پیمایش
الحجر بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الر ۚ تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ وَقُرْآنٍ مُبِينٍ ﴿1 رُبَمَا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ كَانُوا مُسْلِمِينَ ﴿2 ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الْأَمَلُ ۖ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ ﴿3 وَمَا أَهْلَكْنَا مِنْ قَرْيَةٍ إِلَّا وَلَهَا كِتَابٌ مَعْلُومٌ ﴿4 مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَهَا وَمَا يَسْتَأْخِرُونَ ﴿5 وَقَالُوا يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ ﴿6 لَوْ مَا تَأْتِينَا بِالْمَلَائِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ ﴿7 مَا نُنَزِّلُ الْمَلَائِكَةَ إِلَّا بِالْحَقِّ وَمَا كَانُوا إِذًا مُنْظَرِينَ ﴿8 إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ ﴿9 وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي شِيَعِ الْأَوَّلِينَ ﴿10 وَمَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ ﴿11 كَذَٰلِكَ نَسْلُكُهُ فِي قُلُوبِ الْمُجْرِمِينَ ﴿12 لَا يُؤْمِنُونَ بِهِ ۖ وَقَدْ خَلَتْ سُنَّةُ الْأَوَّلِينَ ﴿13 وَلَوْ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَابًا مِنَ السَّمَاءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ ﴿14 لَقَالُوا إِنَّمَا سُكِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ ﴿15

ترجمه [با نگه داشتن نشانگر روی ترجمه آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

الر ـ این [آیات بلندمرتبه] آیات کتاب الهی و آیات قرآنِ روشنگر [با عظمت] است. ﴿1 کافران [هنگام روبرو شدن با عذاب] چه بسا آرزو می کنند که کاش تسلیم [فرمان های خدا] بودند. ﴿2 بگذارشان تا بخورند و [با لذایذ مادی و زودگذر] کامرانی کنند، و آرزوها، سرگرمشان نماید؛ سپس [حقّانیّت اسلام و فرجام شوم خود را] خواهند فهمید. ﴿3 و هیچ شهری را [به خاطر فساد فراگیرش] نابود نکردیم مگر اینکه برای آن سرنوشتی معین [وروزگار ودوره ای تغییرناپذیر] بود. ﴿4 هیچ ملتی از اجل معین خود نه پیش می افتد و نه پس می ماند. ﴿5 و گفتند: ای کسی که قرآن بر او نازل شده! قطعاً تو دیوانه ای! ﴿6 اگر [درباره پیامبری ات] راست می گویی، چرا فرشتگان را نزد ما نمی آوری؟! ﴿7 [اینان بدانند که] ما فرشتگان را جز به درستی و راستی نازل نمی کنیم، و در آن هنگام [که نازل شوند، این منکران لجوج از دچار شدن به عذاب] مهلت نمی یابند. ﴿8 همانا ما قرآن را نازل کردیم، و یقیناً ما نگهبان آن [از تحریف و زوال] هستیم. ﴿9 و بی تردید ما پیش از تو هم پیامبرانی را در امت های پیشین فرستادیم. ﴿10 و هیچ پیامبری به سوی آنان نمی آمد مگر آنکه او را مسخره می کردند. ﴿11 ما این گونه [که قابل فهمیدن باشد] قرآن را وارد قلوب بدکاران می کنیم. ﴿12 [با این همه] به آن ایمان نمی آورند، و البته روش پیشینیان هم [در مسخره کردن آیات خدا و استهزای پیامبران] به همین صورت بوده است. ﴿13 و اگر [برای دریافت حقایق ومعارف] دری از آسمان به روی آنان بگشاییم، که همواره از آن بالا روند. ﴿14 باز خواهند گفت: یقیناً ما چشم بندی شده ایم، بلکه گروهی جادو شده هستیم. ﴿15

تفسیر [با نگه داشتن نشانگر روی تفسیر آیه مربوطه را مشاهده نمایید.]

سوره حجر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 99 آيه است محتواى سوره حجر سوره حجر بنا بر مشهور ميان مفسران از سوره هاى مكى است ، و بنا به نقل از فهرست ابن نديم در تاريخ القرآن پنجاه و دومين سوره اى است كه در سرزمين مكه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده است و مجموع آيات آن به اتفاق همه مفسران 99 آيه است . به همين دليل همان آهنگ و لحن سوره هاى مكى كاملا در آن منعكس ‍ است ، زيرا همانگونه كه سابقا گفته ايم سوره هاى مكى بيشتر روى چند موضوع تكيه مى كند: روى معارف اسلامى مخصوصا توحيد و معاد و روى انذار مشركان و گنهكاران و ستمگران ، و روى درسهاى عبرتى كه در تاريخ پيشينيان وجود داشته است . لذا مى توان محتواى اين سوره را در هفت بخش خلاصه كرد: 1 - آيات مربوط به مبدء عالم هستى و ايمان به او از طريق مطالعه در اسرار آفرينش . 2 - آيات مربوط به معاد و كيفر بدكاران . 3 - اهميت قرآن و عظمت اين كتاب آسمانى . 4 - داستان آفرينش آدم و سركشى ابليس و سرانجام كار او، و به عنوان يك هشدار و بيدار باش براى همه انسانها! 5 - اشاره به سرگذشت اقوامى همچون قوم لوط و صالح و شعيب ، براى تكميل اين هشدار. 6 - انذار و بشارت و اندرزهاى مؤ ثر و تهديدهاى كوبنده و تشويقهاى جالب . 7 - دعوت از پيامبر به مقاومت و دلدارى او در برابر توطئه هاى شديد مخالفان كه مخصوصا در محيط مكه بسيار زياد و خطرناك بود. نام اين سوره از آيه هشتادم كه درباره اصحاب حجر (قوم صالح ) سخن مى گويد انتخاب شده است ، چرا كه در اين سوره پنج آيه درباره اصحاب حجر است ، و تنها سوره اى است كه از قوم صالح به عنوان اصحاب حجر نام مى برد، كه شرح آن در تفسير آيات 80 تا 84 به خواست خدا خواهد آمد. تفسير : آرزوهاى بيجا! باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ((الف ، لام ، راء)) برخورد ميكنيم ، كه نمايانگر تركيب اين كتاب بزرگ آسمانى كه راهگشاى همه انسانها به سوى سعادت مى باشد، از حروف ساده الفباء است ، همين ماده خامى كه در اختيار همه افراد بشر حتى كودكان دو سه ساله قرار دارد، و اين نهايت درجه اعجاز است كه از چنان مصالحى چنين محصول بى نظيرى ساخته شود. و لذا بلافاصله بعد از آن مى گويد: ((اينها آيات كتاب آسمانى و قرآن آشكار است )) (تلك آيات الكتاب و قرآن مبين ). مى دانيم ((تلك )) اسم اشاره به دور است ، در حالى كه قاعدتا بايد در اينجا هذه (اسم اشاره به نزديك ) به كار رود، ولى چنانكه سابقا هم گفته ايم در ادبيات عرب (و حتى در زبان فارسى ) گاهى براى بيان عظمت چيزى از اسم اشاره به دور استفاده مى شود، يعنى آنچنان عظمت دارد كه گوئى در آسمانها در يك فاصله دور دست ، از ما قرار گرفته و اين درست به آن مى ماند كه گاهى در حضور شخص بزرگى مى گوئيم ((اگر آن سرور اجازه دهند ما دست به چنين اقدامى مى زنيم )) كلمه ((آن )) در اينجا براى بيان عظمت مقام او است ، همانگونه كه ذكر ((قرآن )) به صورت ((نكره )) نيز براى بيان عظمت است . و به هر حال ذكر ((قرآن )) بعد از ((كتاب )) در حقيقت به عنوان تاءكيد است ، و توصيف آن به ((مبين )) براى اين است كه بيان كننده حقايق و روشنگر حق از باطل مى باشد. و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند ((كتاب )) در اينجا اشاره به تورات و انجيل است ، بسيار بعيد به نظر مى رسد. سپس به آنها كه در لجاجت و مخالفت با اين آيات روشن الهى اصرار مى ورزند هشدار مى دهد روزى فرا مى رسد كه اينها از نتائج شوم كفر و تعصب كوركورانه و لجاجت خويش پشيمان خواهند شد و ((چه بسا اين كافران آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)) (ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين ). بنابراين منظور از ((يود)) (دوست مى دارند) - همانگونه كه در تفسير ((الميزان )) بيان شده دوست داشتن به معنى ((تمنى )) و آرزو كردن است ، و ذكر كلمه ((لو)) دليل بر آنست كه آنها آرزوى اسلام را در زمانى مى كنند كه قدرت بازگشت به سوى آن را ندارند، و اين خود قرينه اى خواهد بود بر اينكه اين تمنى و آرزو در جهان ديگر و پس از مشاهده نتائج اعمالشان است . حديثى كه از امام صادق (عليهالسلام ) در اين زمينه نقل شده نيز كاملا اين معنى را تاءييد مى كند ينادى مناد يوم القيامة يسمع الخلائق انه لا يدخل الجنة الا مسلم فثم يود سائر الخلائق انهم كانوا مسلمين : ((روز قيامت كه مى شود كسى صدا مى زند به گونه اى كه همه مردم مى شنوند (كه امروز) جز افرادى كه اسلام آورده اند داخل بهشت نمى شوند در اين هنگام ساير مردم آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)). <1> و نيز از پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده هنگامى كه دوزخيان در دوزخ گرد مى آيند و گروهى از مسلمانان خطا كار را، با آنها قرار مى دهند، كفار به مسلمين مى گويند مگر شما مسلمان نبوديد؟ در پاسخ مى گويند: آرى بوديم ، و آنها در جواب مى گويند پس ‍ اسلام شما هم نيز به حالتان سودى نداشت ! چون شما هم با ما در يكجا هستيد!. آنها مى گويند: ما گناهان (بزرگى ) داشتيم كه به خاطر آن به اين سرنوشت گرفتار شديم (اين اعتراف به گناه و تقصير و آن سرزنش دشمن سبب مى شود كه ) خداوند دستور مى دهد هر فرد با ايمان و مسلمانى در دوزخ است خارج سازيد در اين هنگام كفار مى گويند اى كاش ما نيز اسلام آورده بوديم . <2> اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه در ميان كافران افرادى هستند كه هنوز پرتوى از وجدان بيدار در دلهاى آنها هست و هنگامى كه دعوت پيامبر اسلام و اين آيات كتاب مبين با آن محتواى دلپسند را مى بينند در اعماق دل به آن علاقمند مى شوند و آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند، ولى تعصبها و لجاجتها و يا منافع مادى به آنها اجازه نمى دهد كه اين واقعيت بزرگ را بپذيرند و لذا همچنان در زندان كفر و بى ايمانى محصور مى مانند. يكى از دوستان با ايمان و مجاهد ما كه به اروپا رفته بود مى گفت هنگامى كه من مزاياى اسلام را براى يكى از مسيحيان مى شمردم او كه آدم منصفى بود در پاسخ به من گفت : من براستى به شما تبريك مى گويم كه پيرو چنين مذهبى هستيد، ولى چه كنيم كه شرائط زندگى ما به ما اجازه نمى دهد كه دست از آئين خود برداريم ! جالب اينكه در بعضى از روايات اسلامى مى خوانيم هنگامى كه فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نامه آنحضرت را براى قيصر روم آورد، او به طور خصوصى در برابر فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اظهار ايمان نمود و حتى ميل داشت روميان را به آئين توحيد بخواند، اما فكر كرد قبلا آنها را آزمايش كند همين كه لشكريانش ‍ احساس كردند كه او مى خواهد آئين نصرانيت را ترك گويد، قصر او را محاصره كردند او فورا به آنها اظهار داشت كه منظورم آزمايش شما بود بجاى خود برگرديد، سپس بفرستاده پيامبر گفت من مى دانم كه پيامبر شما از ناحيه خدا است . و همانست كه ما انتظار او را داشتيم ولى چه كنم كه من مى ترسم حكومتم از دستم برود و جانم در خطر است . <3> ولى به هر حال بايد توجه داشت كه اين دو تفسير هيچگونه تضادى با هم ندارند و ممكن است آيه اشاره به پشيمانى گروههائى از كافران در آن جهان و اين جهان باشد، در حالى كه نه آنجا و نه اينجا قدرت بازگشت - به جهات متفاوتى - ندارند! (دقت كنيد). سپس با لحنى بسيار كوبنده مى گويد: اى پيامبر ((اينها را به حال خود بگذار (تا همچون چهار پايان ) بخورند، و از لذتهاى اين زندگى ناپايدار بهره گيرند، و آرزوها آنها را از اين واقعيت بزرگ غافل سازد ولى بزودى خواهند فهميد)) (ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ). اينها چون حيواناتى هستند كه جز اصطبل و علف ، و جز لذت مادى چيزى نمى فهمند و هر حركتى دارند براى رسيدن به همين ها است . پرده هاى غرور و غفلت و آرزوهاى دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده ، و آنها را به خود مشغول ساخته كه ديگر توانائى درك واقعيتى را ندارند. اما آن گاه كه سيلى اجل به صورت آنها نواخته شود، و پرده هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار رود، و خود را در آستانه مرگ و يا در عرصه قيامت ببينند، آرى آنگاه مى فهمند كه چه اندازه در غفلت و تا چه حد زيانكار و بدبخت بوده اند، و چگونه گرامى ترين سرمايه ها را براى هيچ از دست دادند؟! در آيه بعد براى اينكه گمان نكنند اين مهلت و تمتع از لذائذ دنيا پايان ناپذير است ، اضافه مى كند: ((ما هيچ گروهى را در هيچ شهر و آبادى نابود نكرديم مگر اينكه آنها، اجل معين و زمان تغييرناپذيرى داشتند)) (و ما اهلكنا من قرية الا و لها كتاب معلوم ). و ((هيچ امت و جمعيتى از اجل معين خود پيشى نمى گيرد، و هيچيك نيز عقب نخواهد افتاد)) (ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون ). سنت الهى همه جا اين بوده كه به قدر كافى مهلت براى تجديد نظر و بيدارى و آگاهى بدهد، حوادث دردناك ، و وسائل رحمت را يكى پس ‍ از ديگرى مى فرستد، تهديد مى كند، تشويق مى كند، اخطار مى نمايد تا حجت بر همه تمام شود. ولى هنگامى كه اين مهلت به پايان رسيد سرنوشت قطعى دامنشان را خواهد گرفت ، دير و زود، به خاطر مصالح تربيتى ، ممكن است اما به اصطلاح سوخت و سوز ندارد! آيا توجه به همين واقعيت كافى نيست تا همگان از سرنوشت گذشتگان عبرت گيرند، و از مدت مهلت الهى براى بازگشت و اصلاح ، استفاده كنند؟ آيا بايد باز هم نشست تا سرنوشت شوم اقوام گمراه و ستمگر پيشين درباره خود ما نيز تكرار گردد، و بجاى اينكه از پيشينيان عبرت گيريم ، عبرتى شويم براى آيندگان ؟! ضمنا از دو آيه اخير فلسفه ((بيان تاريخ گذشتگان به طور مكرر)) در آيات قرآن حتى در همين سوره اى كه از آن بحث مى كنيم روشن مى شود. ﴿1 سوره حجر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 99 آيه است محتواى سوره حجر سوره حجر بنا بر مشهور ميان مفسران از سوره هاى مكى است ، و بنا به نقل از فهرست ابن نديم در تاريخ القرآن پنجاه و دومين سوره اى است كه در سرزمين مكه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده است و مجموع آيات آن به اتفاق همه مفسران 99 آيه است . به همين دليل همان آهنگ و لحن سوره هاى مكى كاملا در آن منعكس ‍ است ، زيرا همانگونه كه سابقا گفته ايم سوره هاى مكى بيشتر روى چند موضوع تكيه مى كند: روى معارف اسلامى مخصوصا توحيد و معاد و روى انذار مشركان و گنهكاران و ستمگران ، و روى درسهاى عبرتى كه در تاريخ پيشينيان وجود داشته است . لذا مى توان محتواى اين سوره را در هفت بخش خلاصه كرد: 1 - آيات مربوط به مبدء عالم هستى و ايمان به او از طريق مطالعه در اسرار آفرينش . 2 - آيات مربوط به معاد و كيفر بدكاران . 3 - اهميت قرآن و عظمت اين كتاب آسمانى . 4 - داستان آفرينش آدم و سركشى ابليس و سرانجام كار او، و به عنوان يك هشدار و بيدار باش براى همه انسانها! 5 - اشاره به سرگذشت اقوامى همچون قوم لوط و صالح و شعيب ، براى تكميل اين هشدار. 6 - انذار و بشارت و اندرزهاى مؤ ثر و تهديدهاى كوبنده و تشويقهاى جالب . 7 - دعوت از پيامبر به مقاومت و دلدارى او در برابر توطئه هاى شديد مخالفان كه مخصوصا در محيط مكه بسيار زياد و خطرناك بود. نام اين سوره از آيه هشتادم كه درباره اصحاب حجر (قوم صالح ) سخن مى گويد انتخاب شده است ، چرا كه در اين سوره پنج آيه درباره اصحاب حجر است ، و تنها سوره اى است كه از قوم صالح به عنوان اصحاب حجر نام مى برد، كه شرح آن در تفسير آيات 80 تا 84 به خواست خدا خواهد آمد. تفسير : آرزوهاى بيجا! باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ((الف ، لام ، راء)) برخورد ميكنيم ، كه نمايانگر تركيب اين كتاب بزرگ آسمانى كه راهگشاى همه انسانها به سوى سعادت مى باشد، از حروف ساده الفباء است ، همين ماده خامى كه در اختيار همه افراد بشر حتى كودكان دو سه ساله قرار دارد، و اين نهايت درجه اعجاز است كه از چنان مصالحى چنين محصول بى نظيرى ساخته شود. و لذا بلافاصله بعد از آن مى گويد: ((اينها آيات كتاب آسمانى و قرآن آشكار است )) (تلك آيات الكتاب و قرآن مبين ). مى دانيم ((تلك )) اسم اشاره به دور است ، در حالى كه قاعدتا بايد در اينجا هذه (اسم اشاره به نزديك ) به كار رود، ولى چنانكه سابقا هم گفته ايم در ادبيات عرب (و حتى در زبان فارسى ) گاهى براى بيان عظمت چيزى از اسم اشاره به دور استفاده مى شود، يعنى آنچنان عظمت دارد كه گوئى در آسمانها در يك فاصله دور دست ، از ما قرار گرفته و اين درست به آن مى ماند كه گاهى در حضور شخص بزرگى مى گوئيم ((اگر آن سرور اجازه دهند ما دست به چنين اقدامى مى زنيم )) كلمه ((آن )) در اينجا براى بيان عظمت مقام او است ، همانگونه كه ذكر ((قرآن )) به صورت ((نكره )) نيز براى بيان عظمت است . و به هر حال ذكر ((قرآن )) بعد از ((كتاب )) در حقيقت به عنوان تاءكيد است ، و توصيف آن به ((مبين )) براى اين است كه بيان كننده حقايق و روشنگر حق از باطل مى باشد. و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند ((كتاب )) در اينجا اشاره به تورات و انجيل است ، بسيار بعيد به نظر مى رسد. سپس به آنها كه در لجاجت و مخالفت با اين آيات روشن الهى اصرار مى ورزند هشدار مى دهد روزى فرا مى رسد كه اينها از نتائج شوم كفر و تعصب كوركورانه و لجاجت خويش پشيمان خواهند شد و ((چه بسا اين كافران آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)) (ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين ). بنابراين منظور از ((يود)) (دوست مى دارند) - همانگونه كه در تفسير ((الميزان )) بيان شده دوست داشتن به معنى ((تمنى )) و آرزو كردن است ، و ذكر كلمه ((لو)) دليل بر آنست كه آنها آرزوى اسلام را در زمانى مى كنند كه قدرت بازگشت به سوى آن را ندارند، و اين خود قرينه اى خواهد بود بر اينكه اين تمنى و آرزو در جهان ديگر و پس از مشاهده نتائج اعمالشان است . حديثى كه از امام صادق (عليهالسلام ) در اين زمينه نقل شده نيز كاملا اين معنى را تاءييد مى كند ينادى مناد يوم القيامة يسمع الخلائق انه لا يدخل الجنة الا مسلم فثم يود سائر الخلائق انهم كانوا مسلمين : ((روز قيامت كه مى شود كسى صدا مى زند به گونه اى كه همه مردم مى شنوند (كه امروز) جز افرادى كه اسلام آورده اند داخل بهشت نمى شوند در اين هنگام ساير مردم آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)). و نيز از پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده هنگامى كه دوزخيان در دوزخ گرد مى آيند و گروهى از مسلمانان خطا كار را، با آنها قرار مى دهند، كفار به مسلمين مى گويند مگر شما مسلمان نبوديد؟ در پاسخ مى گويند: آرى بوديم ، و آنها در جواب مى گويند پس ‍ اسلام شما هم نيز به حالتان سودى نداشت ! چون شما هم با ما در يكجا هستيد!. آنها مى گويند: ما گناهان (بزرگى ) داشتيم كه به خاطر آن به اين سرنوشت گرفتار شديم (اين اعتراف به گناه و تقصير و آن سرزنش دشمن سبب مى شود كه ) خداوند دستور مى دهد هر فرد با ايمان و مسلمانى در دوزخ است خارج سازيد در اين هنگام كفار مى گويند اى كاش ما نيز اسلام آورده بوديم . اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه در ميان كافران افرادى هستند كه هنوز پرتوى از وجدان بيدار در دلهاى آنها هست و هنگامى كه دعوت پيامبر اسلام و اين آيات كتاب مبين با آن محتواى دلپسند را مى بينند در اعماق دل به آن علاقمند مى شوند و آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند، ولى تعصبها و لجاجتها و يا منافع مادى به آنها اجازه نمى دهد كه اين واقعيت بزرگ را بپذيرند و لذا همچنان در زندان كفر و بى ايمانى محصور مى مانند. يكى از دوستان با ايمان و مجاهد ما كه به اروپا رفته بود مى گفت هنگامى كه من مزاياى اسلام را براى يكى از مسيحيان مى شمردم او كه آدم منصفى بود در پاسخ به من گفت : من براستى به شما تبريك مى گويم كه پيرو چنين مذهبى هستيد، ولى چه كنيم كه شرائط زندگى ما به ما اجازه نمى دهد كه دست از آئين خود برداريم ! جالب اينكه در بعضى از روايات اسلامى مى خوانيم هنگامى كه فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نامه آنحضرت را براى قيصر روم آورد، او به طور خصوصى در برابر فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اظهار ايمان نمود و حتى ميل داشت روميان را به آئين توحيد بخواند، اما فكر كرد قبلا آنها را آزمايش كند همين كه لشكريانش ‍ احساس كردند كه او مى خواهد آئين نصرانيت را ترك گويد، قصر او را محاصره كردند او فورا به آنها اظهار داشت كه منظورم آزمايش شما بود بجاى خود برگرديد، سپس بفرستاده پيامبر گفت من مى دانم كه پيامبر شما از ناحيه خدا است . و همانست كه ما انتظار او را داشتيم ولى چه كنم كه من مى ترسم حكومتم از دستم برود و جانم در خطر است . ولى به هر حال بايد توجه داشت كه اين دو تفسير هيچگونه تضادى با هم ندارند و ممكن است آيه اشاره به پشيمانى گروههائى از كافران در آن جهان و اين جهان باشد، در حالى كه نه آنجا و نه اينجا قدرت بازگشت - به جهات متفاوتى - ندارند! (دقت كنيد). سپس با لحنى بسيار كوبنده مى گويد: اى پيامبر ((اينها را به حال خود بگذار (تا همچون چهار پايان ) بخورند، و از لذتهاى اين زندگى ناپايدار بهره گيرند، و آرزوها آنها را از اين واقعيت بزرگ غافل سازد ولى بزودى خواهند فهميد)) (ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ). اينها چون حيواناتى هستند كه جز اصطبل و علف ، و جز لذت مادى چيزى نمى فهمند و هر حركتى دارند براى رسيدن به همين ها است . پرده هاى غرور و غفلت و آرزوهاى دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده ، و آنها را به خود مشغول ساخته كه ديگر توانائى درك واقعيتى را ندارند. اما آن گاه كه سيلى اجل به صورت آنها نواخته شود، و پرده هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار رود، و خود را در آستانه مرگ و يا در عرصه قيامت ببينند، آرى آنگاه مى فهمند كه چه اندازه در غفلت و تا چه حد زيانكار و بدبخت بوده اند، و چگونه گرامى ترين سرمايه ها را براى هيچ از دست دادند؟! در آيه بعد براى اينكه گمان نكنند اين مهلت و تمتع از لذائذ دنيا پايان ناپذير است ، اضافه مى كند: ((ما هيچ گروهى را در هيچ شهر و آبادى نابود نكرديم مگر اينكه آنها، اجل معين و زمان تغييرناپذيرى داشتند)) (و ما اهلكنا من قرية الا و لها كتاب معلوم ). و ((هيچ امت و جمعيتى از اجل معين خود پيشى نمى گيرد، و هيچيك نيز عقب نخواهد افتاد)) (ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون ). سنت الهى همه جا اين بوده كه به قدر كافى مهلت براى تجديد نظر و بيدارى و آگاهى بدهد، حوادث دردناك ، و وسائل رحمت را يكى پس ‍ از ديگرى مى فرستد، تهديد مى كند، تشويق مى كند، اخطار مى نمايد تا حجت بر همه تمام شود. ولى هنگامى كه اين مهلت به پايان رسيد سرنوشت قطعى دامنشان را خواهد گرفت ، دير و زود، به خاطر مصالح تربيتى ، ممكن است اما به اصطلاح سوخت و سوز ندارد! آيا توجه به همين واقعيت كافى نيست تا همگان از سرنوشت گذشتگان عبرت گيرند، و از مدت مهلت الهى براى بازگشت و اصلاح ، استفاده كنند؟ آيا بايد باز هم نشست تا سرنوشت شوم اقوام گمراه و ستمگر پيشين درباره خود ما نيز تكرار گردد، و بجاى اينكه از پيشينيان عبرت گيريم ، عبرتى شويم براى آيندگان ؟! ضمنا از دو آيه اخير فلسفه ((بيان تاريخ گذشتگان به طور مكرر)) در آيات قرآن حتى در همين سوره اى كه از آن بحث مى كنيم روشن مى شود. ﴿2 سوره حجر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 99 آيه است محتواى سوره حجر سوره حجر بنا بر مشهور ميان مفسران از سوره هاى مكى است ، و بنا به نقل از فهرست ابن نديم در تاريخ القرآن پنجاه و دومين سوره اى است كه در سرزمين مكه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده است و مجموع آيات آن به اتفاق همه مفسران 99 آيه است . به همين دليل همان آهنگ و لحن سوره هاى مكى كاملا در آن منعكس ‍ است ، زيرا همانگونه كه سابقا گفته ايم سوره هاى مكى بيشتر روى چند موضوع تكيه مى كند: روى معارف اسلامى مخصوصا توحيد و معاد و روى انذار مشركان و گنهكاران و ستمگران ، و روى درسهاى عبرتى كه در تاريخ پيشينيان وجود داشته است . لذا مى توان محتواى اين سوره را در هفت بخش خلاصه كرد: 1 - آيات مربوط به مبدء عالم هستى و ايمان به او از طريق مطالعه در اسرار آفرينش . 2 - آيات مربوط به معاد و كيفر بدكاران . 3 - اهميت قرآن و عظمت اين كتاب آسمانى . 4 - داستان آفرينش آدم و سركشى ابليس و سرانجام كار او، و به عنوان يك هشدار و بيدار باش براى همه انسانها! 5 - اشاره به سرگذشت اقوامى همچون قوم لوط و صالح و شعيب ، براى تكميل اين هشدار. 6 - انذار و بشارت و اندرزهاى مؤ ثر و تهديدهاى كوبنده و تشويقهاى جالب . 7 - دعوت از پيامبر به مقاومت و دلدارى او در برابر توطئه هاى شديد مخالفان كه مخصوصا در محيط مكه بسيار زياد و خطرناك بود. نام اين سوره از آيه هشتادم كه درباره اصحاب حجر (قوم صالح ) سخن مى گويد انتخاب شده است ، چرا كه در اين سوره پنج آيه درباره اصحاب حجر است ، و تنها سوره اى است كه از قوم صالح به عنوان اصحاب حجر نام مى برد، كه شرح آن در تفسير آيات 80 تا 84 به خواست خدا خواهد آمد. تفسير : آرزوهاى بيجا! باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ((الف ، لام ، راء)) برخورد ميكنيم ، كه نمايانگر تركيب اين كتاب بزرگ آسمانى كه راهگشاى همه انسانها به سوى سعادت مى باشد، از حروف ساده الفباء است ، همين ماده خامى كه در اختيار همه افراد بشر حتى كودكان دو سه ساله قرار دارد، و اين نهايت درجه اعجاز است كه از چنان مصالحى چنين محصول بى نظيرى ساخته شود. و لذا بلافاصله بعد از آن مى گويد: ((اينها آيات كتاب آسمانى و قرآن آشكار است )) (تلك آيات الكتاب و قرآن مبين ). مى دانيم ((تلك )) اسم اشاره به دور است ، در حالى كه قاعدتا بايد در اينجا هذه (اسم اشاره به نزديك ) به كار رود، ولى چنانكه سابقا هم گفته ايم در ادبيات عرب (و حتى در زبان فارسى ) گاهى براى بيان عظمت چيزى از اسم اشاره به دور استفاده مى شود، يعنى آنچنان عظمت دارد كه گوئى در آسمانها در يك فاصله دور دست ، از ما قرار گرفته و اين درست به آن مى ماند كه گاهى در حضور شخص بزرگى مى گوئيم ((اگر آن سرور اجازه دهند ما دست به چنين اقدامى مى زنيم )) كلمه ((آن )) در اينجا براى بيان عظمت مقام او است ، همانگونه كه ذكر ((قرآن )) به صورت ((نكره )) نيز براى بيان عظمت است . و به هر حال ذكر ((قرآن )) بعد از ((كتاب )) در حقيقت به عنوان تاءكيد است ، و توصيف آن به ((مبين )) براى اين است كه بيان كننده حقايق و روشنگر حق از باطل مى باشد. و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند ((كتاب )) در اينجا اشاره به تورات و انجيل است ، بسيار بعيد به نظر مى رسد. سپس به آنها كه در لجاجت و مخالفت با اين آيات روشن الهى اصرار مى ورزند هشدار مى دهد روزى فرا مى رسد كه اينها از نتائج شوم كفر و تعصب كوركورانه و لجاجت خويش پشيمان خواهند شد و ((چه بسا اين كافران آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)) (ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين ). بنابراين منظور از ((يود)) (دوست مى دارند) - همانگونه كه در تفسير ((الميزان )) بيان شده دوست داشتن به معنى ((تمنى )) و آرزو كردن است ، و ذكر كلمه ((لو)) دليل بر آنست كه آنها آرزوى اسلام را در زمانى مى كنند كه قدرت بازگشت به سوى آن را ندارند، و اين خود قرينه اى خواهد بود بر اينكه اين تمنى و آرزو در جهان ديگر و پس از مشاهده نتائج اعمالشان است . حديثى كه از امام صادق (عليهالسلام ) در اين زمينه نقل شده نيز كاملا اين معنى را تاءييد مى كند ينادى مناد يوم القيامة يسمع الخلائق انه لا يدخل الجنة الا مسلم فثم يود سائر الخلائق انهم كانوا مسلمين : ((روز قيامت كه مى شود كسى صدا مى زند به گونه اى كه همه مردم مى شنوند (كه امروز) جز افرادى كه اسلام آورده اند داخل بهشت نمى شوند در اين هنگام ساير مردم آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)). و نيز از پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده هنگامى كه دوزخيان در دوزخ گرد مى آيند و گروهى از مسلمانان خطا كار را، با آنها قرار مى دهند، كفار به مسلمين مى گويند مگر شما مسلمان نبوديد؟ در پاسخ مى گويند: آرى بوديم ، و آنها در جواب مى گويند پس ‍ اسلام شما هم نيز به حالتان سودى نداشت ! چون شما هم با ما در يكجا هستيد!. آنها مى گويند: ما گناهان (بزرگى ) داشتيم كه به خاطر آن به اين سرنوشت گرفتار شديم (اين اعتراف به گناه و تقصير و آن سرزنش دشمن سبب مى شود كه ) خداوند دستور مى دهد هر فرد با ايمان و مسلمانى در دوزخ است خارج سازيد در اين هنگام كفار مى گويند اى كاش ما نيز اسلام آورده بوديم . اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه در ميان كافران افرادى هستند كه هنوز پرتوى از وجدان بيدار در دلهاى آنها هست و هنگامى كه دعوت پيامبر اسلام و اين آيات كتاب مبين با آن محتواى دلپسند را مى بينند در اعماق دل به آن علاقمند مى شوند و آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند، ولى تعصبها و لجاجتها و يا منافع مادى به آنها اجازه نمى دهد كه اين واقعيت بزرگ را بپذيرند و لذا همچنان در زندان كفر و بى ايمانى محصور مى مانند. يكى از دوستان با ايمان و مجاهد ما كه به اروپا رفته بود مى گفت هنگامى كه من مزاياى اسلام را براى يكى از مسيحيان مى شمردم او كه آدم منصفى بود در پاسخ به من گفت : من براستى به شما تبريك مى گويم كه پيرو چنين مذهبى هستيد، ولى چه كنيم كه شرائط زندگى ما به ما اجازه نمى دهد كه دست از آئين خود برداريم ! جالب اينكه در بعضى از روايات اسلامى مى خوانيم هنگامى كه فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نامه آنحضرت را براى قيصر روم آورد، او به طور خصوصى در برابر فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اظهار ايمان نمود و حتى ميل داشت روميان را به آئين توحيد بخواند، اما فكر كرد قبلا آنها را آزمايش كند همين كه لشكريانش ‍ احساس كردند كه او مى خواهد آئين نصرانيت را ترك گويد، قصر او را محاصره كردند او فورا به آنها اظهار داشت كه منظورم آزمايش شما بود بجاى خود برگرديد، سپس بفرستاده پيامبر گفت من مى دانم كه پيامبر شما از ناحيه خدا است . و همانست كه ما انتظار او را داشتيم ولى چه كنم كه من مى ترسم حكومتم از دستم برود و جانم در خطر است . ولى به هر حال بايد توجه داشت كه اين دو تفسير هيچگونه تضادى با هم ندارند و ممكن است آيه اشاره به پشيمانى گروههائى از كافران در آن جهان و اين جهان باشد، در حالى كه نه آنجا و نه اينجا قدرت بازگشت - به جهات متفاوتى - ندارند! (دقت كنيد). سپس با لحنى بسيار كوبنده مى گويد: اى پيامبر ((اينها را به حال خود بگذار (تا همچون چهار پايان ) بخورند، و از لذتهاى اين زندگى ناپايدار بهره گيرند، و آرزوها آنها را از اين واقعيت بزرگ غافل سازد ولى بزودى خواهند فهميد)) (ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ). اينها چون حيواناتى هستند كه جز اصطبل و علف ، و جز لذت مادى چيزى نمى فهمند و هر حركتى دارند براى رسيدن به همين ها است . پرده هاى غرور و غفلت و آرزوهاى دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده ، و آنها را به خود مشغول ساخته كه ديگر توانائى درك واقعيتى را ندارند. اما آن گاه كه سيلى اجل به صورت آنها نواخته شود، و پرده هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار رود، و خود را در آستانه مرگ و يا در عرصه قيامت ببينند، آرى آنگاه مى فهمند كه چه اندازه در غفلت و تا چه حد زيانكار و بدبخت بوده اند، و چگونه گرامى ترين سرمايه ها را براى هيچ از دست دادند؟! در آيه بعد براى اينكه گمان نكنند اين مهلت و تمتع از لذائذ دنيا پايان ناپذير است ، اضافه مى كند: ((ما هيچ گروهى را در هيچ شهر و آبادى نابود نكرديم مگر اينكه آنها، اجل معين و زمان تغييرناپذيرى داشتند)) (و ما اهلكنا من قرية الا و لها كتاب معلوم ). و ((هيچ امت و جمعيتى از اجل معين خود پيشى نمى گيرد، و هيچيك نيز عقب نخواهد افتاد)) (ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون ). سنت الهى همه جا اين بوده كه به قدر كافى مهلت براى تجديد نظر و بيدارى و آگاهى بدهد، حوادث دردناك ، و وسائل رحمت را يكى پس ‍ از ديگرى مى فرستد، تهديد مى كند، تشويق مى كند، اخطار مى نمايد تا حجت بر همه تمام شود. ولى هنگامى كه اين مهلت به پايان رسيد سرنوشت قطعى دامنشان را خواهد گرفت ، دير و زود، به خاطر مصالح تربيتى ، ممكن است اما به اصطلاح سوخت و سوز ندارد! آيا توجه به همين واقعيت كافى نيست تا همگان از سرنوشت گذشتگان عبرت گيرند، و از مدت مهلت الهى براى بازگشت و اصلاح ، استفاده كنند؟ آيا بايد باز هم نشست تا سرنوشت شوم اقوام گمراه و ستمگر پيشين درباره خود ما نيز تكرار گردد، و بجاى اينكه از پيشينيان عبرت گيريم ، عبرتى شويم براى آيندگان ؟! ضمنا از دو آيه اخير فلسفه ((بيان تاريخ گذشتگان به طور مكرر)) در آيات قرآن حتى در همين سوره اى كه از آن بحث مى كنيم روشن مى شود. ﴿3 سوره حجر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 99 آيه است محتواى سوره حجر سوره حجر بنا بر مشهور ميان مفسران از سوره هاى مكى است ، و بنا به نقل از فهرست ابن نديم در تاريخ القرآن پنجاه و دومين سوره اى است كه در سرزمين مكه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده است و مجموع آيات آن به اتفاق همه مفسران 99 آيه است . به همين دليل همان آهنگ و لحن سوره هاى مكى كاملا در آن منعكس ‍ است ، زيرا همانگونه كه سابقا گفته ايم سوره هاى مكى بيشتر روى چند موضوع تكيه مى كند: روى معارف اسلامى مخصوصا توحيد و معاد و روى انذار مشركان و گنهكاران و ستمگران ، و روى درسهاى عبرتى كه در تاريخ پيشينيان وجود داشته است . لذا مى توان محتواى اين سوره را در هفت بخش خلاصه كرد: 1 - آيات مربوط به مبدء عالم هستى و ايمان به او از طريق مطالعه در اسرار آفرينش . 2 - آيات مربوط به معاد و كيفر بدكاران . 3 - اهميت قرآن و عظمت اين كتاب آسمانى . 4 - داستان آفرينش آدم و سركشى ابليس و سرانجام كار او، و به عنوان يك هشدار و بيدار باش براى همه انسانها! 5 - اشاره به سرگذشت اقوامى همچون قوم لوط و صالح و شعيب ، براى تكميل اين هشدار. 6 - انذار و بشارت و اندرزهاى مؤ ثر و تهديدهاى كوبنده و تشويقهاى جالب . 7 - دعوت از پيامبر به مقاومت و دلدارى او در برابر توطئه هاى شديد مخالفان كه مخصوصا در محيط مكه بسيار زياد و خطرناك بود. نام اين سوره از آيه هشتادم كه درباره اصحاب حجر (قوم صالح ) سخن مى گويد انتخاب شده است ، چرا كه در اين سوره پنج آيه درباره اصحاب حجر است ، و تنها سوره اى است كه از قوم صالح به عنوان اصحاب حجر نام مى برد، كه شرح آن در تفسير آيات 80 تا 84 به خواست خدا خواهد آمد. تفسير : آرزوهاى بيجا! باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ((الف ، لام ، راء)) برخورد ميكنيم ، كه نمايانگر تركيب اين كتاب بزرگ آسمانى كه راهگشاى همه انسانها به سوى سعادت مى باشد، از حروف ساده الفباء است ، همين ماده خامى كه در اختيار همه افراد بشر حتى كودكان دو سه ساله قرار دارد، و اين نهايت درجه اعجاز است كه از چنان مصالحى چنين محصول بى نظيرى ساخته شود. و لذا بلافاصله بعد از آن مى گويد: ((اينها آيات كتاب آسمانى و قرآن آشكار است )) (تلك آيات الكتاب و قرآن مبين ). مى دانيم ((تلك )) اسم اشاره به دور است ، در حالى كه قاعدتا بايد در اينجا هذه (اسم اشاره به نزديك ) به كار رود، ولى چنانكه سابقا هم گفته ايم در ادبيات عرب (و حتى در زبان فارسى ) گاهى براى بيان عظمت چيزى از اسم اشاره به دور استفاده مى شود، يعنى آنچنان عظمت دارد كه گوئى در آسمانها در يك فاصله دور دست ، از ما قرار گرفته و اين درست به آن مى ماند كه گاهى در حضور شخص بزرگى مى گوئيم ((اگر آن سرور اجازه دهند ما دست به چنين اقدامى مى زنيم )) كلمه ((آن )) در اينجا براى بيان عظمت مقام او است ، همانگونه كه ذكر ((قرآن )) به صورت ((نكره )) نيز براى بيان عظمت است . و به هر حال ذكر ((قرآن )) بعد از ((كتاب )) در حقيقت به عنوان تاءكيد است ، و توصيف آن به ((مبين )) براى اين است كه بيان كننده حقايق و روشنگر حق از باطل مى باشد. و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند ((كتاب )) در اينجا اشاره به تورات و انجيل است ، بسيار بعيد به نظر مى رسد. سپس به آنها كه در لجاجت و مخالفت با اين آيات روشن الهى اصرار مى ورزند هشدار مى دهد روزى فرا مى رسد كه اينها از نتائج شوم كفر و تعصب كوركورانه و لجاجت خويش پشيمان خواهند شد و ((چه بسا اين كافران آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)) (ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين ). بنابراين منظور از ((يود)) (دوست مى دارند) - همانگونه كه در تفسير ((الميزان )) بيان شده دوست داشتن به معنى ((تمنى )) و آرزو كردن است ، و ذكر كلمه ((لو)) دليل بر آنست كه آنها آرزوى اسلام را در زمانى مى كنند كه قدرت بازگشت به سوى آن را ندارند، و اين خود قرينه اى خواهد بود بر اينكه اين تمنى و آرزو در جهان ديگر و پس از مشاهده نتائج اعمالشان است . حديثى كه از امام صادق (عليهالسلام ) در اين زمينه نقل شده نيز كاملا اين معنى را تاءييد مى كند ينادى مناد يوم القيامة يسمع الخلائق انه لا يدخل الجنة الا مسلم فثم يود سائر الخلائق انهم كانوا مسلمين : ((روز قيامت كه مى شود كسى صدا مى زند به گونه اى كه همه مردم مى شنوند (كه امروز) جز افرادى كه اسلام آورده اند داخل بهشت نمى شوند در اين هنگام ساير مردم آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)). و نيز از پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده هنگامى كه دوزخيان در دوزخ گرد مى آيند و گروهى از مسلمانان خطا كار را، با آنها قرار مى دهند، كفار به مسلمين مى گويند مگر شما مسلمان نبوديد؟ در پاسخ مى گويند: آرى بوديم ، و آنها در جواب مى گويند پس ‍ اسلام شما هم نيز به حالتان سودى نداشت ! چون شما هم با ما در يكجا هستيد!. آنها مى گويند: ما گناهان (بزرگى ) داشتيم كه به خاطر آن به اين سرنوشت گرفتار شديم (اين اعتراف به گناه و تقصير و آن سرزنش دشمن سبب مى شود كه ) خداوند دستور مى دهد هر فرد با ايمان و مسلمانى در دوزخ است خارج سازيد در اين هنگام كفار مى گويند اى كاش ما نيز اسلام آورده بوديم . اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه در ميان كافران افرادى هستند كه هنوز پرتوى از وجدان بيدار در دلهاى آنها هست و هنگامى كه دعوت پيامبر اسلام و اين آيات كتاب مبين با آن محتواى دلپسند را مى بينند در اعماق دل به آن علاقمند مى شوند و آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند، ولى تعصبها و لجاجتها و يا منافع مادى به آنها اجازه نمى دهد كه اين واقعيت بزرگ را بپذيرند و لذا همچنان در زندان كفر و بى ايمانى محصور مى مانند. يكى از دوستان با ايمان و مجاهد ما كه به اروپا رفته بود مى گفت هنگامى كه من مزاياى اسلام را براى يكى از مسيحيان مى شمردم او كه آدم منصفى بود در پاسخ به من گفت : من براستى به شما تبريك مى گويم كه پيرو چنين مذهبى هستيد، ولى چه كنيم كه شرائط زندگى ما به ما اجازه نمى دهد كه دست از آئين خود برداريم ! جالب اينكه در بعضى از روايات اسلامى مى خوانيم هنگامى كه فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نامه آنحضرت را براى قيصر روم آورد، او به طور خصوصى در برابر فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اظهار ايمان نمود و حتى ميل داشت روميان را به آئين توحيد بخواند، اما فكر كرد قبلا آنها را آزمايش كند همين كه لشكريانش ‍ احساس كردند كه او مى خواهد آئين نصرانيت را ترك گويد، قصر او را محاصره كردند او فورا به آنها اظهار داشت كه منظورم آزمايش شما بود بجاى خود برگرديد، سپس بفرستاده پيامبر گفت من مى دانم كه پيامبر شما از ناحيه خدا است . و همانست كه ما انتظار او را داشتيم ولى چه كنم كه من مى ترسم حكومتم از دستم برود و جانم در خطر است . ولى به هر حال بايد توجه داشت كه اين دو تفسير هيچگونه تضادى با هم ندارند و ممكن است آيه اشاره به پشيمانى گروههائى از كافران در آن جهان و اين جهان باشد، در حالى كه نه آنجا و نه اينجا قدرت بازگشت - به جهات متفاوتى - ندارند! (دقت كنيد). سپس با لحنى بسيار كوبنده مى گويد: اى پيامبر ((اينها را به حال خود بگذار (تا همچون چهار پايان ) بخورند، و از لذتهاى اين زندگى ناپايدار بهره گيرند، و آرزوها آنها را از اين واقعيت بزرگ غافل سازد ولى بزودى خواهند فهميد)) (ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ). اينها چون حيواناتى هستند كه جز اصطبل و علف ، و جز لذت مادى چيزى نمى فهمند و هر حركتى دارند براى رسيدن به همين ها است . پرده هاى غرور و غفلت و آرزوهاى دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده ، و آنها را به خود مشغول ساخته كه ديگر توانائى درك واقعيتى را ندارند. اما آن گاه كه سيلى اجل به صورت آنها نواخته شود، و پرده هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار رود، و خود را در آستانه مرگ و يا در عرصه قيامت ببينند، آرى آنگاه مى فهمند كه چه اندازه در غفلت و تا چه حد زيانكار و بدبخت بوده اند، و چگونه گرامى ترين سرمايه ها را براى هيچ از دست دادند؟! در آيه بعد براى اينكه گمان نكنند اين مهلت و تمتع از لذائذ دنيا پايان ناپذير است ، اضافه مى كند: ((ما هيچ گروهى را در هيچ شهر و آبادى نابود نكرديم مگر اينكه آنها، اجل معين و زمان تغييرناپذيرى داشتند)) (و ما اهلكنا من قرية الا و لها كتاب معلوم ). و ((هيچ امت و جمعيتى از اجل معين خود پيشى نمى گيرد، و هيچيك نيز عقب نخواهد افتاد)) (ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون ). سنت الهى همه جا اين بوده كه به قدر كافى مهلت براى تجديد نظر و بيدارى و آگاهى بدهد، حوادث دردناك ، و وسائل رحمت را يكى پس ‍ از ديگرى مى فرستد، تهديد مى كند، تشويق مى كند، اخطار مى نمايد تا حجت بر همه تمام شود. ولى هنگامى كه اين مهلت به پايان رسيد سرنوشت قطعى دامنشان را خواهد گرفت ، دير و زود، به خاطر مصالح تربيتى ، ممكن است اما به اصطلاح سوخت و سوز ندارد! آيا توجه به همين واقعيت كافى نيست تا همگان از سرنوشت گذشتگان عبرت گيرند، و از مدت مهلت الهى براى بازگشت و اصلاح ، استفاده كنند؟ آيا بايد باز هم نشست تا سرنوشت شوم اقوام گمراه و ستمگر پيشين درباره خود ما نيز تكرار گردد، و بجاى اينكه از پيشينيان عبرت گيريم ، عبرتى شويم براى آيندگان ؟! ضمنا از دو آيه اخير فلسفه ((بيان تاريخ گذشتگان به طور مكرر)) در آيات قرآن حتى در همين سوره اى كه از آن بحث مى كنيم روشن مى شود. ﴿4 سوره حجر مقدمه اين سوره در مكه نازل شده و 99 آيه است محتواى سوره حجر سوره حجر بنا بر مشهور ميان مفسران از سوره هاى مكى است ، و بنا به نقل از فهرست ابن نديم در تاريخ القرآن پنجاه و دومين سوره اى است كه در سرزمين مكه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده است و مجموع آيات آن به اتفاق همه مفسران 99 آيه است . به همين دليل همان آهنگ و لحن سوره هاى مكى كاملا در آن منعكس ‍ است ، زيرا همانگونه كه سابقا گفته ايم سوره هاى مكى بيشتر روى چند موضوع تكيه مى كند: روى معارف اسلامى مخصوصا توحيد و معاد و روى انذار مشركان و گنهكاران و ستمگران ، و روى درسهاى عبرتى كه در تاريخ پيشينيان وجود داشته است . لذا مى توان محتواى اين سوره را در هفت بخش خلاصه كرد: 1 - آيات مربوط به مبدء عالم هستى و ايمان به او از طريق مطالعه در اسرار آفرينش . 2 - آيات مربوط به معاد و كيفر بدكاران . 3 - اهميت قرآن و عظمت اين كتاب آسمانى . 4 - داستان آفرينش آدم و سركشى ابليس و سرانجام كار او، و به عنوان يك هشدار و بيدار باش براى همه انسانها! 5 - اشاره به سرگذشت اقوامى همچون قوم لوط و صالح و شعيب ، براى تكميل اين هشدار. 6 - انذار و بشارت و اندرزهاى مؤ ثر و تهديدهاى كوبنده و تشويقهاى جالب . 7 - دعوت از پيامبر به مقاومت و دلدارى او در برابر توطئه هاى شديد مخالفان كه مخصوصا در محيط مكه بسيار زياد و خطرناك بود. نام اين سوره از آيه هشتادم كه درباره اصحاب حجر (قوم صالح ) سخن مى گويد انتخاب شده است ، چرا كه در اين سوره پنج آيه درباره اصحاب حجر است ، و تنها سوره اى است كه از قوم صالح به عنوان اصحاب حجر نام مى برد، كه شرح آن در تفسير آيات 80 تا 84 به خواست خدا خواهد آمد. تفسير : آرزوهاى بيجا! باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه ((الف ، لام ، راء)) برخورد ميكنيم ، كه نمايانگر تركيب اين كتاب بزرگ آسمانى كه راهگشاى همه انسانها به سوى سعادت مى باشد، از حروف ساده الفباء است ، همين ماده خامى كه در اختيار همه افراد بشر حتى كودكان دو سه ساله قرار دارد، و اين نهايت درجه اعجاز است كه از چنان مصالحى چنين محصول بى نظيرى ساخته شود. و لذا بلافاصله بعد از آن مى گويد: ((اينها آيات كتاب آسمانى و قرآن آشكار است )) (تلك آيات الكتاب و قرآن مبين ). مى دانيم ((تلك )) اسم اشاره به دور است ، در حالى كه قاعدتا بايد در اينجا هذه (اسم اشاره به نزديك ) به كار رود، ولى چنانكه سابقا هم گفته ايم در ادبيات عرب (و حتى در زبان فارسى ) گاهى براى بيان عظمت چيزى از اسم اشاره به دور استفاده مى شود، يعنى آنچنان عظمت دارد كه گوئى در آسمانها در يك فاصله دور دست ، از ما قرار گرفته و اين درست به آن مى ماند كه گاهى در حضور شخص بزرگى مى گوئيم ((اگر آن سرور اجازه دهند ما دست به چنين اقدامى مى زنيم )) كلمه ((آن )) در اينجا براى بيان عظمت مقام او است ، همانگونه كه ذكر ((قرآن )) به صورت ((نكره )) نيز براى بيان عظمت است . و به هر حال ذكر ((قرآن )) بعد از ((كتاب )) در حقيقت به عنوان تاءكيد است ، و توصيف آن به ((مبين )) براى اين است كه بيان كننده حقايق و روشنگر حق از باطل مى باشد. و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند ((كتاب )) در اينجا اشاره به تورات و انجيل است ، بسيار بعيد به نظر مى رسد. سپس به آنها كه در لجاجت و مخالفت با اين آيات روشن الهى اصرار مى ورزند هشدار مى دهد روزى فرا مى رسد كه اينها از نتائج شوم كفر و تعصب كوركورانه و لجاجت خويش پشيمان خواهند شد و ((چه بسا اين كافران آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)) (ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين ). بنابراين منظور از ((يود)) (دوست مى دارند) - همانگونه كه در تفسير ((الميزان )) بيان شده دوست داشتن به معنى ((تمنى )) و آرزو كردن است ، و ذكر كلمه ((لو)) دليل بر آنست كه آنها آرزوى اسلام را در زمانى مى كنند كه قدرت بازگشت به سوى آن را ندارند، و اين خود قرينه اى خواهد بود بر اينكه اين تمنى و آرزو در جهان ديگر و پس از مشاهده نتائج اعمالشان است . حديثى كه از امام صادق (عليهالسلام ) در اين زمينه نقل شده نيز كاملا اين معنى را تاءييد مى كند ينادى مناد يوم القيامة يسمع الخلائق انه لا يدخل الجنة الا مسلم فثم يود سائر الخلائق انهم كانوا مسلمين : ((روز قيامت كه مى شود كسى صدا مى زند به گونه اى كه همه مردم مى شنوند (كه امروز) جز افرادى كه اسلام آورده اند داخل بهشت نمى شوند در اين هنگام ساير مردم آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند)). و نيز از پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده هنگامى كه دوزخيان در دوزخ گرد مى آيند و گروهى از مسلمانان خطا كار را، با آنها قرار مى دهند، كفار به مسلمين مى گويند مگر شما مسلمان نبوديد؟ در پاسخ مى گويند: آرى بوديم ، و آنها در جواب مى گويند پس ‍ اسلام شما هم نيز به حالتان سودى نداشت ! چون شما هم با ما در يكجا هستيد!. آنها مى گويند: ما گناهان (بزرگى ) داشتيم كه به خاطر آن به اين سرنوشت گرفتار شديم (اين اعتراف به گناه و تقصير و آن سرزنش دشمن سبب مى شود كه ) خداوند دستور مى دهد هر فرد با ايمان و مسلمانى در دوزخ است خارج سازيد در اين هنگام كفار مى گويند اى كاش ما نيز اسلام آورده بوديم . اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه در ميان كافران افرادى هستند كه هنوز پرتوى از وجدان بيدار در دلهاى آنها هست و هنگامى كه دعوت پيامبر اسلام و اين آيات كتاب مبين با آن محتواى دلپسند را مى بينند در اعماق دل به آن علاقمند مى شوند و آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند، ولى تعصبها و لجاجتها و يا منافع مادى به آنها اجازه نمى دهد كه اين واقعيت بزرگ را بپذيرند و لذا همچنان در زندان كفر و بى ايمانى محصور مى مانند. يكى از دوستان با ايمان و مجاهد ما كه به اروپا رفته بود مى گفت هنگامى كه من مزاياى اسلام را براى يكى از مسيحيان مى شمردم او كه آدم منصفى بود در پاسخ به من گفت : من براستى به شما تبريك مى گويم كه پيرو چنين مذهبى هستيد، ولى چه كنيم كه شرائط زندگى ما به ما اجازه نمى دهد كه دست از آئين خود برداريم ! جالب اينكه در بعضى از روايات اسلامى مى خوانيم هنگامى كه فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نامه آنحضرت را براى قيصر روم آورد، او به طور خصوصى در برابر فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اظهار ايمان نمود و حتى ميل داشت روميان را به آئين توحيد بخواند، اما فكر كرد قبلا آنها را آزمايش كند همين كه لشكريانش ‍ احساس كردند كه او مى خواهد آئين نصرانيت را ترك گويد، قصر او را محاصره كردند او فورا به آنها اظهار داشت كه منظورم آزمايش شما بود بجاى خود برگرديد، سپس بفرستاده پيامبر گفت من مى دانم كه پيامبر شما از ناحيه خدا است . و همانست كه ما انتظار او را داشتيم ولى چه كنم كه من مى ترسم حكومتم از دستم برود و جانم در خطر است . ولى به هر حال بايد توجه داشت كه اين دو تفسير هيچگونه تضادى با هم ندارند و ممكن است آيه اشاره به پشيمانى گروههائى از كافران در آن جهان و اين جهان باشد، در حالى كه نه آنجا و نه اينجا قدرت بازگشت - به جهات متفاوتى - ندارند! (دقت كنيد). سپس با لحنى بسيار كوبنده مى گويد: اى پيامبر ((اينها را به حال خود بگذار (تا همچون چهار پايان ) بخورند، و از لذتهاى اين زندگى ناپايدار بهره گيرند، و آرزوها آنها را از اين واقعيت بزرگ غافل سازد ولى بزودى خواهند فهميد)) (ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ). اينها چون حيواناتى هستند كه جز اصطبل و علف ، و جز لذت مادى چيزى نمى فهمند و هر حركتى دارند براى رسيدن به همين ها است . پرده هاى غرور و غفلت و آرزوهاى دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده ، و آنها را به خود مشغول ساخته كه ديگر توانائى درك واقعيتى را ندارند. اما آن گاه كه سيلى اجل به صورت آنها نواخته شود، و پرده هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار رود، و خود را در آستانه مرگ و يا در عرصه قيامت ببينند، آرى آنگاه مى فهمند كه چه اندازه در غفلت و تا چه حد زيانكار و بدبخت بوده اند، و چگونه گرامى ترين سرمايه ها را براى هيچ از دست دادند؟! در آيه بعد براى اينكه گمان نكنند اين مهلت و تمتع از لذائذ دنيا پايان ناپذير است ، اضافه مى كند: ((ما هيچ گروهى را در هيچ شهر و آبادى نابود نكرديم مگر اينكه آنها، اجل معين و زمان تغييرناپذيرى داشتند)) (و ما اهلكنا من قرية الا و لها كتاب معلوم ). و ((هيچ امت و جمعيتى از اجل معين خود پيشى نمى گيرد، و هيچيك نيز عقب نخواهد افتاد)) (ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون ). سنت الهى همه جا اين بوده كه به قدر كافى مهلت براى تجديد نظر و بيدارى و آگاهى بدهد، حوادث دردناك ، و وسائل رحمت را يكى پس ‍ از ديگرى مى فرستد، تهديد مى كند، تشويق مى كند، اخطار مى نمايد تا حجت بر همه تمام شود. ولى هنگامى كه اين مهلت به پايان رسيد سرنوشت قطعى دامنشان را خواهد گرفت ، دير و زود، به خاطر مصالح تربيتى ، ممكن است اما به اصطلاح سوخت و سوز ندارد! آيا توجه به همين واقعيت كافى نيست تا همگان از سرنوشت گذشتگان عبرت گيرند، و از مدت مهلت الهى براى بازگشت و اصلاح ، استفاده كنند؟ آيا بايد باز هم نشست تا سرنوشت شوم اقوام گمراه و ستمگر پيشين درباره خود ما نيز تكرار گردد، و بجاى اينكه از پيشينيان عبرت گيريم ، عبرتى شويم براى آيندگان ؟! ضمنا از دو آيه اخير فلسفه ((بيان تاريخ گذشتگان به طور مكرر)) در آيات قرآن حتى در همين سوره اى كه از آن بحث مى كنيم روشن مى شود. ﴿5 تقاضاى نزول فرشتگان در اين آيات نخست به موضع گيريهاى خصمانه كفار در مقابل قرآن و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اشاره كرده ، مى گويد: ((آنها گفتند اى كسى كه قرآن بر تو نازل شده به طور قطع سوگند ياد مى كنيم كه ديوانهاى ))! (و قالوا يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون ). و اين تعبير نهايت گستاخى و جسارت آنها را در برابر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مجسم مى كند. از يكسو تعبير به يا ايها الذى (اى كسى كه !...) از سوى ديگر تعبير به نزل عليه الذكر كه به عنوان استهزاء و انكار قرآن مى گفتند، و از سوى سوم تاءكيد آنها بر جنون پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوسيله ((ان )) و ((لام قسم )). آرى افراد لجوج و بى مايه هنگامى كه در برابر يك عقل بزرگ و بى مانند قرار بگيرند يكى از نخستين وصله هائى كه به او مى چسبانند جنون است ، چرا كه مقياس را عقل كوچك و ناتوان خودشان قرار مى دهند و هر چه به اين مقياس نگنجد در نظر آنها بى عقلى و ديوانگى است !. اينگونه افراد، تعصب خاصى روى مسائل موجود محيطشان دارند هر چند گمراهى و ضلالت باشد، لذا با هر دعوت تازه اى به عنوان دعوت غير عاقلانه مبارزه مى كنند، از نوآوريها وحشت دارند، و سخت به سنتهاى غلط پايبندند. علاوه بر اين ، دنيا پرستان كه همه چيز را با معيارهاى مادى مى سنجند، اگر با انسانى برخورد كنند كه حاضر است همه منافع مادى خويش و حتى جان خود را در راه رسيدن به يك هدف معنوى از دست دهد باور نمى كنند كه او عاقل باشد، چرا كه عقل در عرف آنها، تهيه اموال بيشتر، همسر زيباتر و زندگى مرفه تر و مقام و منصب ظاهرى بالاتر است ! كاملا روشن است كه با اين تفكر اگر ببينند كسى در برابر بهترين اموال و زنان و پستها مى گويد ((اگر خورشيد آسمان را در يكدست من ، و ماه را در دست ديگرم قرار دهيد، و به جاى حكومت بر محيط كوچك شما بر تمام منظومه شمسى حكومت كنم ، دست از دعوت خويش بر نخواهم داشت )) جز اينكه او را مجنون خطاب كنند، كار ديگرى نخواهند داشت . و عجب اينكه اين نابخردان وصله هائى به رهبران الهى مى چسباندند كه گاهى كاملا با هم ضد و نقيض بود، گاهى آنها را ((ديوانه )) مى خواندند و گاهى ((ساحر))، با اينكه ساحر كسى است كه بايد از زيركى و هوشيارى خاصى برخوردار باشد و درست در نقطه ضد ديوانه است . آنها نه تنها چنين نسبتهاى نابخردانه اى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دادند بلكه براى بهانه جوئى مى گفتند: ((اگر راست مى گوئى چرا فرشتگان را براى ما نمى آرى ))! تا تصديق گفتار تو كنند و ما ايمان بياوريم (لو ما تاتينا بالملائكة ان كنت من الصادقين ). خداوند به آنها چنين پاسخ مى گويد: ((ما ملائكه را جز به حق نازل نمى كنيم )) (ما ننزل الملائكة الا بالحق ). ((و اگر فرشتگان نازل شوند (و حقيقت براى آنها جنبه شهود و حسى پيدا كند) و بعد ايمان نياورند، ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد)) و به عذاب الهى نابود مى گردند (و ما كانوا اذا منظرين ). در تفسير جمله ما ننزل الملائكة الا بالحق مفسران ، بيانات مختلفى دارند: 1 - بعضى گفته اند منظور اين است كه ما نازل كردن فرشتگان را به عنوان اعجاز تنها براى آشكار شدن حق انجام خواهيم داد، نه به عنوان بهانه جوئى كه ببينند و باز هم ايمان نياورند، و به تعبير ديگر اعجاز بازيچه نيست كه جنبه اقتراحى داشته باشد، بلكه براى اثبات حق است ، و اين امر به قدر كافى براى آنها كه خواهان حقند ثابت شده ، چرا كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) با در دست داشتن اين قرآن و اعجازهاى ديگر رسالت خود را به ثبوت رسانده است . 2 - منظور از ((حق ))، همان مجازات نهائى دنيوى و بلاى نابود كننده و به تعبير ديگر ((عذاب استيصال )) است ، يعنى اگر فرشتگان نازل شوند و آنها هم ايمان نياورند - كه با لجاجتى كه در آنها هست نخواهند آورد - تواءم با نابودى آنها خواهد بود. جمله دوم آيه (و ما كانوا اذا منظرين ) نيز تاءكيدى بر همين معنى است ، اما بنا به تفسير اول مطلب تازه اى را مى گويد. 3 - احتمال ديگر اينكه ((حق )) به معنى ((مرگ )) است ، يعنى فرشتگان تنها به هنگام مرگ و قبض روح نازل مى گردند نه زمان ديگر. ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه ما در قرآن در داستان ابراهيم و لوط و حتى در مورد مسلمانان در بعضى جنگها مى خوانيم كه فرشتگان بر آنها نازل شدند. 4 - ((حق )) به معنى شهود است يعنى تا در اين عالم دنيا است پرده ها جلو چشم او را گرفته ، و از ديدن اينگونه حقايق كه مربوط به جهان ماوراء ماده است ناتوان است ، تنها در جهان ديگر كه پرده ها كنار مى رود و عالم شهود است ، مى تواند فرشتگان الهى را ببيند. اين تفسير نيز همان اشكال تفسير سوم را دارد، چرا كه حتى قوم لوط كه افراد بى ايمان و گمراهى بودند، فرشتگان ماءمور عذاب را در اين دنيا ديدند <6> بنابراين تنها دو تفسير اول و دوم با ظاهر آيه سازگار است . اما اينكه در ذيل اين آيه مى خوانيم اگر بعد از اينهمه دلائل روشن باز هم به تقاضاى آنها دائر بر ارائه معجزه حسى ترتيب اثر داده شود ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد، براى اين است كه در چنين حالتى به تمام معنى براى آنها اتمام حجت مى گردد، و تمام بهانه ها قطع ، مى شود، و چون مهلت زندگى به منظور اتمام حجت و احتمال تجديد نظر و بازگشت به سوى حق است ، و چنين چيزى در مورد اينگونه افراد معنى ندارد پايان عمر آنها اعلام مى گردد و به مجازاتى كه استحقاق آن را دارند مى رسند (دقت كنيد). ﴿6 تقاضاى نزول فرشتگان در اين آيات نخست به موضع گيريهاى خصمانه كفار در مقابل قرآن و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اشاره كرده ، مى گويد: ((آنها گفتند اى كسى كه قرآن بر تو نازل شده به طور قطع سوگند ياد مى كنيم كه ديوانهاى ))! (و قالوا يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون ). و اين تعبير نهايت گستاخى و جسارت آنها را در برابر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مجسم مى كند. از يكسو تعبير به يا ايها الذى (اى كسى كه !...) از سوى ديگر تعبير به نزل عليه الذكر كه به عنوان استهزاء و انكار قرآن مى گفتند، و از سوى سوم تاءكيد آنها بر جنون پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوسيله ((ان )) و ((لام قسم )). آرى افراد لجوج و بى مايه هنگامى كه در برابر يك عقل بزرگ و بى مانند قرار بگيرند يكى از نخستين وصله هائى كه به او مى چسبانند جنون است ، چرا كه مقياس را عقل كوچك و ناتوان خودشان قرار مى دهند و هر چه به اين مقياس نگنجد در نظر آنها بى عقلى و ديوانگى است !. اينگونه افراد، تعصب خاصى روى مسائل موجود محيطشان دارند هر چند گمراهى و ضلالت باشد، لذا با هر دعوت تازه اى به عنوان دعوت غير عاقلانه مبارزه مى كنند، از نوآوريها وحشت دارند، و سخت به سنتهاى غلط پايبندند. علاوه بر اين ، دنيا پرستان كه همه چيز را با معيارهاى مادى مى سنجند، اگر با انسانى برخورد كنند كه حاضر است همه منافع مادى خويش و حتى جان خود را در راه رسيدن به يك هدف معنوى از دست دهد باور نمى كنند كه او عاقل باشد، چرا كه عقل در عرف آنها، تهيه اموال بيشتر، همسر زيباتر و زندگى مرفه تر و مقام و منصب ظاهرى بالاتر است ! كاملا روشن است كه با اين تفكر اگر ببينند كسى در برابر بهترين اموال و زنان و پستها مى گويد ((اگر خورشيد آسمان را در يكدست من ، و ماه را در دست ديگرم قرار دهيد، و به جاى حكومت بر محيط كوچك شما بر تمام منظومه شمسى حكومت كنم ، دست از دعوت خويش بر نخواهم داشت )) جز اينكه او را مجنون خطاب كنند، كار ديگرى نخواهند داشت . و عجب اينكه اين نابخردان وصله هائى به رهبران الهى مى چسباندند كه گاهى كاملا با هم ضد و نقيض بود، گاهى آنها را ((ديوانه )) مى خواندند و گاهى ((ساحر))، با اينكه ساحر كسى است كه بايد از زيركى و هوشيارى خاصى برخوردار باشد و درست در نقطه ضد ديوانه است . آنها نه تنها چنين نسبتهاى نابخردانه اى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دادند بلكه براى بهانه جوئى مى گفتند: ((اگر راست مى گوئى چرا فرشتگان را براى ما نمى آرى ))! تا تصديق گفتار تو كنند و ما ايمان بياوريم (لو ما تاتينا بالملائكة ان كنت من الصادقين ). خداوند به آنها چنين پاسخ مى گويد: ((ما ملائكه را جز به حق نازل نمى كنيم )) (ما ننزل الملائكة الا بالحق ). ((و اگر فرشتگان نازل شوند (و حقيقت براى آنها جنبه شهود و حسى پيدا كند) و بعد ايمان نياورند، ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد)) و به عذاب الهى نابود مى گردند (و ما كانوا اذا منظرين ). در تفسير جمله ما ننزل الملائكة الا بالحق مفسران ، بيانات مختلفى دارند: 1 - بعضى گفته اند منظور اين است كه ما نازل كردن فرشتگان را به عنوان اعجاز تنها براى آشكار شدن حق انجام خواهيم داد، نه به عنوان بهانه جوئى كه ببينند و باز هم ايمان نياورند، و به تعبير ديگر اعجاز بازيچه نيست كه جنبه اقتراحى داشته باشد، بلكه براى اثبات حق است ، و اين امر به قدر كافى براى آنها كه خواهان حقند ثابت شده ، چرا كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) با در دست داشتن اين قرآن و اعجازهاى ديگر رسالت خود را به ثبوت رسانده است . 2 - منظور از ((حق ))، همان مجازات نهائى دنيوى و بلاى نابود كننده و به تعبير ديگر ((عذاب استيصال )) است ، يعنى اگر فرشتگان نازل شوند و آنها هم ايمان نياورند - كه با لجاجتى كه در آنها هست نخواهند آورد - تواءم با نابودى آنها خواهد بود. جمله دوم آيه (و ما كانوا اذا منظرين ) نيز تاءكيدى بر همين معنى است ، اما بنا به تفسير اول مطلب تازه اى را مى گويد. 3 - احتمال ديگر اينكه ((حق )) به معنى ((مرگ )) است ، يعنى فرشتگان تنها به هنگام مرگ و قبض روح نازل مى گردند نه زمان ديگر. ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه ما در قرآن در داستان ابراهيم و لوط و حتى در مورد مسلمانان در بعضى جنگها مى خوانيم كه فرشتگان بر آنها نازل شدند. 4 - ((حق )) به معنى شهود است يعنى تا در اين عالم دنيا است پرده ها جلو چشم او را گرفته ، و از ديدن اينگونه حقايق كه مربوط به جهان ماوراء ماده است ناتوان است ، تنها در جهان ديگر كه پرده ها كنار مى رود و عالم شهود است ، مى تواند فرشتگان الهى را ببيند. اين تفسير نيز همان اشكال تفسير سوم را دارد، چرا كه حتى قوم لوط كه افراد بى ايمان و گمراهى بودند، فرشتگان ماءمور عذاب را در اين دنيا ديدند بنابراين تنها دو تفسير اول و دوم با ظاهر آيه سازگار است . اما اينكه در ذيل اين آيه مى خوانيم اگر بعد از اينهمه دلائل روشن باز هم به تقاضاى آنها دائر بر ارائه معجزه حسى ترتيب اثر داده شود ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد، براى اين است كه در چنين حالتى به تمام معنى براى آنها اتمام حجت مى گردد، و تمام بهانه ها قطع ، مى شود، و چون مهلت زندگى به منظور اتمام حجت و احتمال تجديد نظر و بازگشت به سوى حق است ، و چنين چيزى در مورد اينگونه افراد معنى ندارد پايان عمر آنها اعلام مى گردد و به مجازاتى كه استحقاق آن را دارند مى رسند (دقت كنيد). ﴿7 تقاضاى نزول فرشتگان در اين آيات نخست به موضع گيريهاى خصمانه كفار در مقابل قرآن و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اشاره كرده ، مى گويد: ((آنها گفتند اى كسى كه قرآن بر تو نازل شده به طور قطع سوگند ياد مى كنيم كه ديوانهاى ))! (و قالوا يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون ). و اين تعبير نهايت گستاخى و جسارت آنها را در برابر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مجسم مى كند. از يكسو تعبير به يا ايها الذى (اى كسى كه !...) از سوى ديگر تعبير به نزل عليه الذكر كه به عنوان استهزاء و انكار قرآن مى گفتند، و از سوى سوم تاءكيد آنها بر جنون پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوسيله ((ان )) و ((لام قسم )). آرى افراد لجوج و بى مايه هنگامى كه در برابر يك عقل بزرگ و بى مانند قرار بگيرند يكى از نخستين وصله هائى كه به او مى چسبانند جنون است ، چرا كه مقياس را عقل كوچك و ناتوان خودشان قرار مى دهند و هر چه به اين مقياس نگنجد در نظر آنها بى عقلى و ديوانگى است !. اينگونه افراد، تعصب خاصى روى مسائل موجود محيطشان دارند هر چند گمراهى و ضلالت باشد، لذا با هر دعوت تازه اى به عنوان دعوت غير عاقلانه مبارزه مى كنند، از نوآوريها وحشت دارند، و سخت به سنتهاى غلط پايبندند. علاوه بر اين ، دنيا پرستان كه همه چيز را با معيارهاى مادى مى سنجند، اگر با انسانى برخورد كنند كه حاضر است همه منافع مادى خويش و حتى جان خود را در راه رسيدن به يك هدف معنوى از دست دهد باور نمى كنند كه او عاقل باشد، چرا كه عقل در عرف آنها، تهيه اموال بيشتر، همسر زيباتر و زندگى مرفه تر و مقام و منصب ظاهرى بالاتر است ! كاملا روشن است كه با اين تفكر اگر ببينند كسى در برابر بهترين اموال و زنان و پستها مى گويد ((اگر خورشيد آسمان را در يكدست من ، و ماه را در دست ديگرم قرار دهيد، و به جاى حكومت بر محيط كوچك شما بر تمام منظومه شمسى حكومت كنم ، دست از دعوت خويش بر نخواهم داشت )) جز اينكه او را مجنون خطاب كنند، كار ديگرى نخواهند داشت . و عجب اينكه اين نابخردان وصله هائى به رهبران الهى مى چسباندند كه گاهى كاملا با هم ضد و نقيض بود، گاهى آنها را ((ديوانه )) مى خواندند و گاهى ((ساحر))، با اينكه ساحر كسى است كه بايد از زيركى و هوشيارى خاصى برخوردار باشد و درست در نقطه ضد ديوانه است . آنها نه تنها چنين نسبتهاى نابخردانه اى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دادند بلكه براى بهانه جوئى مى گفتند: ((اگر راست مى گوئى چرا فرشتگان را براى ما نمى آرى ))! تا تصديق گفتار تو كنند و ما ايمان بياوريم (لو ما تاتينا بالملائكة ان كنت من الصادقين ). خداوند به آنها چنين پاسخ مى گويد: ((ما ملائكه را جز به حق نازل نمى كنيم )) (ما ننزل الملائكة الا بالحق ). ((و اگر فرشتگان نازل شوند (و حقيقت براى آنها جنبه شهود و حسى پيدا كند) و بعد ايمان نياورند، ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد)) و به عذاب الهى نابود مى گردند (و ما كانوا اذا منظرين ). در تفسير جمله ما ننزل الملائكة الا بالحق مفسران ، بيانات مختلفى دارند: 1 - بعضى گفته اند منظور اين است كه ما نازل كردن فرشتگان را به عنوان اعجاز تنها براى آشكار شدن حق انجام خواهيم داد، نه به عنوان بهانه جوئى كه ببينند و باز هم ايمان نياورند، و به تعبير ديگر اعجاز بازيچه نيست كه جنبه اقتراحى داشته باشد، بلكه براى اثبات حق است ، و اين امر به قدر كافى براى آنها كه خواهان حقند ثابت شده ، چرا كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) با در دست داشتن اين قرآن و اعجازهاى ديگر رسالت خود را به ثبوت رسانده است . 2 - منظور از ((حق ))، همان مجازات نهائى دنيوى و بلاى نابود كننده و به تعبير ديگر ((عذاب استيصال )) است ، يعنى اگر فرشتگان نازل شوند و آنها هم ايمان نياورند - كه با لجاجتى كه در آنها هست نخواهند آورد - تواءم با نابودى آنها خواهد بود. جمله دوم آيه (و ما كانوا اذا منظرين ) نيز تاءكيدى بر همين معنى است ، اما بنا به تفسير اول مطلب تازه اى را مى گويد. 3 - احتمال ديگر اينكه ((حق )) به معنى ((مرگ )) است ، يعنى فرشتگان تنها به هنگام مرگ و قبض روح نازل مى گردند نه زمان ديگر. ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه ما در قرآن در داستان ابراهيم و لوط و حتى در مورد مسلمانان در بعضى جنگها مى خوانيم كه فرشتگان بر آنها نازل شدند. 4 - ((حق )) به معنى شهود است يعنى تا در اين عالم دنيا است پرده ها جلو چشم او را گرفته ، و از ديدن اينگونه حقايق كه مربوط به جهان ماوراء ماده است ناتوان است ، تنها در جهان ديگر كه پرده ها كنار مى رود و عالم شهود است ، مى تواند فرشتگان الهى را ببيند. اين تفسير نيز همان اشكال تفسير سوم را دارد، چرا كه حتى قوم لوط كه افراد بى ايمان و گمراهى بودند، فرشتگان ماءمور عذاب را در اين دنيا ديدند بنابراين تنها دو تفسير اول و دوم با ظاهر آيه سازگار است . اما اينكه در ذيل اين آيه مى خوانيم اگر بعد از اينهمه دلائل روشن باز هم به تقاضاى آنها دائر بر ارائه معجزه حسى ترتيب اثر داده شود ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد، براى اين است كه در چنين حالتى به تمام معنى براى آنها اتمام حجت مى گردد، و تمام بهانه ها قطع ، مى شود، و چون مهلت زندگى به منظور اتمام حجت و احتمال تجديد نظر و بازگشت به سوى حق است ، و چنين چيزى در مورد اينگونه افراد معنى ندارد پايان عمر آنها اعلام مى گردد و به مجازاتى كه استحقاق آن را دارند مى رسند (دقت كنيد). ﴿8 حفظ قرآن از دستبردها! به دنبال بهانه جوئيهاى كفار و حتى استهزاى آنها نسبت به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن كه در آيات گذشته آمده بود، در آيه مورد بحث يك واقعيت بزرگ و پر اهميت را به عنوان دلدارى به پيامبر از يكسو و اطمينان خاطر همه مؤ منان راستين از سوى ديگر بيان مى كند و آن اينكه : ((ما اين قرآن را كه مايه تذكر است نازل كرديم ، و ما به طور قطع آن را حفظ خواهيم كرد)) (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ). چنان نيست كه اين قرآن بدون پشتوانه باشد، و آنها بتوانند آفتاب وجودش را با گل بپوشانند و يا نور و شعاعش را با پف كردن خاموش ‍ كنند كه اين چراغى است كه ايزد آن را برافروخته است ، و اين آفتابى است كه غروب و افول نخواهد داشت . اين گروه اندك و ناتوان كه سهل است ، اگر همه جباران و زورمندان و سياستمداران ستمگر و انديشمندان منحرف و رزم آوران جهان دست به دست هم بدهند كه نورش را خاموش كنند، توانائى نخواهند داشت ، چرا كه خداوند حفظ و پاسدارى از آن را به عهده گرفته است . در اينكه منظور از محافظت و پاسدارى قرآن در برابر چه امورى است ، باز مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند: 1 - بعضى گفته اند در برابر تحريف و تغيير و زياده و نقصان است . 2 - بعضى ديگر گفته اند در برابر فنا و نابودى تا آخر جهان . 3 - بعضى ديگر گفته اند در برابر منطقه اى گمراه كننده ضد قرآنى . ولى اين تفاسير نه تنها با هم تضادى ندارند بلكه در مفهوم عام ((انا له لحافظون )) داخلند چرا اين محافظت و پاسدارى را كه به صورت مطلق و به اصطلاح با حذف متعلق آمده است در يك بعد خاص ‍ محصور و محدودش كنيم . حق اين است كه ، خداوند طبق ظاهر آيه فوق وعده داده كه آنرا از هر نظر حفظ و پاسدارى كند: محافظت از هر گونه تحريف و محافظت از فنا و نابودى و محافظت از سفسطه هاى دشمنان وسوسه گر. اما اينكه بعضى از قدماى مفسرين احتمال داده اند كه منظور، محافظت شخص ((پيامبر)) است و ضمير ((له )) به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) باز مى گردد، زيرا كلمه ((ذكر)) به شخص پيغمبر در بعضى از آيات قرآن (سوره طلاق آيه 10) اطلاق شده بسيار بعيد به نظر مى رسد. زيرا در آيات قبل آيه مورد بحث كلمه ((ذكر)) صريحا به معنى ((قرآن )) آمده و اين آيه كه به دنبال آن آمده مسلما به همان معنى اشاره مى كند. بحث در عدم تحريف قرآن معروف و مشهور در ميان همه دانشمندان شيعه و اهل تسنن اينست كه هيچگونه تحريفى در قرآن روى نداده است ، و قرآنى كه امروز در دست ماست درست همان قرآنى است كه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده ، و حتى كلمه و حرفى از آن كم و زياد نگرديده است . در ميان علماى بزرگ شيعه از قدماء و متاءخرين از جمله كسانى را كه به اين حقيقت تصريح كرده اند دانشمندان زير را مى توان نام برد: 1 - مرحوم شيخ طوسى كه به شيخ الطائفه معروف است ، او در اول تفسير معروفش (تبيان ) بحث روشن و صريح و قاطعى در اين زمينه دارد. 2 - سيد مرتضى كه از اعاظم علماى اماميه در قرن چهارم هجرى است . 3 - رئيس المحدثين مرحوم صدوق محمد بن على بن بابويه او در بيان عقائد اماميه مى گويد: ((اعتقاد ما اينست كه هيچگونه تحريفى در قرآن رخ نداده است )). 4 - مفسر بزرگ مرحوم طبرسى نيز در مقدمه تفسيرش بحث گويائى در اين زمينه دارد. 5 - مرحوم كاشف الغطاء كه از بزرگان علماى متاءخرين است . 6 - مرحوم محقق يزدى در كتاب عروة الوثقى عدم تحريف قرآن را از جمهور مجتهدين شيعه نقل مى كند. 7 - و نيز اين عقيده از بسيارى از بزرگانى ديگر مانند ((شيخ مفيد)) و ((شيخ بهائى )) ((قاضى نور الله )) و ساير محققين شيعه نقل شده است . بزرگان و محققين اهل سنت نيز غالبا بر همين عقيده اند. هر چند وقوع تحريف در قرآن از بعضى از محدثين شيعه و اهل سنت كه اطلاعات ناقصى درباره قرآن داشته اند نقل شده كه با روشنگرى بزرگان دانشمندان دو مذهب اين عقيده ابطال و به دست فراموشى سپرده شده است . تا آنجا كه مرحوم سيد مرتضى در جواب ((المسائل الطرابلسيات )) مى گويد: ((صحت نقل قرآن آنقدر واضح و روشن است كه مانند اطلاع ما از شهرهاى معروف دنيا و حوادث بزرگ تاريخى و كتب مشهور و معروف است )). آيا فى المثل هيچكس مى تواند در وجود شهرهائى همچون مكه و مدينه و يا همچون لندن و پاريس شك كند هر چند هرگز به هيچيك از اين شهرها مسافرت نكرده باشد؟! و آيا كسى مى تواند مساءله حمله مغول را به ايران و يا انقلاب كبير فرانسه و يا جنگ جهانى اول و دوم را منكر شود؟! چرا نمى تواند بخاطر اينكه همه اينها بتواتر بما رسيده است ، آيات قرآن نيز همينگونه است به شرحى كه بعدا بيان خواهيم كرد. و اگر افراد مغرضى خواسته اند براى تفرقه ميان شيعه و اهل تسنن اعتقاد به تحريف را به شيعه نسبت دهند دليل بر باطل بودن ادعايشان كتب بزرگ علماى تشيع است . اين عجيب نيست كه فردى همچون ((فخر رازى )) - كه مى دانيم در مسائل مربوط به ((شيعه )) حساسيت و تعصب خاصى دارد - در ذيل آيه مورد بحث - بگويد اين آيه (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) دليل بر ابطال قول شيعه است كه قائل به تغيير و زياده و نقصان در قرآن شده اند! صريحا بايد گفت : اگر منظور او، بزرگان و محققان شيعه است كه هيچيك چنين اعتقادى را نداشته و ندارند، و اگر منظور وجود قول ضعيفى در اين زمينه در ميان شيعه است ، نظير آن در ميان اهل سنت نيز وجود دارد كه نه آنها به آن اعتنا كرده اند و نه ما. محقق معروف كاشف الغطاء در كتابش كشف الغطاء چنين مى گويد: لا ريب انه (اى القرآن ) محفوظ من النقصان بحفظ الملك الديان كما دل عليه صريح القرآن و اجماع العلماء فى كل زمان و لا عبرة بنادر: ((شك نيست كه قرآن از هرگونه كمبود (و تحريف ) در پرتو حفظ خداوند محفوظ مانده است ، همانگونه است كه صريح قرآن و اجماع علما در هر عصر و زمان به اين امر گواهى مى دهد و مخالفت افراد نادرى اصلا قابل ملاحظه نيست )) (تفسير آلاء الرحمن صفحه 35). تاريخ اسلام از اينگونه نسبتهاى ناروا كه سرچشمه اى جز تعصب ندارد فراوان ديده است ، و ما مى دانيم عامل پيدايش قسمتى از اين سوء تفاهمها دشمنانى بوده اند كه به اينگونه مسائل دامن مى زدند و سعى داشتند كه هرگز وحدتى ميان صفوف مسلمين برقرار نشود. كار به آنجا رسيده كه نويسنده معروف حجازى ((عبد الله على القصيمى )) در كتاب خود ((الصراع )) ضمن مذمت از شيعه مى گويد: ((شيعه ها همواره از دشمنان مساجد بوده اند! و به همين دليل كسى كه در شهرهاى شيعه نشينى حركت كند از شمال تا به جنوب ، و از شرق تا به غرب ! كمتر مسجد مى بيند!)). <7> خوب فكر كنيد ما از شمارش اينهمه مساجد در خيابانها و كوچه ها و بازارها و حتى پس كوچه ها در شهرهاى شيعه نشين خسته مى شويم ، گاهى آنقدر مسجد در يك نقطه زياد است كه صداى عده اى بلند مى شود و مى گويند بس است بيائيد به كارهاى ديگر بپردازيم ، ولى با اينحال مى بينيم كه نويسنده معروفى با اين صراحت سخنى مى گويد كه براى ما كه در اين مناطق زندگى مى كنيم تنها اسباب خنده است ، بنابراين از نسبت دادن فخر رازى نيز نبايد زياد تعجب كرد. دلائل عدم تحريف قرآن : 1 - در مورد عدم تحريف قرآن دلائل فراوانى در دست داريم كه از همه روشنتر، بعد از آيه فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن ، سير تاريخى اين كتاب بزرگ آسمانى است . مقدمة اين نكته لازم به يادآورى است كه آن اقليت ضعيفى كه احتمال تحريف قرآن را داده اند تنها در مورد كم شدن آنست و گر نه احدى اين احتمال را نداده كه بر قرآن موجود چيزى افزوده شده باشد (دقت كنيد). از اين كه بگذريم اگر به اين موضوع دقت كنيم كه قرآن براى مسلمانان همه چيز بوده قانون اساسى ، دستور العمل زندگى ، برنامه حكومت ، كتاب مقدس آسمانى ، و رمز عبادت ، روشن مى شود كه اصولا كم و زياد در آن امكان نداشته است . قرآن كتابى بود كه مسلمانان نخستين همواره در نمازها، در مسجد، در خانه ، در ميدان جنگ ، بهنگام روبرو شدن با دشمنان و بعنوان استدلال بر حقانيت مكتب از آن استفاده مى كردند حتى از تواريخ اسلامى استفاده مى شود كه تعليم قرآن را مهر زنان قرار مى دادند!، و اصولا تنها كتابى كه در همه محافل مطرح بوده و هر كودكى را از آغاز عمر با آن آشنا مى كردند و هر كس مى خواست درسى از اسلام به خواند آنرا به او تعليم مى دادند همين قرآن مجيد بود. آيا با چنين وضعى كسى احتمال مى دهد كه دگرگونى در اين كتاب آسمانى رخ دهد، بخصوص اينكه ما در آغاز جلد اول همين تفسير ثابت كرديم كه قرآن به صورت يك مجموعه با همين شكل فعلى در عصر خود پيامبر جمع آورى شده بود، و مسلمانان سخت به ياد گرفتن و حفظ آن اهميت مى دادند، و اصولا شخصيت افراد در آن عصر تا حد زيادى به اين شناخته مى شد كه چه اندازه از آيات قرآن را حفظ كرده بودند. عدد حافظان قرآن به اندازه اى زياد بود كه در تواريخ مى خوانيم در يكى از جنگها كه زمان ابو بكر واقع شد چهارصد نفر از قاريان قرآن به قتل رسيدند. <8> و در داستان ((بئر معونه )) (يكى از آباديهاى نزديك مدينه ) و جنگى كه در آن منطقه در حيات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اتفاق افتاد مى خوانيم كه جمع كثيرى از قاريان قرآن از اصحاب پيامبر در حدود 70 نفر شربت شهادت نوشيدند. <9> از اينها و نظائر اينها روشن مى شود كه حافظان و قاريان و معلمان قرآن آنقدر زياد بودند كه تنها در يك ميدان جنگ اين تعداد از آنها شربت شهادت نوشيدند. و بايد چنين باشد چرا كه گفتيم قرآن فقط قانون اساسى براى مسلمانان نبود، بلكه همه چيز آنها را تشكيل مى داد، مخصوصا در آغاز اسلام هيچ كتابى جز آن نداشتند و تلاوت و قرائت و حفظ و تعليم و تعلم مخصوص به قرآن بود. قرآن يك كتاب متروك در گوشه خانه و يا مسجد كه گرد و غبار فراموشى روى آن نشسته باشد نبود تا كسى از آن كم يا بر آن بيافزايد. مساءله حفظ قرآن بعنوان يك سنت و يك عبادت بزرگ هميشه در ميان مسلمانان بوده و هست ، حتى پس از آنكه قرآن به صورت يك كتاب تكثير شد و در همه جا پخش گرديد و حتى بعد از پيدايش صنعت چاپ كه سبب شد اين كتاب بعنوان پرنسخه ترين كتاب در كشورهاى اسلامى چاپ و نشر گردد، باز مساءله حفظ قرآن بعنوان يك سنت ديرينه و افتخار بزرگ موقعيت خود را حفظ كرد، بطورى كه در هر شهر و ديار هميشه جمعى حافظ قرآن بوده و هست . هم اكنون در حجاز و بعضى ديگر از كشورهاى اسلامى مدارسى بعنوان مدرسه تحفيظ القرآن الكريم يا نامهاى ديگر وجود دارد كه برنامه شاگردان آن در درجه اول مساءله حفظ قرآن است . در ملاقاتى كه در سفر مكه با رؤ ساى اين مدارس در آن شهر مقدس ‍ روى داد معلوم شد گروه بسيار زيادى از پسران و دختران جوان در مكه در اين مدارس نام نويسى كرده و مشغول تحصيل هستند. يكى از مطلعين مى گفت هم اكنون در كشور پاكستان در حدود يك ميليون و پانصد هزار نفر حافظ قرآن وجود دارد! يكى از شرائط امتحان ورودى دانشگاه اسلامى الازهر مصر (طبق نقل دائرة المعارف فريد وجدى ) حفظ تمام قرآن است كه از چهل نمره حداقل بايد بيست نمره بگيرند!. كوتاه سخن اينكه سنت حفظ قرآن از عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و به دستور و تاءكيد خود آن حضرت كه در روايات زيادى وارد شده در تمام قرون و اعصار ادامه داشته است . آيا با چنين وضعى هيچگونه احتمالى در مورد تحريف قرآن امكان پذير است ؟!. 2 - علاوه بر همه اينها مساءله ((نويسندگان وحى )) است ، يعنى كسانى كه بعد از نزول آيات قرآن بر پيامبر آنرا ياد داشت مى كردند كه عدد آنها را از چهارده نفر تا چهل و سه نفر نوشته اند. ابو عبد الله زنجانى در كتاب ذيقيمت خود ((تاريخ قرآن )) اينچنين مى گويد (كان للنبى كتابا يكتبون الوحى و هم ثلاثة و اربعون اشهرهم الخلفاء الاربعة و كان الزمهم للنبى زيد بن ثابت و على بن ابى طالب عليه السلام ): ((پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نويسندگان متعددى داشت كه وحى را يادداشت مى كردند و آنها چهل و سه نفر بودند كه از همه مشهورتر خلفاى چهارگانه نخستين بودند، ولى بيش از همه زيد بن ثابت و امير مؤ منان على بن ابى طالب (عليهالسلام ) ملازم پيامبر در اين رابطه بودند)). <10> كتابى كه اينهمه نويسنده داشته چگونه ممكن است دست تحريف كنندگان به سوى آن دراز شود؟! 3 - دعوت همه پيشوايان اسلام به قرآن موجود - قابل توجه اينكه بررسى كلمات پيشوايان بزرگ اسلام نشان مى دهد كه از همان آغاز اسلام همه يك زبان مردم را به تلاوت و بررسى و عمل به همين قرآن موجود دعوت مى كردند، و اين خود نشان مى دهد كه اين كتاب آسمانى بصورت يك مجموعه دست نخورده در همه قرون از جمله قرون نخستين اسلام بوده است . سخنان على (عليهالسلام ) در نهج البلاغة گواه زنده اين مدعا است : در خطبه 133 مى خوانيم و كتاب الله بين اظهركم ، ناطق لا يعيا لسانه ، و بيت لا تهدم اركانه ، و عز لا تهزم اعوانه : ((كتاب خدا در ميان شما است ، سخنگوئى است كه هرگز زبانش به كندى نمى گرايد، و خانه اى است كه هيچگاه ستونهايش فرو نمى ريزد، و مايه عزت است آنچنان كه يارانش هرگز مغلوب نمى شوند)). در خطبه 176 مى فرمايد: و اعلموا ان هذا القران هو الناصح الذى لا يغش و الهادى الذى لا يضل : ((بدانيد كه اين قرآن نصيحت كننده اى است كه هرگز در نصيحت خود غش و خيانت نمى كند، و هدايت كننده اى است كه هيچگاه گمراه نمى سازد)). و نيز در ((همين خطبه )) مى خوانيم : و ما جالس هذا القرآن احد الا قام عنه بزيادة او نقصان : زيادة من هدى ، او نقصان من عمى : ((هيچكس با اين قرآن همنشين نمى شود مگر اينكه از كنار آن با فزونى يا نقصان بر مى خيزد: فزونى در هدايت و نقصان از گمراهى !. در دنباله همين خطبه باز مى خوانيم : ان الله سبحانه لم يعظ احدا بمثل هذا القرآن ، فانه حبل الله المتين و سببه الامين : ((خداوند پاك احدى را بمانند اين قرآن اندرز نداده است ، چرا كه اين ريسمان محكم الهى است ، و وسيله مطمئن او است )). و در خطبه 198 مى خوانيم : ((ثم انزل عليه الكتاب نورا لا تطفا مصابيحه ، و سراجا لا يخبو توقده ،… و منهاجا لا يضل نهجه … و فرقانا لا يخمد برهانه : ((سپس خداوند كتابى بر پيامبرش نازل كرد كه نورى است خاموش نشدنى ، و چراغ پرفروغى است كه به تاريكى نمى گرايد، طريقه اى است كه رهروانش گمراه نمى شوند، و مايه جدائى حق از باطل است كه برهانش خاموش نمى گردد. مانند اين تعبيرات در سخنان على (عليهالسلام ) و ساير پيشوايان دين فراوان است . آيا اگر فرض كنيم دست تحريف به دامن اين كتاب آسمانى دراز شده بود امكان داشت اينگونه به سوى آن دعوت بشود؟ و به عنوان راه و روش و وسيله جدائى حق از باطل و نورى كه هرگز خاموش نمى شود و چراغى كه به خاموشى نمى گرايد و ريسمان محكم خدا و سبب امين و مطمئن او معرفى گردد؟ 4 - اصولا پس از قبول خاتميت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اينكه آئين اسلام آخرين آئين الهى است و رسالت قرآن تا پايان جهان برقرار خواهد بود چگونه مى توان باور كرد كه خدا اين يگانه سند اسلام و پيامبر خاتم را پاسدارى نكند؟! آيا تحريف قرآن با جاودانگى اسلام طى هزاران سال و تا پايان جهان مفهومى مى تواند داشته باشد؟! 5 - روايات ثقلين كه با طرق معتبر و متعدد از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده خود دليل ديگرى بر اصالت قرآن ، و محفوظ بودن آن از هرگونه دگرگونى است ، زيرا طبق اين روايات پيامبر مى فرمايد: ((من از ميان شما مى روم و دو چيز گرانمايه را براى شما بيادگار مى گذارم : نخست قرآن ، و ديگرى اهلبيت من است كه اگر دست از دامن اين دو برنداريد هرگز گمراه نخواهيد شد. آيا اين تعبير در مورد كتابى كه دست تحريف به دامان آن دراز شده مى تواند صحت داشته باشد؟. <11> 6 - علاوه بر همه اينها قرآن بعنوان يك معيار سنجش مطمئن اخبار صدق و كذب به مسلمانان معرفى شده و در روايات زيادى كه در منابع اسلامى آمده مى خوانيم كه در صدق و كذب هر حديثى شك كرديد آنرا به قرآن عرضه كنيد، هر حديثى موافق قرآن است حق است و هر حديثى مخالف آن است نادرست ! اگر فرضا تحريفى در قرآن حتى بصورت نقصان رخ داده بود، هرگز ممكن نبود به عنوان معيار سنجش حق از باطل و حديث درست از نادرست معرفى گردد. روايات تحريف مهمترين دستاويزى كه بعضى براى مساءله تحريف بدست آورده اند روايات مختلفى است كه بر اثر عدم درك مفهوم واقعى آن ، و يا عدم بررسى سند آنها چنين سوء تعبيرى به وجود آمده است . اين روايات بر چند گونه است : 1 - قسمتى از اين روايات ، رواياتى است كه مى گويد على (عليهالسلام ) بعد از وفات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به جمع آورى قرآن پرداخت ، و هنگامى كه آنرا جمع كرد و بر گروهى از صحابه كه اطراف مقام خلافت را گرفته بودند عرضه فرمود، آنها از آن استقبال نكردند و على (عليهالسلام ) گفت ديگر آن را نخواهيد ديد!. ولى با دقت در همين روايات روشن مى شود كه قرآن نزد على (عليهالسلام ) با ديگر قرآنها ابدا تفاوت نداشت بلكه اين تفاوت در سه چيز بود: نخست اينكه آيات و سوره ها به ترتيب نزول تنظيم شده بود، و ديگر اينكه شاءن نزول هر آيه و سوره در كنار آن قيد شده بود، سومين امتياز اينكه تفسيرهائى كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيده بود و همچنين آيات ناسخ و منسوخ در آن درج شده بود. بنابراين قرآنى كه على (عليهالسلام ) به جمع آورى آن پرداخت چيزى جز اين قرآن نبود و مازادش ((تفسيرها)) و ((تاويلها)) و ((شاءن نزولها)) و ((تميز ناسخ و منسوخ )) و مانند آن بوده است ، و به تعبير ديگر هم قرآن بود، و هم تفسير اصيل قرآن . در كتاب سليم بن قيس مى خوانيم : ان امير المؤ منين (عليهالسلام ) لما راى غدر الصحابة و قلة وفائهم لزم بيته ، و اقبل على القرآن ، فلما جمعه كله ، و كتابه بيده ، و تاويله الناسخ و المنسوخ ، بعث اليه ان اخرج فبايع ، فبعث اليه انى مشغول فقد آليت على نفسى لا ارتدى بردائى الا لصلاة حتى اؤ لف القرآن و اجمعه : <12> ((هنگامى كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) بى وفائى صحابه را مشاهده كرد خانه را ترك نگفت ، و به قرآن روى آورد، و مشغول جمع آورى همه قرآن ، و نوشتن آن با دست خود شد، و حتى تاءويل و ناسخ و منسوخ آنرا جمع آورى فرمود، در اين هنگام به سراغ امام فرستادند كه از خانه بيرون آى و بيعت كن ! او در پاسخ پيغام فرستاد كه من مشغولم ، سوگند ياد كرده ام كه عبا بر دوش ‍ نگيرم مگر براى نماز تا همه قرآن را گردآورى كنم )). 2 - قسمتى ديگر از اين روايات رواياتى است كه اشاره به تحريف معنوى قرآن مى كند. زيرا مى دانيم تحريف بر سه گونه است : ((تحريف لفظى )) و ((تحريف معنوى )) و ((تحريف عملى )). منظور از تحريف لفظى آنست كه در الفاظ و عبارات قرآن كم و زياد و تغيير داده شود (اين همان چيزى است كه ما و همه محققان اسلام آنرا شديدا انكار مى كنيم ). ولى ((تحريف معنوى )) آنست كه آيه اى را آنچنان معنى و تفسير كنند كه خلاف مفهوم واقعى آن باشد. و نيز ((تحريف عملى )) آنست كه آنرا بر خلاف عمل كنند. مثلا در تفسير على بن ابراهيم از ((ابوذر)) چنين مى خوانيم : هنگامى كه آيه يوم تبيض وجوه و تسود وجوه (آل عمران 106) نازل شد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود روز قيامت از مردم سؤ ال مى كنند كه با ثقلين (قرآن و عترت پيامبر) چه كرديد؟ مى گويند: اما الاكبر فحرفناه ، و نبذناه و راء ظهورنا…: ((ما ثقل اكبر (قرآن ) را تحريف كرديم و پشت سر انداختيم <13> پيداست كه منظور از تحريف در اينجا همان دگرگون ساختن مفهوم قرآن و پشت سر انداختن آنست )). 3 - قسمت ديگرى از اين روايات رواياتى است كه قطعا مجعول است و براى بى اعتبار ساختن قرآن بدست دشمنان و منحرفان يا افراد نادان ساخته و پرداخته شده است . مانند روايات متعددى كه از احمد بن محمد بن سيارى نقل شده است كه عدد اين روايات به صدوهشتادو هشت روايت ! بالغ مى شود <14> و مرحوم حاجى نورى در كتاب ((فصل الخطاب )) فراوان از او نقل كرده است . ((سيارى )) راوى اين احاديث به گفته بسيارى از بزرگان علم رجال كسى بوده است فاسد المذهب ، غير قابل اعتماد، و ضعيف الحديث ، و به گفته بعضى ، اهل غلو، منحرف ، معروف به تناسخ و كذاب بوده ، و به گفته كشى صاحب رجال معروف ، امام جواد (عليهالسلام ) در نامه خود ادعاهاى سيارى را باطل و بى اساس خواند. البته روايات تحريف منحصر به سيارى نيست ولى قسمت مهمش به او بر مى گردد!. در ميان اين روايات مجعول روايات مضحكى ديده مى شود كه هر كس ‍ مختصر اهل مطالعه باشد فورا به فساد آن پى مى برد. مانند روايتى كه مى گويد در آيه 3 سوره نساء و ان خفتم الا تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النساء) در ميان شرط و جزا بيش از يك سوم قرآن ساقط شده است !!! در حالى كه ما در تفسير سوره نساء گفتيم كه شرط و جزاء در آيه فوق كاملا يا يكديگر مربوطند و حتى يك كلمه در ميان اين دو اسقاط نشده است . بعلاوه بيش از يك سوم قرآن حداقل معادل چهارده جزء قرآن مى شود! اين بسيار خنده آور است كه كسى ادعا كند قرآن با آن همه نويسندگان و كتاب وحى و آن همه حافظان و قاريان از زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به بعد چهارده جزاش بر باد رفته و كسى آگاه نشده ؟ اين دروغگويان و دروغپردازان توجه به اين واقعيت تاريخى نكرده اند كه قرآن كه قانون اساسى و همه چيز مسلمانان را از آغاز تشكيل مى داد، شب و روز در همه خانه ها و مساجد تلاوت مى شد، چيزى نبود كه حتى يك كلمه آنرا بتوان اسقاط كرد تا چه رسد به چهارده جزء! دروغى به اين بزرگى دليل روشنى بر ناشى گرى جاعلان اينگونه احاديث است . بسيارى از بهانه جويان در اينجا به سراغ كتاب ((فصل الخطاب )) كه در بالا اشاره كرديم (نوشته مرحوم حاجى نورى ) مى روند كه در زمينه تحريف نگاشته است . ولى اين كتاب علاوه بر اينكه با توجه به آنچه در بالا گفتيم وضعش ‍ روشن مى شود، مرحوم حاج شيخ آقا بزرگ تهرانى كه شاگرد مبرز مرحوم حاجى نورى است در شرح حال استادش در جلد اول ((مستدرك الوسائل )) مى گويد: اما در مورد كتاب ((فصل الخطاب )) كرارا از استادم شنيدم ميفرمود مطالبى كه در فصل الخطاب است عقيده شخصى من نيست ، بلكه اين كتاب را براى طرح بحث و اشكال نوشتم ، و اشارتا عقيده خودم راجع به عدم تحريف را آورده ام ، و بهتر بود نام كتاب را ((فصل الخطاب فى عدم تحريف الكتاب )) مى گذاردم . سپس مرحوم ((محدث تهرانى )) مى گويد: ((ما از نظر عمل روش ‍ استاد خودمان را به خوبى مى ديديم كه هيچگونه وزن و ارزشى براى اخبار تحريف قائل نبود، بلكه آنها را از اخبارى مى دانست كه بايد بر ديوار كوبند، تنها كسى مى تواند نسبت تحريف را به استاد ما بدهد كه به مرام و عقيده او آشنا نبوده است )). آخرين سخن اينكه آنها كه نمى توانستند و يا كه نمى خواستند عظمت اين كتاب آسمانى را براى مسلمانان احساس كنند كوشش كردند كه با اينگونه خرافه ها و اباطيل قرآن را از اصالت بيندازند، و دستهاى زيادى در گذشته و امروز در اين زمينه كار كرده و مى كند. چندى قبل در جرايد خوانديم چاپ جديدى از قرآن وسيله ايادى اسرائيل و صهيونيسم منتشر شده كه آيات فراوانى از آنرا تغيير داده اند، ولى آنها كور خوانده بودند، دانشمندان اسلامى بزودى از اين توطئه دشمن آگاه شدند، و آن نسخه ها را جمع آورى كردند، اين دشمنان سياه دل نمى دانستند كه حتى اگر يك نقطه از قرآن تغيير يابد مفسران و حافظان و قاريان قرآن فورا آگاه خواهند شد. آنها مى خواهند نور خدا را خاموش كنند، ولى هرگز نمى توانند يريدون ان يطفؤ ا نور الله بافواههم و يابى الله الا ان يتم نوره و لو كره الكافرون (توبه آيه 32). ﴿9 لجاجت و انكار محسوسات در اين آيات به عنوان دلدارى پيامبر و مؤ منان در برابر مشكلاتى كه در دعوت خود با آن مواجه بودند اشاره به زندگى انبياى پيشين و گرفتارى هاى آنها در مقابل اقوام گمراه و متعصب مى كند. نخست مى گويد: ((ما پيش از تو در ميان امتهاى نخستين نيز پيامبرانى فرستاديم )) (و لقد ارسلنا من قبلك فى شيع الاولين ). ولى آنها چنان لجوج و سرسخت بودند كه ((هر پيامبرى به سراغشان مى آمد او را به باد استهزاء و سخريه مى گرفتند)) (و ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزئون ). اين استهزاء و سخريه به خاطر امورى بود: - براى شكستن ابهت پيامبران و متفرق ساختن افراد حقجو و حق طلب از گرد آنان . - براى ضعف و ناتوانيشان در مقابل منطق نيرومند رسولان الهى ، چون نمى توانستند پاسخى به دلائل دندانشكن آنان بدهند متوسل به استهزاء يعنى حربه نادانهاى بى منطق مى شدند. - براى اينكه پيامبران سنتشكن بودند و با وضع نابسامان محيط به مبارزه بر مى خاستند، اما جاهلان متعصب كه اين سنتهاى غلط را جاودانى و ابدى مى پنداشتند از اين كار تعجب مى كردند و به استهزاء بر مى خاستند. - براى اينكه سرپوشى بر وجدان خفته خود بگذارد، مبادا بيدار شود و تعهد و مسئوليت بيافريند. - براى اينكه بسيارى از پيامبران دستشان از مال دنيا تهى و زندگانيشان بسيار ساده بود، آنها كه شخصيت را بر اثر كوردلى در لباس نو، و مركب زيبا، و زندگانى مجلل ، مى دانستند، تعجب مى كردند كه آيا يك انسان فقير و تهيدست ممكن است رهبر و راهنماى اينهمه جمعيت ثروتمند و مرفه گردد؟!، و به دنبال آن به استهزاء بر مى خاستند. - و سرانجام براى اينكه مى ديدند قبول دعوت پيامبران آنها را در برابر شهواتشان محدود مى سازد و آزاديهاى حيوانيشان را سلب مى كند و براى آنها وظائف و مسئوليتهائى ايجاد مى نمايد به استهزاء بر مى خاستند تا خود را از اين وظائف راحت كنند! سپس مى فرمايد: آرى ((ما اين چنين آيات قرآن را به دلهاى اين مجرمان مى فرستيم )) (كذلك نسلكه فى قلوب المجرمين ). اما با اينهمه تبليغ و تاءكيد و بيان منطقى و ارائه معجزات باز هم اين متعصبان استهزاء كننده ((به آن ايمان نمى آورند)) (لا يؤ منون به ) ولى اين منحصر به آنها نيست ((پيش از آنها سنت اقوام اولين نيز چنين بود)) (و قد خلت سنة الاولين ). اينها بر اثر غوطه ور شدن در شهوات و اصرار و لجاجت در باطل ، كارشان به جائى رسيده كه ((اگر درى از آسمان را بروى آنها بگشائيم و آنها مرتبا به آسمان صعود و نزول كنند...)) (و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون ). ((مى گويند ما را چشم بندى كرده اند)) (لقالوا انما سكرت ابصارنا). ((بلكه ما را سحر كرده اند و آنچه مى بينيم ابدا واقعيت ندارد! (بل نحن قوم مسحورون ). اين جاى تعجب نيست كه انسان به چنين مرحله اى از عناد و لجاج برسد، براى اينكه روح پاك و فطرت دست نخورده انسان كه قادر به درك حقائق و مشاهده چهره اصلى واقعيات است ، بر اثر گناه و جهل و دشمنى با حق تدريجا به تاريكى مى گرايد، البته در مراحل نخستين پاك كردن آن كاملا امكان پذير است ، اما اگر خداى نكرده اين حالت در انسان راسخ شود و به صورت ملكه در آيد ديگر به آسانى نمى توان آن را شست ، و در اينجا است كه چهره حق در نظر انسان ديگرگون مى شود تا آنجا كه محكمترين دلائل عقلى ، و روشنترين دلائل حسى ، در دل او اثر نمى گذارد و كار او به انكار معقولات و محسوسات ، هر دو، مى رسد. ﴿10 لجاجت و انكار محسوسات در اين آيات به عنوان دلدارى پيامبر و مؤ منان در برابر مشكلاتى كه در دعوت خود با آن مواجه بودند اشاره به زندگى انبياى پيشين و گرفتارى هاى آنها در مقابل اقوام گمراه و متعصب مى كند. نخست مى گويد: ((ما پيش از تو در ميان امتهاى نخستين نيز پيامبرانى فرستاديم )) (و لقد ارسلنا من قبلك فى شيع الاولين ). ولى آنها چنان لجوج و سرسخت بودند كه ((هر پيامبرى به سراغشان مى آمد او را به باد استهزاء و سخريه مى گرفتند)) (و ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزئون ). اين استهزاء و سخريه به خاطر امورى بود: - براى شكستن ابهت پيامبران و متفرق ساختن افراد حقجو و حق طلب از گرد آنان . - براى ضعف و ناتوانيشان در مقابل منطق نيرومند رسولان الهى ، چون نمى توانستند پاسخى به دلائل دندانشكن آنان بدهند متوسل به استهزاء يعنى حربه نادانهاى بى منطق مى شدند. - براى اينكه پيامبران سنتشكن بودند و با وضع نابسامان محيط به مبارزه بر مى خاستند، اما جاهلان متعصب كه اين سنتهاى غلط را جاودانى و ابدى مى پنداشتند از اين كار تعجب مى كردند و به استهزاء بر مى خاستند. - براى اينكه سرپوشى بر وجدان خفته خود بگذارد، مبادا بيدار شود و تعهد و مسئوليت بيافريند. - براى اينكه بسيارى از پيامبران دستشان از مال دنيا تهى و زندگانيشان بسيار ساده بود، آنها كه شخصيت را بر اثر كوردلى در لباس نو، و مركب زيبا، و زندگانى مجلل ، مى دانستند، تعجب مى كردند كه آيا يك انسان فقير و تهيدست ممكن است رهبر و راهنماى اينهمه جمعيت ثروتمند و مرفه گردد؟!، و به دنبال آن به استهزاء بر مى خاستند. - و سرانجام براى اينكه مى ديدند قبول دعوت پيامبران آنها را در برابر شهواتشان محدود مى سازد و آزاديهاى حيوانيشان را سلب مى كند و براى آنها وظائف و مسئوليتهائى ايجاد مى نمايد به استهزاء بر مى خاستند تا خود را از اين وظائف راحت كنند! سپس مى فرمايد: آرى ((ما اين چنين آيات قرآن را به دلهاى اين مجرمان مى فرستيم )) (كذلك نسلكه فى قلوب المجرمين ). اما با اينهمه تبليغ و تاءكيد و بيان منطقى و ارائه معجزات باز هم اين متعصبان استهزاء كننده ((به آن ايمان نمى آورند)) (لا يؤ منون به ) ولى اين منحصر به آنها نيست ((پيش از آنها سنت اقوام اولين نيز چنين بود)) (و قد خلت سنة الاولين ). اينها بر اثر غوطه ور شدن در شهوات و اصرار و لجاجت در باطل ، كارشان به جائى رسيده كه ((اگر درى از آسمان را بروى آنها بگشائيم و آنها مرتبا به آسمان صعود و نزول كنند...)) (و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون ). ((مى گويند ما را چشم بندى كرده اند)) (لقالوا انما سكرت ابصارنا). ((بلكه ما را سحر كرده اند و آنچه مى بينيم ابدا واقعيت ندارد! (بل نحن قوم مسحورون ). اين جاى تعجب نيست كه انسان به چنين مرحله اى از عناد و لجاج برسد، براى اينكه روح پاك و فطرت دست نخورده انسان كه قادر به درك حقائق و مشاهده چهره اصلى واقعيات است ، بر اثر گناه و جهل و دشمنى با حق تدريجا به تاريكى مى گرايد، البته در مراحل نخستين پاك كردن آن كاملا امكان پذير است ، اما اگر خداى نكرده اين حالت در انسان راسخ شود و به صورت ملكه در آيد ديگر به آسانى نمى توان آن را شست ، و در اينجا است كه چهره حق در نظر انسان ديگرگون مى شود تا آنجا كه محكمترين دلائل عقلى ، و روشنترين دلائل حسى ، در دل او اثر نمى گذارد و كار او به انكار معقولات و محسوسات ، هر دو، مى رسد. ﴿11 لجاجت و انكار محسوسات در اين آيات به عنوان دلدارى پيامبر و مؤ منان در برابر مشكلاتى كه در دعوت خود با آن مواجه بودند اشاره به زندگى انبياى پيشين و گرفتارى هاى آنها در مقابل اقوام گمراه و متعصب مى كند. نخست مى گويد: ((ما پيش از تو در ميان امتهاى نخستين نيز پيامبرانى فرستاديم )) (و لقد ارسلنا من قبلك فى شيع الاولين ). ولى آنها چنان لجوج و سرسخت بودند كه ((هر پيامبرى به سراغشان مى آمد او را به باد استهزاء و سخريه مى گرفتند)) (و ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزئون ). اين استهزاء و سخريه به خاطر امورى بود: - براى شكستن ابهت پيامبران و متفرق ساختن افراد حقجو و حق طلب از گرد آنان . - براى ضعف و ناتوانيشان در مقابل منطق نيرومند رسولان الهى ، چون نمى توانستند پاسخى به دلائل دندانشكن آنان بدهند متوسل به استهزاء يعنى حربه نادانهاى بى منطق مى شدند. - براى اينكه پيامبران سنتشكن بودند و با وضع نابسامان محيط به مبارزه بر مى خاستند، اما جاهلان متعصب كه اين سنتهاى غلط را جاودانى و ابدى مى پنداشتند از اين كار تعجب مى كردند و به استهزاء بر مى خاستند. - براى اينكه سرپوشى بر وجدان خفته خود بگذارد، مبادا بيدار شود و تعهد و مسئوليت بيافريند. - براى اينكه بسيارى از پيامبران دستشان از مال دنيا تهى و زندگانيشان بسيار ساده بود، آنها كه شخصيت را بر اثر كوردلى در لباس نو، و مركب زيبا، و زندگانى مجلل ، مى دانستند، تعجب مى كردند كه آيا يك انسان فقير و تهيدست ممكن است رهبر و راهنماى اينهمه جمعيت ثروتمند و مرفه گردد؟!، و به دنبال آن به استهزاء بر مى خاستند. - و سرانجام براى اينكه مى ديدند قبول دعوت پيامبران آنها را در برابر شهواتشان محدود مى سازد و آزاديهاى حيوانيشان را سلب مى كند و براى آنها وظائف و مسئوليتهائى ايجاد مى نمايد به استهزاء بر مى خاستند تا خود را از اين وظائف راحت كنند! سپس مى فرمايد: آرى ((ما اين چنين آيات قرآن را به دلهاى اين مجرمان مى فرستيم )) (كذلك نسلكه فى قلوب المجرمين ). اما با اينهمه تبليغ و تاءكيد و بيان منطقى و ارائه معجزات باز هم اين متعصبان استهزاء كننده ((به آن ايمان نمى آورند)) (لا يؤ منون به ) ولى اين منحصر به آنها نيست ((پيش از آنها سنت اقوام اولين نيز چنين بود)) (و قد خلت سنة الاولين ). اينها بر اثر غوطه ور شدن در شهوات و اصرار و لجاجت در باطل ، كارشان به جائى رسيده كه ((اگر درى از آسمان را بروى آنها بگشائيم و آنها مرتبا به آسمان صعود و نزول كنند...)) (و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون ). ((مى گويند ما را چشم بندى كرده اند)) (لقالوا انما سكرت ابصارنا). ((بلكه ما را سحر كرده اند و آنچه مى بينيم ابدا واقعيت ندارد! (بل نحن قوم مسحورون ). اين جاى تعجب نيست كه انسان به چنين مرحله اى از عناد و لجاج برسد، براى اينكه روح پاك و فطرت دست نخورده انسان كه قادر به درك حقائق و مشاهده چهره اصلى واقعيات است ، بر اثر گناه و جهل و دشمنى با حق تدريجا به تاريكى مى گرايد، البته در مراحل نخستين پاك كردن آن كاملا امكان پذير است ، اما اگر خداى نكرده اين حالت در انسان راسخ شود و به صورت ملكه در آيد ديگر به آسانى نمى توان آن را شست ، و در اينجا است كه چهره حق در نظر انسان ديگرگون مى شود تا آنجا كه محكمترين دلائل عقلى ، و روشنترين دلائل حسى ، در دل او اثر نمى گذارد و كار او به انكار معقولات و محسوسات ، هر دو، مى رسد. ﴿12 لجاجت و انكار محسوسات در اين آيات به عنوان دلدارى پيامبر و مؤ منان در برابر مشكلاتى كه در دعوت خود با آن مواجه بودند اشاره به زندگى انبياى پيشين و گرفتارى هاى آنها در مقابل اقوام گمراه و متعصب مى كند. نخست مى گويد: ((ما پيش از تو در ميان امتهاى نخستين نيز پيامبرانى فرستاديم )) (و لقد ارسلنا من قبلك فى شيع الاولين ). ولى آنها چنان لجوج و سرسخت بودند كه ((هر پيامبرى به سراغشان مى آمد او را به باد استهزاء و سخريه مى گرفتند)) (و ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزئون ). اين استهزاء و سخريه به خاطر امورى بود: - براى شكستن ابهت پيامبران و متفرق ساختن افراد حقجو و حق طلب از گرد آنان . - براى ضعف و ناتوانيشان در مقابل منطق نيرومند رسولان الهى ، چون نمى توانستند پاسخى به دلائل دندانشكن آنان بدهند متوسل به استهزاء يعنى حربه نادانهاى بى منطق مى شدند. - براى اينكه پيامبران سنتشكن بودند و با وضع نابسامان محيط به مبارزه بر مى خاستند، اما جاهلان متعصب كه اين سنتهاى غلط را جاودانى و ابدى مى پنداشتند از اين كار تعجب مى كردند و به استهزاء بر مى خاستند. - براى اينكه سرپوشى بر وجدان خفته خود بگذارد، مبادا بيدار شود و تعهد و مسئوليت بيافريند. - براى اينكه بسيارى از پيامبران دستشان از مال دنيا تهى و زندگانيشان بسيار ساده بود، آنها كه شخصيت را بر اثر كوردلى در لباس نو، و مركب زيبا، و زندگانى مجلل ، مى دانستند، تعجب مى كردند كه آيا يك انسان فقير و تهيدست ممكن است رهبر و راهنماى اينهمه جمعيت ثروتمند و مرفه گردد؟!، و به دنبال آن به استهزاء بر مى خاستند. - و سرانجام براى اينكه مى ديدند قبول دعوت پيامبران آنها را در برابر شهواتشان محدود مى سازد و آزاديهاى حيوانيشان را سلب مى كند و براى آنها وظائف و مسئوليتهائى ايجاد مى نمايد به استهزاء بر مى خاستند تا خود را از اين وظائف راحت كنند! سپس مى فرمايد: آرى ((ما اين چنين آيات قرآن را به دلهاى اين مجرمان مى فرستيم )) (كذلك نسلكه فى قلوب المجرمين ). اما با اينهمه تبليغ و تاءكيد و بيان منطقى و ارائه معجزات باز هم اين متعصبان استهزاء كننده ((به آن ايمان نمى آورند)) (لا يؤ منون به ) ولى اين منحصر به آنها نيست ((پيش از آنها سنت اقوام اولين نيز چنين بود)) (و قد خلت سنة الاولين ). اينها بر اثر غوطه ور شدن در شهوات و اصرار و لجاجت در باطل ، كارشان به جائى رسيده كه ((اگر درى از آسمان را بروى آنها بگشائيم و آنها مرتبا به آسمان صعود و نزول كنند...)) (و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون ). ((مى گويند ما را چشم بندى كرده اند)) (لقالوا انما سكرت ابصارنا). ((بلكه ما را سحر كرده اند و آنچه مى بينيم ابدا واقعيت ندارد! (بل نحن قوم مسحورون ). اين جاى تعجب نيست كه انسان به چنين مرحله اى از عناد و لجاج برسد، براى اينكه روح پاك و فطرت دست نخورده انسان كه قادر به درك حقائق و مشاهده چهره اصلى واقعيات است ، بر اثر گناه و جهل و دشمنى با حق تدريجا به تاريكى مى گرايد، البته در مراحل نخستين پاك كردن آن كاملا امكان پذير است ، اما اگر خداى نكرده اين حالت در انسان راسخ شود و به صورت ملكه در آيد ديگر به آسانى نمى توان آن را شست ، و در اينجا است كه چهره حق در نظر انسان ديگرگون مى شود تا آنجا كه محكمترين دلائل عقلى ، و روشنترين دلائل حسى ، در دل او اثر نمى گذارد و كار او به انكار معقولات و محسوسات ، هر دو، مى رسد. ﴿13 لجاجت و انكار محسوسات در اين آيات به عنوان دلدارى پيامبر و مؤ منان در برابر مشكلاتى كه در دعوت خود با آن مواجه بودند اشاره به زندگى انبياى پيشين و گرفتارى هاى آنها در مقابل اقوام گمراه و متعصب مى كند. نخست مى گويد: ((ما پيش از تو در ميان امتهاى نخستين نيز پيامبرانى فرستاديم )) (و لقد ارسلنا من قبلك فى شيع الاولين ). ولى آنها چنان لجوج و سرسخت بودند كه ((هر پيامبرى به سراغشان مى آمد او را به باد استهزاء و سخريه مى گرفتند)) (و ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزئون ). اين استهزاء و سخريه به خاطر امورى بود: - براى شكستن ابهت پيامبران و متفرق ساختن افراد حقجو و حق طلب از گرد آنان . - براى ضعف و ناتوانيشان در مقابل منطق نيرومند رسولان الهى ، چون نمى توانستند پاسخى به دلائل دندانشكن آنان بدهند متوسل به استهزاء يعنى حربه نادانهاى بى منطق مى شدند. - براى اينكه پيامبران سنتشكن بودند و با وضع نابسامان محيط به مبارزه بر مى خاستند، اما جاهلان متعصب كه اين سنتهاى غلط را جاودانى و ابدى مى پنداشتند از اين كار تعجب مى كردند و به استهزاء بر مى خاستند. - براى اينكه سرپوشى بر وجدان خفته خود بگذارد، مبادا بيدار شود و تعهد و مسئوليت بيافريند. - براى اينكه بسيارى از پيامبران دستشان از مال دنيا تهى و زندگانيشان بسيار ساده بود، آنها كه شخصيت را بر اثر كوردلى در لباس نو، و مركب زيبا، و زندگانى مجلل ، مى دانستند، تعجب مى كردند كه آيا يك انسان فقير و تهيدست ممكن است رهبر و راهنماى اينهمه جمعيت ثروتمند و مرفه گردد؟!، و به دنبال آن به استهزاء بر مى خاستند. - و سرانجام براى اينكه مى ديدند قبول دعوت پيامبران آنها را در برابر شهواتشان محدود مى سازد و آزاديهاى حيوانيشان را سلب مى كند و براى آنها وظائف و مسئوليتهائى ايجاد مى نمايد به استهزاء بر مى خاستند تا خود را از اين وظائف راحت كنند! سپس مى فرمايد: آرى ((ما اين چنين آيات قرآن را به دلهاى اين مجرمان مى فرستيم )) (كذلك نسلكه فى قلوب المجرمين ). اما با اينهمه تبليغ و تاءكيد و بيان منطقى و ارائه معجزات باز هم اين متعصبان استهزاء كننده ((به آن ايمان نمى آورند)) (لا يؤ منون به ) ولى اين منحصر به آنها نيست ((پيش از آنها سنت اقوام اولين نيز چنين بود)) (و قد خلت سنة الاولين ). اينها بر اثر غوطه ور شدن در شهوات و اصرار و لجاجت در باطل ، كارشان به جائى رسيده كه ((اگر درى از آسمان را بروى آنها بگشائيم و آنها مرتبا به آسمان صعود و نزول كنند...)) (و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون ). ((مى گويند ما را چشم بندى كرده اند)) (لقالوا انما سكرت ابصارنا). ((بلكه ما را سحر كرده اند و آنچه مى بينيم ابدا واقعيت ندارد! (بل نحن قوم مسحورون ). اين جاى تعجب نيست كه انسان به چنين مرحله اى از عناد و لجاج برسد، براى اينكه روح پاك و فطرت دست نخورده انسان كه قادر به درك حقائق و مشاهده چهره اصلى واقعيات است ، بر اثر گناه و جهل و دشمنى با حق تدريجا به تاريكى مى گرايد، البته در مراحل نخستين پاك كردن آن كاملا امكان پذير است ، اما اگر خداى نكرده اين حالت در انسان راسخ شود و به صورت ملكه در آيد ديگر به آسانى نمى توان آن را شست ، و در اينجا است كه چهره حق در نظر انسان ديگرگون مى شود تا آنجا كه محكمترين دلائل عقلى ، و روشنترين دلائل حسى ، در دل او اثر نمى گذارد و كار او به انكار معقولات و محسوسات ، هر دو، مى رسد. ﴿14 لجاجت و انكار محسوسات در اين آيات به عنوان دلدارى پيامبر و مؤ منان در برابر مشكلاتى كه در دعوت خود با آن مواجه بودند اشاره به زندگى انبياى پيشين و گرفتارى هاى آنها در مقابل اقوام گمراه و متعصب مى كند. نخست مى گويد: ((ما پيش از تو در ميان امتهاى نخستين نيز پيامبرانى فرستاديم )) (و لقد ارسلنا من قبلك فى شيع الاولين ). ولى آنها چنان لجوج و سرسخت بودند كه ((هر پيامبرى به سراغشان مى آمد او را به باد استهزاء و سخريه مى گرفتند)) (و ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزئون ). اين استهزاء و سخريه به خاطر امورى بود: - براى شكستن ابهت پيامبران و متفرق ساختن افراد حقجو و حق طلب از گرد آنان . - براى ضعف و ناتوانيشان در مقابل منطق نيرومند رسولان الهى ، چون نمى توانستند پاسخى به دلائل دندانشكن آنان بدهند متوسل به استهزاء يعنى حربه نادانهاى بى منطق مى شدند. - براى اينكه پيامبران سنتشكن بودند و با وضع نابسامان محيط به مبارزه بر مى خاستند، اما جاهلان متعصب كه اين سنتهاى غلط را جاودانى و ابدى مى پنداشتند از اين كار تعجب مى كردند و به استهزاء بر مى خاستند. - براى اينكه سرپوشى بر وجدان خفته خود بگذارد، مبادا بيدار شود و تعهد و مسئوليت بيافريند. - براى اينكه بسيارى از پيامبران دستشان از مال دنيا تهى و زندگانيشان بسيار ساده بود، آنها كه شخصيت را بر اثر كوردلى در لباس نو، و مركب زيبا، و زندگانى مجلل ، مى دانستند، تعجب مى كردند كه آيا يك انسان فقير و تهيدست ممكن است رهبر و راهنماى اينهمه جمعيت ثروتمند و مرفه گردد؟!، و به دنبال آن به استهزاء بر مى خاستند. - و سرانجام براى اينكه مى ديدند قبول دعوت پيامبران آنها را در برابر شهواتشان محدود مى سازد و آزاديهاى حيوانيشان را سلب مى كند و براى آنها وظائف و مسئوليتهائى ايجاد مى نمايد به استهزاء بر مى خاستند تا خود را از اين وظائف راحت كنند! سپس مى فرمايد: آرى ((ما اين چنين آيات قرآن را به دلهاى اين مجرمان مى فرستيم )) (كذلك نسلكه فى قلوب المجرمين ). اما با اينهمه تبليغ و تاءكيد و بيان منطقى و ارائه معجزات باز هم اين متعصبان استهزاء كننده ((به آن ايمان نمى آورند)) (لا يؤ منون به ) ولى اين منحصر به آنها نيست ((پيش از آنها سنت اقوام اولين نيز چنين بود)) (و قد خلت سنة الاولين ). اينها بر اثر غوطه ور شدن در شهوات و اصرار و لجاجت در باطل ، كارشان به جائى رسيده كه ((اگر درى از آسمان را بروى آنها بگشائيم و آنها مرتبا به آسمان صعود و نزول كنند...)) (و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون ). ((مى گويند ما را چشم بندى كرده اند)) (لقالوا انما سكرت ابصارنا). ((بلكه ما را سحر كرده اند و آنچه مى بينيم ابدا واقعيت ندارد! (بل نحن قوم مسحورون ). اين جاى تعجب نيست كه انسان به چنين مرحله اى از عناد و لجاج برسد، براى اينكه روح پاك و فطرت دست نخورده انسان كه قادر به درك حقائق و مشاهده چهره اصلى واقعيات است ، بر اثر گناه و جهل و دشمنى با حق تدريجا به تاريكى مى گرايد، البته در مراحل نخستين پاك كردن آن كاملا امكان پذير است ، اما اگر خداى نكرده اين حالت در انسان راسخ شود و به صورت ملكه در آيد ديگر به آسانى نمى توان آن را شست ، و در اينجا است كه چهره حق در نظر انسان ديگرگون مى شود تا آنجا كه محكمترين دلائل عقلى ، و روشنترين دلائل حسى ، در دل او اثر نمى گذارد و كار او به انكار معقولات و محسوسات ، هر دو، مى رسد. ﴿15