كه اين تسبيح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفريند، پيوندت را با خدا محكم مى كند، اراده ات را نيرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پيگيرتر و قدم را سختر مى بخشد. لذا در روايات از ابن عباس مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) غمگين مى شد به نماز بر مى خاست و ((آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )) و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار ((و همواره او را بندگى كن تا يقين فرا رسد)) (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين ). معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از ((يقين )) در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى شود، و حالت يقين براى او پيدا مى گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى خوانيم : و كنا نكذب بيوم الدين حتى اءتانا اليقين ((ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد. از اينجا روشن مى شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مى گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنابراين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست ! گفتار بى اساس و بى پايه اى است ، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤ منان و هم براى دوزخيان ، براى همه خواهد بود. ثانيا: مخاطب به اين سخن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است . و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (عليهالسلام ) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان . ﴿98 مكتبت را آشكارا بگو! در اين آيات كه آخرين آيات سوره ((حجر)) است نخست به سرنوشت ((مقتسمين )) (تجزيه گران ) كه در آيات قبل از آنها سخن به ميان آمده بود مى پردازد و مى گويد: ((سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد)) (فو ربك لنسئلنهم اجمعين )... ((از تمام كارهائى كه انجام مى دادند)) (عما كانوا يعملون ). روشن است كه سؤ ال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ، چرا كه او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمين از علم بى پايان او مخفى نيست ، بنابراين سؤ ال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش پى ببرد، و يا به عنوان يكنوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجوئى از كارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى كه انسان به حقايق نزديكتر و آگاهتر مى شود، دردناك و زجرآور است ، بنابراين ، در حقيقت اين پرسشها بخشى از مجازات آنهاست . ضمنا عموميت ((عما كانوا يعملون )) نشان مى دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و اين خود درسى است براى همه انسانها كه لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اينكه بعضى از مفسران اين سؤ ال را محدود مساءله توحيد و ايمان به انبياء و يا مربوط به معبودهاى مشركان دانسته اند سخنى است بى دليل بلكه مفهوم آيه كاملا تعميم دارد. و اما اين سؤ ال كه چگونه در آيه فوق خداوند تاكيد بر مساءله سؤ ال مى كند در حالى كه در سوره الرحمان آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هيچكس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ايم كه خلاصه آن اين است : در قيامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در كار نيست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و يا اينكه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا كه طبق آيه 65 سوره يس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پيكر و حتى پوست بدن مى شود. سپس فرمان قاطعى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد: در برابر هياهوى مشركان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه ((آشكار آنچه را ماءموريت دارى بيان كن )) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر). ((و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى كن )) (و اعرض عن المشركين ). ((فاصدع )) از ماده ((صدع )) در لغت به معنى شكافتن به طور مطلق ، و يا شكافتن اجسام محكم است ، و از آنجا كه با شكافتن چيزى درونش آشكار مى شود، اين كلمه به معنى اظهار و افشا و آشكار كردن آمده است ، و به درد سر شديد هم ((صداع )) مى گويند، به خاطر اينكه گوئى مى خواهد سر را از هم بشكافد!. به هر حال اعراض از مشركان در اينجا يا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترك مبارزه و پيكار با آنها، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسيده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند. سپس خداوند براى تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اطمينان مى دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد. ((ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم )) (انا كفيناك المستهزئين ). ذكر اين جمله بصورت فعل ماضى با اينكه مربوط به آينده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن اين حمايت است ، يعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهيم كرد، و اين مساءله اى است حتمى و تمام شده . البته بعضى از مفسران ، حديثى نقل كرده اند، كه شش گروه (يا كمتر) هر كدام به نوعى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش ‍ مى كردند كه مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر يك از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند كه پيامبر را فراموش كردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسير آمده است ). سپس ((مستهزئين )) را چنين توصيف مى كند: ((آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتيجه شوم كار خود آگاه خواهند شد)) (الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون ). ممكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تو را استهزاء كنند! بار ديگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه مى كند: ((ما مى دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)) (و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون ). روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اينهمه بدگوئى و سخنان كفر و شرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى . ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان ((به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن )) (فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين )! چرا كه اين تسبيح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفريند، پيوندت را با خدا محكم مى كند، اراده ات را نيرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پيگيرتر و قدم را سختر مى بخشد. لذا در روايات از ابن عباس مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) غمگين مى شد به نماز بر مى خاست و ((آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )) و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار ((و همواره او را بندگى كن تا يقين فرا رسد)) (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين ). معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از ((يقين )) در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند ترديد به خود راه دهد. و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى شود، و حالت يقين براى او پيدا مى گردد. در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى خوانيم : و كنا نكذب بيوم الدين حتى اءتانا اليقين ((ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد. از اينجا روشن مى شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مى گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنابراين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست ! گفتار بى اساس و بى پايه اى است ، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤ منان و هم براى دوزخيان ، براى همه خواهد بود. ثانيا: مخاطب به اين سخن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است . و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (عليهالسلام ) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان . ﴿99 سوره نحل مقدمه اين سوره 128 آيه دارد كه قسمتى از آن در مكه و قسمتى در مدينه نازل گرديده است . محتواى سوره گرچه بعضى از مفسران تمام آيات اين سوره را مكى ميدانند، ولى بيشتر مفسران عقيده دارند كه قسمتى از آيات آن در مكه و قسمتى در مدينه نازل شده است ، و با توجه به آنچه از محتواى سوره هاى مكى و مدنى ميدانيم ، اين سخن صحيحتر به نظر ميرسد بخصوص كه در بعضى از آيات آن مانند آيه 41 (و الذين هاجروا فى الله … و آيه 101 (ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا فصبروا…) صريحا بحث از هجرت و يا هجرت و جهاد هر دو به ميان آمده ، و ميدانيم اين دو موضوع تناسب با حوادث بعد از هجرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دارد. و اگر هجرت را كه در آيه 41 به آن اشاره شده مربوط به هجرت نخستين يعنى هجرت گروهى از مسلمانان به سرپرستى جعفر بن ابى طالب از مكه به حبشه بدانيم ، هجرت و جهاد كه در آيه 101 با هم ذكر شده است بسيار بعيد است كه اشاره به اين هجرت بوده باشد و جز بر هجرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مدينه قابل تطبيق نيست . به علاوه معروف در تفسير آيه 126 و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به … اين است كه در جريان جنگ احد نازل گرديده است و جنگ احد بعد از هجرت است . روى اين جهات ، بعضى از مفسران گفته اند كه چهل آيه نخستين اين سوره در مكه نازل شده است و بقيه آن در مدينه ، در حالى كه بعضى ديگر همه آيات آن را مكى ميدانند، جز سه آيه آن را كه مى گويند در رابطه با غزوه احد نازل گرديده است : قدر مسلم اين است كه اين سوره را بايد تركيبى از آيات مكى و مدنى دانست ، هر چند دقيقا نميتوان - جز در موارد معينى - مكى و مدنى بودن يك يك آيات آنرا مشخص ساخت . و به هر حال در آيات اين سوره هم بحثهاى خاص سوره هاى مكى ديده مى شود (مانند بحث قاطع از توحيد و معاد و مبارزه شديد با شرك و بت پرستى ) و هم بحثهاى مخصوص سوره هاى (مدنى مانند بحث از احكام اجتماعى و مسائل مربوط به جهاد و هجرت ). و بطور كلى ميتوان گفت كه محتواى اين سوره را امور زير تشكيل ميدهد كه به شكل جالب و متناسبى با هم آميخته شده است : 1 - بيش از همه بحث از نعمتهاى خداوند در اين سوره به ميان آمده و آنچنان ريزهكاريهاى آن تشريح گرديده كه حس شكرگزارى هر انسان آزاده اى را بيدار ميكند، و از اين راه او را به آفريننده اينهمه نعمت و موهبت نزديك مى سازد. اين نعمتها شامل نعمتهاى مربوط به باران ، نور آفتاب ، انواع گياهان و ميوه ها و مواد غذائى ديگر، و حيواناتى كه خدمتگزار انسانها هستند و منافع و بركاتى كه از اين حيوانات عائد انسان مى شود و انواع وسائل زندگى و حتى نعمت فرزند و همسر، و خلاصه شامل انواع طيبات ميگردد. و درست به همين علت است كه بعضى آنرا سوره ((نعم )) (جمع نعمت ) ناميده اند. ولى مشهور و معروف در نامگذارى اين سوره همان سوره نحل است ، چرا كه ضمن بر شمردن نعمتهاى گوناگون الهى اشاره اى كوتاه و پر معنى و عجيب به زنبور عسل كرده ، مخصوصا روى ماده غذائى مهمى كه از آن عائد انسانها مى شود، و نشانه هاى توحيدى كه در زندگى اين حشره وجود دارد تكيه نموده است . 2 - بخش ديگرى از آن از دلائل توحيد و عظمت خلقت خدا، و معاد، و تهديد مشركان و مجرمان بحث ميكند. 3 - قسمت ديگرى از آن از احكام مختلف اسلامى همانند دستور به عدل و احسان و هجرت و جهاد و نهى از فحشاء و منكر و ظلم و ستم و پيمانشكنى و همچنين دعوت به شكرگزارى از نعمتهاى او سخن مى گويد، و در همين رابطه از ابراهيم قهرمان توحيد به عنوان يك بنده شكرگزار در چند آيه نام ميبرد. 4 - بخش ديگرى از بدعتهاى مشركان سخن مى گويد و در همين رابطه ، مثلهاى حسى جالبى ذكر ميكند. 5 - و بالاخره در قسمت ديگرى انسانها را از وسوسه هاى شيطان بر حذر ميدارد. فضيلت سوره در بعضى از روايات از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در فضيلت اين سوره چنين نقل شده كه فرمود: من قراها لم يحاسبه الله تعالى بالنعم التى انعمها عليه فى دار الدنيا: كسى كه اين سوره را بخواند خداوند او را در برابر نعمتهائى كه در اين جهان به او بخشيده محاسبه نخواهد كرد. <1> روشن است تلاوت اين آيات كه قسمت مهمى از نعمتهاى الهى را بر شمرده ، آنهم تلاوتى توام با تفكر و سپس تصميم گيرى و عمل ، و گام نهادن در طريق شكرگزارى ، سبب مى شود كه هر نعمتى را درست در هدفى كه براى آن آفريده شده است مصرف كنند، و با چنين حالى ديگر چه محاسبهاى از او خواهند كشيد مگر نعمت را بجا مصرف ننموده است ؟!. تفسير : فرمان عذاب نزديك است همانگونه كه قبلا گفته شد قسمت مهمى از آيات آغاز اين سوره در مكه نازل شده است ، در همان ايام كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) درگيرى شديدى با مشركان و بت پرستان داشت ، و هر روز در برابر دعوت حيات آفرين و آزادى بخش او به بهانه هائى متوسل ميشدند، از جمله اينكه هر گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آنها را تهديد به عذاب الهى ميكرد بعضى از لجوجان ميگفتند اگر اين عذاب و كيفر كه ميگوئى راست است پس چرا به سراغ ما نمى آيد؟ و شايد گاهى اضافه ميكردند كه اگر فرضا عذابى در كار باشد ما دست به دامن بتها ميشويم تا در پيشگاه خدا شفاعت كنند تا اين عذاب را از ما بردارد، مگر نه اين است كه آنها شفيعان درگاه اويند؟! نخستين آيه اين سوره ، خط بطلان بر اين اوهام كشيده و مى گويد: عجله نكنيد فرمان خدا براى مجازات مشركان و مجرمان ، قطعا فرا رسيده است (اتى امر الله فلا تستعجلوه ). و اگر فكر ميكنيد بتان شفيعان درگاه اويند سخت در اشتباهيد خداوند منزه و برتر از آنست كه آنها براى او شريك مى سازند (سبحانه و تعالى عما يشركون ). بنابر اين ((امر الله )) در آيه فوق اشاره به فرمان خداوند در مورد عذاب مشركان است ، و كلمه ((اتى )) هر چند فعل ماضى است و به معنى تحقق اين فرمان در گذشته است ، اما مفهوم آن مضارعى است كه قطعا تحقق مى يابد، و اين در قرآن فراوان است كه مضارع قطعى الوقوع با صيغه ماضى ذكر مى شود. بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه امر الله اشاره به خود عذاب است نه فرمان عذاب ، و بعضى نيز آن را به معنى روز قيامت گرفته اند، ولى تفسيرى كه ذكر كرديم از همه اينها نزديكتر به نظر ميرسد. و از آنجا كه هيچ مجازات و كيفرى بدون بيان كافى و اتمام حجت عادلانه نيست ، در آيه بعد اضافه ميكند خداوند فرشتگان را با روح الهى به فرمانش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد نازل ميكند (ينزل الملائكة بالروح من امره على من يشاء من عباده ). <2> ((و به آنها دستور ميدهد كه مردم را انذار كنيد و از شرك و بت پرستى بترسانيد، و بگوئيد معبودى جز من نيست )) (ان انذروا انه لا اله الا انا). ((بنابر اين تنها از مخالفت من بپرهيزيد و در برابر من احساس ‍ مسئوليت كنيد (فاتقون ). در اينكه منظور از ((روح )) در اين آيه چيست ؟ مفسران گفتگوى بسيار كرده اند، ولى ظاهر اين است كه منظور از آن ، وحى و قرآن و نبوت است كه مايه حيات و زندگى انسانها است . گرچه بعضى از مفسران ، وحى را از قرآن ، و هر دو را از نبوت در اينجا جدا كرده اند و به صورت سه تفسير بيان داشته اند، ولى ظاهر اين است كه همه به يك حقيقت باز ميگردد. و به هر حال ((روح )) در اينجا جنبه معنوى دارد، و اشاره به هر چيزى است كه مايه حيات دلها است و سبب تربيت نفوس و هدايت عقلها ميگردد، همانگونه كه در آيه 24 سوره انفال ميخوانيم : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم : اى كسانى كه ايمان آورده ايد اجابت كنيد دعوت خدا و پيامبرش را هنگامى كه شما را به چيزى فرا ميخواند كه مايه حيات و زندگى شما است )). و در سوره غافر آيه 15 ميخوانيم يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده : ((او روح را به فرمانش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد القا ميكند)) و در سوره شورى آيه 52 چنين آمده : و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان : ((اين گونه ، روحى را به فرمان خود بر تو وحى فرستاديم ، تو پيش از آن ، از كتاب و ايمان آگاه نبودى ))! روشن است كه ((روح )) در اين آيات به معنى ((قرآن )) و ((محتواى وحى )) و ((فرمان نبوت )) است . گرچه روح در ساير آيات قرآن به معانى ديگرى نيز آمده است ولى با توجه به قرائنى كه ذكر شد مفهوم روح در آيه مورد بحث ، قرآن و محتواى وحى مى باشد. ذكر اين نكته نيز لازم است جمله ((على من يشاء من عباده )) (بر هر كس از بندگانش بخواهد) هرگز به اين معنى نيست كه موهبت وحى و نبوت بى حساب و كتاب است ، زيرا ((مشيت )) الهى هرگز از ((حكمت )) او جدا نمى باشد، و به مقتضاى حكيم بودنش اين موهبت را در محل شايسته و لايق قرار ميدهد: الله اعلم حيث يجعل رسالته : ((خداوند ميداند رسالت خود را در كجا قرار دهد)) (انعام - 124). اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه اگر نخستين فرمان الهى به پيامبران ، به مقتضاى جمله ((ان انذروا)) انذار و بيم دادن است ، به خاطر اين است كه براى بيدار كردن يك قوم گمراه و آلوده به شرك و فساد هيچ چيز مؤ ثرتر از انذار نيست ، انذارى بيدار كننده ، آگاه كننده و حركت آفرين !. درست است كه انسان هم طالب سود است ، و هم دافع زيان ، ولى تجربه نشان داده كه تشويق در افراد آماده تر اثر ميگذارد، در حالى كه اثر تهديد در آنها كه آلوده ترند بيشتر است ، و براى آغاز نبوت بايد انذارهاى كوبنده در راس برنامه باشد. ﴿1 سوره نحل مقدمه اين سوره 128 آيه دارد كه قسمتى از آن در مكه و قسمتى در مدينه نازل گرديده است . محتواى سوره گرچه بعضى از مفسران تمام آيات اين سوره را مكى ميدانند، ولى بيشتر مفسران عقيده دارند كه قسمتى از آيات آن در مكه و قسمتى در مدينه نازل شده است ، و با توجه به آنچه از محتواى سوره هاى مكى و مدنى ميدانيم ، اين سخن صحيحتر به نظر ميرسد بخصوص كه در بعضى از آيات آن مانند آيه 41 (و الذين هاجروا فى الله ... و آيه 101 (ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا فصبروا...) صريحا بحث از هجرت و يا هجرت و جهاد هر دو به ميان آمده ، و ميدانيم اين دو موضوع تناسب با حوادث بعد از هجرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دارد. و اگر هجرت را كه در آيه 41 به آن اشاره شده مربوط به هجرت نخستين يعنى هجرت گروهى از مسلمانان به سرپرستى جعفر بن ابى طالب از مكه به حبشه بدانيم ، هجرت و جهاد كه در آيه 101 با هم ذكر شده است بسيار بعيد است كه اشاره به اين هجرت بوده باشد و جز بر هجرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مدينه قابل تطبيق نيست . به علاوه معروف در تفسير آيه 126 و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ... اين است كه در جريان جنگ احد نازل گرديده است و جنگ احد بعد از هجرت است . روى اين جهات ، بعضى از مفسران گفته اند كه چهل آيه نخستين اين سوره در مكه نازل شده است و بقيه آن در مدينه ، در حالى كه بعضى ديگر همه آيات آن را مكى ميدانند، جز سه آيه آن را كه مى گويند در رابطه با غزوه احد نازل گرديده است : قدر مسلم اين است كه اين سوره را بايد تركيبى از آيات مكى و مدنى دانست ، هر چند دقيقا نميتوان - جز در موارد معينى - مكى و مدنى بودن يك يك آيات آنرا مشخص ساخت . و به هر حال در آيات اين سوره هم بحثهاى خاص سوره هاى مكى ديده مى شود (مانند بحث قاطع از توحيد و معاد و مبارزه شديد با شرك و بت پرستى ) و هم بحثهاى مخصوص سوره هاى (مدنى مانند بحث از احكام اجتماعى و مسائل مربوط به جهاد و هجرت ). و بطور كلى ميتوان گفت كه محتواى اين سوره را امور زير تشكيل ميدهد كه به شكل جالب و متناسبى با هم آميخته شده است : 1 - بيش از همه بحث از نعمتهاى خداوند در اين سوره به ميان آمده و آنچنان ريزهكاريهاى آن تشريح گرديده كه حس شكرگزارى هر انسان آزاده اى را بيدار ميكند، و از اين راه او را به آفريننده اينهمه نعمت و موهبت نزديك مى سازد. اين نعمتها شامل نعمتهاى مربوط به باران ، نور آفتاب ، انواع گياهان و ميوه ها و مواد غذائى ديگر، و حيواناتى كه خدمتگزار انسانها هستند و منافع و بركاتى كه از اين حيوانات عائد انسان مى شود و انواع وسائل زندگى و حتى نعمت فرزند و همسر، و خلاصه شامل انواع طيبات ميگردد. و درست به همين علت است كه بعضى آنرا سوره ((نعم )) (جمع نعمت ) ناميده اند. ولى مشهور و معروف در نامگذارى اين سوره همان سوره نحل است ، چرا كه ضمن بر شمردن نعمتهاى گوناگون الهى اشاره اى كوتاه و پر معنى و عجيب به زنبور عسل كرده ، مخصوصا روى ماده غذائى مهمى كه از آن عائد انسانها مى شود، و نشانه هاى توحيدى كه در زندگى اين حشره وجود دارد تكيه نموده است . 2 - بخش ديگرى از آن از دلائل توحيد و عظمت خلقت خدا، و معاد، و تهديد مشركان و مجرمان بحث ميكند. 3 - قسمت ديگرى از آن از احكام مختلف اسلامى همانند دستور به عدل و احسان و هجرت و جهاد و نهى از فحشاء و منكر و ظلم و ستم و پيمانشكنى و همچنين دعوت به شكرگزارى از نعمتهاى او سخن مى گويد، و در همين رابطه از ابراهيم قهرمان توحيد به عنوان يك بنده شكرگزار در چند آيه نام ميبرد. 4 - بخش ديگرى از بدعتهاى مشركان سخن مى گويد و در همين رابطه ، مثلهاى حسى جالبى ذكر ميكند. 5 - و بالاخره در قسمت ديگرى انسانها را از وسوسه هاى شيطان بر حذر ميدارد. فضيلت سوره در بعضى از روايات از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در فضيلت اين سوره چنين نقل شده كه فرمود: من قراها لم يحاسبه الله تعالى بالنعم التى انعمها عليه فى دار الدنيا: كسى كه اين سوره را بخواند خداوند او را در برابر نعمتهائى كه در اين جهان به او بخشيده محاسبه نخواهد كرد. روشن است تلاوت اين آيات كه قسمت مهمى از نعمتهاى الهى را بر شمرده ، آنهم تلاوتى توام با تفكر و سپس تصميم گيرى و عمل ، و گام نهادن در طريق شكرگزارى ، سبب مى شود كه هر نعمتى را درست در هدفى كه براى آن آفريده شده است مصرف كنند، و با چنين حالى ديگر چه محاسبهاى از او خواهند كشيد مگر نعمت را بجا مصرف ننموده است ؟!. تفسير : فرمان عذاب نزديك است همانگونه كه قبلا گفته شد قسمت مهمى از آيات آغاز اين سوره در مكه نازل شده است ، در همان ايام كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) درگيرى شديدى با مشركان و بت پرستان داشت ، و هر روز در برابر دعوت حيات آفرين و آزادى بخش او به بهانه هائى متوسل ميشدند، از جمله اينكه هر گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آنها را تهديد به عذاب الهى ميكرد بعضى از لجوجان ميگفتند اگر اين عذاب و كيفر كه ميگوئى راست است پس چرا به سراغ ما نمى آيد؟ و شايد گاهى اضافه ميكردند كه اگر فرضا عذابى در كار باشد ما دست به دامن بتها ميشويم تا در پيشگاه خدا شفاعت كنند تا اين عذاب را از ما بردارد، مگر نه اين است كه آنها شفيعان درگاه اويند؟! نخستين آيه اين سوره ، خط بطلان بر اين اوهام كشيده و مى گويد: عجله نكنيد فرمان خدا براى مجازات مشركان و مجرمان ، قطعا فرا رسيده است (اتى امر الله فلا تستعجلوه ). و اگر فكر ميكنيد بتان شفيعان درگاه اويند سخت در اشتباهيد خداوند منزه و برتر از آنست كه آنها براى او شريك مى سازند (سبحانه و تعالى عما يشركون ). بنابر اين ((امر الله )) در آيه فوق اشاره به فرمان خداوند در مورد عذاب مشركان است ، و كلمه ((اتى )) هر چند فعل ماضى است و به معنى تحقق اين فرمان در گذشته است ، اما مفهوم آن مضارعى است كه قطعا تحقق مى يابد، و اين در قرآن فراوان است كه مضارع قطعى الوقوع با صيغه ماضى ذكر مى شود. بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه امر الله اشاره به خود عذاب است نه فرمان عذاب ، و بعضى نيز آن را به معنى روز قيامت گرفته اند، ولى تفسيرى كه ذكر كرديم از همه اينها نزديكتر به نظر ميرسد. و از آنجا كه هيچ مجازات و كيفرى بدون بيان كافى و اتمام حجت عادلانه نيست ، در آيه بعد اضافه ميكند خداوند فرشتگان را با روح الهى به فرمانش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد نازل ميكند (ينزل الملائكة بالروح من امره على من يشاء من عباده ). ((و به آنها دستور ميدهد كه مردم را انذار كنيد و از شرك و بت پرستى بترسانيد، و بگوئيد معبودى جز من نيست )) (ان انذروا انه لا اله الا انا). ((بنابر اين تنها از مخالفت من بپرهيزيد و در برابر من احساس ‍ مسئوليت كنيد (فاتقون ). در اينكه منظور از ((روح )) در اين آيه چيست ؟ مفسران گفتگوى بسيار كرده اند، ولى ظاهر اين است كه منظور از آن ، وحى و قرآن و نبوت است كه مايه حيات و زندگى انسانها است . گرچه بعضى از مفسران ، وحى را از قرآن ، و هر دو را از نبوت در اينجا جدا كرده اند و به صورت سه تفسير بيان داشته اند، ولى ظاهر اين است كه همه به يك حقيقت باز ميگردد. و به هر حال ((روح )) در اينجا جنبه معنوى دارد، و اشاره به هر چيزى است كه مايه حيات دلها است و سبب تربيت نفوس و هدايت عقلها ميگردد، همانگونه كه در آيه 24 سوره انفال ميخوانيم : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم : اى كسانى كه ايمان آورده ايد اجابت كنيد دعوت خدا و پيامبرش را هنگامى كه شما را به چيزى فرا ميخواند كه مايه حيات و زندگى شما است )). و در سوره غافر آيه 15 ميخوانيم يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده : ((او روح را به فرمانش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد القا ميكند)) و در سوره شورى آيه 52 چنين آمده : و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان : ((اين گونه ، روحى را به فرمان خود بر تو وحى فرستاديم ، تو پيش از آن ، از كتاب و ايمان آگاه نبودى ))! روشن است كه ((روح )) در اين آيات به معنى ((قرآن )) و ((محتواى وحى )) و ((فرمان نبوت )) است . گرچه روح در ساير آيات قرآن به معانى ديگرى نيز آمده است ولى با توجه به قرائنى كه ذكر شد مفهوم روح در آيه مورد بحث ، قرآن و محتواى وحى مى باشد. ذكر اين نكته نيز لازم است جمله ((على من يشاء من عباده )) (بر هر كس از بندگانش بخواهد) هرگز به اين معنى نيست كه موهبت وحى و نبوت بى حساب و كتاب است ، زيرا ((مشيت )) الهى هرگز از ((حكمت )) او جدا نمى باشد، و به مقتضاى حكيم بودنش اين موهبت را در محل شايسته و لايق قرار ميدهد: الله اعلم حيث يجعل رسالته : ((خداوند ميداند رسالت خود را در كجا قرار دهد)) (انعام - 124). اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه اگر نخستين فرمان الهى به پيامبران ، به مقتضاى جمله ((ان انذروا)) انذار و بيم دادن است ، به خاطر اين است كه براى بيدار كردن يك قوم گمراه و آلوده به شرك و فساد هيچ چيز مؤ ثرتر از انذار نيست ، انذارى بيدار كننده ، آگاه كننده و حركت آفرين !. درست است كه انسان هم طالب سود است ، و هم دافع زيان ، ولى تجربه نشان داده كه تشويق در افراد آماده تر اثر ميگذارد، در حالى كه اثر تهديد در آنها كه آلوده ترند بيشتر است ، و براى آغاز نبوت بايد انذارهاى كوبنده در راس برنامه باشد. ﴿2 منافع گوناگون حيوانات از آنجا كه در آيات گذشته ، سخن از نفى شرك به ميان آمد در اين آيات براى ريشه كن ساختن شرك و توجه به خداوند يكتا از دو راه وارد مى شود: نخست از طريق دلائل عقلى بوسيله نظام شگرف آفرينش و عظمت خلقت ، و ديگر از طريق عاطفى و بيان نعمتهاى گوناگون خداوند نسبت به انسان ، تا حس شكر - گزارى او تحريك گردد و سرانجام وى را به خدا نزديك سازد. در آغاز مى گويد: ((خداوند آسمانها و زمين را بحق آفريد)) (خلق السماوات و الارض بالحق ). حقانيت آسمان و زمين هم از نظام عجيب و آفرينش منظم و حساب شده آن روشن است و هم از هدف و منافعى كه در آنها وجود دارد. و به دنبال آن اضافه ميكند: ((خدا برتر از آن است كه براى او شريك مى سازند)) (تعالى عما يشركون ). آيا بتهائى كه آنها را شريك او قرار داده اند هرگز قادر به چنين خلقتى هستند؟ و يا حتى مى توانند پشه كوچك و يا ذره غبارى بيافرينند!، با اين حال چگونه آنها را شريك او قرار ميدهند؟! جالب اينكه خود مشركان اين نظام عجيب و خلقت بديع را كه بيانگر علم و قدرت خالق است تنها از الله مى دانستند، ولى با اين حال به هنگام عبادت در برابر بتها به خاك مى افتادند. بعد از اشاره به مساءله آفرينش آسمان و زمين و اسرار بى پايان آنها، سخن از خود انسان مى گويد، انسانى كه به خودش از هر كس نزديكتر است ، مى فرمايد: انسان را از نطفه بى ارزشى آفريد، اما سرانجام به جائى رسيد كه موجودى متفكر و فصيح و بليغ و مدافع از خويشتن و سخنگوى آشكار شد (خلق الانسان من نطفة فاذا هو خصيم مبين ). ((نطفه )) در اصل به معنى آب كم يا آب صاف است ، سپس به قطرات آبى كه از طريق لقاح سرچشمه پيدايش انسان مى شود، اطلاق شده است ، در حقيقت با اين تعبير ميخواهد عظمت قدرت خدا را مجسم كند كه از قطره آب بى ارزشى چه آفرينش عجيبى كرده است كه ميان قوس نزول و صعودى او اين همه فاصله است . اين در صورتى است كه ((خصيم )) را به معنى ((مدافع و بيانگر درون خويش )) بدانيم ، همانگونه كه در آيه 105 سوره نساء ميخوانيم و لا تكن للخائنين خصيما: ((اى پيامبر مدافع خائنان مباش )). ولى در مقابل اين تفسير كه مورد قبول گروهى از مفسران است ، تفسير ديگرى از سوى جمع ديگرى از مفسران اظهار شده است ، و آن اينكه خداوند انسان را با قدرت كاملهاش از نطفه بى ارزش آفريد ولى اين انسان ناسپاس ، به مجادله و مخاصمه آشكار در برابر خدا برخاست (آيه 77 سوره يس را گواه بر اين تفسير گرفته اند). ولى معنى اول صحيحتر به نظر ميرسد زيرا آيات فوق در مقام بيان عظمت آفرينش خدا است و عظمت آنگاه آشكار مى شود كه از موجود ظاهرا ناچيزى موجود بسيار پر ارزشى بسازد: در تفسير على بن ابراهيم نيز چنين ميخوانيم : خلقه من فطرة من ماء منتن فيكون خصيما متكلما بليغا: خداوند انسان را از قطره آب بدبوئى آفريد و سرانجام سخنگوى بليغى شد. <3> پس از آفرينش انسان به نعمت مهم ديگرى يعنى خلقت چهار پايان ، و فوائد مختلفى كه از آنها عايد مى شود اشاره كرده مى گويد ((خداوند چهار پايان را آفريد در حالى كه در آنها وسيله پوشش براى شما است و منافع ديگر و از گوشت آنها مى خوريد)) (و الانعام خلقها لكم فيها دف ء و منافع و منها تاكلون ). در اين آيه نخست به مساءله خلقت چهار پايان كه دليلى بر علم و قدرت خدا است ، پرداخته ، سپس به بيان نعمتهاى مختلفى كه در آنها وجود دارد مى پردازد، و از ميان اين نعمتها به سه قسمت اشاره كرده نخست مساءله دف ء كه به معنى هر گونه پوشش است مى باشد، (با استفاده از پشم و پوست آنها) مانند لباس و لحاف و كفش و كلاه و خيمه ، و ديگر منافع كه اشاره به شير و مشتقات آنست ، و سوم گوشت كه با جمله و منها تاكنون بيان شده است : جالب اينكه در ميان اينهمه فوائد، قبل از هر چيز مساءله پوشش و مسكن را مطرح ميكند، زيرا بسيارى از مردم (بخصوص باديه نشينان ) هم لباسشان از پشم و مو يا پوست تهيه مى شود، و هم خيمه هايشان كه آنها را از سرما و گرما حفظ ميكند، و به هر حال اين دليل بر اهميت پوشش و مسكن و مقدم بودن آن بر هر چيز ديگر است . نكته ديگر اينكه آنرا قبل از ((منافع )) ذكر كرده ، اشاره به اينكه پوشش در واقع براى دفع ضرر است ، و دفع ضرر مقدم بر جلب منفعت ميباشد. ممكن است كسانى كه مخالف گوشتخوارى هستند، اين استفاده را از آيه فوق نيز بكنند كه خداوند مساءله خوردن گوشت حيوانات را جزء ((منافع )) آنها نشمرده ، لذا بعد از ذكر منافع با جمله ((و منها تاءكلون )) (از آن حيوانات ميخوريد) از آن ياد شده ، حداقل اين استفاده را از تعبير فوق ميتوان كرد كه اهميت لبنيات بمراتب بيشتر است . جالب اينكه تنها به منافع معمولى و عادى اين چهار پايان سودمند اكتفا نميكند بلكه روى جنبه استفاده روانى از آنها در آيه بعد تكيه كرده مى گويد: در اين حيوانات براى شما زينت و شكوهى است به هنگامى كه آنها را به استراحتگاهشان باز ميگردانيد، و هنگامى كه صبحگاهان به صحرا ميفرستيد (و لكم فيها جمال حين تريحون و حين تسرحون ). ((تريحون )) از ماده ((اراحه )) به معنى باز گرداندن حيوانات به هنگام غروب به آغلها و استراحتگاهشان است ، لذا محلى را كه در آن استراحت ميكنند ((مراح )) مى گويند. ((تسرحون )) از ماده ((سروح )) به معنى بيرون كردن چهار پايان به هنگام صبح به سوى چراگاه است . منظره جالب حركت دستجمعى گوسفندان و چهارپايان به سوى بيابان و چراگاه ، سپس بازگشتشان به سوى آغل و استراحتگاه كه قرآن از آن تعبير به ((جمال )) كرده تنها يك مساءله ظاهرى و تشريفاتى نيست ، بلكه بيانگر واقعيتى است در اعماق جامعه ، و گوياى اين حقيقت است كه چنين جامعه اى خود كفا است ، فقير و مستمند و وابسته به اين و آن نميباشد، خودش توليد ميكند، و آنچه را خود دارد مصرف مينمايد!. اين در واقع جمال استغناء و خودكفائى جامعه است ، جمال توليد و تاءمين فرآورده هاى مورد نياز يك ملت است ، و به تعبير گوياتر جمال استقلال اقتصادى و ترك هر گونه وابستگى است !. اين واقعيت را روستائيان و روستازادگان بهتر از مردم شهرنشين درك ميكنند كه مشاهده رفت و آمد اين چهار پايان سودمند چگونه به آنها آرامش خيال ميدهد، آرامشى كه از احساس بى نيازى برميخيزد، آرامشى كه از انجام مؤ ثر يك وظيفه اجتماعى حاصل مى شود. و جالب اينكه در آيه فوق ، نخست به بازگشت آنها از صحرا اشاره ميكند چرا كه در هنگام بازگشت پستانهايشان پر شير، شكمهايشان سير، و در چهره هايشان نشانه هاى رضايت مندى ديده مى شود، به همين دليل از آن حرص و ولع و عجله اى كه صبح به هنگام حركت به صحرا دارند در آنها خبرى نيست ، آرام و مطمئن گام بر ميدارند و به استراحتگاه نزديك ميشوند و از مشاهده منظره پستانهاى پر شيرشان هر كس احساس بى نيازى ميكند. در آيه بعد به يكى از منافع مهم اين حيوانات اشاره كرده مى گويد: آنها بارهاى سنگين شما را بر دوش خود حمل ميكنند و به سوى شهر و ديارى كه جز با مشقت زياد به آن نمى رسيديد مى برند)) (و تحمل اثقالكم الى بلد لم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس ). اين نشانه رحمت و رافت خداوند است كه اين چهار پايان را با اين قدرت و نيرو آفريده است ، و آنها را رام و تسليم شما نيز گردانيده ، چرا كه پروردگار شما رؤ ف و رحيم است (ان ربكم لرؤ ف رحيم ). ((شق )) از ماده ((مشقت )) است ، ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند كه به معناى شكافتن و نصف كردن باشد، يعنى شما نميتوانيد خودتان اين بارها را بر دوش كشيده و به مقصد برسانيد مگر اينكه نيمى از قوت شما از ميان برود و به اصطلاح نيم جان شويد، ولى تفسير اول نزديكتر به نظر ميرسد. به اين ترتيب اين چهار پايان در درجه اول ، پوشش و وسائل دفاعى براى انسان در برابر گرما و سرما توليد ميكنند، و در درجه بعد از فرآورده هاى لبنياتى آنها استفاده مى شود، و سپس از گوشتشان ، و بعد آثار روانى كه در دلها ميگذارند، مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربرى آنها. قابل توجه اينكه حتى در عصر و زمان ما كه عصر ماشين و وسائل ماشينى است ، باز در بسيارى موارد تنها بايد از همين چهار پايان استفاده كرد، و راه ديگرى ندارد. آنگاه به سراغ گروه ديگرى از حيوانات ميرود كه براى سوارى انسان از آنها استفاده مى شود مى فرمايد ((خداوند اسبها و استرها و الاغها را آفريد تا شما بر آن سوار شويد، و هم مايه زينت شما باشد)) (و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة ). بديهى است زينت در اينجا باز يك مساءله تشريفاتى نيست و براى كسى كه با محتواى تعليمات قرآن آشنا است اين مطلب روشن است ، بلكه يكنوع زينت است كه اثر آن در زندگى اجتماعى ظاهر ميگردد، براى پى بردن به اين حقيقت كافى است است منظره و حال كسى كه با پاى پياده يك راه طولانى بيابانى را پيموده ، و خسته و كوفته و ناتوان به مقصد رسيده ، به طورى كه تا مدتى هيچ كارى از او ساخته نيست و نشاطى در او ديده نميشود، با منظره كسى مقايسه كنيم كه بر يك مركب را هوار سوار شده زودتر به مقصد رسيده نيروى خود را از دست نداده ، نشاط خود را كاملا حفظ كرده و آماده انجام هدفهاى خود و استفاده از وقت و نيروى خويش است ، آيا اين زينت نيست ؟ در پايان آيه به مساءله مهمترى اشاره كرده و افكار را به وسائل نقليه و مركبهاى گوناگونى كه در آينده در اختيار بشر قرار ميگيرد و بهتر و خوبتر از اين حيوانات مى تواند استفاده كند متوجه ميسازد، و مى گويد خداوند چيزها (وسائل نقليه ديگرى ) مى آفريند كه شما نميدانيد (و يخلق ما لا تعلمون ). گرچه بعضى از مفسران پيشين اين جمله را اشاره به حيواناتى گرفته اند كه در آينده آفريده مى شود و رام بشر ميگردد. ولى همانگونه كه در تفسير مراغى و تفسير فى ظلال آمده است درك مفهوم اين جمله براى ما كه در عصر ماشين و وسائل و مركبهاى سريع السير زندگى ميكنيم ، ساده و آسان است . و اگر ملاحظه ميكنيد كه تعبير به يخلق (مى آفريند) كرده است دليلش ‍ واضح است ، زيرا كار انسان در اين اختراعات در حقيقت چيزى جز جفت و جور كردن و به هم پيوستن نيست ، اساس آنها كه مواد اصلى را تشكيل ميدهد، تنها با آفرينش خداوندى است ، از اين گذشته آن ابتكارى كه بشر در طريق اختراع اين وسائل به كار ميبرد آن هم مولود استعدادى است كه خدا به او داده است . اهميت دامدارى و كشاورزى حتى امروز كه دستگاههاى توليدى ، ماشينى آنقدر گسترده شده كه همه چيز را تحت الشعاع قرار داده باز دامدارى و كشاورزى مهمترين بخش ‍ توليد زندگى انسان را تشكيل ميدهد، چرا كه ميدانيم پايه اصلى تغذيه در اين دو قسمت نهفته شده ، و به همين دليل رسيدن به حد خودكفائى در قسمت دامدارى و كشاورزى نه تنها ضامن استقلال اقتصادى است كه استقلال سياسى نيز تا حد زيادى به آن مربوط است . بنابر اين جاى تعجب نيست كه تمام ملتهاى دنيا كوشش ميكنند كه صنعت كشاورزى و دامدارى خود را تا سر حد امكان توسعه دهند و از صنايع مدرن براى اين توسعه كمك گيرند. نياز به اين دو، تا آن حد اساسى است كه گاه كشورهاى به اصطلاح ابر قدرتى همچون روسيه براى رفع نيازمندى خود در اين زمينه ناچار ميشوند با دادن امتيازهاى سياسى دست نياز خود را به سوى كشورهائى كه درست در قطب مخالفند دراز كنند! و به همين جهت در اسلام و تعليمات حيات آفرين آن اهميت فوق العاده زيادى به مساله دامدارى و كشاورزى داده شده است و با استفاده از هر فرصت مسلمانان را تشويق به اين دو نموده : در آيات فوق ديديم كه با چه لحن تشويق آميزى از موضوع دامها سخن مى گويد و منافع آن را اعم از منافع غذائى و پوششى بر ميشمرد و حتى رفت و آمد آنها را به صحرا با تعبير زيبائى كه بسيار شوقانگيز است بيان ميكند. همچنين درباره اهميت زراعت و ميوه هاى مختلف ، و كشاورزى بطور كلى ، در آيات آينده سخن به ميان خواهد آمد. در روايات اسلامى در زمينه دامدارى تعبيرات جالبى ديده مى شود و همچنين در زمينه كشاورزى كه به عنوان نمونه احاديث زير را از منابع مختلف يادآور ميشويم : 1 - پيامبر به يكى از بستگانش فرمود چرا در خانهات ((بركت )) نمى آورى ؟ عرض كرد منظورتان از بركت چيست ؟ فرمود: شاة تحلب : ((گوسفند شيرده ))! سپس اضافه فرمود: انه من كانت فى داره شاة تحلب او نعجة او بقرة فبركاة كلهن : ((هر كس در خانه خود گوسفند شيرده يا گاو ماده داشته باشد سر تا پا بركت است )). <4> 2 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه درباره اهميت گوسفند فرمود: نعم المال الشاة گوسفند سرمايه بسيار خوبى است . <5> 3 - در تفسير نور الثقلين ذيل آيات مورد بحث از امام امير مؤ منان على (عليهالسلام ) ميخوانيم : افضل ما يتخذه الرجل فى منزله لعياله الشاة فمن كان فى منزله شاة قدست عليه الملائكة مرتين فى كل يوم : ((بهترين چيزى كه انسان در خانه براى خانواده خود تهيه ميكند گوسفند است ، هر كس در منزل خود گوسفندى داشته باشد در هر روز فرشتگان خدا دو بار او را تقديس ميكنند اشتباه نشود ممكن است شرائط تربيت كردن گوسفند در خانه براى بسيارى فراهم نباشد ولى هدف اصلى اين است كه به تعداد خانواده ها توليد و تربيت گوسفند بطور مستمر انجام گيرد (دقت كنيد). 4 - در اهميت زراعت همين بس كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد: من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فابعده الله : هر كس آب و خاكى داشته باشد و با اين حال فقير باشد، خدا او را از رحمت خويش دور كند. <6> بديهى است اين گفتار بزرگ همانگونه كه درباره يك فرد صادق است در باره يك ملت نيز صدق ميكند، مردمى كه آب و خاك بقدر كافى دارند، باز هم نيازمند به ديگران هستند، مسلما از رحمت خدا دورند! 5 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه فرمود عليكم بالغنم و الحرث فانهما يروحان بخير و يغدوان بخير: وظيفه شماست كه به تربيت گوسفند و كشاورزى بپردازيد كه رفت و آمد هر دو خير و بركت است . <7> 6 - از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: ما فى الاعمال شى ء احب الى الله من الزراعة : ((هيچ عملى نزد خدا از زراعت محبوبتر نيست )). <8> بالاخره در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم الزارعون كنوز الانام تزرعون طيبا اخرجه الله عز و جل و هم يوم القيامة احسن الناس مقاما و اقربهم منزلة يدعون المباركين : ((كشاورزان گنج هاى مردمند، غذاى پاكيزه را كه خداوند ارزانى داشته زراعت مى كنند و آنها در روز قيامت برترين مقام را دارند و به خدا نزديكترند و آنها را بنام مباركها صدا مى زنند)). <9> ﴿3 منافع گوناگون حيوانات از آنجا كه در آيات گذشته ، سخن از نفى شرك به ميان آمد در اين آيات براى ريشه كن ساختن شرك و توجه به خداوند يكتا از دو راه وارد مى شود: نخست از طريق دلائل عقلى بوسيله نظام شگرف آفرينش و عظمت خلقت ، و ديگر از طريق عاطفى و بيان نعمتهاى گوناگون خداوند نسبت به انسان ، تا حس شكر - گزارى او تحريك گردد و سرانجام وى را به خدا نزديك سازد. در آغاز مى گويد: ((خداوند آسمانها و زمين را بحق آفريد)) (خلق السماوات و الارض بالحق ). حقانيت آسمان و زمين هم از نظام عجيب و آفرينش منظم و حساب شده آن روشن است و هم از هدف و منافعى كه در آنها وجود دارد. و به دنبال آن اضافه ميكند: ((خدا برتر از آن است كه براى او شريك مى سازند)) (تعالى عما يشركون ). آيا بتهائى كه آنها را شريك او قرار داده اند هرگز قادر به چنين خلقتى هستند؟ و يا حتى مى توانند پشه كوچك و يا ذره غبارى بيافرينند!، با اين حال چگونه آنها را شريك او قرار ميدهند؟! جالب اينكه خود مشركان اين نظام عجيب و خلقت بديع را كه بيانگر علم و قدرت خالق است تنها از الله مى دانستند، ولى با اين حال به هنگام عبادت در برابر بتها به خاك مى افتادند. بعد از اشاره به مساءله آفرينش آسمان و زمين و اسرار بى پايان آنها، سخن از خود انسان مى گويد، انسانى كه به خودش از هر كس نزديكتر است ، مى فرمايد: انسان را از نطفه بى ارزشى آفريد، اما سرانجام به جائى رسيد كه موجودى متفكر و فصيح و بليغ و مدافع از خويشتن و سخنگوى آشكار شد (خلق الانسان من نطفة فاذا هو خصيم مبين ). ((نطفه )) در اصل به معنى آب كم يا آب صاف است ، سپس به قطرات آبى كه از طريق لقاح سرچشمه پيدايش انسان مى شود، اطلاق شده است ، در حقيقت با اين تعبير ميخواهد عظمت قدرت خدا را مجسم كند كه از قطره آب بى ارزشى چه آفرينش عجيبى كرده است كه ميان قوس نزول و صعودى او اين همه فاصله است . اين در صورتى است كه ((خصيم )) را به معنى ((مدافع و بيانگر درون خويش )) بدانيم ، همانگونه كه در آيه 105 سوره نساء ميخوانيم و لا تكن للخائنين خصيما: ((اى پيامبر مدافع خائنان مباش )). ولى در مقابل اين تفسير كه مورد قبول گروهى از مفسران است ، تفسير ديگرى از سوى جمع ديگرى از مفسران اظهار شده است ، و آن اينكه خداوند انسان را با قدرت كاملهاش از نطفه بى ارزش آفريد ولى اين انسان ناسپاس ، به مجادله و مخاصمه آشكار در برابر خدا برخاست (آيه 77 سوره يس را گواه بر اين تفسير گرفته اند). ولى معنى اول صحيحتر به نظر ميرسد زيرا آيات فوق در مقام بيان عظمت آفرينش خدا است و عظمت آنگاه آشكار مى شود كه از موجود ظاهرا ناچيزى موجود بسيار پر ارزشى بسازد: در تفسير على بن ابراهيم نيز چنين ميخوانيم : خلقه من فطرة من ماء منتن فيكون خصيما متكلما بليغا: خداوند انسان را از قطره آب بدبوئى آفريد و سرانجام سخنگوى بليغى شد. پس از آفرينش انسان به نعمت مهم ديگرى يعنى خلقت چهار پايان ، و فوائد مختلفى كه از آنها عايد مى شود اشاره كرده مى گويد ((خداوند چهار پايان را آفريد در حالى كه در آنها وسيله پوشش براى شما است و منافع ديگر و از گوشت آنها مى خوريد)) (و الانعام خلقها لكم فيها دف ء و منافع و منها تاكلون ). در اين آيه نخست به مساءله خلقت چهار پايان كه دليلى بر علم و قدرت خدا است ، پرداخته ، سپس به بيان نعمتهاى مختلفى كه در آنها وجود دارد مى پردازد، و از ميان اين نعمتها به سه قسمت اشاره كرده نخست مساءله دف ء كه به معنى هر گونه پوشش است مى باشد، (با استفاده از پشم و پوست آنها) مانند لباس و لحاف و كفش و كلاه و خيمه ، و ديگر منافع كه اشاره به شير و مشتقات آنست ، و سوم گوشت كه با جمله و منها تاكنون بيان شده است : جالب اينكه در ميان اينهمه فوائد، قبل از هر چيز مساءله پوشش و مسكن را مطرح ميكند، زيرا بسيارى از مردم (بخصوص باديه نشينان ) هم لباسشان از پشم و مو يا پوست تهيه مى شود، و هم خيمه هايشان كه آنها را از سرما و گرما حفظ ميكند، و به هر حال اين دليل بر اهميت پوشش و مسكن و مقدم بودن آن بر هر چيز ديگر است . نكته ديگر اينكه آنرا قبل از ((منافع )) ذكر كرده ، اشاره به اينكه پوشش در واقع براى دفع ضرر است ، و دفع ضرر مقدم بر جلب منفعت ميباشد. ممكن است كسانى كه مخالف گوشتخوارى هستند، اين استفاده را از آيه فوق نيز بكنند كه خداوند مساءله خوردن گوشت حيوانات را جزء ((منافع )) آنها نشمرده ، لذا بعد از ذكر منافع با جمله ((و منها تاءكلون )) (از آن حيوانات ميخوريد) از آن ياد شده ، حداقل اين استفاده را از تعبير فوق ميتوان كرد كه اهميت لبنيات بمراتب بيشتر است . جالب اينكه تنها به منافع معمولى و عادى اين چهار پايان سودمند اكتفا نميكند بلكه روى جنبه استفاده روانى از آنها در آيه بعد تكيه كرده مى گويد: در اين حيوانات براى شما زينت و شكوهى است به هنگامى كه آنها را به استراحتگاهشان باز ميگردانيد، و هنگامى كه صبحگاهان به صحرا ميفرستيد (و لكم فيها جمال حين تريحون و حين تسرحون ). ((تريحون )) از ماده ((اراحه )) به معنى باز گرداندن حيوانات به هنگام غروب به آغلها و استراحتگاهشان است ، لذا محلى را كه در آن استراحت ميكنند ((مراح )) مى گويند. ((تسرحون )) از ماده ((سروح )) به معنى بيرون كردن چهار پايان به هنگام صبح به سوى چراگاه است . منظره جالب حركت دستجمعى گوسفندان و چهارپايان به سوى بيابان و چراگاه ، سپس بازگشتشان به سوى آغل و استراحتگاه كه قرآن از آن تعبير به ((جمال )) كرده تنها يك مساءله ظاهرى و تشريفاتى نيست ، بلكه بيانگر واقعيتى است در اعماق جامعه ، و گوياى اين حقيقت است كه چنين جامعه اى خود كفا است ، فقير و مستمند و وابسته به اين و آن نميباشد، خودش توليد ميكند، و آنچه را خود دارد مصرف مينمايد!. اين در واقع جمال استغناء و خودكفائى جامعه است ، جمال توليد و تاءمين فرآورده هاى مورد نياز يك ملت است ، و به تعبير گوياتر جمال استقلال اقتصادى و ترك هر گونه وابستگى است !. اين واقعيت را روستائيان و روستازادگان بهتر از مردم شهرنشين درك ميكنند كه مشاهده رفت و آمد اين چهار پايان سودمند چگونه به آنها آرامش خيال ميدهد، آرامشى كه از احساس بى نيازى برميخيزد، آرامشى كه از انجام مؤ ثر يك وظيفه اجتماعى حاصل مى شود. و جالب اينكه در آيه فوق ، نخست به بازگشت آنها از صحرا اشاره ميكند چرا كه در هنگام بازگشت پستانهايشان پر شير، شكمهايشان سير، و در چهره هايشان نشانه هاى رضايت مندى ديده مى شود، به همين دليل از آن حرص و ولع و عجله اى كه صبح به هنگام حركت به صحرا دارند در آنها خبرى نيست ، آرام و مطمئن گام بر ميدارند و به استراحتگاه نزديك ميشوند و از مشاهده منظره پستانهاى پر شيرشان هر كس احساس بى نيازى ميكند. در آيه بعد به يكى از منافع مهم اين حيوانات اشاره كرده مى گويد: آنها بارهاى سنگين شما را بر دوش خود حمل ميكنند و به سوى شهر و ديارى كه جز با مشقت زياد به آن نمى رسيديد مى برند)) (و تحمل اثقالكم الى بلد لم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس ). اين نشانه رحمت و رافت خداوند است كه اين چهار پايان را با اين قدرت و نيرو آفريده است ، و آنها را رام و تسليم شما نيز گردانيده ، چرا كه پروردگار شما رؤ ف و رحيم است (ان ربكم لرؤ ف رحيم ). ((شق )) از ماده ((مشقت )) است ، ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند كه به معناى شكافتن و نصف كردن باشد، يعنى شما نميتوانيد خودتان اين بارها را بر دوش كشيده و به مقصد برسانيد مگر اينكه نيمى از قوت شما از ميان برود و به اصطلاح نيم جان شويد، ولى تفسير اول نزديكتر به نظر ميرسد. به اين ترتيب اين چهار پايان در درجه اول ، پوشش و وسائل دفاعى براى انسان در برابر گرما و سرما توليد ميكنند، و در درجه بعد از فرآورده هاى لبنياتى آنها استفاده مى شود، و سپس از گوشتشان ، و بعد آثار روانى كه در دلها ميگذارند، مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربرى آنها. قابل توجه اينكه حتى در عصر و زمان ما كه عصر ماشين و وسائل ماشينى است ، باز در بسيارى موارد تنها بايد از همين چهار پايان استفاده كرد، و راه ديگرى ندارد. آنگاه به سراغ گروه ديگرى از حيوانات ميرود كه براى سوارى انسان از آنها استفاده مى شود مى فرمايد ((خداوند اسبها و استرها و الاغها را آفريد تا شما بر آن سوار شويد، و هم مايه زينت شما باشد)) (و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة ). بديهى است زينت در اينجا باز يك مساءله تشريفاتى نيست و براى كسى كه با محتواى تعليمات قرآن آشنا است اين مطلب روشن است ، بلكه يكنوع زينت است كه اثر آن در زندگى اجتماعى ظاهر ميگردد، براى پى بردن به اين حقيقت كافى است است منظره و حال كسى كه با پاى پياده يك راه طولانى بيابانى را پيموده ، و خسته و كوفته و ناتوان به مقصد رسيده ، به طورى كه تا مدتى هيچ كارى از او ساخته نيست و نشاطى در او ديده نميشود، با منظره كسى مقايسه كنيم كه بر يك مركب را هوار سوار شده زودتر به مقصد رسيده نيروى خود را از دست نداده ، نشاط خود را كاملا حفظ كرده و آماده انجام هدفهاى خود و استفاده از وقت و نيروى خويش است ، آيا اين زينت نيست ؟ در پايان آيه به مساءله مهمترى اشاره كرده و افكار را به وسائل نقليه و مركبهاى گوناگونى كه در آينده در اختيار بشر قرار ميگيرد و بهتر و خوبتر از اين حيوانات مى تواند استفاده كند متوجه ميسازد، و مى گويد خداوند چيزها (وسائل نقليه ديگرى ) مى آفريند كه شما نميدانيد (و يخلق ما لا تعلمون ). گرچه بعضى از مفسران پيشين اين جمله را اشاره به حيواناتى گرفته اند كه در آينده آفريده مى شود و رام بشر ميگردد. ولى همانگونه كه در تفسير مراغى و تفسير فى ظلال آمده است درك مفهوم اين جمله براى ما كه در عصر ماشين و وسائل و مركبهاى سريع السير زندگى ميكنيم ، ساده و آسان است . و اگر ملاحظه ميكنيد كه تعبير به يخلق (مى آفريند) كرده است دليلش ‍ واضح است ، زيرا كار انسان در اين اختراعات در حقيقت چيزى جز جفت و جور كردن و به هم پيوستن نيست ، اساس آنها كه مواد اصلى را تشكيل ميدهد، تنها با آفرينش خداوندى است ، از اين گذشته آن ابتكارى كه بشر در طريق اختراع اين وسائل به كار ميبرد آن هم مولود استعدادى است كه خدا به او داده است . اهميت دامدارى و كشاورزى حتى امروز كه دستگاههاى توليدى ، ماشينى آنقدر گسترده شده كه همه چيز را تحت الشعاع قرار داده باز دامدارى و كشاورزى مهمترين بخش ‍ توليد زندگى انسان را تشكيل ميدهد، چرا كه ميدانيم پايه اصلى تغذيه در اين دو قسمت نهفته شده ، و به همين دليل رسيدن به حد خودكفائى در قسمت دامدارى و كشاورزى نه تنها ضامن استقلال اقتصادى است كه استقلال سياسى نيز تا حد زيادى به آن مربوط است . بنابر اين جاى تعجب نيست كه تمام ملتهاى دنيا كوشش ميكنند كه صنعت كشاورزى و دامدارى خود را تا سر حد امكان توسعه دهند و از صنايع مدرن براى اين توسعه كمك گيرند. نياز به اين دو، تا آن حد اساسى است كه گاه كشورهاى به اصطلاح ابر قدرتى همچون روسيه براى رفع نيازمندى خود در اين زمينه ناچار ميشوند با دادن امتيازهاى سياسى دست نياز خود را به سوى كشورهائى كه درست در قطب مخالفند دراز كنند! و به همين جهت در اسلام و تعليمات حيات آفرين آن اهميت فوق العاده زيادى به مساله دامدارى و كشاورزى داده شده است و با استفاده از هر فرصت مسلمانان را تشويق به اين دو نموده : در آيات فوق ديديم كه با چه لحن تشويق آميزى از موضوع دامها سخن مى گويد و منافع آن را اعم از منافع غذائى و پوششى بر ميشمرد و حتى رفت و آمد آنها را به صحرا با تعبير زيبائى كه بسيار شوقانگيز است بيان ميكند. همچنين درباره اهميت زراعت و ميوه هاى مختلف ، و كشاورزى بطور كلى ، در آيات آينده سخن به ميان خواهد آمد. در روايات اسلامى در زمينه دامدارى تعبيرات جالبى ديده مى شود و همچنين در زمينه كشاورزى كه به عنوان نمونه احاديث زير را از منابع مختلف يادآور ميشويم : 1 - پيامبر به يكى از بستگانش فرمود چرا در خانهات ((بركت )) نمى آورى ؟ عرض كرد منظورتان از بركت چيست ؟ فرمود: شاة تحلب : ((گوسفند شيرده ))! سپس اضافه فرمود: انه من كانت فى داره شاة تحلب او نعجة او بقرة فبركاة كلهن : ((هر كس در خانه خود گوسفند شيرده يا گاو ماده داشته باشد سر تا پا بركت است )). 2 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه درباره اهميت گوسفند فرمود: نعم المال الشاة گوسفند سرمايه بسيار خوبى است . 3 - در تفسير نور الثقلين ذيل آيات مورد بحث از امام امير مؤ منان على (عليهالسلام ) ميخوانيم : افضل ما يتخذه الرجل فى منزله لعياله الشاة فمن كان فى منزله شاة قدست عليه الملائكة مرتين فى كل يوم : ((بهترين چيزى كه انسان در خانه براى خانواده خود تهيه ميكند گوسفند است ، هر كس در منزل خود گوسفندى داشته باشد در هر روز فرشتگان خدا دو بار او را تقديس ميكنند اشتباه نشود ممكن است شرائط تربيت كردن گوسفند در خانه براى بسيارى فراهم نباشد ولى هدف اصلى اين است كه به تعداد خانواده ها توليد و تربيت گوسفند بطور مستمر انجام گيرد (دقت كنيد). 4 - در اهميت زراعت همين بس كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد: من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فابعده الله : هر كس آب و خاكى داشته باشد و با اين حال فقير باشد، خدا او را از رحمت خويش دور كند. بديهى است اين گفتار بزرگ همانگونه كه درباره يك فرد صادق است در باره يك ملت نيز صدق ميكند، مردمى كه آب و خاك بقدر كافى دارند، باز هم نيازمند به ديگران هستند، مسلما از رحمت خدا دورند! 5 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه فرمود عليكم بالغنم و الحرث فانهما يروحان بخير و يغدوان بخير: وظيفه شماست كه به تربيت گوسفند و كشاورزى بپردازيد كه رفت و آمد هر دو خير و بركت است . 6 - از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: ما فى الاعمال شى ء احب الى الله من الزراعة : ((هيچ عملى نزد خدا از زراعت محبوبتر نيست )). بالاخره در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم الزارعون كنوز الانام تزرعون طيبا اخرجه الله عز و جل و هم يوم القيامة احسن الناس مقاما و اقربهم منزلة يدعون المباركين : ((كشاورزان گنج هاى مردمند، غذاى پاكيزه را كه خداوند ارزانى داشته زراعت مى كنند و آنها در روز قيامت برترين مقام را دارند و به خدا نزديكترند و آنها را بنام مباركها صدا مى زنند)). ﴿4 منافع گوناگون حيوانات از آنجا كه در آيات گذشته ، سخن از نفى شرك به ميان آمد در اين آيات براى ريشه كن ساختن شرك و توجه به خداوند يكتا از دو راه وارد مى شود: نخست از طريق دلائل عقلى بوسيله نظام شگرف آفرينش و عظمت خلقت ، و ديگر از طريق عاطفى و بيان نعمتهاى گوناگون خداوند نسبت به انسان ، تا حس شكر - گزارى او تحريك گردد و سرانجام وى را به خدا نزديك سازد. در آغاز مى گويد: ((خداوند آسمانها و زمين را بحق آفريد)) (خلق السماوات و الارض بالحق ). حقانيت آسمان و زمين هم از نظام عجيب و آفرينش منظم و حساب شده آن روشن است و هم از هدف و منافعى كه در آنها وجود دارد. و به دنبال آن اضافه ميكند: ((خدا برتر از آن است كه براى او شريك مى سازند)) (تعالى عما يشركون ). آيا بتهائى كه آنها را شريك او قرار داده اند هرگز قادر به چنين خلقتى هستند؟ و يا حتى مى توانند پشه كوچك و يا ذره غبارى بيافرينند!، با اين حال چگونه آنها را شريك او قرار ميدهند؟! جالب اينكه خود مشركان اين نظام عجيب و خلقت بديع را كه بيانگر علم و قدرت خالق است تنها از الله مى دانستند، ولى با اين حال به هنگام عبادت در برابر بتها به خاك مى افتادند. بعد از اشاره به مساءله آفرينش آسمان و زمين و اسرار بى پايان آنها، سخن از خود انسان مى گويد، انسانى كه به خودش از هر كس نزديكتر است ، مى فرمايد: انسان را از نطفه بى ارزشى آفريد، اما سرانجام به جائى رسيد كه موجودى متفكر و فصيح و بليغ و مدافع از خويشتن و سخنگوى آشكار شد (خلق الانسان من نطفة فاذا هو خصيم مبين ). ((نطفه )) در اصل به معنى آب كم يا آب صاف است ، سپس به قطرات آبى كه از طريق لقاح سرچشمه پيدايش انسان مى شود، اطلاق شده است ، در حقيقت با اين تعبير ميخواهد عظمت قدرت خدا را مجسم كند كه از قطره آب بى ارزشى چه آفرينش عجيبى كرده است كه ميان قوس نزول و صعودى او اين همه فاصله است . اين در صورتى است كه ((خصيم )) را به معنى ((مدافع و بيانگر درون خويش )) بدانيم ، همانگونه كه در آيه 105 سوره نساء ميخوانيم و لا تكن للخائنين خصيما: ((اى پيامبر مدافع خائنان مباش )). ولى در مقابل اين تفسير كه مورد قبول گروهى از مفسران است ، تفسير ديگرى از سوى جمع ديگرى از مفسران اظهار شده است ، و آن اينكه خداوند انسان را با قدرت كاملهاش از نطفه بى ارزش آفريد ولى اين انسان ناسپاس ، به مجادله و مخاصمه آشكار در برابر خدا برخاست (آيه 77 سوره يس را گواه بر اين تفسير گرفته اند). ولى معنى اول صحيحتر به نظر ميرسد زيرا آيات فوق در مقام بيان عظمت آفرينش خدا است و عظمت آنگاه آشكار مى شود كه از موجود ظاهرا ناچيزى موجود بسيار پر ارزشى بسازد: در تفسير على بن ابراهيم نيز چنين ميخوانيم : خلقه من فطرة من ماء منتن فيكون خصيما متكلما بليغا: خداوند انسان را از قطره آب بدبوئى آفريد و سرانجام سخنگوى بليغى شد. پس از آفرينش انسان به نعمت مهم ديگرى يعنى خلقت چهار پايان ، و فوائد مختلفى كه از آنها عايد مى شود اشاره كرده مى گويد ((خداوند چهار پايان را آفريد در حالى كه در آنها وسيله پوشش براى شما است و منافع ديگر و از گوشت آنها مى خوريد)) (و الانعام خلقها لكم فيها دف ء و منافع و منها تاكلون ). در اين آيه نخست به مساءله خلقت چهار پايان كه دليلى بر علم و قدرت خدا است ، پرداخته ، سپس به بيان نعمتهاى مختلفى كه در آنها وجود دارد مى پردازد، و از ميان اين نعمتها به سه قسمت اشاره كرده نخست مساءله دف ء كه به معنى هر گونه پوشش است مى باشد، (با استفاده از پشم و پوست آنها) مانند لباس و لحاف و كفش و كلاه و خيمه ، و ديگر منافع كه اشاره به شير و مشتقات آنست ، و سوم گوشت كه با جمله و منها تاكنون بيان شده است : جالب اينكه در ميان اينهمه فوائد، قبل از هر چيز مساءله پوشش و مسكن را مطرح ميكند، زيرا بسيارى از مردم (بخصوص باديه نشينان ) هم لباسشان از پشم و مو يا پوست تهيه مى شود، و هم خيمه هايشان كه آنها را از سرما و گرما حفظ ميكند، و به هر حال اين دليل بر اهميت پوشش و مسكن و مقدم بودن آن بر هر چيز ديگر است . نكته ديگر اينكه آنرا قبل از ((منافع )) ذكر كرده ، اشاره به اينكه پوشش در واقع براى دفع ضرر است ، و دفع ضرر مقدم بر جلب منفعت ميباشد. ممكن است كسانى كه مخالف گوشتخوارى هستند، اين استفاده را از آيه فوق نيز بكنند كه خداوند مساءله خوردن گوشت حيوانات را جزء ((منافع )) آنها نشمرده ، لذا بعد از ذكر منافع با جمله ((و منها تاءكلون )) (از آن حيوانات ميخوريد) از آن ياد شده ، حداقل اين استفاده را از تعبير فوق ميتوان كرد كه اهميت لبنيات بمراتب بيشتر است . جالب اينكه تنها به منافع معمولى و عادى اين چهار پايان سودمند اكتفا نميكند بلكه روى جنبه استفاده روانى از آنها در آيه بعد تكيه كرده مى گويد: در اين حيوانات براى شما زينت و شكوهى است به هنگامى كه آنها را به استراحتگاهشان باز ميگردانيد، و هنگامى كه صبحگاهان به صحرا ميفرستيد (و لكم فيها جمال حين تريحون و حين تسرحون ). ((تريحون )) از ماده ((اراحه )) به معنى باز گرداندن حيوانات به هنگام غروب به آغلها و استراحتگاهشان است ، لذا محلى را كه در آن استراحت ميكنند ((مراح )) مى گويند. ((تسرحون )) از ماده ((سروح )) به معنى بيرون كردن چهار پايان به هنگام صبح به سوى چراگاه است . منظره جالب حركت دستجمعى گوسفندان و چهارپايان به سوى بيابان و چراگاه ، سپس بازگشتشان به سوى آغل و استراحتگاه كه قرآن از آن تعبير به ((جمال )) كرده تنها يك مساءله ظاهرى و تشريفاتى نيست ، بلكه بيانگر واقعيتى است در اعماق جامعه ، و گوياى اين حقيقت است كه چنين جامعه اى خود كفا است ، فقير و مستمند و وابسته به اين و آن نميباشد، خودش توليد ميكند، و آنچه را خود دارد مصرف مينمايد!. اين در واقع جمال استغناء و خودكفائى جامعه است ، جمال توليد و تاءمين فرآورده هاى مورد نياز يك ملت است ، و به تعبير گوياتر جمال استقلال اقتصادى و ترك هر گونه وابستگى است !. اين واقعيت را روستائيان و روستازادگان بهتر از مردم شهرنشين درك ميكنند كه مشاهده رفت و آمد اين چهار پايان سودمند چگونه به آنها آرامش خيال ميدهد، آرامشى كه از احساس بى نيازى برميخيزد، آرامشى كه از انجام مؤ ثر يك وظيفه اجتماعى حاصل مى شود. و جالب اينكه در آيه فوق ، نخست به بازگشت آنها از صحرا اشاره ميكند چرا كه در هنگام بازگشت پستانهايشان پر شير، شكمهايشان سير، و در چهره هايشان نشانه هاى رضايت مندى ديده مى شود، به همين دليل از آن حرص و ولع و عجله اى كه صبح به هنگام حركت به صحرا دارند در آنها خبرى نيست ، آرام و مطمئن گام بر ميدارند و به استراحتگاه نزديك ميشوند و از مشاهده منظره پستانهاى پر شيرشان هر كس احساس بى نيازى ميكند. در آيه بعد به يكى از منافع مهم اين حيوانات اشاره كرده مى گويد: آنها بارهاى سنگين شما را بر دوش خود حمل ميكنند و به سوى شهر و ديارى كه جز با مشقت زياد به آن نمى رسيديد مى برند)) (و تحمل اثقالكم الى بلد لم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس ). اين نشانه رحمت و رافت خداوند است كه اين چهار پايان را با اين قدرت و نيرو آفريده است ، و آنها را رام و تسليم شما نيز گردانيده ، چرا كه پروردگار شما رؤ ف و رحيم است (ان ربكم لرؤ ف رحيم ). ((شق )) از ماده ((مشقت )) است ، ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند كه به معناى شكافتن و نصف كردن باشد، يعنى شما نميتوانيد خودتان اين بارها را بر دوش كشيده و به مقصد برسانيد مگر اينكه نيمى از قوت شما از ميان برود و به اصطلاح نيم جان شويد، ولى تفسير اول نزديكتر به نظر ميرسد. به اين ترتيب اين چهار پايان در درجه اول ، پوشش و وسائل دفاعى براى انسان در برابر گرما و سرما توليد ميكنند، و در درجه بعد از فرآورده هاى لبنياتى آنها استفاده مى شود، و سپس از گوشتشان ، و بعد آثار روانى كه در دلها ميگذارند، مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربرى آنها. قابل توجه اينكه حتى در عصر و زمان ما كه عصر ماشين و وسائل ماشينى است ، باز در بسيارى موارد تنها بايد از همين چهار پايان استفاده كرد، و راه ديگرى ندارد. آنگاه به سراغ گروه ديگرى از حيوانات ميرود كه براى سوارى انسان از آنها استفاده مى شود مى فرمايد ((خداوند اسبها و استرها و الاغها را آفريد تا شما بر آن سوار شويد، و هم مايه زينت شما باشد)) (و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة ). بديهى است زينت در اينجا باز يك مساءله تشريفاتى نيست و براى كسى كه با محتواى تعليمات قرآن آشنا است اين مطلب روشن است ، بلكه يكنوع زينت است كه اثر آن در زندگى اجتماعى ظاهر ميگردد، براى پى بردن به اين حقيقت كافى است است منظره و حال كسى كه با پاى پياده يك راه طولانى بيابانى را پيموده ، و خسته و كوفته و ناتوان به مقصد رسيده ، به طورى كه تا مدتى هيچ كارى از او ساخته نيست و نشاطى در او ديده نميشود، با منظره كسى مقايسه كنيم كه بر يك مركب را هوار سوار شده زودتر به مقصد رسيده نيروى خود را از دست نداده ، نشاط خود را كاملا حفظ كرده و آماده انجام هدفهاى خود و استفاده از وقت و نيروى خويش است ، آيا اين زينت نيست ؟ در پايان آيه به مساءله مهمترى اشاره كرده و افكار را به وسائل نقليه و مركبهاى گوناگونى كه در آينده در اختيار بشر قرار ميگيرد و بهتر و خوبتر از اين حيوانات مى تواند استفاده كند متوجه ميسازد، و مى گويد خداوند چيزها (وسائل نقليه ديگرى ) مى آفريند كه شما نميدانيد (و يخلق ما لا تعلمون ). گرچه بعضى از مفسران پيشين اين جمله را اشاره به حيواناتى گرفته اند كه در آينده آفريده مى شود و رام بشر ميگردد. ولى همانگونه كه در تفسير مراغى و تفسير فى ظلال آمده است درك مفهوم اين جمله براى ما كه در عصر ماشين و وسائل و مركبهاى سريع السير زندگى ميكنيم ، ساده و آسان است . و اگر ملاحظه ميكنيد كه تعبير به يخلق (مى آفريند) كرده است دليلش ‍ واضح است ، زيرا كار انسان در اين اختراعات در حقيقت چيزى جز جفت و جور كردن و به هم پيوستن نيست ، اساس آنها كه مواد اصلى را تشكيل ميدهد، تنها با آفرينش خداوندى است ، از اين گذشته آن ابتكارى كه بشر در طريق اختراع اين وسائل به كار ميبرد آن هم مولود استعدادى است كه خدا به او داده است . اهميت دامدارى و كشاورزى حتى امروز كه دستگاههاى توليدى ، ماشينى آنقدر گسترده شده كه همه چيز را تحت الشعاع قرار داده باز دامدارى و كشاورزى مهمترين بخش ‍ توليد زندگى انسان را تشكيل ميدهد، چرا كه ميدانيم پايه اصلى تغذيه در اين دو قسمت نهفته شده ، و به همين دليل رسيدن به حد خودكفائى در قسمت دامدارى و كشاورزى نه تنها ضامن استقلال اقتصادى است كه استقلال سياسى نيز تا حد زيادى به آن مربوط است . بنابر اين جاى تعجب نيست كه تمام ملتهاى دنيا كوشش ميكنند كه صنعت كشاورزى و دامدارى خود را تا سر حد امكان توسعه دهند و از صنايع مدرن براى اين توسعه كمك گيرند. نياز به اين دو، تا آن حد اساسى است كه گاه كشورهاى به اصطلاح ابر قدرتى همچون روسيه براى رفع نيازمندى خود در اين زمينه ناچار ميشوند با دادن امتيازهاى سياسى دست نياز خود را به سوى كشورهائى كه درست در قطب مخالفند دراز كنند! و به همين جهت در اسلام و تعليمات حيات آفرين آن اهميت فوق العاده زيادى به مساله دامدارى و كشاورزى داده شده است و با استفاده از هر فرصت مسلمانان را تشويق به اين دو نموده : در آيات فوق ديديم كه با چه لحن تشويق آميزى از موضوع دامها سخن مى گويد و منافع آن را اعم از منافع غذائى و پوششى بر ميشمرد و حتى رفت و آمد آنها را به صحرا با تعبير زيبائى كه بسيار شوقانگيز است بيان ميكند. همچنين درباره اهميت زراعت و ميوه هاى مختلف ، و كشاورزى بطور كلى ، در آيات آينده سخن به ميان خواهد آمد. در روايات اسلامى در زمينه دامدارى تعبيرات جالبى ديده مى شود و همچنين در زمينه كشاورزى كه به عنوان نمونه احاديث زير را از منابع مختلف يادآور ميشويم : 1 - پيامبر به يكى از بستگانش فرمود چرا در خانهات ((بركت )) نمى آورى ؟ عرض كرد منظورتان از بركت چيست ؟ فرمود: شاة تحلب : ((گوسفند شيرده ))! سپس اضافه فرمود: انه من كانت فى داره شاة تحلب او نعجة او بقرة فبركاة كلهن : ((هر كس در خانه خود گوسفند شيرده يا گاو ماده داشته باشد سر تا پا بركت است )). 2 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه درباره اهميت گوسفند فرمود: نعم المال الشاة گوسفند سرمايه بسيار خوبى است . 3 - در تفسير نور الثقلين ذيل آيات مورد بحث از امام امير مؤ منان على (عليهالسلام ) ميخوانيم : افضل ما يتخذه الرجل فى منزله لعياله الشاة فمن كان فى منزله شاة قدست عليه الملائكة مرتين فى كل يوم : ((بهترين چيزى كه انسان در خانه براى خانواده خود تهيه ميكند گوسفند است ، هر كس در منزل خود گوسفندى داشته باشد در هر روز فرشتگان خدا دو بار او را تقديس ميكنند اشتباه نشود ممكن است شرائط تربيت كردن گوسفند در خانه براى بسيارى فراهم نباشد ولى هدف اصلى اين است كه به تعداد خانواده ها توليد و تربيت گوسفند بطور مستمر انجام گيرد (دقت كنيد). 4 - در اهميت زراعت همين بس كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد: من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فابعده الله : هر كس آب و خاكى داشته باشد و با اين حال فقير باشد، خدا او را از رحمت خويش دور كند. بديهى است اين گفتار بزرگ همانگونه كه درباره يك فرد صادق است در باره يك ملت نيز صدق ميكند، مردمى كه آب و خاك بقدر كافى دارند، باز هم نيازمند به ديگران هستند، مسلما از رحمت خدا دورند! 5 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه فرمود عليكم بالغنم و الحرث فانهما يروحان بخير و يغدوان بخير: وظيفه شماست كه به تربيت گوسفند و كشاورزى بپردازيد كه رفت و آمد هر دو خير و بركت است . 6 - از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: ما فى الاعمال شى ء احب الى الله من الزراعة : ((هيچ عملى نزد خدا از زراعت محبوبتر نيست )). بالاخره در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم الزارعون كنوز الانام تزرعون طيبا اخرجه الله عز و جل و هم يوم القيامة احسن الناس مقاما و اقربهم منزلة يدعون المباركين : ((كشاورزان گنج هاى مردمند، غذاى پاكيزه را كه خداوند ارزانى داشته زراعت مى كنند و آنها در روز قيامت برترين مقام را دارند و به خدا نزديكترند و آنها را بنام مباركها صدا مى زنند)). ﴿5 منافع گوناگون حيوانات از آنجا كه در آيات گذشته ، سخن از نفى شرك به ميان آمد در اين آيات براى ريشه كن ساختن شرك و توجه به خداوند يكتا از دو راه وارد مى شود: نخست از طريق دلائل عقلى بوسيله نظام شگرف آفرينش و عظمت خلقت ، و ديگر از طريق عاطفى و بيان نعمتهاى گوناگون خداوند نسبت به انسان ، تا حس شكر - گزارى او تحريك گردد و سرانجام وى را به خدا نزديك سازد. در آغاز مى گويد: ((خداوند آسمانها و زمين را بحق آفريد)) (خلق السماوات و الارض بالحق ). حقانيت آسمان و زمين هم از نظام عجيب و آفرينش منظم و حساب شده آن روشن است و هم از هدف و منافعى كه در آنها وجود دارد. و به دنبال آن اضافه ميكند: ((خدا برتر از آن است كه براى او شريك مى سازند)) (تعالى عما يشركون ). آيا بتهائى كه آنها را شريك او قرار داده اند هرگز قادر به چنين خلقتى هستند؟ و يا حتى مى توانند پشه كوچك و يا ذره غبارى بيافرينند!، با اين حال چگونه آنها را شريك او قرار ميدهند؟! جالب اينكه خود مشركان اين نظام عجيب و خلقت بديع را كه بيانگر علم و قدرت خالق است تنها از الله مى دانستند، ولى با اين حال به هنگام عبادت در برابر بتها به خاك مى افتادند. بعد از اشاره به مساءله آفرينش آسمان و زمين و اسرار بى پايان آنها، سخن از خود انسان مى گويد، انسانى كه به خودش از هر كس نزديكتر است ، مى فرمايد: انسان را از نطفه بى ارزشى آفريد، اما سرانجام به جائى رسيد كه موجودى متفكر و فصيح و بليغ و مدافع از خويشتن و سخنگوى آشكار شد (خلق الانسان من نطفة فاذا هو خصيم مبين ). ((نطفه )) در اصل به معنى آب كم يا آب صاف است ، سپس به قطرات آبى كه از طريق لقاح سرچشمه پيدايش انسان مى شود، اطلاق شده است ، در حقيقت با اين تعبير ميخواهد عظمت قدرت خدا را مجسم كند كه از قطره آب بى ارزشى چه آفرينش عجيبى كرده است كه ميان قوس نزول و صعودى او اين همه فاصله است . اين در صورتى است كه ((خصيم )) را به معنى ((مدافع و بيانگر درون خويش )) بدانيم ، همانگونه كه در آيه 105 سوره نساء ميخوانيم و لا تكن للخائنين خصيما: ((اى پيامبر مدافع خائنان مباش )). ولى در مقابل اين تفسير كه مورد قبول گروهى از مفسران است ، تفسير ديگرى از سوى جمع ديگرى از مفسران اظهار شده است ، و آن اينكه خداوند انسان را با قدرت كاملهاش از نطفه بى ارزش آفريد ولى اين انسان ناسپاس ، به مجادله و مخاصمه آشكار در برابر خدا برخاست (آيه 77 سوره يس را گواه بر اين تفسير گرفته اند). ولى معنى اول صحيحتر به نظر ميرسد زيرا آيات فوق در مقام بيان عظمت آفرينش خدا است و عظمت آنگاه آشكار مى شود كه از موجود ظاهرا ناچيزى موجود بسيار پر ارزشى بسازد: در تفسير على بن ابراهيم نيز چنين ميخوانيم : خلقه من فطرة من ماء منتن فيكون خصيما متكلما بليغا: خداوند انسان را از قطره آب بدبوئى آفريد و سرانجام سخنگوى بليغى شد. پس از آفرينش انسان به نعمت مهم ديگرى يعنى خلقت چهار پايان ، و فوائد مختلفى كه از آنها عايد مى شود اشاره كرده مى گويد ((خداوند چهار پايان را آفريد در حالى كه در آنها وسيله پوشش براى شما است و منافع ديگر و از گوشت آنها مى خوريد)) (و الانعام خلقها لكم فيها دف ء و منافع و منها تاكلون ). در اين آيه نخست به مساءله خلقت چهار پايان كه دليلى بر علم و قدرت خدا است ، پرداخته ، سپس به بيان نعمتهاى مختلفى كه در آنها وجود دارد مى پردازد، و از ميان اين نعمتها به سه قسمت اشاره كرده نخست مساءله دف ء كه به معنى هر گونه پوشش است مى باشد، (با استفاده از پشم و پوست آنها) مانند لباس و لحاف و كفش و كلاه و خيمه ، و ديگر منافع كه اشاره به شير و مشتقات آنست ، و سوم گوشت كه با جمله و منها تاكنون بيان شده است : جالب اينكه در ميان اينهمه فوائد، قبل از هر چيز مساءله پوشش و مسكن را مطرح ميكند، زيرا بسيارى از مردم (بخصوص باديه نشينان ) هم لباسشان از پشم و مو يا پوست تهيه مى شود، و هم خيمه هايشان كه آنها را از سرما و گرما حفظ ميكند، و به هر حال اين دليل بر اهميت پوشش و مسكن و مقدم بودن آن بر هر چيز ديگر است . نكته ديگر اينكه آنرا قبل از ((منافع )) ذكر كرده ، اشاره به اينكه پوشش در واقع براى دفع ضرر است ، و دفع ضرر مقدم بر جلب منفعت ميباشد. ممكن است كسانى كه مخالف گوشتخوارى هستند، اين استفاده را از آيه فوق نيز بكنند كه خداوند مساءله خوردن گوشت حيوانات را جزء ((منافع )) آنها نشمرده ، لذا بعد از ذكر منافع با جمله ((و منها تاءكلون )) (از آن حيوانات ميخوريد) از آن ياد شده ، حداقل اين استفاده را از تعبير فوق ميتوان كرد كه اهميت لبنيات بمراتب بيشتر است . جالب اينكه تنها به منافع معمولى و عادى اين چهار پايان سودمند اكتفا نميكند بلكه روى جنبه استفاده روانى از آنها در آيه بعد تكيه كرده مى گويد: در اين حيوانات براى شما زينت و شكوهى است به هنگامى كه آنها را به استراحتگاهشان باز ميگردانيد، و هنگامى كه صبحگاهان به صحرا ميفرستيد (و لكم فيها جمال حين تريحون و حين تسرحون ). ((تريحون )) از ماده ((اراحه )) به معنى باز گرداندن حيوانات به هنگام غروب به آغلها و استراحتگاهشان است ، لذا محلى را كه در آن استراحت ميكنند ((مراح )) مى گويند. ((تسرحون )) از ماده ((سروح )) به معنى بيرون كردن چهار پايان به هنگام صبح به سوى چراگاه است . منظره جالب حركت دستجمعى گوسفندان و چهارپايان به سوى بيابان و چراگاه ، سپس بازگشتشان به سوى آغل و استراحتگاه كه قرآن از آن تعبير به ((جمال )) كرده تنها يك مساءله ظاهرى و تشريفاتى نيست ، بلكه بيانگر واقعيتى است در اعماق جامعه ، و گوياى اين حقيقت است كه چنين جامعه اى خود كفا است ، فقير و مستمند و وابسته به اين و آن نميباشد، خودش توليد ميكند، و آنچه را خود دارد مصرف مينمايد!. اين در واقع جمال استغناء و خودكفائى جامعه است ، جمال توليد و تاءمين فرآورده هاى مورد نياز يك ملت است ، و به تعبير گوياتر جمال استقلال اقتصادى و ترك هر گونه وابستگى است !. اين واقعيت را روستائيان و روستازادگان بهتر از مردم شهرنشين درك ميكنند كه مشاهده رفت و آمد اين چهار پايان سودمند چگونه به آنها آرامش خيال ميدهد، آرامشى كه از احساس بى نيازى برميخيزد، آرامشى كه از انجام مؤ ثر يك وظيفه اجتماعى حاصل مى شود. و جالب اينكه در آيه فوق ، نخست به بازگشت آنها از صحرا اشاره ميكند چرا كه در هنگام بازگشت پستانهايشان پر شير، شكمهايشان سير، و در چهره هايشان نشانه هاى رضايت مندى ديده مى شود، به همين دليل از آن حرص و ولع و عجله اى كه صبح به هنگام حركت به صحرا دارند در آنها خبرى نيست ، آرام و مطمئن گام بر ميدارند و به استراحتگاه نزديك ميشوند و از مشاهده منظره پستانهاى پر شيرشان هر كس احساس بى نيازى ميكند. در آيه بعد به يكى از منافع مهم اين حيوانات اشاره كرده مى گويد: آنها بارهاى سنگين شما را بر دوش خود حمل ميكنند و به سوى شهر و ديارى كه جز با مشقت زياد به آن نمى رسيديد مى برند)) (و تحمل اثقالكم الى بلد لم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس ). اين نشانه رحمت و رافت خداوند است كه اين چهار پايان را با اين قدرت و نيرو آفريده است ، و آنها را رام و تسليم شما نيز گردانيده ، چرا كه پروردگار شما رؤ ف و رحيم است (ان ربكم لرؤ ف رحيم ). ((شق )) از ماده ((مشقت )) است ، ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند كه به معناى شكافتن و نصف كردن باشد، يعنى شما نميتوانيد خودتان اين بارها را بر دوش كشيده و به مقصد برسانيد مگر اينكه نيمى از قوت شما از ميان برود و به اصطلاح نيم جان شويد، ولى تفسير اول نزديكتر به نظر ميرسد. به اين ترتيب اين چهار پايان در درجه اول ، پوشش و وسائل دفاعى براى انسان در برابر گرما و سرما توليد ميكنند، و در درجه بعد از فرآورده هاى لبنياتى آنها استفاده مى شود، و سپس از گوشتشان ، و بعد آثار روانى كه در دلها ميگذارند، مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربرى آنها. قابل توجه اينكه حتى در عصر و زمان ما كه عصر ماشين و وسائل ماشينى است ، باز در بسيارى موارد تنها بايد از همين چهار پايان استفاده كرد، و راه ديگرى ندارد. آنگاه به سراغ گروه ديگرى از حيوانات ميرود كه براى سوارى انسان از آنها استفاده مى شود مى فرمايد ((خداوند اسبها و استرها و الاغها را آفريد تا شما بر آن سوار شويد، و هم مايه زينت شما باشد)) (و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة ). بديهى است زينت در اينجا باز يك مساءله تشريفاتى نيست و براى كسى كه با محتواى تعليمات قرآن آشنا است اين مطلب روشن است ، بلكه يكنوع زينت است كه اثر آن در زندگى اجتماعى ظاهر ميگردد، براى پى بردن به اين حقيقت كافى است است منظره و حال كسى كه با پاى پياده يك راه طولانى بيابانى را پيموده ، و خسته و كوفته و ناتوان به مقصد رسيده ، به طورى كه تا مدتى هيچ كارى از او ساخته نيست و نشاطى در او ديده نميشود، با منظره كسى مقايسه كنيم كه بر يك مركب را هوار سوار شده زودتر به مقصد رسيده نيروى خود را از دست نداده ، نشاط خود را كاملا حفظ كرده و آماده انجام هدفهاى خود و استفاده از وقت و نيروى خويش است ، آيا اين زينت نيست ؟ در پايان آيه به مساءله مهمترى اشاره كرده و افكار را به وسائل نقليه و مركبهاى گوناگونى كه در آينده در اختيار بشر قرار ميگيرد و بهتر و خوبتر از اين حيوانات مى تواند استفاده كند متوجه ميسازد، و مى گويد خداوند چيزها (وسائل نقليه ديگرى ) مى آفريند كه شما نميدانيد (و يخلق ما لا تعلمون ). گرچه بعضى از مفسران پيشين اين جمله را اشاره به حيواناتى گرفته اند كه در آينده آفريده مى شود و رام بشر ميگردد. ولى همانگونه كه در تفسير مراغى و تفسير فى ظلال آمده است درك مفهوم اين جمله براى ما كه در عصر ماشين و وسائل و مركبهاى سريع السير زندگى ميكنيم ، ساده و آسان است . و اگر ملاحظه ميكنيد كه تعبير به يخلق (مى آفريند) كرده است دليلش ‍ واضح است ، زيرا كار انسان در اين اختراعات در حقيقت چيزى جز جفت و جور كردن و به هم پيوستن نيست ، اساس آنها كه مواد اصلى را تشكيل ميدهد، تنها با آفرينش خداوندى است ، از اين گذشته آن ابتكارى كه بشر در طريق اختراع اين وسائل به كار ميبرد آن هم مولود استعدادى است كه خدا به او داده است . اهميت دامدارى و كشاورزى حتى امروز كه دستگاههاى توليدى ، ماشينى آنقدر گسترده شده كه همه چيز را تحت الشعاع قرار داده باز دامدارى و كشاورزى مهمترين بخش ‍ توليد زندگى انسان را تشكيل ميدهد، چرا كه ميدانيم پايه اصلى تغذيه در اين دو قسمت نهفته شده ، و به همين دليل رسيدن به حد خودكفائى در قسمت دامدارى و كشاورزى نه تنها ضامن استقلال اقتصادى است كه استقلال سياسى نيز تا حد زيادى به آن مربوط است . بنابر اين جاى تعجب نيست كه تمام ملتهاى دنيا كوشش ميكنند كه صنعت كشاورزى و دامدارى خود را تا سر حد امكان توسعه دهند و از صنايع مدرن براى اين توسعه كمك گيرند. نياز به اين دو، تا آن حد اساسى است كه گاه كشورهاى به اصطلاح ابر قدرتى همچون روسيه براى رفع نيازمندى خود در اين زمينه ناچار ميشوند با دادن امتيازهاى سياسى دست نياز خود را به سوى كشورهائى كه درست در قطب مخالفند دراز كنند! و به همين جهت در اسلام و تعليمات حيات آفرين آن اهميت فوق العاده زيادى به مساله دامدارى و كشاورزى داده شده است و با استفاده از هر فرصت مسلمانان را تشويق به اين دو نموده : در آيات فوق ديديم كه با چه لحن تشويق آميزى از موضوع دامها سخن مى گويد و منافع آن را اعم از منافع غذائى و پوششى بر ميشمرد و حتى رفت و آمد آنها را به صحرا با تعبير زيبائى كه بسيار شوقانگيز است بيان ميكند. همچنين درباره اهميت زراعت و ميوه هاى مختلف ، و كشاورزى بطور كلى ، در آيات آينده سخن به ميان خواهد آمد. در روايات اسلامى در زمينه دامدارى تعبيرات جالبى ديده مى شود و همچنين در زمينه كشاورزى كه به عنوان نمونه احاديث زير را از منابع مختلف يادآور ميشويم : 1 - پيامبر به يكى از بستگانش فرمود چرا در خانهات ((بركت )) نمى آورى ؟ عرض كرد منظورتان از بركت چيست ؟ فرمود: شاة تحلب : ((گوسفند شيرده ))! سپس اضافه فرمود: انه من كانت فى داره شاة تحلب او نعجة او بقرة فبركاة كلهن : ((هر كس در خانه خود گوسفند شيرده يا گاو ماده داشته باشد سر تا پا بركت است )). 2 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه درباره اهميت گوسفند فرمود: نعم المال الشاة گوسفند سرمايه بسيار خوبى است . 3 - در تفسير نور الثقلين ذيل آيات مورد بحث از امام امير مؤ منان على (عليهالسلام ) ميخوانيم : افضل ما يتخذه الرجل فى منزله لعياله الشاة فمن كان فى منزله شاة قدست عليه الملائكة مرتين فى كل يوم : ((بهترين چيزى كه انسان در خانه براى خانواده خود تهيه ميكند گوسفند است ، هر كس در منزل خود گوسفندى داشته باشد در هر روز فرشتگان خدا دو بار او را تقديس ميكنند اشتباه نشود ممكن است شرائط تربيت كردن گوسفند در خانه براى بسيارى فراهم نباشد ولى هدف اصلى اين است كه به تعداد خانواده ها توليد و تربيت گوسفند بطور مستمر انجام گيرد (دقت كنيد). 4 - در اهميت زراعت همين بس كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد: من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فابعده الله : هر كس آب و خاكى داشته باشد و با اين حال فقير باشد، خدا او را از رحمت خويش دور كند. بديهى است اين گفتار بزرگ همانگونه كه درباره يك فرد صادق است در باره يك ملت نيز صدق ميكند، مردمى كه آب و خاك بقدر كافى دارند، باز هم نيازمند به ديگران هستند، مسلما از رحمت خدا دورند! 5 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه فرمود عليكم بالغنم و الحرث فانهما يروحان بخير و يغدوان بخير: وظيفه شماست كه به تربيت گوسفند و كشاورزى بپردازيد كه رفت و آمد هر دو خير و بركت است . 6 - از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: ما فى الاعمال شى ء احب الى الله من الزراعة : ((هيچ عملى نزد خدا از زراعت محبوبتر نيست )). بالاخره در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم الزارعون كنوز الانام تزرعون طيبا اخرجه الله عز و جل و هم يوم القيامة احسن الناس مقاما و اقربهم منزلة يدعون المباركين : ((كشاورزان گنج هاى مردمند، غذاى پاكيزه را كه خداوند ارزانى داشته زراعت مى كنند و آنها در روز قيامت برترين مقام را دارند و به خدا نزديكترند و آنها را بنام مباركها صدا مى زنند)). ﴿6